<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>ملکوت</title>
      <link>http://blog.malakut.ir/</link>
      <description>روزنوشت های داريوش ميم</description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2010</copyright>
      <lastBuildDate>Thu, 11 Mar 2010 14:49:46 +0000</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>مژده ای دل که مسيحا نفسی می‌آيد...</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;">حال و هوای نوروز است و دو سه روزی است آوازی در بيات ترک را از شجریان گوش می&zwnj;دهم. برنامه&zwnj;ی شماره&zwnj;ی ۱۴۴ گلهای تازه را. غزل حافظ است به همراه سه&zwnj;تار استاد احمد عبادی. این آواز خصوصاً به کار کسانی که مشقِ آواز می&zwnj;کنند و پی بیات ترک خوبی می&zwnj;گردند می&zwnj;خورد. این همه که این آوازها را در ملکوت می&zwnj;گذارم يک دلیل ساده دارد: خودم آوازی را می&zwnj;شنوم و لذت می&zwnj;برم. دريغ&zwnj;ام می&zwnj;آید اين شیرینی و لذت را تنها برای خودم نگاه دارم. حتماً هستند کسانی که هم&zwnj;چون من از آن لذت می&zwnj;برند و زخمه&zwnj;ی سازی يا ارتعاش آوازی، روح&zwnj;شان را می&zwnj;نوازد و بيتِ شعری روزشان را می&zwnj;سازد. ستمِ ستمکاران و بیدادِ بیدادگران،&zwnj; شادی&zwnj;های ما و فهمِ ما را نمی&zwnj;تواند بربايد. ما با اين&zwnj;ها و با بسی بيش از این&zwnj;ها زنده&zwnj;ایم و زنده&zwnj;تريم. شعر و آواز هم&zwnj;چون آب، باعث رويشِ جان&zwnj;های ماست. ما با موسيقی&zwnj;های&zwnj;مان هم سبز هستيم.</div>
<br />
<br />
<table width="179" height="324" border="0" cellpadding="0" cellspacing="0" bgcolor="#000010">
    <tbody>
        <tr>
            <td align="center" valign="middle">
            <div id="flashcontent7637"><a href="http://www.adobe.com/products/flashplayer/">Flash Player upgrade required</a></div>
            <script language="javascript">
// <![CDATA[
var wimpyConfigs7637 = new Object();
wimpyConfigs7637.wimpySwf="http://malakut.org/mp3/rave.swf";
wimpyConfigs7637.wimpyApp="http://malakut.org/blog/golha-144.xml";
wimpyConfigs7637.wimpyWidth="179";
wimpyConfigs7637.wimpyHeight="324";
wimpyConfigs7637.wimpyReg="MzFBWW5nUiUyMzMlN0UlNUJSOSUyMyU4MCUzQmZvJTVDajRnSExucG4lMjIlNDBn";
wimpyConfigs7637.wimpySkin="http://malakut.org/mp3/skins/skin_tazhib5-1/skin_tazhib5-2.xml";
wimpyConfigs7637.autoAdvance="no";
wimpyConfigs7637.repeatPlaylist="on";
makeWimpyPlayer(wimpyConfigs7637, "flashcontent7637");
// ]]&gt;
</script> </td>
        </tr>
    </tbody>
</table>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/03/post_1973.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/03/post_1973.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسيقی</category>
        
        

         <pubDate>Thu, 11 Mar 2010 14:49:46 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>درباره‌ی باورها...</title>
<description><![CDATA[<div>
<div style="text-align: justify;">محمود فرجامی <a target="_blank" href="http://meemfe.wordpress.com/2010/03/06/%D8%B3%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%9B-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7/">دعوت به چیزی کرده است</a> که وقتی من اجابت&zwnj;اش کنم شايد نتيجه&zwnj;اش عجيب باشد. سال&zwnj;هاست کوشش می&zwnj;کنم به سوی قطعيت و جزميت نروم. این تغيير را از همان سال&zwnj;هایی که در ایران بودم آغاز کردم (يا آغاز شد). در نتيجه، من از چه باور مطلقی باید بگویم وقتی باور مطلقی ندارم؟ مقولات ايمانی حساب&zwnj;شان جداست. اساساً سنجش ايمان را با این ابزارها نادرست می&zwnj;دانم در نتيجه اين موضوع از دايره&zwnj;ی بحث ما خارج است. اما اگر بخواهم به باورهای نه چندان مطلقی که داشتم برسم، تمام زندگی من پر است از همين تجديدنظرها. پس برای این&zwnj;که خلاصه کنم حرف&zwnj;ام را و حرف بيجايی هم نزده باشم، کوشش می&zwnj;کنم چیزی بگويم که خودم درست می&zwnj;دانم و با تاريخ زندگی من هم سازگارتر باشد.</div>
<div style="text-align: justify;"> <br />
</div>
</div>
<div style="text-align: justify;">شايد آن قدیم&zwnj;تر&zwnj;ها، سخت&zwnj;گیرتر از این&zwnj;ها بودم. آسان&zwnj;تر قضاوت می&zwnj;کردم. به مرور و با گذشت سال&zwnj;ها و تجربه&zwnj;هایی که از سر گذرانده&zwnj;ام، به این نتيجه رسیده&zwnj;ام که نمی&zwnj;توان درباره&zwnj;ی انسان&zwnj;ها قضاوت نهايی کرد. پرونده&zwnj;ی هیچ کسی را نمی&zwnj;تواند و نبايد بست. اين برای من هم امری ايمانی و سلوکی است و هم امری واقعی. ايمانی و سلوکی است چون فکر می&zwnj;کنم ما همه خطاکاریم و ستارالعيوبی تمام لغزش&zwnj;های ما را پیوسته می&zwnj;بيند و هیچ&zwnj;وقت پرونده&zwnj;ی ما را نمی&zwnj;بندد. به هزار و يک شيوه هم به ما گفته است که پرونده&zwnj;تان هميشه باز است، بیخودی ناامید نباشید. پس نااميد کردن خودمان از دیگران و نااميد کردن دیگران از خودمان را من نوعی معصیت می&zwnj;دانم. فکر می&zwnj;کنم نباید به جایی رسيد که بشود گفت: &laquo;رفیقان چنان عهد صحبت گسستند / که گویی نبوده است خود آشنايی&raquo;. اين البته فرق دارد با اين&zwnj;که آدمی مواضع عقلی و مدلل&zwnj;اش را رها کند. حرف من بر سر نرمی و درشتی است. حرف بر سر میل به ملايمت است و پرهیز از تندخویی. قضاوتِ نهایی کردن درباره&zwnj;ی انسان&zwnj;ها يعنی تندخويی (همانی که برای حافظ مترادف است با نشنيدن بویی از عشق!). در نتيجه، فکر می&zwnj;کنم اين تغيير تدريجی برای من يکی از مهم&zwnj;ترین تحول&zwnj;های باورهای من بوده است.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;">به جز این، من در زندگی&zwnj;ام جهش کلانی نمی&zwnj;بینم. تغييرها را سعی کرده&zwnj;ام آرام انجام دهم و آرام به سوی تنقيح فکرهای&zwnj;ام بروم. ناگهان از اين سر طیف به آن سر طيف رفتن، کارِ خامان است. می&zwnj;شود بگويم که مثلاً&zwnj; جوان&zwnj;تر که بودم، خط&zwnj;کشی&zwnj;های دینی و مذهبی باعث می&zwnj;شود تفاوتی ميان &laquo;خود&raquo; و &laquo;ديگری&raquo; قایل شوم، اما اين را نمی&zwnj;شود تغيير مهمی دانست چون عبور از آن وضعيت و رسيدن به حال و هوایی مداراگرتر، نتیجه&zwnj;ی طبیعی زندگی من بوده است. دیر یا زود بايد به این نگاه می&zwnj;رسيدم. من در تغيير ناگهانی افراد هم عيبی نمی&zwnj;بینم. اگر عيب بود، بايد بر ناصر خسرو و بر غزالی و بر مولوی عيب می&zwnj;گرفتيم. اما تحول&zwnj;&zwnj;هایی از جنسِ آن&zwnj;ها که بر این بزرگان رفته، رشک&zwnj;انگیز است. چيزی که برای عده&zwnj;ای يکشبه رخ می&zwnj;دهد، برای عده&zwnj;ای دیگر سال&zwnj;ها طول می&zwnj;کشد.<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;">آدم می&zwnj;تواند از باورهای سياسی&zwnj;اش هم بنويسد ولی فکر می&zwnj;کنم این روزها ديگر نياز چندانی هم به این کار نيست. چنان کار سياست تباه شده و آلوده به قدرت&zwnj;پرستی و شهوت حفظ آن است که اظهر من الشمس است که باید درباره&zwnj;ی باورهای سياسی چه گفت! همين قدر بگویم که بعضی&zwnj;ها را عاقل&zwnj;تر از این می&zwnj;دانستم که چنين تیشه به ریشه&zwnj;ی خودشان بزنند؛ پيداست خطا کرده بودم و حسنِ نيتِ زيادی به خرج داده بودم. فکر کنم همين جور چیزهاست که محمود را راضی می&zwnj;کند، ولی ديگر از این صريح&zwnj;تر می&zwnj;شد بنویسم؟<br />
<br />
</div>
<div style="text-align: justify;">آدم وقتی از جهان فاصله می&zwnj;گیرد، تغيیرهايی را که می&zwnj;بیند زیاد عظیم نیستند. ياد این بیت سایه می&zwnj;افتم که گفته:</div>
<div style="text-align: justify;">ما همچو خسی بر سر دريای وجوديم</div>
<div style="text-align: justify;">دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت</div>
<div style="text-align: justify;">در نتيجه، چرا بايد فکر کنيم تغييرهای ما خيلی بزرگ هستند؟ اين دو بیت از عطار هميشه مرا تکان داده است:</div>
<div style="text-align: justify;">جهان در جنبِ اين نه&zwnj; طاق مينا</div>
<div style="text-align: justify;">چو خشخاشی است اندر روی دريا</div>
<div style="text-align: justify;">تو خود بنگر کزین خشخاش چندی</div>
<div style="text-align: justify;">سزد گر بر بروتِ خود بخندی!</div>
<div style="text-align: justify;">وقتی از بالا به عالم نگاه کنی، مقياس&zwnj;ات که بزرگ&zwnj;تر باشد، تفاوت&zwnj;های شگفتی نمی&zwnj;بينی. همه چيز آرام است. فکر می&zwnj;کنم دارم کشیده می&zwnj;شوم به عوالم عرفانی. پس تا محمود آزرده&zwnj;خاطر نشده، مختصر می&zwnj;کنم! شاید اين تغيير باورها مقبول محمود بيفتد!</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/03/post_1972.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/03/post_1972.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تأملات</category>
        
        

