دربارهی گنجايش داشتن
اين بزرگ بودن کار سادهای نيست. تمرین میخواهد. پوستی میخواهد کلفت. تلخیها باید تحمل کرد. نامردمیها و نامرادیها باید دید. اما اینها بی ايمان داشتن آسان نیست. ايمان البته راهگشاست و قوت قلبی است برای آنکه اين راه را میپيمايد. گنجايش یعنی اينکه شتاب نکنی در داوری کردن. پروندهی آدمها را زود نبندی. دربارهشان درشت نگویی. قاضی ايمان و اخلاقشان نشوی. دشوارترین چيزهایی که میتوان داوری کرد، همين ايمان و اخلاق است. اگر کسی از چراغ قرمز رد شود، آسان میشود قضاوتاش کرد. اما قضاوت ايمان و اخلاق است که هم دشوار است و هم خطرخیز. يکی از نشانههای گنجايش نداشتن و کمحوصله بودن همين است که شتابناک ايمان و اخلاقِ آدميان را داوری کنیم. این شتاب، چیزی نیست جز عقدهگشايی یا بیرون ریختن ناکامیها خود و ابراز بیصبری از نامرادیهای خویش. کامکاری يعنی اينکه حوصله داشته باشی و چندان پر باشی و فربه که کمحوصلهگیها و خوب و بد آدميان باعث نشود اصولات را رها کنی و سختگیریهایات بر نفس خودت را کنار بگذاری. این است که گنجايش داشتن میشود از نشانههای کامکاری. يعنی عبور از نامرادیها. یعنی گوارا شدن زهرها. يعنی ترک گوارش. یعنی دل به بلا سپردن و بلی گفتن. يعنی تلخی کشيدن و شيرین شدن در عاقبت.
گنجايش داشتن آسان نیست. بسی درشتیها باید از سر گذراند. بسی سخنان ناگوار باید شنيد. صبر میخواهد. اين صبر اجری دارد. اجر این صبر بر تلخیها و صبر بر سخنان خلايق، شيرين شدن است. اگر اين شبهای قدر، تازه براتی داشت باشد، چه خوب است که برات گنجايش باشد و بزرگ شدن. برات ميانهروی باشد. برات، پختگی باشد و خشم نگرفتن و زود شاد نشدن باشد. بعضی شبهای قدر، همین تأملها و گشايشهای فکر است که تقدیر آدمی میشود. همين که بیاموزی در چشیدن این زهرهای نامنتظر، چه تریاقی میتوان فراهم کرد. صبر آدمی را بزرگ میکند. خویشتنداری برای درشت نگفتن و درشت ننوشتن. صبر در برابر دوستان و دشمنان. گنجایش يافتن آسان حاصل نمیشود. برای این است که میگویند:
نکتهها چون تیغ پولاد است تیز
گر نداری تو سپر واپس گریز
پيش این الماس بی اسپر ميا
کز بریدن تيغ را نبود حيا
و این گنجايش نکتهای است تیز و برنده. پوستی میخواهد ستبر و قطور. و این هم نکتهای است که قدر، نسبتی هم با گنجايش دارد. شاید یکی از بهترین درسهای گنجایش داشتن و رسيدن به اين گنجايش این است که بیاموزی بدون طعن زدن در دیگران، گریبان خودت را بگیری و خودت را در ترازو حاضر کنی. فکر کنی وقت حساب است. فکر کنی ساعتاش رسیده که ابتدا تا انتهای آنچه هستی و بودهای را به میزان بکشی. هنری نيست گریبان خودت را بگیری اما به دیگران هم تير پرتاب کنی و خلایق را هم زخم بزنی و بگویی من هم خطاکارم. گنجايش اگر داشتی، میآموزی که نفسات را چنین محاسبه کنی و بگويی که: انا الذی اوقرت الخطايا ظهره و افنت الذنوب عمره و انا الذی بجهله عصاک و لم تکن اهل منه لذاک... و هذا ظهری قد اثقلته الخطایا... ان تشأ تعف عنا فبفضلک و ان تشأ تعذبنا فبعدلک... امشب، شب گنجايش است.
