صفحه‌ی اصلی

بايگانی مطالب مربوط به: موسيقی

March 11, 2010

مژده ای دل که مسيحا نفسی می‌آيد...

حال و هوای نوروز است و دو سه روزی است آوازی در بيات ترک را از شجریان گوش می‌دهم. برنامه‌ی شماره‌ی ۱۴۴ گلهای تازه را. غزل حافظ است به همراه سه‌تار استاد احمد عبادی. این آواز خصوصاً به کار کسانی که مشقِ آواز می‌کنند و پی بیات ترک خوبی می‌گردند می‌خورد. این همه که این آوازها را در ملکوت می‌گذارم يک دلیل ساده دارد: خودم آوازی را می‌شنوم و لذت می‌برم. دريغ‌ام می‌آید اين شیرینی و لذت را تنها برای خودم نگاه دارم. حتماً هستند کسانی که هم‌چون من از آن لذت می‌برند و زخمه‌ی سازی يا ارتعاش آوازی، روح‌شان را می‌نوازد و بيتِ شعری روزشان را می‌سازد. ستمِ ستمکاران و بیدادِ بیدادگران،‌ شادی‌های ما و فهمِ ما را نمی‌تواند بربايد. ما با اين‌ها و با بسی بيش از این‌ها زنده‌ایم و زنده‌تريم. شعر و آواز هم‌چون آب، باعث رويشِ جان‌های ماست. ما با موسيقی‌های‌مان هم سبز هستيم.


March 10, 2010

جاده‌ی ابريشم

این موسیقی باید برای بسیاری آشنا باشد: موسيقی متن برنامه‌ی جاده‌ی ابريشم که سال‌ها پیش از تلويزيون ايران پخش می‌شد. اين موسیقی را کيتارو يا ماسانوری تاکاهاشی، آهنگساز ژاپنی ساخته است. شنيدن‌اش (به خصوص قطعه‌ی دوم آلبوم) خاطره‌های بسياری را زنده می‌کند.


February 20, 2010

برخيز و مخور غمِ جهانِ گذران...

شجریان دو اجرای مشهور روی رباعیات خیام دارد که یکی به همراه صدای احمد شاملوست و کار فریدون شهبازیان است و دیگری اثری است که در برنامه‌ی گلها پخش شده و به همت فرامرز پایور فقید اجرا شده است. اين برنامه به «شب نيشابور» مشهور است و برنامه‌ی گلهای ۱۸۲ است. طبق معمول، انتخاب موسیقی و شعر برای من معنای خاص دارد.

February 18, 2010

مهل که روزِ وفات‌ام به خاک بسپارند

دو آلبومی که در زیر می‌شنوید، پيش‌تر چندين بار در ملکوت آمده است. اين دو، گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۴۸ و ۱۴۷ است و هر دو آلبوم در سه‌گاه اجرا شده‌اند اولی در چهارگاه است و دومی در سه‌گاه. توضیحات مربوط به هر آلبوم در ابتدای اثر آمده است. این دو آلبوم، به ترتیب، مشهورند به «آفتابِ نيمه‌شب» و «ناز لیلی». به نظر من این دو، در شمارِ بهترین آوازهایی است که شجریان خوانده است. غزل‌ها، يعنی غزل سعدی و حافظ، هر دو غزل‌هايی ناب هستند (دستِ کم برای من غزل‌هايی بسیار پرمغزند؛ یکی عاشقانه و دیگری رندانه). امروز را، میهمان این چهارگاه  و سه‌گاهِ نازنين باشيد.‌ گوش بدهید و دعا کنید به جان خوانندگان و نوازندگان (و البته به روحِ رفتگانی چون معروفی فقيد).

February 2, 2010

نغمه‌های سبز

یک بار دیگر هم قبلاً این کار را کرده‌ بودم اما روز به روز تعداد اين نوع کارها زياد می‌شود. همه‌ی قطعاتی را که به نحوی به جنبش سبز مربوطند (و بیشتر از فقط اين‌ها هستند) در یک فهرست آورده‌ام. ترتیب‌اش هم دلیل خاصی ندارد. گفتم خوب است همه را یک‌جا داشته باشيم در این روزها. درباره‌ی این نوع موسیقی‌ها در فرصتی فراخ‌تر بيشتر خواهم نوشت.

با سپاس ويژه از بهمن. تمام قطعات را به راهنمايی پست‌های وبلاگ بهمن آورده‌ام.

مرتبط:
  ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶

January 20, 2010

از عصر حافظ تا عصرِ ما

چند روز پيش با یار دلنوازی گفت‌وگو می‌کردم درباره‌ی روزگار تلخی که امروز بر ما می‌رود. سخن به این‌جا رسید که چه اندازه بازگشت به حال عادی سخت است و زایندگی و خلاقيت فکری، هنری و علمی در این پريشانی‌ها چه اندازه دشوار است. گفتم اگر به گذشته نگاه کنیم می‌بینيم که حافظ در دورانی زندگی کرده که چه بسا پریشان‌تر از روزگار فعلی ما بوده. در آن فتنه و خونریزی عظيمی که مغولان در ايران به پا کردند، باز هم حافظ روييد و بالید و ستاره‌ای درخشان شد که هنوز فروغ حس و انديشه و جهان‌بینی‌اش زندگانی ما را گرم می‌کند. نه ستمگران امروزی زورمندی‌شان از مغولان بیشتر است و نه می‌توانند به آن اندازه خون‌ریزی کنند. از اين سو، ما هم پشتوانه‌ای داریم برخاسته از گنجينه‌ی معرفت و ایمانی که سخت غنی و پربار است. ما چرا نتوانیم حافظ بشويم و حافظانه در ميان اين همه تیرهای زهرآگینی که از در و بام بر ما می‌بارد، قد بکشیم و ثمر بدهیم؟ می‌شود. تنها باید ایمان داشت و امید. اين غزل سایه، وصف حال این روزهای من است:

همان یگانه‌ی حسنی اگر چه پنهانی
و گر دوباره بر آیی هزار چندانی
چه مایه جان و جوانی که رفت در طلب‌ات
بیا که هر چه بخواهی هنوز ارزانی
ز دل نمی روی ای آرزوی روزِ بهی
که چون ودیعه‌ی غم در نهاد انسانی
خراب خفت تلبیس دیو نتوان بود
بیا بیا که همان خاتم سلیمانی
روندگان طریق تو راه گم نکنند
که نور چشم امید و چراغ ایمانی
هزار فکر حکیمانه چاره جست و نشد
تویی که درد جهان را یگانه درمانی
چه پرده‌ها که گشودیم و آن‌چنان که تویی
هنوز در پس پندار سایه پنهانی

تصنيف «یاران» را از آلبوم شيدایی با صدای صدیق تعریف بشنوید و حال و روزی تازه کنید.

January 19, 2010

آواز راک شجريان و آداب ادای شعر

شجریان آوازی دارد در ماهور روی غزلی از حافظ با مطلع «سحرم دولت بيدار به بالین آمد». اين غزل را شجریان بر خلاف ماهورهای معمول به جای این‌که از درآمد شروع کند، از اوج می‌خواند و عراقِ ماهور. این اثر در دورانی تولید می‌شود که سايه بر بخش موسیقی رادیو نظارت داشته و راهنمايی‌های او در شکل‌گیری این آواز به اين صورت، تأثیر داشته است. بیت نخست را اگر قرار باشد کسی از درآمد ماهور بخواند، آوازی که روی این بیت می‌آيد، آوازی بی‌رمق و نامتناسب با معنا و مضمون بیت می‌شود که می‌گوید: «برخیز که آن خسرو شیرین آمد» و به دنبال‌اش سخن از «مژدگانی دادن» است. مشکل ادای درست شعر و توجه به مضمون و معنای بیت،‌ موسیقی کلام و متناسب کردن آن با آواز، مشکلی هميشگی و البته امروزی خوانندگان ماست. به نظر من، ماجرا راه‌حلی ساده دارد و آن هم اعتنا به تمامی ارکانی است که يک آواز خوب را شکل می‌دهد يعنی وجود يک شعرشناس خوب، یک خواننده‌ی مسلط و توان‌مند، آهنگسازی که هم شعر و هم موسيقی را خوب بفهمد و نوازندگانی که در کار خودشان ماهر باشند و از ظرافت‌های اجرا آگاهی خوبی داشته باشند. متأسفانه این ارکان هميشه با هم جمع نبوده‌اند و البته غرور اهل موسيقی و بدعهدی ایام و نامردمی اهل زمان، همگی دست به دست هم می‌داده و کارهايی را که می‌توانستند (یا می‌توانند) بسيار بهتر باشند، تبدیل به آثاری متوسط می‌کنند. به هر حال، اين آواز را گوش کنید و ببينيد که نظارت شعرشناس و موسیقی‌شناسی چون سایه و صدای لطيف و قدرت‌مند شجریان در آن دوره چه آوازی را آفريده است.

January 13, 2010

شب‌زنده‌دار

اين غزل از شهریار است که شجریان می‌خواند. برنامه‌ی گل‌های تازه‌ی شماره‌ی ۵۴ در دشتی است. ويولن حبیب‌الله بدیعی، تار فرهنگ شریف و تنبک جهانگير ملک.  کار مربوط به دوران جوانی شجریان است و تفاوت صدای شجریان با صدای امروز محسوس است.

January 6, 2010

روزگاری است که دل چهره‌ی مقصود نديد...

شرح و توضیح نمی‌دهم. مدت زیادی است اين آلبوم را گوش نداده بودم. کنسرت ابوعطای اجرای بوستون. محمدرضا شجریان، داریوش پیرنياکان، جمشید عندلیبی و مرتضی اعیان. بشنوید و به جان هنرمندان دعا کنید.

مرتبط: ابوعطای اجرای اروپا

December 27, 2009

برای شهدای عاشورايی‌مان

آلبوم چاووش ۸؛‌ مثنوی از ه. ا. سایه و شعر تصنیف کاروان شهید از محمد ذکايی. آهنگ‌ها از محمدرضا لطفی و اجرای گروه شیدا.

برادر کاکل‌اش آتش‌فشونه...

December 24, 2009

ياران چه غریبانه...

اين دو قطعه‌ای که کویتی‌پور می‌خواند، قبلاً هم در طربستان قدیم ملکوت بود. این را به ياد م. و. عزيز می‌گذارم این‌جا که همواره به این دو قطعه علاقه داشت.

December 21, 2009

يلداييه

از میانه‌ی مهمانی کرانه می‌گيرم برای قطعاتی به دو مناسبت: يکم شب يلدا و بعد نکوداشتی برای عالم پرهيزگار و فرزانه، منتظری فقيد. آلبوم «لاله‌ی بهار» که ساخته‌ی مشکاتیان نازنین و زنده‌ياد است با صدای ناظری است. برای من شعرهاست که هم یلدايی است و هم قصه‌ی درد و رنج ديرین ما. يلدای‌تان مبارک و فرخنده باد.
پ. ن. کليد اين آلبوم، غزل سايه است:

چند این شب و خاموشی؟ وقت است كه برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من، كز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم، در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر، با خاك در آمیزم
چون كوه نشستم من، با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد، آنگاه كه برخیزم
برخیزم و بگشایم  بند از دل پرآتش
وین سیل گدازان را  از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

December 20, 2009

بازت ندانم از سرِ پیمانِ ما که برد؟

عنوان بالا، مصرع اول غزلی است که شجریان در این آواز ابوعطا، در یکی از اجراهای اروپايی کنسرت پيامِ نسيم خوانده است. من این اجرا را بيشتر از اجرای منتشر شده‌ی کنسرت‌های آمريکای او دوست دارم (اجرای «ای صبا نکهتی از خاکِ رهِ یار بيار...»). بخش دوم این آلبوم، آواز دشتی است و دوبیتی‌هايی را که در اين اجرا شجريان از باباطاهر می‌خواند، دوست‌تر دارم. اين آلبوم مربوط به دوره‌ای است که صدای شجريان هنوز در دوره‌ی شفافيت و قدرت جوانی است،‌ به نظر من. و البته این دوره، همان دوره‌ای است که دیگر مشکاتیان به عنوان آهنگسازی چيره‌دست در کنارِ او نيست و تنها چيزی که کنسرت را شنيدنی و درخور اعتنا می‌کند، همان صدای استادانه‌ی شجریان است. این بحث‌ها به کنار، بعد از سال‌های طولانی، این آلبوم را از ميان فايل‌های گم‌شده‌ام يافتم. گفتم خوب است شما را هم در لذت دوباره یافتن‌اش شريک کنم.
 

December 17, 2009

سرو آزاد

به ياد آن سرو تناوری که ناگهان در خاک بلازده‌ی دیار ما فروافتاد...

November 29, 2009

شب شعر و موسيقی با سايه در لندن

گمان می‌کردم تقریباً تمام کسانی که اهل شعر و موسیقی هستند و ساکن لندن‌اند، از برنامه باخبرند. پيداست که هنوز عده‌ای نمی‌دانند. جمعه‌ی اين هفته، يعنی ۴ دسامبر ۲۰۰۹، ه. ا. سايه ميهمان انجمن سخن است که شب شعری را برای سایه در محل برونئی گالری سوآس ترتیب داده است. برنامه شامل اجرای موسیقی توسط گروه سايه و سخنرانی آقای محمود خوشنام خواهد بود و پرزنتيشنی درباره‌ی سایه. بلیط برنامه برای دانشجويان نیمه‌بهاست و برای غيردانشجویان ۱۰ پوند است. کسانی که می‌خواهند بلیط رزرو کنند، می‌توانند به نشانی forum.iran.london AT gmail.com ای‌میل بفرستند و جای‌شان را رزرو کنند. این هم پوستر برنامه که جزييات آن را شرح داده است.

October 31, 2009

زَیّ الهوا...

باز هم عبدالحليم حافظ و «زی الهوا» که یکی از ترانه‌های مشهور اوست. متن ترانه را نوشته‌ام و تا جایی که سوادم قد می‌داد ترجمه‌اش کردم. برای بقیه‌اش وقت پیدا نکردم و گرنه می‌نشستم با حوصله برگردان صیقل‌داده‌ای از آن فراهم می‌کردم. بد نیست دوستان عربی‌دان و اهل ذوقی که بهتر از من پیچش‌های لفظی و معنای غنای عربی را ادراک می‌کنند، دستی به یاری بلند کنند و چند خط آخر را به فارسی برگردانند و لغزش‌های مرا هم اصلاح کنند. این شما و این هم «زی الهوا» از عبدالحليم حافظ:

زي الهوا
غناء: عبدالحليم حافظ

زي الهوا يا حبيبي زي الهوا
وآه من الهوى يا حبيبي آه من الهوى
وخذتني من إيدي يا حبيبي ومشينا
تحت القمر غنينا وسهرنا وحكينا
وفي عز الكلام سكت الكلام
وأتاريني ماسك الهوا بإيدية
وآه من الهوى يا حبيبي
نازنینا! عشق را ماند، عشق را ماند!
و امان از این عشق، نازنین! امان از این عشق!
تو دستان‌ام را گرفته بودی و زير نور ماه قدم می‌زدیم
آواز می‌خواندیم، شب‌زنده‌داری می‌کردیم و قصه سر می‌کرديم
و سخن در سخن فرو می‌ماند
پس عجب نیست اگر چنین چنگ در عشق زده‌ام
و امان از عشق، نازنين! امان از عشق!
* * *
وخذتني ومشينا والفرح يضمنا
ونسينا يا حبيبي مين إنت ومين أنا
حسيت إن هوانا ح يعيش مليون سنة
وبقيت وانت معايا الدنيا ملك إيدية
أأمر على هوايا تقول أمرك يا عينية
وفي عز الكلام سكت الكلام
وأتاريني ماسك الهوا بإيدية
وآه من الهوى يا حبيبي
و تو دستان‌ام را گرفتی و قدم می‌زدیم و سروری بود که در ما جاری بود
و از یاد بردیم که تو از کجایی و من از کجا؟
و پنداشتیم که عشق ما ميليون‌ها ساله خواهد شد
و آن‌گاه که تو در کنارم بود، جهان در مشت‌ام بود
و عشق‌ام را فرمان دادم که بگوید من همه از آنِ توام
و سخن در سخن فرو می‌ماند
پس عجب نیست اگر چنین چنگ در عشق زده‌ام
و امان از عشق، نازنين! امان از عشق!
* * *
خايف ومشيت وأنا خايف
إيدي في إيدك وأنا خايف
خايف على فرحة قلبي
خايف على شوقي وحبي
وياما قلت لك أنا
واحنا في عز الهنا
قلت لك يا حبيبي
لا أنا قد الفرحة ديّ
وحلاوة الفرحة ديّ

و بیم‌ناک قدم زدم و بیم‌ناک بودم
دستان‌ام در دستان تو بود و بيم‌ناک بودم
بر شادمانی قلب‌ام می‌لرزيدم
بر اشتیاق و عشق خود می‌لرزدیم
و بارها که غرق شادمانی بوديم، تو را گفتم
نازنینا! تو را گفتم
که نه این شادمانی را تاب می‌آورم
و نه زيبایی‌اش را

خايف لا في يوم وليلة
ماألاقكش بين إيدية
تروح وتغيب عليّ
وقلت لي يا حبيبي ساعتها
دي دنيتي إنت اللي ملتها
وفي عز الكلام سكت الكلام
وأتاريني ماسك الهوا بإيدية
وآه من الهوى يا حبيبي

بيم دارم که روزی برسد
که دیگر دستانِ تو در دستان‌ام نباشد
که تو هم‌چون باد رفته باشی و غايب شوی از نظرم
و...
و سخن در سخن فرو می‌ماند
پس عجب نیست اگر چنین چنگ در عشق زده‌ام
و امان از عشق، نازنين! امان از عشق!

* * *
وخذتني يا حبيبي ورحت طاير طاير
وفتني يا حبيبي وقلبي حاير حاير
وقلت لي راجع بكرة أنا راجع
وفضلت مستني بآمالي
ومالي البيت بالورد بالشوق بالحب بالأغاني
بشمع قايد بأحلى كلمة فوق لساني
كان ده حالي يا حبيبي لما جيت
رددنا الغنوة الحلوة سوى
ودبنا مع نور الشمع... دبنا سوى
ودقنا حلاوة الحب... دقناها سوى
وفي لحظة لقيتك يا حبيبي زي دوامة هوا
رميت الورد طفيت الشمع يا حبيبي
والغنوة الحلوة ملاها الدمع يا حبيبي
وفي عز الأمان ضاع مني الأمان
وأتاريني ماسك الهوا في إيدية
وآه من الهوى يا حبيبي

(این قلبی که می‌گوید «الب» و این جيمی که در عربی مصری گاف می‌شود خودش ذوقی دارد!)

October 29, 2009

أهواک...

بدون هیچ شرحی، فعلاً به صدای عبدالحلیم حافظ، خواننده‌ی نام‌دار مصری گوش کنيد. شرح‌اش را می‌گذارم برای بعد.


متن ترانه‌ی أهواک (از این‌جا؛ جایی اگر متن خطایی داشت،‌ لطفاً دوستان عربی‌دان گوشزد کنند):
اهواك
و اتمنى لو انساك
انسى روحي وياك
و ان ضاعت يبقى فداك
لو تنساني

و انساك و تريني بانسى جفاك
و اشتاق لعذابي معاك
و القى دموعي فاكراك
ارجع تاني

في لقاك الدنيا تجيني معاك
و رضاها يبقى رضاك
و ساعتها يهون في هواك
طول حرماني

وألاقيك مشغول و شاغلني بيك
و عيني تيجي في عينيك
و كلامهم يبقى عليك
و انت تداري

و اراعيك
و اصحى من الليل اناديك
و ابعت روحي تصحيك
قوم ياللي شاغلني بيك
جرب ناري

-------------------------------------

این هم متن پاره‌ای از ترانه‌ی قارئة الفنجان (فال‌بين) سروده‌ی نزار قبانی است (وحيد دریاروندگان پنج سال پيش این‌جا درباره‌‌اش نوشته است):

جلست والخوف بعينيها .. تتأمل فنجاني المقلوب
قالت: يا ولدي لا تحزن .. فالحب عليك هو المكتوب
يا ولدي .. قد مات شهيداً . من مات فداءً للمحبوب . يا ولدي
بصرت ونجمت كثيراً .. لكني لم أقرأ أبداً فنجاناً يشبه فنجانك
بصرت ونجمت كثيراً .. لكني لم أعرف أبداً أحزاناً تشبه أحزانك
مقدورك أن تمضي أبداً في بحر الحب بغير قلوع
وتكون حياتك طول العمر .. كتاب دموع
مقدورك أن تبقى مسجوناً بين الماء وبين النار
فبرغم جميع حرائقه
وبرغم جميع سوابقه.
برغم الحزن الساكن فينا .. ليل نهار
وبرغم الريح
وبرغم الجو الماطر والإعصار
فـ الحب سيبقى يا ولدي .. أحلى الأقدار . يا ولدي
بحياتك يا ولدي امرأة عيناها سبحان المعبود
فمها مرسوم كالعنقود ضحكتها أنغام وورود
والشعر الغجري المجنون يسافر في كل الدنيـا
قد تغدو امرأة يا ولدي يهواها القلب هي الدنيا
لكن سماءك ممطرة وطريقك مسدودٌ .. مسدود
فحبيبة قلبك يا ولدي نائمة في قصرٍ مرصود
من يدخل حجرتها .. من يطلب يدها .. من يدنو من سور حديقتها .. من حاول فك ضفائرها يا ولدي مفقودٌ .. مفقود . يا ولدي
ستفتش عنها يا ولدي في كل مكان
وستسأل عنها موج البحر وتسأل فيروز الشطآن
وتجوب بحاراً وبحارا .. وتفيض دموعك أنهارا
وسيكبر حزنك حتى يصبح أشجارا
وسترجع يوماً يا ولدي مهزوماً مكسور الوجدان
وستعرف بعد رحيل العمر بأنك كنت تطارد خيط دخان
فحبيبة قلبك يا ولدي ليس لها أرض أو وطن أو عنوان
ما أصعب أن تهوى امرأة يا ولدي ليس لها عنوان
يا ولدي .. يا ولدي

September 15, 2009

آزادی! کی آزاد خواهی شد؟

این سومین بار است که شعر آزادی سایه‌ی نازنین را در ملکوت می‌آورم. هر بار به مناسبتی. این بار بهانه‌اش تصنیفی است که کیوان ساکت ساخته است با صدای خداوندگار آواز ايران و پهلوان موسیقی وطن، محمدرضا شجریان. شعر را بخوانید و اطلاعيه‌ی محمدرضا شجريان را هم ببينید (+).

