
پيشتر گفته بودم که آراء دکتر سروش در باب وحی مسبوق به سابقه است و جنجالی که بر سر آراء ايشان در ايران بر پا شد بيشتر به قصد فرو کوفتن او بود و تشفی خاطر بعضی که در اين سالها از دست او دلِ پری داشتهاند (و دارند). اکنون به چندين مناسبت دوباره لازم است اين بحث مطرح شود و دربارهی آن تأمل کنيم. نخست اينکه ماه رمضان به ماه قرآن مشهور است (به هر معنا و روايتی که میخواهيد). ديگر اينکه اکبر گنجی اخيراً سلسله مقالاتی در رادیو زمانه نوشته است (به
اين صفحه مراجعه کنيد) با عنوان کلی «قرآن محمدی» که به باور من فهمی است نادرست، مغشوش و ضعيف از قرآن و گفتارهای دينی و به روشنی نشان از درک سطحی و ژروناليستی اکبر گنجی از مباحثِ مربوط به دين، فلسفه و قرآن دارد (چنانکه معتقدم به خاطر همين فهم نادرست، آراء سروش را هم به بيراهه میکشاند). در نتيجه به جای اينکه وقت زيادی را صرف تأليف و نوشتن چيزی بکنم که در اين تنگنای وقت تنها وبال گردنام میشود، بخشی از کتاب مفصل و قطور
هانس کونگ، متأله سوييسی معاصر کاتوليک - که مغضوب کليسا واقع شده است - را به فارسی ترجمه کردهام که برای منفعت عموم در ادامهی مطلب میآورماش. نام اين کتاب «
اسلام: گذشته، حال و آينده» است و بندهای ترجمه شده صفحات ۵۲۸ تا ۵۳۴ اين کتاب است. اميد که دوستانِ اهل فضل اصلاح خلل و تذکر زلل فرمايند.
پ. ن. کسانی که حقيقتاً جنگ و صلحشان از روی خيال نیست، اگر واقعاً در پی نقدِ سخن گنجی هستند (که دیگر من این نقد را هم اتلاف وقتِ عزيز میدانم) بد نيست مطلب «
نقلگرایی عقلانینما در برابر عقلگرایی» را از وبلاگ ايمايان بخوانند. بعضی از نکات را البته من در همان نقدِ نخستين از گنجی آورده بودم (از جمله نقلِ قولِ محرّف و مخدوش او از ابن سينا را). بيش از اين ديگر رخصت نيست که دربارهی آراء روزنامهنگار بسيارنويسمان چيزی نوشت.
ادامهی «در تکثر دلايل نبوت و وحی»
گفته بودم مینويسم که چگونه من سخنان سروش را دربارهی پيامبر و وحی، «جور ديگری» میفهمم. سعی میکنم به اختصار، در حد امکان، نظرم را بيان کنم. نخست اينکه اگر بگوييم قرآن محصول تجربهی بشری پيامبر و نتيجهی صورت بخشيدن به معانی بیصورتی بوده است که به او القاء (الهام يا وحی) شده است، اين به هيچ رو فروکاستن قدر و منزلت پيامبر نيست بلکه درست بر عکس تعظيم پيامبر است و بالاتر بردن او از مقامی که عوام برای او قايل هستند. قرآن به آن قرآن نيست که خدا آن را عيناً به همين صورت به جبرييل سپرده باشد و او هم بی کم و کاست با همين الفاظ به پيامبر تحويلاش داده باشد. يعنی توانايی خدا همین قدر است؟ يعنی از اين عظيمتر و بیکرانهتر نمیشد پيامی برای نوع بشر بفرستد؟ البته اين فهم از پيامبر و وحی بر اين پايه استوار است که تمام علوم اولين و آخرين در همین قرآن آمده است و هيچ رطب و يابسی را فروگذار نکرده است و مقصود از «هيچ رطب و يابس» عملاً همه چيز است بی هيچ قيد و شرطی (يعنی شامل ریاضی و فيزيک و زيستشناسی هم میشود). خوب، اين مدعا چندان جای خدشه دارد که عملاً پايهی دين را سست میکند. من حقيقتاً به تلاشهای مرحوم مهندس بازرگان در تلاش برای علمی فهميدن قرآن احترام میگذارم، اما ایشان راه را از اساس غلط میرفته است. قرآن برای اينکه قرآن باشد و منزلت وحی داشته باشد، نيازی ندارد به زبان علم قابل بيان باشد. حوزهی کارکرد قرآن با حوزهی علم تفاوت بنيادين دارد. اصلاً نوع پرسشهايی را که از علم میپرسيم از قرآن نمیپرسيم. پس چه دلیلی دارد در قرآن به دنبال علم بگرديم يا سعی کنيم آن را با علم سازگار بدانيم؟ البته شايد يکی به سرش بزند که در قرآن به دنبال مفاهيمی مثل اينترنت و وبلاگ و چيزهايی از اين قبيل باشد. خوب، سعیاش مشکور بود اما حکايت همان کسی میشود که صياد سايه شده است در حالی که مرغ بر آسمان پران است و عاقبت کار «رنج ضايع، سعی باطل، پای ريش» میشود!
