صفحه‌ی اصلی

بايگانی مطالب مربوط به: هذيان‌ها

November 28, 2009

ما بر فرازِ اين شبِ غمناک...

چندين ماه است میان آسمان و زمين نوسان می‌کنم. هر روز تلنگری. هر روز ضربه‌ای. هر روز حکایتی تازه است. برای راه رفتن، رفیقی لازم است. یا رفيق حاضر يا رفیق غايب. طریقِ بی‌رفیق، طریقی ملال‌آور است. با خودم گفتم اين شعری که سایه برای رفیق‌اش مرتضی کیوان گفته بود، به بهترین شکلی گویای حال و روزِ اين روزهای من است. دل و دماغی نيست که گره‌گشايی کنم از وضعِ فعلی. همين شعر را با خودم زمزمه می‌کنم. حتماً گشایشی خواهد شد جایی، وقتی، روزی. کسی چه می‌داند؟

ما از نژادِ آتش بودیم
همزادِ آفتاب بلند،‌ اما
با سرنوشتِ تیره‌ی خاکستر.

عمری ميان کوره‌ی بیداد سوختيم:
او چون شراره رفت
من با شکيبِ خاکستر ماندم.

کيوان ستاره شد
تا بر فرازِ اين شبِ غمناک
اميد روشنی را
با ما نگاه دارد.

کیوان ستاره شد
تا شب گرفتگان
راه سپیده را بشناسند.

کیوان ستاره شد
                  که بگويد
آتش
آنگاه آتش است
کز اندرون خويش بسوزد،
وین شامِ تیره را بفروزد.

من در تمامِ اين شب يلدا
دستِ اميدِ خسته‌ی خود را
در دست‌های روشن او می‌گذاشتم.
من در تمامِ اين شب یلدا
ایمانِ آفتابی خود را
از پرتوِ ستاره‌ی او گرم داشتم.

کیوان ستاره بود:
با نور زندگانی می‌کرد
با نور درگذشت.
او در ميانِ مردمک چشمِ ما نشست
تا اين ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاريم.

شعر را که تمام می‌کنم – هر بار که می‌خوانمش – آخرش بغض می‌کنم و بغض‌ام بی‌صدا می‌شکند. با خودم می‌گويم: چقدر تنهاييم!

September 29, 2009

تهی را چگونه پُر می‌توان کرد؟

اين پرسش، پرسش پی‌گیر هر کسی است که به احوال نفس‌اش پیوسته می‌پردازد. تمام سرگشتگی‌های آدمی با همين تهی بودن یا پر بودن است که ربط دارد. آدم به چه چيزی خودش را آویزان کند؟ کجا می‌شود پناه گرفت؟ زیر کدام سایبان می‌توان رفت در تيغ اين گرمای بی‌امان و نفس‌گیر؟

من در این سال‌ها به همه چیزی چنگ زده‌ام. استوارترها را آزموده‌ام و سست‌ترها را دیده‌ام. آری، «همه را بيازمودم ز تو خوشترم نیامد». همه چیزی چند روزی هست و باز نيست می‌شود. وفا البته می‌ماند. می‌شود مجال هرزه‌گردی به دل داد اما تلخ‌کامی‌های پياپی و شکست‌های بديهی را هم باید در تمام این قمارهايی که نتیجه‌شان پيشاپيش معلوم است پذیرفت. نمی‌شود قمار کرد – آن هم قماری که ميليون‌ها بار آزموده شده است – و انتظار پيروزی هم در آن داشت. ولی این تهی را چگونه می‌شود پر کرد؟

بخشی از پاسخ این سؤال در نوع پرورش آدمی است. مهم است چقدر به خودمان در بعضی سال‌ها سخت گرفته باشيم. مهم است چقدر خود را تربیت کرده باشیم. ورزش‌کاری که برای روز آزمون و روز نبرد تمرین نکرده باشد، تنها به معجزه ممکن است در ميدان پیروز شود. این حکايتِ تن است. قصه‌ی جان و انديشه هم دست کمی از این‌ها ندارد. چه بسا ظریف‌تر هم باشد. برای روز هماوردی با دشواری‌های عالم جان و سختی‌ها و تلخ‌کامی‌های هستی، البته تمرین لازم است. باید زخم‌ها خورد. مردِ میدان شدن در عرصه‌های جان و خرد هم آسان نیست. یک بخش‌اش تجربه است و بخش دیگرش تمرین. بخشی هم البته بخت است و عنایت. بعضی چیزها را تنها به عنایت می‌توان يافت. هيچ کوشش نمی‌تواند چیزی را که به کشش می‌دهند در دست آدمی بنهد.

حساس بودن، هوشمند بودن، نبوغ داشتن، فهم داشتن و ظرافت‌ها را سريع‌تر از ديگران دریافتن کافی نیست. بنیه هم لازم است. قوت هم می‌خواهد. همین چیزهاست که پهلوانان را از آدمیان عادی متمايز می‌کند. آدم لازم نيست پهلوانی کند هميشه یا پهلوان باشد. گاهی اوقات آدم‌های عادی، در بعضی لحظه‌ها کارهایی می‌کنند که تنها از پهلوانان ساخته است: آن‌ها پهلوانانی می‌شود زاييده‌ی لحظه. این‌ها البته کارِ عنایت است. همين گوشه‌ی چشم است که کارها می‌کند. شايد بخشی از این گوشه‌ی چشم را هم يک نوع رابطه‌ی خاص با صاحبِ آن چشم به آدمی بدهد. شاید. شايد هم نه. ولی می‌شود این فضا را ساخت و برای‌اش کوشش کرد.

شکی ندارم که ایمان بخش مهم و بزرگی از این فضای تهی را پر می‌کند. اما ایمان التزام می‌خواهد. تمرین می‌خواهد. ايمان ورزیدنی است. مثل عشق است. ایمان و عشق مثل نهال می‌مانند. بايد باغبانی‌شان کرد. باید خون دل پای‌شان خورد. نمی‌شود عشق و ایمان را رها کرد به امان خودشان و بعد انتظار داشت ميوه‌ی این‌ها را چید و محظوظ و متمتع شد. باید باغبانی کرد. شاید باغ‌ات آفت بخورد. شاید باغ‌ات قربانی توفان و زلزله و سيل شود. ولی باغبانی همه‌ی این‌ها را هم دارد. فرق باغبانی کردن و نکردن در همین چیزهاست. باغبان کار کرده است و رهگذر می‌خواهد مفت و بی‌کوشش چیزی حاصل کند. می‌شود باغبانی کرد و عاشقانه باغبانی کرد. پاک‌بازی یک جور باغبانی عاشقانه است. يک جور تیمارخواری نهالِ عشق است. پاک‌بازی در عشق، آخرش شهادت است. شهید عمری را باغبانی کرده است... حرف زياد است برای گفتن. حرف‌ها من هم همه نيمه‌تمام می‌مانند. دیگر نمی‌نويسم. باشد برای بعدتر... اگر توفیقِ بعدتری بود و آمد... ولی، ايمان و وفا مهم‌اند. آسان نيستند. مهم‌اند ولی.

August 25, 2009

آيا هر درشتی، درست هم هست؟

روزگار غلبه‌ی شبهه است؛ در این شکی نیست. روزگار دشوار و پرغباری است. روزگاری است که تصمیم درست گرفتن برای عمل و انتخابِ درستِ کلمه دشوار است. روزگاری که به آسانی می‌توان درشت گفت، اما آیا می‌توان درست هم گفت؟ در چنین روزگاری که مشهود است با وطن چه می‌کنند و با دین چه می‌کنند، وقتی نه ميان دشمنان بتوان چیزی گفت و نوشت و نه میان دوستان، چه بايد کرد؟

ماه‌ها و بل سال‌هاست به اين پرسش اندیشيده‌ام. گاهی پاسخ‌ام ساده بوده است و تلخ: «ما آزموده‌ایم در اين شهر بختِ خویش». گاهی فکر کرده‌ام که آن دیار و آن سرزمين برای چون منی با همين مجموعه‌ی اندیشه و عقيده‌ای که هستم – همین‌جور که هستم؛ نه آن‌جور که می‌خواهندم – جایی ندارد. امروز یکی سوار بر توسن قدرت است و فردا دیگری. آن‌که دیروز بود با آن‌که امروز هست و فردا خواهد آمد چه فرقی دارد؟ وقتی دایره‌ چندان تنگ شود که جایی برای نفس کشيدنِ چون منی نباشد، ناگزیر باید به خاطر آورد که: «أَلَمْ تَكُنْ أَرْضُ الّلهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فِيهَا». اين يک پاسخ است.

پاسخ دیگر البته اين است که می‌توان بر بندگان خدا شفقت ورزید. می‌توان درشتی‌ها و تنگ‌نظری‌هاشان را به نگاه حلم و ستاریت، درست ديد. می‌توان شکستگی کرد در برابر این هم درشتی و تلخی. می‌توان آرام بود. می‌توان دل به سودای آن نگارین هزار آوا سپرد هر چند روزی دشمنان‌ زخم به گرده‌اش می‌نشانند و روزی دیگر دوستان از سر جوانی و تندی عرصه را بر هر که جز خود تنگ می‌کنند. اما می‌شود. می‌شود با دلِ شکسته ‌هم به مامِ ميهن مهر ورزید. اما بعضی رشته‌ها بریده می‌شوند و چه آسان.

هميشه با خودم می‌گفتم که بايد ترکِ داوری کرد. نه می‌توان برای کسی حکم دوزخی بودن نوشت و نه می‌توان به کسی جواز بهشتی بودن داد. رسول خدا چنين نمی‌کرد، ما هم چنین نمی‌کنيم. وسوسه‌ی آسانی است که عده‌ای را اهورايی ببينیم و عده‌ای را اهریمنی. اما هیچ معلوم نيست چه اندازه منطبق با تقوا و ايمان است اين تقسيم‌بندی‌ها. اما ما خود آيا ترکِ داوری می‌کنيم؟ می‌شود آسان‌گیرانه به بهانه‌ی تندخویی یا کج‌خلقی نورسیدگان، دست از دامان محبوب کشید. می‌شود رمید. می‌شود مأيوس شد. اما مردی همان است که ملامت ببينی و سر نتابی از آن عهدِ استوار؛ ولو در جمال محبوب‌ات هم طعنه‌ها بزنند. اما می‌شود تشويش داشت.

دو سه روز پیش، با یار دلنوازی می‌گفتم که مدتی است به این نتیجه رسيده‌ام که حتی برای جباران و ظالمان هم دیگر آرزوی عمر با ذلت نمی‌کنم. آن‌ها هم باشند. زنده باشند. عمر طولانی و با عزت داشته باشند، اما خوب باشند و ترک ظلم کنند. چرا بدخواهی؟ چرا آرزوی تیره و پلید؟ می‌توان در حق ظالم هم دعا کرد: می‌توان دعا کرد که ترکِ ظلم کند، عمرش دراز شود، سلامت و صحت داشته باشد و عزت. ظالم را هم این‌گونه می‌توان دعا کرد. هميشه لازم نیست ظالم را نفرین کنيم.

ایمان به سخن و زبان (و انشاهای پرسوز و گداز) آسان است. ایمان به عمل که می‌رسد دشوار می‌شود. احسب الناس ان يترکوا أن یقولوا آمنا و هم لا یفتنون. خوب این هم یک نوع فتنه است. که نيشی در هر آن‌چه هستی بزنند و باز تاب بیاوری. که رنجی و دردی بر جان‌ات بیايد و باز زبان به درشتی نگردانی. ايمان یعنی همين‌که نامرادی ببینی و دل‌شکستگی‌ بکشی، اما دست از این رشته‌ی عقیدت نکشی. پس بگذار که يک امشب را، با حضرتِ دوست باشیم «به رغمِ مدعیانی که منع عشق کنند»:

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس به بوی خوش‌اش مشک‌بار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاکِ ره آن نگار خواهم کرد
به یادِ چشمِ تو خود را خراب خواهم ساخت
بنای عهد قديم استوار خواهم کرد

April 6, 2009

حالِ بهشت رضا

آن سال‌ها و اين سال‌ها، وقتی که خويشاوندی، دوستی، عزيزی يا آشنای نزدیکی می‌مُرد – یا می‌میرد – چند روزی اين حالِ ماتم و مصيبت، آشوب به دل‌ام می‌اندازد و باز همان چرخه‌ی هميشگی تکرار می‌شود. وقتی اين آشوب می‌آيد – مثل حالا – يکی از چيزهايی که آرزو می‌کنم این است که کاش الآن اگر وقت مرگ‌ام می‌رسید، می‌بردندم مشهد در بهشت رضا دفن‌ام می‌کردند. بعد فکر می‌کنم با وجود اين هم نفرتی که از خاکِ مشهد دارم که برای من همیشه نماد و نمونه‌ی غم و اندوه و از دست دادن بوده است، باز انگار می‌خواهم آن‌جا با خاک در آمیزم! شايد اقتضای اين حال است که اين جور فکر می‌کنم و اگر وقتِ سرخوشی از  راه برسد، هوس کنم جای دیگری خاک‌ام کنند. نمی‌دانم. اما يک چيز هست و آن اين‌که آن خاک، خاکِ غم است. در اين هيچ شکی ندارم. مشهد برای من شهر غم است. هيچ نشانی از طرب در آن نيست و نديده‌ام. اگر مادرم – که عمرش دراز باد – در مشهد نمی‌زیست، هرگز دوست نداشتم دوباره پا به آن شهر بگذارم. يکی از عادت‌های من در اين سال‌های آخر این بود که مرتب، بدون آن‌که کسی – به جز شايد دوستان بسيار نزديک‌ام – با خبر شود، هر وقت می‌رفتم مشهد، اول از فرودگاه می‌رفتم بهشت رضا. می‌رفتم سراغِ اموات‌ام! شاید هم می‌رفتم سراغ خودم. نه، درست‌ترش اين است که می‌رفتم سراغ خودم. می‌رفتم خودم را پیدا کنم. حال‌ام، دل‌شوره‌ی بهشت رضا و ظهر تشييع جنازه و دفنِ مردگان را دارد! حالِ زياد خوشی نيست. ولی حالِ من است و مالِ من. از همه‌ی داشته‌های دنيا و دولت‌های دنیاداران، اين يک حال، مالِ من است و هيچ کس نمی‌تواند به خاطرش به من ناز بفروشد. «بگذاشتی‌ام، غمِ تو نگذاشت مرا / حقا که غم‌ات از تو وفادارتر است».

April 5, 2009

اميد

پرده‌ی اول:
مقيم حلقه‌ی ذکر است دل بدان اميد
که حلقه‌ای ز سر زلف يار بگشايد
يعنی اين همه زهد و پارسايی برای همان لحظه‌ای بود که که آخرش اين «ديده‌ی معشوقه‌باز»، «همه محصولِ زهد و علم» را، در کار همین «حلقه گشودن» کند. مفتون «راز»ها شدن، کارِ عاشقان است. فيلسوفان می‌روند پیِ گره‌گشايی. رمزِ گشايی از کارِ عشق، کار ما نیست: «مفتی عقل در اين مسأله لا یعقل بود». اما می‌شود اميد بست که برای جهيدن به آن سوی پرده‌ی راز، با تمسک به اين رشته‌ی تسبيح - که روزی در «ساعد ساقی سيمين‌ساق» گسسته باد – بتوان صاحبِ سرّی شد!

پرده‌ی دوم:
گفتم: «گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام»
گفتا: «منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند»
بعد از عمری، با آن همه اميد دور و دراز - «بسته‌ام در خمِ گیسوی تو اميد دراز» - تازه می‌فهمی که اين‌ها همه بازی بوده است و ترفند. یعنی آن گره، اساساً گشودنی نبوده است و اين همه تلاش و تقلا نقش بر آب بوده. خودش فرموده که «قرار است» این طره، طراری کند! يعنی که گره گشودنی در کار نیست. سپاسگزاریم که خام شديد و بازی را رها نکردید!

پرده‌ی سوم:
گر چه می‌گفت که زارت بکشم، می‌ديدم
که نهان‌اش نظری با منِ دلسوخته بود

يک چیز هست اما. در میان اين همه ناکامی، همین که بدانی یکی آن سوی پرده، اين همه بازی را «به قصدِ جانِ منِ زارِ ناتوان» بر پا کرده است، اندک مايه آرامشی می‌ماند. اين رشته، چه‌ها که نمی‌کند! مستدام باد اين رشته که رشته‌ی حياتِ ماست!

March 14, 2009

از گوشه‌ای برون آ، ای کوکبِ‌ هدايت!

هیچ اتفاقی نيفتاده است. همه چيز عادی است. همه چيز آرام است. هر چه هست تقصير اين سيد  خوابگرد است که ما را پاک به هم می‌ريزد! امروز از صبح دارم فکر می‌کنم که چطور می‌شود آدم دست‌اش برای خودش رو شود؟ يعنی به عبارتی چطور می‌شود آدم به خودش بگويد با همه پلاس با ما هم پلاس؟ چطور می‌شود آدم به خودش پوزخند بزند و بگويد خام‌ات نمی‌شوم؟

آدم مگر در طول روز چقدر بايد ضعف و ناتوانی خودش را به ياد خودش بياورد؟ وقتی همه چيز به مويی بند است، واقعاً از ما چه کاری ساخته است؟ اين‌ها را که می‌نويسم همین‌جور مثل موج می‌برند و می‌آورندم. واقعاً چه می‌شود کرد وقتی که «حُسنِ عاقبت نه به رندی و زاهدی است»؟ يعنی اگر رندی کنی و بگويی همه چيز حواله به رحمتِ او يا رها کنی خود را به عنايت، باز هم معلوم نيست چه می‌شود. زاهدی هم که تکليف‌اش روشن است؛ از همان قدم اول محاسبه است و بده-بستان! ميانِ اين خيلِ بازنده‌ی خوش‌خيال که وهم برشان داشته عاقبت به خير هستند (يا می‌شوند)، آدم چه می‌تواند بکند يا بگويد؟

افتاده‌ايم ميانه‌ی راهی که قدم به قدم حرامی و راهزن دارد. اين‌ها اصلاً بماند؛ افتاده‌ايم ميانه‌ی غوغايی که در آن از همه سو تير فتنه می‌بارد؛ «فتنه» به دقيق‌ترين و عام‌ترين وجه‌اش! آن وقت تو بی سلاحی و تهی‌دست. شايد تنها سلاحی که مانده دعاست (حالا کو تا ايمان؟). با خود می‌گويم که:
 از هر کرانه تير دعا کرده‌ام روان
باشد کزان ميانه، يکی کارگر شود
کارگر شود که چه؟ که رها شوی! که خلاص شوی از اين بيابان! که بياسايی و چشم بربندی! ولی مگر می‌شود، لامصب! اما ما که همه چيزمان به همين مو بند است، دستاويز ديگری نداريم جز همین «تير دعا» يعنی تنها اسلحه‌ی مطئمنی که باقی مانده است و هيچ اگر نباشد، نمِ اشکی به آدم می‌دهد. می‌خوانم با خودم که:

در رهِ نفس کزو سينه‌ی ما بتکده شد
تير آهی بگشاييم و غزايی بکنيم

و بله، بتکده‌ای داريم رنگارنگ و از همه سو اصنام به ستيز توحيد رفته‌اند! باز هم قصه، قصه‌ی نبرد است و جهاد! باز هم بايد تيری انداخت؛ تيرِ آهی افکند و شمشير دعايی برکشيد. ولی اين‌ها که همه‌اش شد جنگ و خشم و خون! اين سوتر، دلی افتاده است پاره‌پاره: «هر پاره از دلِ من و از غصه، قصه‌ای». می‌گويم که:

ما شبی دست بر آريم و دعايی بکنيم
غم هجرانِ تو را چاره ز جايی بکنيم
دلِ بيمار شد از دست رفيقان مددی
تا طبيب‌اش به سر آريم و دوايی بکنيم!

تاريک‌جايی است. کوکبِ هدایتی بايد. نفس گرمی بايد. شوری بايد و سودايی. آتشِ افروخته‌ای می‌خواهد؛ از همان‌ها که می‌گويند:
از آن به دير مغان‌ام عزيز می‌دارند
که آتشی که نميرد هميشه در دلِ ماست!

حالا... ما را باش! شعر می‌‌خوانيم. چيز می‌نويسيم. هذيان می‌گوييم و از پيش چشم‌مان تير فتنه مقابل رو می‌آيد. پيشانی‌ات هدف شده است و تو لبخند می‌زنی. الآن مغزت شکافته می‌شود و تو چهره‌ات گشاده است. موسيقی گوش می‌دهی و تبسم بر لب داری. سر تکان می‌دهی و می‌خوانی:
بيا ای ساقی! ز هجرت گله دارم!...

فتنه بر می‌خيزد و می‌نشيند. فتنه در هوا جاری است. در رگ‌هات مثل خون می‌دود. «و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» برای‌ات می‌‌خوانند و تو اين فتنه را می‌چشی و زندگی می‌کنی. و همين فتنه است که نمی‌دانی عاقبت چی‌ست؟ بلای جان است يا مايه‌ی دو جهان؟! يک چیز هست که آدم را آرام می‌کند: فکر وفا و خيال آن عهد و پيمان؛ سودای همین تقربی که گاه و بی‌گاه دست می‌دهد. همين که بتوانی بعد هر چند وقتی زمزمه کنی که:
ای خدا اين وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
نيست در عالم ز هجران تلخ‌تر
هر چه خواهی کن و ليکن آن مکن
شمع و جمع خويش را بر هم مزن
قصد اين مستان و اين بستان مکن
بر درختی کآشيان مرغِ تست
شاخ مشکن! مرغ را پران مکن!

و ما همچنان غوطه‌ور در زمان می‌رويم جلو. وضع همان است. آرام است همه چيز. آرامش عجيبی که انگار نه انگار در عين بلا معلقی میانه‌ی سنگ‌باران فتنه! حال ما خوب است. حال من خوب است. فتنه در جريان است. روزگار هم‌زيستی ما و فتنه است. تيغ اما هنوز هست؛ خوب هم هست: «سر تا به قدم تيغِ دعاييم و تو غافل...».

پ. ن. نامفهوم بود؟ بی‌ربط بود؟ عجيب و غريب بود؟ معلوم است!‌ خودم هم نمی‌دانم دقيقاً چی‌ست. اين قدر می‌دانم که وصفِ يک حال است که تا گرفتارش نشده باشی، در نمی‌يابی! بايد خورده باشی. سيلی خورده باشی بدجور. سنگين. چنان که وقتی روی صورت‌ات فرود می‌آيد مغزت زنگ بزند. سيلی‌نخورده‌ها چه می‌دانند حالِ آن‌ها را که سيلی‌خورشان مَلَس است؟

February 27, 2009

تاسيان...

چند ساعتی است که ذهن‌ام درگیر ابياتی از حافظ است: دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود... با خودم فکر می‌کردم که اين غزل چه جهانی است از معنا. می‌خواستم بنشينم و بنويسم از «رخساره‌ی برافروخته» و از دلِ سوخته‌ی غمزده‌گان و از «مشعل چهره» و هزار نقش تازه و معنای ظريفی که به خيال‌ام می‌آمد. حرف‌ها در دهان‌ام ماسيد و خيال‌ها در يالِ شب گم شد. ناگهان از غزل حافظ پرتاب شدم به شعری از سايه که مدت‌هاست گوشه‌ای گذاشته‌ام‌ برای روزِ مبادا، برای وقتِ هجوم شب. يادِ پدرم افتادم و همه‌ی دلتنگی‌ها و بيکرانگی‌ تنهايی‌ها... فرصت کم است. خيلی کم‌تر از آن‌که به خيال‌مان بگذرد حتی. يک بار ديگر نوشته‌ام – بارها البته – که چقدر با يادِ مرگ زنده‌ام!‍ کمتر روزی است که اين واژه‌ی سه‌حرفی، رنگی به زندگی‌ام نزند. و يادِ مرگ با يادِ پدرم همراه است. هميشه يک چيز آخرش برای‌ام می‌ماند: فرصت شمار صحبت... و البته تنها کاری که می‌شود آخرش کرد: گذشت، بخشش و صاف کردن آيينه‌ی سينه.

سينه‌ی صافی گرفتم پيش چشمِ روزگار
تا در اين آيينه هر کس خود چه پندارد مرا!

هان، از آن شعر سايه می‌گفتم. بياييد اول دو تصنيف بشنويد. با صدای شجريان و آهنگ مشکاتيان. دو تصنيف ارکستری. «جان عشاق» و «گنبد مينا». یکی در اصفهان و يکی در دشتی. اولی روی همان غزلی است که امشب مشغول‌ام کرده بود و بعدی روی غزلی که آتش‌ام می‌زند. «از دلِ تنگِ‌ گنه‌کار...». اين دو را که گوش داديد، شعر سايه را بخوانيد. احوالِ کودکی من است. طفوليتی که با من آمده است و هنوز کودک مانده است. شايد اين کودکی تا دمِ مرگ با من ماند. اين کودکی حکمتی دارد برای من... قصه‌اش بماند برای بعد.


خانه دل‌تنگِ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشيد
زود بر خواهد گشت
ابری آهسته به چشم‌ام لغزيد
و سپس خوابم برد

که گمان داشت که هست اين همه درد
در کمينِ دلِ آن کودکِ خرد؟
آری آن روز چو می‌رفت کسی
داشتم آمدن‌اش را باور
من نمی‌دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی ديگر؟
آه ای واژه‌ی شوم
خو نکرده است دل‌ام با تو هنوز
من پس از اين همه سال
چشم دارم در راه
که بيايند عزيزان‌ام آه

December 20, 2008

تو که از من می‌گريزی...

اين حال خراب را افتان و خيزان به سوی‌ات می‌بردم: افسانه‌خوان و قصه‌گو... ساعتکی پيش‌تر با خود می‌گفتم که: «خوشا با خود نشستن نرم‌نرمک اشکی افشاندن / خوشا پيمانه‌ای دور از حريفانِ گرانجانی». و این نعمتِ اشکی افشاندن، چه طرفه نعمتی است خاصه که با تو باشد و با يادِ تو. گفته‌ام قبلاً اين را، نه؟ که «اين همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت...» و اين همه شعر و خيال‌خانه‌ی نگارينی که آدميان آفريده‌اند – از جمله همين مولوی خودمان – بی معشوقی و محبوبی هيچ است. تا دلی در گروِ مهری نداشته باشی و به محبتی پروريده نباشی، همه همان افسانه است و خیال. مگر مهم است دلیل بياوری برای عشق؟ برای عشق که دليل نمی‌آورند! «به رغمِ مدعيانی که منع عشق کنند...» اما من و تو که می‌دانيم برای عقل و عقلانی دليل می‌آورند. نشسته‌ايد در غرقاب فنا، همه چيز دارد می‌سوزد و دود می‌شود، تو برای من از «دليل» می‌گويی؟ من وقت ندارم اين‌جا که «تا سحرگاهان که می‌داند که بودِ من شود نابود» (آری همين سحرگاهان هستی که لحظه به لحظه سر می‌زند)، تا بنشينم و برای رقیب و مدعی دليل بياورم که «چرا دل به تو دادم»، به تو، «تو که بی مهر و وفايی»! می‌بينی؟ با همين سنگدلی می‌توان با تو گفتن که تو بی‌ مهر و وفايی؟ با اميری که «ابروی او گره نشد گر چه که ديد صد خطا». با همه نمی‌شود. به همه نمی‌توان از خودشان شکايت کرد. با تو می‌شود. می‌شود با تو زمزمه کرد. می‌شود در گوش‌ات به تضرع و خيفه نجوا کرد که: «من‌ام و شمعِ دلِ سوخته،‌ يارب مددی / که دگر باره شب آشفته شد و باد گرفت». باد می‌آيد. سوز می‌آید. سرد است. «خورشيد من کجايی؟ سرد است خانه‌ی من!»

خراب‌خانه را و خانه‌ی خرابان هذيان‌گو را آورده‌ام – آوردم – که به دستان تو بسپارم؛ با تمام آلودگی‌های‌اش، با تمام لغزش‌های پياپی‌اش و تمام خويشتن‌دوستی‌های‌اش و کاهلی‌های‌اش. آوردم و ماندم... ماندم که در آيی و بگويم: «قصدِ اين ويرانه کردی عاقبت»! يعنی می‌رسد روزی که اشک حسرت بتوان از ديدگان سترد و گفت که تو،  تو قصدِ اين ويرانه کردی؟ تو که از من می‌گریزی و در خواب و بيداری، سايه‌وار در پی‌ات می‌آيم و صبح و شام راه‌ات را می‌پويم. تو که نام‌ات شکل بغض می‌شود و آه. تو که سينه می‌سوزانی و حسرت می‌نشانی در نگاه و زبان. تو که... تو که حتی نمی‌شود از تو نوشت! تو که هزار ديده‌ی دريده به تير طعنه منتظر نشسته‌اند تا نام‌ات را بر زبان جاری کنم! آری، «لب‌ات شکّر به مستان داد و چشم‌ات می به می‌خواران / من‌ام کز غايتِ حرمان نه با آن‌ام نه با اين‌ام» و مگر چی‌ست آرزوی اين سوخته؟ چه آرزويی است اين که مرا مثل جنگلی آتش‌گرفته خاک و خاکستر می‌کند؟

می‌دانی؟ می‌دانم که می‌دانی. که نمی‌خواهم اين وعده چندان به درازا بکشد که آن لحظه‌ی روبرو، نه در اين‌جا که در جهانی موعود باشد و همه‌ی هستی ما و قصه‌ی من و تو «وعده» باشد و «موعود» و بگويی که انه لا يخلف الميعاد. من به ميعاد تو چه کار دارم؟ من اکنون‌ات را می‌خواهم. همين حال را. فردا مرا چه خاصيت؟ اکنون است که اين زخم، خون‌چکان است! چه می‌نویسم؟ کجا؟ برای که؟ بگذار همگان بخوانند! بگذار همگان در گمان‌ خويش وسواس‌شان را پر و بال دهند! تو که هنگام نوشتن اين‌ها می‌‌خوانی‌شان: «که هم ناديده می‌بينی و هم ننوشته می‌خوانی»! ما را مترسان از آن تيغ! «خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است...»

December 18, 2008

جهان و کارِ جهان جمله هيچ بر هيچ است...

وقتی می‌خوانی که: «چون به آخر فرد خواهی ماندن / خو نبايد کرد با فرزند و زن»، پيامی که می‌گيری دايره‌اش حقيقتاً وسيع‌تر از فرزند و زن، خانواده و خويشاوند است. اين اشاره‌ها ناظر به اين نکته است که روزی می‌رسد، و آن روز دير نيست، که در لحد خواهی خفت. مرگ مهابتی ناگزير دارد که در قطعيت‌اش هيچ ترديدی نيست (مگر اين‌که بگويی اين مرگ جسم هم خیال است و گرنه تنِ کسی هرگز نمی‌ميرد!). هيچ نظام فلسفی يا الهی، اين نکته‌ی هستی‌شناسانه را (که بسا پيامدهای معرفت‌شناسانه هم دارد) نمی‌تواند ناديده بگيرد. پس، وجودِ آدمی را نمی‌توان قلب ماهيت کرد. وجود او گره خورده است به تنهايی به مفهوم وسيع فلسفی يا معرفتی‌اش. تنها می‌آيی و تنها می‌روی. اگر در زندگی تنها نيستی يا فکر می‌کنی که تنها نيستی، اين با ديگران بودن هم (اگر واقعی باشد و تَوَهّم نباشد)، مثل برق و باد می‌گذرد. حکايت‌اش می‌شود:

جهان و کارِ جهان جمله هيچ بر هيچ است
هزار بار من اين نکته کرده‌ام تحقيق!

