در اهميت رسانه و آشوبهای لندن
پ. ن. ۲. شاهد از غيب رسید: مصلحی: خبرنگار کسی است که هوای مسئولان را داشته باشد!
ادامهی «مسأله فقط زبان تحقيرگر نیست؛ مسأله تفکر استبدادی است»
زردنويسی يکی از چيزهايی که اساساً با خود دارد (يا شايد بشود گفت يکی از اهدافاش) ايجاد جنجال است. شهرآشوبی کردن. به شيوههای مختلف. نمونههای بريتانيايیاش اين روزنامههای سان و دیلیميل در لندن هستند. وسط روزنامه عکس يک زن برهنه هميشه هست. مابقی اخبار روزنامه هم عمدتاً اختصاص به اخبار خالهزنکی دربارهی سياستمداران، هنرپيشهها و حتی افراد عادی دارد. این قبيل مسايل، امور جنسی، اعتياد يا هر نوع رفتاری که جلب توجه عوام مردم را میکند در بر میگيرد. زردنويسی به يک معنا تباه کردن ذايقهی مردم است. اما خوب، هر قشری که سان نمیخواند. اما اين مقوله در ايران هم وجود داشته و دارد. قبل از انقلاب (و حتی بعد از انقلاب) مجلاتی هستند که کارشان سرک کشيدن به زوايای خصوصی زندگی هنرپیشهها بوده است. البته سياستمداران (به جز سياستمداران مغضوب) در ايران عمدتاً از یک سپر دفاعی و حاشيهی امن برخوردارند و اگر مثل اينجا میبود آنها هم راز سربستهشان را با دف و نی بر سر بازار میگفتند.
بگذریم. زردنويسی در ايران سخت غالب است. در رسانههای فارسیزبان هم ايضاً. دو نمونهی زردنويسی متعارف روزنامهنگاری را که «جنجالآفرين» شدند، حتماً همه شنيدهاند: ماجرای آن دختر هنرپيشه و اخيراً قصهی اين جوان دانشجوی ايرانی در کانادا. اين حس کنجکاوی مخاطب است که بايد ارضاء شود؟ از خواندنِ اين اخبار لذت میبرد؟ (اين مطلب «تشت و پشم» را هم بخوانيد) هيچ کدام از اين اتفاقها هيچ وقت برای خودش نمیافتد؟ اصلاً چرا بايد دربارهی اين مقولات نوشت و با آب و تاب اينها را شرح داد؟ چه نياز عقلانی، معرفتی، انسانی يا اجتماعی در اينها هست؟
در روزنامهنگاری ايران البته دو نوع روزنامهنگاری زرد داريم: زردنويسی سياسی و زردنويسی عوامانه. زردنويسی سياسی البته شاخهای از همان زردنويسی عوامانه است. يعنی اگر تا ديروز «عوام» ذوق میکردند از با خبر شدن از اسرار زندگی خصوصی فلان هنرپيشه، الآن «رقبای سياسی» بر ملا شدن و بر ملا کردن اسرار زندگی خصوصی سياستمدار رقيب را فرض واجب میشمارند و مهم نيست که آن بخش زندگی خصوصی رقيب واقعاً چه ربطی به اختلافنظرهای سياسیشان دارد؛ خودشان با آسمان و ريسمان به هم بافتن ربطاش میدهند. برای من دو مسأله مهم است: ۱. رسانهی مدرن وظیفهاش شفاف کردن جامعه است. ۲. رسانه بايد بتواند «قدرت» و «سياست» را پاسخگو کند. اینها برای من دو اصل کلان رسانهای هستند که بايد حفظشان کرد. قربانی کردن يک جوان بيست و چند ساله که حالا شهوت بر او غالب شده، نه «جامعه» را شفاف میکند و نه «قدرت» و «سياست» را به صلابه میکشد. به طريق مشابه، وقتی رسانهای که جناح طرفدارش قدرت بیحد و حصر دارد، آبرو و حيثيت رقيباش را با دروغبافی و اتهامزنی در رسانه بر باد میدهد، باز هم نقض غرض شده است. به فرض هم که آن رسانه در اقليت میبود و حظ و بهرهای از قدرتِ سياست نمیداشت، باز هم ناگزير به رعايت آدابی اخلاقی بود (حتماً خواندهايد اين «قصه» را که مثلاً قاليباف فلان خبرنگار را «ضرب و شتم» کرد؛ و يا البته اکثريت قريب به اتفاق مطالب بعضی از روزنامههای عزيزدردانهی وطنی را خواندهايد).
شايد، آن هم شايد، در کشوری مثل انگلیس، زردنويسی به سلامت جامعه صدمهی چندانی نزند. اما بدون شک در فضای فارسی زبان، در ایران، اين زردنويسی يکی از سموم مهلک رسانههاست. پيشرفت فکری و اجتماعی جامعهها را دهها سال به عقب میاندازد. بيماریهای روحی و روانی را در عموم مردم و اهل سياست مزمن میکند. بايد چارهای اساسی به حال «زردنويسی عاميانه» و «زردنويسی سياسی» در رسانههای فارسیزبان داخل و خارج از کشور کرد.
گفتمان «جامعهی مدنی» بر خلاف گفتمان غالب جامعههای مدرن و ايدئولوژیهای مدرن، گفتمان تازه و نوينی نيست. قرنهاست که لايهی ميانی و واسطهای ميان فرد و دولت وجود داشته است. در نظامهای مدرن و امروزی دولت با قوای مقننه و مجريهاش در رأس هرم نشسته است و افراد و اشخاص در قاعدهی هرم نشستهاند (و قوهی قضاييه البته بايد بيرون از اين هرم باشد چون نقش داور و ميانجی را در ميان همهی گروهها ايفا میکند). بخش ميانی هرم را هنرمندان، روشنفکران حوزهی عمومی، سينماگران، اهل رسانه و حتی گروههای شبکهای دينی تشکيل میدهند و اينها آن گروهی هستند که جامعهی مدنی را تشکيل میدهند. اما نفس اين نامگذاریها جامعهی مدنی را نمیسازند. جامعهی مدنی متشکل از نهاد است و اين نهادها در انزوا عمل نمیکنند. تنها وقتی که اين نهادها با هم رابطه داشته و «شبکه»ای را تشکيل دهند میتوان نام جامعهی مدنی را بر آنها نهاد. انجمنهای صنفی و کارگری هم به همين معنا بخشی از جامعهی مدنی هستند. مشکلی که گاهی پيش میآيد اين است که يا دولت و حکومت جامعهی مدنی را رقيبِ خود میبيند يا بر عکس. يا دولت به جامعهی مدنی تعرض میکند و در تهديد و تحديد آن میکوشد يا جامعهی مدنی در پی تضعيف دولت بر میآيد. جامعهی مدنی سالم جامعهای است که فارغ از تعلقات ايدئولوژيک سياسی و دينی بتواند برای منفعت عموم مردم هم از دولت مستقل بماند و هم با آن همکاری کند. جامعهای مدنی که اهداف و اغراض سياسی برای خود تعريف کند و مسئوليتهای عمومی و انسانگرايانهی خود را فراموش کند، به گروهی سياسی فروکاسته میشود که نقشاش میشود همان نقش اپوزيسيون سياسی. اين همان گردابی است که بسياری از نهادهای مدنی ایران هم به آن میافتند (چه بسا ناخواسته و به خاطر فشار حکومت).
