
میخواستم دربارهی نامزدی خاتمی چيزی بنويسم. يک ساعت است که صفحهها نوشتهام و همه را کنار میگذارم. به جای تمام اينها، يک آلبوم موسيقی میگذارم اينجا، آلبوم چاووش ۷ که به مناسبت سالگرد انقلاب منتشر شده بود؛ زمانی که هنوز آرمانها و آرزوها تازه بودند و اين اندازه سرخوردگی و ناکامی نبود. زمانی که هنوز چراغ اميد روشن بود و شعلهاش زبانه میکشيد.
دردِ امروزِ ما، اميد و آرزوی امروز ما، هنوز، همان «روشنی»، «خوبی»، «دانايی»، «عشق»، «ايمان» و «اميد» است به جای «ظلم» و «ظلمت»، «زشتی»، «ريا»، «دروغ» و «يأس». شايد يکی آمد و اينها را آورد. دريغ که غمِ ما هميشه ترجيعبندش همين «شايد» است!
اين آلبوم را که گوش میدهيد، اين شعر سايه را هم بخوانيد تا آخر (يک بار ديگر هم اين شعر را در ملکوت آورده بودم). اين شعر را سايه در سوم اسفند ۱۳۵۷ سروده است (نياز به گفتن دارد که حتی تاريخ سروده شدن اين شعر هم سياسی است؟). اين قطعات را گوش بدهيد و اين شعر را بخوانيد. لابد اگر روزی آرزوی و سودايی در کار آن تغييرها کرده باشيد، شايد اکنون سينهتان مالامال از حسرت و اندوه شود. شايد هم نه.
ای شادی!
آزادی!
ای شادی آزادی!
روزی كه تو باز آيی،
با اين دل غم پرورد
من با تو چه خواهم كرد؟
غمهامان سنگين است.
دلهامان خونين است.
از سرتا پا مان خون میبارد.
ما سرتا پا زخمی،
ما سرتا پا خونين،
ما سرتاپا درديم.
ما اين دل عاشق را
در راه تو آماج بلا كرديم.
وقتی كه زبان از لب میترسيد،
وقتی كه قلم از كاغذ شك داشت،
حتی، حتی حافظه ازوحشت در خواب سخن گفتن، میآشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر ياقوت،
میكنديم.
وقتی كه در آن كوچهی تاريكی
شب از پی شب میرفت،
و هول، سكوتاش را
بر پنجرهی بسته فرو میريخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افكنديم.
وقتی كه فريب ديو،
در رخت سليمانی،
انگشتر را يكجا با انگشتان میبرد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافيه میبستيم.
از می، از گل، از صبح،
از آينه، از پرواز،
از سيمرغ،از خورشيد،
میگفتيم.
از روشنی، از خوبی،
از دانايی، از عشق،
از ايمان، از اميد،
میگفتيم.
آن مرغ كه در ابر سفر میكرد،
آن بذر كه در خاك چمن میشد،
آن نور كه در آينه میرقصيد،
در خلوت دل، با ما نجوا داشت.
با هر نفسی مژدهی ديدار تو میآورد.
در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در ميدان،
در زندان، در زنجير،
ما نام تو را زمزمه میكرديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!
آن شبها، آن شبها، آن شبها،
آن شبهای ظلمت وحشتزا،
آن شبهای كابوس،
آن شبهای بيداد،
آن شبهای ايمان،
آن شبهای فرياد،
آن شبهای طاقت و بيداری،
در كوچه تو را جستيم.
بر بام تو را خوانديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!
میگفتم:
روزی كه تو باز آيی،
من قلب جوانم را
چون پرچم پيروزی
برخواهم داشت.
وين بيرق خونين را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت.
میگفتم:
روزی كه تو باز آيی،
اين خون شكوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ريخت.
وين حلقهی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آويخت.
ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
اين فرش كه در پای تو گستردهست،
از خون است.
اين حلقهی گل خون است
گل خون است ...
ای آزادی!
از ره خون میآيی،
اما
میآيی و من در دل میلرزم:
اين چيست كه در دست تو پنهان است؟
اين چيست كه در پای تو پيچيدهست؟
ای آزادی!
آيا
با زنجير
میآيی؟...
پ. ن. اگر اهلِ حرف جدیتر و رسانهای هستيد، اين برنامه را میتوانيد آنلاين تماشا کنيد: «ايران و غرب».
Now let the day just slip away
So the dark night may watch over you
Nocturne
Though darkness lay, it will give way
When the dark night delivers the day
خوب. طرح صفحهی ملکوت را عوض کردم به خاطر سنگين بودن صفحه در اينترنتهای دایلآپ (به سفارش سيد خوابگرد). بعد با مشکل اسکرولينگ برخورد کردم که کاشف به عمل آمد کدهای بیشمار طربستان در اين قالب جديد باعث پرش در اسکرولينگ میشود. ناگزير طربستان را از صفحهی اصلی به صفحهای داخلی، به پستويی در ملکوت بردم و اکنون طربستان اينجا واقع است! بانو با اين کار موافق نيست. من هم خودم جگرم خون است از اين کار شنيعی که کردهام، ولی تا زمانی که فرياد رسی نرسد و گره از اين مشکل کدهای صفحه باز نکند، چارهای نيست. کسی راه حلی دارد؟ هل من ناصر ينصرنی؟
پيشتر ديده بودم که شاهرخ مشکين قلم با چهارمضرابهای مشکاتيان رقصيده است. اما نديده بودم رقصنده زن باشد و يک گروه با تصنیفی از مشکاتيان و با صدای شجريان برقصند. شايد خيلیها بگويند اين موسيقی با اين رقص تناسبی ندارد. اما به گمان من دارد. وقتی موسيقی زيبا باشد و حرکات هم موزون و دلنشين، عين تناسب است و «مباد آنکه در اين نکته شک و ريب کند»! بانوان رقصندهای که در اين قطعه فيلم میبينيد شايد چندان رقص شگفتانگيزی نداشته باشند. شايد شاهرخ مشکين قلم نباشند، اما یک نکته مهم اين است که با اين موسيقی هم میشود رقصيد. اساساً آن موسيقی که نشود با آن رقصيد و نغمهای که آدمی را به سماع نکشاند، نغمهی موسيقايی نيست. همان شعر شاعر است که «اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب...». هر چه هست شما هم ببينيد و محظوظ شويد.
از کنسرت مشکاتيان برگشتهام و مشکاتيان امشب غوغا کرد، قيامت کرد. کنسرتی بود بینظير. گويی تمام دوران درخشان موسيقی دههی شصت ايران از نو زنده شده بود. بعضی از قطعات آشنا بودند و قبلاً شنيده بوديم، اما به هيچ رو حس کهنگی در آنها نبود. سازبندیهای بسیار خوب بودند. کيوان ساکت تار میزد و عجيب زخمه میزد. در فرصتی ديگر نکتهای دربارهی او مینويسم. نوازندهی تنبک گروه عارف تکنوازی حيرتآوری داشت با تنبک. همچنين کيوان ساکت. و همچنين آيين، پسر جوانسال مشکاتيان که دف میزد و ضرب. نوازندههای کمانچه به خوبی از عهدهی دشواری همراهی با گروه پر تعداد عارف بر میآمدند. و مشکاتيان چنانکه شأن استادی است مضراب میزد، مضراب زدنی!
آرايش صحنه، آرايشی تأمل برانگيز بود. پشت صحنه، عکس شانزده سرو بود. و اعضای گروه عارف شانزده نفر بودند. انتخاب اشعار و نحوهی خواندن آنها به خوبی نشان میداد که مشکاتيان چه اندازه در آنها دخيل بوده است. اينجاست که تفاوت آهنگسازی که شعر را با گوشت و خوناش لمس میکند و کسی که شعر نمیفهمد آشکار میشود. نوربخش تهمايهی صدایاش شجريان بود. گويی استاد او را به نمايندگی از خود برای خواندن با مشکاتيان و گروه عارف فرستاده بود. چهارمضرابها قوی و دارای امضای بیهمتای مشکاتيان بودند. هميشه با خود فکر کردهام که اگر قرار باشد کارهای مشکاتيان و خود او را در چند کلمه خلاصه کنم یا اينکه چه کلماتی به ذهنام خطور میکند، چه میگويم؟ نخستين واژه «حماسه» است، و بعد عشق است و درد و شيدايی. اما اگر قرار باشد از ميان همهی اينها فقط يکی را اختيار کنم، قطعاً «حماسه» را بر میگزينم. مشکاتيان در ضمير ناخودآگاه من هميشه سراينده و سازندهی حماسه در موسيقی ايرانی بوده است. و او اين ویژگی را از بسياری جهات به کمال داراست.