اما اين نکات هستی‌شناسانه، که هم هستی و وجودِ شخصی و فردی ما را به ما می‌شناسانند و هم جهان را برای ما معنا می‌کنند، هيچ پيامد عملی ندارند؟ هیچ کدام از اين‌ها زمينه‌ساز تعطيل مسئوليت و ترک عمل نمی‌شوند؟ خوب وقتی قرار است بگذاری و بروی و با هيچ کس خو نکنی و يقين کنی (یقين یعنی چه؟) که: «کف درياست صور‌ت‌های عالم»، ديگر این «ده روزه مهرِ گردون، افسانه است و افسون». می‌ماند فقط «نيکی به جای ياران»! چرا نيکی؟ چون به ايمانی و اميدی متصل است. آيا نيکی کردنِ ما (به معنای وسيع و اعم نيکی) به اين داعيه نيست که نيکی ببینيم؟ همان نيکی کردن ما هم از سر خودخواهی نيست؟ نيکی نمی‌کنيم برای بقا؟ اين‌ها همه مسأله است. همه پرسش است. ذهن و زبان آدمی را هم شکل می‌دهد. زندگی آدمی را رنگ می‌زند. مرگ-محور شدن، کار ساده‌ای نيست. مرگ-انديش شدن، جهت زيستن آدمی را تغيير می‌دهد. مرگ-انديش اگر شدی، دیگر خيلی کارها را نمی‌کنی (و خيلی کارها را هم می‌کنی). مرگ-انديش اگر شدی، خيلی حرف‌ها را نمی‌زنی و خيلی خيال‌ها از خاطرت هم نمی‌گذرند و اگر هم بگذرند مهارشان می‌کنی. اما، امان از قضای بد. تو کجايی «ای پس از سوء القضا حُسن القضا»؟ کجايی که تلخی پيوسته و مدام لحظات حيات را با تو شيرین می‌توان کرد؟

هر چه هست، اين نکات هستی‌شناسانه، اسباب اسقاط تکليف نمی‌شود. برای من نمی‌شود،‌ شايد برای ديگری شد. زندگی کوتاه‌تر از آن است که گمان می‌بريم. سرعتِ عبور لحظات و دقايق را به نحو تراژيکی دارم حس می‌کنم. انگار سوار اتوبوسی باشی و همه‌ی درخت‌ها و جاده‌ها، کوه‌ها و جنگل‌ها از کنارت به سرعت عبور کنند و دور شوند (يا اين تويی که داری عبور می‌کنی و دور می‌شوی؟)، همه‌ی هستی به سرعت دارد می‌گذرد. چند روزی است، چندين روز است، که فکر می‌کنم لذت بردن يعنی چه؟ آدمی از چه شاد می‌شود؟ مردم، بيرونی‌ها، و هر کسی جز خودت، چطور می‌توانند بفهمند که تو لذت می‌بری يا نه؟ درد داری يا نه؟ تو ناکامی کشيده‌ای و می‌کشی يا نه؟ تو تلخی ديده‌ای يا نه؟ آسان نيست. فهميدن‌اش آسان نیست. هر کسی تلخی خودش را با تلخی تو قياس می‌کند. اگر تو تلخی او را نداشته باشی، لاجرم شيرين‌کامی! اگر تو هم تلخی او را داشته باشی، ناگزير مصيبت‌ديده‌ای و تلخی! منطق عمومی ظاهراً این است. بگذريم. قصه، همان قصه‌ی تنهايی است با ابعاد عظيم‌اش. حافظ را مرور می‌کنم در ذهن‌ام:

بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگريز!

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنيا غم مخور
گفتم‌ات چون دُر حديثی گر توانی داشت گوش

با دلِ خونين لبِ خندان بياور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آيی چو چنگ اندر خروش

همين‌جور می‌خوانم:
وقت را غنميت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حيات ای جان، يک دم است، تا دانی!

اين دو روزه را که اين‌جا ميهمانی و هستی، چطور می‌گذرانی؟ به نرمی يا درشتی؟ به آزار ديدن و آزار دادن یا با راحت رساندن و سعه‌ی صدر؟ «رنجِ خود و راحتِ ياران طلب / سايه‌ی خورشيد سواران طلب»؟ مگر همه مسيح می‌شوند؟ ساده است فکر کنيم، گمان کنيم و به خودمان تلقين کنیم که ما رنج می‌کشيم و ديگران راحت. همه رنج می‌کشند. خيال‌بافی است (يا خوش‌خيالی) اگر فکر کنيم ديگران راحت‌تر از ما هستند. همين نکته خود تسکينی هست برای بيکرانگی رنج و تنهایی ما. قصه همين چند بيت سايه‌ی نازنين است:
آن‌که مست و آمد و دستی به دلِ ما زد و رفت
در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهايی ما را به رخ ما بکشد
تنه‌ای بر در اين خانه‌ی تنها زد و رفت

آخرِ قصه‌ی همه چيز و همه کس، همين «رفتن» است. دير يا زود می‌رسد؛ از اين محله به آن محله؛ از اين شهر به آن شهر؛ از اين کشور به آن کشور؛ و از دار فنا به ديار بقا (يا شايد هم از روی خاک به زير خاک!). مهم اين است که بتوانی ميان اين همه تلخی شيرين بمانی. سخت است. کار هر کسی نيست.

December 13, 2008

غلام نرگسِ مستِ تو تاج‌داران‌اند...

چه حسنِ تصادفی! بانو اگر کلماتی از اين غزل را از جايی نخوانده بود، يادِ اين غزل نمی‌افتادم. اين غزلِ حالِ امروزِ ما و توست. عمرِ جسم‌ات افزون باد که عمرِ جان و خردمان را دو چندان کرده‌ای و رونق بازار دل و روحِ مايی. هر آن‌چه بايد به تو گفتن در همين غزل هست - و پريشانی حالِ ما با تو که پريشانی خوشی است! «يک لحظه سايه از سرِ ما دورتر مگير / دانسته‌ای که سايه‌ی عنقا مبارک است»

غلام نرگس مست تو تاجداران‌اند
 خراب باده لعل تو هوشیاران‌اند

 تو را صبا و مرا آب دیده شد غماز
و گر نه عاشق و معشوق رازداران‌اند

 ز زیر زلف دوتا چون گذر کنی بنگر
که از یمین و یسارت چه سوگواران‌اند

گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببین
که از تطاول زلفت چه بیقراران‌اند

نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو
که مستحق کرامت گناهکاران‌اند

نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس
که عندلیب تو از هر طرف هزاران‌اند

تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
پیاده میروم و همرهان سواران‌اند

بیا به میکده و چهره ارغوانی کن
مرو به صومعه کان جا سیاه کاران‌اند

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
که بستگان کمند تو رستگاران‌اند

(غزل آواز از حافظ؛ آواز محمدرضا شجريان؛ نی محمد موسوی)

November 26, 2008

هنوز...

هنوز اين‌جا چراغی می‌سوزد. هنوز سينه‌ای داغ است و زخمی. هنوز ياد و خاطره‌ی آن روز و آن همه جفا و نامهربانی بر جاست. ما هم انگار با دردهای‌مان زنده‌ايم. با همين زخم‌هاست که می‌سازيم و می‌نوازيم! هر چه هست، اين همه «ناز و باز و تندی دربان» ما را از سر کوی تو نرمانده است. هنوز پا برجاييم. «آن دفع گفتن‌ات که: برو شه به خانه نیست...». می‌دانی که چه حسرت‌هایی را بيدار می‌کنند اين‌ها که چنین با ما جفا می‌کنند؟ که: «باغبان چه گويم به ما چها کرد / دستِ ما ز دامانِ گل جدا کرد...». سخت است. می‌دانی و می‌دانم. سخت‌تر اين‌که همه‌ی اين‌ها چين در پيشانی و گره در ابروی‌ات نيندازد. سخت‌تر اين‌که اين بی‌قدری‌ها، مسبب کینه نشود. آسان نيست چون آن عارف شدن که می‌گفت روز قيامت بر سر راه دوزخ می‌ايستد و به جای ديگران به دوزخ می‌رود تا کسی را رنجی نرسد! ما را هنوز غم هست. غمی بزرگ. هنوز هم منتظريم که بشود روزی بگوييم که:

بار غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود
عيسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت!

ما هنوز ايستاده‌ايم. هنوز آتش‌مان گرم است. هنوز به خاکستر ننشسته‌ايم. هنوز بر باد نرفته‌ايم. هنوز با توايم. با ما باش. بيشتر با ما باش!

چه خون که می‌رود اين‌جا ز پای خسته هنوز
مگو که مردِ رهی نيست، هست، ای ساقی!

November 22, 2008

رسمِ عاشق‌کشی و شيوه‌ی شهرآشوبی

ساده است کسی را که خلاصه‌ی دل و جان است، تشريح کنی، بشکافی و اعماق روان‌اش را زير ذره‌بين بکشی. ساده است اگر آتش عشق‌ات به سر نمی‌رفته باشد. سخت است دليل‌ تراشيدن و علت جستن برای فهم يکايک رفتارها، گفتارها و پندارهای معشوق، وقتی که دلبرده باشی و مرده‌ی دوست. مشقت‌بارترين کار آن است که اين سختی و آن دشواری را بتوانی با هم جمع کنی و حياتی دوگانه پيدا کنی.

می‌دانی؟ می‌شود درباره‌ی تو حرف‌هايی زد، چيزهايی گفت که مو بر اندام هر مؤمن و کافری راست کند. می‌توان پرده‌ها برداشت و شگفتی آفريد. اما می‌شود زبان در کام کشيد و هیچ نگفت. می‌شود چيزهايی نوشت که اهل اشارت بفهمند و بشارت‌ها در آن ببينند، اما عوام بخوانند و گمان کنند که چه نيکو خوانده‌اند و چه آرامشی يافته‌اند! اما حکايت اين است که تا کسی جان‌اش نسوخته باشد و سودازده‌ی هوای تو نشده باشد – يا سودازده‌ی تو نپرورانده باشندش – اين آشوب را نمی‌تواند فهميد. آخر آن قدر تو را با دل و جان پرورده‌ام که بيرون از تو و بيرون از خود ايستادن به تماشای تو، کار محالی است.

روزهايی می‌شود که غفلتی از راه می‌رسد. بی‌خيالی و آسودگی خاطری می‌آيد و آن داغ کمی سرد می‌شود. کشيدن اين بار کمی آسان‌تر می‌شود. اما امان از وقتی که برگردی و باشی و همراه‌ام بيايی. همگنان اگر نفهمند ما را با تو چه می‌شود و چه می‌رود، باکی نيست. اه اه اه... نمی‌شود. به صد زبان زور می‌زنم که ننويسم. بپوشم. پنهان کنم. پرده‌ای از کلمات بکشم روی اين دردها. خاموش باشم و فغانی بر نياورم. نمی‌شود. چند بار در همین يک سال گذشته، بُن گلوی‌ام را چسبيده‌ای و کشان‌کشان تا کجاها که نبرده‌ای مرا؟ چند بار؟ چرا؟ چقدر؟ تا کی؟ تا کجا؟ نيستی. پنهانی. پنهانی چون پری و به دنبال خود می‌کشانی‌ام.

و تمام حالِ‌ ما، سال‌هاست، سال‌های درازی است که با تو همين است که:
گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌ديدم
که نهان‌اش نظری با من دلسوخته بود!

آری، روزی مرا به زاری خواهی کشت! شکی نيست. ترديد نبايد کرد. ولی همين «نظر نهان» است که مرا تشنه‌ به خونِ خويشتن کرده. باش. بگرد تا بگرديم:

دل بسی خون به کف آورد ولی ديده بريخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

عجب شب و روز هول‌ناکی خواهد بود اگر بخواهم بگويم که: «يارب مباد کس را مخدوم بی عنايت» که اين‌جا «سرها بريده بينی بی‌جرم و بی‌جنايت»! می‌دانی که ما به همين «اميد» دلخوش‌ايم و دل از کرم‌ات بر نمی‌داريم! همين ايمان به کرم‌ات اگر نبود، هولِ روز استغنا و بی‌نيازی‌ات از هم‌اکنون جان‌فرسا بود! می‌بينی چقدر پررو هستيم؟ تو بگو احمق. تو بگو خوش‌خيال. تو بگو خيال‌باف. ولی بگذار با همين خيالِ تو خوش باشيم. با همين خيال لطيف:
زهی لطفِ خيالِ تو که چون در پاش افتادم
قدم‌های خيال‌ات را به آسيبِ دو لب خستم!

November 16, 2008

اين ۲۳ سال

امروز يکشنبه ۲۶ آبان ۸۷ است و درست ۲۳ سال از روز وفاتِ پدرم می‌گذرد. ۲۳ سال خودش يک نسل است و من به اندازه‌ی يک نسل و شايد بيشتر از آن از پدرم عبور کرده‌ام. هنوز باورم نمی‌شود این فاصله را. فاصله‌ای را که نيست. و اویی را که اصلاً يقين ندارم که نباشد! هر چه هست، خودم هنگام تدفين‌اش نبودم. به چشم‌ام در خاک رفتن‌اش را هرگز نديدم. شايد از خشم بود. شايد از لجاجت. هر چه بود، مرا در خانه و در همان اتاقی که از دنیا رفت محبوس کرد. او هنوز با من است و من هنوز با اويم. فاصله‌ای میان ما نیست. روزها سرد است. بر گیسوان‌ام غبار گذشت زمان آرام آرام می‌نشيند. امروز ظهر با خودم فکر می‌کردم که چقدر قدم به قدم به عزيمت از جهان نزديک می‌شوم و هنوز يک جايی این جهان برای‌ام اعتبار دارد؛ پووووف! امان از اين اعتبار مجازی!
همچون حباب ديده به روی قدح گشا
وين خانه را قياسِ اساس از حباب کن!
کاش او هم بود. کاش بود و اين روزها را می‌ديد که غرق در کتاب‌ام و چندان شاخه‌های دانش در ذهن‌ام پيچيده است که پيدا کردن راه‌ام در آن‌ها دشوار است. کاش بود. این عشق به کتاب را از او دارم که کتاب‌های بازمانده‌اش از همان طفوليت‌ام زندگی‌ام را دگرگون کرد. من با بعضی از آن کتاب‌ها نفس کشيده‌ام و هنوز هم دارم زندگی می‌کنم. کتاب‌هايی که آن سال‌ها حاصل سير و سلوک شخصی‌اش و شايد نردبانی برای خودشناسی‌اش بوده. بگذريم. غرض يادی بود و نشانه‌ای برای خودم. نشانه‌ای که فرق چندانی نیست ميان من و او، وقتی که از آن بالا نگاه می‌کنيم. دل‌ام تنگ است...

October 16, 2008

وفات... وفای تو

مهدی مرا انداخت ميانه‌ی توفان. اسبابِ خير و رحمت شد. تا آخر نوشته که رسيدم ديگر بند نبودم يک جا. خلوتی لازم بود. اين تلنگر مرا کشاند تا آن عميق‌ترين لايه‌های پنهانی که در آن زلالِ‌ اشک نشسته‌ است و صفای یکرنگی و اعتراف. جای سر نهادن. جای برابر ديدن خويش با او. بانو دارد ترانه‌ای پخش می‌کند روی کامپيوترش. خواننده می‌خواند: «در خواب دوش پيری در کوی عشق ديدم...» بغض‌ام می‌ترکد. دم غروب گريبان خودم را گرفته بودم که اگر همين الساعه مُردی، چه‌طور جواب می‌دهی؟ جواب‌گويی را گذاشتم کنار. هزار جور فکر و غوغای ديگر به جان‌ام ريخت. ساعتی پيش، هنوز سوگ‌نامه‌ی مهدی را نخوانده بودم، با خودم زمزمه می‌کردم که: «گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار / صاحب‌دلان حکايتِ‌ دل خوش ادا کنند». دقایقی بعد تا آخر يادداشت را که خواندم، مثل پر کاهی بودم پريشان و سرگشته . شده بودم خلاصه‌ی بغض... روان‌‌اش شاد باد و آشنای دريای رحمت. این تلنگرها ما را با خودمان آشناتر می‌کند. مرگ را اگر از ما می‌گرفتند، چه‌طور می‌فهميديم که هستيم؟ کيميايی است اين بريدن‌ها و انقطاع‌ها. هم برای رفتگان. هم برای ماندگان. ديدن اين‌ها، روح آدم را از جهان اهريمنی جدا می‌کند. آدم‌تر می‌شويم با شهودِ وفات. وفات، اتمام وفاست. وفات، يعنی وفای تو. يعنی وفای به عهدِ تو. جانی که در او وفا نيست، جانی تيره است و کم‌بها. وفات‌‌‌اش قرين وفا باد. فوتی در ميان نيست؛ هر چه هست وفاست.

خواننده می‌خواند:
آن کس که تو را شناخت، جان را چه کند؟
فرزند و عيال و خانمان را چه کند؟
ديوانه کنی،‌هر دو جهان‌اش بخشی
ديوانه‌ی تو هر دو جهان را چه کند؟
يادِ پدرم می‌افتم که سخت اين ابيات را دوست داشت و می‌خواند با خود گاه و بی‌گاه. از همان اندک سال‌هايی که با او بودم، این چیزها خوب به يادم مانده. همين‌هاست که امروز مرا ساخته است. فهميدن پدران، فهميدن وفات‌شان کار ساده‌ای نیست. سخت است. بايد با خودت خیلی کار کرده باشی. سخت است.

October 15, 2008

گَردِ گِردباد

شجريان دارد می‌خواند:
آن‌جا که عاشقان‌ات يک دم حضور یابند
دل در حساب ناید، جان در ميان نگنجد

من در پی پناه‌گاهی و مفری گويی؛ جایگاهی می‌جويم. گويی سايه‌ساری هست ميان این تيغِ آفتابِ سوزان. با خودم می‌گويم تا «آن‌جا»، تا آن جايگاه «حضور»، چقدر راه است؟ ياد آن روایت مشهور می‌افتم. خاطر نمی‌آيد عين القضات چطور آن را در نامه‌های‌اش آورده بود. هر چه بود اين بود خلاصه‌اش که اولين چيزی که بايد جواب بدهی اين است که جوانی‌ات را در پای چه ریختی؟ عمرت را صرف چه کردی؟ مال‌ات را از کجا آوردی و کجا خرج کردی؟ و همين‌جور می‌رود تا آخر. فکر می‌کنم که برای هر رفتن و ایستادنی پاسخ‌گو هستم. برای هر ديدن و ندیدنی پاسخ‌گوی‌ام. برای هر گفتن و نگفتنی هم پاسخ‌گو. و فکر می‌کنم که تا امروز چقدر حساب کشيده‌ام از خود برای همه‌ی اين‌ها؟ از آن طرف می‌گويم اين‌ها که همه‌اش شد حساب. پس عنايت‌اش کجاست؟ خودم برای خودم سؤال و جواب آماده می‌کنم. ولی چيزی هست به اسمِ شرم. یعنی محبوب‌ات را نيازاری . نرنجانی. به محبت که رسيدی، ديگر خاطر محبوب برای‌ات عزيز است. اما تا کجا می‌شود عنايتِ محبوبِ را دستاويز کرد؟ «به عذر نيم‌شبی کوش و ناله‌ی سحری».

يک ماه بيشتر شده است انگار که هوش و حواس‌ام دربست رفته است پای تمام سه‌گاه‌هايی که شجریان خوانده‌ است. دیگر تمام زير و بم گوشه‌ها و نحوه‌ی ادای شجريان را از بر شده‌ام انگار. رسیده‌ام به تصنیف «می‌دانم» آلبوم «آسمان عشق» که حداقل بيست سی بار گوش داده‌امش در همین دو سه هفته. با هر بيتی، حالی داشته‌ام. نفس‌ام بريده است. دل‌ام آشوب شده است. هر چند روزی، يک بیت وصف حال من می‌شود. انگار پله به پله دارم می‌روم بالا. رسيده‌ام حالا به بيت آخر: «دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی...». حال خودم را می‌بينم و آه از نهادم بر می‌خيزد: «يارب اين قلب‌شناسی ز که آموختی بود؟» درست زده است به هدف. اين همه ادعا. اين همه دعوی. این هم لافِ تسلط بر نفس. آخرش می‌بینی هوايی غالب داری و وجودی مغلوبِ آن هوا. تازه این گامِ نخست است. از اين پله که رد نشده‌ای، به ایثارهای بزرگ‌تر هم نمی‌رسی. و تو همان هستی که می‌گفتی «بر آوردن ز دريا گرد، می‌دانی»!

بر می‌گردم به حال خودم. هوای دل‌ام بارانی است. سرپناهی باید. دم غروبی که از اداره می‌آمدم بيرون با خودم فکر کردم که هميشه در پناه کسی بوده‌ام. هميشه سايه‌ای بر سرم بوده است. هميشه دستی اين گهواره را جنبانده است. هميشه این حمایت بوده است و من غافل. همه چيز را طبيعی ديده‌ام... پرده‌پوشی بايد. ستاری باید. خاموش بودن باید. کار افتاده‌ای می‌خواهد که عبور از اين دریای خروشان بتواند.

October 14, 2008

سليمان شدن از دولتِ وصال

نزديک دو ساعت است دارم می‌نويسم. يادداشت‌های پراکنده را دارم منسجم می‌کنم. حاصل بيش از ۱۲ ساعت مصاحبه‌ی نفس‌گير را دارم سر جمع می‌کنم. هنوز کلی کار مانده است. به اضافه‌ی يک دنيا کتاب. می‌خواهم بساطم را جمع کنم بروم. باز می‌افتم به گرداب. باز «چو تخته‌پاره بر موج» رها می‌شوم. مثل کاهی در تند باد. مثل آدمی که افتاده است توی سيل. انگار همه چيز و همه کس این وسط دارند می‌لولند. از شيطان گرفته تا رحمان. از يزيد تا بايزيد. ظاهراً هم با هم دعوايی ندارند اين‌ها. اگر هم دارند، نشان نمی‌دهند. رو نمی‌کنند پيش من. انگار فقط من هستم که اين‌جا دل‌ام آشوب است. بقيه سرشان به کار خودشان گرم است. يکی روبروی من پشت میز بغلی نشسته است که قيافه‌اش شبيه پل نيومن است. انگار پل نيومن زنده شده جلوی من نشسته. این هم از عجايب است که در اين احوال، چنين شباهت‌هايی پيدا می‌کنم. دارم فکر می‌کنم که آدم شيطان خودش را چطور می‌تواند مسلمان کند؟ فهميدم. اين «فضل» است که لازم است. «که يزيدی شد ز فضل‌اش بايزيد». اين دست خودِ آدم نيست. نمی‌شود زور بزنی که تسليم‌اش کنی. عاشق هم اگر قرار است بشود، باز هم بايد تفضلی در کار باشد. به اختيار نيست. این تسليم کردنِ ديوان کار سختی است. يعنی آخرش می‌شوی سليمان. ولی همين شکوهِ آصفی و اسب باد و منطق طير هم به باد می‌رود. به باد می‌رود و تو هيچ طرفی از آن نخواهی بست. به باد می‌رود و تو می‌مانی تهی‌دست. «يعنی از دولتِ وصلِ تو سليمانی شد»؛ حافظ البته. شايد هم ما! بروم. بروم تا همين باد را هم از ما نگرفته‌اند! با باد می‌شود هنوز هم‌سفر شد. هنوز می‌شود «بادپا» شد. بروم تا بقيه‌ی اساطير هجوم نياورده‌اند. الان وقت اسطوره نيست. باید درس خواند. بايد نوشت. بروم. بروم تا آشوب تازه‌ای از راه نرسيده است و «آشوب قيامت» بر نخاسته است. و خلوتيان به جلوت کشيده نشده‌اند! کسی چه می‌فهمد که بر من چه می‌رود؟ آه! آه!

October 13, 2008

سواری به شيطان

هلاک می‌شوم اگر اين‌ را نگویم. این جمله را دوستی نازنین از آدم خاصی نقل کرد. با رعایت ناشناس بودن همه‌ی طرف‌ها و اعتنا به اصل مضمون می‌آورم: «پشت آدم می‌شکند وقتی ببيند بعد از چهل سال سجده بردن پيش حق، همه‌اش به شیطان سواری داده است!» پس و پيش ماجرا را می‌گذارم برای اهل حال و صاحبانِ حکایت. مشابه مضمون و معنا در حديث و روایت و حکايت و شعر و داستان هست. اين صورت‌بندی‌اش با توجه به داستان‌های نشسته در پشت‌اش جالب بود. تازه شد قصه برای من... این‌ها باشد تا ما هم یک وقتی از شيطان خودمان بگويیم... هر کسی برای خودش شيطانی دارد و خدايی! ای خدای من! مرا از شيطان (و شیطان‌های) من، برهان! چيزی شبيه به اين چيزها! تو که می‌دانی ما کجاها زمين می‌خوريم! پس زمين‌مان نزن! زورآزمايی با ما نکن! ما هم سعی می‌کنيم با تو زورآزمایی نکنیم! ما که زمين‌خورده‌ايم از همان اول!

October 8, 2008

حسرتِ ساحل؛ سودای توفان

حال و هوای درون که توفانی می‌شود، با خودم می‌گویم بنويسم. بنويسم شايد آرام شد. بنويسم شايد سنگرگاه و لنگرگاهی بشود يافت. ناگهان انگار هجوم دلهره است. يک جایی آن اعماق آرامشی هست انگار. هراس نيست. يک امیدی هست آن‌جا. نور آفتاب بالای سرم دارد می‌تابد. بيرون هوا رو به خنکی می‌رود. حداقل اين طور فکر می‌کنم. اين‌جا قهوه‌ی من تمام شده است. ليوان‌ام را برده‌اند. اما من مانده‌ام در اين آخرين گوشه‌ی کافه. اين کنجِ رستوران. کنار ديوار. دستی می‌کشدم به سوی خود. دستی ديگر می‌ربايدم به سويی ديگر. يادِ ياسر افتادم که خواندن پريشانی‌های درون ما حال‌اش را عوض می‌کند! به او گفته بودم يک بار ديگر. این بار می‌نويسم:
گر شوند آگه از اندیشه‌ی ما مغبچگان
بعد از اين خرقه‌ی صوفی به گرو نستانند

مسأله اين است که مُهری بر دهان است. همه چیز را گفتن نتوانم. آری، به قول شاعر:
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم...
درد این است که يک دنيا حرف داشته باشی برای گفتن، ولی نتوانی بنويسی. يعنی او بگويدت که من که اين‌ها را می‌دانم، پس برای که قرار است بنويسی؟ بيا پيش خودم با هم مسأله را يک‌جوری حل می‌کنيم! «ببين که تا به چه حدم همی کند تحميق»! باشد. ما هم چيزی نمی‌گوييم. يعنی بگوييم که چه بشود؟ عرض خود می‌برم و زحمتِ او می‌دارم! هنوز يک چيزی هست که دام است. «دامی نهاده است و...» ما هم می‌گرديم به سودای کمندش: «وقتی دلِ سودايی می‌رفت به بستان‌ها...». آدم چه بگوید؟ جز به اشاره مگر اين دردها را می‌شود گفت؟ همين‌جور بايد اشاره کرد. هر کسی به قدر فهم خودش برای ظرف خودش يک چيزی می‌گيرد و می‌رود کار خودش را می‌کند. حالی است پر تلاطم. سرت را می‌آوری بيرون، مشتی کف به دهان‌ات می‌رود و باز موج بعد. باز می‌کوبد توی سرت. باز دست و پا می‌زنی. باز تقلا می‌کنی. توفان آرام می‌شود. ابرها کنار می‌روند. خورشيدی می‌آيد چند ساعتی. آرامش بر می‌گردد و دل‌ات باز هوس توفان و موج می‌کند و تخته و ساحل‌ برای‌ات ملال‌آور می‌شود. حال‌ات خوش نيست. واقعاً!

October 2, 2008

استنشاقِ هوا، حصار و سوار

پيوسته اين هوا را، نفس می‌کشم؛ به هر دو معنا. اين هوا را نفس می‌کشم و هوس را هم. و همين سراسيمه آدم را ميان خوف و رجا می‌دواند. همين است که به مويی آويزان‌ات می‌‌کند: يا می‌شود زاهد خوف‌ناکی که ترس از غضب بيکران خداوند بر تو مستولی می‌شود. روزگار را به زهد و پارسايی می‌گذرانی... يا می‌زنی به در عاشقيت. می‌شوی اميدوار رحمت. جرم و خطای خود را می‌بندی به رحمت بيکران‌اش و عفو بی‌منتهای‌اش. ولی نه در آن سلامت زاهدانه امانی هست که هرگز نلغزی و نه در این رجای عاشقانه لزوماً. در آن يکی کارت به جايی می‌رسد که بگويند:
ز کوی ميکده دوش‌‌اش به دوش می‌بردند
امامِ شهر که سجاده می‌کشيد به دوش
و در اين يکی، کافی است از عاشقيت بيفتی. کافی است آن شعله در دل‌ات خاموش شود. خاموش که شد ديگر عزت‌ات را از دست می‌دهی. ديگر مردم ديده‌ی صاحب‌نظران نخواهی بود. الآن می‌توانی بگويی و بگو که:
از آن به دير مغان‌ام عزیز می‌دارند
که آتشی – که نميرد – هميشه در دلِ ماست
ولی اين عزت هم به معنای خوار بودن نزدِ زاهدان است. ولی عزت و خواری را مگر برای اين و آن و زاهدان می‌خواهی؟... با همه‌ی اين‌ها داری روز به روز اين هوا را نفس می‌کشی و هيچ ضمانتی نيست در برابر بازی قضا، جز دل بستن و خطر کردن و اميدواری. مثل راه رفتن روی لبه‌ی تيغ می‌ماند. مثل بيد بر سرِ ايمانِ خويش لرزيدن، شأن عاشق است يا زاهد؟ اين در سيل تند افتادن نصيب هر دو می‌شود. فرق‌اش اين است که عاشق هميشه در سيلِ تند است و دل بر هيچ چيز ننهاده است و زاهد بعضی اوقات اين سيل تند می‌ربايدش. دشواری کار در امتحان است. و ما هر روزه‌ مُمْتَحَن‌ايم! هر روز، «هر تارِ موی حافظ در دستِ زلفِ شوخ‌ای است!» و چه کار بايد کرد در اين تنگنای هوا؟ در اين خفقان؟ کاری می‌شود کرد جز همان پرداختن به خيالِ دقيقِ يادِ تو؟

خاطرم نبود که در راه فکر می‌کردم به اين قصيده‌ی تازيانه‌وار سنايی که آخرش می‌گويد:
لب و دندان سنايی، همه توحيدِ تو گويد
مگر از آتشِ دوزخ بودش روی رهايی
پس... «ملکا ذکر تو گويم...» اما اين حلقه‌ی ذکر، حلقه‌ای است آشوب‌زده و پيچ در پيچ. ميان اين همه سياهی، «مقيم حلقه‌ی ذکر است دل به آن اميد / که حلقه‌ای ز سرِ زلفِ يار بگشايد...» . ما خود جان‌مان حلقه در حلقه است و اسيرِ سلسله‌ايم... اسير سلسله! هیچ امارتی هم نيست. اسارت در اسارت است و بس. و ما سخت ضعيف‌ايم. ضعيف: «منِ‌ درويش يک قبا»! پس: «قوّتِ بازوی پرهيز به خوبان مفروش / کاندر اين خیل حصاری، به سواری گيرند!»

October 1, 2008

گفتم گفتای عيدانه

گویند که رمضانی بود و گذشت. گويند که ميهمانی‌ای بود بر خوانِ کرمی. کدام ضيافت؟ کدام کريم؟ چيزی هم از ضيافت فهميديد؟ يا نمايش ضيافت رفتن از سر و روی‌تان – سر و روی‌مان – باريد؟ دوست نازنينی سر شب تلفن زد. ذکر خير عيد بود و تبريک‌اش. گفتم‌اش از زبان حافظ که: «ساقی بيار باده که ماهِ صيام رفت / در ده قدح که موسم ناموس و نام رفت». همين يک بيت می‌تواند ساعت‌ها آدم را حيرانِ خودش کند. بيار باده که ماهِ صيام رفت. صيام را اگر به همان معنای عام امساک بگیری، يعنی تا به حال از بعضی چيزها امساک کردی؛ حالا می‌شود شکست آن امساک را. آن هم به باده. بعدش می‌گويد بيا قدح بده «که موسمِ ناموس و نام رفت». ناموس و نام يعنی چه؟ يعنی اگر تا به حال به خاطر آبروداری و احترام و عزت در چشم مردم، قدح به دست نگرفتی، ديگر ماه صيام تمام شد. هر چه اکنون بکنی، بدنامی‌ای ندارد. اين ناموس هم اين‌جا همان معنی آبرو را می‌دهد (چنان‌که در «...ای دوای نخوت و ناموسِ ما»). اين ترس از بدنامی است که آدم را هم‌رنگ جماعت می‌کند. اين همان است که خودش گفته است: «به يکی جرعه که آزار کسش در پی نيست / زحمتی می‌کشم از مردمِ نادان که مپرس». حالا می‌شود برای رضايت خاطر بعضی همين باده را هم يک جوری تفسير کرد. ولی خوب دمِ خروس را نمی‌شود پنهان کرد دیگر. حافظ است و همه‌ی رندی‌های‌اش. پای حافظ را کشيدم وسط که چيز ديگری بگويم از زبان او. رمضان طی شد. گذشت. ماهِ ميهمانی و هر چه شأن برای‌اش قايل هستند (حداقل صورت‌اش) گذشت. شايد رمضانی به معنا هنوز باشد. شايد بعضی دائم الصيام باشند. شايد بر بعضی اصلاً روزه حرام باشد. شايد بعضی چنان متصل باشند که صيام برای آن‌ها از بن خطا باشد. اما اين‌ها حاشيه‌ی ماجراست و آن قدر اين‌ها در اقليت‌اند (اگر باشند) که ذکرشان به آشکارا و تفصيل نمی‌شود کرد. اما...
گفتم: «هوای ميکده غم می‌برد ز دل»
گفتا: «خوش آن کسان که دلی شادمان کنند»

تمام اين ميهمانی رمضان به یک سو و شاد کردنِ دل يک درويش به يک سو. درويش را من عام می‌گويم. درويش به مفهوم درويش کلاسيک در ادب پارسی. نه درويش فقط به معنی صوفی و کسی با ريش و پشم دراز. درويش همه جا هست. دل‌شکسته که تا دل‌ات بخواهد. الی ما شاء الله. تمام اين رمضان برای من حديث دل‌های شکسته بود. تمام ثواب رمضان را اگر تلنبار کنند و هی قصه‌ی ماه مبارک و ضيافت خدا و شب قدر و اين‌ها را برای من بخوانند، اگر دلی شکسته باشد، تمام‌اش هبائاً منثورا است. همه‌اش باد هواست. همه‌اش «ناموس و نام»‌ است. و اگر هيچ نکرده باشی، جز «شادمان کردن دلی»، همين يک دنياست. من اين غزل حافظ را هر وقت می‌خوانم، همه‌ی ابيات برای من حکايت از شوخ و شنگی حافظ می‌کند. به آن يک بيت بالا که می‌رسد، تمام بغض‌ام يک‌جا می‌ترکد. دنيا سرم آوار می‌شود. «خوش آن کسان که دلی شادمان کنند». دلِ شاد. دلِ‌ شادمان. آن‌ها که دل‌ها را شاد می‌کنند. «يک عاشقِ پاک و يک دلِ زنده کجاست...؟» تمامِ گفتم گفتای عيدانه‌ی من همين يک بيت حافظ بود. همين يک بيتی که اين همه حسرت و غم در آن موج می‌زند. «يک جرعه» می‌توان بخشيد و دلی شادمان کرد. می‌توان «يک بوسه نذر حافظ پشمينه‌پوش کرد». می‌توان بيتکی خواند و دلی شادمان کرد. می‌توان تبسمی زد و زنگ عبوسی از چهره پاک کرد. ادای طاعت خوب است در نياوريم. از اين طاعت‌ها زياد است. بارگاه، بارگاه استغناست. خدا را نمی‌شود خر کرد؛ خودمان را شايد! اين‌جا دلی گرو، آن‌جا سری رهين. جان‌هايی سودايی. دل‌هايی رنجيده و شکسته. آری، «خوش آن کسان که دلی شادمان کنند.»