به حاشيه رفتم. بازگردم به اصل مطلب. قرآن و وحی به آن منزلت دارد که یکی چون محمد آن را میگويد. وگرنه خدا از این بالاتر میتوانست بگويد. ديدهام که عمدهی کسانی که در سخنان سروش تشکيک کردهاند، استدلالشان بر چند مبنا استوار بوده است. نخست اينکه از سخن سروش اين استنباط را کردهاند که این قرآن را خود پيامبر سر هم کرده است و در واقع آن را بافته است! حتی کسی مثل عبدالعلی بازرگان سراسر
نقدش بر همین اساس استوار است و کلی استدلال کرده است که بگويد نه چنين نيست. خوب، حرف سروش اصلاً اين نيست. پس آقای بازرگان چه چيزی را دارد رد میکند؟ خودش فرض میکند و خودش رد میکند. بسيار فرق است بين اينکه بگويی وحی، از صافی وجود و شخصيت پيامبر گذشته است و اينکه بگويی پيامبر خودش وحی را اختراع کرده است و وحی همهاش محصول خيالات پيامبر بوده است. و البته وقتی ملت میگويند خيالات و مثلاً «خيال» پيامبر يا «تجربهی باطنی» او را در نظر میگيرند، آن را با همين هوسها و خيالات روزمرهی خودشان مقايسه میکنند و طبعاً به نتيجهای جز همين نتيجه که مخالفان سروش میرسند نمیرسند. سروش پيامبر را در مقام فردی صاحب تجربه و بينش عظيم مینشاند نه انسانی عادی مثل من و شما. به کار بردن استعارهی شعری هم از همین روست. و گرنه چه معنی دارد که در همين عالم شعر، ما شاعری را از شاعر دیگر برتر بدانيم؟ اينکه در قرآن شاعران را «غاوون» خواندهاند و مثلاً کافران پيامبر را «شاعر» خواندهاند يا به او گفتهاند اينها «اساطير الاولين» است، به جای خود. ولی نمیشود هر حرفی را به همين سادگی با حرف آنها يکی دانست. مغلطه از اين آشکارتر نمیشود. با اين نحوهی استدلال به مصاف سروش رفتن، يعنی خلاص کردن خود از رنج تعقل و استدلال واقعی. اينکه بگوييم کافران یا ملحدان قبلی هم همين حرفها را میگفتند، فرار کردن از اصل مسأله است. چرا؟ به خاطر اينکه آنها از اساس با خود نبوت مشکل داشتند. آنها اصلاً با خودِ خدای محمد مسأله داشتند و وحی را افسانه میدانستند. در حالی که در منظومهی فکری سروش نه خدا غايب است و مفقود، نه وحی انکار شده است.
ادامهی «تعظيمنامهی پيامبر»
عنوان بالا، عنوان جزوه مانندی است که سالها پيش، سالهای بسيار دور منتشر شده است. اين جزوه مانند، تا جايی که من به خاطر دارم نه نام ناشر داشت نه تاریخ. اين جزوه، نسخهی مکتوب سخنان راديویی حاجی عبدالصمد شاه، والی وقت کربلا بود که در راديو متفقين در زمان جنگ پخش میشد. اهل تاريخ میتوانند بروند دنبالاش. من فقط از عنوان جزوه استفاده میکنم برای حرفهای زير!
قضيه این است: سروش
مصاحبهای میکند به زبان انگليسی با وبسايتی به نام «زمزم».