اما رسانه اگر قرار باشد هويت مدنی خود را حفظ کند، چه میکند؟ تعریف همان تعريف بالاست. رسانهی مدنی ناگزير بايد استقلال فکری و مالیاش را از دولت و حاکميت حفظ کند. دولتها میآيند و میروند، اما جامعهی مدنی میماند. طول عمر جامعهی مدنی از طول عمر يک دولت بسی بيشتر است. حتی نظامهای سلطنتی هم در معرض تهديد و زوالاند، اما جامعهی مدنی به اقتضای طبع سيال و پويای جامعهها میماند و کارکردهای خود را بر حسب نيازهای وقتِ هر جامعهای تنظيم و تعریف میکند. ايجاد اين توازن کار دشواری است که رسانهی مدنی نه در پی تعرض به دولت و تهدید موجوديت آن باشد، و نه اجازه بدهد دولت نگاهی خاص را (چه سلباً و چه ايجاباً) به آن تحميل کند. وبلاگها هم میتوانند در حوزهی نهادهای ساحت عمومی واقع شوند. و از آنجا که وبلاگها ماهيتی شبکهای دارند (و در درونِ خود نوعی نهاد هستند)، همگرايی فراوانی با ساير نهادهای جامعهی مدنی دارند. دولتهای اقتدارگرا و انحصارطلب، طبيعی است که استقلال وبلاگها را برنتابند. اگر احساس شود که وبلاگها رقبای دولت هستند، سايهی اين تهديد هميشه بر سر وبلاگهاست. يکی از راههای بقا و استقلال وبلاگها (در صورتی که از همان ابتدا برای خود کارکردی سياسی تعريف نکرده باشند) اين است که بتوانند اين اطمينان را به دولتها بدهند که نه در پی تضعیف و تخريب دولتها هستند و نه ولايتِ آنها را بر خود میپسندند. رسانه هم ناگزير برای مدنی باقی ماندن بايد استقلال خود را از دولتها حفظ کند. و مسألهی درشت و دشوار همین وابستگی مالی رسانهها به دولتهاست. و کدام رسانه است که بتواند استقلال مالیاش را از «دولت»ها حفظ کند؟ معضل بزرگ در مدنی ساختن رسانه اين است.
اين يادداشت خلاصهی گفتوگويی است که مدتی پيش با يکی از احباب شفيق در تهران داشتم. چيز تازهای در آن نيست، ولی مدون کردن و تقرير آن، به گمان من، به کار رسانهها و وبلاگهایی میآيد که برای خود هويتی مدنی قايل میشوند و سعی دارند از غلبهی فضای سياسی و ايدئولوژيک حاکم بر رسانهها در امان بمانند. به اعتقاد من نهادهای دينی هم بخشی از نهادهای جامعهی مدنی به حساب میآيند که شرحاش را در مطلبی جداگانه مینويسم.
مقالهای که فولکس کرانت دربارهی راديو زمانه منتشر کرده بود، مقالهای حيرتآور بود. من هميشه راديو زمانه را در پوشش دادن گسترهی وسيع انديشههای دينی ضعيف ديدهام، اما طرفه آن است که نويسندگان آن مقاله مدعی هستند زمانه درست خلاف آن است! نويسندگان آن مقاله، راديو زمانه را اپوزيسيون جمهوری اسلامی میخواهند: اين سخن صريح آنهاست. در اين ميانه، دعوای سياسی گروههای موافق و مخالف حکومت ايران برای من مهم نيست. بديهی است که آنها که از حکومت ايران خوششان نمیآيد يا ستمی از آن ديدهاند، مترصد هر فرصتی هستند برای تسويه حساب. اما مگر هر رسانهای که خارج از مرزهای ايران وجود داشته باشد، بايد لزوماً مخالف و ستيزهگر با جمهوری اسلامی باشد؟ تعريف رسانه اين است؟
آنچه من از مرامنامهی زمانه فهميده بودم اين بود که زمانه موضع سیاسی خاصی ندارد: نه مخالف حکومت ايران است و نه مدافع آن. و هنوز اعتقاد دارم که حجتی قوی وجود ندارد که راديو زمانه موافق يا مخالف «حکومت» ايران باشد. انتقاد من هميشه به شيوهی پوشش نامتوازن عرصههای انديشه در زمانه بوده است که اگر به حسنِ ظن به موضوع نگاه کنيم، به تصادف بوده است و شايد هم از کمبود امکانات. اگر اين ترکيب ارايهی انديشه را آگاهانه بدانيم، مدعای فولکس کرانت يکسره باطل میشود.
اما مسأله کجاست؟ چرا ايرانیها، به ويژه ايرانیهای خارج از کشور، رسانههايی را که به دست خودشان اداره میشود نمیتوانند تحمل کنند و هميشه خواستار حذف و نابودی آن هستند؟ ريشه اين تضاد و ستيز درون قومی کجاست؟ خاطرم هست که زمانی که به برنامههای نيلگون انتقاد میکردم، حتی نويسندهی نيلگون صراحتاً گفته بود که فلانی خواستار تعطيلی صفحهی نيلگون است، در حالی که تمام انتقاد من به گزارش يکجانبه و يکسونگرانهای بود که در عرصهی انديشه به ويژه در صفحهی نيلگون آن حاکم بود و مطلقاً خواستار حذف آن نبودم بلکه عميقاً معتقد بودم و هستم که حضور صفحهای مثل نيلگون بهترين فرصت برای نقد انديشههايی از آن دست است: هر چه هست سر تا پای آن نوع انديشه در اين شکل به خوبی ما فیالضميرش را بيان میکند.
ريشهی اين حسادت و اين نفرت از کجاست که اگر کاری را به دست غير ما بسپارند، به جای نقد و سنجش شيوهی ارايهی کار، در پی نابود کردن آن نوع کار هستيم؟ من اسم اين را میگذارم حسادت که يک نفر ايرانی اعتراض میکند به تلف شدن پول ماليات مردم هلند! من بارها نوشتهام که شکل حکومت جمهوری اسلامی در ايران يک شکل کاملاً محتمل و ممکن از انواع حکومتهاست. نه فضيلتی بر ديگر حکومتها دارد و نه لزوماً رذيلتی. و گذشته از اين سياست يعنی اعتنا داشتن به جوانب عملی کار کردن در عرصهی کشورداری. سياست بحث اخلاق شخصی و گزينش سليقههای فردی نيست. در نتيجه من هيچ فضيلتی در رسانهای نمیبينم که هدفاش ريشهکن کردن يک نوع حکومت خاص باشد و اعتنايی به خود «مردم» نداشته باشد. درک ايرانیهای خارج از کشور، يا حداقل کسانی که چنين انديشههايی دارند، هنوز از حکومت، از رسانه و از روزنامهنگاری، به گمان من، سخت خام است. به روشنی میبينم که اگر روزی افرادی از همين طيف قدرت داشته باشند، به بهانهی آزادی بيان و به بهانهی حقوق بشر – آزادی بيان و حقوق بشری که فقط با موازين خودشان و بر حسبِ سليقهی فکری خودشان تعريف میشود – کاری جز تهديد و سرکوب ديگران نخواهند داشت. خيلیها نقاب آزادی بيان و دموکراسی را به چهره زدهاند تا سيمای جزمانديش و تنگنظر خود را پشتِ آن پنهان کنند.