غزل نخست از حافظ بود: «ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی...». مشکاتيان گويی تمام اثر را در شور انجام میداد و به تمام گوشهها و مايههای فرعی آن سر میزد. شور داشتيم، ابوعطا داشتيم، دشتی، ديلمان، بيات ترک، گوشههايی از افشاری (اگر اين يکی را درست در خاطر داشته باشم). بروشور کنسرت را ندارم و نديدم. اما اگر کسی پيدا کردش، لطفاً برای من بفرستد. تصنيفها به گمان من در شمار تصنيفهايی ممتاز و بیعيب و نقص بودند. چه باک، اگر بخواهم قياس کنم اين کنسرت را با تمام کنسرتهايی که از افراد و اساتيد مختلف ديده و شنيدهام، اين يکی شاهکار بود. تصنيف «کنج صبوری»، «به کجا چنین شتابان» (بر روی شعر شفيعی)، تصنيف «ققنوس» (که بسيار تکاندهنده بود و سوزناک) و تصنیف «ای مردم آزاده» همه به نوعی بازتاب روح جامعهی ايرانی معاصر بود. همه پر نکته و هوشيارانه انتخاب و تصنیف شده بودند. آوازها عالی خوانده شدند. يک بيت را نوربخش دوبار خواند:
ترسم کزين چمن نبری آستين گل
کز گلشناش تحمل خاری نمیکنی
و بار دوم چنين خواند: «کز گلشناش تحمل خواری نمیکنی» و اين نحوهی خواندن بدون شک از مشکاتيان است چون ديدهام که چندين بار دیگر چنين کرده است. مشکاتيان گاهی شعر شاعر را در وجود خود بازآفرينی میکند و قرائتهای ديگری با معناهای تازهای بر آن مینهد. اين هم از ظرايف شعری مشکاتيان! حرفها زياد است. من هم خسته و وقت هم تنگ. اما اگر امروز سايه را نديده بودم، کنسرت از کفام رفته بود. و اگر امروز آوا، دختر مشکاتيان، به فرمودهی پدر، بليط کنسرت را برایمان مهيا نکرده بود، مشکل مضاعفی داشتيم. اما سخت دلنشين بود اين کنسرت. يکی از تصنيفها روی غزل مولانا بود: «ای با من و پنهان چون دل، از دل سلامت میکنم». اين يکی ديگر مرا پاک به هم ريخت و گريه را اختياری نماند. از ابتدای کنسرت با خود فکر میکردم گوش دادن به موسيقی و حضور در کنسرت، چيزی است مثل عبادت، مثل دعا. بی مقدمات و شرايط آن به سراغاش رفتن کاری است لغو و عبث. و شرط حضور در چنين مکانی حفظ حضور قلب است که نَفَسی، و لحظهای از اجرا را از دست ندهی، خاصه که اجرا، اجرای استادی باشد حماسهسرا.
و حسن ختام کنسرت هم تصنیف «ای ايران» بود که هنگام اجرایاش تمام حضار سر پا ايستاده بودند و مشکاتيان با مضرابهایاش به جمع اشاره میکرد که همه با هم بخوانند. و همه با هم خواندند. خواندند و سخت لذت برديم. کنسرت از هشت و نيم شروع شد و تا حدود يازده شب بیوقفه ادامه داشت، بدون هيچ وقت تنفسی. و کار، کاری بود درخشان. بناميزد، بناميزد! ققنوس موسيقی ايران دوباره دارد از خاکستر سر بر میکند.
چند شبی از کنسرت شهرام ناظری در لندن گذشته است و او حالا ديگر در ايران است. شبی که از کنسرت برگشتيم حس نوشتن نداشتم. حالا مینويسم از نقاط قوت و ضعفاش. بیانصافی است که وقتی میخواهم دربارهی شجريان بنويسم، بیمحابا استاد مسلم موسيقی ايران را به صليب میکشم و اکنون بخواهم دربارهی شهرام ناظری اغماض کنم.
کنسرت بسيار خوب آغاز شد. دو نوازندهی عالی و تراز اول در جمع حضور داشتند: حسين رضايینيا که دف و دمان مینواخت و سينا جهانآبادی که کمانچه میکشيد. حضور هماين دو نفر، وزنهای برای کل کنسرت بود؛ اين دو واقعاً شاهکار بود کارشان. محسن نفر تار میزد با همان چهرهی عبوس و گريزان از جمع و منزوی. اما در برابر هنرنمايی سينا جهانآبادی و حسين رضايینيا، کار چشمگيری از او ديده نشد. به هر حال، کنسرت ناظری برای من ذوق خاصی داشت به خاطر غلبهی اشعار مولوی و آن دو غزل نابی که اختيار کرده بود. اين دو غزل («زين دو هزارن من و ما . . .» و «باز آمدم چون عيد نو . . .») از غزلهای بسيار محبوبِ مناند. طبيعی است که شنيدنِ اينها سخت بيخودم میکند. اما گوش من به آواز شهرام ناظری اخت نيست. شهرام ناظری برای من در همان تصنيفخوانی دلپذير است. در نتيجه، بدون هيچ تعارفی من شهرام ناظری را مطلقا همسنگ و همرديف شجريان نمیدانم. شجريان، چنانکه مشکاتيان هميشه گفته است، پهلوان آواز ايران است و همآوردی در اين عرصه ندارد. چيزی که هست اين است که ناظری دست به نوآوریهايی زده است که شجريان هم همان کارها را کرده است (به جز البته اين کار «بر هم زنم» ناظری که خيلی با مزه بود)، اما اين نوآوریها چه اندازه اقبال داشته است، نمیدانم. برای من هيچ کار شگفتانگيزی نبوده است. متأسفانه من هنوز سليقهای سنتی در موسيقی ايرانی دارم و کم پيش میآيد که کاری نو، دل از من بربايد.
کنسرت ناظری يک نکتهی منفی داشت. در هيچ جای بروشورها مطلقاً نامی از رضا قاسمی، سازندهی تصنيف «اين بشکنم آن بشکنم» برده نشده بود. گويی همه چيز زير سايهی سنگين شهرام ناظری و پسرش بود. عمق فاجعه آنجاست که تا جايی که من خبر موثق دارم، حتی محسن نفر نيز نمیدانست که سازندهی تصنيف رضا قاسمی است و گمان داشته که اين تصنيف از کارگاه حافظ ناظری و شهرام ناظری بيرون آمده است. من اسم اين را میگذارم بیانصافی و ضايع کردن حق آهنگساز. زيبندهی کسی که نشان شواليه میگيرد نبود که چنين کاری بکند. من فکر میکنم آن پسر با کارهايی که میکند در حق پدر جفا میکند و حاصل زحمات پدر را با رفتارهايی نه چندان مطلوب بیارج کرده است. من هنوز نمیدانم که آنکه اين ندا را در انداخته که شهرام ناظری، پاواروتی ايران است چه کسی بوده. اميدوارم اين شيطنت کار حافظ ناظری نبوده باشد (دوستان اهل نظر که اطلاعاتی دارند، لطفاً روشنگری کنند). شهرام ناظری در حد و اندازهی خود سخت کار کرده و زحمت کشيده است. شيوهی خوانندگیاش منحصر به خودِ اوست و اينها چيزهايی هستند بسيار ستودنی. هيچ نيازی نيست او را از حد و اندازهی خودش بيرون ببريم. درست است که من علاقهام به شجريان بسی بيش از علاقهام به ناظری است، و اساساً در مقياس سليقهی من ناظری در شمار دو سه نفر اول نيست، اما من هم به ناظری وامدارم به خاطر نغمههايی که با شعر مولوی سروده است. اين برای من کفايت است که به او احترام بگذارم.
نکتهی ديگری که حتماً بايد ذکر شود اين است که شهرام ناظری آدمی است سخت خاکسار و بیريا. به گمان من يکی از چيزهايی که صدای او را برای بسياری دلنشين میکند، همين خلوص و بیريايی اوست. من نشانی از تکبر و غرور رايج هنرمندان در او نديدم (حداقل در تنها برخوردی که با او داشتهام). اين نکتهای است مهم به نظر من. و يکی از کارهای بینظيری که شهرام ناظری کرد اين بود که در ابتدای کنسرت از الهه خوانندهی فقيد ياد کرد که کاری بود بسيار بزرگمنشانه و قدرشناسانه. دست مريزاد به او به خاطر اين کار.
میدانم که چه بسا علاقهمندان ناظری از من آزردهخاطر میشوند، اما با وجود تمام لذتی که از کنسرت بردم، از مجموعِ آنچه در آن بود، بیانصافی میشد اگر اينها را نمینوشتم. حق ناظری به جای خود، حقِ حقيقت هم در جای خود.
در اين سفر اخيری که به ايران داشتم، در همان دو سه روزی که مشهد بودم، هر وقت مجالی فراهم میشد و يکی دو ساعتی فرصت خلوتی داشتم، سری به حضرت ياسر میزدم و گپ و گفتوگويی میکرديم. يکی از آن دو سه روز، او قطعاتی از آلبومی از کيهان کلهر را برایام گذاشت که گوش بدهم و بعد فايلها را هم از او گرفتم. نام آلبوم ظاهراّ «تا بيکران دوردست» است. کلهر کمانچه میزند و نوازندهای تاجيک ترکِ ديوان. نام نوازندهی تاجيک را نمیدانم. اما چهار قطعه از آلبوم را به همان ترتيبی که در اصل آلبوم شنيده میشود، در طربستان، در نغمهی روز آوردهام. اين هم يکی از رهاوردهای سفر مشهد! آلبومی است بسيار شنيدنی. چون شنيدنی است، حرف زیاد نمیزنم. خودتان گوش بدهيد، چه بسا شما را هم خوش آمد.
پ. ن. حجم فايل کمی تا قسمتی بالاست. کيفيت صدا، بهترين است در نتيجه کمی طول میکشد تا فايل اجرا شود. اگر زياد مشکلساز است بگوييد حجم را کمتر کنم.
