صفحه‌ی اصلی

بايگانی: جنبش سبز

January 16, 2012

اصغر فرهادی و جدايی دولت از ملت

هنوز شاید يک‌ساعت از اعلام برنده شدن فيلم «جدايی نادر از سيمين» اصغر فرهادی نگذشته است و شادی است که موج می‌زند ميان ایرانی‌ها. پیام از اين رساتر و گویاتر نمی‌تواند باشد: مردمی که آزادی و شادی می‌خواهند، اين آزادی و شادی را به فرموده‌ی دولت و حکومت نمی‌پسندند و نمی‌خواهند. شادی حق مردم است؛ چيزی نيست که دولت و حکومت بر مردم روا بداند يا به آن‌ها هديه کند. و اين‌که شادی حق مردم ماست، سياسی‌ترین مضمونی است که زاييده‌ی جنبش سبز است. رخداد امشب يک پيروزی نرم برای جنبش سبز بود. شب پیروزی شادی بر اندوه و رنج و افسردگی و نوميدی.

حاکمان جمهوری اسلامی – به ويژه کسانی که در اين چند سال زبانه‌ی بیدادشان به فلک رسيده است و رمق و نفس آزادی و شادی ملت ما را ستانده‌اند، چیزی جز رنج و غم و اندوه به ملت ما هديه نداده‌اند. کدام حرکت به ويژه در اين چند سال در اين نظام رخ داده که دلی را شاد کرده باشد یا لبخندی بر لبانی نشانده باشد؟ کدام سخن و گفتار از سوی دولت‌مردان يا مسؤولان عالی اين نظام سر زده است که خاطر آزادگان و خردمندان و اهل ایمان و تقوا و صاحبان دل‌های سالم و رمنده از بيماری دروغ و ریا را شاد کرده باشد؟ هر چه بيش‌تر می‌‌کاويم می‌بينيم که اين حاکمان نه تنها شادی و تبسم را به کسی هدیه نداده‌اند بلکه هر جا توانسته‌اند شادی و آزادی و خرمی و آسايش مردم را از صغير و کبیر و پير و جوان و مرد و زن ربوده‌اند. تنها هنرشان تحميل شادی خودخواسته‌ی نظامی و حکومتی و حقنه کردن فرهنگ سرهنگی بوده است.

امشب، گلدن گلوب و برنده شدن فرهادی آن‌قدر مهم نبود که هلهله‌ی شادی در دل‌های ایرانيان. امشب، جوانه‌ای که زير خروارها خاک و خاکستر ستم اين ماه‌ها و سال‌ها نفس می‌کشيد و به رغم هل من مبارز طلبيدن‌های جاهلان مکرم و اراذلِ مقدم، و فتنه‌جو خوانده شدن و بی‌بصيرت ناميده شدن، هم‌چنان زنده اما خاموش بود، سر از خاک بیرون کرد يعنی که ما هم‌چنان شاد هستيم و شادی و اميد را نتوانسته‌ايد از ما برباييد.

این مردم، به شادی دستوری تن نمی‌دهند. شادی تجويزی دلی را نمی‌گشايد و لبی را خندان نمی‌کند. درست بر عکس، هر جا که بخش‌نامه صادر کردند برای غم يا شادی، اين مردم خلاف‌اش را رفتند و گفتند و کردند. درست همان‌جا که بر سر فرهادی کوفتند و طعنه و تحقير نثارش کردند، مردم نه به خاطر جايزه گرفتن‌اش بلکه به خاطر همدلی و همراهی اين فرهادی با همين مردم،‌ با او شاد شدند و با او لبخند زدند و با او به بيداد پشت کردند: فرهادی با مردم بود و از مردم و از مردم گفت و با مردم رفت. همين خرده‌رويدادهای ظریف است که کسی شايد توجه چندانی به معنای عميق آن‌ها نکند ولی جنبش ما با همين خرده‌رويدادها زنده است و به پيش می‌رود. اصغر فرهادی و «جدايی نادر و سيمين» تنها يک نمونه و يک نماد آن است. اين ماجرا نمادين بود: نمادی از اين‌که ملت ديگر همراه دولتی نيست که شادی را از او می‌ربايد. این مردم هر جا که بخواهند بی‌آنکه منتظر صلاح‌دید و صواب‌ديد نظام و حکومت و سرداران و سرهنگان فرهنگ‌ناشناس باشند، با سائقه‌ی بشريت و انسانيت و صفای جان و دل‌شان شادی و هلهله می‌کنند. و اين مضمون همان است که در اين شعر درخشان شفيعی کدکنی متجلی است:

طفلی به نام شادی دیری‌ست گم شده ست
با چشم های روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر

اين واقعه پيامد سياسی ديگر هم البته برای ما دارد. رسانه‌ها همواره در متن موج‌ها زندگی می‌کنند. در اين روزها که جنگ‌طلبان و گروهی از مخالفان حکومت ايران با ساده‌لوحی در ميدانِ برافروختن آتش حمله‌ی نظامی به ایران بازی می‌کنند، این واقعه تا مدتی باعث می‌شود هم جهان و هم سياست‌مداران آمريکايی و غربی به خودِ مردم ایران بيشتر توجه کنند تا اين‌که همه‌ی هم و غم‌شان را صرف انتقام گرفتن از حاکمان ايران کنند و برای این‌ کار از مردم ايران – با تحريم‌های کمرشکن و فلج‌کننده‌ای که اولين و مهم‌ترين قربانی‌اش خود مردم ما هستند – به مثابه‌ی سپر استفاده کنند. پيام اين جایزه دوگانه است: يکی برای مسؤولان و مقامات ايرانی که همين تازه خانه‌ی سينما را ويران کرده‌اند و رشد و رويش و قدر و حرمت ديدنِ سينمای ایران را جای ديگری به رغم ميل‌شان ديدند و ديگر برای سياست‌مداران غربی که به جای گشودن راهی به جلو، در لفافه‌ی فشار آوردن بر حکومت ايران، ملت ما را بيشتر زخمی و رنجور می‌کنند.

برنده شدن اين فيلم، برنده شدن ماست؛ تصويری از شادی ماست. آن شادی که حق ماست. شادی به يغما رفته‌ی ملتی که همواره باید تاوان ندانم‌کاری‌ها و بی‌خردی‌ها و تعصب‌ها و انتقام‌جويی‌ها و عربده‌جويی‌های حاکمان‌اش با ملت خود و با جهان را بپردازد. اين اتفاق، نويد بازگشت شادی‌های ماست و این‌که شادی برای ما نمی‌ميرد. ما به هر بهانه‌ای شادی را خواهيم زيست هر چند حاکمان بيداد شادمانی ما را نپسندند:

ای دوست شاد باش که شادی سزای توست
این گنج مزد طاقت رنج‌آزمای توست 
صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر
ای دل بیا که این همه اجر وفای توست 
این باد خوش نفس به مراد تو می‌وزد
رقص درخت و عشوه‌ی گل در هوای توست 
شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد؟
کان آفتاب سایه‌شکن در سرای توست 
خوش می‌برد تو را به سرِ چشمه‌ی مراد
این جست‌و‌جو که در قدم رهگشای توست 
ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش
یاد تو خوش که خنده‌ی گل خون بهای توست 
دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد
کاین رنگ و بوی گل همه از نافه‌های توست 
پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز
هر سو گذار قافله‌های صدای توست 
از آفتاب گرمی دست تو می چشم
 برخیز کاین بهار گل افشان برای توست 
با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم
ای دوست شاد باش که شادی سزای توست

June 1, 2011

خدايا آه مکش!

رب اغفر لقومی فانهم لایعلمون

خدايا، آه مکش! می‌دانم که چه غصه‌ای داری! همه چیز خوب می‌شود. ما باز دوباره خانه‌های‌ ویران‌مان را می‌سازيم، دوباره سقفی روی سر ما خواهد بود و باز هم تو را ميهمان خانه‌های‌مان می‌کنيم! غصه نخور! می‌بينم چه ابری به چشمان‌ات دويده! اشک مريز! دیر نيست روزی که دوباره لبخند بر لبان‌ات باشد! همه چیز تمام می‌شود. آرام‌ باش! هق‌هق‌ات را از آن شانه‌های لرزان‌ات می‌بینم، زاری مکن! اين رنج‌ هم سر می‌آيد!

خدايا، ناله مکن! می‌دانم که بار اول‌ات نيست. می‌دانم بارها با ما خون گریسته‌ای. مغول‌ها هم که همه چيزمان را به تاراج برده بودند و خانه‌های‌مان را زندان کرده بودند، همين حال را داشتی. يادت هست که هم تو حال‌ات بهتر شد و هم مغولان را درست کرديم؟ يادت هست؟ همان مغول‌ها را خوب کرديم: نه تنها مسلمان‌شان کرديم که صوفی‌شان کرديم! غصه نخور! می‌دانم که خودت هم حتی نمی‌توانی تصور کنی پيش از اين‌ها طایفه‌ای این‌جوری بوده باشند! ولی اين‌ها هم درست می‌شوند، خوب‌ می‌شوند!

خدايا، بغض نکن! می‌دانم که تو را هم به گروگان برده‌اند. می‌دانم که تو هم محبوس اين‌هایی. می‌دانم که حتی از تو هم اعتراف گرفته‌اند که نه تنها هم‌دست شيطان بوده‌ای بلکه از ابتدا خودت شيطان را وارد قصه‌ی ما کردی! می‌دانم که حتی به تو گفتند که فراماسون هستی! می‌دانم که به تو هم تهمت جاسوسی زده‌اند! حتی به خودت گفتند که خودت را انکار کرده‌ای! می‌دانم که حتی تو را هم شکنجه کرده‌اند که اعتراف کنی به همه‌ی شرهایی که در عالم هست و همه‌ی جنايت‌هایی که خودشان کرده‌اند! اما غصه نخور!‌ همه چیز خوب می‌شود، باز هم قفل زندان‌ها را می‌شکنيم. باز هم آزادت می‌کنيم.

خدايا! ما هم مثل تو غم داریم. ما هم مثل تو دل‌شکسته‌ایم. ما هم دست‌مان بسته است. ولی ما هم، درست مثل خودت، ایمان داریم. ما هم، درست مثل خودت، امید داریم. می‌دانيم که تو هم، در آن کنج زندان، اندوه داری، دل می‌سوزانی نه تنها برای ما، بلکه برای همين‌ها که من و تو را به بند کشيده‌اند و به گروگان گرفته‌اند. می‌دانم که در زندان هم دل‌ات برای زندان‌بان می‌سوزد. می‌دانم که حتی غمِ بازجوی‌ات را می‌خوری که شايد نتواند فردا در روی فرزندش نگاه کند و بگويد چه کاره بوده است. ولی غصه نخور، همه چيز خوب می‌شود. همه‌ خوب می‌شویم. اشک‌ها کمتر می‌شود، آه‌ها هم.

خدايا، ابرو گره مکن! پنجه به ديوار نکش! يک‌جایی ياد می‌گيرند که ديگر نباید خون بريزند. يک‌جایی، لابد – حتماً – می‌فهمند که اگر حق با آن‌هاست نباید با شمشير و خنجر و گلوله حق را با ما و تو بقبولانند. حتماً یک‌جايی می‌فهمند که بهشت را نمی‌شود با بازجويی و اعتراف به کسی هديه کرد. غصه نخور! خوب می‌شوند. بزرگ می‌شوند. شاید اول مغول بشوند. شايد همه چيزمان را بسوزانند. ولی آخرش شايد صوفی شدند و اين ابرها از آسمان ما و تو کنار رفت و هوا صاف شد. شايد بعد از باران، زیر شعاع آفتاب، رنگين کمانی بست و همه فهميدند که اين همه تفاوت و این همه رنگ در کنار هم چقدر زيباست. شاید آن‌وقت فهمیدند که نباید همه‌ی رنگ‌ها را پاک کنند يا روی همه‌ی رنگ‌های ديگر فقط رنگ خودشان را بزنند!

خدايا، گريه نکن! تو گريه می‌کنی و من هم گريه‌ام می‌گیرد! تو اگر بخواهی مدام گریه کنی و ما هم دل به دل تو بدهيم و آه بکشيم و بغض کنيم، پس چه کسی قرار است اميد بدهد و ایمان داشته باشد و صبر کند و استقامت داشته باشد؟ خدای صبوری کن! طاقت بياور! تحمل کن! اين شب زیاد دوام نمی‌آورد، لابد خیلی شب درازی نيست. صبر کن! اشک‌ات را نگه دار!

خدایا! بيا بغل‌ات کنيم! بیا در آغوش‌مان. می‌دانم که تو هم نوازش می‌خواهی. بیا مهربانی کنيم با تو. می‌دانم که از بدخواهی و نامهربانی و کينه به ستوه آمده‌ای. ولی هنوز در دل‌های ما جایی برای دوستی و محبت هست. هنوز دوست‌ات داریم. هنوز برای همسایگی با تو دل‌مان می‌لرزد. هنوز هم می‌خواهيم مهمان ما باشی. غصه نخور! همه چیز خوب می‌شود!

خدايا، آه مکش، بغض مکن، ناله مکن، اشک مریز! همه چيز خوب می‌شود!

پ. ن. جهت تنوير افکار عمومی و خصوصی: مثنوی معنوی؛ روایت موسای قرن بیست و یکم؛ تاریخ نسخه: هر روزی بعد از ۲۲ خرداد ۸۸!

آواز تذرو - برای عزت و هاله سحابی

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشتِ شقايق گشت از اين خون
نگر تا اين شبِ خونين سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
صدای خون در آواز تذور است
دلا اين یادگارِ خونِ سرو است

- اين ابيات، ناظر به حالی در آينده است؛ اما اين آينده، آينه‌ی حال ما نیز هست: حالی که شبی خونين دارد و خنجرها از دل‌ها گذر می‌کند و خونِ هزار سرو دلاور به خاک می‌ریزد. خونی که هدر نخواهد شد: ای بلبل حزین که تپیدی به خونِ خويش / يادِ تو خوش که خنده‌ی گل خون‌بهای تست. شهدای ما، آزادگانِ این سروستان‌اند که نويد رهايی را با پرگشودنِ خويش به بنديان می‌آورند.


March 7, 2011

آخر قصه کدام است؟

۱. امروز بيش از سه هفته است که مير دلاور و شيخ مبارز جنبش سبز به معنای دقيق کلمه ناپدید شده‌اند. به کار بردن تعبير «حصر» - که در قانون، شريعت و اخلاق ممنوع و مذموم است - درباره‌ی اين اتفاق، تنها تخفیف دادن و غبارآلود کردن فضاست. حتی «حبس» هم که پله‌ای بالاتر از حصر است، هنوز حق مطلب را ادا نمی‌کند. نه تنها سبزها، و نه تنها هر ايرانی منصف، خردمند و مفتخر به انسانيت و آدميت خويش، بلکه هر انسان آزاده‌ای در هر نقطه‌ای از زمين حق دارد بپرسد که سرنوشت اين دو تن و همسران‌شان چی‌ست و چرا بيش از سه هفته است که هيچ کس – از جمله فرزندان و خويشاوندان‌شان – از آن‌ها هيچ خبری ندارد. اين‌که مقامات رسمی جمهوری اسلامی ايران نشانی‌های نادرست می‌دهند و گاهی اظهارات متضاد و متناقضی از آن‌ها صادر می‌شود (سخنگوی قوه‌ی قضا و دادستان رسماً از «حصر» آن‌ها سخن می‌گويد و وزير خارجه می‌‌گويد آزاد هستند و در خانه‌ی خودش و هر جا بخواهند می‌توانند بروند)، همه نشان از بازی پليدی است که دولتيان با قانون، با شريعت و با اخلاق آغاز کرده‌اند. 

عادی‌ترين استنباطی که می‌توان از اين پريشان‌گویی‌ها و از امتناع از شفاف کردن ماجرا داشت، اين است که ربايندگان اين چهار تن، آن‌ها را در شرایطی نگه داشته‌اند برای اعتراف‌گيری يا توبه‌فرمايی. اين ساده‌ترين نتيجه است. گمان نمی‌کنم اين حرکت از روی دستپاچه‌گی يا بی‌جرأتی باشد که اذعان به ربودن يا حبس آن‌ها نکنند. اين کارها بيشتر شبیه وقت‌کشی است و زمان خريدن برای به بار نشستن برنامه‌ی پليدی که تدارک ديده‌اند و اين نظام سابقه‌ی بلند و کارنامه‌ی سياهی در اين ماجراها دارد. کيانوری، طبری و سعيدی سيرجانی از نمونه‌های متقدم این بازی‌اند. زنده‌ياد سعيدی سيرجانی که در برابر «کلفتی دستار و درشتی گفتار» ايستاد و «فرمان آتش» را به دست خود امضاء کرد، عاقبت «تلنگر سفتی» به «روح»اش خورد اما جسم‌اش نابود شد و از دنيا رفت! از اين دست نمونه‌ها زياد است. کم نبوده‌اند کسانی که در حبس تن به اعتراف و توبه نداده‌اند و بسيار هم بوده‌اند که نتوانسته‌اند زندان را بشکنند بلکه زندان آن‌ها را شکسته است.

اين چهار تن روزی از اين حصر و ربايش خارج خواهند شد و آن روز اگر به قدر سرِ سوزنی سخن‌شان متفاوت باشد با روزهای پيش از ناپديد شدن‌شان و بگويند که ما در اين مدت خلوت کرده‌ بوديم و مثلاً رفته بوديم يیلاق (آن هم به همراه همسران‌مان) و ناگهان فهميديم که در اين دو سال اشتباه می‌کرديم و از ملت عذرخواهی می‌کنيم و سخنانی از اين دست، البته مردم ديگر باور نخواهند کرد اما يک جنايت ديگر به سياهه‌ی نامردمی‌ها و رذالت‌های اين دستگاه دروغ و ريا افزوده خواهد شد. تنها نگرانی ما – و اين نگرانی، نگرانی هر انسان آزاده و سالمی است – اين است که در اين روزها با اين چهار تن چه می‌کنند و از آن‌ها چه انتظاری دارند که کمترين تلاشی برای ابهام‌زدایی از حرکت غيرقانونی، غيرشرعی، غیر اخلاقی و ضد-انسانی‌شان نمی‌کنند تا جايی که حتی خروش دردمندانه‌ی مرجعی چون موسوی اردبیلی هم با شلتاق و دريدگی روزنامه‌ی کيهان پاسخ می‌گيرد. آخرِ قصه‌ی اين چهار تن – اين دو زن و دو مرد دلاور – آيينه‌ای خواهد بود از سقوط اخلاقی بيشتر اين دستگاه يا باقی ماندن‌اش در همين رتبه‌ی دنائت.

۲. فردا روز زن است و روز راهپيمايی اعتراضی زنان کشور ما. بگذاريد بی‌تعارف و صريح بگويم که باور عميق من اين است که جنبش سبز بی هيچ شک و شبهه‌ای بر شانه‌های زنان سرزمين ما ايستاده است. اين سخن از جنس اين عبارات رياکارانه و ظاهراً دين‌دارانه نيست که «مرد از دامن زن به معراج می‌رود» که در متن و بطن‌اش حکم رقيت و بندگی زن مستتر است (شرح‌اش را بگذاريد جای ديگری بگويم). مقصود من بسيار صريح‌تر از اين حرف‌هاست. برای اولین بار در طول تاريخ ایران، زنان ما زبان‌آور و دلیر شده‌اند. حتی در دوره‌های پيش‌تر مبارزه‌ی سياسی در ایران، زنان زندانيان سياسی، اعدام‌شدگان سياسی که عمدتاً چپ بودند، اين مايه دليری و فرهيختگی و درخشش ذهن و زبان نداشتند.



 اين ماجرا هم در سيمای زنانِ نام‌آورتری چون زهرا رهنورد، فاطمه کروبی، فخرالسادات محتشمی‌پور و ديگران آشکار است و هم در گفتار و کردار يکايک زنان و دختران کمتر-شناخته‌شده‌ای که هستی‌شان و زندگی‌شان به دستِ غارت نظامی که قانون و اخلاق، شريعت و ايمان، برای‌اش بازيچه‌ی هوس‌های قدرت و استمرار مسند دنيا شده است، به تاراج رفته و می‌رود. امروز در ايرانِ ما، زنان اسم عام مبارزه هستند. هيچ وجهی و ساحتی از جنبشِ ما نيست که زنانِ ما در آن نماينده‌ای نداشته باشند. ملت ما امروز بايد به اين تحول بزرگ سخت مباهات کند که زنانی که تا ديروز هميشه يک گام از مردان عقب‌تر بودند و هميشه در سايه‌ی «رجال» گام بر می‌داشتند، امروز به جايی رسيده‌اند که مردان برای هم‌گامی و همراهی با آن‌ها بايد در تکاپو باشند که مبادا عقب بمانند از صف ايستادگی و مبارزه. امروز زنان ما، نمادِ قامت افراشتنِ نهاد آدمی‌زاد و آزادگی، نجابت و شرفِ انسانی هستند. فردای ايران، بی‌گمان وامدار زنانی است که امروز زخم می‌خورند و هم‌چنان در ميدان می‌ايستند.

March 3, 2011

صالح و طالح به صورت مشتبه

برای اولین بار است اين حال بر من می‌رود. در طول اين دو سال گذشته حتی يک بار چنین اختیار از کف نداده‌ام. حتی یک بار اين اندازه لرزه بر اندام‌‌ام نیفتاده بود. هم‌اکنون مصاحبه‌ی علی اکبر صالحی، وزیر خارجه‌ی تازه خلعت‌يافته‌ی فتنه‌ی محموديه‌ را خواندم و ديدم که می‌گويد: «همانطور که گفتم اطلاعی راجع به این مسئله ندارم. تا آنجا که من می دانم آنها در منازل خود هستند. آنها همیشه از جایی به جای دیگر می روند و آزاد بوده اند که خانواده و بستگانشان را ملاقات کنند. بنابراین، ممکن است آنها به میل و تصمیم خود درحال حاضر در خانه خود نباشند». از اين‌که تا هم‌اکنون برای علی اکبر صالحی در ذهن و خيال‌ام شخصيتی و منزلت و شرافتی قايل بودم، سخت نادم‌ام و استغفار می‌کنم! از اين‌که در خيال‌ام سر مويی برای او احترام قایل بودم و او را دولتمردی صالح و سالم می‌دانستم شرمسارم و واژه پیدا نمی‌کنم برای توصیف و انعکاس اين مايه از بی‌شرمی‌، رذالت و شناعت. توقع‌ام این بود که او يا سکوت می‌کرد يا از پاسخ طفره می‌رفت نه این‌که این اندازه وقاحت و بی‌شرمی در کار کند!

نفرین بر شما باد که تار و پود وجودتان با دروغ و نامردمی و ريا آمیخته است. خدای از تقصير من درگذرد که زبان‌ام را آلوده‌ی تلخی لعنت بر شمايان می‌کنم! حیف بر علی اکبر صالحی که ناگهان چنین در چشمان من شکست و خرد و خوار و خفیف شد (این‌جا را بخوانيد تا بفهميد چرا می‌‌گويم حيف). امروز گويی روز ديده گشودن بود برای من. وصف اين لحظه را همین بيت مثنوی مولوی آورده است:
صالح و طالح به صورت مشتبه
دیده بگشا بو که گردی منتبه

ايمان و تقوا از این‌که نام‌شان کنار شما بی‌شرمانِ دین به دنیا فروخته بيايد بر خود می‌لرزند. ننگ بر شما که خدا را هم با لوث دروغ‌های متعفن خود آلوده‌ايد! حيف بر من که هنوز مؤمنانه باور داشتم که می‌توانيد به انسانيت خود باز گرديد و اندکی از کرامت انسانی‌تان را در ميانه‌ی اين همه ظلمت زنده کنید! حیف بر من و حیف بر شما! حيف بر شما آقای علی اکبر صالحی! دولت دنیا به همین می‌ارزيد؟ ارزش‌اش را داشت که نفرين برای خودتان بخرید و پيش وجدان و آگاهی ملتی شرمسار شويد؟

از موسی صدر تا موسوی که امروز صدر مبارزه است

ديروز يادداشت درخشانی را در وب‌سايت جرس خواندم درباره‌ی حصر موسوی که از قصه‌ی امام موسی صدر الهام گرفته بود – آن هم در شرايطی که ليبی، کشور محل ربوده شدن امام موسی صدر در تلاطم و بحران سياسی است. اين يادداشت (خطای رهبران متفرعن در فهم طریقت «موسوی»: از امام موسی صدر تا میر حسین موسوی) طولانی است اما گمان می‌کنم در شرایط فعلی ما هر کس که دل در گرو آزادی ايران و عزت و افتخار ملت ما دارد، حتماً بايد چند بار این مقاله را بخواند و مضمون و معنای مندرج در آن را به گوش جان بنيوشد.

الهام گرفتن از قصه‌ی امام موسی صدر و آموزه‌های او و ميراث او – چه او در قيد حيات باشد و چه نباشد – ما را به نکته‌ی ساده‌ای می‌رساند: به جای گريستن بر حسين و عزاداری کردن بر او، بايد بیاموزیم که مانند حسين باشيم و هم‌چون او آزادوار در برابر ستم بايستيم و بياموزيم که به هيچ آيه وافسونی و به بهانه‌ی هيچ نامی نبايد از حق‌جويی و حق‌طلبی عقب‌نشينی کرد.

می‌فهمم که اين روزها، برای کسانی که اميد به زنده بودن امام موسی صدر – در قالب جسمانی – دارند چشم‌انداز سقوط ديکتاتور ليبی آرزويی را برای واقعی بودن احتمال حيات جسمانی او زنده می‌کند. اما، من هميشه موسی صدر را زنده می‌ديده‌ام و می‌بينيم. این جسم و جسد و قالب موسی صدر نيست که برای ما مهم است. روح و انديشه و خلاقيت و درخشش ذهنی او و آزادگی‌اش برای ما مهم‌تر و اساسی‌تر است. بايد بينديشيم که اگر موسی صدر هم‌اکنون در ميان ما می‌بود، چه می‌کرد؟ آیا او در برابر آن‌چه امروز بر مردم ما و بر آزادگی و بر انسانيت و بر دين رسول خدا می‌رود سکوت می‌کرد و به چيزی ديگر می‌پرداخت؟ آيا او در برابر قصه‌ای که بر خود موسی صدر رفته است و اکنون بر موسوی و کروبی و همسران‌شان رفته است، سکوت می‌کرد؟ فکر می‌کنم اگر قصه‌ی ربوده شدن صدر مهم است – که هست – حتماً قصه‌ی ربوده شدن موسوی اهميتی صد چندان دارد و حساسيت نشان دادن به آن و جوش و خروش نشان دادن بر اين ظلم عيان و آشکار و این حق‌کشی و بيدادگری عريان، ده‌ها برابر مهم‌تر از حساسيت نشان دادن به قصه‌ی ربوده شدن امام موسی صدر است. اتفاقاً واکنش نشان دادن به این رخداد که پيش چشمِ ماست، الزام اخلاقی بيشتری برای ما دارد. قصه، همان قصه‌ی حسین است که طایفه‌ای بر کشته شدن او در کربلا بگريند اما عاشورايی که در این دو سال گذشته هر روز و هر ساعت پیش چشمِ ما تکرار و زنده می‌شود، کمترین تکانی به آن‌ها نمی‌دهد.

آن‌چه که باید به آن حساسيت نشان داد، نه شخص موسی صدر است و نه شخص ميرحسين موسوی. قصه چيزی است فراتر از اين اشخاص. هم موسی صدر و هم میرحسین موسوی با شخص‌پرستی مشکل داشتند و دارند. اين دو نمادهایی هستند برای مبارزه با ستم. موسی و موسوی، اسم عامِ ايستادگی در برابر فرعون‌اند. وظيفه‌ی انسانی و اخلاقی ما دقیقاً اين است که فرعون زمانِ خود را درست شناسايی کنيم و در برابر او سکوت نکنيم. و گرنه می‌توان عاشقانه هم برای موسی صدر و هم برای موسوی مرثيه خواند و گریه و زاری کرد. از گريستن و اندوه خوردن چه سود؟ آن‌چه پيش روی ما زنده است و مهم، همين ذبح تدريجی آزادی و عدالت و به خواری و ذلت کشیدن قانون و شریعت است که مهم‌ترین و برجسته‌ترين تجلی‌گاه‌اش همين حبس و حصر نامشروع، غیرقانونی و ضد-اخلاقی موسوی، کروبی و همسران‌شان است.

امام موسی صدر در زمان ما، در انديشه و در وجود و هستی مردمی که يکايک‌شان تکثير ميرحسين موسوی‌اند، حلول کرده است. امام موسی صدر چه در قالب انسانی و جسمانی زنده باشد و چه از حبس خاک رهيده باشد، انديشه‌اش هم‌چنان پرفروغ است و انديشه‌ی او ما را به ايستادگی و مقاومت و حساسيت داشتن به مقتضيات زمان‌مان فرا می‌خواند. مراقب باشيم که خداوندان زور و ستم و سلاطين دروغ و فريب، موسی صدر را برای پوشاندن جنايت‌ها و بيدادشان دستاویز نکنند. کياست و فطانت مؤمنانه در چنين ایامی است که به کار می‌آيد.

مرتبط: نامه‌های فرزندان موسوی و رهنورد

March 2, 2011

رهزن دهر؛ کيميای زمان

همیشه کسانی که در قدرت هستند، از یک پهلوان شکست‌ناپذیر و مدعی بلامنازع غافل‌اند. آن‌ها به هر حیله و شيوه‌ای که در تحکیم، استمرار و استقرار قدرت‌شان بکوشند، ناگزیر روزی دير يا زود سر در برابر اين پهلوان خم می‌کنند. اين شهسوار میدان نبرد، زمان است. همين‌که نامِ روزگار، زمانه و فلک هم به خود گرفته است؛ يا «دهر».

اين زمانه، همان است که عزت می‌دهد و ذلت می‌دهد. همين دهر است و شايد حکمت آن روايت در همين است که می‌گويد: و لا تسبوا الدهر! همين زمانه، کارگهی دارد شگفت که اگر اندکی با فاصله به حاصلِ کارگه‌اش نگاه کنی و اهل عبرت و اعتبار هم باشی، ناگزير بر خود می‌لرزی از مهابت داوری‌اش و از سخت‌گيری قضاوت‌اش. اين‌که شاعر می‌گويد:
عنکبوت زمانه تا چه تنيد
که عقابی شکسته‌ی مگسی است

اشاره به همين معنا دارد. ولی همين زمانه، همين دهر، هميشه تيرش کارگر در همه جا نيست. اين کماندارِ راه، علی‌الاغلب و غالباً بلااستثناء اهل قدرت را شکار می‌کند. پادشاهی، سلطانی، زورمداری و قدرت‌مندی نيست که از کمين اين پهلوان طرفه جان به در برده باشد! زمانه، هر کسی را از مسند قدرت به زیر می‌کشد بی هيچ تبعيضی (آن مسندنشين از اوليا باشد يا اشقيا فرقی نمی‌کند)! تير زمانه البته به آستانِ بلند عشق است که نمی‌رسد. دليل‌اش هم ساده است: در قدرت، مدار قدرت‌مداری بر خويشتن و اثبات خود و برتری نفس، استعلاء و فرعونيت است و درعشق، مدار بازی بر ترکِ خويشتن است و بر رها کردنِ خودبينی. اين فرق فارق عشق است و قدرت؛ يکی ظاهرش خاکساری است اما صورت درونی‌اش عين عزت است و ديگری ظاهرش کامکاری و اورنگ‌نشينی است اما باطن و عاقبت‌اش فرو افتادن از مسند قدرت است: نردبانی است که هر چه از او بالاتر بروی، هنگام فرو افتادن، استخوان‌ات سخت‌تر خواهد شکست!

اين قصه را گفتم برای احوال روزگار ما. اين تسلی نيست که به يکديگر بگويیم صبر داشته باشيم و استقامت؛ اين عين حکمت است. اين سنت الاهی، يا سنت زمان، يا سنت تاريخ است (هر چه می‌‌خواهيد بناميدش) که «کام‌بخشی گردون عمر در عوض دارد». آن‌که دو روزی بر این مسند تکيه می‌زند، تنها به دادگری و پرهيز از ستم‌گستری و خونِ خلق ريختن می‌تواند عاقبتِ خود را از نفرين و لعنت ابدی برهاند و گرنه فرو افتادن از اين نردبان و زمين‌گير شدن در برابر تيرانداز زمانه، سرنوشتی محتوم و قطعی است. گمان می‌کنيد آن‌ها که امروز زمام امور را در کشور ما به دست دارند و کليدهای زندان را در مشت می‌فشارند و مردم ما را لگدکوب ستم می‌کنند – و تازه نمايش مظلوميت هم می‌دهند و بی‌شرمانه اصطلاح جعلی «ديکتاتوری اقليت» را نعلی وارونه کرده‌اند و دل‌های ساده و خام را به آن صيد می‌کنند – هرگز از اين گردش روزگار درس می‌گیرند؟ تاريخ نشان داده است که مستبدان، کمتر زبانِ خوش مردم را می‌فهمند و تنها به زبانِ ناخوش و درشتِ روزگار رام می‌شوند!

اين آيه‌ی سوره‌ی قصص، آيه‌ای است تکان‌دهنده: «وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ» و عجيب است که ارباب قدرت – خصوصاً آن‌ها که در زیّ دين‌اند و رياکارانه در کسوت متولی و مدافع شريعت – خوش‌خيالانه از مضمون مهيب اين آيه غافل‌اند: خود را – که کليد زندان به دست دارند و ابزار سرکوب و قتل و غارت مهيا – هم‌ردیف «مستضعفان» می‌نشانند و هرگز گمان نمی‌برند و درست از همان لحظه‌ای که بر مسند قدرت می‌نشينند تا زمانی که از مستند فرود بيايند در مظان اتهام دايمی هستند!

حافظ به اين ابيات حکيمانه‌ترين نکته‌ی تاريخ سياست ما را رقم زده است: شما نمی‌پاييد و اين ما هستيم که باقی خواهيم ماند؛ ما که دست‌مان تهی اما دل‌مان درياست! اين ابيات خطاب به همه‌ی آدميان است اما برای هر کس پيامی دارد. کاش مستبدان زمانه‌ی ما و فرعونيانی که زمام امور را امروز در کشور ما به دست گرفته‌اند و در استخفاف مردمان می‌کوشند به شنيدن اين‌ها تکانی بخورند و بدانند که ملک اين عالم، جاويد نيست و اين سلطنت و ولايت امکان خلود ندارد!

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بينم
آه از آن روز که بادت گلِ رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته است، مشو ايمن از او
اگر امروز نبرده است که فردا ببرد!


از حصر تا حبس – حاشيه‌های يک رسوايی حکومتی

در قضيه‌ی ابتدا حصر و سپس بنا به تواتر حبسِ موسوی و کروبی و همسران‌شان، این‌که اين رفتار پرابهام، از موضع استغنا و ترفع حکومت که کوشش می‌کند وضعيت را در حالت تعلیق نگه دارد، نقض قانون، شریعت و حقوق انسانی است، نکته‌ای است اظهر من الشمس. در اين نکته نه تردیدی هست و نه هيچ صاحبِ‌ خردی در تشخيص سردرگمی حکومت و چه بسا هراس‌اش ترديد دارد. حتی اگر از موضع حکومت هم به ماجرا بنگریم، کل قصه تبديل به معضلی شده است که گرهِ زمانی-شايد-به‌دست-گشودنی را اکنون به هيچ دندانی نمی‌توان گشود! دو رهبر معترض به رفتاری خلاف قانون حاکمیت ايران ناگهان ناپديد شده‌اند و خانواده‌های‌شان هيچ خبری از آن‌ها ندارند و حاکمیت با خیال آسوده هم‌چنان مشغول تکذیب است که «هيچ اتفاقی نیفتاده است». قرائن چیز ديگری می‌گويند: درست بعد از راهپيمایی ۲۵ بهمن، احمد جنتی برای آن‌ها خط و نشان می‌کشد و مضمون روشن و صريح آن چيزی را که بلافاصله بعدش اتفاق می‌افتد، تقریر می‌کند آن هم از تریبون نماز جمعه. یعنی که نسخه را ايشان قبلاً پيچیده است. همین نسخه‌پيچی تا همين‌جا مستلزم دخالت يک فرد غیرمسؤول که در مقام قضايی نيست، در امور قضاست. قضيه در همين حد هم متوقف نمی‌ماند و اساس توصيه‌ی کسی که قاعدتاً باید در جايگاه دفاع از قانون و مطابقت آن با شرع باشد، چيزی است شبيه لگد زدن زیر میز کافه که بزنید، بدريد، بکشيد و ببريد تا صدای‌شان بريده شود!

مقدمه‌ی قبلی اين معضل نظام که روز به روز بر ابعاد رسواکننده‌ی آن افزوده می‌شود، مدتی پيش‌تر از زبان رييس قوه‌ی قضای نظام صادر شد – که اینک تبدیل به پياده‌نظام قوه‌ی غزا و دستگاه امنيت‌ربايی از شهروندان شده است، چنان‌که از فلتات زبانی و لغزش‌های فرويدی شيخ حیدر مصلحی بر می‌آید که می‌گفت «ما به عنوان دستگاه قضايی». آقای صادق لاريجانی - در برابر اعتراض حزبِ لايیان ولایت - گفته بود که نمی‌توانند بدون اذن رهبر کشور حتی به سران مخالفان دست بزنند. او مسؤولیت تصمیم نهایی هر اقدامی را عليه موسوی و کروبی به عهده‌ی رهبر نهاد. دیگر چه تصریحی از اين بليغ‌تر می‌خواهيم بر اين‌که کانون تصمیم‌گيری جايی است بالاتر از نهادهای قضايی و اجرايی؟

اما طنز ماجرا اين است که درست بعد از علنی شدن تبدیل حصر به حبس، بازوی رسانه‌ای سرکوب، يعنی فارس‌نيوز، خبر را تکذيب می‌کند و می‌گويد همه چیز به همان منوال سابق است و تفصيل مجمل‌اش در بيان محسنی اژه‌ای صادر می‌شود که نظام آن‌ها را در «حصر» کرده است. و البته باز هم او توضیح نمی‌دهد که مطابق چه قانونی و با رعایت کدام موازين حقوقی می‌شود کسی را در «حصر» نهاد. اما چه باک، قدرت است و امتیازهايی که به صاحب قدرت در مقام سخن گفتن، ادعا کردن و عمل کردن می‌دهد! پس می‌رسيم به پرده‌های بعدی نمايش.

رامين مهمان‌پرست می‌گويد: «هیچ کشوری اجازه مداخله در امور داخلی کشور ما را ندارد و نخواهد داشت. مسائلی که مربوط به افراد مطرح می‌شود در چارچوب حقوقی و توسط مقامات قضایی رسیدگی خواهد شد». و هم‌چنين گفته است که: «مسايل مربوط به داخل کشور ما مسأله‌ای کاملاً داخلی». اين عبارات سخنگوی دستگاه ديپلماسی – که وزیرش هم دسته‌گلی تازه به آب داده است – بيشتر به هزل و هجو شبيه است. پرسش‌ها این‌هاست: ۱. اين چارچوب‌های «حقوقی» که ايشان می‌فرمایند کدام‌اند؟ و اگر واقعاً چارچوبی حقوقی وجود دارد چرا اين نظام از تصریح به آن و تبيين و تشريح اين چارچوب‌های حقوقی هراس دارد و نمی‌آيد از همين رسانه‌های در اختیار خودش همین موازين را توضيح بدهد تا خاطر ملتی آسوده شود که کارشان قانونی بوده است؟ اصلاً چه نیازی به این همه ابهام و تعلیق؟ ۲. اگر مداخله در امور کشوری دیگر نادرست است، طبعاً تمام حرف‌هایی که همين آقای مهمان‌پرست درباره‌ی مثلاً مصر يا تونس گفته است به همان اندازه گستاخی است! شما که طاقت شنيدن همين حرف‌ها را در برابر خودتان ندارید، چرا زبان‌تان را بر کشورهای ديگر دراز می‌کنيد؟ ۳. مسأله‌ی انسان‌ها و حقوقی که از آن‌ها ضايع می‌شود و نقض قوانين مصرح کشور و عبور از موازین شريعت و احکام همين دینی که ظاهراً آقايان به آن معتقدند، مسأله‌ای نيست که قيد مرزهای سياسی و جغرافيایی کشور آن‌ها را معطل و معلق کند. به همین دليل ساده، هر انسانی در هر نقطه‌ای از کره‌ی زمین می‌تواند رياکاری و وقاحت اين نظام را به روی‌اش بکشد و نیازمند هیچ اجازه و صواب‌دیدی از سوی سخنگوی وزارت خارجه یا هيچ وزارت ديگری يا هيچ رييس يا کارمندی در اين نظام نیست.

