صفحه‌ی اصلی

بايگانی: انتخابات ۸۸

March 8, 2011

از «انقلاب» و «امام»اش دقيقاً چه باقی مانده است؟

نور ببارد به قبر هانس کريستين اندرسون! قصه‌ی اين نظام پس از رسوايی ۲۲ خرداد ۸۸، فی‌الجمله‌ی قصه‌ی لباسِ تازه‌ی سلطان است. خياطِ تردستی که روان‌شناسی سلطان را خوب می‌دانست، سلطان را برهنه کرد و گفت تنها اهل «بصیرت» می‌توانند لباسِ تازه‌ی سلطان را ببينند. هر کس هم که صدای‌اش بلند شد که ما سلطان را عريان می‌بينيم، يا عوام شد يا در زمره‌ی خواصِ بی‌بصيرتی که سکوت کرده است و زبان به ستايش اين لباس تازه و خلعت زیبنده نگشوده است! لباسِ تازه البته همین فتنه‌ی محموديه بود که از همان روز نخست، باعث شد تَرَک‌ها و شکاف‌های نظام دومینو-وار يکی پس از ديگری آشکار شود و هر یکی مانند درّه‌ای عميق دهان باز کند. اين قصه هم‌چنان ادامه دارد البته.

چیزی که مرا مدتی است به فکر فرو برده است اين است که اين نظام، بنيان‌گذاری داشت و «امام»ی. اين امام، یارانی داشت و خواص و محرمانی که صاحبِ سرّ او بودند و از زمره‌ی وفادارانِ او. اين روزها هر چه به سراپای اين نظام می‌نگرم، همه‌ی ياران آن «امام» به جز البته يک نفر، همگی يا محبوس‌اند، يا محکوم. يا متهم‌اند يا مجرم قلمداد می‌شوند. و طرفه اين است که اکثريت قریب به اتفاق اين «ياران امام» هر وقت زبان به سخن می‌گشايند، از برهنه بودن سلطان به تصريح يا تلويح سخن می‌گويند. ياران امام دو دسته شده‌اند: يک دسته‌ی بزرگ که متهم است به دشمنی با امام و رو گرداندن از مشی و منشِ او و يک دسته‌ی يک‌نفره که گویی خلاصه و زبده‌ی آن امام است! سؤال اين است: چرا نبايد فکر کرد که اتفاقاً آن جمع بزرگ است که هم‌چنان نماينده و ميراث‌دار آن امام است – از جمله همان‌ها که خويشان و نزديکان و رازداران اويند – و درست همان جمع کوچک است که از او رو گردانده‌اند؟ چرا نقيض اين مدعای پرهياهو که اين روزها از رسانه‌های داخلی نظام تبليغ می‌شود درست نباشد؟ واقعاً چه دليل قانع‌کننده و محکمی داريم بر اين‌که سوی رسمی و صاحبِ قدرتِ قصه در راهِ آن امام حرکت می‌کرده باشد و ياران او، امروز خائن به او باشند؟ (دقت کنيد که هیچ کاری نداريم که اساساً کدام يک دارد درست می‌گويد و کدام غلط؛ ممکن است حتی حق با همان يک نفر باشد).

امروز خبری خواندم در بولتن‌نیوز که البته مضمون‌اش تازه نيست و ماه‌هاست که از اين جنس خبرها از محافل امنيتی و در بازجويی‌ها دهان به دهان منتشر می‌شود که دشمنان نظام، برای «ترور» منتقدان و مخالفان نظام برنامه‌ريزی می‌کنند تا چهره‌ی نظام را بد جلوه دهند و نظام را متهم کنند. دو پرسش بزرگ پيش می‌آيد: ۱. اين دشمنان نظام (سيا، موساد، انگليس، امريکا و منافقين و غيره) چرا هميشه منتقدان و مخالفان نظام را از ميان بر می‌دارند و کار نظام را راحت‌تر می‌کنند؟ چرا هيچ وقت سراغِ خود نظام نمی‌روند؟ از مجموع اين سخنانی که محافل امنيتی و اطلاعاتی نظام می‌گويند، آيا نمی‌توان نتيجه گرفت که حالا که سيا و موساد و منافقين، دارند يکی‌يکی موانع اين نظام را از سر راه‌اش حذف می‌کنند (آن هم حذف فيزیکی) – و نظام هم کاملاً از خنثی کردن اين توطئه‌ها عاجز است – آن‌ها متحدان بالفعل همين نظام هستند؟ ۲. اگر نظام می‌داند که سيا، موساد و منافقين تا اين اندازه در کشور رخنه و نفوذ دارند و دستگاه اطلاعاتی کشور در خنثی کردن اقدامات‌شان اين‌قدر فشل و ناتوان است که آن‌ها مثل آب خوردن می‌توانند هر کاری بکنند – مثلاً وارد کهريزک بشوند و جوان‌های مردم را بکشند يا سعيد امامی را اجیر کنند که روشنفکران را قلع و قمع کنند – پس چرا هيچ فکری به حال ترميم و اصلاحِ اين دستگاه امنيتی که نمی‌تواند آبروی نظام را حفظ کند، نمی‌کند؟

اسم ببريم؟ ياران و فرزندان امام: سيد حسن خمينی، اکبر هاشمی رفسنجانی، ميرحسين موسوی، مهدی کروبی، موسوی خوئينی‌ها، موسوی اردبيلی، يوسف صانعی، سيد محمد خاتمی و همه‌ی آدم‌های ریز و درشت ديگری که پیرامون اين آدم‌ها هستند (و این فهرست خیلی بلند است اين روزها و روز به روز هم بلندتر می‌شود). اين‌ها امروز همه مغضوب‌اند و مبغوض. فکر می‌کنید از آن امام چيزی هم باقی مانده این روزها؟

January 10, 2011

نه هنگامِ پيروزی و فرهی‌ست...

در شمار آوردن حجم دروغ‌گويی‌ها، بی‌تقوایی‌ها و رذالت‌های قاعده شده و از حد استثنا برون رفته‌ی زمام‌دارانی که امروزه مقدرات مردم ما را به دست گرفته‌اند، عمر نوح می‌خواهد و صبر ايوب. روزی نيست – حتی يک روز هم نيست – که نتوان مصداق و نمونه‌ای از اين وارونه شدن اوضاع در ایران يافت. شمار این مصاديق هم به شکلی تصاعدی رو به افزايش است و خردمند هوشياری نيست که اين تيرگی‌ها و تباهی‌ها را نبيند. امروز در خلال گفت‌وگو با بزرگی سخن از نامه‌ی رستم فرخزاد به برادرش به ميان آمد که در اواخر شاهنامه‌ی فردوسی آمده است. این ابيات گويی وصف‌حال روزگار ماست و آينه‌ی احوالی است که بر ايران و ایرانيان می‌رود. ابتدا همين دو سه فقره‌ی زیر را ببینید:

۱. بهبهانی، وزیر راه احمدی‌نژاد پس از سانحه‌ی سقوط هواپیمای اخير (تنها يکی از نمونه‌های متعدد در سال‌های اخیر): «برخلاف برخی جوسازی‌ها هنوز هم امنیت پروازی در ناوگان هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران بالاست». (هر هواپيمایی که سقوط می‌کند خودش متهم است به جوسازی؛ این است تفسیر آن کلمات!). هم‌او می‌گويد: «آمار سوانح هوايی در ایران پايين است»!

۲. محمود احمدی‌نژاد، در دفاع از معاون‌اش که آوازه‌ی فساد مالی‌اش و اتهاماتی که متوجه او شده، از حد تواتر هم گذشته است: «اینکه کسانی با حضور در برنامه زنده تلویزیونی، بدون هیچ سند و مدرکی به معاون اول رئیس جمهور تهمت بزنند، خلاف قوانین کشور است...اینکه در یک برنامه زنده تلویزیونی، فردی که خودش متخلف است، نسبت به کسی که حضور ندارد، تهمت و افترا بزند، صحیح نیست». حيف است نيفزايم که همين فرد درباره‌ی آن ديگری گفته است: «آقای رحیمی از برادران بسیار خوب، پاک و مومن دولت است و شبانه روز، ایشان در اختیار مردم است».

۳. همان فرد بالا، حدود يک سال و نیم پيش: «بگم؟ بگم؟» (و سایر جزيياتی که بر صاحبان چشم و خرد از آفتاب عالم‌تاب روشن‌تر است!)

و این‌جاست که باید این ابیات فردوسی را به تأمل خواند و زار زار به حال ايران و ايرانیان گریست:
ز پیمان بگردند وز راستی
گرامی شود کژی و کاستی

پیاده شود مردم جنگ‌جوی
سوار آنک لاف آرد و گفت‌وگوی

کشاورز جنگی شود بی‌هنر
نژاد و هنر کمتر آید به بر

رباید همی این از آن آن ازین
ز نفرین ندانند باز آفرین

نهان بدتر از آشکارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود

بداندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر هم چنین چاره‌گر

شود بنده‌ی بی‌هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار

به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبان‌ها شود پر جفا...

زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش

نباشد بهار و زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید

چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگی ننگرد

بریزند خون ازپی خواسته
شود روزگار مهان کاسته

دل من پر از خون شد و روی زرد
دهن خشک و لب‌ها شده لاژورد...

December 13, 2010

عزل متکی: نشانه‌ای معنادار

امروز محمود احمدی‌نژاد وزير خارجه‌اش را درست در ميانه‌ی سفری دیپلماتیک عزل کرد. همین جمله به قدر کافی معنادار است. عزل متکی در حین سفر تنها به معنای عزل او نیست؛ معنای صريحِ ديگرش تحقیرِ اوست. رييس دولت کودتا و وزير خارجه‌اش مدت‌هاست با هم اختلاف دارند ولی علنی کردن اين اختلاف آن هم به این شکل تنها از کسی بر می‌آمد که پروفایل روانی و شخصیتی محمود احمدی‌نژاد را داشته باشد. این يک عزل عادی نيست؛ عزلی است تحقيرگرانه که تنها با متخلفان يا دزدان و قاتلان انجام می‌دهند. گويی وزير خارجه‌ای او ذنب لايغفری مرتکب شده است یا معصيت عظمایی که باید حتماً پيش از اتمام سفرش (که برای رساندن پیامِ خود احمدی‌نژاد انجام شده بود) او را بر می‌داشتند. جزييات ماجرا هر چه باشد، صورت خبر به قدر کافی افشاگر است.

اما اين عزل تحقیرآمیز دلالت بر واقعیت ديگری هم می‌کند. اختلافات و تنش‌های میان اصول‌گرايان وارد مرحله‌ی تازه‌ای شده است. صحنه‌ی سياسی امروز ايران در دست اصلاح‌طلبان – و بدون شک سبزها – نيست. يکه‌تازان ميدان کودتاچيان هستند و اصول‌گرايان مختلف. در این صحنه‌ی خالی از منتقد و معترض – يعنی صحنه‌ای که به تعبیر حکومتی باید قاعدتاً صحنه‌گردانان‌اش همه «بابصيرت» باشند – اين اختلاف‌ها آغاز درگیری‌های عمیق‌تر و گسترده‌تری است.

اردشیر اميرارجمند در سخنانی که هفته‌ای پیش‌تر در دانشگاه یو‌سی‌ال گفت، اشاره کرد که ريزش نیروهای طرف مقابل بسیار گسترده بوده است. اين اتفاق، تنها نشانه‌ی بسيار کوچکی از واقعيت ریزش شديد در طرف مقابل است. سخنان صفار هرندی مبنی بر بروز جنگ داخلی در صورت آغاز پيش‌رس تبليغات برای انتخابات رياست‌جمهوری بعدی، نشانه‌ای ديگر بود. اين نشانه‌ها از اين پس بیشتر و بيشتر خودش را نشان خواهد داد. در همين راستا، می‌توان نامه‌ی دادستان تهران خطاب به غلامحسين الهام و تعرض شديد روح‌الله حسينيان به صادق لاريجانی را سرشار از همين نشانه‌ها ارزيابی کرد.

بازی‌گران اين درگیری که گمان می‌کنم درگيری پرهزینه و بسيار سنگينی برای اصول‌گرايان و محافظه‌کاران داخل نظام باشد، همه «خودی» هستند. دیگر در اين میان «غيرخودی» وجود ندارد. هر چه هستند، همه نورچشمی نظام‌اند که آرام‌آرام آغاز به دریدن هم کرده‌اند. آغاز این سقوط همان روزی بود که دست‌های آلوده‌ی کودتاگران تقدیس شدند و حاکميت سياسی به دفاع تمام‌قد از خون‌ریزی، دروغ، ريا، قانون‌شکنی و رفتار و گفتار لمپنانه برخاست. اين تازه آغاز ماجراست.

پ. ن. متکی رفت چون به لاريجانی نزديک بود (سی‌میل به نقل از دیپلماسی ایرانی)

December 10, 2010

باز اين چه شورش است که در شهر لندن است...