September 26, 2008

قحط خدا

«قحط خداست، قحط خدا، قحط خدا!»

پ. ن. این حرف زمان ابوسعيد ابوالخير بيشتر معنا داشته يا حالا؟ اين او بوده که حس می‌کرده قحط خدا بوده يا همه فکر می‌کرده‌اند قحط خدا بوده؟ اين من هستم که فکر می‌کنم قحط خداست يا بقيه هم همين‌طور فکر می‌کنند؟ يعنی نيچه هم که می‌گفت: «خدا مرده است!» چيزی شبيه به همین را حس کرده بود؟ يعنی «قحط خدا» چيزی است شبيه به «مرگ خدا»؟

September 24, 2008

دلتنگی

آهای قلندر نشابوری! دل‌ام برای‌ات تنگ شد ناگهان!

September 19, 2008

زيستن منطق الطير

اين روزها انگار دارم منطق الطير عطار را زندگی می‌کنم. انگار احوالی که بر يکايک آن مرغان رفته است، بر من می‌رود. انگار من همراه آن‌ها دارم از وادی‌های مختلف عبور می‌کنم. و اول و آخر اين دعوا اين است که از تو حتی به قدر «مو»يی چيزی بر جا نماند. به اندازه‌ی مويی ميان تو و او فاصله نباشد. يعنی تو آن قدر نباشی که همه او باشد. قدم به قدم مرغانِ عطار دارم راه می‌روم. و از هر سويی مويی در گردن‌ام انداخته‌اند و می‌کشند! عجب نبردی شده است! کو تا سيمرغ؟

September 18, 2008

شهدِ زهر‌آلود

تو مرا آهسته آهسته می‌کشی. تلخی و شيرینی داری؛ ولی شيرين می‌کشی. به قول آن سلطانِ طربناکان، ما را «به قند و شهد و حلوا» می‌کشی. مرا انداخته‌ای ميان دريای بی‌پايانی که هيچ نمی‌دانم چه می‌شود آخرش. معلوم نيست اين‌جا توفان است يا آرامش؛ ابر است يا آفتاب. همه‌ی اين‌ها هست و تو هم هستی. دل‌شوره‌ای به جان‌ام چنگ می‌زد. گفتم می‌آيم با تو خلوتی می‌کنم، شايد حال‌ام خوش‌تر شد. يکی در گوش‌ام نداد داد که مگر بايد بروی و خلوتی کنی؟ او که هميشه پيش تو می‌آيد. رفتنِ تو از چی‌ست؟ تنها بايد عِرضِ خود را ببری که «نشسته روی به محراب و دل به بازار» شوی؟ «دل به بخارا و بتانِ طراز»؟ تو که رسوای او هستی، رسواتر مشو!

به خودم می‌گفتم که راز اين دل‌شوره چی‌ست؟ وقتی از آستين سخاوت‌ات بر من نعمتِ الطاف‌ات می‌بارد (حتی عتاب‌آلودش)، پس دل‌شوره از چی‌ست؟ يکی برای‌ام زمزمه می‌کند که: «دلا بيزار شو از جان، اگر جانان همی خواهی / که هر کو شمعِ جان بيند، غمِ جان‌اش نمی‌بينم». و چهره‌ی شيرين و خندانِ مرگ، رقص‌کنان همراه‌ام قدم بر می‌دارد. تو می‌آيی و رقص او می‌شود دودِ پراکنده. با تو نه مرگ، مرگ است و نه زندگی، زندگی. بی تو،‌ زندگی هم سردتر از مرگ‌ می‌شود؛ شبِ يخ‌بندان می‌شود.

با خودم فکر می‌کنم که اين همه سال اين بيت را، صبح و شام، شنيده‌ام که:
روزگارِ عشقِ‌ خوبان شهد فائق می‌نمود
باز دانستم که شهد آلوده زهرِ ناب داشت...
هر چه سال‌ها بيشتر در وجودم رسوب می‌کنند، آن چهره‌ی دیگرش بيشتر برای‌ام هويدا می‌شود. «شهدِ زهرآلود». عجب تعبير نابی! قصه‌ی ما با تو قصه‌ی شهدِ زهرآلود است. قصه‌ی ديگران، زهر مسلم است... ولی، اين دل‌شوره به خاطر آن زهر است؟ مدتی پيش به بانو می‌گفتم که سخت هراسان‌ام از آن‌ها که وجودی دارند زهرآگين که خواسته يا ناخواسته اين زهر را منتشر می‌کنند و در گوشِ آدميان می‌ريزد. آری، از راهِ گوش. زهری که از گوش در جانِ آدمی می‌رود،‌ کارسازتر از زهری است که به حلق‌اش می‌رود. و گاهی برای زهرآلود کردنِ جان کسی، حتی سخنی هم لازم نيست. فکر ناصواب‌ات هم می‌تواند جانِ کسی را زهرآلود کند. ما را چه غم اما از زهرِ فکر و سخنِ ديگران – این ديگران هر کسانی می‌‌خواهند باشند – وقتی تو هستی؟ تو مرا به فراز و فرود می‌کشی. زمانی اين پست و بلند و زير و زبرِ دستِ تو را، پريشانی می‌ديدم. روزی ديدم‌ات که می‌رقصی و ما را با خودت می‌رقصانی! رقص! اين رقص بود، فراز و نشيب نبود! «زير شمشير غم‌اش رقص‌کنان بايد رفت / کآن‌که شد کشته‌ی او نيک سرانجام افتاد»!

داشتم قطار عوض می‌کردم که اين مصرع از ذهن‌ام گذشت که: «به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد...». با خودم فکر کردم که شاعر چگونه خیال‌ها را به هم زنجير می‌کند تا حال‌اش را بگويد. ياد واقعه می‌افتد. ياد مرگ می‌افتد. می‌بيند عاشق است. می‌بيند عاشقی‌اش تا زنده است، عاشقی فراقی است («عمری دگر ببايد بعد از فراق ما را...»). يادِ تابوت‌اش می‌افتد. خيالِ يار بلندبالای‌اش خانه‌ی ذهن‌اش را خالی می‌کند. تابوت‌اش هم بايد نشانِ عاشقی داشته باشد. جنس سرو باشد: «که می‌رويم به داغ بلندبالايی»! داغ که داشته باشی، کدام زهر جان‌ات را می‌گزد؟ «دولتِ پير مغان باد که باقی سهل است...»، ما «دل و ديده به توفانِ بلا» داده‌ايم!

پ. ن. کی بود می‌گفت: «چو شهدم داده‌ای، زهرم منوشان»؟ یادم باشد چيزی بگويم از اين... «بتِ سنگين‌دلِ سيمين بناگوش».

September 17, 2008

تعجب نکنيد!

نگويید چه شده است اين پشت سر هم بيتک و مصرع می‌نويسد. اين شعری که ناظری می‌خواند، این شعر، این مثنوی‌ای که سايه سروده است آدم را پاره‌پاره می‌کند. حالِ مرا خراب می‌کند. هر بيتی را که می‌نويسم يکی ديگر از پس و پيش‌اش هجوم می‌آورد... «هر کجا فريادِ آزادی منم!». این وصفِ حالِ چه نسلی بوده است؟ «بر زمينِ سرد، خونِ گرمِ تو / ريخت آن گرگ و نبودش شرمِ تو»....
داغِ ماتم‌هاست بر جان‌ام بسی
در دل‌ام پيوسته می‌گريد کسی...

ای دریغا نازک‌آرای تن‌اش...

ای برادرها خبر چون می‌بريد؟
این سفر آن گرگ يوسف را دريد!

بر چه خاکی ريخت خونِ روشن‌ات؟

يوسفِ من! پس چه شد پيراهن‌ات؟
بر چه خاکی ريخت خونِ روشن‌ات؟...
چشمه‌ای در کوه می‌جوشد من‌ام
کز درونِ سنگ بيرون می‌زنم...

پندار

تا نپنداری ز یادت غافل‌ام
گريه می‌جوشد شب و روز از دل‌ام

September 16, 2008

استغنا

برای پی‌ بردن به راز استغنا، کافی است به یاد بياوری که تو می‌ميری، دیگران هم. تو دير يا زود، آخرين جرعه‌ی اين جام را سر می‌کشی، دیگران هم. مهلتی را که به تو نمی‌دهند، به هيچ کس ديگر هم نمی‌دهند. پرده‌دار همه را به شمشیر می‌زند. تعارفی هم در کار نیست. نه شاه می‌شناسد نه گدا. نه زاهد نه فاسق. نه سيد نه عامی. همه با هم می‌روند. به کجا؟ به يک‌جا؟ به هر جا؟ به هيچ جا؟ اين‌اش مهم نيست. مهم اين است که «تشنه‌ی خونِ زمين است فلک...». پس گاهی خوب است با خودت زمزمه کنی که: «بياموز از خدای خويش نازِ کبريايی‌ها...». استغنا را اين‌گونه فهميدن، آرام‌ات می‌کند. از اين فهم استغنا، ترک استعلا می‌آيد. آرام می‌شوی. رام می‌شوی. نارامی‌ات، نرم می‌شود. تازه نرم‌نرمک برای خودت می‌خوانی که: «نگفتمت مرو آن‌جا که آشنات منم؟». استغنا خوب است. وقتی که با تو باشد. بی‌نيازی خوبی است وقتی که در نيازمندی به تو باشد. «گر خود بتی ببينی، بهتر ز خود پرستی». این‌گونه است که از هست و نيستِ جهان فارغ می‌شوی. اين است استغنا.

هوس

هوسی است در سر من، که سرِ بشر ندارم...

September 9, 2008

آوازه‌ی جاودانه

دل‌ام بهانه می‌گيرد. کتاب‌ها روی هم تلنبار شده‌اند. کلی مقاله بايد بخوانم. کلی يادداشت بايد حاشيه بزنم و ويرايش کنم. فردا يک مصاحبه‌ی ديگر می‌کنم برای يک فصل ديگر پايان‌نامه. ولی شب‌ها که بر می‌گردم، دل بهانه می‌گيرد. بهانه‌ی نفسی «تا زنم آب در ميکده يک بار دگر...». دم غروب داشتم فکر می‌کردم که چطور می‌شود پاک شد، خالی شد از این همه فکر مختلف و مخالف؛ چطور می‌شود نفسی سکينه‌ی خاطر را آزمود...؟ و بهانه از عشق است. آن غزل مولوی را گوش می‌دادم، که ناظری می‌‌خواند. با خودم گفتم اگر آدم عشقی و معشوقی نداشته باشد، اين‌ها را برای که بخواند؟ معشوق را اگر از دنیای کسی ربودی همه چيزش را گرفته‌ای. آن وقت آدم دور خودش می‌چرخد. آن‌وقت «آن بانگ بلند صبحگاحی، وين زمزمه‌ی شبانه» پاک بی‌معنا می‌شود؟ بانگ بلند صبح و زمزمه‌ی شبانه برای که؟ برای چه؟ وقتی دل‌ات اسير نباشد، وقتی سودايی نداشته باشی، صبح و شام‌ات معنايی ندارد. لازم نيست معشوق و محبو‌ب‌ات خيلی هم آسمانی باشد. آسمانی يا زمينی ندارد. تفاوت‌اش در درجات است، نه در نوع. بايد جايی دل‌ات بلرزد که بتوانی بگويی به او که «روشنی خانه تويی، خانه بمگذار و مرو». بايد با تمام وجودت ببینی فرو ريختن ارکانِ خانه‌ی هستی‌ات را تا بتوانی بگويی: «خام بمگذار مرا...». اين همه شعر، اين همه خيال لطيف، اين همه موسيقی، اين هم نگارگری بی عاشقی باد هواست. ولی عشقی که تو در آدمی می‌ریزی، جايی برای چيز دیگری نمی‌گذارد. آن قدر تنگ می‌کنی این خانه را که عاشق را هم جا نمی‌دهی. ديگر عاشق هم نیست. اصلاً عاشق کی بوده است که حالا باشد؟
من می‌گذرم خموش و گمنام
آوازه‌ی جاودانه از تست

پ. ن. این شعر و آهنگی که بانو در وبلاگ‌اش گذاشته (از سريال سربداران) همين‌جور در ذهن‌ام چرخ می‌خورد و مرا با خودش می‌چرخاند.

September 8, 2008

از تهی‌دستی تا توانگری

آن را که عشقی و محبوبی نداده‌ای، چه داده‌ای؟ و آن را که عشقی داده‌ای نهنگ‌آسا، چه نداده‌ای؟
حجره‌ی خورشيد تويی، خانه‌ی ناهيد تويی
روضه‌ی اميد تويی، راه ده ای يار مرا
روز تويی، روزه‌ تويی، حاصل دریوزه تويی
آب تويی،‌ کوزه تويی، آب ده اين بار مرا
اين آتش در نيستان بعضی روزها از من ديوانه‌ای می‌سازد شوريده.

September 5, 2008

نه بر زمين تو امنی نه در سماوات‌ات...

از اداره بيرون زده بودم و در راه قرآن گوش می‌دادم. سوره‌ی انبيا بود. رسيد به اين آيه: «کل نفس ذائقة الموت...». ياد آن ابياتِ شوخ و شنگ مولوی افتادم: آن مير دروغين بين، با اسبک و با زينک... به خودم و هستی طعنه می‌زدم. يک ساعتی بعد منصور در پاسخ چيزی که گفته بودم ابياتی خواند از خيام و حافظ. «از اين دو راهه منزل...» و اين که بعد از اين بسی، بی هم‌سر و بی هم‌دم و جفت، در زير خاک خواهی خفت... می‌گفت: «فرصت شمار صحبت...». که خيام هم به فراست دريافته بود که:
هان بر سرِ اين دو راهه از راهِ نياز
چيزی نگذاری که نمی‌آيی باز...
دقايقی نگذشته بود که خبر اولين وفات‌ها را دادند: مادری و دخترش؛ که مادر را از کودکی خود می‌شناختم‌ام - با خانواده‌ای که روزها و شب‌های بسيار سپری کرده بودم - و دخترش را از زمانی که به دنيا آمده بود... آه‌ام از اعماق وجود برخاست. به همين سادگی! به همين راحتی! هنوز گيج خبرِ‌ نخست بودم که دومی را هم گفتند: پيرمرد و همسرش با هم از دنيا رفته بودند... آن دو که دوران نوجوانی و شور و حال زهدورزی و عبادت‌ام از آن‌ها خاطره‌ها داشت. هر دو حادثه، حادثه‌ی تصادف بودند. سالِ پيش، پسر عموی‌ام به حادثه‌ی مشابهی از دنيا رفته بود. امسال اين‌ها. با خود انديشيدم که در کشور ما نه زمين امن است و نه آسمان. قرآن را متوقف می‌کنم که بنويسم. شيرينی آيات را نمی‌خواهم در سودای نوشتن هدر دهم. سراج می‌خواند که: «ای عاشقان، ای عاشقان آمد گه وصل و لقا...». با خود گفتم آن‌ها که رفته‌اند، وصالی را می‌چشند و شرابِ آتشينی در جان‌شان می‌رود... اما هر چه آن سو هست يا نيست، قصه‌ی عالمی ديگر است. برای آن نمی‌شود حسرتی خورد. اما بر اين سو می‌شود؛ بر کشوری که نه بر زمينِ راست می‌شود قدم نهاد و امانِ جان داشت و نه بر آسمان‌اش اطمينانی به زنده ماند. يا هواپيمای‌اش سقوط می‌کند، يا تصادفِ‌ جاده‌های‌اش جانِ آدميان را بی‌محابا می‌ستاند... و تنها اندوه می‌ماند و حسرت. می‌شد که آن‌ها که بی‌بهانه رفته‌اند، به بهانه‌ی اندکی کفايت و شفقت بر خلق داشتن، چند صباحی ميانِ سايرين بيشتر می‌ماندند... نمی‌گويم «زنده‌تر» می‌ماندند... اين را نمی‌دانم... تا گرفتار کمند تو شده‌ايم، مفهوم زنده و مرده را گم کرده‌ايم... اما می‌شد، به خدا می‌شد... کاش آن‌ها که کفایتی در وجودشان نيست، زمانی به خود می‌آمدند...
امروز تمام بعد از ظهر داشتم فکر می‌کردم که اين همه نشانه هست و از آن روگردان‌ايم: و چه اندازه نشانه هاست در زمين و آسمان که بر آن‌ها می‌گذريم و رو بر می‌گردانيم... به آن آيه‌ فکر می‌کنم که از ميان آن همه آيه‌ی ديگری که می‌شنيدم توجه مرا جلب کرده بود... به آن ابياتی که منصور می‌خواند بی آن‌که بداند قرار است خبرهای دردناک مرگ بشنويم...
سراج هنوز دارد می‌خواند... ديگر رسيده‌ام نزديک خانه. می‌‌خواند: «اين کیست اين، اين کيست اين...». تا امروز فکر نکرده بودم که چقدر اين غزل، حال و هوای مرگ و نيستی دارد:
مست و پريشان توام، موقوف فرمانِ توام
اسحاق و قربانِ توام، کاين عيد قربانی است اين
و ما همه قربانی اوييم. تا کی برسد وقتی که فربه شده باشيم و مهيای قربانِ او... و ما گوی بی‌دست و پايی هستيم که در پيش چوگان او، در برابرِ سلطان می‌دويم... می‌خواند سراج:
آن آب باز آمد به جو، بر سنگ زن اکنون سبو
سجده کن و چيزی مگو، کاین سر سبحانی است اين
راست است؟ که سجده کنم و هيچ نگويم؟ باشد، برای او می‌شود نگفت... کی می‌شود که سبوی هستی‌مان را بر سنگ تو زنيم تا اين آبِ وجود ما، به جوی عدم روانه شود... نه، به جوی وجودِ‌ باقی، کی می‌شود؟ کی‌ می‌شود که آتش در رختِ غم بزنيم و وقتِ سرخوانی شود، سرخوانی در هنگامه‌ی ماتم؟ کی‌ می‌شود؟ کی‌ می‌شود که اين سوختن را دادِ سليمانی ببينيم؟... رسيده‌ام به آخر غزل و پايين ساختمان‌ام:
«بسم الله ای روح البقا...»... پس بقايی هست و اوست که روحِ بقاست... «بسم الله ای شيرين لقا...» و این لقای شيرين بی آن تلخی ميسر نمی‌شود... «بسم الله ای شمس الضحی...»... فکرش را بکن؟ شمس را چهره گشاده و بی‌حجاب به تماشا بروی! «بسم الله ای عين اليقين»، تا اين سبوی هستی را بر سنگِ او نزنی، آن «عين اليقين»ِ آن سو محقق نمی‌شود...
ديگر غزل تمام شده است. غزلِ زندگی عده‌ای هم تمام شده است. فکر می‌کنم که وقتی مرده باشم، من با همين‌ها، با همین غزل‌ها، محشورم و مأنوس. آن‌ها چه؟ آن‌ها که در پی می‌مانند و سال‌های بی رفتگان را با يادشان بايد طی کنند، چه؟ همه مثل من غزلخوانِ هستی و نيستی نيستند. غزلخوانی چون منی تسکينِ آن‌ها نيست. ولی زمزمه‌ای است برای عبور از توفان. آوازی است برای عبور از سکوتِ بيابان. بيابانِ هستی...

September 1, 2008

رمضانی کردن (*)

امشب آخرين شب ماهِ شعبان است. شبی که نبايد در آن «قدح از دست» نهاد. داشتم غذا گرم می‌کردم در مایکرو-ویو. توی ظرف بخار داغی محبوس بود. بانو گفت با دست در را بر ندار. مثل پسر بچه‌های شيطان و بازيگوش، با لجاجت کار خودم را کردم و الآن با انگشتِ سوخته نشسته‌ام رمضانيه می‌نويسم؛ قدحی هم در دست نيست. قدحی اگر باشد به مجاز بايد باشد!

اما رمضانيه‌ی من چگونه است؟ «به خدا خبر ندارم...». من رمضان و همه‌ی آداب و مناسکِ آن و هر چه مناسکِ‌ ديگر را همیشه در خودم معنا کردم. خودم، وجودم، هستی‌ام مثل موج با اين‌ها بالا پايين رفته است. هیچ وقت نگذاشته‌ام درون‌ام بازيچه‌ی رأی فقيه شود. آن توسنِ سرکش را رها کرده‌ام که بی‌خويشی کند. و ذوق‌اش را با يکرنگیِ خودش ببرد نه با تکليف فقيهانه. هر روز هم قصه‌ای تازه برای‌ام می‌سازد این ديوانه‌ی درون. راستی رمضان، زن است يا مرد؟ می‌بينيد که آدم وقتی ديوانه باشد، سؤال‌های‌اش هم به ديوانگان شبیه است نه به عقلا. رمضان و آداب‌اش برای من چیزی است در رديف ساير آدابِ شريعت. و شريعت مقصدی دارد و مقصودی. شريعت برای رام کردنِ ديوانگان است. برای شفا دادن بيماران. برای متوسطان. برای بالا رفتن از نردبان. ما هم البته داريم از نردبان بالا می‌رويم. ما هم چه بسا هنوز سخت محتاج همین قدم‌های نخستين‌اش باشيم. ولی حقیقت اين‌جا نيست. من با مناسک که برخورد می‌کنم، اولين نهيبی که به خودم می‌زنم اين است که اگر به آن‌ها ملتزم شدی، بايد اول قدم ترکِ داوری کنی. ترک داوری هم يعنی اين‌که درباره‌ی ديگران، درباره‌ی هر که غير از خودت، هيچ داوری نکنی بر مبنای رابطه‌اش با همين مناسک و آدابی که تو بدان عمل می‌کنی. رمضان، برای من يعنی ترک داوری. رمضانی کردن (بر سياق «بهاری کردن» در شعر مولوی) يعنی ميهمانی رفتن بدون اين‌که زير چشمی زل بزنی به بقيه‌ی مهمان‌ها که چطور غذا می‌خورند و چطور می‌نشينند و چطور با هم حرف می‌زنند. بعضی مهمانی‌ها تماماً حول محور ميزبان می‌گردد. البته بعضی‌ها در همان بعضی مهمانی‌ها هم به قصد ديدنِ بقيه‌ی مهمان‌ها می‌روند و زياد کاری به ميزبان ندارند!

اصلاً اين چه بازاری است که بخواهی شرح بدهی، توضيح بدهی که تو کيستی و او کی‌ست؟ وقتی يک مهمانی بروی که تو بنشينی يک گوشه‌ای، بی هيچ آداب و ترتيبی، بدون اين‌که کسی در تو نظر بدوزد، دزديده نگاهی بکنی به تبسم ميزبان که خوانِ کرم گسترده است و به ملاطفت دعوت به نشستن بر سرِ خوان می‌کند، آن وقت تنگ‌نظری است به ميوه بنگری يا طعام‌اش. می‌دانی؟ عاشق که باشی، رمضان و غير رمضان ندارد. هميشه دائم الصلاتی و دايم الصيام. عاشق که باشی می‌گويی روزه‌ی من به قندِ لبانِ تو گشوده می‌شود، بی آن تا قيامت روزه‌دارم. عاشق که باشی، می‌گويی:
ما را ز تو سِرّی است که کس محرم آن نيست
گر سَر برود، سِرّ تو با کس نگشاييم
و اين می‌شود «صيام» تو! رمضانی کردن، يعنی خراب کردن همين حالی که بی‌جهت خوش است. رمضانی کردن يعنی اين‌که بفهمی رمضان يا غير رمضان، گوی‌ای هستی و بازيچه‌ای و مثل پرِ کاهی روی موج بالا پايين می‌روی. برای من رمضانی کردن یعنی اين. جَنَم اگر داشته باشی، هميشه می‌شود رمضانی کرد! يکی دو قدم که پايین‌تر آمدی، می‌شوی هم‌نفسِ حافظ و هوس رندی کردن به سرت می‌زند. گه‌گاهی ريشخند زاهدان خشک دماغ هم شايد بکنی. شايد بگويی:
زانِ میِ عشق کزو پخته شود هر خامی
«گر چه» ماهِ رمضان است بياور جامی!
و آن «گر چه» را به تفطن می‌فهمی و سعی نمی‌کنی فاتحه‌ی اولين و آخرينِ شعر حافظ را با تأويل‌های صوفی‌پسند و زاهد خرکن بخوانی! خيلی خواستی پایين‌تر بيايی، سحر مثل مسلمانِ خوب از خواب بيدار می‌شوی، سحوری می‌خوری. کارهای ديگرت را می‌کنی. غروبی می‌شود و به فتوايی (به فتوای دل‌ات؛ يا فتوای پيری يا فتوای ملايی) روزه را (در يک وقتی) می‌شکنی و می‌گويی: «خوب يک روزش تمام شد». خوب است اين هم. برای بعضی‌ها خوب است. ولی آتش گرفتن ندارد. مزه‌ی ذوقِ طاعت دارد. طاعتی که از به جای آوردن‌اش هول حيرت و پريشانی به جان‌ات نمی‌ريزد. طاعتی که آن گوشه‌کنارها کمی نشانه‌های داوری کردن هم هست. طاعتی که مرز می‌کشد. خط می‌کشد. جدا می‌کند. ولی اين هم خوب است. هر کسی حظی دارد و شأنی. برای من رمضانی کردن يعنی مثل موج رفتن و آمدن. همين.

(*) برای رفع ابهام می‌نويسم:
گفت درختی به باد: «چند وزی؟» باد گفت:
«باد بهاری کند، گر چه تو افسرده‌ای».

August 29, 2008

اين مرغ خسته‌جان، از آشيان جدا...

در راهروی زيرزمينی ايستگاه ساوث‌ کنزينگتون راه می‌روم. يک نفر ایستاده است ساکسفون می‌نوازد. بساطی جلوش پهن است و مردم سکه‌های‌شان را می‌اندازند آن تو به رسمِ سپاس يا ياری. اين‌ها که در راهروهای قطارهای زيرزمينی لندن ساز می‌زنند يا آواز می‌خوانند (موسيقی زيرزمينی يعنی اين!)، ‌از همه نوعی هستند. بعضی‌هاشان خيلی خوب‌اند. عابران هم عمدتاً فقط از جلوی اين‌ها رد می‌شوند. در نتيجه فرصت شنيدن چيزی که کسی را تکان بدهد، اندک است. در حد چند ثانيه. تا جايی که هنگام رسيدن به بساطِ طرف صدای‌اش را شنيده باشی. بعضی وقت‌ها صدای ساکسفون، ويولون يا گيتاری آدم را تکان می‌دهد. همان چند لحظه شنيدن صدای ساکسفون برای هوايی کردن من کافی بود. دست به جيب‌ام برد و سکه‌ای را گذاشتم توی جعبه‌ی ساکسفون نوازنده و راه‌ام را ادامه دادم. ولی... ولی بعضی وقت‌ها برای اين‌که حال‌ام خراب‌تر از اين بشود که هست، کافی است يک آواز درست و حسابی با شعری جاندار گوش بدهم. تا به آخرش نرسيده رسماً ديوانه شوم. شجريان دارد می‌‌خواند: «بلبلی برگِ گلی خوشرنگ در منقار داشت...». آواز افشاری است. تارِ هوشنگ ظريف است گمان کنم. يا شايد جلیل شهناز. نمی‌دانم. فکر کنم هوشنگ ظريف است، نه شهناز. ولی اين افشاری، از آن افشاری‌هاست. غزل، غزل تنعم است و حسرت. در برگ و نوا، ناله داشتن. نداشتن در عين داشتن. تهی‌دستی در توانگری. همه‌اش قصه‌ی ناز کشيدن است و بختِ برخوردار از نازنينان داشتن. همه داستان در نگرفتنِ آه و ناله و سوز و نياز عاشق در دلِ معشوق است... ولی اين که رنج نيست. اين سوز، ذوقی دارد و لذتی. عاشقی با معشوقی داستانی دارد. حکايتی دارد. بده و بستانی دارد. ناز و نيازی هست. حتی اگر يار با او ننشسته باشد، اعتراضی نمی‌کند. خوش‌ است به گدايی و شناختنِ قدرِ پادشاهِ کامران!

رنج اين‌جا شروع می‌شود که دردِ بی‌درمان داشته باشی. دردی که برای‌اش طبيب مدعی زياد يافت می‌شود. دردی که درمان‌اش از هر کسی ساخته نيست. دردی که صعب‌العلاج‌ترین دردهای عالم پيش‌اش قصه‌ی کودکان است. مرگ؟ بزرگی اين رنج، طعنه‌ای است بر حقارت مرگ. اما مرگ، تعريف می‌کند جای اين درد و بقيه‌ی دردها را. کسی که نفهمد مرگ چطور تا به حال جايگاه‌اش را تعيين می‌کند، باقی مقام‌ها را هم سخت درک می‌کند. آه... بهاری دارد کمانچه می‌کشد. من اين را تا به حال نوشته‌ام؟ که کمانچه‌ی بهاری آدم را تا مرز جنون می‌کشاند؟ يعنی يک پنجه‌ی استادانه و شيرين‌کار می‌خواهد که شوری در جانِ آدم بريزد و سودايی‌اش کند. بهاری، بهاری زنده‌ياد که خود زنده است، پنجه‌اش چنين بود. نيم ساعتی پيش‌تر با خودم زمزمه می‌کردم که: «ای قبله‌ی هر قافله! ای قافله‌سالارِ‌ من...» و آويخته بودم در او و با خود. حالِ‌ خوشِ غريبی بود. فکرش را بکن که آن قدر کوچک باشی، آن قدر هيچ باشی که مثل دانه‌ای خشخاش در کفِ دستی، دستِ کسی، باشی! فکر کن طفلی هستی که مادری، پدری، در آغوش‌ات گرفته است و گهواره‌ات را می‌جنباند. می‌پروراندت. لالايی برای‌ات می‌خواند. قصه برای‌ات می‌گويد. آواز برای‌ات می‌خواند... شجريان می‌خواند:
گر مريدِ راهِ عشقی، فکر بدنامی مکن!
شيخ صنعان خرقه رهنِ‌ خانه‌ی خمار داشت...

ماها چه چيزمان را رهنِ خانه‌ی خمار کرده‌ايم؟ همه چيزمان شده است گرفتاری و اسارت در بند نام و ننگ و آبرو! «جان سپاريم و دگر ننگِ چنين جان نکشيم...». جانی که نتواند دو سه روزی رسوايی و بدنامی و شکستِ نفس را پذيرا شود، به چه می‌ارزد؟
وقتِ آن شيرين قلندر خوش که در اطوارِ سير
ذکر تسبيح ملک در حلقه‌ی زنار داشت!
ماها با همين دين هم ادا و اطوار داريم. «حلقه‌ی زنار» کجاست؟

ديگر رسيده‌ام به خانه. عليرضا قربانی می‌خواند:
«بگذار سر به سينه‌ی من تا بگويمت
اندوه چی‌ست؟
عشق کدام است؟
غم کجاست؟
بگذار تا بگويمت
اين مرغ خسته‌جان
عمری است در هوای تو
از آشيان جداست...»
اين «مرغ خسته‌جان» و هوا گرفتن و حکايتِ «آشيانه‌» به هم می‌ريزد مرا. راهِ‌ سرشک را می‌بندم. کليد می‌اندازم به در:
«بگذار تا ببوسم‌ات ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشم‌ات ای چشمه‌ی شراب
بيمارِ خنده‌های توام، بيشتر بخند
خورشيد آرزوی منی، گرم‌تر بتاب...»...