پاره‌ی شرم‌آورتر ماجرا کوشش مذبوحانه‌ی آقای صالحی است. گمان من اين است که ایشان يکی از محترم‌ترین، فرهيخته‌ترين و صالح‌ترين دولتمردانی است که جمهوری اسلامی در تاریخ خود داشته است. اما چرا کسی با چنين پایگاهی باید سخنانی بگويد این اندازه ناپخته و نسنجیده؟ ايشان در پاسخ سؤالی درباره‌ی زندانی بودن موسوی و کروبی فرموده است: چنین موضوعی صحت ندارد و آقایان موسوی و کروبی آزاد هستند! بارک‌الله آقای صالحی! خوب لابد همين ساعتی پيش همه این آقايان را دیده‌اند که از خريد روزانه‌شان بر می‌گشته‌اند منزل! ديگر برای زندانی کردن يک فرد دقیقاً‌ چه کارهایی باید کرد تا آن کار واقعاً متصف به صفت حبس شود؟! اگر سخن آقای وزير درست است، چرا نظام از این‌که حتی فرزندان‌شان با آن‌ها تماس بگيرند، هراس دارد و جرأت ندارد اجازه‌ی تماس با آن‌ها را فراهم کند؟ البته ايشان لابد دقت دارند که تعریف زندان، دقیقاً همين مواردی است که بر شمرديم؛ يعنی توصيف يکایک واقعیت‌های ماجرا تا همین الآن مترادف است با «زندانی بودن» آن‌ها! آقای صالحی تا کی خواهد توانست این بازی دیپلماتیک را با زبان انجام دهد و از پاسخ‌ها طفره برود؟ ايشان در برابر ملت هم همين پاسخ‌ها را خواهد داشت؟

از روز ۲۵ بهمن به بعد، هر برگی که اين نظام بازی می‌کند، مانند روضه‌ی فاش خواندن است. ذهن مخاطب داخلی و خارجی به طور طبیعی بعد از نزديک به دو سال، به ابزارهایی برای رمزگشايی از زبان و کلمات مبهم و چندپهلوی اين مسؤولان متزلزل نظام مجهز شده‌ است: این نظام به زبان بی‌زبانی به ما می‌گوید که رهبران اين جنبش را در حبس خواهد کرد ولی جسارت و جرأت اعتراف به این کار را ندارد، دقیقاً به همان دلیلی که قتل‌های زنجيره‌ای رخ داد و هرگز نظام مسؤوليت اين جنايت را به دوش نکشيد و درست به همان دلیل که سعيدی سيرجانی کشته شد و نظام مسؤولیت‌اش را به عهده نگرفت و باز هم دقیقاً به همان دلیل که کهريزک رخ داد ولی نظام حاضر نشد خودش مسؤولیت‌اش را به دوش بکشد يا توضيح بدهد که کجا قصور کرده است و کجا کج قدم برداشته است که اين فاجعه‌ها به دفعات و کرات در اين نظام تکرار می‌شود. نکته يک مسأله‌ی روان‌شناختی ساده است: کانونی در نظام کارهايی می‌کند که در خفا از اعماق ضمير خواهان رخ دادن آن‌هاست ولی هرگز جسارت آن را ندارد که آشکارا مسؤولیت‌اش را بپذیرد و بگويد این من بودم که همه‌ی این کارها را کرده‌ام! و ريشه‌ی همه‌ی اين رسوايی‌ها در همین‌جاست که نظام ضعيف‌کش است و هنگام دراز کردن دست تعدی و تطاول بر آن‌ها که در مقام قدرت نيستند، جرأت این را هم ندارد که بگويد اين همه افعال قبيح از خودش سر زده است.

March 1, 2011

تأملات زودهنگام و چشم‌انداز دور تازه‌ی اعتراض‌ها

قاعده اين است: رسانه‌ای مستقل و آزاد که در جهت منافع قدرت مسلط سياسی حرکت نکند وجود ندارد. هر خبری که از هر جايی می‌رسد، به تعبیر دقیق، خبری «قاچاقی» است! در هيچ يک از اعتراض‌هايی که پس از انتخابات رخ داد، نه پيش از اعتراض‌ها و نه در ساعت‌های اوليه، هيچ کس تصور دقیق و روشنی از اين‌که چه اتفاقی ممکن است بيفتد، نداشت. حتی تظاهرات میلیونی ۲۵ خرداد چيزی که دور از انتظار حتی رهبران جنبش بود. اعتراض‌ها یک خصلت مهم و ارگانيک پيدا کرده‌اند: آن‌ها در متن واقعه و در بطن جريان‌ها شکل می‌گيرند و جهت‌شان را خودشان در لحظه معين می‌کنند.

با این مقدمه و حتی با توجه به بعضی از گزارش‌هایی که از حضور گسترده‌ی مردم در اعتراض‌های امروز می‌شنوم و می‌خوانم – که بعضی می‌گويند جمعيت از ۲۵ بهمن بيشتر بوده است – فکر می‌کنم که کليد دور تازه‌ای از اعتراض‌ها زده شده است و شالوده‌ی مقاومتی طولانی ريخته شده است. امروز نه قرار بوده است و نه قرار هست که روز آخر اين جنبش باشد. حاکميتی که نزديک به دو سال پس از انتخابات – و سال‌هايی طولانی پیش از آن – رفتاری فرعون‌وار داشته است و چنان در خیره‌سری و بی‌خردی سخت‌سر شده است که حتی به منافعِ خودش هم نمی‌انديشد، بعید است به اين سادگی در برابر خواسته‌ی مردمی که مثل او نمی‌انديشند، عقب‌نشينی کند. ارزيابی من دست کم اين است. اين بساط زبان گفت‌وگو را نمی‌فهمد و روز به روز تمام روزنه‌ها و پنجره‌های سخن را می‌بندد و زبانی جز زبان خودش برای‌اش بی‌معناست. در نتيجه، «امروز نه آغاز و نه انجام جهان است». امروز تنها يک قطعه از پازل بزرگ جنبش سبز است و روزهای بسيار ديگری هم از راه خواهند آمد که آرام‌آرام پرده از عزم و اراده‌ی مردم برخواهد داشت.

من هم‌چنان به صبر و استقامت مردم ايمان دارم و هرگز از پست و بلند اين راه دلسرد نمی‌شوم:
به شاهراه طلب نيست بيم گمراهی
که راه با قدم رهنورد می‌آيد

اعتراض‌های تازه فصل جديدی در تاريخ جنبش سبز باز کرده است. نکته‌ی مهم اين است که فرسايش و ریزش بر خلاف تبليغات گسترده و زهرآگين حکومتی، بيشتر در آن سوی خاکريز جنگ حکومت، پشت سيم‌های خارداری که برای حفاظت قدرت‌شان کشيده‌اند و داخل اردوی از هم گسيخته و آشفته‌شان رخ می‌دهد.

February 28, 2011

شب را ز خود بيرون کنيد!

مسأله بسيار ساده است. کسی که چنگ در روی آفتاب می‌زند، اين اندازه نمی‌داند که آدمی وقتی از خويش تهی شود و سر به عظمت انسان بسپارد و سودای فرعونيت را ترک کند، ره‌سپار طريق موسی می‌شود و نيل‌ها خواهد شکافت! آن‌چه با ميرحسين کرده‌اند، راه خطايی است که همه‌ی مستبدان زمانه رفته‌اند و هرگز از زمان، هرگز از تاريخ درس بايسته‌ای نگرفته‌اند!

برای ياران‌ام که اندوه‌ناک‌اند از حصاری که استکبار فرعونی پيرامون مير دلاور و شيخ مبارزشان کشيده است، اين اندازه بايد مغز قصه را تکرار کرد که اين پيشروان و پرچمداران طريق ايستادگی و مقاومت، فرد نيستند. يک بار پيش از اين نوشته بودم که مير، در ما تکثير شده است. توهم بزرگ نظام ستم و بساط استعلا، همين است که اين‌ها را فرد می‌پندارد و گمان می‌کند با حصار کشيدن گردِ آن‌ها، گردی که سواران استقامت در بيابان بيکرانه‌ی بيدادشان به پا کرده‌اند فروخواهد نشست.

اين حبس و حصر، آغاز تولد تازه‌ای برای اين راهبران است و ولادت مرحله‌ای تازه در پنجه انداختن در پنجه‌ی بيداد است. بهار در راه است. بهار از هر ديواری عبور می‌کند و در پی رويش جوانه‌های سبز را خواهد آورد! دست در خونِ بهار کردن، عاقبتی جز تباهی و به جان خريدن لعنت ابد ندارد! باور باطل اين دستگاه نابخرد که ديدگان‌اش گويی نابينا شده است، همين است که تصور می‌کند با حبس اين عياران، مهر خاتمتی بر جنبشی نهاده است که نزديک به دو سال جان‌سختانه از زير آوار مهيب و سهمناک تبليغات زهرآگين‌اش سر برون کرده است و استوارتر از پيش مانند موجی افسارگسيخته به پيش می‌رود!

اين زنجير و زندان نه تنها برای مير و شيخ، بلکه برای ملت شکسته و گسسته خواهد شد. شما آيا تاب رو نشان دادن در برابر این همه صبر و نجابت مردمی که سال‌ها به تحقيرشان همت گمارديد، خواهيد داشت؟ فردا، و بسيار فرداهای ديگر در انتظارند. اين کاروان، تازه به راه افتاده است. اين پرندگان زخم‌خورده تازه بال گشوده‌اند! خطای بزرگ شما اين است که اين از جان‌گذشتگان هیچ برای از دست دادن ندارند: چيزی نيست که از آن‌ها نستانده باشيد و زخمی نيست که به گرده‌شان فرود نياورده باشيد، از مجروح کردن غرور اين ملت تا دروغ پشت دروغ بافتن، از ستاندن و مُلوّث کردن دين و آيین اين ملت تا تيغ بر گلوی معاش آن‌ها نهادن، چیزی نيست که نکرده باشيد و روزنی نيست که به دودِ ستم شما آلوده نشده باشد. از آن سو، اين شماييد که اگر مسند قدرت را با تمام توان در چنگ نفشاريد، ديگر هیچ نخواهيد داشت و اکنون مصافی است ميان همه و هيچ! مصافی است ميان يکی که همه چيزش در برابر خشم و خروش ملت به باد خواهد رفت و ملتی که در پی اعاده‌ی حيثيت خويش است.

آن يوسف چون ماه را از چاه غم بيرون کشيد
در کلبه‌ی احزان چرا اين ناله‌ی محزون کنيد...

ديوانه چون طغيان کند، زنجير و زندان بشکند...!


February 18, 2011

حصر موسوی، مخالف صريح قانون و شريعت است

جان‌های آزاد را به هیچ بندی نمی‌توان بست و هيچ حصر و حبسی اثر ماندگار آن‌ها را محدود نخواهد کرد، اما اين همه نتیجه نمی‌دهد که چشم بر بی‌شرمی و تعدی کسانی که امروز ميرحسین موسوی را محصور کرده‌اند ببندیم. مسأله بسیار ساده است: چيزی به اسم قانون، گويی در این‌جا – و بسيار جاهای ديگر – به تعلیق محض و مطلق در آمده است. گويی اين نظام نمی‌فهمد که حتی خودش هم قوانينی دارد که ملزم به رعایت آن است. نه شريعت اسلام، نه عرف، نه قانون اساسی همین نظام جمهوری اسلامی – همين نظام ولايت‌پذير و ولايت‌خواهد – و نه هیچ قانون مدنی در جهان چنين حرکت شنیعی را بر نمی‌تابد که کسی را بدون هيچ حکم و قضاوتی چنين به حبس و حصر بیندازند. معنای این کار علاوه بر انعکاس بغض و کينه و خشم و نفرت دست‌اندرکاران امور، وقوع رخ‌داد هول‌ناک‌تری است: خشت‌های بنای قانون روز به روز و لحظه به لحظه سست‌تر و لرزان‌تر می‌شود آن هم دقيقاً به دست همان کسانی که ظاهراً مسؤول صیانت از این قانون هستند.

جمله‌ی حيرت‌آور احمد جنتی را ببينید: «سران فتنه را در خانه زندانی و اینترنت و تلفن آنها را قطع کنید». وقتی دبیر شورای نگهبان که بنا به تعریف باید حافظ قانون باشد، چنين بی‌محابا به یاوه‌گویی می‌ايستد و به خاطرش هم عبور نمی‌دهد که آن‌چه می‌گوید با مُرّ همین قانونی که او را به نظارت بر حُسن اجرای آن گمارده‌اند، منافات و مباینت صریح دارد، يعنی فاجعه‌ای مرمت‌ناپذیر رخ داده است. گریبان دريدن و نعره کشيدن و این مباد آن باد سر دادن و تقاضای اعدام کردن از جانب کسانی که این روزها آینده‌ی خود را در خطر می‌بينند، عجيب نيست. حرف است و فریاد. ولی خوش‌آمد يا ناخوشی کسی مترادف و معادل با حکم قانون و حکم شریعت نيست. همین که افراد و گروه‌هايی خارج از قوه‌ی قضا و اختيار قاضی به خود اجازه‌ی حکم صادر کردن و نشاندن خود بر مسند قضاوت می‌دهند، یعنی اين فاجعه بسیار پیش از این رخ داده است.

این حرکتِ شوم به هيچ رو تازه نیست. ريشه‌ی این تعلیقِ فضيحت‌بار قانون را باید در برخوردی دید که با آن فقیه متضلع و آزاده‌ی اينک از حبس خاک رهیده، سال‌ها پيش کردند. اين حصر، تفاوتی با آن حصر ندارد. همان اندازه که آن يکی از قانون و حکم شرع و عرف دور بود، این هم از آداب انسانيت، اخلاق، عدالت و ديانت و مُرّ قانون به دور است. هر چه آن حصر را نتيجه و حاصلی بود، اين يکی را نیز هست. اما اين بی‌مروتی و پليدکاری بی‌شک از نگاه عدالت‌خواهان آزادی‌جو نهان نمی‌ماند. اگر ميرحسین موسوی، که ايستادگی و شجاعت‌اش این روزها پهلو به پهلوی اسطوره می‌زند، «متهم» است (هیچ کس تا به دادگاه نرود و اتهام‌اش ثابت نشود، سزاوار عنوان «مجرم» نمی‌شود – و این را همین قانونِ اساسیِ اینک به تعلیق افتاده می‌گوید)، او را به دادگاهی ببرید تا پيش چشم ملت ایران از اتهام‌اش دفاع کند. آن وقت بايد ديد چه اندازه از افکار عمومی ایرانيان رأی به محکوميت او می‌دهند و قاضی این دادگاه – که امروز دامن هیچ محضر و محکمه‌ای در کشور از آلودگی بيداد و شبهه‌ی ستمگری و به فرموده کار کردن پاک نيست – چگونه او را داوری خواهد کرد.

اين بن‌بست حیرت‌آور چيزی نیست جز عظیم‌ترين شاهد و بینه‌ی مهمل شدن و معلق شدن صريح قانون اين کشور آن هم به دست همان کسانی که مسؤول و متصدی اقامه‌ی قانون هستند. گمان نمی‌کنم هیچ زمانی در تاريخ جمهوری اسلامی وجود داشته باشد که به اندازه‌ی اين روزها، قانون تبدیل به امری مهمل، بی‌‌خاصیت و دست و پاگیر برای حاکمان شده باشد. این همان نکته‌ای است که اسباب و زمينه‌ساز تولد جنبش سبز شد: کسانی که خود مسؤول حفظ و اجرای قانون هستند، پی در پی قانون را نقض می‌کنند. قانون تبدیل به ابزار و بازیچه‌ای برای رسیدن قدرت‌مندان به منافع و مطامع‌شان شده است و از آن به مثابه‌ی بهانه و مستمسکی برای خاموش کردن و در هم شکستن تمام کسانی استفاده می‌شود که از تعطیل و تعليق قانون شکايت می‌کنند و در برابر خفیف و ذليل شدن قانون می‌ايستند.

این خيل به صف ايستاده از قربانيان را تماشا کنید: دین، اخلاق، تقوا، شرع، عرف، قانون اساسی، قانون مدنی، حقوق بشر و از همین جنس بشماريد. اين‌ها دست بر قضا از آن مؤلفه‌هایی نيستند که محل نزاع باشند و بگويیم نظام جمهوری اسلامی «تفسير» دیگر از آن‌ها دارد. اين نظام از همان قانونی سر می‌پيچيد که خود بدان باید ملتزم باشد. کسی، آگاهی، بينايی، جانِ درمندی، قانون‌شناسی هشيار، فقيهی متعهد و شجاع هست که این همه اهمال و این مايه از استبداد و خودرأيی را ببيند و بر آن بخروشد؟ آن‌چه رخ می‌دهد که بسيار پيش از اين رخ داده است، نه تنها خلاف قانون و خلاف شرع بلکه ضد انسانيت نيز هست. کسی آیا به هوش خواهد آمد؟

پ. ن. احتمالاً‌ اگر کسی قانون را خوب نمی‌داند، بهتر است یک بار دیگر قانون اساسی جمهوری اسلامی را خوب بخواند. مزيد يادآوری، این اصول قانون را ببينيد:

اصل ۳۲ قانون اساسی: هیچ‌کس را نمی‌توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می‌کند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرف مدت بیست و چهار ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاکمه، در اسرع وقت فراهم گردد. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.

اصل ۳۹ قانون اساسی: هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده، به هر صورت که باشد ممنوع و موجب مجازات است.


February 16, 2011

آواز تذرو

خون ریختن و خطا بر خطا افزودن و غرور ملتی نجيب و جوانمرد را به بازی گرفتن و بر تکبر خویش افزودن، عاقبت خوشی ندارد. تاریخ اين را نشان داده است. اما من نگران‌ام. تشويش من از فرجام کارِ‌ ستمگران نیست. این بدروزی و بدکاره‌گی کیفرِ سختی خواهد داشت. هراس من از آن است که این تعرض به ادراک و شعور ملت (که مصادره‌ی ارزش‌ها و سرقتِ شهيدان تنها دو قلم ناقابل از شناعتِ کارشان است)، سرانجامی سرخ و سياه خواهد داشت. و همه‌ی امید من آن است که تبرزنان چنان در جانِ این جنگل سرسبز نیفتند و اين اندازه کين‌ورزی با سروهای ایستاده و شکسته‌ی ما نکنند مگر که بگذارند سبزها با آن‌ها نيز سخن از مهر بگويند.

تاریخ را ببینید. بعد از سقوط برلين، سربازان روس در روزهای اول با برلین و اهل آن چه کردند؟ قصه ساده بود: سربازی که از بالای دریای خزر اسلحه به دست ره سپرده بود و بر انبان خشم و نفرتِ خويش افزوده بود، هر گام که بر می‌داشت می‌ديد که فاشيست‌ها چگونه خانه‌‌، پدر، مادر، خواهر و برادرش را دريده‌اند، کشته‌اند و سوزانده‌اند و همه‌ی هستی‌شان را به تحقیر و ستم خاکستر کرده و به باد داده‌اند. این خشمِ انباشته، آن پيامدهای تلخ و تباه را به دنبال داشت. شما هم همين راه را می‌پوييد و ستمگری بس نمی‌کنيد؟

بساط این ستم نمی‌پايد. بی‌شک ظلم سقوط می‌کند و بلاهت و بی‌استعدادی مروجان خشونت‌خواه و تقديس‌گران آدمی‌خوار راه این زوال و سقوط را ثانیه به ثانيه هموارتر می‌کند. اما ستمگران می‌انديشند که عاقبت‌شان چه خواهد بود؟ می‌انديشند که برای دو روز بيشتر تکيه زدن بر مقام دنیوی و خيال قدسيت بافتن و سودای خداوندی و ولايت در سر پروراندن، چه سرنوشت تیره و شومی را برای خود رقم می‌زنند و چه آتشفشان خشم و کينه‌ای را تدارک می‌بينند که کمترین هیمه‌ی اين آتشفشان هستی ستمگران خواهد بود.

این‌ها تهدید نيست. اين‌‌که می‌‌نويسم دردِ‌ مشترک ما و شماست. ما نمی‌خواهیم هیچ روزی چون شمايان شويم و دیدگان خرد و آدمیت‌مان کور شود و دل‌هامان چنان سنگ شود که جان ستاندن برای‌مان آسان شود و شکسته شدن حرمت و کرامت آدمی را با بی‌تفاوتی تماشا کنيم (چنان که شما امروز می‌کنيد). و نمی‌خواهيم شما نیز هرگز در آتش خشم هيچ کس بسوزید. شما که دست‌کم ادعای دين‌داری داريد – هر چند می‌دانيم که سر مويی بو نبرده‌اید از اخلاق و تقوا – لابد قرآن می‌خوانيد که شما را اندرز می‌دهد که در زمین سير کنید و عاقبت بیدادگران را ببینید! پند نمی‌گيرید؟

شما به هوش بيايید از این مستی قدرت و بیدار شويد از خوابِ‌ شهوتِ‌ مقام يا نه، اين خون‌ها که می‌ریزید هدر نمی‌شود. از هر خونی که از ما بريزيد، سروی سر بر خواهد کرد و تذروان اين خاک بر شاخسار آن گلبانگ آزادی سر خواهند داد. شهدای ما آواز آزادی را در گوش ما می‌خوانند و نغمه‌ی رهایی ما را زمزمه می‌کنند. کاش شما هم می‌توانستيد هم‌آواز این نغمه‌ی رهايی شويد و از خويشتن آزاد شويد و فرعونیت و استکبار را ترک کنيد. بس کنيد بیدادتان را. نه برای ما. برای خودتان. باشد که خود از زیستن‌تان،‌ از انسان بودن و ایرانی بودن خود لذت ببرید! برای خودتان هم که شده،‌ بیداد را بس کنيد و خون‌ريزان را حمایت نکنيد!

این قصه‌ی آزادی هم تصویری است برای ما و هم برای شما:

عاقبت ما شکوفايی و سر سبزی آزادی است؛ خواهید گذاشت آيا؟ يا خود را با ما به خون خواهيد کشاند؟ هر چه اراده کنید، ما هم‌چنان راه امید را خواهيم پيمود و هم‌چنان از ظلمت دروغ و خشم و خشونت شما خواهیم گریخت. این را نمی‌فهميد که:
پی آسمان زد همانا تبرزن
که بر سر فرو ريخت سقف و ستون‌اش
می‌فهمید؟

اين آواز بهشتی و صدای آسمانی امروز نزد شما منفور است (که گوشِ هوش به مرغان هرزه‌گو داريد!)، اما بشنويد اين صدا را و تأمل کنید در اين شعر، شايد تکانی بخوريد و انسانيت‌تان بيدار شود. شايد!
دلا دیدی که خورشید از شب سرد‌
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت از این خون

نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد

ز هر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است


تکثيرِ مير

می‌شنوم و می‌بینم که برادران و ياران ما از هجوم و خروش دهان‌های وقاحت دل‌آزرده‌اند و نگران که مبادا میرشان آسیبی ببیند. بگذارید باور و اعتقادم را بگويم و يقین دارم که میرحسين هم همین می‌انديشد که بر زبان من جاری می‌شود. این مير دلاور را ديگر به هیچ بندی نمی‌توان بست. ميرحسین موسوی دیگر شخص و فرد نيست. ديگر جسم نیست. میرحسين موسوی اکنون از جنس جان و انديشه و اميد است. جان و اندیشه از هزار ره پنهان در بيکرانه‌ی شهر منتشر می‌شود. ميرحسین اکنون چون هواست. میرحسين، ورد ضمير تشنه‌ی عدالت و آزادی ماست. ميرحسين، تبلور ميثاق حسين است؛ حسین کربلا. آن میراث هم‌چنان جوشان و خروشان و زنده است. وجود، انديشه و جانِ ميرحسین نيز اکنون در یکايک ما جاری است. میرحسین تکثير شده است. مهراسید که آن شير را به قفس بیندازند یا حصاری گرد او درآورند. شیرهای عالم جان را از گرگان دژم‌خو هراسی نیست. آن‌چه باقی است و به سرعت در خیابان‌های شهر منتشر می‌شود انديشه‌ی میر است. این خیابان‌ها همیشه در تصرف و اشغال گرگان نمی‌ماند. آدمیانِ آزادمرد شهرشان را، خیال و آرزوی دیارشان را از چنگال خون‌ريز گرگان به آدمیت و بشریت بیرون خواهند کشيد. مير تکثير شده است. امروز میرحسين فقط يک‌نفر نيست؛ ميرحسين یک ملت است.

خاطرتان شاد و استوار باشد که دستِ ما مانند دست ستم‌گران تهی نيست. تکیه‌گاه ما ایمان است. به اطراف‌تان بنگريد و موج انديشه‌ی خروشان میر را ببينید. شما ميری در حبس و حصر می‌بينید يا ميری آزاد و رها که در هر دل و انديشه‌ای خانه دارد؟ میر ما را دیگر بيم از هيچ گزندی نيست. میر می‌‌ماند، استوار و گرانسنگ.

گر سيل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته
زانسان که ماهی را بود دریا و توفان جانفزا

موسوی تبلور روح آزادگی ملت - تفصيلی از آن مجمل

پيام ديشب ميرحسين موسوی، مختصر اما پرمغز بود. اين پیام اگر فقط يک مضمون برجسته داشته باشد پیام استقامت و پايداری است. در اين يادداشت کوتاه – که بیانیه نيست و خالی از بار بلاغی ادبی است – عصاره‌ی تمام مواضع موسوی به روشنی وجود دارد و جز اين هم انتظاری از این پيامِ کوتاه در این مجال تنگ و سنگ‌باران فتنه نمی‌رفت. اين یادداشت را باید با تأنی و با عنایت به پيام‌های پيشين ميرِ دلاور خواند و سنجيد. از اين زاویه، با نگاهی که به پيشينه‌ی عملی، سياسی و اخلاقی مير دارم، گمانِ‌ من اين است که آن اجمال، مستعد تفصیلی است که در مقام فراغت می‌توان درباره‌اش بسیار نوشت. برداشت من از این پیام کوتاه اين است که در زیر می‌نويسم به شرحی که بر آن حاشيه می‌گذارم.

۱. ميرحسین راهپيمایی ۲۵ بهمن را «شکوهمند» می‌‌نامد و سر مويی از موضع آزادی‌خواهانه و حق‌طلبانه‌اش عقب ننشسته است و اين همان چيزی است که از يک رهبر هوشمند و متعهد سياسی انتظار می‌رود.

۲. موسوی راهپيمایی ۲۵ بهمن را «دستاورد بزرگ ملت و جنبش سبز» می‌‌خواند. مضمون سخن روشن است: جنبش سبز انحصارگرا نيست. اين پيروزی و نمايش اراده‌ای که دست رد به سينه‌ی فرعونيت و استکبارِ‌ خانه‌پرورد می‌زند، برای همگان است. پیروزی ما، شکست ديگران نيست. تراز جنبش سبز، انحصار خودی و طردِ ديگری نيست. موسوی به ظرافت تمام مرزبندی ميان خود و ديگری را حتی در همين پيام کوتاه می‌شکند. بالاخره «بصيرت» باید جایی به کار بيايد!

۳. او در این پیام تأکيد می‌کند که راهپيمايی ۲۵ بهمن، پاسخ محکمی به همه‌ی بدبينانی بود که ناباورانه گمان داشتند جنبش خفته است يا جانی به تن ندارد. این ناباوران بدبین، اعم از داخلی و خارجی، سبز و غيرسبز، روز ۲۵ بهمن پاسخی روشن و تردیدناپذیر گرفتند.

۴. موسوی از هجوم دو گروه به راهپيمایی ۲۵ بهمن سخن می‌گويد: يکی «اقتدار گرایانی که چشم به پست و مقام و زر و زور در آینده دارند». اين اشاره به باور من بسيار صریح، قاطع و گزنده است. هم پاسخی است دندان‌شکن به امثال محسن رضایی، علی لاریجانی و – به اصطلاح – نمایندگانی که فرياد اعدام «موسوی، کروبی و خاتمی» را سر دادند. دیروز تمام کسانی که نگران آینده‌شان بودند، در يورش به جنبش سبز و موسوی از یکديگر گوی سبقت ربودند و هر يکی سوزناک‌تر از ديگری گریبان چاک کرد در رثای این سيلی محکمی که به صورت فرعونيت و استبداد نواخته شد. این مضمون کوتاه هم پیام بود و هم اتمام حجت به کسانی که با دودلی و آرزوی حفظ يا احراز مقام و منصبی در آينده به حقیقت، عدالت و آزادی پشت می‌کنند.

۵. گروه دوم «بیگانگان و موج سواران بین المللی» بودند که در پی مطامع و منافع خود بودند و کسانی که «جنبش را به صهیونیسم و امریکا و اذناب آنان» منتسب کردند. اين بند از پيام موسوی به اعتقاد من بسیار درخشان و ستودنی است. این پيام اشاره‌ی روشنی به اوباما و کلینتون دارد. عده‌ای چه بسا ساده‌دلانه گمان کنند موسوی دارد به دولت فتنه امتيازی می‌دهد يا کوتاه می‌آيد. اما اگر به مواضع پيشين موسوی نگاه کنیم می‌بینيم که این موضع به هیچ وجه تازگی ندارد. خوب است توجه کنيم که دفاع آمريکا کمترين سودی به حال ملت ما و سبزهای ما ندارد. دست رد به سینه‌ی آمريکا زدن هم هيچ خاصيتی اگر نداشته باشد، روح استقلال و عظمت ملت ما را بيشتر نمايش می‌دهد. ما هیچ وامی به آمریکا نداریم. اين پيام را بايد هر روز بر بام جهان فریاد زد. باک هم نباید داشت که فتنه‌گران مدت‌هاست سخن‌شان به ظاهر شبيه اين موضع است. موضع اقتدارگرايان ستیز با آمريکا و جنجال‌آفرينی و ماجراجویی و رجزخوانی است (و در عين‌حال له‌له زدن برای مذاکره‌ی پشت‌پرده و پنهان با آمريکا). اما موضع مير دلير ما، موضع آزادگان است. آزادگان می‌توانند مستقل بمانند ولی اهل نزاع و ستیزه‌جویی نباشند.

۶. موسوی بر «مطالبات آزادی‌خواهانه و متکثر ملت شریف ایران» تأکيد دارد. او باز هم تکثر ملت را برجسته می‌کند و این چتر شامل و فراگیر را هم‌چنان باز نگه می‌داردو اين هم شاهد محکم ديگری بر درایت و هوشمندی رهبری موسوی.

۷. او بی‌ هيچ مجامله و تعارفی از «تاکید براصل بنیادین کرامت ذاتی انسان و به رسمیت شناختن حق ملت» سخن می‌گويد. واقعاً چه شرحی بايد بر اين مضمون نهاد؟ در اين دو روز به روشنی دیده‌ايم که «کرامت ذاتی انسان» را اين نظام به چه شقاوت و وقاحت لگدمال کرده است. حق ملت، حضور در راهپيمایی به حق‌شان بود. نظام بعد از این همه تبليغات برای مردم مصر و در دفاع از معترضان مصری هم ریاکاری‌اش را به گوياترین وجهی ثابت کرد – که در دل هیچ تمایلی به حرکت‌های ضد-استبدادی ندارد  - و هم نشان داد که حتی به قانونی که «حق ملت» را به رسمیت شناخته است، برای‌اش پشيزی نمی‌ارزد و تنها چیزی که مهم است تقدس بخشيدن به خشونت و دروغ و بهتان است.

۸. موسوی می‌گويد: «ضمن تبریک به مناسبت پایداری خیره کننده مردم، شهادت فرزندان عزیز شما ملت سر فراز را تسلیت می گویم». بالاتر از تعبیر «پايداری خیره‌کننده‌ی مردم» چه می‌توان در وصف حرکت پريروز آورد؟ اين مردم سرفراز، شهيد داده‌اند و موسوی خود داغ‌دار شهداست – و گويی نزد او خواهرزاده‌اش آخرين شهيد است نه اولين.

کلام آخر این‌که ميرحسین، تبلور روح آزادگی ملت ماست. موسوی شخص نیست، تشخص و عينيت اراده‌ی ملت است. او فرد نیست، نماد مردمی است نجيب و مغرور که سر در برابر ستم و دروغ و ریا خم نمی‌کنند. ما همه ميرحسین‌ايم؛ ميرحسين، ماست!


پ. ن. بگذاريم موضع خودم را هم صريح‌تر بیان کنم: ما کمترین سودی از دفاع اوباما نمی‌بریم و هيچ زیانی هم از اعتنا نکردن به آن نمی‌بريم نه به دلیل این‌که توجه و اقبال به اوباما يا آمريکا ممکن است باعث شود آماج هجمه و بهتان‌های دولت فتنه‌ی محموديه و نظام دروغ شويم، بلکه دقیقاً به دليل آزادگی و استقلال‌مان و هم‌چنین به دلیل اهميت استراتژيک ماجرا، ما بايد گرمِ‌ کارِ خود باشيم. دفاع لفظی اوباما کمکی به ما نمی‌‌کند. دفاع عملی او هم هيچ چیزی به ما نمی‌افزايد. نتيجه‌ی آخر قصه را ما رقم خواهیم زد، نه آمریکا. از اين نمد هم پوستینی برای آمریکا دوخته نخواهد شد مگر این‌که آمريکا در عمل – و نه فقط در شعار و حرف – بخواهد متعهد و ملزم به احترام گذاشتن به تعيین سرنوشت ملت‌ها به دست خودشان باشد. آمريکا در قصه‌ی مصر کارنامه‌ی چندان درخشانی ندارد. هر چند اوباما یک روز در میان، کوشش می‌کرد با ديپلماسی و بیانِ شيوا و پاکیزه، دسته‌گل‌هایی را که خانم کلینتون به آب می‌داد رفو کند، اما آمریکا هنوز خيلی چیزها را بايد جبران کند. فراموش نکنیم که قبل از انتخابات رياست جمهوری آمريکا، همين خانم کلینتون که آن زمان نامزد انتخابات بود و از مبارزه کنار نکشیده بود، برای ما خط و نشان می‌کشيد که ايران را با خاک يکسان خواهیم کرد (اين‌جا را بخوانيد). حافظه‌ی ما هنوز خوب کار می‌کند. مطمئن باشيد موسوی هوشمندتر از اين حرف‌هاست که بخواهد رایگان به بازی‌های سياسی داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی امتیاز بدهد.

February 15, 2011

از شهيدسازی تا شهيد-دزدی

هنوز غبار توفانی که سبزها دیروز به پا کردند فروننشسته است که رسانه‌های فتنه‌ی محمودیه واکنش‌شان را شروع کرده‌اند. خبر کوتاه است: صانع ژاله، دانشجوی دانشگاه هنر، کرد زبان و اهل پاوه، دیروز شهید شده است و فارس‌نیوز می‌نویسد: «عوامل فتنه‌گر و گروهك مزدور و تروريستي منافقين روز گذشته (دوشنبه) با برپايي تجمعات غيرقانوني و راه‌اندازي اغتشاشات خياباني در برخي معابر تهران به ‌سوي رهگذران آتش گشودند كه در جريان اين تيراندازي يكي از دانشجويان دانشگاه هنر تهران به شهادت رسيد».

خوب است به چندنکته‌ی مهم توجه داشته باشیم:

۱. به نظر عجیب می‌رسد که هنوز هیچ تحقیقی صورت نگرفته است و متهم و مجرمی یافت نشده ولی فارس‌نيوز پيشاپیش هم برای شهيد شناسنامه درست کرده است («بسيجی»، «حافظ قرآن» و الخ) و هم قاتل/قاتلان‌اش را به انگشت نشان می‌دهد و از هم‌اکنون به سمت برپايی تشيیع‌جنازه برای شهيد رفته است. پرونده‌‌ای که مراحل قانونی و حقوقی‌اش طی نشده چرا باید تبدیل به ابزاری سياسی شود؟

۲. خبرسازی فارس ماجرا را جوری نمايش می‌دهد که انگار سبزها با «منافقین و سلطنت‌طلب‌ها» همدست‌اند و هیچ «بسيجی» سبزی هم یافت نمی‌شود که ميانه‌ای با «قرآن» داشته باشد. سناریو کاملاً روشن است و بوی تکفیر و تفسيق از هزار فرسنگی آن به مشام می‌رسد (سناريوی شکايت ولی دم مقتول از «سران فتنه» سناريویی تکراری نيست؟ شعار «اعدام بايد گردد» نمایندگان اکثريت مجلس به این ماجرا ارتباطی ندارد؟)

۳. روز ۲۳ بهمن، روزنامه‌ی جوان می‌نویسد: « به تازگی وپس از اعلام فراخوان موسوی و کروبی در مورد ۲۵بهمن جلسه ی هماهنگی بین گروهکهای ضد انقلاب،ازجمله حزب منحله دمکرات، کومله، پژاک و نفاق برگزارشده است. دراین جلسه گروهک های ضد انقلاب از سران منافقین  خواسته اند تا یک نوع مواد منفجره که به اندازه بسیار کوچک باشد، تهیه و دراختیار عناصر ضد انقلاب قراردهند؛ تا برای اهداف خرابکارانه در روز ۲۵بهمن مورد استفاده قرار دهند.  بنابراین گزارش شنیده شده که با توجه به روابط خوب میرحسین موسوی با سران گروهک کومله و ارتباطی که وی ا زمدتها پیش با آنها گرفته بود این گروهک تروریستی در آستانه ۲۶بهمن سالروز تاسیس  خود هسته های مخفی خود جهت انجام فعالیت های تبلیغی و خرابکاری وارد کشور کرده تا در روز ۲۵بهمن که قرار است موسوی و حامیانش به خیابان بیایند نقشه شوم خود را در مورد حرکت احتمالا انتخاری عملی کنند. لازم به ذکر است  سران این گروهک در اظهاراتی مدعی شدند قصد دارند برخی از مزدوران خود را به منظور انجام اقدامات ایذایی و خرابکارانه وارد کشور نمایند». کجای اين سناریو مشکوک نيست؟ اين پيش‌بینی‌های خود-تحقق‌باش چرا همیشه در نظام جمهوری اسلامی تکرار می‌شود و هميشه عناصری خودسر آخر کار مسؤول جنايات قلمداد می‌شوند؟

۴. مجموع دلالت‌های قصه حکايت از مداخله‌ی دستگاه‌های امنيتی برای منحرف کردن اذهان مردم از برخورد خشونت‌آمیز و غیرقانونی حکومت با راهپيمايی مشروع و به حق سبزها بر اساس قانون اساسی دارد.

۵. اين همه شتاب در نسبت دادن قتل به يک گروه خاص مشکوک است و اگر ادعای روزنامه‌ی جوان درست می‌بود چرا اين‌ها پيش‌دستی نکردند که گروه‌های خشونت‌طلب تروريست را دستگير کنند؟

۶. فراموش نکنيم که هنوز پرونده‌ی قتل شهيد سيد علی حبیبی موسوی (خواهر زاده‌ی ميرحسين) باز است و همین طایفه قتل او را می‌خواستند به پای ميرحسين بنويسند. دست و دامان این تبلیغ‌گران فتنه البته که سخت آلوده است ولی هم‌چنان باید درنگ کرد تا ابعاد دقیق ماجرا روشن شود.

نتیجه‌ی روشن ماجرا این است که صانع ژاله که ديروز شهید شده است، قاتلی دارد اما رسانه‌های دولت کودتا چنان گرد و خاکی به پا کرده‌اند که هیچ معلوم نيست قاتل کدام‌طرفی است دقیقاً‌ و مقتول کی‌ست؟ این احتمال جدی وجود دارد که شهيد دیروز از سبزها بوده باشد و مطابق معمول دستگاه کودتا وارد فاز مصادره‌ی شهید شده باشد. هر چه هست، جنبش سبز، موضعی از پيش‌تعيین‌شده و روشن در قبال خشونت دارد. سبزها بايد نسبت به اين دام‌ها هوشيار و حساس باشند. اما هم‌چنان جای این پرسش باقی است که چرا اين همه شتاب در متهم کردن معترضانی که دیروز راهپيمایی کردند؟

هنوز از خاطر نبرده‌ایم که پس از شهادت ندا آقا سلطان، دولت فتنه، سناريو پشت سناریو ساخت و يکی پس از دیگری نقش برآب شد و هنوز هم که هنوز است از این‌که انگشت اتهام به سوی آن‌ها دراز است خشمگين‌اند. شهیدسازی و شهید-دزدی و مصادره کردن قربانيانی که به تیغ خودشان کشته می‌شوند، خصلت ثابت اين رسانه‌هاست. جای این پرسش بزرگ باقی است که چرا این همه شتاب؟ چرا آن زمينه‌سازی سایت جوان؟ چرا نقشه‌ای که سايت جوان داده است تبدیل به سناریوی شهيد صانع ژاله شده است؟

این واکنش‌های عصبی، شتاب‌زده و وقیحانه، يک نکته را بيشتر برجسته می‌کند: حضور پررنگ و شاداب سبزها، فضای ذهنی دوستان اقتدارگرا را سخت به هم ريخته است. این طایفه مدت‌هاست که اخلاق و تقوا را رها کرده‌اند اما بازی تازه‌شان فقط نشانه‌ی بی‌تقوایی نیست بلکه نشانه‌ی دستپاچگی و آشفتگی آن‌ها در برابر زندگی، امید و ايمان مردمی است که ديروز ثابت کردند هنوز پيش وجدان، ايمان و خردشان سرفرازند. آيا دستگاه کودتا شهدای ما را پس خواهد داد؟

پ. ن. يادداشت هم‌دانشگاهی صانع ژاله را بخوانيد (او دانشجو بود): «یک چیز فراموش نشود.صانع ژاله برخلاف دروغ هایی که در آگهی ترحیمش نوشته اند نه حافظ قرآن بود و نه بسیجی.حداقل تا جایی که ما هم دانشگاهیانش می شناختیم.دانشجوی نمایش بود،یک هنرمند جوان.به دست منافقین هم کشته نشد.خدایا ما می دانیم تو هستی.این بی وجدان های کریه المنظر نمی دانند.التماس داریم.خودت را نه به ما،که به این ها نشان بده.این جانوران را بنشان سر جایشان...». واقعاً بدون شرح است!

February 14, 2011

عاقبتِ نامحمودِ «جنگ با سايه»ها – يک درس از ۲۵ بهمن

مغز درسی که امروز در ۲۵ بهمن برای ما تکرار شد چیزی نیست جز همین سخنِ حکيمانه‌ی ميرِ دلیرِ سبزانديشان: «در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است».

خوب است کسانی که در اين دو سال گذشته جامعه‌ی ایرانی و فضای مجازی را مطالعه و مشاهده ‌کرده‌اند در مفروضات‌شان تجدید نظر کنند. ملت ما به تدبیر و اشاره‌ی فضای مجازی مديریت نمی‌شود. فضای مجازی تنها انعکاسی است از فضای واقعی جامعه که در شبکه‌های اجتماعی اينترنتی ریزش کرده است. این فضای مجازی چیزی نیست جز آينه‌ای کوچک که پيش روی فضای واقعی بزرگ ایرانی نهاده باشند. نقش فیس‌بوک، گودر، توييتر و وبلاگ‌ها، چیزی نيست جز انعکاس همین فضای واقعی.