ای شادی!
آزادی!
ای شادی آزادی!
روزی كه تو باز آيی،
با اين دل غم پرورد
من با تو چه خواهم كرد؟

غم‌هامان سنگين است.
دل‌هامان خونين است.
از سرتا پا مان خون می‌بارد.
ما سر تا پا زخمی،
ما سر تا پا خونين،
ما سر تا پا درديم.
ما اين دل عاشق را
در راه تو آماج بلا كرديم.

وقتی كه زبان از لب می‌ترسيد،
وقتی كه قلم از كاغذ شك داشت،
حتی، حتی حافظه ازوحشت در خواب سخن گفتن، می‌آشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر ياقوت،
می‌كنديم.

وقتی كه در آن كوچه‌ی تاريكی
شب از پی شب می‌رفت،
و هول، سكوت‌اش را
بر پنجره‌ی بسته فرو می‌ريخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افكنديم.

وقتی كه فريب ديو،
در رخت سليمانی،
انگشتر را يك‌جا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافيه می‌بستيم.

از می، از گل، از صبح،
از آينه، از پرواز،
از سيمرغ،از خورشيد،
می‌گفتيم.

از روشنی، از خوبی،
از دانايی، از عشق،
از ايمان، از اميد،
می‌گفتيم.

آن مرغ كه در ابر سفر می‌كرد،
آن بذر كه در خاك چمن می‌شد،
آن نور كه در آينه می‌رقصيد،
در خلوت دل، با ما نجوا داشت.
با هر نفسی مژده‌ی ديدار تو می‌آورد.

در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در ميدان،
در زندان، در زنجير،
ما نام تو را زمزمه می‌كرديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

آن شب‌ها، آن شب‌ها، آن شب‌ها،
آن شب‌های ظلمت وحشت‌زا،
آن شب‌های كابوس،
آن شب‌های بيداد،
آن شب‌های ايمان،
آن شب‌های فرياد،
آن شب‌های طاقت و بيداری،
در كوچه تو را جستيم.
بر بام تو را خوانديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

می‌گفتم:
روزی كه تو باز آيی،
من قلب جوانم را
چون پرچم پيروزی
برخواهم داشت.
وين بيرق خونين را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت.

می‌گفتم:
روزی كه تو باز آيی،
اين خون شكوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ريخت.
وين حلقه‌ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آويخت.

ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
اين فرش كه در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
اين حلقه‌ی گل خون است
گل خون است ...

ای آزادی!
از ره خون می‌آيی،
اما
می‌آيی و من در دل می‌لرزم:
اين چيست كه در دست تو پنهان است؟
اين چيست كه در پای تو پيچيده‌ست؟
ای آزادی!
آيا
با زنجير
می‌آيی؟...
- ۳ اسفند ۱۳۵۷

September 3, 2009

اگر جان را خدا داده است، چرا بايد تو بستانی؟!


تفنگ‌ات را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خون‌بار ناهنجار
تفنگ دست تو يعنی زبان آتش و آهن!

من اما پيش ا‌ين اهریمنی ابزار بنيان‌کن،
ندارم جز زبانِ دل
دلی لبريز از مهر تو، ای با دوستی دشمن!

زبان آتش و آهن،
زبان خشم و خون‌ریزی است!
زبان قهر چنگیزی است!

بیا بنشین، بگو، بشنو سخن، شايد
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید!

برادر، ای برادر!
گر که می‌خوانی مرا، بنشين برادروار
تفنگ‌ات را زمین بگذار
تا از جسم تو
اين ديو انسان‌کش برون آيد.

تو از آيين انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه‌ غفلت اين برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جويی و حق با تست
ولی حق را، برادر جان،
به زور این زبان‌نافهم آتش‌بار،
نباید جُست!

اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار
تفنگ‌ات را زمین بگذار!

- صدای محمدرضا شجریان؛ شعر فریدون مشیری

September 2, 2009

ما را بس...

نمی‌دانم آيا هرگز نوشته‌ام که يکی از آثار مشکاتيان که سخت به آن دلبسته هستم، آلبوم «مژده‌ی بهار» است که با صدای زنده‌ياد ايرج بسطامی منتشر شده است. این اثر از بسیاری جهات شيرین و روح‌نواز است. من البته حکايتی شخصی با آن دارم. به ویژه با بخش آواز آن. آواز بسطامی با آن ساز، غوغایی به پا می‌کند – در جانِ من يکی حداقل. شعر هم که البته خود حکایتی ديگر است. حکایت اين روزهای ما هم هست، البته:
رسید مژده که ایامِ غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نيز هم نخواهد ماند

گوش بدهید و لذتی جانی ببرید. هر حرف و حديثی و هر توضیحی پاک بيهوده است. کیفيت قطعاتی که می‌شنويد شايد زياد بالا نباشد. در این غربت غربيه، دسترسی من به چيزی بیش از این نیست. اگر ایران هستید، بروید پی نسخه‌ی اصل و اصيل با کیفيت‌تر.

حال مرا اگر می‌خواهید با قطعه‌ی سوم آغاز کنید. آن مضراب‌ها، هميشه مرا دیوانه کرده است. هميشه حال‌ام را به نحو خوشی ناخوش کرده است. هميشه بغضی به گلوی‌ام انداخته و دیدگان‌ام را ابری کرده. عجب حالی داريم ما! «صعب روزی بلعجب کاری پريشان عالمی»... بگذریم. گوش بدهيد.

August 14, 2009

نقشِ نام‌ات...

می‌شود از هوای عفن سیاست که دل را می‌میراند و زنگار بر روحِ آدمی می‌نشاند – حتی از همين هوا هم – راهی به رهايی جُست. ولی بايد از این اقليم بيرون آمد؛ «گر به اقليم عشق رو آری...». ماه‌هاست که انبوهِ اندوهان را به دل انبار کرده‌ام و نمی‌نويسم و نمی‌گويم. درس ننوشتن و تعلیق را خوب آموخته‌ام اما نمی‌دانم این درس را خوب پس داده‌ام يا نه. دل می‌سپارم به نغمه‌ای، به نوايی، به حال و هوایی از دل شايد مقدمه‌ای باشد برای فتوحی، برای بسطی و گشايشی که «اين یک دو دم که مهلت ديدار ممکن است»، شايد نفسی، لحظه‌ای، دمی، حضوری دست دهد و عنايتی... می‌گذارم نوشتنی‌ها را برای بعد. برای روزهای ديگری، که اگر از راه رسيدند، شايد آسان‌تر بتوانم نوشتن. به همين نغمه دل سپردن، حق بسياری از حرف‌های نگفته‌ی مرا ادا می‌کند. تا بعد...

August 5, 2009

برای بانوی‌ام...

... که روزهای درازی است غصه‌دار است؛ این نغمه، نغمه‌ای است زبان حال این روزهای بسیاری از ما. شاید دست نوازش و مرهمی بر زخمی باشد. برای ماها که فرو نمی‌افتیم؛ ماها که مبارزه می‌کنیم و از میان تندر و توفان عبور می‌کنیم و پا به پای هم به پیش می‌رویم.

August 1, 2009

سيل خون مظلومان و تطاول ظالمان

اين نغمه‌های تازه‌ای که روز به روز بر زبان مردم می‌افتد و قصه‌ی تازه‌ای سر می‌کند، حکایتی است بی‌سابقه. فعلاً زیاد درباره‌اش حرف نمی‌زنم و می‌گذارم تا وقت ديگر. یک نکته را می‌توان البته هم‌اکنون گفت که کسانی که دادگاه‌های فرمایشی امروز را بر پا کرده‌اند، هنوز در خواب‌اند و اعتنايی به خون‌های ريخته شده ندارد و با شیوه‌های فرافکنانه ادامه می‌دهند، غافل از آن‌که خون مظلومان دامن‌گیر است، ولو فقط يک قطره خون باشد!

July 25, 2009

مگر دون پست فرومایه‌ای...

ندیدم به گیتی که نام‌آوری
زند تیر بر سينه‌ی دختری
مگر دونِ پستِ فرومايه‌ای
و يا آن‌که باشد ز غیرت بری
ندا آمد از آسمان بر زمين
که رسوا کند مکر و حیله‌گری...
نمی‌دانم خواننده چه کسی است و شعر را که گفته است. کسی اگر می‌داند يادداشت بگذارد. در نوعِ خودش کاری ويژه است. در فرصتی فراخ‌تر درباره‌ی هنرهایی که در اين روزها شکل تازه و بدیعی پیدا کرده‌اند خواهم نوشت.

پ. ن. اولین بار که این را شنيدم، احساس کردم عبدالله دوامی دارد تعليم ردیف آواز می‌دهد!

July 10, 2009

نه خارم نه خاشاک...

تنم پاره‌پاره شده از ضربه‌های مرد سفاک... من ایستاده‌ام تا رأی خود را پس بگیرم...

June 15, 2009

از خوابِ خواری گرديد ايران بيدار!

ايران خورشيدی تابان دارد
با جان پيوندی پنهان دارد
مهرش جاويدان با دل پيمان دارد
دل پاس پيمان، دارد، تا جان دارد
از خواب خواری گرديد ايران بيدار
دل را چون دريا بر اين طوفان بسپار
شوري ديگر در سر ماست
شوقِ اوجي در پر ماست
آزادی دامن بگشا
آهنگی ديگر بسرا
از خود گذر كن
هر سو نظر كن
بنگر ايران را
نور تابان را
عصری نو شد چهره گشا
جانانه ميهن
افسانه ميهن
اميد ما را
كاشانه ميهن

بازی بدی است، بازی با غرور و اراده‌ی ملتی که با شوق، ملایمت و همدلی می‌خواست بلوغ و پختگی‌اش را نشان بدهد. این ملت باز هم بلوغ از خود نشان خواهد، حتی در برابر کسانی که آن‌ها را «خس و خار» می‌نامند و سیل جمعیت را از اندازه‌ی يک صندوق رأی هم کمتر می‌بينند!

June 13, 2009

آه باران! ای امیدِ جانِ بیداران!

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان كرده بید وحشی باران
یا نه دریایی‌ست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی كه فرو می‌بارد از حد بیش
ریشه در من می‌دواند پرسشی پی‌گیر با تشویش
رنگ این شب‌های وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشم‌ها و چشمه‌ها خشک‌اند، روشنی‌ها محو
در تاریكی دلتنگ، همچنان‌كه نام‌ها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران! ای امید جان بیداران!
بر پلیدی‌ها كه ما عمری‌ست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟

June 10, 2009

بهارِ آمده از سيمِ خاردار گذشته...

 قطعات زير  از آلبوم «به نام گل سرخ» است با صدای سالار عقيلی و آهنگسازی حميد متبسم به همراه گروه دستان. قطعات در چهارگاه هستند. دو سه روزی است هوش و حواس‌ام به اين ترانه‌هاست. شعر، موسیقی، دستگاه، سازها و صدای خواننده هر کدام به شکلی مشغول‌ام کرده است. من قطعات تصنیف ديباچه را انتخاب کرده‌ام و اين‌جا آورده‌ام. طالبان، می‌توانند کل آلبوم را فراهم کنند و گوش بدهند. این روزها، حال و هوای ما، در سطر سطر این شعر شفیعی کدکنی متجلی است. می‌خواستم چیزی برای سيمین خانم بهبهانی بنويسم. ديدم همین شعر شفیعی کافی است. حیف است در چنین وقتی، اميد و ایمان را صرف جایی کنم که گوش شنوایی نیست و دستی به یاری بلند نمی‌شود و دلی به شوقی نمی‌تپد. جای ما، جای دل‌های پر شوق و امید است نه جای دلمردگی و یأس و کند کردنِ پای روندگان.


بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شب
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
پیامِ روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذارِ نسیمش به هر کرانه برد

ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...

دراین زمانه‌ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب
زلال‌تر از آب
تو خامشی، که بخواند؟
تو می‌روی، که بماند؟
که بر نهالکِ بی برگِ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین:
بهار آمده، از سیمِ خاردار گذشته
حریق شعله‌ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

هزار آینه جاریست
هزار آینه
اینک
به همسراییِ قلبِ تو می‌تپد با شوق
زمین تهی‌ست زِ رندان:
همین تویی تنها
که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
«حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانی»

شعر محمد رضا شفیعی کدکنی - «در کوچه باغ‌های نشابور»

May 26, 2009

از سه گاه نسیه تا افشاری نقد

حالی که اکنون دارم، سه‌گاه می‌طلبید؛ آوازی روی همين غزل مولوی که پايين می‌توانيد بشنويد. ولی هر چه بود، به جز از آواز نخراشيده‌ی خودم يا در دسترس نبود يا به حافظه‌ام نمی‌آمد که چه کسی خوانده است. افشاری‌اش اما، نقد، موجود است. می‌گويند افشاری، پرده‌ی جنون است. حال مرا کفاف نمی‌دهد، ولی شعر را دارد. شما هم اگر هوای هم‌دلی داريد،‌ بسم‌ الله:

اين آواز را حضرت شجريان خوانده است، در آلبوم «بوی باران». تار را که می‌زند؟ هوشنگ ظریف؟ نه؛ شهرام میر جلالی است. بگذريم...

April 11, 2009

نورِ جان در ظلمت آبادِ بدن...

می‌چرخيدم ميان اين همه آلبوم موسيقی مهجوری که دارم. ميانه‌ی درس و بیماری، گوش می‌دهم به آواز سراج و تار محسن نفر. آرام‌تر می‌شوم. من با اين آلبوم «باغ ارغوان» روزگارانی سپری کرده‌ام بسيار خوش. آفرين بر آن حنجره و آن پنجه باد. شما را هم اگر حالی چون حالِ من می‌رود، گوش بدهيد و مطربان را دعا کنيد!

پ. ن. چند مرتبه من نوشته‌ام مطربان را دعا کنيد؟ من واقعاً به اين اعتقاد دارم. همان حرف مولوی است که «خدايا مطربان را انگبين ده». دنيا بدون اين طايفه، جهانی سرد و بی‌روح و بی‌مزه می‌شد. حال‌شان نيکو و خرم باد. غم‌هاشان کم باد. طرب‌اش متصل باد! زر اگر داشتم چون مولوی می‌گفتم: «ای مطربان! ای مطربان! دف شما پر زر کنم» ولی می‌شود دف مطربان را اگر نه از زرِ صورتی و زودگذر، که از زر معنا پر کرد که پايدارتر باشد!

April 10, 2009

قافله سالار

این آلبوم لطفی را حتماً شنيده‌ايد. اين از اولين کارهايی بود که مرا دلبسته‌ی ساز لطفی کرد. توضیح اضافه نمی‌دهم. فرصتی بود بعداً درباره‌اش چیزی خواهم نوشت. بخش اول که با تار و در راست‌پنج‌گاه است، لطفی آواز هم می‌خواند روی شعر مولوی. در واقع تصنیف‌مانندی است که لطفی می‌خواند؛ و همين را من خیلی دوست دارم.


April 3, 2009

زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آيد...

زنده‌یاد حسين قوامی (فاخته‌ای) به جز آن تصنيف مشهور «سرگشته» (مشهورتر به «تو ای پری کجايی») تصنیفی ديگری خوانده است روی غزلی از حافظ که تعلق خاطر عجیبی به آن دارم. هم به خاطر آهنگ‌اش و هم خواننده‌اش. اما از همه مهم‌تر خودِ غزل است که برای من حال و هوایی غريب دارد. در اين غزل هم اميد هست و شور و شوق و هم درد و اندوهِ عاشقی. ترکيب عجيبی است از عشق و درد و اميد. اين غزل، از آن غزل‌های ناب حافظ است به نظر من. اين بيت‌اش از درخشان‌ترین ابيات غزل است:
ز آتش وادی ايمن نه من‌ام خرّم و بس
موسی اين‌جا به اميد قبسی می‌آيد!
و البته بيتِ متعاقب‌اش:
هيچ کس نيست که در کوی تو‌اش کاری نيست
هر کس آن‌جا به طريق هوسی می‌آيد

March 28, 2009

بهاری خرم است ای گل کجایی...

اين تصنیف را بايد روز اول نوروز می‌گذاشتم. ايام نوروزی هنوز تمام نشده. برای اهل دل هم که نوروزی علی الدوام می‌رسد. پس تصنیف «بوی نوروز» را با صدای زنده‌ياد ایرج بسطامی و آهنگ حميد متبسم روی شعر سعدی بشنوید.

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر مجمر منه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسد گو دشمنان را دیده بردوز

بهاری خرم است ای گل کجایی
که بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد
برادر جز نکونامی میندوز

نکویی کن که دولت بینی از بخت
مبر فرمان بدگوی بدآموز

March 27, 2009

خامه‌ی خون‌بارِ بهار

فکر می‌کنم در يادداشت قبلی لازم بود اين تصنیف لاله‌ی بهار را جداگانه به همراه شعرِ خود بهار می‌آوردم. دیر نشده است. تصنیف را با کیفيتِ کمی بهتر (در ادامه‌ی مطلب) آورده‌ام به اضافه‌ی متنِ کاملِ شعر بهار. حال و هوای شعر معلوم است. هنرمندی شاعر را ببينيد که توصیف بهار و روييدن لاله را بهانه کرده و چه نکاتِ دردمندانه‌ای را سروده است. دارم فکر می‌کنم که اين روزها، ذوقِ شاعران ما در بیداد تزویر، دروغ، ريا و دين‌فروشی در ايام بهار، چه می‌تواند بسازد که مرهمی بر دل‌های خسته‌ی اهل درد باشد. «در اجاقی طمعِ شعله نمی‌بندم...».

لاله خونين کفن از خاک سرآورده برون
خاک مستوره‌ی قلب بشر آورده برون
نيست اين لاله‌ی نوخيز، که از سينه‌ی خاک
پنجه‌ی جنگ جهانى، جگر آورده برون
رمزى از نقش قتال است که نقاش سپهر
بر سر خانه ز دود و شرر آورده برون
يا که در صحنه‌ی گيتى ز نشان‌هاى حريق‌
ذوقِ صنعت، اثرى مختصر آورده برون
مُنکَسِف ماه و بر او هاله‌ی خون‌بار محيط
طرحى از فتنه‌ی دور قمر آورده برون
دل ماتم زده‌ی مادر زارى‌ست که مرگ‌
از زمين همره داغ پسر آورده برون
شعله‌ی واقعه گويى ست که از روى «تلال»
دستِ مخبر، به نشان خبر آورده برون
دستِ خونين زمين است که از بهر دعا
صلح جويانه ز کوه و کمر آورده برون
آتشين آه فرو مرده مدفون شده است
که زمين از دل خود شعله‌ور آورده برون
پاره‌هاى کفن و سوخته‌هاى جگرست
کز پى عبرت اهل نظر آورده برون
عشقِ مدفون شده و آرزوى خاک‌شده ‌ست
کش زمين بيخته در يکدگر آورده برون
پاره‌ها ز آهن سرخ است که در خاور دور
رفته در خاک و سر از باختر آورده برون
بس که خون در شکم خاک فشرده ست به هم
لخت لختش ز مَسامات، سرآورده برون
راست گويى که زبان‌هاى وطن خواهان است
که جفاى فلک از پشت سرآورده برون
يا ظفر نامچه‌ی لشکر سرخ است که دهر
بر سر نيزه به ياد ظفر آورده برون
يا به تقليد شهيدان ره آزادى
طوطى سبز قبا، سُرخ پر آورده برون
يا که بر  لوح وطن خامه‌ی خون‌بار «بهار»
نقشی از خونِ دلِ رنج‌بر آورده برون

ادامه‌ی «خامه‌ی خون‌بارِ بهار»

March 25, 2009

راستِ بهاری

نوشته بودم که سال‌ها، در ايام بهار، عميق‌ترین لذت من، شنیدن راست‌پنج‌گاه بود. علی‌الخصوص همین راست‌پنج‌گاه جشن هنر شیراز (در ادامه‌ی مطلب).  با تار محمدرضا لطفی و تنبک زنده‌یاد ناصر فرهنگ‌فر. و به ويژه، آن بخش بیاتِ عجم، جامه‌دران و نغمه‌اش. خودتان گوش بدهید و اگر مثل من ياد ايام دور می‌افتيد، حالی ببرید. اگر نه هم، با نقدِ وقت حال کنيد.

ادامه‌ی «راستِ بهاری»

March 23, 2009

لاله‌ی بهاران...

سال‌های پيش‌تر، بعضی از سال‌ها، ايام نوروزی عمدتاً صرف اسبابِ طرب می‌شد. قاعده هميشه اين بود که صبح‌ها با ماهور شروع می‌کردم و راست‌پنج‌گاه و به غروب که می‌رسیدم، نغمه‌ها به دشتی می‌زد. هوس کرده بودم مجموعه‌ای از قطعاتی را که سال‌ها در ايام بهار گوش داده بودم، کنار هم بگذارم تا احوال آن سال‌ها را بازسازی کنم برای خودم. در راهِ خانه از اداره که می‌آمدم، آلبوم «لاله‌ی بهار» شهرام ناظری را گوش می‌دادم با آهنگ‌سازی پرویز مشکاتيان و گروه عارف. وقت‌ام خوش شد، به ويژه با آواز دشتی‌اش و دو تصنيف‌اش. گفتم بد نیست، شما هم اگر وقت‌اش را داريد، در اين خوشی سهيم باشيد.

ادامه‌ی «لاله‌ی بهاران...»

March 20, 2009

نوروزانه

کمتر از نیم‌روزی تا تحویل سال مانده است. برای تحویل سال، برای نوروز، حرف‌ها دارم. قصه‌ها دارم. حکايت‌ها. و البته دعاها! هر اندازه که ذهن‌ و زبان‌ام، رامِ خيالِ من است، تن‌ام اما سرکشی می‌کند و ناله از خستگی. پس، نقدترين چيزی را که می‌توان در آستانه‌ی بهار تحفه به احباب برد و صادر و وارد ملکوت را بدان مهمان کرد، ساز و آوازی است که قاعده‌ی این خانه‌ی مجازی بوده است هميشه. نگفته پیداست که آواز استاد بی‌بدیل، محمدرضا شجريان است - که خدای‌اش عمر دهاد و تن‌درستی و خاطرِ شاد، علی‌الخصوص در این وقتِ خجسته. آن‌ها که مأنوس با صدای آسمانی او هستند می‌دانند که شجريان این آواز را با خود به تلویزيون ايران برد و اما بعد دیگر هرگز بدان‌جا نرفت و شکوه‌اش را به علی لاريجانی برد و البته آن‌چه البته به هيچ جا نمی‌رسید فرياد بود! باری، این قطعات، با تار داريوش پيرنیاکان و تمبک همايون شجريان اجرا شده است بر غزل نوروزانه‌ی حافظ. بشنويد و خاطر صافی کنيد. غبار غم از دل بيفشانيد و «اعتماد بر الطافِ کارساز کنيد». يارانِ دلنواز، دوستان نازنين و دشمنانِ عزيز (که پیوسته‌ دعای‌تان می‌کنم!)، نوروزتان خجسته باد! تا يادداشتی ديگر...