مصاحبه به زبان فارسی ترجمه میشود و در وبسايت زمانه میآيد. جنجال شروع میشود. سروش میشود آماج حمله. سروش حرف تازهای زده بود؟ نه. تمام اين حرفها و مضامين در آثار قبلی سروش و به نحو برجستهتر در «بسط تجربهی نبوی» آمده بود. پس چه خبر شده است که ناگهان اين همه تحرک، اين همه حمله، اين همه نقد، اين همه تلخی و درشتی رخ داده است؟ کليد دعوا کجاست؟ کليد اصلی به نظر من زبان است. بله، سياست نقش ايفا میکند. تمام حملاتی که پیشتر به سروش میشد، اکنون بهانهی عامهپسندتری يافته است. اما باز هم کليد زبان است. زبان است که در ترجمه عریان شده است. اما چرا؟
ادامهی ««شنيدید چی گفت؟ حرف بدی نزده!»»
آقای مجيدی عزيز!
امشب که سخنان شما را در مراسم دريافت جايزهتان دربارهی قرآن و پیامبر خواندم، سخت اندوهناک شدم.
يادداشت قبلی را که نوشتم البته اندکی از سر احساس و عاطفه و رنجيدگی بود. جاهايی عباراتی نوشته بودم که شايد روا نبود به شما بگويم. آن تعبير «قلم به مزد» را من در گیومه آوردم بودم که نشان بدهم از ديگری است و از جنس سخنان من نیست. اما خوب، همین را هم نبايد میآوردم. گفته بودم شما صلاحيت حرف زدن در اين مورد را نداريد. این هم کمی تند است. شما میتوانيد دربارهی هر چیزی نظر بدهيد، ولی بعد اهل فن مینشينند و حرفهای شما را میسنجند و اگر مخدوش باشد و معيوب، اين شما هستيد که نمرهی مردودی میگيريد. آن وقت میشود گفت صلاحيت نداشتهايد. اگر هم من اين تعبير را به کار بردم بيشتر از آن رو بود که آنچه در اين سخنان میديدم، از نظر من، اعتبار کل نقد را زير سؤال میبرد. بعد از اين مقدمه، میروم سر دردِ دلام با شما.
ادامهی «درد دلی با مجيد مجيدی»
بهاء الدين خرمشاهی
يادداشتی نوشته است – ظاهراً – در پاسخ به مصاحبهی دکتر سروش دربارهی قرآن. نکتهی نخست اينکه وبسايتی که اين يادداشت را منتشر کرده است، عمدتاً پاسخ مخالفان را آورده است. توضيحی که دکتر سروش در رفع ابهامات در مصاحبه با روزنامهی کارگزاران داده است در این وبسايت نيامده است. اين پاسخ را من در ادامهی مطلب میآورم –
به نقل از وبسايت دکتر سروش – و چند حاشيه هم بر آن میافزايم.
يکم اينکه پاسخ آقای خرمشاهی هيچ اشارهای به سروش نمیکند. هيچ اسمی از او نمیبرد و انگار سروش سوم شخصی است که حتی اسماش را نبايد برد. از خرمشاهی اين شيوهی نوشتار بسيار بعيد و مايهی تأسف است. بعد از آن لحن و زبان اين يادداشت جدلی است و تکرار مدعيات تاریخی. يعنی اگر سروش هم اين حرفها را نزده بود، میشد در آثار متکلمان اسلامی ظاهرگرا کمابيش همين سخنان را يافت. خرمشاهی در مقام ذینفع در مسأله ايستاده است و از درون متن میخواهد دربارهی بيرون متن داوری کند. او به سادگی سر سيد احمد خان را تخطئه میکند و در مقام شاهد از سيد جمال اسدآبادی نقل قول میکند. گويی حرفی که آنها در زمانِ خودشان گفته باشند به نحوی برای زمان ما نيز حجت است و تقابل ميان سيد احمد خان و سيد جمال تقابل اهریمن و اهوراست! گذشته از اين من يک بار دیگر در همين وبلاگ مطلبی را از خواجهی طوسی نقل کرده بودم که مضموناش تا حد بسيار زيادی همانی است که سروش در مصاحبهی خود گفته است.