         <pubDate>Thu, 11 Mar 2010 13:13:01 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خون به خون شستن محال آمد محال</title>
<description><![CDATA[<div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">ماجرا ساده است: هستند ميان ما کسانی که از زشتی، از درشتی، از پلشتی و از رذایل گريزان&zwnj;اند و با آن&zwnj;ها زندگی نمی&zwnj;کنند. خشم و خشونت هم در شمار همين رذايل هستند. کوشش برای زدودن این خشونت از عرصه&zwnj;های مختلف حیاتِ بشری تکلیفی است که به هيچ توجيه از انسان اخلاقی و جويای زیبایی ساقط نمی&zwnj;شود. این&zwnj;ها چیزهایی هستند بسیار بیش از شعار یا قصه. این مضمون بلند در قلب تمام حرکت&zwnj;های متعالی بشری نشسته است. پیامِ پیامبران هم چیزی جز این نيست. پیامبری که مقصود بعثت&zwnj;اش را اتمام &laquo;مکارم اخلاق&raquo; می&zwnj;خواند، همین نکته را به شیواترین وجهی بیان کرده است.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
</div>
<div>
<div style="text-align: justify;">اما چرا این پيام، این مضمون شریف و فاخر فراموش می&zwnj;شود یا عده&zwnj;ای با غوغا کردن و توجیه و دلیل&zwnj;تراشی، کوشش می&zwnj;کنند يکسره از زیر بار آن شانه&zwnj; خالی کنند و با طرح وضعیت&zwnj;های فرضی یا خیالی، این قاعده را بیشتر استثنا قلمداد کنند؟ فکر می&zwnj;کنم علت&zwnj;العلل این دلیل&zwnj;تراشی&zwnj;ها برای گريختن از تعهد اخلاقی و گریبان گرفتن از خويش میل و اشتها به قدرت است که آدمیان گرايش عجيبی به آن دارند. قدرت، هر زشتی و خشم و خشونتی را می&zwnj;تواند زیبا جلوه دهد و آن را توجیه کند. حرص و شهوتی که در قدرت هست، آدمی را نابینا می&zwnj;کند: حرص کورت کرد و محروم&zwnj;ات کند / ديو هم&zwnj;چون خويش مرجوم&zwnj;ات کند.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
</div>
<div>
<div style="text-align: justify;">تباهی&zwnj;های سیاست در سه دهه&zwnj;ی گذشته، و شاید بايد گفت در صد سال گذشته، در ايران، بیشتر باعث پا گرفتن و ریشه دواندن این شيوه&zwnj;ی سيئه شده است. زندگی، قاعده&zwnj;ای دارد که هيچ وضعیت اضطراری و خاصی نمی&zwnj;تواند آن قاعده را از زندگی بگیرد: زندگی جاری است و سيال است. زيستنِ آدمی با جمودِ خشم و خشونت سازگاری ندارد. تنازع این دو نيرو (يعنی زندگی و میل به خشم و خشونت) زيستن را بر آدمی تلخ می&zwnj;کند. سياستی که در تمام این سال&zwnj;ها با حرص بی&zwnj;اندازه&zwnj;ای کوشیده است زندگی&zwnj;ها را در چنبره&zwnj;ی قدرت خويش در آورد و پیوسته دامن سيطره&zwnj;ی خويش را بيش از پيش بگستراند، اول جایی را که هدف می&zwnj;گیرد، همین اصول برین و کلان اخلاقی است: برای این&zwnj;که سیاست بتواند کار خود را بکند، باید اصول اخلاقی را خُرد و حقیر کرد. سياستِ قدرت و ارعاب، بدون جزيی کردن و استثنايی کردن اخلاقی نمی&zwnj;تواند قدم از قدم بردارد. قدرت، همواره خود را مقدم بر اخلاق می&zwnj;داند، در نتیجه هيچ قیدِ اخلاقی را بر خود بر نمی&zwnj;تابد. سياست بیدادگرانه، طبعاً عدالت را به میل خود تفسیر می&zwnj;کند و در واقع قیدی بر عدالت می&zwnj;نهد. عدالت که فوق سیاست است و خود اصلی اخلاقی است، این&zwnj;جا قربانی سیاست می&zwnj;شود و برده&zwnj;ی قدرت. دین هم همین وضع را در برابر سياست پیدا می&zwnj;کند. دين را می&zwnj;توان به شيوه&zwnj;های مختلف مرعوب و منقادِ سياست کرد و از آن برده&zwnj;ای فرمانبردار قدرت ساخت. اين نام&zwnj;اش دین&zwnj;فروشی نیست؛ اين استضعاف و استخفاف است. سياست فرعونی است: مردم را خوار و خفیف کن، تا فرمان ببرند.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
</div>
<div>
<div style="text-align: justify;">مایل بودم بخش&zwnj;هایی را از بحثی که ميانِ من و دانشطلب - این طلبه&zwnj;ی تندخو و اصول&zwnj;گرا - در گودر در گرفته بود (<a target="_blank" href="http://madreseyema.blogfa.com/post-352.aspx">این&zwnj;جا</a> را ببينيد)،&zwnj; برجسته کنم تا نشان دهم که چطور در یک گفت&zwnj;وگوی ساده، این خشونت و زبان هتاک به عریانی هر چه تمام&zwnj;تر می&zwnj;تواند در فضا نفرت و کینه را انتشار دهد. دانشطلب سنخ&zwnj;نمايی است از زبان و ادبیاتی که اين روزها بر مقدرات کشور ما حاکم شده است. می&zwnj;خواستم عین عباراتی را که نفرت و انزجار از آن&zwnj;ها فوران می&zwnj;کند، برجسته کنم و زیرشان را خط بکشم. اما می&zwnj;بینم که کار چندان خاصی نیست. اين روزها هر کدام از رسانه&zwnj;های دولتی و حکومتی را که به آسانی به کارشان ادامه می&zwnj;دهند ببينيد، زبان&zwnj;شان همین است. فکرشان همين است. خود را در انتشار این همه نفرت مجاز می&zwnj;دانند. گويی بسط دشمنی و کينه، گويی افترا زدن و تهمت زدن، وظیفه&zwnj;ی انسانی آن&zwnj;هاست. اما چه باک، نوشته&zwnj;ی دانشطلب را هم که بخوانيد باز به همین&zwnj;ها می&zwnj;رسيم ولی يکجا انگار تمام آن نفرت&zwnj;ها را با هم می&zwnj;بينيد.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
</div>
<div style="text-align: justify;">بحث بر سر اين نيست که چیزی که می&zwnj;نويسيم و ادعایی که داريم درست است يا نادرست. می&zwnj;توان سخنی متين و سنجيده را چنان زشت و درشت گفت و نوشت که نگفتن&zwnj;اش به از گفتن&zwnj;اش باشد. این&zwnj;جاست که پای اخلاق و تقوا به میان می&zwnj;آيد. بعضی فکر می&zwnj;کنند دعوت به خوبی و پاکی، چيزی نیست جز شعار و خیال. بعضی گمان می&zwnj;کنند سخن از حقیقت گفتن و پرهیز از ادبیات دستمالی&zwnj;شده&zwnj;ی سیاسی (که از صدر و ذیل&zwnj;اش استعمار و استکبار و استحمار و آمریکا و انگلیس و امپرياليسم می&zwnj;بارد) چیزی نیست جز حرف&zwnj;های شاعرانه (و اين &laquo;شاعرانه&raquo; را هم با تحقیر می&zwnj;گويند). اما فراموش نکنیم که مهم&zwnj;ترین پیام&zwnj;های اخلاقی، بی&zwnj;زمان و هميشگی&zwnj;اند و فوق اوضاع و احوال خاص يک زمان و مکان خاص معنا دارند. وقتی سایه می&zwnj;گويد:</div>
<div style="text-align: justify;">من به عهدی که بدی مقبول</div>
<div style="text-align: justify;">و توانايی دانايی است</div>
<div style="text-align: justify;">با تو از خوبی می&zwnj;گويم</div>
<div style="text-align: justify;">از تو دانایی می&zwnj;جويم</div>
<div style="text-align: justify;">خوب من!</div>
<div style="text-align: justify;">دانایی را بنشان بر تخت</div>
<div style="text-align: justify;">و توانايی را حلقه به گوش&zwnj;اش کن!</div>
<div>
<div style="text-align: justify;">اين شعر نيست؛ عين حکمت است. این خيال&zwnj;بافی نيست، عین اخلاقِ عملی است. این مرض و آفتی است که گریبان&zwnj;گیر ما شده است که هر وقت مضمونی شریف و بلند را می&zwnj;شنویم، چه بسا به آسانی نام&zwnj;اش را &laquo;عرفان&zwnj;بازی&raquo; يا &laquo;صوفی&zwnj;گری&raquo; بگذاریم. همین نام&zwnj;گذاری&zwnj;ها خود حامل تحقیر و خود-حقیقت&zwnj;پنداری است و دستِ کم گرفتن تمام معانی بلندی که عارفان و صوفیان ما به ما هديه کرده&zwnj;اند. مخالفت کردن با اعتزال سياسی و سر در لاکِ خود فرو بردن یک چیز است و زبان به درشتی و تهتک گشودن در برابر عرفان يا تصوف چيز ديگر. يکی روشِ نظری و عملی خود را با این مخالفت روشن می&zwnj;کند و حرمتِ کلام نگه می&zwnj;دارد و ديگری سخن بزرگان را می&zwnj;دزدد و بی&zwnj;دانشی و شتاب&zwnj;زدگی خود را با درشت&zwnj;گویی نمايش می&zwnj;دهد.</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
</div>
<div style="text-align: justify;">مضمون تقوا در رعایت همین چیزهاست. قرآن را باز کنيد و ببينيد چقدر از تقوا سخن گفته است و اوصاف اهل تقوا چی&zwnj;ست. بعید است کسانی که با اين دلیری پرده&zwnj;های حرمت می&zwnj;درند و از هر کلمه&zwnj;ای و حرفی خنجری می&zwnj;سازند برای دریدن و تيری زهرآگين برای افکندن، <a target="_blank" href="http://blog.malakut.ir/archives/2009/03/post_1756.shtml">خطبه&zwnj;ی پارسایان حضرت امیر</a> را بخوانند و تکان نخورند. بعید است کسی با علی دمخور و دمساز باشد و بتواند این همه زشتی و کژاندیشی را بر خود هموار کند. اما پیمودن راهِ پاکی و درستی و از راه به در نرفتن و فريب سرابِ سیاست و قدرت را نخوردن، تمرین می&zwnj;خواهد. این تجربه يکشبه حاصل نمی&zwnj;شود. زمان می&zwnj;برد. به قول مولوی:</div>
<div style="text-align: justify;">آن کلام پاک در دل&zwnj;های کور</div>
<div style="text-align: justify;">می&zwnj;نپايد، می&zwnj;رود تا اصل نور</div>
<div style="text-align: justify;">وان فسون دیو در دل&zwnj;های کژ</div>
<div>
<div style="text-align: justify;">می&zwnj;رود چون کفش کژ در پای کژ</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
</div>
<div>
<div style="text-align: justify;">چند سال پیش، بعد از سفری که به ايران داشتم یکی از چيزهایی که شديداً مرا تکان داده بود اين بود که جامعه به سرعت به سوی انحطاط اخلاقی می&zwnj;رود. این تباهی اخلاق همان است که حافظ نام&zwnj;اش را تباه شدن مزاج دهر نهاده است. این&zwnj; تباهی&zwnj;ها البته از سیاست و سياست&zwnj;مداران ساخته است که می&zwnj;توانند بنياد اخلاق را از جامعه&zwnj;ای بکنند. این احمدی&zwnj;نژاد نيست که در کشور ما خطر است؛ خطر، دروغ&zwnj;گويی او و بی&zwnj;تقوايی اوست. خطر آن است که راست&zwnj; در چشم شما می&zwnj;نگرد، دروغ می&zwnj;گوید و خم به ابرو نمی&zwnj;آورد. خطر این است. (و نتيجه&zwnj;اش چيزی است شبیه <a target="_blank" href="http://www.30mail.net/news/2010/mar/10/wed/1197">اين</a> يا بدتر از اين).</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
</div>
<div style="text-align: justify;">فکر می&zwnj;کنم يکی از مهم&zwnj;ترین تکلیف&zwnj;های جنبش سبز همين است که ريشه&zwnj;های این خشونت زبانی و عملی را به خوبی شناسایی کند و اول از همه خود را از آن مبرا سازد. و مهم است که گرفتار بحث&zwnj;های حاشيه&zwnj;ای نشويم و اصل معانی اخلاقی را پیش چشم داشته باشیم. حکايت ما با این دوست&zwnj;مان، همان حکايت سعدی است که گفت:</div>
<div style="text-align: justify;">&laquo;ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلي بر او بگذشت، گفت: تو را مشاهره، چندست؟ گفت: هيچ. گفت: پس چرا زحمت خود همی دهی؟ گفت: از بهر خدا می&zwnj;خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان.</div>
<div style="text-align: justify;">گر تو قرآن بدين نمط خوانی</div>
<div style="text-align: justify;">ببری رونق مسلمانی&raquo;</div>
<div style="text-align: justify;"><br />
</div>
<div style="text-align: justify;">ديدن این چهره&zwnj;های مهيب و هول&zwnj;ناکی که از حرف&zwnj;حرف کلام&zwnj;شان و از سطرسطر نوشته&zwnj;شان تحقير و طعنه می&zwnj;بارد (و خود هم به طعنه&zwnj;زدن و تحقير کردن معترف&zwnj;اند)، حقا که اسباب عبرت است و مايه&zwnj;ی بر خود لرزيدن! آن قدر باید نسبت به این زبان و ادبيات دشمن&zwnj;ساز و دشمن&zwnj;کيش هشدار داد و آن قدر باید پيامدهای هول&zwnj;ناک اين فکر دشنه&zwnj;تراش را پيش چشم خود داشت که آرام&zwnj;آرام جامعه را از این زهر سهمگین بپالاييم و تریاقی برای این بلای جانسوز و خردگدازی بيابيم که انسانيت، اخلاق، عدالت، تقوا و مدنیت را مثل گردابی در خود فرو می&zwnj;برد. از یاد نبريم که هیچ کدام از ما از فروغلتیدن به اين ورطه مصون و ايمن نیستيم. چشم در چشمِ دیو نبايد دوخت. به روشنی نباید پشت کرد. ما در نبرد با تاريکی رو به روشنایی می&zwnj;رويم؛ هم&zwnj;آغوش با ظلمت نبايد شد.</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/03/post_1971.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/03/post_1971.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">درباره‌ی خشونت</category>
        
        

         <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 18:25:13 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جاده‌ی ابريشم</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;">این موسیقی باید برای بسیاری آشنا باشد: موسيقی متن برنامه&zwnj;ی جاده&zwnj;ی ابريشم که سال&zwnj;ها پیش از تلويزيون ايران پخش می&zwnj;شد. اين موسیقی را کيتارو يا <a target="_blank" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Kitar%C5%8D">ماسانوری تاکاهاشی</a>، آهنگساز ژاپنی ساخته است. شنيدن&zwnj;اش (به خصوص قطعه&zwnj;ی دوم آلبوم) خاطره&zwnj;های بسياری را زنده می&zwnj;کند.</div>
<div><br />
<table width="179" height="324" border="0" cellpadding="0" cellspacing="0" bgcolor="#000010">
    <tbody>
        <tr>
            <td align="center" valign="middle">
            <div id="flashcontent4241"><a href="http://www.adobe.com/products/flashplayer/">Flash Player upgrade required</a></div>
            <script language="javascript">
// <![CDATA[
var wimpyConfigs4241 = new Object();
wimpyConfigs4241.wimpySwf="http://malakut.org/mp3/rave.swf";
wimpyConfigs4241.wimpyApp="http://malakut.org/blog/kitaro-silk-road.xml";
wimpyConfigs4241.wimpyWidth="179";
wimpyConfigs4241.wimpyHeight="324";
wimpyConfigs4241.wimpyReg="MzFBWW5nUiUyMzMlN0UlNUJSOSUyMyU4MCUzQmZvJTVDajRnSExucG4lMjIlNDBn";
wimpyConfigs4241.wimpySkin="http://malakut.org/mp3/skins/skin_tazhib5-1/skin_tazhib5-2.xml";
wimpyConfigs4241.repeatPlaylist="on";
makeWimpyPlayer(wimpyConfigs4241, "flashcontent4241");
// ]]&gt;
</script> </td>
        </tr>
    </tbody>
</table>
</div>
<div><br />
</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/03/post_1970.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/03/post_1970.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسيقی</category>
        
        