ادامه‌ی «نوروزانه»

February 22, 2009

ترکِ عاشق‌کشِ من...

در آلبوم «افسانه‌ی تنبور» که با آواز بيژن کامکار با گروه تنبور شمس به سرپرستی کيخسرو پورناظری منتشر شده است،‌ دو تصنيف هست که من بسيار دوست دارم. مدتی است از فضای شور و حال موسيقی دور شده‌ام. امروز را مهمان بيژن کامکار باشيد.

February 9, 2009

کورسوی چراغِ اميد... و دريغ

می‌خواستم درباره‌ی نامزدی خاتمی چيزی بنويسم. يک ساعت است که صفحه‌ها نوشته‌ام و همه را کنار می‌گذارم. به جای تمام اين‌ها، يک آلبوم موسيقی می‌گذارم اين‌جا، آلبوم چاووش ۷ که به مناسبت سالگرد انقلاب منتشر شده بود؛ زمانی که هنوز آرمان‌ها و آرزوها تازه بودند و اين اندازه سرخوردگی و ناکامی نبود. زمانی که هنوز چراغ اميد روشن بود و شعله‌اش زبانه می‌کشيد.

دردِ امروزِ ما، اميد و آرزوی امروز ما،‌ هنوز، همان «روشنی»، «خوبی»، «دانايی»، «عشق»، «ايمان» و «اميد» است به جای «ظلم» و «ظلمت»، «زشتی»، «ريا»، «دروغ» و «يأس». شايد يکی آمد و اين‌ها را آورد. دريغ که غمِ ما هميشه ترجيع‌بندش همين «شايد» است!

اين آلبوم را که گوش می‌دهيد،‌ اين شعر سايه را هم بخوانيد تا آخر (يک بار ديگر هم اين شعر را در ملکوت آورده بودم). اين شعر را سايه در سوم اسفند ۱۳۵۷ سروده است (نياز به گفتن دارد که حتی تاريخ سروده شدن اين شعر هم سياسی است؟). اين قطعات را گوش بدهيد و اين شعر را بخوانيد. لابد اگر روزی آرزوی و سودايی در کار آن تغييرها کرده باشيد، شايد اکنون سينه‌تان مالامال از حسرت و اندوه شود. شايد هم نه.


ای شادی!
آزادی!
ای شادی آزادی!
روزی كه تو باز آيی،
با اين دل غم پرورد
من با تو چه خواهم كرد؟

غم‌هامان سنگين است.
دل‌هامان خونين است.
از سرتا پا مان خون می‌بارد.
ما سرتا پا زخمی،
ما سرتا پا خونين،
ما سرتاپا درديم.
ما اين دل عاشق را
در راه تو آماج بلا كرديم.

وقتی كه زبان از لب می‌ترسيد،
وقتی كه قلم از كاغذ شك داشت،
حتی، حتی حافظه ازوحشت در خواب سخن گفتن، می‌آشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر ياقوت،
می‌كنديم.

وقتی كه در آن كوچه‌ی تاريكی
شب از پی شب می‌رفت،
و هول، سكوت‌اش را
بر پنجره‌ی بسته فرو می‌ريخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افكنديم.

وقتی كه فريب ديو،
در رخت سليمانی،
انگشتر را يك‌جا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافيه می‌بستيم.

از می، از گل، از صبح،
از آينه، از پرواز،
از سيمرغ،از خورشيد،
می‌گفتيم.

از روشنی، از خوبی،
از دانايی، از عشق،
از ايمان، از اميد،
می‌گفتيم.

آن مرغ كه در ابر سفر می‌كرد،
آن بذر كه در خاك چمن می‌شد،
آن نور كه در آينه می‌رقصيد،
در خلوت دل، با ما نجوا داشت.
با هر نفسی مژده‌ی ديدار تو می‌آورد.

در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در ميدان،
در زندان، در زنجير،
ما نام تو را زمزمه می‌كرديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

آن شب‌ها، آن شب‌ها، آن شب‌ها،
آن شب‌های ظلمت وحشت‌زا،
آن شب‌های كابوس،
آن شب‌های بيداد،
آن شب‌های ايمان،
آن شب‌های فرياد،
آن شب‌های طاقت و بيداری،
در كوچه تو را جستيم.
بر بام تو را خوانديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

می‌گفتم:
روزی كه تو باز آيی،
من قلب جوانم را
چون پرچم پيروزی
برخواهم داشت.
وين بيرق خونين را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت.

می‌گفتم:
روزی كه تو باز آيی،
اين خون شكوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ريخت.
وين حلقه‌ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آويخت.

ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
اين فرش كه در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
اين حلقه‌ی گل خون است
گل خون است ...

ای آزادی!
از ره خون می‌آيی،
اما
می‌آيی و من در دل می‌لرزم:
اين چيست كه در دست تو پنهان است؟
اين چيست كه در پای تو پيچيده‌ست؟
ای آزادی!
آيا
با زنجير
می‌آيی؟...

پ. ن. اگر اهلِ حرف جدی‌تر و رسانه‌ای هستيد، اين برنامه را می‌توانيد آنلاين تماشا کنيد: «ايران و غرب».

January 28, 2009

...شايد که چو وابينی، خير تو در اين باشد

اين آواز، مو بر اندام هر صاحب‌دلی راست می‌کند. آدم را پرتاب می‌کند به دوردست‌های خاطره و خطر. از اين آلبوم تنها آواز روی غزل حافظ و دو تصنيف آن را آورده‌ام. حالِ اين لحظه‌ی من اين‌هاست...

هر کو نکند فهمی زين کلکِ خيال‌انگيز
نقش‌اش به حرام ار خود صورت‌گر چين باشد...

January 9, 2009

رندانِ تشنه‌لب را، آبی نمی‌دهد کس...

یک قدم به جلو؛ يک قدم به عقب. «سرها بريده بینی، بی‌جرم و بی‌جنايت....»

حالِ بدِ پريشان...

چهار شب است که کابوس می‌بينم. خواب و آسايش ندارم. ظاهر ماجرا خيلی ساده و پیش‌ پا افتاده است و هنوز خودم نمی‌فهمم که چرا من از عهده‌ی هضم مسأله‌ای به اين سادگی بر نمی‌آیم. بیش از آن‌که از دست مسببين اين وضعيت احمقانه و تحقیرآمیز آزرده باشم، با خودم خشم‌ناک‌ام. از خودم دلخورم که چرا نمی‌توانم بگويم اين‌ها همه هيچ بر هيچ است... حال‌ام را با موسیقی می‌شود (شاید بشود) فهميد. با این موسیقی که پخش می‌شود. اگر افسردگی مزمن داريد قوياً توصيه می‌کنم گوش ندهيد!

January 6, 2009

با شکوه...

ديشب میان راه، آلبوم افشاری مرکب را بعد از مدت‌های درازی دوباره گوش می‌دادم. آواز زنده‌ياد ایرج بسطامی است و آهنگ‌سازی پرويز مشکاتيان. قطعه‌ی سوم، يعنی دل‌انگیزان، را که می‌شنيدم - و حتی وقت شنيدنِ تصنيف نخست - با خودم فکر می‌کردم این آلبوم عجب با شکوه است. وقتی می‌گويم با شکوه، بايد شعر را ذره‌ذره درک کرده باشی. سعدی و ذهن‌اش را بايد بشناسی. از تصنيف شروع کن تا آواز. شاعر می‌گويد:
رفيقان‌ام سفر کردند هر ياری به اقصايی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغيلان‌ام
و در سخن‌اش حسرت موج می‌زند. اما بلافاصله می‌گويد:
دمی با دوست در خلوت، به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با يوسف به زندان‌ام

کاش وقت بود و می‌شد بيشتر نوشت. بعضی از غزل‌های سعدی انگار از ابتدا تا انتها يک داستان را روایت می‌کنند. مثل مينياتور می‌ماند غزل سعدی. زيبا. با شکوه. پُر سخن و معنادار. و آری، «هنوز آواز می‌آيد به معنی از گلستان‌اش». شما هم اين افشاری مرکب را بشنويد. (هنوز دوست دارم تا مدتی موسيقی اتوماتيک با باز شدن صفحه پخش شود؛ به زودی به سيستم سابق بر می‌گردم، اما هنوز نه).

December 23, 2008

پر کن پياله را...

اين آواز ماهور را شجريان روی شعر فريدون مشيری خوانده است با آهنگسازی فريدون شهبازيان. گوينده‌ی برنامه هم البته سنگ تمام می‌گذارد در خواندن شعر. گوش بدهيد و محظوظ شويد.

December 19, 2008

شبانه‌ی باغِ نهانی

مدت‌هاست که هيچ موسيقی‌ای را نمی‌گذارم به محض باز شدن صفحه بخواند. امروز، قاعده را بر هم می‌زنم. بدون هیچ شرحی، چشمان‌تان را ببنديد و گوش بدهيد.

Now let the day just slip away
So the dark night may watch over you

Nocturne

Though darkness lay, it will give way

When the dark night delivers the day



به پيشوازِ دی ماه...

از دانشجويان ورودی سال ۷۲ دانشگاه فردوسی، کسی یادش هست که اردوی پيش-دانشگاهی آن سال کجا بود؟ گلمکان؟ اگر کسی خاطرش هست، خوب است يادآوری کند. آن سال، و شايد هم بسیاری از سال‌های بعد، بسياری از بلندگو‌های فضاهای دانشگاهی در تصرف موسيقی سنتی بود. شايد هنوز آن روزها، اين موسيقی‌های پاپ امروزی که مثل قارچ روييده‌اند، اين اندازه رونق نداشتند. هر چه بود، آن روزها، روزهای شیرين و پرسودايی بود. خاطرم هست دقيقاً که حداقل يکی از آن روزهای اردو (آن اردو دو روز بود يا سه روز؛ يادم نيست)، از بلندگوی مکان اردو، به دفعات، آلبوم ماهور «سر عشق» شجريان پخش می‌شد. و چه حالی می‌بردم آن روزها – و می‌برم اين روزها – از اين آلبوم. از آن آواز آسمانی، از آن نفس پرشور موسوی در نی، و زخمه‌ی روح‌افزای مشکاتيان بر سه‌تار. حکايتی بود و شور و شوقی با آن آلبوم و آن شعرها. شايد همان شعرها بود که آتش به جان‌ام می‌ريخت. اين همه قصه خواندن برای اين بود که اين ديرگاه شب، ياد ماهور ديگری افتاده‌ام از شجريان؛ ماهور «سرو چمان» که در کالسروهه اجرا کرده است (روی جلد آلبوم اين را نوشته است؛ درست‌اش بايد کارلسروهه باشد؛ نه؟). اين تصنيف «بی‌همزبان» که برای من به اسم «به سکوت سردِ زمان» آشناتر است، تصنيفی است مناسب احوال. زمستان دارد رسماً آغاز می‌شود. يکی ديگر هم می‌رود. ما هم يک قدم ديگر به آخر خط نزديک می‌شويم. حاصل زندگی هم همين لحظه‌های همدلی و هم‌نفسی است.

به ياد امير و مينو هم می‌نويسم که امشب سوگ‌وار وفاتِ پدر مينو هستند. وقتی يادداشت پيشين را می‌نوشتم، نمی‌دانستم که قرار است ساعتی بعد، امير خبر آن وفات را بدهد. آن همه که از قضا حرف زده بودم و از رفتن! آن همه که از تلخی گفته بودم. روان‌اش شاد باد. نمی‌نويسم از وقت وفات‌اش که کامِ امير و مينو را چنين تلخ کرده است؛ تلخ است. چه بگويم؟ تنها اين را می‌نويسم که: «غنيمتی شمر ای شمع وصل پروانه / که اين معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند»... «که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد...»؛ هر آمدنی را رفتنی است؛ مثل آمدن و رفتن او و من و تو. فريبی هم در کار نيست؛ هر چه هست، عين راستی و صداقت است: مرگ محتوم‌تر از بسيار چيزهاست که گمان می‌بريم... تصنيف را گوش بدهيد و شکوه‌سرايی مرا رها کنيد.

December 16, 2008

اندک شرری هست هنوز؟

تازه جلسه‌ی جواب پس دادن به جان کين را تمام کرده‌ام. دو بخش از يک فصل طولانی را درس پس داده‌ام و بايد تا ژانويه همين‌ها را صيقل بدهم به اضافه‌ی ساير بخش‌ها و فصل‌های ماضی و آتی. در راه که می‌آمدم دانشگاه، «قاصدک» را گوش می‌دادم. اين بخشی است که با تصنيف «قاصدک» شروع می‌شود و به تصنيف «شب» ختم می‌شود. آغازش با شعر اخوان است. غزل آواز از سعدی است و شعر تصنيف بعدی از نيماست. آهنگساز و نوازنده‌ی سنتور هم پرويز مشکاتيان. قسمت ماهور را نگذاشته‌ام که آن هم برای خود حکايتی است و آوازی. به هر حال، شما هم بشنويد و حالی ببريد.

December 8, 2008

داد از آن زخمه که ديگر رهِ بيداد گرفت

بيداد را بشنويد. با هنرمندی محمدرضا شجريان، پرويز مشکاتيان و گروه عارف و شيدا. توضيحی لازم ندارد. اين آلبوم، يکی از شاهکارهای برجسته‌ی موسيقی ايرانی پس از انقلاب است. از قطعه‌ی ششم به بعد، تار استاد غلامحسين بيگچه‌خانی است با آواز شجريان. (برای پخش راحت‌تر، بيت‌ريتِ قطعات را اندکی پايين آورده‌ام؛ اگر اشکالی جايی هست، يادداشت بگذاريد تا کيفيت بهتری را بگذارم اين‌جا).

December 2, 2008

ساقيا می بده و غم مخور از دشمن و دوست...

داشتم با خودم نقد وقت را سبک-سنگين می‌کردم و اين بيت مدام می‌آمد و می‌رفت که:
بيدلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی‌ديدش و از دور خدايا می‌کرد

حالتی رفت و يادی آمد. ياد آواز راکِ شجريان افتادم. آوازی که روی اين غزل حافظ خوانده است:
سحرم دولت بيدار به بالين آمد...
شايد يک بار ديگر اين را نوشته باشم. گمان می‌کنم سال ۲۰۰۳ بود. سايه آمده بود لندن. يکی از آن شب‌ها، سايه از اين آوازِ شجريان حرف زد. او اين آواز شجريان را در زمره‌ی بهترين آوازهای‌اش می‌دانست. بشنويد و جان‌تان را تازه کنيد.


اين برنامه،‌ گلهای تازه‌ی شماره ی ۱۰۶ است. نوازندگان اين اثر پرويز ياحقی، جهانگير ملک، فرهنگ شريف و منصور صارمی هستند. آن‌ها که به نکات فنی آواز راک علاقه‌مند هستند می‌توانند به اين‌جا مراجعه کنند.

November 28, 2008

طربخانه‌ی تاجيکی

قطعات زير را چندین سال پيش برای وبلاگ سمرقند تدارک ديده بوديم به انتخاب و گزینش خود شهزاده. گوش بدهيد و دعای‌اش را به جان شهزاده و مهدی سيبستانی کنيد.

November 23, 2008

نخستين سرودِ‌ ملی ايران - مارش «به سلامتی شاه»

آن‌چه می‌شنويد آهنگی است که اين روزها به نخستين سرود ملی ايران مشهور شده است . البته اصل اين آهنگ در زمان مظفر الدين شاه قاجار ساخته شده است که مارشی بوده است با عنوان «سلامتی شاه». اين سرود اخيراً توسط ارکستر ملل ايران اجرا شده  است. موسيقی اين سرود را موسيو لومر موزيسين فرانسوی ارتش ايران ساخته است. شعر سرود زير از بيژن ترقی است. این قطعه درسال ۱۳۸۵ به وسیله ارکستر ملل، به رهبری پیمان سلطانی و به خوانندگی سالار عقیلی اجرا شده است.‌  (ويرايش متن بر اساس اين نظر).



و متن سرود اين است:
نام جاوید وطن
صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان

November 20, 2008

بر دکان هر زرنما خندان شده

می‌دانيد آن يادداشت دراز پيشين را درباره‌ی آن کنسرت کذايی می‌شد به اختصار و بسيار کوتاه نوشت. غرض از تطويل اين بود که توضيح بدهم «چرا» چنان کاری نیرنگ‌بازی و شيادی است تا کسی گمان نبرد که کارِ ما شده است ادعای بی دليل. دليل رشد و رونق اين سکه‌های تقلبی، غايب شدن سکه‌های صاحب عيار و راستين است که رخ در نقاب کشيده‌اند يا به بی‌مهری و ستم اربابِ بی‌مروت دنيا، گليم در سر کشيده‌اند که:
احمقان سرور شدستند و ز بيم
عاقلان سرها کشيده در گليم
در کشوری که ميانه‌ی کنسرت همايون شجريان، در تالار وزارت کشور، برق قطع می‌شود و محمدرضا شجريان با بغض و گلايه و برافروختگی بايد برود روی صحنه و عذرخواهی کند، چه توقعی بايد داشته باشيم برای رشد و رونقِ بازارِ هنر؟ من اين‌ها را در ارتباط مستقيم با هم می‌بينم. توضيح و شرح‌اش بماند برای وقت دیگر. اما خلاصه‌ی حال اين است که:
بر دکان هر زرنما خندان شده است
زان‌که سنگ امتحان پنهان شده است
قلب پهلو می‌زند با زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبان حال، زر گويد که: «باش
ای مزور! تا بر آيد روز فاش»

من به حسن تشخيص ایرانيان فرهيخته و فرزانه ايمان دارم. مطمئن‌ام که اگر کالای راستين را در برابرشان بنهند، ميان آن و متاع قلابی فرق می‌نهند. بگذاريد تا روز بر آيد و سکه‌های تقلبی جايگاه راستين خودشان را پيدا کنند.
جای آن است که خون موج زند در دلِ لعل
زين تغابن که خزف می‌شکند بازارش

November 19, 2008

يک فاجعه‌ی هنری تمام عیار

از خودم تعجب می‌کنم که چرا تا امروز نامی از گروه «مستان» و خواننده‌ای به نام «همای» نشنيده بودم! طرفه‌تر آن‌که در همین يک ماه گذشته دست کم از دو نفر از همکاران اسم اين خواننده، شاعر و آهنگساز کذايی را شنيده بودم و هر بار من با خوش‌خيالی تصحيح‌شان کردم که نه،‌ گروه، گروهِ «دستان» است و خواننده «همايون شجريان»! زهی تصور باطل زهی خيال محال!

امروز فيلمی از کنسرت اين حضرت‌ آقا را با عنوان «ملاقات با دوزخيان» (کذا!) در محوطه‌ی کاخ نياوران ديدم (بله اين اتفاق در زمان دولت فخيمه‌ی حضرت آقای احمدی‌نژاد رخ داده است! در تابستان سال ۱۳۸۶). شنيدن همان چهار پنج دقیقه‌ی اول اين کنسرت که هنوز به دقيقه‌ی اول‌اش نرسيده است، تصنيف‌خوانی خواننده (شرم‌ام می‌آيد اسم‌اش را بگذارم حتی تصنيف!) شروع می‌شود، مرا مثل برق‌گرفته‌ها تا دقايقی طولانی ميخکوب کرد. باورم نمی‌شد چيزی بشنوم با عنوان کنسرت، در ايران، در کاخ نياوران و اين همه بی‌ذوقی، بی‌سوادی، بی‌فرهنگی و هنرناشناسی با آن همه ادعا که گوش فلک را کر می‌کند، چطور در يک‌جا جمع می‌شود!

ادامه‌ی «يک فاجعه‌ی هنری تمام عیار»

November 18, 2008

دو تصنيف دشتی از عارف قزوينی

اين دو تصنيف را حتماً همه شنيده‌اند. قطعات زير را شجريان با گروه پايور، به همراه اساتيد، اجرا کرده است. آن زمان مرحوم بهاری زنده بوده و کمانچه‌ی آواز را ايشان نواخته است. روان‌اش شاد باد. بقيه‌ی اساتيد هنوز در قيد حيات‌اند. استاد جليل شهناز و استاد محمد اسماعيلی. اما اين دو تصنيف برای من خاطره‌ها دارند. به خصوص آن تصنيف «گريه را به مستی بهانه کردم». هر دو از آنِ عارف قزوينی‌اند. خلاصه اين‌که اين دو تصنيف، تا دل‌تان بخواهد نام و خاطره دارد، از بزرگان و اساتيد و دردمندان. گوش بدهيد و رفتگان را دعا کنيد و آرزوی بقا و تندرستی باقی اساتيد کنيد!

November 16, 2008

آن چهار تصنيف

چهار تصنيف هست؛ دو تا از ايرج بسطامی با آهنگ‌سازی پرويز مشکاتيان و دو تا از شهرام ناظری با گروه تنبور (نمی‌دانم کدام گروه تنبور). تصنيف‌های بسطامی از آلبوم «مژده‌ی بهار» است و هر دو در شور هستند. يکی تصنيف «نفس باد صبا» و ديگری «گلعذار» است. تصنيف‌های ناظری را هم در زير می‌بينيد ديگر. شرح نمی‌خواهد. شايد کيفيت اين‌ها چندان مطلوب نباشد. اما من فعلاً به همين‌ها دسترسی داشتم. با اين حال، بسيار خاطرات را برای بسياری زنده می‌کند. حال ما را هم خوش می‌سازد.

November 14, 2008

گفتی ز خاک بيشترند اهل عشقِ من...

آلبوم «مرکب‌خوانی» با آهنگ‌سازی شاهکار پرويز مشکاتيان و آوازِ آسمانی شجريان در شمارِ نخستين آلبوم‌های موسيقی سنتی ايرانی بود که چنگ در جانِ من زد. روزهای نوجوانی و سال‌های نخست دانشگاهِ من (و البته ايام درس خواندن برای کنکور) به شنيدن اين آلبوم می‌گذشت. اين نغمه‌ها مرا پرتاب می‌کند به خانه‌ی مادری (و پدری). به روزهای تابستانِ اواخر دهه‌ی شصت و اوايل دهه‌ی هفتاد. خاطرم هست که يکی از خويشاوندان روزی به خانه‌ی ما آمده بود و طبق معمول، نوای موسيقی شجريان و مشخصاً همين آلبوم بلند بود. گفت: «اين‌ها را که راديو و تلويزيون هم پخش می‌کنند. ديگر چرا توی خانه مرتب گوش می‌دهی؟» سؤال ساده و جالبی بود و البته اين عالم برای او قابل درک نبود. اولين چيزی که گفتم اين بود: «راديو و تلويزيون خيلی زحمت بکشند، فقط تصنيفی را پخش می‌کنند و تمام. آدم بايد حوصله داشته باشد و ذوق که يک آواز را از اول تا آخر گوش بدهد!». يادش بخير. آن روزگاران گذشت. اما من هنوز از شنيدن اين آوازها سخت محظوظ می‌شوم و دگرگون. شجريان و مشکاتيان (و موسوی) را عمری دراز و پر عزت باد که خانه‌ی گوش و هوش و جان و دل مرا رنگين کرده‌اند! شما هم گوش بدهيد و محظوظ شويد.

