<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>ملکوت</title>
      <link>http://blog.quqnous.ir/</link>
      <description>روزنوشت های داريوش ميم</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2012</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 11 May 2012 16:46:16 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>ستيز بی‌خردی‌ها</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">چند روز پيش، يادداشتی نوشته بودم درباره&zwnj;ی اين جنجال تازه&zwnj;ای که &ndash; مثل بسياری از جنجال&zwnj;های مشابه ديگر &ndash; فضای فکری فارسی&zwnj;زبانان را مسخر خود کرده است و در آن کوشيده بودم توضيح دهم که مهم&zwnj;ترین چيزی که در ميانه&zwnj;ی اين همه جنجال، ميدان&zwnj;دار قصه است &laquo;بی&zwnj;خردی&raquo; و در واقع &laquo;بی&zwnj;خردی&zwnj;ها&raquo;ست؛ اما از انتشارش به دلايلی منصرف شدم تا اکنون. <a href="http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/05/post_899.shtml" target="_blank">يادداشت صاحب سيبستان</a> باعث شد همان نوشته را به شکل ديگری منتشر کنم.<br />
<br />
چيزی که تقريباً در هيچ کدام از جوانب قصه نديده بودم، مسؤوليت&zwnj;پذيری و شجاعت اخلاقی و عقلانی بود. به گمان من، کاری که شاهين نجفی کرده است &ndash; که اگر قرار باشد آن را وصف کنم چيزی نيست جز تفريح کردن فارغ&zwnj;دلانه،&zwnj; هزل&zwnj;آميز و بی&zwnj;خيالانه با چيزی که موضوع باور، اعتقاد، احساس و عاطفه&zwnj;ی عده&zwnj;ای است که با او و هم&zwnj;فکران و هم&zwnj;بازی&zwnj;های تفريح&zwnj;اش تفاوت دارند &ndash; کاری است از سر بی&zwnj;خردی و بی&zwnj;مسؤوليتی.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">این بی&zwnj;خردی را البته گروه مقابلی که دست&zwnj;کمی از هم&zwnj;او ندارند، مضاعف می&zwnj;کنند و از سوی ديگری به عمق بی&zwnj;خردی می&zwnj;افزايند. تقاضای اعدام کردن و حکم قتل صادر کردن و فتوای فقيهی را جعل و دست&zwnj;کاری کردن، همانا از کسانی ساخته است که در وجه ايجابی و اثباتی هيچ هنر و فضيلتی ندارند و تمام حيات&zwnj;شان در ارتزاق از بحران و جنجال است؛ مهم نيست که اساس بحران پيش آمده وزن و اعتباری دارد يا ندارد. برای آن&zwnj;ها بدون شک مهم هم نيست که توهينی صورت گرفته باشد يا نباشد. کافی است کسی سرود يادِ اين مستان بدهد که به نعره و عربده در اين ميدان به رقص در آيند.&nbsp;<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">اما هم&zwnj;چنان قصه در اين دو سطح بی&zwnj;خردی محدود نمی&zwnj;ماند. گروهی ديگر که تماشاچی قصه هستند و به جانب&zwnj;داری از بی&zwnj;خردی نخستين گريبان می&zwnj;درند و ناگهان فرياد وا-آزاديا سر می&zwnj;دهند، بعيد است به سويه&zwnj;ی ضد-آزادی و ضد-اخلاقی کل ماجرا توجهی داشته باشند. اين گروه سوم هم در تداوم اين بی&zwnj;خردی&zwnj;ها و در دشوار کردن و کُند کردن راه بازگشت به عقلانيت و انسانيت و اعتدال سهم دارند. این گروه تقصيرشان هيچ کم&zwnj;تر از دو گروه بالا نيست.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">ماجرا اين است که &laquo;مسأله&raquo;ای پيش آمده است و در ميانه&zwnj;ی اين جنجال&zwnj;ها تنها چيزی که عملاً به آن پرداخته نمی&zwnj;شود و پرسشی درباره&zwnj;ی آن نمی&zwnj;شود خودِ آن مسأله است. پای هزار چيز ديگر به ميان می&zwnj;آيد و تمامی عيوب بی&zwnj;خردی اول از يادها می&zwnj;رود تا اصل همان مسأله به فراموشی سپرده شود.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">بسيار ديده&zwnj;ام، خوانده&zwnj;ام و شنيده&zwnj;ام که بعضی گفته&zwnj;اند: &laquo;چيز توهين&zwnj;آميزی در اين قطعه نيست&raquo; يا &laquo;همه&zwnj;جای دنيا از اين اتفاق&zwnj;ها می&zwnj;افتد و مثلاً در غرب و اروپا با خدا و مسيح و دين از اين کارها زياد کرده&zwnj;اند&raquo; و البته نمونه&zwnj;های تأييدکننده&zwnj;ی اين ادعا هم فراوان است. اين&zwnj;جا چند نکته&zwnj;ی ساده و روشن هست.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">نخست اين&zwnj;که وقتی از نوع واکنش افراد به يک نوشته، يا اثر يا يک سخن حرف می&zwnj;زنيم، من حق ندارم تلقی شخصی خود را در آن دخيل کنم. من نمی&zwnj;توانم بگويم &laquo;چيز توهين&zwnj;آميزی در آن نيست&raquo; يا چيزی باعث آزار دادن يا رنجاندن کسی نمی&zwnj;شود. اصولاً آزار ديدن، رنجيدن، يا احساس توهين کردن (&laquo;توهين&raquo; با &laquo;احساس توهين&raquo; فرق دارد)، مقوله&zwnj;ای است ذهنی و سوبژکتيو. در نتيجه، بايد از يک فرد عادی پرسيد که چه &laquo;حسی&raquo; نسبت به ماجرا دارد. اين عواطف و احساسات &laquo;افراد&raquo; - نه حکومت&zwnj;&zwnj;ها يا نهادها &ndash; هستند که کل قصه را شکل می&zwnj;دهند. درباره&zwnj;ی مذهب وقتی حرف می&zwnj;زنيم، موضوعاتی که به دين افراد مربوط می&zwnj;شوند، برای خود آن&zwnj;ها &ndash; نه برای کسی که به آن باوری ندارد يا دين و مذهب هيچ نقشی در زندگی&zwnj;اش ندارد &ndash; مسأله کاملاً عاطفی و احساسی است. امام و خدا و پيامبر، مانند پدر و مادر و نزديک&zwnj;ترين اشخاص و افرادی هستند که رابطه&zwnj;ای عاطفی را برای&zwnj;شان رقم می&zwnj;زنند. مقايسه از اين ساده&zwnj;تر که اگر شما در غرب، کمترين چيزی درباره&zwnj;ی هولوکاست بگوييد يا بخواهيد کشته شدن يهوديان را در فجايع جنگ جهانی دوم،&zwnj; دست&zwnj;کم بگيريد يا در آن تشکيک کنيد، عقوبت سختی در انتظارتان خواهد بود؟ کسانی که در اين قطعه، هيچ احساسی از آزردگی به آن&zwnj;ها دست نمی&zwnj;دهد، باید از خود بپرسند و در دل&zwnj;شان جست&zwnj;وجو کنند که اگر چيزی در زندگی&zwnj;شان باشد که نزدشان بسيار بسيار عزيز باشد &ndash; و اين چيز عزيز ممکن است از ديد بسياری، فوق&zwnj;العاده بی&zwnj;معنا يا بی&zwnj;ربط باشد &ndash; واکنش&zwnj;شان در برابر زخمی شدن، يا تحقير شدن يا دست&zwnj;کم گرفته شدن آن چیز چه خواهد بود؟ اين آزمون ساده&zwnj;ای است که به راحتی پاسخ پرسش ما را درباره&zwnj;ی کل ماجرای مزبور می&zwnj;دهد. پاسخ اين قصه را نمی&zwnj;توان با فلسفه&zwnj;ورزی&zwnj;های سرد و فارغ&zwnj;دلانه با توجه به خلقيات فردی و شخصی خودمان بدهيد. بايد دقيقاً به مخاطبانی عادی توجه داشته باشيد که از شنيدن آن حس انزجار به آن&zwnj;ها دست می&zwnj;دهد (و فراموش نکنيم که موضوع اين قطعه &laquo;قدرت سياسی&raquo; نيست؛ بلکه باور و اعتقاد دينی مردم عادی است).</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
لذا در اين&zwnj;که کار شاهين نجفی از سر بی&zwnj;خردی بوده است، کمترين ترديدی ندارم (و البته جانِ حتی بی&zwnj;خردان هم حرمت دارد و نمی&zwnj;توان به آن به هيچ بهانه&zwnj;ای تعرض کرد). او اگر هنرمند است و در قبال کارش و مردمی که قرار است کارش را بشنوند و اعتبار برای&zwnj;اش قايل شوند مسؤول است، بايد به سادگی متوجه خطای اوليه&zwnj;ی خود می&zwnj;شد و در پی توجيه يا فرار از مسؤوليت آن بر نمی&zwnj;آمد. از اين حيث، خودِ او در دامن زدن به اين بی&zwnj;خردی و دست&zwnj;کم بخشی از عواقب آن سهم دارد. اما اين مغالطه&zwnj;ی هولناکی است که کسی گمان کند تقبيح بی&zwnj;خردی اولی، مترادف است با تقدیس، توجيه يا روا داشتن بی&zwnj;خردی گروه مقابل. بر عکس، تقبيح بی&zwnj;خردی گروه دوم هم جوازی برای بی&zwnj;خردی اولی نيست. خلط کردن اين دو، نشانه&zwnj;ی ساده و روشنی از فقدان درک انتقادی و شخلتگی فکری است.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
نکته&zwnj;ی آخر این&zwnj;که آدمی، به ويژه هنرمندان، شاعران يا کسانی که کارشان جنبه&zwnj;ی اجتماعی پررنگ&zwnj;تری دارد، در وضعيت بسيار دشواری قرار دارند. گاهی گفتن يک جمله می&zwnj;تواند آدمی را به کلی نابود و مضمحل کند و گاهی در شرايطی ديگر فقط با يک حرکت کوچک و ساده، فرد می&zwnj;تواند در حافظه، خاطره و دل&zwnj;های گروه بزرگی از مردم جايی را تا مدت&zwnj;های دراز و چه بسا تا قرن&zwnj;ها برای خود باز کند. در فضای ايران دو نمونه&zwnj;ی روشن و خوب داريم: محمدرضا شجريان تنها با گفتن &laquo;صدای من صدای همان خس و خاشاک است&raquo; چنان جايگاهی پيدا کرده است که به هيچ حيله&zwnj;ای ديگر نمی&zwnj;توان او را از دل&zwnj;های مردم بيرون کرد. ولی در مقابل عليرضا افتخاری هم&zwnj;چنان هر روز به خاطر خبط&zwnj;های مکرری که مرتکب شده و سعی در تقرب به اهل دولت و دنيا کرد، نمی&zwnj;تواند آن خطای اوليه&zwnj;اش را تدارک کند. از اين نمونه&zwnj;ها کم نيستند. نکته&zwnj;ی قصه اين است: داوری مردم و زمانه، داوری سخت&zwnj;گيرانه&zwnj;ای است و خود را در معرض داوری عموم مردم قرار دادن هم کار سختی است. گاهی يک خطای کوچک می&zwnj;تواند صدمه&zwnj;ای جدی و جبران&zwnj;&zwnj;ناپذير به اعتبار و آبروی اجتماعی فرد بزند. ماجرای شاهين نجفی يک نمونه از همين موارد است. سوار شدن بر احساسات و عواطف جنجال&zwnj;آميز و کسب شهرت از طريق هياهو کردن، اگر بار و بهره&zwnj;ای داشته باشد، زودگذر است و غالب آن است که سوء عاقبت و بدنامی اين خودکامی به شيرینی و لذت آن شهرت و تسخير رسانه&zwnj;ها غلبه خواهد کرد.</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/05/post_2253.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/05/post_2253.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تأملات</category>
        
        

         <pubDate>Fri, 11 May 2012 16:46:16 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نژادپرستی: از کاريکاتور تا واقعيت</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">بگذاريد همين ابتدا تعبيری درشت و تحريک&zwnj;آميز به کار ببرم که چندان هم دور از واقعيت نيست: در ماجرای اخير، برخورد بسياری از ايرانيان منتقد برخورد زشت و زننده&zwnj;ی چند نفر از مسؤولان حکومتی ايران با مردم هم&zwnj;زبان، هم&zwnj;ريشه و هم&zwnj;فرهنگ افغان ما، بيشتر سويه&zwnj;ای کاريکاتوری پيدا کرده است. در کاريکاتور، تصوير هميشه از ابعاد واقعی&zwnj;اش فاصله می&zwnj;گیرد و بعضی ابعادش برجسته&zwnj;تر می&zwnj;شود تا تصويری مضحک يا تأمل&zwnj;برانگيز پديد آورد. اما در اين نوع تصويرگری&zwnj;ها، به ويژه در مسايل پيچيده&zwnj;تر اجتماعی، چیزی که گم می&zwnj;شود پيچيدگی&zwnj;ها و ظرافت&zwnj;های قصه است. از اين منظر، کاريکاتور می&zwnj;تواند ماجرا را در خدمت جهت&zwnj;گيری&zwnj;هايی خاص، تحريف کند.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">با اين مقدمه، روشن است که اتفاقی که در ايران افتاده است، نه تنها زشت و زننده و غيرانسانی است که رفتاری است اساساً ضد اخلاقی و بدون شک جنايت&zwnj;آميز. و بايد پرسيد که مسؤول اين اتفاق جنايت&zwnj;آميز کی&zwnj;ست و چه چيزی باعث می&zwnj;شود چنين حوادثی اتفاق بيفتد و آب از آب تکان نخورد و نظام حقوقی و حکومتی مدافع يا مروج چنين اتفاقاتی خم هم به ابرو نياورد. مغز مسأله اين&zwnj;جاست. لذا صرف محکوم کردن قصه، و سپس کاريکاتور احساسی و عاطفی ساختن از آن و تسری و تعميم دادن&zwnj;های بی&zwnj;وجهی که عمدتاً به کار تشفی خاطر می&zwnj;خورند و از حل مسأله عاجز می&zwnj;مانند، دردی از ما دوا نمی&zwnj;کند.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">وقتی بی&zwnj;بی&zwnj;سی فارسی مجموعه&zwnj;ای از <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/2012/04/120425_afghan_refugees_iran_both_site.shtml" target="_blank">روايت&zwnj;های افغان&zwnj;ها</a> از تجربه&zwnj;شان در ايران را گرد هم آورد و منتشر شد، خوشحال شدم از اين بابت که به سويه&zwnj;ی انسانی روايت&zwnj;ها توجه نشان می&zwnj;دهد و در واقع &ndash; شايد بدون آن&zwnj;که از ابتدا خواسته باشد &ndash; پيچيدگی&zwnj;های قصه را بهتر روايت می&zwnj;کند.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">اما مسأله اين است: آيا مردم ايران از مردم کشورهای دیگر &ndash; فرقی هم نمی&zwnj;کند کشورهای توسعه&zwnj;يافته&zwnj;ی اروپايی باشند يا کشورهای در حال توسعه&zwnj;ی جاهای ديگر جهان &ndash; &laquo;نژادپرست&raquo;تر هستند؟ تعبير &laquo;نژادپرست&raquo; را هم با احتياط به کار می&zwnj;برم چون هم بار سياسی دارد و هم بار ايدئولوژيک. پاسخ من به اين پرسش منفی است. فکر نمی&zwnj;کنم مردم ايران به نسبت مردم جاهای ديگر جهان بيشتر &laquo;نژادپرست&raquo; باشند. ماجرا را بايد از افق بالاتر ديد. برای فهم بهتر قصه، مسأله يک سطح انتزاعی دارد و يک سطح انضمامی که می&zwnj;توان به اجمال به صورت زير درباره&zwnj;ی آن سخن گفت.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
<strong>سطح انتزاعی مسأله</strong></div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">در سطح مجردتر و فارغ از تعيين مصاديق، اين امری قابل آزمون است که انسان&zwnj;ها خودخواه&zwnj;اند و منافع خويش را بر منافع ديگری ترجيح می&zwnj;دهند و اگر آدمی تربيت نشود &ndash; در قاموس و فرهنگ دينی نام اين تربيت &laquo;تهذيب اخلاق&raquo; است &ndash; به سادگی به سوی خويشتن&zwnj;پرستی و ديگری&zwnj;سوزی و تبعيض حرکت می&zwnj;کند. اين تبعيض و خودخواهی چه بسا از غريزه&zwnj;ی بقا ناشی می&zwnj;شود که ديگری را هميشه مزاحم خود می&zwnj;بيند و می&zwnj;کوشد او را حذف کند و ناديده بگيرد. اين سطح از خويشتن&zwnj;خواهی در همه جای جهان مشاهده می&zwnj;شود تنها تفاوت&zwnj;اش اين است که صورت&zwnj;های متفاوتی پيدا می&zwnj;کند. اين تبعيض &ndash; که در سطحی پايين&zwnj;تر و به طور خاص&zwnj;تر خود را در برتر دانستن يک نژاد و تبار خاص و فروتر دانستن نژادی ديگر نشان می&zwnj;دهد &ndash; گاهی نام &laquo;نژادپرستی&raquo; به خود می&zwnj;گيرد.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
اما وقتی از &laquo;نژادپرستی&raquo; صحبت می&zwnj;کنيم ماجرا فقط اين نيست که افراد در مقام فرد حقيقی چگونه با آدميان پيرامون خويش رفتار می&zwnj;کنند. مسأله&zwnj;ی مهم&zwnj;تر اين است که چه نظام حقوقی راه را بر انعکاس آن در جامعه فراهم می&zwnj;کند. لذا مغز مسأله اين است که: آيا يک نظام حقوقی خاص راه را بر بروز اين تبعيض&zwnj;های نژادی، قومی، زبانی و فرهنگی هموار می&zwnj;کند يا نه؟ وقتی نظام حقوقی با قانون&zwnj;گذاری و تعيين مجازات برای تبعيض و نژادپرستی به سوی محدود کردن اين تمايل انسانی برود، ناگزير انسان&zwnj;هايی که در ظل آن نظام حقوقی زندگی می&zwnj;کنند بيشتر مراقب خواهند بود که منافع شخصی&zwnj;شان با عدول از آن قوانين به خطر نيفتد. اما تا آن عامل بازدارنده از ميان برداشته شود، باز هم اين تبعيض&zwnj;ها خود را نشان خواهند داد. لذا، به طور مشخص وقتی از &laquo;نژادپرستی&raquo; سخن می&zwnj;گوييم بايد يک نظام حقوقی را مد نظر قرار داد و آن را هدف گرفت که زمينه&zwnj;ی بروز اين تبعيض&zwnj;ها را فراهم می&zwnj;کند.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><strong>سطح انضمامی مسأله</strong></div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">در سطح انضمامی&zwnj;تر، با مقدمه&zwnj;ی بالا، رژيم آفريقای جنوبی سابق و رژيم اسراييل &ndash; و البته نظام جمهوری اسلامی &ndash; نمونه&zwnj;های برجسته&zwnj;ای هستند از نظام&zwnj;هايی حقوقی که در آن تبعيض نژادی &ndash; يا قومی و ايدئولوژيک &ndash; به بهترين شکلی نمايان است. اين تبعيض&zwnj;ها البته حتی در نظام&zwnj;های دموکراتيک به صورت&zwnj;های ديگری خود را نشان می&zwnj;دهد. در هلند، خيرت ويلدرس نمونه&zwnj;ی سياست&zwnj;مداری است که بخشی از يک نظام حقوقی و سياسی است که گرايش&zwnj;های ديگری&zwnj;ستيزانه و نژادپرستانه&zwnj;ی آشکاری دارد. چنين نيست که چون هلند يا نروژ نظام سياسی دموکراتيکی دارند، راه بروز يا قدرت گرفتن تمايلات نژادپرستانه در آن&zwnj;ها مسدود است. اتفاقی که در نروژ افتاد و کشتاری که يک راست&zwnj;گرای افراطی در ميان خود نروژی&zwnj;ها انجام داد نمونه&zwnj;ای است آشکار از اين&zwnj;که جايی که نظام&zwnj;های سياسی از پرداختن به ماجرا ناتوان می&zwnj;مانند، باز هم اين ديو تبعيض و ديگری&zwnj;سوزی سر بر می&zwnj;کند.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
<strong>حل مسأله يا پاک کردن صورت مسأله؟</strong></div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">ذهن&zwnj;های تنبلی که توانايی انتزاعی&zwnj; ديدن مسأله را ندارند، عمدتاً به جای حل مسأله يا پرداختن به پيچيدگی&zwnj;های آن در پی راه&zwnj;حلی ساده و سريع می&zwnj;گردند تا دست&zwnj;کم خاطر و وجدان خود را از معضلی آزارنده آسوده کنند. لذا به جای درنگ و تأمل در جوانب متفاوت قصه، ساده&zwnj;ترين راه متوسل شدن به احکامی کلی و تعميم&zwnj;هايی است که می&zwnj;تواند ذهن را آسوده کند. اگر در ایران افغان&zwnj;ها آزار می&zwnj;بينند، نتيجه اين می&zwnj;شود که &laquo;ايرانی&zwnj;ها&raquo; مردمی &laquo;نژادپرست&raquo; می&zwnj;شوند! در اين معادله، سويه&zwnj;ی حقوقی ماجرا يکسره ناديده گرفته می&zwnj;شود &nbsp;هيچ کس نمی&zwnj;پرسد که چه اتفاقی افتاده است که در نظام جمهوری اسلامی، می&zwnj;توان با ملتی هم&zwnj;زبان، هم&zwnj;ريشه، هم&zwnj;فرهنگ و هم&zwnj;دين و هم&zwnj;آيين، به چنين شيوه&zwnj;ی تحقيرآميزی رفتار کرد؟ کدام قانون است که راه اين رفتار ضدبشری و حتی ضد-دينی را هموار می&zwnj;کند؟ چه چيزی به مسؤولان حکومتی اجازه می&zwnj;دهد که به همين راحتی مرتکب چنين شناعت&zwnj;هايی شوند و هيچ مقامی فرادست آن&zwnj;ها از اولين مقام بالادست&zwnj;شان گرفته تا عالی&zwnj;ترين مقام نظام، کم&zwnj;ترين واکنشی به اين رفتار نفرت&zwnj;انگیز نشان نمی&zwnj;دهند؟ به گمان من، مسأله را بايد در نارسايی نظام حقوقی ديد که در آن برای ديگری حقوقی قايل نيست. قصه به همين سادگی است.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
در نتيجه وقتی که همين ماجرا را به اروپا هم بياوريم، وقتی قرار باشد &laquo;ديگری&raquo; حقوقی کم&zwnj;تر از &laquo;ما&raquo; داشته باشد، به سادگی می&zwnj;توان با مهاجران رفتاری کرد که در عمق قصه تفاوت چندانی با همان &laquo;نژادپرستی&raquo; مورد اشاره در جمهوری اسلامی ندارد. آيا می&zwnj;توان به اين اعتبار گفت که مثلاً هلندی&zwnj;ها يا بريتانيايی&zwnj;ها يا فرانسوی&zwnj;ها &laquo;نژادپرست&raquo; هستند؟ شک دارم که چنين تعابيری حتی از منظر جامعه&zwnj;شناختی هم درست باشد.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
در پرداختن به اين قصه، محکوم کردن و دندان بر دندان ساييدن و رگ گردن قوی کردن و زمين و آسمان را بر هم دوختن و تمام يک &laquo;ملت&raquo; را با توضيح&zwnj;ها و توجيه&zwnj;های مختلف متهم ماجرا قلمداد کردن، تنها تنبلی ذهنی است و نشانی از بی&zwnj;عملی خود ما. درست است که ساختار حقوقی برآمده از متن جامعه است ولی هميشه ساختار حقوقی يک کشور منعکس&zwnj;کننده&zwnj;ی اراده&zwnj;ی واقعی و عينی تماميت يک مردم نيست. اين از مغالطه&zwnj;های به ظاهر دموکراتيک است که هر نظام حقوقی انعکاس خواست و اراده&zwnj;ی مردم است. هميشه چنين نيست. واقعيت اين است که حتی در دموکراتيک&zwnj;ترين کشورها هم آن&zwnj;چه در سطح حقوقی و سياسی اتفاق می&zwnj;افتد با خواست و اراده&zwnj;ی قاطبه&zwnj;ی مردم يک کشور فاصله دارد. نظام&zwnj;های سياسی دموکراتيک ابزارهايی دارند برای نظارت بر قدرت و مکانيزم&zwnj;هايی برای عزل غيرخشن سياست&zwnj;مداران ولی اين نتيجه نمی&zwnj;دهد که در نظام&zwnj;های دموکراتيک هم ساختار حقوقی هرگز به سوی تبعيض نمی&zwnj;رود. تنها فرق نظام&zwnj;های دموکراتيک با ساير نظام&zwnj;ها اين است که وقتی اين تبعيض خود را در سياست نشان می&zwnj;دهد، مردم بهتر می&zwnj;توانند در رفع آن بکوشند ولی هرگز نخواهند توانست يکايک آدميان را تغيير بدهند.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
در مورد ايران، بايد نشان داد که چرا و چگونه ساختار حقوقی و سياسی زمام امور را به دست اراذل و اوباشی سپرده است که هم آبروی سياست را می&zwnj;برند و هم ننگ دين و ايمان و اخلاق&zwnj;اند.<br />
<br />
<div style="direction: rtl; "><strong>مدل تحلیل &laquo;سوزن در انبار کاه&raquo;</strong></div>
<div style="direction: rtl; ">يکی از مشکلات جدی تحليل&zwnj;هایی که ناظر به حل مسأله نيستند اين است که عمدتاً با ارايه&zwnj;ی تحليل&zwnj;های تعميم&zwnj;گرا، رسيدگی به اصل مسأله را به بن&zwnj;بست می&zwnj;کشانند. در مورد بالا، يعنی مسأله&zwnj;ی تبعيض (يا &laquo;نژادپرستی&raquo;)، چنان دایره&zwnj;ی بحث گسترده می&zwnj;شود و مسأله به &laquo;نژادپرستی ایرانيان&raquo; فروکاسته می&zwnj;شود که ديگر نمی&zwnj;توان مسأله را حل کرد. جذابيت ظاهری ماجرا در اين است که به شدت تأييدگراست يعنی وقتی می&zwnj;گويیم &laquo;ايرانی&zwnj;ها نژادپرست هستند&raquo;، به سادگی می&zwnj;توان الی يوم&zwnj;القيام شاهد و نمونه پیدا کرد از نژادپرستی ايرانيان: از برخوردشان با اعراب بگير تا نحوه&zwnj;ی نگاه آن&zwnj;ها به اقليت&zwnj;های قومی و مذهبی؛ از برخوردشان با افغان&zwnj;ها بگير تا حتی نگاه&zwnj;شان به صنف روحانی (&laquo;آخوندها&raquo; و &laquo;ملاها&raquo; و الخ). چيزی که در اين رويکرد غايب است، نگاه عقلانيت نقاد است. مسأله&zwnj;ی برخورد تبعيض&zwnj;آميز با افغان&zwnj;ها مثل سوزنی است که در انبار کاه کل&zwnj;گرايانه&zwnj;ی &laquo;ايرانی&zwnj;ها نژادپرست هستند&raquo; گم می&zwnj;شود. <br />
<br />
اين مدل تحليل نه تنها مسأله را حل نمی&zwnj;کند بلکه هميشه مخاطب را به هزارتويی می&zwnj;فرستد که راه برون&zwnj;رفت از آن اگر نگوييم محال، دست&zwnj;کم بسيار دشوار است. نمونه&zwnj;ی ديگر اين مدل &laquo;سوزن در انبار کاه&raquo; برخورد با سويه&zwnj;های مشکل&zwnj;آفرين و خردستيزانه&zwnj;ی بعضی از مسلمانان است: به جای بررسی اصل مسأله، هميشه کل مسأله را پاک می&zwnj;کنند؛ برای حل مسأله&zwnj;ی جمهوری اسلامی، با تلاش و تقلا رشته&zwnj;ای ميان جمهوری اسلامی و خودِ اسلام کشيده می&zwnj;شود تا نتيجه بگيريم اگر &laquo;اسلام&raquo; را از معادله حذف کنيم، مسأله&zwnj;ی جمهوری اسلامی هم حل می&zwnj;شود. هم&zwnj;چنين است وضعيت برخورد بعضی از مسؤولان حکومتی و بعضی از مردم ايرانی با افغان&zwnj;ها. برای توضيح دادن يک مسأله، می&zwnj;توان مسؤوليت را به گردن همه&zwnj;ی ايرانی&zwnj;ها انداخت تا با موضع&zwnj;گيری جمعی بشود قبح مسأله را نشان داد غافل از آن&zwnj;که گره اصلی در بن&zwnj;بست نظام حقوقی ديگری&zwnj;سوز و ديگری&zwnj;تراش است.&nbsp;</div>
</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/04/post_2252.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/04/post_2252.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تأملات</category>
        