طرفهتر آنکه با اين لحن تکفيرگری که خرمشاهی و برخی از منتقدان سروش پی گرفتهاند میشود تيشه به ريشهی بسياری زد که سروش قلم کوچک ماجرا به حساب میآيد. خواجهی طوسی يک نفرشان. ابن سينا مورد بعدی. مورد متأخرش آيتالله خمينی است. اين بخش از سخنرانی آقای خمينی را ملاحظه بفرماييد: «ماه رمضان مبارک است. برای اينکه نزول وحی بر او شده است يا به عبارت ديگر معنويت رسول خدا وحی را نازل کرده است... و به عبارت ديگر وارد کرده است پيغمبر اسلام جبرييل امين را در اين دنيا.» (ج ۲۰ صحيفهی نور؛ سخنرانی ۲۵ فروردين ۱۳۶۶). با اين حساب آقای خمينی کافر است؟ سخن آقای خمينی اگر نکتهای بالاتر از آنچه سروش میگويد نباشد، دستکم همان است که سروش در مصاحبهی خود آورده است. پس اين همه غوغا و جنجال بر سر چیست؟ چرا خرمشاهی خود را فروخته است به اين بازی زشت؟ میشود يادداشت خرمشاهی را که عمدهی نکاتاش اساساً ربط چندانی به مدعای سروش ندارد به دقت شکافت، ولی چه سود؟ اين جملات خرمشاهی را بخوانيد: «اينان خود را نواعتزالي ميشمارند. و در اوج بيپروايي ميگويند پيامبر(ص) و وحي قرآن (به تعريف خودشان) درجاتي از خطاپذيري دارند. آري پيامبري را امري انساني و خودخواسته و خودساخته و قرآن را فرآورد ذهن و زبان و ضمير و زندگي او ميشمارند». اينها آشکارا در اشاره به سروش است («نواعتزالی»). ولی سروش هيچ جا نگفته بود پيامبری امری انسانی و خودخواسته و خودساخته است. تحريف آشکار شاخ و دم ندارد. آری قرآن از صافی وجود پيامبر عبور کرده است اما سروش هيچ جا در مصاحبهاش اين رشتهی ميان پيامبر و خدا را نگسسته بود. اين رشته را خرمشاهی خودخواسته و خودساخته پاره کرده است. به هر حال، توضيحات سروش را در زير بخوانيد. در يادداشت ديگری باز ادامهی بحث را پی میگيريم و نکاتی را در حاشيهی اين به اصطلاح جوابيهی آقای خرمشاهی میافزايم.
ادامهی «نقد نامتين خرمشاهی بر سروش»
ترجمهی مصاحبهای از دکتر سروش در راديو زمانه منتشر شده است (با عنوان «کلام محمّد») که عملاً مضموناش خلاصهی سخنانی است که سروش در «بسط تجربهی نبوی» و پارهای از مقالات ديگرش آورده است (اصل انگليسی مصاحبه را از اينجا بخوانيد). جملهی ابتدای متن (که از خودِ سروش نيست؛ و واقعاً هم فرقی نمیکند که باشد يا نباشد) اين است: «محمد آفرينندهی قرآن است». همين جمله برای خيلی از افراد تکاندهنده است و شايد بدون خواندن صدر و ذيل مطلب به هزار داوری و پيشداوری برسند.