November 13, 2008

پيام محمد

سال‌های درازی دنبال موسيقی متن فيلم «محمد رسول الله» می‌گشتم. موسيقی‌اش را موريس ژار ساخته است. گوش بدهيد و لذت ببريد.

November 10, 2008

بوی پيراهن یوسف

آهنگ مجيد انتظامی است. همين بس است.

November 7, 2008

حاصل عمر

بدون شرح اضافی

November 6, 2008

کرشمه‌ی نرگس

روزهای دانشجويی در دانشگاه فردوسی مشهد، راننده‌ی يکی از اتوبوس‌های سرويس دانشگاه که از جلوی دانشکده‌ی علوم و مهندسی به سمت بخش ديگر دانشکده‌ی علوم در خيابان اسرار می‌رفت (که آن زمان محل سلف سرويس دانشگاه همان‌جا بود)، معمولاً در پخش صوت اتوبوس‌اش، نوار موسيقی سنتی می‌گذاشت. برای اولين بار آلبوم «کرشمه‌ی نرگس» سيامک شجريان را که کار گروه پايور است، آن‌جا شنیدم. آن زمان، ذوقی می‌بردم از شنيدن اين آلبوم. صدای گرفته‌ی سيامک شجريان هم برای خودش حالی داشت آن هم برای آن احوال ما. در ميان موسیقی‌های‌ام می‌چرخيدم، این را يافتم. گفتم شما هم مهمان امروز ملکوت باشيد. غزل آواز از غزل‌های شيرين سعدی است.

November 4, 2008

به تماشای آب‌های سپيد

چند سالی از انتشار آلبوم «به تماشای آب‌های سپيد» حسين عليزاده و ژيوان گاسپاريان گذشته است. اين آلبوم مشترک با همکاری گروه هم‌آوايان است. عجالتاً مطالب پايگاه خبری فرهنگ و آهنگ و مطلب وب‌سايت تهران اونيو را بخوانيد تا جزييات مفصل کار را بعداً بنويسم. از اين آلبوم، من قطعه‌ی «ساری گلين» و «پروانه شو» را سخت دوست دارم. بشنويد و محظوظ شويد.

November 1, 2008

از کرخه تا راين

می‌دانيد؟ رسيدن به بعضی چيزها و عبور از بعضی موانع، نفسِ پاک می‌خواهد، همتی می‌‌خواهد، ضميری صافی و سينه‌ای پاک. باطنی می‌خواهد صيقل‌خورده. برای اين‌ است که می‌گويند: «دعای گوشه‌نشينان بلا بگرداند». همين آه سينه‌سوختگانِ صافی ضمير است که پشت فلک را هم می‌تواند خم کند. و اين حال را به قال نمی‌شود فهميد. بايد آزمود و چشيد. آن‌ها که اين راه را رفته‌اند، می‌دانند چه می‌گويم....

اما... می‌خواستم اين را بنویسم که موسيقی‌هايی که مجيد انتظامی برای فيلم‌های «از کرخه تا راين» و «بوی پيراهن يوسف» ساخته است، آهنگ‌هايی بوده‌اند که هميشه اقيانوس غم و حسرت و اندوه بوده‌اند. حوصله اگر داريد و - هشدار می‌دهم - اگر افسردگی مزمن نداريد، گوش بدهيد. خاطراتی را برای آدم زنده می‌کند.

October 3, 2008

تو سزاوار ثنايی

اين گذرگاه باريک و خاک‌آلود را بی تو دشوار بتوان طی کرد. ماييم و همين «ذکر» که دستگيری می‌کند. آری، تو سزاوار ثنايی، ولی مايیم که محتاج ذکريم. نکند تو هم نيازمند نیاز مايی؟ هر چه هست حالِ خوشی داريم با هم. «ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود»!

October 1, 2008

شجره‌ی طيبه‌ی موسيقی ايران

نشسته‌ايم، من و مخمل، فيلم کنسرت کامکارها را تماشا می‌کنيم و ذوقی می‌بريم. اين‌ها، کامکارها، به نظر من شجره‌ی طيبه‌ی موسيقی ايران هستند. خانواده‌ای که سر تا پای هستی‌شان موسيقی را نفس می‌کشد. عمرشان دراز باد و تن‌شان، و پنجه‌شان و حنجره‌شان سلامت و باقی. حال‌شان هميشه خوش باد که حال ما را هميشه خوش می‌کنند. اين‌ها از ابتدای برنامه فقط دارند کردی می‌خوانند و من مبهوت نشسته‌ام و تماشا می‌کنم و می‌نوشم هر آن‌چه را می‌شنوم. اين چی‌ست که مرز زبان را هم در نورديده.

September 24, 2008

شور دشتی به وقت سحر...

من از دستِ دشتی، شيدای دشت و بيابان‌ام. شرح و توضيح نمی‌خواهد ديگر. دشتی، دشتی است. حال و هوای حزن است و اندوه و بيابان. این قطعه‌ای را که در پايین می‌توانيد گوش بدهيد، وسط راه که از اداره بر می‌گشتم کشف کردم. همين‌جور گذاشتم‌اش روی تکرار بی‌وقفه و تا خانه همين را گوش دادم. يک چيزی هست در اين دشتی که اگر خواننده بتواند و بداند چطور بخواندش و شعرش را هم درست انتخاب کرده باشد،‌ شوری به پا می‌کند. شما هم گوش بدهيد. برای دمِ سحر خوب است! (هشدار: آن‌ها که افسردگی مزمن دارند و روزشان شب می‌شود با شنيدنِ اين‌جور چیزها، اکيداً پرهیز کنند از اين يکی؛ ما جان‌مان عاج از تو شده است، این‌ها اثری ندارد بر ما!)

به راهِ دل تا سحر ماندم، ژاله افشاندم، او نيامد
به اميدش با نوای دل نغمه‌ها خواندم، او نيامد
اميدِ دلِ من کجايی؟ سحر شد، چرا پس نيايی؟
(خواننده: فرح)


August 8, 2008

ساز متصل، ساز منفصل

چند روز پيش در راه که می‌آمدم به قطعاتی از ونجليس (یا به روایت ايرانی‌ترش «ونجليز») گوش می‌دادم. تا خانه که رسيدم به اين فکر افتادم که اين موسيقی چقدر فرق دارد با آن موسيقی‌ای که هميشه با آن اُخت بوده‌ام. يکی از دلايل‌اش به نظرم اين است که در موسيقی ايرانی انگار، ساز ادامه و امتداد نوازنده است. ساز وصل است به نوازنده. انگار يک جايی مطرب و طرب و اسباب طرب يکی می‌شوند و در هم می‌روند. نمی‌گويم اين در مثلاً موسيقی غربی يا کلاسيک شدنی نيست؛ لابد هست و برای عده‌ای بسيار هم لذت‌بخش است. اما اين ساز ايرانی اتصالِ فيزيکی دارد به نوازنده‌اش. سنتور با مضراب‌اش وصل است به نوازنده. نی به نفسِ نی‌نواز متصل است. تار به انگشتان نوازنده وصل‌ است. سه‌تار با ناخن نوازنده خراشيده می‌شود. دف، سیلی‌خور انگشتان و کفِ دف‌نواز است. و همين‌جور بگيريد تا برسيد به بقيه‌ی سازها. اما اين سازهای الکترونيک اين جوری نيستند. اين موسيقی‌هايی که با کامپيوتر می‌سازند از اين جنس نيستند. موسيقی‌ای که وصل باشد به تنِ نوازنده و به وجودِ او (چه ايرانی باشد و چه غربی)، يک موسيقی ديگری است. يک حالِ ديگری دارد. يک جوری زنده‌تر است. ساز منفصل هم برای خودش خاصيت‌هايی دارد، ولی ساز متصل چيز ديگری است. تازه فهميده‌ام که سازها در ذهن من بر دو نوع‌اند: سازِ متصل و سازِ منفصل؛ و من سازِ متصل‌ را خوش‌تر دارم.

July 31, 2008

دختر کوچکِ دريا

اين آهنگ را حتماً فراوان شنيده‌ايد. صدا و سيمای محترم ما به دفعات اين قطعه را پخش کرده است. تا امروز نمی‌دانستم آهنگسازش کی‌ست. بهانه‌اش اين فيلم بود. آهنگسازش هم البته اوانجلس اوديسه‌آس پاپاتاناسيو مشهور به ونجليس است. نامِ اين قطعه «دختر کوچکِ دريا» است. گوش بدهيد:

June 21, 2008

ای فسانه

ای فسانه، فسانه فسانه
ای خدنگِ تو  را من نشانه
ای دوای دل ای داروی درد
همره گريه‌های شبانه
با منِ سوخته در چه کاری؟

ای فسانه! خسان‌اند آنان
که فروبسته ره را به گلزار
خس به صد سال توفان ننالد
گل ز يک تندباد است بيمار
تو مپوشان سخن‌ها که داری!

شرح‌اش را بعداً می‌نويسم. به تصنيف فسانه با صدای مرحوم بسطامی و آهنگ کيوان ساکت گوش دهيد. شعر هم که از نيماست.

آن تصنيف ديگر را هم که از همين آلبوم فسانه است، من خيلی دوست دارم.

June 19, 2008

سايه‌ی او گشتم و او برد به خورشيد مرا...

برگرديم به عالم خوش و شيرينِ شور و حالِ شعر و موسيقی! اين غزل مشهور و دلنشين سايه را محمد معتمدی خواننده‌ی گروه شيدا با آهنگ محمدرضا لطفی خوانده است:
مژده بده، مژده بده، يار پسنديد مرا...

June 18, 2008

نامدگان و رفتگان

این هم تصنیفی است در سه‌گاه روی شعر سايه. اجرای گروه شيدا. آهنگ از محمدرضا لطفی. من سخت شيفته‌ی اين بيت غزل بودم:
پيش تو جامه در برم نعره زند که بر درم
آمدمت که بنگرم، گريه نمی‌دهد امان

June 17, 2008

يکی ز شب‌گرفتگان چراغ بر نمی‌کند...

مدت‌هاست می‌خواستم چيزی بنويسم درباره‌ی کارهايی از شجريان که روی اشعار سايه هستند. اولين چيزی که به ذهن‌ام رسيد، اين تصنيف حزن‌انگيزِ کوچه‌سار شب است. اين را گوش بدهيد تا بقيه‌ی تصنيف‌ها را به تدريج بياورم.

June 14, 2008

مشهد: شهرِ مُرده!

مدت‌های درازی است که می‌خواهم اين را بنويسم و بسی حرف نگفته دارم که در پی‌اش بنويسم. اين بخش از مصاحبه‌ی اخير محمدرضا شجريان را با بی‌بی‌سی فارسی بخوانيد:
«در شهرستان‌ها مشکلات زیادی هست در آنجا بیشتر امام جمعه‌ها که سخت مخالف موسیقی هستند، تعیین‌کننده هستند و با طرح حرف‌های برای کار ما مشکل ایجاد می‌کنند.
البته گاهی من به این حرف‌ها واکنش نشان می‌دهم و ممکن است مشکلات تا حدودی حل شود. ما تقریبا فقط در اصفهان کنسرت داشتیم و چند سال پیش در شیراز. در سایر شهرستان‌ها ما با مشکل مواجه هستیم. چون فضا در شهرستان‌ها پیوسته در حال تغییر است یعنی با تغییر یک شهردار، استاندار، و یا امام جمعه همه سیاست‌ها تغییر می‌کند. در چنین جوی نمی‌تواند کنسرت داد. ما با مشکلاتی از این قبیل روبرو هستیم وگرنه من ترجیح می‌دهم در داخل ایران برنامه‌های خود را اجرا کنم و مشکلات دوری از وطن و این سختی را دیگر نخواهم داشت. ولی مدیران دولتی و کسانی که در راس امور هستند مانع تراشی می‌کنند. برای مثال، من در شهر خود مشهد برای ۳۰ سال است که نتوانسته‌ام کنسرت بدهم. چون جوی بر این شهر حاکم است که گروهی که مخالف موسیقی هستند نمی‌گذارند کنسرتی برگزار شود

همه‌ی حرف‌ها را خود شجريان در همين جملات کوتاه گفته است. و برای مشهد و مسئولان‌اش همين ننگ بس که حتی شجريان نمی‌تواند در آن کنسرت بدهد. فکرش را کرده‌ايد که اگر امام هشتم شيعيان در آن شهر مدفون است دو معنا می‌تواند داشته باشد؟ يک معنای‌اش همين معنای عامی است که همه می‌فهمند. معنای ديگرش اين است که ساکنان همين ديار او را کشته‌اند يا به کشتن داده‌اند! و اکنون سی سال است که در مشهد هنر و موسيقی می‌کُشند! و البته علما می‌دانند که موضع فقيهان مشهدی نسبت به عقل چی‌ست! ولی چرا گفتم: «مشهد: شهرِ مرده»؟ به خاطر اين بيت حضرت حافظ:
هر آن کسی که در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوی من نماز کنيد!

June 3, 2008

اين ترانه‌ی افغانی، زنانه نيست؟

خواننده‌ی افغان می‌خواند: «يا مولا علی مردا را نشرمان / رخ از جان بی مردا بر نگردان» بشنويد اين ترانه را با صدای داوود سرخوش از آلبوم «سرزمين من» (اطلاعات ديگری از آن ندارم). می‌بيند چطور تاريخ و فرهنگ امروز افغان در اين ترانه تنيده است؟ زن هنوز تمام هويتِ خويش را در مرد می‌جويد (البته در افغانستان کاملاً طبيعی است). اين‌ها البته حواشی ماجراست. خواننده مولا علی را خطاب قرار می‌دهد و اين‌ها را از او می‌جويد. در همين ترانه دردهای وطن‌اش را هم بيرون می‌ریزد. لحظه‌ای ياد آلبوم «ايران زمين» بيژن بيژنی افتادم و آن ترانه‌ی «يا مولا دلم تنگ آمده...». اما اين خواننده می‌خواند: «درد اين وطن از بيگانه‌هاست / این چون و چرا ندارد». اين اشاره‌های مختصر را داشته باشيد تا دوباره برگردم و نه خواب‌آلود باشم و خسته و نه گرفتار کار. و بعداً باز چيزهايی در حاشيه‌اش می‌نویسم.

May 27, 2008

يادگار دوست

شايد يک بار پيش‌تر از اين هم نوشته باشم که اولين نغمه‌های موسيقی سنتی ايران را که آگاهانه و به اختيار شنيدم در آلبوم «يادگار دوست» شهرام ناظری بود. از شما چه پنهان، آن زمان، شايد دبيرستانی بودم و شايد همان سال اول دانشگاه، اصلاً خوش‌ام نيامد از اين کار. آن موقع فکر می‌کردم صدای ناظری سرد است و گرمايی را که من می‌خواهم ندارد. به فاصله‌ی اندکی سراغ «بيداد» شجريان رفتم و دنيای‌ام دگرگون شد. چند سال طول کشيد تا دوباره با ناظری آشتی کردم و آن وقت اين آلبوم آتش به جان‌ام می‌ريخت. هم شعر و هم موسيقی هر دو برای ما جهانی خاطره را زنده می‌کردند. رباعيات مولوی اشعاری بودند کوتاه و پر مغز و سرشار از دردِ جدايی و در عين حال فراقی عزيزانه. فراقی وصالی. و هنوز هم اين آلبوم ناظری برای من در شمار بهترين‌هاست. شما را هم مهمان می‌کنم به شنيدنِ شايد چند صد باره‌ی اين آلبوم.

پ. ن. هيچ اتفاق عجيبی نيفتاده است. حال و هوای شعر دارم و موسيقی. بعضی‌ها از باده مست می‌شوند و درونِ خويش برون می‌ريزند. من مستِ شعرم و موسيقی. اين‌ها زبان‌ام را باز می‌کنند و شروع به وراجی می‌کنم. همه چيز بر حسبِ ارادتِ دوست بر قرار است و بر قرار بادا! چشمِ بد دور که بی باده و می، مدهوشيم!

May 25, 2008

تا خود که داند آشنا

حسام الدين سراج در آلبوم «نگاه آسمانی» تصنيفی دارد روی غزل مولوی که اندکی هم طولانی است اما غزل، از آن غزل‌های آتشين مولوی است. غزل، غزل تجلی است. فعلاً غزل را بشنويد تا بعداً شرح‌اش را بنويسم.

May 24, 2008

مرا مگذار و مگذر...

اين غزلی که حميدرضا نوربخش در اين آلبوم تازه‌اش، «پنهان چو دل» می‌خواند، حال آدم را دگرگون می‌کند:
دلگير دلگيرم مرا مگذار و مگذر
از غصه می‌ميرم مرا مگذار و مگذر

با پاي از ره مانده در اين دشت تبدار
ای وای می‌ميرم مرا مگذار و مگذر

سوگند بر چشمت که از تو تا دم مرگ
دل بر نمی‌گيرم مرا مگذار و مگذر

بالله که غير از جرم عاشق بودن ای دوست
بي جرم و تقصيرم مرا مگذار و مگذر

با شهپر انديشه دنيا گردم اما
در بند تقديرم مرا مگذار و مگذر

آشفته تر ز آشفتگان روزگارم
از غم به زنجيرم مرا مگذار و مگذر
خودتان بشنويد:

اين آلبوم کار تازه‌ی حميدرضا نوربخش با گروه شمس است. شعر غزل بالا از يداله عاطفی است. تصنيف‌ها و آوازها در دشتی، همايون و اصفهان هستند. من هنوز فرصت نکرده‌ام کل کار را گوش بدهم. اما در همين تصنيف، نوربخش گاهی خيلی خيلی بهتر از اينی می‌تواند بخواند که اين‌جا خوانده است. این نکته را جای ديگری، در اجابت دعوت صاحب سيبستان و امین، خواهم نوشت که اساساً برای من موسيقی پيوند تنگانگی با شعر دارد. گاهی اوقات شعر، چنان مرا می‌ربايد که هوش و حواس‌ام هرگز به موسيقی نیست!

May 10, 2008

اصلاحات طربستانی

گفته بودم که اين طربستان تازه وقت می‌برد. من هم الآن گرفتار مشکلات عديده هستم. در نتيجه ممنون می‌شوم اگر کسی اين‌جا از طربستان استفاده می‌کند و اشکالی در آن می‌بيند متذکر شود. اشکالات رايج اين‌ها هستند: يک قطعه ناگهان جايی قطع می‌شود و می‌پرد به قطعه‌ی بعد. معنی‌اش اين است که فايل درست آپلود نشده است و بايد دوباره آپلود شود. گاهی بعضی از قطعات سرعت‌شان بالاست. يعنی خواننده سريع می‌خواند، مثل اين‌که روی دور تند باشد. اين فايل‌ها هم ايراد دارند و بايد اصلاح شوند. گاهی اوقات اسم قطعه‌ای ممکن است درست نباشد (اين مخصوصاً در مورد آن‌هايی صادق است که اسم فارسی دارند). اين‌ها مثلاً احصاء مشکلات بود. شما هم اگر تصادفی يا به ترتيب اين‌ها را شنيده‌ايد و مشکلی ديديد، ممنون می‌شوم يادآور شويد. همين‌جا نظر بگذاريد اصلاح‌شان می‌کنم (به تدريج البته).

May 5, 2008

تکمله‌ی طربستانی

تغييرات آرام و گاهی آشفته‌ی طربستان تازه را حتماً ديده‌ايد. الآن نمی‌توانم پای کامپيوتر بنشينم و تايپ کنم و هر چه هست فقط شده است تماشای صفحات وب! چند روز ديگر که دردِ دست‌ام امان‌ام بدهد و فرصتی حاصل شود، جزييات‌اش را درست می‌کنم. الآن فقط همين جور بی حساب و کتاب و بی‌قاعده فهرست‌ها اضافه شده‌اند. بعضی‌ها مرتب هستند و نام دارند و بعضی‌ها بدون نام و نامشخص‌اند و شنونده را سر در گم می‌کنند. برای اصلاح اين‌ها وقت لازم است و کمک. يعنی اگر کسی فرصت پيدا می‌کند و این‌ها را گوش می‌دهد، می‌تواند اسم هر قطعه‌ای را در پوشه‌ی مربوط به خودش، پيدا کند و در فايلی برای من بفرستد تا اصلاح کنم اسامی را. جز اين هم خودم البته آرام آرام اين‌ها را درست می‌کنم ولی زمان طولانی‌تری می‌برد. خلاصه اين‌که دليل به هم ريختگی فهرست طربستانی تازه، دردِ دستِ من و ناراحتی‌ام وقت کار کردن با کامپيوتر است (بعد از عمل جراحی سرپايی و ناموفقی که روی دست‌ام داشتم). درست‌اش می‌کنيم به زودی.