مهدی جامی دو يادداشت بسيار عالی نوشته است در پاسخ: «چه کسی از راديو زمانه میترسد؟» و «در خدمت و خيانت زمانه». (اين يادداشت «اعتراض دانشجويی؛ تيتر فکر شده يا کليشهای و اکتيويستی» هم يادداشتی است عالی). به اعتقاد من قلب دعوا در اين جملاتِ مهدی جامی است: «دایره جمهوری اسلامی کجاست؟ آیا هر چه به سنت و مذهب و عرف رایج مردم هم بازگردد باید نفی شود؟ آیا باید به بهانه مخالفت با جمهوری اسلامی علیه قرآن و اعتقادات مردم مسلمان هم موضع بگیریم؟ آیا هر چه دینی است و هر که رنگ معنوی یا الهی دارد به دلیل تقابل با جمهوری اسلامی باید نادیده گرفته شود و مورد بیاعتنایی باشد؟ چه چیزی جمهوری اسلامی نیست؟». نمیخواهم در خود اينها احتجاج کنم، اما گمان میکنم اگر زمانه بر مبنای همين نگاه عمل کند و روشاش را نقض نکند، میتواند سرش را با افتخار بالا بگيرد و بگويد به هيچ جناح و گروه و حزبی وابسته نيست و عموميت مخاطباناش فارغ از رنگ، جنس، نژاد، مليت و اعتقاد دينی برایاش اهميت دارد. من به اين میگويم اعتدال رسانهای و پرهيز از بيمارهای رايج و مزمن سياسی که گريبانگير ايرانیهای خارجنشين ماست.
آخر چرا دروغ میگويید؟ چرا؟ توی روز روشن آن هم! جوری حرف میزنيد که اگر کسی هرگز توی تظاهرات ضد جنگ لندن نبوده باشد فکر میکند پليس ضد شورش ريخته است مردم را نفله کرده است. پدر آمرزيدهها! آقای فلاح! خبرنگار شبکهی جام جم! تو اسمِ خودت را میگذاری مسلمان؟ لابد روزه هم بودهای امروز! مرد حسابی! کجای اين تظاهرات «با خشونت پليس به پايان رسيد»؟ کدام ابلهی به تو گفته بود برای موجه کردن خودتان دروغ بگوييد آن هم به اين بزرگی؟ ما فکر میکرديم مسلمان آن هم وقتی احتمالاً روزهدار است دروغ نمیگويد! نکند بهتان زدن و واژگونه جلوه دادن واقعيت وقتی دربارهی غير مسلمانها باشد، خوب است؟ پيغمبر اسلام همين جوری به شما اخلاق آموخته بود؟
ما که اينجا میدانيم شما دروغ میگوييد آن هم شاخدار! آن بینوايی که در ايران است و پایاش هم به لندن نرسيده است و هيچ تظاهرات ضد جنگی را در لندن نديده است و هرگز به چشم نديده است پليس لندن چقدر متمدن رفتار میکند (در مقايسه با بعضی از پليسها!)، لابد فکر میکند اينها موجوداتی هستند وحشی. و حتماً «هيچ» تظاهراتی در ايران (اصلاً کسی جرأت دارد در ايران تظاهرات کند؟ چرا؟ مگر جايی عيبی و ايرادی هست؟)، مطلقاً «با خشونت پليس به پايان نمیرسد»؛ دليلاش هم احتمالاً اين است که تظاهرات به خاطر خشونت پليس معمولاً اصلاً آغاز نمیشود! آقای فلاح! اگر مسلمان بوده باشی و روزه گرفته باشی اين روز را، و اگر محقق نباشی و «مقلد» باشی، به فتوای مرجع تقليدت روزهی امروزت را باطل کردی آقاجان! میدانم اين حرفها بيشتر خندهدار و مضحک به نظر میرسد. معلوم است ديگر. تنها چيزی که در وطن اسلامی ما اين روزها مهم نيست، روح دينداری و مغز اسلام است. اين روزها آنچه مهم است پوست است و قشر دين. آخر مرد حسابی! اگر همين جملهی دروغ را نمیگفتی، از گزارشات چيزی کم میشد؟ چرا همهی گزارشهایتان وقتی میتواند خوب باشد، آخرش تبديل میشود به تف سربالا؟
پ. ن. اگر نمیدانيد دربارهی چه حرف میزنم، همين الآن در اخبار شبکهی جام جم، اين مزخرفات را گزارشگر جام جم دربارهی تظاهرات ضد جنگ در انگليس تحويل ملت داد.
پ. ن. ۲. شايد آقای فلاح اين را گفته که آبروی بعضیها نرود. میگويند دست پيش میگيرند پس نيفتند: «سخنرانی احمدینژاد در دانشگاه تهران در ميان تدابير شديد پليسی». راستی پليسی که گاز اشکآور پرتاب میکند خشن است يا پليسی که حتی اجازهی حمل سلاح گرم ندارد؟
امروز مقالهای در نيويورک تايمز چاپ شده است با عنوان: «بيان توهينآميز و بيان آزاد». عدهای که فکر میکنند مقاومت در برابر «هر» بيانی بدون هيچ قيد و شرطی تنها در کشورهای «مسلمان» رخ میدهد و شرط آزادی بيان، بیقيد و شرط بودن آن است، خوب است به حجم عظيم بحثهايی که در غرب، در اروپا و آمريکا در زمينهی آزادی بيان در میگيرد توجه داشته باشند. نظام فکری ليبرال شايد تا به امروز آزادی بيان را بیقيد و شرط میديده (که شواهد تاريخی گواه بر اين است که تا امروز هم چنين نبوده و هميشه نوعی «تبعيض» در آزادی بيان وجود داشته)، اما گمان میکنم امروز حساسيتهای نظامهای ليبرال-دموکرات نسبت به آزادی بيان بيشتر شده و اعتنای جدیتری نسبت به قوام گوهر و هستهی آن دارند. عدهای از فارسیزبانان شايد گمان کنند دفاع از آزادی بيان يعنی آزاد گذاشتن هر توهينی (همانکه در زبان انگليسی به آن میگويند offensive speech) اما اتفاقهايی از قبيل فيلمی که تئو ونگوگ ساخت و قتلاش، کاريکاتورهای دانمارکی و سخنرانی پاپ، همه باعث شد توجه رسانهها به زمين لغزندهی آزادی بيان بدون تبعيض جلب شود. برای ذهنهای سادهای که «تبعيض» را لزوماً به معنای منفی میگيرند مثالی بزنم تا گمان نکنند تبعيض هميشه بد است! هنگامی که بمبگذاریهای ۷ جولای در لندن رخ داد، کن ليوينگستون، شهردار لندن، بلافاصله از حملات «غير تبعيضآميز» تروريستها انتقاد کرد که فرقی بين آدم عادی و آدم نظامی قايل نشده بودند. به همين معنا، تبعيض در آزادی بيان هم وجود دارد و هم بايد وجود داشته باشد. تشخيصاش به عهدهی قانون، اخلاق مدنی و حقوق شهروندی است. تشخيص مصداقها کار چندان دشواری نيست. برای مثال نيويورک تايمز میگويد که: «با وجود اينکه مردم آزاد هستند که هولوکاست را انکار کنند يا عقايد نژادپرستانه داشته باشند، نيويورک تايمز خود را ملزم به انتشار آنها نمیداند» و اين از نظر آنها منافاتی با آزادی بيان ندارد. آزادی بيان لزوماً مترادف با آزادی انتشار نيست. چنانکه آزادی عقيده و آزادی انديشه هم لزوماً مترادف با آزادی بيانِ آن نبوده است. (اين تأکيدی که بر لزوماً میکنم برای آن کسانی است که متن را نخوانده، رأیشان را پيشاپيش دربارهی متن و نويسندهاش صادر میکنند؛ باور بفرماييد تعداد اين آدمها آن قدر زياد است که آدم باید هر بار اينها را تذکر بدهد!)