        

         <pubDate>Fri, 27 Apr 2012 13:10:51 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به قرآن سخن گفتن: هرمنوتيک ادبی عين‌القضات همدانی</title>
<description><![CDATA[<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">در سراسر پهنه&zwnj;ی تاریخ و فرهنگ مسلمان &ndash; ايرانی &ndash; به ندرت می&zwnj;تواند نويسنده&zwnj;، فيلسوف و شاعری پيدا کرد که آثارش از تأثير تعيين&zwnj;کننده&zwnj;ی زبان و ادبيات قرآن بر کنار مانده باشد. اين&zwnj;که فقها و عالمان دينی به قرآن استناد می&zwnj;کنند و برای بیان مقصودشان به آيات قرآنی و مضامين و مفاهيم آن ارجاع می&zwnj;دهند، عادی&zwnj;ترين امری است که می&zwnj;توان از آن&zwnj;ها انتظار داشت.<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">نکته اما فراتر از اين&zwnj;هاست. قرآن نه فقط به مثابه&zwnj;ی يک کتاب مقدس دينی و آسمانی برای مسلمان&zwnj;ها، بلکه به عنوان منبع الهام، سرچشمه&zwnj;ی مفاهيم و مضامينی که با جان آدمی و خيال و انديشه&zwnj;ی او سر و کار دارند، جهت&zwnj;دهنده و شکل&zwnj;دهنده&zwnj;ی فکر و بيان بسياری از کسانی بوده است که در قلمرو تمدنی-فرهنگی اسلام زيسته&zwnj;اند.<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">قصه&zwnj;ی عين&zwnj;القضات همدانی از اين جهت حکايت ويژه&zwnj;ای است. اين اندازه که عين&zwnj;القضات، پيشينه و سابقه&zwnj;ای علمی و معرفتی دارد که در آن معارف قرآنی و دينی جايگاه مهمی دارند، هم&zwnj;چنان نکته&zwnj;ی برجسته&zwnj;ای در اين تصویر نيست. همه&zwnj;ی اهل علمِ زمانه&zwnj;ی عین&zwnj;القضات، با بخش بزرگی از اين علوم و معارف سر و کار داشته&zwnj;اند به درجات مختلف. آن&zwnj;چه که عين&zwnj;القضات را از ديگران متمايز و متفاوت می&zwnj;کند، نحوه&zwnj;ی برخورد او با ادبيات قرآنی است.<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">شفيعی کدکنی جايی در توصيف تصوف می&zwnj;گويد که &laquo;عرفان برخورد هنری کردن با مذهب است&raquo;. عين&zwnj;القضات همدانی فقيه، فيلسوف و متکلم به معنای فنی کلمه نيست. بهترين صفتی که برای او می&zwnj;توان آورد، عارف يا صوفی است. ميراث عارفان و صوفيان پيش از او، به ويژه برادران غزالی، در شکل دادن به نوع نگاه او به عرفان تأثير آشکاری داشته است. از خلال آثار او هم بر می&zwnj;آيد که او با آراء ارباب مذاهب و نحله&zwnj;های مختلف مسلمانان آشنايی نزديک و عميقی داشته است. يک نمونه&zwnj;ی برجسته&zwnj;ی آن، آشنايی &ndash; چه بسا بی&zwnj;واسطه&zwnj;ی او &ndash; با آراء و عقايد باطنيان و اهل تعليم بوده است.<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">در نتیجه وقتی از تفاوت و تمايز برخورد عين&zwnj;القضات با قرآن سخن می&zwnj;گوييم، ناگزير بايد به حجم عظيم ميراث فکری پيشينيان او که ماده و مضمون مهيايی برای او فراهم می&zwnj;کرده توجه داشته باشيم. اما برخورد عين&zwnj;القضات با قرآن و ادبيات&zwnj;اش، چيزی است از جنس برخورد الهامی وحی&zwnj;آميخته. به اين معنا، عين&zwnj;القضات در سطحی شاعرانه با بازيگری عنصر قدرت&zwnj;مند خيال و برجسته کردن عامليت شخص عين&zwnj;القضات در فهم، تفسير و بازآفرینی مضامين تازه، جلوه&zwnj;ای ويژه به اين روايت&zwnj;ها می&zwnj;دهد.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
در آثار عين&zwnj;القضات، به ويژه در نامه&zwnj;های او، که نوع کم&zwnj;نظیری از ادبيات صوفيانه است که در آن چهره&zwnj;ی عين&zwnj;القضات را بی&zwnj;پرده، بی&zwnj;واسطه و با صميميتی بی&zwnj;بديل می&zwnj;بينيم، اين کارکرد برخورد شاعرانه و هنری با قرآن مشهود است.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
در نامه&zwnj;ها، چهره&zwnj;ای که از عين&zwnj;القضات همدانی می&zwnj;بينيم، چهره&zwnj;ای نويسنده&zwnj;ی عارفی است که در اوج &laquo;بی&zwnj;تابی&raquo; است. اين بی&zwnj;تابی تنها خود را در سطح بيان سخنانی شطح&zwnj;آميز نشان نمی&zwnj;دهد. بارها پيش می&zwnj;آيد، حتی در خلال يک نامه&zwnj;ی خاص، که او سخن از موضوعی مشخص را آغاز می&zwnj;کند، مثلاً بحث درباره&zwnj;ی نيت، يا ارکان شريعت را، اما از ميانه&zwnj;ی بحث ناگهان خيال&zwnj;اش بال و پر می&zwnj;گیرد و واژه&zwnj;واژه&zwnj;ی آياتی که سيل&zwnj;آسا در خلال کلام او جاری می&zwnj;شود، او را به وادی ديگری می&zwnj;کشاند. اين صوفی بی&zwnj;تاب، البته در ميانه&zwnj;ی همين غليان خيال، به خود و خواننده&zwnj;اش نهيب می&zwnj;زند که &laquo;از مقصود خود دور افتادم&raquo; و جملاتی از اين دست در کلام او کم نيست.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
اما اين &laquo;دور افتادن&raquo; کجا و چگونه رخ می&zwnj;دهد؟ ذکر بعضی از نمونه&zwnj;ها به خوبی نشان می&zwnj;دهد که علاوه بر دريای جوشان و مواج معانی درون عين&zwnj;القضات، خودِ متن قرآنی هم زنجير جنون او را می&zwnj;جنباند. در نامه&zwnj;ی نوزدهم، عين&zwnj;القضات عزم نوشتن مطلبی درباره&zwnj;ی &laquo;صفات ازل&raquo; دارد. در خلال اين نامه، اين &laquo;از مقصود دور افتادن&raquo; برای او بارها رخ می&zwnj;دهد. يک نمونه&zwnj;ی آن را در عبارات زير می&zwnj;توان ديد:</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
&laquo;چون ديدند که هيچ&zwnj;کس را سمعی و بصری نيست که ادراک مسموعات و مبصرات کند پيش از وجود مسموعات و مبصرات الا جلال ازل را، پس گفتند: &laquo;ليس کمثله شیء و هو السميع البصير&raquo; (۴۲:۱۱). و چون جلال ازل را در علم خود معلوم بود که هر کسی را فرا سرّ اين معانی نتواند برد، الا قومی که ديده&zwnj;اند و دانسته&zwnj;اند، و اين در قرآن بگفت: &laquo;و تلک الامثال نضربها للناس و ما يعقلها الا العالمون&raquo; (۲۹:۴۳). و العلماء ورثة الأنبياء &ndash; صلعم &ndash; آن&zwnj;ها ديدند، و اين&zwnj;ها شنيدند &laquo;شَهِدَ اللَّـهُ أَنَّهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ ۚ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ&raquo; (۳:۱۸). منقبتی از اين بزرگ&zwnj;تر می&zwnj;خواهی؟</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">جوانمردا! قرآن آن کس داند که از او آموزد، و از او ياد گيرد &laquo;بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِن كِتَابِ اللَّـهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ&raquo; (۵:۴۴). شهداء دانی که چی&zwnj;ست؟ &laquo;شَهِدَ اللَّـهُ أَنَّهُ لَا إِلَـٰهَ إِلَّا هُوَ وَالْمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ&raquo; (۳:۱۸) و &laquo;الَّذِينَ هُم بِشَهَادَاتِهِمْ قَائِمُونَ&raquo; (۷۰:۳۳)، &laquo;إِلَّا مَن شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ&raquo; (۴۳:۸۶) مشرفان مملکت&zwnj;اند که &laquo;لِّتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ&raquo; (۲:۱۴۳). و مصطفی &ndash; صلعم &ndash; مشرف همه که &laquo;وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا&raquo; (۲:۱۴۳). و دعای مؤمنان است که &laquo;فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِينَ&raquo; (۳:۵۳). پنداری که شاهد يکی است که &laquo;إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا&raquo; (۳۳:۴۵)؟ حاشا و کلاً! &laquo;وَشَاهِدٍ وَمَشْهُودٍ &raquo; (۸۵:۳).</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">ايشان هر يکی شاهدی است و قرآن مشهود همه که &laquo;إنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا&raquo; (۱۷:۷۸). دانی که چرا &laquo;قرآن الفجر&raquo; گفت؟ زيرا که تا صبح سعادت سر بر نزند، قرآن مشهودِ مرد نگردد. &laquo;وَالصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ&raquo; (۸۱:۱۸) قسم ياد می&zwnj;کند ببدايت دولت عاشقان خود.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">جوانمردا! از مقصود خود دور افتادم ديگر بار، و ليکن &laquo;وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّـهُ&raquo; (۷۶:۳۰) عذر می&zwnj;خواهد&raquo; (نامه&zwnj;ها، ۱۶۳-۱۶۴)</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
نمونه&zwnj;ی بالا تنها يکی از نمونه&zwnj;های شيدايی و بی&zwnj;تابی او در برابر آيات قرآن و مداخله&zwnj;ی خيال او در فهم و تفسير آيات است. اين&zwnj;جا عين&zwnj;القضات در کسوت مفسر کلاسيک ظاهر نمی&zwnj;شود بلکه صوفی-عارفی داريم که گويی اختيار نوشتن و گفتن&zwnj;اش به دست خودش نيست و مانند پرکاهی افتاده در توفان است که به اين سو و آن سو می&zwnj;رود. خود او شرح اين ماجرا را با اين عبارات می&zwnj;گويد: &laquo;نبينی كه دست و قلم را تهمت كاتبی هست و از مقصود خبر نه و كاغذ را تهمت مكتوب فيهی و عليهی نصيب باشد و ليكن هيهات هيهات هر كاتب كه نه دل بود بی&zwnj;خبر است و هر مكتوب اليه كه نه دل است همچنين&raquo;.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
از اين حيث می&zwnj;توان او را با ابوسعيد ابوالخير مقايسه کرد. نمونه&zwnj;های بسياری از اين نوع برخورد ابوسعيد با آيات قرآنی در اسرار التوحيد ثبت شده است که به مناسبت&zwnj;های مختلف، ابوسعيد به آيات قرآن استشهاد می&zwnj;جويد، آن&zwnj;ها را در بستر حوادثی که با آن&zwnj;ها مواجه می&zwnj;شود تفسير می&zwnj;کند و اشعار و ابيات شاعران را نيز چاشنی آن می&zwnj;کند. او حتی از اين هم فراتر می&zwnj;رود و در بعضی موارد آيات قرآنی را به شعر ترجمه می&zwnj;کند. تفاوت ميان او و ابوسعيد از اين حيث است که از ابوسعيد روايت ثبت&zwnj;شده و منسجمی به شکل کتاب يا رساله &ndash; بر خلاف عين&zwnj;القضات &ndash; نداريم و اسرار التوحيد بيش از هر چيز روايت بيوگرافيک نسل&zwnj;های بعد از او از احوال و آثار شيخ است. عين&zwnj;القضات اما، اين بی&zwnj;تابی&zwnj;های&zwnj;اش را در نامه&zwnj;های پرشمارش ثبت کرده است که از خلال آن&zwnj;&zwnj;ها هم می&zwnj;توان بی&zwnj;تابی&zwnj;های روح او را ديد و هم با نحوه&zwnj;ی نگاه هرمنوتيک و تفسير اختصاصی خود او آشنا شد. و البته ابوسعید تفاوت&zwnj;های زيادی با او دارد. يعنی هر اندازه که می&zwnj;توان سویه&zwnj;ی انسانی، اخلاقی و خلاقانه&zwnj;ی تصوف بوسعيد را برجسته کرد، از آن سو وقتی عامليت فرد و برجسته شدن نقش شخص ا را دور تجربه&zwnj;ی عارفانه&zwnj;اش می&zwnj;بينيم، ناگهان به افق ديگری پرتاب می&zwnj;شويم که تفاوت شگرفی با فضای فکری ابوسعيد دارد.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
درباره&zwnj;ی نحوه&zwnj;ی تلقی او از قرآن بسيار می&zwnj;توان نوشت. عين&zwnj;القضات وقتی از قرآن و آیات قرآن و واژه&zwnj;های آن سخن می&zwnj;گويد &ndash; يا آن&zwnj;ها را به کار می&zwnj;برد &ndash; آن&zwnj;ها را لفظ و کلمه و حرف نمی&zwnj;بيند. در جاهای متعدد نامه&zwnj;های او به روشنی می&zwnj;بینیم که قرآن، کلمات و جملات&zwnj;اش تشخص دارند؛ گويی اين&zwnj;ها پيش چشم او جسمانيت پيدا می&zwnj;کنند و هم&zwnj;چون موجوداتی زنده و اشخاصی انسانی پيش روی او می&zwnj;ايستند. تا اين&zwnj;جا هنوز ماجرا چندان غریب نیست و این نحوه&zwnj;ی شخصيت&zwnj; بخشيدن به قرآن و الفاظ و عبارات&zwnj;اش در ميان صوفیان قبل و بعد از او سابقه دارد. حتی نهيب&zwnj;های سلوکی او که سخت با مضامين قرآنی در هم تنيده است، فاصله&zwnj;ی چندانی از بيان گزنده&zwnj;ی زاهدانه&zwnj;ی غزالی ِ صاحب احياء يا مثلاً سنایی، ندارد. اما کار مهم عين&zwnj;القضات در برخورد با متن مقدس، همانا چيزی نیست جز اين&zwnj;که از نهادهای متولی دين، اتوريته&zwnj;زدایی می&zwnj;کند و طبقه&zwnj;ی متصدی تفسير را از موضوعيت و اعتبار می&zwnj;اندازد. قرآن&zwnj;خوانی عين&zwnj;القضات، قرآن&zwnj;دانی است. قرآن در زبان و بيان او مانند شعر جریان دارد. قرآن برای او خاصیتی دارد مثل آینه. او قرآن را در برابر خود می&zwnj;نهد و خويشتن را در آن می&zwnj;بیند: &laquo;که در آن&zwnj;جا خبر از جلوه&zwnj;ی ذات&zwnj;اش دادند&raquo;!</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
اين آينه&zwnj;وار ديدن قرآن و شاعرانه با آن در آميختن همان چيزی است که نقش شخص و فرد عين&zwnj;القضات را برجسته می&zwnj;کند. اين شیوه است که خیال و تخیل او را بال پرواز می&zwnj;دهد و گويی خودِ اوست که وحی را &ndash; يا يک وحی را &ndash; بی&zwnj;واسطه تجربه می&zwnj;کند. اما او در همين کار هم با خويش می&zwnj;ستيزد و بر خود نيز می&zwnj;شورد. اين نفی و اثبات مدامی که در سخن او هست، به ویژه در نامه&zwnj;ها، عين&zwnj;القضات صوفی را &ndash; که ظاهراً در چشم عموم مردم عارفی است بلندمرتبه &ndash; بر زمین می&zwnj;نشاند. در اين حضور برجسته و پررنگِ &laquo;من&raquo;ِ عين&zwnj;القضات، گويی خاصیتی رهايی&zwnj;بخش هست که قرآن را &ndash; و مصحف را &ndash; از چنبره&zwnj;ی تنگ تاریخ و تفسیر رها می&zwnj;کند؛ قرآن با ضمير او پيوند می&zwnj;خورد نه چنان&zwnj;که با ضمیر هر زاهد و متشرعی ممکن است با تکرار و مداومت گره بخورد بلکه چنان&zwnj;که گويی هم&zwnj;اوست که هم&zwnj;شانه&zwnj;ی پيامبر ايستاده است و خود جبرييل را پيش روی خود می&zwnj;بیند و از او الهام می&zwnj;گیرد. راه و روش و سلوک عين&zwnj;القضات هر اندازه که بديع، خارق عادت و حتی شطاحانه به نظر می&zwnj;رسد، بسیار انسانی نيز هست و در آن زندگی به غايت و قوت جريان دارد؛ گويی او از درون متن &ndash; نه از حاشيه &ndash; بر متن شوريده است و نهنگی از آن ميانه سر برآورده که آب آن دریا را يکسره نوشيده است و از آن دريای بیکران جز هامون چیزی بر جای نيست. و اين است شگفتی تناقض&zwnj;آميز او. و اين ماجرا البته دراز است و ادامه دارد که &laquo;شرح اين قصه دراز است، به قرآن که مپرس&raquo;!</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
<em>(*) اين يادداشت، نسخه&zwnj;ی اولیه و فارسی و خام مطلبی است که در <a href="http://iis.ac.uk/view_article.asp?ContentID=113302" target="_blank">اين کنفرانس</a> ارايه کرده&zwnj;ام. تفاوت ميان اين متن و چیزی که ارايه شده از حيث مضمون زياد نيست ولی از حیث صورت&zwnj;بندی و نحوه&zwnj;ی ارایه&zwnj;ی مطلب و رفرنس&zwnj;ها طبعاً تفاوت&zwnj;ها کم نيستند.</em></div>]]>
</description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/04/post_2251.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/04/post_2251.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نامه‌ی عين‌القضات</category>
        
        

         <pubDate>Fri, 27 Apr 2012 01:05:43 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اسرار التوحيد بوسعيد</title>
<description><![CDATA[<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">خاطرم نيست که تا به حال چقدر درباره&zwnj;ی ابوسعيد ابوالخير گفته&zwnj;ام يا نوشته&zwnj;ام اما بی&zwnj;گمان ابوسعيد در شکل دادن به فضای فکری من و تکان دادن من، هم&zwnj;&zwnj;پايه&zwnj;ی عين&zwnj;القضات همدانی اثرگذار بوده است. با هر دوی این&zwnj;ها بیش از هجده سال است که دمخورم و&nbsp;اين دو تن، در زمره&zwnj;ی معدود کسانی بوده&zwnj;اند که&nbsp;گرم&zwnj;ترین و آرامش&zwnj;بخش&zwnj;ترین لحظات زندگی&zwnj;ام را برای من آفريده&zwnj;اند.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "> <br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">امروز، برای کنفرانسی درباره&zwnj;ی قرآن و ادب، مشغول نوشتن مقاله&zwnj;ای بودم درباره&zwnj;ی عين&zwnj;القضات همدانی (که نسخه&zwnj;ی خلاصه و فارسی&zwnj;اش را همين روزها در ملکوت منتشر خواهم کرد). ناگزير جايی بايد از شباهت ميان او و ابوسعيد سخن می&zwnj;گفتم. همچنین بايد از شفيعی کدکنی سخنی را نقل می&zwnj;کردم. اسرار التوحيد مصحح شفيعی را برداشتم تا مقدمه را بار دیگر مروری بکنم و نتوانستم آن را زمین بگذارم. قلم شفيعی، دانش او، صراحت و صداقت شگفت&zwnj;آورش، حالتی سحرآميز دارد گويی. بی&zwnj;شک در ميان اهل ادب و دانش، شفيعی کدکنی در چشم من عظمتی ويژه دارد. هم&zwnj;چنان اگر قرار باشد از استادانی يگانه اسم ببرم که در شناخت من از مولوی، سنایی، ابوسعيد، عطار و شعر فارسی نقش برجسته&zwnj;ای داشته باشند، شفيعی بی&zwnj;گمان در زمره&zwnj;ی برترين&zwnj;هاست.<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">از پيش&zwnj;گفتار و مقدمه&zwnj;ای که شفیعی بر اسرار التوحيد نوشته است، چند بند را، هر کدام به مناسبتی در زیر نقل کرده&zwnj;ام. بند اول، مخاطب&zwnj;اش معلوم است. هر چه باید گفته شود در کلام شفيعی هست و من با او در اين زمينه سخت هم&zwnj;دل&zwnj;ام. بند دوم هم نکته&zwnj;ای اخلاقی دارد: آدميان گاهی به اسم فرار از تکبر و خودخواهی، تواضع خودخواهانه&zwnj;ای به خود می&zwnj;بندند و در جامه&zwnj;ی خداخواهی، بر آتش خودخواهی خود می&zwnj;دمند. سه بند آخر هم درباره&zwnj;ی ابوسعيد و عرفان اوست. سخن شفیعی در این زمینه خير کلام است که قليل است و دلالت&zwnj;ورزی می&zwnj;کند. بی&zwnj;گمان هر که اهل دانش باشد، از خواندن اسرار التوحيد و مقدمه و تعليقات شفیعی سود بی&zwnj;اندازه خواهد برد، حتی اگر مانند من شيفته&zwnj;ی قلم، زبان، صراحت و صفای شفیعی نباشد.<br />
<br />
</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">&laquo;بی&zwnj;گمان بسياری کسان خواهند بود که مرا، به مناسبت بعضی کارک&zwnj;های دیگر گه می&zwnj;توانستم بکنم و نکردم و وقتم را صرف اين کار کردم ملامت کنند. می&zwnj;دانم ولی فراموش نمی&zwnj;کنم که در کل زبان فارسی یکی دو کتاب ديگر می&zwnj;توان سراغ گرفت که بتواند به لحاظ ارزش ادبی و عرفانی با اسرار التوحيد رقابت کند، آيا چنين کتابی &ndash; با اين&zwnj;همه ارزش&zwnj;ها &ndash; بدين نمی&zwnj;ارزيد که من &ndash; يای از عاشقان اين حوزه&zwnj;ی فرهنگی &ndash; وقت خودم را صرف آن کنم؟ می&zwnj;ماند اعتراض و نق&zwnj;زدن&zwnj;های ناقدان ماورای بنفشی که اصل موضوع را منکراند و این&zwnj;گونه متّه به خشخاش&zwnj;گذاری&zwnj;ها را، روا نمی&zwnj;دارند و ترجيح می&zwnj;دهند با تورق نيم&zwnj;ساعته&zwnj;ی اسرار التوحيد يک مقاله&zwnj;ی مدرنِ روشنفکرانه در باب &laquo;عقده&zwnj;ی اوديپ&raquo; در ابوسعيد یا &laquo;وابستگی طبقاتی&raquo; او به &laquo;حواشی خرده&zwnj;بورژوازی شهری مهنه&zwnj;ی قرن پنجم در نظام توليد فئودالی&raquo; و به عنوان &laquo;یک انتلکتوئل شيزفرنيک دور ازماس&raquo; بنويسند، من آن&zwnj;گونه تحقيقات را &ndash; در صورتی که با در نظر گرفتن مبانی علمی و مقدمات لازم فراهم آمده باشد &ndash; منکر نيستم ولی به آن خانم&zwnj;ها و آقايان ماورای بنفش يادآور می&zwnj;شوم که تا متنی اين مته به خشخشا&zwnj;گذاری&zwnj;ها درباره&zwnj;اش اعمال نشود، چنان مقالاتی را نمی&zwnj;توان نوشت. اقلاً این را هم از همان فرنگی&zwnj;ها ياد بگيرند. به هر حال،&zwnj;شاعری از معاصران بوسعيد و نسل قبل از وی &ndash; که از بنيادگذاران شعر عرفانی زبان فارسی است &ndash; گفته است و خوش گفته است که &laquo;هر که از راه و رسته&zwnj;ی ماست، شناسای ماست و ديگر مردمان، منکران مايند&raquo;. من هم سخن او را، در حد خودم، و به عنوان زبان حال خودم، تکرار می&zwnj;کنم که:</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">يعرفنا من کان مِن مثلنا</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; ">و سايرُ الناس لنا منکرون...</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
این يدداشت کوتاه را تا اين&zwnj;جا نوشته بود و چاپ شده بود، يک&zwnj;بار که برای غلط&zwnj;گيری آن را خواندم از خودم بدم آمد که چه مقدار در همين دو سه صفحه از من و من دم زده&zwnj;ام که چنين و چنان کرده&zwnj;ام، يادم آمد که مدعی بيست سال انس و الفت با کسی شده&zwnj;ام که در ۸۳ سال عمرش يک بار هم کلمه&zwnj;ی &laquo;من&raquo; و &laquo;ما&raquo;&zwnj;را بر زبان نياورد و هميشه، برای گريز از &laquo;من&raquo;&zwnj;و &laquo;ما&raquo; کلمه&zwnj;ی &laquo;ايشان&raquo; را &ndash; که نشانه&zwnj;ی غايب بودن از خويش است &ndash; به کار برد و من نتوانستم بويی از آن معنويت ببرم و اندکی از خودخواهی&zwnj;ام بکاهم. فکر کردم که اين يادداشت را از نو بنويسم و بر تمام تجليات من و ما، در اين نوشته، خط بطلان بکشم، اما متوجه شدم که آن فرعون، از جای دیگری خود را نشان خواهد داد؛ يعنی سر از گریبان تواضع&zwnj;های خودخواهانه به در خواهد آورد و از ميان تصنع و صنعت. ترجيح دادم که آشکار، هم&zwnj;چنان که در آغاز، خود را نشان دهد و برهنه از هر جامه&zwnj;ای، ظهور کند. ترديدی ندارم که زيان&zwnj;اش کمتر است. بی&zwnj;گمان کمتر است، به ويژه در قياس با خودخواهی&zwnj;هايی که در جامه&zwnj;ی خداخواهی خود را نشان می&zwnj;دهند و حق داشت کسی که ديگری را بر حذر می&zwnj;داشت از آن قومی که خداخواهی&zwnj;شان پرده&zwnj;ی خودخواهی&zwnj;هاست.&raquo; (پيش&zwnj;گفتار؛ صص هشت و نه)</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
&laquo;ابوسعيد در تصوف و عرفان ايران، همان مقام را دارد که حافظ &nbsp;در قلمرو شعر فارسی. هر دو تن در نقطه&zwnj;ی کمال و گلچین&zwnj;کننده&zwnj;ی مجموعه&zwnj;ی زیبايی&zwnj;ها و ارزش&zwnj;های قبل از خويش&zwnj;اند. حافظ در پايان دوره&zwnj;ی درخشان تجربه&zwnj;های شعری، بدين کار پرداخته و بوسعيد نيز به نوعی ديگر در پايان دوره&zwnj;ی درخشان تصوف. آن&zwnj;چه در قرون بعد به عنوان عرفان نظری شهرت يافته، چيزی است ورای منظور ما. آن&zwnj;چه از سنت&zwnj;های شعر فارسی و انديشه&zwnj;ها و تصويرها و تجارب ارج&zwnj;مند هنری و فرهنگ شعری تا عصر حافظ وجود داشته در ديوان حافظ، به شيواترین اسلوبی گلچين شده است و در حقیقت دیوان حافظ نمايشگاه است که در آن شش قرن تجربه&zwnj;ی هنری و عرفانی در برابر ذوق و ادراک ما قرار می&zwnj;گیرد، در مورد بوسعيد نیز اين قضيه مصداق دارد: آن&zwnj;چه در طول چهار قرن نخستين تصوف و عرفان ايران &ndash; که دوران زرين اين پديده&zwnj;ی روحانی و فرهنگی است، يعنی دوران زهد و عشق و ملامت &ndash; وجود داشته در گفتار و رفتار بوسعيد خلاصه و گلچين شده است.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
بی&zwnj; آن&zwnj;که بخواهم چهره&zwnj;ی اسطوره&zwnj;ای حلاج را از ياد ببرم و بی آن&zwnj;که بخواهم رفتار و گفتار شگفت&zwnj;آور بايزيد بسطامی را ناديده بگيرم، می&zwnj;خواهم بگويم ابوسعيد ابوالخير، در ميان چهره&zwnj;های تاريخ تصوف ايران و اسلام یک نمونه&zwnj;ی اسثتنايی است. با اين&zwnj;که از همان روزگار حيات&zwnj;اش مورد هجوم متعصبان مذهبی بوده و آوازه&zwnj;ی لاابالی&zwnj;گری&zwnj;ها او، در همان عصر حيات&zwnj;اش تا اسپانيای اسلامی يعنی اندلس رفته بوده است و ابن حزم اندلسی در زمان حیات او در باب او می&zwnj;گويد: &laquo;و هم شنيده&zwnj;ايم که به روزگار ما در نيشابور مردی است از صوفیان با کنيه&zwnj;ی ابوسعيد ابوالخير که... گاه جامه&zwnj;ی پشمينه در می&zwnj;پوشد و زمانی لباس حرير که بر مردان حرام است، گاه در روز هزار رکعت نماز می&zwnj;گزارد و زمانی نه نماز واجب می&zwnj;گزارد و نه نماز مستحبی و این کفر محض است، پناه بر خدا از اين گمراهی!&raquo; با اين همه، هيچ قديس دیگری را نمی&zwnj;شناسيم که مردمان تا اين پايه شيفته&zwnj;ی او باشند که مزارهايی به نام او از آذربايجان، در باکو، گرفته تا خراسان امروز و تا آن&zwnj;جا که ترکمنستان شوروی خوانده می&zwnj;شود،&zwnj; ساخته باشند. پرتو معنويت او تا بدان حد باشد که در طول قرون و اعصار، رباعی&zwnj;های منسوب به او را، به عنوان دعا و حرز، برای رفع بيماری و شفا، بر بيماران بخوانند و بدمند و چهره&zwnj;ی او به عنوان رمز اشراق و اشراف بر عالم غيب، به گونه&zwnj;ی نشانه و رمزی در آمده باشد آن&zwnj;گونه که بوعلی رمز دانش و علوم رسمی است.</div>
<div style="direction: rtl;text-align: justify; "><br />
در مجموعه&zwnj;ی رفتار و گفتار بوسعيد &ndash; آن&zwnj;سوی بافته&zwnj;های مریدان ساده&zwnj;لوح &ndash; به دشواری می&zwnj;توان چيزی يافت که در عصر ما، و يا حتی در روزگاری که ارزش&zwnj;های روحی يکسره ديگرگون شده باشد،&zwnj; باز هم، برای انسان آرامش روان و روشنی ضمير و تسلای خاطر نداشته باشد. و چه ميراثی برای انسانيت ارج&zwnj;مندتر از این؟ در سراسر آموزش&zwnj;های عرفانی او، يک نقطه&zwnj;ی سياه بدبينانه و آزاردهنده نمی&zwnj;توان يافت: همه جا درس انسان&zwnj;دوستی و خوش&zwnj;بينی و شادی و اميد و تعصب&zwnj;ستيزی موج می&zwnj;زند و شما هر قدر نسبت به ميراث تصوف بدبين و بی&zwnj;اعتقاد باشيد، باز هم از رفتار و گفتار او، نکته&zwnj;ها می&zwnj;آموزيد که در زندگی بدان نيازمنديد&raquo; (صص بيست سه و بيست و چهار)</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/04/post_2250.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/04/post_2250.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تأملات</category>
        