اهتزاز غرور ملت در آن‌چه که امروز رخ داد با فضای مجازی خاصه با این همه محدوديت و داغ و درفشی که بر سرِ آن هست، ناشدنی است مگر اين‌که اين فضا انعکاسی و بازتابی باشد از همان چيزی که در فضای واقعی رخ می‌دهد.

يکی و تنها یکی از درس‌های امروز این بود که شبکه‌های اجتماعی واقعی ایرانيان و سبزها بسیار استخوان‌دارتر و قوی‌تر است از شبکه‌های اجتماعی مجازی. کافی است کمترین روزنه‌ای باز شود تا درخشش و نوشخند اين آفتاب گرمی‌بخش ظلمت را بسوزاند.

این واقعیت، یکی دیگر از ناکامی‌های فتنه‌ی محموديه و بساط کودتا را به بلیغ‌ترين زبانی تصویر کرد. این همه قصه‌ی ارتش سایبری و داستان راهزنی‌های اینترنتی و تجسس در احوال ملت و پرونده‌سازی‌های سخیف و شنيعِ حاميان فتنه‌ی محمودیه و «افسران جنگ نرم» چیزی نيست جز تف سربالايی که به روی ناميمون سياه‌کاران بهتان‌ساز فرو می‌آيد. جنگ واقعی اين دروغ‌زنان در دل‌های مردم و وجدان‌های آدميان بيدار است. دل آدمی و وجدان او را نمی‌توان با هک کردن و نیزه‌اندازی افسران جنگ نرم فتح کرد. ابزار این میدان، چيزی نيست جز صداقت ، تقوا، دادگری، بسط آزادی و بازگشتن از راهِ بی‌فروغ دروغ، دین‌فروشی، ریا و تحقیر مردم و بزرگی‌ فروختن به ملت.

به خيالِ خامِ افسر پروراندن برای جنگ نرم باشید و هم‌چنان تغافل کنيد. دل‌های ملت سبز ما در حصن حصينی است که به این افسون‌ها مغلوب دروغ نمی‌شود. کی خواهيد فهميد که بارِ کج‌تان به منزل نمی‌رسد؟

از روز حمايت تا روز حميت

آن‌چه امروز در ایران رخ داد تنها يکی از هزاران بود. این قطره‌های پراکنده به مجرد این‌که به هم پيوند بخورند اقيانوسی می‌شوند که هيچ سد سکندری در برابرش نمی‌تواند بايستد. اما امروز گوياترین تصوير بود از اين‌که راهپيمايی و تظاهراتی که در سايه‌ی حمايت حکومت و در امن و آسايش رخ می‌دهد يعنی چه و تظاهراتی که از سر حميت ملتی سربلند و نجيب که غروری زخم‌خورده دارد و جانی مجروح يعنی چه. امروز سند آشکار تفاوت بزرگ روز حمايت با روز حميت بود!

روز ۲۲ بهمن را از این پس باید روز حمايت از قدرت و حمایت قدرت از سرسپردگان‌اش خواند و روز ۲۵ بهمن را روز حميت نامید. می‌دانم که اين شيرینی در کام ملت، به مذاق سرکردگان فتنه‌ی محموديه سخت ناگوار خواهد آمد. اما يک اتفاق بزرگ امروز رخ داد و نکته‌ای که مردم به شهود و غريزه می‌دانستند به عيان پيش ديدگان‌شان آمد: ملت ما اعتماد به نفس دارد و هر چقدر که آماج تيغ و تير شود، باز هم قد راست می‌کند.

ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...

و ما هم‌چنان نغمه‌خوان و استوار بر همان عهد آزادی باقی مانديم. دلاور مردا که ميرِ ماست و شگفتی‌آفرين ملتی که در خاک ايران مسکن دارد! این ملت عظيم‌تر از این است که فرومايگان بتوانند بر آن‌ها بزرگی بفروشند و بيدادِ بی‌کيفر کنند! دست مريزاد به اين دليران!

تفنگ‌ات را زمين بگذار!

برادر ارزشی! هنوز وجدان خواب‌آلوده‌ات بيدار نشده است که برادر و خواهرت را هم‌اکنون در خیابان‌های تهران می‌زنی و به آيین گرگان و درندگان می‌درانی؟


الا ای صبحِ آزادی...

کليد گشايش همه‌ی رنج‌های ما در فتوح امید است و استقامتِ قامتِ ايمان. فردایی که اکنون در ايران دمیده است، فردايی است که «نه آغاز و نه انجامِ جهان است». غم و شادی‌های بسياری پيش روی ما هست و خواهد بود. اما فردا، روزی است که خويشتن را می‌توانیم تماشا کنيم. تمام هجوم همه‌جانبه‌ی دستگاه کودتا و بساط فتنه‌ی محمودیه همين بود که از ما اميد را بستاند و همين که شادی را از ما برباید. تنها در نومیدی و اندوه است که آن‌ها پیروز و ظفرمند خواهد بود. اميد و شادی ما، آیه‌ی هزیمتِ آن‌هاست. به گفته‌ی آن ميرِ دلاور: «مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود». این بزرگی فروختن، اين تکبر کردن، اين لاف خدايی زدن‌ها که سخت با آن آشنا هستيم، همان است که غرور این ملت را زخمی کرده است اما رويش سبز جان‌های‌شان را نستانده است.

فردا، روز محک است. روز آزمون است. فردا يک فرق بزرگ با ۲۲ بهمن دارد. روز ۲۲ بهمن روزی بود که در سايه‌ی تبليغات حکومتی و در پرتو نمايش‌های مهندسی‌شده می‌توان به آسودگی و آرامش قدم زد. در راهپيمایی‌های حکومتی که نظام‌های حاکم و دولتيانِ بر مسندِ قدرت به حمايت از آن بر می‌خیزند و حفاظت خود را از آن دریغ نمی‌‌کنند، بیمی نیست و هراسی هم نیست. رفتن به چنین جمعی کارِ آسودگان است. ۲۵ بهمن اما روزی است که - با آن همه تهدید و خط و نشان کشيدن‌های قدرت - تنها دلاوران خطرش را به جان می‌خرند. یکی نمايش سرسپردگی به نظامی مستقر است که این روزها آلوده شده است به ننگ جنایت و بی‌فرهنگی دروغ و ريا. دیگری تجلی امید و ایمان و صبر ملتی است که تسليم تیغِ تبرزن نمی‌شود و هم‌چون جنگلی سبز می‌روید و رسم شکفتن را از فرو نمی‌گذارد.

امروز را به بازخوانی بندهایی از بيانیه‌های موسوی مشغول بودم و تجربه‌ی عجيبی است مرور تحولی که در ذهن و زبان این مرد رخ داده است. اين بخش‌های‌اش را بخوانيد:

«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله.»

«اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند.»

«ما با هم آمدیم تا با تجسس در احوال شخصی مردم مخالفت کنیم و از نفرت‌پراکنی و پرونده‌سازی بیزاری بجوییم.»

این‌ها همان چیزهايی است که مغز و اساس حرکت فرداست. فردا چیزی نيست جز جلوه‌ی امید، ايمان، صبر و استقامت ما. فردا نه قرار است پايان این نظام باشد و نه قرار است کسی بميرد. فردا روز زندگی است. اما فردای ما که ۲۵ بهمن باشد چه تفاوت‌های بزرگ و شگفتی دارد با فردای ۲۲ بهمنی که گذشت. یکی مردِ میدان می‌طلبد و «دريا دل و دلير و سرآمد» و ديگری جای هر آسوده‌ی بی‌غم و بی‌دردی هم می‌تواند باشد. «نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست / عاشقی شيوه‌ی رندان بلاکش باشد».

این‌ها را که می‌نويسم حکايت دل است. برای خودم زمزمه می‌کنم. باکی است که آن‌ها که تازيانه‌ی ترس خورده‌اند یا تير ستم در جان‌شان نشسته است و چراغ اميدشان کم‌فروغ شده است و صبرشان سر آمده است، گله یا ابراز خستگی کنند و گروهی طعنه بزنند در همراهان این مسیر سبز. اما «روزی که بجنبد نفس بادِ بهاری / بينی که گل و سبزه کران تا به کران است». آن روز، همه‌ی ياران نومید و زخم‌‌ديده و ترس‌خورده‌ی ما نيز می‌توانند سر برآورند و به بانگ بلند بگويند آن حکايت‌ها «که از نهفتن آن ديگِ سينه می‌زد جوش». هر چه با خود فکر می‌کنم، می‌بینم که برای فردای ما، برای فردای ۲۵ بهمن و برای فرداهای اميد، اين شعر درخشان و روشنی‌افزا و گرمابخش سايه، چه مايه ناز و نوازش در خود دارد. باور فردای روشن برای بسياری آسان نيست ولی این مضمون را همواره باید زمزمه کرد که: الا ای صبح آزادی به ياد آور در آن شادی / کزین شب‌های ناباور منت آواز می‌دادم!

این شعر سایه را با «فتح بهشت» ونجليز زمزمه کنید!



می‌‌خوانم و می‌ستايمت پرشور
ای پرده‌ی دلفريب رؤيارنگ
می‌بوسمت ای سپيده‌ی گلگون
ای فردا ای امید بی‌نيرنگ
ديری است که من پی تو می‌پويم.

هر سو که نگاه می‌کنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاهِ من
هر گام که پيش می‌روم برپاست
سرنيزه‌ی خون‌فشان به راهِ من
وين راهِ یگانه راهِ بی‌برگشت.

ره می‌سپریم همره اميد
آگاه ز رنج و آشنا با درد
يک مرد اگر به خاک می‌افتد
برمی‌خیزد به جای او صد مرد
اين است که کاروان نمی‌ماند.

آری ز درونِ اين شبِ تاريک
ای فردا من سوی تو می‌‌پويم
رنج است و درنگ نيست می‌تازم
مرگ است و شکست نيست می‌دانم
آبستنِ فتحِ ماست اين پيکار.

می‌دانمت ای سپيده‌ی نزديک
ای چشمه‌ی تابناکِ جان‌افروز
کز اين شبِ شوم‌بختِ بدفرجام
بر می‌آيی شکفته و پيروز
وز آمدنِ تو زندگی خندان.

می‌آيی و بر لبِ تو صد لبخند
می‌آيی و در دل تو صد امّيد
می‌آيی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به دامن تو صد خورشيد
وز بهر تو بازگشته صد آغوش.

در سينه‌ی گرمِ تست ای فردا
درمانِ اميدهای غم‌فرسود
در دامن پاکِ تست ای فردا
پايان شکنجه‌های خون‌آلود
ای فردا ای امید بی‌نيرنگ!
(سايه؛ ۱۴ شهریور ۱۳۳۰)

پ. ن. اين یادداشت مهدی هم بسیار خواندنی و به جاست: روز عصیان
اين بندش را نقل می‌کنم که برويم کل متن را حتماً بخوانيد:

«راهپیمایی برای تایید چنین نظامی که ریاکاری کمترین صفت آن است و بر گرده ظاهرسازی سوار است اصلا خرجی ندارد که هیچ کلی هم تشویق دارد. اتوبوس مجانی و ساندویج صلواتی و شربت نذری و هدایای رنگ و وارنگ سازمانهای دولتی. مثل یک پیک نیک است با بزرگترهای خانواده و خاندان. حالا اگر اهل اجر اخروی باشید آن هم به حساب تان منظور می شود. اهل اجر دنیوی باشید هم بالاخره دیده شدن در آن راهپیمایی اسباب آبروی مدیر و رئیس اداره شما ست و یک جایی حساب خواهد شد. فراموش نمی شود»

«قرار است ۲۵ بهمن یک ۲۲بهمن دیگر باشد؟ هرگز! این راه و مسیر سوته دلان و شکستگان و خون به دلها و اشک به چشمها و باتو خورده ها ست. کسانی که در وطن خود اسیرند. در خانه خود گروگان اند. آنها که زندانی دارند مثل آنها که فامیل شان و برادرشان در سپاه است یا دست اش به نفت و گاز و ارز و بانک می رسد راهپیمایی نمی کنند. آنها که شهیدی در راه آزادی و برابری داده اند تا در وطن خود آزاد زندگی کنند و با دیگر هموطنان شان برابر باشند مثل کسانی که برای تبعیت از فتوا و حکم مرجع تقلیدشان شهید شده اند راهپیمایی نمی کنند. آنها که از تحقیر روزمره و همه جانبه خود و ارزشها و عقایدشان بیزار شده اند مثل کسانی که هر روزه دیگران را تمسخر کرده اند و آنها را براحتی بیدین و جاسوس و مزدور و بی غیرت نامیده اند راهپیمایی نمی کنند

February 11, 2011

کدام متن؟ کدام حاشيه؟

اين روزها – و روزهای پیش‌تر – زياد خوانده‌ام و شنيده‌ام که «خارج‌نشين‌ها» نمی‌توانند – يا «حق ندارند» - برای کسانی که داخل ایران هستند «تعيين تکليف» کنند يا مضامينی از همين دست با شدت و ضعف‌های مختلفِ صورت‌بندی عبارت. بخش زیادی از این اظهارنظرها – که گاهی از حد اظهار نظر فراتر می‌رود و پهلو به پهلوی تهتک می‌سايد – احساسی و عاطفی‌اند و بخشی ظاهراً مبتنی بر استدلال هستند. کوشش می‌کنم به اختصار و اجمال موضع‌ام را توضيح بدهم. شايد فرصتی پيش بیاید که به تفصیل بيشتری درباره‌اش بنویسم.

۱. گمان می‌کنم تعبیر «خارج‌نشين‌ها» بيش از آن‌که حامل و واجد توصیفی واقعی باشد، به دشنام شبیه‌تر است؛ به اين معنا که ظاهرِ لفظ توصيف است اما تعریض و شلتاقی در مضمون‌اش مندرج است: هر کس که تابعيت ایرانی داشته باشد و شهروند ايران باشد، به محض این‌که خارج از مرزهای جغرافيایی ایران واقع شود، آيا حق فکر کردن به ايران، غم خوردن برای سرزمين‌‌‌اش و انسان‌های سرزمين‌اش، نگرانی برای آينده‌ی خود و خانواده‌اش و صدها چیز ديگر را ندارد؟ يا این‌که حق ندارد به صدای بلند بگويد اگر من در اين وضعیت بودم چه می‌کردم؟ یا اگر قرار بود به دوستان‌ام توصيه‌ای بکنم چه می‌گفتم؟ گمان می‌کنم این حق مشروع و مسلم هر ایرانی – چه در داخل و چه در خارج ایران – است که به صراحت و بی‌هیچ پروایی نظرش را بگويد و حتی آرزوی خود را بيان کند. بيان نظر یا آرزو تفاوت دارد با اين‌که دیگری را مخیر کنی به اين‌که من یقين دارم فلان کار درست است و هيچ کس حق عدول از آن را ندارند. این مغالطه زیاد رخ می‌دهد که بيان نظر و عقیده‌ را چنان برنمی‌تابند که گويی کسی تپانچه بيخ شقیقه‌شان گذاشته که چنين یا چنان کنند.

۲. کسی که خارج از ایران زندگی می‌کند، بدون شک در حال و هوای واقعی داخل ايران زندگی نمی‌کند. اين نکته بديهی است و گفتن و به رخ کشيدن ندارد. اما در این‌که «آن کسی که خارج از ايران زندگی می‌کند، هرگز نمی‌تواند درک واقع‌بینانه و منصفانه‌ای از کليت اوضاع داشته باشد» به گمانِ من تردید جدی است به دلايل زياد. درست است که کسی که داخل ایران باشد و از نزديک با مردم در تماس باشد، شايد بهتر بتواند واقعيت‌های روی زمین را لمس کند، اما هم‌چنان نگاهی فراگير ندارد. از یاد نبریم که در ایران اولاً رسانه‌های عمومی در انحصار تبليغات دولتی و حکومتی نظام‌اند و تقریباً هميشه همان تصویر مطلوب نظام را به داخل و خارج ارایه می‌دهند و اين تصویر، تصویری واقعی نيست و دست‌کم دو سال گذشته بيش از هر وقت دیگری پرده از اين تبلیغات دروغین برداشته است. دیگر این‌که هيچ ايرانی چه در داخل و چه در خارج، دسترسی کامل و جامعی به آمار و اطلاعاتی از سراسر کشور ندارد. در بهترین حالت، هر روايتی، مشاهده‌ی شخصی هر فرد در جامعه‌ی آماری محدودی است که با آن مواجه است و ممکن است به سادگی با تغيير فضا، داوری‌اش هم عوض شود. این آمار و اطلاعات دقیق‌تر، اتفاقاً در اختيار حکومت‌ها هست. در ایران اين قيد بزرگ را داریم که ديگر امروز سر سوزنی ترديد نداریم که حکومت هميشه واقعيت‌ها را هم به نفع خود مصادره و حتی تحریف می‌کند و در اين کار سابقه‌ای طولانی دارد. پس عقل حکم می‌کند که در این موارد هم  که همه‌ی مردم چنين يا چنان نيستند يا فلانی (فرقی نمی‌کند موسوی باشد يا احمدی‌نژاد) آن‌قدرها که شما فکر می‌کنيد کم‌طرفدار و بی‌اقبال نیست، احتياط پيشه کنيم و معيارهای قابل‌اتکاتری را برگيریم.

۳. تا به حال نديده‌ام که هيچ دعوت به حضور جدی و فعال سياسی و اجتماعی را که باعث انگیزش عمومی شده باشد، کسی از بیرون مرزهای ايران هدایت کرده باشد. به نظر من اين اتفاقی کاملاً طبیعی است که رهبران هر جنبشی از داخل کشور بهتر بتوانند جنبش را هدايت کنند. در نتيجه، این تصور که حرکت‌های مهم سياسی و اجتماعی تأثيرگذار را می‌توان يا باید از خارج کشور هدايت کرد، باطل می‌دانم. حتماً ایرانیانی که خارج از کشور هستند می‌توانند بر جريان‌های داخل «تأثیر» بگذارند اما قطعاً «هدايت» کار آن‌ها نيست. سلسله‌جنبان همه‌ی این قضايا کسانی هستند و بايد باشند که داخل ایران‌اند نه به دلیل اين‌که مشروعيت بيشتری برای اظهار نظر دارند بلکه به دلیل حضور فيزیکی در بطن ماجراها و البته درگيری مستقيم‌تر با قضايا.

۴. ظن قوی دارم به این‌که دامن زدن به این گفتمان متن و حاشيه یا خارج‌نشين و داخل‌نشين يکی از ابزارهای تبليغاتی و عمليات روانی دستگاه‌های امنيتی و اطلاعاتی است که بی‌شک راه‌گشای سياست‌های آن‌هاست. بايد اين نکته را به صدای بلند و با قاطعيت گفت که هر ايرانی در هر جای جهان که باشد حق دارد نگران کشورش باشد. البته وزن اظهار نظر و ارزش سخن هر ایرانی هنگام بيان خودش را آشکار می‌کند: تا نسوزد بر نياید بوی عود / پخته داند کاين سخن با خام نيست. این‌که «هر ایرانی حق دارد» نتيجه نمی‌دهد که هر چه هر ایرانی بگوید بهره‌ای مطلق از واقعيت و حقيقت دارد. اما هم‌‌چنان این حق از هيچ ايرانی سلب‌شدنی نيست. مراقب باشيم که به دام بازی‌های اطلاعاتی و امنیتی نیفتيم. ايران، خانه‌ی همگی ماست. هيچ کس حق ندارد به اختیار يا تصمیم خودش – از سر احساس و حتی استدلال – این حق جدایی‌ناپذیر هيچ ايرانی را از او سلب کند. ترک علقه‌ی ایرانی بودن به انتخاب و تصميم هر شخص مربوط است و هيچ کسی نمی‌تواند اين حق را از هیچ آدمی بستاند.

۵. هم‌چنان به دلايلی که پيش‌تر گفتم و دلایل بالا، حق خود می‌دانم که از تصمیم موسوی و کروبی برای راهپيمایی ۲۵ بهمن بی هيچ ترديد و مجامله‌ای دفاع کنم. من به هوش سياسی، صداقت، درستکاری و اعتقاد خستگی‌ناپذير موسوی ايمان دارم و در اين دعوت موسوی همواره اين آيه‌ی مبارکه‌ی قرآن پيش روی من است: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ نَحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآخِرَةِ وَلَكُمْ فِيهَا مَا تَشْتَهِي أَنفُسُكُمْ وَلَكُمْ فِيهَا مَا تَدَّعُونَ نُزُلًا مِّنْ غَفُورٍ رَّحِيمٍ وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِّمَّن دَعَا إِلَى اللَّهِ وَعَمِلَ صَالِحًا وَقَالَ إِنَّنِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَلَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَمَا يلَقاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ باللَّهِ انّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» (سوره‌ی ۴۱ (فصلت)، آیات ۳۰-۳۶).

پ. ن. برای این‌که حق سخن ادا شده باشد، فکر می‌کنم دست‌کم بايد به اين نگاه منتقد «خارج‌نشين‌ها» جاهایی حق داد. عده‌ای ايرانی هستند که عمدتاً خارج از ایران زندگی می‌کنند – و قبل يا بعد از انتخابات از کشور خارج شده‌اند – اما جز شعار دادن و بیرون گود ايستادن و تحليل‌های سطحی صادر کردن هنری ندارند و اگر خودشان در موقعيت عمل قرار بگيرند، هيچ نشانی از حساسيت يا درايت سياسی و اجتماعی در گفتار و کردارشان نيست. يک‌بار جايی نوشته‌ام که افرادی هستند که حتی در اين انتخابات رأی هم نداده‌اند و باور و اعتقادی به تغيیر مسالمت‌آميز، قانون جاری، صندوق رأی و مسايلی از اين دست از همان ابتدا هم نداشته‌اند اما اکنون ناگهان «کاسه‌ی داغ‌تر از آش» می‌شوند و پيدا نيست که اگر خودشان در مقام عمل واقع شوند و به اختيار يا اجبار در شرایط داخل ايران قرار بگيرند، به کدام سو خواهند لغزيد. اين طايفه از «خارج‌نشينان» همان‌ها هستند که نه هزينه‌ای داده‌اند، نه هزينه‌ای می‌دهند و نه حاضرند جايی که احتمال خطر کردن هست حتی نفسی برآورند اما هميشه مدعی‌اند و انتظار هم دارند جايگاه‌شان برابر با همان‌ها باشد که هستی‌شان در گرو به ميدان رفتن بوده است و مدام در داخل و خارج ناگزیر به هزینه دادن هستند.

پ. ن. ۲. اين نوشته‌ی ابراهيم نبوی را نديده بودم. به گمان من سطر سطرش خواندنی است ولی اختصاصاً اين قسمت‌اش را بخوانيد که به بحث ما مرتبط است: «افسانه پنجم، رهبران خارج، رهبران داخل: یکی از استانداردهای دوگانه در جنبش ها این بود که چرا گروهی بیرون از ایران چه به عنوان نماینده واقعی و چه حامی جنبش از آن حمایت می کنند؟ این انتقاد هم از سوی اپوزیسیون لوچ و چه از سوی حکومت و چه از سوی برخی منتقدان خارجی جنبش انجام می شد. در حالی که راشد الغنوشی رهبر گروهی از مخالفان تونس بعد از ۲۲سال به تونس بازگشت، نووال السعداوی مخالف مبارک و فمینیست شناخته شده مصری بعد از سالها اقامت در آمریکا به مصر بازگشت، بسیاری از مخالفان مبارک نیز پس از دگرگونی در اوضاع به مصر بازگشتند. این امر نه تنها مسبوق به سابقه است، بلکه قاعده ای بزرگتر از استثناست. آیت الله خمینی و ابوالحسن بنی صدر و ابراهیم یزدی و صادق قطب زاده، بعد از سالها به ایران بازگشتند، از تمام رهبران انقلاب شوروی تنها " کبا" یا استالین در روسیه بود و بقیه در اروپا بودند و اتفاقا همان یکی هم همه مشکل را ایجاد کرد. امیرعباس هویدا پس از سالها سکونت در فرنگ به تهران رفت و نخست وزیر شد. و بررسی دقیق تر نشان می دهد که در تمام تغییرات حکومت در ایران دو گروه رهبری حکومت جدید را پذیرفتند، یا روستائیانی که با ایل و تبارشان حکومت را در دست گرفتند، یا رهبرانی که سالها در فرنگ بودند.»

پی‌نوشت ۳ اسفند: کاوه لاجوردی ياداشتی نوشته است با عنوان «ترغیبِ از-راهِ-دورِ دیگران به حضورِ سبز» (گویا قبلاً تيترش بود «حضور رنگين»!)؛ ضمن این‌که یک نکته‌ی کلی در سخن او درباره‌ی عده‌ای مصداق دارد، جهت‌گيری کلی نوشته به گمان من حتی تحقیرآميز و از سر تبختر و تکبر است (اگر نگوييم همسويی با بيداد و ستم نظام است). عجالتاً فکر می‌کنم اين يادداشت مهدی جامی در گودر بالای نوشته سخت مناسب است: «به معنای واقعی کلمه این متن مبتذل است. نه اینکه چیز درستی در آن نیست. اما برای گفتن اش شیوه ای را انتخاب کرده است که بسیار مبتذل است. محور ابتذال اش هم در این دعوت است که اگر نظام بد است چرا نمی آیید خودتان باهاش مبارزه کنید. این خارج ستیزی بی ارتباط با گفتار سیاسی نظام هم نیست. فکر می کنند لابد خارج نباشد همه چیز خوب است و آسوده است. در عین حال این نکته را هم نادیده می گیرد که خارج رفته ها در واقع رانده شده همین نظام مقدس اند و «حق» دارند از متزلزل شدن نظام ظلم خوشحال باشند و به رخ کشیدن اینکه شما نمی توانید به وطن بیایید پس حرف هم نزنید ظلم مضاعف و ایستادن در کنار ستمگر است و با زبان او با هموطن رانده شده حرف زدن. می خواهید نقد کنید راه بهتری انتخاب کنید. این بدترین راه است اگر از اصحاب خرد هستید.»

February 8, 2011

در دفاع از راهپيمايی ۲۵ بهمن

ابتدا بگذاريد موضع و منظر خودم را بيان کنم هر چند ميليون‌ها نفر هم شايد با من هم‌نظر باشند. من خودم را سبز می‌دانم به اين معنا که در آخرين انتخابات جمهوری اسلامی رأی دادم و عميقاً به اين معتقد بودم و هستم که صاحبان قدرت بايد از طريق صندوق رأی، بدون خون‌ريزی و انقلاب، از مسند پايین بيايند و هم‌زمان به رأی مردم و به قانون گردن بگذارند. رأی مردم، مساوی و برابر با حقيقت نيست هر چند رأی مردم مشروعيت‌ سياسی می‌آورد. عمیقاً اعتقاد داشته و دارم که انتخابات ۲۸ خرداد ۸۸ انتخاباتی مخدوش و معيوب بود که تخلف‌های گسترده‌اش از ماه‌های پيش از انتخابات آغاز شد و اگر قرار بود با مُرّ قانون در جمهوری اسلامی – با همين قانون اساسی فعلی عمل می‌شد – آن‌کسی که امروز مسند رياست جمهور را غصب کرده است، باید به خاطر تخلف‌های بی‌شمار پاسخگو می‌بود. شرح تمام فجايع و جنايت‌هايی که به دست صاحبان قدرت درست از روز انتخابات آغاز شد در صد دفتر هم نمی‌گنجد و آن‌ها که وقايع را دنبال کرده‌اند از آن آگاه‌اند. با اين مقدمه، بگذارید در دفاع از اقدام موسوی و کروبی برای فراخوان راهپيمايی بنويسم.

۱. هميشه بر اين باور بودم که موسوی بيش از آن‌که جلوتر از مردم یا پرچمدار حرکت‌شان باشد، همراه آن‌ها بود و هست. مهم‌ترين گواه اين مدعا همان راهپيمايی ميليونی سکوت ۲۵ خرداد بود که موسوی تا آخرين لحظه نمی‌دانست که چه خواهد شد و از بيم خون‌ريزی حاکميت تا زمانی که مردم با آن جمعيت به خيابان نيامده بودند، با راهپيمايی موافق نبود و در واقع به عقل عملی و توصيه‌ی طبيعی سياسی پای‌بند بود. معنای اين نه فرصت‌طلبی است و نه بی‌عملی سياسی. معنای صريح و روشن‌اش اين است که موسوی نه خود را سرور و آقای مردم می‌شمارد و احساس ولايت بر آن‌ها دارد و نه از آن‌ها عقب می‌ماند.

۲. تقاضای مجوز از وزارت کشور کردن در ظاهر عملی تناقض‌آمیز است ولی نفس نوشتن چنان نامه‌ای بيش از هر چيز حرکتی است سياسی. اگر قرار باشد مردم در چنين تظاهراتی حاضر شوند، منتظر مجوز وزارت کشور نمی‌مانند. مردم اگر به اين نتيجه برسند، خودشان سرنوشت‌شان را به دست خواهند گرفت و بی‌شک موسوی هم همراه آن‌ها خواهد بود. موسوی و کروبی با اين اقدام دستگاه سیاسی حاکميت جمهوری اسلامی را در وضعيت دشواری قرار دادند. اگر وزارت کشور مجوزی صادر کند، خود ناگزير به حفظ امنيت مردم نيز هست و هر اتفاقی بيفتد مسؤول نهايی رخدادها وزارت کشور است. اگر مجوزی صادر نکند – هر چند عدم صدور مجوز بنا به همين نامه و بنا به قانون نقض صريح اصل ۲۷ قانون اساسی است – باز هم طعنه‌ای است به حاکميت که گويی از مردمِ خودش هراس دارد.

۳. تعيين روز ۲۵ بهمن هم يادآور ۲۵ خرداد است و هم مسير راهپيمايی همان مسير است. از سوی ديگر، مردم را به راهپيمایی ۲۲ بهمن دعوت نکرده‌اند (مضمون بيانيه امروز را ببينيد) چون تجربه‌ی سال پيش نشان داد که مناسبت‌های رسمی و از پيش‌تعيین‌شده در قرق حاکميت باقی خواهند ماند و دستگاه حاکم با تکيه بر امکانات مالی، نظامی، امنيتی و رسانه‌ای می‌تواند آن را به سود خود مصادره و هدايت کند. راهپيمایی ۲۵ بهمن، بيش از آن‌که «تقاضا»ی صدور مجوز باشد، «فراخوان» و «آزمون» است برای دو گروه: برای دولت/نظام که يک‌بار ديگر حساب پس بدهد که با مردم (مردمی که سبز هستند و سر تسليم در برابرش خم نکرده‌اند) چه برخوردی خواهد کرد و برای خودِ مردم سبز که چقدر در این مقطع آماده هستند که ابراز قدرت کنند. فراموش نکنیم که این کار بيش از آن‌که اقدامی باشد که نتايج‌اش به صورت محسوس و ملموس سنجيدنی باشد، اقدامی است سياسی. در اقدام سياسی، ممکن است ظاهر لفظ و عبارت شما چيزی بگويد که مقتضا و نتيجه‌ی عملی سخن شما، چيزی باشد که فراتر از عین الفاظ و عبارات باشد. توجه کردن به بين‌السطور حرکت‌های سياسی نکته‌ی مهمی در تحليل آن‌هاست.

۴. ماجرای راهپيمايی ۲۵ بهمن هر نتيجه‌ای که داشته باشد به سود ماست و چيزی از دست نخواهيم داد. حتی اگر هيچ کس هم به اين راهپيمايی نرود، چيزی از دست نخواهيم داد. جنبش سبز بنای قدرت‌نمايی در خيابان ندارد اما يک بار نشان داده است که اگر بخواهد، خيابان را هم می‌تواند تصرف کند. اين حاکميت سياسی که صبر بخشی از ملت را به ستم و تحقير می‌آزمايد. اين صبر هميشه صبر باقی نمی‌ماند.

۵. مقايسه‌ی مردم ايران و مصر، مقايسه‌ای نادرست و آرمان‌گرايانه است. توقع بی‌جايی است که به مردم ايران بگوييم بايد مانند مردم مصر در خيابان بايستيد. هم‌اکنون هيچ معلوم نيست عاقبت ماجرای مصر چه خواهد شد. حرکت اين جريان در مصر کند شده است و در بهترين حالت، مبارک ممکن است تا همان زمانی که خودش مقرر کرده در قدرت بماند. مردم مصر هم با مردم ايران فرق دارند. ميزان سواد و تحصيل مردم مصر، ترکيب جمعيتی، نسبت حضور زنان در اعتراض‌های مصر با نسبت حضور زنان در جنبش سبز تفاوت زیادی دارد و کلاً وضعیت قابل‌مقايسه‌ای نيست. اين برخوردهای نوستالژيک که مردم ما هم بايد مثل مردم مصر باشند (يا می‌بودند) بعيد می‌دانم راهی به واقعيت ببرند. هر چند به هر حال تجربه‌ی مصر، ممکن است يک تجربه باشد از ميان تجربه‌های مختلف ايستادگی در برابر استبداد.

January 27, 2011

فتنه‌ی دولت محمود

مدت‌هاست می‌خواستم این را بنویسم که ديگر بايد آرام‌آرام از تعبيرهایی مثل «دولتِ کودتا» و «کودتاچی‌ها» کمی فاصله بگيريم و صورت‌بندی‌های بهتر و دقیق‌تری از ماجرا داشته باشيم تا ذهنيت ما را درباره‌ی حوادث جاری جامعه روشن‌تر کند. فکر می‌کنم بهترين و رساترين تعبير همين «فتنه» است اما درست در جهتی خلاف آن‌چه رسانه‌های حکومتی و با عذرخواهی از شاعر نازنين – شايد ناصر خسرو باشد – بايد گفت که: «نظاما! راست گويم فتنه از توست»!

در نتيجه، گوياترین تعبیرها برای وصف اوضاع جاری کشور چیزی است شبيه «فتنه‌ی دولت محمود» يا «فتنه‌ی محمودی» يا «محنت محموديه» و تعابیری از اين جنس که به گوياترين وجهی می‌تواند پيوند استوار ميان محمود و فتنه و در حقیقت فتنه‌انگیزی و آشوب‌گری او را تصوير کند. فتنه يعنی موقعيتی که قوای تشخیص متعارف آدميان در تمیز دادن راست از دروغ دچار زحمت می‌شود. در اوضاع فتنه تشخيص راست از دروغ آسان نيست. اين تعریف را رسانه‌های حکومتی در تبليغات‌شان جا انداخته‌اند و این‌گونه ماجرا را قلمداد کردند که طرف مقابل – يعنی همه‌ی کسانی که به آن‌ها معترض‌اند و در برابرشان ايستادگی می‌کنند و رنگ تعريف‌کننده‌شان «سبز» است – راست را با دروغ می‌آمیزد و فتنه‌گری می‌کند و در اين ميانه معيار درستی و راستی و شاقول حقیقت آن‌ها – که نظام باشند – هستند؛ غافل از آن‌که اين تيغِ فتنه، تيغی است دو لبه. از روزی که اصطلاح فتنه در کشور جا افتاده است، هميشه فکر می‌کنم که اگر فتنه مصداقی داشته باشد، بهترين مصداق‌های‌اش را می‌توان در گفتار و کردار همان کسانی ديد که اين تيغ را برای بريدن گلوی مخالفان‌شان به دست گرفته‌اند. آری، فتنه، از همان اول تيغی دو لبه بود. حالا آرام‌آرام جهت بريدن‌اش دارد عوض می‌شود! اين است آخر و عاقبت سوار شدن بر تعابير زبانی بارداری که قرن‌ها تاريخ پشت سر خود دارد و می‌تواند ناگهان آوار شود بر سر گويندگان‌اش. کلمات و واژه‌ها، موجوداتی جان‌دار و زنده هستند. گاهی بر کسانی که عنان‌شان را به دست گرفته‌اند، شورش می‌کنند. مراقب کلمات باشيد!

پ. ن. دوستان می‌فرمايند کپی‌رايت فتنه‌ی محموديه از آنِ علی مطهری و مهدی خزعلی است! ما که بخيل نيستيم؛ حق مطلب ادا شود، هر که خواهد قايل‌اش باشد!

January 26, 2011

شده‌ام خراب و بدنام و هنوز...

امروز يادداشتی در فيس‌بوک ديدم (اين‌جا) درباره‌ی اقبال بخشی از مردم به احمدی‌نژاد که مضمونی آشنا و قديمی دارد و البته با مقدمه‌های‌اش می‌توان آهنگِ نتايجِ آشناتری را ساز کرد. اما پيش از اين‌که داستان را بازگو کنم و بگويم کجای تصوير می‌لنگد و مغالطه‌های هول‌ناک – و حتماً ناخواسته‌ای – در خود دارد، اجازه بدهيد تصوير را در بيتی از حافظ ببينيم. بيت مورد نظر اين است:
شده‌ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم
که به همّت عزيزان برسم به نيکنامی

صورت ظاهر معنای بيت روشن است. گوينده تمام حيثيت و آبروی‌اش را پای هدفی گذاشته‌ و با وجود اين‌که می‌داند اين هدف آخر و عاقبتی ندارد، هم‌چنان می‌گويد که «هنوز» امیدوار است. هدف‌اش چی‌ست؟ رسيدن به آدمی نيک‌نام! (طبعاً آن یای آخر نيک‌نام، يای نکره است؛ يعنی يک آدم خوش‌نام). و این بيت طنزی در خود دارد. برای رسيدن به کسی که خوش‌نام باشد و پاکدامن و پلیدی در او نباشد، شاعر خودش را به آب و آتش زده است و از همه‌ی کرامت و عزت خودش گذشته تا مگر اين کيميا را پيدا کند! حالا حکايت ماست. توضيح می‌دهم چرا.

می‌گويند که وقتی فلانی به فلان شهر می‌رود، «هنوز» هم خیل عظيمی به استقبال‌اش می‌‌آیند و هم‌چنان نامه می‌نویسند و عريضه به دست‌اش می‌دهند و خلاصه اين تصوير، تصويری است که مدام تکرار می‌شود و «هنوز» هم آن فلان، به مردم می‌گويد که «کی خسته است» و باز آن‌ها ساده‌لوحانه می‌‌گويند: «دشمن». نتيجه؟ اين همه اعتراض و جنبش سبز و مقاومت و اين حرف‌ها، قصه است و قاطبه‌ی جامعه را همين آدم‌ها می‌سازند که عريضه به دست و پابرهنه پی فلانی می‌دوند و اين‌که بايد «واقع‌گرا»تر بود!

با اجازه‌ی «شاهدان عينی» عرض می‌کنم که:

۱. ادعای جنبش سبز – يا دست کم در فهمی که من از آن دارم – هرگز اين نبوده و نيست که آن فلان از «هيچ» اقبالی برخوردار نيست (بدون شک نظر من هرگز اين نبوده و نيست). اين جور مقایسه کردن‌ها و به رخ کشاندن خیل هواداران و سينه‌چاکان زمانی مقايسه‌ای معنادار است که دو گروه رقيب و مدعی بتوانند در شرايطی برابر، هواداران‌شان را به ميدان بکشانند و به آن‌ها وعده بدهند يا آن‌ها را با سخن‌وری مفتون خود کنند. طبعاً می‌دانيم که چنين وضعيتی وجود ندارد. پس يک پای مهم اين مقایسه از همان ابتدا لنگ است؛ اين منطق «حق با اکثريت است»، منطقی است که پشت اين نگاه تقليل‌گر و ساده‌انگاری نشسته است که اگر تعداد راست‌گويان ناگهان کم شود، نزدش راست‌گويی هم خوار و خفيف می‌شود! (تازه مگر در این مورد خاص، بر ما مدلل شده است که «اکثريت عددی» با همين طبقه است؟ آمار گرفته‌ايم؟ در چه شرایطی؟ با تکيه بر کدام ارقام؟ اين مردم انتخاب ديگری هم داشته‌اند؟ انتخاب‌شان طيف داشته و متعدد بوده يا انتخاب صفر و يک بوده فقط؟ و هزار و یک سؤال ديگر).

۲. اين‌که بخشی از جامعه‌ی ايرانی – حتی اگر همان ۲۴ ميليون کذايی و ادعايی باشند – شيفته و دلبرده‌ی کسی باشند که وجودش عينیت دروغ و نيرنگ است و اين روزها گردن‌کشی در برابر قانون هم به آن اضافه شده است، تنها يک چيز را به ما ثابت می‌کند: توسعه نيافتگی کشور. این نکته اثبات‌کننده‌ی حقانيت، درستی و اصالتِ موضع او نيست. چنين نيست که مردم فقط دو گزينه داشته باشد و گزينه‌ها عبارت باشند از الف) تن دادن به عوام‌فريبی احمدی‌نژاد و دل‌خوش بودن به عريضه نوشتن‌ها و خيال دريافت سهام عدالت در سر پروراندن؛ و ب) دل سپردن به ادبيات و آرمان‌های اصلاح‌طلبان و اسير ادبيات مغلق و سنگين روشنفکران شدن. این دقيقاً همان چيزی است که بيدادگران به ما القاء می‌کنند که دو گزينه بيشتر نداريد که يا برويد به سوی «اصلاح‌طلبان» و کسانی که زبان‌شان قابل‌فهم نيست؛ آرمان‌گرا هستند و متعلق به طبقه‌ی متوسط و چه بسا مرفه جامعه؛ و يا بيايید به سوی ما که زبان‌مان هم زبان تحقیر و توهين، دروغ‌گويی و لمپن‌پروری است ولی به شما مستضعفان و بيچارگان نزديک‌ايم. عزت و کرامت چيزی نيست که تنها با تعلق به طبقه‌ی متوسط يا بالاتر بتوان در پی آن بود.