آزادی بيان در غرب هم آزادی بيان بیقيد و شرط نيست. اين البته نه بهانهای است برای نقض آزادی بيان در ايران و نه توجيهی برای بستن دهان مردم. بايد مرجعی وجود داشته باشد که مانع از نقض آزادیهای مدنی به بهانههای مختلف شود و همچنين مرجعی وجود داشته باشد که مانع از نشر تهتک و توهين به بهانهی آزادی بيان شود. آزادی بيان تيغی است دو لب. از هر سو که بيفتی، خودِ آزادی بيان قربانی شده و غرض اصلی از آزادی بيان نقض شده است. اتفاقاً اگر به فضای فکری تشيع نگاه کنيم زمينهی آزادی بيان به نحو بارزتری فراهم است. نامهی امام علی به مالک اشتر نمونهی آشکارش که البته همه میدانيم چقدر زياد به آن عمل میشود!
اين سوتیها رسانهچیها سوژههای با مزهای هستند. امروز در همان بند اول خبر بیبیسی مربوط به سفر احمدینژاد به بوليوی این عبارات آمده است: «به نظر می رسد آقای احمدی نژاد نخستین رئیس جمهور ایران باشد که به بولیوی سفر می کند، هرچند مدت اقامت او در این کشور بیش از چند ساعت نخواهد بود». اول باورم نشد خبر با اين عبارات آغاز شده، ولی بعد هر چه بيشتر خواندم بيشتر خندهام گرفت. آخر به نظر میرسد يعنی چه؟ يعنی بررسی اينکه احمدینژاد چندمين رييس جمهور ايران است که به بوليوی سفر کرده است اين قدر برای يک خبرنگار بیبیسی سخت است که بايد حدس بزند و بگويد «به نظر میرسد»؟! خلاصه دستهگلی حسابی بود و ساعاتی ما را خنداند. اميدوارم يکی در بیبیسی اينها را بخواند و اين خطای مضحک را اصلاح کند و همچنين اميدوارم سر لجبازی نيفتند و همينجور نگه ندارندش که روی مردم را کم کنند.
يادداشت زير را چندی پيش برای زمانه فرستاده بودم که در خود زمانه قبلاً انتشار يافته است. عنواناش را گذاشتهاند «نقد بیتعارف انديشهی زمانه». بسيار حرفها بود که میشد به اينها افزود. و گمان دارم که در آينده هم میتوان سويههای نظری بحث را بيشتر پيش برد. اعتقاد عميق من اين است که نقد کردن يک رسانه، ولو آن نقد سخت و درشت باشد، باعث آبديده شدن و ورزيدهتر شدن آن رسانه میشود؛ مگر اينکه آن رسانه اساساً اعتنايی به بخشی از مخاطباناش نداشته باشد.
اين روزها سخت گرفتار آماده شدن برای تحقيقی علمی هستم که شايد زمان زيادی از من بگيرد. اما در ميانهی کارهایام سعی میکنم به مسايل پژوهشی مورد علاقهام در وبلاگ هم بپردازم. يکی از اين زمينهها البته بحث رسانه، دموکراسی و قدرت است. شرحاش را میگذارم برای وقتی که مناسبتاش پيش بيايد. عجالتاً متن يادداشتام را به مناسبت سالگرد زمانه در زير بخوانيد (اگر قبلاً در زمانه نخواندهايد).
خاطرم هست که وقتی ايران بودم، اسماعيل ميرفخرايی مجری برنامههايی بود دربارهی تاريخ، باستانشناسی، فرهنگ و مصاحبه با بزرگان کشور. آن روزها سخت شيفتهی آن نوع برنامهها بودم و البته بيان گيرای ميرفخرايی هم آن روزها برای من بسيار جذاب بود. از همان روزها، هميشه آرزوی برنامهای راديويی را داشتم که به بزرگان حکمت و فلسفه بپردازد. سالهای بعدی که در آمد، دنبال اين بودم که ببينم روشنفکران - آن روزها دينی و اين روزها همهشان - چه فضای رسانهای - مکتوب، صوتی و تصويری - برای انتقال انديشهشان دارند؟ من هنوز تحقق اين را رؤيا میبينم، علیالخصوص تحقق متکثر و بیغرض اين آرزو را. پيشتر اشارههای مختلفی کردهام به اينکه چرا من فضای رسانهای فعلی را متکثر نمیدانم (آشکار است که مقصودم رسانههای داخل کشور نيست). اما دو سه روزی است چيزی را در رسانههای داخل کشور کشف کردهام که - اگر خطا نکرده باشم - کاری است واقعاً طرفه و بینظير. نخستين بار، اشارهای به برنامهی «سوفيا» در راديو گفتگو را در وبلاگ همشهری وبلاگستان و همسايهی جغرافيايیمان - حسين شيخرضايی - يافتم. الآن لينک ديگری در هفتان پيدا کردم. راديو گفتگو با عبدالکريم سروش شروع کرده است و در برنامهی بعدی سراغ احمد فرديد رفته است. پس از او برنامهای دربارهی محمد مجتهد شبستری دارد. اسامی را دقت کرديد؟ سروش و فرديد پشت سر هم! به اين میگويند تکثر تمام عيار رسانهای آن هم در کشوری که سروش در آن مغضوب است و فرديد محبوب. مجتهد شبستری از دانشگاه کنار گذاشته میشود و اساساً نسل روشنفکران دينی در حال هجرتاند. به هر حال، اين کار بسيار معنادار است، هم برای رسانههای داخل و هم برای رسانههای خارج از کشور. بدون هيچ شکی اين کار راديو گفتگو سخت ستودنی است. نفسِ اين کار به قدر کافی گوياست و انباشته از نشانه و معنا. از هر جهت که به ماجرا نگاه کنيد، کاری است مهم و ارزشمند. کاش ساير رسانهها هم کمی تکان بخورند و فضای فکریشان را متکثرتر کند. من هنوز به گشوده شدن، دموکراتيکتر شدن و متنوعتر شدن رسانههای خارج و داخل کشور اميد دارم. تمام مسئوليت متکثرتر کردن رسانه با مخاطب و شنوندهاش نيست. مخاطب امکانات رسانهای و بسياری از مواهب گردانندگان رسانه را در اختيار ندارد. راديو گفتگو تا اينجا نشان داده است که تعصبهای جزمانديشانه و ايدئولوژيک هدايتکنندهی کارش نيستند. اين کار راديو گفتگو میتواند سرمشق خوبی برای خيلیها باشد.