August 27, 2008

از دل‌تنگی برای وطن تا نفرت از وطن

سيدنا ياسر ميردامادی ديروز در کسوت اهلِ دانش وارد لندن شد. امشب در وبلاگ‌اش شرحِ کشافی نوشته است شرحستان («ما آزموده‌ايم در اين شهر بختِ خويش»)! يادداشتی است بسيار خواندنی. يک بندش سخت تکان‌دهنده است و اسباب حيرت و مايه‌ی حسرت ما ايرانی‌ها. قصه‌ای است که بر سر هر اهلِ دانش و بينشی در وطنِ ما می‌رود:
«دل‌ات برای مملکت‌ات تنگ شود، حتی اگر در آن نباشی، بهتر از آن است که از آن متنفر شوی، حتی اگر در آن باشی.»
و چقدر خوب است آدم وطنی داشته باشد که آن وطن برای‌اش هميشه عزيز بماند، مهم نیست کجا باشی. و چه دردناک است که هيچ وطنی نداشته باشی! و البته آدمِ بی‌وطن من نمی‌شناسم. هر کسی وطنی دارد، حتی اگر در مسقط الرأس طبيعی و جغرافيايی‌اش زندگی نکند. وطن جايی است که آدم در آن آزاد باشد و شاد. وطن جايی است که در آن‌جا بتوانی خودت باشی. جايی که ناچار به دروغ گفتن و ريا کردن نباشی و ناگزير از دروغ شنيدن و ريا ديدن نباشی. وطن جايی است که حاکمان‌اش پروای خدا و خلق خدا را داشته باشند؛ نه جايی که نه پروای خدا و ترس از خدا مهم باشد نه نگاه پرسشگر و پاسخ‌خواهِ شهروندان (البته در کشورِ ما که چيزی به اسم شهروند معنا ندارد؛ بهتر است بگوييم رعايا). وطن جايی است که حاکمان‌اش شرم برای‌شان معنی داشته باشد و ترس از خدا هم (اگر اهل دين باشند). و قصه‌ای است اين وطن. حکايتی است اين وطن. حکايتی سوزناک و پر غصه. حالی دست بدهد می‌نويسم که وطن چه معنای دراز و پر تلاطم و شگفتی است. و چقدر وطن را مردم سطحی معنا می‌کنند و انتظارهای ساده و پيش پا افتاده‌ای از آن دارد. شرح‌اش بماند برای بعد. اما بخوانيد اين حکايتِ ياسر را.

August 19, 2008

سقف عقل بر ستونِ جنون

سقف عقل‌ام را بر ستون جنون زده‌ای انگار. روزها خودم را گم می‌کنم در کار و کتاب. نفسی که می‌خواهم بکشم، می‌دوم توی کتابخانه. لای قفسه‌ها پرسه می‌زنم. عقل‌ام را مشغول می‌کنم که شيدايی دنیا را سرم آوار نکنی. يادم نيندازی. نمی‌شود. غروب که می‌شود اين اشترِ مست، زنجير پاره می‌کند. اين صدای موسيقی، اين هم‌دمِ هر روزه و هميشگی، ديوانه‌تر می‌کند آدم را. با خودم می‌گويم اين شوريدگی را، اين ديوانگی را، اين خل‌بازی را به جان آدم می‌اندازی که آن خداوندی عقل را معزول کنی. فکر می‌کنم از ما سلطنت عقل را نمی‌پسندی. ولی تو هم می‌دانی که وسوسه‌ی عقل تا آخرين نَفَس رهای‌ام نمی‌کند. نه من خسته می‌شوم، نه تو. و البته تو نَفْس را هم به جان ما می‌اندازی. قدرت‌نمايی می‌خواهی بکنی؟ خوب می‌توانی. قبول. نکن ديگر. بس است! ما سپر انداخته‌ايم. آويخته به دامانِ توايم. پا مکش از شيدايی و آلوده‌دامنیِ‌ ما. به بی‌گناهی «يارانِ شهر»، گنه‌کاری ما را عفو کن. هر چه گناه ما می‌خواهد باشد! ديگر شرم ندارد که. وقتی غرقه‌ی اين دريا‌يیم، شرمی ندارد. کدام دريا؟ معلوم است کدام دريا؟ دريای کرم را می‌گويم! فکر کردی سرِ چهارراه اعتراف می‌کنيم به معصيت؟! بگذریم. هر کاری بخواهی می‌کنيم. فقط ما را اين‌جوری نکن. دنبال‌ات مثل بره‌ی رام می‌دويم (شيطنت هم گه‌گاهی می‌کنيم)، ولی می‌آيیم. «بيش ميازار مرا». داشتم فکر می‌کردم به اين مصرع که «...مرغِ کُهِ طور تويی، خسته به منقار مرا». آدم هوا برش می‌دارد. حال‌اش خوش می‌شود وقتی فکر می‌کند به این حال. فکرش را بکن: مرغی باشد. مرغی مقدس، مرغی که آشيانی بس بلند دارد. کوهِ‌ طور. جايی که به موسی می‌گويند آدم باش. کفش‌های‌ات را در بيار. جايی که يک نوری می‌تابد که موسی هم دست و پای‌اش را گم می‌کند. از آن بالا بالاها. يک مرغی، يک عقابی، يک عنقايی چيزی می‌آيد (لابد مرغ‌اش مرغِ شکاری است و گوشت‌خوار؛ آن هم گوشتِ آدميزاد می‌خورد!). همين‌جوری منقارش را فرو می‌کند به يک جای آدم. سيخی می‌زند. تلنگری می‌زند. نيشگونی می‌گيرد. می‌رنجاند آدم را. زخمی می‌کند. «خسته» می‌کند آدم را. عجب حالی دارد. حالی که تو حالِ آدم را بگيری! مزه دارد، نه؟

ناگهان دل‌ام آشوب می‌شود. انگار گير می‌کنم وسط تاريکی. تو که روی‌ات را برگردانی، ناگهان همه‌ جا می‌شود ظلمتِ‌ محض! يک جوری می‌شود که کورمال کورمال بايد بروی بقيه‌ی راه را. دل‌ام می‌لرزد. دل‌ام آشوب می‌شود. آشوب مثلِ پس‌لرزه‌ی زلزله می‌آيد و می‌رود. وسط اين همه آشوب، بر می‌گردی. نيم‌نگاهی به پشتِ سرت می‌کنی، انگار پنجره‌ای به روی خورشيد باز می‌شود ناگهان. همان نيم‌نگاه، روزنه‌ای است از روز. روزنه‌ای است برای خورشيد. با همان روزنه، افق را انگار پر می‌کنی. انگار جايی باشی که خورشيد با طلوع‌اش تمام افق را می‌پوشاند. يک حالی است این حالِ پر تلاطمِ‌ آشوب و طُمأنينه. من با خود می‌خوانم: «نگر تا اين شبِ خونين سحر کرد / چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد».

موسيقی هنوز ادامه دارد. برای من همین‌جور می‌رود. من مثل باستان‌شناس‌ها کلنگ به دست گرفته‌ام و اين زمين را می‌کاوم و هر روز به چيز تاز‌ه‌ای بر می‌خورم. هر روز حال ديگری بر من می‌رود. و آخرِ کار، همه‌ی حال‌ها مثل هم‌اند. فقط جزيياتِ‌ کوچک‌شان با هم فرق دارد. ديروز در راه که بر می‌گشتم با خودم فکر می‌کردم، آدم خيلی بايد تحمل داشته باشد. خيلی صبر می‌خواهد. هاضمه‌ای می‌خواهد مثل ديوانه‌ها. يادم هست از دوران کودکی. در روستای پدری و مادری، ديوانه‌ای بود لال. شايد هم کر و لال. سن‌اش خیلی زياد بود. بيچاره شيشه‌خُرده می‌خورد. هيچ‌اش نمی‌شد. معده‌اش قوی‌تر از اين‌ها بود. يادِ او افتاده بودم. آدم برای اين‌که اين نوسان‌ها را تاب بياورد، برای اين‌که بتواند ميان کفر و ايمان، نه همين کفر و ايمان‌های عوامانه، چابک و چالاک برود و برگردد، هاضمه‌اش بايد قوی باشد. اين زهرها که در رگِ جانِ آدم می‌رود، فيل را می‌تواند از پا بيندازد. بعضی‌ها اختيار می‌کنند که يک سوی طيف بمانند. يا می‌شود مؤمن مستحکم و ساده‌دل. يا می‌شود کافر لجوج و کينه‌جو. نه صفای مؤمنانه به جان‌شان می‌نشيند و نه زيرکی کافرانه (صد بار که نبايد توضيح بدهم: هم اين ايمان با ايمان عام فرق دارد، هم اين کفر). خيلی معده‌ی شيشه‌خواری می‌خواهد که اين بلاها را تحمل کند. با تو که باشم، ترسی نيست از نوسان. تو باش. تو باش که روحِ ايمانی. باقی مهم نيست. هراسی از سياهی کفر نیست. تو پايدار بمان.

August 18, 2008

نقطه تهِ خط!

پرزورترین کمندی که مرا می‌کشاند در این گردابِ پرهياهو، شايد صدای نرم و نگاهِ شيدا و آرامِ توست. به چه چيزی چنگ می‌زنم در اين سرگشتگی؟ در این بيابان که همه چيز آرام می‌نمايد و بهشتی‌گونه ولی پوست را که می‌خراشی هول است و اضطراب که نعره می‌زند. تصويری است هراس‌آور. این خوشیِ آميخته با رنج، خصلتِ زيستنِ ماست. و من به چه دل‌شادم؟ يا تو ما را به چه آرام می‌کنی مگر همين دام‌ها؟ مگر همين نقش‌ها؟ و ما مدام می‌گوييم که «خوشتر از نقشِ تو در عالم تصوير نبود». به چه چيزی در آويزيم که از اين چاه هستی بيرون بيايیم؟ اصلاً شايد هستی چاه نباشد. شايد هستی، دشتی باشد. شايد هستی رودخانه‌ای باشد که بايد به دريايی، به اقيانوسی برسد. هستی مگر تمام می‌شود؟ می‌شود اصلاً هستی را مثل جامی شراب، لاجرعه سرکشيد؟ هستی نوشيدنی است؟ می‌شود وجود را يک لقمه کرد؟ لابد می‌شود. اگر نمی‌شد که يکی نمی‌گفت:
نهنگی هم بر آرد سر، خورد آن آب دريا را
چنان دريای بی‌پايان شود بی آب چون هامون!

دور و برم را نگاه می‌کنم. سه چهار نفر دارند روزنامه می‌خوانند. يکی مجله می‌خواند. يکی دارد کتاب می‌خواند، کتاب داستان. يکی دارد با گوشی موبايل‌اش بازی می‌کند (همان‌ کاری که خودم گه‌گاه می‌کنم). يکی دارد چرت می‌زند. پشتِ اين چهره‌ها چی‌ست؟ درون اين‌ها چه نشسته است؟ ابليس يا آدم؟ اهريمن يا فرشته؟ يا اصلاً هيچ کدام از اين‌ها؟ شايد همه انسان‌اند و گرفتار دردها و سرگشتگی‌های مشابه. ولی اين‌ها همه نرم و درشت دارند. نرم‌خوی و درشت‌خوی. من هم اين وسط دارم گزارش تلاطم‌های درون را می‌نویسم؛ نقد حال را. حتماً يکی هم دارد من را تماشا می‌کند و چيزهای مشابهی در ذهن‌اش می‌گذرد. اين آدم‌ها چه هستند؟ همه‌شان ملعبه‌اند؟ همه بازيچه‌اند؟ هستی همه‌شان با نخی، به مويی بند است؟ خوب هست. معلوم است که هست. در هر چه بشود ترديد کرد، در عينيت عريان و صريح مرگ ترديد نمی‌شود کرد. از مرگ اگر غافل باشی يا نه، مرگ می‌آيد. می‌رسد. با تمام شوکت‌اش. می‌آيد و می‌گويد: «نقطه ته خط»! تعارف هم ندارد. ولی، لذتِ حيات به اين است که مرگ‌آگاه باشی و متبسم. متبسم بودن و مرگ‌آگاه بودن است که سخت است. و اين است سؤال: اين‌ها که دور و برِ من نشسته‌اند، چند نفر مرگ‌آگاه‌اند و متبسم و مبتهج در عينِ آگاهی؟ اصلاً خودِ من چنين‌ام؟ شايد باشم. شايد نه. زمانی اين غزل مولوی را صبح و شام با خود می‌خواندم: «من از که باک دارم خاصه که يار با من...» و در خيابان که گام برمی‌داشتم، انگار بر فراز عرش قدم می‌زنم. انگار دليرتر از من در عالم نيست. و نبود. بيمِ از دست رفتن هيچ چيز نبود. شايد چون همه چيز، هيچ بود. اما آن حال هنوز هم هست. می‌آيد و می‌رود. هنوز هم وقتی موجی، ورطه‌ای می‌آشوبدم، همان غزل را با خود زمزمه می‌کنم و دل‌ام قرص‌تر می‌شود. هر فتنه‌ای که از راه می‌رسد، چنگ به همين ذکرها می‌زنم. دارم می‌رسم به خانه. موج‌خيز سوداهای توفانی به آخرِ خط شايد رسيده باشند. تا فردا. تا فردا شب. شايد تا ساعتی ديگر. شاید.

August 11, 2008

همه را بيازمودم، ز تو خوشترم نيامد

فرقی نمی‌کند آدم کجای دنیای باشد. مهم نیست در مسقط‌ الرأس‌ات زندگی کنی يا جای ديگری. مهم نيست که کجا خانه‌ بگيری و کجا را وطن‌ات کنی. هر جا که باشی، ذهن‌ات و روح‌ات به هزاران سوی و جهت می‌رود. «این سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان». همه طرف می‌روی. همه طرف می‌روم. اما آخر ماجرا تا بانگِ آشنای تو می‌آيد، مثل مرغِ دست‌آموز به سوی تو می‌پرم. «همچون کبوتر ناگهان آهنگِ بام‌ات می‌کنم». می‌دانی؟ يک جاهايی هست که آدم خوش است. آدم احساس امنیت می‌کند. يک جاهايی آشناست برای آدم. تاريک باشد يا روشن فرق نمی‌کند. وقتی آن تاريکی را هزار بار وجب به وجب پيموده باشی، تاريکی‌اش روشنايی است. «چه کنم؟ آهوی جان‌ام سر صحرای تو دارد». اين‌ها را داشتم توی راه در ذهن‌ام بالا پايين می‌کردم. وقتی اين‌ها را می‌نوشتم، به ذهن‌ام رسيد که آدم در انديشه خانه می‌کند. در انديشه‌ای آشنا. در فرهنگی آشنا. بقيه را می‌آموزی. بعضی‌ها می‌آموزند و دورتر می‌روند. بعضی‌ها می‌آموزند و به اصلِ خود بر می‌گردند. بعضی بر می‌گردند، بعضی بر نمی‌گردند. حرجی بر هيچ کدام نيست. «پای آزادی چه بندی؟ گر به جايی رفت، رفت!». به کسی چه ربطی دارد که من رختِ اندیشه‌ام را کجا پهن می‌کنم؟ به کسی ربطی ندارد که من خيمه‌ی جان‌ام را کجا می‌زنم! [با شما هم هستم آقا، بله، با شما، که مردم را نافرهيخته و بی‌تربيت قلمداد می‌کنی فقط به خاطر اين‌که جايی که تو دوست داری زندگی نمی‌کنند!] وقتی قرار است از دنیا من باشم و تو، وقتی قرار باشد من و تو روبرو و مقابل بنشينيم، وقتی که «گدايی به شاهی مقابل نشيند»، چه پروای عالم و عالميان؟ عالَم که سهل است، عالِم هم محلی از اعراب ندارد اين‌جا. «شاهِ شوريده‌سران خوان منِ بی‌سامان را». خيالی داريم خیالستان! خيالی که به طرفة العينی دو عالم را يک لقمه می‌کند. نکرد هم نکرد؛ مهم نيست! با همين خيال دنيا و عقبا را می‌گرديم و آخر بر می‌گرديم سر خانه‌ی اول. باز هم قصه‌ی بانگِ آشنای توست که «آيد مرا شام و سحر از بانگِ‌ تو بوی وفا». آخرِ کار من رگ و ريشه‌ام در همين سنت و همین فرهنگ و همين حافظ و مولوی‌ای است که «خودم» می‌شناسم. همه همين‌جورند. اين شناختِ خودشان از همه چيز، در قبض و بسط می‌افتد، ولی آن لحظات خصوصی و تجربه‌ی شخصی‌شان مالِ خودشان است. من هم همين‌طور. من هم می‌شوم خيالستانی تنيده در عالمِ واقع. اگر عدل است و اگر ستم، ماجرايی است که بر همه می‌رود و «اين حکايتی است که با نکته‌دان کنند».

راهِ رفت و برگشتِ هر روزه‌ی من، همراهی دارد. هم‌نوايی دارد. ترانه‌سرايی دارد. هم‌‌کلامِ گوش‌های‌ام شعر است. شعر حافظ، شعرِ مولوی. شعرِ من. شعرِ تو. شعرِ او. تار و پودم شعر. همه‌اش شعر. همه‌اش آيه و ترانه. ولی اين‌ها برای بعضی‌ها بی‌مصداق‌اند و معلق. کافی است يکی برای‌شان مصداق پيدا کند و بتواند اين مصداق را با خودش تا جايی که می‌تواند بکشاند. آن وقت چه می‌شود! يا چه‌ها که نمی‌شود! و قصه‌ی من هر روزِ عمرم همين بوده است که از هنگامِ زادن تا وقتِ اجل، اين مصداق دارد با من زندگی می‌کند. و چقدر بد است آدم شعرش بی مصداق شود. چقدر بد است که ندانی آيه‌ات را برای چه داری می‌خوانی. چقدر هول‌ناک است که آدم بی‌معنا شود. ترسناک‌ است که آدم قطب‌اش را گم کند. چراغ‌اش را گم کند. چقدر هراس‌ناک است که ندانی معنی آن‌چه را که می‌خوانی و زمزمه می‌کنی. چقدر سخت است نتوانی با مرثيه‌ای بگريی يا با ترانه‌ای طرب کنی. برای اين‌ها قبله می‌خواهی. قافله‌سالاری می‌خواهی. آدم نمی‌شود هر روز دلبر و معشوق‌اش را تازه کند. هر روز نمی‌شود قبله‌ای تازه بسازی. عمرِ آدم قد نمی‌دهد. و چه خوش‌ اقبال‌اند آن‌ها که قبله‌ای دارند و سر بر آستان‌اش می‌نهند. بگذار ديوانگی هم بکنيم. بگذار شورش عقل را هم میدان دهيم. بگذار در قبله بودن‌ات شک هم بکنيم. چرا نکنيم؟ مهم اين است که هستی. هر جور که هستی، باش. فقط باش. به قولِ آن شاعرِ نازنينِ رفته: با توام ای لنگر تسکين!‍ ای تکان‌های دل! ای آرامش ساحل! هر چه هستی باش، اما باش! هر که هستی باش، اما باش! و مرو. «مرو که با تو هر چه هست، می‌رود».

پ. ن. ای شجريان! ای ناظری! ای تمام کسانی که تمامِ عمرم برای من قرآن و آيه و حديث و شعر و ترانه و غزل خوانده‌ايد. من اين‌جا ريشه دوانيده‌ام. ای تمامِ کسانی که مرا آويزانِ او کرده‌اید، بدجوری آويزان‌ام کرده‌ايد!

July 28, 2008

نکته...

نکته‌ها چون تيغِ پولاد است تيز
گر نداری تو سپر وا پس گريز
پيش اين الماس بی اسپر ميا
کز بريدن تيغ را نبود حيا

سال‌هاست در حسرت الماس شدن می‌سوزيم. زياد دور نیست. فقط مانده است کمی خاک شويم! خاک که شديم تازه قدم به مرحله‌ی الماس شدن نهاده‌ايم:
به عزمِ مرحله‌ی عشق پيش نه قدمی
که سودها کنی ار اين سفر توانی کرد

و همين عزم کردم و قدم در راه اين سفر نهادن، خود آغازی است آغازيدنی!
هر چه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زيان بينی
جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کيميای جان بينی

و گداختن بايد. و گداختن کاری است شگفت. آن چه در ميانه نيست، همين گداختن است و رنه از خاک تا الماس راه درازی نيست. غمی نيست. «دانی که رسيدن هنرِ گامِ زمان است». بگرد تا بگرديم!

July 25, 2008

آدم آورد در این دير خراب آبادم، آدم!

چهار روز است دارم می‌نويسم و بر باد می‌دهم. چهار روز است هر چه می‌نويسم دور می‌اندازم. چهار روز است هر چه از خود می‌خوانم ذوقی ندارد. ملال‌آور است. شوری نيست. سوزی نيست. دردی نيست. يعنی درد هست، آتش نيست. شايد اگر کسی باشد که همدل و همراز و همزبان و محرم باشد، بفهمد يعنی چه اين گسسته بودن. شايد بتواند بفهمد اين بريده بودن يعنی چه. دشواری‌ کار شايد این است که افتاده‌ايم در این غرقابه‌ی فرديتی که از در و ديوار می‌بارد! با خودم داشتم فکر می‌کردم که اگر در سرزمينی، در فرهنگی زندگی می‌کردم که این فردگرايی کم‌زورتر بود و جدی گرفتن جمع و جامعه و اخلاق هویداتر بود، آيا وضع بهتر بود؟ پاسخ را از هم‌اکنون نیک می‌دانم. وضع اگر بدتر نمی‌بود، به يقين به از اين نبود. اين‌که بدانی و بخواهی بدانی کیستی و چه می‌کنی و چرا می‌کنی، ربطی ندارد به اين‌که کجای جهان باشی. مهم اين است که بخواهی و دردی در درون‌ات باشد. مهم اين است که خواب‌ات نبرده باشد. و ما خواب‌ايم. «الناس نيام اذا ماتوا انتبهوا». و مرگ هم باعث تنبه ما نمی‌شود. عجب خوابِ سنگينی ما را در ربوده! یعنی سرِ اين بی‌ذوق بودن چی‌ست؟ رمز اين سردی در چی‌ست؟... الآن چيزی ديدم که حال‌ام را بد کرد. پسرکی، جوانکی در واگن بغلی قطار ايستاده است. می‌شناسم‌اش. می‌دانم که سال‌ها پيش تصادفی کرده است که باعث اختلال قوای مغزی‌اش شده است. در تمام طول راه جلوی يک رديف صندلی خالی سر پا ايستاده است و رو به شيشه با خودش حرف می‌زند. برای خودش شکلک در می‌آورد. سخنرانی می‌کند برای خودش. و آری، مرا هم می‌شناسد! ولی گمان کنم حوصله ندارد از واگن بغلی بيايد اين‌جا و موی دماغِ من شود. با خودم فکر می‌کنم که حتی او هم از جنس دردهای من دارد! حتی او هم معنای دل‌شکستگی را می‌داند. او هم می‌فهمد در تاريکی بودن یعنی چه. او هم می‌داند جنون يعنی چه. او خودش جنون را دارد زندگی می‌کند. او ديوانه‌ای است تمام عيار (من که تا به حال از او آزاری نديده‌ام). ولی ديوانگی‌اش برای خودش حکايتی دارد. هر بار سرم را بر می‌گردانم می‌بينم که مشغولِ کارش است. دست نمی‌کشد! خسته نمی‌شود. انگار با خودش می‌گويد: «تا نيابم آن‌چه در مغزِ‌ من است / يک زمانی سر نخارم روز و شب». شده است حکايت ما که «روز و شب» بی‌قراريم و هيچ چيز اين کهربا صفتی را از ما نمی‌گيرد. يکی دو هفته پيش، که تو بودی و عالمی گويی نبود با بودنِ تو، وقتی طول و عرض آن سالن را قدم می‌زدی، فکر می‌کردم همه همين‌جور بی‌هوا به سمت تو بر می‌گردند. انگار مغناطيسی می‌کشدشان...

تا به خودم آمدم، بس که حواس‌ام به پسرک واگن بغلی بود، يکی دو ايستگاه را رد شديم. پريدم از قطار بیرون ولی حال‌ام توی قطار جا مانده بود. کاش يکی باشد سازی بزند. شعری بخواند، به آواز حزين. «ای چنگ ناله بر کش و ای دف خروش کن». از ایستگاه که می‌آيم به سمت خانه، می‌شنوم که:
من ملک بودم و فردوس برين جای‌ام بود
آدم آورد در اين دیر خراب آبادم

پيش روی‌ام را نگاه می‌کنم، پشت‌ سرم را می‌بينم و همه جا نشان است از این «دير خراب آباد». دل‌ام ضعف می‌روم. سرگيجه می‌گيرم. آدم را می‌بينم، آدمی را می‌بینم تهی‌دست، عاجز، آماجِ تيرهای بلا و سودايیِ آرزوها و خواسته‌ها. آرزوهايی که هيچ کجای‌اش عجيب نيست. ولی همين آرزوها به بادش می‌دهند. چند دقيقه بعد، به خانه نزديک‌تر شده‌ام و به اين بيت رسيده‌ايم:
پاک کن چهره‌ی حافظ به سر زلف ز اشک
ورنه اين سيل دمادم ببرد بنيادم
دارم خل می‌شوم. اين موسيقی وبلاگ امير هم هی در گوش‌ام می‌خواند الآن. بانو می‌گوید بگذار بخواند. او خوش‌اش می‌آيد. من هم می‌شنوم و توی ذهن‌ام شروع می‌کنم به رقصيدن. چرخ می‌زنم. نه چرخ صوفيانه. چرخِ رها. رها از هر صفت و رنگ و کيش و آيینی. همين جور توی ذهن‌ام مثل بچه‌ها می‌چرخم. دل‌ام گريه می‌خواهد. دوست دارم برگردم به بيست روز پیش. آن سبکی را، آن بی‌خويشی را، آن خوارداشتِ نفس را، آن لحظات مبارک و پرنور انگار به سرعت برق و باد دارند بر می‌گردند به خانه‌ی اصلی خودشان. يادِ پسرک توی قطار می‌افتم. او هم همان روز بود. با همان حالِ خراب‌اش. مرا يادِ مجيدِ «سوته‌دلان» می‌اندازد. دل‌ام الکی الکی نرم می‌شوم. به حال خودم گريه‌ام می‌گيرد. خيلی وضع خراب است. خيلی. انگار سوره‌ی واقعه برای‌ام می‌خوانند. انگار يکی می‌خواند: «اذا زلزلت الأرض زلزالها و اخرجت الأرض اثقالها...». انگار يکی دارد همه‌ی سوره‌هایی را که در وصف قيامت‌اند يک‌جا و پشت سر هم می‌خواند. انگار الرحمن می‌خوانند. یکی آهسته بيخ گوش‌ام دارد زمزمه می‌کند: «فبأی آلاء ربکما تکذبان»؟ هراس برم می‌دارد. ياد همه‌ی آن نعمت‌ها می‌افتم و پشت‌ام می‌لرزد. هنوز آويزانِ همان رشته‌ی کرم و رحمت و ستاريت هستيم! دل‌ام می‌خواهد کنجی بنشينم و مدام بخوانم: «امن يجيب المضطر اذا دعاه و يکشف السوء».

پ. ن. عمو جان! می‌دانم اين‌جا را می‌خوانی. اسم آن پسرک را برای‌ام بنویس. پاک از خاطر برده‌ام اسم‌اش را. خودت می‌دانی کدام را می‌گويم. می‌شناسی‌اش.

July 23, 2008

در حصارِ فتنه‌ها

کارِ هر روز من اين است: از اداره که می‌زنم بيرون، شروع می‌کنم به موسیقی گوش دادن. در تمام طول راه، گرفتارم ميانه‌ی توفان و آشوب. «چون کشتی بی لنگر». هوسی، اشتياقی، ميلی در سرم، در دل‌ام هست که با خود نمی‌گذاردم. سرگشته و حيران میانِ نار و نور، جنگی در درون دارم. صحرای کربلايی است دل‌ام که مپرس! ناظری می‌خواند: «دلنوازان، نازنازان در ره‌اند...» و چيزی در درون‌ام می‌لرزد. دلنوازان، ناز نازان... تصويری در درون‌ام جنبيدن می‌گيرد، تصويری از بهشت... بهشتی که گويی اين عالم عکس بی‌رنگ و رويی از آن است. عکس؟ مطمئن نيستم. ولی يک چيز را نيک می‌دانم. و آن اين است که این سودا، اين دلشوره، سودای رسيدن به فردوس نعيم است. سودای آرامش است. سودای آسودن است و خرقه‌ی هستی فروهشتن... سودای رستن از اين دام‌گه «اغوا»... جمعی از «اخوان» می‌خواهم. اخوان صفا. جايی که غل و غشی نباشد. جايی که سينه‌ها پاک باشد... با خود می‌گويم: «در دل ندهم ره پس از اين مهرِ بتان را...» و از داغی ياد می‌کنم که بر دلِ ديوانه نهاديم. اما دل هنوز ديوانه است. و من حيران‌تر از پيش.

دوباره می‌افتم به گرداب. از آن سودا و اغوا که می‌رهی، تازه می‌بينی در بندِ قصه‌ای نو هستی. دل پر خون است و رخ زرد. اين بار شجريان در گوش‌ام می‌خواند. دقايقی ديگر بايد پياده شوم از قطار. من شده‌ام آماج اغوا و سودای سر بالا. دستی از اين سو می‌کشدم، دستی از آن سو. و چقدر اين حال برای‌ام آشناست. ديرزمانی است که اين حال با من است. هر بار می‌نويسم‌اش شايد زوايه‌ای و کنجی تازه از آن بر من مکشوف شود. نوشتنِ تجربه‌ای که برای همه در دسترس نيست و شايد فهم‌اش دشوار باشد، چندان آشنا نيست. ولی... بايد نوشت. از زبان مولوی می‌خواند که: «به حق اشکِ گرمِ من، به حقِ آهِ سردِ من / که گرم‌ام پرس چون بينی که گرم از سرد می‌دانم...». گرم از سرد دانستن يعنی چه؟ يعنی اين‌که به هر دامی نيفتی؟ يعنی گرفتار تفاخر و تکاثرِ دنيا نشوی؟ يعنی اسيرِ لهو و لعب و زينت حياتِ‌ دنیا نشوی؟ قرآن پيش روی‌ام باز است. می‌خوانم: «وَمَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ أُوْلَئِكَ لَهُمْ رِزْقٌ مَّعْلُومٌ فَوَاكِهُ وَهُم مُّكْرَمُونَ فِي جَنَّاتِ النَّعِيمِ عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ يُطَافُ عَلَيْهِم بِكَأْسٍ مِن مَّعِينٍ بَيْضَاء لَذَّةٍ لِّلشَّارِبِينَ لَا فِيهَا غَوْلٌ وَلَا هُمْ عَنْهَا يُنزَفُونَ» (آيات ۳۹ تا ۴۶ از سوره‌ی صافات، ۳۷). اين‌ها وصفِ جنت است. شرط‌اش اخلاص است و آخرش رزق و روزی. و خلاصه‌اش صفاست و پاکی. صفايی بی خمار و درد سر. این سودا، هنوز پا به جاست. سودای جايی که در آن سلام و امنيت باشد و سينه‌ها از کينه‌ها زدوده: « إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَعُيُونٍ ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِينَ وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَانًا عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ لاَ يَمَسُّهُمْ فِيهَا نَصَبٌ وَمَا هُم مِّنْهَا بِمُخْرَجِينَ» (آيات ۴۵ تا ۴۸ سوره‌ی الحجر، ۱۵). این خطِ امانِ آن‌جا، تضمينی است اطمينان‌بخش. اما تا برسی به اين‌جا از ميانه‌ی بلا عبور بايد کرد، از ميانه‌ی اغوا: «قَالَ رَبِّ بِمَآ أَغْوَيْتَنِي لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِي الأَرْضِ وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ إِلاَّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ» (همان، آيات ۳۹ و ۴۰).