         <pubDate>Wed, 10 Mar 2010 16:40:45 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>تحرير محل نزاع – چشم‌اندازِ آينده</title>
<description><![CDATA[<div align="justify">اکنون بيش از هشت ماه است که از تولد جنبش سبز گذشته است. فراز و فرودهای متعددی را ديده&zwnj;ايم. راه پر سنگلاخی را هم تا به امروز پيموده&zwnj;ايم. خوب است حالا که اين جريان ديگر پا به دوره&zwnj;ی استقرار و تحکيمِ خود گذاشته است، بينديشيم و علاوه بر تأمل در دستاوردهای اين مبارزه&zwnj;ی نفس&zwnj;گير، چراغِ راهی داشته باشيم برای روزها &ndash; و شب&zwnj;های &ndash; پيشِ رو.<br />
<br />
برای شروع بايد يک&zwnj;بارِ ديگر از خود بپرسيم اصلِ دعوا بر سر چه بود؟ يافتن پاسخ اين پرسش، حتی در ميانه&zwnj;ی اين غبار تبليغاتی و فشار سنگين رسانه&zwnj;ای و تبليغاتی کار دشواری نبايد باشد. ملتی از ميانِ گزينه&zwnj;های موجود انتخابی کرد (و هيچ کس نمی&zwnj;تواند بگويد کسانی که به موسوی رأی دادند &laquo;ملت&raquo; نيستند؛ چون پا نهادن به اين مسير يعنی پذيرفتن اين&zwnj;که هم شورای نگهبان خطا کرده است و هم نظام و بعيد می&zwnj;دانم که دستگاه سياسی ايران حاضر باشد تن به چنين &laquo;اعتراف&raquo;ی بدهد). دليل اين انتخاب هم به سادگی اين بود که يک مشی، يک روش و يک سليقه&zwnj;ی سياسی را نه تنها نمی&zwnj;پسنديد بلکه باور داشت که آن سليقه&zwnj;ی سياسی سرمايه&zwnj;های مادی و معنوی و دستاوردهای مدنی و ملی ايران را به بازی گرفته است و مجموع کارنامه&zwnj;اش جز تباهی و ويرانی اقتصادی، فرهنگی و سياسی حاصلی برای ملت نداشته است. دغدغه&zwnj;ی اصلی هم به نظر من استيفای حقوق ملت بوده است (اين معنا را می&zwnj;توان ذيل &laquo;جمهوريت نظام&raquo; فهميد). عدالت يکی از محوری&zwnj;ترين خواسته&zwnj;های مندرج در مضمون استيفای حقوق ملت است. عدالت هم يعنی نظام فارغ از تعلقِ خاطرش يا ميل&zwnj;اش به اين گرايش يا آن گرايش سياسی، هنگام اجرای عدالت فرقی ميان رييس دولت و روزنامه&zwnj;نگار ساده نگذارد و هنگام اجرای عدالت يکی را عزيزکرده نداند و نخواند و ديگری را جاسوس يا برانداز ننامد. اجرای عدالت يعنی اغماض نکردن در برابر معيارهای دوگانه&zwnj;ای که سال&zwnj;هاست در دستگاه قضا رسم بوده است. پس بی هيچ شکی، ملتی که خواستار تغيير است، تشنه&zwnj;ی عدالت و حق است و در برابر ضايع شدن حق&zwnj;اش &ndash; ولو اين حق، حق حتی يک نفر باشد &ndash; ايستادگی می&zwnj;کند و خاموش نمی&zwnj;نشيند. لذا عدالت، يکی از ارکان مهم مطالبات جنبش سبز است.<br />
<br />
ملت ايران، فارغ از سليقه&zwnj;های مختلف سياسی&zwnj;اش، عمدتاً ملتی است مسلمان (مسلمان را هم به معنای موسع می&zwnj;گيريم نه با تعريفی تنگ و مضيق که شمار کثيری از مسلمانان فقهی &ndash; يعنی &laquo;هر&raquo; قايل به شهادتين &ndash; را بتوان از دايره&zwnj;اش بيرون کرد). هسته&zwnj;ی مرکزی جنبش سبز هم اساساً در پی استقرار سکولاريسم به مثابه&zwnj;ی يک ايدئولوژی نيست. لذا، نه در مدعيات اصلی&zwnj;اش مخالف دين بوده است و نه اساس دعوای&zwnj;اش بر سرِ دين است. دين&zwnj;داری و دين&zwnj;ورزی ايرانيان نمی&zwnj;تواند و نمی&zwnj;بايد در تضاد با عدالت&zwnj;خواهی آن&zwnj;ها باشد. آزادی و عدالت را هم نمی&zwnj;توان به بهانه&zwnj;ی دين قربانی کرد. غوغايی هم که رسانه&zwnj;های دولتی بر سر دين به پا می&zwnj;کنند (و سبزها را مخالف دين يا هتاک قلمداد می&zwnj;کنند)، غوغايی است مجازی و بيش از هر چيزی ابزاری است تبليغاتی برای تضعيف يا متهم ساختن جريانی که به دست&zwnj;اندازی بی&zwnj;حساب و قانون&zwnj;گريزانه&zwnj;ی آن&zwnj;ها به قدرت معترض است و در برابر بيدادگری آن خاموش ننشسته است. اين شيوه هم شيوه&zwnj;ای کهن است که ناراضيانِ سياسی را با برچسب بی&zwnj;دينی يا فسق برانند و تکفير و تفسيق کنند. مغالطه&zwnj;هايی از جنس يکی دانستن خواسته&zwnj;های جنبش سبز با نظريه&zwnj;های اکبر گنجی، همين راه را می&zwnj;رود. فکر می&zwnj;کنم جامعه&zwnj;ی ما به اين پختگی رسيده است که بداند اگر کسی به هزينه کردن سودجويانه&zwnj;ی دين و باورهای مردم اعتراض می&zwnj;کند، طبعاً خارج از دايره&zwnj;ی ديانت نيست. لذا، دين&zwnj;فروشی و اسلام&zwnj;پناهی دروغين و رياکارانه&zwnj;ی کسانی که خود را در سنگر اسلام و ايمان قرار می&zwnj;دهند و آبروی ديانت را به شيوه&zwnj;های مختلف می&zwnj;برند، خود يکی از زمينه&zwnj;های بروز اعتراض است (اين نکته را هم می&zwnj;توان ذيل &laquo;اسلاميت نظام&raquo; فهميد).<br />
<br />
از اين دو نکته که بگذريم، تأکيد فراوان بدنه&zwnj;ی اصلی جنبش سبز، که تبلورش در مواضع شفاف و صريح ميرحسين موسوی است، &laquo;اجرای بدون تنازل قانون اساسی&raquo; است. اين يعنی جنبش سبز نه در پی براندازی نظام است و نه به دنبال انقلاب است. ادامه&zwnj;ی اين موضع و پافشاری بر آن، حتی زير بار فشارهای تبليغاتی سنگين رسانه&zwnj;ای، از مبانی اساسی نهضت سبز است. اين روزها شايد بيش از هر وقت ديگری روشن شده است که در کشور به دو قانون عمل می&zwnj;شود. يکی قانون اساسی کشور که تنها يک بند و يک ماده ندارد و ترکيبی است از &laquo;حقوق&raquo; ملت و &laquo;تکاليف&raquo; حاکمان &ndash; يا به عبارت دقيق&zwnj;تر &laquo;برگزيدگان&raquo; آن&zwnj;ها در نظام سياسي. قانون ديگری هم هست که اين روزها به آن عمل می&zwnj;شود و آن قانون، قانون قدرت است؛ قانون &laquo;حفظ نظام&raquo; به هر قيمتی ولو به قيمت زير پا گذاشتن مسلمات شرعی و ناديده گرفتن بعضی از مواد قانون اساسي. قانونی که هميشه جانب منصوبان و دولت&zwnj;مداران را می&zwnj;گيرد و پيوسته و به شيوه&zwnj;ای سيستماتيک از خطاها و قانون&zwnj;گريزی&zwnj;های آنان چشم می&zwnj;&zwnj;پوشد يا رسيدگی به تخلفات آن&zwnj;ها را پيوسته به تعويق می&zwnj;اندازد (از جمله تعلل در رسيدگی به جنايات کهريزک و فاجعه&zwnj;ی کوی دانشگاه که با وجود تصريح عالی&zwnj;ترين مقام سياسی نظام باز هم به مثابه&zwnj;ی اموری پيش&zwnj;پاافتاده با آن&zwnj;ها برخورد می&zwnj;شود) و از سوی ديگر کمترين اعتراضی را &ndash; حتی اگر در چهارچوب مواد همان قانون اول انجام شده باشد &ndash; به اشد مجازات محکوم می&zwnj;کند و برای خاموش کردن يک صدا و ميدان دادن بی&zwnj;حد و حصر به صدايی ديگر، از نقض مکرر حقوق تضمين شده&zwnj;ی ملت در قانون اساسی اول طفره می&zwnj;رود (حبس&zwnj;های بی&zwnj;حساب و قاعده که در آن ابتدايی&zwnj;ترين آيين دادرسی و قضايی ناديده گرفته می&zwnj;شود؛ بازداشت&zwnj;های نامتعارف در اوقات نامتعارف؛ محروم شدن متهمان از حقوق قانونی&zwnj;شان و &laquo;مجرم&raquo; خواندن صريحِ &laquo;متهم&raquo; حتی پيش از تشکيل دادگاهی قانونی و زمانی که متهم در حبس است و از هر نوع دسترسی به وکيل محروم است، همگی نمونه&zwnj;هايی از اين تخلفات است).<br />
<br />
کسانی که تصور می&zwnj;کردند جنبش سبز هدف&zwnj;اش سرنگون کردن نظام است،&zwnj; حق دارند اگر سرخورده و مأيوس باشند. کسانی که هم دوست دارند جنبش سبز را برانداز قلمداد کنند و توطئه&zwnj;گر، اغتشاش&zwnj;گر و فتنه&zwnj;جو، حق دارند اگر عصبی و عصبانی باشند. هر دو گروه راهِ ميانه و معتدل را يا گم کرده&zwnj;اند يا اساساً&zwnj; نمی&zwnj;خواهند. ما هم که نه در پی براندازی هستيم و نه سودای پی&zwnj;افکندن عالمی از نو و آدمی ديگر داريم حق داريم اگر خود را هم&zwnj;چنان سبز بدانيم و در عين حال دايره&zwnj;ی سبز بودن را چنان وسيع بگيريم که &laquo;حق&raquo; هيچ ايرانی را، چه در داخل و چه در خارج کشور، به هيچ بهانه&zwnj;ای پايمال نخواهيم. حق چيزی نيست که به فرموده&zwnj; بتوان کسی را از آن محروم کرد. اگر طلب عدالت و مطالبه&zwnj;ی آزادی&zwnj;های قانونی (و آزادی&zwnj;هايی که هر انسان و هر مسلمانی از آن&zwnj;ها برخوردار است) &laquo;حق&raquo; است، هيچ کس در هيچ مقامی نمی&zwnj;تواند اين حق را از کسی، چه سبز و چه غيرسبز، دريغ کند. سبز بودن يعنی پرهيز از تماميت&zwnj;خواهی و سياه و سفيد ديدن ملت؛ سبز بودن يعنی طبقه&zwnj;طبقه نکردنِ مردم و به رسميت شناختن تفاوت&zwnj;ها و اختلاف سليقه&zwnj;های آن&zwnj;ها. اجرای عادلانه&zwnj;ی قانون می&zwnj;تواند مانند چتری بر سر تمام ملت باشد و خواسته&zwnj;ی جنبش سبز از اين روشن&zwnj;تر نمی&zwnj;تواند باشد که نظام نمی&zwnj;تواند با سوءظن يا به بهانه&zwnj;ی اين&zwnj;که عده&zwnj;ای با من مخالف&zwnj;اند و خلاف کرده&zwnj;اند (به فرض اثبات خلاف&zwnj;کاری آن عده)، حقوق جمعِ کثير ديگری را پايمال کنند يا در استيفای حقوق&zwnj;شان تعلل کند. جنبش سبز ملت را دوپاره نمی&zwnj;خواهد. شايد يکی از مهم&zwnj;ترين وظايف ما همين است که آرامش به کشور بازگردد و ملتی که دوپاره شده است دوباره يکپارچه شود در عين حفظ اختلاف سليقه&zwnj;اش. اما مهم&zwnj;تر از آن بازگشت به عدالت است (عدالتی که آزادی هم برای همگان در ظل آن محقق شود و هيچ کس عزيزکرده در برابر قانون نباشد).<br />
<br />
مطمئنم که می&zwnj;توان زوايای بيشتری را از اين موضوع ديد و شکافت، اما تا همين حد هم طولانی نوشته&zwnj;ام و بايد باقی را در يادداشتی ديگر نوشت، اما اگر به اختصار بخواهم بگويم شاید مجموعه&zwnj;ی بيانيه&zwnj;ها و مصاحبه&zwnj;های موسوی، منشور و آيين&zwnj;نامه&zwnj;ای روشن و شفاف برای جنبش سبز است که همه&zwnj;ی نکات بالا را می&zwnj;توان به وضوح در آن&zwnj;ها دید.</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/03/post_1969.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/03/post_1969.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">جنبش سبز</category>
        
        