رسانه‌های ایران و مهره‌های بازی سياست در ايران (که شامل جبهه‌های رسانه‌ای‌شان مثل فارس‌نيوز، رجانيوز و کيهان و غيره می‌شود و هم‌چنين نهادهای وابسته به قدرت سياسی يا مداح و ستايشگر آن)، هيچ قاعده‌ی اخلاقی ندارند. مضمون «آن‌چه بر خود نمی‌پسندی بر دیگری نیز مپسند»، برای آن‌ها شعاری است توخالی. يکی از نمونه‌های خیلی خوب از این بی‌اخلاقی، ریاکاری و دروغ‌پردازی رسانه‌های رنگ‌آمیز و ریاکار حامی قدرت را در ایران، می‌توان در همين ماجرای درگیری‌های اخیر پلیس انگلیس با دانشجويان معترض ديد.

چند روزی است لندن شلوغ است. يعنی دانشجويان معترض به بالا رفتن شهريه‌های دانشگاه اعتراض کرده‌اند. به خيابان‌ها ریخته‌اند و البته مرکز شهر شلوغ است. آماج اصلی اعتراض هم نيک کلگ معاون نخست‌وزير است که خلف وعده کرده است. از نگاهِ منِ ايرانی که الآن ۸ سال است در لندن زندگی می‌‌کنم، پليس لندن در قياس با نیروهای نظامی، انتظامی و امنیتی ايران (لباس‌شخصی‌ها، بسيج و سپاه را هم به آن اضافه کنید)، فرشته‌خصال‌اند. وقتی هم که دست از پا خطا می‌کنند، تمام رسانه‌ها – به ويژه تلويزيون بی‌بی‌سی – چهارچشمی مشغول پاييدنِ لحظه به لحظه‌ی فردِ خاطی است و اعتراض رسانه‌ای و صدای مردم معترض ولو در حد چند نفر هم که باشند عواقب وخيمی برای آينده‌ی شغلی فردِ خاطی و هم‌چنين نهاد متبوع‌اش دارد تا جایی که رييس پليس لندن هم ممکن است شغل‌اش را از دست بدهد.

نمونه‌های خیلی روشن از اين حوادث یکی هنگام بمب‌گذاری‌های ۷ جولای ۲۰۰۵ در لندن بود که در گير-و-دار حملات تروریستی جوانی برزیلی به نام ژان شارلیس دی مِنِزيس در ايستگاه متروی استاکول به ظن اين‌که تروریست است توسط پليس لندن به قتل رسيد. تنها یکی از پيامدهای ماجرا استعفای سر ايان بلر رييس پليس متروپولیتن لندن بود.

نمونه‌ی دیگر، کشته شدن ايان تاملینسن، يک روزنامه‌فروش لندنی، در جريان اعتراض‌ها به اجلاس گروه ۲۰ در لندن بود. یک افسر پلیس با باتوم ضربه‌ای به پای او می‌زند و دقایقی بعد او دچار سکته‌ی قبلی شده و از دنيا می‌رود. (لينک‌هایی که آوردم، تقريباً همگی شرح مفصل و مبسوط ماجراها را درج کرده‌اند).

حوادث اين چند روزه‌ی لندن که در اخبار روز هست و نيازی به شرح و بیان مبسوط ندارد. اما قصه‌ی ما بر سر بی‌اخلاقی، ریاکاری و وقاحت روزنامه‌های وطنی حامی دستگاه کودتاست. پیش از اين‌که توضیح بدهم چرا این قصه‌ها را می‌گويم، بگذارید نمونه‌های مشخص اشاره‌ی این رسانه‌ها را به حوادث اخیر ذکر کنم.

این تيتر يک روزنامه‌ی کيهانِ فرداست: «آتش بحران بر دامن فتنه گران افتاد؛ سركوب وحشيانه ۴۰ دانشجو در خيابان‌هاي لندن». عنوان خبر گوياست: تنظيم‌کننده خواسته است با يک تیر چند نشان بزند و از این آبِ‌ گل‌آلود نهنگی بگيرد به عظمت نهنگی که یونس نبی را بلعید! يک بند از متن خبر این است: «ديروز و پريروز دانشجويان بي دفاعي كه نسبت به افزايش سه برابري شهريه خود معترض بودند، به خيابان‌هاي لندن ريختند تا در يك تظاهرات آرام، ادعاهاي مقامات خود درباره دموكراسي را محك زنند، اما دولت انگليس در اقدام وحشيانه و كم سابقه‌اي، خون دانشجويان را در كف خيابان‌هاي سرد پايتخت اين كشور جاري كرد». اين از نمونه‌ی اول.

نمونه‌ی دوم را از وب‌سايت فارس‌نيوز نقل می‌‌کنم. خبر، حکايت از صدور بيانيه‌ای توسط بسيج دانشجويی (کدام بسيج دانشجويی؟) دارد: «بسيج دانشجويي ضرب و شتم دانشجويان توسط پليس انگليس را محكوم كرد». بقيه‌ی بيانيه‌های چيزی است شبیه سایر بيانیه‌های سیاسی که حکومت ایران پيش روی مخالفان يا منتقدان خود می‌گذارد. تنها دو بند اين بيانيه را نقل می‌کنم از جهت بامزه بودن و نشان دادن عمقِ بی‌خبری تنظیم‌کنندگان‌اش از آن‌چه در انگليس و در خيابان‌های لندن اتفاق می‌افتد. يکی اين است: «امروز جهان شاهد ضرب و شتم دانشجويان و خرد شدن استخوان‌هاي جوانان متعرض به حكومت پادشاهي انگلستان بود و مردم جهان به عينيت، دروغي بودن تمامي ادعاهاي حقوق بشر غرب در نظام ليبرال دموكراسي را از نزديك مشاهده كرده و در اين ميان مردم انگلستان و به خصوص دانشجويان بي‌دفاع انگليسي، طعم آزادي و حقوق بشر ادعايي حكومت انگلستان را زير باتوم‌ها و مشت‌ها و لگدهاي پليس اين كشور چشيدند». بند ديگر هم اين است: «ما دانشجويان ايران اسلامي ضمن همدردي و حمايت از دانشجويان و جوانان بي‌دفاع انگليس، خواستار ايجاد فضايي آزاد و دموكراتيك براي پيگيري مطالبات دانشجويان و مردم انگلستان از حكام و صاحبان قدرت اين كشور بوده و از مجامع حقوق بشري خواستار پيگيري نقض حقوق شهروندي در اين كشور شده و درخواست محاكمه سران نظام پادشاهي انگلستان را در دادگاه‌هاي بين‌المللي داريم». (همه‌ی تأکيدها از من است).

در دو متن فوق، مغالطه‌ها و دروغ‌ها فراوان‌اند. اما بيايید فرض کنيم که تمام اين ادعاها درست باشد و با همین خشونت و شدتی که کيهان و فارس‌نيوز روایت کرده‌اند اين اتفاق‌ها افتاده باشد. چرا رفتار کيهان و فارس‌نيوز و بقیه‌ی هم‌فکران‌شان رياکارانه و مزورانه است؟

دولت انگليس، خاندان سلطنتی و رسانه‌های‌شان هيچ کدام پاک و منزه نیستند. همه عيوب خودشان را دارند. و طبعاً نه دولت و نه خاندان سلطنتی (که آشکارا مستقل از هم هستند)، «مقدس» محسوب نمی‌شوند (با وجود اين‌که ملکه رييس کلیسای انگلستان است و این کلیسا فقط يک رييس بيشتر ندارد). اما با تمام عيوبی که اين‌ها دارند، تفاوت بزرگی که انگلیس با ايران دارد اين است که بر خلاف ایران رسانه‌ای دارد که زير سلطه‌ی دولت نيست. دست‌کم همین رسانه و همين بی‌بی‌سی، نقش مهمی در نقد کردن دولت داشته‌اند. طبعاً نمی‌توانم ادعا کنم که تمام ظرافت‌های سياست انگلیس را می‌شناسم ولی در مدتی که در این کشور بوده‌ام تغيیر چند دولت را شاهد بوده‌ام و برای من که يک ناظر ایرانی هستم، رسانه‌های انگلیسی، زبانی گزنده در نقد دولت خود داشته‌اند (و دولت البته با خاندان سلطنتی تفاوت دارد؛ هر چند خاندان سلطنتی هم هرگز از زبان گزنده و نگاه تيز آن‌ها در امان نبوده‌اند).

در نمونه‌هايی که در ابتدا نقل کردم، نه تنها روزنامه‌های مختلف به تشريح مبسوط تمام اين ماجراهای رخ داده پرداختند و هرگز نه خبرنگار و گزارشگرشان بازداشت و روانه‌ی زندان شد و نه مدیرمسؤول روزنامه محبوس شد، بلکه روزنامه‌‌ی مزبور هم‌چنان بی‌دغدغه به کارش ادامه داد و بلکه ارج و عزت بيشتری هم يافت. ماجرا البته فقط روزنامه‌ها نبودند. راديو و تلویزيون هم وضع مشابهی داشتند. رسانه‌های انگلیس عمدتاً جانب مردم انگلیس را می‌گيرند و کمترين تلاشی برای تقديس دولت و خانواده‌ی سلطنتی نمی‌‌کنند. دقت کنيد که من دارم توصیف می‌کنم. جنبه‌هايی از اخلاق رسانه‌ای انگليسی‌ها وجود دارد که مورد پسندِ من نيست ولی مغز مسأله این است که این رسانه‌ها نه مغلوب و مرعوب قدرتِ سیاسی‌اند و نه مداح و ستایشگرشان (دستِ کم در برابر چیزی که سال‌هاست در ايران ديده‌ايم و در این چند سال خيلی بيشترش را دیده‌ايم، اين رسانه‌ها در مقام مقایسه نمونه‌هایی هستند به حقیقت مثال‌زدنی). شاید بهترین منبع خبری برای مشاهده‌ی لحظه به لحظه‌ی جزييات حوادث همين تلويزيون بی‌بی‌سی است. من کمتر ديده‌ام – يا شايد بهتر است بگويم هرگز ندیده‌ام – که در ماجرای اختلافی که دولت، پلیس يا خاندان سلطنتی متهم باشد (و این عمدتاً در مورد اول و دوم اتفاق می‌افتد چون خاندان سلطنتی تقريباً سهم قابل‌اعتنايی در قدرت سياسی ندارد)، رسانه‌ها و به ويژه تلويزیون جانبِ آن‌ها را بگیرد. اتهام‌ها به جد طرح می‌شوند و بلافاصله شاهد تشکيل کميته‌های حقیقت‌یاب هستيم و هر چه باشد، ماجرا به سرانجامی می‌رسد و قصه‌ی نظارت رسانه‌ای هم‌چنان ادامه دارد.

حالا می‌رسيم به ايران. نمی‌‌گويم در سی سال اخیر. دستِ کم در همين دو سال اخیر، در جریان همین اعتراض‌ها، فقط يک نمونه نشان بدهید که در جريان کوی دانشگاه، در جریان فجایع کهریزک و اوين و تمام ریز و درشت حوادث هول‌ناکی که در ايران اتفاق افتاده است، رسانه‌های – دقیقاً – دولتی ایران، به جای اين‌که جانب دولت و نظام را بگیرند، جانبِ مردم را گرفته باشند. چند نمونه داریم که از روز ۲۲ خرداد به بعد، تلويزيون ايران، گزارش زنده از اعتراض‌های مردمی ارايه کرده باشد؟ چند نمونه داريم که تلويزيون فرصتِ حتی نفس کشيدن به معترضان و رهبران‌شان را داده باشند؟ اين‌ها البته به لطیفه شبيه است. در نظامی که روز بعد از انتخابات با موجی از دستگيری‌ها و حبس و شکنجه و تجاوز رو به رو می‌شويم، اين انتظارات حقیقتاً‌ به افسانه و معجزه شبيه است. طبعاً می‌فهمم که مطلب کیهان و فارس‌نيوز مصرف داخلی دارد و عمدتاً برای خواننده‌ای است که هيچ شناختی از جامعه‌ی انگليس ندارد و بديهی است که هرگز به انگليس سفر نکرده و اهل رسانه‌های دیگر هم نيست و لابد فقط در زندگی‌اش روزنامه‌ی کيهان می‌خواند! برای چنین خواننده‌ای البته که می‌توان از اين دروغ‌ها بافت و گفت که ما که حامیان نظامِ مقدس باشیم، چه پاک‌ايم! اين‌جا من فقط همين آيه‌ی قرآن به ذهن‌ام می‌رسد که «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ كَبُرَ مَقْتًا عِندَ الَّلهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ» (سوره‌ی صف، آيات ۲ و ۳). (يعنی: اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، چرا چيزى مى‌گوييد كه انجام نمى‌دهيد؟ نزد خدا سخت ناپسند است كه چيزى را بگوييد و انجام ندهيد). و اين قصه‌ی هميشگی اين نظام بوده‌ است که جهان را به خاطر کارهايی ملامت می‌‌کند که خود به مراتب قبيح‌تر از آن را مرتکب می‌شود و پرده‌ای از دین‌داری هم بر آن می‌پوشاند. ندا آقا سلطان، بهترین نمونه‌ی خيمه‌شب‌بازی‌های سیاسی نظام است. يک از هزارِ کارهایی را که رسانه‌ها و دولت ایران در اين ماجرا کردند، اگر در انگلیس اتفاق می‌افتد، دولت به سوی سقوط می‌رفت. سهراب اعرابی، محسن روح الأمینی و بی‌شمار مرد و زن ديگری که در حوادث پس از انتخابات قربانی کودتا شدند، نمونه‌هایی علنی هستند از اين رياکاری‌های حکومتی. آيا رسانه‌های ايران شهامت‌اش را دارند همان فيلم‌هایی را که مردم در روزهای پس از انتخابات گرفتند نمايش بدهند؟ فکر می‌‌کنيد فیلم تيراندازی از بالای مسجد لولاگر اگر در انگليس اتفاق افتاده بود، از همین رسانه‌ی استکبار انگليس نمايش داده نمی‌شد؟ (نمونه‌هايی که در بالا نقل کردم بهترین شاهد بر اين است که بدون شک از رسانه‌های عمومی پخش می‌شد و داوری به عهده‌ی مردم نهاده می‌شد). اگر رسانه‌های وطنی ما در ادعاهای خود صادق‌اند، می‌‌توانند دستِ کم یکی دو مورد لينک اينترنتی مثل همين لینک‌های ویکی‌پيديا در بالا را درباره‌ی حوادث انتخابات نشان بدهند که در ايران فیلتر نشده‌اند و دسترسی عموم به آن‌ها آزاد باشد و همین لحن و زبان و شيوه‌ی انعکاس خبر و مطلب را از زاویه‌های مختلف داشته باشند؟!