اين را که نوشتم بهتر است اين را هم اضافه کنم. اساساً مخاطبان رسانههای مختلف به ندرت پيش میآيد با آن رسانه عقد اخوت ببندند. ما رسانهها را برای اين میخواهيم که آنچه دوست داريم در آن بيابيم و اگر رسانهای ديگر را میخوانيم يا میبينيم که اساساً از حوزهی علايق ما خارج است، فقط برای کسب اطلاع است نه با شوق و علاقه. مثالهایاش فراوان است. خيلی پيش آمده است که مثلاً من وبلاگی را مرتب خواندهام اما بعد به دليلی از آن وبلاگ و نويسندهاش دلسرد شدهام و هر چند ماه يک بار هم آن صفحه را باز نکردهام. مثال ديگرش اين: من نزديک به يک سال است که صدای راديو فردا را نشنيدهام! وبسايتاش را هم دير به دير میبينم. بیبیسی را تقريباً هر روز میبينم. وبسايت زمانه را هر روز میبينم و الخ. اما کافی است مثلاً محتوای راديو فردا تغيير کند يا متحوای بیبیسی افت پيدا کند، آن وقت طبيعی است که من هم نظرم تغيير میکند. بايد ديد راديو گفتگو از دل کدام رسانه در میآيد و چه اتفاقی در آن رسانه افتاده است که ناگهان اين تکثر در آن رسوخ کرده است. بعضی از مخاطبان اگر آنچه را میخواهند در اين رسانه پيدا نکنند، قطعاً سراغ رسانهای ديگر میروند. رسانهی هوشيار و آگاه بيشتر تلاش میکند دايرهی مخاطباناش را گسترش دهد و مخاطبان جدیاش را حفظ کند. حرف برای گفتن زياد است. عجالتاً همين حاشيهها باشد تا بعداً تکميلاش کنم.
زمانه روز به روز دارد بيشتر قد میکشد و تجربههای تازهای میاندوزد. در اين ميان، هر چه بيشتر دست ياری به سوی زمانه دراز شود و پيکر نوساز زمانه بيشتر با عيار نقد آشنا شود، راهِ آيندهاش هموارتر خواهد شد.
زمانه خود از ابتدای پديد آمدناش مخاطبان اصلی خودش را مشخص کرده است: نسل زير سیسالههايی که عمدتاً ساکن ایران هستند يا به زبان فارسی سخن میگويند (چيزی در همين حدود که گمان نمیکنم غلط باشد؛ مدير زمانه میتواند اصلاح کند اگر خللی دارد). با اين تعيین مخاطب برای زمانه و کارکرد زمانه، از اين رادیو چه توقعی میتوان داشت؟ آيا هميشه زمانه بايد از مخاطباناش توقع داشته باشد (آن هم مخاطبان خاصِ تعريف شده در بالا) يا مخاطبان هم توقعی از زمانه دارند و بايد در نظر گرفته شود؟ بديهی است که زمانه ميل به رابطهی دوسويه با مخاطب دارد. اما وضعيت زمانه، وضعيت پرتناقض و پرتنشی است. وضع فعلی نياز به جرح و تعديل دارد و حاجت به تأمل و بازنگری و تصفيهی مدام. زمانه با توقف در وضع فعلی آسيب خواهد ديد.
اما چرا بحث مخاطب را پيش میکشم؟ مخاطبی در آن گروه سنی، چه چيزی میطلبد؟ چه چيزی میخواند و چه چيزی میداند؟ رسانه آيا در نقش معلم يا به تعبير معتدلتر و دموکراتيکتر در نقش آگاهیدهندهی بیطرف و بیغرض نقش ايفا میکند؟ مسئوليت رسانه، تکليف رسانه و «حق» رسانه چیست؟ اصلاً رسانه واجد حقی هست يا هر چه هست تکليف رسانه است در قبال مخاطب؟
اولين باری که با اين يادداشتهای فشردهی حاشيهی کتابها آشنا شدم (يا در واقع توجهام را جلب کرد) در حاشيهی کتابهای دکتر سروش بود. هميشه در هر صفحهای کنار پاراگرافهای طولانی، دو سه جمله آمده بود که لب و خلاصهی مطلب در آن نوشته شده بود. اين چيزها شديداً به فهم متن و ارتباط بر قرار کردن با آن کمک میکند. به نظر من در رسانهها هم مهم است از اين شيوه استفادهی لازم و کافی بشود. زمانه يکی از رسانههايی است که بعضی اوقات از اين شيوه استفادهی مفيد را میبرد. شايد اين از تأثيرات مهدی جامی است (بدون شک ابتکارِ خودِ او در زمانه است). اين عنوانهای فرعی و داخلی گذاشتن برای مطالب کار طرفهای است. مهدی در بیبیسی هم که کار میکرد، اين شيوهی مطلب نوشتن و ويرايش کردناش، چيز خاصی بود. انگار امضای مهدی جامی پای آن مطلب خبری آمده است. به عنوان نمونه همين مقالهی فوکوياما را ببينيد. مقاله قبل از عنوانها يک چيز بود و حالا تبديل شده است به چيزی ديگر. متن با اينها حال و هوا و زندگی تازهای پيدا میکند.
اينها شايد حرفهايی تکراری باشد. آنها که اهل ترجمه هستند يا اصولاً به مقايسهها ترجمهها حساسیت دارند، حرفام را بهتر میفهمند. از اين مقالهی توماس فريدمن دو ترجمه در رسانهها آمده است. يکی در بیبیسی فارسی آنلاين و ديگری در وبسايت راديو زمانه.
بد نيست اين دو ترجمه را مقايسه کنيد. خوب مطلب راديو زمانه را البته من ترجمه نکرده بودم، ولی اگر من هم قرار بود ترجمه کنم، بسیار شيوهی مطلب ترجمه شده در زمانه را میپسنديدم تا ترجمهی لفظ به لفظ و مصنوعی بیبیسی فارسی را. ترجمه اصولاً کار بسيار دشواری است، بسيار دشوار. کم هستند کسانی که از عهدهی ترجمهی سليس، پاکيزه و روان يک متن بر بيايند. شايد الآن بيش از دوازه سال است که به طور مستمر کار ترجمه انجام میدهم (ولی بدبختانه هيچ چيزی – مثل کتاب – جايی منتشر نکردهام؛ يک بار در ايران خواستم اين کار را بکنم که پولاش جور نشد!). اما هنوز بعد از اين همه سال، چندان مطمئن نيستم که خوب میتوانم ترجمه کنم. ده دوازده سال که سهل است، ممکن است کسی سی چهل سال ترجمه کند و باز هم ترجمهاش دلچسب و روان نباشد. مترجم خوب بودن، هنر است. بگذاريد چند مورد از همين تفاوت ترجمهها را مقايسه کنم تا ببينيد چطور ترجمهی مقالهی فريدمن در زمانه سلیستر است و راحتتر با خواننده ارتباط بر قرار میکند.
۱. بیبیسی: «برايتان يک آزمون کوچک درباره سياست خارجی دارم». زمانه: «در اینجا میخواهم یک تست کوچک در باره سیاست خارجی مطرح کنم».