         <pubDate>Thu, 04 Mar 2010 20:45:12 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>شأنِ شعر</title>
<description><![CDATA[<div align="justify">شعر در تار و پودِ زندگی ایرانی&zwnj;ها تنيده شده است. از موسیقی ما گرفته تا ادبیات و سخنرانی حتی دولتمردان، همه جا رد پا و نشان شعر هست. نزد کسانی که شعر می&zwnj;گويند و شعر می&zwnj;خوانند هم طبیعی است که شعر، نقلِ محافل باشد. اما گاهی اوقات، شعر خواندن شأن ویژه&zwnj;ای پيدا می&zwnj;کند. همیشه این حال و مجال دست نمی&zwnj;دهد که کسی با تمام شعور و احساس&zwnj;اش، شعر بخواند &ndash; یا بسراید. خیلی اوقات پيش می&zwnj;آید &ndash; و حتی خوانندگان و اهل موسیقی که قاعدتاً بيش از هر کسی دیگری باید با شعر مأنوس باشند، از این امر مستثنا نیستند &ndash; که شعری را می&zwnj;خوانند، بسان پاره&zwnj;ی آجر. بسانِ پاره&zwnj;ی آجر یعنی هیچ احساسی در آن نیست، هیچ ذوقی ندارد. و این تنها یک بخش ماجراست که کسی که شعر را می&zwnj;خواند، ابیات را مثل پاره&zwnj;ی آجر پرتاب می&zwnj;کند بدون زندگی و بدون شور و حال (حتی ممکن است شاعرِ یک شعر هم این کار را بکند). &laquo;حضور قلب&raquo; هنگام خواندن شعر، امری نادر است. شعر، این محصول بی&zwnj;تابی آدمی که پهلو به پهلوی نبوت می&zwnj;زند، چیز غریبی است اما نادرند کسانی که شعرِ خوب می&zwnj;خوانند و شعر را خوب می&zwnj;فهمند. شعر کج و ناراست و صنعتی و تولیدی هم تا دل&zwnj;تان بخواهد هست.<br />
<br />
همین ماه دسامبر گذشته که سایه در لندن بود، در محفلی گردِ هم بودیم و صحبت از کوشش برای شعر شد. شعر خوب، شعری نیست که لزوماً آدمی همان لحظه بسراید و برای همگان بخواند. شعر را باید میناگری کرد. شعر را باید پرورد. شعر، اثری هنری است. یادمان نرود که همه&zwnj;ی آدم&zwnj;ها مولوی نیستند که شعرشان محصول توفان ذوق و شهود و نتیجه&zwnj;ی فوران عاطفه باشد. تازه شعر مولوی هم شعری است که اگر کسی پای آن وقت صرف کند و آن را بپیراید، درخششی خیره&zwnj;کننده پیدا می&zwnj;کند. شعر فارسی گفتن، کار دشواری است. شاید از همين&zwnj;رو باشد که مدت&zwnj;های مديدی است جسارتش را نیافته&zwnj;ام به سراغ شعر گفتن بروم. برای شعر گفتن، گاهی باید شاعرِ تمام وقت بود. شعر گفتن &ndash; شعری فارسی، یا شعرِ دری گفتن &ndash; سخت است.<br />
<br />
سخنِ منظوم گفتن کار بسيار دشواری نيست. هر کسی اندک ذوقی داشته باشد یا قلمی توانا و حافظه&zwnj;ای انباشته از شعرِ شاعران پيشين، بعید است نتواند سخنان را به نظم بکشد یا تصاویر شعری پيشينيان را با اندکی بازی، بازتولید کند. شعرِ خوب گفتن سخت است، چون باید در شعرِ خوب گفتن، آدمی خودش باشد و سخنِ خودش را بگويد. سخنِ منظوم گفتن را می&zwnj;توان با تبديل هر انشايی به نظم، حاصل کرد. این روزها، کم می&zwnj;بینم شعری که چنگی به دل بزند یا روزم را بسازد. شعر مصرفی گفتن و به مناسبت شعر سرودن، شعر فروختن است. شعر فروختن همیشه لازم نیست ریختن این درِ قیمتی لفظ دری در پای زور و قدرت باشد. شعر را باید قدر دانست و بيهوده تباه نکرد. شعر را باید مثل کودکی، مثل جنینی، بار گرفت، پروراند، زاييد و آرام&zwnj;آرام برکشید. شعرِ يکشبه گفتن، شعرِ مکانیکی گفتن، حتی از شاعران بزرگ و طراز اول هم که صادر می&zwnj;شود، شعری نيست که مکانیکی بودن آن را نتوان دریافت.<br />
<br />
اين شعر شفیعی را می&zwnj;خواندم امروز &ndash; با عنوان &laquo;آواره&zwnj;ی یمگان&raquo; - که اشارت روشن&zwnj;اش به ناصر خسرو است. يادِ سايه افتادم و يادِ شعر. و يادِ شعرهایی که اين روزها مثل قارچ می&zwnj;رويند و کسی هم به آن&zwnj;ها سخت نمی&zwnj;گيرد. نزدِ من، شأنِ شعر بالاتر از آن است که بتوانم به سادگی برای هر شعری ذوق&zwnj;زده شوم يا زبان به ستايش&zwnj;اش بگشايم. شاید معاشرت با شاعرانی که قله&zwnj;های ادب فارسی&zwnj;اند، مرا سخت&zwnj;گير بار آورده است. اما فکر می&zwnj;کنم باید در شعر سخت&zwnj;گيرتر از این&zwnj;ها بود و البته سخت&zwnj;گیری با بهانه&zwnj;گیری متفاوت است. فکر می&zwnj;کنم لازم بود بعد از اين همه مته به خشخاش گذاشتن مقصودم را روشن و صريح بگويم که فرق است میان سخت&zwnj;گیری و بهانه&zwnj;جويی. شعر شفیعی را بخوانیم و از شعرفروشانِ روزگار پناه ببریم به شاعرانی که کلام&zwnj;شان فوران عاطفه است و شعر صنعتی نمی&zwnj;سرايند!<br />
<br />
کیست در آنجا<br />
کنار چشمه<br />
که خود را<br />
از گره موج می&zwnj;گشاید تصویر<br />
موی سپیدش: غبار لشکر ایام<br />
ذهنش:&zwnj; آیینه&zwnj;ای موازی شبگیر<br />
تیشه&zwnj;ی طوفان و تندباد نکاهید<br />
هیچ ازین صخره<br />
این شکوه تناور<br />
اینک فریاد اوست از پس ده قرن<br />
بر سر خیزاب و تندباد شناور<br />
اسبش آن&zwnj;جا رهاست<br />
نظم رهایی است<br />
می&zwnj;چمد &zwnj;آنجا که نثر ساده&zwnj;ی شبدر<br />
ریخته در شعر آب و شیری مهتاب<br />
صبح شقایق کنار عصر اساطیر<br />
شعر فروشان روزگار من و او!<br />
اینک بعد از هزار سال ببینید<br />
شاعر و شمشیر را و<br />
بیشه&zwnj;ای از شیر</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/03/post_1968.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/03/post_1968.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">شعر</category>
        
        

         <pubDate>Thu, 04 Mar 2010 15:17:20 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«آيتِ عشق»</title>
<description><![CDATA[<div align="justify">امروز هشتاد و دومين سالروز تولد سایه است. آسان نيست حرف زدن از شاعری که شايد مهم&zwnj;ترين روزهای زندگی&zwnj;ام را با او زيسته&zwnj;ام. گمان می&zwnj;کنم هر چه درباره&zwnj;ی سايه بنويسم، توضيح واضحات است. شعر سايه از همان نخستين روزهايی که شعر برای من معنا و مفهوم جدی پيدا کرد، در کنار شعر ديگران حضور پررنگی داشت. شعر سايه، پاسخ نیازهای درونی من بود و هست. آدم&zwnj;های مختلف، انتظارهای متفاوتی از شعر دارند. چه بسا عده&zwnj;ای نتوانند روشنايی و آرامشی که من از شعر سايه می&zwnj;گيرم، بگیرند. اما هر چه هست، سايه برای من، نمونه&zwnj;ی انسانی بوده است که عشق، درد، آدميت، خوبی و نيکويی را خوب می&zwnj;فهمد و خوب زيسته است. از بخت&zwnj;های بلندِ زندگی من بوده است که در این ده سال گذشته، با سايه همنشينی داشته&zwnj;ام و از او بسیار آموخته&zwnj;ام - و تا زنده&zwnj;ام منت&zwnj;پذير و شکرگزار اين بخت&zwnj;ام. هر جا که در نکته&zwnj;ای برای فهم شعری فرومانده&zwnj;ام، سايه هميشه ياریگر گشودن گره&zwnj;های زیادی بوده است. کم نبوده است که هنگام دلتنگی يا سرگشتگی هم به سراغ او رفته&zwnj;ام که با او دردِ دل کنم. آرزو می&zwnj;کنم عمرش درازتر باشد و تن&zwnj;اش سالم و سايه&zwnj;اش بر سر همه&zwnj;ی ما باقی باشد. فکر می&zwnj;کنم آن&zwnj;قدر يا از سايه شعر در این وبلاگ آورده&zwnj;ام يا از او خاطره و حکايتی نقل کرده&zwnj;ام که نيازی نباشد بيشتر چیزی بنویسم. بعضی سخنان هم لازم نیست حتماً&zwnj; آشکارا گفته شود. شايد اين بیت خود سايه، آيينه&zwnj;ای باشد از آن&zwnj;چه بر او رفته است و آن&zwnj;چه که اکنون هست:<br />
بنشين در غزل سايه که چون آيتِ عشق<br />
از سرِ صدق بخوانند به هر انجمنت<br />
<br />
<div align="center"><img src="http://blog.malakut.ir/sayeh-koln.jpg" alt="سايه - کلن - نوامبر ۲۰۰۹" /><br />
<br />
<img alt="سايه - لندن - دسامبر ۲۰۰۹" src="http://blog.malakut.ir/sayeh-london.jpg" /><br />
<br />
<img alt="سايه - لندن - دسامبر ۲۰۰۹" src="http://blog.malakut.ir/sayeh-london-II.jpg" /><br />
</div>
</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1967.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1967.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نکوداشت</category>
        
        

         <pubDate>Thu, 25 Feb 2010 12:27:34 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>برخيز و مخور غمِ جهانِ گذران...</title>
<description><![CDATA[<div style="text-align: justify;">شجریان دو اجرای مشهور روی رباعیات خیام دارد که یکی به همراه صدای احمد شاملوست و کار فریدون شهبازیان است و دیگری اثری است که در برنامه&zwnj;ی گلها پخش شده و به همت فرامرز پایور فقید اجرا شده است. اين برنامه به &laquo;شب نيشابور&raquo; مشهور است و برنامه&zwnj;ی گلهای ۱۸۲ است. طبق معمول، انتخاب موسیقی و شعر برای من معنای خاص دارد.</div>
<table width="179" height="324" border="0" cellpadding="0" cellspacing="0" bgcolor="#000010">
    <tbody>
        <tr>
            <td align="center" valign="middle">
            <div id="flashcontent8636"><a href="http://www.adobe.com/products/flashplayer/">Flash Player upgrade required</a></div>
            <script language="javascript">
// <![CDATA[
var wimpyConfigs8636 = new Object();
wimpyConfigs8636.wimpySwf="http://malakut.org/mp3/rave.swf";
wimpyConfigs8636.wimpyApp="http://malakut.org/blog/golha-182.xml";
wimpyConfigs8636.wimpyWidth="179";
wimpyConfigs8636.wimpyHeight="324";
wimpyConfigs8636.wimpyReg="MzFBWW5nUiUyMzMlN0UlNUJSOSUyMyU4MCUzQmZvJTVDajRnSExucG4lMjIlNDBn";
wimpyConfigs8636.wimpySkin="http://malakut.org/mp3/skins/skin_tazhib5-1/skin_tazhib5-2.xml";
wimpyConfigs8636.autoAdvance="no";
makeWimpyPlayer(wimpyConfigs8636, "flashcontent8636");
// ]]&gt;
</script> </td>
        </tr>
    </tbody>
</table>
<div><br />
</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1966.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1966.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسيقی</category>
        
        

         <pubDate>Sat, 20 Feb 2010 18:43:55 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>«در» به «در»ی!</title>
<description><![CDATA[<div align="justify">در آن غزل سعدی که آواز سه&zwnj;گاه&zwnj;اش را شجریان در ناز لیلی می&zwnj;خواند، بيتی هست که سال&zwnj;های درازی مرا مشغول کرده بود و امروز به مدد سايه معنای&zwnj;اش را دریافتم و در کنارش معنای بیت&zwnj;های دیگری را نیز. بيت این است:<br />
به خاک&zwnj;پای تو سوگند و جانِ زنده&zwnj;دلان<br />
که من به پای تو در مردن آرزومندم<br />
<br />
هميشه تصورم از مصرع دوم اين بود که می&zwnj;گويد آرزوی من اين است که در پای تو بميرم (و این &laquo;در&raquo; را در تعبیر &laquo;در پای&raquo; می&zwnj;خواندم). اما این در، در تعبیر &laquo;در مردن&raquo; معنا دارد. &laquo;در مردن&raquo; يعنی در آب غرق شدن. در مصرع اول هم اشاره به خاک آمده و معنای در آب غرق شدن هم در تعبیر &laquo;در مردن&raquo; مستتر است.<br />
<br />
کلمه&zwnj;ی &laquo;در&raquo; در کنار افعال دیگری هم که می&zwnj;آيد این معنای عمیق شدن و غوطه&zwnj;خوردن و غور کردن را به آن&zwnj;ها می&zwnj;افزاید. از جمله در این بيت حافظ:<br />
آن شُد اکنون که ز ابنای عوام انديشم<br />
محتسب نیز در این عيش نهانی دانست<br />
<br />
فعل در این بیت &laquo;در دانستن&raquo; است که &laquo;اين عيش نهانی&raquo; ميان &laquo;در&raquo; و &laquo;دانستن&raquo; فاصله انداخته است. در دانستن، يعنی به عمق نکته&zwnj;ای پی بردن.<br />
و يا این بيت سعدی را می&zwnj;توان به عنوان شاهد آورد:<br />
درويش تو در مصلحت خويش ندانی<br />
خوشباش اگرت نيست كه بی مصلحتی نيست<br />
<br />
که باز هم تعبیر &laquo;در دانستن&raquo; در آن آمده است. لذا معنای بیت بالا اول این می&zwnj;شود که به خاک&zwnj;پای تو سوگند و جان زنده&zwnj;دلا که آرزوی من اين است که در پای تو غرق شوم. هر چند معنا با آن چيزی که از ابتدا می&zwnj;فهمیم فرق چندانی نمی&zwnj;کند، اما اين پيچش لفظ برای ما حل می&zwnj;شود. در زبان امروزی، تعابیر از جنس &laquo;در دانستن&raquo; و &laquo;در مردن&raquo; به ندرت به کار می&zwnj;رود و از زبان محاوره غايب است. در نتیجه، گاهی ابیاتی از اين جنس به گوش&zwnj;مان عجیب می&zwnj;آيد.</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1965.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1965.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">شعر</category>
        