۳. اين‌که بگويی از فلانی در فلان سفر به چنين شيوه‌ای استقبال شد، مفيد هيچ مدعايی نیست بلکه دقیقاً بخشی از مسأله است که چه شده است که به رغم اين همه نيرنگ و دروغ‌گويی، هم‌چنان بيداد و رياکاری به ادبار نيفتاده است. پاسخ اين سؤال دشوار نيست. اما اين‌ بخش ماجرا دردناک است که توسعه‌نيافتگی، تهی‌دستی مادی و فکری مردم را به رخ‌مان بکشند و ناخواسته آن‌ها را گواهی بر عبث بودن و بيهوده بودن هر کوششی برای مقاومت در برابر انسان‌ستيزی قلمداد کنند.

۴. اين بساط - بساط فتنه‌ی دولت محمود - يک قانون نانوشته دارد: عزم‌اش اين است که انسانيت ما را از ما بستاند؛ مروت و وفا را از درونِ ما ريشه‌کن کند؛ عزت و کرامت ما را بسوزاند. بازنمايی تصوير پابرهنگانی که در برابر نمايش‌های آن فلانی سر از پا نمی‌شناسند و انسانيت خويش را چنين ارزان ناگزير به فروش می‌شوند، بی هيچ اغراقی به رخ کشيدن زوال انسانيت و فرومردنِ شعله‌ی اخلاق در ماست: چه اتفاقی افتاده است که به جای برآشفتن در برابر شکسته شدن حرمت، کرامت و عزتِ انسان بودن و خفه کردن آزادی و آزادگی انسان، تصویر ذلت، استخفاف، دريوزگی و زبونی انسان را تکثیر و بازتوليد می‌کنيم و ناخواسته مشروعيت می‌دهيم به همين خفت؛ گویی که چون يک سوی اعتراض در برابر اين نامردمی، در بازی سياست منکوب شده است، همه‌ی مشروعيت اخلاقی، انسانی و سياسی‌اش را هم از دست داده است و حرف‌های‌اش خيال‌بافی است و آرمان‌گرايی!

اگر بنا بر اين بود که از اين تصويرها الگويی برای عمل فردی يا مسؤوليت اجتماعی خود تدارک کنيم، گمان می‌کنم بايد به عقب‌تر برگرديم و بگويیم حسين بن علی هم که تمام هستی‌اش را در کربلا پای آرمان‌اش نهاد، تفاوتی با هيچ خيال‌باف ديگری در تاريخ ندارد چون طرف مقابل هم‌چنان می‌توانست خيل عظيمی از مردم را با همین شيوه و با همين نوع ذلت و استخفاف در پی خود بکشاند!


فهم اين‌که اين تصویر چه اندازه ضد-انسانی و با کرامت بشر تضاد دارد، کاملاً مستقل از اين است که آدمی داخل ايران زندگی کند يا خارج؛ «دور از ميهن» باشد يا در آغوشِ مامِ ميهن. برای درک نابود شدن کرامت آدمی و برای دريافت پليدی دروغ‌گویی و مشمئز شدن از رياکاری لازم نيست کسی معنای ماکياوليسم يا پوپوليسم را بفهمد يا دسترسی به اينترنت، فيس‌بوک، گودر، ماهواره و بی‌بی‌سی داشته باشد! پليدی دروغ، جايی که هنوز درون آدمی سالم باشد، مثل جنازه‌ی مرداری متعفن مشام جان را می‌آزارد. برای فهم تباهی و پليدی دروغ، تنها يک ابزار لازم است: يک انسان! يک انسان و ديگر هيچ؛ نه انسانی که به عبوديت و بندگی کشيده شده باشد و استخفاف شده باشد تا بندگی کند. نه انسانی که استضعاف تقديرش بوده تا دم برنياورد و به ذلت زندگی کند.

حکايت همان بيت حافظ است: درد ما و ملت ما اين است که در به در به دنبال آدمی نيک‌نام و سالم هستند. خراب شده‌اند. دار و ندارشان به باد رفته؛ دين‌شان بازيچه شده است، اصول اخلاقی‌شان مهره‌های سوخته‌ی بازی کسانی است که تمام قدرت را بالفعل در دست دارند، بدنام شده‌اند و بسيار توسری خورده‌اند. با تمام اين‌ها امیدی واهی دارند («هنوز» اميدوارند) که از تيرگی قيرگون آن اسطوره‌ی دروغ هم باز خورشيدی سر بزند و «نيک‌نامی» در آن ميانه يافت شود! اين نهايت بی‌انصافی است که رنج استخوان‌سوز و مچاله شدن آن همه انسان را نبينيم و اين همه را به پای پيروزی و ظفرمندی يا اقبال آن ستمکاره بنويسيم! نگاه‌مان را به سويی ديگر بگردانيم. «هنوز» برای انسانيتِ ما جا هست؛ هنوز جا برای عزت و کرامت و شرف ما تنگ نشده است. باور کنيد که همين مردم تا کمترين روزن گشوده‌ای برای بازيافتن عزت از دست رفته‌‌شان و غلبه بر استخفاف فرعونی پيدا کنند، زبان خواهند گشود و آدمی‌وارتر سر از اين بندگی برخواهند تافت.

پ. ن. مشکل از مردم نيست که با استيصال در پی چاره کردن مشکل و درمان دردشان هستند؛ مشکل آن دروغ‌زنی است که مدعی است مسيحای عالم است اما به جز درد در بساط‌اش هيچ نيست. مشکل آن شغالی است که در خم رنگ رفته و می‌گويد که طاووس عليين شده؛ مشکل مردم ما نيستيد که درد دارند و درد امان‌شان را بريده و از هر جايی طلب درمان می‌کنند. بله، همين مردم هم مسؤول‌اند و مسؤوليت اخلاقی در نوع طلب کردن درمان و چاره‌شان دارند، اما تهی‌دستی مردم و تمیز ننهادن ميان حفظ عزت و کرامت و شکسته شدن قدر و منزلت راستی و اخلاق، توجيه‌کننده‌ی اقتدار يا عظمت بیداد نيست و نباید باشد. همه‌ی اين تصویر را جملگی می‌بينیم اما يک نکته‌ی ظريف در حاشيه‌ی اين تصویر هست که اگر اهل تأمل نباشی و زحمت فکر کردن به خود ندهی به آسانی از نگاه‌ات می‌گريزد. شيوع بيماری، حجتی بر قاعده بودن و معتبر بودن منطق بيماری نيست! اين‌که شغالان، شيرها را به حبس افکنده باشند، دليلی بر خفت شیر نيست. ريشه‌ی مشکل را بايد پيدا کنيم نه اين‌که به مشکل مشروعيت بدهيم با سستی در نقد اين «رتوريک»!

December 4, 2010

تأملاتی در سخنرانی اردشير اميرارجمند در لندن

یادداشت حاضر بيش از آن‌که گزارشی از محتوای سخنرانی باشد، ناظر به تحليل مضامين و شيوه‌ی بيان و ارايه‌ی مطالب است. در نتيجه، بدون اين‌که وقت زیادی صرف مضامين و محتويات آن کنم، نظرم را درباره‌ی اثرگذاری آن می‌‌گويم.

جلسه با سخنرانی اميرارجمند آغاز شد که کلياتی را درباره‌ی وضعيت فعلی و چشم‌انداز پيش روی جنبش سبز گفت که مبنا و محور آن‌ها بيانيه‌های ميرحسين موسوی بود. سخنرانی اميرارجمند، شکل و محتوايی علمی داشت و پيشينه‌ی علمی و حقوقی امیرارجمند به روشنی بر نحوه‌ی ارایه‌ی مطلب سايه انداخته بود. با اين وجود، مطالب به شکلی نبود که رویکرد حقوقی به مسأله يا نحوه‌ی توجه به ابعاد معرفتی مسأله، باعث فاصله انداختن ميان مخاطب و سخنران شود. به اعتقاد من، مهم‌ترين ويژگی اين جلسه این بود که مطالب به سادگی در دسترس مخاطب قرار داشت و بدون هيچ‌گونه پيچیدگی نظری، مقصود گوينده تبيين می‌شد.



سخنران به آن‌چه می‌‌خواست بگويد به روشنی تسلط داشت و هرگز وارد موضوعی نمی‌شد که نتواند از عهده‌ی آن بر آيد. بهترین نمونه‌‌ی مواردی از این دست، ضمن پرسشی پيش آمد درباره‌ی قانون اساسی و استبداد. این پرسش، تازه نيست و بارها پرسیده شده است که چطور موسوی از «اجرای بدون تنازل قانون اساسی»‌ سخن می‌‌گويد در حالی که موادی در همين قانون هست که با حقوق شهروندان منافات صريح دارد. اميرارجمند قانون اساسی آمريکا را مثال زد که قانونی است بسیار ابتدايی و در عين‌حال مبنايی خوب برای اداره‌ی مؤثر کشور است و هم‌چنین قانون اساسی آذربايجان را مثال زد که هر چند توسط بهترین حقوق‌دانان و بر مبنای آخرين دستيافت‌های حقوقی اروپايی تنظيم شده است و قانونی بسيار پاکیزه است، هم‌چنان جمهوری آذربايجان به شيوه‌ای ديکتاتوری اداره می‌شود. این مثال، و مثال‌های متعدد دیگری که در سخنان او به آن اشاره رفت،‌ به خوبی حکايت از تسلط او به مبانی حقوقی سخنان‌اش داشت.


امیرارجمند در سراسر سخنان‌اش به شکلی سخن می‌گفت که مخاطب هرگز حس نمی‌کرد سخنران به قصد تفاخر سخن می‌‌گويد يا خود را دانای کل می‌داند. او در عين اعتماد به نفس کامل، در بيان سخنان‌اش و هم‌چنین مواضع جنبش سبز فروتن بود. اين فروتنی به گمان من مهم‌ترين عاملی است که باعث جذب مخاطب می‌شود. از نظر او، جنبش سبز متکثر است و اين تنوع و تکثر را باید به رسميت شناخت و هيچ کس را به هيچ بهانه‌ای نمی‌توان از زیر چتر جنبش سبز خارج کرد. نه می‌توان سکولار را به بهانه‌ی سکولار بودن، غيرسبز دانست و نه می‌توان يک نفر مسلمان معتقد را از دايره خارج کرد و گفت که برای سبز بودن بايد اعتقادش به هويت مسلمانی را ترک کند. اين همان است که از نظر من اعتماد به نفس توأم با فروتنی است.

فکر می‌کنم تقريباً تمامی مسایل داغی که به نحوی از رهبران جنبش سبز پرسیده می‌شود، در این جلسه طرح شد، از بحث وقوع تقلب گرفته تا بحث اعدام‌های دهه‌ی ۶۰ و خشونت‌پرهيزی. به گمان من، او به اندازه‌ی کافی قانع‌کننده سخن گفت هر چند قصدش به گفته‌ی خودش «اقناع» کسی نبود تا همه مثل او فکر کنند (و اين ويژگی کمی نيست که کسی باور داشته باشد لازم نيست حتماً به همه بقبولاند که تنها حرف خودش درست است).

اين زبان سطحِ پايین که به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار می‌‌کند و تنها در سطح صورت‌بندی‌های مفهومی نخبگان نمی‌ماند، به باور من شباهت زیادی به نوع ورود میرحسين موسوی به مبارزات انتخاباتی و سپس جريانات بعد از انتخابات دارد. دست‌کم یکی از عناصری که می‌تواند اين جنس پيام‌ها را به عمیق‌ترين لایه‌های اجتماعی منتقل کند، همین نحوه‌ی سرراست و در دسترس انتقال‌ پيام است. به نظر من، اين سخنرانی بسيار رضايت‌بخش بود و گمان می‌کنم در بخش عمده‌ای از جلسه، جمع زیادی از مخاطبان با توجه کامل در جلسه حاضر بودند. هيچ جلسه‌ای، هرگز نمی‌تواند جلسه‌ای کامل باشد. کامل محض و مطلق وجود ندارد. جاهايی بود که شايد اميرارجمند می‌توانست بهتر مقصودش را بیان کند، ولی هم‌چنان اصل مضمون را بدون کمترین تزلزل يا ابهامی بيان کرد. همين مضامین را البته ديگران می‌توانند بعداً بسط دهند و مضامين تازه‌ای از آن‌ها بیرون بکشند.

اميرارجمند حتی در پرسش و پاسخ‌ها هم کماکان همان صورت آکادمیک و علمی اما ساده و قابل‌فهم را برای مخاطب اختيار کرده بود. پاسخ‌های او به نوعی تنظيم شده بودند که گويی هر کدام مشتمل بر تزی هستند که مقدمه، متن و نتيجه‌ی سخن در آن مندرج است. قدر مسلم اين است که برای کسی که تا پيش از اين انتخابات پيوسته مشغول کار دانشگاهی بوده است و هرگز وارد سیاست نشده بود و پيوسته از امور اجرايی دور بوده است، اين فضا و قرار گرفتن در این جایگاه دشوار است. اميرارجمند به خوبی از عهده‌ی ادای حق اين جایگاه برآمده است. فکر می‌کنم اين سخنرانی‌ها، مرحله‌ی تازه‌ای از جريان آگاهی‌بخشی جنبش سبز است که بايد آن‌ها را به فال نيک گرفت و برای رونق و شکوفايی مضمونی و تأثیرگذاری آن بيش از پيش کوشش کرد.

اميدوارم فایل صدای سخنرانی هم به زودی منتشر شود تا کسانی که در جلسه حاضر نبوده‌اند هم بتوانند مستقيماً درباره‌ی جلسه داوری کنند.

مرتبط: به نظر من این گزارش مردمک، گزارش خوبی است. «مشاور انتخاباتی موسوی: تسلیم گفتمان خشونت نمی‌شويم».

اين هم فایل صوتی سخنرانی؛ تا دقيقه‌ی ۳۲ سخنرانی است و بعد از دقیقه‌ی ۳۲ پرسش و پاسخ است. کل جلسه دو ساعت و نيم است:


November 23, 2010

ادبِ مقام در سياست‌ورزی

صحنه‌ای در فیلم «ملکوت آسمان» ریدلی اسکات هست که در آن اورلاندو بلوم که حاکم وقت بيت‌المقدس است با ساکنان مسیحی شهری که زیر حمله‌ی سپاهيان مسلمان صلاح‌الدين ايوبی است سخن می‌گوید. از هر دو سو، کينه و نفرت زبانه می‌کشد. در هر دو جناح، عده‌ای هستند که به خون‌خواهی کسانی از خويشان و هم‌کيشان‌شان برخاسته‌اند که در نبردهای قبلی کشته شده‌اند. بناهای مذهبی و آيينی دو طايفه‌ هم در بیت‌المقدس است. در یکی از درخشان‌ترین ديالوگ‌های اين فیلم، اورنالدو بلوم خطاب به مردم خود می‌گويد (نقل به مضمون) که: بناهای مذهبی شما کجاست؟ بالای بناهای مذهبی آن‌ها. بناهای مذهبی آن‌ها کجاست؟ ميان بناهای مذهبی شما. همه چیزتان به هم آمیخته است. آن کسانی که قاتل کشتگان طرف مقابل بودند، امروز در ميان ما نيستند و ما – من و شما – مسؤول کشتن يا کشته شدن آن‌ها نيستيم. در گروه مقابل نیز، کسانی که عده‌ای از ما را کشته‌اند، ديگر ميان‌شان نيستند. چرا نسل بعدی بايد تاوان خطاهای نسل قبلی را بپردازد؟ (عین عبارت‌ها اين است: «هيچ يک از ما اين شهر را از مسلمان‌ها نگرفته است. هيچ مسلمانی از لشکر بزرگی که اکنون به سوی ما می‌آيد هنگام از دست رفتن اين شهر به دنيا نیامده است. ما بر سر خطا و جنايتی می‌جنگيم که از ما سر نزده است و در برابر کسانی که در آن زمان به دنیا نیامده بودند که به آن‌ها ستمی بشود. بیت‌المقدس چی‌ست؟ مکان مقدس شما بالای معبد يهوديان است که رومی‌ها آن را به زیر کشيدند. مکان‌های مقدس عبادی مسلمانان بالای بناهای مقدس شما هستند. کدام‌يک مقدس‌تر است؟ ديوار؟ مسجد؟ مزار مقدس؟ چه کسی ادعای مالکيت‌شان را دارد؟ هيچ کس! همه!»؛ به نقل از ويکی)

این ديالوگ را امروز با خود مرور می‌کردم و به ميرحسين موسوی فکر می‌کردم و تمام انتظاراتی که از او برای پاسخ دادن به فجايع دهه‌ی ۶۰ دارند. نیازی به گفتن نيست که اتفاقات دهه‌ی ۶۰ جناياتی ضد انسانی بوده‌اند، درست به همان اندازه که جنایت‌های هیتلر يا صدام ضدانسانی بودند (يا جنایت‌های مجاهدين خلق ضد انسانی بوده و هستند). اما برای من مسأله این است: من نه خاطره‌‌ی روشنی از دهه‌ی ۶۰ دارم و نه حتی نخست‌وزيری ميرحسین موسوی را درست به یاد دارم، درست همان‌طور که ميان‌سالان یا کهنسال انقلابی امروز، دوره‌ی استبداد رضاشاهی را هم به یاد ندارند. از هر دو سوی نزاع آن زمان، نسلی گذشته است. چه نسلی که قربانی بود و چه نسلی که قربانی می‌کرد (و چه نسلی که به نوعی بر کنار از ماجراها بود). گذشت اين نسل، دلالت بر یک مضمون ساده دارد: زمان می‌گذرد و مسأله‌های ما تازه می‌شوند. آدمی نمی‌تواند هميشه با مسأله‌ای کهنه کلنجار برود که مشکلی از مشکلات امروزش را حل نمی‌کند. هراس آدمی از تکرار آن فجايع قابل فهم است، به شرطی که اوضاعی باشد که باز هم زمينه را برای بروز آن‌ها فراهم کند. لذا من اين را نمی‌توانم بفهمم که جوانی که امروز سی ساله هم نيست و هيچ تجربه‌‌ی روشن و ياد و خاطره‌ای واضح از دوران نخست‌وزيری موسوی ندارد و يا جوانی که سن‌اش حتی به زمان وقوع جنگ ايران و عراق قد نمی‌دهد، چرا بايد اين خاطره‌ها را چندان سخت و استخوانی کند که بر زندگی امروز همه‌ی ما سایه بیندازد؟ از نظر من، تا وقتی که هر دو ماجرا را تبدیل به مسأله‌ای ايدئولوژیک می‌کنند که در آن پای عاطفه و احساس و خشم و خروش در میان است،‌ کارشان شبیه هم است.

اين‌ها که گفتم هیچ کدام نتیجه نمی‌دهد که نباید به جنبه‌ی اخلاقی آن ماجراها توجه کنيم و از تلاش برای تکرار نشدن آن‌ها دست برداریم. من به جنبه‌ی اخلاقی و دردناک ماجرا هم توجه دارم، اما تلاش‌های ما که شامل کوشش برای جلوگیری از تکرار فجایع دهه‌ی ۶۰ (اگر اساساً بشود در این زمانه به همان سادگی اين کار را کرد)، جنگ جهانی و هولوکاست، نسل‌کشی ارامنه در ترکيه، کشتار پیوسته‌ی فلسطينیان، جنگ ايران و عراق و ده‌ها نمونه‌ی ريز و درشت دیگر، همه در راستای يک هدف روشن است: همه قرار است راهی به برقراری صلح و آرامش بجويند. هیچ کدام از اين کوشش‌ها نمی‌توانند و نبايد نقض غرض کنند. گفتن از اين‌ها تا همان حد مهم است که بتواند برای ما هشدار و انذار باشد و مانع از بروز دوباره‌ی اين فجايع. از اين حد اگر فراتر برود، ماجرا دیگر کينه‌جویی کور است و ابراز نفرت و دشمن‌کيشی.

در نتيجه فکر می‌کنم که آن‌چه برای ما امروز مهم است، ادب مقام است. ادب مقام سياست‌مدار چی‌ست؟ ادب مقام روزنامه‌نگار و نويسنده چی‌ست؟ ادب مقام هنرمند، بازيگر سينما، خواننده و آهنگساز ما چی‌ست؟ پرسش من دقيقاً اين است که گروه‌های مختلف مردم ما چه کارهایی را بايد بکنند و چه کارهايی را نباید بکنند؟ يعنی خودشان را مجاز به گفتن چه سخن‌هايی و انجام چه عمل‌هايی می‌دانند؟ اين است پرسش اساسی ما. در يادداشت پيشين، تعبير اخلاق را به کار برده بودم. متأسفانه فضای فارسی‌زبان ما هر وقت اسم اخلاق را می‌شنود، پند و اندرزهای روحانیان یا صوفيان به ذهن‌اش خطور می‌کند و در بهترین حالت، نصايح حکيمان و فيلسوفان. مراد من از اخلاق، معنايی کلان‌تر است و آن هم حفظ ادب هر مقام است (آن اخلاق خاص هم اتفاقاً در پرتو همین معنا پیدا می‌کند و اخلاق دينی هم به همين شيوه قابل‌فهم است). هیچ کس در هيچ مقامی معصوم و قديس نيست. همه به نوعی تردامن‌اند. اگر بنا باشد يکايک سرمايه‌های سياسی و اجتماعی بالفعل موجود را به بهانه‌ی حساب‌کشی يا اين‌که در گذشته چنين یا چنان بوده‌اند از ميدان بيرون کنیم، آن‌که آخر کار مسکین و دست تحسر به دندان‌گزيده می‌ماند، خودِ ما هستيم. من فکر می‌کنم موسوی يک رهبر سياسی درجه‌ی یک برای ایران روزگارِ ماست (و البته همه‌ی رهبران خوب سياسی، بی‌عيب و پاکِ مطلق و منزه نيستند؛ همه نقدپذيرند و نقدشونده و همه هم خطا می‌کنند). موسوی، رهبر زمانه‌ی ماست. در اين یک سال و اندی که از انتخابات سال ۸۸ گذشته است او به دفعات شایستگی خود را - در سخن و در عمل - برای اين‌که به معنای دقیق کلمه يک «رهبر سياسی» تراز اول قلمداد شود، ثابت کرده است. و مگر ما از رهبران سياسی دقیقاً چه انتظاری داریم؟ و مگر ما چند نفر مثل موسوی را داريم؟ دقت کنید که اين کيش شخصيت ساختن نيست يا ستايش بيهوده و بی‌جا از موسوی نيست؛ اين ادا کردن حق کسی است که نشان داده است سزاوار اين ستايش هست. اين کار در واقع به رسميت شناختن توانايی‌ها و قابليت‌های خودمان است. موسوی از خودِ ماست؛ موسوی، خودِ ماست. آن‌چه که در آینه‌ی موسوی می‌بینيم و ما را به ستايش وا می‌دارد، خودِ ما هستيم: تمام آرزوها و آرمان‌هايی است که بر زبان موسوی جاری می‌شود و می‌خواهيم محقق شود. پس چرا در ادای حق او قصور کنيم؟ چرا در ادای حقِ خود قصور کنيم؟ چرا از گُرده‌ی خود باید ببُريم؟

November 22, 2010

به صدق کوش...

تاريکی شب، هنگام و جای نشو و نمای اهريمنان است. پليدی‌ها در تاريکی رشد می‌کنند. خفاشان تاب روشنايی روز و درخشندگی آفتاب را ندارند. مسأله‌ی ما امروز همين است: چه باید کرد که بی‌اخلاقی و بی‌فرهنگی زهر پاشيدن‌ها و نفله‌کردن‌ها و خاک‌ پاشيدن در چشم مروت و کور کردن ديدگان آدمی و خوار کردن خِرَد، خُرد و ضعیف شود؟ چگونه می‌‌توان فضا را برای تنفس زیبايی، خوبی و دانايی گشود و جا را بر زشتی و زشت‌خویی، زشت‌گويی و بی‌خردی تنگ کرد؟

مدت‌هاست که با اين پرسش کلنجار می‌روم. راه سست کردن شرارت و اهريمن‌خویی، جدل کردن با آن نيست. موعظه کردن و پند و اندرز اخلاقی هم گرهی باز نمی‌کند. «گوهر پاک بباید که شود قابل فيض». اندرز حکيمان، در طبع کسانی اثر می‌کند که مستعد پذيرفتن پندی باشند نه کسانی که پيشاپيش گوش به هر چه خیر و صلاحی بسته باشند. برای این‌که معنا کمی روشن‌تر شود، اين دو بیت مثنوی مولوی را با خودم مرور کردم که:
قلب پهلو می‌زند با زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبان حال زر گويد که باش
ای مزور تا بر آيد روز فاش

تمام پيام اين دو بیت در همين وجود خورشيد است. خورشيد، پرده از متاع قلابی بر می‌دارد. شب‌هنگام است که مزوران، با زر رقابت می‌کنند. روز که بر‌آيد، مجالی برای ميدان‌داری قلب و اهريمن‌خویی نمی‌ماند. اين استعاره‌ی روز و آفتاب و روشنايی در مقابل شب و تاریکی، در اين بحران پردامنه‌ای که جامعه‌ای ما امروز گرفتار آن است، استعاره‌ای سخت کارآمد است. اما چرا؟ توضيح می‌دهم.

این روزها يک سال و اندی از تولد حرکتی که امروز موسوم به جنبش سبز است، گذشته است. اين حرکت، در این يک‌ساله دوستان و دشمنانی داشته است. ميرحسين موسوی به مثابه‌ی برجسته‌ترين رقيب سياسی در صحنه‌ی سياست فعلی ایران، خلاقانه‌ترین زبان و ادبيات را در طرح انديشه‌های نو اختیار کرده است و البته از جانب‌های بسياری آماج حملاتی سهمگين و بی‌امان بوده است. تکلیف دستگاه‌های امنيتی و نظامی حکومت ايران روشن است. يعنی معلوم است که چرا او را دشمن می‌دارند. اما آن‌چه که غریب است هجوم بی‌امان نيروهايی است که در رخنه‌های فضای مجازی ما خانه دارند و هنگام زبان گشودن‌شان سیلابی از بی‌اخلاقی و نفرت به فضای گفت‌وگو و انديشه‌ی ما سرازير می‌شود. در اين میانه، البته نقدهای موجه و استوار هم گاهی گم می‌شوند. مشکل بزرگ اين است که در اين فضای شلوغ، مواضع سلبی مخالفان‌خوانان کمابيش روشن است. چيزی به اسم جنبش سبز وجود دارد که هر کس ميل به کسب مشروعيت يا شهرت داشته باشد، به نوعی خود را متصل به آن می‌کند. اما همان افرادی که دوست دارند زير پرچم جنبش سبز باشند، هم‌زمان می‌خواهند جاهای ديگری هم باشند. به زبان ديگر، ابهام و فقدان شفافیت مهم‌ترین خصلت اين گروه است. يعنی طايفه‌ای داريم که مواضع سلبی و منفی‌گويانه‌اش روشن است ولی چيزی از مواضع ايجابی‌اش نمی‌دانيم. مهم‌ترين کاری که می‌شود کرد اين است که مواضع ايجابی این گروه‌ها روشن شود. اما اين يعنی چه و چگونه شدنی است؟ به زبان ديگر، چقدر ممکن است سبزها یا منتفدان جمهوری اسلامی شبیه جمهوری اسلامی شوند در رویکرد و زخم خوردگان از کیهان، رجانيوز و فارس‌نيوز خود به آن‌ها شبيه شوند؟ به زبان نيچه: چشم دوختن در مغاک تا کجا؟

فکر می‌کنم برای اين‌کار کافی است هر کسی اصول و روش‌های خودش را روشن و با صداقت تمام بیان کند. هنگام تصريح به اصول، عدول کردن از آن‌ها آسان نيست و می‌توان هميشه گريبان گوينده‌ی ناصادق را گرفت. برای اين‌که نمونه‌ای بارز به دست بدهم، خوب است به خود ميرحسين موسوی اشاره کنم و عباراتی را از آخرين پيام او نقل کنم.

موسوی می‌گويد: «يادمان باشد که برای ما، هدف وسیله را توجیه نمی کند. یادمان باشد که شعار «دروغ ممنوع» در روزهای پرشکوه پیش از انتخابات، چگونه از جان مردم خسته از دروغ های پیاپی قدرتمندان برخاست و فضای این دیار را فراگرفت. یادمان باشد که تا یکایک ما، خود را از آلودگی‌ها و نقایص اخلاقی پاک نسازیم، انتظار داشتن جامعه‌ی اخلاق‌بنیادی که در آن همه‌ی انسان‌ها بتوانند به قله‌های شکوفایی انسانی خود برسند، بیهوده است».

این عبارت پيام موسوی، کليدی‌ترین نقطه‌ی انديشه‌ی موسوی را آشکار می‌کند. اگر طرف مقابل دروغ می‌گويد و پرونده‌سازی می‌کند، ما حق نداریم به همان شيوه متوسل شويم. کسی که مدعی است جامعه باید اخلاقی باشد، خودش هم بايد از اصولی اخلاقی پيروی کند، آن‌ها را به روشنی اعلام کند و خود ملتزم به آن‌ها باشد.

در همين پيام، موسوی یک بار ديگر به آيت‌الله خمینی ارجاع می‌دهد. من از این موضع‌گيری صريح او دو نکته را استنباط می‌کنم: موسوی هم‌چنان با صراحت به همان چيزی که قلباً باور دارد ارجاع می‌دهد و مضمون و مرجوع سخن‌اش روشن است. به هیچ توجيهی از آن‌چه که به آن باور دارد عقب نکشيده است. اين يعنی صداقت یک سياست‌مدار و موسوی اين نکته را بارها پيش از اين متذکر شده بود. نکته‌ی ديگر در اين تصريح ديگرباره‌ی موسوی اين است که او زير هيچ فشار داخلی و خارجی حاضر نشده است از موضعی که به آن باور دارد عدول کند: او هم‌چنان در الگوی عملی آيت‌الله خمينی چيزی می‌بيند که ارزش‌مند است و نمی‌تواند به بهانه‌ی اين‌که خمینی سکه‌ی روز نيست يا با سخن گفتن از او سرزنش یا انتقاد می‌شنود، از او دست بکشد. اين استقامت و شفافيت اوست که ستودنی است. مسأله، آيت‌الله خمينی نيست؛ مسأله شفافيت موضع يک سياست‌مدار است که ظاهر و باطن‌اش در موضع‌گیری سياسی یکی است وهم‌چنان از اصولی اخلاقی پيروی می‌کند که روشن است و ابهام‌بردار و تفسيرپذیر نيست.

مشکل امروز جامعه‌ی ما همين غبارآلود بودن فضاست. اين‌که در اين غوغا و شلوغی، کمتر کسی يا گروهی پيدا می‌شود که موضع‌اش را به صراحت و شفافيت درباره‌ی اقدام عملی‌اش بگويد، معضلی است اخلاقی. دقت کنيد که مسأله افراد و شهروندان عادی نيستند. بحث ما از کسانی است که در فضای سياسی، رسانه‌ای يا مجازی فعال هستند و هم‌چنان نمی‌توان تشخيص داد که اصول اخلاقی‌شان در بحران‌های اخير چی‌ست. اين يعنی در شب حرکت کردن و در تاريکی پناه گرفتن. اين يعنی نقاب بر چهره زدن و تيرانداختن از ميان تاريکی. قلب مسأله، اخلاق است. اخلاق هم لزوماً اخلاقی دينی نيست. اخلاقی که تجربه‌ی مشترک بشری است. آسان نيست که فعالان فضای رسانه‌ای با شفافيت در مقامی قرار بگيرند که موضع اخلاقی‌شان را تبيین کنند (نمونه‌ی بالا را از موسوی ديديم: «هدف وسيله را توجيه نمی‌کند»). آيا کسانی که در فضای رسانه‌های فارسی زبان يا فضای مجازی ما قلم می‌زنند، حاضرند مختصات دستگاه اخلاقی‌شان یا اصول عمل‌شان را به صراحت بيان کنند؟ آيا حاضرند تابلودار به ميدان بيايند؟ آيا حاضرند پرچم خودشان را به دست بگيرند و به همان ملتزم و وفادار بمانند؟ مسأله‌ی ما اين است.

آن‌چه که نوشتم، چيزی بود که به مثابه‌ی يک طرح مقدماتی برای پرداختن به ريشه‌های اين بحران اخلاقی نگران‌کننده به ذهنِ من می‌رسيد. شايد جايی اشتباه کرده باشم يا پيشنهادم مشکلی داشته باشد. فکر می‌کنم اين بحث در گفت‌وگو شکفته‌تر می‌شود. در نتيجه، برای اين‌که بشود به درکی روشن‌تر از وضعيت برسيم، دعوت می‌کنم از مهدی جامی، رضا علامه‌زاده، حامد قدوسی، میثم بادامچی، امين بزرگيان، عباس کاظمی، صاحب وبلاگ ايمايان و کاوه لاجوردی. اين دعوت (و خواهش صميمانه) البته به اين معنا نيست که کس ديگری در ذهن ندارم. دوستان وبلاگ‌نويس ديگر (و حتی دشمنان وبلاگ‌نويس و غيروبلاگ‌نويس) هم اگر به دامن‌گستر شدن اين اقتراح کمک کنند، خدمتی خواهد بود به فضای فکری جامعه‌ی ما. پس اگر اسم‌تان در این فهرست نيست، باز هم ممنون می‌شوم اين يادداشت را هم دست‌به‌دست کنيد و هم خودتان سهمی در گفت‌وگو ايفا کنید. می‌شود دعای ناخوانده مستجاب ما آن‌وقت! در پرتو آن‌چه تا اين‌جا گفتم، فکر کنم بشود با اين پرسش شروع کرد:

«در فضای رسانه‌ای امروز ما - و به ويژه در فضای رسانه‌های سبز - برای این‌که خرد، دانايی و زيبایی پای بر زمين بياورد و به خواسته‌های آزادی‌خواهانه و عدالت‌جويانه‌مان نزديک‌تر شويم، مواضع ايجابی و اصول اخلاقی ما کدام‌ها بايد باشد و در مقام عمل چه باید بکنيم؟ و هم‌چنین در اصول ما چه چيزهايی نباید باشد؟ بایدهای ما کدام‌اند و نباید‌های‌مان کدام؟» (برای اين‌که نمونه‌ای عملی داشته باشيد، می‌توانید به ماجرایی که اخيراً برای مسیح علی‌نژاد پيش آمد و یادداشت جعفر پناهی در دفاع از او مراجعه کنيد).

برای شخصِ من يک الگوی جامع و فشرده وجود دارد:
به صدق کوش که خورشيد زاید از نفست
که از دروغ سيه‌روی گشت روز نخست

October 22, 2010

تصوير متين سبز

کتاب تازه‌ی حمید دباشی، «ایران، جنبش سبز و آمريکا»، با عنوان فرعی «روباه و تناقض»، این روزها به زبان انگليسی به بازار آمده است. چیزی حدود يک سوم کتاب را تمام کرده‌ام و تا اين‌جا سخت از خواندن‌اش لذت برده‌ام. فکر کردم به دلایل مختلف لازم است چيزی درباره‌ی این کتاب بنويسم. کمترين دلیل‌اش اين است که کتابی خواندنی را به خوانندگان علاقه‌مند معرفی کنم.

حميد دباشی در این کتاب، ابتدا در بخش نخست، داستانی را از کلیله و دمنه نقل می‌کند: داستان شیر و روباه و الاغی را که روباه برای شير محتضر الاغی را اغوا می‌کند تا ضعف شیر با خوردن اعضای قوت‌بخش الاغ جبران شود. این داستان، ضرب‌آهنگ کتاب را تعيین می‌کند. تمثيل‌های داستان، نسبت و رابطه‌ی آمريکا، جمهوری اسلامی و خاورميانه را تصویر می‌کند. البته در هر تمثيلی ممکن است عده‌ای مناقشه کنند یا اجزایی از آن را نپذیرند و همه‌ی این‌ها بستگی به زاویه‌ی دیدی دارد که اختیار می‌کنند. این داستان، از یک سو، بدون شک منتقد سياست‌های فزونی‌خواهانه‌ی آمریکاست و انتقادهايی گزنده نسبت به اسرايیل دارد. در اين میان، البته هيچ امتیازی به جمهوری اسلامی نمی‌دهد و نظام حاکم ایران را نيز به یک اندازه می‌نوازد.

اما اهمیت اين کتاب برای جنبش سبز چی‌ست؟ به نظر من، این کتاب ويژگی‌های مهمی دارد که در زیر فهرست‌وار درباره‌شان توضیح می‌دهم.

۱. زبان و نثر کتاب: حميد دباشی در شمار معدود نويسندگان ایرانی است که به زبان انگلیسی سال‌هاست کتاب می‌نويسد و نثری فخیم و استوار دارد. من هميشه نثر انگلیسی حمید دباشی را ستوده‌ام و تردید ندارم که در میان معاصرین ما، قلم انگلیسی دباشی، از استوارترین‌هاست. این نکته برای کسی که به زبان انگليسی و برای مخاطب غیرفارسی‌زبان مطلب می‌نويسد، نکته‌ای است فوق‌العاده مهم و امتیازی است که بی‌شک باید به رسمیت شناخته شود و قدر ببیند. (من پيش از این هم درباره‌ی قلم حمید دباشی نوشته‌ام و شيوه‌ی کارش را ستوده‌ام و آن وقت‌ها هنوز از جنبش سبز خبری نبود؛ اين‌جا را ببينید: شورش ضد متن).

۲. ساختار روايی: کتاب حاضر، روايتی دلنشین و جذاب دارد. روايت کتاب، نه محبوس صورت‌بندی‌ها و شيوه‌ی بيان آکادميک است – که دباشی در آن هم نويسنده‌ای زبردست است – و نه چندان پیش‌پاافتاده و دست‌مالی شده است که خواننده‌ی سخت‌گیر را برماند. در هم‌ آمیختن مسایل حساس و پيچيده‌ی سياست و روابط بین‌الملل با قصه و حکایت و استوار کردن آن‌ها با شواهدی از تاریخ و سياست معاصر کار ساده‌ای نيست و هنرمندی می‌خواهد. روایت کتاب، به نظر من هنرمندانه و گیراست. درباره‌ی اين نکته، باز هم در زیر توضیح خواهم داد که چه اهميتی برای ما دارد.

۳. چهارچوب نظری: نويسنده شناختی دقیق و نزديک از سياست‌های آمریکا در نيم‌قرن اخير دارد. نگاه انتقادی او به سیاست‌های آمریکا، يکی از نقاط قوت این کتاب است به این معنا که نويسنده نه مرعوب و مفتون آمریکا به مثابه‌ی بزرگ‌ترین قدرت سیاسی و نظامی قرن است و نه جنبه‌های مثبت نظام سياسی آمریکا را نادیده می‌گيرد. این نکته به نويسنده کمک می‌کند که هنگام تحلیل رابطه‌ی جمهوری اسلامی و آمریکا و نوع برخورد آمریکا/ایران با جنبش سبز، نگاهی واقع‌بینانه‌تر داشته باشد. از همه مهم‌تر، اهميت کتاب در این است که جنبش سبز را در متنی وسیع‌تر تفسیر می‌کند: برای نويسنده اين رخدادها فقط در همين يکی دو سال اخیر معنا پيدا نمی‌کند. دیدن پيشينه و سابقه‌ی رخدادهای فعلی و نگاه کردن به آن‌ها از افقی بالاتر بسیار مهم‌تر است تا دیدن اتفاق‌های ناگوار و تلخ یکی دو سال اخیر. (گمان نکنم نیازی به گفتن داشته باشد که کسانی که همگرایی به انديشه‌های نئوکانی و سياست‌های احزاب دست راستی دارند و از عاشقان سينه‌چاک جمهوری‌خواهان و سياست‌های جورج بوش هستند، کتاب را نخواهند پسندید!).

۴. جنبش سبز: درباره‌ی محتوای کتاب و نگاه‌اش به جنبش سبز باید به تفصیل نوشت (و من هنوز تمام کتاب را نخوانده‌ام). اما تا همین مقدار که از کتاب خوانده‌ام، به نگاهی اميدبخش و دلگرم‌کننده رسیده‌ام: نويسنده، جنبش سبز را يک حرکت سياسی نمی‌داند و در حقیقت جنبش سبز را عبور از مدرنیته‌ی سیاسی به مدرنیته‌ی جامعه‌گانی می‌داند (جامعه‌گانی معادلی است که آشوری برای societal آورده است). جنبش سبز، نقطه‌ی عطفی است که الگویی تازه را در سیاست‌ورزی نوید می‌دهد و سرآغاز فرهنگی جهان‌شهری است. جنبش سبز، انقلاب یا براندازی نيست. می‌توان بسیار بیش از این درباره‌ی نگاه نویسنده به جنبش سبز نوشت ولی به نظر من صفحات ۵۳ تا ۶۱ کتاب، از درخشان‌ترین تعبیراتی است که تا به حال درباره‌ی جنبش سبز خوانده‌ام به ويژه تعبیری که دباشی از «رأی من کو؟» دارد. نویسنده به شيوایی توضیح می‌دهد که خصلتی که جنبش سبز را در این شعار از حرکت‌های دیگر متمایز می‌کند در چیزی است که نگفته است: این شعارها هرگز تبدیل نشد به «تفنگ من کو؟» و تمام شعارها «رأی من کو؟» بود و البته نظام امنیتی و سياسی هميشه «رأی من کو؟» را «تفنگ من کو؟» می‌شنید در حالی که هيچ صاحب بصيرتی نمی‌توانست درباره‌ی وزن و اهميت اين شعار مسالمت‌آميز خطا کند مگر کسی که سخت گرفتار توهم و خیال باشد (اين تعابیر اخیر البته از من است). دباشی در همین صد صفحه‌ی اول، انتقادی جدی را هم به نظریه‌ی «جامعه‌ی کلنگی» کاتوزیان وارد می‌کند که به باور من انتقادی است بسیار به جا. خلاصه این‌که اين کتاب، نمونه‌ای است از انتقادهايی که به نظریه‌ی کاتوزیان وارد می‌شود (و البته من هیچ‌وقت با نظریه‌ی جامعه‌ی کوتاه‌مدت – یا کلنگی – کاتوزیان هم‌دلی نداشته‌ام و همواره فکر می‌کردم که نگاهی است بسیار بدبینانه و حتی از سر نخوت و تحقیر به جامعه‌ی ايرانی).