می‌شود کلمه به کلمه‌ی عبارات آن بيانيه و متن کيهان را در برابر تمام حوادث هول‌ناک يکی دو سال اخیر ايران قرار داد و گفت که اگر تظاهرات دانشجويان انگلیسی آرام بود و خون گرم آن‌ها را کف خيابان‌های سرد لندن ريختند، تظاهرات سکوتِ ملت ایران چه بود؟ سهراب اعرابی و محسن روح الأمینی چه بودند؟ خونِ آن‌ها اين‌قدر عزيز نبود؟ برای دانشجوی انگلیسی می‌شود گريبان دريد و اشک اندوه و تأثر ريخت ولی برای دانشجوي ايرانی و زن و مرد ايرانی باید شاخ و شانه کشيد و مغزش را متلاشی کرد؟ داوری درباره‌ی سایر جملات و عبارات دو متن بالا با شما.

اين روزها، ایام محرم است و ماه سوگواری سالار شهيدان. وصفِ حال این رسانه‌های دروغ‌زن و مزور در اين روزهای خاص، همين تک‌بيت از شفیعی کدکنی است:
سوگوارانِ تو امروز خموش‌اند همه
که دهان‌های وقاحت به خروش‌اند همه

این عبارات پيام میرحسین موسوی به مناسبت ماه محرم، حکايت تمام تزویر و دروغِ اين‌هاست:
«به یاد دارید که در عاشورای سال گذشته با عزاداران معترض چه کردند: آنها را از پل‌ها به پایین انداختند، با ماشین از روی پیکر بی‌دفاع آنان گذشتند، سینه‌ی مالامال از عشقشان را هدف گلوله قرار دادند، و آنگاه بی‌شرمانه عکس‌العمل مردم خشمگین را با نمایش ناقص و گزینشی در رسانه‌هایشان، شورش دست‌نشانده‌های استکبار نامیدند و فریاد وا اسلاما سر دادند! آیا آن کس که ماشین پلیس دوبار از روی او رد شد، آمریکایی بود یا کسانی که از روی پل به پایین پرتاب شدند دست‌نشانده‌ی آمریکا و اسرائیل؟ یا کسانی که در ظهر عاشورا حسین حسین گویان مورد تیر مستقیم گرفتند از لشگر یزید و عمروعاص و ابن‌زیاد؟ پس از آن هم به دستگیری تعداد زیادی زن و مرد از بهترین فرزندان این انقلاب و آّب و خاک پرداختند تا فریادها را در گلو خفه کنند. غافل از آنکه خشم فروخورده‌ی مردم آگاه و مظلوم بسیار خطرناک‌تر از فریادهای تظلم‌خواهی آنها خواهد بود.»

پ. ن. گمان می‌کنم مثل روز روشن است که نشان دادن پلیدی‌ها، رياکاری‌ها و دروغ‌پردازی‌هایی امثال کيهان و رجانیوز نتيجه نمی‌دهد که هر کس و هر چیز جز آن‌ها لزوماً پاک و مطهر است. اشاره کردن به رذیلت‌های این‌ها و فضيلت‌فروشی‌های رياکارانه‌شان، تطهیر انگلیس يا آمریکا یا هر کس دیگر را نتيجه نمی‌دهد. اگر غرب خوبی و صلاحيتی داشته باشد، باید خودش ثابت کند و ثابت بشود. از رذيلت کیهان، فضيلت غرب را نمی‌توان نتيجه گرفت یا بر عکس‌اش را. قلب مسأله این‌جاست: به نام دين جنايت کردن و ژست پاکی و دین‌داری گرفتن. پرده‌دری و پرونده‌سازی کردن و نمایش تقوا دادن. جنایت کردن و فرياد وا اسلاما سر دادن!

پ. ن. ۲. فيلم زير را بعد از نوشتن اين يادداشت ديده‌ام. بدون هيچ توضيحی فکر می‌کنم برای تکميل مضمون اين يادداشت، اين فیلم را هم ببينيد.


November 25, 2010

وصيت‌نامه‌ها و سير سياست و حکمت

یادداشتی که در زیر می‌بینید، به دعوت و خواسته‌ی یکی از مجلات داخل ایران نوشته شده است. قاعدتاً انتظار داشتم اولين جای انتشارش همان مجله باشد. مسؤولان مجله در آخرین لحظه به این نتيجه رسيده بودند که هر چند مضمون و محتوای نوشته از ديد آن‌ها اشکالی ندارد و حتی در فضای فعلی نوشته‌ای معتدل است، اما نام نویسنده مسأله‌ساز است و تيغ مميزی البته نام‌ها را هم گردن می‌زند. خلاصه اين شد که مطلب در مجله منتشر نشده و درست قبل از انتشار، این يک قلم زیر ساطور رفت. روزگار ما در ایران همین است ديگر. از سوی دیگر، رسانه‌ها را می‌بينيم و می‌توان قضاوت کرد که چه جنس مطالبی در آن‌ها منتشر می‌شود! «جای آن است که خون موج زند در دل لعل / زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش». در نتيجه، انتظار زيادی نباید داشت ولی نفس همین واقعه، مثل خیلی از اتفاق‌های ديگر، نشانه است. و نشانه‌ی دردناکی هم هست. مدتی پيش برای يکی از دوستانی که وبلاگِ بی‌گناه‌ا‌ش (!) زیر تيغ فيلتر آقايان رفته بود، گفته بودم که امروزه در جمهوری اسلامی اتفاقی افتاده است که اگر کسی وبلاگ و وب‌سايت‌اش فيلتر شود، مقاله‌اش چاپ نشود، کتاب‌اش خمير شود، زندان برود يا شکنجه شود، حتماً اگر اهل ايمان باشد و اعتقادی به آخرت داشته باشد، اين‌ها را می‌تواند «ذخيره‌ی آخرت» قلمداد کند و به خودش ببالد (ناگفته پيداست که اين نتيجه نمی‌دهد که اگر کسی اين اتفاق‌ها به هر دلیلی برای‌اش نيفتد، اين‌ها برای‌اش ذخیره‌ی دوزخ می‌شود؛ اثبات شیء نفی ماعدا نمی‌کند)! این‌جاست که به ياد اين بیت اقبال لاهوری می‌افتم که گفت:

از آن بر خويش می‌بالم که چشم مشتری کور است
متاع عشق نافرسوده ماند از کم‌روایی‌ها

با اين مقدمه، اين يادداشت مختصر را بخوانيد. چیزی هم به این متن نيفزودم و از آن چيزی هم نکاستم تا بتوانيد داوری کنيد که چنین متنی تا چه اندازه با طبع مميزان ناسازگار می‌توانست بيفتد.


وصيت‌نامه‌نويسی، سنتی است که از دل آن ژانری ادبی هم زاييده شده است به اين معنا که وصیت‌نامه‌ها متونی شده‌اند که اغلب حتی قرن‌ها پس از نوشته شدن، خوانده می‌شوند و نکاتی حکمت‌آميز و عبرت‌آموز از آن‌ها استفاده می‌شود. این جنس وصیت‌نامه‌ها را هر کسی می‌تواند بنويسد و نوشته است. در واقع، وصيت‌نامه، ذیل مفهومی کلی‌تر می‌افتد و آن همان سخنانی است که از هر کسی، نويسنده‌ای، فیلسوفی يا سياست‌مداری باقی می‌ماند. اما چيزی که به وصيت‌نامه، ويژگی خاصی می‌دهد همان مرگ است يعنی حجاب و حائلی که نويسنده‌ی آن را برای هميشه از بازماندگان جدا می‌کند. اين‌جاست که وصيت‌نامه تبديل به متنی می‌شود که ديگر نويسنده‌ی آن هيچ حضوری ندارد برای تفسیر آن و گره گشودن از ابهامات احتمالی‌اش. لذا، وصیت‌نامه از يک سو به مرگ مربوط است و از سوی ديگر به آخرین خواسته‌ها يا آرزوهای نويسنده‌اش. جز اين، متن وصیت‌نامه‌ها عمدتاً با هر متن ديگری که در زمان حيات فرد نوشته شده باشد تفاوتی ندارد.

در بستر تاريخ دين و مشخصاً تاريخ اسلام و تشيع، یکی از نمونه‌های بارز وصيت‌نامه‌ها، نامه‌ای است که حضرت امير برای فرزندش امام حسن نوشته است. اين نامه که به خاطر ساختار و مضامين‌اش، شکل و بيان وصيت‌نامه‌ای دارد، بیش از هر چيزی متضمن اندرزهای حکيمانه‌ی پدری است به فرزندش و البته اين‌جا حکمت علوی است و ميراث اهل بيت پیامبر که به نسلی دیگر منتقل می‌شود.

نمونه‌ی دیگری را می‌توان از ديد مسلمانان شیعه در سخن پيامبر اسلام ديد: حضرت رسول در آخرین سفر حج خود، توصیه‌ای به مسلمانان کرد که هر کسی که او را مولای خود می‌داند، علی مولای او خواهد بود. شيعیان اين توصیه‌ی پيامبر را تفسیر با نص پيامبر به جانشينی حضرت امير کردند. چنان‌که می‌دانيم مسیر تاريخ چنین بود که میان وصایت علی و نص باطنی و معنوی پيامبر بر امامت او و خلافت ظاهری و ولايت سياسی او فاصله‌ای افتاد و مسلمانان پس از پيامبر، آن سخن او را حمل بر جانشينی حضرت امیر در مقام خلافت نکردند.

اما وصیت‌نامه‌ها عمدتاً چه تأثيری دارند و به طور مشخص چه تأثیر سياسی باقی می‌گذارند؟ گمان می‌کنم بايد حساب دوره‌های مختلف تاریخی را از هم جدا کنيم. نخست اين‌که در دوره‌ی ماقبل مدرن – اگر مثلاً تقسيم‌بندی‌های سياسی روزگار معاصر را در نظر بياوریم – که مرزبندی‌های سياسی به شکل فعلی معنی‌ نداشت، دولت-ملت نداشتيم، نظام‌های دموکراتيک يا پارلمانی کمابيش بلاموضوع بودند و سلطنت و پادشاهی هم‌چنان شکل غالب سياست‌ورزی بود، وصيت يک چهره‌ی سياسی یا پادشاه، عمدتاً می‌توانست سرنوشت جمع کثيری را رقم بزند. بهترین تجلی اين معنا را می‌توان در تعيین جانشین از سوی يک پادشاه ديد. اگر در جانشینی اختلافی رخ نمی‌داد و همه رأی پادشاهِ از جهان‌رفته را می‌پذیرفتند، همه چیز بستگی به اين داشت که پادشاه يا زمام‌دار بعدی فردی باکفایت باشد يا فاقد مديریت و رهبری مناسب. حتی نفس تعيین جانشین هم حرکتی معنادار بود و پادشاه يا زمام‌داری که از جهان می‌رفت، می‌توانست هوشياری بیشتری در انتخاب جانشین خود به خرج دهد تا تنش و درگیری کمتری پس از او به وجود بیايد. به این معنا، فکر می‌کنم حوزه‌ی عمده‌ی تأثیرگذاری‌های وصایای دوره‌ی ماقبل مدرن را باید در همين تعيین جانشين يا تصریح به اتوريته‌ی مسلط برای اداره‌ی امور دید. از این مورد عام و تأثیرگذار که بگذريم، بقيه‌ی توصيه‌ها و وصایا بیشتر در حد اندرزهای شخصی و پندهای حکيمانه باقی می‌مانند.