۲. بیبیسی: «روز يازدهم سپتامبر، شهروندان کشور الف از جمله معدود کسانی در جهان اسلام بودند که به گونه ای خودجوش تجمعی در حمايت از آمريکا برگزار کردند». زمانه: «در یازده سپتامبر، شهروندان کشور الف در میان اندک کشورهای مسلمان بودند که تظاهرات خودجوش به طرفداری از آمریکا به راه انداختند».
۳. بیبیسی: «رئيس جمهور راديکال کشور الف اخيرا برای افزايش محبوبيت خود کنفرانسی درباره اينکه چرا هولوکاست هرگز اتفاق نيافتاده برگزار کرد». زمانه: «رییسجمهور تندروی کشور الف به تازگی کنفرانسی درباره هولوکاستی برگزار کرد که هرگز اتفاق نیفتاده است». [اينجا البته ترجمهی جملهی آخر در زمانه غلط است. ترجمهی درست همان است که بیبیسی آورده است اما «اخيراً» را با «به تازگی» و «راديکال» را با «تندرو» مقايسه کنيد].
۴. بیبیسی: «کشور الف برای منافع استراتژيک خود می خواهد شاهد موفقيت دولت تحت هدايت شيعيان عراق که طرفدار آمريکاست باشد». زمانه: «کشور الف دارای منافع راهبردی در پیروزی دولت منتخب شیعه و طرفدار آمریکا در عراق است».
۵. بیبیسی: «کشور الف به طور سرانه بيش از هر کشور ديگری در خاور ميانه اسلامی، وبلاگ نويس دارد». زمانه: «کشورالف به نسبت، بیشترین وبلاگنویسان را در کشورهای خاورمیانه دارد» [به طور سرانه؟!]
۶. بیبیسی: «آن شاخه از اسلام که اکثريت مردم کشور الف پيرو آن هستند به زنان احترام می گذارد، در پرتو مدرنيت درهايش به روی قرائت های تازه باز است و پوچ گرايی از نوع القاعده را رد می کند». زمانه: «نوع اسلامی که در کشور الف پیاده شده است، به زنان احترام میگذارد و با نظر به تجدد، نسبت به تفسیر دوباره، باز است و هیچانگاری القاعده را برنمیتابد». [مقایسه کنيد: «مدرنيت» و «تجدد» را، و «پوچگرايی» و «هيچانگاری» را، و «قرائتهای تازه» و «تفسير دوباره» را.]
۷. بیبیسی: «محمد حسين عادلی، سفير سابق ايران در لندن، در مجمع داووس به من گفت از آنجا که آمريکا دو عدد از بزرگترين دشمنان ايران - طالبان و صدام - را نابود کرده بحثی در ايران درگرفته که می گويد آيا واقعا ما همچنان بايد با اين شدت مقابل آمريکا عمل کنيم... اکنون آمادگی بيشتری برای ديالوگ با آمريکا وجود دارد». زمانه: «به گفته محمد حسین عادلی، سفیر پیشین ایران در لندن، از آنجا که ایالات متحده دو دشمن بزرگ ایران، طالبان وصدام، را از میان برداشت، بحثی در ایران در جریان است که آیا ما باید همچنان چنین سخت علیه آمریکاییها اقدام کنیم». [البته در ترجمهی زمانه، اينجا جملهی آخر حذف شده است و «مجمع داووس» نيز ترجمه نشده است].
۸. بی بیسی: «فقط همين کار را بکنيد - و بعد عقب بنشينيد و شاهد باشيد که چه بحث خارق العاده ای در ايران درخواهد گرفت. می توانيد خانه تان را روی آن شرط ببنديد». زمانه: «فقط این کار بکنید، و بنشینید و شاهد خروش شگفتآورترین بحثها در داخل ایران باشید. میتوانید بر سر آن شرط ببندید».
نمیشود هيچ مرزبندی دقيقی داشت که لزوماً اين بهتر است يا آن. اما متن ترجمه شده در زمانه، روانتر است. کلمات انتخاب شده بيشتر به فضای زبان فارسی میخورد. متن زمانه، قواعد نوشتاری وب (مخصوصاً نيمفاصلهی محبوب) را به خوبی رعايت کرده است. به اينها البته میتوانيد عناوين فرعی و داخلی افزوده شده از سوی زمانه را بيفزاييد که متن را خوشخوان (و شايد جهتدار) میکنند. مترجم زمانه ادبيات فارسیاش بسيار بهتر از دانش زبان انگلیسیاش است. بر عکس مترجم بیبیسی فارسی، انگليسی را خيلی بهتر میفهمد، اما دانش فارسیاش آن قدر خوب نيست که بتواند ترجمهای شسته رفته و خوب تحويل دهد. موازنهی ميان دانش زبان مبدأ و مقصد در ترجمه بسيار مهم است. مترجم زمانه ترجمهاش به نسبت ترجمهی بیبیسی، بسیار آزادتر است و در عين آزادی صدمهی چندانی به متن اصلی نزده است. مترجم بیبیسی تلاش کرده است وفاداری مطلقاش را نسبت به متن حفظ کند، حتی به قيمت قربانی کردن روانی و پاکيزگی زبان فارسی.
درست است که سليقهی هر آدمی در انتخاب متنِ مورد نظرش مهم است، اما ترجمه است که عملاً به خوش نشستن يک متن در ذهن خواننده کمک میکند. من هميشه نهج البلاغهی ترجمهی شهيدی را بر ترجمههای ديگری ترجيح دادهام. زمين تا آسمان ميان ترجمهی قرآن خرمشاهی و ترجمهی الهی قمشهای (!) فرق است. بد نيست کسانی که حافظهی کتابشان از من بهتر است نام کتابهايی را که ترجمههای مختلف دارند، زير مطلب بنويسند تا هم به مجموعهی اطلاعات اينجا اضافه شود و هم مقايسهی خوبی بشود انجام داد. (شايد يک مورد نزديک به موضوع وجود ويرايشها و تصحيحهای مختلف از يک متن کلاسيک است: حافظ قزوينی-غنی يا انجوی شيرازی را مقایسه کنيد با حافظ به سعی سايه). ممنون میشوم خوانندگان به گسترش این بحث کمک کنند. آوردنِ مثالهای مختلف شروع خوبی است.
آيا پاسخگویی همه جا و برای همه خوب است؟ آيا همه کس بايد نسبت به همه چيز و در همه جا پاسخگو باشند؟ از این مهمتر، در رابطه با سياست و ارباب قدرت، پاسخگويی يعنی چه؟ چه کسی بايد پاسخگو باشد؟
اگر به ايران نگاه کنيم، مورد مشابهی از آن را میتوان در يکی از تعاليم اخلاقی دين اسلام يافت: امر به معروف و نهی از منکر. مايهی دريغ فراوان است که در کشورِ ما اينها نه تنها بد فهميده میشوند بلکه بد هم استفاده میشوند. پاسخگويی، در يک نظام دموکراتيک، اساساً خطاباش به اهل قدرت است و آنها که بر مسند سياست و سياست کردن نشستهاند نه يک لا قبايانی که دستشان از آسمان و زمين کوتاه است. آنکه زندگیاش به يک اشارهی ارباب قدرت میتواند دود شود، چه معنا دارد به پرسش و پاسخ گرفته شود؟ امر به معروف و نهی از منکر، نخستين مخاطباش حاکمان هستند. حاکمان را بايد به معروف امر کرد و از منکر نهی. و اين کار را شهروندان انجام میدهند در برابر دولتمردان. دولتمردان تا بر مسند قدرت تکيه زدند، نمیتوانند ديگر به پشتوانهی قدرت مردم را به پاسخگويی فرابخوانند و آنها را امر به معروف و نهی از منکر کنند. اين مغز تعاليم اخلاقی دين است.