پ. ن. بد نيست کسانی که مهمان طربستان ملکوت می‌شوند، اين نظر را هم بخوانند و نظرشان را بنويسند. برای بعضی‌ها شايد تکراری بيايد. دلیل وجودی طربستان در وبلاگ من اين است که دوست دارم خودم و کسانی که به اين وبلاگ سر می‌زنند موقع خواندن مطالب موسيقی هم گوش بدهند، موسيقی مورد علاقه‌ی خودم را. درست مثل اين‌که کسی مهمانی را به خانه‌اش دعوت کند و برای‌اش موسيقی پخش کند. شايد کسی حوصله کند و باب اين بحث کپی‌رايت را باز کند. و اين را هم اضافه کنم که اگر روزی متقاعد شوم که استفاده از اين قطعات در ملکوت کاری است غير اخلاقی و باعث صدمه زدن به هنرمند می‌شود، چه بسا تعطيل‌اش کردم تا خاطر «غير هنرمندان» معترض آسوده‌تر شود! اما گمان کنم که يک نکته برای هر کسی که خواننده‌ی ملکوت باشد روشن است:‌ من با بر پا کردن طربستان ملکوت، نه تجارت می‌کنم، نه پولی عايدم می‌شود و نه شهرتی نصيب‌ام می‌شود. هر چه هست، هزينه است و صرف وقت و بس. کار من چيز ديگری است و از راه ديگری ارتزاق می‌کنم. و دقيقاً‌ به همين دليل است که سعی کرده‌ام راه دانلود کردنِ‌ آن‌ها را ببندم که کسی نتواند از آن‌ها استفاده‌ی تجاری بکند. کسی نظری دارد؟ توضيحی هست؟

May 1, 2008

طربستان در فرايند تکامل

حتماً دقت کرده‌ايد که اين ستون سمت راست وبلاگ، عضو تازه‌ای پيدا کرده است. طربستان قبلی آرام آرام می‌رود زير پوست اين طربستان تازه. فرق بزرگ اين طربستان تازه با طربخانه‌ی قبلی اين است که در مدل قبلی نمی‌شد قطعات را عقب و جلو برد. نمی‌شد قطعات را پشت سر هم گوش داد. نمی‌شد قطعات را به طور تصادفی گوش داد. ولی سیستم تازه امکان همه‌ی اين‌ها را به آدم می‌دهد. قطعات موجود در اين سيستم ِتازه با قطعات فلش قبلی تفاوت دارند. قطعاتی اضافه شده و قطعاتی هم در آن نيست. به تدريج که اصل آن قبلی‌ها را پيدا کنم به فهرست اضافه خواهد شد. عجالتاً لذت ببريد و همان‌ها را با کيفيت بهتری بشنويد. ان شاء الله آن سيستم قبلی را روزی منسوخ می‌کنيم. ولی فعلاً پا برجاست. اگر با اينترنت با سرعت پايین اين‌جا را می‌بينيد و به اين موسيقی‌ها گوش می‌دهيد، يادداشت بگذاريد و بگويید سرعت بالا آمدن قطعات چقدر فرق کرده است (کيفيت‌اش البته بهتر است). اين هيبت و هيأت ظاهری‌ سیستم پخش هم البته تغيير خواهد کرد (به لطف امير).  طبيعی است با اينترنتی که سرعت‌اش پايين باشد، پخش ممکن است در جايی متوقف شود (اگر قبلاً تمام فايل استريم نشده باشد). اگر مثلاً از اينترنت وایرلس استفاده می‌کنيد و ارتباط‌تان قطع و وصل می‌شود هم ممکن است وسط يک فايل تا نيمه‌های‌اش پخش شود. خلاصه این‌که اينترنت ايده‌آل برای اين طربستان، اينترنت دايم وصل است يا اینترنت پر سرعت.

پ. ن. تغيير کرد ديگر!

پ. ن. ۲ شما هم اگر قطعاتی را گوش می‌دهيد و می‌بيند قطعات ناقص هستند يا ايرادی دارند، حتماً يادداشتی اين‌جا بگذاريد تا اصلاح‌اش کنم. و در ضمن، با کمال شرمندگی، اين‌ها را نمی‌شود دانلود کرد؛ از کدها و سيستم‌اش هم نمی‌توانيد برای وبلاگِ خودتان استفاده کنيد. با نهايت اعتذار، اين‌ها را می‌خواهيد گوش بدهيد، مهمان ما هستيد!

December 16, 2007

هجرت ناگزير طربستان!

خوب. طرح صفحه‌ی ملکوت را عوض کردم به خاطر سنگين بودن صفحه در اينترنت‌های دایل‌آپ (به سفارش سيد خوابگرد). بعد با مشکل اسکرولينگ برخورد کردم که کاشف به عمل آمد کدهای بی‌شمار طربستان در اين قالب جديد باعث پرش در اسکرولينگ می‌شود. ناگزير طربستان را از صفحه‌ی اصلی به صفحه‌ای داخلی، به پستويی در ملکوت بردم و اکنون طربستان اين‌جا واقع است! بانو با اين کار موافق نيست. من هم خودم جگرم خون است از اين کار شنيعی که کرده‌ام، ولی تا زمانی که فرياد رسی نرسد و گره از اين مشکل کدهای صفحه باز نکند، چاره‌ای نيست. کسی راه‌ حلی دارد؟ هل من ناصر ينصرنی؟

December 14, 2007

رقصی ميانه‌ی ميدان

پيشتر ديده بودم که شاهرخ مشکين قلم با چهارمضراب‌های مشکاتيان رقصيده است. اما نديده بودم رقصنده زن باشد و يک گروه با تصنیفی از مشکاتيان و با صدای شجريان برقصند. شايد خيلی‌ها بگويند اين موسيقی با اين رقص تناسبی ندارد. اما به گمان من دارد. وقتی موسيقی زيبا باشد و حرکات هم موزون و دلنشين، عين تناسب است و «مباد آن‌که در اين نکته شک و ريب کند»! بانوان رقصنده‌ای که در اين قطعه فيلم می‌بينيد شايد چندان رقص شگفت‌انگيزی نداشته باشند. شايد شاهرخ مشکين قلم نباشند، اما یک نکته مهم اين است که با اين موسيقی هم می‌شود رقصيد. اساساً آن موسيقی که نشود با آن رقصيد و نغمه‌ای که آدمی را به سماع نکشاند، نغمه‌ی موسيقايی نيست. همان شعر شاعر است که «اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب...». هر چه هست شما هم ببينيد و محظوظ شويد.

ادامه‌ی «رقصی ميانه‌ی ميدان»

November 28, 2007

رستاخيز ققنوس

از کنسرت مشکاتيان برگشته‌ام و مشکاتيان امشب غوغا کرد، قيامت کرد. کنسرتی بود بی‌نظير. گويی تمام دوران درخشان موسيقی دهه‌ی شصت ايران از نو زنده شده بود. بعضی از قطعات آشنا بودند و قبلاً شنيده بوديم، اما به هيچ رو حس کهنگی در آن‌ها نبود. سازبندی‌های بسیار خوب بودند. کيوان ساکت تار می‌زد و عجيب زخمه می‌زد. در فرصتی ديگر نکته‌ای درباره‌ی او می‌نويسم. نوازنده‌ی تنبک گروه عارف تکنوازی حيرت‌آوری داشت با تنبک. همچنين کيوان ساکت. و همچنين آيين، پسر جوان‌سال مشکاتيان که دف می‌زد و ضرب. نوازنده‌های کمانچه به خوبی از عهده‌ی دشواری همراهی با گروه پر تعداد عارف بر می‌آمدند. و مشکاتيان چنان‌که شأن استادی است مضراب می‌زد، مضراب زدنی!
آرايش صحنه، آرايشی تأمل برانگيز بود. پشت صحنه، عکس شانزده سرو بود. و اعضای گروه عارف شانزده نفر بودند. انتخاب اشعار و نحوه‌ی خواندن آن‌ها به خوبی نشان می‌داد که مشکاتيان چه اندازه در آن‌ها دخيل بوده است. اين‌جاست که تفاوت آهنگسازی که شعر را با گوشت و خون‌اش لمس می‌کند و کسی که شعر نمی‌فهمد آشکار می‌شود. نوربخش ته‌مايه‌ی صدای‌اش شجريان بود. گويی استاد او را به نمايندگی از خود برای خواندن با مشکاتيان و گروه عارف فرستاده بود. چهارمضراب‌ها قوی و دارای امضای بی‌همتای مشکاتيان بودند. هميشه با خود فکر کرده‌ام که اگر قرار باشد کارهای مشکاتيان و خود او را در چند کلمه خلاصه کنم یا اين‌که چه کلماتی به ذهن‌ام خطور می‌کند، چه می‌گويم؟ نخستين واژه «حماسه» است، و بعد عشق است و درد و شيدايی. اما اگر قرار باشد از ميان همه‌ی اين‌ها فقط يکی را اختيار کنم، قطعاً «حماسه» را بر می‌گزينم. مشکاتيان در ضمير ناخودآگاه من هميشه سراينده و سازنده‌ی حماسه در موسيقی ايرانی بوده است. و او اين ویژگی را از بسياری جهات به کمال داراست.
غزل نخست از حافظ بود: «ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی...». مشکاتيان گويی تمام اثر را در شور انجام می‌داد و به تمام گوشه‌ها و مايه‌های فرعی آن سر می‌زد. شور داشتيم، ابوعطا داشتيم، دشتی، ديلمان، بيات ترک، گوشه‌هايی از افشاری (اگر اين يکی را درست در خاطر داشته باشم). بروشور کنسرت را ندارم و نديدم. اما اگر کسی پيدا کردش، لطفاً برای من بفرستد. تصنيف‌ها به گمان من در شمار تصنيف‌هايی ممتاز و بی‌عيب و نقص بودند. چه باک، اگر بخواهم قياس کنم اين کنسرت را با تمام کنسرت‌هايی که از افراد و اساتيد مختلف ديده و شنيده‌ام، اين يکی شاهکار بود. تصنيف «کنج صبوری»، «به کجا چنین شتابان» (بر روی شعر شفيعی)، تصنيف «ققنوس» (که بسيار تکان‌دهنده بود و سوزناک) و تصنیف «ای مردم آزاده» همه به نوعی بازتاب روح جامعه‌ی ايرانی معاصر بود. همه پر نکته و هوشيارانه انتخاب و تصنیف شده بودند. آوازها عالی خوانده شدند. يک بيت را نوربخش دوبار خواند:
ترسم کزين چمن نبری آستين گل
کز گلشن‌اش تحمل خاری نمی‌کنی
و بار دوم چنين خواند: «کز گلشن‌اش تحمل خواری نمی‌کنی» و اين نحوه‌ی خواندن بدون شک از مشکاتيان است چون ديده‌ام که چندين بار دیگر چنين کرده است. مشکاتيان گاهی شعر شاعر را در وجود خود بازآفرينی می‌کند و قرائت‌های ديگری با معناهای تازه‌ای بر آن می‌نهد. اين هم از ظرايف شعری مشکاتيان! حرف‌ها زياد است. من هم خسته و وقت هم تنگ. اما اگر امروز سايه را نديده بودم، کنسرت از کف‌ام رفته بود. و اگر امروز آوا، دختر مشکاتيان، به فرموده‌ی پدر، بليط کنسرت را برای‌مان مهيا نکرده بود، مشکل مضاعفی داشتيم. اما سخت دلنشين بود اين کنسرت. يکی از تصنيف‌ها روی غزل مولانا بود: «ای با من و پنهان چون دل، از دل سلامت می‌کنم». اين يکی ديگر مرا پاک به هم ريخت و گريه را اختياری نماند. از ابتدای کنسرت با خود فکر می‌کردم گوش دادن به موسيقی و حضور در کنسرت، چيزی است مثل عبادت، مثل دعا. بی مقدمات و شرايط آن به سراغ‌اش رفتن کاری است لغو و عبث. و شرط حضور در چنين مکانی حفظ حضور قلب است که نَفَسی، و لحظه‌ای از اجرا را از دست ندهی، خاصه که اجرا، اجرای استادی باشد حماسه‌سرا.
و حسن ختام کنسرت هم تصنیف «ای ايران» بود که هنگام اجرای‌اش تمام حضار سر پا ايستاده بودند و مشکاتيان با مضراب‌های‌اش به جمع اشاره می‌کرد که همه با هم بخوانند. و همه با هم خواندند. خواندند و سخت لذت برديم. کنسرت از هشت و نيم شروع شد و تا حدود يازده شب بی‌وقفه ادامه داشت، بدون هيچ وقت تنفسی. و کار، کاری بود درخشان. بناميزد، بناميزد! ققنوس موسيقی ايران دوباره دارد از خاکستر سر بر می‌کند.

October 18, 2007

و اما شهرام ناظری

چند شبی از کنسرت شهرام ناظری در لندن گذشته است و او حالا ديگر در ايران است. شبی که از کنسرت برگشتيم حس نوشتن نداشتم. حالا می‌نويسم از نقاط قوت و ضعف‌اش. بی‌انصافی است که وقتی می‌خواهم درباره‌ی شجريان بنويسم، بی‌محابا استاد مسلم موسيقی ايران را به صليب می‌کشم و اکنون بخواهم درباره‌ی شهرام ناظری اغماض کنم.

کنسرت بسيار خوب آغاز شد. دو نوازنده‌ی عالی و تراز اول در جمع حضور داشتند: حسين رضايی‌نيا که دف و دمان می‌نواخت و سينا جهان‌آبادی که کمانچه‌ می‌کشيد. حضور هم‌اين دو نفر، وزنه‌ای برای کل کنسرت بود؛ اين دو واقعاً شاهکار بود کارشان. محسن نفر تار می‌زد با همان چهره‌ی عبوس و گريزان از جمع و منزوی. اما در برابر هنرنمايی سينا جهان‌آبادی و حسين‌ رضايی‌نيا، کار چشمگيری از او ديده نشد. به هر حال، کنسرت ناظری برای من ذوق خاصی داشت به خاطر غلبه‌ی اشعار مولوی و آن دو غزل نابی که اختيار کرده بود. اين دو غزل («زين دو هزارن من و ما . . .» و «باز آمدم چون عيد نو . . .») از غزل‌های بسيار محبوبِ من‌اند. طبيعی است که شنيدنِ اين‌ها سخت بيخودم می‌‌کند. اما گوش من به آواز شهرام ناظری اخت نيست. شهرام ناظری برای من در همان تصنيف‌خوانی دلپذير است. در نتيجه، بدون هيچ تعارفی من شهرام ناظری را مطلقا هم‌سنگ و هم‌رديف شجريان نمی‌دانم. شجريان، چنان‌که مشکاتيان هميشه گفته است، پهلوان آواز ايران است و هم‌آوردی در اين عرصه ندارد. چيزی که هست اين است که ناظری دست به نوآوری‌هايی زده است که شجريان هم همان کارها را کرده است (به جز البته اين کار «بر هم زنم» ناظری که خيلی با مزه بود)، اما اين نوآوری‌ها چه اندازه اقبال داشته است، نمی‌دانم. برای من هيچ کار شگفت‌انگيزی نبوده است. متأسفانه من هنوز سليقه‌ای سنتی در موسيقی ايرانی دارم و کم پيش می‌آيد که کاری نو، دل از من بربايد.

کنسرت ناظری يک نکته‌ی منفی داشت. در هيچ جای بروشورها مطلقاً نامی از رضا قاسمی، سازنده‌ی تصنيف «اين بشکنم آن بشکنم» برده نشده بود. گويی همه چيز زير سايه‌ی سنگين شهرام ناظری و پسرش بود. عمق فاجعه آن‌جاست که تا جايی که من خبر موثق دارم، حتی محسن نفر نيز نمی‌دانست که سازنده‌ی تصنيف رضا قاسمی است و گمان داشته که اين تصنيف از کارگاه حافظ ناظری و شهرام ناظری بيرون آمده است. من اسم اين را می‌گذارم بی‌انصافی و ضايع کردن حق آهنگ‌ساز. زيبنده‌ی کسی که نشان شواليه می‌گيرد نبود که چنين کاری بکند. من فکر می‌کنم آن پسر با کارهايی که می‌کند در حق پدر جفا می‌کند و حاصل زحمات پدر را با رفتارهايی نه چندان مطلوب بی‌ارج کرده است. من هنوز نمی‌دانم که آن‌که اين ندا را در انداخته که شهرام ناظری، پاواروتی ايران است چه کسی بوده. اميدوارم اين شيطنت کار حافظ ناظری نبوده باشد (دوستان اهل نظر که اطلاعاتی دارند، لطفاً روشنگری کنند). شهرام ناظری در حد و اندازه‌ی خود سخت کار کرده و زحمت کشيده است. شيوه‌ی خوانندگی‌اش منحصر به خودِ اوست و اين‌ها چيزهايی هستند بسيار ستودنی. هيچ نيازی نيست او را از حد و اندازه‌ی خودش بيرون ببريم. درست است که من علاقه‌ام به شجريان بسی بيش از علاقه‌ام به ناظری است، و اساساً در مقياس سليقه‌ی من ناظری در شمار دو سه نفر اول نيست، اما من هم به ناظری وام‌دارم به خاطر نغمه‌هايی که با شعر مولوی سروده است. اين برای من کفايت است که به او احترام بگذارم.
نکته‌ی ديگری که حتماً بايد ذکر شود اين است که شهرام ناظری آدمی است سخت خاکسار و بی‌ريا. به گمان من يکی از چيزهايی که صدای او را برای بسياری دلنشين می‌کند، همين خلوص و بی‌ريايی اوست. من نشانی از تکبر و غرور رايج هنرمندان در او نديدم (حداقل در تنها برخوردی که با او داشته‌ام). اين نکته‌ای است مهم به نظر من. و يکی از کارهای بی‌نظيری که شهرام ناظری کرد اين بود که در ابتدای کنسرت از الهه خواننده‌ی فقيد ياد کرد که کاری بود بسيار بزرگ‌منشانه و قدرشناسانه. دست مريزاد به او به خاطر اين کار.

می‌دانم که چه بسا علاقه‌مندان ناظری از من آزرده‌خاطر می‌شوند، اما با وجود تمام لذتی که از کنسرت بردم، از مجموعِ‌ آن‌چه در آن بود، بی‌انصافی می‌شد اگر اين‌ها را نمی‌نوشتم. حق ناظری به جای خود، حقِ حقيقت هم در جای خود.

July 19, 2007

تا بيکران دور دست

در اين سفر اخيری که به ايران داشتم، در همان دو سه روزی که مشهد بودم، هر وقت مجالی فراهم می‌شد و يکی دو ساعتی فرصت خلوتی داشتم، سری به حضرت ياسر می‌زدم و گپ و گفت‌وگويی می‌کرديم. يکی از آن دو سه روز، او قطعاتی از آلبومی از کيهان کلهر را برای‌ام گذاشت که گوش بدهم و بعد فايل‌ها را هم از او گرفتم. نام آلبوم ظاهراّ «تا بيکران دوردست» است. کلهر کمانچه می‌زند و نوازنده‌ای تاجيک  ترکِ ديوان. نام نوازنده‌ی تاجيک را نمی‌دانم. اما چهار قطعه از آلبوم را به همان ترتيبی که در اصل آلبوم شنيده می‌شود، در طربستان، در نغمه‌ی روز آورده‌ام. اين هم يکی از رهاوردهای سفر مشهد! آلبومی است بسيار شنيدنی. چون شنيدنی است، حرف زیاد نمی‌زنم. خودتان گوش بدهيد، چه بسا شما را هم خوش آمد.

پ. ن. حجم فايل کمی تا قسمتی بالاست. کيفيت صدا، بهترين است در نتيجه کمی طول می‌کشد تا فايل اجرا شود. اگر زياد مشکل‌ساز است بگوييد حجم را کمتر کنم.

May 16, 2007

تصحيح يک اشتباه

امروز خبری در سايت هنر و موسيقی آمده بود درباره‌ی کنسرت‌های اخیر شجريان. به نقل از آقای درخشانی آمده است که تصنيف «سخن عشق» از جمله‌ی تازه‌ترین ساخته‌های استاد شجریان است. يا خبرگزاری مهر (که منبع سايت هنر و موسيقی است) دچار اشتباه شده است يا آقای درخشانی اين تصنيف شجریان را که قبلاً با ويولون اجرا شده است هرگز نشنيده‌اند. احتمال ديگری هم هست که خوب نيست بگويم! به هر حال اين تصنيف سال‌ها پيش اجرا شده است. گواه‌اش هم اين‌که در همين طربستان ملکوت اجرای‌اش با ويولون هست. اسمی که من برای‌اش گذاشته بودم (چون نمی‌دانستم اسم اصلی‌اش چی‌ست) تصنيف «رنگ رخساره» بود. خلاصه اين تصنيف «سخن عشق» اصلاً ساخته‌ی تازه‌ای از استاد نيست. کنسرت استاد در قسمت ماهور، همه‌ی تصنيف‌های‌اش قديمی بود و کار تازه‌ای در آن نبود. آخر به چه زبانی و شيوه‌ای بايد نشان داد که استاد ديگر بی‌حوصله است و کار جديد نمی‌کند؟

April 30, 2007

شجريان از دو نگاه

کنسرت امشب شجريان را بايد از دو زاويه روايت کنم. نمی‌خواهم بی‌انصافی بورزم و حق تمامِ آن‌ بهره‌هايی را که از همنشينی با شجريان برده‌ام ادا نکنم. استاد، هنوز پهلوان آواز ايران است و در آن شکی نيست. پس بگذاريد پيش از آن‌که نقدهای‌ام را بنويسم، حس و حال‌ام را بازگو کنم. حس و حال که می‌گويم به هيچ رو کاری با خوبی يا بدی، قوت یا ضعف اثر ندارد. حس لحظه‌ای من است و می‌گويم که چرا چنين حسی داشته‌ام.

۱. نگاه دل
شجريان اين بار برای من بسیار آشناتر بود از دفعه‌ی پيش که با عليزاده و کلهر کار کرده بود. آشناتر که می‌گويم يعنی بسيار شبيه‌تر بود به آن آثار قبلی‌اش (البته نه به دود عود، مرکب‌خوانی و دستان). کمانچه‌ی فرج‌پوری سخت مرا مجذوب کرد. نمی‌دانم چرا ياد استاد بهاری می‌افتادم. شايد فضای سالن کادوگن هال بود که از سالن دو سال قبل بسيار زيباتر بود. شايد جای نشستن‌مان بهتر بود. شايد پخش صدا بهتر بود. هر چه بود اين يکی دلنشين‌تر بود. ديگر عليزاده‌ای نبود که يک ربع تمام با تار آکروبات‌بازی کند. از همان ابتدای کنسرت و آغاز ماهور می‌دانستی با يک پيش‌درآمد، يک چهار مضراب روبه‌رو هستی بعدش هم آواز می‌آيد و سپس تصنيف.