        

         <pubDate>Mon, 23 Apr 2012 23:43:55 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بن‌بست نيکفر</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">آخرين <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2011/04/000001_ptv_pargar.shtml" target="_blank">برنامه&zwnj;ی پرگار در تلويزيون بی&zwnj;بی&zwnj;سی فارسی</a>، گفت&zwnj;وگويی است ميان محمدرضا نيکفر و محمود صدری درباره&zwnj;ی &laquo;ذات دين&raquo;. موضوع يادداشت من، نشان دادن انسداد نحوه&zwnj;ی نگاه محمدرضا نيکفر به مسأله است فارغ از اين&zwnj;که مسأله از اساس درست طرح شده است يا نادرست. در نتيجه، به درآمد و مقدمه&zwnj;ی بحث که در گفتار مجری برنامه&zwnj;ی پرگار می&zwnj;آيد نمی&zwnj;پردازم. عمده&zwnj;ی مقدمه&zwnj;های برنامه&zwnj;های پرگار بی&zwnj;بی&zwnj;سی واجد اين مشکل اساسی است که درآمد بحث هم جهت&zwnj;دار طرح می&zwnj;شود و هم متضمن مشکلات جدی و عميق معرفتی و نظری است (از جمله اين&zwnj;که مجری به شکلی عبارات را طرح می&zwnj;کند که گويی گزاره&zwnj;های مزبور مفروض&zwnj;اند و جای بحثی درباره&zwnj;ی آن&zwnj;ها نيست؛ و اين مسأله، مشکل ژنريک برنامه&zwnj;های پرگار است و در موارد متعددی اين سوگيری و جهت دادن به بحث مشهود است. اما سخن گفتن از آن خارج از موضوع يادداشت حاضر است).</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
ناگفته پيداست که پاسخ&zwnj;های آقای صدری در جای خود به بخشی از مسأله می&zwnj;پردازد اما با توجه به محدود بودن فضا و زمان برنامه و اين&zwnj;که پاره&zwnj;ای از اين سخنان به دفعات در برنامه&zwnj;های ديگری که آقای نيکفر در آن&zwnj;ها شرکت داشته&zwnj;اند تکرار شده&zwnj;اند و خط سير يکسان و مشابهی دارند، گمان من اين است که بحث مستوفا در اين زمينه در چنان برنامه&zwnj;ای ميسر نيست و نيازمند بررسی مکتوب و مفصل&zwnj;تر است، لذا علاوه بر اين&zwnj;که تسلط محمود صدری به بحث و سخت&zwnj;گيری او در باقی ماندن در چارچوب بحث نظری و حوزه&zwnj;ی تخصص&zwnj;اش ستودنی است، يادداشت حاضر می&zwnj;کوشد از زوايای ديگری نيز به مسأله بپردازد.<br />
<br />
</div>]]>
<![CDATA[<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br class="Apple-interchange-newline" />
<strong> طرح مسأله</strong></div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">ابتدا کوشش می&zwnj;کنم مسأله را &ndash; دست&zwnj;کم به شيوه&zwnj;ای که نيکفر طرح می&zwnj;کند &ndash; از ديد خود او تقرير کنم. روايت نيکفر اين است که در ايران، در ظل جمهوری اسلامی، حوادثی فاجعه&zwnj;بار &ndash; مشخصاً در کهريزک و اوين &ndash; به نام دين رخ می&zwnj;دهد. کسی بايد نسبت به اين&zwnj;ها مسؤوليت بپذيرد. پاسخ او اين است که &laquo;اسلام&raquo; و &laquo;مسلمانان&raquo; بايد نسبت به اين خشونت&zwnj;ها قبول مسؤوليت کنند و آن&zwnj;ها را به گردن بگيرند و از اين هم حتی فراتر بروند و آن را به چیزی نسبت بدهند که از نظر او &laquo;اصل اسلام&raquo; است. از ديد او، هر مسلمانی هميشه خود را به &laquo;صدر اسلام&raquo; ارجاع می&zwnj;دهد و سعی می&zwnj;کند خود را با همان صدر اسلام تطبيق دهد و به تعبير خود او &laquo;<strong>هر مسلمانی کوشش می&zwnj;کند صدر اسلام را بازتوليد کند</strong>&raquo;. او برای توضيح دادن نکته&zwnj;اش به &laquo;جمهوری اسلامی&raquo; متوسل می&zwnj;شود و می&zwnj;گويد: &laquo;مسأله اين است که شما الآن اين نمايش جمهوری اسلامی را ببينيد، می&zwnj;گويد منافق، فتنه، می&zwnj;گويد خوارج و بعد خودش را در مقام معظم قدسی قرار می&zwnj;دهد. يعنی جوری می&zwnj;گويند که آن چيزی که ما در صحنه&zwnj;ی حوادث ايران می&zwnj;بينيم، تکرار صدر اسلام است. اين&zwnj;جاست که من می&zwnj;پرسم درست است يا نه. و <strong>آيا در حوادث جمهوری اسلامی به نوعی تکرار صدر اسلام را نمی&zwnj;بينم؟</strong> و بنابر اين فوراً می&zwnj;پرسم مسؤوليت با کی&zwnj;ست؟ آقايان مسلمان، خواهران مسلمان، برادران مسلمان! مسؤوليت آن&zwnj;چه که می&zwnj;گذرد در اين&zwnj;جا با کی&zwnj;ست؟&raquo; او به هگل متوسل می&zwnj;شود و در توضيح نکته&zwnj;ی فوق، در ابتدای عبارات بالا می&zwnj;گويد: &laquo;ماهيت چيزی است که بنياد و اصل است و مرتب بازتوليد می&zwnj;شود ولی به صورت يک چيز مرده پشت سر اين قرار دارد.&raquo;<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">نیکفر می&zwnj;خواهد شيوه&zwnj;ای به قول خودش &laquo;هرمنوتيکی&raquo; را به اقتفای شلايرماخر در پيش بگيرد اما به &laquo;نقد متن&raquo; هم بپردازد لذا خود را ملزم می&zwnj;داند به پيدا کردن &laquo;اصالت&raquo; اسلام و هنگامی که با اين پرسش مواجه می&zwnj;شود که: &laquo;اسلام چی&zwnj;ست؟&raquo;، پاسخ&zwnj;های مختلفی را که می&zwnj;تواند به زعم او وجود داشته باشد، فهرست می&zwnj;کند: &laquo;در خود تاريخ اسلام [۱] موضع کسی را داريم مثل <strong>حافظ که می&zwnj;گويد حقيقتی وجود ندارد</strong> (!). جنگ هفتاد و دو ملت را مطرح می&zwnj;کند و بعد می&zwnj;گويد که همه ره افسانه زدند. [۲] يک موضع ديگر هم اين است که يکی می&zwnj;گويد فقط من حقيقت دارم و بقيه کفرند: <strong>موضع شيعه، موضع وهابی یا هر موضع ديگری</strong> (!) که می&zwnj;شناسيم. [۳] يک موضع مدرن داريم که می&zwnj;گويد همه بهره&zwnj;هايی از حقيقت برده&zwnj;اند. و اين موضع مدرن است. و [۴] <strong>يک موضع دانشگاهی داريم که می&zwnj;گويد من اصلاً با مفهوم حقیقت کار ندارم</strong> (!) و می&zwnj;خواهم ببينم چه گذشته است&raquo;. &nbsp;(تأکیدها و علامت&zwnj;های تعجب از من است).&nbsp;<br />
<br />
این موضع دانشگاهی که به حقیقت کاری ندارد، نه تنها در عمل یافت نمی&zwnj;شود که در نظر نیز متناقض است. آنچه که در گذشته واقع شده است چه چیز است؟ اگر روایتی حقیقی، یعنی مطابق با واقعی است که وقوع یافته، پس باز هم با بحث حقیقت سروکار پیدا می&zwnj;کند.&nbsp;مشکل نیکفر این است که مفهوم حقیقت را &laquo;هگلی&raquo; می&zwnj;فهمد. یعنی آنچه که باید باشد و نیست. اما تعبیر هگلی حقیقت که آن را با واقعیتی ایده&zwnj;آل برابر می&zwnj;نهد، خلط میان دو مقوله است: مقوله سمانتیکی حقیقت با مقوله انتولوژیک واقعیت.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "> <br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">نيکفر برای يافتن اين اصالت، وضعِ اصطلاح می&zwnj;کند و از واژه&zwnj;ای بسيار آشنا،&zwnj; معنايی يکسره متفاوت و متخالف را پيش روی مخاطب می&zwnj;نهد. ايشان هنگامی که واژه&zwnj;ی &laquo;ذکر&raquo; را به کار می&zwnj;برد، با ترجمه&zwnj;ی تحت&zwnj;اللفظی آن و سپس مصادره&zwnj; به مطلوب کلمه می&zwnj;افزايد که: &laquo;در اسلام، صدر اسلام را داريم و ذکر را داريم. <strong>ذکر يعنی مدام خواندن اين متن و مدام نقل اين مفاهيم به طوری که مرتب بتوانيم اين صدر را زنده بکنيم و به اين ترتيب اين مفهوم خيلی سنگينی می&zwnj;کند: مفهوم اصيل</strong>. اسلام خودش به من می&zwnj;گويد برو به سمت صدر. من از بيرون نگاه می&zwnj;کنم و می&zwnj;گويم که صدر توليد می&zwnj;شود از طريق ذکر. ذاکران چه کسانی&zwnj;اند؟ روحانيون&zwnj;اند. ذاکران اصلی، مادر من يا پدر من نيست. ذاکران اصلی روحانيت&zwnj; است. اين ريلی است که مرا به سمت صدر اسلام می&zwnj;برد. و متدی در پديدارشناسی هست که وقتی می&zwnj;خواهم ببينم ذات يک پديده کجاست بايد ببينم پديده در کجا پديدار می&zwnj;شود. اين خيلی مهم است. پديده در هر جايی پديدار نمی&zwnj;شود. در رفتار روزمره&zwnj;ی يک روحانی حکومتی نمی&zwnj;توانيد پديداری ببينيد. اين&zwnj;جاست که من می&zwnj;گويم اوين جای مهمی است برای پديداری. من نگاه می&zwnj;کنم رفتار اين روحانی و رفتار اين مسلمان به عنوان بازجو چی&zwnj;ست. اين برای من خيلی مهم است&raquo;. (*)<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">هر چند نيکفر در انتهای گفت&zwnj;وگو به روشنی می&zwnj;گويد که &laquo; ذکر وقتی که من می&zwnj;گويم يادآوری است؛ يادآوری تاريخی يک حکومت مشخص و رفتار انسان&zwnj;های مشخصی است که مرتب تکرار می&zwnj;شود و مرتب کوشش می&zwnj;کنند يادآوری کنند. من می&zwnj;گويم چرا اين تکرار و بازتوليد از طريق کسانی که متخصص تکرارند، اين&zwnj;قدر خون&zwnj;بار بوده است&raquo;. از نظر او، به ياد آوردن صدر اسلام و کوشش برای بازتوليد آن، معادل است با همان &laquo;ذکر&raquo; - و اين يکسره فارغ و مستقل از اين است که ذکر در ادبيات قرآنی يا ادبيات دينی يا ادبيات صوفيان و عارفان چه معنا و مقتضايی دارد.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
برای او، دين مترادف است با جمهوری اسلامی: &laquo;ببينيد يک پديده چه ادعاهايی می&zwnj;کند برای خودش و کارکرد را با آن ادعا بسنجيد. ما می&zwnj;بينيم که <strong>يک ادعا وجود دارد که من دين رحمت&zwnj;ام، من به شما آسايش و آرامش و دنيا و آخرت را می&zwnj;دهم. صلح می&zwnj;دهم و همه&zwnj;ی اين&zwnj;ها را. مثل ادعاهايی که در مورد شيوه&zwnj;ی جمهوری اسلامی شد</strong>. بعد می&zwnj;آييم اين ادعا را با واقعيت می&zwnj;سنجيم&raquo; و در اين&zwnj;جا نيکفر از نقد جمهوری اسلامی، نقب می&zwnj;زند به نقد دين يا در واقع نقدش از جمهوری اسلامی را فرا می&zwnj;افکند به &laquo;دين&raquo; و با مبالغه&zwnj;ی تمام از تاريخ يکسره &laquo;خون&zwnj;بار&raquo; دين سخن می&zwnj;گويد.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">او با مفهومی به نام &laquo;اسلام راستين&raquo; مشکل دارد اما نه از اين باب که نمی&zwnj;توان به طور عينی و انضمامی درباره&zwnj;ی آن سخن گفت بلکه از اين باب که فکر می&zwnj;کند اين اسلام نتوانسته است امتی &laquo;راست&zwnj;گو&raquo; تربيت کند و سراسر تاريخ مسلمانان را آکنده از دروغ&zwnj;گويی و دروغ&zwnj;گويان می&zwnj;داند (در مقايسه با بقيه&zwnj;ی انسان&zwnj;های غيرمسلمانی که لابد زندگی&zwnj;شان مشحون از صداقت و راست&zwnj;گويی است): &laquo;لغت راستين به معنی حقيقی است. من می&zwnj;گويم من يک مشکلی دارم. اين فرهنگی که اسلام بر او مربی بوده است و آن را تربيت کرده است، خيلی مفهوم راست و دروغ&zwnj;اش خيلی قطعيت ندارد. يعنی خيلی راحت می&zwnj;شود دروغ گفت. خيلی راحت می&zwnj;شود تفسیر به رأی کرد و به نفع خود. يعنی به نظر می&zwnj;رسد که نتوانسته امتی راستگو پرورش بدهد. يکی از جاهای جهان که بيشترين انباشت دروغ وجود دارد، خاورميانه است. در نتيجه در برخورد با تاريخ هم نه مسؤولانه برخورد می&zwnj;شود نه مسأله&zwnj;ی حقيقت خيلی جدی است.&raquo;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
ايشان با &laquo;متد علمی&raquo; هم به مشکل بر می&zwnj;خورد چون متد علمی هم نمی&zwnj;تواند حق مقصود او را ادا کند: &laquo;مشکل ما با متد علمی حل نمی&zwnj;شود. يعنی ما يک جا می&zwnj;گوييم اسلام در مفهوم علمی کلمه. که اين مفهوم علمی کلمه را اگر بخواهيم يعنی اسلام&zwnj;شناس بخواهيم، <strong>اسلام&zwnj;شناسی در حوزه&zwnj;ی علميه&zwnj;ی قم پيدا نمی&zwnj;کنيم</strong>. از نظر من گلدتسيهر اسلام&zwnj;شناس است يا مونتگمری وات اسلام&zwnj;شناس است، نه مثلاً مکارم شيرازی. متد علمی به زبان&zwnj;شناسی تاریخی تسلط دارد و می&zwnj;تواند کار کند&raquo;. در اين&zwnj;جا، نيکفر &laquo;حوزه&zwnj;ی علميه&zwnj;ی قم&raquo; را مترادف با &laquo;مکارم شيرازی&raquo; می&zwnj;گيرد و کسانی که صاحب متد علمی هستند از ديد او امثال گلدتسيهر و مونتگمری وات هستند (فارغ از اين&zwnj;که چه تفاوت شگرف و عمیقی ميان نسل&zwnj;های مختلف &laquo;اسلام&zwnj;شناسان&raquo; و &laquo;شرق&zwnj;شناسان&raquo; و پژوهشگران امروزی وجود دارد).&nbsp;اسلام شناسان مورد اشاره&zwnj;ی ايشان، صرفاً از زاویه&zwnj;ای محدود به برخی از جنبه&zwnj;های پرشمار پدیداری که اسلام نام دارد توجه کرده&zwnj;اند و البته محصول کارشان، نظیر هر تکاپوی بشری دیگر، حاوی نقص&zwnj;ها و ضعف&zwnj;های فراوانی بوده است، که نسل&zwnj;های متأخر اسلام&zwnj;شناسان بر آن انگشت گذارده&zwnj;اند و در جهت تصحیح آنها کوشیده&zwnj;اند.
<div style="direction: rtl; "><br />
در هر حال نکته&zwnj;ای که ايشان ظاهراً مورد توجه قرار نمی&zwnj;دهد تفکیک میان فهم افراد از اسلام و پدیداری خارجی به نام اسلام اسلام است که تازه خود واجد دو جنبه&zwnj;ی متافیزیکال-انتولوژیک و تاریخی است.</div>
<div style="direction: rtl; "><br />
می&zwnj;توان برای جنبه&zwnj;ی متافیزیکال اسلام، یعنی آن&zwnj;چه که به باور مسلمان از جانب خدا ارايه شده است، چون برساخته&zwnj;ی آدمیان نیست، ذات در نظر گرفت و به تکاپو برای شناخت آن پرداخت. اما جنبه&zwnj;ی تاریخی اسلام، یعنی پدیداری که از تعامل میان مسلمانان از نخستین لحظه&zwnj;ی ابلاغ رسالت حضرت محمد تا به این لحظه در حال ظهور یافت است، فاقد هر نوع ذات است. مشکل &nbsp;این است که ایشان برای پدیدار اخیر، به اقتفای رویکرد پدیدار شناسانه&zwnj;ی خود ذات در نظر می&zwnj;گیرد، حال آن که این جنبه&zwnj;ی اسلام اساساً ذاتی ندارد که بتواند مسیر تطور آتی آن را پیشاپیش رقم بزند.</div>
<div><br />
</div>
<br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">نيکفر معتقد است که آن&zwnj;چه او از آن با تعبير &laquo;ذکر&raquo; ياد می&zwnj;کند که &laquo;تکرار خون&zwnj;آلودی&raquo; بوده است مشخصه&zwnj;ی &laquo;اسلام&raquo; است و بلافاصله اسلام را با مسيحيت مقايسه می&zwnj;کند و معتقد است که اين حلقه&zwnj;ی تکرار در مسيحيت شکسته شده است: &laquo;مسأله، مسأله&zwnj;ی مسؤوليت است و من می&zwnj;گويم ذکر و <strong>اين ذکر باعث می&zwnj;شود اين صدر مرتب تکرار شود و تاکنون اين تکرار غرورآفرينی نبوده است، تکرار خون&zwnj;آلودی بوده است</strong>. اين&zwnj;جاست که اين حلقه&zwnj;ی تکرار باید شکسته شود. اين حلقه&zwnj;ی تکرار توسط جريان&zwnj;ها و نيروهايی مثلاً در مسيحيت شکسته شده است. وقتی که اسپينوزا رساله&zwnj;ی سياسی الاهياتی را نوشت، آمد ذکر را شکست و گفت مقدم اخلاق است و من بنده&zwnj;ی متن نيستم و قضاوت اخلاقی می&zwnj;کنم.&raquo;</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
در اين&zwnj;جا آقای نيکفر توضيح نمی&zwnj;دهند که در ميان مسلمان&zwnj;ها نيز ابن مسکويه را داشته&zwnj;ايم که اخلاق را مستقل از دين دیده است و بی&zwnj;شمار کسانی که مغفول ماندن نام آن&zwnj;ها در بحث آقای نيکفر در بهترين حالت نتيجه&zwnj;ی ناآشنايی ايشان با تاريخ و فرهنگ مسلمانان است. هم&zwnj;چنين در مسيحيت گويا اسپينوزا &laquo;به رغم مسيحيت&raquo; اين به اصطلاح &laquo;ذکر&raquo; را نشکسته است ولی اگر در ميان مسلمانان نمونه&zwnj;های مشابهی داشته باشيم &laquo;به رغم اسلام&raquo; اين اتفاق می&zwnj;افتد (مراجعه کنيد به پايين&zwnj;تر). اين&zwnj;جاست که سوگيری منفی ايشان آشکارتر می&zwnj;شود.<br />
<br />
<div style="direction: rtl; ">
<div style="direction: rtl; ">نیکفر مانند بسیاری دیگر از نویسندگانی که درباره&zwnj;ی اسلام اظهار نظر می&zwnj;کنند، شناخت خود را از نویسندگان غربی کسب می&zwnj;کنند که آثار آنان به شهادت تحولاتی که در فضای علمی طی یک صد سال اخیر رخ داده است، از نقص&zwnj;های فراوان آکنده است.&nbsp;یک نمونه&zwnj;ی درخور توجه دعوی مورخان علم غربی در باره&zwnj;ی سهم دانشمندان مسلمان در غنا بخشیدن به مجموعه&zwnj;ی دانش بشری بوده است. تا همین یکی دو دهه پیش اکثریت قریب به اتفاق این نویسندگان، چنین ادعا می&zwnj;کردند که سهم مسلمانان در رشد دانش بشری صرفاً عبارت بوده است از اخذ علوم از یونانیان و حفظ آن برای مدت دو سه قرن و سپس سپردن آن به اروپايیان.&nbsp;اما تحقیقاتی که امثال سید حسین نصر و فؤاد سزگین (و این دومی فهرستی از رساله&zwnj;های خطی موجود در آرشیوهای عثمانی را فراهم آورد) انجام داده&zwnj;اند، روشن ساخت که تلقی نویسندگان غربی يکسره نادرست بوده است و مسلمانان سهمی &nbsp;چشمگیر در رشد دانش&zwnj;های بشری داشته&zwnj;اند و رنسانس به یک معنای بسیار دقیق مدیون تکاپوهای علمی مجتهدانه&zwnj;ی مسلمانان بوده است.&nbsp;توجه کنید که این اندازه از تصحیح تنها در پرتو دستیابی به اندکی از تراث اسلامی حاصل شده است. در حال حاضر هزاران هزار نسخه&zwnj;ی خطی در کشورهای مختلف اسلامی موجود است که هیچ کس به فهرست کردن و مطالعه&zwnj;ی انتقادی آنها همت نکرده است. بررسی این تراث، در تصحیح تصویری که شرق&zwnj;شناسان از اسلام ترسیم کرده&zwnj;اند و می&zwnj;کنند و نتيجتاً به تصحیح تلقی آن دسته از مسلمانان که مرجع تقلیدشان همین قبیل شرق&zwnj;شناسان هستند کمک می&zwnj;کند.</div>
<div><br />
</div>
</div>
<div style="direction: rtl; "><strong>پيوريتنيسم نيکفر و نگاه سلفی به دين</strong></div>
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">يکی از نکاتی که به قوت در ديدگاه ايشان مطرح می&zwnj;شود &laquo;اصالت&raquo; دين است و اين&zwnj;که بايد به &laquo;اصل&raquo; برگشت. نيکفر نه تنها با اين تعبير ديدگاه بعضی از مسلمانان سلفی اصالت&zwnj;خواه را تکرار می&zwnj;کند بلکه به تعبيری ديگری اين را برای ساير مسلمانان نيز تلويحاً تجويز می&zwnj;کند گويی اگر کسی قايل به چنين روشی نباشد، از مسلمانی&zwnj;اش فاصله گرفته است يا مسلمان خوبی نيست. چرا؟ چون از ديد ايشان، مسلمان خوب، کسی است که به اصل مراجعه کند. مسلمان خوب حتی کسی است که وقتی سيره&zwnj;ی پيامبر را می&zwnj;خواند، بتواند به همان اولين سيره&zwnj;ای که نوشته شده است مراجعه کند و بدون حتی ملاحظات تاريخی، متن&zwnj;شناسانه و روش&zwnj;شناسانه و بدون رويکرد انتقادی به متن &ndash; بدون توجه به سيره&zwnj;های بعدی &ndash; همان سيره را مبنای قضاوت و تبعيت خود قرار دهد: سيره&zwnj;ای که با خواندن آن &laquo;يک تصوری به دست می&zwnj;آوريم که به هر حال با ذهن انسان مدرن خيلی چيزهاش نمی&zwnj;خواند يعنی اصلاً نمی&zwnj;تواند بپذيرد اين حد از خشونت را يا اين رفتار را&raquo;. گويی اولاً تمام متون ۱۴۰۰ سال پيش، همين امروز و به شيوه&zwnj;ای انتقادی و دقيق تهيه، تدوين، حفظ و منتقل شده&zwnj;اند و جای هيچ چون و چرايی در هيچ جای&zwnj;شان نيست و به فرض هم که يکسره عين واقعيت باشند، گويی بايد مسلمان امروز همه&zwnj;ی قواعد و اصول زندگی يک انسان مدرن را بر آن جاری کند و اگر آن را ناسازگار با مدرنيته، سکولاريسم، دموکراسی و حقوق بشر يافت، مهر ابطال بر کليت آن بزند. که اگر نزند ناگزير به توسل به همين &laquo;ذکر&raquo; و &laquo;بازتوليد&raquo; آن می&zwnj;شود.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
ايشان در اين روايت، به شدت پيوريتن است و در پی &laquo;اسلام ناب&raquo;. اسلام از نظر ايشان بايد ناب باشد و اصيل. اسلامی که در بوته&zwnj;ی شرايط و در بستر حوادث روزگار بتواند برويد و ببالد و رشد کند و آفات و عوارض خود را بپيرايد ديگر اسلام نيست. اسلام بايد همان موجود ثابت، لايتغير، صلب و منجمد باشد و گرنه از اسلام بودن&zwnj;اش فاصله گرفته است. چرا؟ چون ديگر نمی&zwnj;توان آن را بازتوليد کرد.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
واقعيت&zwnj;های تاريخ مسلمانان حکايت ديگری را بازگو می&zwnj;کند. مسلمانان مختلف از همان صدر اسلام تا همين امروز، چنان در نحوه&zwnj;ی عمل به اين &laquo;اصالت&raquo; ادعايی اختلاف دارند که تنها راه انگشت نهادن بر آن اصالت ارايه&zwnj;ی يک روايت استاندارد و متفق عليه از اسلام است که به هر دليلی چنین روايتی موجود نيست. يعنی این &laquo;اصالت&raquo; مورد اشاره&zwnj;ی آقای نيکفر بيش&zwnj;تر اصالتی فرضی است که حتی در ميان سلفی&zwnj;های امروز &ndash; که پديده&zwnj;ای &laquo;مدرن&raquo; هستند &ndash; آن معنايی را که ايشان مد نظر دارد، نمی&zwnj;رساند.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