اما در دوره‌ی مدرن، وصیت‌نامه‌ها هميشه به اين معنا نيستند که تأثیری مستقیم در يک نظام سياسی باقی می‌گذارند. وصيت‌نامه‌ی بنيان‌گذار انقلاب اسلامی،‌ شاید نمونه‌ی خوبی از این دست باشد. این وصيت‌نامه را شاید به وجهی بتوان منشور انقلاب خواند. این متن، خطوط کلی انديشه‌ی آيت‌الله خمینی را نمايش می‌دهد. اما آيا می‌توان هر چه را که پس از وفات ايشان رخ داده است مطابق با همین وصيت‌نامه ديد و فهمید؟ به عبارت ديگر، آيا اين وصيت‌نامه جای قانون را می‌گيرد؟ طبیعی است که پاسخ منفی است. این وصیت‌نامه‌ نيز مانند بسياری از وصيت‌نامه‌های ديگر، چيزی است از جنس همین خواسته‌ها و آرزوها و تمنیاتی که وصيت‌نامه‌نويس انتظار دارد بازماندگان‌اش به آن‌ها عطف توجه کنند. واقعيت هميشه چنين نيست که بازماندگان همان راهی را بروند که وصيت‌نامه‌نويس خواسته است. لذا، برای تأثيرگذاری يک وصيت‌نامه باید آن را در بستر مناسب‌اش قرار داد: وصيت‌‌نامه هیچ‌گاه جای قانون را نمی‌گیرد و هیچ‌وقت وصیت‌نامه تبدیل به حکمی ازلی و ابدی نمی‌شود. پاره‌ای از بندهای هر وصيت‌نامه‌ای ممکن است با گذشت‌ زمان به طور کامل از موضوعيت بیفتند. بخش‌هایی دیگر از وصيت‌نامه‌ها ممکن است ساليان سال اعتبار و معنا داشته باشند و هم‌چنان راهگشای انديشه و عمل آدميان بسیار باشند. همه‌ی وصيت‌نامه‌ها فقط محدود به يک منطقه‌ی جغرافيایی خاص نمی‌مانند و ممکن است واجد معانی و مضامينی باشند که مرزهای جغرافيايی را در نوردند و چراغ راه آدميان بسیاری باشند. اين بستگی به جنس و نوع وصيت‌نامه دارد. هر چه وصیت‌نامه‌ بيشتر با بشریت انسان‌ها سر و کار داشته باشند و کمتر به سراغ مرزبندی‌ها و تقسيم‌های نژادی، قومی، دينی، زبان يا ملی برود، وصيت‌نامه ماندگارتر و انسانی‌تر می‌شود.

با اين اوصاف، هر متنی را ولو نام وصيت‌نامه بر خود داشته باشد، نمی‌توان وصيت‌نامه خواند. گاهی اوقات جنس یک متن که نام وصيت‌نامه بر خود دارد، ممکن است حکمت باشد يا انديشه‌ی سياسی يا پند و اندرز يا توصیه‌های پس از مرگ نويسنده. در نتیجه، مضمون وصیت‌نامه است که می‌تواند به ماندگاری آن کمک کند و آن را از چنبره‌ی گذر زمان و تاریخ برهاند. هم‌چنان وصيت‌نامه‌ی حضرت امیر به امام حسن برای دين‌داران متنی است خواندنی و حکمت‌آموز.

درست است که وصيت‌نامه‌های «ایدئولوژيک» ممکن است تأثيری درازمدت داشته باشند اما همه‌ی این‌ها بستگی دارد به این‌که بازماندگان تا چه حد از آن وصيت‌نامه مضمون و معنايی بسته و ايدئولوژيک استنباط کنند يا به این نوع مضامين آن توجه کنند. وصیت پيامبر اسلام در حجة الوداع منجر به خلافت حضرت امیر نشد اما هم‌چنان مسلمانان پس از او خود را مسلمان می‌دانند و ما نيز نمی‌توانيم آن‌ها را مسلمان ندانيم. امروز هم کسی قول به وحدانیت خدا و نبوت حضرت رسول را از مضامين وصيت‌نامه‌ی ايشان نمی‌داند ولی هم‌چنان این اصول، تعيین‌کننده‌ی مشی زندگی هر مسلمانی است.

پيش‌بینی کردن تأثيرگذاری وصيت‌نامه‌ها کار ما نيست. وصیت‌نامه‌های مختلف تأثیرهای مختلفی داشته‌اند که گاهی کاملاً دور از انتظار بوده است. وصيت‌نامه‌ها عمدتاً برای نسل بعدی نوشته می‌شوند و نسل بعدی آدميان در هر مقامی که باشند هم‌چنان صاحب اختیار و انتخاب‌اند و ممکن است هر راهی را انتخاب کنند و این راه لزوماً به معنای نفی کامل و مطلق سلف‌شان نباشد. اين‌جاست که باید ميان وصيت‌نامه‌ی يک شخصيت سياسی و اصولی که نظام سياسی متبوع او را شکل می‌دهد تفاوت گذاشت. پيداست که برای يک شخصيت سياسی، بازنويسی دوباره‌ی اصول و قوانين همان نظام سياسی کاری عبث و بی‌معنا و در واقع تحصيل محصل است. آن‌چه که يک وصیت‌نامه – از هر جنسی – را معنی‌دار و خواندنی می‌کند، مضامينی است که گرد و غبار گذر زمان و تاريخ به آسانی بر آن‌ها نمی‌نشيند.

داريوش محمدپور ۱۹ آبان ۱۳۸۹

November 3, 2010

ما برادر بوديم؛ اما...

قصه زیاد پيچيده نيست. انتخاباتی در ایران انجام شد. عده‌ای می‌گويند تقلب شد و کودتا شد (مثلِ مثلاً من) و عده‌ای هم می‌‌گويند نشد و مثلاً جمهوریت نظام است و حرف‌هایی از این قبيل. در اين ميانه، گروهی شدند «حامی نظام» و عده‌ای شدند «منتقد نظام»؛ هر چند اين مرزبندی و برچسب‌زدن‌ها دقیق نیست ولی بگذارید عجالتاً با همين جلو برويم. جنبشی اجتماعی و مدنی از دل این اتفاق خون‌بار سر برآورد و نام‌اش شد جنبش سبز. عده‌ای سبز شدند. گروه مقابل از همان روزهای اول و حتی قبل از آن، زبان و عمل تحقیر و سرکوب را پيشه کردند. تا اين‌جا هنوز قضيه قابل فهم است.

گروهی از یک سوی دعوا حمايت می‌کنند و گروهی از سوی دیگر. اما وقتی ما از بيرون به ماجرا نگاه می‌‌کنيم و سعی می‌کنیم انسانی‌تر قضيه را ببينیم و این غده‌ی سرطانی سياست و قدرت و دولت، گلوی آدميت ما را در چنگال‌اش فشار ندهد، آيا می‌توانيم اين دو گروه را يکسان ببينيم؟ آیا حق داریم برای هر دو جايگاهی یکسان قايل شويم؟ آيا جايگاه يکی که از صاحب قدرت مطلقه و بلامنازع دفاع می‌کنم و کسی که از محروم و مظلوم دفاع می‌‌کند يکی است؟ آری، هر دو انسان‌اند، هر دو آدمی هستند، ولی آیا هر دو يک حق برابر دارند؟

من فکر می‌کنم این‌که عده‌ای به احمدی‌نژاد «رأی» داده‌اند نه تنها جرم و خطا نيست بلکه حق آن‌هاست. اما این‌که همان عده هم‌چنان از تمام ستم‌هایی که بر دست همين منتخب‌شان بر بقيه می‌رود دفاع می‌کنند يا فکر می‌کنند چون آن‌ها به او رأی داده‌اند پس او حق دارد با همه‌ی آن‌هایی که به او رأی نداده‌اند اين همه ستم بکند، بخش غیرانسانی ماجراست. ما تا دیروز برادر و هم‌وطن بوديم ولی آن لحظه‌ای که تو تصمیم می‌گیری من به خاطر متفاوت بودن، یا باید بمیرم و خون‌ام کف خيابان ریخته شود، و یا بايد حبس بکشم و شکنجه ببينم و تهمت و افترا بشنوم، درست همان‌جايی است که برادری و هم‌وطنی ما زیر سؤال می‌رود. اين‌جا ديگر قضيه اين نيست که تو یک رأی داری و من یک رأی. اين‌جا ديگر بحث این نیست که من و تو اختلاف نظر داریم. ريخته شدن خون آدمیان چیزی در حد اختلاف‌نظر نيست که بشود سرش کوتاه بيايم و بگويم قاتل برادر يا بازجوی پدرم و شکنجه‌گر خواهرم هم‌چنان برادر و هم‌وطن من است. اين شکاف خیلی عمیق‌تر از این حرف‌هاست.

بگذاريد خيلی روشن‌تر حرف بزنم. عده‌ای هستند که فکر می‌‌کنند جنايتی رخ نداده است. فکر می‌کنند نه کسی شکنجه‌ای شده و نه خون کسی ریخته شده است. فکر می‌کنند حقی ناحق نشده است. فکر می‌کنند عده‌ای داشتند برای سرنگونی يک نظام حکومتی توطئه می‌کردند و آدم می‌کشتند و مزدور بودند و چيزهایی از اين قبيل. خوب تا زمانی که اين‌جوری فکر می‌کنند و هيچ راهی ندارند که بفهمند قضايا غیر اين است، حرجی بر آن‌ها نيست. ولی آن‌ها که می‌دانند چه؟ آن‌ها که چشم دارند و می‌توانند تشخيص بدهند که یک نفر را روز انتخابات به سرعت می‌توانند بگيرند و ببرند زندان و تا همين حالا پای‌اش را نتواند بگذارد بيرون، لابد عقل‌شان می‌رسد که این ماجرای کهريزک خيلی هم پيچيده نباید باشد. مجازات متهم و مجرم آن جنايت‌ها چرا باید اين‌قدر سخت باشد؟ و از اين دست می‌شود همين‌جور الی يوم القيام نوشت.

پس نه، ماجرا فقط اختلاف‌نظر نيست. آری ما هم‌چنان برادریم ولی تا وقتی که تو نخواهی مثل قابیل جان مرا بگيری ولی ادعا کنی که هابيل هستی! برادريم ولی تا وقتی که تو قاتلی نباشی که خود را جای مقتول جا بزنی. برادر و هم‌وطن‌ايم ولی تا وقتی که تو نفس همه‌ی ما را نبریده باشی و هم‌زمان ادعا نکنی که ما زبان‌بريده‌ها و محرومان، زبان شما رسانه‌دارها و قدرقدرت‌ها را از حلقوم‌تان بیرون کشيده‌ايم! برادریم تا وقتی که شما هم بتوانيد ببينید چقدر ستم کرده‌ايد! برادریم تا وقتی بتوانيد نشان بدهید که حسن نيتی داريد که گریبان ظالم و قاتل را می‌توانيد بگيريد! برادريم تا وقتی که... برادریم حتی... برادريم... برادريم آيا؟ برادر هستيم يا بوديم؟


هابیل و قابیل حتی پس از کشته شدن هابيل به دست قابیل باز هم فرزندان آدم می‌مانند. باز هم با هم برادرند. ولی آن خونی که بر دستان قابیل باقی مانده است، تا جهان باقی است پاک نمی‌شود. و تو ای برادر من! که فکر می‌کنی خون مقتولان ما به پای تو نيست و به گردن قربانيان و مقتولان و محرومان ديگری است که مثل آن مقتول و آن شهيد فکر می‌کرده‌اند، آيا گمان می‌‌کنی با این‌جور فکر کردن تو، با اين روايت از واقعیت، کشته‌های ما زنده می‌شوند؟ يا آن مجرمان واقعی که هرگز پيش روی قاضيان سخت‌گیر و درشت‌گوی و بی‌تقوای شما ظاهر نمی‌شوند و آسوده‌خاطر زندگی می‌کنند در ظل دولت شما (نخواستم بنویسم «ولايتِ شما» که به کسی برنخورد)، هرگز درشتی از شما شنيده‌اند؟ برادر! می‌گویم که اگر قابیل نيستی، تا زمانی که جنايت قابيل را نمی‌بینی یا می‌بینی و به خاموشی و آهستگی از کنارش می‌گذری، با قابيل فرقی نداری! می‌توانی تا ابد مقتولان را مقصر ریخته شدن خونِ خودشان بدانی یا گناه اين همه جنايت را به گردن ديگری بیندازی، ولی واقعيت عوض می‌شود؟

فراموش نکن، برادر، که «زمانه کیفر بيداد سخت خواهد داد»! من و تو امروز و فردا از پهنه‌ی جهان خواهیم گذشت، ولی زمانه قاضی سخت‌گیرتری است و از قاضیان ویرانه‌ی شما، دشوارتر داوری می‌کند! دولت‌ها می‌‌گذرند و می‌روند، ولی من و تو هم‌چنان منتظر داوری تاريخ و زمانه خواهیم ماند. و آن وقت به چه رویی تو می‌‌توانی در برابر من که غم تو و ديگران برادران‌ام را خوردم، بايستی و بگويی که برادرم بودی يا هستی؟

گشاد کار آن دلبند اگر با جان من بودی
همانا دادن جان کار بس آسان من بودی

جدایی کار دشمن بود ور نه ای برادر جان
من از جان یاورت بودم تو پشتیبان من بودی

وفا تا پای جان این است پیمانی که ما بستیم
در آن عهد وفاداری تو هم پیمان من بودی

چو فرزندت مر خواند شهید راه آزادی
چه خواهی گفتنش فردا؟ که زندانبان من بودی؟

تو زندانبان من بودی و من زندانی‌ات، اما
اگر نیکو بیندیشی، تو هم‌زندان من بودی

عجب کز چانه گرمت سخن ناپخته می‌آید
نبودی خام اگر با آتش سوزان من بودی

در این زندان من از خون دل خود آب می‌خوردم
تو هم چون سایه بر این خوان غم مهمان من بودی

October 27, 2010

روزنامه‌نگاری، سياست و بی‌طرفی

(اين يادداشت طولانی است و در واقع خیلی طولانی‌تر از این بود؛ سعی کردم کوتاه‌اش کنم ولی باز هم طولانی شد!)