بر می‌گردم دوباره اين‌ها را و همه‌ی هذيان‌های قبلی را با هم می‌خوانم. اين‌ها يعنی چه؟ اين‌ها خطِ امان است؟ بدون شک نه!‌ اين‌که اين‌ها را بدانی، چه تضمینی است برای رهايی؟ هيچ نمی‌دانم. کمترین خاصيت‌اش اين است که خودت بدانی با چه کسی طرف هستی. همين. بدانی چگونه همزادی داری. يک بار ديگر هم نوشته‌ام که نمی‌دانم اين‌ها که می‌نويسم اسباب عقوبت است يا مايه‌ی ثواب. هر چه هست برای خودم آينه‌ای است. اميدوارم که اسبابِ عقوبت نشود. اين را می‌دانم ولی که در حصار فتنه‌ها افتاده‌ام و «دارم از زلفِ سياه‌اش گله چندان که مپرس!». نمی‌دانم به چه زبانی و چگونه باید شرحِ اين قصه را داد. اين چيزها را نمی‌شود به هر زبانی و به صراحت گفت و نوشت. بعضی چيزها تنها با اشاره و کنايه شنيدنی‌اند. به تصريح اگر برسند بی‌مزه می‌شوند و بی‌خاصيت. استعلا دادنِ زمینی‌ترين و خاکی‌ترين تجربه‌ها کار دشواری است. اين است که می‌گويند: «کاملی گر خاک گيرد زر شود»...

می‌بينی چقدر سخت است اين کار؟ تا اندکی به هوش می‌آيم، عنان‌ام می‌افتد به دستِ آن‌چه در مغزم و دل‌ام جولان دارد. يا گرفتار منبر می‌شوم يا اسير شطاحی. ولی دلی پر خون هست. دلی دردمند هست. همين است که زلزله به پا می‌کند. همين است که صبوری می‌خواهد. همين است که باعث می‌شود بگويی: «مرا دل سوزد و سينه، تو را دامن، در اين فرق است / که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می‌دانم». و تشخيص باید. فرق دانستن بايد. و ما فرقِ اين‌ها را می‌دانيم و فرقانی در کف داريم؟ نمی‌دانم! شما هم اين را گوش بدهيد، شايد چشيديد که بر من چه می‌رود. شايد!

با نفرت کجا را ساختيد؟

من نمی‌فهمم چه سودی است، چه خاصيتی است در اين همه کينه و نفرتی که بعضی‌ها به بعضی‌های ديگر دارند. از بيرون که نگاه می‌کنم می‌گويم بگذار داشته باشند. دنيا راهِ خودش را می‌رود، هيچ کاری هم به بغض و نفرت يا عشق و محبتِ ماها ندارد! مقصودم سياست است ها. برای من فرقی نمی‌کند که در سياست کشورِ‌ ما اپوزيسيون درباره‌ی حاکميت با بغض و نفرت حرف بزند، يا حاکميت درباره‌ی اپوزيسيون با کينه و تنفر حرف بزند. برای من هر دو يکی است. هر دو نشان ناپختگی است. آن‌که می‌فهمد، آن‌که پخته‌تر است، می‌داند که برای حلِ مسأله، بايد جايی نفرت و کينه را کنار گذاشت - و اولين جای آغازِ آن در زبان است؛ در گفتار و نوشتار - و گرنه اين چرخه‌ی خشونت و کينه و خون‌ريزی همين‌جور ادامه پيدا می‌کند. اگر خشونت و خون‌ريزی به دستِ يک نظامِ سياسی رخ ندهد، مسلماً به دست مخالفان پرشور و کينه‌ورزش رخ خواهد داد هر چند امروز بگويند فردا اگر ما باشيم چنين نمی‌کنيم. با نفرت هيچ جا را نمی‌توان آباد کرد. نفرت فقط گورستان می‌سازد. مهم نيست نفرت از من صادر شود يا از شما. مصدر نفرت و کينه هر جا که باشد، ويرانی به بار می‌آورد. شفقت داشتن بر خلقِ خدا و مبارزه با ظلم يا گوشزد کردن نابرابری و بی‌عدالتی راه‌های بهتری هم دارد. ابراز خشم و کينه و نفرت، کارِ ناتوانان است. توان‌مندان بهره‌ای از تواضع هم دارند... با کينه و نفرت هيچ چيز نمی‌توان ساخت جز نفرت و کينه‌ی بيشتر.

پ. ن. می‌دانيد؟ منطق اين کينه‌ورزی اين است: او ديروز به من صدمه زده است، من هم امروز مکلف‌ام به زبان و بيان يا به کردار و رفتار به او صدمه بزنم! خودتان داوری کنيد درباره‌ی ارزشِ اين نوع مخالفت با ظلم!

July 22, 2008

سر به هوا بودن

می‌گويند که چهارپايان سر به زيرند؛ يعنی رو به زمين‌اند. آدميان سر از زمين بر گرفته‌اند. آدم بر دو پا راه می‌رود. سرش را بالا می‌گيرد. سر بالا رفتن، گويی خاصيتِ آدمی است. يعنی از زمين به آسمان رفتن. حال اين زمين و آسمان را چه مجازی بگيريم، چه حقيقی، بشر هر دو کار را کرده است. يعنی از فتح زمين، به فتحِ آسمان‌ها و سيارات و کراتِ ديگر رسیده است. و از تسخير عالمِ تن به سوی گشودنِ دروازه‌های جان می‌رود (من از مؤمنان به «جان» و «روح» حرف می‌زنمٰ نه از منکرانِ آن).

در راه که می‌آمدم به اين سر به هوا بودنِ آدمی فکر می‌کردم و خيالی در من می‌آويخت. سودايی، هوسی چنگ در جان‌ام می‌زد و از رفتن‌ام وا می‌داشت. انگار يکی می‌کشيد مرا که همان‌جا که هستم بنشينم. يکی از درون نهيب می‌زد که نشستن همان و ويرانی و فروپاشی همان. انگار جنگی در درون‌ام بر پا بود. شهرام ناظری در گوش‌ام می‌خواند که:
کشيدند در کوی دلدادگان
ميانِ دل و کام ديوارها
با خودم می‌گويم چرا؟ مگر آزار داشتند؟ چرا قصدِ آزار دلدادگان آخر؟ چرا سوزاندنِ مهرورزان؟
انگار پاسخ‌اش را دقايقی بعد می‌دهند:
فريبِ جهان را مخور! زينهار!
که در پای اين گل بود خارها!
ولی چرا ما هميشه خارِ اين جهان را می‌خوريم؟ ما از زمينی بودن تمنای آسمانی شدن کرديم. سودای سر بالا داريم و هر قدم‌اش سوختن است و امتحان.
در خمِ زلفِ تو آويخت دل از چاهِ زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد

می‌بينی؟ به سودای سر بالا، دست به رشته‌ای می‌زنيم و تازه می‌فهميم بلای بزرگ‌تری در کمين بوده است. خنده‌دار آن است که آن‌ها که می‌دانند بعدش چه دامی برای‌شان نهاده‌اند، می‌گويند:
جانِ علوی هوسِ چاهِ زنخدانِ تو داشت
دست در حلقه‌ی آن زلفِ خم اندر خم زد
يعنی همه چيز قوس می‌شود، دايره می‌شود. اين دايره از زمین به آسمان می‌رود و باز به زمين می‌رسد. يعنی هبوط، عروج، هبوط! انصافاً خودت سرگيجه نمی‌گيری؟ دست از سر اين بيچارگانِ حيران بردار!

هان... داشتم می‌گفتم. از آن‌که سايه به سايه‌ام می‌آمد. گاهی قدم تند می‌کنم و او عقب می‌ماند. گاهی گذاشته‌ام شانه به شانه‌ام بيايد. گاهی پيش افتاده است. حالا او دوست است يا دشمن؟ ظاهرش بدون شک دشمن است. هر چه می‌کند فريب است؛ همان «فريبِ‌ جهان را مخور! زينهار!» برای او هم صادق است. اين «او» در درونِ من است يا بيرون؟ ساخته‌ی خيالِ من و ضمير من است يا وجودی است قايم به ذات؟ اين «او»، «زاييده‌ی پندارِ من» است يا همزادِ من؟ هر چه هست، هر کدام از اين‌ها که باشد، کمندی دارد پر زور. و من خود را می‌کشم که از اين کمند رها شوم. در اين دشت، صياد يکی نيست. يعنی ظاهراً يکی نيستند. صياد زياد است. کدامِ صياد بهتر است؟ اصلاً قرار است ما صيد باشيم يا صياد؟ «صيد بودن خوشتر از صيادی است»؟ واقعاً؟ ما شکاريم يا شکارچی؟ خوب است آهو باشی. خوبی است شيری در پی‌ات افتد. اين‌گونه خوب است. ولی اگر آهويی باشی و روباهی، شغالی، کفتاری چنگال در دل‌ات بيندازد، درد است! صيدِ او شدن خوب است، نه صيدِ هر صيادی. حال با اين همزاد يا زاده‌ی پندار و ضمير، چه بايد کرد؟ واقعاً، ما از دستِ تو يا از دستِ‌ خود به کجا پناه ببريم؟ اصلاً پناه‌گاهی و مفرّی هست؟ نمی‌شود در این سيل‌خيزِ حادثه، لحظه‌ی حضوری يافت؟ لحظه‌ای برای بی‌خويشی؟ لحظه‌ای برای طهارت و پاکی؟ نمی‌شود؟...

July 21, 2008

والعصر ان الانسان لفی خسر!

سخت است آدم بفهمد، بعد از سال‌ها، که چه کلاهِ گشادی سرش رفته است. سخت است بعد از عمری سگ دو زدن بگويد: «اين همه رنج کشيديم و نمی‌دانستيم / که بلاهای وصالِ تو کم از هجران نيست». تازه اين‌جور اگر باشد خوب است. چون به وصالی رسيده‌ای و بلای‌اش را می‌چشی. گاهی آدم کارش از حسرت و حيف می‌گذرد و می‌بيند که «چهل سال» رنج و غصه می‌کشد، ولی هر آن‌چه به دست‌اش می‌آيد از همان اول، جای ديگری مهيا می‌شده. يکی بلند می‌شود می‌رود پی کسبِ علم، می‌رود دانشگاه، درس می‌خواند. سفر می‌کند، دنيا را می‌گردد و می‌بيند، سير آفاق و انفس می‌کند، سرد و گرم روزگار را می‌چشد. پلشتی‌ها و زيبايی‌های زندگی و آدميان را می‌بيند. اما آخرِ کار، می‌بيند که به همان چيزی می‌خواسته برسد که يک پيرزن بی‌سواد روستايی در کنجِ مطبخ‌ِ دودزده‌اش در خانه‌ای محقر به آن رسيده است! برای آن پيرزن، بازی و هياهو و خنده‌های سرخوشانه‌ی نوه‌اش، شايد، تمام چيزی باشد که از زندگی می‌خواهد! ولی ما؟ ما چه می‌خواهيم؟ يعنی قصه، قصه‌ی «دينِ عجائز» است فقط؟ آری، يک بخش‌اش هست. ولی نه همه‌اش. سؤال اين‌جا روشن می‌شود که اگر به گذشته برگرديم و فرصت انتخاب داشته باشيم که تحصيل کنيم، کتاب بخوانیم، فيلم ببينيم، دنيا را بگرديم، بزرگ‌تر شويم و پنجره‌ای تازه‌ای به روی جهان داشته باشيم، آيا ترجيح می‌دهيم به اميد همان چيزی که احتمالاً آن پيرزن ممکن است به آن برسد، قمار کنيم و به همه‌ی اين‌ها پشت پا بزنيم؟ من اگر باشم قطعاً چنين قماری نمی‌کنم. ولی می‌دانم که در هيچ کدام از آن راه‌ها تضمینی صد در صد نیست. خط امانی نیست. هيچ معلوم نيست عاقبت به خيری در اين است يا آن. زندگی يعنی خطر کردن. مثل ايمان. حالا اگر زندگی‌ات با ايمان گره خورد، چه بهتر. خوب‌تر می‌شود. شيرين‌تر می‌شود. تحمل‌پذيرتر می‌شود. برای بعضی‌ها نمی‌شود. برای عده‌ای ايمان، ايمانی که نفس‌نفس‌اش گره خورده است به شک و ترديد، ايمان نيست. بلای جان است. ايمانی که همه‌اش بر پایه‌ای سوء ظن باشد، نداشتن‌اش بهتر! با ايمان بايد به صدق و درستی برخورد کرد. با ايمان نمی‌شود با پدرسوختگی رفتار کرد!
ولی ما همه زيان‌کاريم. سخت زيان‌کار. نه تنها برای اين‌که ممکن است کلاه‌های گشادی سرمان رفته باشد. زيان‌کار به خاطر اين‌که در «هر» موقعيت و مکانی که باشيم، يک دنيا «فرصت» را الکی الکی می‌سوزانيم و به باد می‌دهيم. از مهم‌ترين‌های‌اش اين است: فرصت دوست داشتن و فرصت بيانِ دوست داشتن. فرصتِ عاشقی کردن. فرصت حرف زدن از عاشقی. آدمی که هر لحظه ممکن است سرش را بگذارد زمين و بميرد، بايد آن قدر شهامت داشته باشد که به کسی که حقيقتاً دوست‌اش دارد، هر تعداد بار که می‌تواند، بگويد: «فلانی! دوست‌ات دارم، خيلی!». و اين‌هاست که مهم است. اين‌جور فرصت‌هاست که برای کشتی بی‌لنگرِ توفان‌زده‌ای مثل آدم مهم است. کارهای مهم ديگری هم البته هست. ولی اين «سّر حکمت» مهم است که به يادِ آدم باشد. علم، علمی که باعث نخوت و رعونت شود يک چيز است و «دانش» و «حکمت» چيز ديگر. اين‌که ناصر خسرو می‌گفت:
اگر تو از آموختن سر بتابی
نجويد سرِ تو همی سروری را
بسوزند چوبِ درختانِ بی‌بر
سزا خود همين است مر بی‌بری را
برای من الگوی مهم است. برای آن پيرزن روستايی هم. او هم می‌تواند به اين دانش و حکمت و آموختن برسد. درجات‌اش فرق می‌کند البته.... به خودم می‌گويم: «بطالت‌ام بس! از امروز کار خواهم کرد!». سعی می‌کنم يک جور آويزان شوم به اين نردبان. سعی می‌کنم اين حکمت از جلوی چشم‌ام دور نشود. ابليس آدم‌نما هم در دنيا زياد است. نارفيقان هم هستند. رفيقان البته مددکارند. اهل اشاره و اهل ذکر هم هستند. دنيا پر است. خالی نيست. ما تنها نيستيم. همه سوار يک کشتی هستيم. باد می‌آيد. ابرها آسمان را پوشانده‌اند. دريا کف به لب دارد. توفان نزديک است. توفان هميشه نزديک بوده است. ما هميشه در ميانه‌ی توفان بوده‌ايم. پس چرا فکر می‌کرديم هر توفانی، توفانِ تازه‌ای است؟ سقف دارد بالای سرم می‌چرخد. بروم تا نخورده‌ام زمين!

July 18, 2008

شکوهِ خسروانی... شکيبِ زيستن...

از صبح ذهن‌ام درگیر يکی از مصاحبه‌های پايان‌نامه‌ام بود تا الآن که تمام‌اش کرده‌ام. در تمامِ اين مدت، انگار عمقِ فاجعه را حس نکرده بودم. اگر هم بود، جايی مثل آتش زيرِ خاکستر بود. الآن که اين ور و آن ور را می‌بينم دارم گُر می‌گيرم. حالا بايد چه کار کرد؟ حالا چه خاکی به سرمان بريزيم؟ بانو – که خسرو، عشقِ بزرگ‌اش بود – همان اول کار نوشته است: «فکر نمی کردم آن روز اينقدر نزديک باشد...» و چقدر حکيمانه است و تلخ. ولی خسرو شکيبايی چرا رفت؟ جوابِ ساده و خطی‌اش اين است – و اين جواب از هر کسی می‌تواند صادر شود – که: مرگ است ديگر؛‌ همه می‌ميرند! او چه فرقی با بقيه دارد؟ ولی وقتی کسی را دوست داشته باشی، زندگی و مرگ‌اش برای تو معنای ديگری پيدا می‌کند. استعلا پيدا می‌کند. همه چيزش می‌شود يک چيز ماورايی. و کسی را که دوست داشته باشی، واقعاً، الکی الکی نمی‌شود دوست داشته باشی. بايد يک «چيز»ی باشد که تو را اين‌جوری کند. و خسرو شکيبايی همين يک «چيز» را داشت. من اهل فيلم ديدن – فيلم ايرانی ديدن – نيستم. مجال‌اش هيچ وقت پيش نيامده. سر راه‌اش واقع نشده‌ام. ولی آن‌قدر فيلم و سريال ديده‌ام که شکيبايی توی‌اش باشد تا بتوانم بفهمم اين آدم يک «چيز»ی داشت. اين خسرو يک جوری بود. يک جورِ خاص. و مهم است از آدم‌ها – از هر آدمی، و از آدم‌های خاص، خاص‌تر – اين چيزها را ببينيم. اين‌هاست که مهم‌تر است. چرا مُرد؟ از بس ناشکيبا بود، بر خلاف اسم‌اش. پوست‌ات که کلفت باشد و درد را نفهمی مثل کلاغ هم می‌توانی عمر کنی. می‌شود البته نازک‌دل باشی و عمر دراز هم بکنی. بسته به شکيبايی‌ات، عمرت هم تعريف می‌شود لابد. ولی... ديدم يکی جايی نوشته «کاش او گرفتارِ عادت نبود و بيشتر عمر می‌کرد...» چيزی به همين مضمون. حال‌ام بد می‌شود. خشم‌گين می‌شوم از مردمی که اوج نگاه‌شان اين است که همه چيز و همه کس را با متر وجود و شخصيتِ خودشان می‌سنجند و حتی «تشخيص علتِ مرگ» و تعيين «دليل کوتاهی عمر» و «فرا رسيدنِ اجل» را هم جزو اختياراتِ خودشان می‌دانند. مگر اين‌ها پزشک‌اند؟ يادم هست که وقتی ايرج بسطامی از دنيا رفته بود، سيروس علی‌نژاد در بی‌بی‌سی مطلبی نوشته بود با اشاره‌ای مشابه. آن زمان من هم عصبانی شده بودم. پرويز مشکاتيان هم در مصاحبه‌ای سعی کرد شخصيتِ خود ايرج را برجسته کند... ولی اين ناشکيبايی و نابردباری فرهنگی ما تا به کجاها که نمی‌رود.... انگار اجل سراغ کسانی که هيچ عادتی ندارند – از جمله عادت به خودِ زندگی – هرگز نمی‌رود! انگار اجل می‌گردد دنبال چيزهايی که لابد بايد به طور طبيعی باعث مرگ شوند. همه حکايتِ «آن ميرِ دروغين بين با اسبک و با زينک...» و اين داسی که خسروان را درو می‌کند، همه را درو می‌کند؛ با عادت يا بی‌عادت! پس بيماری‌های فرهنگی‌ را لااقل اين‌جا هم که شده، بيرون نريزيد... چرا مُرد ولی؟ پارسال بود در تلويزيون ديديم‌اش؟ همان موقع گفتم چرا شکيبايی اين‌جوری آب شده است؟ چرا دارد آرام آرام می‌رود؟ «از وجودش قدری نام و نشان بود که بود...» ور نه از ضعف در آن‌جا اثری از شکيبايی نبود! ... شکيبايی، يک «چيز»ی بود؛ يک چيز مهم. و اين «چيز» خيلی مهم است؛ بعضی‌ها «هيچ چيز» نيستند؛ هيچ چيز! چه جوری می‌شود چيزی شد؟ دقيقاً نمی‌دانم! ولی بايد خيلی آدم باشی و آدم بشوی. شکيبايی خيلی آدم بود... و برای فهميدنِ آدم بودن کسی لازم نيست زن‌اش باشی يا بچه‌اش... شايد اگر زن‌اش يا بچه‌اش هم باشی، هرگز نتوانی کسی چقدر آدم بوده است... برای فهم اين «آدميت» و اين «چيز» بودن يک معيارهای ديگری لازم است. ولی شکيبايی‌، همه‌اش «فيلم» بود؟ فيلم هم اگر بود، عجب فيلمی بود! فيلمِ شگفتی بوده است که اين اندازه جان و دل را به يک نفس بند کرده بود. نفسی که ديگر در اين دنيا نمی‌رود و نمی‌آيد و از سرگردانی خلاص شده است.

پ. ن. دل‌ام نمی‌خواست اصلاً اين را هم اضافه کنم. مُردن شکيبايی سنگين است ولی. به همه گیر می‌دهم به خاطرش. ابطحی نوشته است: «به من گفته بود که خسرو هیئتی است»! خوب اگر نمی‌بود، چه؟ يعنی آدمی که «هيئتی» باشد برای شما - برای شما، آقای ابطحی! - بهتر است از آدمی که «هيئتی» نباشد؟!‌ نمی‌دانم اين اعتقادِ شخصی ابطحی‌ است که اين‌جوری داوری می‌کند يا بقيه‌ی هم‌مسلکان سياسی و حزبی‌اش هم مثل او هستند. از خودم بيزار می‌شوم اگر ببينم فردا من هم درباره‌ی آدم‌ها اين‌طوری قضاوت می‌کنم. حتماً يک جورهايی من هم آدم‌ها را این‌جوری می‌بينم. مباد که هرگز چنين ببينم‌شان و بخواهم در قفس تنگِ ذهنِ خودم محبوس‌شان کنم. شکيبايی اگر رند خراباتی بود و اگر حافظِ شهر يا هم‌هيئتی آقای ابطحی، باز هم شکيبايی بود.

پ. ن. يک چيزی راه نفس‌ام را گرفته است. دارم به زور نفس می‌کشم. چطور می‌شود يک آدم را اين قدر دوست داشت؟

July 9, 2008

سيلی خوران

- چون دايره ما ز پوست پوشانِ توايم
در دايره‌ی حلقه به گوشانِ توايم
گر بنوازی ز جان خروشانِ توايم
ور ننوازی هم از خموشانِ توايم

- برگِ نوا تبه شد و سازِ طرب نماند / ای چنگ ناله بر کش و ای دف خروش کن

اوصافِ دف اين‌هاست: حلقه به گوشی؛ پوست‌پوشی؛ به فرمان بودن؛ خروش کردن. اما مهم‌ترين صفتِ دف اين است: سيلی خوردن! بعضی‌ها سيلی می‌خورند و خموش‌اند. بعضی‌ها سیلی می‌خورند و نوای خوش می‌دهند. بعضی‌ها سيلی می‌خورند و بد آهنگ و کج خلق می‌شوند. دف‌هايی هستند که خوش آهنگ‌اند. بعضی از اين دف‌ها، نوازندگانِ چيره‌دستی هم دارند و سخت سيلی به چهره‌شان می‌زنند. دفِ خوب بودن در دستِ نوازنده‌ای استاد بختی است که غنيمت‌اش باید دانست.

پ. ن. اصلاً خوش ندارم در اين حال که لحظه لحظه‌اش تلاطم است و شنا در اقیانوسِ جان، روح و روان‌ام را به ناپاکی سياست بيالايم. شما که می‌توانيد، به امورات سياسی بپردازيد تا ما از تعطيلاتِ روح و روان برگرديم!

حالِ خوشِ خراب!

حالِ خوشِ خرابی دارم. نمی‌دانم شُکر بايد کرد يا شکايت! کسی می‌داند؟

مُردگی

«چرا مرده پرست و خصمِ جانيم؟». چرا؟ چون آدمِ مُرده حرف نمی‌زند. مرده خموش است:
خموشيد، خموشيد، خموشی دمِ مرگ است
همه زندگی اين است که خاموش نميريد
ولی خموشی و مردگی خاصيتی دارد بزرگ:
آبِ دريا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دريا کی رهد؟
فقهِ فقه و نحوِ نحو و صرفِ صرف
در کم آمد يابی ای يارِ شگرف!
اما... مردم از اين اماها و ولی‌ها... باز هم اما... «کنون پندار مُردم . . .» هر چه خواهی کن، هم‌اينک!

پ. ن. نه از می سر پر جوش است و خروش و نه گوش‌ها از پندها بسته است، ولی «آورده از دريای دل، بيرون بسی دُردانه‌ها». و عجب نيست که: «به صدف مانم، خندم چو مرا در شکنند / کارِ خامان بود از فتح و ظفر خنديدن!»

دل‌گيرِ دل‌گير

دل‌گيرِ دل‌گيرم، از غصه می‌ميرم...

سخنِ سرد

۱. گل بخنديد که: «از راست نرنجيم؛ ولی
هيچ عاشق سخنِ سرد به معشوق نگفت!»
۲. احسب الناس ان يُترَکوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون.... به حساب «فتنه» می‌گذارم اين‌ها را؛ به حساب امتحان و آزمون. به حساب اين‌که قول به ايمان پيامدِ عمل به ايمان دارد. به حساب اين‌که ايمان سرسری و لقلقه‌ی زبان و از سر سهولت نبايد باشد.
۳. از دمِ صبحِ ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر يک عهد و يک ميثاق بود
۴. حفظ ميثاق کارِ سختی است. شکستن آسان‌ است؛ بسی آسان‌تر. وقتی سخت‌تر می‌شود که «از دمِ صبح ازل تا آخر شامِ ابد» باشد؛ يعنی هميشه؛ يعنی علی الدوام؛ يعنی «به رفعِ اوقات».
۵. جفا ديدن، بهانه‌ی وفا شکستن نيست. بهانه‌ی خوبی نيست. «جفا نه پيشه‌ی درويشی است و راهروی». شرطِ سلوک اين نيست.
۶. «...یارب کن آسان آسان اين مشکلِ من»
۷. حال‌ام خوب نيست. خستگی در تن‌ام مانده و بيرون نمی‌رود. اما «حاش لله که ز جور تو بنالد حافظ».

پ. ن. مدتی پيش، شايد يکی دو هفته پيش، اين جمله را از توکا خوانده بودم که سخت تکان‌ام داد آن لحظه: «میل دارم بخوابم، زیاد، آن قدر که دیگر به سن و سالم فکر نکنم؛ کاش کسی رویم را بیندازد، وقتی که نمی‌شنوم با من حرف بزند، برای آخرین بار ...». يک لحظه يادِ «سوته‌دلان» علی حاتمی افتادم. ياد مجيد، ياد داداش حبيب. چند روز بعد، همين هفته‌ی گذشته، با خودم می‌گفت که خيلی کار روی زمين مانده است؛ الان وقت خواب نيست. هنوز بيست سی سالی کارِ نکرده هست (حداقل). ولی الآن هر چند هنوز می‌دانم که کارِ نکرده و بر زمين مانده هنوز هست و می‌دانم که بايد پی‌شان را بگيرم و خواهم گرفت، آن ميلِ توکا در جان‌ام خار خار دارد. بغضی تهِ دل‌ام آرام آرام دارد می‌شکند. نرم‌نرمک، چشمه‌ی اشک در پسِ آن لايه‌ها می‌جوشد و من باز نهان‌اش می‌کنم. نهان کردنِ اشک هم نوعی «سکوت» است.

July 6, 2008

رمزِ کلمات و تومارِ وجود

زياد مشغولِ آن عنوان پر طمطراق بالا نشويد! مقصودم سرراست‌تر از اين‌هاست. دقت کرده‌ايد که گاهی اوقات آدم با کلمه‌ای، حرفی، نوايی، نغمه‌ای، نگاهی و لحنی زیر و رو می‌شود؟ گاهی آدم تلنگری می‌خواهد. شکلی، حرفی، صوتی، برق نگاهی حتی، ممکن است حال‌اش را پاک دگرگون کند. نمی‌دانم اسمِ اين حالت دقيقاً چی‌ست، ولی يک چيزی است که خيلی تأمل برانگيز است.

بعضی وقت‌ها، قرآن می‌خوانم و می‌شنوم و دو سه آيه تمام ارکان وجودم را می‌لرزاند. گاهی بيتکی پريشان‌ام می‌کند. گاهی يک بخش از آوازی از شجريان (حتی يک تکه از يک گوشه‌ی خاص يا يک تحرير به خصوص) اشک‌ام را در می‌آورد. بعضی اوقات هست که آدم مثلاً قرآن می‌خواند و با تأمل و آهسته و پيوسته چيزی را می‌فهمد و می‌خواند و می‌نوشد. آن وقت حسابی ديگر دارد، اما مستقل از اين وضعی که می‌گويم نيست. يک چيزهايی در ذهنِ آدم، در مغزش و در روان‌اش هست که پس‌زمينه و بستر فهم بسياری چيزهاست. شايد کمی اغراق‌آميز به نظر برسد، ولی وجود و درون مخاطب و مستمع اگر پر باشد، چه بسا نياز چندانی به گوينده و خطاب‌کننده نداشته باشد. اين‌جاست که مخاطب به گردِ خود می‌تند. و اين حال، حالی است برای مقامِ جذبه. همان که اقبال لاهوری می‌گفت:
نظر به خويش چنان بسته‌ام که جلوه‌ی دوست
جهان گرفت و مرا فرصتِ تماشا نيست!
يا همان که مولوی می‌گفت:
چنان در خويشتن غرق‌ام، که معشوق‌ام همی‌گويد:
«بيا با من دمی بنشين»، سرِ آن هم نمی‌دارم!

اين‌ها به معنی نفی خطاب‌کننده و گوينده نيست. اين‌ها معنای‌اش عزلِ بيرون به نفعِ درون نيست. من فکر می‌کنم مهم است آدم تأثير اين عوامل را در فهم‌های‌اش به رسميت بشناسد و بداند که این ذهن و روانِ انباشته‌اش چگونه پرده می‌افکند بر درک و شناخت‌اش از هستی و پيرامون‌اش. شايد اين فهم و شناخت چندان قرينِ «واقعيت» نباشد. چه بسا واقعیت فاصله داشته باشد با اين درک‌ها (حال اين درک‌ها مقطعی و لحظه‌ای باشند يا پيوسته و تومارگونه). اما به رسميت شناختنِ شأن اين مداخله‌ها، آدم را در شناخت‌ِ خودش آگاه‌تر می‌کند. اين پر بودن و خالی بودن ذهن و ضمير آدمی، خیلی در تعيينِ جهتِ‌ او نقش ايفا می‌‌کند. شايد حالِ مولوی همين است که گفته است:
من ز بسياریِّ گفتارم خمش
من ز شيرينی نشستم روترش

July 5, 2008

يک شب...

ما شبی دست بر آريم و دعايی بکنيم. حالا ببين!

برو بخواب!

می‌گويد: «خيلی شطاحی کردی! داری پر رو می‌شوی! برو بخواب! فردا کلی کار دارم. آدم هم زياد است. بگذار کارمان را درست تمام کنيم! موی دماغ‌مان نشو!»
می‌گويم: «فکر کردی من از رو می‌روم؟»

آدم

خدايا! پس ما کی آدم* می‌شويم؟

* اين «آدم» را به هر معنايی که از آدم می‌شود تصور کرد با تمام بارهای رمزی، اسطوره‌ای، نمادين و تاريخی‌اش بخوانيد.

May 17, 2008

هولِ واقعه

چه هولی است زيستن با خود. هول‌ناک‌تر آن‌که دایم ميان خوف و رجا باشی. از سويی اميدت به مويی بسته باشد و از سوی ديگر خاطری داشته باشی آسوده و فارغ از هيچ غمی. چنان‌که دل به رحمتی بيکران و رأفت و سخاوتی بی‌منتها بسته باشی. وقتی به خيال‌ات بگذرد که با چه دیوی گذران لحظات می‌کنی (عمر نه، لحظه لحظه، نفس نفس)، از هراس بر خود می‌لرزی که مبادا این اژدهای خفته بيدار شود. خفته نه. اين اژدهای نيم-خفته. مبادا ناگهان يورشی بياورد و يافته‌ها و بافته‌های ساليان‌ات را به لهيبِ يک نفس‌اش خاکستر کند. و اين اژدهای نيم-خفته را چه و که تا به اکنون افسرده نگه داشته است؟ شايد افسرده هم نبايد گفت. از کجا معلوم که تا همين جا هم اژدهايی بوده باشد دمان. این مار را نبايد با اژدهايی عظيم‌تر از خودش قياس کرد. ميزان‌ات بايد موری باشد عاجز در برابر اين. اما... اما اين‌ها همه سلوک زاهدانه شد. وجد و ذوق و وصال عاشقانه پس کو؟ بارها فکر کرده‌ام که نه آن سلوک زاهدانه و خوف و تقوای اهل خشيت مفت و رايگان حاصل می‌شود و نه اين ذوق و وصال عاشقانه. نه آن يکی بی‌زحمت حاصل می‌شود نه اين يکی. زحمت هم شايد نبايد گفت. بايد گفت نه آن يکی بی آن‌که بخوانندت حاصل است و نه اين يکی. چيزی که برای يکی نعت است، برای ديگری لعنت است. اگر زاهدی مدح يکی باشد، برای ديگری قدح است. عاشقی هم برای يکی شايد صفتی سازگار باشد و برای ديگری حالتی ناخوش. و من چه بايد بکنم که از بام تا شام و از شام تا سحر آويخته‌ام ميان همه‌ی اين حال‌ها و پريشان‌ام و سرگردان از اين کو به آن کو؟ اما یک حال، حالی است خوش و لذت‌بخش: چون موم بودن. موم شدن در دستانِ او را حس کردن. بدانی که مست و پريشانِ اويی و بتوانی بگويی که:
گويی شوی بی دست و پا، چوگانِ او پای‌ات شود
در پيش سلطان می‌دوی، کاین سير ربانی است اين
آن‌ها که حتی يک نفس اين حال را آزموده باشند، می‌دانند چه می‌گويم. اين حال که ببينی و دريابی که يکی می‌گردانندت. حتی اگر لعبتکی باشی در دست لعبت‌بازی که حال و قال‌ات را مقدر می‌کند. يعنی حال جذبه. حال بی‌خويشی و رهايی. اما آن خودآگاهی که از راه می‌رسد، حالِ آدمی زهرِ مار می‌شود. يعنی معنی قبض و بسط همين‌هاست؟ گاهی این قبض چه طولانی می‌شود.و گاهی آن بسط چه بی‌خيال‌ات می‌کند!