امروز خبری در سايت هنر و موسيقی آمده بود دربارهی کنسرتهای اخیر شجريان. به نقل از آقای درخشانی آمده است که تصنيف «سخن عشق» از جملهی تازهترین ساختههای استاد شجریان است. يا خبرگزاری مهر (که منبع سايت هنر و موسيقی است) دچار اشتباه شده است يا آقای درخشانی اين تصنيف شجریان را که قبلاً با ويولون اجرا شده است هرگز نشنيدهاند. احتمال ديگری هم هست که خوب نيست بگويم! به هر حال اين تصنيف سالها پيش اجرا شده است. گواهاش هم اينکه در همين طربستان ملکوت اجرایاش با ويولون هست. اسمی که من برایاش گذاشته بودم (چون نمیدانستم اسم اصلیاش چیست) تصنيف «رنگ رخساره» بود. خلاصه اين تصنيف «سخن عشق» اصلاً ساختهی تازهای از استاد نيست. کنسرت استاد در قسمت ماهور، همهی تصنيفهایاش قديمی بود و کار تازهای در آن نبود. آخر به چه زبانی و شيوهای بايد نشان داد که استاد ديگر بیحوصله است و کار جديد نمیکند؟
کنسرت امشب شجريان را بايد از دو زاويه روايت کنم. نمیخواهم بیانصافی بورزم و حق تمامِ آن بهرههايی را که از همنشينی با شجريان بردهام ادا نکنم. استاد، هنوز پهلوان آواز ايران است و در آن شکی نيست. پس بگذاريد پيش از آنکه نقدهایام را بنويسم، حس و حالام را بازگو کنم. حس و حال که میگويم به هيچ رو کاری با خوبی يا بدی، قوت یا ضعف اثر ندارد. حس لحظهای من است و میگويم که چرا چنين حسی داشتهام.
۱. نگاه دل
شجريان اين بار برای من بسیار آشناتر بود از دفعهی پيش که با عليزاده و کلهر کار کرده بود. آشناتر که میگويم يعنی بسيار شبيهتر بود به آن آثار قبلیاش (البته نه به دود عود، مرکبخوانی و دستان). کمانچهی فرجپوری سخت مرا مجذوب کرد. نمیدانم چرا ياد استاد بهاری میافتادم. شايد فضای سالن کادوگن هال بود که از سالن دو سال قبل بسيار زيباتر بود. شايد جای نشستنمان بهتر بود. شايد پخش صدا بهتر بود. هر چه بود اين يکی دلنشينتر بود. ديگر عليزادهای نبود که يک ربع تمام با تار آکروباتبازی کند. از همان ابتدای کنسرت و آغاز ماهور میدانستی با يک پيشدرآمد، يک چهار مضراب روبهرو هستی بعدش هم آواز میآيد و سپس تصنيف.
اين بار شجريان واضحتر خواند. شعرها آشناتر بود. انتخاب اشعار بسيار بهتر بود. به جز يک مورد که غزلاش از حافظ بود، بقيهی آثار همه اشعار سعدی بودند. امشب شب سعدی بود. اين نکته، قوتِ کار امشبِ شجريان بود (اگرچه ممکن است از ديد بعضی ضعف به شمار آيد). اشعار ساده بودند و روان. به ندرت واژههای نامفهوم يا مفاهيم غريب و بسيار پيچيدهی عرفانی در آن بود. غزل، غزل سعدی بود و عشقها، عشقهای زمينی و انسانیِ ملموس. شعرها همه تقریباً بلااستثناء همه به گوش من آشنا. ده سال پيش اگر بود، حتماً بعد از کنسرت با چشم گريان سر به خيابان (يا بیابان) نهاده بودم. متأسفانه نه من در ده سال پيش هستم، نه شجريان. مشلغههای من فراوان شدهاند و من هم ديگر منِ سابق نيستم. اما با اندکی جمعيت خاطر، بدون اعتنا به ظرايف فنی و خللهای کار، میشد با اين کارها ساعتها گريست. عاشق اگر بودی و سخت شوريدهدل، میشد با اين غزلها خون گريه کرد. شجريان خزانهدار فرهنگ ادبی و ميراث شاعرانهی ايران است؛ نه او، برترين منتقل کنندهی اين فرهنگ است. من یک نفر سخت به شجريان وامدارم. حضور او زندگیام را رنگارنگ و شيرين کرده است. او اگر نبود، اين همه احساس گرمی و پری نمیکردم. من به اين آواز، به اين صدا مديونام. اما ناگزيرم چشم خرد و نگاه نقد را هم بگشايم. پس عرض ادب و سپاس به حضرت استاد بر جای خود استوار، اما ناگزيرم اين تيغ را هم بردارم.
۲. نگاه نقد
کنسرت امشب شجريان از کنسرت قبلیاش در لندن بهتر بود به نظر من. اما هيچ اثر درخشان و تازهای در آن نبود، مگر همان چهارمضراب «دلکش» از مجيد درخشانی. اصلاً معلوم نبود اين مجموعه آهنگساز دارد يا ندارد؟ طبق معمول خواننده بود که سرور و سالار بود. خواننده خود آهنگساز بود. چهار تصنيفِ اين کنسرت همه ساختهی خود شجريان بودند. در بخش اول برنامه که ماهور بود، شجريان «سرو چمان» را خواند که خوب تجديد خاطرهای بود با آثار قديمی استاد. ولی هيچ چيز تازهای در خود نداشت. تصنيف «سخن عشق» هم قديمی بود (هر دوی اينها را در طربستان میتوانيد بيابيد). در قسمت ماهور، از نظر من، شجريان در رفتن از درآمد به اوج و فرود آمدن، چندان هنرمندی به خرج نمیداد. استاد وقتی به اوج میرفت، گويی روی يک خط ثابت دارد به آهستگی نوسان میکند. بسياری از غلتهايی که شجريان میتوانست در همان اوج به صدایاش بدهد يا آکسانهايی که میتوانست به کلمات بدهد، غايب بودند. از انصاف نگذريم، صدای بم شجريان بسيار دلنشين است. اما همهی آواز که قسمت بم و پايین آواز نيست. شجريان ميان فرود و اوج انگار در نوسان بود. اين مسأله البته در بخش شور و افشاری وجود نداشت. با تمام اينها صدای استاد هنوز همان استواری و صلابت و پختگی را دارد. ولی اين آوازها بسيار بهتر از اينها میتوانست بود که امشب بود. يادمان نرود که ما در برابر شجريان نشستهايم، نه هر خوانندهای. انتظاری که از شجريان میرود از همه نمیرود. در يک کلام: شجريان تمرين نکرده بر سر صحنه آمده بود. حداقل برداشت و تصور من اين بود.
بخش دوم برنامه با شور آغاز شد. قطعهی «ديدار» از سعيد فرجپوری در همان آغازش بلافاصله آدم را ياد تصنيف «گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس» مشکاتيان میانداخت. در ميانهی قطعه آواز شور آغاز شد با غزل سعدی : «من چرا دل به تو دادم که دلام میشکنی» اين بخش هم به تصنيفی ختم شد از استاد با غزلی از سعدی همايون هم البته در ميانهی بيشتر تصنيفها و بعضی از آوازها، به مدد پدر میآمد. اما صدای همايون امشب گرفته بود. گرفتهتر از بارهای قبل. امشب نوازندگان برای خود ساز میزدند. گويی رديف میزدند. جواب آواز درست و حسابی در ميانه نبود. کاش درخشانی بيشتر تصنيف میساخت و اين ميدانداری استاد به جای ارايهی تصنيفهای ضعيف يا تکراری، به کار خواندن آواز تمرين شده و دقيقتر میرفت.
قسمت افشاری با آواز شروع شد و سپس چهار مضراب «رقص پروانه» از سعيد فرجپوری که چهارمضراب خوبی بود و به ادامهی آواز شجريان در افشاری ختم شد. پس از آن هم آخرين تصنيف برنامه «عهد شکن» بر غزل سعدی: «شکست عهد مودت نگار دلبندم» بود که تصنيفی بود سخت ضعيف و در واقع از سر باز کردن بود تا کار آهنگسازی. اين تصنيف مطلقاً در شأن استاد نبود. همه میتوانند از اين قبيل تصنيفها بسازند، اندکی ذايقهی موسيقی برای آن کفايت بود. استاد، با عرض پوزش، خطای بزرگشان نشستن در مقام آهنگساز است. اين نقص آهنگسازی است و نقض آن. استاد تازه همين غزل را هم چنين ختم کردند: «به خنده گفت که سعدی از اين سخن بگريز». سابقاً ما در اين مصرع به جای «سخن»، «خطر» شنيده بوديم که هم قرائت درست است و هم قرائت معنادارتر. البته اين خطاها چيز تازهای نيست. اما از استاد اين خطاها بعيد است. و دريغ که اين خطاها تکرار میشوند. اميدوارم استاد در کنسرتهای بعدی اروپا به اين جزييات توجه بيشتری کنند.
همايون هم امشب شتابزده مینمود. صدایاش گرفته بود. تنبکاش هم فقط زمينه را پر میکرد. برای من که سالها با صدای تنبک حسين تهرانی و محمد اسماعيلی خو کرده بودم، تنبکنوازی همايون، سالهاست، کار درخشانی در خود ندارد. صدای ساز فرجپوری را سخت دوست داشتم. بربط محمد فيروزی بسيار خوب بود از نظر من. مجيد درخشانی را هم سخت دوست دارم. خوب تار میزند. مسلط و قوی. اما نمیدانم چه اندازه میشود دربارهی آهنگسازی او حرف زد. هر چه بود استاد چندان مجال هنرنمايی به ايشان نداده بود.
بعد از ختم برنامه، استاد و گروه طبق معمول بعد از تشويق حضار به صحنه برگشتند و اگرچه برق ميکروفونها را قطع کرده بودند، تصنيفی ساختهی سعيد فرجپوری را خواندند بر غزل مولانا «عشق از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقيا». تصنيف خوبی بود دلنشين بود، اما عملاً خارج از کنسرت بود. نمیشود با آن کيفيت صدا دربارهی آن نظر بهتری داد.