مضمون سخنان سروش در اين گفتوگو چيزی است فراتر از تئوری قبض و بسط و اينکه دانش دينی بشر متأثر از معارف غير دينی نيز هست و اساساً فهم دين با خود دين متفاوت است. نظريهی بسط تجربهی نبوی يعنی زمينی ساختن کلام مقدس (که به باور من پيامبر اسلام با زندگانیاش دقيقاً اين کار را میکرد). مضمون اساسی اين نظريه اين است که پيام الهی (وحی) هر چه هست و از هر کجا که میآيد ناگزير از صافی ذهن و ضمير پيامبر عبور میکند. تلقیهای سنتی از مفهوم نبوت و تعريفی که از شخص پيامبر ارايه میکند، عملاً پيامبر را تبديل به شخصی میکند که در نقش پردهای شفاف است که نور از آن عبور میکند يا قاصد و پيامرسانی که فرمانبردار و مطيع محض است و هر آنچه را که به دست او سپردهاند و برایاش خواندهاند بی کم و کاست به مخاطبان میرساند. برداشتهای ديگری که از نبوت شده است و میشود (و تلقی سروش هم تنها يکی از همين تلقیهاست)، در اساس اين ساختارِ دست و پا بسته و مکانيکی تشکيک میکند. در انتهای اين گفتوگو نکتهای هوشمندانه را طرح کرده است: «گر بر این باور اصرار کنید که قرآن کلام غیرمخلوق و جاودانی خداست که باید لفظ به لفظ به آن عمل شود، دچار مخمصهای لاینحل میشوید.» و يکی از اين مخمصههای لاينحل آنجا درست میشود که بايد قايل به حضور فيزيکی جبرييل باشيد. که در يک زمان و مکان خاص، تحت شرايطی مادی «شخصی» به نام جبرييل که اساساً فرشتهای است که اوصاف مادی ندارد، صورت بشری پيدا میکند و بر پيامبر ظاهر میشود. به زبان عربی سخنانی را به او میگويد و پيامبر از عظمت و هيبت آن سخن بر خود میلرزد و میفهمد که پيامبر شده است و داستان پيامبری از آن روز آغاز میشود. و دهها نکتهی ريز و درشت ديگر هم که پيامد اين مدعاست.
در روزگاران پيشتر، فلاسفه، عارفان و مکاتب مختلف عقلگرای عالم اسلام، بارها در اين درک فيزيکی و مکانيکی از دين و مفاهيم دينی تشکيک کردهاند (و البته چوب جسارت و شهامتِ خود را هم بارها خوردهاند). آنچه من از اين فهم از نبوت درک میکنم اين است که اساساً پيامبر کسی است که توانايی صورت بخشيدن به پيام و معنايی بیصورت را دارد و البته که يکی از ابعاد اين «توانايی» اين است که خودِ او با تکيه بر داشتهها و توانمندیهای فردیِ عقلی و معنوی و روحانی خود، صورتی خاص به اين پيام بدهد. و چنانکه سروش میگويد اين وحی، امری است ذو مراتب و ذو بطون. اين وحی وقتی به زنبور میرسد (به قول مولوی)، چرا انسان نتواند برخوردار از اين وحی شود؟ پس به انسان هم وحی میشود و به پيامبر هم بر همين اساس وحی میشود. با اين تفاوت که (چنانکه سروش میگويد) پيامبر «نَفْسی» دارد که از آن الهام الهی بر میآيد و خودِ او نيز از الهی بودن اين الهام آگاه است. و اين انتقال پيام، به اندازهی ظرفيت پيامبر است که «گر بريزی بحر را در کوزهای/ چند گنجد؟ قسمت يکروزهای!» يا «دم که مردِ نايی اندر نای کرد / در خور نای است، نی در خوردِ مرد». و اين نظريه البته راه را بر حل بعضی از مشکلات مغلق مسلمانها در زمانِ ما باز میکند. اگر بپذيريم که قرآن بخشی ذاتی و بخشی عرضی دارد و بخش (يا بخشهای) عرضی آن امروز يا نشدنی هستند يا تناقضآفرين، میتوان با تکيه بر باور به مخلوق بودن قرآن و جاودانی نبودن آن، به سادگی معضل را حل کرد. اما آيا در قرآن جايی آمده است که «قرآن جاودانی است» و اين قرآن همان است که از ازل بوده است و تا ابد خواهد بود؟ تاريخ در اين زمينه داوریاش با داوری سنت تفاوت عميق دارد.
باز در این باره خواهم نوشت. بحث، بحثی است بسیار مفصل و پردامنه و سرشار از ابهام. بهترين گواه ابهامآميز بودن آن همين سرنوشت تلخی است که در تاريخ اسلام گروههای عقلگرا دچار آن بودهاند. گاهی اوقات ناکامی در فهم مدعای این گروهها، باعث میشود شنونده ناگزير شروع به تکرار سخنان رقبا و حريفان قايلان آن کند (فکرش را بکنيد که يک شنوندهی مستقل به خاطر ناکامی در فهم سخنان معتزله، دقيقاً همان حرفهای اشاعره را تکرار کند). به هر حال، اگر مجال بيشتری برای اين بحث باشد، ادامهاش خواهم داد.
ادامهی «فهم بشری از قرآن يا قرآن بشری؟»