۵. تأثیرگذاری: این کتاب به زبان انگلیسی نوشته شده است نه به زبان فارسی. در زبان انگلیسی، به جز ستون‌هایی که در روزنامه‌ها آمده يا مقالاتی که در همايش‌های مختلف دانشگاهی یا جلسات سياسی دولت‌های مختلف غربی ارایه شده است، هيچ متن مؤثری تا به حال منتشر نشده است. این کتاب، اثری است که از آدم عادی و غيرمتخصص گرفته تا آدم دانشگاهی و اهل فن می‌توانند آن را دست بگیرند و دو سه روزه در مسیر خانه تا محل کار در قطار یا اتوبوس تمام‌اش کنند. زبان، روايت و اطلاعات ارايه‌شده در کتاب، آن را تبدیل به منبعی غنی برای خواننده‌ای غربی می‌کند که می‌خواهد تصویری نسبتاً روشن از جامعه‌ی ایرانی امروز داشته باشد. من هيچ اثری را سراغ ندارد که توانسته‌ باشد از افق دیدی بالاتر و در متنی بزرگ‌تر ماجراهای سياسی امروز ایران را تصویر و تفسیر کرده باشد و تمام اهمیت ماجرا در این است که اين کتاب به زبان انگليسی نوشته شده است و تا مدت‌های مدیدی نام «جنبش سبز» را در حافظه‌ی جمعی اروپايیان و آمریکایی‌ها ثبت خواهد کرد. این گام مهم و بلند را بايد ستود.

آن‌چه تا این‌جا نوشته‌ام بيشتر متکی بر بخش‌هایی بوده است که تا حدود صفحه‌ی ۸۰ کتاب خوانده‌ام. البته، پاره‌ای از مواردی که در بالا گفته‌ام فارغ و مستقل از این است که کل کتاب را خوانده باشم یا نه (مخصوصاً بند ۱، ۲ و ۵) و هم‌چنان می‌توانم به قوت از سخن‌ام دفاع کنم: می‌گویم و می‌آيم‌اش از عهده برون. می‌فهمم که عده‌ای ممکن است تحلیل دباشی را نپسندند و حتی از شخص دباشی خوش‌شان نيايد. اما بدون شک حميد دباشی برای ما ایرانيان سرمايه‌ای است، چه خوش‌مان بیاید و چه خوش‌مان نياید؛ چه با تحلیل او موافق باشیم يا مخالف. گمان من اين است که این کتاب کوتاه، نقش مهمی در شناساندن جنبش سبز به جامعه‌ی غربی ایفا خواهد کرد و تأثیری مهم در آگاهی آن‌ها نسبت به ایران، مردم ایران، جمهوری اسلامی،‌ جنبش سبز، آمریکا، اسرايیل و خاورمیانه خواهد داشت. امیدوارم کتاب به زودی به فارسی منتشر شود و کتاب‌هایی از اين دست، به زبان انگلیسی، بيشتر نوشته شود.

پ. ن. عنوان نوشته را از عنوان مقاله‌ای از دکتر سروش، «تفسیر متين متن» (Text in Context) و دلیل‌اش هم اين بود که به نظر من دباشی، جنبش سبز را در بستر و سیاق مناسبی، از نظر من، تفسیر و تصویر می‌کند.

September 13, 2010

نشانه‌های بحران عميق مشروعيت و احساس عدم امنيت روانی

در این چند هفته‌ی گذشته، سه ماجرا سخت توجه مرا جلب کرد و بسیار به فکر فرو رفتم که لايه‌ی عمیق‌تر اين ماجراها چه می‌تواند باشد. ماجرای اول کمی قدیمی است، یعنی در واقع اولین نمونه‌ای از این سلسله است که به چشم من می‌آيد: علیرضا افتخاری به روبوسی محمود احمدی‌نژاد و در آغوش کشيدنِ او می‌رود و بلافاصله موجی از اعتراض به سوی او روانه می‌شود و او ناگزیر در مقام توضیح دادن و توجيه کردن خود بر می‌آيد. در شرایط عادی معمولاً کسی برای احترام گذاشتن به کسی که قاطبه‌ی ملت او را نماینده‌ی خود می‌دانند، احساس شرمساری نمی‌کند. تازه اگر آن فرد چندان هم مقبول نباشد ولی شخص احترام‌کننده این کار را از صمیم قلب و از سر ایمان و اعتقاد کرده باشد، باز هم وضعیتی که برای افتخاری رخ داد، پيش نمی‌آید. اما نتیجه کاملاً بر عکس شد و ماجرا تا مرحله‌ای پيش رفت که زبانِ حال افتخاری اين بود که محمود احمدی‌نژاد تا چه اندازه بی‌بهره از اقبال و احترام مردمی است که او باید برای کرده‌ی خود توضیح و توجیهی عرضه کند تا جایی که بیايد بگوید که راهی فرانسه می‌شود («ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت»)!

نمونه‌ی دوم، شعری بود که از علی معلم در حضوری رهبر کشور قرائت شده است. فارغ از این‌که شعر از حيث مضمون یا صورت و ساختار شعری چقدر قوی يا ضعیف باشد، اين‌که این شعر، که ابیاتی از آن متضمن انتقادهايی گزنده و معنی‌دار خطاب به حاکميت فعلی است، در چنین شرایطی منتشر شده است، خود دلالت بر امر دیگری دارد. تصور من اين است که کسی که به جای میرحسین موسوی گماشته شده است و همان روزها چنان سخنان مبالغه‌آمیز خطاب به رييس دولت کودتا می‌گويد که حتی خطاب به پيامبر اسلام شايد کسی نگويد، امروز احساس می‌کند برای اين‌که به مردم نشان بدهد که چندان هم آدم بدی نيست و هم‌دست ستمگران و کسانی که روی از مردم گردانده‌اند نيست، شعرش منتشر می‌شود و دست به دست می‌گردد.

نمونه‌ی سوم برای من جالب‌تر است. این نمونه محتاج تأمل بيشتری است. شاید باید اول توضيح می‌دادم که نبايد به سرعت درباره‌ی این نمونه‌ها داوری صریح کرد و باید با تأمل لايه‌های ديگری از این تجلی‌های زبانی و بیرونی رو واشکافی کرد. این يکی، يادداشت تازه‌ای بود از کاوه لاجوردی در وبلاگ‌اش با عنوان «چرا برگشته‌ام». در اين يادداشت نويسنده توضیح می‌دهد که چرا به ايران برگشته است و چرا قصد دارد در ایران بماند. يادداشت نويسنده‌، به نظر من یادداشتی است کاملاً شخصی و دلایلی هم که عرضه می‌کند واقعاً نیازی به بیان ندارد. بعید است يک نفر ایرانی را پیدا کنید که همین دلایل را برای برگشتن به ايران نداشته باشد يا دوست نداشته باشد برای وطن‌اش کار کند. یعنی من اين يادداشت را توضیح واضحات می‌دانم نه چیزی بیشتر. اما چرا نويسنده بايد اين يادداشت را بنويسد؟ او چه احساس نیازی می‌کند به اين‌که به مردم (یا خوانندگان‌اش) توضيح بدهد که کاری که می‌کند خوب است و ممدوح و چيزی نيست که سزاوار ملامت خردمندان باشد؟ توضیح ماجرا – دست‌کم از نظر من – اين است که نویسنده مدتی پيش يادداشتی نوشته بود (با عنوان «تدبير اعتراض (يا اخلاق شکست؟)») در نقد ميرحسین موسوی و به او اعتراض کرده بود که «اخلاق شکست» را نمی‌داند. سخن او این بود که میرحسين نباید اعلام می‌کرد که تقلب شده است (و البته نتايج ديگری که بر اين ادعا بار می‌شود). البته نويسنده نمی‌گويد کارهای طرف مقابل خوب بوده است، ولی به هر حال موضعی گرفته است در برابر رخدادی که جامعه‌ی ايرانی را دستخوش زلزله‌ای عمیق و بحران‌زا کرده است. فارغ از این‌که من چقدر استدلال‌های او را بپذيرم يا آن‌ها را معیوب و ناقص بدانم، وقتی به اين يادداشت آخر می‌رسم اين تصور به من دست می‌دهد که نويسنده از حيث روانی احساس ناامنی می‌کند (چه به آن اذعان کند و چه خلاف آن را بگويد). نشانه‌های درون متن (اين‌که وقتی خارج بوده است از جمهوری اسلامی پولی نگرفته و حالا هم که برگشته زندگی خودش را دارد می‌کند) همه دلالت بر همین معنا دارد (نزدِ من دست‌کم).

این نمونه‌ها برای من حکایت از مسأله‌ای عمیق‌تر دارد که فارغ از شخصیت اين سه نفر می‌ايستد. این مسأله‌ی محوری، فقدان مشروعیت دولتی است که بر سر کار است. صدمه ديدن شديد و جدی این دولت و دستگاه‌های وابسته و پيوسته به آن باعث می‌شود که يا کسی به آن نزدیک نشود و یا اگر به آن نزدیک می‌شود به سرعت از آن کناره می‌گيرد و کوشش می‌کند دامن‌اش را از آلودگی مقارنت با آن به سرعت پاک کند و بگوید من هر چه می‌کنم به هر روی تأييد اين کژی‌ها و اين بدنامی‌ها نيست. اين‌ها نمونه‌های کوچکی هستند که مشابه‌های فراوانی در سطح جامعه دارند و بی‌شک می‌توان نمونه‌های دیگری هم از این‌ها پیدا کرد. اين‌ها نمونه‌های انفعالی ماجرا هستند. نمونه‌های کنش‌گرانه و فعال آن را هم البته ديده‌ام. محمدرضا شجریان يک نمونه‌ی صریح و مثال‌زدنی آن است. بی‌کفايتی، بی‌تدبیری و بی‌اعتنایی محض به مردم و به قاطبه‌ی مردم – نه تنها کسانی که همراه اين دولت بوده‌اند – باعث شده است اين بحران مشروعيت روز به روز عميق‌تر شود و مشکلات عظیم‌تری را گریبان‌گیر اين ساختار ناکارآمد و لرزان کند.

نمونه‌هایی که آوردم البته نمونه‌هایی هستند تفسیربردار. مطمئناً وقتی علیرضا افتخاری، علی معلم و کاوه لاجوری (که تفاوت‌های بسیار زیادی با هم دارند) اين يادداشت را بخوانند، یا به آن اعتراض می‌کنند و يا توضیح خواهند داد که وضعيت چنين نيست. اما چرا این همه توجيه؟ بعضی اوقات، سکوت کردن و هیچ حرفی نزدن بسیار بهتر است از گفتن سخنانی که پيامدهای دردسرسازی دارد. گاهی ارزش آدمی به کارهايی نيست که می‌کند بلکه به کارهايی است که نمی‌کند. به نظر من باید در چنين وضعيتی، حال و روز کسانی را ديد که می‌خواهند به وطن‌شان برگردند اما نمی‌توانند. باید حال کسانی را ديد که تا همين يک سال و اندی پيش، نه سودای تغييرهای بنيادين در سر داشتند و نه اصلاً اهل سياست بودند و ناگهان این سيل بلا، آن‌ها را به مسير ديگری انداخته است. فهم اين اتفاقات در این بستر است که معنا می‌دهد. ایرانی‌ها تنها همان کسانی نیستند که اکنون به هر دلیلی در حيطه‌ی مرزهای جغرافيايی ایران مانده‌اند. نه می‌توان کسانی را که در ایران هستند، در ایران مانده‌اند يا به ایران بازگشته‌اند (به هر دلیلی) ملامت کرد و نه می‌توان آن‌ها را که خارج هستند يا ناگزیر به هجرت شده‌اند سرزنش کرد که چرا چنان‌اند (و به اين‌ها بیفزايید کسانی را که از ته دل می‌خواهند - باز به هردلیلی - از ايران خارج شوند ولی نمی‌توانند). مسأله در بحران مشروعيت عمیق و ریشه‌داری است که روز به روز بر ابعاد آن افزوده می‌شود. چشم بستن بر این فروشکستن و تزلزل مستمر آن مشروعيت و اقبال عمومی و مردمی است که از بی‌خردی يا بی‌مسؤولیتی است.

پ. ن. اين يادداشت گودری لوا هم بحث را البته از زاویه‌ای دیگر دیده و همان نوشته‌ی کاوه را نقد کرده است.

September 11, 2010

فرصتِ بيداد

هیچ کس نیست که خودش را متهم به نادانی و بی‌عقلی کند. همه دوست دارند چهره‌ی دادگر، خردمند، آزادی‌خواه و عدالت‌پروری داشته باشند. اين آرزوی آدمی است. ولی تاریخ نشان داده است که کم نبوده‌اند کسانی که دم از آزادی و داد زده‌اند اما تا مجالی يافته‌اند بردگی و بندگی را گسترانده‌اند و بیدادگری کرده‌اند. تاریخ بشر، نقاطی درخشان هم دارد و همه تباهی و تیرگی نيست. این درخشندگی میان آدمیان توزيع شده است. و این همان آدمی است که کرامت و عزت دارد و خدا را در زمين خلافت می‌کند (به هر معنایی که از خدا بفهميم؛ اين مضمون حتی برای ناباوران به خدا هم می‌تواند معنا داشته باشد!).

در يادداشتِ پیشين آوردم که سخن گفتن از آزادی و عدالت برای پای‌بند بودن به آن‌ها و پروراندن‌شان کفایت نمی‌کند. حتی داشتن يک نظام فکری و سياسی که در آن اعتنای فراوانی به این مقوله‌ها شده باشد و از غنای نظری قابل‌توجهی دراین عرصه‌ها برخوردار باشد، باز هم تحقق آن‌ها را ضمانت نمی‌کند. این البته نتيجه نمی‌دهد که پس هر نظام فکری برای رسیدن به اين‌ها خوب است و ساز و کارهای لازم را برای تحقق آن‌ها دارد. بی‌شک بعضی از نظریه‌ها و نظام‌ها امکانات و تمهيدات بهتری برای فراهم کردن و تحقق آن موازین دارند. اما عنصر اختیار، انتخاب و تشخيص آدمی هميشه رکن کارگشای این جهت‌گیری‌هاست. و هيچ انسانی نيست که تهی از ميل به ضایع کردن آزادی و عدالت باشد. سايه در جایی در بانگ نی می‌گويد:
آن همه فرياد آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندان‌بان شديد

آن که او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست

راه می‌جستید و در خود گم شديد
مردم‌ايد اما چه نامردم شديد

هميشه می‌توان این ابیات را خطاب به نامردمان خواند و شنید. هميشه می‌توانیم عده‌ای را به آسانی نامردم ببينیم يا مردمی کمتری در آن‌ها سراغ کنیم. آسان است که وقتی مضمونی حکمت‌آمیز می‌شنویم بگويیم که اين خطابش با ما نيست؛ ما که وضع‌مان بهتر از این‌هاست و ما که خطا نمی‌کنيم. هميشه می‌توانيم بگويیم که عمری است بر خودِ ما از همين ستم‌ها رفته است؛ چطور می‌شود ما خود بنای بیداد و ستم بگذاریم؟ پيوسته می‌توان بیت حافظ را با ذوق و شوق خواند که: واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌‌کنند / چون به خلوت می‌روند آن کارِ دیگر می‌کنند. و می‌شود دايم خيال کرد این بيت اصلاً کاری به کار ما ندارد. همیشه می‌توان واعظ را جای دیگری جست‌جو کرد. می‌توانيم خیال‌بافانه خود را هم‌ردیف رندان ببینیم و دامنِ خود را پاک بدانیم. ولی اين خیال‌انديشی پيامدهای مهلکی دارد، به ویژه وقتی که چشم‌انداز و افق دوردست یا نزديکِ آينده‌ی ما، جا به جا شدن ساختارِ قدرتِ سیاسی باشد.

وظیفه‌ی اخلاقی هر انسانی است که از خود حساب بکشد و در مراقبت بر سخن و اندیشه‌ی خود سخت‌گیر باشد. می‌شود هميشه در پی راه سعادت باشيم ولی تا به آن دوراهی سرنوشت‌ساز و تعيين‌کننده برسیم، همان کنیم که دیگرانی کرده‌اند که همواره ملامت‌شان کرده‌ایم. نمونه‌های گذشته و حالِ آن پيشِ روی ماست. چه تضمینی وجود دارد که ما خود چنين نشويم؟

فرصتِ بیداد و گریز از آزادی، هميشه در اختیار يکایک ما هست. دقیقاً به همین دلیل است که هميشه باید به کسانی که با قاطعيت می‌گویند اصلاً امکان ندارد ما ستم کنيم و با آزادی بستیزیم، مشکوک بود. هر کسی که بگويد که در انديشه و عمل من هرگز جایی برای بیداد نيست و ساختار انديشه‌ی من به شکلی است که ره به ستم نمی‌دهد، هميشه در معرض همین لغزش است که تا فرصتی فراهم شود باز هم زندان به پا کند ولو عمری در نکوهش زندان قلم و قدم زده باشد. زندان‌ها هم هميشه زندان قدرت و زورِ سرنیزه نيست. ما از زندان‌های کوچک‌تری آغاز می‌کنيم و آرام‌آرام به زندان‌های بزرگ‌تری می‌رسيم. از شکنجه‌‌های کوچک‌تر يا ظاهراً کوچک‌تری می‌آغازیم و به شکنجه‌های عظيم‌تری می‌پردازيم. ما از جُستنِ راه آغاز می‌کنیم و در خود گم می‌شويم. مردم‌ايم، اما به آسانی ممکن است نامردم شويم. اين ابيات،‌ هميشه می‌تواند خطاب به ما هم باشد. ساده‌اندیشی و تبختر است که گمان کنیم اين‌ها فقط خطاب به کسانی است که ما دشمن‌شان می‌پنداريم. اين دشمن‌پنداری آفتی نيست که تنها در ذهن و ضمیر رقيب ما جا داشته باشد. ما هم بر آستانه‌ی همین مغاک‌ايم. هوشیارتر باشیم و فروتن‌تر از این.

September 10, 2010

بُرد و باخت؛ در اهميتِ چشمِ مسلح داشتن

به تازگی مقاله‌ای در کلمه منتشر شده است با عنوان «جنبش سبز و امکان زایش سیاستی رهایی‌بخش بر ترازِ «دیگری»». این مقاله را باید چندین بار به دقت خواند. اما ساده‌ترين و روان‌ترین بیان از نکته‌ی کلیدی اين مقاله همان چيزی است که میرحسین موسوی گفته است که پيروزی ما شکست ديگری نيست. چنين نيست که در اين بازی یکی ببرد و يکی ببازد. درک و پروراندن اين نکته هم کوشش می‌خواهد و هم دلیری. کوشش می‌خواهد چون پرده برداشتن از لایه‌های عمیق‌تر اين مضمون کار آسانی نیست. دلیری می‌خواهد چون برای رسيدن به اين موضع، ناگزیر باید از برخی مواضع عبور کرد. مهم‌ترین عبوری که باید رخ دهد، عبور از قالب‌های تنگ و بسته‌ی ايدئولوژیک است.

اين روزها، به ويژه در تب و تاب گير و دارهای پر فراز و فرودِ سیاسی کشورمان، اين مسأله هم‌چنان مطرح است که آینده‌ی جنبش سبز چی‌ست؟ وقتی از جنبش سبز سخن می‌گويیم، دست‌کم در نوع نگاهِ صاحب اين قلم، از حرکتی صحبت می‌کنيم که فراگیر است و کانون اصلی و محوری آن به رسمیت شناختن ديگری است. اين مضمون به بیان‌های مختلفی تا به حال طرح شده است. ‌هم‌چنين وقتی از جنبش سبز سخن می‌گوييم، ناگزیر باید متری اخلاقی نیز داشته باشیم که به سوی موضع‌گیری‌های خام، جنين‌خويانه و تعصب‌آلودی نيفتيم که ترجيع‌بند اصلی همه‌شان تنابز به القاب است (اگر بخواهيم از تعبیری قرآنی استفاده کنیم). جای هیچ تفصیلی نيست که از همه سو، آن‌چه که به عنوان جنبش سبز و با نام میرحسین موسوی شناخته شده است، آماج طیفی از طعنه‌ها، ترش‌رويی‌ها و خشونت‌های زبانی و عملی است؛ کافی است ببينیم از همین لفظ «سبز» چه مشتقاتی که نساخته‌اند و چه کينه‌ها و دشمن‌کیشی‌هايی که در این تعابیر نيست.

من جنبش سبز را حرکتی انسانی می‌بینم ولو در بادی نظر، نقطه‌ی آغاز ظاهری‌اش در یک رخدادِ سياسی کلید خورده است. در این حرکت انسانی، خودِ آدمی و شأن و کرامت او امری است محوری. آدمیان متفاوت‌اند و تنوع دارند. این يک واقعیت است اما از نفسِ اين توصیف (از واقعی بودن تنوع و تکثر آدميان)، ارزش کثرت‌گرايی و جدی گرفتن دیگری و غیر به طور بدیهی و طبیعی متولد نمی‌شود. جدی گرفتن اين ارزش، جهد و رياضت می‌طلبد. در مواردی از اين جنس است که نیاز به چشمی مسلح برای تبيین کردن اوضاع داریم. کم نیستند کسانی که به اوضاع موجود نقد دارند و به زبان‌های مختلف و با مواضعی متفاوت جويای سنجش و تغيير اين وضعیت هستند. اما خطری که همواره ما را تهديد می‌کند يا معضلی که پيوسته با آن دست به گریبان‌ايم استمرار همین نگاه استبدادی است که دايماً از صورتی به صورت دیگر تغيیر شکل می‌دهد و از لباسی در لباس دیگر می‌رود. روزگاری، اين استبداد و بیداد در لباس پادشاهی و سلطنت، بر آدمیان ستم می‌کرد. امروز در لباس دین رفته است و صنفی روحانی برای خود امتيازی خداداده قایل می‌شود و آن را مستمسک بیدادگری می‌سازد. اما بيداد و استبداد منحصر در همین دو نيست و صورت‌های بسیاری دارد. چنين نيست که اگر از سلطنت پادشاه و ولايت صنف روحانی (که بیش از هر چیزی برساخته‌ای است که سخت شبیه نمونه‌ی مسیحی‌اش در کليسای کاتولیک است) رها شديم، دیگر به خورشید رسيده باشیم و غبار آخر شده باشد. این خطر دیگری‌سازی و غیریت‌تراشی همواره ما را تهدید می‌کند.

ذهن‌های ساده‌انديش گمان می‌برند که با نقد کردن نظام پادشاهی یا افشای تباهی‌های سلطنت ايدئولوژيک دین‌ورزان مهم‌ترین مانع سعادت نوع بشر و رهايی ایرانيان از میانه برداشته می‌شود. این خام‌انديشی است و تشخیص غلط صورت‌مسأله است. نقد نظام‌های سياسی ناکارآمد، لزوماً نتيجه نمی‌دهد که نگاه منتقد آن‌ها برتر یا بهتر است یا صاحبِ حقی است. قطعه‌قطعه کردن آدمیان و جهان و مرز کشیدن ميان حق و باطل هميشه از سوی چهارچوب‌های ذهنی دين‌ورزان صورت نمی‌گیرد. دست بر قضا، مهیب‌ترین خط‌کشی از سوی اردوی مخالف رخ داده است و هم‌چنان پرزورتر از هميشه، به ويژه در این روزگار دشوار، پيش‌تاز صحنه‌ی سخن و عمل سياسی است. این هم البته نتیجه نمی‌دهد که آن سوی دیگر حق است یا همه چیزش درست است – شما بخوانید آن اردوی رقیب یا مخالف و مدعی سکولاريسم؛ به معنای همين سکولارهای متعارفی که کمابيش برای ایرانی‌ها معنای نسبتاً روشن و مشخصی دارد ولو از لحاظ نظری و روشی سخت درخور نقد باشد.

برای این‌که اين مضمون را به زبانی رساتر و گویاتر تصویر کنم، متوسل به دو بیت از مثنوی بانگِ نی سایه می‌شوم:
آن‌که خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است، اما باخته است
مرد چون با مرد رو در رو شود
مردمی از هر دو سو يکسو شود
معنا ساده و صریح است. ما به طور طبیعی در برابر خود دشمنانی را شناسايی می‌کنیم و فکر می‌کنيم که دير یا زود هر که درست مثل ما نينديشد يا بايد از صحنه خارج شود و خفت و خواری ببيند و يا اگر هم نابود و مضمحل نشود، دست‌کم باید امتيازهايی کمتر از امتيازهايی داشته باشد که ما داریم. اگر دقت کنید در این معنا هیچ تقسيم‌بندی دینی و سکولار، کمونيست و سرمایه‌دار يا لیبرال نیست. این مضمونی انسانی است. فرقی نمی‌کند که دین‌داران رو به اين شيوه‌ی مردم‌ستیزانه بیاورند یا سکولارها. هیچ تضمینی هم وجود ندارد که اين استعداد، قابلیت و تمایل در یک گروه بیشتر از دیگری باشد و گروهی دیگر بری از اين وسوسه یا تمایل باشند. اين وسوسه به یک اندازه ميان آدمیان توزیع شده است. بهره‌ی هیچ کدام از ما، از این میل به استبداد و دیگری‌تراشی و غیرت‌سازی، کمتر از بهره‌ی دیگری نیست. ما همه میل به تبعیض داریم و اين وسوسه به صورت‌های مختلفی گريبان ما را می‌گیرد. این‌جاست که چشمِ مسلح داشتن به کار آدمی می‌آيد. با چشم و گوشی بی‌سلاح و ساده وارد اين ميدان شدن، نتیجه‌اش این می‌شود که سرسپرده و سودایی يکی از این اصناف و طبقات شويم و گشودگی خود را به روی تحمل و مدارا از دست بدهیم یا گمان کنيم که مايیم که نماينده‌ی ارزش‌هايی هستيم که هرگز در خيال ديگری هم خطور نمی‌کند. و همين انديشه‌ی انحصار ارزش‌هاست که ويرانگر است. فرض کنید که يک فرد دين‌دار مدعی شود کلیدی‌ترین ارزش اخلاقی اجتماعی و سياسی در دست ماست و دیگران از آن بی‌بهره‌اند. يک فرد سکولار هم دقیقاً می‌تواند چنين باشد – چنان که هست و نمونه‌های‌اش بی‌شمارند. یک فرد کمونيست هم به همين شکل و يک مدافع سرمايه‌داری هم وضع بهتری ندارد. قلب مسأله در وضعيت وجودی آدمی است.

در این بازی، هر جا که هدفی برای خود قرار داديم و در آن گروهی از آدميان را محروم از همان امتیازهایی کردیم که برای خود قایل‌ايم، مگر این‌که آن‌ها هم به رنگ و هيأت ما در آيند يا باورمند به عقاید و ايدئولوژی‌های ما شوند، باخته‌ايم. بی‌هيچ تعارفی باخته‌ایم. و این عظيم‌ترین شکستی است که می‌تواند به ما برسد.

من فکر می‌کنم جنبش سبز، چنان‌که من آن را می‌فهمم، قابلیتی ژرف برای پروراندن اين معنا دارد. و هم‌چنان در ميان تولیدکنندگان انديشه‌ی به رسميت شناختن دیگری، ميرحسین موسوی اگر تنها رهبر سياسی نباشد، دست‌کم در شمار معدود رهبران فعال سیاسی است. نادیده گرفتن جنبش سبز و ميرحسین موسوی، اولین گام آگاهانه است به سوی حذف و آبیاری کردن بذر ديگری‌سازی و غیریت‌تراشی. خودِ جنبش سبز هم اگر به همین دام بیفتد و سایر نیروهايی را که اندیشه‌ی حذفی ندارند و از گشودگی و گفت‌وگو استقبال می‌کنند و در عمل «دیگری» را جدی می‌گیرند، ناديده بگیرد، به سرنوشت مشابهی دچار خواهد شد و همين آغاز شکست است. لذا اين مفهوم به رسمیت شناختن ديگری، تيغی است دو دم و برّان. در زبان آسان است از آن سخن گفتن. همه می‌توانند مدعی آن شوند و سخنانی خوش‌آب‌ورنگ و دلربا در مديح آن بگويند. اما در عمل است که پای گويندگان لنگ می‌شود. آن‌جاست که بايد دید چقدر انسانی باقی می‌مانند و چه اندازه رويکردِ انسان‌گرايانه بر جهت‌گیری‌های دیگری‌تراش،‌ تحقيرآمیز و ایدئولوژیک غلبه می‌کند.

July 29, 2010

ستيزه‌جويان نئوکان صف‌آراسته در ‌برابر جنبش سبز و منافع ملی ايران

مايکل سينگ، محقق مؤسسه‌ی تحقیقات خاورنزدیک واشينگتن، سه روز پیش مقاله‌ای منتشر کرده است با عنوان «انقلاب دوباره‌ی ايران: جنبش سبز چگونه تاریخ ایران را تکرار می‌‌کند» که مغز و خلاصه‌ی آن این جمله است (که در متن آن آمده است): «جامعه‌ی جهانی نباید نگران باشد که جنبش سبز رو به شکست است، بلکه این خيال باطل را نباید در سر بپروراند که موفقیت جنبش سبز ناگزیر منجر به صلح و دموکراسی در درازمدت خواهد شد». 

خوب است کمی توضیح بیشتر بدهيم و بستر بحث و این نوع موضع‌گیری را روشن‌تر کنيم. مايکل سينگ دستيار ويژه‌ی کاندولیزا رايس و کالین پاول در دولت بوش بوده است و هم‌چنین دستيار، دانیل کورتزر، سفیر وقت آمریکا در تل‌آويو. تخصص او هم مسایل ایران و رابطه‌ی اعراب و اسراييل است. چیز پنهانی در این نکته نیست که سينگ در دل دستگاه سیاسی و نظریه‌پرداز نئوکان‌ها نشسته است و سخنان او به تعبیری دقیق بازتاب‌دهنده‌ی موضع نئوکان‌ها و کمپين‌ جنگ‌طلبی است که در واشینگتن نشسته است.

اين موضع را به شکلی رقیق‌تر از سایر همکاران و کارکنان این مؤسسه بارها پيش‌تر شنيده‌ايم. قلب مسأله اين است: عده‌ای می‌کوشند اين نکته را جا بیندازند که اگر کسی ورودی هم‌چون امثال سينگ (و در روایت‌ِ رقیق‌تر و در لفافه‌اش هم‌چون موضع مهدی خلجی) ننویسد، پیداست خطر جنگ را جدی نگرفته، رؤياانديشی می‌کند و این رویکردی معقول نيست. سينگ به ما صراحتاً می‌گوید که به جنبش سبز اميدی نيست. از نظر او، این جنبش نه تنها در درازمدت سهمی در استقرار صلح و دموکراسی نخواهد داشت، بلکه به دلیل مواضع‌اش ناگزیر در مسيری متفاوت حرکت می‌کند. البته اين موضع، موضع باطلی است. منشور حقوق بشر میرحسین موسوی به روشنی مغالطه‌ها و بطلان این موضع‌گيری را نشان می‌دهد. هم‌چنین کارنامه‌ی يک‌ساله‌ی او در صحنه‌ی سياسی ایران دلالت بر نکته‌ای دقیقاً خلاف این را دارد.

مسأله اين است که می‌توانیم (و بايد) خطر جنگ را جدی بگیریم، اما از این موضع به آن نگاه نکنیم. پرسش اين است که حالا که خطر جنگ جدی است،‌ جنبش سبز چه می‌تواند بکند که هم خطر جنگ دفع شود، هم منافع ملی ایران تأمين شود و هم خاطر جهان آسوده باشد که تهدیدی برای امنیت جهانی به حساب نمی‌آييم. در یادداشت قبلی، نشان دادم که تحلیل‌گران سیاسی مختلف برداشت‌های متفاوتی از جنبش سبز دارند. جنبش سبز، مهم‌ترین اميد برای پا گرفتن يک دموکراسی درون‌زا و استقرار صلحی بادوام است که در آن هم منافع ملی ایران تأمين می‌شود، هم حقوق ملت ایران رعايت می‌شود و هم تعارض و منافاتی با صلح و امنيت جهانی ندارد.

اين يادداشت مختصر تکمله‌ای است بر دو نقد پيشين من بر مهدی خلجی (۱ و ۲) و در امتداد يادداشت قبلی من درباره‌ی چشم‌اندازهای جنبش سبز است. فکر می‌کنم جنبش سبز و مشخصاً میرحسین موسوی بسيار پيش از این هم درباره‌ی سياست خارجی موضع داشته است اما در ماه‌های اخير این موضع با شفافیت بيشتری طرح شده است و مرزکشی آشکار خود را با کمپين‌های جنگ‌طلب که جنگ را امری ناگزیر يا دست‌کم بسیار محتمل قلمداد می‌کنند و از آن رهگذر تنها يک پيشنهاد را به عنوان يگانه راه‌حل ممکن در پرهیز از جنگ معرفی می‌کنند، نشان داده است.

مایکل سينگ به صراحت هر چه تمام‌تر گفته است که جنبش سبز و نوع رهبری میرحسین موسوی با خواسته‌ی تحلیل‌گران مؤسسه‌ی واشينگتن تعارض مستقیم دارد. البته مایکل سينگ وقتی از «جامعه‌ی جهانی» سخن می‌گويد، کاری نمی‌کند جز تحمیل قرائتی نئوکانی بر مصلحت و خواسته‌های کشورهای جهان. از نظر او، صلح و دموکراسی هم تعریفی دارد که با تعریف ما از دموکراسی منافات دارد. به همان اندازه که ادبيات و عمل سیاسی احمدی‌نژاد و حاميان‌اش تهديدی برای ایران و جهان به شمار می‌رود، موضع‌گیری ايدئولوژيک نئوکان‌ها (که شفاف‌ترین تبلورش را در موضع‌گیری این مؤسسه و تحلیل‌گران‌اش می‌‌توان ديد) برای امنيت ایران و جهان خطرناک‌اند. اين چشم‌بندی و نعل وارونه زدن که موسوی و جنبش سبز را درست در موضع مقابل بنشانند، حرکت معنی‌داری است. مقاله‌ی مایکل سينگ، مدعای مرا در نقدهایی که پيش از این علیه اين جريان‌ جنگ‌طلب و ايدئولوژی‌انديش نوشته بودم، تأيید و تقويت می‌کند و شاهدی است قوی بر استوار بودن آن نقد.

جمله‌ی پايانی مايکل سینگ اين است: «در واقع، آمریکا و متحدان‌اش باید نه تنها در نظر داشته باشند که بهترین راه پشتیبانی از آرمان‌های دموکراتیک ایرانیان چی‌ست، بلکه هم‌چنین آماده‌ی احتمال واقعی بی‌ثباتی در ایران در صورت موفقيت اپوزیسيون باشند». مضمون و مدلول این جملات روشن است. با میرحسین موسوی باید با احتیاط برخورد کرد. تعریف او هم از آرمان‌های دموکراتیک ایرانیان، تعریفی است که پيش‌تر توضیح می‌دهد: این آرمان‌ها باید با خواسته‌های جامعه‌ی جهانی هم‌سو باشد و گرنه جای نگرانی هست. اين خواسته‌ها کجا می‌توانند همسو نباشند؟ جایی که سبزها هم معتقد باشند «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست». اين مغالطه که حق مسلم دانستن انرژی هسته‌ای اسباب نگرانی است، البته برخاسته از روحيه‌ی سلطه‌جویی آمريکایی است که نئوکان‌ها عينيت آن هستند (ناگفته پیداست که بر اساس معاهده‌ی عدم تکثیر سلاح‌های هسته‌ای، آژانس موظف به کمک کردن به کشور امضاکننده‌ی قرارداد است تا به انرژی هسته‌ای صلح‌آمیز دسترسی پيدا کند و این «حق» همان چیزی است که در چند سال گذشته هم آژانس و هم همین دولت آمریکا بر آن تأکید کرده است).

ما هم نگران جنگ هستيم، اما لزومی ندارد برای این‌که رؤياپرداز خوانده نشويم يا بی‌مسؤولیت قلمداد نشويم، حتماً همان موضعی را بگیریم که بر حسب منافع ملی آمريکا (آن هم با قرائت نئوکانی‌اش) و در چهارچوب فهم آن‌ها از دموکراسی اتخاذ شده باشد.

July 28, 2010

چشم‌اندازهای جنبش سبز و بديل سياسی درون‌زا

جنبش سبز،‌ به شکلی که ميرحسین موسوی هدايت آن را به عهده گرفته است، مهم‌ترين بديل سیاسی برای دموکراسی درون‌زاست که دست رد به سینه‌ی دخالت خارجی می‌زند و از سوی دیگر در برابر تمامیت‌خواهی دستگاه کودتا جان‌سختانه مقاومت کرده است. اين جان‌سختی موسوی را می‌توان از منظر مخالفان او که مدت‌هاست از استقامت صبورانه و هوش‌مندانه‌ی او به تنگ آمده‌اند، بهتر دید.

میرحسین موسوی، چنان‌که بارها نوشته‌ام، الگویی است از رهبری سياسی مدرن که در تاريخ جمهوری اسلامی ايران، و به جرأت می‌گويم در تاریخ سياسی ایران، بی‌سابقه است. برای این‌که مضمون اين ادعا را بهتر درک کنيم، مهم است متنی را بازخوانی کنیم که پيش از انتخابات منتشر شد و در غوغاها و گرد و غبار حوادث پس از انتخابات نه تنها توجه کافی به آن نشد، بلکه عملاً به بوته‌ی فراموشی سپرده شد. اين متن مهم و کلیدی، «منشور حقوق بشر ميرحسين موسوی» است که متنی حقوقی، بی‌سابقه و درخشان است (نسخه‌ی متنی اين منشور را اين‌جا ببینيد). اولین بار است که با چنین متنی يک رهبر سياسی، که در آستانه‌ی رسیدن به قدرت سياسی است با مردم شرط ضمن عقد می‌کند و خود را متعهد و ملتزم به مواردی می‌کند که مو به مو و به صراحت برای مردم بر می‌شمارد. در متن، موسوی به روشنی به معاهده‌های حقوق بشری جهانی اشاره می‌کند (که جمهوری اسلامی هم آن‌ها را امضاء‌ کرده است ولی سرنوشت آن‌ها را همه می‌دانيم) و خود را ملتزم به آن‌ها می‌داند و تعهد می‌کند که مواردی را که مغفول مانده‌اند يا ساختار لازم برای پی‌گیری آن‌ها موجود نیست، به جدیت دنبال کند، برای آن‌ها نهادسازی کند، از طریق مجلس مقررات لازم را برای آن‌ها وضع کند و پای آن‌ها بايستد. اين متن متأسفانه ديده نشد و امروز وقت آن است که با دقت‌نظر اين متن را از نو بخوانيم و دوباره آن را پیش رو داشته باشيم.

وضعيت فعلی ایران و جنبش سبز با يک دوگانه‌ی تصنعی و يک دوراهی برساخته مواجه است که سخت کوشش می‌شود که اين دوگانه و دوراهی به گفتمان جنبش سبز و رهبری سياسی موسوی تحميل شود. دوگانه‌ی تصنعی این روزها، دوگانه‌ای است که در بستر بحران‌های اخير بین‌المللی و جنجال‌آفرینی‌های مستمر سياسی احمدی‌نژاد شکل گرفته است. صورت ساده‌ی این دوگانه اين است: منافع ملی ایران (حقوق ملت ایران) با منافع جامعه‌ی جهانی تضاد دارد؛ پس برای حفظ منافع جامعه‌ی جهانی، باید از آن منافع ملی صرف‌نظر کرد تا خیر عظيم‌تری محقق شود. مضمونی که هميشه در اين دوگانه‌ی تصنعی برجسته می‌شود این است که حکومت ايران خطرناک است و شما خود هم ديده‌اید که این حکومت به شما مردم هم رحم نمی‌کند و به قساوت‌آميزترین وجهی خیزش شما را سرکوب می‌کند،‌ پس به منفعت جهانی اگر تن بدهید، به مصداق «چون که صد آمد، نود هم پيش ماست»،‌ به منافع ملی‌تان هم می‌رسید. این دوگانه، یک مغالطه دارد و يک ادعای نادرست. مغالطه‌اش این است که منافع احمدی‌نژاد و دستگاه پشتیبان او را (یعنی منافع دولت کودتا را) با منافع ملت يکی می‌گيرد، در حالی که ادعای کلیدی جنبش سبز این است که این دولت نامشروع منافع ملی را زیر پا می‌گذارد و برای حفظ قدرت منافعی را برای خودش تعریف می‌کند که با منافع ملت زاویه دارد. اما ادعای نادرست اين دوگانه اين است که میان منافع ملی ايران و منافع جامعه‌ی جهانی تعارضی می‌تراشد، در حالی که تأمين منافع ملی ایران می‌تواند با حفظ منافع جامعه‌ی جهانی سازگار باشد. اگر جنبش سبز از درون با همین رهبری فعلی به موفقیت برسد و اين حرکت آرام،‌ آهسته و پيوسته به بار بنشيند، هم منافع ملی مردم ایران تأمین می‌شود، هم استبداد مهار می‌شود و هم منافع جامعه‌ی جهانی بدون سلطه‌ی بیرونی یا خدشه وارد شدن به عزت و کرامت ملت ایران تضمین خواهد شد. راهِ روشن آن هم پی‌گیری استراتژی مبارزه برای استقرار دموکراسی‌ درون‌زا و خود-بنیاد است.