قسمت تازه‌ی برنامه‌ی پرگار بی‌بی‌سی به بحث روزنامه‌نگاری و سیاست اختصاص داشت و شرکت‌کنندگان پنل اول، نیک‌آهنگ کوثر و مسيح علی‌نژاد بودند. فکر می‌کنم خیلی خوب است که نيک‌آهنگ را بيشتر به چنين برنامه‌هایی دعوت کنند چون فرصت پيدا می‌کند بیشتر توضیح بدهد کارهایی که کرده و می‌کند به چه دلیل یا علت بوده است. به هر حال، این برنامه را من سخت پسنديدم به این دلیل که بدون نیاز به کوشش زيادی، به روشنی نشان داد نيک‌آهنگ کوثر چگونه مقوله‌ی روزنامه‌نگار مسؤول را با روزنامه‌نگار «افشاگر» يا «جنجال‌ساز» خلط می‌کند. اين برنامه، نمونه‌ی بسيار خوبی از محک تجربه بود: صالح و طالح متاع خويش نمودند.

خلاصه‌ی نظر خودم را درباره‌ی ماجرا می‌نویسم و سپس به بخش‌هایی از سخنان نيک‌آهنگ اشاره می‌کنم.

به نظر من، هيچ روزنامه‌نگار بی‌طرفی در دنيا وجود ندارد. همه‌ی روزنامه‌نگاران، مثل همه‌ی هنرمندان، نويسندگان و فیلسوفان بخواهند یا نخواهند به هر حال «طرف» دارند و از کسی یا چیزی یا فکری جانب‌داری می‌کنند. البته فرق است میان بی‌طرف نبودن و متعصب بودن یا حمایت کورکورانه و مقلدانه کردن. پس برای این‌که به سوی بحث غیرممکن و بيهوده نرویم، باید این را به رسمیت بشناسيم که حتی روزنامه‌نگاران هم، در هر جایی که کار می‌کنند، موضع دارند. هيچ روزنامه‌نگاری و به خصوص هیچ روزنامه‌نگار ايرانی نمی‌تواند ادعا کند من هيچ موضع سياسی ندارم (مقصودم روزنامه‌نگارانی است که از و درباره‌ی سياست می‌‌نويسند). تا اين‌جای بحث کمابیش روشن و بديهی است.

اما آيا موضع داشتن هر روزنامه‌نگاری نتيجه می‌دهد که او لزوماً حقیقت را تحریف می‌کند یا تصويری نادرست از واقعیت ارایه می‌دهد؟ مطلقاً چنين نيست. حتی روزنامه‌نگارانی که موضع سياسی‌شان را ما نمی‌پسندیم هم می‌توانند صداقت و مسؤوليت داشته باشند. چنين نيست که هر کس روزنامه‌نگاری باشد که به يک حزب یا جريان سياسی تعلق‌خاطر داشته باشد، هر چه می‌گويد و می‌نويسند لزوماً در جانب‌داری از آن حزب و جريان سياسی خاص است.

یکی از وظایف مهم و اصلی روزنامه‌نگار سياسی – خصوصاً در فضای ایران – نقد قدرت و ایستادن در جانب شهروندان است. روزنامه‌نگار هميشه باید قلم‌اش در نقد قدرت تیز باشد. فرقی هم نمی‌کند که قدرت سياسی فاسد باشد يا صالح. صاحب‌منصبان سياسی دقیقاً به دلیل این‌که قدرت نزد آن‌ها تمرکز و تجمع پیدا می‌کند (حتی در نظام‌های دموکراتیک)، باید پيوسته زیر نظارت رسانه‌های آزاد و مستقل باشند تا به فساد نيفتند. روزنامه‌نگار اين‌جا تبدیل به وجدان آگاه و بيدار جامعه می‌شود و به سود شهروندان عمل می‌کند. ما چيزی به اسم روزنامه‌نگاری حرفه‌ای که مستقل از منافع قدرت حاکم سياسی و هم‌زمان شهروندان و انسان‌ها عمل کند نداریم. روزنامه‌نگاری که برای خودش اصولی را از روی کتاب تعریف کند و کارش فقط حرف زدن و افشاگری باشد، روزنامه‌نگاری بی‌مسؤولیت است.

حالا به موارد عینی‌تر بر می‌گردیم. شهروندانی که صاحب‌منصب سیاسی نيستند تکلیف‌شان روشن است. شهروندانی هم هستند که سابقاً صاحب‌منصب سياسی بوده‌اند ولی اکنون نیستند. از این حیث، در حقوق شهروندی، این افراد با سایر شهروندان برابرند و هیچ روزنامه‌نگاری حق ندارد حقوق شهروندی اين افراد را به بهانه‌ی اين‌که روزی صاحب‌منصب بوده‌اند زير پا بگذارد.

نيک‌آهنگ در گفته‌های‌اش جايی اشاره کرد که روزنامه‌نگار صاحبان قدرت و طالبان قدرت را نقد می‌کند. مقصود او روشن است. مقوله‌ی تازه‌ی «طالبان قدرت» به او اين اجازه را می‌دهد که روی هر کار غیرمسؤولانه‌ای که انجام می‌دهد به همین شکل مانور بدهد. صاحب قدرت سياسی را بايد نقد کرد. تعارفی هم در آن نيست. اصلاً بحثی در آن نيست. بحث دقیقاً آن‌جاست که سوارگان اسب قدرت را با پيادگان به يک اندازه بنوازی و مدعی شوی که اين‌ کار را به دلیل بی‌طرفی حرفه‌ای انجام می‌دهی. مقوله‌ای که نيک‌آهنگ با عنوان «طالبان قدرت» از آن اسم می‌برد، مقوله‌ای است کاملاً دلبخواه. با اين مقوله‌بندی، می‌شود گریبان هر کسی را گرفت دقيقاً به این دليل که هیچ آدمی روی کره‌ی زمین نيست که از قدرت و ثروت داشتن بدش بيايد. مشکل این‌جاست که هر آدمی زمانی می‌تواند به اين دلیل زیر تیغ نقد برود که دسترسی به اموال و افکار عمومی داشته باشد.

نیک‌آهنگ جایی می‌گويد بعضی روزنامه‌نگاران بعضی حرف‌ها را نمی‌زنند چون مصلحت ايجاب نمی‌کند (برای آن‌ها) ولی (از نظر نيک‌آهنگ) حقیقت هميشه بر مصلحت اولویت دارد و همیشه باید حقیقت را گفت. خوب، نيک‌آهنگ آشکارا اشتباه می‌کند و در واقع مغالطه می‌کند. فرض کنيم با انتشار خبری که حقیقت هم دارد، جان عده‌ای به خطر بیفتد یا عرض و آبروی کسی صدمه ببیند. پرهیز کردن از انتشار چنین خبری يا گرفتن موضعی با اين پیامدها، نه تنها ریاکاری و دروغ‌گویی مصلحت‌آمیز و گريز از مسؤولیت و قربانی کردن حقیقت در پای مصلحت نيست، بلکه عین وظیفه‌ی اخلاقی و پاس داشتن حقیقت است. وقتی از حقیقت حرف می‌زنیم در واقع از ارزش‌ها حرف می‌زنیم. مسأله بیان واقعیت‌های صرف نیست. همه می‌دانند که کروی بودن زمین واقعیت است ولی اگر تحت شرایط خاصی اصرار کردن بر کروی بودن زمین يا نشر خبری دال بر آن باعث ريخته شدن خون کسی شود و يا تأثیر جبران‌ناپذیر و عمیق اجتماعی بگذارد، سخن گفتن از اين «واقعيت» عین «بی‌مسؤولیتی» و «بی‌اخلاقی» است و یقيناً با گفتن يا نگفتن چنين چيزی کمترين تغيیری در کروی بودن يا مسطح بودن زمین رخ نمی‌دهد. خلاصه‌ی سخن اين‌که این تقابل مصلحت و حقیقت در چهارچوب بحث نیک‌آهنگ تقابل مصنوعی و نامربوط است. روزنامه‌نگاری که با جان انسان‌ها همان برخوردی را می‌کند که با سنگ و در و دیوار، از اولين مسؤوليت انسانی خودش فاصله گرفته است؛ دموکراسی هم برای در و دیوار نيست بلکه برای همين انسان‌هاست. حقوق بشر هم برای اشياء بی‌جان نيست بلکه برای آدميانی است که ارزش‌هایی دارند و احساسات و عواطفی دارند و در برابر ستم و بیداد واکنش نشان می‌دهند.

و آخر اين‌‌که،‌ نيک‌آهنگ بر خلاف ادعای‌اش بارها و بارها موضع‌گیری صريح و علنی سياسی کرده و می‌‌کند ولی هم‌چنان اصرار دارد که چون خبرنگار است نباید موضع‌گيری بکند! به نظر شما چطور می‌توان اين دو موضع را با هم جمع کرد و در يک برنامه‌ی تلویزيونی پيش چشم ميليون‌ها نفر هم‌زمان بگویی که کار سیاسی نمی‌کنی و جانب هيچ حزب سیاسی را نمی‌گيری، ولی رفتاری بکنی و سخنی بگويی که دقیقاً معنای سياسی دارد و مقتضای‌اش همان چیزی است که یک حزب سياسی خاص انجام می‌دهد یا می‌خواهد رخ بدهد؟

اما برای اين‌‌که بشود راحت‌تر گفت‌وگو کرد، به همان پرسش‌های پرگار بر می‌گردم (و از متن منتشر شده در صفحه‌ی برنامه‌ی پرگار نقل می‌‌کنم).

«آیا می توان هم خبرنگار حرفه یی بود و هم فعال سیاسی؟ این دو در یک اقلیم می گنجند؟ در سال های اخیر، رسم شده که رسانه ها را رکن چهارم دمکراسی بنامند. شاید این بیان، کمی آرمانخواهانه و تا حدی متاثر از ذهنیت ما اهالی رسانه ها باشد. اما کم و بیش پذیرفتنی ست که آگاهی بر قدرت افکار عمومی، همزمان است بر آگاهی بر قدرت و نفوذ عواملی که بر افکار عمومی تاثیر می گذارند، از جمله نفوذ رسانه ها و در درجه اول، خبرنگاران. این نقش و نفوذ، چه مسئولیتی برای خبرنگار ایجاد می کند؟ در گوهر کار خبری نوعی تعهد نهفته است، اما تعهد به کی و به چه؟ کدامیک از این دو بهترین بیان تعهد حرفه یی خبرنگار است: تعهد به اطلاع رسانی دقیق و منصفانه یا تعهد به اطلاع رسانی برای پیشبرد دمکراسی و حقوق شهروندی؟ آیا می توان از خبرنگار انتظار داشت فارغ از هر گونه گرایش و مرام سیاسی باشد؟ اگر این انتظار بیجاست، چطور می توان در عین حفظ گرایش سیاسی به روش کار حرفه یی در محیط خبری وفادار ماند؟»

خط مشترک همه‌ی اين پرسش‌ها یک پيش‌فرض اساسی دارد و آن اين است که اساساً در یک جامعه‌ی دموکراتیک يا جامعه‌ای که به نقد قدرت حساس است، نقش روزنامه‌نگار/خبرنگار چی‌ست؟

در يک جامعه‌ی دموکراتیک یا جامعه‌ای که در آن قدرت به طور سالم در گردش است، نقش روزنامه‌نگار نظارت بر قدرت و ارایه‌ی ابزارهایی برای پاسخ‌گو کردن قدرت است. نقطه‌ی ثقل ماجرا هم در این است که روزنامه‌نگار بتواند میان «شهروندان» و «صاحبان قدرت» فرق بگذارد. صاحب قدرت هم تعریف مشخصی دارد: کسی که قدرت سیاسی در اختیار دارد؛ منصب دارد،‌ امکانات مادی دارد؛ مونوپولی و انحصار رسانه‌ای دارد و توانایی تغيیر دادن افکار عمومی با استفاده از امکانات و اموال عمومی را دارد. این نقشی است که برای روزنامه‌نگار در یک جامعه‌ی دموکراتیک/مدنی تعریف می‌شود.