خلاصهی کلام: استاد دارد بیحوصله میشود، کمتر تمرین میکند، اعتنای جدی به آهنگساز طراز اول و کار گروهنوازی ندارد. شعرها و آهنگها خوب با هم تلفيق نمیشوند. غزلهای امشب عالی بودند، اما عمدهی آهنگها تکراری. اما در مجموع، اين کنسرت از کنسرت قبلی استاد در لندن بهتر بود (از نظر من، با سليقهی من). اندکی تمرين بيشتر و توجه دقيقتر به شعر و اعتنای جدیتر به آهنگساز حرفهای و نوازندهی مسلط خيلی از مشکلات را حل میکند. استاد میتواند بسی بهتر از اين باشد. شجريان خسته مینمايد و بیحوصله.
با تمام اينها، شجريان را سخت دوست دارم. امشب وقتی وارد صحنه شد و برایاش از جا برخاستيم، از بن جان احساس غرور میکردم، به خاطر تمام آن سالهايی که زحمت کشيده است و به خاطر همهی خدمتی که به موسيقی و فرهنگ ايران کرده است.
پ. ن. يادداشت پرويز جاهد در زمانه، و روايت ليلی ابوالحسنی را در بیبیسی هم میتوانيد بخوانيد. اين دو و يادداشت من در واقع «سه نگاه» متفاوت را به شجريان میسازند!
يک سال و اندی از آخرين کنسرت شجريان در لندن میگذرد. امشب شجريان دوباره کنسرت دارد. خودش با همراه همايون و گروهی تازه. دیگر عليزاده و کلهر نيستند. جای آنها را مجيد درخشانی، سعيد فرجپوری و محمد فيروزی گرفتهاند. هم عليزاده و کلهر نامهای درخشانی بودند هم اين گروه تازه. همه جمعی از اساتيدند. اما کلکسيون اساتيد، يک کنسرت موسيقی خوب را میسازد؟ قطعاً نه.
سر دلنشين بودن يک کنسرت فقط مهارت و استادی خواننده و نوازنده نيست. استاد شجريان هم اگر قرار باشد «تمرين کردن» را کنار بگذارد و فقط به اعتبار استادی، بیمقدمه برود سر صحنه و آواز بخواند، بدون شک کنسرتی خوب نخواهيم داشت. تمرين هم تمرين يک ساعت و دو ساعت نيست. کار هنر، ممارست مدام میطلبد. مدتی که آن را ترک کردی و با آن بازی کردی، ديگر هر چه داری از اندوخته است، نه از تمرينِ زمان حال. تمام اميدم اين است که جدای بعضی اشکالهای ديگر، شجريان با گروه تازهاش سخت آزموده و سنجيده از آب در بيايد و بار ديگر نااميدم نکند.
با تمام اينها، امشب (و فردا شب) سلطان آواز ايران دوباره مهمان لندن است. اميدوارم امشب، شب پرفروغ و طربناکی باشد.
من هنوز ايران زندگی میکردم. مدت زيِادی نمیگذشت که با پرويز مشکاتيان از نزديک آشنا شده بودم، شايد حدود يک سال بود يا کمتر. کار «کنج صبوری» را مشکاتيان تازه ضبط کرده بود. صدای غالبِ اين کار، آواز علی رستميان بود. اما در بخش تصنيفها، صدای خوانندهی زنی نيز رستميان را همراهی میکرد. دو تا از اين تصنيفها، تصنيفهايی بودند که به نظرِ من بسيار زيبا هستند. يکی «بيا تا گل بر افشانيم» است که بعداً با صدای عليرضا افتخاری هم در مجموعهی بيست سال با مشکاتيان بيرون آمد (و در طربستان ملکوت هم موجود است). ديگری تصنيف «دلشکن» بود که نخستين بار با صدای بنان بيرون آمده بود (آهنگساز اين تصنيف البته مشکاتيان نبود). تصنيفِ ديگر، همان «کنجِ صبوری» است، با شعر سايهی نازنين.
نخستين خاطرهای که از شنيدن اين تصنيفها دارم اين است که روزی با مشکاتيان به شمشک میرفتيم و در طول راه اين آلبوم را برای چندمين بار گوش میدادم. داستانهای آن سفر نگفتنی است. اما، میخواستم از صدای «سپيده رييس السادات» بگويم که صدایاش با اين کار برای نخستين بار مطرح شد. ديگر از آن پس، صدای سپيده رييس السادات را نه با همراهی صدای خوانندهای مرد شنيدم و نه به استقلال. کسی خبر دارد که سپيده کارِ ديگری اجرا کرده باشد؟ تا خوانندهای به تنهايی آواز يا تصنيف نخواند، طنينِ صدایاش چندان که بايد شناخته نمیشود. اما در آن روزگار، بيرون دادن چنان آلبومی، با ترنمِ آشکارِ صدای زن در آن کار تازه و خلاف آمدِ عادت بود. امروز در قطار در راه رفتن به جلسهای بودم و اين آلبوم کنج صبوری را گوش میدادم. گفتم حال که مجال و حساش هست، در همين طولِ راه بنويسم تا فراموش نشده است (قطعاً اگر اينترنتی در قطار بود، بلافاصله منتشرش کرده بودم). به جز سه تصنيف بالا، دو تصنيف ديگر هم در طربستان از اين مجموعه میافزايم: يکی «خانهی سودا» و ديگری هم «ما نه زان محتشمانيم . . .» که اشعار هر دو از مولوی است. اينها را در بخش نغمهی روز هم میگذارم که خودم هم يادم بماند ماه رمضان ديگر تمام شده است!
خوب است فهرستی از آثار موسيقايی بعد از انقلاب داشته باشيم که در آنها صدای زن وجود دارد: نور جان (داوود آزاد)، مستان سلامت میکنند (تهمورث پورناظری)، کنجِ صبوری (مشکاتيان، رستميان)، راز نو (عليزاده) . . . من تنها اينها به ذهنام میرسد. شما میتوانيد به اين فهرست چيزی بيفزاييد؟
حتماً همه بارها و بارها اين سرودِ اوايل انقلاب را شنيدهايد: «بوی گل و سوسن و ياسمن آيد» (در طربستان هم موجود است). عدهی زيادی از شنوندگان ممکن است چیزی را بارها شنيده باشند، اما هرگز متوجه اشکال و ايرادهای کلامی و لفظی آن نشده باشند. این سرود مصرعی دارد که وقتی خوانده شده پاک بیسر و ته شده است. شايد خوانندگان شعر را غلط خواندهاند و اصل شعر ايراد نداشته است. ولی اين به نظر شما چه معنی میدهد: «جان ز تنِ رفته باز سوی تن آيد». میشود بگوييم «جانِ ز تن رفته باز سوی تن آمد»، اما «تنِ رفته» يعنی چه؟ آن کسرهی اضافهی بعد از کلمهی «تن» نخست، کار را خراب کرده است. خوانندهها کسرههای شعر را اشتباه خواندهاند و شده است اين اشتباه تاريخی که هيچ کس اشکالاش را گوشزد نکرده است (شايد هم کرده است و من خبر ندارم). اين خطا را حتی خوانندگان زبده و نامآور هم مرتکب میشوند. گمان میکنم يک بار دیگر هم اين را نوشته باشم. استاد شجريان در آلبوم ماهور (سرِ عشق)، بيت دوم آوازِ روی نخست را ناقص میخواند. به جای «حکايتی ز دهانات به گوشِ جانِ من آمد»، میخواند: «حکايتی ز دهانات به گوش جان آمد». اينجا يک کلمه ناپديد شده است. اما در آلبوم «شبِ وصل»، استاد غزلی از سعدی را به آواز میخواند و يک بيتِ آن اين است:
«ديوارِ دل به سنگ تعنت خراب شد
رختِ سرای عقل به يغما کنون شود»
استاد کلمهی «تعنت» را که به فتح عين و ضم نون است، به فتح عين و فتح نون میخواند! (ممنون از اصلاح عليرضا) حساباش را بکنيد درستِ خواندن يک سرود، يک آواز يا يک تصنيف چه کار پر مشقتی است که حتی استاد مسلم آواز ايران هم در آن ممکن است بلغزد.
اين يادداشت حامد قدوسی را که خواندم دوباره آن نگرانی عميقام دربارهی سرنوشت موسيقی سنتی ايرانی زنده شد. آيا ما، يعنی کسانی که علاقه و عشقی به موسيقی ايرانی داريم، دلمان فقط به رؤيا و خاطره خوش است؟ آيا موسيقی سنتی ايران دورهی زايندگی و خلاقيتاش را پشت سر گذاشته است؟ موسيقیهای بازاری عليرضا افتخاری و امثال محمد اصفهانی ديگر تبديل شدهاند به موسيقی پاپ درجهی سه و تقليدی که شير بی يال و دم و اشکمی است که شباهتی به موسيقی سنتی و اصيل ايران ندارد. همايون شجريان هر کاری که توانسته است با شعر و موسيقی کرده است (به عبارتی هر بلايی که خواسته است سر آن آورده است) بهانهاش هم لابد آزمودنِ شيوههای تازه است. استاد شجريان هم به جز همان يکی دو کار اولاش با عليزاده که سبکی متفاوت بود، دوباره به ورطهی تکرار افتاده است. بقيهی خوانندگان هم که فروتر از آنها هستند چندان درخشش خاصی نداشتهاند.