پ. ن. پر بی‌ربط نيست به آن‌چه در بالا نوشته‌ام (اگر به فراست ببينيد): به راهنمايی آق بهمن رسيدم به این یادداشت خانم مهرانگيز کار: «نيکمردان کجا رفتند؟». بی‌اغراق بگويم که اشک‌ام سرازير شد از خواندن يادداشت صميمانه و صادقانه‌ی مهرانگيز کار. يک چيز که در اين لايه‌ی پنهان جنگ و ستيز ايدئولوژيک هر دو طرف (يعنی جناح مدافع و مخالف نظام) گم می‌شود، همين بخش انسانی موجود در طرفين ماجراست. از سويی کسانی، نيکمردانی هستند که انسانيت و اخلاق‌اش پای سياست و حفظ منافع قربانی نشده است و اگر کاری می‌کنند خالصانه برای ايمان و اعتقادشان است نه برای تشفی خاطر يا ارضاء شهوات قدرت و جاه و مقام (و نه برای ارضاء تعصبات کور عقيدتی و فسادهای پوشيده در جامه‌ی ايمان و زهد) و از سوی ديگر کسانی هستند که محکوم می‌شود و حبس می‌کشند (و رسانه‌ها و قدرت و سياست آن‌ها را خالی از اخلاق و ايمان به تصویر می‌کشند و چهره‌ای اهريمنی بدان‌ها می‌دهند) و انسان هستند و ارزش‌های انسانی‌شان به خاطر اختلاف‌های نظری و فکری‌شان قربانی نشده است و هر جا انسانيت و اخلاق را می‌بينند بی‌محابا و بدون هراس از آن‌که کسی سازش‌کار بخواندشان، راه انصاف می‌پيمايند و همان کاری را می‌کنند که عين اخلاق است و دين‌داری: يعنی کم‌آزاری و انصاف. برای من هم کار آن نيکمردانی که مهرانگيز کار بر می‌شمارد عين دين‌داری و اخلاق است و هم همين کاری که مهرانگيز کار می‌کند. هر کس هر توجيه و بهانه‌ای برای هر کدام بياورد و کار هر کدام را بی‌ارزش کند، به گمان من يا بی‌انصافی کرده است يا بغض و کينه و نفرتی در وجودش رخنه کرده است. برای من هر دوی اين‌ها مصداق روشن دين‌داری‌اند و دين برای من يعنی همين کارها. بقيه بازی است و بازيچه.

May 10, 2008

بنان و داغ‌های هميشه‌ تازه‌ی من

هوای لندن اين روزها گرم است و تب‌دار. شب‌ها پنجره را که باز می‌کنيم، بوی چمن و نسيم بهار مشام آدم را معطر می‌کند. با خودم زمزمه می‌کردم الآن که:
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی‌غش
کنون به جز دلِ خوش هيچ در نمی‌بايد
کاروان بنان را داشتم گوش می‌دادم. رسيد به آن سوی آواز دشتی. ناگهان بی‌اختیار دلشوره‌ای منقلب‌ام کرد. انگار گريه بود که از اعماق وجودم بيرون می‌جوشيد. منِ سنگ‌دل که گريه‌ها را هميشه دفن می‌کنم، انگار تاب اين پرده‌گردانی مطربانه را ندارم. بنان هميشه مرا به عالمی کهن می‌برد. بنان برای من مترادف بوده است با قدمت. انگار پرتاب می‌شوی به صد سال پيش. بنان برای من يعنی لطافت، ظرافت، عاشقی و درد. بنان يعنی عاشقی و حسرت. حتی لازم نيست متعلقی هم برای‌اش داشته باشی. همين‌جوری حال‌ات را دگرگون می‌کند. کافی است اندکی زمينه مساعد باشد تا شيدای کوه و دشت‌ات کند. بهار باشد. هوا دلکش باشد. بنان هم دشتی بخواند. وقت از نيمه‌شب هم گذشته باشد. تنها چيزی که می‌ماند گُل کردنِ جنون است. بنان صدای‌اش برای من يک جور نوستالژی شيرين دارد. غمی دارد لذت‌بخش. بر عکس بعضی صداهای غم‌انگيز که آدم را از آدم بودن بيزار می‌کنند، بنان صدای‌اش غمی دارد انسانی و دوست‌داشتنی. خاطرم هست سال‌های اول دانشگاه بودم. در مشهد. بنان را ناگهان کشف کردم. و تمامِ بنان بر سرم ناگهان آوار شد. هر چه آواز و تصنيف از بنان بود می‌جستم و با تمام وجود می‌نيوشيدم و می‌نوشيدم‌اش. صدای روشنک هميشه برای‌ام آن وسط ناسازگار بود. ولی باز هم خوب بود با صدای بنان. حتی جاهايی که به جای صدای نی، صدای فلوت می‌شنيدی، حلاوت آواز بنان از دست نمی‌رفت. آن روزها هنوز ادبستان منتشر می‌شد. ادبستان را هم همان روزها کشف کرده بودم. و سخت ديوانه‌ی ادبستان شده بودم به خاطر توجهی که به موسيقی می‌کرد. و بعدها چقدر حسرت خوردم وقتی ادبستان متوقف شد. ادبستان هم همان روزها، در اسفند ماهی، مطلبی درباره‌ی بنان منتشر کرده بود. و بنان برای هميشه در وجودم جا خوش کرد. شايد باور نکنيد که تصنيف «کاروان» بنان را تا موقع وفات سيد احمد خمينی نشنيده بودم. روز وفات‌اش تلويزيون اين تصنيف بنان را پخش کرد. و من مات‌ام برد. پاهای‌ام سست شد. همه‌ی غم‌ها و فقدان‌های‌ام به يادم آمد. اين تصنيف پدرم را برای‌ام زنده کرد. پدری که حتی روز خاکسپاری‌اش من از رفتن به گورستان تن زدم و در همان اتاقی که وفات يافته بود، ماندم و در خاک رفتن‌اش را نديدم. و بنان او را هم هميشه برای‌ام زنده می‌کند. بنان، به نظر من، سلطانِ دشتی خواندن بود. کيفيت دشتی خواندن بنان، چيزی بود منحصر به فرد. شجريان استادانه می‌خواند دشتی را. چنان‌که يک استاد و پهلوان تمام عيار می‌تواند خواندن. ولی باز هم وقتی به دشتی فکر می‌کنم و آن سوز و شورِ مستور در پرده‌های‌اش، تنها بنان پيش چشم‌ام می‌آيد. می‌توانم همين‌جور از بنان بنويسم. هر آواز و تصنيفی از بنان، برای من خاطره‌ای دارد. و هنوز هم برای من خاطره می‌سازد صدای او. هنوز هم صدای او کيفيت لحظه‌های مرا و جاری حياتِ مرا دگرگون می‌کند. من که گاهی اوقات با کلنگ هم از چشمان‌ام قطره‌ای اشک در نمی‌آيد، با اندک فراز و فرودِ صدای او مثل طفلی می‌شوم که بازیچه‌اش را به زور از دست‌اش ستانده باشی.

March 2, 2008

شب تاريک و بیم موج و گردابی چنين هايل

آدمی که از تاریکی می‌ترسد، وقتی شب‌ها راه می‌رود با خودش سوت می‌زند تا از ترس زهره‌ترک نشود. این جور آدم‌ها در بسیاری از سطوح هستند. گاهی اوقات چنان اقيانوس بی‌کرانه‌ی هستی هول‌آور می‌شود که هيچ چيز آدم را نجات نمی‌دهد. گاهی اوقات آدم ناچار می‌شود سوت فيلسوفانه يا عارفانه بزند. شايد از اين شب تاريک جان به در ببرد. البته نوادری هم هستند که در اوج يقين و طمأنينه و سکينه گويی چنان راه می‌روند که پای‌شان هم به زمين نمی‌رسد. اين‌ها پرواز می‌کند. نصيب هر مشتاق آرزومندی باد اين درجه. تا آن وقت، می‌توانيد به سوت زدن عارفانه و فيلسوفانه‌تان ادامه بدهيد.

بله، سوت زدن به اصطلاح «روشنفکرانه» هم داريم (چه روشنفکر لاييک باشد، چه دينی؛ هر چه خودشان اسم می‌گذارند روی خودشان). مهم آن سوت زدن است که خيلی‌ها مشغول‌اند به آن. يعنی تغافل. يعنی تجاهل از سنگينی هستی. پس ژست‌های عارفانه، فيلسوفانه و خردمندانه را زياد جدی نگيريد. خيلی‌ها به آن مشغول‌اند. همه اما سخت هراس‌ناک‌اند. (حساب نوادر را گفتم که جدا کنيد).

اندر این بی فخر بودن‌ها...

پنهان کردنی نيست. من تعلق خاطر به دين‌ام دارم. مسلمان‌ام. شيعه‌ام. از چيزی که هستم شرمنده نيستم. مسلمانی و شيعه بودن را «روش زندگی» می‌دانم. اين‌ها هيچ وقت برای من و در محيطی که در آن باليده‌ام ايدئولوژی سياسی نبوده‌اند. هيچ وقت کسی را قربانی آيين‌ام نکرده‌ام و دست بر قضا همواره در طول تاريخ به خاطر باور به همين آيين تعقيب شده‌ام و آزار ديده‌ام؛ تنها به صرف باور. شرح‌اش دراز است. قصه‌اش را تاريخ نوشته است. جای‌اش هم اين‌جا نيست. زمانی خلفای اموی و عباسی، زمانی ترکان سلجوقی و غزنوي... بگذريم. تا ديروز عمده‌ی مخالفان این آيين از ميان دين‌داران بر می‌خاست، امروز گروه تازه‌ای هم به آن اضافه شده است و به قوت با آن می‌ستيزد. بگذاريد حاشيه نروم. بروم سر اصل مطلب. بارها به شيوه‌های مختلف اين را نوشته‌ام. دين برای من در زندگی عنصری است مهم. دين در زندگی بشر نقشی تعيين کننده دارد. بشر بدون دین، يعنی هيچ. حال اين دين، دينی جديد باشد يا دينی کهن. دين برای بشر، يعنی هوا. هر دينی را که از بشر بگيری، دين تازه‌ای برای خود می‌سازد. اما واقعاً چه فرقی است ميان آن‌که به ايرانی بودن خود می‌نازد و هر چه را نام اسلام بر خود دارد ننگ خود می‌داند و آن عرب باديه‌نشينی که عجم را خوار می‌شمرد و تحقير می‌کند؟ واقعاً فرق‌اش چی‌ست؟

گاهی اوقات متحير می‌شوم از اين همه نفرت. از اين همه بغض و کينه. گاهی انگار دلايل‌اش را نديده‌ام و نمی‌دانم. دلایل‌اش چندان پيچيده نيستند. هر انسانی يعنی تاریخ زندگانی‌اش. يعنی بيوگرافی‌اش. نمی‌شود يکی در ظل حکومت اسلامی زيسته باشد و امنيت، آسايش، سلامت و حقوق مسلم‌اش از او ربوده شده باشد و بعد از او توقع داشته باشی، بگويد «اسلام» به ذات خود ندارد عيبی. دل‌ها و عقل‌های بيمار را هم البته به آسانی نمی‌شود درمان کرد. سلامت نفس نعمتی است که نصيب بعضی‌ها نمی‌شود!‌ نمی‌شود برای هر ذهنی نشان بدهی که «اسلام» وجود ندارد. اين «مسلمان»‌ها هستد که تاریخ اسلام را پر کرده‌اند. مسلمان‌های مختلف. مسلمان‌های متفاوت. اين اسلام، سلمان فارسی دارد. ابوحنیفه دارد. شافعی دارد. حميد الدين کرمانی دارد. ابوحاتم رازی دارد. ناصر خسرو دارد. ابوحاتم رازی دارد. ابن سينا دارد. بيرونی دارد. نصيرالدين طوسی دارد. غزالی دارد. عطار دارد. مولوی دارد. حافظ دارد. حلاج دارد. سهروردی دارد. ابن عربی دارد. ابن رشد دارد. ملاصدرا دارد و بگير و بشمار تا بی‌شمارها را. اسم‌ها را نگاه کنيد. ملیت‌ها را ببينيد. تکثر و تنوع آيين‌ها را ببينيد. يک مذهب و يک کيش و يک قوم نيستند اين‌ها. مثل هم نيستند. مثل هم مسلمانی نکرده‌اند. گاهی يکی ديگری را متهم کرده است و ملحد خوانده. گاهی همين‌ها قربانی بقيه‌ی متشرعين شدند. فکر می‌کنيد اگر ناصر خسرو و حلاج و عطار در زمان ما می‌زيستند، چه می‌کردند؟ فکر می‌کنيد اگر مولوی در روزگار ما بود چه می‌کرد؟ فکر می‌کنيد اگر ابن سينا و سلمان فارسی در اين روزگار بودند، چگونه بودند؟ خوب. آن‌ها نيستند. ولی ما هستيم. وارونه ساختن ميراث آن‌ها، قلب کردن هر آن‌چه آن‌ها به آن باور داشته‌اند و با آن زيسته‌اند و آن را نفس کشيده‌اند، به زبان کار ساده‌ای است. در عمل اما، حاصل‌اش می‌شود همين قصه‌هايی که اين روزها می‌بينيم.

اما برای من ماجرا ساده است. من مسلمان‌ام. شيعه هستم (اما طنز تاريخ را ببيند: وقتی می‌گويم «مسلمان شيعه» تصوری که از مسلمان شيعه در ذهن‌ها می‌آيد، واقعاً چی‌ست؟ با معيارهای بعضی من نه مسلما‌ن‌ام نه شيعه البته!). به آن‌چه آيين‌ام به من می‌دهد و به راهی که برای انسان بودن نشان‌ام می‌دهد مباهات می‌کنم. اما با آن به کسی فخر نمی‌فروشم. از آن‌چه هستم هراسی هم ندارم. ممکن بود مسيحی زاده می‌شدم. يا يهودی، يا زردشتی. يا چه می‌دانم، بهايی. يا هر دين و آيين ديگری. با همه‌ی اين‌ها می‌شود انسان بود. دين تنها زمانی که می‌شود بازيچه‌ی سياست و تنها زمانی که از جوهرش فاصله می‌گيرد، می‌شود مايه‌ی دشمنی و نفرت. جوهر دين يعنی ايمان و عمل صالح:
بکنم آن‌چه بدانم که در او خير است
نکنم آن‌چه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کسی به کم‌آزاری بگزارم
که مسلمانی اين است و مسلمانم

مسلمانی يعنی اين: که خلق خدا از دست و زبان آدمی ايمن باشند. حال اين مسلمان، سرخ باشد يا سياه يا زرد. عرب باشد يا عجم يا اروپايی. اسم‌اش يهودی باشد يا مسيحی يا لاييک يا زرتشتی، فرقی نمی‌کند. ايمان يعنی اين. اسلام يعنی اين. حنيفيت يعنی اين. باقی بهانه است و دغل. بقيه‌ی جنگ زرگری ارباب قدرت است. پس:
«نه از روم‌ام نه از زنگ‌ام
همان بی‌رنگِ بی‌رنگ‌ام!»
پ. ن. اين را اعتراف بخوانيد. يا حديث نفس. يا نقد حال. هيچ کسی خالی‌الذهن نيست. هيچ کس کامل مطلق نيست. هر کس ادعا کند که «خرد محض» است و گرد هیچ تعلقی بر دامان روح‌اش ننشسته است، شياد است. انسان يعنی همين. انسان یعنی تعلق. يعنی دل بستن به چيزی. و چقدر کودکانه می‌نمايد که يکی ديگری را به خاطر باور به آيينی ملامت می‌کند،‌ يا بی‌خرد می‌داند (يا «وحشی» می‌شمارد!). وه که چه آزرده‌ام از این کودکی‌ها. «زين همرهان سست عناصر» ، «زين خلق پر شکايت»، از اين قوم نق‌نقو و بهانه‌جو خسته‌ام. «انسان‌ام آرزوست»!

February 14, 2008

حسبنا العشق...

داشتم بی‌هوا با خودم زمزمه می‌کردم:
الهی سينه‌ای ده آتش‌افروز
در آن سينه دلی وان دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نيست دل نيست
دل افسرده غير از آب و گل نيست

رها شدم در زمزمه. زمزمه آواز شد. سوز شد. خروش شد. تأمل شد. واقعاً بغض، حسد، کينه، انتقام‌جويی و خودسوزی را چه درمان می‌کند؟ سلوک آموختنی است. سلوک دل دادن می‌خواهد. ايمان می‌طلبد. اعتماد می‌خواهد. نمی‌شود در طلب آرامش و طمأنينه بروی، اما وجودت آکنده از شک و انکار و ترديد باشد. نمی‌شود در پی سکينه باشی ولی مدام دفع الوقت کنی و همه چيز را به تعويق بيندازی. همه نمی‌توانند سلوک کنند. زهدورزی هم آدم را از آدميت‌اش دور می‌کند. آدم را خشک می‌کند، می‌تراشد و فرتوت می‌کند. روح آدميت را می‌سوزاند. زهدورزی، زهد صومعه‌نشينان مثل دوزخ است. عشق بايد. تنها با مهرورزی مگر بشود اين آتش کينه و انتقام و حسد را فرو نشاند. با مهرورزی بی‌قيد و شرط. با عشقی بی‌چشمداشت. عشق يعنی اين‌که اصلاً انتظاری نداشته باشی. توقعی در تو نباشد. بی‌علت و رشوت کار کنی. تازه اگر توقعی هم در تو ایجاد شد و ديدی به آن نرسيدی، عشق‌ات آن‌قدر بزرگ و فربه باشد که جا را بر هر توقعی تنگ کند. توقع را آن وقت می‌سوزانی. آن وقت می‌شوی خودت. آن وقت ابن الوقت می‌شوی. ما عشق‌هامان را نمی‌سنجيم. لاف عشق می‌زنيم ولی پالايش‌اش نمی‌کنيم. خودمان را هم همين‌جور. نشانِ عشق، گذشت است و خالی بودن از کينه و انتقام. هر که لاف می‌زند که بويی از عشق برده است، هر که ادعا می‌کند حتی یک بار عشق را آزموده و اکنون در سينه‌اش کينه مأوا دارد و انتقام، لاف دروغ می‌زند. کذاب است. عشق خود کافی است برای رستگاری. تو عاشق شو... باقی کار را به او واگذار که می‌کشاندت. آن وقت کار کردن می‌آموزی. آن وقت روح‌ات از بطالت فاصله می‌گيرد. آن وقت می‌گويی: «بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد». عشق يعنی گذشت، يعنی سخاوت. عشق يعنی بتوانی بگويی:
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناهِ من است
نه فقط درباره‌ی گناه. اگر توانستی خيلی جاها که می‌دانی گناهی نداری، آن‌قدر دل‌ات بزرگ باشد که بگويی بيايید گناهِ شما را من به گردن می‌گيرم. اصلاً همه‌ی گناه‌ها از من سر زده است. آن وقت می‌شوی عاشق. آن وقت می‌شوی مسيح. آن وقت می‌شود لاف تجرد زد. آن وقت به آسمان می‌رسی. پا به ملکوت نهاده‌ای. آن وقت دوباره متولد می‌شوی. دل‌ام برای خودم تنگ است. دل‌ام برای گفتن و شنيدن تنگ است. حوصله‌ها تنگ است. کسی حس و حال شنيدن‌اش را ندارد. کسی رغبت گذشت ندارد. کسی دل به سخاوت نمی‌دهد. تلخی انتقام و کينه بيشتر با جان‌شان مأنوس شده است تا حلاوت ايثار و بخشش. و من روزگاری بالای همه‌ی نامه‌ها و شعرهای‌ام می‌نوشتم: «هو العشق». الآن از کاغذها برش داشته‌ام. پنهان‌اش کرده‌ام جايی در سويدای دل. در اعماق روح. مثل بعضی کلمات، بعضی تعبيرها که ديگر نمی‌شود بر زبان آورد. اين روزها بعضی مقدسات، بيشتر به محرمات شبيه‌اند. کار روزگار واژگونه است. مسيحی کو؟ طبيبی کو؟ که نفسی در تن رنجور اين آدميان بدمد، شايد روح‌شان زنده شد! شايد آن خوره‌، آن جذامی که روح‌شان را دارد ذره ذره می‌خورد، نابود شد و دود شد و رفت. شايد آتشی افروخته شد. نسيمی وزيد. گلی دميد. عطری در مشام جان‌شان پيچيد... بهار نزديک است. بوی مسيح می‌آيد. بوی رستاخيز. درخت‌های باغ روبروی خانه شکوفه داده‌اند!

January 12, 2008

وام

می‌دانی؟ من خيلی از نازک‌خيالی‌‌ها و ذوق‌ورزی‌های فکری و عرفانی‌ام را مديون عين القضات همدانی‌ام. عين القضات يک زمانی که از شور شيدايی جای آسمان و زمين را اشتباه گرفته بودم، برای‌ام يگانه تکيه‌گاهی بود که می‌شد با او از ميان تاريکی‌ها عبور کرد. شايد هنوز هم بشود. هر چه بود و هست، عين القضات همدانی يکی از ماندگارترين‌ها برای من بوده و هست. اسم همین وبلاگ، ملکوت، نتيجه‌ی حشر و نشر با عين‌ القضات است. من سال‌های سال با کلمه‌ی «ملکوت» عشق‌بازی می‌کردم. اين واژه برای من اسم رمز بود. هر وقت می‌خواستم چيز مهمی را به ياد بياورم که خيلی مهم بود، يک جايی اسم ملکوت به ميان می‌آمد. پس لابد می‌شود گفت حلقه‌ی ملکوت هم مديون عين القضات همدانی است. اصلاً شايد تلنگر وبلاگ‌نويسی و ملکوت به پا کردن را همان جمله‌ی تکان‌دهنده‌ی عين القضات زد که «جوانمردا! اين شعرها را چون آينه‌ دان...» که در آغاز يکی از دفترهای شعر شفيعی کدکنی آمده بود و آتش به جان‌ام انداخت. اصلاً از همان جا بود، از همان دفتر شعر شفيعی که عين القضات مثل يک شبح بی سر و صدا به زندگی من خزيد و بعد درست ميانه‌ی غوغای شوريدگی و پريشانی، مثل يک پير راهنما و دستگير ناگهان از پس پرده بيرون آمد و حرف‌هايی به گوش من خواند که هنوز امروز دارم زمزمه می‌کنم‌شان و هنوز دارم هضم‌شان می‌کنم. من به عين القضات همدانی سخت وام‌دارم. عين القضات فهم تازه‌ای از دین را به من هديه داد. فهمی که مکمل فهم‌های ديگرم بود. عين القضات چيزی به من داد که هيچ فقيهی نمی‌توانست به من بدهد (يا اگر هم به فرض محال می‌داد به خرج من یکی نمی‌رفت!). نمی‌دانم چه مرگ‌ام شد که اين آخر شبی ياد اين هم‌دم و همنشين عمرانه افتادم. از ايران که می‌آمدم با خودم گفتم اگر هيچ کدام از کتاب‌هام را نتوانم بياورم، آسمان را به زمين می‌دوزم و نامه‌ها و تمهيدات را می‌آورم. من بدون نامه‌ها شب‌ها خواب‌ام نمی‌بُرْد. فکر کنم همين‌جور می‌توانم تا فردا صبح از عين‌القضات بنويسم. باقی را می‌گذارم برای وقتی ديگر. آری، من به او سخت وام‌دارم.

December 31, 2007

سکوت مستور در سطور

گاهی اوقات نوشتن برای آدم، کاری است جايگزين. بعضی وقت‌ها هيچ کاری از دست‌ات بر نمی‌آيد. دست‌ات از زمين و آسمان کوتاه است. پاسخ‌ات نه اين، نه آن نمی‌دهد (ياد قيصر امين‌پور به خير و نيکی). وقتی هر چه می‌بينی همه ادبار است، آن وقت، نوشتن يک خاصيتی که دارد اين است که می‌شود زمزمه با خود، سوگواری با دلِ خويش. می‌شود تسکين دردهای نگفتنی و نهفتنی. و گاهی چيزهايی را می‌نويسی که چيزهايی را ننويسی. هميشه نوشتن از سر لذت يا هوس يا عادت نيست، گاهی از سر درد است و اندوه. و سکوت مرهم زخم‌های آدمی می‌شود. سکوت تنها به پايان دادن به ارتعاش امواج صوتی، سکوت نمی‌شود. گاهی سکوت در کلمات مندرج است. اين سکوت، می‌شود سکوتِ مستور در سطور. گاهی اوقات بی‌تابی و به کنجی افتادن بی هيچ دفاع و دستاويزی، آدم را به مقابله می‌کشاند. گاهی هم به سکوت می‌کشاندش. وقتی پاسخ سودی ندارد، سکوت بليغ‌ترين پاسخ می‌شود. بعضی اوقات صداها شنيده نمی‌شوند،‌ اما سکوت رسا می‌شود چون تندر. گاهی اوقات سکوت شيرين می‌شود. هر سکوتی لازم نيست زهرآگين باشند و سهمناک. سکوت را می‌شود در شيرينی و لطف و مهربانی بلندآوازه ساخت. سکوت دو نوع است: سکوت در برابر دشمنان و سکوت در برابر دوستان. و هر کدام البته شأنی دارد. و اگر غرق ذوق باشی، حتی سکوتی که در برابر دشمنان می‌کنی نيز زهرآگين و تيردار نيست. اما کو؟ کجاست جانی غرقه‌ی ذوق و سرخوش از تماشا؟ دل‌ام می‌لرزد وقتی اين ابيات مولوی را زمزمه می‌کنم:
يک لحظه سايه از سر ما دورتر مگير
دانسته‌ای که سايه‌ی عنقا مبارک است
ای بستگان تن!‌ به تماشای جان رويد!
کآخر رسول گفت: «تماشا مبارک است!»

December 13, 2007

دارم هوای مطربی

سال‌هاست، سال‌های خيلی درازی است که فکر می‌کنم، احساس می‌کنم، چيزی در اعماق وجودم به من می‌گويد که بايد مطرب می‌شدم. بايد يا خواننده می‌شدم يا نوازنده. از خوانندگی تنها گوشِ خوب به من رسيده است و البته صدايی نخراشيده! اما این سودای دوره‌ای امروز هم گريبان‌ام را گرفته بود. يا بايد بروم دف‌نواز بشوم يا تنبک‌نواز. يا تار بزنم يا سنتور. امشب هوس کرده بودم بروم کمانچه ياد بگيرم. ولی به هر کدام از اين‌ها که فکر می‌کنم و مشغله‌های بی‌شمار فکری و عملی زندگی‌ام را که می‌بينم، دچار افسردگی می‌شوم. این يک آرزو را گذاشته‌ام برای وقتی که اولين فرصت برای مطربی پيدا شود. هر وقت صدای ساز می‌شنوم ناخودآگاه انگشتانِ دست‌های‌ام به حرکت می‌افتند، بسته به صدای سازی که می‌شنوم. يا ادای تنبک زدن در می‌آورم يا ادای نواختن سنتور! مثل‌ آدم‌های ديوانه حرکات عجيب و غريب از من سر می‌زند. ديوانگی هم عالمی دارد علی‌الخصوص وقتی که در هوای مطربی باشد!

پانوشت نامربوط: کسی می‌داند چطور می‌شود مشکل اسکرولينگ را در اين طرح تازه‌ی ملکوت حل کرد؟ خودم ديگر دارم خسته می‌شوم از اين اسکرول‌های مشکل‌دار. اگر نشود حل‌اش کنم ممکن است ناچار به وضعيت قبلی برگردم.

December 12, 2007

هزار حرف نگفته

هزار تا حرف برای گفتن دارم. حال‌ام خوش نيست. دیشب تا صبح حالِ جسمانی پريشانی داشتم که امروز از اداره رفتن بازم داشت. پريشب «زوربای يونانی» را ديديم (چقدر دیر!). با خودم فکر می‌کردم که اين رقص عجب چيز شگفتی است که مرز زهدورزی و خوش‌باشی را مشخص می‌کند. کسی که ادعای شاد بودن می‌کند و هنوز از رقصيدن احساس شرم می‌کند، محبوس همان عالم زهد و پارسايی است، هر چند ادای عارف بودن از خودش در آورد. حرف‌ام را نمی‌توانم خوب بيان کنم. می‌ترسم بد فهمیده شود. يک چيزی می‌خواهم بگويم که بيان‌اش باعث سوء تفاهم می‌شود. مقصودم اين است که «هر که اين آب خورد رخت به دريا فکنش». می‌خواهم بگويم آدم نمی‌شود هم رومی باشد هم زنگی. بعضی چيزها هستند که با هم قابل جمع‌اند. بعضی چيزها نه. به این مقولات که می‌رسم مولوی برای من الگوست. و مولوی را خیلی‌ها يا به لقلقه‌ی زبان می‌خوانند يا چنان غرق‌اش می‌کنند در تأويل‌ها و تفسيرهای عجيب و غریب که ديگر مولوی، از مولوی بودن‌اش می‌افتد. همين حرف‌ها را که می‌نويسم با خودم می‌گویم: «مردم اندر حسرت فهم درست». مهم نيست چه می‌نويسی. خواننده‌های زيادی پيدا می‌شوند که مطلب را نخوانده، يا درست نخوانده، هر چه دلِ خودشان می‌خواهد به تو نسبت می‌دهند و با آن‌چه خودشان ساخته‌اند می‌جنگند! عالم عجيبی است اين عالم سوء تفاهم‌های انسانی. «بر خيالی جنگ‌شان و صلح‌شان». همه چيز مردم خيال‌آلود و ظنی است. تار و پود زندگانی‌شان گمان است. خوب، از زوربا رسيدم به اين‌جا. خيلی حرف‌های حکمت‌آميزی از دهان زوربا بيرون می‌آيد. شايد وقتی ديگر چيزکی نوشتم از زوربای کازانتزاکيس. حالا احتياج به شستشو دارم، شستشوی روح، حمام جان. کمی تلخ‌ام، غباری روی جان‌ام نشسته. نمی‌توانم راحت‌ بال‌های‌ام را باز کنم. هوا هم بيرون سرد است. خواب در بیداری‌ام دارد راه می‌رود. تازه از بستر پا شده‌ام. بی‌حالی و ضعف دارد تمام می‌شود. شايد فردا بهتر شدم و نوشتم.

December 7, 2007

آن لايه‌ی ديگر

اين بخش خاکستری يا شايد هم تاريک وجودِ آدمی، هميشه برای من چيز حيرت‌آوری بوده است. حتی چيزی فراتر از حيرت، اين بخش هميشه فتنه‌ای بوده است هم به معنای مثبت هم به معنای منفی. عروجِ معنوی آدمی – و بسی آدميان – هم به باور من سخت مديون تلاطم‌های همين بخشِ خاکستری و حتی آن منطقه‌ی سياهی است که آدمی می‌آزمايد. وقتی می‌گويد سياه و خاکستری تقسيم‌بندی معرفتی، دينی يا روانشناختی نمی‌کنم. نگاهی حسی به ماجرا دارم. حس من به احوال درون‌ام ناظر است که جايی احساس سپيدی و روشنی می‌کنم و جايی احساس تيرگی و سنگينی. اين سبکبالی يا سنگينی حکايت و تجربه‌ای است که هر کس به فراخورِ حالِ خود می‌آزمايدش. بعيد نيست البته که مجموعه‌ای از ارزش‌های کلانِ اخلاقی باشد که التزام به آن‌ها باعث سبکروحی «هر» بشری شود. اما حرفِ من عجالتاً درباره‌ی خود است و بس. برای من شناختن اين تلاطم‌های اعماق ناشناخته و کمتر لمس شده‌ی روحِ آدمی و نفسِ او مهم‌ است، به همان اندازه که اخلاقی بودن و زندگانی پاک. واژه کم می‌آورم برای بيان اين حال غريب. حالی که دارم اين است:‌ اين سوترک يکی به قوت و با حيله‌گری تمام به سوی خود می‌کشدم. همين کنارِ دست‌ام، و نزديکِ من. لحظه‌ای از من جدا نيست. می‌داند که می‌بينم‌اش. می‌داند که دست‌اش را خوانده‌ام و می‌دانم که آن‌چه می‌بينم سراب است و يقين دارم دلِ من خرسند و خرم‌ به اين‌ها نيست که او وعده‌اش را می‌دهد. از اين سو يکی دارد به آوازی آسمانی می‌خواند: «سودای تو را بهانه‌ای بس باشد» و دستی مبارک به بالا می‌کشاندم. و من حيران‌ام و سرگردان ميان اين دو. از چپ و راست می‌کشانندم و من افتان و خيزان با خود و دل در جنگ‌ام.