روزنامه‌نگاری که بتواند شأن نقد قدرت را حفظ کند و بتواند ميان نقدِ قدرت، نقد صاحبان قدرت و نقد مطلق هر چیزی (بخوانيد بهانه‌گيری یا عیب‌جويی محض) تفاوت بگذارد، فرق ندارد که فعال سياسی باشد يا نباشد. اگر بپذیريم که يکی از فونکسيون‌ها و کارکردهای اساسی هر روزنامه‌نگاری بر آفتاب افکندن سوءاستفاده‌ی صاحبان قدرت از قدرت است، البته که «هر روزنامه‌نگاری» فی نفسه فعال سیاسی است و شغل‌اش کنش‌گری سياسی است.

حالا بحث این است که دایره‌ی اين نقد تا کجاست؟ به چه کسی می‌شود گفت صاحب قدرت؟ این‌ها در جامعه‌ی ما متر و ملاک دارد: کسی که کلید زندان را در اختيار دارد و بر مقدرات شهروندان مسلط است، بدون شک صاحب قدرت است. کسی که می‌تواند قانون را به میل خودش تفسیر کند يا به نفع خودش به آن جهت بدهد، البته که صاحب قدرت است و باید بی‌رحمانه نقد شود. کسی که ابزارهايی در اختیار دارد برای این‌که بالفعل سرنوشت شهروندان را تغيير دهد، باید در معرض نقد جدی و شدید باشد.

به این معنا، هر خبرنگاری هميشه سياسی است. خبرنگار غیر سياسی نداریم. ولی می‌توان میان خبرنگاری که به پروپاگاندا و تبلیغات شورمندانه به نفع يک جناح سياسی خاص می‌پردازد و خبرنگاری که سعی می‌کند منصفانه تا حد امکان اخبار و گزارش‌ها را شفاف منتقل کند، تفاوت گذاشت. اما اين‌جا مسؤوليت روزنامه‌نگار هم محل بحث است. روزنامه‌نگار يا خبرنگاری که برای خود وظیفه‌ای دموکراتیک تعریف می‌کند، ناگزیر بايد پاسخگو و مسؤول هم باشد. ميان آزادی بیان و هرج و مرج فرق است. چيزی به اسم آزادی بیان مطلق و بی‌حد و حصر وجود ندارد. آزادی مطلق يعنی هوس‌بازی. استفاده از آزادی مطلق از سوی روزنامه‌نگاری که خود را محق به گفتن هر چيز و افشا کردن هر چيزی که معيار تشخيص‌اش شخص خودش باشد، فرقی با سوء استفاده‌ی یک حاکم سياسی از قدرت ندارد. حاکم سياسی مستبد از قدرت سیاسی، زور، سرنيزه، زندان و مال و رسانه به نفع قدرت‌اش سوءاستفاده می‌کند؛ روزنامه‌نگار بی‌مسؤولیت هم از آزادی رسانه و مطبوعات به نفع هوس شخصی خودش يا سلیقه‌ی خودش سوء‌استفاده می‌کند. روزنامه‌نگار به محض اين‌که روزنامه‌نگار شد، ديگر شهروند عادی نیست. روزنامه‌نگار هم از زمانی که دسترسی به ابزار و امکانات نشر باور و سخن‌اش پیدا کرد در مقام مسؤولیت واقع می‌شود و ناگزیر او هم باید زير نظارت قرار بگيرد.

اما چطور می‌توان ميان تعهد يا سلیقه‌ی سياسی یک روزنامه‌نگار و شغل و حرفه‌اش پل زد؟ برای روزنامه‌نگاری اصولی حرفه‌ای وجود دارد. يک بخش ماجرا در رعایت اين اصول است: زبان و ادبیاتی که روزنامه‌نگار اختيار می‌کند (پرهيز از خشونت زبانی، پرهیز از تهمت زدن، پرهیز از نشر اخبار و اطلاعات بر مبنای سلیقه و گرايش شخصی، پرهیز از دخالت دادن حب و بغض شخصی در انعکاس اخبار و گزارش‌ها)؛ بررسی منابع خبری و اطمینان حاصل کردن از صحت و اصالت خبر؛ رعایت حقوق شهروندان و افراد هنگام انعکاس اخبار.

ارگان سياسی کارش حمايت و پشتیبانی از حزب متبوع خود است ولی هم‌زمان ممکن است یک روزنامه‌نگار چپ يا راست باشد و طبعاً گرايش به سلیقه‌ای چپ يا راست داشته باشد ولی هم‌چنان اصول حرفه‌ای را رعایت کند. گرايش چپ يا راست داشتن، سبز يا غيرسبز بودن نتيجه نمی‌دهد که خبرنگار ذاتا از اصول حرفه‌ای فاصله بگیرد. یک بخش مهم کار سخت‌گير بودن است: تن ندادن به انتشار شتاب‌زده‌ی هر خبری که از راه می‌رسد. روزنامه‌نگار به مرور زمان از خود تصویری را در ذهن مخاطب می‌سازد. روزنامه‌نگار مسؤول کسی است که بتواند اين تصویر را اصلاح کند یا اساسا احساس مسؤولیت نسبت به اصلاح اين تصوير داشته باشد و گمان نکند که حالا هر کس هر چه دلش خواست فکر کند مهم نيست.

روزنامه‌نگاران مختلف به درجات متفاوتی ممکن است شور و علاقه‌ی سياسی داشته باشند. انعکاس این شورمندی سیاسی هم در افراد مختلف فرق می‌کند. داوری کردن درباره‌ی این‌که اگر یک روزنامه‌نگار علاقه و سليقه‌ی شخصی‌اش را منعکس کند، چه بايد درباره‌اش گفت، آسان نيست. اما وقتی اصولی کلان و مشترک داشته باشيم که همه‌ی طرفین بر سر آن بتوانند متفق باشند، اين می‌تواند به ما در بی‌طرفی کمک کند.
فکر می‌کنم خبرنگار حرفه‌ای به دشواری بتواند هم‌زمان در خدمت يک حزب سیاسی باشد. به ويژه اگر حزب سياسی در قدرت باشد و برخوردار از امکانات آن، خبرنگار حرفه‌ای بعید است بتواند هم‌زمان در دو صف حرکت کند: يا بايد خبرنگاری حرفه‌ای را انتخاب کند يا باید تبديل به سخنگوی رسانه‌ای آن حزب سياسی شود. البته در هيچ کدام از اين‌ها فی نفسه عيبی نیست. طبعاً هر حزب سياسی، چه در قدرت باشد و چه نباشد سخن‌گویی دارد و نفس سخن‌گویی چيزی فی‌ذاته مذموم نيست.

اگر بخواهم همه‌ی اين‌ها را جمع‌بندی کنم به يک نکته‌ی ساده می‌رسم: خبرنگار حرفه‌ای وقتی بخواهد برای خودش آرمانی دموکراتيک و ارزش‌هایی انسانی تعریف کند و از حد يک رسانه‌باز صرف که فقط برخورد سرد و مکانیکی با خبر و گزارش دارد آن‌سوتر برود، بايد موضع‌اش را نسبت به قدرت حاکم سیاسی مشخص کند. خبرنگار عقلاً، اخلاقاً و از حیث مسؤوليت سياسی باید با قدرت حاکم سیاسی که برخودار از مواهب و اختیارات و امتیازهای قدرت است فاصله داشته باشد و همواره با دیده‌ی انتقاد به آن بنگرد. اما، وقتی خبرنگار تفاوت صاحب قدرت را با افراد بیرون از دایره‌ی قدرت تشخیص ندهد و با هر دو یکسان برخورد کند، يک بخش از مسؤولیت اخلاقی و حرفه‌ای‌اش می‌لنگد. خبرنگار باید ميان «شهروند» و «دولت» یا «حکومت» تفاوت قايل شود. متر و ملاک مهم هم «برخورداری از قدرت و امتیازهای آن»‌ است. (مثال عینی: جنبش سبز هيچ بهره‌مندی از قدرت سیاسی ندارد: موسوی نه منصب سياسی دارد، نه روابط سياسی برای اعمال نفوذ دارد، نه رسانه‌ دارد،‌ نه روزنامه‌ی رسمی دولتی و نه نقشی در حلقه‌های قدرت رسمی دارد؛ موسوی از اين حیث هیچ تفاوتی با شهروندان عادی ندارد الا این‌که قدرت بسیج‌گری مردم برای پاسخگو کردن قدرت سياسی را دارد).

محورهای اصلی آن‌چه را در بالا آوردم می‌توان در موارد زير فهرست کرد: ۱) حساس بودن روزنامه‌نگار به قدرت و صاحبان‌اش به عنوان يک وظیفه‌ی اخلاقی و دموکراتيک؛ ۲) حساس بودن به سوءاستفاده از آزادی بیان و فروغلتيدن به ورطه‌ی حب و بغض‌های شخصی یا داوری‌های سلیقه‌ای به بهانه‌ی آزادی بیان: آزادی بیان مطلق نداريم؛ هميشه آزادی ما مقید به آزادی‌های ديگران است. آزادی حدودی دارد و باید آن حدود را محترم شمرد؛ ۳) روزنامه‌نگاری پاره‌ای اصول حرفه‌ای شناخته‌شده و متفقٌ علیه دارد (زبان خبر؛ شيوه‌ی گزارش خبر و بررسی کردن منابع متعدد و چيزهايی از این دست) ولی هیچ روزنامه‌نگاری (چنان‌که هیچ انسانی) نمی‌تواند مدعی شود هیچ گرايش و سلیقه‌ی سياسی ندارد و سلیقه‌های‌اش بر داوری‌اش سایه نمی‌اندازد. مهم اين است که گرايش خاص‌اش باعث پوشاندن حقیقت نشود يا ارزشی را پای‌مال نکند (مراد از ارزش‌، ارزش‌های کلان و جهان‌شهری يا ارزش‌های جها‌ن‌شمول بشری است که کمابيش همه بر سر آن اتفاق دارند نه ارزش يک گروه یا مذهب یا طایفه‌ی خاص).

البته روزنامه‌نگار «زرد» هم داریم. روزنامه‌نگار هوچی هم داریم. روزنامه‌نگار خودمحور هم داريم. روزنامه‌نگار زیاد است ولی ارزش‌گذاری‌ها هم فرق دارد. اين‌ها را می‌شود از اقبال عمومی جامعه فهميد. جامعه هم به مرور زمان و در درازمدت درباره‌ی افراد داوری می‌کند. سربلند بیرون آمدن از داوری زمان و زمانه کار آسانی نيست. دشواری‌اش در اين است که مثلاً حافظ هم‌چنان در خاطره و حافظه‌ی جمعی مردم می‌ماند ولی سوزنی سمرقندی یا منوچهری و عنصری نمی‌مانند! اين‌جا دیگر بسته به تشخيص و هوش‌مندی روزنامه‌نگار و هم‌راه و هم‌نفس و هم‌دل بودن او با مردم و درد و رنج‌های آن‌هاست که او می‌تواند سرنوشت و آينده و نام خود را رقم بزند و آبرویی برای خود حفظ کند. داوری زمانه و تاریخ، داوری بسیار سخت‌گیرانه‌تری است تا داوری شمارنده‌های وب و تعداد بيشتر افرادی که امروز آدمی را تشویق می‌کنند یا طرف‌دار او هستند. روزنامه‌نگارهوش‌مند حقیقت بزرگ‌تری را هم می‌تواند ببيند: زمانه و تاریخ درباره‌ی او چه داوری خواهد کرد؟

پ. ن. حرف‌های بسياری ناگفته ماند. اگر همین‌ها که نوشتم خیلی اسباب ملال نشده باشد، شايد یادداشت دیگری هم در ادامه‌اش نوشتم.

September 30, 2010

آماج انتقام: اين بار مثنوی مولانا

ديروز خبری شنیدم بهت‌آور. مثنوی مولانا به تصحیح دکتر سروش، ديگر چاپ نمی‌شود. نسخه‌های چاپ‌شده هم جمع‌آوری شده و خمیر شده‌اند. خبر را چند بار در ذهن‌تان مرور کنید. اول بار که کسی خبر را در ذهن‌اش می‌گرداند، شاید فکر کند که این نظام با مثنوی مولانا سرِ ستيز و کينه دارد (که این هم البته نه دور است و نه دیر؛ گمان می‌کنم آشکار شدن اين کینه هم فقط زمان می‌برد). اما مسأله ساده است: دشمنی با نام عبدالکریم سروش است که باعث می‌شود سرهنگانِ فرهنگی نظام، حتی مثنوی را هم جمع کنند و تنها جرمِ آن مثنوی این است که مصححِ آن کسی است که زبانی برنده در انتقاد از بیدادگری‌های دستگاه حاکم داشته است و دلیری او در عتاب کردن قدرت انکارناشدنی است. مهم نيست که در مثنوی بحثی سياسی در ميان نیست و نه متن و نه مقدمه‌اش کمترین ربطی به سیاست ندارند. مهم آن است که نام کسی بر صدر کتاب نشسته است که خوابِ آرام عده‌ای را بر می‌آشوبد.