مدتهاست دارم به اين موضوع فکر میکنم که رسانهی خوب کدام است؟ رسانهی دوسويه يعنی چه؟ آیا دو سويه بودن در اين خلاصه میشود که مثلاً يک رسانه بعضی از حرفهای مخاطباناش را هم منتشر کند؟ چند نمونه را انتخاب کنيد. مثلاً راديو فردا، بیبیسی فارسی، بیبیسی انگليسی، راديو زمانه و صدای آمريکا.
معيار توجه يک رسانه به مخاطباش چیست؟ من فکر میکنم رسانه مانند هر چيز ديگری – درست مانند حکومت دموکراتيک – نياز به اصلاح و تصفيهی مرتب دارد. رسانه – مخصوصاً اگر مدعی دموکراتيک بودن داشته باشد – محتاج نظارت و انتقاد است. اما حاصل نظارت يا انتقاد چیست؟ آيا معنای رسانهی دموکراتيک اين است که مثلاً به ديگران «حق بدهد» (انگار ديگران خودشان حق نداشتهاند) که از او انتقاد کنند؟ رسانهی دموکراتيک آيا فقط نقد و اعتراض مخاطب معترض خود را منتشر میکند تا تکليف دموکراتيک بودن را از دوش خود بردارد؟ آزادی بيان برای يک رسانه يعنی چه؟
برای اينکه به اين پرسشها پاسخِ خودم را بدهم، يکی از دو بيت از حافظ را نقل میکنم که معنای دموکراسی رسانهای را چنان که من میفهمم در خود درج کرده است:
جايی که برق عصيان بر آدم صفی زد
ما را چگونه زيبد دعوی بیگناهی
و:
ما به صد خرمن پندار ز ره چون نرويم
چون رهِ آدم بيدار به يک دانه زدند
به اعتقادِ من، پذيرش دموکراسی در سياست و رسانه به اين معناست: ما همه انسان هستيم. ما همه خطا میکنيم (نه اينکه احتمالاً خطا میکنيم؛ ما قطعاً خطا میکنيم، چون بشر هستيم، اما اين خطا ميزاناش متفاوت است). و چون خطا میکنيم (به اقتضای بشر بودنمان) نياز داريم به اينکه کسی، ناظری، منتقدی به ما تذکر بدهد تا خطاها را اصلاح کنيم. گام مهمتر بعدی «اقرار به خطا» ست. يعنی جايی ما ممکن است به اين تشخيص برسيم که خطا کردهايم و منتقد ما سخن درستی را گوشزد کرده است. اينها مترهای مهمی برای ارزيابی يک رسانه است.
با اين مقدمات، به طيف رسانههای مختلف نگاه کنيد. از لحاظ کمی چه اندازه اقرار به خطا و اصلاح خطا در رسانهها میبينيد؟ قاعدتاً شما هرگز به طور عام با حجم بزرگی از اعتراف به خطا مواجه نيستيد. رسانهای که مرتب خطا میکند، خطاهای بزرگ مرتکب میشود و تازه به آن اعتراف هم میکند، رسانهای است که در بازار رقابت حذف میشود. به همين منوال، رسانههايی هستند که هرگز اعتراف به خطایشان نمیکنند. نه انتقاد معترض را منتشر میکنند و نه خطا را اصلاح میکنند: اين رسانهی متکبر و مستبد است؛ رسانهای خدايگانی است. رسانهی دموکراتیک ميزانی معمولی از اشتباهات را دارد. اين اشتباهات ممکن است در نامه به سردبير يا مدير رسانه منعکس شود و همچنين توضيحی از سوی رسانه بيايد که بله ما اينجا را اشتباه کردهايم و از فلانی که اين اشتباه را به ما گوشزد کرده است، سپاسگزاريم. رسانهای که مدافعهجويانه به پاسخگويی به هر نقدی برخيزد، رسانهای ضعيف است. رسانهای که به هيچ نقدی اعتنا نمیکند، رسانهای استبدادی است. رسانهی دموکراتيک تنها به انتشار پراکندهی يکی دو نقد اکتفا نمیکند. رسانهی دموکراتيک خوب، از نقدها استفاده میکند، به آنها اشاره کرده و به خطاهای خود آشکارا اعتراف میکند و شأن بشری بودن خود را برجسته میسازد و از همه مهمتر عزمی جدی برای اصلاح دارد و ادعای دموکراتيک بودناش تنها نمايش و تعارف نيست.
به گمانِ من يکی از مهمترين قدمهايی که رسانههای معاصر میتوانند بردارند، شفافسازی دموکراتيک است. همهی رسانههای فارسی شفافيت دموکراتيک ندارند. ميزان و درجهی شفافيتِ آنها به ميزان دموکرات بودن و شفاف بودن مديريتِ آن بستگی دارد و اين البته امری نسبی است.
با اين توضيحات، چند رسانهای را که در بالا نام بردم مقايسه کنيد. دوستانی که کارِ آماری در وبلاگستان انجام میدهند و کسانی که رسانهها را رصد میکنند نيز میتوانند بر اين مبنا اين رسانهها را قياس کنند. به نظرِ شما کداميک از رسانههای بالا، امتياز بيشتری خواهند داشت؟ در کدام يک آزادی بيان منتقدين بيشتر رعايت میشود؟ کدام رسانه شفافيتی دموکراتيک دارد؟ کدام رسانه ادعای دموکراسی برایاش فقط در حد رفع تکليف نيست؟ به عبارت دقيقتر، در کدام رسانه، و با کدام شواهد، دموکراسی، آزادی بيان، دو سويه بودن، جدی گرفتن مخاطب و پاسخگويی «نهادينه» شده است؟ چه چيزی باعث نهادينه شدن يک منش يا اخلاق در يک رسانه میشود؟ من پاسخ دقيقی برای هيچ کدام از اين پرسشها ندارم. دوست دارم اهل فن و صاحبنظران ديدگاههایشان را بنويسند. در ميان رسانههای بالا، راديو زمانه، شايد تنها رسانهای است که به وبلاگستان اعتنای جدی دارد. شايد نويسندگان زمانه و مديران آن بخواهند (و بتوانند) مبنای تئوريک روشنی برای پرسشهای بالا و پاسخ به آنها عرضه کنند. پس اين گوی و اين ميدان!
امروز داشتم دست بر قضا در تلويزیونهای ايرانی میچرخيدم و ساعتی به تماشای شبکهی خبر نشستم. بحث داغ ظاهراً سنگ رو يخ کردن رسانههای خارجی بود (از جمله شبکهی خبری ۲۴ ساعتهی بیبیسی، صدای آمريکا و غيره).