<strong>تيغی که فقط يک جا می&zwnj;برد</strong></div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">اما اين&zwnj;ها هم&zwnj;چنان حواشی بحث نيکفر است. بايد به راه&zwnj;حل ايشان پرداخت. ايشان معتقدند که بايد اين &laquo;حلقه&zwnj;ی تکرار&raquo; و اين شيوه&zwnj;ی &laquo;خون&zwnj;بار&raquo; را شکست و گسست. بايد از طريق نقد دين به نقد جمهوری اسلامی رسيد. در واقع حل مسأله&zwnj;ی جمهوری اسلامی تنها از طريق حل صورت مسأله&zwnj;ی دين امکان&zwnj;پذیر است. چرا؟ چون يک نظام سياسی توانسته است ادعا کند که بر اساس دين حکومت می&zwnj;کند و همين نظام وعده&zwnj;های دينی داده است. اين&zwnj;جا البته بحث ما هم&zwnj;چنان فارغ از اين است که آيا اساساً نظام جمهوری اسلامی بر اساس دين اسلام يا حتی بر اساس آراء جمهور فقهای شيعه&zwnj;ی اماميه هست يا نه. و بحث هم&zwnj;چنان اين نيست که اين نظام تا چه اندازه منعکس&zwnj;کننده&zwnj;ی يک نظام حکومتی است که با اصول اخلاقی و حتی حکومتی اسلام سازگار است.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
مسأله&zwnj;ی ايشان، خشونت است. در اين نظام حکومتی که به نام اسلام حکم می&zwnj;راند، خشونت عارضه&zwnj;ای مزمن است. ريشه&zwnj;ی اين عارضه را هم از نظر ايشان بايد در &laquo;صدر اسلام&raquo; جست&zwnj;وجو کرد، نه در امکان&zwnj;ها و اقتضائات و شرايط و عامليت انسان&zwnj;ها، فقها، روحانيون، گروه&zwnj;های ذی&zwnj;نفع مختلف اجتماعی و سياسی يا تأثير نيروهای اثرگذار بيرونی.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
برای نشان دادن ناکارآيی و سستی اين راه حل، خوب است نگاه کنيم به شيوه&zwnj;ی برخورد بعضی از نظريه&zwnj;پردازان و صاحب&zwnj;نظران علوم سياسی در غرب هنگامی که به مسأله&zwnj;ی خشونت در دموکراسی&zwnj;ها و در سکولاريسم می&zwnj;پردازند. بر خلاف آقای نيکفر، اين دسته از صاحب&zwnj;نظران، ريشه&zwnj;ی خشونت&zwnj;هايی را که در دموکراسی&zwnj;ها &ndash; حتی در پيشرفته&zwnj;ترين دموکراسی&zwnj;های مستقر در غرب &ndash; بروز می&zwnj;کنند، در &laquo;اصل&raquo; دموکراسی نمی&zwnj;بينند و از اساس به دنبال چنين &laquo;اصالتی&raquo; نيستند (۱). دموکراسی&zwnj;ها، دستخوش&zwnj; امکان&zwnj;ها و عامليت انسان&zwnj;ها هستند لذا آدميان و دل&zwnj;بستگان و هواداران دموکراسی بايد پيوسته مراقب بروز آفت&zwnj;ها يا روييدن علف&zwnj;های هرز در دامان دموکراسی&zwnj;ها در نتيجه&zwnj;ی تصميم&zwnj;گيری&zwnj;های انسانی باشند (به عنوان يک نمونه&zwnj;ی پژوهش سنجيده و عالمانه، مراجعه کنيد به کتاب &laquo;خشونت و دموکراسی &raquo; جان کين که بخش&zwnj;هایی از آن در زير نقل شده است). درباره&zwnj;ی سکولاريسم هم وضع همين است و کم نيستند دل&zwnj;بستگان سکولاريسم که نگران بروز اين لغزش&zwnj;ها و سر برآوردن ديو خشونت از بستر آن بوده&zwnj;اند. هيچ کدام از اين تئوری&zwnj;ها &ndash; سکولاريسم، دموکراسی، مدرنيته &ndash; به خودی خود مکانيزمی تعبيه شده در خود برای جلوگيری از بروز اين فجايع ندارند. اگر داشتند، دامان سکولاريسم، مدرنيته و دموکراسی از هول&zwnj;ناک&zwnj;ترین فجايع عالم بشری &ndash; به ويژه در جنگ&zwnj;های جهانی &ndash; و نظام&zwnj;های استبدادی و مطلقه&zwnj;ی سکولار پاک می&zwnj;بود.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
اما مسأله اين است که ابزار پيشنهادی آقای نيکفر، تيغی است که فقط يک جا می&zwnj;برد و فقط يک جا کارآیی دارد و آن يک&zwnj;جا هم &laquo;اسلام&raquo; است و بس. و هميشه هم واقعيت&zwnj;ها گوياترين شاهد برای اثبات مدعای گوينده هستند (شيوه&zwnj;ی تأييدگرايانه). وجود کهريزک و اوين آن&zwnj;قدر شهودی و آشکار است که هيچ نيازی به استدلال ديگری ندارد. اين&zwnj;جاست که شيوه&zwnj;ی تأييد&zwnj;گرايانه&zwnj;ی منتقد، روش او را فرومی&zwnj;کاهد به يک استراتژی مصونيت&zwnj;ساز (به تعبير پوپر) و راه استدلال يکسره مسدود می&zwnj;شود. يعنی مدعای منتقد هميشه و در هر حالتی درست است و از دايره&zwnj;ی نقد بالمره خارج می&zwnj;شود. اگر راه مبارزه با خشونت، پرداختن به اصل يک انديشه، يک دستگاه فکری، يک کيش و آيين يا يک ايدئولوژی باشد، بايد بتوان از همين ابزار برای دموکراسی و سکولاريسم هم استفاده کرد. صاحب&zwnj;نظران دلبسته به دموکراسی البته چنين نمی&zwnj;کنند برای اين&zwnj;که از اساس اين ابزار را ناکارآمد و معيوب می&zwnj;دانند اما دست&zwnj;کم ايشان بايد بتواند به همين ابزار متوسل شود. در عمل می&zwnj;بينيم که تيغ ايشان وقتی به ساير موارد می&zwnj;رسد کند می&zwnj;شود. مثل اين است که برای بيماری که دچار عفونت شده باشد، بخواهيم آنتی&zwnj;بيوتيک تجويز کنيم ولی بگوييم که اين آنتی&zwnj;بيوتيک فقط برای همين يک بيمار جواب می&zwnj;دهد و اگر بيمار ديگری عفونت مشابهی داشته باشد، حق استفاده از اين آنتی&zwnj;بيوتيک را که نداريم هيچ، بلکه بايد از اساس وجود آن عفونت را در بيمار ديگر &ndash; که دست بر قضا فکر می&zwnj;کنيم دلبسته&zwnj;ی او هستيم &ndash; انکار کنيم.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
<strong>گرهی کور و حذف عامليت&zwnj;ها</strong></div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">بايد پرسيد که اين شيوه&zwnj;ی برخورد &ndash; يعنی کوشيدن برای زدودن مسأله&zwnj;ی خشونت يا احياناً مسؤول قلمداد کردن يکايک باورمندان به دين اسلام در قبال اين خشونت&zwnj;ها &ndash; آيا مسأله را حل می&zwnj;کند؟ يا برای زدودن عفونت بايد بيمار را به کشتن داد؟ مسأله البته به هيچ رو اين نيست که بخواهيم انکار کنيم که در ميان مسلمانان خشونت بروز می&zwnj;کند يا بی&zwnj;اخلاقی رخ می&zwnj;دهد يا تمام عيوب و لغزش&zwnj;های انسانی &ndash; مانند تمام انسان&zwnj;های ديگر &ndash; در ميان آن&zwnj;ها نيز رخ می&zwnj;دهد. مسأله اين است که چگونه می&zwnj;توان آن را درمان کرد. پيداست که نمی&zwnj;توان به همه&zwnj;ی مسلمان&zwnj;های عالم گفت شما همه به &laquo;اصالت&raquo; اسلام مراجعه می&zwnj;کنيد و در پی نسخه&zwnj;ای اصيل هستيد که سلف صالح برای شما مقرر کرده است و يکايک شما از عامليت انسانی معزول و محروم هستيد. اما اين شيوه&zwnj;ی ورود به مسأله، دقيقاً همين کار را می&zwnj;کند و از همان ابتدا خود را از هم&zwnj;دلی خيل کثيری از کسانی که از بروز اين خشونت&zwnj;ها و اين آفات در ميان دين&zwnj;داران ناخشنودند محروم می&zwnj;کند. مسأله باز هم اين نيست که ايشان به فرد يا افرادی که اسلام را جور ديگری می&zwnj;بينند، احترام می&zwnj;گذارند و از روايت يا نوع مسلمانی متفاوت آن&zwnj;ها تقدیر کنند. مسأله هم&zwnj;چنان اين است که با این روايت &laquo;اصالت&zwnj;&raquo;جوی ايشان، دقیقاً همين افراد هم مسلمانان خوبی نيستند و به آن &laquo;اصل صدر اسلام&raquo; مراجعه نکرده&zwnj;اند بلکه از آن گسسته&zwnj;اند. در چنين روایتی، اين دسته از مسلمانان، حق ارجاع به &laquo;اصل&raquo; را ندارند. در این&zwnj;جا ايشان بی&zwnj;تمييز، بی&zwnj;دریغ و بی&zwnj;تبعیض با آن &laquo;اصل&raquo; برخورد می&zwnj;کنند. در هيچ جای کلام ایشان، نشانه&zwnj;ای مشاهده نمی&zwnj;شود که تفاوتی قايل می&zwnj;شوند ميان پاره&zwnj;ای از احکام تاريخ&zwnj;مند يا آن&zwnj;ها که در بستر جامعه&zwnj;ی عربی می&zwnj;توانسته&zwnj;اند معنا داشته باشند و ساير اجزا و احکام و توصيه&zwnj;های اخلاقی، ايمانی یا سلوکی پيام اسلام.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
نکته&zwnj;ای که در رویکرد ایشان به مسأله غايب است و بر سراسر نقد ايشان به خشونت در جمهوری اسلامی &ndash; و با تعمیم و توسع در اسلام &ndash; سايه می&zwnj;اندازد، ناديده گرفتن عامليت انسان&zwnj;هاست. این نکته را آصف بيات به بيانی شيواتر توصیف می&zwnj;کند:</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">&laquo;اصطلاحات &laquo;جهان اسلام&raquo; و &laquo;جامعه&zwnj;ی اسلامی&raquo; که به صورت انتزاعی و مفرد به کار می&zwnj;روند در واقع تلويحاً می&zwnj;گويند که اسلام عامل محوری شکل دادن به ديناميسم&zwnj;های اين جامعه&zwnj;هاست. &laquo;جامعه&zwnj;ی اسلامی&raquo; تبديل به کليتی می&zwnj;شود که توسط &laquo;ديگران&raquo; ساخته می&zwnj;شود تا مسلمانان و فرهنگ&zwnj;های&zwnj;شان را توصيف کند. و به ما نشان می&zwnj;دهد که چطور &laquo;ديگران&raquo; مسلمانان را تصور می&zwnj;کنند و حتی اين&zwnj;که از ديد آن&zwnj;ها مسلمانان چطور بايد باشند. به اين جهان&zwnj;بينی تا حدی توسط بعضی از گروه&zwnj;های مسلمان دامن زده شده است (عمدتاً توسط اسلام&zwnj;گرايان)، که به شيوه&zwnj;ی مشابهی يک چشم&zwnj;انداز واحد اسلامی را برمی&zwnj;سازند. در مقابل، تعبير &laquo;جامعه&zwnj;های مسلمان&raquo; به صورت جمع و انضمامی، به يک اکثريت خودآگاه مسلمان اجازه می&zwnj;دهد که واقعيت خود را به شيوه&zwnj;ای که ناگزير محل بحث، متفاوت و پوياست تعريف کنند... انسان&zwnj;ها حقيقت&zwnj;های خود را تعريف می&zwnj;کنند. افراد يا گروه&zwnj;هايی که واجد قدرت اجتماعی هستند می&zwnj;توانند اين حقيقت&zwnj;ها را ادعا کرده و تحت انحصار برتری&zwnj;جويانه&zwnj;ی خود قرار دهند. تعدد ژانرهای مختلف کلامی - &laquo;الاهيات رهایی&zwnj;بخش&raquo;، &laquo;الاهيات فمينيستی&raquo; &laquo;الاهيات دگرباشان&raquo;، &laquo;الاهيات سبز&raquo;، و می&zwnj;افزايم &laquo;الاهيات جمهوری&zwnj;خواهانه&raquo; &ndash; شاهدی است بر اين&zwnj;که چگونه گروه&zwnj;های ذی&zwnj;نفع اجتماعی مختلف (مانند تهی&zwnj;دستان، زنان، هم&zwnj;جنس&zwnj;خواهان، طرف&zwnj;داران دينی محيط زيست، و گروه&zwnj;های ستم&zwnj;ديده&zwnj;ی مذهبی) حقیقت&zwnj;های دينی خود را تعريف می&zwnj;کنند... ما کنشگران اجتماعی هستيم که دين را شمول&zwnj;گرا يا انحصارگرا، تک&zwnj;صدايی يا کثرت&zwnj;گرا، دموکراتيک يا استبدادی می&zwnj;کنيم.&raquo; (۲)</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">این زدودن عامليت انسان&zwnj;ها البته می&zwnj;تواند پيامد ناگوارتری از صرف صدمه زدن به يک نقد داشته باشد و از اين حد نيز فراتر برود. چيزی که احتمالاً ناخواسته در اين رویکرد مندرج است این است که انسان&zwnj;های دين&zwnj;ورز يا مؤمنان به یک آيین، فاقد عامليت و کنش&zwnj;گری در فهم دين و عمل به آن هستند، گويی يک سلسله از احکام از پيش تعریف شده به آن&zwnj;ها ارايه می&zwnj;شود يا رويکرد خاصی تحت عنوان آداب دین&zwnj;داری به آن&zwnj;ها القاء می&zwnj;شود که آن&zwnj;ها را ملزم به بازگشت به &laquo;صدر اسلام&raquo; و اين &laquo;يادآوری&raquo; و &laquo;بازتوليد&raquo; خشونت&zwnj;زا، خون&zwnj;بار و بی&zwnj;غرور می&zwnj;کند. از سوی ديگر، گروه ديگری از انسان&zwnj;ها هستند که گویا عامليت آن&zwnj;ها در ورزيدن هر چيزی جز دين به رسميت شناخته می&zwnj;شود (خواه دموکراسی&zwnj;خواهی باشد يا سکولار شدن يا هر چيز ديگری که از نظر ایشان خارج از دایره&zwnj;ی اين &laquo;اسلام اصیل&raquo; تعريف و معنا می&zwnj;شود). پس با دو دسته انسان روبرو هستيم: انسان&zwnj;های فاقد عامليت و انسان&zwnj;های واجد عامليت. ایشان با معزول کردن انسان&zwnj;ها &ndash; و افراد انسانی &ndash; در فهم دین و عمل به آن&zwnj;، در حقیقت فاعليت و عامليت را از آن&zwnj;ها می&zwnj;ستاند (و عجالتاً به اين نمی&zwnj;پردازيم که تا چه حد تاريخ اسلام درست خلاف اين ادعا را نشان می&zwnj;دهد). در اين مورد هم ايشان ادعايی می&zwnj;کنند که باز خارج از دایره&zwnj;ی نقد قرار می&zwnj;گیرد. يعنی اگر بخواهیم نشان بدهيم که افراد، گروه&zwnj;ها و مذاهب مختلفی بوده&zwnj;اند که سراسر تاريخ اسلام را پر کرده&zwnj;اند و تجلی آشکار و روشنی از جدی گرفتن عامليت و فاعليت انسان در برخورد با دين هستند، الگوی پيشنهادی ايشان اين است که اين موارد &laquo;به دليل اسلام&raquo; نبوده است بلکه &laquo;به &zwnj;رغم اسلام&raquo; بوده است. تعبير روشن&zwnj;ترش اين است که اگر حافظ و مولوی و ابن سينا، رويکرد انسانی متفاوتی با احتمالاً جمهوری اسلامی &ndash; يا احتمالاً &laquo;صدر اسلام&raquo; &ndash; دارند، درست &laquo;به رغمِ اسلام&raquo; است نه در متن اسلام؛ از نظر نویسنده، اسلام (دين) از دین&zwnj;ورز فاعليت و عاملیت را به طور مطلق می&zwnj;ستاند. به باور نگارنده، اين تقسيم&zwnj;بندی انسان&zwnj;ها &ndash; ولو به صورت تلویحی &ndash; چيزی نيست جز تبعيض و فروتر نهادن گروهی از آدميان به صرف داشتن اعتقادی خاص که دست&zwnj; بر قضا ایشان با آن اعتقاد خاص مخالفت دارند.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
<strong>مسأله&zwnj;ی متن و عامليت افراد</strong></div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">با تمام اين اوصاف نبايد از ياد برد که وقتی از &laquo;متن مقدس&raquo; سخن می&zwnj;گوييم &ndash; که احتمالاً همان چيزی است که محل اشاره&zwnj;ی ايشان است &ndash; متفکران بی&zwnj;شماری در ميان مسلمانان، از سده&zwnj;های ميانه بگيرید تا دوره&zwnj;ی معاصر، بوده&zwnj;اند که به اين سويه&zwnj;ی ماجرا توجه داشته&zwnj;اند. نمونه&zwnj;ی برجسته&zwnj;ی معاصرش، محمد ارکون است که نقدی ريشه&zwnj;ای متوجه مسأله&zwnj;ی &laquo;بسته بودن&raquo; متن کرده است (نقل&zwnj;قول&zwnj;های زير همگی از کتاب &laquo;اسلام: اصلاح يا براندازی؟&raquo; (۳) هستند). تفاوت بزرگ ارکون، که در سطحی آکادميک و کلان&zwnj;تر با دقت&zwnj;های نظری و سخت&zwnj;گيری&zwnj;های پژوهشی اين کار را انجام می&zwnj;دهد، اين است که در نقد او توازن وجود دارد (درست بر خلاف نقد آقای نيکفر). ارکون اين نکته را چنين بيان می&zwnj;کند:</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">&laquo;اسلام، به مثابه&zwnj;ی يک تجربه&zwnj;ی دينی و يک نيروی تاريخی هم&zwnj;چنان محبوس يک مثلث مردم&zwnj;شناختی است که با <strong>خشونت</strong>، <strong>امر مقدس</strong>، <strong>حقيقت</strong> (دين حق) می&zwnj;توان آن را پی گرفت. <strong>اين موضع الاهياتی را جامعه&zwnj;شناسان و دانشمندان علوم سياسی که تمرکز علاقه&zwnj;شان روی تجليات بنيادگرايانه&zwnj;ی اسلام است، دامن می&zwnj;زنند و ساير تجليات کم&zwnj;تر ديده شده و اغلب به حاشيه و سکوت رانده شده را که در وضعيت حاضر مهم هستند، ناديده می&zwnj;گيرند.</strong>&raquo; (ص. ۲۰۴)؛ از نظر او مسأله تنها آن مثلث خشونت، امر مقدس و حقيقت نيست؛ بلکه از سوی ديگر کسانی که سويه&zwnj;های بنيادگرايانه را برجسته می&zwnj;کنند به استمرار و تداوم این وضعيت ياری می&zwnj;رسانند.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">ارکون نيز به همان اندازه نگران اين انحصارگرايی و زدوده شدن تکثر در رژيم حقيقت (که منحصر به اديان هم نيست) است: &laquo;متون تأسيسی دينی سهم گسترده&zwnj;ای در استقرار يک خشونت ساخت&zwnj;يافته داشته&zwnj;اند که به کرات در همه&zwnj;ی جامعه&zwnj;هايی بروز می&zwnj;کند که به همراه باور به خدای يگانه، انديشه&zwnj;ی حقيقتی به همان اندازه يگانه گسترش يافته است که در آن يک حقيقت همه&zwnj;ی نسخه&zwnj;های رقيب را از دايره بیرون می&zwnj;کند و خود منشاء تکليف&zwnj;آور همه&zwnj;ی قوانين و همه&zwnj;ی نظام سياسی و فقهی، همه&zwnj;ی ارزش&zwnj;های اخلاقی، معنايی و فرهنگی و همه&zwnj;ی روندهای مشروعيت&zwnj;بخشی&zwnj;ای می&zwnj;شوند که با بقيه متفاوت هستند، هر چند تفاوت&zwnj;شان اندک باشد.&raquo; (ص. ۳۱۰)</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">و همين&zwnj;جاست که ارکون به نظريه&zwnj;ی مردم&zwnj;شناختی خشونت اشاره می&zwnj;کند و نشان می&zwnj;دهد که در حقيقت اين اديان نيستند که خشونت توليد می&zwnj;کنند، بلکه خشونت از شکلی به شکلی ديگر تغيير لباس و نقاب می&zwnj;دهد و هم&zwnj;چنان می&zwnj;پايد:</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">&laquo;نظریه&zwnj;ی مردم&zwnj;شناختی خشونت اين امکان را می&zwnj;دهد که از این تفکر سخت&zwnj;سرانه که جنگ&zwnj;های به اصطلاح دينی از صورت خاصی از خشونت استفاده می&zwnj;کنند که انقلاب&zwnj;های مدرن و سکولار قرار است ما را از آن&zwnj;ها رهانيده باشند، عبور کنيم. تفاوت ميان اين دو نوع خشونت در اهميت و کارکردی است که در اختيار امر مقدس نهاده می&zwnj;شود يا از آن دريغ می&zwnj;شود. اديان آن را به طور انضمامی در چارچوب فضا و زمان ميان گناهی به نام توهين به مقدسات و شکل و صورتی از عبادت که ايثار و قربانی ناميده می&zwnj;شود، قرار می&zwnj;دهند؛ انقلاب&zwnj;های سکولار آن را ذيل انتزاعيات مفهوم&zwnj;گرايانه طبقه&zwnj;بندی می&zwnj;کنند و در شکل&zwnj;های کهن و جادويی محصورش می&zwnj;کنند و آن را پشت ارج نهادن&zwnj;ها و جشن گرفتن&zwnj;های رسمی مدنی &laquo;عقلانی&zwnj;شده&raquo; پنهان می&zwnj;کنند.&raquo; (همان)</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">اين&zwnj;جاست که ارکون بر قلب مسأله انگشت می&zwnj;گذارد. ذهنيت &laquo;همه&zwnj;ی پژوهشگران&raquo; سخت محبوس معرفت&zwnj;شناسی عصر روشنگری است و اين البته در سطحی ديگر عارضه و آفت فضای روشنفکری و روزنامه&zwnj;نگاری ايرانی نيز هست که نگاه&zwnj;اش به مسأله از فضای عصر روشنگری نه تنها فاصله نگرفته است بلکه اعتنای چندانی هم به نقدهای جدی وارد شده به آن و پيراستن و زدودن آن از نقايص و کمبودهای&zwnj;اش نداشته است:</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">&laquo;همه&zwnj;ی پژوهشگران هم&zwnj;چنان از واژگان سياسی شکل گرفته در بسترهای اروپايی با هدايت معرفت&zwnj;شناختی خرد عصر روشنگری به مثابه&zwnj;ی معيارهايی قابل&zwnj;اعتماد استفاده می&zwnj;کنند تا مختصات همه&zwnj;ی گفتمان&zwnj;ها مربوط به حاکميت قانون و جامعه&zwnj;ی مدنی، به صورت عقلانی، اخلاقی، فلسفی و از طريق اجتهاد، تعيين کنند.&raquo; (صص. ۳۳۵-۳۳۶)<br />
<br />