در اين داستان چه چیزی مهم است؟ کینه! آن‌چه که این روزها محور و مدار امور است، کين‌خواهی و انتقام‌جويی است. عصبیت کور و جنونِ قدرت است که باعث می‌شود دست‌اش به هر چیزی برسد که تسلیم محض در برابر هوس‌های قدرت نباشد، باید ناگزير از صفحه‌ی روزگار محو شود و آتش در خشک و تر هر کس و هر چيز متفاوت می‌زند.

اين بی‌خردی و جنون چیزی از منزلت مولوی نمی‌کاهد. کمترین صدمه‌ای هم به سروش نمی‌زند. اين انتقام‌جویی يک نکته‌ی ساده‌ی روان‌شناختی را درباره‌ی ساختار فعلی قدرت ثابت می‌کند: اگر تا ديروز، تنها خشم و شهوت قدرت بر زورمداران فعلی غلبه داشت و مبنای کارشان بود، امروز می‌توان با قاطعيت تمام و دیدن نمونه‌هایی از اين جنس گفت که يک معيار ديگر هم به نحوه‌ی زمام‌داری حاکمان فعلی ایران افزوده شده است: انتقام‌جويی. اين کين‌خواهی بی‌مهار خصلت ثانويه‌ی قدرت حاکم است. وقتی می‌گویم قدرت حاکم، کسی دقیقاً نمی‌تواند بگويد اين تصميم‌ها از ناحيه‌ی چه شخص و مقامی به طور معین صادر می‌شود. بگذارید هم‌چنان بگوييم قدرت حاکم؛ حال قدرت حاکم هر کس و هر مقامی می‌خواهد باشد. به یقین اگر گوش شنوایی بود و هوشیار خردمندی مصدر امور بود، اين همه بی‌تدبيری در عرصه‌ی فرهنگ و ادبیات ما تاخت و تاز نمی‌کرد.

من نمی‌دانم انتشارات علمی و فرهنگی از چه کسی فرمان می‌برد. نمی‌دانم کدام گروه از فرهنگ و معرفت بی‌خبری دست تطاول و تعدی‌شان را تا دامان کسی مثل مولوی هم دراز کرده است. اما شکی ندارم که اين آتشی که در گرفته است، به جاهای ديگر فرهنگ و ادبیات ما نیز سرایت خواهد کرد. برای سرزمینی مثل ایران، اسباب شرمساری و سرافکندگی عمیق است که کسی باخبر نشود از این‌که اين کتاب شریف و سامی ذلیلِ دستانِ فرهنگ‌ناشناسان و سرهنگان زورمدار باشد. اما نتيجه‌ی این رفتار چیزی نمی‌تواند باشد جز آسیب دیدن بيشتر مقامات رسمی جمهوری اسلامی که با این کارها بيشتر شهره می‌شوند به فرهنگ‌ستیزی و دشمنی‌های کور و لجوجانه‌ای که ريشه‌ای جز انتقام‌جویی و تعصب ندارد. هيچ‌کدام از این حرکات نه از قدر و منزلت مولوی خواهد کاست و نه کمترين صدمه‌ای به جايگاه سروش خواهد زد بلکه بیش از پيش مردم و مخاطبان را حریص‌تر خواهد کرد که بدانند در سخن اين‌ها چی‌ست که اين اندازه از طرح نام‌شان هراس دارند.

پ. ن. گویا اتفاق مشابهی هم برای مناجات‌نامه‌ی خواجه عبدالله انصاری افتاده است. خوب این‌ها دلالت بر ماجرایی عميق‌تر دارد: ستبرتر شدن پوسته‌های جزميت و تعصب و دشمنی.

September 29, 2010

زهر چشم گرفتن از قلم

حکم صادر شده برای حسين درخشان را باید با تأمل خواند و فهمید. اصلاً مهم نيست که اين حکم حتی روزی کاملاً نقض شود يا حسین درخشان تبرئه شود. نفسِ صدور چنین حکمی برای حسين درخشان معنایی ضمنی و روشن دارد: این حکم تهدیدی است برای وبلاگ‌نويسی؛ سیاست کردن قلم است و مجازات هر کسی که به هر نوعی بخواهد خلاف ميل و ذائقه‌ی قدرت بنويسد. موارد اتهامی حسين درخشان هر کدام به نحوی اسباب خنده است. قاعدتاً انتظار می‌رفت که حسين درخشان برای این چند سال آخری که – به حق يا ناحق – از درِ دفاع از احمدی‌نژاد در آمده بود، پاداش خدمت می‌گرفت. اما پيداست که آن خدمت‌ها و سينه سپر کردن‌ها برای ستم‌باره‌گان و دروغ‌پروران، نه تنها پاداشی در پی نداشته، بلکه عاقبتی نامحمود داشته است و حسین درخشان بهترین مصداق اين بیت حافظ شده است که:

باده با محتسب شهر ننوشی،‌ زنهار
بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد

با خود فکر می‌کنم که فرض کنيم حتی اتهام حسين درخشان سب‌النبی باشد یا اهانت به مقدسات دينی يا هر عنوان مبهم و دستاویز موسعی از این جنس. مگر از سب کسی چیزی از محمد کم می‌شود؟ مگر خدشه و خللی در عظمت منزلت او ايجاد می‌شود؟ پس دقیقاً چه چيزی به خطر می‌افتد که بايد اين جنس سخنان دستاويزِ سياست کردن امثال درخشان قرار گيرد؟ يافتن پاسخ اين پرسش هم سخت نيست: آن‌چه در حقیقت به خطر می‌افتد – يا می‌افتاد – تماميت قدرت زورمداران و مخدوش شدن اعتقاد بی‌چون و چرا در حق سياست‌ورزان دین‌فروش می‌شد. و تازه این همه آن زمانی رخ می‌داد که حسين درخشان از موضع انتقاد از آن‌ها در می‌آمد نه از موضع همراهی با آن‌ها. یعنی عقل سليم می‌گويد که او باید پاداش می‌گرفت نه حکم سنگين حبس و جريمه! پس رمز این همه درشتی چی‌ست؟

به نظر من دستگاه حاکم کینه‌ای عجيب از وبلاگ‌نويسان و وبلاگ‌نويسی در دل دارد. وقتی که وبلاگ رواج و شيوع يافت، راه برای سخن گفتنِ بی‌نظارت آدميان باز شد. این باز شدن راه، فقط برای منتقدان نبود بلکه کسانی را هم شامل می‌شد که «خودی» به شمار می‌آمدند و دير یا زود به جايی می‌رسيدند که پرده‌ی نیرنگ قدرت برای‌شان کنار می‌رفت و رنگ تزوير حکومت ديگر نزدشان پاک شسته می‌شد. اين عده تا پی به آن همه زور و تزویر و دين‌فروشی و اسلام‌پناهی دروغین می‌بردند، درست از همين ابزار برای پرده برافکندن از تباهی‌های قدرت استفاده می‌کردند.

حکم درخشان، زهر چشم گرفتن از قلم است. عتاب کردن به آزادی انديشه‌ی آدمی است. اصلاً‌ مهم نيست که جنس سخن حسين درخشان چه بوده است. به هیچ رو مهم نیست که کیفيت یا مضمون سخنان او – مثلاً از ديدِ من – سخيف بوده است. مهم اين است که کسان ديگری به اقتفای او پيدا می‌شدند که سخنانی درشت‌تر و محکم‌تر می‌گفتند که ديگر به اين آسانی نمی‌شد آن‌ها را از ميدان به در برد. حسین درخشان را شايد بشود با اتهام‌هايی از جنس همان‌ها که در حکم او آمده است، از میدان به در کرد، ولی با همه نمی‌توان چنين کرد. چنين اتهاماتی به بعضی‌های دیگری به اين سادگی باورپذير نيست. پس چاره چی‌ست؟ چاره همين است که کسی را که شهره است به پرچم‌داری وبلاگ‌نويسی و نامی برای خود به مثابه‌ی «ابوالبلاگر» فراهم کرده است، چنان سياست شود که ديگران حساب کار خود را بکنند. تنها نتيجه‌ی سرراست و عریانی که از اين حکم می‌گیرم همين است و بس.

اگر امروز از حکم ظالمانه‌ای که برای حسین درخشان صادر شده است انتقاد می‌کنم – و می‌کنيم – به اين دليل نيست که با حسین درخشان موافق‌ايم يا مهر تأيید بر گفتار و کردار او می‌زنيم. حسین درخشان آيينه‌ای است از اتفاقی که برای هر کدام از ما ممکن است بيفتد و در حقيقت می‌افتد. حکم حسين درخشان الگو و نمونه است. سرمشقی است از آن‌چه که قدرت سیاسی مسلط حاضر است بر سر هر نويسنده‌ی مستقلی بياورد، حتی اگر آن نويسنده کسی باشد که به دامان خودشان بازگشته است و تمام توان و حيثيت خود را در خدمت آن همه تزوير و ستم‌پروری نهاده است. دفاع از حسين درخشان و انتقاد گزنده از حکم ناعادلانه‌ی او، دفاع از حیثيت آدمی است. دفاع از ماست. دفاع از قلم است. حسين درخشان نمونه‌ی خوبی برای استفاده‌ی مناسب از آزادی بيان، قلم و ارج و اعتبار آدمی نيست. اما مستمسک محکوم کردن او دقیقاً‌ همين‌هاست: آزادی، انديشه، استقلال، متفاوت بودن. يکی را چنان مجازات می‌کنند که ديگران حساب کار خودشان را بکنند. باید اين ستم را فرياد زد.

اين ماجرا نشان می‌دهد که دستگاه حاکم تا چه حد از گردش آزادانه‌ی اطلاعات هراس دارد و شفاف بودن خبرها و آزادی گفت‌وگو درباره‌ی مسايل محل‌نزاع چه کابوسی برای آن‌ها درست می‌کند. حسين درخشان، قربانی دشمنی نظام حاکم با گردش آزاد اطلاعات است. او تازيانه‌خورده‌ی انتشار آگاهی است. و اين البته خود حکايت از جنون ديگری در قدرت نیز دارد. آزادی خبر و آگاهی آدميان، به هزار و يک شیوه از در و ديوار فرو می‌بارد و همین حکم نشان استیصال آن‌ها در برابر نشر آگاهی است. با خبری که بال و پر دارد که محبوس «اين مباد آن باد»ِ آن‌ها نمی‌ماند چه می‌شود کرد؟ هيچ! پس از سر خشم و عصبانيت و سرآسيمه‌گی، باید زمین‌خورده‌ی آزرده و شکسته‌پايی چون حسین درخشان قربانی شود و مجازات سنگين ببيند. اين است که باید از آن‌چه در خلال حکم حسین درخشان و حکم‌های بی‌شمار ديگری از این دست قربانی می‌شود، فرياد کرد.

June 22, 2010

«پتک جمهوريت» يا هتک جمهوريت؟

پيش‌تر بارها نوشته بودم که قانون و اجرای آن تبديل به امری لغو و بيهوده شده است (در اين‌جا و اين‌جا). شاهدش هم این است که دستگاه‌های مختلف و افراد متفاوت برای نهادهای قانونی و تقنينی نظام تعيين تکلیف می‌کنند و غالباً خود را جای آن‌ها می‌نشانند و می‌خواهند سليقه‌ی خود را از طريق آن‌ها پیاده کنند. اين قانون‌ستيزی و استحاله‌ی قانون امروز رسماً نهادينه شده است. ميل غریب دستگاه کودتا به دور زدن قانون تازگی نداشته است. از انحراف‌های عظيم دولت کودتا در بودجه گرفته تا پرهیز از تن دادن‌اش به مصوبه‌های مجلس در يک‌ساله‌ی گذشته، همه شواهدی مهم بر اين الغاء قانون است. قوه‌ی مجريه‌ای که به دست کودتاچيان افتاده است، به جای سر فرود آوردن در برابر قانون تنها دوست دارد با بحران‌سازی و شلوغ کردن فضا بی‌کفایتی‌ها و ناکارآمدی‌های‌اش را بپوشاند و توجه مردم را از سوء عملکردش منحرف کند.