اما دوراهی برساخته‌ای که پيوسته کوشش می‌کند خود را به اين بحث تحمیل کند اين است: در وضعیت فعلی، دو راه بيشتر پيش روی شما نیست؛ یکی انقلاب و براندازی است و ديگری جنگ و دخالت خارجی. پيداست که جنبش سبز نه خواستار اولی است و نه به دومی روی خوش نشان می‌دهد. پس اين دوراهی برساخته کوشش می‌کند با منطق همان دوگانه‌ی تصنعی، که منافع دولت کودتا را با منافع ملت یکی می‌گيرد و اگر حتی منفعت مشترکی هم در ميان باشد، به جای اعتنا به منافع ملت،‌ آن‌ها را هم در زمره‌ی منافع دولت کودتا به شمار می‌آورد، پيشنهاد ديگری را ارایه می‌کند که نتيجه‌اش به هر روی پذیرفتن سلطه و برتری منافع يکسويه‌ی غربی (مشخصاً آمريکایی)‌ است و منافع ملی ايران در بستر مبارزه‌ی جنبش سبز، تنها طفيلی تأمین منافع آن‌هاست. تضعیف موضع موسوی، يا تشکيک در مؤثر بودن و آينده‌دار بودن جنبش سبز با تکيه بر حرکتی درون‌زا، در راستای تقويت اين دوگانه و تحمیل وضعيتی سوم در برابر آن دوراهی برساخته‌ی نامطلوب است.

اين دوگانه و دوراهی تصنعی، به روشنی رهبری سیاسی موسوی و خصلت‌های بدیع شیوه‌ی او را به رسميت نمی‌شناسد و آن‌ها را در تحلیل خود ناکافی می‌داند. برای فهم بهتر موضوع، بخش واپسين مقاله‌ای را از والتر پوش ترجمه کرده‌ام که می‌تواند به روشن‌تر شدن مرادِ من کمک کند. عنوان این مقاله اين است: «آخرين بخت اصلاح‌طلبان ایران؟ بازخوانی جنبش سبز». والتر پوش محقق مؤسسه‌ی آلمانی امور بین‌الملل و مسايل امنيتی است. در این مقاله، که تدوین‌شده‌ی سخنرانی او در ۱۷ مارس ۲۰۱۰ (اسفند ۸۸) در پارلمان اروپاست، او تحلیل جامعی از وضعیت ايران با مراجعه به تاریخ یکی دو دهه‌ی اخیر ارایه می‌دهد و توضیح می‌دهد که چگونه جنبش سبز حاصل بسط و تحول مطالباتی است که در جريان اصلاحات تبلور پيدا کرد و اکنون جنبه و دامنه‌ای تازه پیدا کرده است. او به روشنی توضيح می‌دهد که از دید او، مهم‌ترين اميد دگرگونی ساختار سياسی ایران از درون ایران و از میان پیروان اصیل وفادار به ميراث خمینی زاييده می‌شود، که اکنون نسلی هستند با تجربه که تحول عمیق فکری پيدا کرده‌اند. این مقاله را بايد به دقت و با حوصله خواند. بخش نهایی اين مقاله را که به جنبش سبز مربوط می‌شود، در ادامه می‌آورم. اين مقاله قبل از ۲۲ خرداد نوشته شده است و طبعاً رخدادهای بعدی در آن منعکس نیست. اين بخش ماجرا را ما بهتر می‌دانیم.

(اين یادداشت و این کارتون مانا نیستانی هم خواندنی و دیدنی است)

مرتبط: آیا واقعاً در آستانه‌ی جنگ با آمريکا هستيم؟

ادامه‌ی «چشم‌اندازهای جنبش سبز و بديل سياسی درون‌زا»

July 26, 2010

منافع ملی ايران:‌ تعبير ايرانی يا نئوکانی؟

۱. کمتر کسی است که در جريان فراز و فرودهای صحنه‌ی سیاست خارجی ایران باشد و خطر حمله‌ی نظامی به ایران را جدی نگیرد. با تبلیغات گسترده‌ای که اين روزها صورت می‌گیرد و نوع سیاست تحریک‌آميز، ماجراجويانه و رجزخوانانه‌ی دولت کودتا، باید این احتمال را جدی گرفت و به آن انديشيد. تنها نکته‌ی متفاوتی که باقی می‌ماند این است که نوع موضعی که جنبش سبز می‌گیرد، ناگزیر يکی از دو موضعی نيست که به طور رسمی در داخل و خارج از ايران طرح می‌شود. این دو موضع، فارغ از اين‌که در عمل به جنگ ختم شود يا نه، يکی موضع دولت کودتاست با «رجزخوانی و بذله‌گويی»های احمدی‌نژاد و حاميان‌اش و دیگری موضع کسانی است که بر این باورند که ايران – چه رهبران جنبش سبز و چه حاکميتی که امروز بر مسند قدرت است – باید بر همان مبنا و در همان چهارچوبی که غرب تعيین می‌کند و بر سر بقا به مذاکره در‌باره‌ی پرونده‌ی هسته‌ای بپردازند تا خطر جنگ دفع شود. راه سومی نیز وجود دارد که با هر یک از دو راه پيش‌گفته مباینت دارد اما لزوماً نتايج‌اش همانی نيست که اين دو راه پيشنهاد می‌کنند.

۲. چشم‌انداز فعلی سياست خارجی دولت آمریکا در قبال ايران، شباهت غریبی به موضعی دارد که در قبال عراق گرفت: الف) دولت صدام حسين – و در حقیقت ملت عراق – زیر فشار سنگين تحریم‌های همه‌جانبه قرار گرفتند و دولت و ملت عراق تبديل به کشوری ناتوان و فاقد عزت شده بودند و تصميم‌گیری داخلی برای عراقی‌ها تبدیل به امری بسیار دشوار، اگر نگويیم محال، شده بود؛ ب) زمينه‌سازی رسانه‌ای و تقويت اين ادعا که عراق صاحب سلاح‌های کشتار جمعی است، راه را برای حمله‌ی نظامی به عراق هموار کرد؛ ايران هم در وضع مشابهی است. گزارش‌های متضاد و متناقضی که می‌بينيم، هيچ کدام آن اندازه که این حجم و شدت تحریم‌ها و تهدید‌های نظامی را توجیه‌کند  متقاعدکننده نیست و نمی‌تواند ثابت کند که حاکمیت سياسی ايران يا سلاح هسته‌ای دارد يا در پی ساخت سلاح هسته‌ای است (یا در واقع به عبارت دقیق‌تر، به این زودی‌ها توانايی ساخت سلاح هسته‌ای دارد). اگر به پيامدهای وضعيت عراق نگاه کنيم، می‌بينیم که جنگ انجام شد. هيچ‌گاه ثابت نشد که در عراق سلاح کشتار جمعی وجود دارد (و هنوز که هنوز است رسانه‌های بريتانيايی گریبان تونی بلر را به خاطر اين ماجرا رها نکرده‌اند و به هر بهانه‌‌ای آن را دوباره زنده می‌کنند).. ماجراجويی و رجزخوانی دولت صدام حسین نفت هم بر آتش این تبليغات ریخت و حاصل جنگی بی‌سرانجام شد که هنوز راه برون‌رفت آن مشخص نيست.

۳. گزارش‌های متعددی که تا به حال درباره‌ی برنامه‌ی هسته‌ای ایران منتشر شده است (گزارش سیا، گزارش فارين پاليسی (۱ و ۲)، مقاله‌ی اخیر چامسکی (اين‌جا را ببينيد)) همه دلالت بر این دارند که برنامه‌ی هسته‌ای ايران (برای تولید سلاح) برنامه‌ای است ناکارآمد و از هم‌گسيخته (اين‌جا را هم برای ديدن نظر احمد شيرزاد ببینيد). در نتيجه، اعلام جنگ به ایران حتی نمی‌تواند از موضع پيشگیرانه و بازدارندگی باشد. لذا باید منطق اين کوبیدن بر طبل جنگ را ظریف‌تر از این فهمید و بین‌السطور اين بازی سياسی را درک کرد.

با اين سه مقدمه، می‌رسم به مقاله‌ی اخير مهدی خلجی – که در واقع امتداد دو مقاله‌ی پیشين او در مردمک است (۱ و ۲ يا اين‌جا را ببينيد برای روایتی دیگر از همين نوشته). موضع خلجی در این مقاله و دو مقاله‌ی پيشين موضعی است که هم به لحاظ تئوریک فاقد وجاهت است و از مغالطه‌های نظری عظیمی رنج می‌برد و هم از لحاظ پراتيک موضعی است ضعيف و نا‌منطبق با تعبیری ایرانی از منافع ملی ایران. مواضع خلجی، مفرداتی درست دارد اما ترکیب‌های آن مغالطه‌آميز است. از این گذشته، بخش‌هایی از نوشته‌ی سوم خلجی، لحن و زبانی تحکمی دارد.

مقاله‌ی خلجی اگر به قلم فردی از دستگاه سياست خارجی آمريکا (آن هم از موضع نئوکانی) نوشته شده بود کاملاً قابل‌فهم بود. اما وقتی اين مقاله را کسی می‌نویسد که خود را مدافع منافع ملی ایران قلمداد می‌کند و در لباس خیرخواهی و دلسوزی به ما ایرانيان – و مشخص‌تر از آن به جنبش سبز – هشدار می‌دهد و به آن‌ها راه و چاه نشان می‌دهد که چگونه باید از منافع ملی‌شان دفاع کنند، مشکل شروع می‌شود. قلب مسأله‌ی نوشته‌ی خلجی در این است که منافع ملی ایران را بر حسب تابعی از منافع ملی آمريکا و اسرايیل می‌فهمد و تعبیر می‌کند. تعبیر روشن و صريح‌اش اين است: برای این‌که منافع ملی ايران حفظ شود (بخوانید: جنگی در نگیرد)، بهتر است که به منافع ملی آمريکا و اسرايیل تن بدهند تا مصیبت جنگ را از سر خود دور کند. اما چرا باید سبز‌ها چنین تعبیری از منافع ملی ایران را بر‌گیرند؟ چرا منافع ملی آمريکا-اسرايیل را تعيين‌کننده‌ی منافع ملی ایران بدانند آن هم پس از اعمال تحريم‌های بهانه‌جويانه و خفه‌کننده‌ای که نه تنها هدف‌دار نیست و در عمل به تضعیف سپاه پاسداران منجر نمی‌شود (اين گزارش هم دیدنی است) بلکه دقيقاً باعث تضعیف جامعه‌ی مدنی و بدنه‌ی ملت و بنیه‌ی دموکراسی‌خواهی درون‌زای ایرانی می‌شود؟ و پس از آن با تهدید جنگِ فراگیر، چرا باید در اين يارگیری کنار آمريکا (و منافع ملی آن‌ها) ايستاد؟ دقت کنید که داریم از موضع منافع ملی ایران به ماجرا نگاه می‌کنيم نه از موضع نئوکانی. این استدلال، طابق النعل بالنعل استدلالی است که می‌شود تصور کرد کسی از موضع روسیه در باره‌ی عهدنامه‌ی ترکمان‌چای بگیرد: نگاه به منافع ملی از زاویه‌ی روسی یعنی منافع شما ایرانیان در این است که تن بدهید به پيشنهادی که ما برای ترک مخاصمه می‌دهیم و شما خودتان بهتر می‌دانيد که جنگ چيز بدی است و راه توسعه‌ی درازمدت شما را دورتر می‌کند!

منطق نوشته‌ی خلجی یک پيش‌فرض دارد: منافع ملی آمریکا-اسرايیل محترم است و بر منافع ملی ایران اولویت دارد. از نظر او یک هژمونی وجود دارد به نام هژمونی آمريکا-اسرايیل (این هژمونی «واقعی») که منافع ملی ديگران از جمله ایران هم در پرتو آن تعریف می‌شود. برای اين موضع، استدلال هم لازم نيست و نیروی مسلط و غالب به هر بهانه‌ای که بخواهد هم می‌تواند حمله کند و هم می‌تواند تحریم کند (مقاله‌ی اول خلجی را ببينيد که جنگ را طبیعی و موضع ضد-جنگ را رمانتیک می‌بیند). او حتی نياز به موجه کردن جنگ هم نمی‌بيند (در مقاله‌ی سوم) و وقتی هم که به موجه کردن آن می‌رسد گرفتار مغالطه‌ی برآمیختن نا-روش‌مند کانستراکتيويسم و رئاليسم می‌شود (نک. به مقاله‌ی محمد مهدی مجاهدی در کلمه). يعنی حالا که آمريکا ايران را به مرگ گرفته‌است، خوب تکلیف منافع ملی ایران و موضع‌گیری سبز‌ها روشن است: به تب راضی‌ شوید!  پارادوکس ادعایی خلجی وجود خارجی ندارد. رهبران جنبش سبز و اندیشه‌ی اصلاح درون-زا بر این باور است که دموکراسی‌سازی از درون و حکومت قانون هم  منافع ملی ایران را تأمین خواهد‌ کرد هم خیال جهان را از تهدید‌های ادعایی راحت.

با نوع ورودِ خلجی به بحث، وقتی نوبت به تعبیر منافع ملی آمریکا و اسرايیل می‌رسد، منافع ملی آن‌ها حداکثری در نظر گرفته می‌شود و به حداقلی از امکان تهديد هم آن‌ها می‌‌توانند حساسيتی و واکنشی در حد جنگ نشان بدهند. اما وقتی پای منافع ملی ايران در میان باشد (منافع جمهوری اسلامی و در واقع منافع حاکميت سياسی را از منافع ملی جدا می‌کنم)، این منافع باید حداقلی تعبیر شود. يعنی همين‌که به شما حمله‌ی نظامی نشود کافی است و باید خوشحال باشيد.

اما جنبش سبز: با منطق خلجی در اين بحث (که به صريح‌ترین وجهی از موضع منافع ملی آمريکاست)، جنبش سبز در شکل فعلی و به ویژه با نوع رهبری میرحسين موسوی تهدیدی به شمار می‌آيد که بعید است در هيچ مقطعی منافع ملی آمریکا را بر منافع ملی ایران اولويت بدهد. پس چه باید کرد؟ من از اين مقاله چیزی جز تضعیف جنبش سبز نمی‌فهمم مگر اين‌که جنبش سبز تن به تجویز خلجی بدهد در حالی که هم از لحاظ تئوريک و هم از منظر پراتيک تمام راه‌ها و برون‌رفت‌ها منحصر به پيشنهادهای خلجی نيست. از این نکات که بگذريم، در حاشيه چند تعریض زیر را می‌آورم که تا حدی به روشن شدن بحث کمک می‌‌کند.

۱. خلجی می‌گويد: «سهم رهبران سبز – که منحصر در سه رهبر نمادین آن، میر حسین موسوی، مهدی کروبی و محمد خاتمی نیست – در پیش‌گیری از جنگ اندک نیست.». از نظر خلجی، این رهبران «نمادين» (يعنی اين‌ها رهبر «واقعی» نيستند) ديگر شامل چه کسانی می‌شود؟ خلجی با گسترش دادن اين دايره که هنوز بر من معلوم نيست شامل چه کسانی می‌شود، گويی اشاره می‌کند به «رهبرانی» که بالقوه می‌توانند به پیشنهاد عملی او تن بدهند؛ يعنی کسانی از نظر او در کنار اين «رهبران نمادين» شايسته‌ی رهبری جنبش و نجات ایران از جنگی قریب‌الوقوع هستند که برای‌شان هژمونی آمریکا و اسراييل بر منافع ملی ایران اولويت داشته باشد و می‌توانند با آمريکا مذاکره‌ای رضايت‌بخش برای دفع خطر جنگ بکنند. از این سخنان بوی تکرار تجربه‌ی عراق و الگوی چلبی‌سازی به مشام می‌رسد. دقت کنید که خلجی هم‌چنان در پی «رهبر»ی می‌گردد که با آمریکا سر مصالحه داشته باشد. الگوی چلبی در عراق چيزی جز این نبود.

۲. نويسنده‌ی اين مقاله می‌گويد: «رهبران سبز برای بنیادگذاشتن گفتار تازه‌ای در سیاست خارجی نیازمند شجاعت سیاسی و اخلاقی و ملی‌اند». از فحوی کلام نويسنده بر می‌آيد که به عقيده‌ی او تا به حال «رهبران سبز» از خود شجاعت نشان نداده‌اند و ترسو بوده‌اند یا با خودشان و مردم رو-راست نبوده‌اند. اين‌ها - فعلاً فرض کنيد میرحسین موسوی - دقيقاً چه کار باید بکنند که با معيارهای خلجی «شجاعت سياسی و اخلاقی و ملی» داشته باشند؟! يا اصلاً این‌ها چه اهرم فشاری در اختيار دارند برای اعمال نفوذ؟ خلجی تعریف تازه‌ای از «شجاعت سياسی و اخلاقی و ملی» برای رهبران جنبش سبز ارايه می‌دهد و از آن‌ها انتظار دارد برای نجات ایران تن به توافقی با غرب بدهند تا فعلاً خطر حمله مرتفع شود. برای رهبران جنبشی که به هیچ ابزار اعمال فشاری دسترسی ندارند، مضمون و فحوای این سخن روشن است: به آمریکا چراغ سبز دوستی نشان بدهيد و بگويید حاضریم با شما کنار بياييم!

۳. ايشان می‌گوید: «تا زمانی که حکومت ایران موجودیت اسرائیل را آشکارا تهدید می‌کند و منافع غرب را در منطقه آماج ویران‌گری‌ها و اخلال‌گری‌های خود قرار می‌دهد، انزوای بین المللی، تحریم و جنگ، ایران را از دستیابی به «حق مسلم» هسته‌ای خود بازخواهد داشت.». بله، درست است که ادبيات تحريک‌آمیز، رجزخوانانه و بی‌ملاحظه‌ی احمدی‌نژاد مسأله‌ساز است ولی فراموش نکنيم که در اين ميان، اسرايیل يک بازيگر طیب و طاهر و پاک و معصوم نيست. درنوشته‌ی خلجی چه نقد گزنده‌ای بر سیاست ضدانسانی اسراييل در منطقه می‌بينيد؟ لابد چون خطر حمله به ایران وجود دارد و «واقعی» است فعلاً - و شايد هم تا هميشه - می‌توان از خطر بزرگ‌تر خاورمیانه که خود اسراييل است صرف‌نظر کرد و اسم‌اش را هم گذاشت «اسراييل‌ستيزی» و زبان دراز کردن بر اسراييل را هم تقبيح کرد! اين همه نرمش در برابر اسراييل و انداختن توپ بحران‌ به دامن جمهوری اسلامی و از رهگذر آن متهم کردن ضمنی جنبش سبز به همدلی و همدستی با «ويران‌گری و اخلال‌گری» شگفت‌آور است.

می‌توان موارد مشابه دیگری را از همین جنس در نوشته‌ی خلجی یافت و برجسته کرد. پيش از این دو مقاله‌ی تئوریک منتشر‌شده‌است که می‌تواند از جمله در نقد این ادبيات و زبان و شیوه‌ی استدلال به کار آید. اين دو مقاله برای فهم موضوع کلیدی هستند و می‌توانند راه سومی را که جنبش سبز در مسیر آن حرکت کرده است، بهتر نشان دهد. مقاله‌ی اول که به جوانب کلی‌تر و سياسی ماجرا نظر دارد و معطوف به ابعاد عملی ماجرا است با عنوان «جنبش سبز در‌برابر ائتلاف جنگ‌طلبان جهانی با مستبدان داخلی» در کلمه منتشر شده است و مقاله‌ی بعدی که متمرکز بر ابعاد تئوريک ماجرا و آشکار کردن مغالطه‌های نظری آن است ديروز با عنوان «مغالطه‌ای ستیزه‌جویانه در تحلیل و نقد سیاست خار‌جی جنبش سبز و جمهوری اسلامی» منتشر شده است.

منحصر کردن راه‌حل بحران فعلی به روش ستیزه‌جويانه، پرخاش‌گرانه و تحريک‌آمیز حاکمیت فعلی يا روش مصالحه‌جويانه و نرم‌خويانه در برابر سياست سلطه‌جویی و حرکت از موضع منافع ملی آمریکا و فرع دیدن منافع ملی ایران، نه تنها گرهی از وضع فعلی باز نمی‌کند بلکه ما را از استبدادی به استبدادی دیگر رهنمون خواهد شد.

مرتبط: حق مسلم ما و انرژی هسته‌ای: سبزها کجا ايستاده‌اند؟
پ. ن. در تکمیل بحث، خوب است اين يادداشت دیگر را هم بخوانيد: فهم منطق متن و آداب نقد

July 25, 2010

ارزش‌های اخلاقی دين و جنبش سبز

جنبش سبز پيوندی تنگاتنگ با ارزش‌های اخلاقی دين دارد. اين تعبير حاجت به شرح و تبيین دارد. بخش بزرگی از ساکنان فرهنگ ایرانی به‌ درجات و معانی مختلفی متدین اند. به تبع و به نحوی طبیعی، بخش بزرگی از جنبش سبز هم دين‌دار اند. مهم است که تشخیص دهيم در رويکرد تازه‌ای که با جنبش سبز به امر سياست پديد آمده است،‌ جايگاه دين کجاست. نخست بايد به بعضی تمايزها توجه داشت.

دين‌ورزی و التفات به روح ديانت، تفاوتی اساسی دارد با تبدیل کردن دين به ابزاری برای حکومت کردن. اگر چه دينِ حکومتی نیز هم‌چنان نوعی از دين به شمار می‌رود، اما ابزار ساختن از دين و به کار بستن آن به منزله‌ی نردبانی برای رسيدن به قدرت يا محقق کردن اهدافِ سیاسی، سوء استفاده از دين و فاصله گرفتن از پيامِ محمدی است. اگر دين را راهی برای زيستن بدانيم، ناگزیر باید ميان ارزش‌های اخلاقی دين و شعائر و مناسک دینی تفاوت قايل شد. چنين نيست که هر کس مقيد و ملتزم به ظواهر شرعی و آيين‌های دينی است، لزوماً‌ متلزم به آداب اخلاقی دين نيز باشد. ميراث تاريخی و فرهنگی ما و هشدارهای جدی عارفان و معلمان اخلاق درست از زمان پيامبر اسلام نسبت به بروز شرک خفی، رياکاری، دام تزوير ساختن از قرآن و نمايش غرض‌آلودِ تمسک به دین (يا حتی نمايشی که چه بسا به‌رغم حسنِ نيت دين‌دار ممکن است منجر به برداشتی از این جنس شود) می‌تواند چراغ راه ما باشد. شعائر دينی بدون شک کارکرد خود را در زندگی هر مؤمنِ مسلمانی (يا مؤمن به هر آيین ديگری)‌ دارند اما استفاده از آن به عنوان عنصری که برای گروهی که دين‌ورزی شرعی نقشی محوری در زندگی‌شان دارد، نمی‌تواند زمینه‌ساز بهره‌مندی از امتيازی ويژه و فضيلتی خاص باشد در قياس با کسانی که اخلاص در دين‌ورزی برای‌شان به معنی التزام به جوانب اخلاقی دين و پرهيز از نمايش دادن لوازم دين‌داری است (و حتی کسانی که دین‌ورز نيستند اما در پای‌بندی به اخلاق با ما هم‌دل و هم‌داستان‌اند).

بر همين قیاس، روح دین‌داری نسبتی جدایی‌ناپذیر با دين‌ورزی متشرعانه يا عمل به فرائض دینی بر مبنای دستورات صلب فقهی ندارد. از سوی دیگر، ارزش‌های اخلاقی دین به خاطر خصلت سيال و انسان‌مدارشان ميان آدميان مشترک است. اولویت دادن به ارزش‌های اخلاقی دين لزوماً منجر به حاکمیت دین‌ورزی فقيهانه يا متشرعانه نمی‌شود.

سخن گفتن از التزام به ارزش‌های اخلاقی دين، در شرايط فعلی خطرخیز و ابهام‌آفرين است. هیچ مؤمنی (مسلمان يا غير مسلمان) کمترین دلیلی ندارد برای این‌که از دین‌ورزی‌اش شرمسار باشد مگر دين‌ورزی‌اش به معنای محدود ساختن زیستِ ساير آدميان يا ضايع کردن حقوق آن‌ها باشد. اگر دين‌ورزی و مسلمانی آن است که مردم از دست و زبان مؤمن در امان باشد (و دين‌ورزی و ايمان، نسبتی مستقیم با امنيت‌‌آفرینی و امنيت داشتن داشته باشد) نمی‌توان به هيچ بهانه‌ای خواستار محدود کردن يا معزول کردن دين‌ورزی شد. در وضعيت فعلی کشور ما که به خاطر سوءتدبير و بدکرداری متولیان رسمی و خودخوانده‌ی دين، چهره‌ی ناخوشايندی از دين ترسیم شده است،‌ مهم است که با تشبث به معیارهای تفرقه‌افکن يا مرزکشی‌هايی از اين جنس میان ملت فاصله نيندازيم. دین‌داران دقیقاً به خاطر غيرت‌ورزی نسبت به دین و «درد دين» داشتن باید از ديگران نسبت به اين چهارچوب اخلاقی حساسيت بيشتری داشته باشند. اين حساسيت به خصوص برای دين‌ورزانی که به آرمان‌های جنبش سبز ايمان دارند واجب‌تر است.

فهم ارزش‌های اخلاق دين نه دشوار است و نه تا به حال از آن کم سخن گفته‌اند. صداقت، درست‌کاری، پرهيز از دروغ و ريا، حرمت نهادن به کرامت و شخصيت انسان‌ها، کم‌آزاری، تحقق وجدان اجتماعی اسلام، دست‌گيری از تهی‌دستان و ياری رساندن به خودکفايی و استقلال آن‌ها، گشودن فضا برای دانش‌ورزی و پژوهش عقلی بدون نگرانی از آزار و تعقيب قدرت‌مندان و سياست‌مداران، همه به بيان‌های مختلفی در زمره‌ی ارزش‌های اخلاقی دين هستند. به تعبیر دقیق‌تر، دين‌ورزی اخلاقی دين‌داران بخشی از هويت آن‌هاست. دین‌ورزان نه دلیلی برای دست کشيدن از چهارچوب‌های اخلاقی و ايمانی آيين‌شان دارند و نه حق تحميل معيارهای دینی خود را به ديگران دارند (بنا به دستورات اخلاقی همین دين). ناگفته پیداست که اين معيار با رويکرد فقهی چه بسا دشوار به نظر برسد، خصوصاً با فقهی که به قدرت گره خورده است و در جهت احراز منافع سیاست قدم بر می‌دارد.

 دین‌داران نه باید از تدین‌شان شرم‌سار باشند نه در صدد تظاهر برآیند. این صراط مستقیم تدین است که از مو باریک‌تر و از شمشیر آخته‌تر است. نباید به‌خاطر تهمت‌هایی که به متدینان می‌زنند آن‌ها از یکی از دو سوی این راه به بی‌راهه روند، یعنی نه باید شرمسارانه تدین ورزند و نه متظاهرانه. این هر دو انفعال است. یا ایها الذین امنوا کونوا قوامین لله شهداء بالقسط و لایجرمنکم شنئان قوم علی ان لاتعدلوا اعدلوا هو اقرب للتقوی واتقوا الله ان الله خبير بما تعملون.

July 4, 2010

حق مسلم ما و انرژی هسته‌ای: سبزها کجا ايستاده‌اند؟

اين يادداشت را برای مردمک نوشته‌ام و نخستین بار در آن‌جا منتشر شده است. در متنی که اين‌جا هست، تغيیرات نگارشی مختصر و ويرايش اندکی صورت گرفته است.

يادداشت مهدی خلجی در مردمک، با عنوان «آیا به نظر سبزها هم انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست؟»، را می‌توان در سه سطح خواند. کوشش می‌کنم يادداشت را که بخش مهمی از آن به شکل پرسش است، بازسازی کنم و نقدهايی را که به ذهن‌ام می‌رسد بگويم.

سطح ۱) سطح اول يادداشت خلجی مجموعه‌ای است از پرسش‌ها و طلب پاسخ به آن‌ها. این پرسش‌ها، پرسش‌های مهمی هستند که باید حتماً به آن‌ها پاسخ داد. اما فکر می‌کنم پرسش‌ها کافی نيستند. پرسش‌های بسیار ديگری هم می‌توان از سبزها (بخوانيد میرحسين موسوی) پرسيد از جمله اين‌که: موضع سبزها نسبت به اتفاقات عراق چی‌ست؟ موضع سبزها نسبت به ترکیه که امروز میدان مبارزه را از دست جمهوری اسلامی خارج کرده است و کشوری مسلمان است که آرام‌آرام تبدیل به قدرتی منطقه‌ای می‌شود، چی‌ست؟ (وضعيت ترکيه، تحول استراتژيک مهمی است). يا موضع سبزها نسبت به تاراج منابع اقتصادی و به باد دادن منافع ملی کشور چی‌ست؟ پرسش‌های خلجی مهم‌اند و می‌توان پرسش‌های مرتبط هم طرح کرد و از سبزها پاسخ به اين پرسش‌ها را طلب کرد.

سطح ۲) سطوح دوم نوشته‌ی خلجی مواضعی است که به طور ضمنی در خلال اين پرسش‌ها و جملاتی که به شکل توصیفی در متن آمده است، طرح شده‌اند. سطح دوم نوشته‌ی خلجی حاکی از اخباری نيز هست از جمله اين‌که: «اسرائیل و آمریکا هر دو خود را برای حمله نظامی در آینده نزدیک آماده می‌کنند» (نويسنده از «احتمال» سخن نمی‌گويد. آيا نتيجه‌گيری او از روی همه‌ی اخباری است که همگی می‌خوانيم يا او اطلاع خاصی از جايی دارد؟). خلجی می‌نويسد: «برنامه هسته‌ای ستون نگهدارنده اقتدار نظام در داخل و خاورمیانه تلقی شده است. برنامه هسته داستان مرگ و زندگی جمهوری اسلامی است؛ مهم‌ترین ابزار تبلیغات آن در جهان اسلام نیز هست». این جمله از يک منظر درست است: بعيد نيست شمار قابل‌توجهی از حاکمان جمهوری اسلامی و کسانی که امروز قدرت را در اختیار دارند، قدرت را چنین ببينند و «مرگ و زندگی» خود را در گرو «برنامه‌ی هسته‌ای» بدانند. اما واقعاً از ديد يک ناظر بيرونی که ساز و کارهای يک نظام حکومتی را می‌بيند، تنها عنصری که می‌تواند به قوام و دوام جمهوری اسلامی کمک کند، همين «برنامه‌ی هسته‌ای» است و بدون آن، نتيجه‌ی ناگزير و محتوم سياست جمهوری اسلامی سقوط و نابودی است؟ روشن است که اگر پاسخ به این پرسش مثبت باشد در آن صورت همان نتیجه ای اخذ می‌شود که خلجی اخذ کرده است یعنی: اگر بخواهيم جمهوری اسلامی را نابود کنيم، کافی است جلوی «برنامه‌ی هسته‌ای» آن را بگیريم. اما، تکليف مشروعيت مردمی يا کارآمدی حکومت در اداره‌ی کشور چه می‌‌شود؟ يعنی اگر ايران مشروعیت مردمی داشته باشد، دولت کفایت و کارآمدی در اداره‌ی کشور داشته باشد، فساد سياسی و اداری وجود نداشته باشد، قانون درست اجرا شود، قوه‌ی قضايیه مستقل باشد، نهادهای اجرایی کشور کارشان را درست انجام بدهند، باز هم مرگ و زندگی نظام در گرو برنامه‌ی هسته‌ای خواهد بود؟!

به عنوان نمونه‌ای ديگر، خلجی می‌نويسد: «می‌دانیم که بسیاری تحت عنوان فعالان ضد جنگ، احتمال حمله نظامی را جدی می‌گیرند. این خود گواه آن است که نگاه بسیاری از سیاسیون ما به جنگ رومانتیک و اخلاقی است. هیچ استدلال اخلاقی – عاطفی یا حتی تبلیغات مردمی علیه جنگ نتوانسته است کشوری را که به انگیزه‌ای سیاسی خواهان حمله نظامی به کشوری دیگر است بازدارد؛ اخلاق که سهل است حتی قوانین بین المللی هم جلودار کشوری نیستند که توانایی و انگیزه لازم برای حمله دارد. تنها تدابیر سیاسی می‌توانند از وقوع جنگ پیش‌گیری کنند و بس.»

او درست می‌گويد که برای پيش‌گیری از وقوع جنگ تدابیر سياسی کار می‌کنند. اما وقتی می‌نويسد اين کار «تنها» از تدابیر سياسی ساخته است («و بس») و پیش‌تر نگاه بسیاری از سیاسيون ما («ما» ناگزير به سياست‌مداران ایرانی اشاره می‌کند – تمیز سبز و غير سبزی هم در این جمله نيست) به جنگ را «رومانتيک و اخلاقی» می‌شمرد، تقارن تعبیر «رومانتيک» و «اخلاقی» قابل تأمل است. این نوع نگاه به اخلاق و قدرت (يا اخلاق و جنگ)، نگاه آشنايی است (به ويژه در دستگاه سیاست خارجی آمريکا). در نگاه نویسنده، گويی حساسيت‌های رمانتیک و حساسيت‌های اخلاقی همسايه يا در رديف هم‌اند و در برابر زندگی واقعی قرار دارند (تقابل اخلاق و زندگی واقعی). اتفاقاً بسياری از «تدابیر سياسی» می‌توانند منبع اخلاقی داشته باشند. خیلی از حساسيت‌های اخلاقی می‌توانند به تدابیر سياسی منجر شوند. اين تقابل اخلاق و تدابیر سياسی در نگاه نويسنده برجسته شده است. چه اشکالی دارد بر مبنای حساسيت‌های اخلاقی تدابيری سياسی اتخاذ کرد؟ به همين دلیل است که دولت بوش به طور پيشگيرانه و بدون اعتنا به قوانين بين‌المللی حق خود می‌داند که به عراق حمله کند. نويسنده بدون اين‌که اين موضع را فریاد بزند، به تلويح به آن مشروعيت می‌بخشد و اخلاق را با برچسب «رومانتيک» بودن از صحنه‌ی «سياست» و «تدابير سياسی» خارج می‌کند.

ادامه‌ی «حق مسلم ما و انرژی هسته‌ای: سبزها کجا ايستاده‌اند؟»

June 28, 2010

ابابيل رسانه‌های خرد و فيل رسانه‌ی حکومتی

حکومت از رسانه‌ای که در اختيار و انحصار خودش نباشد و چیزی را خارج از نظارتِ سخت‌گیرانه‌ی خودش منتشر کند، سخت هراس دارد. این هراس در يک سال گذشته شدت بیشتری گرفته است و به شيوه‌های مختلف و با رفتارهای عصبی و دور از منطقی این هول و هراس را نمایان‌تر کرده است. نکته‌ی قابل فهمِ اين رفتار اين است که شاهرگ ادامه‌ی حیات این بساط همین جعل خبر و دست‌کاری اطلاعات و بازی دادن افکار عمومی است. در نتیجه هر منفذی که بتواند رخنه‌ای در پيکره‌ی این خبرسازی و اطلاعات‌بازی بیندازد و پایه‌های‌اش را لق کند، خطر به حساب می‌آيد.

جنبش سبز نامی است عام برای اعتراضی خاص به سوء تدبیر، بی‌کفایتی، ریاکاری، دروغ‌گويی و عملکردِ ضعیف و پريشان دولتی که تخصص عجیبی در جنجال‌آفرینی و ماجراجويی دارد. اين چتر وسیع گرايش‌ها و سلیقه‌های مختلفی را در بر می‌گيرد و بسیاری کوشش می‌کنند اعتراض‌شان را زیر همین پرچم طرح کنند. اما اين جنبش متکثر که هم بخش‌های خردمند و هسته‌ای عقلانی و موجه دارد و هم حاشيه‌هایی کنترل‌نشده و طبیعی و رها، فاقد رسانه است. دسترسی جنبش سبز به رسانه، دسترسی یکسان و عادلانه‌ای نیست. در نتيجه، هر خبری که از اين جنبش و چهره‌های مهم و مطرح سياسی‌ و رهبران‌اش صادر می‌شود (مراد من از رهبران مشخصاً میرحسين موسوی، کروبی و خاتمی است؛ با حفظ اولویت موسوی)، ناگزیر تنها يک جای طرح دارد و آن هم فضای مجازی است (و البته شبکه‌های اجتماعی داخل جامعه).

حفظ کردنِ میدانِ فضای مجازی، در دنيای تغيیر یافته‌ی فعلی، شايد یکی از مهم‌ترين وظيفه‌های ماست. فضايی مجازی جايی است که از هجوم و غارت قدرت حکومت و خشونتِ عریانِ دولتی در امان مانده است و پيوسته دستخوش دگرديسی‌های عجیب شده و توانسته راهِ خود را از ميانِ خارا باز کند و هميشه به شيوه‌هایی تازه سخن‌اش را به بيان‌های مختلف بگويد. فضای مجازی، فضايی يکدست نيست. بهترین نمونه از بدترین کارکردهای فضای مجازی، فضای «بالاترين» است که به اعتقاد من نمونه‌ای است عالی از بدترين عيوب دموکراسی. بالاترين الگویی است که آينه‌ی تمام‌قد عيوب دموکراسی است. دلیل‌اش هم ساده است: تکثر مهارناپذیر و قاعده‌شکنی که به سادگی می‌تواند رأی اقلیت را بر همه‌ی ارزش‌های اکثريت يک جامعه غلبه دهد. خصلت نامتعين و سيال بالاترین و کسانی که تمامِ وقت‌شان را در خدمتِ آن می‌گذارند، به خوبی این را نشان می‌دهد. 

اما فضای مجازی محدود به این لینکدانی‌ها نيست. فضای مجازی در کنار وب‌سایت‌های متعددی که در اين یکی دو ساله به سرعت در این پهنه روييده‌اند، شامل فضاهای وب ۲ مثل فیس‌بوک، فرندفيد، توييتر، یوتيوب، گوگل‌ريدر و فضاهایی مشابه هم هست. تأثيرگذاری این فضاهای وب در سطح جامعه چی‌ست؟ دقیقاً نمی‌توان به این پرسش پاسخ داد. یک راه سنجش آن، تعيین ضریب نفوذ اينترنت در جامعه و سنجش ميزان دانش کاربران از فضاهای مجازی و نحوه‌ی استفاده از آن‌هاست. اما باز هم نمی‌توان به پاسخ روشنی رسید و دلیل‌اش پیشاپیش روشن است: سیاست انحصار خبری و رسانه‌ای حکومتی همیشه ميل دارد به این‌که همه‌ی اخبار را در پرتو سلیقه‌ی قدرت و منافع سیاسی خود، فهم، تفسير و حتی تولید کند. پس داوری ما هم به جز در حد محدودی، منحصر به داوری نظری و گمانه‌زنی می‌شود.

پرسش بزرگ‌تر اما اين است: در این فضای آشفته، محدود و آکنده از سوء‌تفاهم، در اختیار داشتن اين فضا بهتر است يا دل بريدن از آن؟ کسانی که به دلایل مختلفی از فضای وب سرخورده هستند (چه سبز باشند چه غیر سبز)، شاید پیوسته در پی توجیهی برای فاصله گرفتن از آن باشند. اما اگر دوباره به اين نکته بازگردیم که دگرگونی‌های فضای سیاسی کشور ما اين روزها ارتباط تنگاتنگی با فضای مجازی دارد، می‌توان به سادگی و صراحت گفت که حفظ کردن سنگر فضاهای مجازی، همان کاری را با قدرت می‌کند که پرندگان ابابيل با فيل‌های ابرهه کردند. این ضعف متکثر و پراکنده‌ی فضای وب با تمام نقصان‌هایی که دارد، می‌تواند نیروی عظیم رسانه‌ای حکومتی را به زحمت‌های بزرگ بیندازد (کما اين‌که انداخته است). اين مورچه‌گانِ فضای مجازی، شير ژيان قدرت امنیتی و نظامی را پوست درانيده‌اند. برای فهم دقیق این رخداد، بيشتر باید به نشانه‌ها توجه کرد. حضور موسوی در جامعه‌ی ما چیزی است جز حضور در فضای وب؟ ما از موسوی جز بيانيه و مصاحبه‌ی ويديویی روی یوتیوب و عکس‌های مختلفی که منتشر می‌شوند چه چیز دیگری می‌بینیم یا اساساً می‌توانیم ببينیم؟ موسوی نه حضوری در ساختار سخت (و حتی نرم) قدرت دارد و نه در هيچ رسانه‌ای نامی از او به میان می‌آید (مگر از باب تحقیر و طعنه يا تهمت و دشنام). تنها بال پرواز موسوی همين فضای مجازی است که سخن‌اش را به گوش همگان می‌رساند. موسوی اسم رمزی است در فضای مجازی و نشانی روشنی است در مرورگرهای وب که پیامی دیگر را به شيوه‌ای تازه منتقل می‌کند: پیام مقاومت و صبر و امید را.

خالی گذاشتن اين فضا، یعنی این‌که اجازه بدهيم اين فضا را کسان ديگری اشغال کنند که می‌توانند سرنوشت ما را به شکل ديگری رقم بزنند. فضای وب برای ما حکايت همان مدرسه و خانقاه سعدی است:
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم: «ميان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختيار کردی از آن این فريق را؟»
گفت: «آن گلیمِ خویش به در می‌برد ز موج
اين جهد می‌‌کند که بگیرد غريق را»

نشانه‌ی اهميت فضای وب در جامعه‌ی ما امروز به روشنی ديدنی است. قدرت حاکم به شيوه‌های مختلفی در برابر آن واکنش نشان می‌دهد. اثبات اين‌که تأثيرگذاری فضای مجازی در جامعه چقدر است برای ما امکان‌پذیر نیست اما از واکنش سياست حاکم می‌توان پی به اهميت و عمق اثر آن برد. اگر این فضا، فضای بی‌تأثیر يا بی‌اهميتی بود (یا وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌های مختلف نقشی در شکل دادن به صحنه‌ی سیاست نداشتند)، نه خبری از فیل‌ترینگ بود و نه نشانه‌ای از اتهام تراشيدن‌های مکرر برای این حلقه‌های به ظاهر ضعيف. «بيهوده‌سخن بدين درازی نبود». از دست دادن این فضا یا فاصله گرفتن از آن کمکی به گشوده شدن روزنی تازه نمی‌کند بلکه باعث از دست رفتن یا تضعیفِ دستِ کم يکی ديگری از آن چيزهایی است که هنوز ما برای آشکار کردن صدای (متفاوت) خود در اختیار داریم.