اين بار شجريان واضح‌تر خواند. شعرها آشناتر بود. انتخاب اشعار بسيار بهتر بود. به جز يک مورد که غزل‌اش از حافظ بود، بقيه‌ی آثار همه اشعار سعدی بودند. امشب شب سعدی بود. اين نکته‌، قوتِ کار امشبِ شجريان بود (اگرچه ممکن است از ديد بعضی ضعف به شمار آيد). اشعار ساده بودند و روان. به ندرت واژه‌های نامفهوم يا مفاهيم غريب و بسيار پيچيده‌ی عرفانی در آن بود. غزل، غزل سعدی بود و عشق‌ها، عشق‌های زمينی و انسانیِ ملموس. شعرها همه تقریباً بلااستثناء همه به گوش من آشنا. ده سال پيش اگر بود، حتماً بعد از کنسرت با چشم گريان سر به خيابان (يا بیابان) نهاده بودم. متأسفانه نه من در ده سال پيش هستم، نه شجريان. مشلغه‌های من فراوان شده‌اند و من هم ديگر منِ سابق نيستم. اما با اندکی جمعيت خاطر، بدون اعتنا به ظرايف فنی و خلل‌های کار، می‌شد با اين کارها ساعت‌ها گريست. عاشق اگر بودی و سخت شوريده‌دل، می‌شد با اين غزل‌ها خون گريه کرد. شجريان خزانه‌دار فرهنگ ادبی و ميراث شاعرانه‌ی ايران است؛ نه او، برترين منتقل کننده‌ی اين فرهنگ است. من یک نفر سخت به شجريان وام‌دارم. حضور او زندگی‌ام را رنگارنگ و شيرين کرده است. او اگر نبود، اين همه احساس گرمی و پری نمی‌کردم. من به اين آواز، به اين صدا مديون‌ام. اما ناگزيرم چشم خرد و نگاه نقد را هم بگشايم. پس عرض ادب و سپاس به حضرت استاد بر جای خود استوار، اما ناگزيرم اين تيغ را هم بردارم.

۲. نگاه نقد
کنسرت امشب شجريان از کنسرت قبلی‌اش در لندن بهتر بود به نظر من. اما هيچ اثر درخشان و تازه‌ای در آن نبود، مگر همان چهارمضراب «دلکش» از مجيد درخشانی. اصلاً معلوم نبود اين مجموعه آهنگ‌ساز دارد يا ندارد؟ طبق معمول خواننده بود که سرور و سالار بود. خواننده خود آهنگساز بود. چهار تصنيفِ اين کنسرت همه ساخته‌ی خود شجريان بودند. در بخش اول برنامه که ماهور بود، شجريان «سرو چمان» را خواند که خوب تجديد خاطره‌ای بود با آثار قديمی استاد. ولی هيچ چيز تازه‌ای در خود نداشت. تصنيف «سخن عشق» هم قديمی بود (هر دوی اين‌ها را در طربستان می‌توانيد بيابيد). در قسمت ماهور، از نظر من، شجريان در رفتن از درآمد به اوج و فرود آمدن، چندان هنرمندی به خرج نمی‌داد. استاد وقتی به اوج می‌رفت، گويی روی يک خط ثابت دارد به آهستگی نوسان می‌کند. بسياری از غلت‌هايی که شجريان می‌توانست در همان اوج به صدای‌اش بدهد يا آکسان‌هايی که می‌توانست به کلمات بدهد، غايب بودند. از انصاف نگذريم، صدای بم شجريان بسيار دلنشين است. اما همه‌ی آواز که قسمت بم و پايین آواز نيست. شجريان ميان فرود و اوج انگار در نوسان بود. اين مسأله البته در بخش شور و افشاری وجود نداشت. با تمام اين‌ها صدای استاد هنوز همان استواری و صلابت و پختگی را دارد. ولی اين آوازها بسيار بهتر از اين‌ها می‌توانست بود که امشب بود. يادمان نرود که ما در برابر شجريان نشسته‌ايم، نه هر خواننده‌ای. انتظاری که از شجريان می‌رود از همه نمی‌رود. در يک کلام: شجريان تمرين نکرده بر سر صحنه آمده بود. حداقل برداشت و تصور من اين بود.

بخش دوم برنامه با شور آغاز شد. قطعه‌ی «ديدار» از سعيد فرج‌پوری در همان آغازش بلافاصله آدم را ياد تصنيف «گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس» مشکاتيان می‌انداخت. در ميانه‌ی قطعه آواز شور آغاز شد با غزل سعدی : «من چرا دل به تو دادم که دل‌ام می‌شکنی» اين بخش هم به تصنيفی ختم شد از استاد با غزلی از سعدی  همايون هم البته در ميانه‌ی بيشتر تصنيف‌ها و بعضی از آوازها، به مدد پدر می‌آمد. اما صدای همايون امشب گرفته بود. گرفته‌تر از بارهای قبل. امشب نوازندگان برای خود ساز می‌زدند. گويی رديف می‌زدند. جواب آواز درست و حسابی در ميانه نبود. کاش درخشانی بيشتر تصنيف می‌ساخت و اين ميدان‌داری استاد به جای ارايه‌ی تصنيف‌های ضعيف يا تکراری، به کار خواندن آواز تمرين شده و دقيق‌تر می‌رفت.

قسمت افشاری با آواز شروع شد و سپس چهار مضراب «رقص پروانه» از سعيد فرج‌پوری که چهارمضراب خوبی بود و به ادامه‌ی آواز شجريان در افشاری ختم شد. پس از آن هم آخرين تصنيف برنامه «عهد شکن» بر غزل سعدی: «شکست عهد مودت نگار دلبندم» بود که تصنيفی بود سخت ضعيف و در واقع از سر باز کردن بود تا کار آهنگسازی. اين تصنيف مطلقاً در شأن استاد نبود. همه می‌توانند از اين قبيل تصنيف‌ها بسازند، اندکی ذايقه‌ی موسيقی برای آن کفايت بود. استاد، با عرض پوزش، خطای بزرگ‌شان نشستن در مقام آهنگ‌ساز است. اين نقص آهنگ‌سازی است و نقض آن. استاد تازه همين غزل را هم چنين ختم کردند: «به خنده گفت که سعدی از اين سخن بگريز». سابقاً ما در اين مصرع به جای «سخن»، «خطر» شنيده بوديم که هم قرائت درست است و هم قرائت معنادارتر. البته اين خطاها چيز تازه‌ای نيست. اما از استاد اين خطاها بعيد است. و دريغ که اين خطاها تکرار می‌شوند. اميدوارم استاد در کنسرت‌های بعدی اروپا به اين جزييات توجه بيشتری کنند.

همايون هم امشب شتاب‌زده می‌نمود. صدای‌اش گرفته بود. تنبک‌اش هم فقط زمينه را پر می‌کرد. برای من که سال‌ها با صدای تنبک حسين تهرانی و محمد اسماعيلی خو کرده‌ بودم، تنبک‌نوازی همايون، سال‌هاست، کار درخشانی در خود ندارد. صدای ساز فرج‌پوری را سخت دوست داشتم. بربط محمد فيروزی بسيار خوب بود از نظر من. مجيد درخشانی را هم سخت دوست دارم. خوب تار می‌زند. مسلط و قوی. اما نمی‌دانم چه اندازه می‌شود درباره‌ی آهنگ‌سازی او حرف زد. هر چه بود استاد چندان مجال هنرنمايی به ايشان نداده بود.

بعد از ختم برنامه، استاد و گروه طبق معمول بعد از تشويق حضار به صحنه برگشتند و اگرچه برق ميکروفون‌ها را قطع کرده بودند، تصنيفی ساخته‌ی سعيد فرج‌پوری را خواندند بر غزل مولانا «عشق از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقيا». تصنيف خوبی بود دلنشين بود، اما عملاً خارج از کنسرت بود. نمی‌شود با آن کيفيت صدا درباره‌ی آن نظر بهتری داد.

خلاصه‌ی کلام: استاد دارد بی‌حوصله می‌شود، کمتر تمرین می‌کند، اعتنای جدی به آهنگساز طراز اول و کار گروه‌نوازی ندارد. شعرها و آهنگ‌ها خوب با هم تلفيق نمی‌شوند. غزل‌های امشب عالی بودند، اما عمده‌ی آهنگ‌ها تکراری. اما در مجموع، اين کنسرت از کنسرت قبلی استاد در لندن بهتر بود (از نظر من، با سليقه‌ی من). اندکی تمرين بيشتر و توجه دقيق‌تر به شعر و اعتنای جدی‌تر به آهنگ‌ساز حرفه‌ای و نوازنده‌ی مسلط خيلی از مشکلات را حل می‌کند. استاد می‌تواند بسی بهتر از اين باشد. شجريان خسته می‌نمايد و بی‌حوصله.

با تمام اين‌ها، شجريان را سخت دوست دارم. امشب وقتی وارد صحنه شد و برای‌اش از جا برخاستيم، از بن جان احساس غرور می‌کردم، به خاطر تمام آن سال‌هايی که زحمت کشيده است و به خاطر همه‌ی خدمتی که به موسيقی و فرهنگ ايران کرده است.

پ. ن. يادداشت پرويز جاهد در زمانه، و روايت ليلی ابوالحسنی را در بی‌بی‌سی هم می‌توانيد بخوانيد. اين دو و يادداشت من در واقع «سه نگاه» متفاوت را به شجريان می‌سازند!

April 29, 2007

اميدهای ما به شجريان

يک سال و اندی از آخرين کنسرت شجريان در لندن می‌گذرد. امشب شجريان دوباره کنسرت دارد. خودش با همراه همايون و گروهی تازه. دیگر عليزاده و کلهر نيستند. جای آن‌ها را مجيد درخشانی، سعيد فرج‌پوری و محمد فيروزی گرفته‌اند. هم عليزاده و کلهر نام‌های درخشانی بودند هم اين گروه تازه. همه جمعی از اساتيدند. اما کلکسيون اساتيد، يک کنسرت موسيقی خوب را می‌سازد؟ قطعاً نه.

سر دلنشين بودن يک کنسرت فقط مهارت و استادی خواننده و نوازنده نيست. استاد شجريان هم اگر قرار باشد «تمرين کردن» را کنار بگذارد و فقط به اعتبار استادی، بی‌مقدمه برود سر صحنه و آواز بخواند، بدون شک کنسرتی خوب نخواهيم داشت. تمرين هم تمرين يک ساعت و دو ساعت نيست. کار هنر، ممارست مدام می‌طلبد. مدتی که آن را ترک کردی و با آن بازی کردی، ديگر هر چه داری از اندوخته است، نه از تمرينِ زمان حال. تمام اميدم اين است که جدای بعضی اشکال‌های ديگر، شجريان با گروه تازه‌اش سخت آزموده و سنجيده از آب در بيايد و بار ديگر نااميدم نکند.

با تمام اين‌ها، امشب (و فردا شب) سلطان آواز ايران دوباره‌ مهمان لندن است. اميدوارم امشب، شب پرفروغ و طربناکی باشد.

April 1, 2007

سپيده‌ای که تنها يک بار دميد

من هنوز ايران زندگی می‌کردم. مدت زيِادی نمی‌گذشت که با پرويز مشکاتيان از نزديک آشنا شده بودم، شايد حدود يک سال بود يا کمتر. کار «کنج صبوری» را مشکاتيان تازه ضبط کرده بود. صدای غالبِ اين کار، آواز علی رستميان بود. اما در بخش تصنيف‌ها، صدای خواننده‌ی زنی نيز رستميان را همراهی می‌کرد. دو تا از اين تصنيف‌ها، تصنيف‌هايی بودند که به نظرِ من بسيار زيبا هستند. يکی «بيا تا گل بر افشانيم» است که بعداً با صدای عليرضا افتخاری هم در مجموعه‌ی بيست سال با مشکاتيان بيرون آمد (و در طربستان ملکوت هم موجود است). ديگری تصنيف «دلشکن» بود که نخستين بار با صدای بنان بيرون آمده بود (آهنگساز اين تصنيف البته مشکاتيان نبود). تصنيفِ ديگر، همان «کنجِ صبوری» است، با شعر سايه‌ی نازنين.

پشت جلد آلبوم کنج صبورینخستين خاطره‌ای که از شنيدن اين تصنيف‌ها دارم اين است که روزی با مشکاتيان به شمشک می‌رفتيم و در طول راه اين آلبوم را برای چندمين بار گوش می‌دادم. داستان‌های آن سفر نگفتنی است. اما، می‌خواستم از صدای «سپيده رييس السادات» بگويم که صدای‌اش با اين کار برای نخستين بار مطرح شد. ديگر از آن پس، صدای سپيده‌ رييس السادات را نه با همراهی صدای خواننده‌ای مرد شنيدم و نه به استقلال. کسی خبر دارد که سپيده کارِ ديگری اجرا کرده باشد؟ تا خواننده‌ای به تنهايی آواز يا تصنيف نخواند، طنينِ صدای‌اش چندان که بايد شناخته نمی‌شود. اما در آن روزگار، بيرون دادن چنان آلبومی، با ترنمِ آشکارِ صدای زن در آن کار تازه و خلاف آمدِ عادت بود. امروز در قطار در راه رفتن به جلسه‌ای بودم و اين آلبوم کنج صبوری را گوش می‌دادم. گفتم حال که مجال و حس‌اش هست، در همين طولِ راه بنويسم تا فراموش نشده است (قطعاً اگر اينترنتی در قطار بود، بلافاصله منتشرش کرده بودم). به جز سه تصنيف بالا، دو تصنيف ديگر هم در طربستان از اين مجموعه می‌افزايم: يکی «خانه‌ی سودا» و ديگری هم «ما نه زان محتشمانيم . . .» که اشعار هر دو از مولوی است. اين‌ها را در بخش نغمه‌ی روز هم می‌گذارم که خودم هم يادم بماند ماه رمضان ديگر تمام شده است!

خوب است فهرستی از آثار موسيقايی بعد از انقلاب داشته باشيم که در آن‌ها صدای زن وجود دارد: نور جان (داوود آزاد)، مستان سلامت می‌کنند (تهمورث پورناظری)، کنجِ صبوری (مشکاتيان، رستميان)، راز نو (عليزاده) . . . من تنها اين‌ها به ذهن‌ام می‌رسد. شما می‌توانيد به اين فهرست چيزی بيفزاييد؟

March 3, 2007

اشکالِ يک سرودِ انقلابی

حتماً همه بارها و بارها اين سرودِ اوايل انقلاب را شنيده‌ايد: «بوی گل و سوسن و ياسمن آيد» (در طربستان هم موجود است). عده‌ی زيادی از شنوندگان ممکن است چیزی را بارها شنيده باشند، اما هرگز متوجه اشکال و ايرادهای کلامی و لفظی آن نشده باشند. این سرود مصرعی دارد که وقتی خوانده شده پاک بی‌سر و ته شده است. شايد خوانندگان شعر را غلط خوانده‌اند و اصل شعر ايراد نداشته است. ولی اين به نظر شما چه معنی می‌دهد: «جان ز تنِ رفته باز سوی تن آيد». می‌شود بگوييم «جانِ ز تن رفته باز سوی تن آمد»، اما «تنِ رفته» يعنی چه؟ آن کسره‌ی اضافه‌ی بعد از کلمه‌ی «تن» نخست، کار را خراب کرده است. خواننده‌ها کسره‌های شعر را اشتباه خوانده‌اند و شده است اين اشتباه تاريخی که هيچ کس اشکال‌اش را گوشزد نکرده است (شايد هم کرده است و من خبر ندارم). اين خطا را حتی خوانندگان زبده و نام‌آور هم مرتکب می‌شوند. گمان می‌کنم يک بار دیگر هم اين را نوشته باشم. استاد شجريان در آلبوم ماهور (سرِ عشق)، بيت دوم آوازِ روی نخست را ناقص می‌خواند. به جای «حکايتی ز دهان‌ات به گوشِ جانِ من آمد»، می‌خواند: «حکايتی ز دهان‌ات به گوش جان آمد». اين‌جا يک کلمه ناپديد شده است. اما در آلبوم «شبِ وصل»، استاد غزلی از سعدی را به آواز می‌خواند و يک بيتِ آن اين است:
«ديوارِ دل به سنگ تعنت خراب شد
رختِ سرای عقل به يغما کنون شود»
استاد کلمه‌ی «تعنت» را که به فتح عين و ضم نون است، به فتح عين و فتح نون می‌خواند! (ممنون از اصلاح عليرضا) حساب‌اش را بکنيد درستِ خواندن يک سرود، يک آواز يا يک تصنيف چه کار پر مشقتی است که حتی استاد مسلم آواز ايران هم در آن ممکن است بلغزد.

February 11, 2007

پايان عصر طلايی موسيقی سنتی ايران؟

اين يادداشت حامد قدوسی را که خواندم دوباره آن نگرانی عميق‌ام درباره‌‌ی سرنوشت موسيقی سنتی ايرانی زنده شد. آيا ما، يعنی کسانی که علاقه و عشقی به موسيقی ايرانی داريم، دل‌مان فقط به رؤيا و خاطره خوش است؟ آيا موسيقی سنتی ايران دوره‌ی زايندگی و خلاقيت‌اش را پشت سر گذاشته است؟ موسيقی‌های بازاری عليرضا افتخاری و امثال محمد اصفهانی ديگر تبديل شده‌اند به موسيقی پاپ درجه‌ی سه و تقليدی که شير بی يال و دم و اشکمی است که شباهتی به موسيقی سنتی و اصيل ايران ندارد. همايون شجريان هر کاری که توانسته است با شعر و موسيقی کرده است (به عبارتی هر بلايی که خواسته است سر آن آورده است) بهانه‌اش هم لابد آزمودنِ شيوه‌های تازه است. استاد شجريان هم به جز همان يکی دو کار اول‌اش با عليزاده که سبکی متفاوت بود، دوباره به ورطه‌ی تکرار افتاده است. بقيه‌ی خوانندگان هم که فروتر از آن‌ها هستند چندان درخشش خاصی نداشته‌اند.

آيا عصر طلايی موسيقی ايران به پايان رسيده است؟ روزگاری که گروه چاووش و شيدا و عارف کارهای درخشان و منحصر به فردی می‌ساختند که در خاطره‌ی ملت می‌ماند، سپری شده است؟ ما جايی را به خطا رفته‌ايم و قصوری کرده‌ايم يا اين موسيقی ديگری ظرفيتِ تازه‌ای ندارد؟ چقدر بايد منتظر رستاخيزِ ققنوسِ تازه‌ای بود؟ آيا بايد به همين مجموعه‌ی کارهای فعلی و دو سه نسلِ پيش‌ دل‌ خوش کرد و با همان نوستالژيک‌وار زندگی کرد؟ اصلاً چيزی به اسم «عصر طلايی موسيقی ايرانی» معنی دارد؟ درست است که دوره‌ی همکاری شجريان و مشکاتيان دوره‌ای استثنايی و تاريخی بود، اما نبايد گفت که آن کارها هم محصول شرايط اجتماعی و فرهنگی خاصی بودند که ديگر وجود ندارند (حتی اگر امروز هم شجريان و مشکاتيان با هم کار می‌کردند)؟ راه برون‌رفتی از اين بن‌بستِ ابتذال و تکرار هست آيا؟ به گمانِ من آن چيزی که موسيقی را تازه می‌کند و روحِ جوانی در آن می‌دمد، نفسِ استفاده از شعرِ نو و متفاوت نيست. باز هم می‌توان با شعر مولوی و حافظ کار درخشان و بی‌نظير ساخت که همراه با روحِ زمانه باشد و نفسی گرم در کالبد سردِ روزگار بدمد. مسأله فقط شعر نيست. مسأله روحيه و حس و حال آهنگ‌ساز و خواننده هم هست و اهميتی که آن‌ها به صيقل دادن و پاکیزه ساختن کارشان بدهند. آيا هنوز کسی مثل سايه پشت پرده‌ی موسيقی ايرانی هست که گوشی حساس و چشمی تيزبين و سنجش‌گر داشته باشد؟ من پاسخ اين پرسش‌ها را نمی‌دانم. اگر کسی پاسخی مشخص دارد و می‌تواند پاسخ‌اش را مستدل کند، مرا راهنمايی کند.

پ. ن. اين هم پاسخ‌هايی از امير سوشيانت: دردی به نام دردِ موسيقی!

December 27, 2006

باز هم طربستان

يک بار ديگر نوشته بودم که فضای طربستان را تغيير داده‌ام تا محدوديت فضا نداشته باشم و بتوانم با فراغ بال و خاطر آسوده هم به تفنن موسيقی‌ام بپردازم و هم به وبلاگ‌نويسی. يادم رفته بود بگويم چندين قطعه‌ی تازه هم به طربستان افزوده شده است و مرتب اين اتفاق می‌افتد. اگر کسی از خوانندگان چیز تازه يا دندان‌گیری سراغ دارد که به کار اين‌جا می‌خورد و می‌تواند گوش و هوش و دل و جان دل‌سپردگان موسيقی ايرانی را بنوازد، اين را از شنوندگانی که دسترسی مستقيم به اين‌ها ندارند دريغ نکند. قطعات طربستان را هم حتماً خودتان گوش خواهيد داد. همين ديگر. اشکالی هم اگر جايی بود، يادآوری کنيد تا اصلاح کنم.

December 21, 2006

به کجا چنين شتابان؟

اخيراً آلبوم تازه‌ای از همايون شجريان منتشر شده است با عنوان «با ستاره‌ها». عزيزی می‌خواست نقدی بر اين آلبوم بنويسد. از همين رو من درنگ کردم تا او مطلب‌اش را بنويسد. اما علی‌الظاهر گرفتاری‌های بی‌شمارش مانع از نوشتن آن نقد شد. لذا فکر می‌کنم بهتر است هم اکنون من قلم‌اندازی روان کنم تا ببينم بعدتر چه می‌شود.

آلبوم تازه‌ی همايون آلبومی است پر ايراد. پر ايراد نه به اين معنا که آهنگساز سواد آهنگسازی ندارد. من در اين حوزه تخصصی ندارم و اظهار نظری نمی‌توانم بکنم. اما يک چیز را خوب می‌بينم و آن اين است که همايون شجريان دارد همان راهی را می‌رود که عليرضا افتخاری در سال‌های اخير رفته است.

من هيچ اعتراضی به وجود انواع موسيقی ندارم. هر کس سليقه‌ای دارد. اما شما حساب‌اش را بکنيد در غرب يکی مثل پاواروتی بيايد مثل مثلاً جورج مايکل آواز بخواند و يا اداهای مايکل جکسون از او سر بزند. يا ماريا کالاس نوع و جنس موسيقی‌ای که عرضه می‌کند ناگهان تبديل بشود به موسيقی بريتنی اسپيرز! در مقام مقايسه به باور من در موسيقی ايرانی، با در آمدن کسانی مثل عليرضا افتخاری و آلبوم‌های بازاری مردم‌پسندِ آن‌ها دقيقاً همين اتفاق رخ داده است.

شأن و جايگاه موسيقی‌ای که محمدرضا شجريان در سه چهار دهه‌ی گذشته توليد کرده است، بر همه‌ی اهل فن و دوستداران موسيقی روشن است. زمانی که همايون به همراه پدرش شروع به آواز خواندن کرد، علی‌رغم اين‌که در تحرير زدن قدرت حنجره‌ی قوی ندارد، باور اين بود که روزی خواهد توانست خود را تا اندازه‌ای به سطح و جايگاه پدر برساند.