        

         <pubDate>Fri, 19 Feb 2010 14:53:03 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از این‌ شب‌های ناباور</title>
<description><![CDATA[<div align="justify">فاصله&zwnj;ی میان خیالِ شاعرانه و جهانِ بی&zwnj;رحم واقعيت را چه پر می&zwnj;کند؟ هر وقت که به سراغ شعر، قرآن و انديشه&zwnj;های فروزنده&zwnj;&zwnj;ی اميدبخش می&zwnj;روم، اين سؤال را از خود می&zwnj;پرسم. پاسخ دشوار نيست، ولی حوصله می&zwnj;خواهد شنيدن&zwnj;اش تا آخر. این فاصله را تجربه پر می&zwnj;کند و تاريخ (و اين&zwnj;ها از جنس منحصر کردن پاسخ نیست؛ چه بسا چيزهای ديگری را هم بتوان به این فهرست افزود). هم تجربه و هم تاریخ، زمان می&zwnj;برد. پخته شدن می&zwnj;خواهد. صبر لازم دارد. یک&zwnj;&zwnj;بار دیگر نوشته بودم که پای ديگر ایمان و امید، صبر است. &laquo;بيفتد آن&zwnj;که در این راه با شتاب رود&raquo;. راهی که امروز وطنِ ما می&zwnj;رود، راه پر فراز و نشيبی است؛ لحظات تلخ دارد، لحظات شيرین هم دارد. پيروزی&zwnj;های دور از انتظار دارد و ناکامی&zwnj;های آزاردهنده هم دارد. کامروایی محض و شاخ و شانه کشيدن، کار جباران است و فراعنه که &laquo;انا ربکم الاعلی&raquo; می&zwnj;زنند. کسانی که لافِ جهانگيری و ظفرمندی&zwnj;شان گوش جهان را کر می&zwnj;کند، پهلوان&zwnj;های پوشالی معرکه&zwnj;اند که راهِ خلافِ ایمان را می&zwnj;روند. به گفته&zwnj;ی ناصر خسرو:<br />
دعوی کنند چه؟ که براهیم زاده&zwnj;ايم<br />
چون نيک بنگری همه شاگرد آزرند<br />
<br />
و البته بصیرت می&zwnj;خواست که ببينی آن&zwnj;&zwnj;ها که دین&zwnj;فروشی می&zwnj;کنند و مدعی ولایت بر دین خالص و خالصِ دین&zwnj;ورزی هستند، بيشتر شاگردِ بت&zwnj;تراشان&zwnj;اند. از مقصود دور نیفتم؛ می&zwnj;خواستم بگويم که خصلت اهل ایمان این است که ناکامی و پيروزی&zwnj;ها را اعتباری می&zwnj;بينند و در این دریای کف&zwnj;آلوده، از سرمدیت خود دم نمی&zwnj;زنند و خود را مظفرالدين و مظفرالدوله نمی&zwnj;دانند. آن تفسیر لطیفی که حضرت امیر از آيه&zwnj;ی &laquo;ولکيلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتيکم&raquo; (سوره&zwnj;ی حدید، آيه&zwnj;ی ۲۳) داشت (درباره&zwnj;ی معنای پارسايی و زهد)، مضمون&zwnj;اش چيزی نيست جز همین نکته&zwnj;ی فخیم و فربه. و همین نکته البته معیار خوبی است برای تشخيص اهل ايمان از خامانی که لافِ ایمان می&zwnj;زنند و در لباس بشر، کوس خدایی می&zwnj;زنند. شکر خدا، این روزها، به خصوص میانِ ميدان&zwnj;داران سیاست، کم نیستند کسانی که درسِ تجربه و تاریخ، هیچ دگرگونی در حال&zwnj;شان نیافریده. این بيتِ کهن، گویی چکیده&zwnj;ی تجربه&zwnj;ی قرن&zwnj;هاست:<br />
هر که نامُخت از گذشتِ روزگار<br />
هيچ ناموزد ز هیچ آموزگار<br />
<br />
و طرفه این است که همه&zwnj;ی جبارانِ تاریخ، درس&zwnj;های اسلاف&zwnj;شان را می&zwnj;خوانند و در همان درس&zwnj;ها مردود می&zwnj;شوند و هر که زبان به حق بر آن&zwnj;ها دراز کند، یا مخالف طبیعت می&zwnj;شود یا مخالفِ آيين. به پيامبران هم می&zwnj;گفتند که شما آمده&zwnj;ايد تا ما را از آيین پدران&zwnj;مان بگردانید (به زبان امروزی، به پيامبران می&zwnj;گفتند شما آمده&zwnj;ايد انقلاب مخملی يا نرم بکنيد). این&zwnj;ها البته آغاز و ميانه&zwnj;ی کار فرعونی است. همه&zwnj;ی بیدادگران، روزگارِ تيره&zwnj;ای هم دارند که سرنوشتِ محتوم&zwnj;شان است (و تاريخ، يا &laquo;زمانه&raquo;، هنگام کيفر دادنِ بیداد، چشمی تيز و مشتی آهنین دارد). اما به روزگارِ آخر که می&zwnj;رسند، نشانه&zwnj;ی تيره&zwnj;روزی&zwnj;شان اين می&zwnj;شود:<br />
چو تیره شود مرد را روزگار<br />
همه آن کند کش نیايد به کار<br />
زمانِ تيره&zwnj;روزی که فرا می&zwnj;رسد، ديگر نتيجه&zwnj;ی هر تدبیر و تمهيدی معکوس می&zwnj;شود و تنها می&zwnj;توان با نمايش و خدم و حشم این بنای پوشالین را چند صباحی دیگر به پا داشت.<br />
<br />
این همه قصه خواندم برای تکرار و بازگفتن یک نکته&zwnj;ی عمیق که آرام&zwnj;آرام در جانِ بسیاری از ما ریشه کرده است و آن نکته اين است که باید صبوری ورزید و اين سبزِ رویش را زيست. زیستن این شجره&zwnj;ی طیبه، اقتضای&zwnj;اش صبر است و ایمان و امید. امروز در ذهن&zwnj;ام این مضمون را ورز می&zwnj;دادم و به شعر و قرآن می&zwnj;انديشيدم. رسیدم به این غزل از سایه که در روزهايی دشوار سروده شده (آبان ۶۸ و ۵۷)، اما بخوانيدش تا ببینيد چه مایه معنا، چه اندازه شورِ امید و شوقِ آرزو و زندگی در آن هست. همين&zwnj;هاست که ما را زنده می&zwnj;دارد، درست بر خلاف رجز&zwnj;خوانی&zwnj;های بی&zwnj;شماری که سيل&zwnj;آسا از در و بام بر سر و روی ما می&zwnj;بارد. تفاوت حياتِ سبزی که در ما رويیده است با زيستِ هراس&zwnj;ناک اما مستور در قدرت&zwnj;نمايی آن&zwnj;ها که &laquo;در رختِ سلیمانی&raquo; با ٰ&laquo;فریبِ دیو&raquo;، &laquo;انگشتر و انگشتان را یکجا&raquo; برده&zwnj;اند، در همين&zwnj;هاست. بگذارید همين&zwnj;جا روشن کنم که وقتی از فريبِ دیو سخن می&zwnj;گويم، مرادم مردم نيستند. اين مغالطه را باید بر دیوار زد. فرق است ميان گریبان گرفتن از صاحبانِ قدرت که خوی دروغ و ریا در آن&zwnj;ها راسخ شده است و به آسانی آب خوردن، بیداد پیشه کرده&zwnj;اند و آدميانی که هم&zwnj;چون ما رنج و شادی&zwnj;هایی مشترک دارند و آرزوهاشان شاید فرق چندانی با امیدهای ما نداشته باشد (و غم&zwnj;شان به نام و نان رسیدن نيست). تنها باید گوش داد و دقیق شد و این زمزمه&zwnj;ها را از آن سو هم شنید. در پرهیز از دیوار کشيدن و دوگانه ساختن، باید مراقب بود که دروغ و بیداد را تقدیس نکنيم یا از کنار ستم به خموشی عبور نکنيم. مختصر کنم. غزل را بخوانيد و ببینيد که این فصل&zwnj;های زرد، در وجودِ&zwnj; سبز ما به آسانی رخنه نمی&zwnj;توانند کرد:<br />
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم<br />
بیا ای چشمِ روشن&zwnj;بین که خورشيدی عجب زادم<br />
<br />
ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می&zwnj;تابد<br />
که در پيراهنِ خود آذرخش&zwnj;آسا در افتادم<br />
<br />
چو از هر ذره&zwnj;ی من آفتابی نو به چرخ آمد<br />
چه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم<br />
<br />
تنم افتاده خونين زيرِ اين آوارِ شب،&zwnj; اما<br />
دری زين دخمه سوی خانه&zwnj;ی خورشيد بگشادم<br />
<br />
الا ای صبح آزادی، به ياد آور در آن شادی<br />
کزين شب&zwnj;های ناباور منت آواز می&zwnj;دادم<br />
<br />
در آن دوری و بدحالی نبودم از رُخت خالی<br />
به دل می&zwnj;دیدمت وز جان سلامت می&zwnj;فرستادم<br />
<br />
سزد کز خونِ دل نقشی برآرد لعل پيروزت<br />
که من بر دُرجِ دل مُهری به جز مِهرِ تو ننهادم<br />
<br />
به جز دامِ سر زلفت که آرامِ دلِ سايه است<br />
به بندی تن نخواهد داد هرگز جانِ آزادم</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1964.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1964.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اميدانه</category>
        
        

         <pubDate>Thu, 18 Feb 2010 22:38:38 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مهل که روزِ وفات‌ام به خاک بسپارند</title>
<description><![CDATA[<div align="justify">دو آلبومی که در زیر می&zwnj;شنوید، پيش&zwnj;تر چندين بار در ملکوت آمده است. اين دو، گلهای تازه&zwnj;ی شماره&zwnj;ی ۴۸ و ۱۴۷ است <strike>و هر دو آلبوم در سه&zwnj;گاه اجرا شده&zwnj;اند </strike>اولی در چهارگاه است و دومی در سه&zwnj;گاه. توضیحات مربوط به هر آلبوم در ابتدای اثر آمده است. این دو آلبوم، به ترتیب، مشهورند به &laquo;آفتابِ نيمه&zwnj;شب&raquo; و &laquo;ناز لیلی&raquo;. به نظر من این دو، در شمارِ بهترین آوازهایی است که شجریان خوانده است. غزل&zwnj;ها، يعنی غزل سعدی و حافظ، هر دو غزل&zwnj;هايی ناب هستند (دستِ کم برای من غزل&zwnj;هايی بسیار پرمغزند؛ یکی عاشقانه و دیگری رندانه). امروز را، میهمان این چهارگاه&nbsp; و سه&zwnj;گاهِ نازنين باشيد.&zwnj; گوش بدهید و دعا کنید به جان خوانندگان و نوازندگان (و البته به روحِ رفتگانی چون معروفی فقيد).<br />
<br />
</div>
<table width="179" height="324" cellspacing="0" cellpadding="0" border="0" bgcolor="#000010">
    <tbody>
        <tr>
            <td valign="middle" align="center">
            <div id="flashcontent6289"><a href="http://www.adobe.com/products/flashplayer/">Flash Player upgrade required</a></div>
            <script language="javascript">
// <![CDATA[
var wimpyConfigs6289 = new Object();
wimpyConfigs6289.wimpySwf="http://malakut.org/mp3/rave.swf";
wimpyConfigs6289.wimpyApp="http://malakut.org/blog/golha-segah-shajarian.xml";
wimpyConfigs6289.wimpyWidth="179";
wimpyConfigs6289.wimpyHeight="324";
wimpyConfigs6289.wimpyReg="MzFBWW5nUiUyMzMlN0UlNUJSOSUyMyU4MCUzQmZvJTVDajRnSExucG4lMjIlNDBn";
wimpyConfigs6289.wimpySkin="http://malakut.org/mp3/skins/skin_tazhib5-1/skin_tazhib5-2.xml";
wimpyConfigs6289.repeatPlaylist="on";
wimpyConfigs6289.randomPlayback="on";
makeWimpyPlayer(wimpyConfigs6289, "flashcontent6289");
// ]]&gt;
</script> </td>
        </tr>
    </tbody>
</table>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1963.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1963.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">موسيقی</category>
        
        