آيا عصر طلايی موسيقی ايران به پايان رسيده است؟ روزگاری که گروه چاووش و شيدا و عارف کارهای درخشان و منحصر به فردی میساختند که در خاطرهی ملت میماند، سپری شده است؟ ما جايی را به خطا رفتهايم و قصوری کردهايم يا اين موسيقی ديگری ظرفيتِ تازهای ندارد؟ چقدر بايد منتظر رستاخيزِ ققنوسِ تازهای بود؟ آيا بايد به همين مجموعهی کارهای فعلی و دو سه نسلِ پيش دل خوش کرد و با همان نوستالژيکوار زندگی کرد؟ اصلاً چيزی به اسم «عصر طلايی موسيقی ايرانی» معنی دارد؟ درست است که دورهی همکاری شجريان و مشکاتيان دورهای استثنايی و تاريخی بود، اما نبايد گفت که آن کارها هم محصول شرايط اجتماعی و فرهنگی خاصی بودند که ديگر وجود ندارند (حتی اگر امروز هم شجريان و مشکاتيان با هم کار میکردند)؟ راه برونرفتی از اين بنبستِ ابتذال و تکرار هست آيا؟ به گمانِ من آن چيزی که موسيقی را تازه میکند و روحِ جوانی در آن میدمد، نفسِ استفاده از شعرِ نو و متفاوت نيست. باز هم میتوان با شعر مولوی و حافظ کار درخشان و بینظير ساخت که همراه با روحِ زمانه باشد و نفسی گرم در کالبد سردِ روزگار بدمد. مسأله فقط شعر نيست. مسأله روحيه و حس و حال آهنگساز و خواننده هم هست و اهميتی که آنها به صيقل دادن و پاکیزه ساختن کارشان بدهند. آيا هنوز کسی مثل سايه پشت پردهی موسيقی ايرانی هست که گوشی حساس و چشمی تيزبين و سنجشگر داشته باشد؟ من پاسخ اين پرسشها را نمیدانم. اگر کسی پاسخی مشخص دارد و میتواند پاسخاش را مستدل کند، مرا راهنمايی کند.
پ. ن. اين هم پاسخهايی از امير سوشيانت: دردی به نام دردِ موسيقی!
يک بار ديگر نوشته بودم که فضای طربستان را تغيير دادهام تا محدوديت فضا نداشته باشم و بتوانم با فراغ بال و خاطر آسوده هم به تفنن موسيقیام بپردازم و هم به وبلاگنويسی. يادم رفته بود بگويم چندين قطعهی تازه هم به طربستان افزوده شده است و مرتب اين اتفاق میافتد. اگر کسی از خوانندگان چیز تازه يا دندانگیری سراغ دارد که به کار اينجا میخورد و میتواند گوش و هوش و دل و جان دلسپردگان موسيقی ايرانی را بنوازد، اين را از شنوندگانی که دسترسی مستقيم به اينها ندارند دريغ نکند. قطعات طربستان را هم حتماً خودتان گوش خواهيد داد. همين ديگر. اشکالی هم اگر جايی بود، يادآوری کنيد تا اصلاح کنم.
اخيراً آلبوم تازهای از همايون شجريان منتشر شده است با عنوان «با ستارهها». عزيزی میخواست نقدی بر اين آلبوم بنويسد. از همين رو من درنگ کردم تا او مطلباش را بنويسد. اما علیالظاهر گرفتاریهای بیشمارش مانع از نوشتن آن نقد شد. لذا فکر میکنم بهتر است هم اکنون من قلماندازی روان کنم تا ببينم بعدتر چه میشود.
آلبوم تازهی همايون آلبومی است پر ايراد. پر ايراد نه به اين معنا که آهنگساز سواد آهنگسازی ندارد. من در اين حوزه تخصصی ندارم و اظهار نظری نمیتوانم بکنم. اما يک چیز را خوب میبينم و آن اين است که همايون شجريان دارد همان راهی را میرود که عليرضا افتخاری در سالهای اخير رفته است.
من هيچ اعتراضی به وجود انواع موسيقی ندارم. هر کس سليقهای دارد. اما شما حساباش را بکنيد در غرب يکی مثل پاواروتی بيايد مثل مثلاً جورج مايکل آواز بخواند و يا اداهای مايکل جکسون از او سر بزند. يا ماريا کالاس نوع و جنس موسيقیای که عرضه میکند ناگهان تبديل بشود به موسيقی بريتنی اسپيرز! در مقام مقايسه به باور من در موسيقی ايرانی، با در آمدن کسانی مثل عليرضا افتخاری و آلبومهای بازاری مردمپسندِ آنها دقيقاً همين اتفاق رخ داده است.
شأن و جايگاه موسيقیای که محمدرضا شجريان در سه چهار دههی گذشته توليد کرده است، بر همهی اهل فن و دوستداران موسيقی روشن است. زمانی که همايون به همراه پدرش شروع به آواز خواندن کرد، علیرغم اينکه در تحرير زدن قدرت حنجرهی قوی ندارد، باور اين بود که روزی خواهد توانست خود را تا اندازهای به سطح و جايگاه پدر برساند.
برای اينکه متوجه تفاوت شجريان پدر و پسر شويد کافی است خاطرات استاد شجريان را از مرحوم نورعلی خان برومند به ياد بياوريد. شجريان جايی در مصاحبهای خاطرهای را نقل کرده بود که استاد برومند را به مجلسی دعوت کرده بودند که در آن اشعار حافظ را به سبک و شيوهی اپرا خوانده بودند و استاد برومند سخت برآشفته شده بود. من اينها را از زبان شجريان روايت میکنم. داوری نمیکنم دربارهی آنچه برومند گفته است. اما اين برای من جای سؤال است که کسی که اين گونه بر سنتگرايی و اصالتپسندی مرحوم برومند صحه میگذارد، چه اتفاقی افتاده است که خردهای بر بازاریکاری پسرش نمیگيرد؟
آهنگهای اخير همايون را آقای ضرابيانی ساخته است که در يک سال اخير تبديل شده است به کارخانهی آهنگسازی و مرتب برای خوانندگان متفاوت آهنگ میسازد. از کارهای نخستين همايون شجريان بگيريد تا «طبيب دل» که برای سيامک شجريان ساخته است و کارهايی که برای حسامالدين سراج و عليرضا افتخاری توليد کرده است. البته که من خردهای بر خلاقيت کسی نمیگيرم. لابد جوشش درياصفتی در آقای ضرابيان هست که میتواند ادعا کند اين همه کارِ من کارهايی يگانه و منحصر به فرد بودهاند و هيچ کدام به دیگری شباهتی ندارند و در واقع مصداق تخم مرغ رنگ کردن نيستند! حتماً همين است ديگر. اما همايون چرا؟
اين از روش کارِ همايون و منظر وسيعتر آثار اخير او. اما مگر خللها در همين خلاصه میماند؟ مگر همايون خطاهایاش متوقف در همين است؟ در همين آلبوم تازه دو تصنيف هست که اشعارش از استاد هوشنگ ابتهاج هستند و همايون در هر دوی اينها دستهگل به آب داده است (در کنار دستهگلهای آقای ضرابيان!).
شنيدن اين آلبوم همايون شجريان – با عذرخواهی از تمام کسانی که به همايون و «همه»ی کارهای او ارادت دارند – اعصابی میخواد پولادين! دو تصنيف از اين آلبوم را در طربستان آوردهام. فقط يکی از ايرادهای يکی از تصنيفها را متذکر میشوم تا مراتب بیدقتی و بیمبالاتی را متوجه شويد. در اين تصنيف «غريبانه»، همايون غزلی از سايه را میخواند. مطلع غزل اين است:
بگرديد بگرديد در اين خانه بگرديد
در اين خانه غريبيد غريبانه بگرديد
همايون عزيز مصرع دوم را چنين میخواند: «در اين خانه غريباند، غريباند . . .»! اين ديگر کنسرت نيست که يک بار اجرا شود و خواننده مرتکب اشتباه شود و نتواند اصلاحاش کند. اين آلبوم ضبط استوديويی است که ممکن است بارها آن را گوش داده باشند، مگر اين که البته تئوری خم رنگرزی برای آقای ضرابيان و همايون صادق باشد که سه چهار ساعت میروند توی استوديو و تصنيفی را ضبط میکنند و بعد هم منتشر میشود! اين شعر يک شاعر برجسته و طراز اول معاصر ايرانی است. شايد هزاران ايرانی اين غزل سايه را از حفظ بدانند. چه حسی به آنها دست میدهد وقتی اين مصرع را از همايون چنين میشنوند؟ متأسفانه خطاها به همين جاها محدود و منحصر نمیماند.
کافی است بقيهی آهنگهای آقای ضرابيان را در دو سه سال اخير با هم مقايسه کنيد. چند اثر متفاوت و متمايز میبينيد؟ هيچ شباهتی ميان همهی اينها احساس نمیکنيد؟ در سبک و نحوهی آهنگسازی و سازبندیها؟ جزييات اين را البته آهنگسازان میدانند و از حوزهی دانشِ من خارج است ولی «حس» من به من میگويد که اين کارها تکراری است. موسيقی ايرانی را آقای ضرابيان دارد صنعتی میکند. موسيقی اصيل ايرانی موسيقی صنعتی نيست. خلق و آفرينش در لحظه است و تکرار و نشخوار نمیتواند باشد. دريغ که آقای ضرابيان، و همايون، میخواهند صنعتی بودن موسيقی ايرانی را با توليد انبوه مسجل کنند.