واژه برای وصفِ اين حال کم می‌آورد و گنجايش ندارد. نمی‌دانم کدام لفظ را بايد اختيار کرد که به خوبی حق اين فضای خاکستری را ادا کند. تنها چيزی که مدام به خودم يادآوری می‌کنم همين ضعف و عجز آدمی است. مدام مشغول نبردی؛ مدام اين مصارعه ادامه دارد و تو بارها و بارها زمين می‌خوری. اما امان از زمان برخاستن! وقتی که برخاستی چه می‌کنی؟ نفس را فربه‌تر و مجرب‌تر کرده‌ای يا مطيع‌تر و گوش به فرمان‌تر؟ تو به فرمانِ اويی يا او به فرمانِ تو؟ غلبه‌ی او می‌چربد يا غلبه‌ی تو؟ اين‌هاست که برای من حکايت روزانه است. و هر دو سوی اين سودا شيرينی دارد و شيرينی‌ها می‌نمايد. بگذاريد خلاص‌تان کنم: «وسوسه» از شگفت‌انگيزترين و رازآلودترين همزادهای آدمی است (متعلق‌اش هر چه باشد؛ مال باشد، جاه باشد، حُبِّ شهوات باشد به تعبير قرآن يا هر چيزی از اين جنس). و اين «وسوسه» است که بازيگر مقتدرِ ميدان است (می‌خواهيد بگوييد «هوای نفس» يا خودِ «نفس»). گاهی «وسوسه»، می‌شود خداوند وجودِ آدمی. گاهی تو می‌شود سالاری که وسوسه يارای نفس کشيدن در برابرت ندارد. و من کدام حال را دوست‌تر دارم؟ پاسخ ساده آن است که حال دوم را، ولی پاسخ واقعی آن است که نه می‌دانی و نه تشخيص‌اش آسان است. پس سخت گرفتاريم و زمين‌خورده. سخت بيچاره. نيمی از اين‌ها را توی هواپيما در راه لندن نوشته بودم. الآن دارم «نينوا»ی عليزاده را گوش می‌دهم و آن سودای سر بالا با ترنم و شور می‌کشاندم به هوای مسکنِ مألوف و عهدِ يار قديم. و چه ذوق و لذتی دارد اين شيرينی رؤيت و ديدار بعد از سرگردانی در باديه‌ی هوا. و همين حال است که مرا سخت حيران می‌کند، حيران.

November 22, 2007

حوصله

اين يکی شديداً خارج از قاعده است! بعضی اوقات آدم می‌زند به صحرای کربلا، خل و چل می‌شود. خودش با دل‌اش هوايی می‌شود و باد هر دو تا را می‌برد. بعضی وقت‌ها آدم بال در می‌آورد و همين‌جور پر می‌کشد به نمی‌دانم کجا. ولی راست‌اش را بگوييد، شماها، حداقل بعضی از شماها، که اين وبلاگ را می‌خوانيد، از اين‌ها که می‌خوانيد، حداقل از بعضی از اين‌ها که می‌خوانيد حوصله‌تان سر نمی‌رود؟! خودم که بعضی اوقات اين‌ها را می‌خوانم، اگر خودم را نشناسم و همه‌ی نوشته‌های‌ام پيش چشم‌ام نباشد و ندانم که گاهی اوقات چطور به مرز جنون و شيدايی می‌رسم، با خودم فکر می‌کنم که چه آدم عبوسی! چقدر اهن و تلپ! چقدر فکر يا تظاهر به فکر! به قول سهراب - اگر بانو فردا صبح حق کپی‌رايت خودش را به من يادآوری نکند - اين وقت‌ها فقط به ذهنم اين‌ها می‌رسد:
مرا سفر به كجا می‌برد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت‌های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جای رسيدن، و پهن كردن يك فرش
و بی خيال نشستن‌
       و گوش دادن به
          صدای شستن يك ظرف زير شير مجاور؟

راستی شما حال‌تان خوب است؟ از اين کوچه که رد می‌شويد، روح‌تان آفتابی می‌شود يا خاکستری؟ همه چيز رو به راه است؟

پ. ن. خودمانيم، هذيان گفتن هم عالمی دارد!

November 19, 2007

حسرت رياضيات!

کتاب‌های ترم جدید بانو را الآن ديدم، کتاب‌هاش همه‌ رياضی است و من ناگهان پرتاب شدم به سيزده سال پیش، به دوران دانشجويی رياضی. دل‌ام پر کشيد برای رياضی، برای فيزیک، برای علوم پایه. عجب عالم شگفت‌انگيزی بود. شگفت‌انگيز برای‌اش کم است. آن وقت‌ها که دل به درس می‌دادم و غوطه‌ور می‌شدم در همان عالم رياضيات يا فيزیک، برای‌ام سکرآور بود. اين را آن وقت اصلاً حس نمی‌کردم. الآن که بعد از اين همه سال که از عالم علوم پايه فاصله گرفته‌ام و حدیث صبح و شام من علوم انسانی است می‌فهمم. الآن مثل رؤيا می‌ماند آن روزها. روزهای لذت بردن از حل يک مسأله. درس‌های رنگارنگی که زندگی را واقعاً عوض می‌کرد: از حساب ديفرانسيل بگير تا جبر خطی، آناليز رياضی، توابع مختلط، رياضيات گسسته، معادلات ديفرانسيل (و حتی آن آمار لعنتی که بيزار بودم ازش). آن دوره‌ی دانشجویی بی‌فرجام رياضی من، دوره‌ای بود که امروز سخت وام‌دارش هست، و گاهی که به يادش می‌افتم مثل خواب و خیال می‌ماند. حالا الآن بی‌دليل، فقط با ديدن همين کتاب‌ها، حس نوستالژی‌ام گل کرده و فيل‌ام ياد هندوستان افتاده است. بعضی وقت‌ها حسرت ریاضی، فيزيک و ستاره‌شناسی را می‌خورم. اين سه تا، محبوب‌ترين شاخه‌های علم بودند که روزگار نوجوانی را با آن‌ها سپری کرده‌ام. حالا گير افتاده‌ام وسط درس‌های علوم انسانی و علمِ سياست. کاش فرصتی به دست بيايد، فراغتی حاصل شود دوباره رياضی بخوانم و فيزيک و ستاره‌شناسی. هنوز دل‌ام برای رصد، برای تماشای بارش‌های شهابی، برای تماشای ماه، برای ديدن تاج‌های خورشيدی تنگ می‌شود. هنوز دوست دارم از ماه و خورشيد عکس بگيرم. اما کو فراغتی؟ يعنی می‌شود يک بار ديگر؟ خودم بعید می‌دانم!

November 15, 2007

شعرهای واقعی يا واقعيت‌های شعری؟

ما چقدر درباره‌ی علی می‌دانيم و علی را چگونه می‌فهمیم؟ پرسش بسیار ساده است اما در عمل به مشکلات زیادی برخورد می‌کنيم. اين پرسش را می‌توان درباره‌ی بسیاری از شخصيت‌های دینی يا حتی غير دینی پرسيد. اما وقتی از علی سخن می‌گويیم مهم است که علی را آن‌گونه که هست ببينيم و بشناسیم نه آن‌گونه که دوست داريم. بسياری از ما با خیالی از علی زندگی می‌کنيم، اسطوره‌ای از او ساخته‌ايم و هر روز کشف و شهود تازه‌ای را هم به او می‌بنديم. اگر تاريخ زندگی علی و سخنان او را بخوانيم به حجم عظيمی از اطلاعات می‌رسيم، اما همین اطلاعات وقتی از صافی پيش‌فرض‌ها و ذهنيت‌های ما می‌گذرد تبديل می‌شود به یک علی فراتاریخی، يک علی آسمانی، يک علی آرمانی. همين قصه درباره‌ی حافظ و مولوی هم به نحوی صادق است. نمونه‌ی بارزش تفسيری است که شاگردان مکتب ابن عربی از حافظ دارند. و البته آن‌ها که زير نفوذ اندیشه‌ی شيخ اکبر بوده‌اند به همان طریق علی را نیز تفسير کرده‌اند. در واقع اين مفسران، علی و هر کس ديگری را در قالب ذهنی خود می‌ریزند و هر اندازه که فضای ذهنی‌شان فلسفی‌تر يا عرفانی‌تر باشد، موضوع تفسيرشان هم بيشتر خصلت‌ها فلسفی يا عرفانی به خود می‌گيرد. من باور دارم که علی، همان علی که سخت دلبسته‌ی اويم و روزهای‌ام را با او شب می‌کنم، عارفی است طراز اول. اما عرفان علی کجا و عرفان ابن عربی کجا. عرفان علی محصول تجربه‌ی شخصی علی است و عرفان ابن عربی زاييده‌ی تجربه و ذوق خودِ او ولو که عرفان شيخ اکبر هم متأثر از تعالیم يا عقايد علی باشد.
من يک بار درباره‌ی کتاب «جانشينی محمد» ويلفرد مادلونگ نوشته بودم. کتاب مادلونگ به اعتقاد من يکی از شاهکارهای آکادميک درباره‌ی تاريخ اسلام و ماجراهای جانشينی پیامبر اسلام است؛ کتابی که خالی از تعصب و خالی از پيش‌فرض‌ها و داوری‌های مؤمنانه يا منکرانه نوشته شده است. نويسنده با مهارت و زبردستی تمام سعی کرده است از عقايد شخصی و قلبی خود فاصله بگيرد. ولی چند اثر درباره‌ی علی به قلم خودِ مسلمانان موجود است که نويسنده توانسته باشد اين فاصله را حفظ کند؟ مشکل من اين نیست که کسی شيفته‌ی علی باشد. خودِ من مبهوت شخصيت اویم، چرا بايد کسی را به خاطر دلبستگی به علی ملامت کنم؟ مشکل من اين است که گاهی می‌بينم علی را چنان تفسير می‌کنند و چنان از او می‌نويسند که گويی شخص نويسنده در وجود علی تاريخی حلول کرده است و از نگاهِ او عالم را ديده است. این شيوه‌ی نگاه به علی، يا هر شخصيت ديگری، برای من دچار تضادی درونی است. اين نوع نگاه به نظر من با تاريخ تحول معرفت‌های بشری سازگار نيست. نظام عالم اگر طرح و نقشه‌ای از پيش تعيين شده داشته باشد و يکايک رخدادهای آن از قبل مقدر شده باشد، بدون تردید اين نقشه در اختيار نوع بشر نيست (اگر هم باشد، افشا کردن‌اش کاری است نابخردانه يا متبخترانه). نويسنده‌ای که می‌خواهد به زور به من بقبولاند که خيام عارف ربانی بوده است يا حافظ گردِ هيچ تعلقی بر دامن روح‌اش نبوده، گويی دارد به شعور من توهين می‌کند. چرا باید به تکلف به شخصيت‌هايی که «تاريخ» دارند، چيزهايی بست که برای توجيه‌شان ناچار به خلق يک نظام پيچيده و تو در توی فکری شوی که هر لحظه باید جايی از آن را توجیه کنی؟ چرا عده‌ای گمان می‌کنند تاريخ زبان ندارد؟ (فرض می‌کنم که تاريخ تحريف نشود و قلم هرگز در دست دشمن نباشد). اما آن‌ها که از تاريخ‌ تفسیرهای متکلف به دست می‌دهند و شخصيت‌های تاريخی را در ذهن خود می‌تراشند و می‌پردازند، لزوماً تاريخ را تحريف نمی‌کنند، آن‌ها تاريخِ خود را می‌گويند؛ زندگی‌نامه‌ی خود را می‌نويسند. علی چه کرده است که اين همه آدم می‌خواهند او را تصاحب کنند و کسانی هم می‌خواهند او را تخريب کنند! جاحظ بود که صحت انتساب بعضی از سخنان علی را به او زير سؤال برده بود؟ معاويه در تخريب چهره‌ی علی کم کوشید؟ اثر آن هم تبليغ عليه علی امروز هم باقی است. اما آن محبان غالی در حق علی چه‌ها که نمی‌کنند. محبان غالی تنها آن‌ها نیستند که از علی خدا می‌سازند. آن‌ها که از علی هر چه می‌خواهند بر حسبِ فکر و خيالِ خويش می‌تراشند نيز کم از آن محبان غالی ندارند.
و . . . ياد شعری افتادم از قيصر امين‌پور افتادم، که خدای‌اش بيامرزاد:
این جزر و مد چیست که تا ماه می‌رود؟
دریای درد کیست که در چاه می‌رود؟
این سان که چرخ می‌گذرد بر مدار شوم
بیم خسوف و تیرگی ماه می‌رود
گویی که چرخ بوی خطر را شنیده است
یک لحظه مکث کرده به اکراه می‌رود
آبستن عزای عظیمی است، کاین چنین
آسیمه سر نسیم سحرگاه می‌رود
امشب فرو فتاده مگر ماه ازآسمان
یا آفتاب روی زمین راه می‌رود؟
در کوچه‌های کوفه صدای عبور کیست؟
گویا دلی به مقصد دلخواه می‌رود
دارد سر شکافتن فرق آفتاب
آن سایه ای که در دل شب راه می‌رود
اين شعر برای من از صدها تفسير عرفانی عجيب و غريب که علی را از من دور کند، دلنشين‌تر است. آن بيت آخر را که اولين بار خواندم، بند دل‌ام پاره شد. اين شعر برای من واقعی‌تر از هر خيالی است که به نام واقعيت به من قالب می‌کنند. ولی آن‌ها که شعرشان را به جای واقعيت می‌خواهند با آدمی زورچپان کنند، آدم را می‌رمانند! دل‌ام برای علی تنگ است.

November 5, 2007

بدنامی ابليسی

در ادبيات عارفانه‌ی ما، ابليس چهره‌ای ويژه دارد؛ چهره‌ای که با آن «شيطان» که عوام می‌شناسند تفاوت‌ها دارد. اين ابليس البته برای عارفان مختلف تجلی‌های خاص خودش را داشته است؛ از حلاج بگير تا ابوسعيد و سنايی و عطار و مولوی و البته احمد غزالی و عین القضات شهيد. مدت‌هاست فکر می‌کنم که اگر ابليس بدنام است و چهره‌ی منفی و تاریکی دارد، دليل‌اش چی‌ست؟ اين‌که به قول آن شاعر، قلم در دست دشمن بوده است؟! کدام دشمن؟ حساب صورت دين را مدتی کنار بگذاريد. اهل ظاهر ناگزير بايد به همين چهره‌ی ظاهر اکتفا کنند. لايه‌ی معنايی عميق‌تری برای اهل ظاهر نيست. اما ابلیس هر تلبيسی که می‌کند، تلبیس خرد و حقير نمی‌کند. اگر در کار ابليس مکری باشد (و مکرِ او خود تابع و منقاد مکری عظيم‌تر نباشد)، مکر عظيم دارد. مکری ابليس، مکر رهزنی است و خلوت کردن کوچه‌ی معشوق، همان‌جا که سر می‌شکند ديوارش! ابلیس راز است. رازی پيوسته به ناز معشوق. ابليس تجلی قهاريت است و تکبر. راستی يکی از نام‌های خدا، «متکبر» است. سال‌ها پيش برای دوستی در مشهد از تجلی اسم‌های خداوند سخن می‌گفتم. که هر اسمی برای هر کسی به نوعی تجلی کرده است. و ابلیس تجلی صفت «عزت» خداوند است. از همين رو او را عزازيل می‌نامند. اين نکته را گمان کنم جايی قاضی شهيد در آثارش گفته بود.

بعضی اوقات، اين امواج درون طغيان می‌کنند و کشان‌کشان مرا به عالم مابعد الطبيعه می‌برند. آن هم چه کسی را! مرا که مدت‌هاست اين قبا را به ميخ آويخته‌ام؛ اين قبای ژنده‌ی سير در لايه‌ی زيرين حيات را. اما هنوز هم هر بار که مواجه می‌شوم با اين قصه‌ها، اين اسطوره‌ها، اين افسانه‌ها يا حقيقت‌ها - هر چه می‌خواهيد نام‌اش را بگذاريد، فرق چندانی نمی‌کند - هر بار قلب‌ام تند می‌زند و با هيجان و اشتياق يکی‌يکی پرونده‌ی سابق را گردگيری می‌کنم. و ميان جنگ و صلح حيران می‌شوم. صلح با که؟ جنگ با که؟ شما اگر جنگ زرگری راه انداخته‌ايد چرا ما را بازی می‌دهيد؟

October 5, 2007

من يکی مجنون ديگر . . .

سنگ خارا . . . عليرضا قربانی . . . آن هم فرهاد فخر‌الدينی:

بدون شرح . . .

October 3, 2007

مهربانی کافی نيست . . .

همين جمله‌ی کوتاه را می‌گويد: «مهربانی کافی نيست». راست می‌گويد. دست‌ات که از همه جا کوتاه باشد، در بهترين حالت، متهم به تن‌آسايی هستی، متهم نه، اصلاً هستی. تمام راه با خودم فکر می‌کردم اين سکه‌ی قلب - اين قلب - را کجا می‌شود خرج کرد؟ کسی نمی‌خردش! خوب باشی يا بد، همیشه بدهکاری. بدهکار جاويد. با هیچ کس هم سنجيده نمی‌شوی. اين ترازو فقط يک کفه دارد! روی شاهين اين ترازو هم نوشته‌اند: «مهربانی کافی نيست».

صبح، دم سحر، حافظ را باز کرده بودم اين ابيات آمد:
دفتر دانشِ ما جمله بشوييد به می
که فلک ديدم و در قصدِ دلِ دانا بود
می‌شکفتم ز طرب زانکه چو گل بر لب جوی
بر سرم سايه‌ی آن سرو سهی بالا بود
مطرب از درد محبت عملی می‌پرداخت
که حکيمان جهان را مژه خون پالا بود
قلب اندوده‌ی حافظ برِ او خرج نشد
کاين معامل به همه عيب نهان بينا بود

تازه می‌فهمی غمِ بی‌نهايت، غمِ بيکرانه، غم نامتناهی يعنی چه؟ و اما حزنی فسرمد و اما ليلی فمسهد! پر بيراه نيست. امروز روز بيست و يکم رمضان است.

October 1, 2007

در بيابانِ فنا . . .

هميشه با خودم فکر می‌کردم آيا ممکن است روزی زندگی‌ام چنان تغيير کند که اگر امروزم را با ديروز مقايسه کنم، هيچ شباهتی نتوانم پيدا کنم؟ ناگفته پيدا است که اگر محال نباشد بسيار بسيار بعيد است. زندگی آدمی از دل آن‌چه در گذشته بوده است می‌رويد. اما مگر اين منافات دارد با اين‌که ناگهان راهی را اختيار کنی يا تصميمی را بگيری و بر آن تصميم استوار بمانی؟ البته که نه. و عشق ساده‌ترين تصميم است (اگر بشود اسم تصميم را روی آن گذاشت)! بار اصلی عشق را معشوق به دوش می‌کشد. عاشق کافی است خود را به کمند معشوق آويزان کند و بس. ديگر معشوق است که او را دنبال خودش می‌کشاند و به وجهی معشوق است که اسير عاشق است! اما واقعاً می‌شود آدمی چنان استحاله پيدا کند که امروزش به ديروزش شبيه نباشد. می‌شود جوری باشد که هميشه می‌خواسته باشد. هميشه می‌خواندم برای خودم که:
در دل‌ام بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود!
واقعاً هم باطل بود! تنها چيزی که بود، سعی و کوششی بود برای بی‌ دوست نبودن. همين. حالا که دارم به سوی قله‌ی چهل سالگی نزديک می‌شوم - اگر واقعاً بشوم - با خودم می‌گويم:
در بيابان فنا گم شدن آخر تا کی؟
ره بپرسيم مگر پی به مهمات بريم
و در راستای همان کوشش بالا:
در ره نفس کزو سينه‌ی ما بتکده شد
تير آهی بگشاييم و غزايی بکنيم!

يعنی می‌شود؟

پ. ن. اين «واقعاً» را من و بانو به معناهای مختلفی به کار برده‌ايم از جمله به معنای «آمين». يک معنای ديگرش هم «ان‌شاءالله» است!

پ. ن. ۲. اوه!‌ حالا کو تا چهل سالگی؟! جو پيغمبری بعضی وقت‌ها آدم را می‌گيرد ها!

شب قدر

شب قدر آدم نمی‌نشيند پای کامپيوتر با کسی چت کند. چت هم اگر قرار باشد بکنی، بايد با خدا چت کنی! . . . يا احتمالاً با عشق، با معشوق، با حضور، با تمام مهابت او . . . تازه می‌شود با ضربتی که بر فرق علی فرود آمد و رستگارش کرد هم چت کرد؛ با آن زخم مقدس. می‌شود با او، می‌شود با زخم گفت‌وگو کرد. هنوز به وقت لندن چند ساعتی مانده است تا آن ضربت بر فرقی فرود بياید که خود فارق خير و شر بود.

پ. ن. آن‌قدر نشستيم به انتظار قدر که آسمان لندن گريستن‌اش گرفت و ما با چشم‌های خسته مشغول چای نوشيدن‌ايم!

September 27, 2007

ثبت شدم

ثبت شدم. يک ساعت پيش. ولی نمی‌دانم فاتح شدم يا نه! هنوز خبری از فتح نيست. ثبت‌اش بيشتر به ثبت‌احوال شبيه بود. مثل وقتی که برای  طفل نوزادی شناسنامه صادر می‌کنند يا گواهی فوت متوفا را می‌دهند. به يک معنا هم متولد شده‌ام و هم وفات يافته‌ام. ولی بخش فتح‌اش، بيشتر به يک قشون‌کشی چند ساله شبیه است که حالا حالاها فتح‌اش مانده است تا از راه برسد. نامفهوم بود نه؟ برای خودم هم نامفهوم است. سخت نگيريد. آدم بعضی وقت‌ها در وبلاگ‌اش چيزهايی می‌نويسد که يا فقط خودش می‌فهمد يا دو سه نفر ديگر هم در اين فهم شريک می‌شوند. اگر فهم‌اش يا حدس‌اش دشوار است، زياد به خودتان زحمت ندهيد. از يک ساعت پيش همه‌اش به فروغ فرخزاد فکر می‌کردم و ثبت و فتح‌اش. ولی شعرش چندان مناسبت‌ با موقعيت نداشت. بگذریم!

September 14, 2007

حس دوگانه‌ی آويختگی

بعضی وقت‌ها آدم - يعنی خودم - حس می‌کند آويزان است. آویزان است به مويی. به رشته‌ای که نمی‌دانی محکم است یا به باريکی مو. بعضی وقت‌ها - تازگی‌ها خيلی وقت‌ها - مثل بيد به خودم می‌لرزم. از بيم اين‌که جايی پای‌ام را کج بگذارم، جايی خطا بکنم، جايی حرف نادلخواهی بگويم. از وحشت آزار دادن و آزار ديدن. اما همين آدمی که مثل بيد می‌لرزد، بعضی وقت‌ها ميان اين همه هول و هراس، سکينه‌ای پيدا می‌کند، طمأنينه‌ای می‌يابد شگفت‌انگيز. انگار نه انگار که ممکن است دنيا بر سر جهانيان همين الآن آوار شود. می‌فهميد چه می‌گويم؟ اين حس دلشوره‌ای که ناگهان بی‌هيچ دليلی وجود آدم را مثل برگی پاييزی در دست باد به اين سو و آن سو می‌کشاند، اصلاً نمی‌دانی کی و از کجا آمده است. اما می‌آيد و به همان سادگی آرامشی از پی‌اش می‌رسد. درست مثل وقتی که بارانی سنگين باريده است و بعد آفتاب پرده‌ی ابر از چهره‌اش بر می‌دارد. رنگين کمان آسمان‌ات را رنگ‌آميزی می‌کند. هوا صاف است. نسيم دلنوازی می‌وزد. پرنده‌ها آرام‌آرام می‌خوانند. بعضی وقت‌ها هم گربه‌ی خانه، مخمل‌مان، ميو کنان سرش را به پای‌ات می‌مالد که لوندی کند برای‌ات. وسط اين همه تلاطم دل‌ات به عشق خوش است. اما آن حس آويختگی هست. به هزار و يک زبان خواستم وصف‌اش کنم، نشد. خواستم خودم را تبرئه کنم، نشد. خواستم تقصير را خودم به گردن بگيرم، باز هم نشد. می‌فهمی عجز مطلق يعنی چه؟ اين را اگر بفهمی تازه با ذرات وجودت حس کرده‌ای که توی رودخانه افتادن يعنی چه. آن وقت می‌فهمی که با جريان آب حرکت کردن يعنی چه. وقتی می‌فهمی اين دل به موج سپردن يعنی چه که بدانی و آگاه باشی که داخل اين رود هستی و بی‌سر و پا داری می‌روی. آدمی که نفهمد دارد کشيده می‌شود، خيلی وقت‌ها فکر می‌کند اين خودش است که چه شاهکاری کرده.

شاهکارتر از اين‌ها وقتی است که خيلی مرتب می‌نشينی، قلم دست‌ات می‌گيری، يا خودت را آماده‌ی سخنرانی می‌کنی. حرف‌های جدی می‌زنی. از تک‌تک حرف‌هات عقلانيت می‌تراود. سال‌ها نشسته‌ای فکر کرده‌ای و الآن دو سه جمله می‌نويسی که همه حس می‌کنند چقدر فکر پشت‌اش هست. زکی! کجا بودی اين همه وقت؟ خواب بودی؟ موج‌ها را ندیدی؟  . . . بعد يک روز مثل امروز، می‌نشينی به هذيان‌گويی. حرف‌هايی می‌زنی که شايد وقتی خودت هم دوباره بخوانی بی‌سر و ته به نظر می‌رسد. همه چيز شده است چند تا تصوير، چند تا کلمه: برگ، باد، موج، شنا، خورشيد، دلشوره، طمأنينه، دريا، رود، غرق، آويختگی، امنيت، ناامنی، اميد، دل به دريا زدن. من اسمِ اين‌ها را زندگی گذاشته‌ام. الآن نمی‌دانم اشتباه کرده‌ام يا نه. ولی هنوز هم اسم‌اش را می‌گذارم زندگی و به هر ضرب و زوری هم که باشد - سخت باشد يا ساده - می‌چسبانم‌اش به اميد. بقيه‌ی جاهای خالی اين پازل را خودتان به سليقه‌ی خودتان پر کنيد، می‌شود داستان خودتان، هذيان‌های خودتان. همه بلدند هذيان بگويند. اين هنر را همه دارند. هر چه هذيان‌ات بی‌ربط‌تر باشد، شايد عده‌ای هنری‌تر ببيندش. دارم می‌روم جلسه. دارد دیر می‌شود.

September 1, 2007

دستِ پنهان

چندين سال پيش، زمستان ۱۳۷۶ و بهار ۱۳۷۷، با بوی عطری آشنا شدم که هر بار جايی به مشام‌ام می‌خورد ناخودآگاه درنگ می‌کنم. می‌ايستم. خيال‌ام بال می‌کشد به دور دست‌ها. انگار چيزی جايی جا مانده است. ولی هست. يا شايد هم هيچ کدام از اين‌ها نيست. شايد همين بوی غریبی است که در جان آدم می‌ماند. اين عطر، و فقط همين عطر نه نمونه‌های تازه‌اش، سخت تکان‌ام می‌دهد. دل‌تان خواست برويد به وب‌سايت‌اش و نمونه‌اش را سفارش بدهيد بفرستند در خانه‌تان! ديشب پيش از خواب لپ‌تاپ به دست نشسته بودم و آخرين جيره‌ی روزانه‌ی مقالات و اخبار و اطلاعات را مصرف می‌کردم. کنار سرم، اين عطر با هر وزش نسيمی در جان‌ام رسوخ می‌کرد و گذشته را زنده می‌ساخت. هيچ عطری تا به امروز به قدر اين یکی در جان‌ام ننشسته است. اين عطر چه سرّی دارد؟

August 20, 2007

آی آدم‌ها، آدم شويد!

يک داستانی خوانده‌ام، برای چندمين بار، از نويسنده‌ای که خوب می‌شناسم‌اش. جسته گريخته از وسط‌اش، آخرش، اول‌اش، هی خوانده‌ام و دوباره خوانده‌ام. حال‌ام خراب شده است از يادآوری بعضی اتفاق‌ها. چيزهايی که به گذشت زمان، يا عبور زندگی، آگاهانه يا ناآگاهانه به باد فراموشی می‌دهيم‌شان. اين حافظه‌ی ماست؟ حافظه‌ی تاريخ است؟ حافظه‌ی کشور است؟ با خودم فکر کردم که مردم فراموش می‌کنند، تاريخ هم که راحت تحريف می‌شود (هميشه می‌شده است الآن هم کماکان تحريف‌شدنی است)، ولی طبيعت هم تحريف می‌شود؟ می‌شود اين کهکشان را، اين کيهان را هم تحريف کرد؟ ما شده‌ايم ملتی، طايفه‌ای، نوعی تحریف شده. اصلاً اصل‌مان کدام بوده که حالا تحريف شده‌مان اين است؟ شجريان دارد الآن می‌خواند که:
بس که شستيم به خوناب جگر جامه‌ی جان
نه از او تار به جا ماند و نه پود ای ساقی

و من هنوز دل‌ام خوش است به اخلاق، به انسانيت، به ذره‌ای مروت و پاکی، به اندکی صفا (فرقی نمی‌کند روستايی باشد يا شهری). هنوز اميد دارم به آن خردک شرری که در کنج دل‌ دو نفر مؤمن کم‌گناه‌تر از بقيه زبانه می‌کشد. شايد فرجی شد! همه دارند از هم انتقام می‌گيرند. بی‌خدا از با خدا. با خدا از بی‌خدا. کمونيست از ليبرال. چپ از راست. راست از چپ. من از تو. تو از من. در دارد از دیوار انتقام می‌گيرد. آسمان دارد از زمين‌ کين‌خواهی می‌کند. بعد خودش زار زار سر اين کشته‌ها خون گريه می‌کند. چرا اين‌جوری شده‌ايم؟ مگر شما لامصب‌ها چقدر تاريخ داريد؟ چقدر عمر داريد؟ از زمان آدم؟ تاريخ دين سن‌تان را چقدر نشان می‌دهد؟ شناسنامه‌های داروينی هم به هر حال سنی برای‌تان رقم زده است. هنوز بزرگ نشده‌ايد؟ هنوز «آدم» نشده‌ايد؟ هنوز . . . بگذريم. بعضی حرف‌ها ياسين است به گوش . . . لعنت بر شيطان!

دل‌ام تنگ است برای يک شاعر، يک نوازنده، يک خواننده. يکی که بزند، بخواند، کمی آدم دل‌اش باز بشود. از هر چه نفرت و نفرين و لعنت است بيزارم. شايد بشود مرض اين انتقام‌جوها را با محبت درمان کرد. اين انتقام‌جوها همه‌شان از يک جنس‌اند. لباس‌هاشان فرق دارد. شعارهاشان کمی رنگارنگ‌تر است. و گرنه همه‌شان ته ماجرا دنبال انتقام‌اند. هيچ کدام‌شان نمی‌خواهند آدم بشوند. نمی‌خواهند بفهمند يک روزی می‌آيند توی اين خراب شده. بزرگ می‌شوند. شايد درس بخوانند. کاری دست و پا کنند. شاد می‌شوند. غمگين می‌شود. عاشق می‌شوند. جگرشان آتش می‌گيرد از سوز عاشقی. يک روزی هم می‌ميرند. همه‌شان مثل هم. همه‌شان می‌ميرند. همه‌تان می‌ميريد! پس چه مرگ‌تان است خرخره هم را می‌جويد؟ دو دقيقه هم که شده آدم شويد! آن «از ديو و دد ملول‌ام . . .» اصلاً پيشکش. مثل آدم، يک خورده آدم باشيد!