         <pubDate>Thu, 18 Feb 2010 15:05:59 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>من «سبز» مشترک‌ام؛ مرا فرياد کن!</title>
<description><![CDATA[<div align="justify">یکی از مهم&zwnj;ترین قابلیت&zwnj;های جنبش سبز این است که به دلیل محبوس نبودن&zwnj;اش در چهارچوب محاسبات قدرت، توانايی نقدِ درونی دارد و قابلیتِ خود-تصحيح&zwnj;گری مهم&zwnj;ترین قابليتِ آن است. یکی از مهم&zwnj;ترین درس&zwnj;هایی که می&zwnj;توان از ۲۲ بهمن ۸۸ گرفت، جدای مشاهداتی که همه می&zwnj;توانند درباره&zwnj;ی نوع برخورد قدرتِ سیاسی، آرایش تبليغاتی و خاموش کردن صدای &laquo;دیگری&raquo; داشته باشند، این است که هم سبزها متکثرند و هم غیرسبزها.<br />
<br />
زبانِ تحقیر همان زبانی است که جنبش سبز در واکنش به آن و انواعِ دیگر آن پدید آمد. این نادیده گرفتن دیگران، به هیچ گرفتنِ آن&zwnj;ها، هتاکی کردن به آن&zwnj;ها، به آسانی به دیگران تهمت زدن و به سوی ابتذال زبانی و فکری غلتیدن، همان چيزی است که سبزها می&zwnj;توانند با نگاه در آینه&zwnj;ی مخالفان قدرت&zwnj;مدار خود از آن درس بگیرند. اما پرسش اين است: آیا ما حق داریم کسانی را که به میل و رغبت در راهپيمایی حکومتی ۲۲ بهمن شرکت کردند، به آسانی با برچسب &laquo;سانديس&zwnj;خور&raquo; تحقیر کنیم؟ این پرسش مهمی است که از نگاه بعضی از سبزها دور افتاده است.<br />
<br />
این که مخالفان سبزها هم عده&zwnj;ای قابل اعتنا دارند، واقعیتی غیرقابل انکار است (هم&zwnj;چنان&zwnj;که سبزها هم شماره&zwnj;ای قابل اعتنا اما نادیده گرفته شده دارند). اما اختلاف&zwnj;نظر هرگز بر سر شماره و عدد نیست. اختلاف بر سر روش است. اختلاف بر سر بی&zwnj;اخلاقی و انحصارگرايی غالبی است که در لايه&zwnj;های قدرت و در دستگاه&zwnj;های رسانه&zwnj;ای طرف مقابل ريشه دوانده است. مشکل ما، مردم نيستند. مشکلِ ما توزیع نابرابر و تبعیض&zwnj;آميز قدرتی است که بخش ديگری از جامعه را هیچ می&zwnj;انگارد. اما اگر قرار باشد خودِ ما نیز دچار همين بلیه شويم، چه فرقی با آن&zwnj;ها داریم؟<br />
<br />
موسوی از همان روزهای اولی که پا به صحنه&zwnj;ی رقابت&zwnj;های انتخاباتی گذاشت، از بخشی از مردم سخن گفت که عنوان روشن&zwnj;شان &laquo;مستضعف&raquo; بود. این تعبیر البته به مذاق عده&zwnj;ای گران آمد، اما نباید از یاد برد که بخش قابل اعتنايی از مردمِ ما که قربانی سیاست&zwnj;های انحصارگرای قدرت شده&zwnj;اند، دقیقاً در همین طبقه قرار دارند. جنبش سبز گاهی اسیر بادهای موسمی بورژوازی بی&zwnj;ملاحظه&zwnj;ای می&zwnj;شود که به آسانی انسان&zwnj;ها را تقسیم به خودی و غيرخودی می&zwnj;کند (و جنس این تقسیم&zwnj;بندی تفاوت چندانی با جنس انحصارگری حکومتی ندارند؛ هر دو از يک جنس&zwnj;اند با صورت&zwnj;های متفاوت). این بخش مستضعف جامعه همان بخشی است که قربانی نابخردی&zwnj;ها و ندانم&zwnj;کاری&zwnj;های دولتی شده است که لاف عدالت&zwnj;ورزی و مهرگستری زده است اما دیده&zwnj;ايم که این لاف&zwnj;ها طبلی میان&zwnj;تهی بوده و جز نکبت و نظامی&zwnj; کردن فضای کشور، چیزی عايد مستضعفان نکرده است. هنوز بخش بزرگی از جامعه&zwnj;ی ما مشکل آموزش، بهداشت و مسکن دارد. در پنج سال گذشته، نه سبزی در کار بوده است و نه اصلاح&zwnj;طلبی در مصدر قدرت. سبز بودن معنای&zwnj;اش استخر شنا و جکوزی داشتن، سونا رفتن، برای تفريح اسکی کردن، کنسرت موسيقی رفتن یا تئاتر ديدن نيست. جنبش سبز، فراگیرتر از آن است که بخواهد در خواسته&zwnj;هایی از اين جنس خلاصه شود. شاید طرف مقابل دوست داشته باشد خود را به خواب بزند و فکر کند سبز بودن یعنی این. ما هم باید بازی همين تبلیغات را بخوریم؟ ما هم باید بخش بزرگی از جامعه&zwnj;مان را ناديده بگیریم؟<br />
<br />
اشکالی ندارد اگر حکومت می&zwnj;خواهد از این به بعد جشن تولدش را با لشکر و سپاه و در فضایی بسته، آرايش&zwnj;ديده، هدايت&zwnj;شده و &laquo;خودجوش&raquo; (!) برگزار کند. اما این&zwnj;ها مشکل را حل نمی&zwnj;کند. هیچ کدام از این&zwnj;ها پاسخ ویرانی اقتصاد و وضعِ اسفبار صنعت کشور را نمی&zwnj;دهد. این بازی&zwnj;ها شکم کسی را سير نمی&zwnj;کند. خاصه&zwnj;خرجی کردن و وام&zwnj;های بی&zwnj;حساب دادن به اسم اعتنا به مستضعفان و نابود کردن بنیه&zwnj;ی اقتصادی کشور که عاقبت&zwnj;اش گداپروری و مستضعف&zwnj;تر کردن بخش مستضعفِ جامعه است، دردی را دوا نمی&zwnj;کند. اتفاقاً بخش مهمی از سبزها در همین طبقه&zwnj;ای هستند که بعضی به سادگی نام&zwnj;شان را &laquo;ساندیس&zwnj;خور&raquo; گذاشته&zwnj;اند. معنا ندارد کسانی را که با اعتقادشان در آن راهمپيمایی شرکت کردند، &laquo;فریب&zwnj;خورده&raquo; بناميم. وقتی موسوی می&zwnj;گويد این نزاع بازنده ندارد و همه باید آخر کار برنده باشند، معنای&zwnj;اش دقیقاً&zwnj; اين است که رفع تبعیض، نبرد با قانون&zwnj;شکنی، به مصاف رياکاری و دروغ رفتن، چیزی است که منفعت&zwnj;اش به همه می&zwnj;رسد، حتی به کسانی که فکر می&zwnj;کنند ما خطا می&zwnj;کنیم.<br />
<br />
اختیار کردن زبان تحقیر، با طعنه و متلک سخن گفتن از کسانی که مثل ما فکر نمی&zwnj;کنند،&zwnj; شيوه&zwnj;ی سيئه&zwnj;ی قدرتی است که حاکم شده است. این همان شيوه&zwnj;ای است که ما نبايد داشته باشیم. رشد و بلوغ اخلاقی جنبش سبز در اعتنا به همین ظرایف است. فراموش نکنیم که هنوز صدای کارگران و اصناف مختلفی که در کشور قربانی بی&zwnj;تدبیری، بی&zwnj;خردی و نمايش&zwnj;های عوام&zwnj;فریبانه شده&zwnj;اند، بلند نشده است. ممکن است آن&zwnj;ها نگویند &laquo;رأی من کو؟&raquo; ولی مطمئن باشيد خواهند گفت &laquo;حقِ من کو؟&raquo;. این همان جنبش سبز در لباسی دیگر است. در نتیجه، ما اگر به نقدِ اخلاقی سياست زور و ارعاب می&zwnj;نشينیم، حق نداریم کسانی را که نماينده&zwnj;ی بیدادگری و عينيت فریب&zwnj;کاری هستند با توده&zwnj;ی مردم کشورمان یکی بگیریم. تمام حرف ما این است که سياست&zwnj;های سرکوب و ارعاب ماه&zwnj;های گذشته باعث دوپاره شدن ملت شده است. مهم&zwnj;ترین خواسته&zwnj;&zwnj;ی سبزها یکپارچه کردن ملت است نه ایجادِ شکاف در آن&zwnj;ها. اگر قرار باشد ما هم همان زبان تبلیغ&zwnj;شده&zwnj;، تفرقه&zwnj;افکن و دشمن&zwnj;سازِ سياست رسمی و رسانه&zwnj;های حکومتی را اختیار کنیم، همه چیز به عدل و انصاف است چون ما هم همان کارهایی را می&zwnj;کنيم که از اساس به آن اعتراض داشتیم!<br />
<br />
یکی از مضامین اخلاقی مهم پيامِ جنبش سبز این است که صدای همه شنيده شود، نه این&zwnj;که صدای يک بخش به خاطر طنین&zwnj;انداختن صدای بخش دیگر نابود و خفه شود. جنبش سبز فراگیرتر از آن است که بخواهد در رفاه&zwnj;طلبی و ناز و نعمتِ عده&zwnj;ی قلیلی &ndash; که آن&zwnj;ها هم حقی برابر در برخورداری از مزایای شهروندی دارند &ndash; منحصر شود. انحصارگرایی و تحقیر کردن دیگری و پوچ و حقیر انگاشتنِ او، شيوه&zwnj;ی فرعونی است. اين فرعونیت را به اهل قدرت واگذار کنیم و به ياد داشته باشیم که ما سبز مشترک هستیم؛ سبزی که شمال و جنوب نمی&zwnj;شناسد. این سبز میان نياوران و شهرری تفاوتی نمی&zwnj;گذارد. ما همه به يک&zwnj;اندازه قربانی سياست دروغ، ریاکاری، تبعیض، تفسیر دلبخواه قانون، بازیچه کردن شریعت و اخلاق و عوام&zwnj;فریبی هستیم. اتفاقاً آن بخش مستضعفی که از تکثر منابع خبری بی&zwnj;بهره&zwnj;تر است، بيشتر از اين سیاست&zwnj;های ضدانسانی صدمه می&zwnj;خورد. شفقت اخلاقی و انسانی هم حکم می&zwnj;کند انحصارگرایی را به جنبش سبز، که بدنه و قلبی خردگرا و اخلاقی دارد، راه ندهیم.<br />
<br />
از یک سوی ماجرا فرشته ساختن و سوی دیگر را اهریمن قلمداد کردن، شيوه&zwnj;ی ما نيست. اين شيوه&zwnj;ی طرف مقابل است. باید آرام&zwnj;آرام به طرف مقابل هم آموخت که مخالفان و معترضان&zwnj;اش ديو نيستند؛ آدم&zwnj;هایی هستند از جنس خودش. توصیفِ دوپاره شدن ملت، نبايد راه را بر تجویز دوپاره کردن ملت هموار کند. توصیف اين وضعیت دردناک بايد زمينه&zwnj;ساز خودآگاهی بیشتر برای پر کردن اين شکاف شود. طرف مقابل &ndash; مقصودم به روشنی قدرت سیاسی است نه توده&zwnj;ی مردم &ndash; از دامن زدن به بحران، سوء تفاهم، دشمنی، &laquo;ما&raquo; و &laquo;ديگری&raquo; ساختن، اهريمن&zwnj;تراشی، ذات&zwnj;گرایی مفرط، سوء ظن، منفی و منفور قلمداد کردن طبقه&zwnj;ی متوسط و ارزش بخشیدن به فقر و تهی&zwnj;دستی سود می&zwnj;برد. این ما هستيم که بايد از ذات&zwnj;گرايی و اهریمن&zwnj;تراشی پرهیز کنيم. نه در تنعم و ثروت داشتن عیبی هست و نه در فقر و بیچارگی فضیلتی. آن&zwnj;چه عيب است بی&zwnj;تقوایی است. خدايی که می&zwnj;گويد ان اکرمکم عندالله اتقيکم، نمی&zwnj;گويد باتقوای فقیر از باتقوای غنی بهتر است. اما دستگاه سیاست، طبقه&zwnj;ی تهی&zwnj;دست و محروم جامعه را هم که خودش در تضعیف روز به روز آن نقش داشته است، به مذلت و بیچارگی عادت داده است. جنبش سبز اگر یک پیام کلیدی داشته باشد عزت و کرامتِ نفس همه&zwnj;ی ایرانیان است. معنی ندارد که یک بخش از جامعه عزت و کرامت داشته باشد و بخش دیگر حقیر و له&zwnj;شده و توسری&zwnj;خورده باشد (مهم هم نيست این بخش توانگر باشد یا تهی&zwnj;دست).<br />
<br />
زمین این بازی لغزنده است. نباید در اين زمین اسیر هياهوی طرف مقابل شد و رنگ آن&zwnj;ها را به خود گرفت و چنان چشم در چشم دروغ و بی&zwnj;اخلاقی دوخت که خود نیز به همین روش رو بیاوریم. من پس از اين ۲۲ بهمن، روزهای بهتر و روشن&zwnj;تری را می&zwnj;بینیم. این ۲۲ بهمن، ۲۲ خردادی تازه بود و جان تازه&zwnj;ای در اندیشه&zwnj;ی سبز دميد. ما دیگر سبزی انحصاری نيستيم؛ ما سبز مشترک&zwnj;ايم. سبزی که آرام و خاموش در بطن جامعه می&zwnj;تپد و می&zwnj;بالد:<br />
کار چون بسته شود بگشايدا<br />
از پس هر غم طرب افزايدا<br />
<br />
پ. ن. همین&zwnj;که در ظل قدرتِ سیاسی حاکم چیزی به اسم ارتش سایبری دست به راهزنی اينترنتی می&zwnj;زند، یعنی نمی&zwnj;خواهند صدای هیچ کسی جز خودشان شنیده شود. ما هم باید به همین شیوه روی بیاوریم؟ مهم اين است که صدای همه يکسان شنیده شود و داوری و تصمیم&zwnj;گیری به عهده&zwnj;ی خود انسان&zwnj;ها گذاشته شود. سلب اختیار کردن از آدمی که آزاد و حر آفریده شده است، به هر شکلی و در ذیل هر شعاری، عملی است ضداخلاقی و رذیلانه.</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1962.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1962.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">تأملات</category>
        
        