بحث اصلی اين بود که بله، غرب در ماجرای تحريم ايران کم آورده و شکست خورده است و حالا دارد واقعيتهايی را که رخ داده است تحريف میکند و خلاصه فغان و فرياد که اينها کارشان دروغ است و نيرنگ! ببينيد، من مناسبات قدرت و سياست (و سياستهای رسانهای برای حفظ قدرت) را خوب میفهمم. بله، معلوم است که رسانهی شما بايد در خدمت قدرت باشد و هر وقت دلتان خواست سرتان را مثل کبک زير برف بکنيد. اينها را میفهمم. همه جای دنيا اين اتفاق میافتد، حتی در انگليسی و آمريکا. فرق بزرگاش اين است که اينجاها آن قدر رسوا و ضايع اين کار را نمیکنند که در وطنِ ما میکنند! نمونهاش را ببينيد: تلويزيون ايران هميشه بیبیسی را «راديوی دولتی انگليس» خطاب میکند! من نمیدانم اين فهمها و تصورات زمان رضاشاه پهلوی چرا هنوز در ذهن رسانهی عوام زدهی ما جاخوش کرده است؟ يعنی کسی نمیداند بیبیسی يک ارگان دولتی نيست و سخنگوی قدرت حاکم نيست؟ قصهی همان طوطی داستان مولوی است:
از چه ای کل با کلان آميختی
تو مگر از شيشه روغن ريختی!
چون خودشان رسانه را دولتی کردهاند فکر میکنند، همه جای دنيا رسانه دولتی است. بابا يکی آن آدم حواس پرت را از خواب بيدار کند! اينجا هيچ قدرت سياسی و غير سياسی نيست که در رسانههای راديويی، تلويزيونی و مطبوعات از نقد و حتی تمسخر و استهزاء در امان باشد. از خصوصیترين زوايای زندگی خانوادهی سلطنتی گرفته تا شخص نخستوزير. خودتان برای خودتان خط قرمزهایتان را بشماريد. من از خدا و پيغمبر حرف نمیزنم. از آدمهای عادی حرف میزنم که بينِ من و شما زندگی میکنند. اينها را مقايسه کنيد که مصاحبهگر نخستوزير را در تلويزيون درسته پوست میکند و نخستوزير نفس هم نمیتواند بکشد. شما جرأت داريد مثلاً با رييس مجلس محترم اين کار را بکنيد؟ البته که نه! پس جمع کنيد اين بساط خبررسانی ضد امپرياليستی را! لااقل برويد دو تا کتاب بخوانيد. چهار تا خبر درست و حسابی ببينيد. دقيقاً بفهميد طرف کیست و کارش چیست! اگر ادعا میکرديد بیبیسی را صهيونيسم جهانی میگرداند باور کردناش آسانتر بود تا بگوييد بیبیسی راديوی دولتی انگليس! دروغ و حرف من در آوردی هم میخواهيد بتراشيد، دروغ شاخدار نگوييد! آدم حالاش به هم میخورد از اين همه نفهمی و بیسوادی که به اسم علم و دانش و دين و خدا به خورد ملت میدهند.
اشکالات فنی سايت راديو زمانه (ولو اشکالات جزيی) هنوز بر طرف نشدهاند. پس اينها را هم میافزايم به نکات قبلی.
يک بار ديگر هم گفته بودم و گمان کنم به اوليای امور زمانه هم متذکر شده بودم که لينک دنبالک مطالب کار نمیکند. مدتی کار میکرد که از زمان ورود حسين درخشان به ماجرا ناگهان از کار افتاد. کار بسيار سادهای است و فقط اضافه کردن چند کد میخواهد. وقتی مطالبتان دنبالک ندارد اصلاً و کدهایاش موجود نيست، چه دليلی دارد در صفحهی اصلی يا پای مطلب لينکاش وجود داشته باشد. برش داريد و خودتان را خلاص کنيد. رسيدگی نکردن به اين فقط از تنبلی است و بس.
بخش بايگانی صفحات درست کار نمیکند و همهی مطالب قبلی را نمايش نمیدهد. بخش لينکدونی زمانه هم اصلاً بايگانی ندارد (برای عموم میگويم). فرض کنيد يکی بخواهد لينکی را که سه ماه پيش گذاشتهايد ببيند. تکلیفاش چیست؟
بعضی از صفحات ثابت راديو زمانه همينجور به حال خودشان رها شدهاند. اينها نکات ساده و پيش پا افتادهای هستند و راهحلشان هم بسيار ساده است. مثلاً صفحهی دربارهی ما به انگليسی درست تراز نشده است و مثل فارسی راست چين است. آدرساش هم مثل يک آدرس پست وبلاگی است. در حالی که قاعدتاً بايد يک صفحهی مستقل برایاش درست میشد. میدانم کسی که مسئول نظارت بر سايت است استاد اين کارهاست. چرا تعلل کردهاند، خدا میداند.
صفحات داخلی زمانه آدرس آر اس اس مناسب ندارد. يعنی اصلاً لينکاش در صفحه موجود نيست. فرض کنيد من بخواهم فقط صفحهی کلاغستون را به صورت آر اس اس داشته باشم. لينکاش اصلاً موجود نيست و من فقط حدس میزنم آدرساش چیست و دارماش. اما بقيه شايد نتوانند حدس بزنند. برای آر اس اس صفحهی اصلی هم که روی لينکاش عکسی آمده است با اسم پادکست که اصولاً چيز ديگری است، محدودیت تعداد مطالب نمايش داده شده را بايد بردارند يا حداقل بيشترش کنند.
صفحهی اصلی در واقع هيچ مطلبی ندارد و مطالب صفحات داخلی را فراخوانی میکند و صفحهی اصلی ریبيلد میشود. اما کسانی که دبير سايت هستند هميشه فقط ايندکس صفحهی اصلی را بازسازی میکنند. بقيهی صفحات هم مثلاً گوشهی سمت راستشان آخرين مطلب وبلاگ زمانه را فراخوانی میکنند. اما هر صفحهای ممکن است يک مطلب خاصی را نشان بدهد. دليلاش اين است که همهی صفحات همزمان بازسازی نشدهاند. اين هم راهحل سادهای دارد. يک پلاگين کوچک در امتی اين کار را انجام میدهد و میتوان ايندکسهای همهی صفحات يا همهی مطالب را بازسازی کرد. آمستردام که مشکل سرعت اينترنت ندارد که هزار سال طول بکشد. راهحلهای ديگری هم البته دارد که خودشان بهتر است بگردند و پيدا کنند. قرار نيست همهی راهحلها را من مجانی بهشان بدهم! (يادم رفت بگويم لينک صفحهی وبلاگ زمانه يعنی لينک مستقيم به صفحهی اصلیاش هيچ جا در آن منوهای بالا موجود نيست).
فکر میکنم همينها برای امشب بس است. شايد بعد از خواندن اينها کسی همت کند و مشکل را بر طرف کند. اصلاح اينها شايد حتی يکی دو ساعت هم طول نکشد. برای رسانهای مثل زمانه اصلاً خوب نیست که تنبل و بیاعتنا به صورت سايتاش نموده شود.
تا وقتی اين يادداشت تمام شود، مهلت مسابقهی نقد راديو زمانه تمام شده است. از زمان آغاز کار راديو زمانه مدتی میگذرد و بعضی ايرادهای بزرگشان مرتفع شده است و اميدوارم بهتر و بهتر شود. پس بگذاريد چند تا از نکتههای خوب و اتفاقات تازهی راديو زمانه را بنويسم.