البته در اين&zwnj;جا ملتفت هستم که نمی&zwnj;توان يکسره و با اطلاق کامل با ارکون هم&zwnj;سو شد چون با اين رویکرد، ارکون نه تنها به مصاف برداشت&zwnj;های منجمد و متصلبی که در روزگار اولیه&zwnj;ای عصر روشنگری محبوس&zwnj;اند می&zwnj;رود بلکه حکمی کلی&zwnj;تر هم صادر می&zwnj;کند.&nbsp;واقعیت این است که همه&zwnj;ی نویسندگان پست مدرن و جمیع رمانتیست&zwnj;ها، که با جنبه&zwnj;های عقلانی پروژه&zwnj;ی روشنگری موافق نیستند، با برساختن کاریکاتوری از این پروژه می&zwnj;کوشند حاکمیت خرد را خدشه&zwnj;دار کنند. ارکون نیز متاسفانه گاهی از تأثیر این قبیل گفتمان&zwnj;های ضد روشنگری برکنار نمانده است. در حالی که همان&zwnj;گونه که هابرماس (با الهام از پوپر هرچند نه با دقتی که در پوپر دیده می&zwnj;شود) متذکر شده است، پروژه&zwnj;ی روشنگری نظیر هر تکاپوی بشری دیگر، امری در حال تطور است و از قضا روشنگری چون به عقل (و از زمان پوپر به این&zwnj;سو به ويژه عقل نقاد، در تعبیر پوپری کلمه) توجه کرده است، به میزان زیادی نقایص اولیه خود را برطرف کرده است. به این اعتبار این پروژه، پروژه ای ناتمام است.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">و هنگامی که سخن از دين می&zwnj;شود، ارکون به درستی اين نکته را برجسته می&zwnj;کند که تا چه اندازه دانشمندان علوم سياسی &ndash; و توسعاً در سطحی بسيار پايین&zwnj;تر، روزنامه&zwnj;نگاران و روشنفکران (غير دينی) &ndash; در ساختن و بزرگ کردن اين چهره&zwnj;ی منفی، خشن و خون&zwnj;بار آن هم با تکيه بر شواهدی از گفتمان&zwnj;های بنيادگرا به بهای قربانی کردن و در محاق فرستادن بخش&zwnj;های بزرگ يا متفاوت جامعه&zwnj;های مسلمان نقش داشته&zwnj;اند:</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">&laquo;<strong>دانشمندان علوم سياسی اساساً درگير روايت و ثبت توصيفی گفتمان&zwnj;های بنيادگرا در زبان&zwnj;های اروپايی بوده&zwnj;اند تا تصوير و تخيل منفی قوی&zwnj;ای از اسلام، مسلمانان و جامعه&zwnj;های مسلمان بسازند؛ شمار اندکی از آن&zwnj;ها به ندرت به تعامل ميان صورت&zwnj;های مختلف و سطوح متفاوت &laquo;فرهنگ&raquo; رسمی و توسعه&zwnj;ی سياسی برای ارز&zwnj;یابی، مثلاً، فرصتی که به برآمدن جامعه&zwnj;ی مدنی داده می&zwnj;شود يا از آن دريغ می&zwnj;شود توجه می&zwnj;کنند</strong>.&raquo; (ص. ۳۳۸)</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">نمونه&zwnj;ی رویکرد انتقادی ارکون به مسأله&zwnj;ی خشونت در میان مسلمانان به خوبی نشان می&zwnj;دهد که چگونه می&zwnj;توان هم به مسأله پرداخت و به دام توجيه&zwnj;گری و پاک کردن صورت مسأله نيفتاد و وجود مسأله را به رسميت شناخت و هم تعادل و سنجيدگی بحث را حفظ کرد و تصويری نامتوازن و کاريکاتوری از اسلام و مسلمانان نساخت. فارغ از اين&zwnj;که هر منتقدی می&zwnj;تواند حتی با رويکرد ارکون و ادله&zwnj;ی او چالش کند، نکته&zwnj;ی مهم وجود يک ساختار روش&zwnj;مند و سنجيده در گفتار او برای نقد مسأله است. اين شيوه&zwnj;ی بحث، متأسفانه در ميان روشنفکران سکولار و روزنامه&zwnj;نگارانی که بحث&zwnj;های مشابهی را پيش می&zwnj;گيرند وجود ندارد و عمدتاً (خواسته يا ناخواسته) در مسير ترسيم چهره&zwnj;ای اهريمنی از اسلام و مسلمانان حرکت می&zwnj;کند. <strong>در روايت ارکون، امکان&zwnj;ها،&zwnj; بسترها، محدوديت&zwnj;های متون مقدس بسته&zwnj;شده و هم&zwnj;چنين تهی&zwnj;دستی&zwnj;های الگوهای تحليل و ارزيابی مسأله به روشنی به رسميت شناخته می&zwnj;شود</strong>. عامليت افراد، دين&zwnj;ورزان، مفسران، متصديان روايت&zwnj;های رسمی، در کنار محدوديت&zwnj;های درون&zwnj;متنی و برون&zwnj;متنی تصویر روشن&zwnj;تری به دست منتقد می&zwnj;دهد تا آسان&zwnj;تر بتواند به اصل مسأله بپردازد.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><strong>مسؤوليت و شرمساری</strong></div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">آقای نيکفر از &laquo;مسلمانان&raquo; انتظار دارد مسؤولیت خشونت&zwnj;هایی را که جمهوری اسلامی (و لابد القاعده و طالبان) و همه&zwnj;ی خشک&zwnj;مغزان و متحجران دینی مرتکب می&zwnj;شوند، به عهده بگيرند و از آن&zwnj;ها ابراز شرمساری کنند. ولی باز همين&zwnj;جا هم تیغ نقد ايشان فقط در یک مورد برّنده است آن هم وقتی که به اسلام می&zwnj;رسد. در تمام اين حوادث هول&zwnj;ناک و شرم&zwnj;آوری که پس از انتخابات جنجالی و تقلب&zwnj;آمیز سال ۸۸ رخ داد، تنها چهره&zwnj;ای که به چشم ایشان می&zwnj;آيد، همانا اسلام است و &laquo;صدر اسلام&raquo;. حال آن&zwnj;که <strong>در دادگاه&zwnj;های فرمايشی پس از انتخابات، تنها تصویری که در ذهن هر بيننده&zwnj;ای زنده می&zwnj;شد، دادگاه&zwnj;های فرمايشی استالين بود. به اقتفای آقای نيکفر آيا بايد از همه&zwnj;ی فعالان سياسی چپ يا کسانی که دل در گرو کمونيسم داشته&zwnj;اند، انتظار داشته باشيم از برگزاری این دادگاه&zwnj;ها ابراز شرمساری کنند یا مسؤولیت آن را به عهده بگيرند؟</strong> بدون شک، اين دادگاه&zwnj;ها برآمده از تعالیم &laquo;اسلام&raquo; نبودند و حتی يک مورد از چنين دادگاه&zwnj;هایی در تاریخ اسلام نداريم ولی هم&zwnj;چنان می&zwnj;شود اجزای مختلف اين تصویر را کوچک و بزرگ کرد و کهریزک و اوين و رفتار بازجو را به &laquo;صدر اسلام&raquo; منتسب کرد و آن را بازتولید و تکرار و يادآوری خاطره&zwnj;ی صدر اسلام دانست. از اين مرحله هم می&zwnj;توان فراتر رفت و مسؤولیت آن را از مسلمانان خواست. با همين منطق، <strong>آيا هر ايرانی نبايد بابت لشکرکشی نادرشاه افشار و جنايات او در هند احساس شرمساری کند یا مسؤولیت آن را به دوش بکشد؟ (این&zwnj;جا به جای &laquo;اسلام&raquo; و &laquo;مسلمانی&raquo; بگذاريد &laquo;ايران&raquo; و &laquo;ايرانی&raquo;). يا بر همین قياس،&zwnj; آيا نبايد شهروندان ايالات متحده&zwnj;ی آمريکا به خاطر بمباران هسته&zwnj;ای ژاپن احساس شرمساری کنند و يکايک&zwnj;شان خود را بابت آن مسؤول بدانند (اين&zwnj;جا فاعلان قصه می&zwnj;شوند &laquo;آمريکايی&raquo;&zwnj;ها که شهروندان يک نظام دموکراتيک هستند که آن فجايع دقیقاً در همان نظام دموکراتيک مدرن روی داده است).</strong></div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
شايد از همین رو و با همین منطق است که حتی امروز بعضی از آلمانی&zwnj;ها خود را مسؤول فجايعی که هيتلر آفرید می&zwnj;دانند و گويی ابراز شرمساری و مسؤوليت پذیرفتن جوانی آلمانی که شاید پدرش هم در آن روزگار طفلی بيش نبوده است، بابت جناياتی که خود و پدرش در آن حضوری نداشته&zwnj;اند، بخشی از خاطره&zwnj;ی جمعی آلمانی&zwnj;ها شده است. در به دوش کشيدن مسؤوليت اقدام غیرانسانی و ضداخلاقی نسلی ديگر که هیچ پيوندی با نسل بعدی ندارد و نمی&zwnj;تواند برای رفتار امروز او تجويزی قاطعانه داشته باشد، چه فضيلت انسانی و اخلاقی می&zwnj;تواند وجود داشته باشد؟</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
البته می&zwnj;توان پا را فراتر گذاشت و هم&zwnj;چنان که پيامبران بابت خطاها و لغزش&zwnj;ها و تندخویی&zwnj;های انسان&zwnj;ها ابراز تأسف می&zwnj;کردند و غم&zwnj;خوارانه بر نادانی&zwnj;ها آن&zwnj;ها افسوس می&zwnj;خورند، بر جهالت سبک&zwnj;مغزان و تندخويان دل سوزاند. می&zwnj;توان حتی مسیح&zwnj;وار بار گناهان عالمی را به دوش کشيد. اما وقتی در حوزه&zwnj;ی سياست و جامعه سخن می&zwnj;گويم، پای ايثار و به دوش کشيدن بار گناهان ديگری نمی&zwnj;تواند در ميان باشد. &laquo;که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت&raquo;. گویی راه حل مسأله&zwnj;ی خشونت، و شکستن حلقه&zwnj;ی تکرار مزبور و گسستن رشته&zwnj;ی &laquo;ذکر&raquo; و يادآوری آن گذشته&zwnj; - و حتی تاريخِ &ndash; به زعمِ ايشان خون&zwnj;بار، اين است که مسلمانان مسؤولیت فجایعی را که بازجويان در اوين آفريده&zwnj;اند به دوش بگیرند (و ابراز مخالفت یا تبرا جستن آن&zwnj;ها هم از اين اقدامات شنیع ظاهراً کافی نیست). آیا با اين راه حل پيشنهادی مسأله حل خواهد شد؟ یعنی <strong>به فرض این&zwnj;که مسلمانان اخلاقاً مکلف به چنین کاری باشند و چنين هم بکنند، آیا ريشه&zwnj;ی خشونت به اين شيوه خشکانده خواهد شد؟ يا در نسل&zwnj;های بعدی یا در همين نسل، کسانی پیدا نخواهد شد که باز آن دريچه&zwnj;ی دوزخ را به نام دين يا غيردین بگشايند؟ آيا این داغ ننگ زدن گرهی از کار فروبسته&zwnj;ی ما خواهد گشود؟</strong></div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
<strong>از پیراستن تا سوزاندن</strong></div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">برای نمونه&zwnj;ی يک نوع نقد صريح، اما در عین حال همدلانه و رهگشا که هدف&zwnj;اش پیراستن است و کمک به زدودن آفات، خوب است به طرح مسأله&zwnj;ی جان کين درباره&zwnj;ی دموکراسی مراجعه کنيم (۴). نکته&zwnj;ی مهم در اين نقل قول اين است که جان کين، دلبستگی خاطر عمیق به دموکراسی دارد و بخش بزرگی از حرفه&zwnj;ی آکادميک&zwnj;اش را نه فقط صرف پژوهش درباره&zwnj;ی دموکراسی کرده است بلکه از مروجان و مشوقان پی&zwnj;گیر و مُصرّ دموکراسی بوده است. لذا، <strong>نقد</strong><strong>&nbsp;يک نظريه&zwnj;پرداز سیاسی مانند جان کين تنها نقدی خشک، سرد و بی&zwnj;روح نیست بلکه انتقاد کسی است که سخت به دموکراسی دلبسته است، هر چند برای طرح این نقدها و برجسته کردن اين آفات نیازی نبود کسی دلبستگی عاطفی به دموکراسی داشته باشد.</strong></div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
او توجه خواننده&zwnj;اش را به ریشه دواندن خشونت در متن و بطن حتی دموکراسی&zwnj;های پيشرفته و مستقر غربی جلب می&zwnj;کند:</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">&laquo;شمار فراوانی از نمونه&zwnj;های ثبت&zwnj;شده&zwnj;ای را داریم که در آن&zwnj;ها دولت&zwnj;های دموکراتيک عليه بعضی از شهروندان خود دست به خشونت می&zwnj;زنند. <strong>این خشونت قانون و نظم، حفاظت از منافع عمومی، يا دفاع از خوبی و صلاح در برابر &laquo;اشرار&raquo; و &laquo;جنايت&zwnj;کاران&raquo; يا &laquo;ضد-تروریسم&raquo; نام دارد. در درون دموکراسی&zwnj;ها، استعارات پزشکی نيز گاهی ظاهر می&zwnj;شوند مانند وقتی که سياست&zwnj;مداران از حملات جراحانه، کمربندهای قرنطینه&zwnj;ی بهداشتی، عمليات پاکسازی یا مبارزه با &laquo;سرطان&raquo; يا &laquo;طاعون&raquo; تروریسم سخن می&zwnj;گويند</strong>.&raquo; (ص. ۲)</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">(اين نگاه را مقايسه کنید با تعبیری که آقای نیکفر درباره&zwnj;ی جمهوری اسلامی و مشابه&zwnj;سازی&zwnj;های سردمداران&zwnj;اش با صدر اسلام دارد)</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
و سپس توضيح می&zwnj;دهد که: &laquo;ناسازگاری&zwnj;های دموکراسی&zwnj;ها در برابر خشونت به خوبی شناخته شده است، اما متأسفانه اين&zwnj;ها پايان قصه نیست. همه&zwnj;ی دموکراسی&zwnj;ها، چنان&zwnj;که امروز می&zwnj;شناسیم&zwnj;شان و چنان&zwnj;که در گذشته بوده&zwnj;اند، مجبور شده&zwnj;اند که با خشونت ديگران بده بستان و سر و سرّی داشته باشند، مثلاً با مزدوران نظامی، ديکتاتورها، ارتش&zwnj;ها، گروه&zwnj;های چریکی و شبکه&zwnj;های تروریستی که مجهز به سلاح&zwnj;های خشنی هستند که آماده&zwnj;ی استفاده از آن&zwnj;ها عليه دموکرات&zwnj;ها در هر جايی که رو نشان بدهند، هستند. &nbsp;دولت&zwnj;های دموکراتيک، با سر خم کردن در برابر معاملات تجاری و محاسبات ژئوپلتیک &ndash; هر وقتی که توانسته&zwnj;اند سر به سلامت ببرند &ndash; در خفا و نهان به یاری مستبدان خون&zwnj;خواری مثل عیدی امين و ژوزف موبوتو، صدام حسين و شاه ايران شتافته&zwnj;اند. و در برابر خشونت مخالفان&zwnj;شان، دموکراسی&zwnj;ها خود را در دام اين معما یافته&zwnj;اند که: آيا يا چه وقتی و چگونه اسباب خشونت خود را تدارک ديده و گسيل کنند تا خشونت دیگران را دفع کرده و ريشه&zwnj;کن کنند.&raquo; (ص. ۵)</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
جان کين همان&zwnj;طور که از فضايل دموکراسی سخن می&zwnj;گوید، آفات آن را نیز برجسته می&zwnj;کند. درست بر عکس، آقای نيکفر وقتی از اسلام سخن بگويند و کسی از سويه&zwnj;های تمدنی و فرهنگی اسلام سخنی به ميان بیاورد با آن&zwnj;ها &laquo;محتاط&raquo; برخورد می&zwnj;کند و فضايل&zwnj;اش را احتمالاً تصادفی يا علتی می&zwnj;داند و اسلام را &ndash; و &laquo;ذات&raquo;&zwnj;اش را &ndash; احتمالاً مبرا از همه&zwnj;ی اين&zwnj;ها می&zwnj;داند. به تعبير دیگر، آن توازن و تعادلی که در رويکرد منتقدی مانند جان کین است، در ايشان يکسره غايب است.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
اما بخش آخر نقد جان کین به مسأله&zwnj;ی در هم تنیده شدن خشونت، دموکراسی و جهان مدرن، گزنده&zwnj;تر و تکان&zwnj;دهنده&zwnj;تر است:</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">&laquo;اين واقعيت عریان که خشونت، که به مثابه&zwnj;ی وسيله&zwnj;ای فهم می&zwnj;شود، می&zwnj;تواند خود تبديل به غايتی ناسور شود، برای اين ناظران يا کم&zwnj;اهميت است یا اصلاً مهم نیست؛ خشونت موضوع و متعلَّق احترام و اميد است، و بی&zwnj;نهايت خيره&zwnj;کننده است و روی&zwnj;هم&zwnj;رفته يک&zwnj;نيروی تطهيرگر مثبت در طویله&zwnj;های سرگین&zwnj;انباشته&zwnj;ی روابط انسانی است. قطار انديشه&zwnj;ای که فرض می&zwnj;کند خشونت مانند نیزه&zwnj;ای &laquo;آشيل&zwnj;وار&raquo; می&zwnj;تواند &laquo;زخم&zwnj;هايی را که وارد کرده است، شفا دهد&raquo; (ژان پل سارتر)، فرزند خلف دوران اوليه&zwnj;ی مدرن است. اين باور مدرن که &laquo;نمی&zwnj;توانید بدون شکستن تخم مرغ، املت درست کنيد&raquo; (لنين)؛ و &laquo;قدرت سياسی از درون لوله&zwnj;ی تفنگ می&zwnj;رويد&raquo; (مائو تسه-تونگ)؛ و خشونت &laquo;به همان اندازه&zwnj; آمريکایی است که یک کيک گيلاسی&raquo; (ه. رپ براون)؛ یا خشونت ضروری است چون &laquo;روز رهايی نزديک است&raquo; (اسامه بن لادن) از انديشه&zwnj;ی سياسی اروپای پنج قرن پيش تقريباً&zwnj; غايب بود.&raquo; (ص. ۱۱).</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
دقت کنيد که در همین یک بند، جان کين از يک نویسنده&zwnj;ی اگزيستانسياليست فرانسوی، از يک رهبر سياسی کمونیست روسی، از يک فيلسوف سياسی مارکسيست چينی، از رييس آمريکایی &ndash; و مسلمان &ndash; کميته&zwnj;ی هماهنگی دانشجويان غیرخشن (با نام غير انگلیسی و مسلمانی جمیل عبدالله الأمين) و رهبر عرب القاعده ياد می&zwnj;کند. اما <strong>در هيچ&zwnj;کدام از این&zwnj;ها، مسأله&zwnj;ی محوری، کمونیست بودن يا مسلمان بودن يا مسيحی يا ملحد بودن (يا مليت) اين افراد نیست. اين افراد زاييده&zwnj;ی دنیای مدرن و باليده در آن هستند</strong>. این همان منفذ و روزنی است که در نقد آقای نیکفر ناديده گرفته می&zwnj;شود و دليل&zwnj;اش هم قابل فهم است، به خاطر این&zwnj;که متوجه کردن نقد به سوی مدرنیته يا سکولاریسم و متوازن کردن آن با دخيل کردن نقد اين عناصر، در واقع نقض غرض می&zwnj;کند از پروژه&zwnj;ی ايشان و آتش حمله&zwnj;ی پرحرارت و سهمگين به &laquo;اسلام&raquo; (در واقع به &laquo;جمهوری اسلامی&raquo;) را سست می&zwnj;کند. لذا <strong>نقد ايشان نقدی است معلل که منتقد چنان محبوس ايدئولوژیِ خودساخته&zwnj;ی خويش است که به دشواری می&zwnj;&zwnj;تواند نقايص يا آفات اردويی را که خود بدان متعلق است &ndash; و دست بر قضا همین آفات هم بخشی از صورت مسأله&zwnj;ای است که ايشان بدان می&zwnj;پردازد &ndash; ببيند</strong>.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
<strong>خروج از بن&zwnj;بست: راه گشايش و رهايش</strong></div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">واپسين نکته اين است که نقد آقای نيکفر و احساس دردمندانه و خروش خشم&zwnj;آلود ايشان در برابر خشونت و مسؤوليت&zwnj;گريزی کسانی که يا به نام اسلام و مسلمانان مرتکب جنایت می&zwnj;شوند يا کسانی که دیده فرو می&zwnj;بندند بر این درنده&zwnj;خويی&zwnj;ها و سقوط انسانی، بسيار ارج&zwnj;مند و ستودنی است. اما مسأله اين است که برای حل مشکل، فقط ابراز خشم و خروش کفايت نمی&zwnj;کند بلکه یافتن راه حلی که بتواند گره از گره بگشايد مهم&zwnj;تر است. تصور من اين است که، با توجه به نکاتی که در بالا آوردم، رويکرد انتقادی ايشان چنان در دايره&zwnj;ی بسته&zwnj;ی فهم&zwnj;هایی جسته&zwnj;گریخته يا نامنقح از اسلام، اسلام&zwnj;شناسی، مدرنيته، سکولاريسم و دموکراسی محبوس است که راه رهايی از آن متصور نيست. مشکل اما در همين&zwnj;جا متوقف نمی&zwnj;ماند. مخاطبان نيکفر يا همان کسانی هستند که جنايت می&zwnj;کنند که پيداست اهل گفت&zwnj;وگو نيستند و احتمالاً تنها با زور، تحکم و &ndash; طنز ماجرا در این&zwnj;جاست &ndash; خشونت است که دست از جنایت&zwnj;شان بر می&zwnj;دارند؛ يا کسانی هستند که نياز به آگاهی و بيداری دارند؛ يا کسانی هستند که با این مصادره به مطلوب&zwnj;ها مخالف&zwnj;اند و به شيوه&zwnj;های مختلف در برابر اين&zwnj;ها شوریده و خروشيده&zwnj;اند. نتيجه&zwnj;ی نهايی اين است که با رویکرد بالا، که هم از منظر آکادميک، تاریخی، جامعه&zwnj;شناختی و از چشم&zwnj;انداز علوم سياسی محل نقد جدی است و هم از ديد يک مسلمان عادی گران و ثقیل می&zwnj;آيد (از قبیل این&zwnj;که فرض گرفته می&zwnj;شود که &laquo;هر مسلمان&raquo; می&zwnj;خواهد صدر اسلام را تکرار و بازتوليد کند)، راه مفاهمه، گفت&zwnj;وگو و جلب ياران موافقی که بتوانند با دیو خشونت بستیزند و پنجه در پنجه&zwnj;ی او بیندازند مسدود می&zwnj;شود.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
اين&zwnj;جاست که هم با بن&zwnj;بستی در درون گفتمان و نقد ايشان مواجهيم (بن&zwnj;بست نظری) و هم با انسدادی در يافتن مخاطب و همراه و هم&zwnj;دل کردن کسانی که با اين خشونت&zwnj;ورزی و مسؤوليت&zwnj;گريزی مخالف&zwnj;اند (بن&zwnj;بست عملی). عاقبت قصه اين می&zwnj;شود که شمار معدودی که پيشاپيش نیز با ايشان هم&zwnj;دل بوده&zwnj;اند احتمالاً هم&zwnj;چنان اين هم&zwnj;دلی را پی خواهند گرفت و چه بسا شمار اندک ديگری نیز در بوته&zwnj;ی هيجانات عاطفی و ابراز خشم و خروش&zwnj;ها به اين جرگه بپيوندند. اما قاطبه&zwnj;ی کسانی که می&zwnj;بايد همراه اين قافله شوند و چه بسا همان گروه تأثیرگذارتر در حل مسأله باشند، راه خود را از اين طريق جدا می&zwnj;کنند. در چنين انسداد تو در تويی، بعید است اميد گشايش و رهايشی باشد. برای خروج از این بن&zwnj;بست، نخستين گام گشودن پنجره&zwnj;ها به رو و سوی گفت&zwnj;وگو و سخن گفتن با مخاطبان به شيوه&zwnj;ای است که تمام هستی&zwnj;شان يکپارچه آماج حمله&zwnj;ای بی&zwnj;امان و معلل واقع نشود.</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
<strong>يادداشت&zwnj;ها</strong></div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">(*)&nbsp;توجه کنید که نیکفر، که به وضوح از نوعی رویکرد پدیدارشناسانه هوسرلی تبعیت می&zwnj;کند، مرتکب همان اشتباهی می&zwnj;شود که دامن&zwnj;گیر کثیری (اگر نه جمیع) پدیدارشناسان است و آن این که می&zwnj;پندارد پدیدارهای برساخته&zwnj;ی اجتماع نیز (همانند پدیدارهای طبیعی که می&zwnj;توان به نحو فرضی برای&zwnj;شان ذات در نظر گرفت) واجد ذات&zwnj;اند. اما این تلقی به کلی نادرست است. ذات برای هستارهایی فرض می&zwnj;شود که در طبیعت موجودند و خود ما آنها را برنساخته&zwnj;ایم و به همین اعتبار شناختی از ساختار درونی&zwnj;شان نداریم. ذات این پدیدارها، جنبه&zwnj;ای از شاکله&zwnj;ی آن&zwnj;هاست که جلوه&zwnj;های علّی و گرایش&zwnj;ها و ظرفیت&zwnj;های تأثیر گذاری آنها را به وجود می&zwnj;آورد.&nbsp;برساخته&zwnj;های اجتماعی، به عکس، و علی&zwnj;التعریف، به وسیله&zwnj;ی خود ما برساخته شده&zwnj;اند، یا محصول طرح و نقشه&zwnj;ای هستند که کنشگر یا کنشگران بر اساس آن &nbsp;هستار مورد نظر را پدید آورده&zwnj;اند، و یا محصول و برآیند تأثیرات مختلفی&zwnj;اند از تعامل کنشگران مختلف با یکدیگر و یا با محیط حاصل شده است. در هر دو صورت، نتیجه&zwnj;ی نهایی فاقد &laquo;ذات&raquo; به معنایی است که در مورد هستارهای طبیعی معنا دارد. در مورد هستارهای برساخته&zwnj;ی اجتماع پرسشی که برای پژوهشگر مطرح می&zwnj;شود، کارکردهایی است که پدیدار مورد نظر به منصه ظهور می&zwnj;رساند و یا نتایج خواسته و ناخواسته&zwnj;ای است که از رهگذر تعامل پدیدار مورد نظر با محیط (شامل کنشگران و نهادها و هستارهای طبیعی) ظهور می&zwnj;یابد.&nbsp;
<div style="direction: rtl; "><br />
(۱) اين نکته چه بسا نيازمند توضيح باشد. شايد ادعا شود که دين، در این مورد اسلام، اين &laquo;اصل&raquo; خود را در &laquo;کتاب&raquo;ی متجلی می&zwnj;کند و متون مقدسی که مکتوب&zwnj;اند و ثبت&zwnj;شده&zwnj;اند؛ و به عبارت ديگر، اديان، کتاب مرجعی دارند در حالی که احتمالاً دموکراسی چنين قيدی ندارد. واقعيت اين است که هم دين و هم دموکراسی هر دو تاريخ&zwnj;مندند و در خلال تاريخ&zwnj;شان تفسير می&zwnj;شوند و به آن&zwnj;ها عمل می&zwnj;شود. در هيچ جای تاريخ اسلام نمی&zwnj;شود نشان داد که مسلمانان مختلف در دوره&zwnj;های متفاوت لفظ به لفظ و عيناً، به شيوه&zwnj;ای سلفی، دين&zwnj;ورز بوده&zwnj;اند و به &laquo;اصالت&raquo; دين ارجاع داده&zwnj;اند بلکه به شيوه&zwnj;های مختلف عامليت آن&zwnj;ها در هم&zwnj;ساز کردن محيط و شرايط&zwnj;شان فوق اين &laquo;اصالت&raquo; بوده است. نمی&zwnj;توان انکار کرد که متن مقدس به هر حال نقش تعيين&zwnj;کننده&zwnj;ای در شکل دادن به رفتار مسلمانان دارد ولی به زعم من اين شکل&zwnj; دادن چنان نيست که از اين حيث فرق فارقی ميان دين و مثلاً دموکراسی ايجاد کند.</div>
</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
(۲) آصف بيات؛ &laquo;اسلام و دموکراسی: پرسش واقعی کدام است؟&raquo;:</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">Bayat, Asef, &ldquo;Islam and Democracy: What is the Real Question?&rdquo;, ISIM Paper 8 (Amsterdam University Press, 2007)</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
(۳) چاپ اول اين کتاب محمد ارکون با عنوان &laquo;نينديشيده&zwnj;ها در انديشه&zwnj;ی اسلامی&raquo; در سال ۲۰۰۲ منتشر شده است و چاپ دوم با عنوان فوق:</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">Arkoun, Mohammed, Islam: To Reform or to Subvert? (London, 2007)</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; "><br />
(۴) عبارات نقل شده همگی از کتاب &laquo;خشونت و دموکراسی&raquo; جان کين، چاپ انتشارات دانشگاه کيمبريج نقل شده&zwnj;اند:</div>
<div style="text-align: justify; direction: rtl; ">Keane, John, Violence and Democracy (Cambridge, 2004)</div>
<br class="Apple-interchange-newline" />]]></description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/04/post_2249.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/04/post_2249.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">در نقد نيکفر</category>
        