اميدوارم اينها به گوش – يا چشم – همايون و استاد شجريان برسد. کاش اينها نهيبی باشد و هشداری. کاش شجريان يک بار زبان باز کند. شجريان اگر هم میخواهد بازنشسته شود – که اصلاً وقت بازنشستگیاش نيست – لااقل میتواند ميراثاش را از دستبرد موسيقی صنعتی و بازاری و انبوهسازان دنياطلب در امان نگه دارد. همايون شجريان آيا تحقق آرزوهای نورعلی خان برومند است؟ سلسلهی اساتيد موسيقی ايرانی قرار است ابتر بشود؟ ما به کجا میرويم؟ همايون شجريان به کجا میرود؟
پ. ن. تصنيف کذايی فوق را گوش بدهيد:
طربستان ملکوت دوباره دارد دستخوش تحولاتی میشود. فايلهای طربستان را به فضايی ديگر که امکانات بيشتری دارد بردهام. اميدوارم در اين فاصله نقلِ مکان مشکلی برای شنيدن فايلها پيش نيامده باشد. اگر به فايلهای طربستان گوش میدهيد و متوجه شديد که فايلی لينکاش کار نمیکند، لطف کرده و ایمیل بزنيد تا مشکل را حل کنم. در ضمن، همين جا از تمام دوستداران موسيقی ايرانی - و عموماً هر نوع موسيقی که در فضای طربستانِ ما میگنجد - خواهش میکنم اگر به فايلی از اين فايلهای موجود دسترسی داريد که کيفيتاش بهتر از فايلهای فعلی است يا اگر قطعهای داريد که فکر میکنيد برای اين مجموعه مناسب است، لطف کنيد و فايل را به آدرس dariushm در جی ميل دات کام ارسال کنيد تا در اولين فرصت به طربستان منتقلاش کنم. منتپذير همهی دوستان موسيقیدوست و اهل طرب هم هستيم.
مثل اينکه هر چه من مینويسم ماجرا پيچيدهتر میشود. خوب بگذاريد فهرستوار بنويسم چه میگويم:
۱. در ادبيات فارسی هم فحش و ناسزای آب نکشيده است هم بعضی وقتها الفيه شلفيه. حضرت مولانای خودمان مثال بارزش. ايرج ميرزا هم البته بله. خيلیهای ديگر هم گفتهاند و نوشتهاند. پس مشکل من با نفس «ادبيات» نيست. مشکل اينجاست: (الف) اين ادبيات – که البته بسی فرق دارد با هزليات موجود در ادبيات فارسی – با و به نام موسيقی عرضه میشود. (ب) بنياد ميراث ايران کاری میکند که با سياستهایاش و کارهايی که تا به حال کرده تناقض دارد. (ج) کار راديو زمانه را نمیپسندم چون معتقدم اين کار يعنی برجسته کردن يک قشر از مخاطبان – آمارش را حتماً راديو زمانه بهتر میداند – به نام دموکراسی و ناديده گرفتن پيامدهای احتمالاً سوء اين تبليغ و حمايت بیمحابا.
۲. وقتی موسيقی به اصطلاح «زيرزمينی» را بر نمیتابم، مقصودم اين نيست که بديلاش شجريان است يا اصلاً اينها نبايد باشد و فقط شجريان باشد و باخ و بتهوون. مقصودم جايگاه و شأن هر چيزی است که دربارهی اينها بزرگنمايی بيش از اندازهای شده است به نام دموکراسی، به نام فرهنگ و به نام تکثر. من اين را خطا میبينم و زيادهروی.
۳. از موضع پايينتر و ضعيفتر هم که نگاه کنيم، اين حق من و حق بسياری کسان ديگر است که چنين آوازهای روانخراشی (روانخراش برای من و همفکرانام) را نپسنديم، چنانکه حق ديگران است که از صدای شجريان و چه میدانم بنان و مرضيه خوششان نيايد يا اصلاً از حتی موسيقی کلاسيک غربی متنفر باشند. پس حداقل «سليقه»ی من به من اين حق را میدهد که به آن معترض باشم.
۴. من نمايندهی هيچ کس نيستم و به نام هيچ کس فتوا نمیدهم. اصلاً مفتی و فقيه نيستم و با اينها آبام توی يک جوی نمیرود. اما حق دارم که معترض باشم و حق دارم نظر متفاوت خودم را داشته باشم.
۵. بر خلاف تصور پيش آمده، معتقدم که اين جور موسيقیها بايد باشند و حضورشان مهم است. اما وقتی بنياد ميراث ايران آنها را معرفی میکند، حق و انصاف اين است که زمان و مکاناش را خوب بشناسد و بداند شأن خودش و شأن آنها چیست. البته که يک شبکهی تلويزيون فرهنگی در هيچ جای دنيا نمیآيد يک نمايش يا فيلم تحريککننده يا حتی اروتيک را به نام آزادی بيان و دموکراسی و اهميت دادن به مخاطب پخش کند. هزار و يک جور شبکهی مختلف برای اينها هست و جوينده و خواهندهی آن هم البته که میيابدش.
۶. اينها باورهای من است. مسلماً نه بنياد ميراث ايران و نه راديو زمانه وقع چندانی به اعتراض من نمینهند. مگر من نشستهام و صبح تا شب به همهی اعتراضها يا حتی ناسزاهايی که به موسيقی ایران يا چه میدانم حافظ و مولوی میشود، جواب میدهم؟ لکم دينکم ولی دين.
۷. دموکراسی رسانهای را من يک افسانه و توهم میدانم يا دستکم برای رسيدن به آن خيلی خيلی راه داريم. هر کس هم مدعی داشتن رسانهای دموکراتيک شود حداقل رؤياپرداز است.
۸. دربارهی سياست پخش موسيقی راديو زمانه هم البته حرفهايی دارم که نه وقتاش است و نه جایاش اينجاست. پس میگذارم برای بعدترها. الآن نه دل و دماغاش را دارم و نه مجالاش را.
مطلب حاضر، مصاحبهای است که بيش از يکماه پيش با اميرحسين سام، نويسندهی «وبلاگ يک سبد آواز نو»، طبيب و آهنگساز ساکن آکسفورد (احتمالاً بعداً لندن) انجام دادهام. بدون هيچ مقدمهی اضافی، متن کامل مصاحبه را بخوانيد. برای بهبود سرعت دسترسی، متن کامل اين مصاحبه را در صفحهای مستقل در «ملکوتی ديگر» نيز آوردهام: متن کامل مصاحبه به امير حسين سام. مصاحبه به اصرارِ من و بعد از انکارهای فراوان اميرحسين سام انجام شد و بالاخره در اينجا برای نخستين بار منتشر میشود.
دوستان فراوانی پرسيدهاند که آیا میشود فايلهای موسيقی طربستان را داونلود کرد يا نه و اينکه آيا میشود آنها را پشت سر هم گوش داد و سئوالاتی از اين قبيل. متأسفانه من نه وقتاش را دارم و نه امکاناتاش را که موسيقیها را به صورتی ديگر فراهم کنم. در نتيجه، طربستان ملکوت هر چه هست همين است که هست. با مشغلههای فعلی هم بعيد میدانم بتوانم امکان ديگری به آن بيفزايم. اگر دوستانی از اين فايلهای فلش در وبلاگهای يا سايتشان استفاده میکنند، مرحمت کنند و لينک منبع آن را ذکر کنند. جدا از اين کار ديگری از من ساخته نيست. در نتيجه گمان نمیکنم سئوال ديگری برای پاسخ دادن باقی باشد. بهترين راه برای شنيدنِ اين قطعات اين است که ميهمان همينجا شويد و بشنويدشان.
فايلهای موسيقی طربستان موقتاً روی هواست. مدتی پيش ناچار به نقل مکان فايلها شديم و نتيجتاً تعداد زيادی از آنها هنوز آدرسهایشان درست نشده است. منتظرم تا آدرس درست فايلها را از جايی که منتقلشان کرده بودم به دست بياوريم. در اين فاصله به همانها که هست، بسازيد تا در فرصت مقتضی ايرادات مرتفع شود. در ضمن اگر کسی اينها را چک کرده است، میتواند دقيقاً برایام بنويسد که کدامها کار نمیکند. در ضمن، برخی از فايلها که در ايران جواب نمیداد به اين خاطر بود که روی سروری در آمريکا بودند که آن سرور ايران را فيلتر کرده بود (زدی ضربتی ضربتی نوش کن!). به هر حال به زودی همه سر پا میشوند و بدون ايراد. صبور باشيد.
پ.ن. به لطفی احباب جوان سيستم همه چيز دوباره رو به راه است و قرص و محکم کار میکند. اگر احياناً لينکی کار نکرد جايی خبرش را بدهيد. به زودی جوان سیستم را مستقلاً به خوانندگان ملکوتی معرفی خواهم کرد!
تصورش را بکنيد الآن در يک کنسرت شجريان و مشکاتيان به همراه همايون تصنيف شيدايی را اجرا کنند. همین الآن دارم فيلماش را میبينم. چقدر شور و ذوق دارد شنيدن دوبارهی اين تصنيف در يک کنسرت تازهی شجريان با مشکاتيان. تصنيف قديمی است و سالهاست با آن آشنايیم ولی هنوز هم بند بند وجود آدم را میلرزاند. کاش اين روز يک بار ديگر بيايد. اما کاش! حيف!
پيش از هر چيز سال نو مسيحی را بر مؤمنان چليپا و ارادتمندان عيسای روحالله تبريک میگويم. باشد که در سال تازه، انفاس مسيحايی دوست، از مرگ جهلمان بيدار سازد و راه آسمانی بیتعلقی را بياموزاندمان!
دوستی ایمیل زده بود و استفسار کرده بود دربارهی کپیرايت قطعات موسيقی طربستان ملکوت. پرسش به جايی است که بارها و بارها از خود پرسيدهام. توضيحاتی میدهم و دلايل خود را میگويم که چرا ايرادی بر وجود اين قطعات در ملکوت نمیبينم.