پ. ن. مطالبی را که این روزها خیلی بیشتر از پیش و با دقت و هوش‌مندی عجیبی روی وب‌سایت هاشمی رفسنجانی پدیدار می‌شوند، نشانه‌ی دیگری از اهمیت فضای وب دارد و بازتابی که در صحنه‌ی سیاست می‌گذارد. کافی است عکس‌العمل‌های مختلف قدرت حاکم را به همین علايم پراکنده‌ای که در وب صادر می‌شود ارزیابی کنيم.

June 19, 2010

هنر «مانا» و دريوزگی دشمنان

يادداشت زیر را به دعوت محمود فرجامی به مناسبت جایزه‌ی شجاعتی که مانا نيستانی گرفته است نوشته‌ام. این یادداشت نخستين بار در آی‌طنز منتشر شده است.

هنرمندان، نویسندگان، شاعران و عمدتاً کسانی که حوزه‌ی کارشان به فرهنگ باز می‌گردد، هميشه این بخت را ندارند که در مقاطع و مفاصل مهم عطف تاریخی منطقه‌ای يا جهانی قرار بگیرند. این‌که آدمی به تصادف يا اتفاق در متن و قلب حادثه‌هایی سرنوشت‌ساز قرار بگیرد، نتیجه نمی‌دهد که همیشه تصميم يا انتخاب درستی در نقش ایفا کردن خواهد داشت. عزت، شرف و بزرگی هميشه از آدمی سراغ نمی‌گیرد. گاهی که به اتفاق روزگار، مجالی فراهم می‌شود که آدمی گوهر خویش بنماید و نشان بدهد که هنگام تصميم‌های دشوار کدام سو می‌ایستد، هنگامه‌ی دميدن ستاره‌ی بخت اهل هنر است.

این مضمون را شايد با تملق و چاپلوسی يا عوام‌فریبی اشتباه بگیرند. اما تفاوتی که ميان عوام‌فریبی و هوش‌مندی در موضع‌گيری هست این است که آزادی و عدالت مفاهيمی ساده‌اند و برای فهم‌شان نیاز به درجه‌ی بالایی از تجرید ذهنی نیست. ساده‌ترين انسان‌ها به سرعت می‌توانند تفاوت تبعیض را با برابری ببینند. کافی است حداقلی از ابزارها را در اختیارشان بگذاری و وجودی خالی از رنجِ درون يا بغض و کین‌توزی داشته باشند. تشخيص راست از دروغ هم هميشه دشوار نیست. بعضی نکات را به شهود و بداهت می‌توان دریافت.

کار هنرمند و در این مورد مشخص کارتونیست، روایتی بصری و حسی‌تر از کار منتقد يا انديشه‌وران اجتماعی-سياسی است. کارتون می‌تواند هم‌چون تصویر حسی مقاله‌ای مبسوط و مفصل عمل کند. کارتون ابزار انتقال حس تصويرگر آن است به مخاطب چنان‌که نويسنده‌ی يک مقاله يا يک سخنران می‌کوشد مغز سخن‌اش را به مخاطب منتقل کند. آثاری که مانا نیستانی در اين يک‌سال آفریده است حکايت از درک عمیق او از رنج‌های مردم‌اش دارد. هر هنرمندی اين توانایی را ندارد که بدون فرو افتادن در موج‌های عوام‌فریبانه، درد و رنجِ آدميان را فارغ از ملاحظات تقرب به قدرت‌های سياسی و جدا از سلیقه‌های شخصی‌اش، ببيند و زبانِ حالِ دردهای آن‌ها باشد. مانا تصويرگر دردهای ما و حسرت‌های ما بوده است. او امیدهای ما را هم روايت کرده است. انديشه‌ی جنبش سبز هم در تصويرهای او به بيانی شيوا و صمیمی تجلی کرده است.

اين‌که هنرمندی بتواند تشخيص بدهد که چه وقتی، و کجا چه چيزی را بايد بگوید، بنویسد يا تصویر کند، کار آسانی نيست. بخشی از آن به درک و عمق بینش آدمی بر می‌گردد. بخش ديگری از آن شهودی است. بخشی از آن هم شاید بخت و اقبال باشد. آثار مانا اين ويژگی را داشته است که چون نکته در دهانِ دوست، به جا بوده است. دشواری کارِ هنرمند اين است که در برابر داوری زمانه و زمان قرار می‌گيرد. هم‌عصران هنرمند او را می‌سنجد و به کارهای او اقبال می‌کنند يا از آن رو می‌گردانند. آیندگان هم به داوری حاصل انديشه و هنر آدمی می‌نشينند. به گذشته اگر نگاه کنيم، حتی بدون اين‌که کسی حاجت به دانش ادبی يا فهم بسترهای فرهنگی و تاريخی ایران داشته باشد، هنوز کسی حافظ را هم‌ارز و هم‌قدر سوزنی سمرقندی يا عنصری نمی‌داند. در دلِ مردمان جا يافتن و در ديده‌ی صاحب‌نظران نشستن، کار آسانی نيست و «هزار نکته در این کار و بارِ دلداری‌‌ست». بدون اين‌که بخواهم در داوری مانا راه افراط بروم، گمان می‌کنم تا به این‌جا مانا اين توفیق را داشته که نبض زمانه‌ی خود را در دست داشته باشد و منعکس کننده‌ی حسرت‌ها و اميدهای جامعه‌ای بیدادکشيده باشد که غروری زخمی دارد اما با صلابت در برابر ستم ايستاده است.

فکر می‌کنم داوری زمانه‌ی مانا، داوری مثبت و مهرآمیز از او و آثار اوست. کم‌اند کسانی که از آثار مانا به هر دلیلی رو بگردانند يا تصویری از او را در خور طعن بدانند. در توفیق هنر مانا همین بس که رجانيوز کوشيد آثاری را که مانا برای جنبش سبز کشيده بود،‌ به همان شکل و با دست بردن در رنگ‌ها، جعل کند و به سود خود مصادره کند. اين‌که دشمنان او هم ناگزير به دریوزگی او آمدند، نشانه‌ای از عبور مانا از مرزهای تنگ‌نظرانه و پيش‌پاافتاده‌ی هنر کليشه‌ای و شعاری است. 

June 18, 2010

کليدِ زندان؛ کليد فهمِ قدرت

اين نکته را بارها نوشته‌ام که همیشه می‌توان و باید به صاحب قدرت شک داشت. صاحب قدرت، به ویژه وقتی که قدرت‌اش قدرت متمرکز باشد، کلید زندان را در دست دارد. قدرت، توانایی اعمال خشونت دارد. در نظام‌های سياسی دموکراتيک، مهار کردن خشونت یکی از محوری‌ترین دغدغه‌های امر سیاسی است. ارزش نظام سياسی و نحوه‌ی رهبری هر رژیمی بسته به این است که خشونت را چگونه مهار می‌کند و چگونه بر خشونت نقاب می‌زند. دستگاه‌هایی که نقاب از چهره‌ی خشونت بر می‌دارند یا خشونت به سبب سوء عملکرد و بی‌تدبیری‌شان در رهبری سیاسی عریان می‌شود، به سرعت به ورطه‌ی تمامیت‌خواهی، انحصار یا به عبارت دقیق‌تر استبداد می‌غلتند.

این مضمون، یعنی نقاب زدن بر خشونت يا مهار کردن خشونت (نابود کردن خشونت محال است)، تنها درباره‌ی نظام‌های سياسی حاکم معنادار نیست بلکه تمام جنبش‌های مخالف سیاسی در برابر نظام حاکم، چه در کشورهایی دموکراتیک باشند که حق مخالفت و اجازه‌ی رقابت صریح و علنی با قدرت مسلط را دارند و چه در کشورهايی توسعه‌نیافته‌ای که در آن‌ها جنبش معترض و مخالف به خشن‌ترین وجهی سرکوب می‌شود، همگی نسبتی با خشونت دارند. اما تمایل به عریان کردن خشونت، بيشتر نزد کسانی است که کلید زندان را در دست دارند و قوه‌ی قهریه‌ی از آن‌ها فرمان‌بر است (و به همین دلیل است که قدرت است که هميشه باید در مظان اتهام باشد).

با این مقدمه، می‌توان به جنبش سبز و وضعیت فعلی جامعه‌ی ایرانی بازگشت. جنبش سبز هم مانند هر جریان سیاسی دیگری نسبتی با خشونت دارد. این نسبت در نظر و در موضع‌گیری‌های سیاسی رهبران جنبش سبز،‌ نسبتی سلبی است. جنبش سبز مروج خشونت نيست و از آن آگاهانه فاصله می‌گيرد. خوب است اين‌جا تکلیف مغالطه‌ای را نیز روشن کنیم که دستگاه کودتا در این یک‌ساله پیوسته به آن متوسل شده است (و نمونه‌ی شنیع و وقيحانه‌اش را در ماجرای حمله به بیوت مراجع – صانعی و منتظری – نمايش داد و داستان حمله به بيت آقای نوری همدانی را برای رد گم کردن به راه انداخت): جنبش سبز به دلیل توده‌وار بودن و نامتمرکز بودن‌اش و اين‌که ساز و کاری برای تشکل سیاسی مشخص و قانونی ندارد، ناگزیر جريانی است باز که هر کسی ممکن است از راه برسد و خود را در صفوف سبزها جا بزند. اما اگر به مشی سیاسی رهبران جنبش سبز و جریان عمومی آن نگاه کنیم، دو نکته‌ی متمايز را می‌توان یافت: ۱) توسل به خشونت به روشنی با روش و موضع‌گیری‌های موسوی و کروبی منافات صريح دارد و طبعاً در هر نقطه‌ای که بخواهد خود را به نام سبزها جا بزند، دچار ريزش می‌شود و ناگزیر راه‌اش از سبزها جدا می‌شود. در نتيجه گروه‌هایی که با قانون اساسی و کلیت جمهوری اسلامی اختلاف اساسی دارند و توسل به خشونت هم در دستور کارشان هست، با اين روش زاویه پيدا می‌کنند؛ ۲) به فرض بروز خشونت در میان سبزها،‌ با خشونتی منفعلانه رو به رو هستيم نه خشونت عريانی که کلید زندان به دست دارد. فرض کنیم که گروهی که مخالف یک حاکمیت مستقر سیاسی باشد، بخواهد به شيوه‌ی نظام حاکم خشونت را پیاده کند. این گروه ناگزیر به خاطر نداشتن دستگاه‌های ضابط قضايی، قاضی گوش به فرمان، زندان‌های بلانظارت و نیروهای شبه‌نظامی ناشناخته ولی در همه‌جا حاضر، دایره‌ی عمل بسیار محدودتری دارد. از این دو نکته، نتیجه‌ی بلافصلی که می‌خواهم بگیرم این است: جنبش سبز دست کم به دو دليل زیر، قابليتِ خود-تصحيح‌گری بالاتری نسبت به قدرت مسلط دارد: ۱) وابسته نبودن‌اش به قدرت مسلط سیاسی و در واقع محروميت مطلق‌اش از هرگونه اعمال نفوذ سیاسی؛ و ۲) محروم بودن‌اش از حمايت مالی داخلی و خارجی برای پيشبرد اهداف و شعارهای‌اش (از رسانه‌های خارج از کشور صحبت نمی‌کنم؛ بی‌بی‌سی به طور طبیعی نه ارگان جنبش سبز به شمار می‌رود و نه عقلاً می‌توان آن را حامی جنبش سبز تلقی کرد مگر با خيال‌انديشی‌ها و توهم‌های حکومتی؛ مغالطه‌ی حکومت از این روست که بی‌بی‌سی روزنه‌ی خبری متفاوتی در برابر انحصار خبری و دروغ‌سازی رسانه‌های داخل ایران ایجاد کرده است).

به تمام اين‌ها می‌توان درایت، هوش‌مند و رهبری اخلاقی و مسؤولانه‌ی سران جنبش سبز و به ويژه ميرحسین موسوی را افزود که توانسته است در مقاطع حساس تصمیم‌هایی خردمندانه به سود جنبش سبز بگیرد. حال نکته‌ی محوری این است: جنبش سبز که اکنون دسترسی به قدرت ندارد، چه می‌تواند بکند که در صورت تحکیم جايگاه‌اش به عنوان يک اپوزیسيون قانونی و به رسميت شناخته شده در داخل نظام يا در صورت رسیدن به قدرت، که آن وقت کلید زندان را هم به دست خواهد داشت و توانایی اعمال خشونت را خواهد یافت، از فروافتادن به ورطه‌ی استبداد یا برخوردهای تنگ‌نظرانه پرهیز کند؟ به نظر من پاسخ در نهادينه شدن تدریجی اندیشه‌های ميانه‌روانه و ضد-خشونت است (و البته مؤلفه‌های مهم دیگری که موسوی هم در بيانيه‌ی ۱۸ به آن‌ها اشاره کرده است). اين از بخت و اقبال بلند جنبش سبز است که زود به نتيجه نرسيده است و آهسته و آرام به سوی مقصودش پیش می‌رود. همين آهستگی راه را برای جنبش سبز هموار می‌کند تا بیاموزد که چگونه بايد در حال و آينده، خشونت را مهار کند يا بر آن نقاب بزند.

فراموش نکنيم: خشونت نقطه‌ی کانونی قدرت است. دموکراسی به خاطر نسبت ويژه‌ای که با خشونت دارد و راه‌کارهای مشخصی که برای نقاب زدن بر خشونت يافته است، الگویی قابل تأمل است. اگر دموکراسی توان مهار خشونت را از دست بدهد، تفاوت چندانی با نظام‌های توتاليتر ندارد.

June 15, 2010

از قدرتِ دست‌های تهی تا صلابت سخنِ ميرحسين

در همین چند ساعتی که از صدور بيانیه‌های ۱۸ ميرحسين گذشته است، پرسش‌های زيادی طرح شده که خاصيت اين بيانیه‌های چی‌ست؟ این بيانيه‌ها به باور من هم خاصيت دارد و هم تأثیر. اما پیش از این‌که از اهميت‌شان بنويسم خوب است دقیقاً ببينیم که کجا ايستاده‌ایم. منطق ورودِ من به این بحث، منطق تحلیل موقعیت است. اتفاقاتی که در ايران می‌افتد در خلاء رخ نمی‌دهد و فضایی آرمانی برای تحقق خواسته‌ها فراهم نیست. نباید از ياد برد که جنبش سبز هیچ ندارد جز دست‌هایی تهی. ما نه دسترسی به رسانه‌هايی داريم که نام‌شان ملی است اما در خدمت منافع و تبلیغات دولتِ کودتا هستند ونه حزبی سياسی داريم که مدافع حقوق ملت باشد. همه‌ی رسانه‌ها و منافذ بيانِ آزاد، مسدودند. فعالان سبز و اصلاح‌طلبان يا در زندان‌اند يا دست‌هاشان بسته است. از یک سو بهره‌مندی تمام عيار دولت کودتا از همه‌ی امکانات عمومی و ثروت‌های خصوصی را داريم و از سوی ديگر محروميت مطلق معترضان و فعالان سبز را. در این فضا، چه عملی شدنی است و چه عملی مفید است؟ هر عملی يک نتيجه‌ی ناگزير دارد: سیل خشونت و مقابله‌ی قهری قدرت. در این فضا، روش خردمندان و شيوه‌ی حکیمان غوغا کردن يا شعار دادن‌های ميان‌تهی و نشدنی نيست. تدبیر و بينش سياسی حکم می‌کند که گام‌های مؤثرتر و شدنی‌تر برداشته شود.

اما گامِ مؤثر چی‌ست؟ پاسخ به اين پرسش هم مقدمه‌ای لازم دارد. رکنِ استمرارِ بيداد دستگاهِ‌ کودتا، انحصار منابع خبری و در اختیار گرفتن شاهراه‌های رسانه‌ای، جعل اخبار، تحریف واقعيت‌ها، دست‌کاری در اطلاع‌رسانی و ارايه‌ی تحليل‌های دروغ‌بنياد است. در برابر اين هجوم بی‌امان تبليغات و دروغ‌سازی‌ها، روشنگری و تبيین دقیق نظری، بر هر کار ديگری اولویت دارد. در اين شرایط، چه گزینه‌های پيش روی جنبش سبز و رهبران آن است؟ اگر چنان که میرحسين به درستی بر منافع ملی و قانون اساسی پافشاری می‌‌کند، بخواهيم دايره‌ی کلانی برای عمل جنبش سبز تعریف کنیم، گزينه‌های عملی ما بسيار محدودند.

هوش‌مندی موسوی در بسيج کردن همان امکانات محدود است. جايی که دستگاه عریض و طویل کودتا با مصادره‌ی امکانات عمومی از به کرسی نشاندن دروغ‌اش عاجز می‌شود، میرحسين با تکيه بر همين خرده‌رسانه‌ها و تبدیل کردن هر شهروند به يک جنبش، کاری می‌کند که در توان مدعيان نيست. زخم‌های ملت ما مرهمی ندارند جز در ميانِ خودِ ملت. دوای اين دردها را از بيگانه نمی‌توان جُست. هر چه هست، ميانِ خويشتنِ ماست. منافع ملی هم اقتضا نمی‌کند که به سوی استمداد از بیگانگان برويم.

گاهی این تصور پيش می‌آيد که سخن گفتن و بيانيه صادر کردن کار اندکی است. اگر سخن گفتن، تنها در حد شعار دادن باشد و خيال‌پردازی، البته که کاری است عبث. اپوزيسيون خارج از کشور سی سال است مشغول اين-مباد-آن-باد گفتن است. اما سخن داريم تا سخن. سخنی که گرهی بگشايد و پرتو نوری بر زاويه‌ای تاریک بیفکند و سخنی که گرمی‌بخش و روشنگر باشد کجا و سخنی که در آن طعن باشد و بی‌عملی و کنایه و سردی کجا؟

بيانيه‌ی آخر موسوی سرشار از تحلیل‌های سیاسی بديع و بصيرت‌های ناب نظری است. لا به لای همين سخنان صلب و استوار راه‌کار عملی هم می‌توان يافت. اين بيانيه‌ها – به گفته‌ی خود موسوی – نه فصل‌الخطاب هستند و نه داعيه‌دار کمال و مطلق‌بودن. در نگاه موسوی، مطلق‌انديشی هم‌عنان شرک است. پس به جای بهانه گرفتن، خوب است تأمل بيشتری بکنيم تا ببينيم چه گام‌های بلندی برداشته‌ايم.

در مهم‌ترين تحول سياسی نیم‌قرن اخير در ايران که منجر به انقلاب اسلامی شد، به باور من، بيش از آن‌که سخن گفته شود عمل شده بود. بسیاری از سخنان و نظریه‌ها خام و ناپخته باقی مانده بودند و نتيجه‌ی اين فقدان تأمل نظامی شد که امروز می‌بينيم. جنبش سبز نه در پی انقلاب است و نه به دنبال براندازی. اين جنبش نويددهنده‌ی فهمی تازه از سياست، روابط بین‌الملل، آداب کشورداری و زمام‌داری خوب است که پيش‌تر در مخيله‌ی رهبرانِ سياسی ما نمی‌گنجید مگر در حد چند شعار کلی. نظريه‌هايی که در اروپا چند قرن طول کشید تا صيقل بخورند و سپس وارد عمل سياسی کشورهای غربی شوند، در کشور ما در همين يک‌ساله گذشته تراش خورده‌اند و آرام‌آرام الگويی درخشان را در سياست‌ورزی نشان می‌دهند. اين دستاورد کمی نيست. کمترین خاصيت اين بیانيه‌ها، روشن‌تر کردن مرزهای بحث نظری است و مهم‌ترین خاصیت‌اش نشان دادن مسیر و جهت عملِ سياسی است. کافی است رساله‌های مهم سياسی صد ساله‌ی اخير اروپا را باز کنیم و رؤوس آن‌ها را بررسی کنيم. گويی چکیده‌ی این‌ها را در بيانیه‌ی میرحسین می‌بینیم. مشخصاً اگر تاریخ شکل‌گیری ایده‌ی حقوق بشر را مطالعه کنيم (ر. ک. به کتاب «اختراع حقوق بشر» لین هانت)، درخششِ این بند بيانيه‌ی میرحسین را می‌توان بهتر فهميد:

«نخستین ارزش اجتماعی مدنظر جنبش سبز دفاع از کرامت انسانی وحقوق بنیادین بشر فارغ از ایدئولوژی، مذهب، جنسیت، قومیت و موقعیت اجتماعی است. استقرار و تضمین موازین حقوق بشر به عنوان یکی از مهمترین دستاوردهای بشری و حاصل خرد جمعی همه انسانها مورد تایید و تاکید جنبش سبز است. این حقوق خدادادی است و هیج فرمانروا، دولت، مجلس یا قدرتی نمی تواند آنها را لغو یا به صورت ناموجه و خودسرانه محدود کند. تحقق این امر مستلزم احترام به اصولی چون برابری، مدارا، گفتگو، حل مسالمت آمیز مناقشات و صلح طلبی است که خود در پرتو ایجاد زمینه های لازم برای فعالیت آزاد رسانه های مستقل، جلوگیری از سانسور، دسترسی آزاد به اطلاعات، گسترش و تعمیق جامعه مدنی، احترام به حریم خصوصی افراد، فعالیت آزادانه شبکه های اجتماعی غیر دولتی و اصلاح قواعد و مقررات در جهت حذف هرگونه تبعیض میان شهروندان امکان پذیر است.»

سه مثال مشخص می‌زنم از این‌که همین سخن گفتن، موضع‌ گرفتن و بیانیه‌های ميرحسین چه تأثیر مهمی در شکل‌گیری حرکت‌های سیاسی ماه‌های اخير داشته است:

۱. در ماجرای اعدام‌ها، پس از آن همه فشاری که از داخل و خارج به میرحسين آمد، او موضعی گرفت (و مواضع او همه از جنس «سخن»اند نه عمل؛ اما سخن‌هایی هستند به مثابه‌ی عمل) که نه در آن راه افراط رفت و نه تفريط؛‌ نه از موازين قانونی عدول کرد و نه گروگان موضع‌گيری‌های افراطی و راديکال گروه‌های سياسی اپوزیسيون شد. یک خطای نظری و موضع‌گیری اشتباه ميرحسين می‌توانست به بهای سنگينی برای جنبش سبز و شخص او تمام شود. با وجود آن همه رعايت و اعتدال، رسانه‌های دروغ‌پرداز تا جایی رفتند که باز هم او را در صف دفاع از تروریسم قرار دادند حال آن‌که در کلام او دفاع از مر قانون آمده بود و رعایت آداب شکلی و ماهوی دادرسی.

۲. موضعی که میرحسین در قبال آيت‌الله خمینی دارد نمونه‌ی دیگری از همين سخنان سنجیده و حکيمانه‌ی اوست. مجموع مواضع او درباره‌ی آیت‌الله خمینی باز هم حکایت از همان موضع اعتدال دارد که نه اهل بت‌سازی و تقدیس بیهوده است و نه دست از صداقت خود بر می‌دارد و نه علاقه‌ی خود را به او پنهان می‌کند. یکايک اين‌ها، الگوهایی است عملی که در جاهای دیگر می‌توانند سرمشق قرار بگیرند.

۳. در ماجرای لغو راهپيمايی ۲۲ خرداد، میرحسین به فراست دریافته بود که دستگاهِ کودتا برای پنهان کردن بی‌کفایتی‌اش در سیاست داخلی و ماجراجویی‌های پرهزینه‌اش در سياست خارجی نياز به بحران‌سازی و حادثه‌آفرینی دارد (يک نمونه‌ی اخیر پنهان‌کاری‌های دولتی را این‌جا ببينید). لغو راهپيمایی۲۲ خرداد دستِ دستگاهِ خشونت را برای سرکوب مردم تهی کرد. نتیجه آن شد که از حادثه‌ی فجیع و شرم‌آور ۱۴ خرداد به سوی حمله‌ی سبوعانه به بیت صانعی پیش رفتند.

از اين دست بسيار می‌توان برشمرد و فراوان می‌توان اشاره و تصریح از بیانیه‌های او بیرون کشید که نشان دهد الگوی عمل سیاسی او در ميان این همه محروميت چی‌ست. در صحنه‌ی نابرابری که یک‌طرف همه چیز و همه اسبابی برای قدرت‌نمایی دارد و طرف ديگر از همه چیز برای طرح خواسته‌های‌اش محروم است، این بيانیه‌های خردمندانه و سنجيده به مثابه‌ی بارقه‌ی اميدی در میان ظلمتی تلخ و آبِ زلالی در کویرِ انديشه‌ای است که حاصل سرکوب و خفقان یک سال گذشته است. حجمِ تولید فکری و جوانه‌زدن اندیشه‌های نو و نقش‌های تازه در سیاست‌ورزی را ندیدن، بی‌سلیقه‌گی و بهانه‌جویی است.

دشوار نیست از ميرحسین بپرسیم پس چه می‌کند؟ اگر بعضی از سبزها مدعی هستند که رهبری جنبش سبز در دست همه است، پس مسؤولیت ما هم کم از مسؤولیت ميرحسین نیست. ما چه می‌کنيم؟ ما چه قدمی بر می‌داریم؟ سهم ما در گسترش آگاهی و رخنه کردن در سد خبرسازی و دروغ‌پروری دستگاهِ کودتا چی‌ست؟ ما صدای آزادی و عدالت را چگونه به گوش آحاد ملتی می‌رسانیم که در محاصره‌ی تبلیغات انحصاری دولت کودتا قرار گرفته‌اند؟ «او چه می‌کند؟» پرسشی است که همواره باید در کنار «او چه می‌تواند بکند؟» پاسخ داده شود. ميرحسين هم در عمل و هم در سخن نشان داده است که هم در برابر نقد گشاده‌روست و هم تأثیرپذیری خود را در برابر سخن خردمندانه و سنجيده در گفتارهای بعدی‌اش نشان می‌دهد.

فکر می‌کنم اکنون وقت آن است که همه‌ی کسانی که در خود بضاعتی برای نقد و تحلیل می‌بينند آستين بالا بزنند و بیشتر بنویسند و دستِ کم در سخن پاکیزه و خردمندانه گفتن، دست به عمل ببرند و گرنه سخنانِ سرد و مأیوس‌کننده را اين روزها دولت کودتا به بهترین وجهی اداره می‌کند. اين کشور، اين سرزمین و اين آب و خاک از آنِ ماست. کاری نکنيم که سودِ آن را نهايتاً حریفان و دشمنانِ ما ببرند. بسيار سخن گفتن و سنجيده و پخته سخن گفتن و افزودن بر سخنان دقیق و انباشتن تجربه‌های عميق بسی بهتر است از بسیار عمل کردن اما عمل کردنی بی‌سرانجام و هرز رفتن در میان خشونت و خون‌ریزی. فراموش نکنیم که این راه یک‌ساله را ما با دست‌هایی تهی آمده‌ایم و اين بینش و آگاهی دستاورد سخت‌گيری در سخن و سنجيده‌گی در عمل بوده است. سخن سنجیده مقدم است بر عمل سالم و معتدل.

بيانيه‌ی ۱۸ موسوی؛ تبلور يک سال مبارزه

بارها در یک سال گذشته اين نکته را نوشته‌ام که ميرحسين موسوی الگويی است از رهبری سياسی اخلاقی، مسؤولانه و خردمندانه. اين ميرحسين ديگر ميرحسينی نیست که پيش از انتخابات می‌شناختيم. ما هم ديگر انسان‌های پيشين نيستیم. ميرحسين و ما، با هم و در کنار هم روييده و باليده‌ايم. اکسير اين مبارزه جان‌های بسياری را گداخته و زر کرده است. در يک سال گذشته، به طور ميانگين هر ۲۰ روز ميرحسين موسوی بيانيه‌ای صادر کرده است (مصاحبه‌ها و دیدارهای مختلف او را اگر کنار بگذاريم) و هر بيانيه مفصلی و مقطعی از پيشروی جنبش سبز است. اینک بيانیه‌ی ۱۸ موسوی با آن عنوان برانگيزاننده و حماسی، نمونه‌ای تازه است از يک درخشش فکری و سياسی بديع.

جنبش سبز بر خلاف تبلیغات سنگين رسانه‌ای حریف و نيرنگ‌های امپراتوری دروغ پيوسته در بالیدن و قد کشيدن بوده است. دروغ‌سازان یک بار در لشکرکشی سازمانی‌دهی‌شده‌ی ۹ دی زمزمه‌ی «دفن فتنه» را سر دادند و دیری نپاييد که خود دریافتند که نه دفنی رخ داده است و نه «فتنه»ای از میان رفته است. ناگزیر همان سرود را بار ديگر در ۲۲ بهمن سردادند. اردوکشی مهندسی‌شده‌ی ۲۲ بهمن هم نتوانست آن مدفون ادعایی‌شان را خاموش کند و هم‌چنان نفسِ گرم و آتشين اين سبزهای زخم‌خورده بر می‌آمد. ۲۲ خرداد رسيد و با پيام لغو راهپيمايی از سوی ميرحسین و کروبی، نقشه‌ی خشونت‌گستری و نیرنگ تازه‌ی آن‌ها نقش بر آب شد، اما هم‌چنان ناگزیر به اعترافی تازه شدند: ديگر این بار فتنه‌ی سبز را دفن کرديم! این اعتراف معنای روشنی داشت: همه‌ی سرودهای قبلی دستگاه کودتا صداهايی ناموزون بود و خودِ دروغ‌سازان هم نتوانسته بودند دروغ‌شان را باور کنند. غائله‌ی ۱۴ خرداد در برابر سید حسن خمینی نتيجه‌ی معکوس داد و خروشی از علما و مراجع برآورد. ناگزیر متوسل به حمله‌ی وحشيانه به بیت صانعی شدند تا باقی مراجع حسابِ کار خود بکنند و این نطفه‌ی خشونتی که بستند هنوز به بار ننشسته و پاسخ نگرفته است. این هم از خطاهای مهلک دستگاه کودتاست. شاید درست‌تر باشد که بگويم موفق‌ترين رهبران جنبش سبز را باید در ميان زمام‌داران کودتا جست‌وجو کرد که بی هیچ کوششی و با کمترین هزينه‌ای از سوی ما گام‌به‌گام ملت را به اميدهای‌شان نزدیک‌تر می‌کنند. این خطای تازه‌ی دستگاه کودتا سرآغاز عمیق‌تر شدن شکاف‌هايی است که رخنه‌های عظيم‌تری را در پیکره‌ی این دستگاه بی‌اخلاق، دروغ‌پرور و بی‌تقوا می‌اندازد.

اما سخن بر سر بيانيه‌ی موسوی است. با خود می‌انديشيدم که اين همه پختگی و بلاغت را در کدام حرکت آزادی‌خواهانه در صد سال اخیر ایران می‌توان جست‌وجو کرد؟ تحولاتی که در پهنه‌ی جامعه و در صحنه‌ی جهانی رخ داده است ناگزیر این جنبش را از سایر حرکت‌ها متمايز می‌‌کند. اما درایت و هوش‌مندی موسوی را ببینید که در این بيانيه چگونه خرد و عاطفه را در کنار هم می‌گذارد. این بيانيه آمیزه‌ای است از احساس و ایمان و عقلانيت و حکمت. گاهی اگر ندانيم که داریم بيانيه‌ی موسوی را می‌خوانیم اين تصور به آدمی دست می‌دهد که به نسخه‌ای صيقل‌خورده و بديع از قانون‌ اساسی ايران رسيده‌ايم. مضامين همگی تازه نیستند و مهم‌ترين رؤوس این منشور سبز برجسته کردن بخش‌های حقوق ملت در همین قانون اساسی فعلی است اما به رسمیت شناختن تفاوت‌ها و تأکید بر حقوق برابر بخش‌های مختلف جامعه‌ی ایرانی، وجهه‌ای تازه به این بیانیه می‌دهد.

از اين مهم‌تر، به گمان من، فروتنی و تواضع موسوی است. موسوی خود بهتر می‌داند که چه وزنی در رهبری جنبش سبز دارد. تا این‌جا یک بار از زبان او نشنيده‌ايم که نقش خود را به عنوان یک فرد برجسته کند. او همواره خود را برادر و همراه جنبش سبز ناميده است. اکنون هم که منشوری پيش چشمِ ملت می‌گذارد، آن را «متن پیشنهادی» می‌خواند و می‌گويد که «به توصیه دوستان منشوری برای هماهنگی و همدلی بیشتر و تقویت هویت مشترک جنبش سبز تهیه شده که در ادامه این مقدمه تقدیم می‌شود». این بیانیه آمیزه‌ای است از شعر و نثر؛ تلفیقی است از نگاهِ حکيمانه‌ای به امر سیاسی و باورِ ايمانی-ایرانی. او می‌گويد: «این متن قدم اولین است و جنبش سبز در سیر تکاملی خود انشاءالله متن کاملتر و زیباتری خواهد آفرید». باید این درايت و تواضع را از بُن جان ستود. جایی که ادعای کمال و بی‌عیب بودن در خیال کسی که در کسوت رهبری است بيايد، باید از آينده‌ی آن جنبش هراس داشت (يا اين‌ بخش را بخوانيد: «جنبش سبز، یک حرکت اجتماعی فراگیر است که هرگز خود را مبری از خطا نمی‌انگارد و با نفی هرگونه مطلق‌نگری شرک‌آلود، بر گسترش فضای نقد و گفتگو در درون و بیرون جنبش تاکید دارد. دیده بانی سیر حرکت و تحول جنبش از سوی همه فعالان و به خصوص صاحبان اندیشه و عمل امری حیاتی است که می‌تواند جنبش را از لغزش به ورطه تمامیت‌خواهی و فساد بر حذر دارد»). این فروتنی و این گشودگی به روی خردِ جمعی، سرمایه‌ای کم‌یاب است به ويژه در میان ما ایرانیان. این را باید قدر دانست و آن را پررنگ‌تر کرد.

به نظر من، کاری که اين بيانيه می‌کند، هم‌سو کردن و متحد کردن جنبش سبز حول آرمان‌های واحدی است که می‌تواند به مثابه‌ی چتری بر سر همه‌ی آزادی‌خواهان و عدالت‌جويان باشد. گاهی اوقات وقتی سخنان میرحسين را می‌خوانم شک می‌کنم که اين‌ها نوشته‌های خودِ من است و از زبان و قلمِ من صادر شده است. این حس، حس مشترکی است که از بسياری شنيده‌ام. ميرحسین زبانِ حال همگی ما شده است. چيزی که در دل‌های همگی ماست بر زبان او جاری می‌شود و به شیواترين و بلیغ‌ترین بیانی به تحریر در می‌آيد. آن‌چه در اين بيانیه می‌بينيم، نسخه‌ی صیقل‌خورده و اندیشیده‌شده از چیزی است که آینده‌ی ما را رقم می‌زند. اعتدال، توازن، واقع‌بینی و هوش‌مندی به آسانی در یک بيانیه‌ی سیاسی جمع نمی‌شوند. مطمئن‌ام که این روزها هر چه بیشتر در این بیانیه تأمل کنیم، نکات درخشانی را در آن خواهيم یافت که در بار اولِ‌ خواندن‌اش به آن نرسیده بوديم. میرحسین می‌گويد وقت آن رسيده است که شعارِ «هر ایرانی یک ستاد» به «هر ایرانی يک جنبش» تبدیل شود. من در این بيان، نفی سودای ریاست و هوس سروری را می‌بینم. رهبری که بتواند نفی کیش شخصیت کند و چنین فروتنانه در ميان و در متن ملتِ خويش بايستد، رهبری است کم‌ياب بلکه نایاب.

می‌خواهم درباره‌ی مسأله‌ی رهبری جنبش هم زمانی به تفصيل بنويسم. اما به اجمال، فقط این نکته را می‌گويم که به نظر من جنبش سبز رهبر دارد. میرحسين موسوی و مهدی کروبی رهبران صفِ اول اين جنبش‌اند. هر یک توانايی‌ها و ظرفيت‌هایی دارند. لذا من این جنبش را بی‌رهبر نمی‌دانم. وسوسه‌ی نفی اتوریته یا اتوريته‌ستیزی که گاهی از آن تعبیر به «بی‌مرکزی» شده است – و به نظر من تعبیری است نادقیق – بیش از هر چیز پهلو به پهلوی آنارشيسم می‌زند. از این زاویه مهم است که در این مقطع از جنبش عده‌ای بنشینند و تاریخ آنارشيسم را به دقت مطالعه کنند. آنارشیسم، همه را برابر می‌خواهد. در آنارشیسم همه رهبرند و همه مساوی. اما جنس جنبش سبز، جنس آنارشیسم نیست. هر چه زمان بیشتر می‌گذرد، خصلت ميانه‌رو و خردمند جنبش سبز آشکارتر می‌شود و حواشی و زوائد آن هويداتر. آرام‌آرام آن‌ها که از قافله عقب مانده‌اند به این کاروان می‌پيوندند و آن‌ها که تند رفته‌اند و تند می‌روند در خواهند یافت که راه عزت و کرامت اين ملت از بلند گفتن و درشت گفتن و با شتاب رفتن نمی‌گذرد. (بد نيست کسانی که این همه بر سر «رهبری جنبش» جنجال می‌کنند و نام ميرحسین موسوی فغان‌شان را بلند می‌کند، اين کارتون هوش‌مندانه و زیبای مانا نیستانی را ببینید).

بيانیه‌ی ۱۸ موسوی، نقطه‌ی کانونی جنبش سبز است و منشوری درخشان از انديشه‌ی سیاسی حکيمانه‌ای که در قرن بیست و يکم به کار ما می‌آيد. جنبش سبز، حرکتی است آرام و نهضتی است که به تدريج در بساط ستم رخنه می‌کند:
چو آب آهسته زیرِ کَه در آيم
بناگه خرمنِ کَه در ربايم!

June 11, 2010

جنبش سبز؛ رستاخيزی آگاهی‌بخش

اين يادداشت، نخستين بار در مردمک منتشر شده است. همان يادداشت را با تغييرات اندکی بازنشر کرده‌ام (و با توجه خاص به مسأله‌ی جنسيت چند کلمه را به آن افزوده‌ام).

سالی که گذشت، سال زخم‌ها و مرهم‌ها بود. سال حسرت‌ها و امیدها بود و سال آگاهی و رستاخیزی تازه برای ملت ايران بود. از همه‌ی اين‌ها گفتن بدون انگشت نهادن بر تکثر و تنوع ملت ايران ميسر نيست. این تکثر و تنوع را می‌توان در آرایش گروه‌های مختلف سياسی در کشور دید. آرايش نظامِ سیاسی فعلی کشور بدون هیچ تردید به سوی یکدست کردن و يکپارچه کردن صداهای مختلف رفته است. نوع برخورد خشن، تندخويانه و سرکوب‌گرانه‌ی قدرتِ حاکم با هر که جز او و متفاوت با او می‌انديشد، اظهر من الشمس است: وجود بالفعل تنوع و تکثر در جامعه‌ی ایرانی، اتخاذ موضعی کثرت‌گرايانه و مداراجويانه را از سوی قدرت نتیجه نمی‌دهد. درست بر عکس، ساختار قدرتِ فعلی به گونه‌ای است که تکثر و تنوع را خطر می‌بیند و تا جایی پیش می‌رود که حتی همان شماری را که خود به عنوان گروه‌های متفاوت به رسميت شناخته است (از طریق آمار اعلام شده – و به زعمِ مخالفان مخدوشِ – وزارت کشور در انتخابات رياست جمهوری)، رسماً نادیده می‌گيرد و به تلخ‌ترین زبان و با درشت‌ترین عمل با مقابله با آن‌ها بر می‌خیزد. تمامِ اين‌ها حکایت از جنبه‌ی تاريک رخدادهای یک سال گذشته دارد. يک سال گذشته، سال رنج و حسرت و درد بوده است. اما اميدهای بسیاری در بوته‌ی همين رنج‌های متولد شده‌اند. پس جا دارد که ببينيم جنبش سبز تا اين‌جا چه است و چه دستاوردی داشته است.

جنبشی که خواسته‌های‌اش پس از انتخابات در یک پرسش ساده رقم خورد و پاسخ «رأی من کو؟» را با شفافيت و آرامش و سکوت می‌طلبید، پاسخی جز سرکوب و خشونتِ عریان و پرونده‌سازی‌های گسترده و قتل و شکنجه و تهديد نديد. اين پرسش با تمام مسأله‌های پيش و پس از انتخابات گره خورد: رواج دروغ و تهمت در جامعه، ریاکاری به نامِ دین، استبداد و بیداد به نام حفظ نظام حکومتی، گره خوردن سیاست قدرت‌مندان و تباهی‌ها و تزویرشان به اسمِ اسلام و مسلمانی، بی‌کفایتی و سوء‌تدبیر مسؤولان حکومتی، آسيب دیدن سریع مشروعيت و اقتدار نظام به دنبال واکنش‌های عصبی و خشماگين قدرت سياسی، نادیده گرفتن حقوق مشروع و مصرح در قانون کشور و بسی خلل‌های دیگر که پس از برخورد سهمگين نیروهای نظامی و امنیتی با لایه‌های مختلف مردم، عمق بيشتری پيدا کرد.

سخن گفتن از «جنبش سبز»‌ کار آسانی نیست به دلیل این‌که چیزی که به نام جنبش سبز شناخته شده، همراهان، دوستداران، مدعيان، حریفان و دشمنان متکثر و بی‌شماری دارد. در نتيجه، جایی که قرار باشد هویت جنبش سبز تعریف شود، افراد زیادی ادعای سهم یا طلب افتخار از جنبش سبز می‌کنند و گروه‌های بسیاری هم جنبش سبز را تبلور تمامی خواسته‌های دشمنانِ خود می‌شمارند. اما هم‌چنان می‌توان خطوطی مهم را در جنبش سبز برجسته کرد که می‌توان با اطمینان گفته از ويژگی‌های ممتاز جنبش سبز است.