        

         <pubDate>Sat, 14 Apr 2012 14:15:06 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>هر کجا باشد شهِ ما را بساط...</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">بخشی از اين يادداشت را پيش&zwnj;تر در صفحه&zwnj;ای در فيس&zwnj;بوک منتشر کرده بودم. اکنون همين متن را با اندکی اضافات و اصلاحات بازنشر می&zwnj;کنم.<br />
<br />
۱. فکر می&zwnj;کنم از آن&zwnj;جا که مهم&zwnj;ترین شأن آدمی اختيار است و اختيار وطن يا جای وطن گزيدن او هم بخشی از آن است، بخش مهم قصه حرمت نهادن به اين اختيار و انتخاب آدمی است. از اين حيث، فکر می&zwnj;کنم اين پيامی جدی و مهم است که ما به هيچ رو حق نداريم انتخاب آدميان را قضاوت و داوری کنيم (مگر اين&zwnj;که در تضاد و تزاحم با حقوق ساير آدميان بيفتد) ولو با منظومه&zwnj;ی ارزشی و فکری ما سازگار نباشد.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">۲. آدمی در زندگی دنيايی&zwnj;اش حداقل&zwnj;هایی را می&zwnj;جويد و اين فقط برای ماها که در ايران با مسایلی که همه می&zwnj;دانيم مواجه هستيم، صادق نيست؛ مسأله&zwnj;ای است جهانی. هر کسی در هر جای دنيا برای خودش و خانواده&zwnj;اش امنيت و آرامش خاطر می&zwnj;جويد و اين حتی درباره&zwnj;ی کسانی که آرمان&zwnj;های بلند انسانی و اجتماعی دارند هم صادق است. جايی که هيچ امنيتی نباشد، انجام دادن حداقل کاری که از هر کسی با توجه با شاکله&zwnj;ی وجودی&zwnj;اش از او ساخته است، اگر نگويیم محال بسيار دشوار می&zwnj;شود.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">۳. اين نکته هم البته به انتخاب و اختيار آدمی باز می&zwnj;گردد. گاهی اوقات نحوه&zwnj;ی زيست آدمی، مکان زندگی&zwnj;اش، نوع دوستان&zwnj;اش و فضايی که در آن قرار می&zwnj;گیرد در تعارض با ارزش&zwnj;هايی می&zwnj;افتند که برای زندگی او محوری&zwnj;اند. در اين معادله چيزی که تکليف نهايی را تعيين می&zwnj;کند - برای خود فرد، نه برای داوری اين و آن - اين نکته است که اين ارزش&zwnj;ها چقدر در قبض و بسط می&zwnj;افتند و چه اندازه وسعت و گشودگی يا تنگی دارند. گاهی اوقات زيستن در يک فضای خاص - فرق نمی&zwnj;کند ايران باشد يا مثلاً استراليا يا آمریکا يا آلمان - ممکن است پاره&zwnj;ای از ارزش&zwnj;های فرد را به مخاطره&zwnj;ی جدی بيندازد و او حاضر نباشد تحت آن شرايط دست از آن ارزش&zwnj;ها بکشد و لذا جایی را اختيار می&zwnj;کند که بهتر بتواند با خودش و جهان&zwnj;اش هم&zwnj;زيستی داشته باشد.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
با توجه به این نکات فکر نمی&zwnj;کنم سؤال دقيقاً روشن و درستی باشد که بپرسيم اگر می&zwnj;روی چرا و اگر می&zwnj;مانی به چه دليل. هر کسی برای خودش دلايلی ممکن است داشته باشد که برای فرد ديگر ممکن است بی&zwnj;معنا به نظر برسند ولی برای خود او موضوعيت و ارزش دارند. از آن سوی قصه ممکن است دو نفر تن به ماندن يا رفتن بدهند ولی آن دو نفر چيزهای کاملاً متفاوتی را در زندگی می&zwnj;جسته باشند.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">اما اگر بخواهم به ايران فکر کنم، گمان&zwnj;ام اين است که نخستين و مهم&zwnj;ترين شرط نه تنها برای من بلکه برای بسیاری تأمین همان حداقل امنيتی است که بدانی تو حرمتی و کرامتی داری که پاس داشته می&zwnj;شود و هر لحظه دست&zwnj;مايه&zwnj;ی هوس اين و آن نمی&zwnj;شود و هر دم در معرض خطر ربوده شدن آزادی، امنيت و آسايش&zwnj;ات نيستی. از اين منظر زيستن در يک کشور خاص، به نوعی شبیه سرمايه&zwnj;گذاری است. اهل اقتصاد، گاهی مهم&zwnj;ترين عامل&zwnj; تصميم&zwnj;گيری&zwnj;شان ريسکی است که برای سرمايه&zwnj;گذاری&zwnj;شان ممکن است وجود داشته باشد. من اين&zwnj;جا به روشنی حساب کسانی را که از سر عاشقی یا سخت&zwnj;رويی زندگی می&zwnj;کنند از سايرين جدا کرده&zwnj;ام و روی سخن&zwnj;ام با اهل محاسبه است. وقتی ندانم که در فلان سرزمين آيا امنيت&zwnj;ام تأمين است يا نه، يا وقتی که ظن قوی ببرم که همواره امنيت خود و خانواده&zwnj;ام دستخوش فراز و نشيب&zwnj;های سياسی يا هوس&zwnj;بازی&zwnj;های اراذل می&zwnj;شود، طبعاً راه امن&zwnj;تری برای زيستن&zwnj;ام اختيار می&zwnj;کند. اين اختيار از سر تن&zwnj;آسانی و تنعم و نازپروردگی نيست بلکه از سر پافشاری بر بديهی&zwnj;ترین حق هر انسانی است که بخشی جدايی&zwnj;ناپذير از هستی و وجود اوست.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">ديگر اين&zwnj;که، چنان&zwnj;که از ابتدا گفتم، به باور من هجرت يا مهاجرت آدمیان فی نفسه محل ارزش&zwnj;گذاری نیست که کسی لزوماً بخواهد به آن ببالد یا آن را بستاید يا از آن سو در آن طعن بزند و زبان به تحقيرش بگشايد. مهم اين است که آدمی در هجرت يا مهاجرت چه می&zwnj;کند و چه می&zwnj;شود. از این حیث، يک نکته برای من فوق همه&zwnj;ی نکات ارزش دارد و آن هم آدميت و انسانیت است. و انسانيت را به معنای خلاصه&zwnj;ی عظمت و شکوه این موجود شگفت&zwnj;آور به کار می&zwnj;برم که از هر دو سو استعداد حرکت دارد: هم قابليت عروج و معراج دارد و هم توانایی هبوط و سقوط. و اين انسانیت را ما هستيم که رقم می&zwnj;زنيم حتی در دشوارترین و تلخ&zwnj;ترين و تيره&zwnj;ترين موقعيت&zwnj;هايی که روان و خردِ&zwnj; آدمی فرسوده و تباه می&zwnj;شود. مهم اين است که آدمی با آن&zwnj;چه در اختيار دارد چه می&zwnj;کند و چه می&zwnj;سازد. می&zwnj;دانم که هميشه قصه به اين سادگی نيست. و &laquo;آری شود و ليک به خون جگر شود&raquo; ولی هميشه چشم دوختن به آن افق دوردست و آن حقیقت متعالی است که آدمی را از زمین بر می&zwnj;کشد و قدر و عزت می&zwnj;بخشد، نه دست و پا زدن در معضلات و مشکلات و سرزنش و شماتت کردن موقعيت&zwnj;هايی که گاهی اختيارش از دست آدمی خارج است.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
از سوی ديگر، من به آينده&zwnj;ی ایران اميد دارم و اين اميد داشتن به معنای اين نيست که فردا کوله&zwnj;بارم را ببندم و به دل تاريکی و نااميدی و بی&zwnj;سرانجامی يا بلاتکلیفی در کشوری بزنم که نمی&zwnj;دانم همين فردا اگر پی کاری بگردم برای امرار معاش&zwnj;ام، به احتمال قوی ناچار خواهم بود ماه&zwnj;ها و شايد سال&zwnj;ها عزت&zwnj;ام را بفروشم و ناگزير پيش اين و آن سر خم کنم. اما، اميد داشتن&zwnj;ام به معنای بلند&zwnj;مدت&zwnj;تری است که البته پس از پايان اين شب يلدا از راه می&zwnj;رسد. تا آن وقت، مسأله&zwnj;ی من ماندن و رفتن نيست بلکه مسأله&zwnj;ی من اين است که چه در ایران باشم چه خارج از آن هر چه می&zwnj;توانم در هر مقامی هستم انجام بدهم که ايران برای نسل بعدی - يا شايد هم فعلی - ايرانی قابل&zwnj;زيست&zwnj;تر شود که در آن حرمت و کرامت آدمی پاس داشته شود و گرگان آدمی&zwnj;خوار پيوسته مترصد دريدن او نباشند و هر انسانی اميدی روشن پيش روی&zwnj;اش داشته باشد که سقفی بر سرش خواهد داشت، معاشی در خور شأن خود خواهد داشت و آموزش و بهداشت خود و خانواده&zwnj;اش تأمين خواهد شد. من ايرانی را می&zwnj;خواهم و برای&zwnj;اش کوشش می&zwnj;کنم که کيفيت زيست آدمی - هر آدمی&zwnj;ای فارغ از جنس و رنگ و کيش و نژاد - در آن تأمين باشد. اميد من همين است که سايه می&zwnj;گويد:</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">آن روز همايون که به عالم قفسی نيست<br />
<br />
مرتبط:<br />
سيبستان: <a href="http://sibestaan.malackut.org/archives/2012/04/post_893.shtml" target="_blank">چرا رفتم و چرا ماندم؟</a><br />
کمانگير: <a href="http://persian.kamangir.net/?p=7912" target="_blank">از رفتن و نرفتن</a><br />
راز سر به مهر: <a href="http://www.mmoeeni14.blogspot.co.uk/2012/04/blog-post_08.html" target="_blank">چرا بايد رفت؟ چرا بايد ماند؟</a><br />
مرثيه&zwnj;های خاک: <a href="http://arashbahmani61.blogspot.co.uk/2012/04/blog-post_07.html" target="_blank">چرا نماندم؟</a><br />
پيام ايرانيان: <a href="http://www.mborjian.com/2012/04/blog-post_08.html" target="_blank">چرا ماندم؟ چرا رفتم؟</a><br />
مجمع ديوانگان: <a href="http://divanesara2.blogspot.co.uk/2012/04/blog-post_08.html?utm_source=feedburner&amp;utm_medium=feed&amp;utm_campaign=Feed:+divanesara+(%D8%AC%D8%B1%DA%AF%D9%87+%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%86)&amp;utm_content=FeedBurner+user+view" target="_blank">رفتن یا نرفتن؛ چرا مسئله اين شد؟</a><br />
نه از جنس خودم نه از جنس شما:&nbsp;<a href="http://www.shahabaddin.net/2012/04/blog-post_08.html" target="_blank">با گیوتین بریده شدن یعنی همان قصه&zwnj;ی چرانماندم</a><br />
پارسانوشت: <a href="http://parsanevesht.blogspot.ca/2012/04/blog-post.html" target="_blank">چرا رفتم؟ چرا ماندم؟ چرا آمدم؟</a><br />
مريم اينا: <a href="http://www.maryaminaa.blogspot.co.uk/2012/04/blog-post.html" target="_blank">از رفتن&zwnj;هایمان حماسه نسازيم</a><br />
تارنوشت سام&zwnj;الدين ضيايی: <a href="http://sameddin-ziaee.blogspot.co.uk/2012/04/blog-post.html" target="_blank">چرا می&zwnj;ماندم؟</a><br />
باران در دهان نيمه&zwnj;باز: <a href="http://www.debsh.com/1391/01/21/2732/" target="_blank">ماندن، رفتن، انزجار</a> </div>]]>
</description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/04/post_2248.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/04/post_2248.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تأملات</category>
        
        

         <pubDate>Mon, 09 Apr 2012 14:47:15 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>طوطی «سبز» و بازرگان «زندان»</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">قصه&zwnj;ی مثنوی را همه شنيده&zwnj;اند. طوطی محبوس در قفس بازرگان، از او خواهش می&zwnj;کند که هنگام رفتن به هند، نزد ديگر طوطيان پیام ببرد که به ياد او هم باشند:</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">کان فلان طوطی که مشتاق شماست</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">از قضای آسمان در حبس ماست<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">بر شما کرد او سلام و داد خواست</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">وز شما چاره و ره ارشاد خواست</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
گفت می&zwnj;شاید که من در اشتیاق</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">جان دهم اینجا بمیرم در فراق</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
این روا باشد که من در بند سخت</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">گه شما بر سبزه گاهی بر درخت</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
این چنین باشد وفای دوستان</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">من درین حبس و شما در گلستان</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
یاد آرید ای مهان زین مرغ زار</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">یک صبوحی درمیان مرغزار</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
یاد یاران یار را میمون بود</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">خاصه کان لیلی و این مجنون بود</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
ای حریفان بت موزون خود</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">من قدح&zwnj;ها می&zwnj;خورم پر خون خود</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
یک قدح می&zwnj;نوش کن بر یاد من</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">گر نمی&zwnj;خواهی که بدهی داد من</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
یا بیاد این فتاده&zwnj;ی خاک&zwnj;بیز</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">چونک خوردی جرعه&zwnj;ای بر خاک ریز</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
و البته در خلال قصه، فيل خود شاعر هم ياد هندوستان می&zwnj;کند و قصه&zwnj;ی خودش را بیان می&zwnj;کند. باقی قصه را می&zwnj;دانيم. يکی از طوطيان به خود می&zwnj;لرزد و می&zwnj;افتد از شاخه و می&zwnj;ميرد (تظاهر به مردن می&zwnj;کند). پيام به طوطی محبوس می&zwnj;رسد و او هم با تظاهر به مردن خود را خلاص می&zwnj;کند.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
امروز دومین باری است که ميرحسین موسوی، در پوشش <a href="http://www.kaleme.com/1391/01/16/klm-96917/" target="_blank">توصيه&zwnj;ی کتابی برای تأمل</a>، از حبس و حصر سخن&zwnj;اش را به گوش ملت سبز ما می&zwnj;رساند. اما قصه&zwnj;ی ما عکس قصه&zwnj;ی طوطی و بازرگان است. پیام موسوی، پیامی نیست که تمنای آزادی و رهانيدنی برای خود او در آن باشد. در حقیقت، موسوی طوطی محبوس قصه&zwnj;ی ما نيست. موسوی آزادتر از همگان&zwnj; است. اين آزادی نخست در ذهن و ضمیر و انديشه است که محقق می&zwnj;شود. اتفاقاً نخستين کسانی که در حبس&zwnj;اند، زندان&zwnj;بان&zwnj;اند او هستند که اسير اين حصر گران&zwnj;اند. و این زندان&zwnj;بانان البته دو دسته&zwnj;اند: زندان&zwnj;بان عیان و آشکاری که کليد محبس به دست دارد و ابزار قضا و غزا را وسیله&zwnj;ی مجروح و مقید کردن آدميان آزاد و آزاده می&zwnj;کنند. زندان&zwnj;بانان نهان کسانی هستند که در آباد ساختن منطق زندان می&zwnj;کوشند و در پوشش صلاح و اصلاح و سازش و مماشات و گفت&zwnj;وگو و پرهیز از خشونت و خون&zwnj;ریزی &ndash; با بت&zwnj;واره ساختن از همه&zwnj;ی اين&zwnj;ها &ndash; در بسط و گسترش اين زندان نه برای امثال میرحسین بلکه برای خود و سایر هم&zwnj;بندان زندانِ عظيم&zwnj;تر و بزرگ&zwnj;تر ایران، مصرانه کوشش می&zwnj;کنند.<br />
<br />
<div style="text-align: center;"><img src="http://blog.quqnous.ir/Mir-Hossein-V.jpg" width="400" height="300" alt="" /></div>
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
در حقيقت آن&zwnj;که زندانی است &ndash; آن&zwnj;که طوطی قصه است &ndash; ماييم (و زندان&zwnj;بانان عيان و نهان). و آن&zwnj; طوطيان هندوستان، و همان يک طوطی که بر شاخه بر خود می&zwnj;لرزد و فرو می&zwnj;افتد، همانا ميرحسین موسوی است به مثل. ميرحسين به نکته و اشارت و به لطيفه و جديت، راز رهايی را بر محبوسان بيرون از حصر حقيری که گرد خود او تنيده&zwnj;اند، گوشزد می&zwnj;کند.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
مسأله اما این است: آیا ما درد و دغدغه&zwnj;ی رهايی داريم؟ آيا در اين همه اشارت، گشايش و رهايشی می&zwnj;يابيم؟ حبسی و حصری که به دست ستم&zwnj;پيشگانی که خود اسير زندان پيش&zwnj;ساخته&zwnj;ی خود هستند و نخست بر خود ستم کرده&zwnj;اند، برای میرحسين و آزادگان، حبس نيست بلکه شکست زندان است. زندان اين طایفه را نمی&zwnj;شکند، بلکه آن&zwnj;ها هستند که زندان را می&zwnj;شکنند. قصه&zwnj;ی امروز ما اما اين است: ما طوطيان گرفتار &ndash; اما به ظاهر رها &ndash; از آن طوطی سبزپوش آزاد &ndash; اما به ظاهر محبوس &ndash; که با حریفان سربسته سخن می&zwnj;گويد، ادراک اسرار می&zwnj;کنيم و گوش فهمِ اشارت داريم؟</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/04/post_2247.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/04/post_2247.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">جنبش سبز</category>
        
        

         <pubDate>Wed, 04 Apr 2012 23:02:04 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>الاهيات ترنج</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">فردا دو هفته&zwnj;ی تمام می&zwnj;شود که دخترم ترنج، بهار را مثل رستاخيزی به خانه&zwnj;ی ما که خزان و زمستانی سخت را از سر گذرانده بود، آورده است. امسال، بهار و هر چه در آن بود و به آن متعلق است يکسره در وجود دخترمان جمع و خلاصه بود. امسال کار ديگری نداشتيم و هيچ چيز آن اندازه اولويت نداشت که ترنج.&nbsp;حس لحظه&zwnj;ی تولد ترنج، حسی زمینی نبود انگار. چيزی بود مثل تجربه&zwnj;ی معراج. تمام آن حادثه&zwnj;ای که در لحظه&zwnj;ای رخ می&zwnj;دهد و آدمی ناگهان پرده&zwnj;ای از برابر چشمان&zwnj;اش کنار می&zwnj;رود، گويی در همان لحظه&zwnj;ی ورود ترنج، وحی&zwnj;آسا بر من نازل می&zwnj;شد.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">تا اين تجربه در وجودمان ته&zwnj;نشين شود و ذوق&zwnj;اش را بيش&zwnj;تر بچشيم مدتی طول می&zwnj;کشد اما همين روزها چه بسا مهم&zwnj;ترين روزهای آزمودن این تجربه است. پدر يا مادر شدن چيزی است در رديف جهاد با نفس. برای عبور از اين مرحله باید با خودت دست به گريبان شوی. طبيعی است که همه&zwnj;ی انسان&zwnj;ها وقتی قرار باشد با خودشان نبرد کنند، يکسان از اين ميدان بیرون نمی&zwnj;آيد و تجربه&zwnj;ی مشابهی ندارند ولی برای ما از اين جنس بود. گمان می&zwnj;کنم تجربه&zwnj;ی مادر شدن حتی از این هم بالاتر است و مثل ذوق شهادت است. مادر از لحظه&zwnj;ای که مادر می&zwnj;شود گويی دست از وجود پيشين&zwnj;اش کشيده است و آدمی دیگر شده است. پدر هم می&zwnj;تواند چنين باشد. حتماً جهان پدری، جهانی دیگرگون است.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: center;direction: rtl; "><img alt="" src="http://blog.quqnous.ir/Toranj-M.jpg" /><br />
<br />
<div style="text-align: justify;">ترنج، جهان&zwnj;بینی مرا هم تغيير داده است. نه به اين معنا که ناگهان چيزی ديگر شده&zwnj;ام. گويی از افقی بالاتر به هستی می&zwnj;نگرم. انگار الاهيات را از روزن نگاه اين دختر بهاری می&zwnj;بينم اين روزها. اين روزها و شب&zwnj;ها انگار فوران شعر است و عاطفه. انگار تمام ديوان&zwnj;های جهان را سطر به سطر می&zwnj;خوانم. اين روزها، برای ترنج، که به گفته&zwnj;ی دلنواز نازنینی خود بهترین شعر است، شعر می&zwnj;خوانم و غزل. موسيقی و تصنيف و ترانه، هم&zwnj;راز و هم&zwnj;نوای شب&zwnj;ها و ساعت&zwnj;های آرام کردن ترنج است. در تمام اين دو هفته، حافظ و سعدی و مولوی هم&zwnj;دم زمزمه&zwnj;های شبانه و روزانه&zwnj;ی دخترم بوده است. از امتيازات پدر شدن يکی اين است که آدم می&zwnj;تواند برای فرزندش آواز بخواند &ndash; به جای لالايی &ndash; و هر چقدر صدای&zwnj;ات نخراشيده باشد، باز هم کم پيش می&zwnj;آيد خرده&zwnj;ای به صدای ناموزون&zwnj;ات بگيرند. همان نغمه&zwnj;ای که ترنج را آرام می&zwnj;کند، خوب است!</div>
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
الاهيات ترنج، الاهياتی است برای سلوک. سلوکی که فارغ است از تجويزهای صوری ارباب دیانت. سلوکی که يک پرده بالاتر از نغمه&zwnj;های تکراری يا مناسکی نغمه می&zwnj;نوازد. کافی است گوش آدمی برای شنيدن اين نغمه تربيت شده باشد يا به خودش سخت بگيرد برای شنيدن نغمه&zwnj;ای آشنا. برای رمز شنيدن از این پرده بايد آشنا بود و آشنا شد. اين روزها آشنایی با جهان بهاری ترنج را روز به روز تجربه می&zwnj;کنم. روزگار خوشی است. &laquo;از بخت شکر دارم و از روزگار هم&raquo;.<br />
<br />
مرتبط: <a target="_blank" href="http://saghar.malakut.org/archives/2012/03/post_716.html">ترنج؛ &laquo;شهادت&raquo; مادرانه</a></div>]]>
</description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2246.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2246.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">واقعه</category>
        
        

         <pubDate>Tue, 27 Mar 2012 23:20:06 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از دولت-ملت تا «نظام»: دوگانه‌ی درون-برون</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">۱. آن&zwnj;چه امروز در جمهوری اسلامی وجود دارد، به دقيق&zwnj;ترين معنای&zwnj;اش همان است که بر زبان حاکمان&zwnj;اش جاری می&zwnj;شود: &laquo;نظام&raquo;. فارغ از اين&zwnj;که دقيقاً مرادِ آن&zwnj;ها از &laquo;نظام&raquo; چه چيزی می&zwnj;تواند باشد (روايتِ پيش پاافتاده&zwnj;تر و راحت&zwnj;الحلقوم&zwnj;ترش اين است که نظام مترادف است با رهبر کشور يعنی ولی فقيه؛ البته ماجرا واقعاً پيچيده&zwnj;تر از اين روايت ساده&zwnj;سازی شده است)، اين دستگاه حکومتی بدون شک &laquo;دولت-ملت&raquo; به معنای مدرن&zwnj;اش نيست هر چند شباهت&zwnj;هايی هم به دولت-ملت دارد. تصوير يا توهمِ دولت-ملت بودن جمهوری اسلامی، پس از انتخابات خرداد ۸۸ اگر نگوييم يکسره نابود شده است، دست&zwnj;کم به شدت آسيب ديده است. (در توضيح اين مضمون بنگريد به: <a target="_blank" href="http://www.rahesabz.net/story/40942/">سرشت و سرنوشت استبداد خود-ویرانگر</a>؛ سينا فرهودی، جرس).<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">۲. نظام، جايگزين دولت-ملت شده است. اين نکته هم از جهت سلبی و هم از منظر ايجابی قابل توضيح است. در تلقی &laquo;نظام&raquo; بودن از دستگاه حکومتی امروز ايران، مردم علی&zwnj;الاصول بايد مطيع، منقاد، وفادار و سرسپرده&zwnj;ی اين &laquo;نظام&raquo; باشند و هر گونه ابراز مخالفت يا اعتراضی حمل بر براندازی می&zwnj;شود يا متهم به سودای انقلاب می&zwnj;شود. در دولت-ملت، شهروند (يعنی همان مفهومی که امروزه يکسره تبديل به &laquo;رعيت&raquo; شده است)، می&zwnj;تواند با توسل به شيوه&zwnj;های دموکراتيک و همان صندوق رأی و انتخاباتی که امروزه به شدت در معرض اتهامات جدی و ويرانگر است، حاکمان را براندازند و آن&zwnj;ها را از مقام&zwnj;شان عزل کنند. اين عزل دموکراتيک و اين براندازی نرم، از پايين&zwnj;ترين سطوح می&zwnj;تواند اتفاق بيفتد تا عالی&zwnj;ترین سطح. دست بر قضا، اين نکته&zwnj;ای نيست که مضمون مواضع اپوزيسيون يا مخالفان اين نظام باشد بلکه بن&zwnj;مايه&zwnj;های مواد قانون اساسی جمهوری اسلامی است (دليل وجود انتخابات مجلس، شوراهای شهر، انتخابات رياست جمهوری و انتخابات مجلس خبرگان دقيقاً همين است). لذا، عزل دموکراتيک و براندازی نرم نه مضمونی غريب است و نه نکته&zwnj;ای بيگانه و آشتی&zwnj;ناپذير با قانون اساسی فعلی جمهوری اسلامی.&nbsp;<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">۳. نظام، با نهادن قيود بيش از حد به تمهيدات گنجانده شده در قانون اساسی که می&zwnj;تواند راه عزل دموکراتيک و براندازی نرم را هموار کند، به ويژه با باز گذاشتن دست شورای نگهبان و عدم پاسخگويی مطلق به اعتراض&zwnj;های دموکراتيک (که از سابقه&zwnj;ی انتخابات مجلس در دوره&zwnj;ی خاتمی و حتی پيش از آن آغاز می&zwnj;شود تا به انتخابات رياست جمهوری اخير)، در حقيقت قانون اساسی را به تعليق در آورده است اما پوششی ظاهراً قانونی (با نافذ دانستن رأی شورای نگهبان و سد کردن به نتيجه رسيدن اعتراض&zwnj;ها) به ماجرا داده است.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">۴. نظام، بر خلاف دولت-ملت، ديگری&zwnj;تراش و غيرساز است: در گفتمان سياسی رسمی و اعلام شده&zwnj;ی نظام، افرادی درون نظام هستند و افرادی بيرون نظام. چيزی که حقوق اين افراد را تعيين می&zwnj;کند، شهروندی آن&zwnj;ها، انسان بودن&zwnj;شان و حقوق سلب&zwnj;ناشدنی آن&zwnj;ها نيست. هر کسی که بيرون نظام باشد، بالقوه و بالفعل، حقوق&zwnj;اش سلب شدنی است. و البته ديده&zwnj;ايم که حتی کسانی که درون نظام هم هستند، عند الاقتضاء، حقوق&zwnj;شان را از دست می&zwnj;دهند و راهی قابل اتکا برای استيفای حقوق&zwnj;شان، در غياب يک دستگاه قضايی مستقل، وجود ندارد.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">با چهار مقدمه&zwnj;ی بالا، به خوبی می&zwnj;توان نشان داد که جنبش سبز با عبور از منطق دوگانه&zwnj;ساز، غيريت&zwnj;تراش و ديگری&zwnj;سوز برون-درونِ نظام، افق بالاتر و روشن&zwnj;تری را برای استيفای حقوق ملت به مثابه&zwnj;ی شهروندانی گشود که حق (و نه تکليف) عزل زمام&zwnj;داران&zwnj;شان را به شيوه&zwnj;های دموکراتيک، غيرخشن و مسالمت&zwnj;آميز دارند (برای شرح و تفصيل بيشتر اين مضمون بنگريد به: <a target="_blank" href="http://www.kaleme.com/1389/06/16/klm-31220/?theme=fast">جنبش سبز و امکان زایش سیاستی رهایی&zwnj;بخش بر ترازِ &laquo;دیگری&raquo;</a>؛ محمدمهدی مجاهدی، کلمه). در اين تلقی، شرکت در انتخابات، تکليف و وظيفه نيست. مردم برای ادای وظيفه پای صندوق رأی نمی&zwnj;روند بلکه برای استيفای حقوق&zwnj;شان و به دست گرفتن زمام سرنوشت&zwnj;شان در انتخابات شرکت می&zwnj;کنند. حاضر شدن پای صندوق رأی، تکليف نيست؛ حق است. لذا مشارکت در حرکتی که پيشاپيش حق شهروندان در آن ناديده گرفته می&zwnj;شود، منطقی خودشکن و ويرانگر دارد. اما، همه&zwnj;ی اين&zwnj;ها نتيجه نمی&zwnj;دهد که جنبش سبز از صندوق رأی گريزان است؛ درست بر عکس، تمام ادعای جنبش سبز احيای سلامت انتخابات و صندوق&zwnj;های رأی است.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
کسانی که اين روزها، با داعيه&zwnj;ی اصلاح&zwnj;گری، همان زبان و منطق نظام &ndash; در تقابل با دولت-ملت &ndash; را اختيار می&zwnj;کنند و به صراحت مرزی پررنگ ميان درون و برون نظام می&zwnj;کشند و از رتوريک اصلاح در برابر امنيت يا اصلاح در برابر انقلاب دفاع می&zwnj;کنند (بنگريد به: <a target="_blank" href="http://www.rahesabz.net/story/37308/">جنبش سبز: نه انقلاب، نه اصلاحات</a>؛ شهاب میرجعفری، جرس)، در حقيقت کل مسأله را به همين دوگانه فرو می&zwnj;کاهند و از سوی ديگر، پيشاپيش منطق متکثر و حق&zwnj;مدار جنبش سبز را انکار می&zwnj;کنند. منطق جنبش سبز، منطق درون-برونِ نظام نيست؛ منطق جنبش سبز، توازن ميان حق و تکليف و حقوق يکسانِ همه&zwnj;ی شهروندان است. هر شهروندی، تا زمانی که بر مدار حقوقِ مصرح در قانون اساسی کشور حرکت می&zwnj;کند، چه مدافعان منطق دوگانه&zwnj;ساز درون-برون نظام (و اصلاح-انقلاب) بپسندند يا نپسندند، بخشی از همين دولت-ملت است و حقوق&zwnj;اش انکار ناشدنی است (و اين حقوق می&zwnj;تواند شامل حق روگردانی از ساز و کار اخذ رأيی باشد که به باورش مخدوش و معيوب است). هيچ مصلحتی نمی&zwnj;تواند پيشاپيش حقوق ابتدايی و اوليه&zwnj;ی شهروندان را نقض و نفی کند و سپس ادعا کند که می&zwnj;توان حقوق اوليه را ناديده گرفت و پس از تعامل، مذاکره و سازش و امتياز دادن و امتياز ستاندن، دوباره به حقوق اوليه&zwnj;ی ملت رجوع کرد. شايد بتوان هنگام سخن گفتن از حقوق ثانويه&zwnj;ای که اهميت بنيادين يا ضروری در استيفای حقوق ملت ندارد، مدتی مدارا کرد و مصالحه، ولی تن دادن به نقض حقوق اوليه&zwnj;ی ملت، و تبليغ منطق دوگانه&zwnj;ساز، دشمن&zwnj;تراشانه و ديگری&zwnj;سازی که ميان ملت خط&zwnj;کشی می&zwnj;کند، گام اول در تعليق ناگفته&zwnj;ی اصول مصرح همين قانون اساسی فعلی است (فارغ از اين&zwnj;که چقدر اين حرکت با حقوق اوليه&zwnj;ی بشر ناسازگاری دارد).</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
جنبش سبز با طرح نوع تازه&zwnj;ای از سياست&zwnj;ورزی که ديگر محبوس اين دوگانه&zwnj;سازی&zwnj;های ناکارآمد که مخل حقوق اساسی و اوليه&zwnj;ی ملت است، راهی تازه برای استيفای اين حقوق گشوده است. گام اول برای ارايه&zwnj;ی روش و راه&zwnj;حلی جايگزین، همين تفطن به بن&zwnj;بستِ اين دوگانه&zwnj;سازی&zwnj;ها و سويه&zwnj;ی غيراخلاقی، انحصارطلب و تنگ&zwnj;نظرانه&zwnj;ی آن است.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
(اين يادداشت اولین بار در <a target="_blank" href="http://www.rahesabz.net/story/50645/">جرس</a> منتشر شده است)</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2245.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2245.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">جنبش سبز</category>
        