نخست اينکه پارهای از قطعات هستند که اجازهی «وجود»شان را در اينجا از خود آهنگساز يا صاحب اثر دارم که مستقيماً مسألهی کسانی را که وسواس فراوان دربارهی کپیرايت دارند، حل میکند.
دو ديگر اينکه تعدادی زيادی از اين قطعات بخشی از فرهنگ موسيقايی ما هستند و عملاً امکان اين وجود ندارد که به دنبال ورثه يا ذویالحقوق بگرديم و کسب اجازهای بکنيم و در واقع بخشی از ميراث عمومی فرهنگی و موسيقايی ما هستند (فقها اين را در زمرهی «انفال» حساب میکنند؟ علما لطفاً بنده را روشن بفرمايند).
سه ديگر اينکه قالب فايلهايی که در طربستان ملکوت وجود دارند، به صورت فلش هستند و عملاً استفادهی تجاری از آنها به شکلی که محظور حقوقی و قانونی ايجاد کند بسيار دشوار است. مخصوصاً در ايران که اتصال اينترنت بسيار کند است، کار عاقلانهای نيست که يک نفر بخواهد يک آواز نيم ساعته را در وبلاگ ملکوت گوش بدهد و نخواهد سیدی يا نوار همان اثر را از بازار بخرد. حساب سود و زيان میگويد که منفعت خريد آن بسی بيشتر از گوش دادن به آن در ملکوت است. نکتهای ديگر هم که باقی است اين است که عمدتاً اين مجموعه به کار ايرانيان و موسيقیدوستان خارج از ايران میآيد که دسترسی به اين آثار در ايران برایشان مقدور نيست و يافتن تمام اين قطعات برای آنها صرفهی اقتصادی ندارد (سرعت بالای اينترنت در اين سوی آبها را فراموش نکنيد).
همچنين، پارهای از آثار اساتيد موسيقی که اصلاً منتشر نشدهاند، دسترسی به آنها در جای ديگری بسياری دشوار است و آنها را در زمرهی آثار ناياب يا کمياب موسيقايی قرار میدهد و دريغ کردن اين گوهرهای درخشان از نسل جوان امروز خود خيانتی به فرهنگ ايران به حساب میآيد (حداقل از ديد بنده).
در پايان اين را هم از ياد نبريم که بدون ترديد کسانی که مهر و علاقهی فراوانی به موسيقی ايرانی دارند، حتی اگر قطعهای را در ملکوت شنيده باشند، باز هم به محض اينکه به آلبوم منتشر شدهی آن دسترسی پيدا کنند، بلافاصله آن را خريداری میکنند و صدمهای به حقوق اختصاصی يک صاحب اثر وارد نمیشود. اگر قرار بود برای يکايک اين قطعات به دنبال صاحبان اثر يا حقوق آن بگرديم عملاً شکلگرفتن اين مجموعه در ملکوت محال بود. هدف وسيله را توجيه نمیکند، اما نه هدف هدفی سوء و غير اخلاقی است و نه وسيله، وسيلهای خيانتکارانه يا سارقانه است. سرقت هنری معانی بسيار وسيعی دارد که اگر هم به احتمال بسيار ضعيف ملکوت در اين معنی واقع شود، باز هم قطعاً بیگناهترين بهرهگيرنده از اين قطعات، همين «درويش يک قبای» ملکوت است!
اين ابيات حضرت مولانا بسی مناسبت دارد برای اينجا:
سخترويی که ندارد هيچ پشت
بهرهجويی را درون خويش کشت
پاک میبازد نباشد مزد جو
همچنان که پاک میگيرد ز هو
که فتوت دادن بیعلت است
پاکبازی خارج هر ملت است
اين سخا شاخی است از شاخ بهشت
وان آن کس کو چنين شاخی بهشت
نان دهی از بهر حق نانات دهند
جان دهی از بهر حق جانات دهند
آن درم دادن سخی را لايق است
جان سپردن خود سخای عاشق است!
مدتهاست درگيری ذهنی پيدا کردهام با کار تازهی همايون شجريان. آلبوم «نقش خيال» او به باور من نمونهی برجستهای است از يک کار چند صدايی که فاقد هارمونی مناسب است. در موسيقی ايرانی میتوان موسيقی پولیفونيک هم داشت، اما یافتن هارمونی مناسب کار هر آهنگسازی نيست. با هارمونی نامناسب به سادگی میتوان چشم عروس طرب را کور کرد و ابروی او را کوژ کرد: اين همان کاری است که به نظر من علی قمصری در کارش با همايون انجام داده است.
برخی از تصنيفهای اين آلبوم تازهی همايون چندان گوشخراش و آزاردهنده است که آدم رغبت نمیکند به آن گوش بدهد اصلاً. وقتی چنين تصنيفی ساخته شود روی شعری از مولوی و شعر مولوی را نه بتوانی تشخيص بدهی و نه حتی بتوانی از آن لذت ببری، خاصيت چنين کارهايی چیست؟ اين تصنيفها را مقايسه کنيد با «گنبد مينا» و «جان عشاق» که مشکاتيان ساخته است. آيا آن تصنيفها هم به همين اندازه نامفهوم هستند؟ در چنين جاهايی است که تفاوت آهنگساز زبردست و چيره با آهنگساز نوپا و تازه به دوران رسيده آشکار میشود. نمیتوان تنها با افزودن چند خط به نت يک آهنگ، کار پولیفونيک توليد کرد. به باور من هنوز هم بهترين و لطيفترين کار همايون همان آلبوم نخست يعنی «نسيم وصل» است. انگار هر چه زمان بيشتر میگذرد کارهای همايون بيشتر دارد تنزل کيفيت پيدا میکند. تا به حال سعی کردهايد همين تصنيف «دوای دل» آلبوم تازهی همايون را در خلوت با خود زمزمه کنيد؟ ديدهايد چقدر کار سختی است؟ محال است بتوانم ذوق و لذتی از اين تصنيف داشته باشم.
هنوز نقد جانانه و جانداری از کارهای همايون ديده نمیشود. گويی فرزند استاد بودن ديدهی مستمعين را کور میکند و زبان منتقدين را میبرد! نوآوری، بدون همکاری و همدلی خوانندهی خوب و آهنگساز مسلط، آرزوی محالی است. در روزگار ما آهنگسازان يا در خلوت و عزلت هستند يا تحتالشعاع خوانندگان مشهور و نامآور. حتی شجريان هم در کنار عليزاده و کلهر رو به افول است و مدام کارهای تکراری و خستهکننده توليد میکند. راه نوآوری بسته نيست. رمق و رغبت آن نيست يا حسابگری و قصهی سود و زيان مالی شور و شيدايی آهنگ طرب را ربوده است.
میخواستم مدت زمانی بگذرد تا دربارهی اشعاری که شجريان برای کنسرتاش انتخاب کرده بود چيزی بنويسم. به گمان من – حداقل حس من چنين میگويد – که وقتی قرار است غزلی را از عطار يا سنايی بخوانيم، بايد به چفت و بست آن با موسيقی سنتی و رديفی بسيار فکر کرده باشيم و ناگهان آن ابيات را در ميان آهنگهايی تازه و نوآيين نيندازيم. نمیگويم نمیشود. میشود، ولی به گوش خوانندهای که انس و الفت با موسيقی رديف دارد نامأنوس است. از اين گذشته، به باور من در انتخاب يک غزل برای دستگاههای موسيقی ايرانی، ميان شعر عطار و مولوی تفاوت بسيار است. شعر مولوی بر خلاف شعر عطار، پيوستگی بسياری عميقی با موسيقی دارد و حالت طربناک اشعار مولوی آن را از فضای غمآلود و نوستالژيک شعر عطار کاملاً متمايز میکند.
در يک کلام، اگر بخواهم از حس و سليقه خودم سخن بگويم، شعر عطار – در عين عشق بیکرانی که به او و آثارش دارم – برای من زمانی با موسيقی دلنشين و جذاب است که همنشين موسيقی سنگين و حساب شدهی رديف باشد. گوش من نمیتواند آهنگهای نامأنوس يا نوآورانه را با شعر شديداً سوزناک عطار که بيشتر حالت تعليم عرفانی دارد تا وجد و سرور موسيقايی، به سادگی بپذيرد. شجريان، شايد در «دود عود»، «آسمان عشق» و بعضی کارهای ديگر، با موفقيت از اشعار عطار استفاده کرده است. اما بدون شک برای من در اين آثار تازه، غزل عطار وصلهای ناجور بر پيکرهی کل اثر و آهنگهاست. چرا وقتی میتوان شعر روان و لطيف سعدی را – که انسانیتر است و هر کسی به سادگی میتواند با آن ارتباط بر قرار کند – رها کنيم و به جای آن شعر عطار را با پيچيدگیهای معنايی و معرفتی آن اختيار کنيم که مثلاً يک جوان بيست و چند ساله که در غرب زندگی میکند، در عمل هيچ چيزی از آن نمیفهمد؟ موسيقی سنتی ايرانی میتواند ابزاری بسيار عالی برای انتقال معانی عرفانی باشد، ولی آيا لزوماً بايد اين چنين باشد؟ من از قبل موسيقی سنتی، بسياری از روزنههای ارتباط خود را با شعر عرفانی يافتهام، اما نبايد فراموش کرد که وسيعترين حوزهی عشق برای شنوندگان اين موسيقی همين عشق خاکی و زمينی بشری است، نه عشقی آسمانی که در هالهای از تقدس باشد و دست نيافتنی. به نظر من، شعر متناسب با موسيقی نوآورانه خود بايد نشانی از نوآوری داشته باشد و گذشته از اين بايد طبيعیتر باشد و بتواند با دغدغههای و مسايل «انسان معاصر» ارتباط بر قرار کند. اين روزها بيشتر و بيشتر اشعار بلند عرفانی را برای خلوت و شور و حال درونی میخوانم و میخواهم تا برای جلوت و کنسرت و این حرفها. اين اشعار، بايد به کار تعليم بروند نه نمايش و کسب پول.