۱. جنبش سبز، اعتراض‌اش را با تمسک به اصول قانونی مربوط به حقوق ملت که در قانون اساسی جمهوری اسلامی مندرج است رقم زد. يعنی اعتراض‌های جنبش سبز محملی قانونی دارد و برای به میدان کشیدن اين اعتراض‌ها نه نيازی به براندازی دارد و نه حاجتی به مداخله‌ی بیگانگان. اصول معطل‌مانده‌ی قانون اساسی که به مصادره‌ی قدرت در آمده است و پیوسته قدرت‌مداران در پوشاندن یا تفسیر معوجّ آن کوشش می‌کنند، همان چيزهایی است که در زبان موسوی از آن تعبیر به «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» شده است.

۲.  جنبش سبز خشونت‌ستيز و خشونت‌گریز است. درست است که در هر جریان اعتراضی وقتی گروه‌های مختلفی در غوغای اعتراض‌ها به آن می‌پیوندند و خواسته‌ها و آمال شخصی یا جناحی خود را می‌جویند ابهاماتی پديد می‌آید، اما گوهر درخشان جنبش سبز که آرام‌آرام جای خود را در زبان و ادبيات اين جنبش باز می‌کند، از خشونت گریزان است و به سوی اعتدال در انديشه و عمل می‌رود.

۳. جنبش سبز کثرت‌گراست و تفاوت‌های قومی، فرهنگی، اعتقادی، زبانی، جنسیتی و فکری بخش‌های مختلف ملت ایرانی را به رسميت می‌شناسد. این گشوده بودن به سوی تفاوت‌ها، دستاورد بزرگی است که در گفتار و کردار نظام حاکم نه تنها دیده نمی‌شود بلکه مصادیق خلافِ به رسميت شناختن تکثر، از سر تا پای سخن و عمل آن‌ها مشهود است. جنبش سبز، خود را بر مبنا و پایه‌ی به رسميت شناختنِ دیگری معنا کرده است. جنبش سبز آغاز زدودن تقسيم‌بندی‌های «ما»/«ديگران»، «خودی»/«غير-خودی»، «مذهبی»/«سکولار»، «مرد/زن» است و سنگ‌بنای عبور از تمایزهای مصنوعی و تفرقه‌افکن است.

۴.  جنبش سبز حرکتی انقلابی، بنيان‌کن، سريع و شتاب‌زده نيست. جنبش سبز هم در قابلیت‌های‌اش و هم در فرجامی عملی‌اش، جنبشی است آهسته و پیوسته. گره خوردن جنبش به ضرب‌آهنگ عادی و روزمره‌ی زندگی انسان‌ها و زیستن‌شان در بوته‌ی دشواری‌ها و اتکاء به صبر و اميد، نقطه‌ی ثقل اين جریان است. در نتيجه، این جريان از همین منظر و معبر، راه‌اش از حرکت‌های رادیکال و افراطی – از هر سوی و با هر تعلق سياسی و فکری – جدا می‌شود.

۵. این جريان، نوید-دهنده‌ی معياری تازه در رهبری سیاسی است و توانسته است مؤلفه‌های مهمی را برای معرفی يک الگوی اخلاقی برای رهبری سیاسی معرفی کند. معیارهای اخلاقی رهبری سیاسی، چنان که در زبان و عمل میرحسين موسوی هويداست، چنان گنجایش و فراخنایی دارد که می‌تواند ورای جناح‌بندی‌های سياسی، دينی و فکری مختلف، نقطه‌ی مشترکی برای همبستگی و همدلی ايرانیانی باشد که از بیداد، قانون‌گریزی،‌ سالوس و ریا، تماميت‌گرايی و تبعيض به نام دین و نظام به ستوه آمده‌اند.

۶. این خيزش مردمی گوهری برابری‌طلب دارد و مبارزه با تبعيض، در کانون خواسته‌های‌اش قرار دارد. مبارزه برای زدودن تبعیض و نابرابری، در سایه‌ی دو مفهوم کلان و بلند عدالت و آزادی قرار دارد. عدالت و‌ آزادی، تبعیض‌بردار نيستند و نمی‌توان عدالتی را که برای عده‌ای فراهم شده، از عده‌ای دیگر دریغ کرد. آزادی گزينشی که تنها در انحصار گروهی خاص قرار بگیرد، آزادی استبداد است، نه آزادی انسان. با این مقدمات، می‌توان اين نکته را نتیجه گرفت که مسیر حرکت جنبش سبز، به سوی بازگرداندن کرامتِ انسان است. اين کرامت، در سال‌های گذشته، با سياست‌های قدرت‌مدارانی که نزدشان منصب سیاسی (که توجيه دینی هم يافته است) بر عزت و حرمتِ انسان اولويت دارد، پای‌مال شده است. جنبش سبز، جنبشی است انسانی

۷. جنبش سبز، نهضتی آگاهی‌بخش است. آگاهی با رهایی و آزادی نسبتی مستقیم دارد. این آزادی، «خبر» را هم شامل می‌شود. جنبش سبز، حرکتی است برای آزاد کردن خبر از حبس تبلیغات يک‌جانبه و جو‌سازی‌های رسانه‌ای قدرت. کلید سلطه‌ی قدرت در کشورِ ما انحصار رسانه در دست گروهی خاص و وابسته به قدرت بوده است. شکستن این انحصار از طریق ایجاد شبکه‌های گسترده و متنوع اجتماعی که با فروافتادن هر يک، شبکه‌ای تازه از خاک فروافتادگان سر بر می‌زند، مهم‌ترین شاهد بر پا گرفتن بذر آزادی خبر و تکثر و تنوع منابع آگاهی‌بخش است.

۸. شاید مهم‌ترین دستاورد سياسی جنبش سبز، فروریختن ترس است. قدرت سياسی دیگر هيبت، عظمت و رعب‌آوری پيشین را ندارد. شکستن اقتدار قدرت سياسی و از ميان رفتن بیم و هراس مردم از بلند سخن گفتن با حاکمان و انتقاد از آن‌ها، دستاوردی است که به سادگی میسر نمی‌شد اما اکنون به خاطر جنبش سبز تبدیل به سنت شده است. سنت امر به معروف و نهی از منکر به مثابه‌ی ابزاری برای تحقیر و سرکوب مردم از دست قدرت گرفته شده است و تبدیل به وسيله‌ای رهایی‌بخش در دستان منتقدان قدرت و ناصحان سياست‌مداران شده است.

نکات بالا را می‌توان به شيوه‌های مختلف بسط داد. بخشی از این نکات را می‌توان به صورت خواسته يا آرمان‌های جنبش سبز طرح کرد. اما در غياب پژوهشی جامع و دقیق، به خاطر مسدود بودن روزنه‌های خبری، با مرور بر رخدادهای یک سال گذشته، می‌توان به اجمال به نتايج بالا رسید. اگر بپذيریم که جنبش سبز، جنبشی است درازمدت که اهداف‌اش به آرامی محقق می‌شود، می‌توان با رضایت خاطر بیشتر، دستاوردهای بالا را به عنوان غايات جنبش سبز پذیرفت.

June 10, 2010

جنبش سبز و جنبش زنان - ۱

جنبش زنان کجای جنبش سبز ايستاده است؟ کدام يک به دیگری مدیون است؟ آیا خواسته‌های یکی در تعارض با دیگری قرار دارد؟

پيش از اين‌که نظرم را درباره‌ی سؤال‌های بالا بگویم، خوب است چندین قرن در تاریخ به عقب برگرديم. هنگامی که پیامبر اسلام به نبوت مبعوث شد، گروندگانِ به او و حاميان اوليه‌اش در ميان سه گروه مشخصِ جامعه‌ی عربی زمانِ او جای داشتند: ۱. زنان؛ ۲. جوانان؛ ۳. بردگان. هر کدام ازاين سه گروه به دلایل مختلفی به او گرويده بودند (هر چند نقطه‌ی کانونی اتحادشان ايمان به اسلام بود). زنان وضع کمابيش روشنی داشتند. مشهورترین و شناخته‌شده‌ترین زمينه‌ای که باعث می‌شد زنان به او گرايش پیدا کنند، سنت‌های جاهلی اعراب بود. دفنِ دختران و شرمساری اعراب از داشتن فرزندِ دختر، نقطه‌ی مقابل دعوتِ او بود. زنان ناگهان حقوقی پیدا کرده بودند که پيش از او در جامعه‌ی عربی بی‌سابقه بود. جوانان در جامعه‌ای که شیخوخيت عربی اعتبار و ارزش را در سال‌خوردگان و سران قبايل می‌ديد، نقطه‌ی چرخشی در دعوت محمدی می‌ديدند. بردگان هم گروهی بودند که وقتی با دعوت اسلام روبه‌رو شدند، حقوق و امتيازاتی یافتند که پيش از محمد از هيچ کدام از آن‌ها برخوردار نبودند. در نتيجه، جذب شدن اين گروه‌ها به دعوت پيامبر اسلام عجیب نبود و البته قابل‌تأمل هم هست.

از اين حیث، دو اتفاق مهم در تاريخ سياسی معاصر ایران، به دعوت نبوی شباهت دارد (شباهت البته شباهت صوری و محتوايی است و بدیهی است که شخصيت‌ها هم نه شباهتی به هم دارند و نه قابل قياس‌اند). دوم خرداد و انتخاب محمد خاتمی به رياست جمهوری بر شانه‌ی زنان و جوانان پيش رفت. اتفاق مشابهی در جنبش سبز افتاده است. گروه‌هايی اجتماعی که در ظل سياست‌های حاکمِ دولت‌های وقت در حاشيه قرار گرفته بودند و محروم واقع شده بودند، به طور طبیعی به این جنبش‌ها پيوستند.

پس از انتخابات ۲۲ خرداد (و حتی در روزهای منتهی به آن)، زنان سهمی بسیار مهم و تعيين‌کننده در پيش بردن جنبش سبز داشتند. عجیب نیست اگر بگويیم جنبش سبز، به وجهی جنبش زنان است. گروهی که در جامعه‌ی ایرانی بیش از هر گروه ديگری از سياست‌های حکومتی آسیب می‌بيند، زنان هستند. حساسيتی که حکومت به زنان، به جنسيت، به پوشش زنان و روابط جنسی دارد (و به همه‌ی آن‌ها هم رنگ دينی و ايمانی می‌زند)، ناگزیر صف‌بندی مقابل را منسجم‌تر می‌کند.

با آن‌چه در بالا گفته شد و اتفاق‌هايی که در جامعه‌ی ایرانی افتاده است اين پرسش پیش می‌آید که آن‌چه که در ایران به عنوان جنبش زنان شناخته شده است کجای اين معادله می‌ايستد؟ نخست بايد پرسید که «جنبش زنان» دقیقاً شامل چه کسانی می‌شود؟ پيداست که این برچسب یا مقوله‌بندی، مقوله‌بندی دقیق و جامعی نيست. جنبش زنان متکثر است و شامل گروه‌های مختلفی از زنان می‌شود که ارزش‌های متفاوتی دارد. در ميان آن‌ها زنانی هستند که مذهبی هستند و باورهای دينی رکنی مهم از زندگی‌شان به شمار می‌آید. زنانی هم هستند که مشهورند به «سکولار» (با همان تعریفی که خودشان از «سکولار» در نظر دارند و عمدتاً قرائتی است که در برابر «دینی» می‌ايستد). زنان دیگری هم هستند که خود را «فمينيست» می‌نامند. وقتی می‌گوييم «فمينيست» باز هم دچار مشکلی مفهومی هستيم. دقيقاً به چه کسی می‌شود گفت «فمينيست»؟ این پرسش کمابیش شبیه پرسشی دیگر است که در فضای سیاسی ايران می‌چرخد: به چه کسی می‌شود گفت «اصلاح‌طلب»؟ اگر به یاد بیاوريم در روزهای منتهی به انتخابات، وقتی که زمزمه‌ی نامزدی ميرحسین در محافل سياسی افتاده بود، «اصلاح‌طلب بودن» میرحسین محل بحث‌های داغ و نقدهای جدی بود تا جایی که «اصلاح‌طلبان» کلاسيک (آن‌ها که پس از دوم خرداد به «اصلاح‌طلب» شهره شده بودند)، از به میدان آمدن ميرحسين سخت آزرده‌خاطر بودند و او را به اندازه‌ی کافی «اصلاح‌طلب» نمی‌دانستند. بحث «فمينيسم» هم در ايران کمابيش وضع مشابهی دارد.

آیا مطالبات جنبش سبز موازی با خواسته‌های جنبش زنان است؟ يا جايی در تعارض با آن قرار می‌گيرد؟ برای این‌که تعبیرها روشن‌تر باشد، باید گفت مراد از جنبش سبز کدام گروه است؟ آیا جنبش سبز را از نگاه قدرت مسلط و حاکم می‌بینيم؟ اگر با معيارهای آن‌ها جنبش سبز را بفهميم ناگزير بعضی مواضع و اقدامات را هم باید به جنبش سبز نسبت داد که گروه بزرگی از سبزها حاضر به پذيرفتن آن‌ها نيستند. آیا جنبش سبز را باید از نگاه گروه‌های افراطی اپوزیسیون سیاسی خارج از کشور دید؟ و هم‌چنین می‌شود دیدگاه‌های مختلفی را کنار هم قرار داد. اما اگر به تعريف حداقلی مراجعه کنیم که بتواند جنبش سبز را چتری وسیع برای پوشش دادن مطالبات قانونی و به حق مردم پس از انتخابات ۲۲ خرداد معرفی کند، بعضی از اختلاف‌نظرها رفع می‌‌شود. از آن سو، جنبش زنان هم جنبشی است متکثر. هيچ کس نمی‌تواند از میانِ آن‌ها خود را نماينده یا رهبر جنبش زنان معرفی کند (دقیقاً به دلیل تکثر خواسته‌ها و گوناگونی طيف زنانی که در مطالبات زنان چهره‌هایی مهم و مطرح‌اند). هم‌چنان که در سياست امروزی ایران دوگانه‌ی سکولار-دینی تمایزهای مصنوعی ایجاد می‌کند، همین دوگانه در سطح جنبش زنان هم وجود دارد.

برداشت‌های شعاری و ژورناليستی از مفاهيم دموکراسی، سکولاريسم و دين، در میان «فمينیست‌ها» نيز همچون گروه‌های مختلف سياسی، در مشوش کردن فضا سهمی مهم دارد. به باور من، جایی که گروه‌های مختلف فعالان حقوق زنان می‌‌توانند به جنبش سبز بپیوندند، جایی است که به زمينه‌های مشترک و حداقلی مطالبات عنایت بيشتری می‌شود نه اين‌که هر گروه سياسی سقف خواسته‌های خود را – آن‌ها در قالب فهم‌هايی خدشه‌پذیر و کلی‌گويانه – مترادف با تمام مطالبات جنبش سبز بدانند. هر جا که به سوی مطالبات حداکثری از هر سويی برویم، به نقطه‌ی افتراق گروه‌های مختلف از جنبش سبز می‌رسیم. نمونه‌‌های اين افتراق‌ها زیاد است: گروه‌هایی که تصور می‌کنند جنبش سبز، جنبشی است برای براندازی نظام جمهوری اسلامی و «انقلاب کردن»، نخستین گروه‌هايی هستند که از جنبش سبز فاصله می‌گيرند و تلقی درستی از سرشتِ جنبش سبز ندارند. عجيب هم نيست اگر این گروه‌ها از جنبش سبز دلسرد شوند یا گمان کنند که جنبش سبز مسیری جز مسیر تحقق خواسته‌های آن‌ها را می‌پيماید. گروه‌هايی که درکی ارتدوکس از سکولاریسم دارند و مطلوب‌ترین نظام حکومتی ایران را نظامی «سکولار» می‌دانند که در آن دین به عرصه‌ی خصوصی می‌رود و کانون همه‌ی پرسش‌ها موضع‌گيری در برابر دين می‌شود و کثرت‌گرایی و اعتنا به تنوع فرهنگی، قومی، جنسيتی و دینی جای خود را به مونیسمی تهاجمی در لباس سکولاریزاسیون می‌دهد، طبعاً در نقطه‌ای ديگر با جنبش سبز دچار مشکل می‌شوند.

من جنبش سبز را جنبشی مدنی می‌دانم. تعبیر «جنبش مدنی» را برای این جنبش تعبیری می‌دانم که هم کم‌خطر است و هم استعداد کمتری برای برداشت‌های غلط‌انداز و مشکل‌آفرين دارد (و از همین منظر تعبیر «جنبش دموکراتيک» را برای جنبش سبز هم نادرست می‌دانم و هم حاکی از فهمی نادرست از دموکراسی). در جنبش مدنی، حقوق مدنی و شهروندانی ايرانيان متجلی است. مقوله‌ی کلان‌تر حقوق شهروندی، حقوق زنان را نیز مانند حقوق سایر گروه‌ها در ذيل خود دارد و کمتر به سوی مقوله‌بندی‌های مونيستی می‌رود. جنبش دموکراتيک، به خاطر تعبیر سنگين و پرابهام و جنجال‌آفرين «دموکراتيک» (که پيش‌تر در اين‌جا به تفصيل درباره‌اش نوشته‌ام) باعث افتراق می‌شود و نه کمکی به جنبش زنان می‌کند و نه کمکی به جنبش سبز. اگر خصلت مدنی جنبش سبز را خصلتی ياریگر برای احقاق حقوق شهروندی ایرانيان بدانيم، به همان خواسته‌هایی می‌رسیم که در حالتی خوش‌بينانه در ذيل تعبیر «دموکراتيک» هم گنجاندنی است. فمينيسم رادیکال و حداکثری، ناگزیر به خاطر خصلت مونیستی و ضد-کثرت‌گرای‌اش از جنبش سبز فاصله می‌گیرد. فمينیسم ضد-کثرت‌گرا فمينيسمی است که برای احقاق حقوق زنان، نقطه‌ی ثقل‌اش تفاوت‌اش با مردان است و پارانويايی عجيب نسبت به حتی کلمه‌ی «مرد» دارد (این گونه از فمينيسم نه برساخته است و نه خیالی؛ خیلی هم واقعی است و نمونه‌های زیادی دارد). اين نوع فمينيسم شباهت غریبی دارد به سکولاریسمی که تمام مواضع معرفتی و هنجاری‌اش در نسبت با دین تعریف می‌شود. من جنبش سبز را جنبشی کثرت‌گرا می‌دانم که طيف متنوعی از گروه‌های مختلف قومی،‌ زبان، دینی، جنسیتی و سياسی را در خود جای می‌دهد و مبنای داوری‌اش اين تمایزها نيست.

June 9, 2010

ترس در چشمان قدرت، دليری در دل‌های مردم

فرا رسیدن سالگرد انتخابات ۸۸، هراسی در وجودِ قدرت حاکم انداخته است. عجيب نيست اگر حاکميتِ سياسی به خواسته‌ی مشروع سبزها برای راهپيمایی پاسخ مثبت ندهد و کمترین تلاشی برای تضمين حقوق قانونی آن‌ها در راستای اصول مصرح قانون اساسی نکند. دليل اين خودداری روشن است. چرا حاکميت سياسی که تمام منافذ اطلاع‌رسانی را قبضه کرده است و اساس استمرار قدرت‌اش قلب حقیقت و محدود کردنِ آگاهی‌هاست، اجازه‌ی وقوعِ برنامه‌ای را بدهد که می‌تواند به بليغ‌ترین وجهی بنيان خبرتراش و تحریف‌گر امپراتوری دروغ را افشا کند؟

قدرت‌های نظامی و امنیتی تنها کاری که می‌توانند بکنند ارعاب کسانی است که در یک سال گذشته، به حبس قانون‌گريزان قدرت‌مدار افتاده‌اند. شمارِ آن‌ها که روی حبس، تهديد و شکنجه را دیده‌اند چقدر است؟ اين عده – که طیف‌های مختلفی را شامل می‌شوند – تنها کسری از گروهی هستند که در راهپيمایی ۲۵ خرداد عظمت‌شان را به رخِ قدرت کشيدند. چرا بايد يک بار ديگر اجازه دهند که جمعیتی که قابليت زيادی برای بسيج‌گری دارد پيش چشمانِ ناباور قدرت بايستند؟ چرا کسانی که با هزينه کردن تمام منابع و ثروت‌های عمومی و ملی، نمايش‌های مهندسی‌شده‌ی شش-هفت ماه گذشته را تدارک دیده بودند، بخواهند اجازه بدهند که ضعفِ راهپيمايی‌سازی‌شان – با وجود بهره‌مندی از همه‌ی امکانات عمومی – بر آفتاب افکنده شود؟

حاکميت سياسی و دولت کودتا از آشکار شدن معترضان و حضور آن‌ها در عرصه‌های عمومی که به دست قدرت مصادره شده است،‌ هراس دارد. امپراتوری دروغ از بر ملا شدن نيرنگ‌ها و خبرسازی‌های‌اش هراس دارد. اگر ماه‌هاست نمايش می‌دهد که «فتنه‌ی سبز» مرده است و آن را دفن کرده، چرا باید کاری کند که خلاف مدعای‌اش ثابت شود؟

اين راهپيمایی چه رخ بدهد و چه از آن ممانعت شود، خودِ نشان يک نکته‌ی بديهی و بلیغ است: قدرت واقعی در دستان نیروهای نظامی و امنیتی نيست؛ قدرت واقعی در دستان مردمی است که اگر قيد حبس، تهديد، ارعاب، تهمت تکفير و بهتان وابستگی خارجی برداشته شود، ناچیز بودنِ هيمنه‌ی قدرت و ثروت را می‌تواند نشان دهد.

اين از دستاوردهای مهم جنبش سبز است که ترس را جا به جا کرده است. ترسی که در دل‌های مردم بود، جای خود را به دلیری داده است و به چشمان و هوش و حواسِ قدرتِ مسلط نقل مکان کرده است. اين شهامتِ بی‌مثال و جابه‌جايی ترس، تنها یکی از ثمرات جنبش مدنی، حرکتِ سبز و رستاخيز آزادی‌خواهانه و عدالت‌جويانه‌ی مردمِ ماست. مهم‌تر از آن،‌ اين حقیقت‌جويی و ايستادگی در برابر خبرسازی و دروغ‌پردازی رسانه‌های حکومتی چيزی است که  در لايه‌های ديگری از مردم که خوش‌باورانه اعتمادی خالصانه و مؤمنانه به دستگاهی داشتند که گمان می‌بردند باید قيام به دفاع از حقیقت کند اما اکنون در جانبِ دروغ ايستاده، آرام‌آرام رسوخ کرده است. این بذر، به بار نشسته است و ديری نخواهد پاييد که ميوه‌های شيرین آن به کامِ همه‌ی ملت خواهد نشست (چند سال که در قاموسِ زمانی چيزی نيست). حقیقت و آزادی هيچ‌کس را زیان ندارد، حتی دشمنان‌اش را.

جان نباشد جز خبر در آزمون
هر که آگه‌تر بود جان‌اش فزون

فروپاشی تدريجی بساط خبرسازی و دروغ‌تراشی و ريشه دواندن بذر آگاهی و خبر، جانِ تازه‌ای در مردم می‌دمد. اين احيای معنوی، این رستاخیز خبری، کلیدِ برچيده شدن بساط آزادی‌ستيزی و عدالت‌گريزی است. شيشه‌ی عمر دیوان به آگاهی و معرفت شکسته می‌شود. «ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی»!

June 5, 2010

تغييرِ سبز؛ تغييرِ سُرخ

شايد یکی از مهم‌ترین ويژگی‌های جنبش سبز، درنگی است که در آن هست: درنگ در ايجاد تغيیر. تغيیرِ سبز، تغيیری سریع نیست. تغيیرِ سبز، تغيیری است چون رویش گياهان پس از زمستانی طولانی. تا این بذرها سر از خاک برون کنند و به بار بنشينند، زمانی خواهد گذشت. «تابش خورشيد و سعی باد و باران» برای این است که اين ميوه‌ها به آرامی و آهستگی رسيده شوند. 

نقطه‌ی مقابل تغيیرِ سبز، تغيیرِ سرخ است. تغيیرِ سُرخ، خواهان دگرگونی‌های سریع است. مطالباتی که تحقق‌شان در کوتاه‌مدت اراده می‌شوند، جایی به کشاکش و خون‌ریزی خواهند رسيد، مگر این‌که طرف مقابل اساساً از اصرار بر موضعِ آزادی‌ستيز و ضد-عدالتِ خود دست بکشد. تغييرِ سرخ ناگزير خواهان حساب‌رسی و حساب‌کشی‌های دقیق و موشکافانه است (که در بسياری جاها به افراط و بی‌انصافی هم کشیده می‌شود) و دگرگونی‌های بطیء يا آرام رضايتی برای جويندگان‌اش نمی‌آورد.

تاریخ نشان داده است که دگرگونی‌های سریع و تغييرهای سرخ، همراه بوده است با رخدادهای ناگواری که در آن اصول مدنی و حقوق اوليه‌ی بسیاری از انسان‌ها در گرماگرمِ حساب‌کشی‌ها و شتابِ استقرار وضعیت‌های تازه پای‌مال می‌شود.

جنبش سبز این بختِ بلند را داشته است که هم به خاطر خردمندی و هوش‌مندی سیاسی رهبران‌اش و هم به خاطر مقاومتِ و در عين‌حال خطاهای پياپی حریف‌اش به سرعت همه‌ی خواسته‌های‌اش محقق نشده است. اصرارِ میرحسين موسوی بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی، درنگ و تأملِ او در موضع‌گيری‌های مختلف سياسی، به ويژه وقتی زیر فشار جويندگانِ تغييرِ سرخ قرار می‌گیرد، شکل‌گیری آرام شبکه‌های مختلف اجتماعی و مشخص شدن سره از ناسره و جدا شدن تندروها از ميانه‌روها، و بسی نکاتِ دیگر، حکايتِ از حرکتِ آرامِ این جنبش دارد. در حرکت‌های آرام و رويش‌های سبز، کم پيش نمی‌آيد که حریفان و مدعيان ناخواسته به یاری جویندگان عدالت و آزادی می‌آیند. سنگِ خاره راه آبِ روان را سد می‌کند اما همین مقاومت يا باعث رخنه کردنِ آرام و تدريجی آبِ روان در سنگِ سخت می‌شود يا اسباب يافتنِ راهی تازه و کم‌خطرتر می‌شود.

حکايت جنبش سبز و فاصله گرفتن‌اش از تغييرهای سُرخ، حکايتِ تبدیل شیر به خون است. اين تبدیل، تمثیل‌ها دارد. يک تمثیل‌اش، تمثیل بیولوژيک تبدیلِ خون به شيری است که نوزاد می‌نوشد و قوّت می‌گیرد. تمثیلِ ديگرش، تمثيلی است اسطوره‌ای و پر معنا: تمثیل تبدیل آبِ نیل به خون برای قبطیان. همان چيزی که پیروان موسی را سود داشت، پيروان فرعون را زيان‌آور بود. اگر به اتفاق‌های يک سال گذشته بنگریم و خطاهای مهلک اصحاب قدرت را ببينيم، می‌توان شکاف افتادنِ تدریجی در پيکره‌ی این سنگِ خارا را دید. فهرست بلندی از این خطاها را می‌‌توان آورد. کارهايی که قاعدتاً به منظور تخریبِ سبزها تدارک ديده شده بود اما نتيجه‌ی معکوس در افکار عمومی، حتی در ميانِ غير-سبزها، به جا گذاشته است، در کنار خطاهای استراتژیکی که تحمیل‌شده‌ی مشورت‌ها و سوءمحاسباتِ نیروهای امنیتی بر نظام بود، همه ابزارهایی هستند که اهميت اعتدال و آهستگی را در جنبش سبز بیشتر از پيش نشان می‌دهد.

راهِ تغيير در جامعه‌ی ایرانی از انقلاب نمی‌گذرد. راهِ تغيير، راهِ سبزی است که در عميق‌ترين لايه‌های زندگی مردم خانه کرده است و بيش‌تر ریشه می‌دواند. صبر، کليدِ گشايش است. اين بذرها خواهند روييد و درخت‌هايی تناور و ستبر خواهند شد. سبز باشيم و از تغيیرهای سُرخ کناره بگيريم.

May 31, 2010

چرا غزه می‌تواند مسأله‌ی ما هم باشد؟ يا چرا هست؟

سیاست بین‌المللی در بحران است. اين بحران تازه نیست. در ایجاد این بحران گروه‌های مختلفی دست داشته‌اند (و بله، یکی از این‌ها همين رييس دولت نهم بوده و هست). اما تنها بحران‌آفرينان بدنامانی نيستند که حقیقت را همیشه به نفع خود مصادره می‌کنند. این تنها احمدی‌نژاد، افراطیون سیاسی و دينی و قدرت‌های بی‌مسؤولیت جامعه‌ی جهانی نيستند که در دامن زدن به اين بحران سهم دارند. این‌ها منفرداً يا به طور جمعی مؤید و تقويت‌کننده‌ی این بحرانِ تو در تو هستند.

اتفاقی که برای کشتی‌های امدادی عازم غزه رخ داد، یکی از جاهایی است که می‌توان برای نشان دادن بحرانِ رهبری مسؤولانه در جهان بر آن انگشت نهاد. از ياد نبریم که اگر احمدی‌نژاد با آن زبان تکراری و ادبیات عوام‌فريبانه از اسرايیل انتقاد می‌کند، دلیلی نمی‌شود خودش هم اهل اخلاق باشد. در سطح و زبان، همه‌ی کسانی که زبان به انتقاد از توحش اسرايیل می‌گشايند، هم‌سو هستند. مشکل جایی درست می‌شود که به عمق و معنای این نقد توجه می‌کنیم.

اما چرا غزه می‌تواند مسأله‌ی ما باشد؟ به یک دلیل خیلی ساده: اتفاقی که برای مردم غزه می‌افتد (يک لحظه حساب «دولت»ها و «قدرت»های سیاسی را از «مردم» جدا کنیم)، همان اتفاقی است که برای بسياری از ما به طور روزمره رخ می‌دهد؛ همگی قربانی سياست خشونت و سیاست‌شده‌ی بیدادِ عریان هستیم. برای همگی ما، ابتدايی‌ترین حقوق انسانی زیر پا گذاشته می‌شود. کاری که اسرايیل می‌کند، به هیچ وجه غریب نیست. اسرايیل عادت دارد به بی‌اعتنايی کردن به جهان (نمونه‌ی مشابه ديگری هم داریم که نه تنها به جهان، بلکه به قانون، به اخلاق، به خرد و به انسانيت هم بی‌اعتناست). این تحقیر اخلاق و بی‌اعتنایی کردن به قانون و مدنيت است که هول‌ناک است. غزه، از آن جهت مسأله‌ی ماست که در آن اخلاق، انسانيت و مدنیت زیر پا گذاشته می‌شود. مهم نيست که درجه و شدت و ضعف این بی‌اعتنایی به حرمت و کرامتِ انسان و آداب زندگی مدنی چقدر است يا از سوی چه کسی رخ می‌دهد. شکستن حرمتِ آدمی و خيره‌سرانه حداقل‌های رابطه‌ی مدنی با بشر را زير پا گذاشتن، از سوی هر که سر بزند،‌ هول‌ناک است. چه اسرايیل اين کار را بکند، چه حماس. چه احمدی‌نژاد وقیحانه آداب مدنی و اخلاقی را زیر پا بگذارد، چه سیاست‌مداران آمریکایی و انگليسی. معیار حقیقت، بیرون از اين افراد است.

با این اوصاف،‌ جنبش سبز بدون این‌که بخواهد ملعبه‌ی سياست‌های حکومتی شود که بر مبنای محاسبات، سود و زیان‌ها و تبلیغات داخلی و خارجی‌شان تعریف می‌شوند، می‌تواند و شاید باید با قاطعيت در برابر شکستنِ حرمتِ آدمی، زيرپانهادن قواعد مدنی و قوانین به رسمیت‌شناخته شده و محترم بین‌المللی موضع بگیرد. غزه،‌ از آن‌جایی که غزه است مسأله‌ی ما نيست. غزه تنها به این دلیل مسأله ماست که انسانيت را در آن‌جا می‌کشند؛ من و تو را در آن‌جا می‌کشند. غزه به اين دليل مسأله‌ی ما نيست که یک ایدئولوژی سیاسی در آن تحت فشار است؛ غزه مسأله‌ی ماست چون آدمی مسأله‌ی ماست. غزه مسأله‌ی ماست چون سرنوشت کرامتِ انسان را به سرنوشت سياست‌ها و تبلیغات جمهوری اسلامی، آمریکا یا اسرايیل گره نمی‌زنیم. آدمی، هم‌چنان با يا بدون اين «دولت‌»ها معنا دارد. آزادگی انسان، فوق مرزهای دولت‌ها و سیاست‌های آن‌هاست.

پ. ن. هر وقت به ستيزه‌های جنجالی احمدی‌نژاد با اسرايیل فکر می‌کنم ناخودآگاه به ياد این بیت مولوی می‌افتم:
خرفروشانه یکی با دگری در جنگ‌اند
ليک چون وانگری متفق یک کارند!

پ. ن. ۲. کل ماجرای حمله‌ی نظامی اسرايیل به این کشتی‌ها در آب‌های آزاد هم مشکوک است. گویی اسرايیل تعمداً می‌خواهد در منطقه جنگ درست کند. این ماجرا سه بازیگر مهم دارد: اسرايیل، ترکیه و ايران (غزه قربانی حاشيه‌ای این دعواست). من فکر می‌کنم استقبال از درگیری یا تحریک به خشونت و جنگ به سود افراطیون تمام می‌شود.

May 16, 2010

بزرگا مردا که تو هستی!

شکافی در پيکره‌ی ستم افتاده است که ترمیم‌شدنی نیست. صدای در هم شکستن استخوان‌های بیداد است که به گوش می‌رسد و هر که دلی دارد و خردی، نمی‌تواند اين نکته‌ی بلیغ را نفهمد. شجريان در این يک سالی که پا به پای مردم ما آمده است، کم سخن گفته است اما همان اندک چنان به موقع و چندان رسا و پرمعنا بوده که کار صدها بیانيه را کرده است. شجریان سياست‌مدار نيست. عالم علوم سياسی هم نيست. فعال سياسی هم نيست. اما هنرمندی است تمام عیار و هر که بگويد شجریان در هنر ايرانی، در موسیقی ايرانی، پهلوانی است بی‌بدیل گزاف نگفته است. هنر او، هنری نبوده که برای خودش باشد، بلکه هنری بوده و هست که به گواهی تاریخ و به شهادت آثارش در پای مردم‌اش ریخته است. «اين قیمتی درّ لفظ دری» را در پای خوکان و به تملق و چاپلوسی هزینه نکرده است. همين استغنا و مردم‌شناسی و دردمندی، این بلندی همت و مناعت طبع، کم خصلتی نيست. اين ويژگی، سخت کم‌ياب است.

شگفت نيست اگر رسانه‌های کودتا و خبرسازان و دروغ‌‌تراشی که علمه‌ی ظلمه‌اند، در آستانه‌ی پخش فیلمی از زندگی او، استقلال و استغنای او را برنتابند و خود را داورِ عالم و آدم بشمارند و انتظار داشته باشند يلی چون شجریان هم بر آستان قدرت آن‌ها کرنش کند و مجیزشان را بگوید. عجیب نيست اگر فتنه‌ی پلید خود را نبينند و فتنه‌ی بلند و جان‌پرور او و امثال او بيازردشان. آری، شجریان فتنه کرده است و در صف فتنه و آشوب است. اما اين آشوب کجا و آشوب ستم‌گران کجا؟ یکی فتنه می‌کند و فریاد بر می‌آورد که حق بگوید و از آدمی دفاع کند و ديگر فتنه می‌کند و دروغ می‌تراشد که ظلمت را و بیداد را مدد کند. دریغ بر آن ديدگان نابینايی که موج‌خیز نامردمی، دروغ، ریا و آدمی‌خواری را نمی‌بینند و خروش دردمندانه‌ی مردم و هنرمندِ دُردانه‌شان را فتنه می‌خوانند و بازی بیگانگان. مگر آن همه خونی که به ناحق ریخته شد هم فتنه‌ی بیگانگان بود؟ تيغ در دست که بود آن زمان؟ ماشه را چه کسی می‌چکاند؟ مگر آن همه جان‌های عزیزی که قربانی انتقام‌جویی و تسویه‌حساب‌های قدرت شده‌اند و تنها جرم‌شان همراهی نکردن با قدرت بوده و اینک در گوشه‌گوشه‌ی این خاک محبوس قفس‌اند، به دستان بيگانه در حبس شده‌اند؟ مگر کلید زندان هم در دست بیگانگان است؟ شگفتا از وقاحت دروغ و دریدگی ستم‌گران که توقع دارند هر که در عالم و آدم است، از شريف و وضيع گرفته تا هنرمند و نویسنده‌، همگی در خدمت تبليغات و حق‌پوشانی و دروغ‌پروری‌شان باشند!

شجريان در دل این ملت خواهند ماند و دودمان بیداد است که به باد خواهد رفت. ظالمان راه به منزلی نبرده‌اند و نخواهند برد. حکيمانه‌تر از این سخن نمی‌توان گفت که پنج سال و ده سال در پای گذشت زمان و داوری بی‌دريغ و بی‌امان روزگار، افسانه است: «به پای او دمی است این درنگ درد و رنج». سپيده‌ی آرزوهای زلال این ملت سر خواهد زد و «رسيدن هنر گامِ زمان است». شجریان دیگر به چه زبانی باید به شما بگويد که ستم نکنيد، حق‌کشی نکنيد، خون‌ریزی نکنید، دادگری را در پای منصب دو روزه‌ی دنيا فدا نکنيد؟ او که زبان حال اين ملت است و مرغ خوش‌خوان غم و شادی‌های ما به چه زبانی باید به شما بگويد که حقیقت در انحصار شما نيست و مردم این کشور چشم دارند و گوش و هوشیارتر از آن‌اند که بازی‌های رسانه‌های شما را بخورند؟

شجريان دلیری کرده است. تردیدی نیست که اين دلیری به مذاق قدرت‌پرستانی که شهوت مسند و منصب مست‌شان کرده است و مرگی را که در یک قدمی‌شان ايستاده نمی‌بينند، سخت گران خواهد آمد. دلیری می‌خواهد و زهره‌ی شیر که در برابر این غوغا و هياهوی ستم و بانگ رعب‌افکن قدرت، قد علم کنی و چنين فروتنانه از رنج‌های ملت‌ات بگويی. دلیری می‌خواهد که در برابر وقاحت و بی‌حيایی آن ناشسته‌رویی که صدای اعتراض ملت را صدای خس و خاشاک می‌خواند، بایستی و از عقاب و عذاب این دستگاه پرسالوس هراس به دل راه ندهی. او نه سياست‌مدار است و نه سياست‌باز. اما این اعتزال از سياست سبب نشده تا چشم از حقیقت فروبندد و آدمیت را خوار بشمرد و راستی، دانايی، ايمان و خرد را حقير بشمارد. شجریان نه کم گفته است نه زیاد. همین ايجاز و اندک‌گویی، آن هم جایی که می‌توان قلم‌ها فرسود و دل‌ها سوزاند و خردها را گداخت در پای این ستم بی‌کرانه، کار صدها هزار نوشته را کرد. شک ندارم که امشب آن‌ها که در ایران سخنان دلیرانه‌ی شجريان را شنيده‌اند، باز هم چراغ اميدشان را به ایمانی محکم‌تر تیمارداری خواهند کرد و ستم بی‌فروغ‌تر و دروغ بی‌قدرتر خواهد شد. بزرگا مردا که تو هستی! همت پاکان دو عالم با او باد که بندگی دولت دنیا نکرد و هنر را به امنیت و آبروی دو روزه نزد قدرت‌مندان نفروخت!

May 10, 2010

از افقی بالاتر...

اين يادداشت را پیش از بيانيه‌ی موسوی نوشته بودم. اما هم‌چنان انتشار آن را بی‌فایده تلقی نمی‌کنم چرا که گمان می‌برم پرتوی می‌افکند بر جوانب حقوقی قضيه و ضرورت حفظ ظرفيت‌های سياسی موجود.

۱. اعدام، یکی از حربه‌های مهم دستگاه قضایی ایران بوده است و هم‌چنان هم هست. به هر دلیلی، مجازات اعدام هم‌چنان در دستور کار قضات ایرانی وجود دارد. تفسیرهای موسع و دلبخواهی از قانون، نادیده گرفتن عدالت شکلی و البته بازیچه‌ی قدرت شدن از ویژگی‌های برجسته‌ی این دستگاه قضاست. راه حل‌اش چی‌ست؟ بحث‌‌اش دراز است اما بدون شک حل بحران‌های قضایی در کوتاه مدت میسر نیست.

۲. در پنج اعدام ديروز هر چند جرمِ متهمان (یا به عبارت دقیق‌تر «اتهام» آن‌ها)، مرتبط با رخدادهای پس از انتخابات اعلام نشده، اما بر هيچ عاقلی پوشيده نیست که اجرای این احکام در این مقطع زمانی، تصادفی نیست. ایجاد رعب و هراس، تنها قسمت ظاهری ماجراست. نباید فراموش کرد که ایجاد شکاف و اختلاف در ميان کسانی که با اين رویه مخالف‌اند (رویه‌ای که هم معارض با عدالت شکلی است و هم منافات با عدالت ماهوی دارد)، بزرگ‌ترین فایده را نصیب گردانندگان چرخِ بی‌عدالتی می‌کند. یکی از دوستان حقوق‌دان نکاتی را نوشته بود که پس از مشورتی که با او کردم، آن نکات را با تفصیل بیشتری چنین بازگو کرد (و تقرير اين‌ها برای فهم وضعيت موجود مهم است): «۵ تن از هموطنانمان توسط دستگاه شبه‌قضایی جمهوری اسلامی ایران محکوم به اعدام شدند. اکثراً بحث‌ها بر سر بی‌گناهی ایشان بود