         <pubDate>Fri, 12 Feb 2010 16:30:21 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آياتِ شکستِ ارعاب و دروغ</title>
<description><![CDATA[<div align="justify">وَكَأَيِّن مِّن آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ (سوره&zwnj;ی يوسف (۱۲)، آيه&zwnj;ی ۱۰۵)<br />
۱. آرام&zwnj;آرام می&zwnj;توانيم آن&zwnj;چه را در روز ۲۲ بهمن اتفاق افتاد بهتر درک کنیم. یک بار دیگر آن آيه&zwnj;ی بالا را مرور کنید. این بخش از <a href="http://imayan.blogsky.com/1388/11/23/post-1037/" target="_blank">يادداشت ایمایان</a> را &ndash; با شماره&zwnj;گذاری من &ndash; بخوانید:<br />
<br />
&laquo;۱. کم&zwnj;آوردن یک جناح در استدلال؛ ۲. کوتاه&zwnj;کردن پای مخالفان از مناظره&zwnj;های پاستوریزه؛ ۳. روی&zwnj;آوردن به اعترافگیری تلویزیونی؛ ۴. به جای منطق خیابانها را نشانه&zwnj;ی برد و باخت دانستن؛ ۵. ندادن مجوّز به خبرنگاران خارجی برای پوشش خبری به جز میدان آزادی و انتقال آنها با اتوبوس به آنجا؛ ۶. سانسور همه&zwnj;جانبه&zwnj;ی خبری؛ ۷. مبارزه با رسانه&zwnj;های آزاد خارج و تحدید رسانه&zwnj;های ناهمسوی داخل؛ و ۸. ندادن مجوّز برای تجمّع منتقدان؛ و ۹. بدل کردن خیابانها به پادگان برای بازنده بودن حاکمیّت کفایت می&zwnj;کند&raquo;.<br />
<br />
خوب این&zwnj;ها نشانه است و نشانه&zwnj;ی معناداری از پيروزی جنبش سبز است. چرا نشانه&zwnj;ی پیروزی؟ به خاطر این&zwnj;که قرار بود روز ۲۲ بهمن روز جشن باشد. چه کسی روز جشن به ضرب و شتم مردم روی می&zwnj;آورد؟ به خاتمی، کروبی، موسوی و رهنورد در این روزها حمله شده است. کسی که جشن می&zwnj;گیرد و به خودش اعتماد و اطمينان دارد، با چه انگیزه&zwnj;ای بايد اين&zwnj;ها را مضروب کند؟ فکر می&zwnj;کنم اگر فشار بی&zwnj;امان جنبش سبز در ماه&zwnj;های گذشته و عزمِ اعلام&zwnj;شده&zwnj;ی آن&zwnj;ها برای حضور پررنگ در ۲۲ بهمن نمی&zwnj;بود، قدرتِ سیاسی ناچار به این صحنه&zwnj;آرایی رسوا نمی&zwnj;شد. جشن زمانی معنای درست خود را دارد که همه بتوانند در آن آزادانه رفت و آمد کنند و با هم ارتباط داشته باشند. شايد تعبیر صاحبِ سیبستان،&zwnj; رساترین تعبیر باشد. آن&zwnj;چه در روز ۲۲ بهمن رخ داد، استقرار کامل &laquo;<a href="http://sibestaan.malakutonline.org/archives/2010/02/post_802.shtml" target="_blank">آپارتايد</a>&raquo; بود. این برای آن&zwnj;ها يعنی شکست و برای ما یعنی پیروزی.<br />
<br />
۲. خوب است از زاويه&zwnj;ی نگاه آن&zwnj;ها هم به خودمان بنگریم. آن&zwnj;ها ما را فتنه&zwnj;&zwnj;جو، اغتشاش&zwnj;گر، اراذل و اوباش، خس و خاشاک، بزغاله و گوساله می&zwnj;بينند (جلبک هم دیگر تعبیر قدیمی بخش بدزبان و هتاکِ آن&zwnj;هاست). در همين زبان و ادبياتِ آن&zwnj;ها هم آیات و نشانه&zwnj;هايی هست برای تأمل. برای این&zwnj;که شباهت غریب این رفتار را با نمونه&zwnj;های تاریخی دينی ببينيد،&zwnj; کافی است نگاهی به قرآن بکنیم. قوم نوح، در پاسخ به پیامبران&zwnj;شان، می&zwnj;گفتند که اين&zwnj;ها که گردِ تو را گرفته&zwnj;اند، جز مشتی اراذل و اوباش نيستند و به خیالِ ما شما مشتی دروغ&zwnj;گوييد. خوب به مضمون آیه دقت کنید: مَا نَرَاكَ إِلاَّ بَشَرًا مِّثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتبَّعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَمَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ (سوره&zwnj;ی هود (۱۱)، آيه&zwnj;ی ۲۷). این آیه را آن طرفی&zwnj;ها هم ممکن است برای این طرفی&zwnj;ها بخوانند. اما تفاوت&zwnj;اش دقیقاً کجاست؟ زبان و ادبیات سبزها به سوی تحقیر طرف مقابل و هیچ انگاشتن او نمی&zwnj;رود (یا دستِ کم جریان غالب بخش خردگرای آن چنين نیست)،&zwnj; در حالی که طیف گسترده&zwnj;ای از گروه مقابل همین زبان را اختيار می&zwnj;کنند. از سوی دیگر، سبزها پس از ۲۲ خرداد موجودیت يافتند، در حالی که در اين درگیری&zwnj;ها چهره&zwnj;ای وجود دارد که چندين سال است که به دروغ&zwnj;گويی، لافِ بیهوده زدن و بدزبانی شهره است و تبدیل به چهره&zwnj;ای جهانی شده است. پس به دشواری بتوان آن آيه را به طرف مقابل برگرداند.<br />
<br />
۳. این نکته&zwnj;ها و ظرایف، آن&zwnj;قدر معنادار هستند که اين اعتماد به نفس را به ما بدهند که راهی که پیموده&zwnj;ایم و اختیار کرده&zwnj;ايم راهِ&zwnj; روشن و سبزی است که بنيان&zwnj;اش کلمه&zwnj;ای طیبه است. اين دقایق می&zwnj;تواند به اهل ایمان سکینه&zwnj;ای بدهد که از باور خالصانه می&zwnj;آيد نه از قدرتِ&zwnj; پادگانی و نمايش&zwnj;های نظامی و صحنه&zwnj;آرايی متکی بر تبليغات. برای آن&zwnj;ها که اهل اشاره و نشانه و بشارت هستند، آيه&zwnj;ی ۲۴۸ سوره&zwnj;ی بقره، نکته&zwnj;ها و مضامین شگرفی دارد: &laquo;وَقَالَ لَهُمْ نِبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَن يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِّمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَآلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلآئِكَةُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ&raquo;. شرح و توضيحِ زیادی لازم ندارد. با تأمل و حوصله اين آيه را بارها بخوانید. مشکل بزرگ قدرت&zwnj;مداران طرفِ&zwnj; مقابل این است که معترضان را بی&zwnj;دین، بی&zwnj;ایمان و بی&zwnj;اخلاق می&zwnj;دانند. حتماً اگر از دست&zwnj;شان بر می&zwnj;آمد،&zwnj; قرآن را هم از نو می&zwnj;نوشتند که نتوانیم برای الهام گرفتن، گرم شدن و بصیرت به سراغ اين مضمونِ آسمانی برویم. قرآن، سنگری است که با هيچ پادگان و سرنيزه&zwnj;ای، با هيچ مناظره و اعترافی، با هیچ ضرب و شتم و خبرنگار به قفس&zwnj;انداختنی، به حبسِ زور در نمی&zwnj;آید. ما در آرمان،&zwnj; باور وانديشه&zwnj;&zwnj;ای که داریم دست&zwnj;مان بسيار پرتر از دستِ طرف مقابل است.<br />
آن&zwnj;&zwnj;که پيشش بنهد تاج تکبر خورشيد<br />
کبريايیست که در صحبت درويشان است<br />
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال<br />
بی&zwnj;تکلف بشنو دولت درويشان است<br />
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی<br />
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است<br />
گنج قارون که فرو می&zwnj;شود از قهر هنوز<br />
خوانده باشی که هم از غیرتِ درويشان است</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1961.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1961.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">انتخابات ۸۸</category>
        
        