August 16, 2007

محبوبِ من وطن

ديشب تا چهار صبح بيدار بودم و مشغول کار. بانو روی لپ‌تاپ خودش صفحه‌ی مرا باز کرده بود و فايل‌های طربستان را يکی يکی گوش می‌داد. آخرين فايلی را که قبل از رفتن باز گذاشته بود «محبوب من وطن» بود که شهرام ناظری خوانده و آهنگ‌اش را مشکاتيان ساخته است. اين تصنیف دو سه ساعتی پس‌زمينه‌ی کارم بود و تا به خودم آمدم ديدم سر از ايران در آورده‌ام، از تهران، از گرمای تابستان‌اش، از سحرش، از زمستان‌های‌اش و برف‌های‌اش. حال عجيبی دارند این آهنگ‌ها. انگار بعضی از این‌ها را فقط بايد در ایران گوش بدهی. اين‌جا هم که می‌شنوی‌شان تمام هوش و حواس‌ات می‌رود پی ايران. من همين‌جور می‌شنيدم که:
ديری است در نماز تو افتاده‌ام به خاک
محراب عشقِ من!‌ کی آماده‌ی منی؟
من با نماز عشق تو هشيار می‌شوم
من با وضوی مهر تو بیدار می‌شوم
در چشم‌های‌ توست که من شعله می‌کشم
از آه‌های توست که من غرق آتش‌ام
محبوبِ من وطن!
ای مانده در نگاه تو بهت نگاه شب
ای خفته در دهان تو حرف دهان صبح
ديری است در نماز تو افتاده‌ام به خاک،
کی آماده‌ی منی؟

در مشام‌ام بوی خاک می‌پيچد و عطر سحرگاهانِ خيابان‌های نياوران. ياد شب‌های شوريدگی و شيدايی. آن يکی دو سال آخر، فقط روزگار ديوانگی و مستی و عاشقی نبود. فرصتی بود، شايد نعمتی بود که مجال فراخی داشتم و گروهی شوريده و سوخته را فراوان می‌ديدم. وقتی اين تصنيف را ديشب گوش می‌دادم، با خود فکر کردم که هنوز هم می‌شود در ایران تصنيف وطنی ساخت. هنوز هم هر که دل داشته باشد، می‌تواند سخت دلبسته‌ی وطن‌اش بماند. هميشه اما به خودم تلنگر می‌زنم که عقايد دینی‌ام را به جغرافيای زادگاه‌ام گره نزنم. مگر پيامبر اسلام دين را برای يک محدوده‌ی خاص جغرافيايی آورده بود؟ اما چه می‌شود که هنوز اين تصنيف‌ها آدم را تکان می‌دهد؟ هنرمند چطور می‌تواند هنرمند بماند؟ چطور می‌تواند آتش به جان شنونده‌اش بيندازند؟ پاسخ‌اش از نگاه من يک چيز است و بس: «تا نسوزد بر نيايد بوی عود / پخته داند کاين سخن با خام نيست». بايد سوخته باشی. بايد دردی داشته باشی. بايد جايی ويران شده باشی. همين ويرانی، همين خرابی و سوختگی سخن‌ات را و نوای‌ات را در دل می‌نشاند. مشکاتيانی که من می‌شناسم با تمام قوت‌ها و ضعف‌های‌اش، يک چيز درخشان دارد: سخت شوريده و عاشق است. مغرور است و در عين حال دلداده‌ای ويران است. اين ويرانی و خرابی گويی در سرشت اوست. من به جوانب اجتماعی ماجرا کاری ندارم. از منظر وجودی، اين تجربه‌ی بنيان‌کن درونی، اين حال سرآسيمه‌گی و حيرانی، حال غريبی است. اين خرابی، دشمن خودکامگی است. و من حيران‌ام که چطور می‌شود موفق بود و تأثيرگذار و از دام تکبر در امان ماند؟ اين نخوت بالاخره جايی دست و پای آدم را می‌بندد. کی و کجا می‌شود از دست خودمان رها شويم؟ ديگران پيشکش، امان از خود چگونه می‌توان داشت؟ اين اژدهای سرکش را که هيچ وقت نمی‌ميرد، چطور می‌شود رام کرد؟

ديشب دل‌ام پر کشيده بود برای سحرهای آن روزها. برای ايران. برای تهران. يعنی من واقعاً‌ دوست دارم خارج از خاک ايران بميرم؟ اصلاً نمی‌دانم . . . الآن همکاری تلفن زد و گفت اين‌جا را ببينم. شما اگر آن تصنيف بالا را (از نغمه‌ی روز بشنويد) گوش بدهيد و اين وب‌سايت و اين عکس را ببينيد، چه حالی به‌تان دست می‌دهد؟


من مانده‌ام با اين نوستالژی چه کنم؟ هوشياری حالتی است، مستی هم حالتی. ولی اين خاطره‌ها ما را می‌سازند. اين گذشته‌ها کنار حالِ ما نشسته‌اند و آينده‌ی ما را رنگ‌آميزی می‌کنند. مهم نيست کجا باشی و کجا بميری، رنگ‌ِ واپسين‌ات، همين رنگ وطن است. می‌ترسم بيست سال ديگر مرزی نباشد و زمينی نباشد و اصلاً برويم سياره‌ای ديگر. آن وقت چه خاکی بايد به سر کنيم؟ فکرش را کرده‌ايد که مثلاً توی کره‌ی مريخ بنشينيد و سنتور مشکاتيان يا سه‌تار عبادی گوش بدهيد؟ فکرش را کرده‌ايد که توی سفينه‌ی فضايی شجريان گوش دادن يعنی چه؟ اصلاً فکرش را بکنيد، روی کره‌ی مريخ يک گوشه نشسته‌ايد داريد سوره‌ی الرحمن می‌خوانيد: فبأی آلاء ربکما تکذبان . . . راستی ما کدام‌ها را تکذيب می‌کنيم؟ زير کدام يک از اين نعمت‌ها می‌زنيم؟ فکر خوبی است. بروم الرحمن بخوانم. ياسين بخوانم. شايد حال‌ام خوش شد!

August 6, 2007

پراکنده‌گويی

۱. دو سه روزی است هوای لندن حسابی آفتابی است. ديروز و پريروز حتی يک تکه ابر ناقابل هم نمی‌شد در آسمان يافت. همين هفته‌ی پيش انگليس را آب برداشته بود و سيل داشت جزيره را غرق می‌کرد. شب که می‌شود، در اين آسمان بی‌ستاره‌ی لندن، تنها ستارگانِ پر فروغی که می‌شود ديد، نور چراغ هواپيماهايی است که هر يکی دو دقيقه از آسمان لندن رد می‌شوند. آسمان لندن، طياره‌ باران است!

۲. حال‌ام به هم می‌خورد از اين طايفه‌ای که خودشان را «صاحب» ايران می‌دانند و فکر می‌کنند فقط آن‌ها هستند که عاشق ايران هستند و دل‌شان برای منافع ملی (اصلاً منافع ملی يعنی چه؟) می‌تپد و حب وطن دارند و هزار تا از اين چيزهای شخصی ديگر که تعريف‌اش برای هر آدمی فرق می‌کند. يادم باشد هرگز، هيچ جا، تحت هيچ شرايطی به کسی نگويم تو وطن‌ات را دوست نداری، وطن‌فروش هستی، و اصلاً بساطت را جمع کن بگذار فقط ما حرف بزنيم و فقط ما باشيم. اين‌ها زبان قدرت و زور و قلدری است. زبان انحصار است. زبانِ «به من مربوط است» و «به هيچ کس ديگر ربطی ندارد» است و ادبيات است که در آن«کشور ارث پدرم است و ايران مال من و پسر خاله‌های خودم». راستی فکر کرده‌ايد چرا عده‌ای پيش خودشان فکر می‌کنند به محض اين‌که کسی خارج از مرزهای ايران زندگی کرد، ديگر وطن‌فروش شده است و نان بيگانه می‌خورد؟ بارها به اين فکر کرده‌ام که وطن يعنی چه؟ و روز به روز اين مرزهای جغرافيايی و خط-کشی‌های سياسی مدرن بيشتر برای‌ام رنگ می‌بازند. ويران شوند اين «مرز»ها که هميشه تخم نفرت و دشمنی می‌پراکنند! اگر وطن‌دوستی اين است که به بهانه‌ی حب وطن، هر روز به هر کسی که باب طبع‌ات رفتار نکرد و انديشه‌اش و سبک زندگی‌اش تو را خوش نيامد، انگ وطن‌فروشی بزنی و او را مزدور و بيگانه‌پرست بخوانی، اگر وطن‌دوستی اين است، من بيزارم از «اين وطن». وطن من انسانی است، وطنِ من ارزش‌هايی انسانی دارد، وطن من خط-کشی‌های تلخ و سياه ندارد، وطنِ من اخلاقی است. وطن‌دوستی من، وطن‌دوستی انسانی است. تحفه‌ی بدبوی سياست‌تان را ببريد به بازار سياست‌مداران! بگذاريد ما انسان باشيم و انسان بمانيم (اين‌ها تازه مال ايران بود، اسلام که ديگر جای خود دارد).

۳. سرم درد می‌کند. خسته‌ام. خواب‌ام می‌آيد. يک دنيا هم کار دارم. این سر درد لعنتی امان‌ام را بريده است و وقتی مثل اجل معلق سر می‌رسد، فلج‌ام می‌کند انگار.

July 25, 2007

سرگردان ميان دنيا و آخرت

فرض کنيم قرار است زندگی جاويدی بعد از مرگ باشد (يا حتی نباشد). آيا حق داريم از اين دنيا لذت ببريم و از هر چه داريم حداکثر تمتع را ببريم (در چهارچوب هر نظام ارزشی که داريم)؟ می‌شود بگويی حالا اين دنيا زندگی زهر مارت شد، آخرت‌ات را داری و عمر جاودانی هست و خوب و بد آن يکی دايمی است. ولی نکته‌ی دردناک ماجرا اين است که آن زندگی جاودانی تضمين‌اش زياد قوی نيست که حتماً فردا سر از بهشت در بياوری (مگر اين‌که قرائت‌ات خيلی عارفانه باشد). دنيايت هم آن قدر تضمين ندارد که هميشه سعادت و دولت قرين‌ات باشد. پس می‌ماند قصه‌ی «وقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانی» که «رهزن دهر نخفته است، مشو ايمن از او». هر لحظه ممکن است هر چه داری به طرفة العينی دود شود و برود هوا. آن وقت تو می‌مانی و هيچ. باد در دست. وضعيت دردناک و تراژيکی است. وقتی می‌بينی کلاً بازنده‌ای. از هر جهت که نگاه کنی مشغول باختی! فقط آن‌ها که عاشقی می‌کنند و گرم عشق‌اند (از هر جنسی) اين وضعيت تراژيک چندان نمی‌آزاردشان. تنها همان گرما، همان ايمان، همان عشق است که سايه‌ی سنگين هولِ‌ اين شب دراز را از سرت دور می‌کند. و از هر طرف که نگاه می‌کنی، وحشت‌ برت می‌دارد. تنهايی بيکرانه از هر سو خودش را به رخ‌ات می‌کشد. آخر کار، ما به چه کسی می‌گوييم برنده؟ خيلی از آن‌ها که زمانی برنده می‌خوانديم‌شان سخت بازنده‌اند، نه اين‌که دل‌مان نخواهد الآن جای آن‌ها باشيم يا اصلاً بگوييم نعمت‌هايی که آن‌ها دارند بد است. مسأله اين باخت وجودی هول‌ناک است که هر روز، هر لحظه، هر ساعت به آدم نيش می‌زند. و من آن قدر پررو هستم که خودم را به نشنيدن می‌زنم. می‌ترسم از روزی که صدا آن قدر بلند شود که ديگر نتوانم خودم را به نشنيدن بزنم. هستی گاهی سبک است گاهی سنگين، گاهی تلخ است، گاهی شيرين. اما شيرينی‌ها زهرِ پنهان دارد. دل به کدام حلاوت دادی که پشت‌اش تلخی نچشيدی؟ پس شيفته‌ی چه هستی اين‌جا، سرگردان ميان دنيا و آخرت؟ مؤمن می‌خواهی باشی، درست و حسابی باش. کافری هم اگر می‌خواهی بکنی، کافری باش تمام عيار. در يکی لذت و گرمای‌اش را بچش و در آن ديگر هول و وحشت و تنهايی‌اش را بکش. اما . . . سرگردان‌ايم. ميان دنيا و آخرت مانده و صدای جرس بلند است. و . . . و هزار بغض فروخورده و صدها سخن ناگفته. و هر روز زمزمه می‌کنم در گوش دل که:‌ گر بمانديم زنده . . . و رنه عذر ما بپذير، ای بسا آرزو که خاک شده! آرزوی ما هم مثل همه‌ی آن آرزوهای خاک شده. خاکی‌هايی هستيم از خاک آمده و روان به سوی خاک. و تمام.

پ. ن. اين را خوانده‌ام، سرگردانی‌ام ده برابر شده است.

July 16, 2007

مرگ تدريجی «روزانه»

نمی‌دانم امروز ياد چه افتاده بودم که برگشتم وبلاگ‌ام را ديدم و دلم پر زد برای همه‌ی يادداشت‌های روزانه، حکايت‌های تدريجی، تصويرهای لحظه‌ به لحظه و واقعی زندگی. تصويرهايی که درست در ميان آن‌ها می‌شود تمام اصول و اخلاقيات آدم را تماشا کرد. خوش آمدن‌ها،‌ بد آمدن‌ها، شادی‌ها، غم‌ها، خنديدن‌های از ته دل، گريه‌های بغض‌آلود و تلخ. انگار اين رشته دارد گسسته می‌شود، رشته‌‌ی اتصال با خودِ بی‌پرده. شايد يکی از دلايل‌اش اين است که خيلی به چيزهای جدی فکر کرده‌ام و مدام دنبال تحليل و تفکر بوده‌ام. اما يک شأن راستين وبلاگی انگار در غبار رفته است. بايد دوباره از نو وبلاگ را به شيوه‌ی خودم، با تمام ديوانگی‌ها و شوريدگی‌های‌ام، در کنار همه‌ی خروش‌های فکری‌ام، زندگی کنم.

تلويزيون دارد فيلم نشان می‌دهد. می‌روم اگر حس‌اش بود بقيه را بعد فيلم می‌نويسم!

خوب. فيلم تمام شده است و من دوباره برگشتم. البته فقط برگشتم اين را اضافه کنم که اين سيد عباس سيد محمدی خيلی موجود نازنينی است. زبان بی‌پرده و صريح و گاهی اوقات لجوجانه و بعضی وقت‌ها آزار دهنده‌اش را نبينيد (يادتان هست که «کنترلر» کامنت ملکوت را «کريه» می‌‌ناميد و ما را هم سانسورچی؟!).ولی با تمام اين‌ها  آدمی است خيلی يکرنگ و صادق. اين صميميت و صداقت او يک دنيا می‌ارزد. باز هم تکرار می‌کنم. من و خيلی‌ها شايد اساساً با نوع تفکر او مخالف باشند، ولی صفا و سادگی و صميميتی دارد که مرا خوش می‌آيد. همين.

June 8, 2007

ما همه متهم‌ايم

امروز دوستی تلفن زد از آن سوی اقيانوس و ذکری از شريعتی شد و سخنرانی‌اش «پدر، مادر، ما متهم‌ايم». وسوسه شدم سخنرانی را پيدا کنم و گوش بدهم. متن‌اش را مدت‌های مديدی پيش خوانده بودم، چندان‌که ديگر هيچ از آن‌ها به يادم نمانده بود. الآن دارم سخنرانی را گوش می‌دهم. از همان دو سه دقیقه‌ی نخست که گذشتم، ناخودآگاه اشک در چشمان‌ام حلقه زد. مخصوصاً دقيقه‌های ۱۰ تا ۱۵ را که گوش می‌دادم، ديدم همان رنجی را که شريعتی بيش از سی سال پيش می‌کشيد، هنوز امروز من هم دارم می‌کشم. ما هنوز در همان جهالت‌ها و همان تعصب‌ها دست و پا می‌زنيم که آن روز گرفتارش بوديم. شريعتی، لحن‌اش، همان لحن و لهجه‌ی خراسانی و مشهدی آشنا بود، اما حرارتی که از کلام‌اش بر می‌خاست، هنوز آدمی مثل من را گرم می‌کند. هنوز با اين همه نقدی که از او کرده‌ايم، هنوز با اين‌که زمان درازی گذشته است و بسيار چيزها تغيير کرده است، باز هم گوهر آن سخنان زنده است:‌ دردِ دين و مسئوليت داشتن هنوز از دلِ آن سخنان زبانه می‌کشد. کاش يکی متن‌ کامل اين سخنرانی را از جايی بيابد. سخنان شريعتی بسيار قديمی است، اصلاً سخنان تازه‌ای نيست، اما چه اندازه در روزگار ما زنده است و جان‌دار! فايل صوتی سخنرانی را گذاشته‌ام اين‌جا، خودتان گوش بدهيد. «در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم»، اندک شرری اگر باشد، حتماً تکان می‌خوريد.

پدر، مادر، ما متهم‌ايم (۱)
پدر، مادر، ما متهم‌ايم (۲)

لزومی ندارد عيناً شريعتی باشيم و تماماً پيرو او. گوهر سخنان شريعتی، حس مسئوليت او، سخت ستودنی است. شريعتی شايد در ارزيابی بعضی مسايل شتاب‌زده عمل کرده باشد، اما بدون هيچ شکی در کارش صداقت داشت و مهم‌تر از آن منتقد ارتجاع فکری - دينی و ضد-دينی - بود. سخن گفتن از شريعتی واقعاً زائد است. درباره‌ی او حرف خيلی زياد زده شده است، اما چی‌ست که هنوز سخن شريعتی را خواندنی و شنيدنی می‌کند؟ ما امل‌ايم؟ يا هنوز بعضی از دردهای جامعه‌ی ما درمان نشده است؟

May 25, 2007

جرثومه‌ی سياست

عجب فيلم شگفت‌انگيزی بود اين «تمام مردان شاه». شاهکاری بود و سخت تکان‌دهنده. من هميشه سعی کرده‌ام فاصله‌ام را از سياست حفظ کنم. هميشه باور داشته‌ام که وارد شدن در بازی سياست، شرف آدمی را از او می‌ستاند. و دريغ که در ميدان سياست، بسيار بسيار اندک شمارند آن‌ها که پا به اين دريا می‌نهند و خشک برون می‌آيند، از اين دوزخ می‌گذرند و سرد خارج می‌شوند. اين عده، اگر اصلاً وجود داشته باشند، شمارشان بسيار بسيار اندک است. شايد تقوا را بايد جور ديگر معنا کرد. اما اين را به يقين می‌دانم که سياست برای دو دسته از آدميان هرگز تراشيده نشده است:‌ يکم برای زاهدان و پارسايان و ديگر برای عاشقان! از اين دو دسته که بگذری، هر صنف ديگری از آدميان در سياست سودی دارند و در آن اثری می‌نهند. اين فيلمی که شان پن و جود لا بازی درخشانی در آن دارند، سخت نوميدکننده است. به گمان‌ام، اين همان تصويری است که من از سياست می‌شناسم، تصويری که به واقعيت نزديک‌تر است. سياست آلودگی دارد. و چه خوب است آن‌که می‌خواهد وارد سياست شود، از همان پله‌ی نخست آرمان‌خواهی را بدرود گويد. اين فيلم آينه‌ای از صحنه‌ی سياست کشور ما در هشتاد سال گذشته بوده است يا نه؟ عروسک‌های خيمه‌شب‌بازی قدرت را چه کسی می‌گرداند؟ عروسک‌های رسانه‌ای را، مهم نيست از چه جناحی باشند، اين عروسک‌ها را چه کسی می‌گرداند؟
ديدنِ‌ اين فيلم سخت خلق‌ام را تنگ کرد، آن قدر که هر چه می‌بينم در جهان،‌ تلخ‌کامی است که خودکامه‌گی و بدنامی آدمی. محافظ ويلی استارک، محافظ بددهن و سنگ‌دل‌اش، «شکر»‌ نام داشت! خط «شکر» را بگيريد و برويد تا آن بالا بالاها. حال‌ام بد است. از سياست بيزارم. نمی‌دانم کی قد راست خواهم کرد تا کمی اين دنيای واقعی را جدی‌تر بگيرم، اما حاليا حال‌ام خوش نيست. سياست از هر سو که قدم در آن بنهی، چندش‌آور است. من کجا ايستاده‌ام؟ نمی‌دانم! تقوا چه تلقين می‌کند؟ حيران‌ام! شما که بازی سياست را آسان می‌گيريد و شهوت قدرت ديوانه می‌کند شما را، به دنيای خود انديشيديد يا به آخرت‌تان؟ گمان کنم به هيچ يک نينديشيده بوديد. اگر فکری می‌کرديد، چنان از سياست می‌گريختيد که آهوی رمنده از شير درنده.

May 22, 2007

این دلِ آبگينه . . . و این همه خون

آخر شب است، يعنی ديگر صبح سه‌شنبه است، و من مشغول کار. ناگهان فکری هجوم آورده است به مغزم و کارم را مختل کرده. هر چه با خودم فکر می‌کنم، می‌بينم يکی از هول‌ناک‌ترين چيزهايی که هميشه از آن گريزان بوده‌ام، «خشونت» بوده است. وقتی می‌گويم خشونت، تمامی مظاهرش، همه‌ی ابعادش، با هر کسی، هر چيزی و هر جايی را می‌گويم. خشونت پدر و مادر با بچه‌ها، خشونت مرد با زن، خشونت قدرت سياسی با شهروندان‌اش (يا با شهروندان‌ِ ضعيف‌تر و در حاشيه‌اش)، خشونت انسان با حيوان‌ها، خشونت انسان با طبيعت، خشونت کارفرما با کارمند . . . فهرستی دراز از اين خشونت‌ها دارم. باورم نمی‌شد که اين سال‌ها آن‌قدر به خشونت حساس شده‌ام که هر جا می‌بينم‌اش، مشمئز می‌شوم و چندش‌ام می‌شود از اين همه حماقت و نفرتی که در دل اين مظاهر خشونت هست. جايی که پدری يا مادری با خشم بر سر فرزند يکی دو ساله‌اش «تشر» می‌زند، جايی که مردی با اقتدار و صدای بلند زن‌اش را ساکت می‌کند يا به او امر و نهی می‌کند، جايی که انسانی خود را مالکِ جان يک حيوان می‌داند و به خود اجازه می‌دهد به آسانی آبِ خوردن جان‌اش را بگيرد - اصلاً چه جای جان گرفتن؟ حتی آزردن حيوانی - (چه آن حيوان پرنده‌ای باشد، يا خزنده‌ای يا چرنده‌ای يا درنده‌ای) حتی وقتی که آن حيوان کاری به کارت ندارد يا تو راهی بهتر سراغ داری که جان‌اش را نگيری و از چنگال‌اش برهی، جايی که قدرت سياسی اخلاق را زير پا می‌گذارد و به بهانه‌ی قانون خشن‌ترين برخوردها را با بی‌دفاعان تحت حاکميت‌اش می‌کند؛ اين‌جاها پست‌ترين و تاريک‌ترين نقاط کارنامه‌ی انسان هستند. اين‌ها مرا شرمسار می‌کند که نام عمومی گروهی از موجودات يعنی «انسان» را بر خود دارم که چنين شرم‌آور رفتار می‌کنند. اگر نبودند آن‌ها که رحمت و رأفت و بشردوستی از گفتار و کردارشان تراوش می‌کند، سزاوار بود بميرد اين آدمِ خشن، اين آدمِ «سفاک». آن عده از ما که در جاهايی، در کشورهايی، در شهرهايی زندگی می‌کنيم که خشونت، خون‌ريزی و درشتی با انسان‌ها، حيوان‌ها و طبيعت را نمی‌بينيم، يکی از بزرگ‌ترين موهبت‌های زندگی انسانی را داريم.

بارها با خودم فکر کرده‌ام که چه باعث شده است اين همه به خشونت حساس باشم، يا حساس‌تر شوم. نخستين دليل‌اش نوع خاص تربيت دينی‌ام بوده است که با آن‌چه در محيط‌ام آموخته‌ام و آن‌چه خود به خود تلقين کرده‌ام، خشونت را ضد-اخلاقی ديده‌ام هميشه. دومين و مهم‌ترين دلیل‌اش،‌ حضور و وجود پر نور بانو است که سخت از خشونت گريزان و بيزار است و مرا هم شديداً به خشونت زبانی، تصويری و عملی حساس کرده است. اين دلیل ديگر، اما، دليلی است که برای بعضی‌ها بدون شک قابل فهم نيست: اين مخمل، گربه‌ی زبان بسته و ناقلای خانه‌مان، سخت مرا به دردهای «حيوان‌»ها حساس کرده است! وقتی فکر می‌کنم که تصور درد کشيدن همين پسرکِ شيطانِ خانه چقدر روح‌ام را می‌آزارد، مقايسه‌اش با ساير خشونت‌ها ديگر معلوم است چه اثری در من می‌نهد. دليل ديگری هم البته دارد: زيستن در اروپا، که خود البته خالی از خشونت نيست، حساسيت مرا به خشونت افزون‌تر کرده است. آن‌ها که اين‌جا زيسته‌اند و در کشورهای جهان سوم، نه راه دور نرويم، در ايران خودمان زندگی کرده‌اند، می‌فهمند که هر چقدر غرب را بد بدانند و وطن را ستايش کنند، و هر چقدر در اروپا خشونت‌های مختلف باشد، خشونت‌هايی که هر روزه در ايران می‌بينم يا درباره‌اش می‌شنويم اين‌جا نيست. خشونت و ضعف يا فقدان دموکراسی رابطه‌ای تنگاتنگ با هم دارند، درست همان‌طور که خشونت و «وجود دموکراسی» هم با يکديگر رابطه دارند. باشد بحث فلسفی-سياسی ماجرا برای يادداشتی ديگر.

پ. ن. واقعاً لازم است بنويسم يکی از دلايل نوشتن اين يادداشت چه بود؟ دو روز است جلوی خودم را گرفته‌ام هيچ نگويم، نشد. آخر کار هم اين همه طفره رفته‌ام، به درها گفته‌ام که همه‌ی ديوارها بشنوند! اين يادداشت کوروش را بخوانيد شايد بعضی‌ها تکانی بخورند؛ يا اين يادداشت پرستو را.

May 21, 2007

اين گذشته‌ی پر آشوب

به سرم زد امشب که چيزی را از ميان کتاب‌های انبار شده پيدا کنم. بعد از کلی تميزکاری و مرتب کردن به هم ريختگی‌ها، يکی از دفتر تلفن‌های قديم‌ام را يافتم. دفتر تلفن که چه عرض کنم، يک تقويم کوچک جيبی که در هر گوشه‌ی آن شماره تلفنی بود،‌ صدها شماره تلفن. شماره تلفن‌هايی از عجيب‌ترين آدم‌هايی که با آن‌ها برخورد کرده بودم - و آدم‌های کاملاً معمولی. مروری بر آن همه شماره تلفن و به ياد آوردن آن گذشته سخت حال‌ام را دگرگون کرد. حالتی غريب دارد به ياد آوردن گذشته، گذشته‌ای که نمی‌دانی بايد حفظ‌اش کرد يا فراموش‌. گذشته‌ای پر آشوب و آتشفشانی که هنوز هم حرارت‌اش را بعد از پنج سال حس می‌کنم: حس تابستان‌های داغ تهران و شب‌های قلهک؛‌ حس تمام ديوانگی‌هايی که به سرعت برق و باد گذشت و اکنون جای خود را به آرامش و سنجيدگی داده است. هنوز آن حس مبهم خمارم می‌کند. حال غريبی بود. حال وسوسه، حال شيدايی، حال عرفان‌های پر جذبه و کشش، حال بی‌خويشی، حالِ بی‌کسی،‌ حال تنهايی. روزگار غريبی بود. دوست دارم دفعه‌ی بعد که رفتم تهران ببينم می‌شود آن همه ديوانگی، آن همه شيدايی، آن همه بی‌تعلقی را باز زنده کرد يا نه. اما من ديگر آن آدم سابق نيستم. نه شدنی است آن حال، نه خواستنی. حالی بود که بود. همين. نه کمتر نه بيش‌تر. بعضی اوقات به صفا و سادگی آن روزهای خودم غبطه می‌خورم. اما حالا آن سادگی را چیز ديگری می‌بينم. بگذريم. بهتر است دفتر تلفن را ببندم. بس است آشوب گذشته. حال و آينده به قدر کافی آشوب دارد.

May 12, 2007

حالا چرا؟

خوب. گفته بودم درباره‌ی تونی بلر می‌نويسم؟ حرف‌ام را پس می‌گيرم. درباره‌ی بنان می‌نويسم. اصلاً بگذاريد برای‌تان قصه بگويم. چیزی شبيه بيوگرافی. من اساساً تا شانزده هفده سالگی هيچ ميانه‌ی خوبی با موسیقی نداشتم. يعنی داشتم ولی تا آن موقع جدی به آن فکر نکرده بودم. یکی دو سال اول دبيرستان‌ام که دوره‌ی شکل‌گيری فکری‌ام بود، عملاً شيوه‌ی زاهدانه‌ای اختیار کرده بودم و هیچ نوع موسيقی‌ای گوش نمی‌دادم. بالاخره با هزار زور و زحمت خودم را راضی کرده بودم موسيقی سنتی گوش بدهم! بماند که گشوده شدن راه موسيقی، آن هم با حساب و کتاب، همان و رفتن تا آخر خط همان!

القصه، اولين آلبوم موسيقی سنتی که شنيدم «يادگار دوست» ناظری بود که بعد از آن تا مدت‌ها ديگر هرگز ناظری گوش ندادم. بعد از آن «بيداد» شجريان را گوش دادم. به دنبال‌اش «مرکب‌خوانی» را و «دستان» را و «آستان جانان»‌ را. دانشجوی ریاضی که شدم، يکی از هم‌دوره‌ای‌های‌ام، حسين کوهجانی، که هر کجا هست خدايا به سلامت دارش، به اصرار می‌خواست من ناظری گوش بدهم و سراج. جان‌اش به لب رسيد تا مرا قانع کرد. وقتی هم دل سپردم به اين‌ها دل سپردنی خوب بود و با آلبوم‌هايی خوب‌تر.

اما بنان در همان ميانه از راه رسيد. سال‌های اول دانشجويی بود و اوج عاشقی و شيدايی. خاطرم هست که هر تصنيفی از بنان می‌شنيدم، مرا می‌برد به سال‌های بسيار بسيار دوری که هرگز نديده بودم. هر کدام جوری مرا تکان می‌داد. «حالا چرا» را که گوش دادم (و الآن در نغمه‌ی روز است و همين الآن هم دارم گوش می‌دهم‌اش)، در همان بار نخست، سخت گريستم. گريستم برای خودم. گريستم برای شهريار. گريستم برای بنان. احوال بسيار خوشی بود. اصولاً آن روزها با تکان خوردن برگی هم اشک‌ام سرازير می‌شد. بسيار آتشين مزاج بودم آن روزها (الآن خيلی خيلی متعادل شده‌ام؛ اگر کسی آن روز مرا ديده باشد می‌داند چه می‌گويم). سرم پر بود از سودای مجادله‌های کلامی و دينی و در عين حال، شوريده سر بودم و شيدا. ولی سخت آبگينه‌دل بودم. يادم هست يک روز توی خيابان دانشگاه مشهد، به عادت هميشگی‌ام، کتابفروشی‌ها را شروع کرده بودم به جوريدن. آن اواخر رسيده بودم به کتابفروشی خرامانی. رفته بودم سراغ بخش شعر. «سياه مشق» سايه را برداشتم. بازش کردم و شروع کردم به خواندن. هر چه بيشتر می‌خواندم زانوهای‌ام بيشتر شل می‌شد. پاک به سرم زده بودم. کتاب را خريدم. مثل ديوانه‌ها شده بودم. داغ بودم. خون به مغزم دويده بود. نمی‌دانم دقيقاً چه سالی بود. پای همان نسخه‌ی کتاب که آن روز خريدم تاريخ‌اش هست. کتاب الآن مشهد است. ولی بايد اوايل دهه‌ی هفتاد شمسی باشد. و سايه از آن روز دمخور و دمساز عاشقی‌ها و شوريدگی‌های من شد.

کمی جبران مافات کردم. نه؟ خوب بس است ديگر. برويد خودتان همين «حالا چرا» را از طربستان، از نغمه‌ی روز گوش بدهيد. سعی می‌کنم بيشتر به همين موسيقی‌ام برسم و طربستان. اين روزها دل و دماغ حرف‌های علمی و انتقادی زدن مثل اين‌که دست نمی‌دهد!

May 9, 2007

من و اين حال معلق

امروز دوستی می‌گفت مدت‌هاست در وبلاگ از خودت چيزی نمی‌نويسی و همه چيز شده است تخصصی و فنی و انتقادی و اين چيزها. راست می‌گفت. انگار روز به روز آن خودِ پنهان را بيشتر دارم به پستو می‌برم. شايد يکی از دلايل‌اش مشغله‌ی فراوان کاری باشد. شايد عوض شدن دغدغه‌های‌ اصلی‌ام. شايد هم يکنواخت شدن بعضی چيزهای روزمره. اما حق