برای اين‌که متوجه تفاوت شجريان پدر و پسر شويد کافی است خاطرات استاد شجريان را از مرحوم نور‌علی خان برومند به ياد بياوريد. شجريان جايی در مصاحبه‌ای خاطره‌ای را نقل کرده بود که استاد برومند را به مجلسی دعوت کرده بودند که در آن اشعار حافظ را به سبک و شيوه‌ی اپرا خوانده بودند و استاد برومند سخت برآشفته شده بود. من اين‌ها را از زبان شجريان روايت می‌کنم. داوری نمی‌کنم درباره‌ی آن‌چه برومند گفته است. اما اين برای من جای سؤال است که کسی که اين گونه بر سنت‌گرايی و اصالت‌پسندی مرحوم برومند صحه می‌گذارد، چه اتفاقی افتاده است که خرده‌ای بر بازاری‌کاری پسرش نمی‌گيرد؟

آهنگ‌های اخير همايون را آقای ضرابيانی ساخته است که در يک سال اخير تبديل شده است به کارخانه‌ی آهنگسازی و مرتب برای خوانندگان متفاوت آهنگ می‌سازد. از کارهای نخستين همايون شجريان بگيريد تا «طبيب دل» که برای سيامک شجريان ساخته است و کارهايی که برای حسام‌الدين سراج و عليرضا افتخاری توليد کرده است. البته که من خرده‌ای بر خلاقيت کسی نمی‌گيرم. لابد جوشش درياصفتی در آقای ضرابيان هست که می‌تواند ادعا کند اين همه کارِ من کارهايی يگانه و منحصر به فرد بوده‌اند و هيچ کدام به دیگری شباهتی ندارند و در واقع مصداق تخم مرغ رنگ کردن نيستند! حتماً همين است ديگر. اما همايون چرا؟

اين از روش کارِ همايون و منظر وسيع‌تر آثار اخير او. اما مگر خلل‌ها در همين خلاصه می‌ماند؟ مگر همايون خطاهای‌اش متوقف در همين است؟ در همين آلبوم تازه دو تصنيف هست که اشعارش از استاد هوشنگ ابتهاج هستند و همايون در هر دوی اين‌ها دسته‌گل به آب داده است (در کنار دسته‌گل‌های آقای ضرابيان!).

شنيدن اين آلبوم همايون شجريان – با عذرخواهی از تمام کسانی که به همايون و «همه»ی کارهای او ارادت دارند – اعصابی می‌خواد پولادين! دو تصنيف از اين آلبوم را در طربستان آورده‌‌ام. فقط يکی از ايرادهای يکی از تصنيف‌ها را متذکر می‌شوم تا مراتب بی‌دقتی و بی‌مبالاتی را متوجه شويد. در اين تصنيف «غريبانه»، همايون غزلی از سايه را می‌خواند. مطلع غزل اين است:
بگرديد بگرديد در اين خانه بگرديد
در اين خانه غريبيد غريبانه بگرديد
همايون عزيز مصرع دوم را چنين می‌خواند: «در اين خانه غريب‌اند، غريب‌اند . . .»! اين ديگر کنسرت نيست که يک بار اجرا شود و خواننده مرتکب اشتباه شود و نتواند اصلاح‌اش کند. اين آلبوم ضبط استوديويی است که ممکن است بارها آن را گوش داده باشند، مگر اين که البته تئوری خم‌ رنگ‌رزی برای آقای ضرابيان و همايون صادق باشد که سه چهار ساعت می‌روند توی استوديو و تصنيفی را ضبط می‌کنند و بعد هم منتشر می‌شود! اين شعر يک شاعر برجسته و طراز اول معاصر ايرانی است. شايد هزاران ايرانی اين غزل سايه را از حفظ بدانند. چه حسی به آن‌ها دست می‌دهد وقتی اين مصرع را از همايون چنين می‌شنوند؟ متأسفانه خطاها به همين جاها محدود و منحصر نمی‌ماند.

کافی است بقيه‌ی آهنگ‌های آقای ضرابيان را در دو سه سال اخير با هم مقايسه کنيد. چند اثر متفاوت و متمايز می‌بينيد؟ هيچ شباهتی ميان همه‌ی اين‌ها احساس نمی‌کنيد؟ در سبک و نحوه‌ی آهنگ‌سازی و سازبندی‌ها؟ جزييات اين را البته آهنگسازان می‌دانند و از حوزه‌ی دانشِ من خارج است ولی «حس» من به من می‌گويد که اين کارها تکراری است. موسيقی ايرانی را آقای ضرابيان دارد صنعتی می‌کند. موسيقی اصيل ايرانی موسيقی صنعتی نيست. خلق و آفرينش در لحظه است و تکرار و نشخوار نمی‌تواند باشد. دريغ که آقای ضرابيان، و همايون، می‌خواهند صنعتی بودن موسيقی ايرانی را با توليد انبوه مسجل کنند.

اميدوارم اين‌ها به گوش – يا چشم – همايون و استاد شجريان برسد. کاش اين‌ها نهيبی باشد و هشداری. کاش شجريان يک بار زبان باز کند. شجريان اگر هم می‌خواهد بازنشسته شود – که اصلاً وقت بازنشستگی‌اش نيست – لااقل می‌تواند ميراث‌اش را از دستبرد موسيقی صنعتی و بازاری و انبوه‌سازان دنياطلب در امان نگه دارد. همايون شجريان آيا تحقق آرزوهای نورعلی خان برومند است؟ سلسله‌ی اساتيد موسيقی ايرانی قرار است ابتر بشود؟ ما به کجا می‌رويم؟ همايون شجريان به کجا می‌رود؟

پ. ن. تصنيف کذايی فوق را گوش بدهيد:

December 19, 2006

بسط قلمرو طربستان

طربستان ملکوت دوباره دارد دستخوش تحولاتی می‌شود. فايل‌های طربستان را به فضايی ديگر که امکانات بيشتری دارد برده‌ام. اميدوارم در اين فاصله نقلِ مکان مشکلی برای شنيدن فايل‌ها پيش نيامده باشد. اگر به فايل‌های طربستان گوش می‌دهيد و متوجه شديد که فايلی لينک‌اش کار نمی‌کند، لطف کرده و ای‌میل بزنيد تا مشکل را حل کنم. در ضمن، همين جا از تمام دوستداران موسيقی ايرانی - و عموماً هر نوع موسيقی که در فضای طربستانِ ما می‌گنجد - خواهش می‌کنم اگر به فايلی از اين فايل‌های موجود دسترسی داريد که کيفيت‌اش بهتر از فايل‌های فعلی است يا اگر قطعه‌ای داريد که فکر می‌کنيد برای اين مجموعه مناسب است، لطف کنيد و فايل را به آدرس dariushm در جی ميل دات کام ارسال کنيد تا در اولين فرصت به طربستان منتقل‌اش کنم. منت‌پذير همه‌ی دوستان موسيقی‌دوست و اهل طرب هم هستيم.

October 25, 2006

تکمله‌ی زيرزمينی‌ها

مثل اين‌که هر چه من می‌نويسم ماجرا پيچيده‌تر می‌شود. خوب بگذاريد فهرست‌وار بنويسم چه می‌گويم:
۱. در ادبيات فارسی هم فحش و ناسزای آب نکشيده است هم بعضی وقت‌ها الفيه شلفيه. حضرت مولانای خودمان مثال بارزش. ايرج ميرزا هم البته بله. خيلی‌های ديگر هم گفته‌اند و نوشته‌اند. پس مشکل من با نفس «ادبيات» نيست. مشکل اين‌جاست: (الف) اين ادبيات – که البته بسی فرق دارد با هزليات موجود در ادبيات فارسی – با و به نام موسيقی عرضه می‌شود. (ب) بنياد ميراث ايران کاری می‌کند که با سياست‌های‌اش و کارهايی که تا به حال کرده تناقض دارد. (ج) کار راديو زمانه را نمی‌پسندم چون معتقدم اين کار يعنی برجسته کردن يک قشر از مخاطبان – آمارش را حتماً راديو زمانه بهتر می‌داند – به نام دموکراسی و ناديده گرفتن پيامدهای احتمالاً سوء اين تبليغ و حمايت بی‌محابا.
۲. وقتی موسيقی به اصطلاح «زيرزمينی» را بر نمی‌تابم، مقصودم اين نيست که بديل‌اش شجريان است يا اصلاً اين‌ها نبايد باشد و فقط شجريان باشد و باخ و بتهوون. مقصودم جايگاه و شأن هر چيزی است که درباره‌ی اين‌ها بزرگ‌نمايی بيش از اندازه‌ای شده است به نام دموکراسی، به نام فرهنگ و به نام تکثر. من اين را خطا می‌بينم و زياده‌روی.
۳. از موضع پايين‌تر و ضعيف‌تر هم که نگاه کنيم، اين حق من و حق بسياری کسان ديگر است که چنين آوازهای روان‌خراشی (روان‌خراش برای من و همفکران‌ام) را نپسنديم، چنان‌که حق ديگران است که از صدای شجريان و چه می‌دانم بنان و مرضيه خوش‌شان نيايد يا اصلاً از حتی موسيقی کلاسيک غربی متنفر باشند. پس حداقل «سليقه‌»‌ی من به من اين حق را می‌دهد که به آن معترض باشم.
۴. من نماينده‌ی هيچ کس نيستم و به نام هيچ کس فتوا نمی‌دهم. اصلاً مفتی و فقيه نيستم و با اين‌ها آب‌ام توی يک جوی نمی‌رود. اما حق دارم که معترض باشم و حق دارم نظر متفاوت خودم را داشته باشم.
۵. بر خلاف تصور پيش آمده، معتقدم که اين جور موسيقی‌ها بايد باشند و حضورشان مهم است. اما وقتی بنياد ميراث ايران آن‌ها را معرفی می‌کند، حق و انصاف اين است که زمان و مکان‌اش را خوب بشناسد و بداند شأن خودش و شأن آن‌ها چی‌ست. البته که يک شبکه‌ی تلويزيون فرهنگی در هيچ جای دنيا نمی‌آيد يک نمايش يا فيلم تحريک‌کننده يا حتی اروتيک را به نام آزادی بيان و دموکراسی و اهميت دادن به مخاطب پخش کند. هزار و يک جور شبکه‌ی مختلف برای اين‌ها هست و جوينده و خواهنده‌ی آن هم البته که می‌يابدش.
۶. اين‌ها باورهای من است. مسلماً نه بنياد ميراث ايران و نه راديو زمانه وقع چندانی به اعتراض من نمی‌نهند. مگر من نشسته‌ام و صبح تا شب به همه‌ی اعتراض‌ها يا حتی ناسزاهايی که به موسيقی ایران يا چه می‌دانم حافظ و مولوی می‌شود، جواب می‌دهم؟ لکم دينکم ولی دين.
۷. دموکراسی رسانه‌ای را من يک افسانه و توهم می‌دانم يا دست‌کم برای رسيدن به آن خيلی خيلی راه داريم. هر کس هم مدعی داشتن رسانه‌ای دموکراتيک شود حداقل رؤياپرداز است.
۸. درباره‌ی سياست پخش موسيقی راديو زمانه هم البته حرف‌هايی دارم که نه وقت‌اش است و نه جای‌اش اين‌جاست. پس می‌گذارم برای بعدترها. الآن نه دل و دماغ‌اش را دارم و نه مجال‌اش را.

October 23, 2006

موسيقی زيرزمينی: زير کدام زمين؟

مدت‌های درازی است می‌خواهم چيزی بنويسم درباره‌ی موسيقی و موسيقی زيرزمينی. اخبار بی‌بی‌سی و پوششی که راديو زمانه به آن می‌دهد باعث شد اين بار منسجم‌تر چيزی که می‌خواهم بنويسم. شگفت‌آورتر آن‌که دو سه هفته پيش طرح آگهی بنياد ميراث ايران را ديدم با هيأتی بس مهيب که خبر برگزاری «شب زيرزمينی ايران» را می‌داد. ديدن لوگوی بنياد ميراث ايران بالای چنين اطلاعيه‌ای واقعاً غريب بود. اول فکر کرديم جعلی صورت گرفته است. اما نه، خودِ خودِ بنياد ميراث ايران بود! اما مشکل کجاست؟ کجای اين موسيقی زيرزمينی از نظر من ايراد دارد؟

تعريف ما، يا تعریف خود اين زيرزمينی‌ها، از موسيقی زيرزمينی چی‌ست؟ اصلاً چرا «زيرزمينی»؟ قاعدتاً مقصودشان اين است که چون «روی زمين» نمی‌شود اجراش کرد، رفته است زير زمين! اما مشکل کجاست؟ اين موسيقی هيپ‌هاپ کجای‌اش با ما، با من نمی‌خواند؟ چه بخشی از اين موسيقی محل ايراد است؟

موسيقی ايران، موسيقی سنتی، موسيقی اصيل – هر چه می‌خواهيد بناميدش – تعريف‌اش نسبتاً روشن است و همه می‌دانند چی‌ست. البته بر خلاف تصور عاميانه، چندان هم روزمينی نبوده و نيست. هنوز هم اهل موسيقی سنتی و اصيل ايرانی، در ايران دشواری‌ها و تحقيرهای هميشگی را می‌بينند و وضع‌شان بهتر نيست. بهتر که چه عرض کنم، از خيلی از موسيقی‌های غیر-سنتی و غير-اصيل وضع‌شان بسی بدتر است!

موسيقی پاپ هم که تعريف‌اش روشن است. همه کسانی مثل ابی، داريوش، سياوش قميشی، گوگوش و خوانندگانی از اين قبيل را می‌شناسند. خوانندگان لس آنجلسی هم که شهرت‌شان اظهر من الشمس است! ولی گويا موسيقی «ِزيرزمينی» اين هم نيست! حتی به يک تعريف «گروه آريان» هم در همان طبقه‌ی موسيقی پاپ قرار می‌گيرد و «زيرزمينی» نيست.

پس اين موسيقی زيرزمينی را چه چيزی از بقيه متمايز می‌کند؟ نخست اين‌که اين موسيقی شباهت غريبی دارد به موسيقی‌های هيپ‌هاپ مدل غربی‌اش با اين تفاوت که زبان و کلام‌اش فارسی است. اما بعد، اين زبان و اين کلام چه دارد؟ به گمان وجه برجسته‌اش فحش و ناسزاهای آب نکشيده‌ای است که در متن ضرباهنگ تکراری اين موسيقی‌ها مرتب به گوش می‌رسد (از راديو زمانه کسی دوست دارد توضيح بدهد؟).

پس رسماً (يا به طور غيررسمی) سه دسته‌ی متفاوت بالا تحت عنوان موسيقی به ما عرضه می‌شود. حال دردِ ما چی‌ست؟ واقعاً کمبود ما چی‌ست؟ اين گروه اخير چه اندازه از جمعيت ايران را به نمايش می‌گذارد؟ کدام بخش از فرهنگ درخشان ايرانی در محاق بوده است که اين‌ها دارند صدای‌اش را بلند می‌کنند؟

واقعاً رسالت يک بنياد فرهنگی (و از همين منظر رسانه‌ای مثل راديو زمانه) چی‌ست؟ اصلاً رسالتی دارند؟ اولويت‌های ما کدام است؟ ما چقدر برای موسيقی ايرانی کار کرده‌ايم؟ هنوز هم بعد از ۲۵ سال در ايران وضع موسيقی سنتی ما نابسامان است و حتی کسی مثل شجريان برای کنسرت‌های‌اش با مشکل مواجه می‌شود. مسأله این نیست که موسيقی ايرانی در بازار هست يا نه؟ مسأله اين است که ما ايرانی‌ها چقدر می‌شناسيم‌اش و چقدر برای‌اش ارزش قايليم. لطفاً نگويید که آن موسيقی امکان پخش و فروش ندارد و اين دارد. مگر مشکل ما فقط فروش است؟ فکر کرده‌ايد با فروش آثار موسيقی سنتی وضع موسيقی سنتی بهتر شده است؟

اما محل نزاع کجاست؟ آيا می‌گويم اين موسيقی «هيپ هاپ» نبايد باشد؟ حاشا و کلا! باشد! کی جلوی‌اش را گرفته است؟ اما لطفاً اين مزخرفات را به اسم فرهنگ و پسند جامعه‌ی ايرانی به ما زورچپان نکنيد! آدم احساس حماقت می‌کند. فکر می‌کنی يکی دارد آشکارا به شعورت توهين می‌کند. اين تعبير «موسيقی زيرزمينی» با اسم دهن پرکن‌اش که صفت «موسيقی» را هم يدک می‌کشد، چيزی نموده می‌شود که اگر کسی نداند محتوای‌اش چی‌ست، فکر می‌کند کشف عظيمی در فرهنگ ما صورت گرفته است! «زيرزمينی» می‌خواهيد؟ تمام فرهنگ و هويت و اصالت و انديشه‌ی ما همين امروز زير زمين دارد نفس می‌کشد! تمام اصالت‌های ما، تمام جنبه‌های درخشان عقلانيت و معنويت ما از تيغ حماقت و جهالت حکومت‌ها و رسانه‌ها گوشه‌نشين هستند و عزلت پيشه کرده‌اند. اما اين «موسيقی زيرزمينی» اصلاً زيرزمين نيست (حداقل رادیو زمانه دارد از «فوق» زمين، از زمين و هوا، منتشرش می‌کند!). لطفاً آن‌ها که حساسيت فرهنگی‌شان هنوز کمی به جای خود باقی است، تکانی به خودشان بدهند. اين موسيقی‌های سرشار از دشنام و ناسزا را، که آدم وقتی می‌شنودشان روزش تيره و تباه می‌شود، بگذاريد باشند. ولی لطفاً به نام ما اين کارها را نکنيد. به نام جوان ايرانی اين حرف‌ها را نزنيد.

آدم چرا موسيقی گوش می‌دهد؟ برای آرامش؟ برای آسايش معنوی و روانی؟ برای لذت بردن؟ واقعاً منصفانه بياييد اغراض و غايات وجود چيزی به نام «موسيقی» را فهرست کنيد. من وقتی اين سر و صداهای گوش‌خراش کذايی را می‌شنوم، اعصاب‌ام پاک به هم می‌ريزد. نه تنها به آرامشی نمی‌رسی، بلکه رسماً بايد سر به ديوار بکوبی از شنيدن اين همه مزخرف! مگر ما کمبود «فحش» داريم؟ آخر اين چه ادبياتی است؟ آی اهالی ادبيات! آی ادب خوانده‌ها! آی دلسوزان فرهنگ! اين‌جا که رسيد خواب‌تان برد؟

بنياد ميراث ايران همه که دسته‌گلی حسابی به آب داد با اين کارش. آدم شرم‌اش می‌آيد هيأت و شمايل آن دخترکان را ببيند و بگويد اين‌ها واقعاً ايرانی هستند! مشکل ما واقعاً کجاست؟ اين‌ها هدف‌شان چی‌ست؟ تئوری روشنفکرانه دارند؟ هدف‌شان اعتراض است؟ هيچ راه بهتری برای اعتراض نيست، بدون اين‌که نام و حيثيت موسيقی را خدشه‌دار کنند؟ اين چه هنری است که طوطی‌وار، بلکه ميمون‌وار، دارند همان مدل غربی را تقليد می‌کنند – که در دلِ شرايط خاصی متولد شده است لابد – و اين را به عنوان «ايرانی» به خوردِ ما می‌دهند؟ خلاقيت‌اش کدام است؟ نوآوری‌اش کجاست؟ نورانيت از آن می‌زايد يا ظلمت؟ چيز تازه‌ای آيا به ما می‌افزايد؟

بهتر است قبل از اين‌که حرف‌های ناجورتر ديگری بزنم که به مذاق آقايان و خانم‌های «زيرزمين» خوش نيايد، همين‌جا قلم را غلاف کنم! اما شما را به خدا، می‌پسنديد که «چنين عزيز نگينی» آلوده‌ی دشنام و ناسزا باشد؟

June 19, 2006

يك سبد آواز نو - مصاحبه با اميرحسين سام

مطلب حاضر، مصاحبه‌ای است که بيش از يک‌ماه پيش با اميرحسين سام، نويسنده‌ی «وبلاگ يک سبد آواز نو»، طبيب و آهنگساز ساکن آکسفورد (احتمالاً بعداً لندن) انجام داده‌ام. بدون هيچ مقدمه‌ی اضافی، متن کامل مصاحبه را بخوانيد. برای بهبود سرعت دسترسی، متن کامل اين مصاحبه را در صفحه‌ای مستقل در «ملکوتی ديگر» نيز آورده‌ام: متن کامل مصاحبه به امير حسين سام. مصاحبه به اصرارِ من و بعد از انکارهای فراوان اميرحسين سام انجام شد و بالاخره در اين‌جا برای نخستين بار منتشر می‌شود.

ادامه‌ی «يك سبد آواز نو - مصاحبه با اميرحسين سام»

February 27, 2006

توضيحات طربستانی

دوستان فراوانی پرسيده‌اند که آیا می‌شود فايل‌های موسيقی طربستان را داون‌لود کرد يا نه و اين‌که آيا می‌شود آن‌ها را پشت سر هم گوش داد و سئوالاتی از اين قبيل. متأسفانه من نه وقت‌اش را دارم و نه امکانات‌اش را که موسيقی‌ها را به صورتی ديگر فراهم کنم. در نتيجه، طربستان ملکوت هر چه هست همين است که هست. با مشغله‌های فعلی هم بعيد می‌دانم بتوانم امکان ديگری به آن بيفزايم. اگر دوستانی از اين فايل‌های فلش در وبلاگ‌های يا سايت‌شان استفاده می‌کنند، مرحمت کنند و لينک منبع آن را ذکر کنند. جدا از اين کار ديگری از من ساخته نيست. در نتيجه گمان نمی‌کنم سئوال ديگری برای پاسخ دادن باقی باشد. بهترين راه برای شنيدنِ اين قطعات اين است که ميهمان همين‌جا شويد و بشنويدشان.

February 12, 2006

طربستان در هوا

فايل‌های موسيقی طربستان موقتاً روی هواست. مدتی پيش ناچار به نقل مکان فايل‌ها شديم و نتيجتاً تعداد زيادی از آن‌ها هنوز آدرس‌های‌شان درست نشده است. منتظرم تا آدرس درست فايل‌ها را از جايی که منتقل‌شان کرده بودم به دست بياوريم. در اين فاصله به همان‌ها که هست، بسازيد تا در فرصت مقتضی ايرادات مرتفع شود. در ضمن اگر کسی اين‌ها را چک کرده است، می‌تواند دقيقاً برای‌ام بنويسد که کدام‌ها کار نمی‌کند. در ضمن، برخی از فايل‌ها که در ايران جواب نمی‌داد به اين خاطر بود که روی سروری در آمريکا بودند که آن سرور ايران را فيلتر کرده بود (زدی ضربتی ضربتی نوش کن!). به هر حال به زودی همه سر پا می‌شوند و بدون ايراد. صبور باشيد.