        

         <pubDate>Wed, 14 Mar 2012 11:54:11 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بهارانه‌ی خواجوی</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">پيش&zwnj;تر از اين آلبوم &laquo;افق مهر&raquo; با صدای ايرج بسطامی و آهنگسازی پرويز مشکاتيان را &nbsp;در ملکوت نياورده بودم. تذکر دوستی، باعث شد اکنون که در آستانه&zwnj;ی بهار هستيم، اين اثر کمتر شناخته&zwnj;شده را به مهمانی صادر و وارد ملکوت بياورم. متن يکی از غزليات خواجو را که شعر تصنيف بخش دوم اين آلبوم است (دقيقه&zwnj;ی ۱۵:۴۰ به بعد)، اين&zwnj;جا می&zwnj;آورم که سخت مناسب حال است و غزلی است لطيف.</div>
<div style="direction: rtl;">
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">صبح وصل از افق مهر بر آید روزی</div>
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">وین شب تیره&zwnj;ی هجران بسر آید روزی</div>
<div style="direction: rtl;">
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">دود آهی که بر آید ز دل سوختگان</div>
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">گرد آيینه&zwnj;ی روی تو در آید روزی</div>
<div style="direction: rtl;">
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">هر که او چون من دیوانه ز غم کوه گرفت</div>
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">سیلش از خون جگر بر کمر آید روزی</div>
<div style="direction: rtl;">
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">وانکه او سینه نسازد سپر ناوک عشق</div>
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">تیر مژگان تواش بر جگر آید روزی</div>
<div style="direction: rtl;">
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">می&zwnj;رسانم به فلک ناله و می&zwnj;ترسم از آن</div>
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">که دعای سحرم کارگر آید روزی</div>
<div style="direction: rtl;">
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">عاقبت هر که کند در رخ و چشم تو نگاه</div>
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">هیچ شک نیست که بیخواب و خور آید روزی</div>
<div style="direction: rtl;">
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">هست امیدم که ز یاری که نپرسد خبرم</div>
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">خبری سوی من بی&zwnj;خبر آید روزی</div>
<div style="direction: rtl;">
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">بفکنم پیش رخش جان و جهان را ز نظر</div>
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">گرم آن جان جهان در نظر آید روزی</div>
<div style="direction: rtl;">
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">همچو خواجو برو ای بلبل و با خار بساز</div>
</div>
<div style="direction: rtl;">
<div style="text-align: justify;">که گل باغ امیدت ببر آید روزی</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
</div>
<table width="179" height="324" border="0" cellpadding="0" cellspacing="0" bgcolor="#000010" style="text-align: justify;">
    <tbody>
        <tr>
            <td align="center" valign="middle">
            <div id="flashcontent5925"><a href="http://www.adobe.com/products/flashplayer/">Flash Player upgrade required</a></div>
            <script language="javascript">
// <![CDATA[
var wimpyConfigs5925 = new Object();
wimpyConfigs5925.wimpySwf="http://malakut.org/mp3/rave.swf";
wimpyConfigs5925.wimpyApp="http://malakut.org/blog/Bastami-Ofoghe-Mehr.xml";
wimpyConfigs5925.wimpyWidth="179";
wimpyConfigs5925.wimpyHeight="324";
wimpyConfigs5925.wimpyReg="MzFBWW5nUiUyMzMlN0UlNUJSOSUyMyU4MCUzQmZvJTVDajRnSExucG4lMjIlNDBn";
wimpyConfigs5925.wimpySkin="http://malakut.org/mp3/skins/skin_tazhib5-1/skin_tazhib5-2.xml";
makeWimpyPlayer(wimpyConfigs5925, "flashcontent5925");
// ]]&gt;
</script> </td>
        </tr>
    </tbody>
</table>]]>
</description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2244.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2244.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسيقی</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">پرويز مشکاتيان</category>
        
        

         <pubDate>Tue, 13 Mar 2012 18:00:13 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نتايج مبارک حرکت خاتمی</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">اين سخن حضرت امير، یکی از حکيمانه&zwnj;ترين سخنان در انسان&zwnj;شناسی است: آدمی زیر زبان&zwnj;اش پنهان است. و گفتار آدمی با کردارش هم البته نسبت دارد. آدميان و به طور خاص&zwnj;تر، سياست&zwnj;مداران از گفتار و کردارشان شناخته می&zwnj;شوند. داوری درباره&zwnj;ی آن&zwnj;ها نیز از همين رهگذر ميسر است. ما بر مبنای معلومات&zwnj;مان داوری می&zwnj;کنيم نه مجهولات&zwnj;مان. اهل توهم&zwnj;اند &ndash; يا ارادت&zwnj;&zwnj; - که بر اساس ناشناخته&zwnj;ها و در متن جهش&zwnj;های ايمانی داوری&zwnj;های عرصه&zwnj;ی عمومی&zwnj;شان شکل می&zwnj;گيرد، خاصه جايی که قرار باشد کار سياست را به کاردان&zwnj;اش بسپارند.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">سید محمد خاتمی، تاريخ دارد. انسانی است عمومی. خاتمی با افراد عادی که عرصه&zwnj;ی زندگی&zwnj;شان عمدتاً منحصر به فضاهای خصوصی است تفاوت بسيار دارد (وبلاگ&zwnj;نويسانی که مرتب می&zwnj;نويسند نيز از این حيث به خاتمی سياست&zwnj;مدار و عمومی شبيه&zwnj;اند چون هر روز گفتارشان را در معرض داوری آدميان می&zwnj;نهند). رييس جمهور سابق ايران &ndash; با تمام سمت&zwnj;هايی که پيش از آن داشته است &ndash; تاریخی ثبت&zwnj;شده دارد که نه می&zwnj;توان آن را انکار کرد و نه توجيه. ولی او را بايد در تماميت&zwnj;اش ديد، با همه&zwnj;ی قوت&zwnj;ها و ضعف&zwnj;های&zwnj;اش. او را باید تاريخ&zwnj;مند ديد. تاریخ&zwnj;مند کردن خاتمی، يعنی اسطوره&zwnj;زدایی از او. تاريخ&zwnj;مند کردن و اسطوره&zwnj;زدایی خاصه در عرصه&zwnj;ی سياست، چه بسا يکی از ضروری&zwnj;ترین کليدهای گشايش&zwnj;های سياسی در کشور ما باشد.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">کاری را که خاتمی روز جمعه کرد، به هيچ&zwnj;رو غيرمنتظره نبود. اما مهم&zwnj;تر از خود کار خاتمی، حواشی و پيامدهای ناخواسته&zwnj;ی خاص آن بود و بدون شک اين پيامدها چيزهايی نبودند که خاتمی هنگام شرکت در اين انتخابات به آن انديشيده باشد. ادبيات، زبان، نثر و منطق حاکم بر ذهن و زبان خاتمی هم البته به روشنی خود را در واکنش&zwnj;های بعدی آشکارتر کرد و همین هم البته به شکل گرفتن اين پيامدهای ناخواسته&zwnj;ی خاص کمک کرد. توضیح می&zwnj;دهم که مرادم کدام پیامدهای ناخواسته است.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
اين ماجرا، خاتمی را &ndash; بدون اين&zwnj;که بخواهد &ndash; به زمين نقد کشيد. خاتمی هر چند از چندين سو گرفتار سيل عواطف محبت&zwnj;آميز و مريدانه&zwnj;ی خيل هواداران و احساسات خشن و پرخاش&zwnj;گرانه&zwnj;ی مخالفان ديروز و امروز بود، در خلال تمام اين بحث و جدل&zwnj;های داغ، ناگزير در متن سنجش&zwnj;گری&zwnj;هایی واقع شد که هر چند صدايی کمتر شنيده و خاموش&zwnj;تر دارند، از دل همين بحث و جدل&zwnj;ها سر برون می&zwnj;کنند. اين حادثه اسطوره&zwnj;ای را که از خاتمی در ذهن بعضی&zwnj;ها وجود داشت &ndash; و حتی هنوز وجود دارد &ndash; بيشتر شکست. خاتمی بسيار زمینی&zwnj;تر، خطاپذيرتر و سنجش&zwnj;پذيرتر از قبل شد. زمینی&zwnj;تر، خطاپذيرتر و سنجش&zwnj;پذير شدن به اين معناست که برای داوری گفتار و کردار او امروزه ما مجهزتر و تواناتر هستيم. توانایی تحلیل سياسی و عقلی جامعه&zwnj;ی امروز ایران بسی بالاتر از روز دوم خرداد است. جنبش سبز با دگرديسی شگفت&zwnj;آوری که در سلول&zwnj;های جامعه&zwnj;ی ايرانی ایجاد کرد،&zwnj; به تدريج بذری را کاشت که هرچند هنوز نهالی کم&zwnj;جان و شکننده است ولی مسير اتکا به خرد و سنجش&zwnj;گری سخت&zwnj;گيرانه را هموارتر می&zwnj;کند. این نکته البته محتاج شرح و بسط است و آن را به وقتی ديگر وامی&zwnj;گذارم،&zwnj; اما مغز سخن من اين است که بايد اين کار خاتمی را &ndash; به ويژه در بستر حوادث امروز ايران &ndash; به فال نيک گرفت چون آن&zwnj;قدر به بحث&zwnj;ها دامن زده است که کمتر کسی است که ناگهان تمامی تاريخ خاتمی و تاریخ&zwnj;مندی او پيش چشم&zwnj;اش رژه نرفته باشد و مرتب ریز و درشت تصمیم&zwnj;های دوره&zwnj;ی تصدی قدرت او را، و حتی پس از آن را، بررسی نکرده باشد.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
از روز جمعه به بعد، خاتمی &ndash; به زعم من بر خلاف آن چيزی که لزوماً خودش خواسته باشد &ndash; سنجش&zwnj;پذيرتر، انسانی&zwnj;تر، زمينی&zwnj;تر از پيش شد و این برای سياست&zwnj;مدار آن هم در کشوری مثل کشور ما، اتفاق مبارکی است. اين همه چيزِ قصه نيست ولی نکته&zwnj;ی بسيار مهمی است که می&zwnj;توان سنجش رفتار و گفتار سياست&zwnj;مدار را به عهده&zwnj;ی مردم نهاد و آن&zwnj;ها را معزول و منعزل از سنجش او ندانست. در کشوری که هر مخالفت یا نقدی، توهين و تهتک تلقی می&zwnj;شود و هر لجن&zwnj;پراکنی و بی&zwnj;تقوايی و فضاحتی، نام دفاع از ارزش&zwnj;ها و انقلاب و ولايت دارد، همين&zwnj;که آرام&zwnj;آرام به جايی برسیم که بتوانيم با آهستگی و خردمندی سياست&zwnj;مداری را نقد کنيم،&zwnj; او را از آسمان اسطوره بر زمين بشریت بنشانيم و بتوانیم تاريخ فراز و فرودها و بن&zwnj;بست&zwnj;های نظری و تناقضات فکری&zwnj;اش را ببينیم، يعنی يک گام آن هم در اين غوغای انسان&zwnj;کشی که بر ايران حاکم است، به جلو رفته&zwnj;ايم.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
البته این روايت&zwnj;های ساده&zwnj;دلانه را که خاتمی نمی&zwnj;خواست قهرمان باشد يا از آبروی خودش گذشت، و تمام توجيه&zwnj;ها و تفسیرهای شبه&zwnj;ادبی صادر شده پس از ماجرا را سطحی و بيشتر تقلا و دست&zwnj;وپايی برای موجه&zwnj;سازی نفس عمل می&zwnj;دانم. به عبارت دیگر، تمام اين&zwnj;ها در راستای ساختن تصويری خواستنی، کامل، دوست&zwnj;داشتنی و پاک از سياست&zwnj;مدار است. آشفتگی&zwnj;های نظری هم البته در اين ميان مزيد بر علت می&zwnj;شود. معلوم نيست بالاخره کسانی که در این ميان از رفتار او دفاع می&zwnj;کنند مدافع کدام قرائت از نسبت اخلاق و سياست هستند. انگار شخص خاتمی گاهی تبديل به معيار گزينش نظریه و چارچوب روشی تحلیل ماجراست نه بر عکس. من البته اين نکته را ناديده نمی&zwnj;گيرم که حتی همين حادثه هم ممکن است باعث بشود آن پوسته&zwnj;ی اسطوره&zwnj; از خاتمی ساختن، حتی ضخيم&zwnj;تر شود ولی سويه&zwnj;ی ديگر ماجرا را البته قوی&zwnj;تر می&zwnj;دانم.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
به هر حال، من کل ماجرا را مطلقاً&zwnj; منفی نمی&zwnj;دانم &ndash; حتی اگر در بدبينانه&zwnj;ترين (يا خوش&zwnj;بينانه&zwnj;ترين) روايت&zwnj;اش به معنای &laquo;جدايی&raquo;&zwnj; خاتمی از جنبش سبز باشد (اصلاً خاتمی کی خود را بخشی از جنبش سبز می&zwnj;دانست يا چقدر هم&zwnj;راه و هم&zwnj;آهنگ و هم&zwnj;فکر میرحسین موسوی بود؟). اما پيامدهایی از اين جنس &ndash; تحلیل&zwnj;اش درست باشد يا غلط &ndash; به نظر من آن&zwnj;قدرها مهم نيست که شکستن تابوهای ذهنی و گشوده شدن تدريجی اما دردناک ذهن&zwnj;های محبوس در دوگانه&zwnj;های کاذب نظری در سياست. از اين بابت، بايد به خاتمی دست&zwnj;مريزاد گفت هر چند شايد هرگز به ذهن&zwnj;اش خطور نمی&zwnj;کرد که ممکن است این هم يکی از نتايج عمل&zwnj;اش باشد.</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2243.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2243.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">جنبش سبز</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">درباره‌ی خاتمی</category>
        
        

         <pubDate>Mon, 05 Mar 2012 22:54:07 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چراغ کم‌فروغ سنجش‌گری</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">طبیعی است که افراد مختلف در برابر کاری که سید محمد خاتمی انجام داده است، واکنش&zwnj;های متفاوت از دفاع جانانه گرفته تا انتقاد روش&zwnj;مند و منسجم و حتی پرخاش&zwnj;های خشن و درشت داشته باشند. طبیعی بودن&zwnj;اش به این دلیل ساده است که سياست&zwnj;مدار مرد عرصه&zwnj;ی عمومی است. خصوصاً وقتی سياست&zwnj;مدار در مقام قدرت باشد، مجامله و تعارف معنای چندانی ندارد و برای سالم نگه داشتن سیاست و فضای اجتماعی تمام دلسوزان ناگزيرند از سنجش&zwnj;گری بی&zwnj;پروا و مشفقانه. خاتمی ديگر در مقام قدرت نيست. سيد محمد خاتمی امروز رييس جمهور سابق کشور است که در ايران مغضوب است و در متن قدرت کمترین اعتباری برای سخن&zwnj;اش قايل نيستند. اعتبار که سهل است؛ خودش و ياران&zwnj;اش آماج شديدترین حملات و لجن&zwnj;پراکنی&zwnj;ها و افتراهای بی&zwnj;شاخ و دم هستند. بعضی از ياران سابق&zwnj;اش هم اين روزها کم مرتکب خطاهايی نمی&zwnj;شوند که خوراک تهيه&zwnj;ی رسانه&zwnj;های هتاک و دروغ&zwnj;پرداز جمهوری اسلامی را فراهم می&zwnj;کنند. اما هم&zwnj;چنان این نکته را نباید ناديده گرفت که خاتمی خود را رهبر اصلاحات و پدر آن می&zwnj;داند و انديشه&zwnj;اش را برخاسته از اصلاحات می&zwnj;داند. اصلاحات يک جریان سياسی است و هر جریان سیاسی ناگزير جايی به قدرت پیوند می&zwnj;خورد &ndash; حتی اگر امروز دسترسی به ابزارهای قدرت نداشته باشد &ndash; در نتيجه سنجش&zwnj;گری آن امری ضروری است و در معرض خشم و خشونت واقع شدن آن طبيعی و ناگزير است.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">اما اصل قصه اين&zwnj;جاست: در میان سه طيف هواداران، سنجش&zwnj;گرانی که به همان &laquo;منش و روش و بينش&raquo; خاتمی &ndash; بخوانيد &laquo;اصلاحات&raquo; - رویکردی انتقادی دارند، و مخالفان پرخاش&zwnj;گری يا دلبستگانِ امروز برآشفته و از خواب بيدار شده، جای يک چیز به شدت خالی است. سنجش&zwnj;گری در این ميانه&zwnj;ی غوغا چوب عواطف و احساسات هر دو سو را می&zwnj;خورد. هواداران، سنجش&zwnj;گران را افراطی و تندرو و شتاب&zwnj;کار می&zwnj;بينند و پرخاش&zwnj;گران از ميان سخنان سنجش&zwnj;گرا تأييدی برای پرخاش خود می&zwnj;يابند. از منظر دینی و اخلاقی هم که بنگريم، بهترین دوست آدمی کسی است که عيوب او را بر او آشکار کند و مشفقانه بتواند خطاهای او را گوشزد کند. از منظر سیاسی هم قصه روشن&zwnj;تر از این&zwnj;هاست: سياست&zwnj;مداری که کارش سنجيده نشود یا نتوان به کارش خدشه وارد کرد، سياست&zwnj;مداری است در حاشیه&zwnj;ی امنیت و اين روزها در ایران از اين جنس سیاست&zwnj;مداران کم نداريم. چه دلیلی وجود دارد برای اين&zwnj;که خواسته یا ناخواسته از همان کسی که شعار &laquo;زنده باد مخالف من&raquo; می&zwnj;دهد، سياست&zwnj;مداری بسازيم که سنجش کارش هزينه&zwnj;های سنگینی دارد؟ در ميان توضيح&zwnj;ها، توجيه&zwnj;ها و دفاع&zwnj;هایی که از خاتمی ارايه شده است، هم روايت ابطحی، هم توضيح پرنخوت علی شکوری&zwnj;راد &ndash; که از &laquo;حکمت&raquo; کار خاتمی سخن گفته بود &ndash; و هم واکنش خانم محتشمی&zwnj;پور و&zwnj; آقای تاج&zwnj;زاده از همين جنس بود: تاب سنجش&zwnj;گری وجود ندارد و نشانه&zwnj;اش اين است که هر نقدی بلافاصله برچسب شکستن حرمت خاتمی را می&zwnj;خورد. خوب حرمتِ سياست&zwnj;مدار شکسته می&zwnj;شود؟ بشود! وقتی پا به ميدان سياست گذاشتی و هم&zwnj;چنان خواستی با پرچم اصلاحات بروی جلو، باید تن&zwnj;ات را برای همه&zwnj;ی این&zwnj;ها چرب کنی. در بهترین شرایط می&zwnj;توانی بگويی بی&zwnj;انصافی کرده&zwnj;اند و سخن&zwnj;ام را چنان&zwnj;که باید روایت نکرده&zwnj;اند. همین. این همه شور برانگیختن و از احساس و عاطفه&zwnj;ی پاک مردم مايه گذاشتن، بازی روانی با مخاطب است.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
سنجش&zwnj;گران منصف و دردمند، بهترين حاميانی هستند که خاتمی می&zwnj;تواند داشته باشد. یارانی که هم&zwnj;چنان پس ذهن&zwnj;شان آمادگی دارند خاتمی را در مقام پير و مرشد يا حکیم فرزانه ببينند، بالقوه بذر استبداد را در ضمير مخاطبان&zwnj;شان می&zwnj;کارند. سياست&zwnj;مدار &ndash; چه در مقام قدرت باشد چه فاقد قدرت &ndash; حاشيه&zwnj;ی امنی ندارد که بتواند به آن پناه ببرد. برای رهيدن از اين حجم سنجش&zwnj;گری و حتی پرخاش&zwnj;گری، سياست&zwnj;مدار چاره&zwnj;ای جز طلاق دادن رسمی سياست ندارد. خاتمی هر چه که هست به صفت دودلی و ترديد موصوف است و در این تردیدی نيست. نام اين دودلی و ترديد را حکمت و دورانديشی نهادن، خوش&zwnj;بینی بيش از حد است.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
نکته&zwnj;ی آخر این&zwnj;که من هم&zwnj;چنان از ابتدای قصه به اصل کار خاتمی نپرداخته&zwnj;ام. بحث هم&zwnj;چنان پیرامون حواشی قصه می&zwnj;گردد. گويا بسياری از هوادارانی که این روزها رگ گردن&zwnj;شان قوی می&zwnj;شود، بيشتر نگاه&zwnj;شان به جايی مثل &laquo;بالاترین&raquo; است و پستوهای فضای مجازی. من نقدم را مبتنی بر هياهوهای فضای مجازی نمی&zwnj;بينم و نمی&zwnj;دانم. اکثریت منتقدان خاتمی را هم پرخاش&zwnj;گران نمی&zwnj;دانم. تفاوت سنجش&zwnj;گرانی که به روش و اندیشه&zwnj;ی خاتمی نقد دارد با پرخاش&zwnj;گران در همين است که صدای&zwnj;شان بلند شنيده نمی&zwnj;شود. از پرخاش&zwnj;گران نمی&zwnj;توان انتظار داشته که صدای سنجش&zwnj;گران را بلند کنند. آن&zwnj;ها ناگزیر به سويه&zwnj;های از سنجش آن&zwnj;ها اعتنا خواهند کرد که در جهت تأيید منکوب کردن تمامی خاتمی است. اين وظيفه&zwnj;ی هواداران خاتمی است که سنجش&zwnj;گران را قدر بنهند و به جای راندن آن&zwnj;ها به سوی ديگر، چاره&zwnj;ای برای تزلزل&zwnj;ها، تناقض&zwnj;ها و تعارضات اصلاح&zwnj;طلبی تبلیغ شده توسط خاتمی بینديشند. &laquo;زنده باد مخالف من&raquo; شعار است ولی اقبال کردن به منتقدی که خلل&zwnj;های کار آدمی را به او می&zwnj;نماياند، از خردمندی و حکمت است. اعزاز مخالف پيشکش، شما منتقدان را دريابید که بدون آن&zwnj;ها به جمود و تصلب خواهيد افتاد.<br />
<br />
پ. ن. برای آن&zwnj;که مرادم روشن باشد که مقصود چه نوع سنجش&zwnj;گری و نقدی است، سه يادداشت زير، نوشته&zwnj;ی شهاب ميرجعفری،&nbsp;نمونه&zwnj;هايی تيپيکال از جنس نقدهای مورد نظر من است:</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><a target="_blank" href="http://www.rahesabz.net/story/37308/">جنبش سبز: نه انقلاب نه اصلاح</a><br />
<a target="_blank" href="http://www.rahesabz.net/story/39993/">جنبش سبز و &laquo;دشمنان آن&raquo;: هویت&zwnj;یابی جنبش در وضعیت اضطراری</a></div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">
<div style="direction: rtl; "><a target="_blank" href="http://www.rahesabz.net/story/36965">درنگی در گزینه&zwnj;&zwnj;های پیشِ روی ایرانیان برای احیای شهر سیاسی</a></div>
</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2242.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2242.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">درباره‌ی خاتمی</category>
        
        