         <pubDate>Fri, 12 Feb 2010 13:19:13 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق!</title>
<description><![CDATA[<div align="justify">می&zwnj;بینم که بعضی از کسانی که امروز فکر می&zwnj;کنند ۲۲ بهمن قرار بوده معجزه&zwnj;ای رخ بدهد، نفسِ معجزه را فراموش کرده&zwnj;اند! بگذارید روشن توضیح بدهم که چرا فکر می&zwnj;کنم امروز، یکی از روزهای موفق جنبش سبز بود.<br />
<br />
منطق حضورِ خیابانی منطقی است معيوب و البته عمدتاً به کار تبلیغات و هياهوی رسانه&zwnj;ای می&zwnj;آيد. تظاهرات و اعتراض خیابانی، البته از حقوق مسلم هر گروه و جریانی است. تبلیغاتی که در یک کشور در برابر دشمن فرضی يا دشمنِ خارجی بر پا می&zwnj;شود و به شکل حضور خیل مردم خودش را نشان می&zwnj;دهد، عمدتاً مصرف رسانه&zwnj;ای دارد و لزوماً نماينده&zwnj;ی خوبی از تمامی یک ملت نیست. این را هم باید فهمید که در گردهمایی&zwnj;ها، تجمع&zwnj;ها و تظاهراتی که به قصد ابراز اعتراض انجام می&zwnj;شود، جنس این گردهمایی بسیار فرق دارد با جنس تجمع&zwnj;هایی که به قصد نمايش یا عرض&zwnj;اندام و تبلیغات انجام می&zwnj;شود. اولی، درد دارد و دومی هدف&zwnj;اش نمايش است و نشان دادن زور بازو. یکی می&zwnj;خواهد صدای&zwnj;اش شنیده شود و دیگری می&zwnj;خواهد صدای دیگران را خاموش کند. در نتيجه، در ادبيات سياسی جمهوری اسلامی، به یکی می&zwnj;گویند مشخص کردن نتیجه&zwnj;ی اختلاف در &laquo;کفِ خيابان&raquo; و به آسانی اولی تحقیر می&zwnj;شود. اما اگر همان تجمع به قصد اعتراض نباشد و در حمايت از قدرت باشد، دیگر اسم&zwnj;اش حضور در &laquo;کف خیابان&raquo; نيست. تعبیر &laquo;کف خيابان&raquo; تعبيری است که بار منفی دارد و مضمون&zwnj;اش ولو بودن آدم&zwnj;هاست. این تعبیر، جمع معترض و مخالف را اراذل و اوباش یا خس و خاشاک و بزغاله و گوساله می&zwnj;بیند. این نبرد، نبردی نابرابر است. طرفِ مقابل از پيش تصمیم&zwnj;اش را گرفته است: اگر تجمعی و شعاری به سودش باشد، می&zwnj;تواند با هلهله آن را تعظیم کند (مهم نیست که اين تجمع نمایشی باشد و به زبان امروزی حکومتی &laquo;خودجوش&raquo; و هميشه اين خودجوشی هم از روزهای قبل پیش&zwnj;بينی شده باشد!). اگر تجمع و شعارها به زيان&zwnj;اش باشد، می&zwnj;توان با توسل به حقیر بودن و اوباش&zwnj;صفتی منطق &laquo;کفِ خيابان&raquo; آن را نادیده گرفت و بر سرش کوبید. لذا نتیجه ساده است: منطق کفِ خیابان، منطقی است که فقط برای زورمداران معنی دارد.<br />
<br />
اما چرا ۲۲ بهمن امسال، برای کسانی که معترض بودند، موفقیتی بود؟ فکر می&zwnj;کنم تا آن مقدار که قرار بود صدای معترض شنيده شود، با وجود آن قشون&zwnj;کشی عظیم و تدارکات گسترده، صدا شنیده شد ولو طرف مقابل خودش را به نشنیدن زده باشد و فکر کند که همه کور و کر شدند و منقاد عظمت او هستند. هیچ رسانه&zwnj;ی مستقلی نيست که گزارش&zwnj;های دقیق از نحوه&zwnj;ی آمیختن سبزها با دیگران به دست بدهد. طبيعی است رسانه&zwnj;های حکومتی روايتی را به دست می&zwnj;دهند که مقبول طبع خودشان باشد و هیچ نشانی از ضعف در آن نباشد. تنها روایتِ مقبول رسانه&zwnj;ی دولتی، روايت &laquo;تشييع جنازه&zwnj;ی فتنه&raquo; است. انتظاری جز اين هم نبايد باشد. اما آن&zwnj;چه زیر پوستِ جامعه می&zwnj;گذرد، با تشيیع جنازه&zwnj;ی نمادین و خیالی برگزار کردن، می&zwnj;ميرد؟ آن&zwnj;که دروغ می&zwnj;گويد، به تظاهرات پنج میلیونی و پنجاه میلیونی دروغ&zwnj;اش راست می&zwnj;شود؟ اگر هفتاد میلیون نفر پشت یک نفر دروغگو بایستند، او راست&zwnj;گو می&zwnj;شود؟ جمعیت پیروان رسول خدا هنگام بعثت&zwnj;اش در برابر مخالفان&zwnj;اش چند نفر بود؟ این را فراموش نکنيم که اين جنبش جوان است و از همه&zwnj;ی امکانات محروم. اگر دستاوردها را با توجه به امکانات موجود بسنجیم، می&zwnj;بینیم که معجزه رخ داده است. اين راه دراز است. هرگز کوتاه نبوده است. نمی&zwnj;توان سال&zwnj;های درازی از دروغ، نيرنگ، ریاکاری، بیدادگری و نمايش را یک&zwnj;روزه پاک کرد یا درست کرد. يکی پای مهم ایمان و اميد، صبر است. بدون این آخری، آن اولی&zwnj;ها بيشتر رؤیا هستند. ايمان و امید، بدون صبر ناقص است. توصیه به حق، با توصیه به صبر است که معنا پیدا می&zwnj;کند. حق، در جمعیت و کثرت عددی نیست. حتی در یک انتخابات، کثرت عددی، تنها جواب یک پرسش را روشن می&zwnj;کند و نتیجه، به فرض صحت، به خودی خود برای کسی حقانیتی نمی&zwnj;آورد. فراموش نکنید که دعوت پیامبران دعوت به حقیقت بود و برای روشن شدن حقیقت نه از مردم رأی می&zwnj;گرفتند و نه دعوت به تظاهرات می&zwnj;کردند. تمام دعوت در یک کلمه خلاصه می&zwnj;شد. هر کس آن کلمه را بر زبان می&zwnj;راند اهل ایمان بود. لذا، اگر امروز آرایش تدارک&zwnj;دیده&zwnj;شده&zwnj;ی حریف را دیدید، فراموش نکنید که این حشمت و عظمت، مترادف با حقیقت یا حقانيت نيست.<br />
<br />
می&zwnj;توان با جمعیت به خیابان کشیدن، به آدمیان ضرب شست نشان داد. مهم نيست که چه کسی در این منطق &laquo;کفِ خیابان&raquo; پیروز می&zwnj;شود. چیزی که مهم است این است: آیا فکر مردم و نگاه مردم عوض می&zwnj;شود؟ فرض لازم ندارد. در تاریخ بیدادگران بی&zwnj;شماری نمایش&zwnj;های عظیمی برای تصویر اقتدارشان بر پا کردند. هيتلر یک نمونه&zwnj;اش بود. جشن&zwnj;های دو هزار و پانصدساله&zwnj;ی شاهنشاهی نمونه&zwnj;ی دیگرش. ولی آخر کار، کدام یک از این&zwnj;ها بر دل&zwnj;ها پیروز شدند؟ آن&zwnj;چه مهم است، پیروزی بر دل&zwnj;هاست. امشب از خودتان بپرسید که پس از پایان ۲۲ بهمن، آيا کسی که تا ديروز مشهور به دروغ&zwnj;گویی بود و اسباب خفت و سرشکستگی اهل ایمان، امروز تبدیل به قهرمان شده است؟ مگر می&zwnj;شود با نمایش ميلیونی، قاتل را جای مقتول جا زد؟ مگر می&zwnj;شود با صحنه&zwnj;آرایی، حقیقت را هم فریب داد؟ صبح صادق، به سرعت صبح کاذب را روسیاه می&zwnj;کند. دروغ را هميشه نمی&zwnj;توان سر پا نگه داشت. فتحِ قلوب با فتح جیب&zwnj;ها و شکم&zwnj;ها و منافع دنیوی فرق دارد. کمی به قرآن مراجعه کنیم. وقتی قرآن از نصر سخن می&zwnj;گويد توضیح&zwnj;اش ساده است: و یدخلون فی دین الله افواجا. این نصر و فتح که با هم آمده&zwnj;اند، نتيجه&zwnj;شان جلب قلوب است. امروز دل&zwnj;ها به کدام سو متمایل شده&zwnj;اند. نبردِ ما، نبردِ دل&zwnj;ها و خردهاست، نه زورآزمایی تن&zwnj;ها. در نبرد تن، بهایم و حیوانات بر اشرف مخلوقات هميشه مسلط می&zwnj;شوند. زور فیل و گرگ از آدمی بيشتر است. اما در میدان مصافِ خردها و دل&zwnj;ها، آدمی است که مغلوب است؟ یا زور؟<br />
<br />
خوب است دوستان و دشمنانی که پيش از پایان این شبِ یلدا، حکم به جاودانی بودنِ شب داده&zwnj;اند، بیندیشند که صبر مهم&zwnj;ترین فضیلت اهلِ ایمان است. شتاب خوب نیست. صبر کنید و ایمان داشته باشيد. منطق زور هميشه در برابر بزرگ&zwnj;منشی خرد و ایمان مغلوب می&zwnj;شود. این را تاریخ گواهی داده است. زمان، توان&zwnj;اش از بازی خُردِ آدمیان بيشتر است. بازی تمام نشده است. این بازی تازه شروع شده است و طولانی و نفس&zwnj;گير است. بازنده&zwnj;ی این بازی، بیداد است و دروغ نه ايمان و عدالت. صبر کنید. صبح می&zwnj;آيد، بی هیچ تردیدی. و صبح&zwnj;ها پياپی خواهند آمد. آن&zwnj;چه امروز رخ داد، بازی فوتبال نبود که یکی برنده شود و یکی بازنده. نبرد حقیقت در برابر دروغ، از جنس بازی&zwnj;های این&zwnj;جهانی نيست. چه حقیرند کسانی که تکلیف حقیقت را می&zwnj;خواهند با ميدان پر کردن روشن کنند.<br />
<br />
چه فکر می&zwnj;کنی؟<br />
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته&zwnj;ای ست زندگی؟<br />
درین خراب ریخته<br />
که رنگ عافیت ازو گریخته<br />
به بن رسیده راه بسته&zwnj;ای&zwnj;ست زندگی؟<br />
<br />
چه سهمناک بود سیل حادثه<br />
که هم چو اژدها دهان گشود<br />
زمین و آسمان ز هم گسیخت<br />
ستاره خوشه&zwnj;خوشه ریخت<br />
و آفتاب در کبود دره&zwnj;های آب غرق شد.<br />
<br />
هوا بد است<br />
تو با کدام باد می&zwnj;روی؟<br />
چه ابر تیره&zwnj;ای گرفته سینه&zwnj;ی ترا<br />
که با هزار سال بارش شبانه روز هم<br />
دل تو وا نمی&zwnj;شود.<br />
<br />
تو از هزاره&zwnj;های دور آمدی<br />
درین درازنای خون فشان<br />
به هر قدم نشان نقش پای توست.<br />
درین درشتناک دیولاخ<br />
ز هر طرف طنین گام های استوار توست<br />
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام<br />
به خون نوشته نامه&zwnj;ی وفای توست<br />
<br />
چه تازیانه&zwnj;ها که از تن تو تاب عشق آزمود<br />
چه دارها که از تو گشت سربلند<br />
زهی شکوه قامت بلند عشق<br />
که استوار ماند در هجوم هر گزند.<br />
<br />
نگاه کن<br />
هنوز آن بلند دور<br />
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور<br />
کهربای آرزوست<br />
سپیده&zwnj;ای که جان آدمی&zwnj;هماره در هوای اوست<br />
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن<br />
سزد اگر هزار بار بيفتی از نشیب راه و باز<br />
رو نهی بدان فراز.<br />
<br />
چه فکر می&zwnj;کنی؟<br />
<br />
جهان چو آبگینه&zwnj;ی شکسته&zwnj;ای ست<br />
که سرو راست هم درو شکسته می&zwnj;نمایدت<br />
چنان نشسته کوه در کمین دره&zwnj;های این غروب تنگ<br />
که راه بسته می&zwnj;نمایدت .<br />
<br />
زمان بی&zwnj;کرانه را<br />
تو با شمار گامِ عمر ما مسنج<br />
به پای او دمی&zwnj;ست این درنگ درد و رنج!<br />
<br />
به سان رود<br />
که در نشیب دره سر به سنگ می&zwnj;زند،<br />
رونده باش!<br />
امید هیچ معجزی ز مرده نیست.<br />
زنده باش!</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1960.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1960.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اميدانه</category>
        
        

         <pubDate>Thu, 11 Feb 2010 18:48:10 +0000</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>به صبر کوش تو ای دل...</title>
<description><![CDATA[<div align="justify">از وقتی <a target="_blank" href="http://bahmanagha.blogspot.com/2010/02/blog-post_4375.html">خبر دستگیری پدر و مادر بهمن</a> را خوانده&zwnj;ام، بی&zwnj;تاب به خودم می&zwnj;پیچم و هر چه فکر می&zwnj;کنم واژه نمی&zwnj;يابم برای توصیف این ستمگری. اين دیگر فقط جنون، ستم، جهل، زنجیر پاره کردن یا هار شدن نيست. این تنوره کشیدن حيرت&zwnj;آور دیو است. هیچ کلمه&zwnj;ای، واژه&zwnj;ای، تعبیری برای بيان اين موجِ بی&zwnj;کرانه&zwnj;ی ظلم و ظلمت پیدا نمی&zwnj;شود. گويی اهل فرهنگستان بايد از نو گردِ هم بنشينند و واژه وضع کنند برای این وضعيتِ تاریک و مسموم. آدم بغض می&zwnj;کند وقتی می&zwnj;بیند نادانی چگونه سر به فلک زده است و بی&zwnj;تدبيری و بی&zwnj;خردی تا کجا اسباب انهدامِ مُلک و ملت شده است. اين دیگر اسم&zwnj;اش دولت نیست، این عين ادبار است و عين نکبت و محنت. با سایه صحبت می&zwnj;کردم و مرا متوجه این غزل حافظ کرد که در زیر می&zwnj;آورم. غزل را بخوانيد و ببينيد چه اندازه وصفِ حال لحظه&zwnj;لحظه&zwnj;ی اين روزهای ماست.<br />
<br />
دو یارِ زیرک و از باده&zwnj;ی کهن دو منی<br />
فراغتی و کتابی و گوشه&zwnj;ی چمنی<br />
من اين مقام به دنیا و آخرت ندهم<br />
اگر چه در پی&zwnj;ام افتند هر دم انجمنی<br />
هر آن&zwnj;که کنجِ قناعت به گنجِ دنيا داد<br />
فروخت يوسف مصری به کمترین ثمنی<br />
بیا که رونقِ اين کارخانه کم نشود<br />
به زهدِ هم&zwnj;چو تويی یا به فسق همچو منی<br />
ز تندبادِ حوادث نمی&zwnj;توان ديدن<br />
در اين چمن که گلی بوده است يا سمنی<br />
ببين در آينه&zwnj;ی جام نقش&zwnj;بندی غیب<br />
که کس به ياد ندارد چنين عجب زمنی<br />
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت<br />
عجب که بوی گلی هست و رنگ ياسمنی<br />
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند<br />
چنین عزيز نگينی به دست اهرمنی<br />
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ<br />
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی<br />
<br />
نمی&zwnj;دانم کسانی که چنین دست غارت و تطاول در جان و مال و آزادی مردمانِ خودشان گشوده&zwnj;اند و خیلِ بی&zwnj;گناهان را به محبس می&zwnj;کشند، چه طرفی از این جنون می&zwnj;بندند؟ انگار نمی&zwnj;دانند که اين بازی&zwnj;ها سودی ندارد و آبِ رفته را به جوی باز نمی&zwnj;گرداند. يعنی نمی&zwnj;دانند هر چه بيشتر گلوی بی&zwnj;گناهان را می&zwnj;فشارند، بيشتر اسباب دامن زدن به نفرت و انزجار از خودشان می&zwnj;شوند؟ یعنی این را نمی&zwnj;فهمند که با این کارها حتی کسانی که طرفدار خودشان هم هستند، سخت به فکر فرو می&zwnj;روند که این&zwnj;ها چه راهی را دارند می&zwnj;روند؟ یعنی نمی&zwnj;فهمند که ما به ارزش&zwnj;های&zwnj;مان، به انسانیت، به اخلاق، به درست&zwnj;کاری، به جوانمردی، به مروت و به عدالت ایمان داریم و ایمان را نمی&zwnj;توان با زور و سرنیزه ریشه&zwnj;کن کرد؟ این روزها مدام میان شعرهای حافظ و سایه می&zwnj;لولم و انگار آینه&zwnj;ای پيش روی من است از آن&zwnj;چه اين روزها بر ما می&zwnj;گذرد. با خود می&zwnj;گويم که &laquo;خرابِ خفت تلبیس ديو نتوان بود / بيا بیا که همان خاتمِ سلیمانی&raquo;. و به یاد می&zwnj;آورم که ما باز هم دست از ايمانِ خود نکشيده&zwnj;ايم و نمی&zwnj;کشیم. ما هنوز ایمانِ آفتابی خود را حفظ می&zwnj;کنيم:<br />
<a target="_blank" href="http://blog.malakut.ir/archives/2009/02/post_1722.shtml">وقتی كه فريب ديو،<br />
در رخت سليمانی،<br />
انگشتر را يك&zwnj;جا با انگشتان می&zwnj;برد،<br />
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،<br />
در قول و غزل قافيه می&zwnj;بستيم.</a><br />
<br />
در میان این تندبادِ حوادث،&zwnj; ما باز هم استوار می&zwnj;&zwnj;مانيم. اين را می&zwnj;دانيم که ستم نمی&zwnj;ماند و نمی&zwnj;پاید. و ستمگر هم خود نیک می&zwnj;داند که نمی&zwnj;تواند بنای دولت را بر بیداد استوار کند: &laquo;زمانه کیفرِ بیداد سخت خواهد داد&raquo;. زمانه دستی دارد که بسی زورمندتر از دست آدميان است. چنان به آسانی زورمندان را به ذلت و خواری می&zwnj;کشاند &laquo;که نقش جور و نشانِ ستم نخواهد ماند&raquo;. و باز هم من از امید می&zwnj;گويم و از ايمان. از صبر می&zwnj;گویم و از استواری. با خود زمزمه می&zwnj;کنم که:<br />
در آن شب&zwnj;های طوفانی که عالم زیر و رو می&zwnj;شد<br />
نهانی شبچراغ عشق را در سينه پروردم<br />
برآر ای بذر پنهانی سر از خوابِ زمستانی<br />
که از هر ذره&zwnj;ی دل آفتابی بر تو گستردم<br />
<br />
پ. ن. به این بیت فکر کنید و به حال و روز اين سياست و قدرتی که مثل آتش در کشور افتاده است و خان و مان همه را می&zwnj;سوزاند:<br />
چو تيره شود مرد را روزگار<br />
همه آن کند کش نیاید به کار</div>]]>
</description>

         <link>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1959.shtml</link>
         <guid>http://blog.malakut.ir/archives/2010/02/post_1959.shtml</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اميدانه</category>
        
        

         <pubDate>Wed, 10 Feb 2010 17:38:13 +0000</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