پ.ن. به لطفی احباب جوان سيستم همه چيز دوباره رو به راه است و قرص و محکم کار می‌کند. اگر احياناً لينکی کار نکرد جايی خبرش را بدهيد. به زودی جوان سیستم را مستقلاً به خوانندگان ملکوتی معرفی خواهم کرد!

January 18, 2006

حسرت روزهای شيدايی

تصورش را بکنيد الآن در يک کنسرت شجريان و مشکاتيان به همراه همايون تصنيف شيدايی را اجرا کنند. همین الآن دارم فيلم‌اش را می‌بينم. چقدر شور و ذوق دارد شنيدن دوباره‌ی اين تصنيف در يک کنسرت تازه‌ی شجريان با مشکاتيان. تصنيف قديمی است و سال‌هاست با آن آشنايیم ولی هنوز هم بند بند وجود آدم را می‌لرزاند.  کاش اين روز يک بار ديگر بيايد. اما کاش! حيف!

January 1, 2006

طربستان ملکوت و آداب کپی‌رايت

پيش از هر چيز سال نو مسيحی را بر مؤمنان چليپا و ارادت‌مندان عيسای روح‌الله تبريک می‌گويم. باشد که در سال تازه، انفاس مسيحايی دوست، از مرگ جهل‌مان بيدار سازد و راه آسمانی بی‌تعلقی را بياموزاندمان!

دوستی ای‌میل زده بود و استفسار کرده بود درباره‌ی کپی‌رايت قطعات موسيقی طربستان ملکوت. پرسش به جايی است که بارها و بارها از خود پرسيده‌ام. توضيحاتی می‌دهم و دلايل خود را می‌گويم که چرا ايرادی بر وجود اين قطعات در ملکوت نمی‌بينم.

نخست اين‌که پاره‌ای از قطعات هستند که اجازه‌ی «وجود»شان را در اين‌جا از خود آهنگساز يا صاحب اثر دارم که مستقيماً مسأله‌ی کسانی را که وسواس فراوان درباره‌ی کپی‌رايت دارند، حل می‌کند.

دو ديگر اين‌که تعدادی زيادی از اين قطعات بخشی از فرهنگ موسيقايی ما هستند و عملاً امکان اين وجود ندارد که به دنبال ورثه يا ذوی‌الحقوق بگرديم و کسب اجازه‌ای بکنيم و در واقع بخشی از ميراث عمومی فرهنگی و موسيقايی ما هستند (فقها اين را در زمره‌ی «انفال» حساب می‌کنند؟ علما لطفاً بنده را روشن بفرمايند).

سه ديگر اين‌که قالب فايل‌هايی که در طربستان ملکوت وجود دارند، به صورت فلش هستند و عملاً استفاده‌ی تجاری از آن‌ها به شکلی که محظور حقوقی و قانونی ايجاد کند بسيار دشوار است. مخصوصاً در ايران که اتصال اينترنت بسيار کند است، کار عاقلانه‌ای نيست که يک نفر بخواهد يک آواز نيم ساعته را در وبلاگ ملکوت گوش بدهد و نخواهد سی‌دی يا نوار همان اثر را از بازار بخرد. حساب سود و زيان می‌گويد که منفعت خريد آن بسی بيشتر از گوش دادن به آن در ملکوت است. نکته‌ای ديگر هم که باقی است اين است که عمدتاً اين مجموعه به کار ايرانيان و موسيقی‌دوستان خارج از ايران می‌آيد که دسترسی به اين آثار در ايران برای‌شان مقدور نيست و يافتن تمام اين قطعات برای آن‌ها صرفه‌ی اقتصادی ندارد (سرعت بالای اينترنت در اين سوی آب‌ها را فراموش نکنيد).

همچنين، پاره‌ای از آثار اساتيد موسيقی که اصلاً منتشر نشده‌اند، دسترسی به آن‌ها در جای ديگری بسياری دشوار است و آن‌ها را در زمره‌ی آثار ناياب يا کمياب موسيقايی قرار می‌دهد و دريغ کردن اين گوهرهای درخشان از نسل جوان امروز خود خيانتی به فرهنگ ايران به حساب می‌آيد (حداقل از ديد بنده).

در پايان اين را هم از ياد نبريم که بدون ترديد کسانی که مهر و علاقه‌ی فراوانی به موسيقی ايرانی دارند، حتی اگر قطعه‌ای را در ملکوت شنيده باشند، باز هم به محض اين‌که به آلبوم منتشر شده‌ی آن دسترسی پيدا کنند، بلافاصله آن را خريداری می‌کنند و صدمه‌ای به حقوق اختصاصی يک صاحب اثر وارد نمی‌شود. اگر قرار بود برای يکايک اين قطعات به دنبال صاحبان اثر يا حقوق آن بگرديم عملاً شکل‌گرفتن اين مجموعه در ملکوت محال بود. هدف وسيله را توجيه نمی‌کند، اما نه هدف هدفی سوء و غير اخلاقی است و نه وسيله، وسيله‌ای خيانت‌کارانه يا سارقانه است. سرقت هنری معانی بسيار وسيعی دارد که اگر هم به احتمال بسيار ضعيف ملکوت در اين معنی واقع شود، باز هم قطعاً بی‌گناه‌ترين بهره‌گيرنده از اين قطعات، همين «درويش يک قبای» ملکوت است!

اين ابيات حضرت مولانا بسی مناسبت دارد برای اين‌جا:
سخت‌رويی که ندارد هيچ پشت
بهره‌جويی را درون خويش کشت
پاک می‌بازد نباشد مزد جو
همچنان که پاک می‌گيرد ز هو
که فتوت دادن بی‌علت است
پاکبازی خارج هر ملت است
اين سخا شاخی است از شاخ بهشت
وان آن کس کو چنين شاخی بهشت
نان دهی از بهر حق نان‌ات دهند
جان دهی از بهر حق جان‌ات دهند
آن درم دادن سخی را لايق است
جان سپردن خود سخای عاشق است!

December 21, 2005

پولی‌فونی گسسته از هارمونی

مدت‌هاست درگيری ذهنی پيدا کرده‌ام با کار تازه‌ی همايون شجريان. آلبوم «نقش خيال» او به باور من نمونه‌ی برجسته‌ای است از يک کار چند صدايی که فاقد هارمونی مناسب است. در موسيقی ايرانی می‌توان موسيقی پولی‌فونيک هم داشت، اما یافتن هارمونی مناسب کار هر آهنگسازی نيست. با هارمونی نامناسب به سادگی می‌توان چشم عروس طرب را کور کرد و ابروی او را کوژ کرد: اين همان کاری است که به نظر من علی قمصری در کارش با همايون انجام داده است.

برخی از تصنيف‌های اين آلبوم تازه‌ی همايون چندان گوش‌خراش و آزاردهنده است که آدم رغبت نمی‌کند به آن گوش بدهد اصلاً. وقتی چنين تصنيفی ساخته شود روی شعری از مولوی و شعر مولوی را نه بتوانی تشخيص بدهی و نه حتی بتوانی از آن لذت ببری، خاصيت چنين کارهايی چی‌ست؟ اين تصنيف‌ها را مقايسه کنيد با «گنبد مينا» و «جان عشاق» که مشکاتيان ساخته است. آيا آن تصنيف‌ها هم به همين اندازه نامفهوم هستند؟ در چنين جاهايی است که تفاوت آهنگساز زبردست و چيره با آهنگساز نوپا و تازه به دوران رسيده آشکار می‌شود. نمی‌توان تنها با افزودن چند خط به نت يک آهنگ، کار پولی‌فونيک توليد کرد. به باور من هنوز هم بهترين و لطيف‌ترين کار همايون همان آلبوم نخست يعنی «نسيم وصل» است. انگار هر چه زمان بيشتر می‌گذرد کارهای همايون بيشتر دارد تنزل کيفيت پيدا می‌کند. تا به حال سعی کرده‌ايد همين تصنيف «دوای‌ دل» آلبوم تازه‌ی همايون را در خلوت با خود زمزمه کنيد؟ ديده‌ايد چقدر کار سختی است؟ محال است بتوانم ذوق و لذتی از اين تصنيف داشته باشم.

هنوز نقد جانانه و جان‌داری از کارهای همايون ديده نمی‌شود. گويی فرزند استاد بودن ديده‌ی مستمعين را کور می‌کند و زبان منتقدين را می‌برد! نوآوری، بدون همکاری و همدلی خواننده‌ی خوب و آهنگساز مسلط، آرزوی محالی است. در روزگار ما آهنگسازان يا در خلوت و عزلت هستند يا تحت‌الشعاع خوانندگان مشهور و نام‌آور. حتی شجريان هم در کنار عليزاده و کلهر رو به افول است و مدام کارهای تکراری و خسته‌کننده توليد می‌کند. راه نوآوری بسته نيست. رمق و رغبت آن نيست يا حساب‌گری و قصه‌ی سود و زيان مالی شور و شيدايی آهنگ‌ طرب را ربوده است.

November 21, 2005

نو آوری و تناقض‌ها در شعر و موسيقی

 می‌خواستم مدت زمانی بگذرد تا درباره‌ی اشعاری که شجريان برای کنسرت‌اش انتخاب کرده بود چيزی بنويسم. به گمان من – حداقل حس من چنين می‌گويد – که وقتی قرار است غزلی را از عطار يا سنايی بخوانيم، بايد به چفت و بست آن با موسيقی سنتی و رديفی بسيار فکر کرده باشيم و ناگهان آن ابيات را در ميان آهنگ‌هايی تازه و نوآيين نيندازيم. نمی‌گويم نمی‌شود. می‌شود، ولی به گوش خواننده‌ای که انس و الفت با موسيقی رديف دارد نامأنوس است. از اين گذشته، به باور من در انتخاب يک غزل برای دستگاه‌های موسيقی ايرانی، ميان شعر عطار و مولوی تفاوت بسيار است. شعر مولوی بر خلاف شعر عطار، پيوستگی بسياری عميقی با موسيقی دارد و حالت طربناک اشعار مولوی آن را از فضای غم‌آلود و نوستالژيک شعر عطار کاملاً متمايز می‌کند.

در يک کلام، اگر بخواهم از حس و سليقه خودم سخن بگويم، شعر عطار – در عين عشق بی‌کرانی که به او و آثارش دارم – برای من زمانی با موسيقی دلنشين و جذاب است که همنشين موسيقی سنگين و حساب شده‌ی رديف باشد. گوش من نمی‌تواند آهنگ‌های نامأنوس يا نوآورانه را با شعر شديداً سوزناک عطار که بيشتر حالت تعليم عرفانی دارد تا وجد و سرور موسيقايی، به سادگی بپذيرد. شجريان، شايد در «دود عود»، «آسمان عشق» و بعضی کارهای ديگر، با موفقيت از اشعار عطار استفاده کرده است. اما بدون شک برای من در اين آثار تازه، غزل عطار وصله‌ای ناجور بر پيکره‌ی کل اثر و آهنگ‌هاست. چرا وقتی می‌توان شعر روان و لطيف سعدی را – که انسانی‌تر است و هر کسی به سادگی می‌تواند با آن ارتباط بر قرار کند – رها کنيم و به جای آن شعر عطار را با پيچيدگی‌های معنايی و معرفتی آن اختيار کنيم که مثلاً يک جوان بيست و چند ساله که در غرب زندگی می‌کند، در عمل هيچ چيزی از آن نمی‌فهمد؟ موسيقی سنتی ايرانی می‌تواند ابزاری بسيار عالی برای انتقال معانی عرفانی باشد، ولی آيا لزوماً بايد اين چنين باشد؟ من از قبل موسيقی سنتی، بسياری از روزنه‌های ارتباط خود را با شعر عرفانی يافته‌ام، اما نبايد فراموش کرد که وسيع‌ترين حوزه‌ی عشق برای شنوندگان اين موسيقی همين عشق خاکی و زمينی بشری است، نه عشقی آسمانی که در هاله‌ای از تقدس باشد و دست نيافتنی. به نظر من، شعر متناسب با موسيقی نوآورانه خود بايد نشانی از نوآوری داشته باشد و گذشته از اين بايد طبيعی‌تر باشد و بتواند با دغدغه‌های و مسايل «انسان معاصر» ارتباط بر قرار کند. اين روزها بيشتر و بيشتر اشعار بلند عرفانی را برای خلوت و شور و حال درونی می‌خوانم و می‌خواهم تا برای جلوت و کنسرت و این حرف‌ها. اين اشعار، بايد به کار تعليم بروند نه نمايش و کسب پول.

شايد درست نمی‌توانم غرض‌ام را بیان کنم. ولی شديداً حس می‌کنم که موسيقی ايرانی در کار انتخاب شعر با اين روش‌ها و منش‌های تازه‌ی آهنگسازی، دچار بحران است؛ بحرانی که شجريان هم از آن مصون نمانده است. چرا من می‌توانم از «آسمان عشق» و «دود عود» لذت ببرم اما نمی‌توانم اين کارهای تازه را درک کنم و احساس می‌کنم يک نفر دارد با شتاب و عجله تمام آموخته‌های موسيقايی و هنری آوازخوانی‌اش را به زور در دل اين اشعار می‌ريزد تا يکی دو ساعتی مستمع را سرگرم کرده باشد؟! چرا؟ من واقعاً اين حس را دارم. وقتی که شجريان، تصنيف قديمی «دوش، دوش» را می‌خواند و عده‌ای ميان کويين اليزابت هال، ناگهان شروع به دست زدن می‌کنند، احساس می‌کنی که الآن است عده‌ای بلند شوند به رقصيدن و قر دادن! شجريان هم بی‌خيال از کنار اين‌ها رد می‌شود. ده سال پيش آيا شجريان اين سوء تفاهم‌ها را از موسيقی سنتی تحمل می‌کرد؟ به جد می‌گويم که عده‌ای به کنسرت شجريان می‌روند فقط برای اين‌که به قول فرنگيان «سلبريتی» ديده باشند. اکثر اين‌ها موسيقی سنتی برای‌شان همان اندازه مهم است که هر موسيقی ديگری؛ يعنی به هيچ کدام‌ اين‌ها با دقت و سخت‌گيری و وسواس گوش نمی‌دهند. هر نوع موسيقی را تنها برای وقت‌گذرانی و تفريح می‌خواهند؟ ولی آيا موسيقی سنتی هدف‌اش تفريح بود فقط؟ ما قرار است مطرب عامه‌پسند پرورش دهيم؟ احساس می‌کنم خيلی‌ها هم وسواس شعری‌شان را از دست داده‌اند و هم وسواس موسيقايی‌شان را. بگذاريد يک مقايسه بکنم و بروم پی کارم. يکی از برنامه‌های گل‌های شجريان، با آهنگ‌سازی لطفی، کار «ناز ليلی» در سه گاه است. غزل تصنيف از «طبيب اصفهانی» است و غزل آواز از سعدی. تصنيف کار ارکستری است و بسيار قوی و حساب شده (و در آن از آکروبات‌بازی‌های غريب عليزاده و کلهر خبری نيست). غزل آواز، سعدی‌واری است و در عين اين‌که اندوهی لطيفی و گاهی اوقات تکان دهنده دارد (شکست عهد مودت نگار دلبندم . . .)، ربط و نسبت آن با دستگاه سه‌ گاه بسيار منسجم و قرص و محکم است. شجريان استادانه آغاز می‌کند، با مهارت تمام به اوج می‌رود و بسيار دلنشين فرود می‌آيد. از ازدحام هنرنمايی و تحريرهای بيهوده هم خبری نيست. همه چيز به قاعده است و روشن. از اين دست آثار شجريان زياد دارد. ولی باور کنيد هرگز نمی‌توانم اين کار سه‌گاه را کنار آن آوازهای آزاردهنده (از حيث ترکيب می‌گويم) کنسرت لندن قرار دهم. کار خيلی سختی است ولی سعی خواهم کرد در نوشته‌های بعدی، بعضی از اين کارها را مقايسه کنم تا تفاوت‌ها روشن‌تر شود.

November 9, 2005

درد و دريغ‌های کنسرت شجريان

برای کسی که شريف‌ترين لحظات عمرش را با آواز شجريان سپری کرده است و بعضی از درخشان‌ترين و ناب‌ترين تجربه‌های معنوی‌اش همراه با اين صدا بوده است، داوری کردن درباره‌ی امروز شجريان کار صعبی است. قصه‌ی کنسرت ديشب، اما، تکان عجيبی بود. هرگز گمان نمی‌بردم تا اين اندازه دچار شوک بشوم. شايد چيزی که باعث اين حیرت من شده، بد عادت شدن من است. بد عادت که می‌گويم به اين معناست که من عادت کرده‌ام صدای شجريان را در کنار آهنگ آهنگسازی طراز اول با ساخت و پرداخت حرفه‌ای و پروسواس بشنوم، مانند کارهايی که با مشکاتيان کرده است. بی پرده می‌گويم که کارهای اخير شجريان به هيچ رو آن شور و شيدايی کارهای پيشين را ندارد.

در کنسرت ديشب و شمار زيادی از کنسرت‌های اخير، صدای استاد هنوز همان شفافيت و استواری و صلابت لازم را دارد. هنوز صدای شجريان دلنشين است. اما اين ترکيب تازه‌ی گروه سه چهار نفره تا دلتان بخواهد برای من ناسازگار و غريب است. اول اين‌که برنامه به هيچ رو نظم خاصی که از موسيقی سنتی انتظار دارم، نداشت. يعنی يک مقدمه‌‌ی پانزده دقيقه‌ای تار عليزاده که فقط به درد کسانی می‌خورد که با تار حال می‌کنند. بعد مقدمه‌ای در دشتی و بلافاصله دو سه بيت از يک غزل سوزناک و پر اندوه. شجريان گويی ديگر حال و حوصله و رمق رديف‌خوانی ندارد و ترجيح می‌دهد زود آواز را از سر خودش باز کند و به اولين تصنيف سر راه‌اش سری بزند. بعد هم تا تصنیف تمام می‌شود دو سه بيت آواز ديگر و در آن ميانه هم استاد نفسی تازه می‌کنند و گه‌گاهی هم همايون با صدای لطيف و جوان‌اش به پدر می‌پيوندد و به ظرافت مقطع‌خوانی پدر را جبران می‌کند. گويی شجريان در سراسر کنسرت فقط در کار نمايش هنر و استادی در اوج خواندن و بلافاصله فرود آمدن بود. انگار نه انگار که خواننده هم بايد از تلفيق شعر و موسيقی مناسب وجد و لذتی حس کند.

برای من که عمری را با حافظ سپری کرده‌ام فاجعه‌ی بزرگی است که شجريان بايد يک بيت را دو سه بار بخواند تا تازه بفهمم اصلاً بيت چه بود. چرا بايد کلمات ابيات مشهور حافظ برای منِ مأنوس با شعر او نامفهوم باشد؟ چرا شجريان بايد جوری آواز بخواند که کلمات روی هم جويده شوند؟ چرا بايد شجريان وسط تصنيف هوس کند نيم‌چه تحريری هم بزند و اصلاً مفهوم بودن شعر را فدای هنرنمايی استادانه کند؟ شايد بگويند استاد کار جديد ارايه کرده است و اشعار نو و اين حرف‌ها. اين توجيهات به خرج من نمی‌رود. مگر «قاصدک» که با مشکاتيان کار شده است کار سنتی رديفی است؟ چرا قاصدک اين قدر نامفهوم نيست که اين کنسرت‌ها و کارها اخير؟ کارهای مشترک شجريان و مشکاتيان مرا بد عادت کرده‌اند. بدون کوچک‌ترين ترديدی جدايی هنری شجريان و مشکاتيان صدمه‌ی جبران‌ناپذيری برای موسيقی ما بود. شکی در اين نيست. استادی مثل مشکاتيان را خوانندگانی چون افتخاری و نوربخش در خور نيستند. مشکاتيان بايد با شجريان کار می‌کرد. به هر تقدير، آن در هم بودن و نامفهوم بودن کلمات به کنار، شلوغ‌کاری‌های عليزاده با تار از سوی ديگر اعصاب‌ آدم را خراب می‌کرد. ولی مگر عليزاده بد تار می‌زد پيش از اين؟ اين همان عليزاده‌ی خالق «نی‌نوا» است؟ همان است؟ پس چرا اين قدر متوسط ظاهر شده است؟ تنها نوازنده‌ی درخشان اين گروه سه‌نفره کيهان کلهر بود. همايون که کار خودش را می‌کرد و تنبکی که گاه و بی‌گاه فاصله‌ها را پر می‌کرد. صدای همايون انصافاً گيرا و دلنشين است و البته نکته‌ی برجسته‌ی اين کنسرت، گو اين‌که هنوز در حنجره‌ی همايون آن توانايی استادانه‌ی پدر برای تحرير زدن نيست. استاد گويی می‌خواهد هميشه در اوج بماند و هميشه در اوج بخواند. گويا پيش بينی من چندان غلط نبوده است. يعنی شجريان دارد رو به بازنشستگی می‌رود؟ می‌دانم که از شجريان باز هم می‌توان انتظار عجايب داشت. شجريان بسيار بسيار بهتر از اين می‌تواند کار کند. اما کدام خواننده با کدام گروه و با کدام آهنگساز؟ درد اين است!

کنسرت ديشب، که اولين کنسرتی بود که در عمرم از شجريان ديدم، مطلقاً انتظارات مرا بر آورده نکرد. شايد عوامی که هر سر و صدايی برای‌شان موسيقی است و بلافاصله برای‌اش کف می‌زنند، خوش‌شان بيايد. اما شجريان که بسی بهتر از همه می‌داند که:
بس نکته غير حسن ببايد که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب‌نظر شود

کنسرت شجريان:‌ اندوه بزرگ تازه‌ی من

چهار پنج ساعتی می‌شود از کنسرت برگشته‌ايم. به کار ديگری مشغول بودم و الآن بدجوری خوابم می‌آيد. همين کوتاه را می‌نويسم که خودم يادم باشد فردا قرار است چه چيزی درباره‌ی کنسرت بنويسم.

کنسرت شجريان شديداً مأيوس کننده بود. حيف! سلطان و پهلوان تمام لحظات‌ام انگار دود شد و رفت هوا! فکر بدی نکنيد. شجريان کماکان همان صدای لطيف و مسحور کننده را دارد. اما ايرادها فراوان است و بی‌شمار. فردا به تفصيل خواهم نوشت.

July 4, 2002

پرويز مشکاتيان

با پرويز مشکاتيان سه شنبه 20 فوريه 2002
تهران

Free counter and web stats