شايد درست نمیتوانم غرضام را بیان کنم. ولی شديداً حس میکنم که موسيقی ايرانی در کار انتخاب شعر با اين روشها و منشهای تازهی آهنگسازی، دچار بحران است؛ بحرانی که شجريان هم از آن مصون نمانده است. چرا من میتوانم از «آسمان عشق» و «دود عود» لذت ببرم اما نمیتوانم اين کارهای تازه را درک کنم و احساس میکنم يک نفر دارد با شتاب و عجله تمام آموختههای موسيقايی و هنری آوازخوانیاش را به زور در دل اين اشعار میريزد تا يکی دو ساعتی مستمع را سرگرم کرده باشد؟! چرا؟ من واقعاً اين حس را دارم. وقتی که شجريان، تصنيف قديمی «دوش، دوش» را میخواند و عدهای ميان کويين اليزابت هال، ناگهان شروع به دست زدن میکنند، احساس میکنی که الآن است عدهای بلند شوند به رقصيدن و قر دادن! شجريان هم بیخيال از کنار اينها رد میشود. ده سال پيش آيا شجريان اين سوء تفاهمها را از موسيقی سنتی تحمل میکرد؟ به جد میگويم که عدهای به کنسرت شجريان میروند فقط برای اينکه به قول فرنگيان «سلبريتی» ديده باشند. اکثر اينها موسيقی سنتی برایشان همان اندازه مهم است که هر موسيقی ديگری؛ يعنی به هيچ کدام اينها با دقت و سختگيری و وسواس گوش نمیدهند. هر نوع موسيقی را تنها برای وقتگذرانی و تفريح میخواهند؟ ولی آيا موسيقی سنتی هدفاش تفريح بود فقط؟ ما قرار است مطرب عامهپسند پرورش دهيم؟ احساس میکنم خيلیها هم وسواس شعریشان را از دست دادهاند و هم وسواس موسيقايیشان را. بگذاريد يک مقايسه بکنم و بروم پی کارم. يکی از برنامههای گلهای شجريان، با آهنگسازی لطفی، کار «ناز ليلی» در سه گاه است. غزل تصنيف از «طبيب اصفهانی» است و غزل آواز از سعدی. تصنيف کار ارکستری است و بسيار قوی و حساب شده (و در آن از آکروباتبازیهای غريب عليزاده و کلهر خبری نيست). غزل آواز، سعدیواری است و در عين اينکه اندوهی لطيفی و گاهی اوقات تکان دهنده دارد (شکست عهد مودت نگار دلبندم . . .)، ربط و نسبت آن با دستگاه سه گاه بسيار منسجم و قرص و محکم است. شجريان استادانه آغاز میکند، با مهارت تمام به اوج میرود و بسيار دلنشين فرود میآيد. از ازدحام هنرنمايی و تحريرهای بيهوده هم خبری نيست. همه چيز به قاعده است و روشن. از اين دست آثار شجريان زياد دارد. ولی باور کنيد هرگز نمیتوانم اين کار سهگاه را کنار آن آوازهای آزاردهنده (از حيث ترکيب میگويم) کنسرت لندن قرار دهم. کار خيلی سختی است ولی سعی خواهم کرد در نوشتههای بعدی، بعضی از اين کارها را مقايسه کنم تا تفاوتها روشنتر شود.
برای کسی که شريفترين لحظات عمرش را با آواز شجريان سپری کرده است و بعضی از درخشانترين و نابترين تجربههای معنویاش همراه با اين صدا بوده است، داوری کردن دربارهی امروز شجريان کار صعبی است. قصهی کنسرت ديشب، اما، تکان عجيبی بود. هرگز گمان نمیبردم تا اين اندازه دچار شوک بشوم. شايد چيزی که باعث اين حیرت من شده، بد عادت شدن من است. بد عادت که میگويم به اين معناست که من عادت کردهام صدای شجريان را در کنار آهنگ آهنگسازی طراز اول با ساخت و پرداخت حرفهای و پروسواس بشنوم، مانند کارهايی که با مشکاتيان کرده است. بی پرده میگويم که کارهای اخير شجريان به هيچ رو آن شور و شيدايی کارهای پيشين را ندارد.
در کنسرت ديشب و شمار زيادی از کنسرتهای اخير، صدای استاد هنوز همان شفافيت و استواری و صلابت لازم را دارد. هنوز صدای شجريان دلنشين است. اما اين ترکيب تازهی گروه سه چهار نفره تا دلتان بخواهد برای من ناسازگار و غريب است. اول اينکه برنامه به هيچ رو نظم خاصی که از موسيقی سنتی انتظار دارم، نداشت. يعنی يک مقدمهی پانزده دقيقهای تار عليزاده که فقط به درد کسانی میخورد که با تار حال میکنند. بعد مقدمهای در دشتی و بلافاصله دو سه بيت از يک غزل سوزناک و پر اندوه. شجريان گويی ديگر حال و حوصله و رمق رديفخوانی ندارد و ترجيح میدهد زود آواز را از سر خودش باز کند و به اولين تصنيف سر راهاش سری بزند. بعد هم تا تصنیف تمام میشود دو سه بيت آواز ديگر و در آن ميانه هم استاد نفسی تازه میکنند و گهگاهی هم همايون با صدای لطيف و جواناش به پدر میپيوندد و به ظرافت مقطعخوانی پدر را جبران میکند. گويی شجريان در سراسر کنسرت فقط در کار نمايش هنر و استادی در اوج خواندن و بلافاصله فرود آمدن بود. انگار نه انگار که خواننده هم بايد از تلفيق شعر و موسيقی مناسب وجد و لذتی حس کند.
برای من که عمری را با حافظ سپری کردهام فاجعهی بزرگی است که شجريان بايد يک بيت را دو سه بار بخواند تا تازه بفهمم اصلاً بيت چه بود. چرا بايد کلمات ابيات مشهور حافظ برای منِ مأنوس با شعر او نامفهوم باشد؟ چرا شجريان بايد جوری آواز بخواند که کلمات روی هم جويده شوند؟ چرا بايد شجريان وسط تصنيف هوس کند نيمچه تحريری هم بزند و اصلاً مفهوم بودن شعر را فدای هنرنمايی استادانه کند؟ شايد بگويند استاد کار جديد ارايه کرده است و اشعار نو و اين حرفها. اين توجيهات به خرج من نمیرود. مگر «قاصدک» که با مشکاتيان کار شده است کار سنتی رديفی است؟ چرا قاصدک اين قدر نامفهوم نيست که اين کنسرتها و کارها اخير؟ کارهای مشترک شجريان و مشکاتيان مرا بد عادت کردهاند. بدون کوچکترين ترديدی جدايی هنری شجريان و مشکاتيان صدمهی جبرانناپذيری برای موسيقی ما بود. شکی در اين نيست. استادی مثل مشکاتيان را خوانندگانی چون افتخاری و نوربخش در خور نيستند. مشکاتيان بايد با شجريان کار میکرد. به هر تقدير، آن در هم بودن و نامفهوم بودن کلمات به کنار، شلوغکاریهای عليزاده با تار از سوی ديگر اعصاب آدم را خراب میکرد. ولی مگر عليزاده بد تار میزد پيش از اين؟ اين همان عليزادهی خالق «نینوا» است؟ همان است؟ پس چرا اين قدر متوسط ظاهر شده است؟ تنها نوازندهی درخشان اين گروه سهنفره کيهان کلهر بود. همايون که کار خودش را میکرد و تنبکی که گاه و بیگاه فاصلهها را پر میکرد. صدای همايون انصافاً گيرا و دلنشين است و البته نکتهی برجستهی اين کنسرت، گو اينکه هنوز در حنجرهی همايون آن توانايی استادانهی پدر برای تحرير زدن نيست. استاد گويی میخواهد هميشه در اوج بماند و هميشه در اوج بخواند. گويا پيش بينی من چندان غلط نبوده است. يعنی شجريان دارد رو به بازنشستگی میرود؟ میدانم که از شجريان باز هم میتوان انتظار عجايب داشت. شجريان بسيار بسيار بهتر از اين میتواند کار کند. اما کدام خواننده با کدام گروه و با کدام آهنگساز؟ درد اين است!
کنسرت ديشب، که اولين کنسرتی بود که در عمرم از شجريان ديدم، مطلقاً انتظارات مرا بر آورده نکرد. شايد عوامی که هر سر و صدايی برایشان موسيقی است و بلافاصله برایاش کف میزنند، خوششان بيايد. اما شجريان که بسی بهتر از همه میداند که:
بس نکته غير حسن ببايد که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحبنظر شود
چهار پنج ساعتی میشود از کنسرت برگشتهايم. به کار ديگری مشغول بودم و الآن بدجوری خوابم میآيد. همين کوتاه را مینويسم که خودم يادم باشد فردا قرار است چه چيزی دربارهی کنسرت بنويسم.
کنسرت شجريان شديداً مأيوس کننده بود. حيف! سلطان و پهلوان تمام لحظاتام انگار دود شد و رفت هوا! فکر بدی نکنيد. شجريان کماکان همان صدای لطيف و مسحور کننده را دارد. اما ايرادها فراوان است و بیشمار. فردا به تفصيل خواهم نوشت.
با پرويز مشکاتيان سه شنبه 20 فوريه 2002
تهران