         <pubDate>Mon, 05 Mar 2012 12:35:41 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سير «حکمت» در سياست ايران</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">واکنش&zwnj;های قابل انتظار به خبر شرکت سيد محمد خاتمی در انتخابات مجلس، يک پرده&zwnj;ی کوچک از سناریوی بزرگ&zwnj;تر سياست در ایران است. اما آن&zwnj;قدر که رأی دادن يا ندادن خاتمی به چشم مخالفان يا حاميان&zwnj;اش می&zwnj;آيد، تباهی تحلیل&zwnj;های توجیه&zwnj;گرانه&zwnj;ی مختلف به چشم نمی&zwnj;آيند. عمل خاتمی يک چیز است و توجيه&zwnj;های سست و بی&zwnj;پايه یا جانبداری&zwnj;های مدافعه&zwnj;جويانه چيزی ديگر. سياست&zwnj;مدار، مرد عرصه&zwnj;ی عمومی است و در عرصه&zwnj;ی عمومی آدمیان در معرض نقدند. عرصه&zwnj;ی عمومی و عرصه&zwnj;ی سياست ميدان عشق&zwnj;ورزی و محبت و عاطفه نیست که بتوان در آن کوتاهی&zwnj;ها یا قصورهای عملی سياست&zwnj;مداران را به جمال نیکو يا خلق پسنديده&zwnj;شان بخشيد.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">هنوز اين تلقی از سياست که سياست&zwnj;ورزی کار بزرگان و پختگان و حکيمان&nbsp;است&nbsp;(تلقی سنتی و پدرسالارانه&zwnj;ای که در آن تخصص و دانش نقش چندانی ندارد) در ذهن و خيال طيف گسترده&zwnj;ای از سياست&zwnj;ورزان و روزنامه&zwnj;نويسان پافشاری می&zwnj;کند. هم&zwnj;چنان در ايران سياست&zwnj;ورزی نه تنها توصيف&zwnj;اش امری غيرشفاف است که تکلیف&zwnj;اش پشت پرده و در ضمن مذاکرات پنهان معين می&zwnj;شود، بلکه از اين توصيف &ndash; فارغ از درست و غلط بودن&zwnj;اش &ndash; به مرحله&zwnj;ی تجويز هم می&zwnj;رسند. در اين تصویر، مردم مانند بندگان خداوندی عالم و حکيم هستند که دانشِ همه&zwnj;ی مصلحت&zwnj;های آشکار و نهان و حسن و سوء عاقبتِ آن&zwnj;ها را دارد. مردم بايد بيايند نقش&zwnj;شان را بازی کنند و مصلحت و حکمت سياست را به عهده&zwnj;ی دانايان و حکيمانی بگذارند که مصلحت&zwnj;شان را از خودشان بهتر و بيشتر تشخيص می&zwnj;دهند.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "> <br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">اين روزها،&zwnj; بی&zwnj;شک در ميان خیال مدافعان حرکت خاتمی، یا کسانی که سعی می&zwnj;کنند توجيه و توضیحی برای حرکت او بيابند، با اين جنس تحلیل&zwnj;ها برخورد می&zwnj;کنيم. اين رويکرد به سیاست است که هم&zwnj;چنان سياست را غبارآلود، مشوش و مبهم می&zwnj;کند و به زبان دیگر به مردم می&zwnj;گويد که: سياست ایرانی غيردموکراتیک، سلطانی، غيرشفاف و مبهم است و بايد چنین بماند. باید&zwnj;ش از اين&zwnj;جا می&zwnj;آيد که هر پرسشی به سرعت و به سادگی برچسب خامی، نپختگی، تبِ تند داشتن، شتاب و عجله، تندروی و جوانی می&zwnj;خورد.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">در سياستی که در آن نقش آدميان جدی گرفته می&zwnj;شود، چنين توصيه&zwnj;هایی هم بی&zwnj;معناست و هم پهلو به پهلوی استبداد می&zwnj;زند. و تنها از سياست مدرن سخن نمی&zwnj;گويم که در آن&zwnj;ها آدميان واجد حقوقی هستند و تکاليف&zwnj;شان بر حقوق&zwnj;شان می&zwnj;چربد و عدم توازنی نازدودنی ميان حق و تکلیف&zwnj;شان وجود ندارد. اين نوع رويکرد به سياست حتی در سياست غيرمدرن هم همواره محل انتقاد بوده است. اين خلط &laquo;است&raquo;&zwnj;و &laquo;بايد&raquo; هم در نظر و هم در عمل برای اين &laquo;حکيمان&raquo; امروزی رخ داده است. دست&zwnj;کم در سنت مسلمانان شيعي، علی بن ابی&zwnj;طالب الگويی است که به روشنی می&zwnj;گويد حاکمان حق ندارند وقتی در مظان اتهام قرار گرفتند، پاسخگويی و توضيح عمل&zwnj;شان را به تأخیر بيندازند (&laquo;اگر رعيت بر تو به ستمگرى گمان برد، عذر خود را به آشكارا با آنان در ميانه نه و با اين كار از بدگمانيشان بكاه، كه چون چنين كنى، خود را به عدالت پروده&rlm;اى و با رعيت مدارا نموده&rlm;اى. عذرى كه مى&rlm;آورى سبب مى&rlm;شود كه تو به مقصود خود رسى و آنان نيز به حق راه يابند&raquo;؛ نامه به مالک اشتر).<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">سياست&zwnj;ورزی سالم، سیاستی نيست که در آن همواره پرسش مردم را حواله به حکمتی پنهان بدهيم يا وعده&zwnj;ی تدبير و تمهید خردمندانه&zwnj;ای را بدهيم که هنوز سرّش بر کسی آشکار نشده است. اين جنس سیاست&zwnj;ورزی، سياست&zwnj;ورزی جباران و مستبدان است. سیاستی که جهان امروز می&zwnj;طلبد، و بی&zwnj;شک اين همان سياستی است که جامعه&zwnj;ی ايران امروز می&zwnj;طلبد، سیاستی است شفاف که در آن سیاست&zwnj;ورزان و کنش&zwnj;گران سياسی تصميمی را دور از چشم و گوش مردم نمی&zwnj;گیرند و اگر عهدی با مردم بستند بر سر عهد خود می&zwnj;مانند. در صحنه&zwnj;ی اين کشاکش مذاکره و سازشی رخ نمی&zwnj;دهد مگر آن&zwnj;که پيشاپيش مضمون و محتوای آن با مردم در ميان گذاشته شود و مردم به آن رضایت داده باشند. جز این اگر باشد، در بهترين حالت استبدادی پدرانه داريم. اگر مردم ما از سياست&zwnj;ورزان و کنش&zwnj;گران&zwnj;شان انتظار شفافیت و ايستادگی بر عهد و پيمان&zwnj;شان داشته باشند، نه تنها خواسته و انتظار گزافی نداشته&zwnj;اند بلکه توقع&zwnj;شان عين عدالت و انصاف است. برچسب خامی، شتاب&zwnj;زدگی، تبِ تند داشتن به اين انتظارات زدن، خود نشان استبداد رأی است و از بالا در مردم نگريستن و خويش را بر مسند حکيمان ديدن و ناچيز و نادیده گرفتن بلوغ مردمی که ديگر در ظرف و خيال نسل پيشين نمی&zwnj;گنجند.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
آشکار است که حتی وقتی آدمی بر حقوق خويش پای می&zwnj;فشارد یا در سیاست&zwnj;ورزی انتظار شفافيت و ايستادگی بر سر عهد و پيمان دارد، پسنديده نيست که به زبانی درشت&zwnj;، گزنده و تلخ رو بياورد. اما اين نکته نيز اظهر من الشمس است که کسانی که مبلغ آن سياست ابهام، پشت پرده مذاکره کردن و تصميم&zwnj;های پنهانی گرفتن به دور از چشم مردم هستند، تکلیف تمام مطالباتِ بر حق و مدنی مردم را با توسل به نفی و نهی خشونت زبانی و عملی و ملامت کردن تندی و تندخويی &ndash; که به طور طبیعی هر انسان منصفی را ممکن است خلع سلاح کند &ndash; می&zwnj;خواهند روشن کنند و زبان آزادی&zwnj;خواهی و عدالت&zwnj;جويی را خاموش کنند.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
سياست&zwnj;ورزی عرصه&zwnj;ی عمل پيامبرانه نیست که کسی وعده&zwnj;ای بدهد و بگويد صبر کنيد تا اين وعده محقق شود چون من الآن نمی&zwnj;توانم رازش را بر شما آشکار کنم. رابطه&zwnj;ی مردم و سیاست&zwnj;مدار يا کنش&zwnj;گر سياسی، رابطه&zwnj;ی موسی و خضر نيست که از يکی تسلیم و متابعت محض و بی&zwnj;چون و چرا انتظار داشته باشيم و از ديگری خويشتن&zwnj;محوری حکيمانه و باطنی&zwnj;انديشی عارفانه. اين در هم آمیختن خطرناک و هول&zwnj;ناک ساحت&zwnj;های مختلف زندگی اجتماعی و سياسی بشر، پيامدهای مخربی دارد که بدون شک راه رسیدن به یک نظام سیاسی مطلوب و حق&zwnj;مدار را دورتر می&zwnj;کند.&nbsp;</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
پس از اين&zwnj;که میرحسین موسوی بيانیه&zwnj;ی هفدهم&zwnj;اش را داد، تا مدتی آماج حملات مختلف شود ولی پس از اين&zwnj;که آن بيانيه، که بعد از حوادث عاشورا صادر شده بود، به دقت خوانده شد، يک نکته&zwnj;ی ظریف اما بسیار محوری در مشی سیاسی موسوی به تدريج در ذهن مردم جا گرفت. مغز آن بیانيه، و پیشنهادهای ارایه شده در آن، بند پايانی آن بود: &laquo;و کلام آخر آنکه همه این پیشنهادات بدون نیاز به توافق نامه و مذاکره و داد و ستدهای سیاسی و از موضع حکمت و تدبیر و خیرخواهی می&zwnj;تواند اجرایی شود&raquo;. موسوی برای تغيير وضع موجود، نیازی نمی&zwnj;دید به اين&zwnj;که در خفا با حاکميت سازش یا گفت&zwnj;وگو کند يا بخواهد امتيازی بدهد تا امتيازی بگيرد. اگر قرار به گشايشی بود، باید حکومت آن را پیش چشم مردم و بدون تستر و نهان&zwnj;کاری انجام بدهد. خود موسوی هم بر همين موضع پايدار ماند که هیچ مذاکره و گفت&zwnj;وگو و پذيرفتن پيشنهادی را بدون آن&zwnj;که ابتدا آن را علناً با مردم در ميان بگذارد، نخواهد پذیرفت. الگوی سیاست&zwnj;ورزی مدرن، اخلاقی، حق&zwnj;مدار و انسانی همین است که موسوی توصيه کرده بود. نفی این ويژگی&zwnj;های مدرن، حق&zwnj;مدارانه، انسانی و اخلاقی با برچسب تندی و افراط یا شتاب&zwnj;زدگی چیزی نيست جز هموار کردن راه برای استقرار و تثبیت سياستی عقب&zwnj;افتاده، خدعه&zwnj;گرانه، تکليف&zwnj;محور و از موضع تحکم.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
مرتبط: <a target="_blank" href="http://blog.quqnous.ir/archives/on-depoliticizing.html">در نقد سیاست&zwnj;زدایی از سياست</a></div>]]>
</description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2241.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2241.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">جنبش سبز</category>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">درباره‌ی خاتمی</category>
        
        

         <pubDate>Sat, 03 Mar 2012 11:36:15 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قصه‌ی يک شهادت و امضاء</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">هنگام قدرت گرفتن فاطميان، خلفای عباسی برای تضعیف جايگاه آنان به محوری&zwnj;ترين رکن مشروعيت آن&zwnj;ها يعنی انتساب&zwnj;شان به اهل بيت پيامبر حمله کردند و محضر ازعلما ساختند تا شهادت دهند که فاطميان نسب&zwnj;شان به يک نفر یهودی می&zwnj;رسد. در اين ميان، قصه&zwnj;ی سيد رضی تأمل&zwnj;برانگيز است که با رغم آن همه فشار دستگاه تبليغاتی عباسی نه تنها پای آن محضر را امضا نکرد بلکه شعری سرود که در آن انتساب فاطميان را به اهل بیت پيامبر تأيید کرد. روايت رشيد الدين فضل&zwnj;الله اين است:<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">&laquo;قرب ده هزار مرد بر او بيعت [کردند]. آنگاه بر سرير دولت ممکّن بنشست، بغايت خوبروی و ملیح شمايل و صبيح الوجه و فصيح لهجه و نيکو خُلق بود. و اين فتنه به ايام خلیفه راضی بود به بغداد. و اين همه روايات و اقوال و زعم اهل سنت و جماعت است در انتساب مهدی.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">و غالب ظن آنست که اين همه مواضعه عباسيان است و نصب ايشان است، از بهر آنکه ما را بر ترتيب اين اقوال بينتی واضح است به آنکه می&zwnj;دانيم که ايشان قصد منصب عباسيان می&zwnj;کردند و عباسيان قصد استيصال ايشان. و چون با ايشان چیزی به دست نداشتند و از شطارت و خطارت و رای و تدبير ايشان منزعج و مضطرب گشتند، و چاره&zwnj;ی ديگر ندانستند مگر آنکه در نسب ايشان طعن کنند تا مسلمانان در مجالس و محافل و انجمنها باز گويند، و بر زبانها مقدوح و ملوم و مذموم باشند، و بر چشمهای مردم خوار و ذليل گردند، و رغبت به دعوت ايشان نکنند.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">و شرط خردمند آنست که سخن خصمان در مقابله و مواجهه شنوند و صدق از کذب روشن شود. و دليل بر کذب دعوای و اشهاد بر صحت معنی، سخن رضی موسوی است رحمة الله عليه که نقيب النقباء عراق بود از قِبَلِ خلفا و مقدم و سرور سادات، و علم انساب نيکو می&zwnj;دانست، و در این دو سه بيت اين معنی فرمود:</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">شعر</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">ما مقامی علی الهوان و عندی</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">مقول صارم و انف حمیّ</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">البس الذل في بلاد الاعادي</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">و بمصر الخليفة العلوي</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
من ابوه ابی و مولاه مولا-</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">-يی اذا ضامنتی البعيد القصيّ</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
ان ذلی بدلک الجو عزّ</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">و اوامی بذلک الربع ری</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
[يعنی: من که دارای زبانی برنده&zwnj;ام و از قبول ستم ننگ دارم هرگز با خواری در جایی به سر نمی&zwnj;برم. اباء و حمیت، مرا همچون مرغان بلند پرواز از ستمکشی دور می&zwnj;سازد، در دیار دشمن به من ستم روا می&zwnj;شود حال آن که در مصر خلیفه&zwnj;ای علوی وجود دارد. در آن هنگام که بیگانگان حق مرا پایمال می کنند کسی خلیفه است که پدرش پدر من و خویشانش خویشان من&zwnj;اند. سرور همه&zwnj;ی مردم یعنی محمد صلی الله علیه و آله و سلم وعلی علیه السلام ریشه مرا با ریشه او به هم پیوسته است؛ در آن محیط، خواری من عزت و در آن سرزمین، تشنه کامی من همچون سیرآبی است]</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
و جماعتی به مقياس اين قياس و قرار اين استقراء شواهد اين دليل گفته&zwnj;اند که طعن در انساب مهدی و قدح اولاد او محض افتراء خلفای آل عباس است، و جماعتی بزرگان اسلامی از مقرّبان ايشان بر آن صدق الامير زده&zwnj;. و به روزگار خلیفه القادر بالله در بغداد به امر خليفه عقد محضری بستند و به اشهاد گروهی معتبران و سادات و قضات و علما موشّح گردانيد [از سادات مرتضی و برادرش رضی و ابن بطحاوی و ابن ازرق و از اکابر] چون ابن اکفانی و ابن الجرزی [و ابوالعباس الابيوردی] و ابوحامد [و الکشفی و الـ]قدوری و الصيمری [و ابوالفضل النسوی و ابو جعفر النسفی و ابو عبدالله بن النعمان فقيه الشيعه] که نسب اولاد مهدی مقدوح است، و ايشان در انتساب به جعفر صادق کاذب&zwnj;اند. اين است زعم هر دو طايفه در انتساب مهدی. و اين ضعيف تتبع تواريخ ايشان کرد و به موجب اقاويل ايشان آورد و الدرک علی الراوی&raquo;</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">رشيد الدين فضل الله همدانی، &laquo;جامع التواريخ&raquo; (بخش تاريخ اسماعيليان)، صص ۲۴-۲۵</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">تصحيح و تحشيه&zwnj;ی محمد روشن، نشر ميراث مکتوب، ۱۳۸۷</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
در روایت&zwnj;های ديگر آمده است که رضی در محضر القادر ناگزير به امضاء آن شهادت&zwnj;نامه شد ولی پس از بيرون آمدن از مجلس اشعار بالا را سرود. او بعداً سرودن اين ابيات را انکار کرد. از او خواستند شعری در قدح نسب فاطميان بگويد که زير بار آن نرفت (<a target="_blank" href="http://www.hawzah.net/FA/articleview.html?ArticleID=81367">اين&zwnj;جا </a>را هم ببينيد). خلاصه&zwnj;ی قصه ساده است: بعضی&zwnj;ها در تاريخ به چنين شيوه&zwnj;هايی نام&zwnj;شان ماندگار می&zwnj;شود و پای هر سندی را امضاء نمی&zwnj;کنند و تن به هر ذلتی نمی&zwnj;دهند.</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2240.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2240.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تأملات</category>
        
        

         <pubDate>Fri, 02 Mar 2012 16:16:54 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تَرَک‌های پرصدای انتخاباتی منهزم</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">انتخابات سال ۸۸، که لحظه&zwnj;ی تولد جنبش سبز بود، و دستبرد وقيحانه&zwnj;ای که به آرای مردم زده شد، تیر خلاصی بود به مغز صندوق رأی در کشور و ویران کردن بنيان هر چه مشارکت مردمی در نظام سياسی ايران. تمهيدات قانون اساسیِ آن&zwnj;زمان موجود کشور &ndash; که اکنون تبديل به قانون نانوشته&zwnj;ی ديگری شده است و بسیاری از بندهای آن به صراحت و به دفعات نقض و تعليق شده است &ndash; راه را برای عزل مسالمت&zwnj;آميز و بدون خشونت حاکمان سياسی هموار می&zwnj;کرد. واکنش خشن و غیرقانونی نظام در برابر اعتراض&zwnj;های مردم و طفره رفتن مکرر آن از اقناع مسالمت&zwnj;آميز و قانونی معترضان و روی آوردن به سياست سرکوب، تهديد، ارعاب و فشل کردن مشارکت رضايت&zwnj;مندانه&zwnj;ی مردم، مهر خاتمتی بود بر فرايندهای دموکراتيک و مردم-محور.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">انتخابات فردا، هر چند به بزرگی انتخابات رياست جمهوری نیست ولی اهميت&zwnj;اش به مراتب افزون&zwnj;تر از آن انتخابات مخدوش و غيرقانونی پيشين است و سران نظام هم بارها با تصريح و تلويح به اهميت آن اشاره کرده&zwnj;اند. مسأله هم فقط در اين نيست که مشارکت مردم در انتخابات ممکن است مانع از حمله&zwnj;ی نظامی به کشور شود، بلکه مغز مسأله اين&zwnj;جاست که مردم &ndash; يا دست&zwnj;کم شمار قابل&zwnj;اعتنايی از آن&zwnj;ها &ndash; ديگر به چنین نظامی برای برگزاری انتخاباتی سالم اعتماد ندارند. اختلافات داخلی و درگيری&zwnj;های فراوان داخل جناح&zwnj;های هم&zwnj;چنان باقی&zwnj;مانده و نابود نشده در ساختار سياسی به اين وضعيت بحرانی بيش از پيش دامن زده است و به رغم تمام دعوت&zwnj;های سران عالی&zwnj;رتبه&zwnj;ی نظام برای حفظ وجهه&zwnj;ی وحدت و يکپارچگی، اين تنش&zwnj;ها و شکاف&zwnj;ها روز به روز افزون&zwnj;تر شده است.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">در اين ميان، توجه به اين نکته مهم است که هر چند عالی&zwnj;ترین مقام نظام از سيلی سخت مردم به صورت استکبار سخن می&zwnj;گويد و پيشاپيش وعده&zwnj;ی حضور حماسی مردم در انتخابات را می&zwnj;دهد، چهره&zwnj;های برجسته و نزديک به ولايتی مانند قاليباف <a target="_blank" href="http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&amp;v=3if6E7tYcOc">با زبان عجز و لابه به التماس می&zwnj;افتند</a> و از مردم طلب بخشش می&zwnj;کنند و قول می&zwnj;دهند که از اين پس سياست&zwnj;مداران خوبی خواهند بود (خصوصاً دقيقه&zwnj;ی پنج به بعد را ببينيد). طرفه اين است که محمدرضا پهلوی وقتی صدای انقلاب مردم را شنيد، با چنين عجز و لابه&zwnj;ای سخن نگفته بود که قاليباف گفت.&nbsp;<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">نظرسنجی&zwnj;های انجام&zwnj;شده&zwnj;ی اخير به روشنی حکايت از ادبار گسترده&zwnj;ی مردم نسبت با انتخابات دارد. محمدرضا باهنر هم از اين&zwnj;که در اين دوره رأيی نخواهند داشت سخن گفته است. واقعيت اجتماعی ستبری که زير پوست اين جامعه وجود دارد، به رغم همه&zwnj;ی سرکوب&zwnj;ها و ارعاب&zwnj;ها و با وجود همه&zwnj;ی تبليغات سيل&zwnj;آسايی که اين روزها از در و بام بر سر و روی مردم می&zwnj;بارد، شکاف&zwnj;هايی را در بالاترين سطح حاکميت ايجاد کرده است که تصورش حتی برای جنبش سبز هم آسان نيست. سخنانی که اخيراً از زبان احمد توکلی و علی مطهری شنيده می&zwnj;شود، حتی از زبان موسوی هم شنيده نشده بود (مثلاً اين مقاله&zwnj;ی توکلی را ببينيد: &laquo;<a target="_blank" href="http://alef.ir/vdcdnk0f9yt0of6.2a2y.html?145196">حقوق متقابل شهروندان و ولی فقيه در مردمسالاری دينی</a>&raquo;)</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
جنبش سبز دگرديسی باورنکردنی و حيرت&zwnj;آوری در ساخت سخت قدرت با تمام فقدان ابزارها و نداشتن سازمان&zwnj;دهی اجتماعی و سياسی ايجاد کرده است که نه تنها برای حاکميت بلکه برای بخش بزرگی از اپوزيسيون خارجی هم تصورش دشوار است. آن همه تبلیغات و سخنرانی&zwnj;های سرشار اعتماد به نفس و رجزخوانانه البته که هیچ سنخيتی و نسبتی با <a target="_blank" href="http://www.radiofarda.com/media/photogallery/24500613.html">پوسترهايی که به راديو فردا و حتی &laquo;بالاترين&raquo; (!) استشهاد می&zwnj;کنند تا مردم را به مشارکت حداکثری (بالای ۵۰ درصد!) تشويق کنند</a>، ندارد. جايی در درونی&zwnj;ترين لايه&zwnj;های ساخت سخت قدرت، چيزی فروريخته و نابود شده است و جز بنايی پوشالی و عظيم آن&zwnj;هم در ظاهر اين ساخت، چيزی باقی نمانده است.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
برنده شدن اصغر فرهادی در اسکار و جوايز متعدد ديگرش که تنها يک نشانه از زنده بودن و استخوان&zwnj;دار بودن ساخت مدنی جامعه&zwnj;ی ايرانی است. وقتی ساير قطعات اين پازل شلوغ را با دقت و حوصله نه با شيوه&zwnj;ای تأييدگرايانه (برای موجه&zwnj;سازی پیش&zwnj;فرض&zwnj;های ايدئولوژيک) کنار هم می&zwnj;گذاريم، تهی بودن دست حاکميت سياسی برای بسيج مردم بيشتر آشکار می&zwnj;شود. از فردای روز انتخابات و هفته&zwnj;ی بعدش، بايد منتظر تعمیق بيشتر اين شکاف&zwnj;ها شد. حاکميت سياسی اکنون عميقاً از وجود بحران آگاه است هر چند هنوز به مرحله&zwnj;ی اذعان سراسری و علنی آن نرسيده است و تنها با نشانه&zwnj;هايی مانند سخنان قاليباف يا باهنر یا اعتراض&zwnj;های امثال مطهری و توکلی می&zwnj;توان از آن خبر داد.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
<div style="text-align: center;"><a href="https://www.facebook.com/photo.php?fbid=10151350696445434&amp;set=a.214762075433.281488.525825433&amp;type=1"><img width="358" height="432" alt="مانا نیستانی" src="http://blog.quqnous.ir/ele.jpg" /></a><br />
<br />
<div style="text-align: justify;">اين حادثه&zwnj;ی مهم &ndash; يعنی سرد بودن بی&zwnj;سابقه&zwnj;ی فضای انتخاباتی جمهوری اسلامی پس از سه دهه &ndash; مثال نقض و شاهد استواری است بر اين&zwnj;که چه اندازه سياست&zwnj;های تحريم کمرشکن و فلج&zwnj;کننده و هياهو بر سر حمله&zwnj;ی نظامی به کشور برای اين جامعه&zwnj;ی مدنی زنده و پويا که گرد نوميدی و يأس بر چهره&zwnj;اش پاشيده&zwnj;اند،&zwnj; مخرب است. و بدون شک اين ادبار مردمی را نمی&zwnj;توان به پای سياست&zwnj;های غرب نوشت و نقش خود مردم را ناديده گرفت و به شعور آن&zwnj;ها اهانت کرد. اين جامعه، اين مردم، هم زخم سياست&zwnj;مداران ماليخوليازده را خورده است و هم آماج حملات نسنجيده و ابلهانه&zwnj;ی آمریکا و اروپا قرار گرفته است و از سوی ديگر مثل کشتی بی&zwnj;لنگری به دست اپوزيسيونی بی&zwnj;جهت به اين سو و آن سو می&zwnj;رود. فشار سنگين انتظارات مردمی هر چند تجلی اعتراضات خيابانی را ندارد &ndash; و لزومی هم ندارد که داشته باشد &ndash; کمترين و سرراست&zwnj;ترين جای بروزش همين سخنان عاجزانه&zwnj;ی قاليباف است.</div>
</div>
</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
سرد بودن فضای انتخاباتی و قهر مردم با صندوق&zwnj;هايی که در دستان کارگزارانی امانت&zwnj;ناشناس و دلبسته&zwnj;ی قدرت است، البته می&zwnj;تواند از سوی گروه&zwnj;هايی از اپوزيسيون تعبير به درست بودن سياست&zwnj;های مخرب غرب تلقی شود. اما نکته جای ديگری است. اين حادثه به روشنی می&zwnj;تواند به همه&zwnj;ی جهان نشان بدهد که مردم ايران تغيير سياسی را از درون می&zwnj;خواهند و غريزه&zwnj;ی بقا به روشنی به آن&zwnj;ها می&zwnj;گويد که تحریم و تهديد نظامی حتی اگر باعث برانداختن اين نظام شود، نويدبخش آينده&zwnj;ای روشن و سالم برای آن&zwnj;ها نخواهد بود. يک سود اگر داشته باشد، صدها زيان دارد و صدمه&zwnj;هايی که به ايران، به ملت ايران، به تماميت ارضی و زيرساخت&zwnj;های کشور وارد می&zwnj;کند، تا سال&zwnj;های درازی ترميم نخواهد شد. چنان&zwnj;که در يادداشت پيشين&zwnj;ام درباره&zwnj;ی فرهادی اشاره کردم، اين ملت نيست که باید با دولت و نظام آشتی کند؛ بلکه نظام و دولت است که بايد دست از انتقام&zwnj; گرفتن از مردمی که با سياست&zwnj;مداران بی&zwnj;کفايت بر سر مهر نيستند، بردارد. راه برون&zwnj;رفت از اين بحران، به رسميت شناختن انتظارات و توقعات مردمی است که نه شرايط حاکم بر جمهوری اسلامی را می&zwnj;پسندند و نه دل در گرو مداخله&zwnj;ی خارجی، اثربخشی تحريم برای فلج کردن نظام سياسی، يا ذلت حکومت در برابر زياده&zwnj;خواهی&zwnj;های خارجی دارند.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
من واقعاً انتظار ندارم که پس از انتخابات و پرده برافتادن از شکاف&zwnj;های عميقی که نشانه&zwnj;های&zwnj;اش به صد زبان در برابر چشمان ملت عرض اندام می&zwnj;کند، ستم&zwnj;پيشگان به خود بيايند و زندانيان را از بند برهانند يا فضای سياسی را باز کنند. اما اين اتفاق اگر هم بيفتد، حاصل&zwnj;اش چيزی نخواهد بود جز اين&zwnj;که نهايتاً نظام به جای خودرأيی و رجزخوانی در برابر ملت خود (ولو در پوشش ايستادگی در برابر غرب؛ که البته به جای خود و در بستر خود وجه درست و قابل&zwnj;دفاعی می&zwnj;تواند داشته باشد)، به خواست مردم تن بدهد و فضای سالمی برای مراجعه به آراء مردم برای برون&zwnj;رفت از اين بحران مهلک فراهم کند.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
ما پيشاپيش و حتی پس از انتخابات هيچ ابزاری نداریم برای اين&zwnj;که بدانيم ميزان مشارکت چقدر خواهد بود. اين را اما می&zwnj;دانيم که خبرسازی، مهندسی آراء، متوسل شدن به هر شيوه&zwnj;ی غيراخلاقی و غيرقانونی برای تصرف قدرت، خصلت ثانويه&zwnj;ی حاکمان فعلی است و البته از هر ابزار تبليغاتی برای تحکيم آن استفاده خواهند کرد. اما نشانه&zwnj;هايی که از درون اردوگاه حاميان نظام می&zwnj;رسد (و مبتنی بر نظرسنجی&zwnj;های خود آن&zwnj;هاست)، اين ظن را تقويت می&zwnj;کند که ميزان مشارکت بسيار پايين خواهد بود و جای خالی اين روگردانی را نظام بايد با چيزی پر کند. توهماتی از قبيل عدد و رقم دادن پيشاپيش درباره&zwnj;ی ميزان مشارکت &ndash; آن هم در کشوری با وضعيت فعلی ايران &ndash; (چه از سوی داخلی&zwnj;ها و چه از سوی منتقدان بيرونی) بيشتر خيال&zwnj;انديشی است تا اعتنا کردن به واقعيت&zwnj;های متلاطم و پرفشار جامعه&zwnj;ای که از مناسبات فعلی حاکم بر کشور ناراضی است.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
برای اين&zwnj;که ايران آينده&zwnj;ای روشن داشته باشد، تنها راه&zwnj;های تغيير منحصر به براندازی نظام از طريق انقلاب، يا اقبال به مساعدت خارجی از هر نوع نيست. هميشه راه&zwnj;های ديگری هم هست و اين راه&zwnj;ها به زبان&zwnj;های مختلف خود را در ميان حوادث ريز و درشتی که هر روزه در کشور رخ می&zwnj;دهد، خود را نشان می&zwnj;دهند. تنها بايد چشم بينا و گوش شنوا داشت و از حبس ايدئولوژی&zwnj;های صلب که راه برون&zwnj;رفت از بحران را در دوگانه&zwnj;های کاذب می&zwnj;بينند بيرون آمد. اين آفت، هم دامن&zwnj;گير اپوزيسيون داخلی شده است و هم حضور پررنگی در تفکر اپوزيسيون خارجی دارد. طرفه اين است که بعضی از گروه&zwnj;های اپوزيسيون خارجی چنان غرق در فضای سنگين تبلیغات غربی شده&zwnj;اند و ماجرای برنامه&zwnj;ی هسته&zwnj;ای را فربه کرده&zwnj;اند که گويی مردم ايران، حقوق بشر،&zwnj; آزادی&zwnj;های دموکراتيک ديگر هيچ معنايی ندارد و از همين روست که در اشارات و تصريحات&zwnj;اش هم ديگر تعارف را کنار گذاشته&zwnj;اند و اين تعابير از جملات معمولی و هر روزه&zwnj;شان هم رخت بربسته است، لذا عجيب نيست که حتی به قيمت ابقای همين وضعيت غيرقانونی و ضدمردمی فعلی از پروژه&zwnj;های کودتاگونه&zwnj;ای حمايت کنند که باعث بهبود رابطه&zwnj;ی نظاميان و امرای حاکم با غرب شود.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
آينده&zwnj;ی روشن ايران در گرو ايفای نقش هوشمندانه&zwnj;ی مردم و دست رد زدن به سينه&zwnj;ی استبدادهای داخلی و زياده&zwnj;خواهی&zwnj;های خارجی است. اتفاقی که فردا رخ خواهد داد، تنها يک بخش &ndash; و البته بخش مهمی &ndash; از اين روايت را صورت خواهد داد. من به آينده&zwnj;ی روشن ايران اميد دارم و هر اندازه که امروز ما تلخ و تيره و سياه است و موج&zwnj;خيز يأس و سرگردانی و استيصال رمق مردم ما را بريده است، روزی &ndash; که دير نيست - اين آتش نهفته و خفته زبانه خواهد کشيد و جان و دل مردم ما را روشن خواهد کرد.</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; "><br />
بر آر ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی</div>
<div style="text-align: justify;direction: rtl; ">که از هر ذره&zwnj;ی دل آفتابی بر تو گستردم</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2239.shtml</link>
         <guid>http://blog.quqnous.ir/archives/2012/03/post_2239.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">جنبش سبز</category>
        
        

         <pubDate>Thu, 01 Mar 2012 16:48:23 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>