ماجرایی که بر سر دانشگاه آزاد پیش آمده است، صورتی ساده دارد. محمود احمدی‌نژاد ميل وافری دارد برای آن‌که هاشمی رفسنجانی را از صحنه‌ی سياست حذف کند. تبلیغاتی که از پيش از انتخابات ۲۲ خرداد به راه انداخت و اوج‌اش در مناظره‌های حيرت‌انگيز و بی‌شرمانه‌ی او بود، بخشی از این سناريوست. فارغ از اين‌که هاشمی (و خانواده‌اش)‌ مرتکب خلافی شده‌اند يا نه، تا به امروز رييس دروغ‌زن دولت نهم، نتوانسته است از خیل عظيم پرونده‌هایی که مدعی در اختيار داشتن آن‌هاست یا اسناد و مدارکی که همیشه می‌گويد موجود است، يکی را به دستگاه قضا ببرد و هاشمی را محکوم کند (به هر دليلی).

امروز خيل طرف‌داران او از این‌که مجلس رأیی خلاف سلیقه‌ی آن‌ها صادر کرده است چنان به خشم آمده‌اند که تا حد نابود کردن تمام مجلس و به توپ بستن آن‌ هم پيش آمده‌اند. اگر به خاطر بياوریم، مدعای دستگاه کودتا همیشه این بوده است که نه تنها تقلبی رخ نداده است بلکه نظام با قاطعيت برای حفظ «جمهوريت»‌ ايستادگی کرده و هزينه داده است تا رأی اکثریت مردم حفظ شود و سليقه‌ی معترضانی که به زعم آن‌ها در اقلیت‌اند بر کشور حاکم نشود و آن‌چه که آن‌ها استبداد می‌نامند پيروز نشود.

به تمام شواهد فراوانی که در نقض اين ادعا هست و عملکرد عجیب و اصرار شگفت‌انگیز دولت کودتا در پرهیز از شفاف کردن صحنه و فاصله گرفتن از آرام کردن فضا در یک سال گذشته دیده‌ايم، می‌توان مورد اخیر را هم افزود. به فرض که رييس دولت نهم و حامیان خشمگين‌اش در ادعاهای پيشين‌شان صادق باشند، امروز شاهد آشکار شدن دمِ خروسِ ادعاهای جمهوريت آن‌ها هستيم. مجلس که دستگاه تقنينی کشور است و قاعدتاً باید مستقل از قوای دیگر عمل کند، همان دستگاهی بوده که به قول علی لاریجانی تا به امروز دستگاه کودتا به آن می‌بالیده چون قاطعیتی در برابرشان به خرج نداده بود. امروز چه پيش آمده است که مبلغان «پتک جمهوريت» با اين همه خشم‌ناکی خواستار نابود کردن دستگاهی هستند که نمادی مهم از جمهوريت نظام سياسی کشور بايد باشد؟

در همين يک سال گذشته، کم نمونه نداشته‌ايم از این‌که دولت از به رسمیت شناختن مجلس فاصله گرفته است. اين عزیزکرده‌ی سرکش که هيچ حرمتی برای هیچ کدام از ارکان نظام جمهوری اسلامی قایل نيست (و عنداللزوم حتی از رهبر فعلی و پيشين کشور هم عبور می‌کند)، پيوسته مخالفان‌اش را از سبز گرفته تا غير سبز متهم به استبداد کرده است اما هرگز تن به هیچ نظارت قانونی نداده است. همه‌ی اين‌ها ما را به چند نکته‌ی ساده می‌رساند: ۱. اسلاميت نظام و تن دادن به قواعد اخلاقی اسلام و موازین آداب اجتماعی‌اش (که سياسی‌ترین بخش‌اش امر به معروف و نهی از منکر یعنی سخن گفتن بی‌لکنت شهروندان در برابر حاکمان است) مدت‌های درازی است که بازیچه‌ای بیش نيست؛ ۲. جمهوریت نظام که رکن ادعای مشروعيت این دستگاه بوده است درست همان‌جايی است که به شدت آسيب ديده است و مدعيان حفظ آن کمترين کوششی هم نمی‌کنند که ولو برای حفظ ظاهر هم که شده به مقتضيات آن تن بدهند.

دولت کودتا تمام جهد و کوشش‌اش در چند هدف مهم خلاصه شده است: ماجراجویی داخلی و خارجی، پرونده‌سازی برای هر ایرانی (چه مسؤول نظام باشد چه شهروند عادی)، دروغ‌پراکنی و رياکاری به نام دين و ولايت، انتقام‌جویی کور از هر کسی که او را نپسندد و بر همين سياق بشمريد که الی ما شاء الله نمونه می‌توان یافت. اين دستگاه امنيت‌محور و چکمه‌پوش نه حرمتی برای اسلام و اخلاق قایل است و نه کمترین اعتباری برای جمهوريت، تفکیک قوا و نهادهای قانونی همان نظامی که قاعدتاً خودش باید مدافع آن باشد. محمود احمدی‌نژاد مصلحت کشور و ملت را با تسويه‌حساب شخصی‌اش با هاشمی و سران اصلاحات اشتباه گرفته است و اساس هر انحرافی در کشور را هر کس و هر جایی می‌داند جز خودش و حاميان‌اش.

فراموش نکنيم که اصلاح‌طلبان مدت‌هاست هيچ قدرت سياسی ندارند. همه‌ی رسانه‌هایی که داشتند نابوده شده‌اند. مهم‌ترین و تأثیرگذارترین چهره‌های سياسی اصلاح‌طلب در زندان‌اند و دستگاه کودتا هيچ رقيبی در برابر خود ندارد. «فتنه‌ی سبز» را هم بارها در مناسبت‌های مختلف دفن کرده‌اند و با خاک يکسان کرده‌اند. پس این دست مرموز و عجیبی که هنوز در کشور اخلال می‌کند و به رغم انحصار همه چیز در دستان دولت احمدی، باز هم می‌تواند این کارها را بکند از کجا می‌آيد؟ اگر چنان‌که دستگاه کودتا می‌‌گوید اقليتی اندک به او اعتراض می‌کنند، پس چرا آن اکثریت برخوردار از همه چیز از آرام کردن کشور و بر قرار کردن صلح و آشتی و آرامش ناتوان است؟ کجای کار است که می‌لنگد؟

پ. ن. فکر می‌‌کنم اين نکته روشن باشد که مهم نيست در این بحث که مجلسيان تصمیمی که گرفته‌اند درست بوده یا غلط. مهم اين است که نوع واکنش مخالفان تصمیم مجلس به نکته‌ی ظریفی دلالت می‌کند و آن‌ قانون‌ستیزی مدافعان احمدی‌نژاد است. به فرض هم که تصمیم مجلس خطا باشد، اين واکنش عجيب و غریب کمترین کمکی به اثبات مدعای مخالفان مجلس نمی‌کند بلکه اتفاقاً بيشتر آن‌ها را در موضع ضعف قرار می‌دهد و حتی در صورت پیروزی آن‌ها با اعمال فشار چهره‌ای زشت از آن‌ها می‌سازد. اين عکس‌ها را ببينید. خیلی چیزها گويا و روشن است.

June 4, 2010

غمناک نبايد بود از طعنِ حسود ای دل

حادثه‌ی زشتی که امروز در خلال سخنانِ کوتاه سيد حسن خمینی رخ داد، ماجرایی بود زننده و رسواگر. ابتدا به ياد هجوم وحشيانه‌ای افتادم که هنگام سخنرانی خاتمی در حسینيه‌ی جماران، سال گذشته، رخ داد (+). این گروه که امروز در برابر سید حسن خمینی حنجره می‌دریدند، همان‌ها بودند که به جماران هجوم بردند و پنجره‌ها را شکستند و فریاد «حيدر حیدر» سر دادند؛ همان افراطیونی که دیانت نزدشان مترادف است با خشم، حرمت‌شکنی، بی‌تقوایی و وقاحت.

این سنتِ سیئه‌ی خشونت‌های تقدیس‌شده و حرمت‌شکنی از هر کسی که با منطق تمامیت‌خواهی، انحصار و بی‌تقوایی موافق نیست، سنتی تازه نيست. زخم‌ديدگان این خردگریزی‌ها و قربانيانِ قدر دیدنِ جهالت، گروه‌های مختلفی بوده‌اند: از استاد دانشگاه گرفته تا هنرمند و شاعر؛ از روحانی گرفته تا فيلسوف؛ از عارف گرفته تا عامی قربانی اين شيوه‌ی قبیح و آدمی‌ستیز بوده‌اند.

اما در ماجرای امروز، بر خلافِ ظاهر تلخ و آزاردهنده‌ای که داشت، من نکته‌ای مبارک می‌بينم. ملت ایران شاهد بودند که ده دقیقه‌ی تمام سید حسن خمینی کوشش می‌کرد جملاتی را بگويد که هنوز جمله‌ای اول شکل نگرفته و به جمله‌ی دوم نرسيده، آن‌ها که حنجره می‌دریدند، چنان غوغا می‌کردند که انگار هنر ديگری ندارند جز این‌که مانع از سخن گفتن سخنران شوند. مضمون پیام روشن بود: «ما آمده‌ایم تا صدای هر کس را که مانند ما نیست خاموش کنيم». اين‌ها آمده‌ بودن برای خفه کردن و برای حذفِ دیگری. این گروه بدون شک کارشان سازمان‌دهی شده بود (اين‌جا و اين‌جا را ببینید). اگر کسی قرار بود به سخنی از سيد حسن خمینی واکنش نشان دهد که ناروا، ناصواب یا حتی مخالف با باورهای طایفه‌ی شعاردهنده بود، دست‌ِ کم باید درنگ می‌کردند تا جمله‌ای از او صادر شود، نه این‌که خروش برآوردند و هر رسم ادب و آيین مسلمانی و اخلاق را زیر پا بگذارند. این‌ها گویا از ياد برده بودند که در مسلمانی، گفت‌وگو با مخالف و دشمن هم ادبی دارد. هر چه هست، یقيناً‌ این رخداد شرم‌آور هماهنگ شده بود و لحظه‌به‌لحظه‌اش تدارک ديده شده بود.

اما چه نکته‌ای از این ماجرا مبارک بود؟ نکته‌ی ارزش‌مند این بود که ملت ایران به معاينه می‌توانستند جلوه‌ای تازه از فروپاشی اخلاق را نزدِ حامیان قدرت حاکم ببینند. از آن شرم‌آورتر و هول‌ناک‌تر اين‌که هیچ کس نبود و نيست که این طایفه‌ی بی‌حيا را گوش‌مال دهد. گویی توافقی ناگفته وجود دارد که گروهی همه‌ی مرزهای ادب و اخلاق و انسانيت را درنوردند و گروهی دیگر بر این فجايع سکوت کنند و دم برنياورند و چنان رفتار کنند که گویی هيچ ترک اولایی هم رخ نداده است چه برسد به نمایشی حيرت‌انگيز و خردسوز از شکستن حرمتِ کسی که نوه‌ی بنیان‌گذار همان نظامی است که گویا این‌ها برای‌اش سينه چاک می‌دهند. اين نمايش غریب، که چشمه‌های مختلفی از آن را در سال اخیر بارها ديده‌ايم، نمایشی است که نامِ دیگری جز فضيحت نمی‌توان بر آن نهاد. حبذا مسلمانی! مرحبا ایمان و تقوا! اينتان لطف و عنايت و رأفت و سایر ارزش‌هایی که خود بر خود می‌بندید و خود می‌گوييد و خود می‌خنديد!

این ماجرا مبارک بود چون هیچ کس بهتر از خود اینان نمی‌توانست آن‌ها را چنین پيش چشمان ملت و ديدگان جهانيان رسوا و بی‌آبرو کند. این ماجرا مبارک بود چون سيد حسن خمینی به هيچ شیوه‌ی بهتری نمی‌توانست مظلوميت‌اش را نشان دهد و چقدر اتفاق امروز شبیه است با کردار بی‌شرمانه و خالی از حيای محمود احمدی‌نژاد هنگام مناظره با میرحسین موسوی. بی‌چشم و رویان و بی‌آبرويانی که هیچ ادب نمی‌شناسند و کمترین نشانی از تقوا و پارسایی در آن‌ها نيست، همان‌ها هستند که برای قدرت حاکم جامه می‌درانند. آن‌ها که از محبت اين بی‌خردان برخوردارند، اگر اندکی شرم در وجودشان باشد،‌ باید سخت بر خود بلرزند از تنوره کشیدن بی‌محابای اين همه تباهی و بی‌اخلاقی.

پ. ن. این یادداشت را يکی از دوستان امروز جايی نوشته بود که سخت مناسب حال است و تطابقی غریب دارد با سخنانی که دیروز گفته شد.  به قول سايه: «یارب چقدر فاصله‌ی دست و زبان است».

«زمان: سال ۳۶ هجری، اولین سال خلافت امام علی
مکان: جایی در مسیر مدینه به بصره
موقعیت: طلحه و زبیر و عایشه در بصره جمع شده‌اند، چند تن از مدافعان امام را کشته‌اند، عثمان‌بن حنیف فرماندار منصوب امام را شکنجه کرده و فراری داده‌اند، دارند برای جنگ مسلحانه با خلیفه پول و سلاح و نیرو جمع می‌کنند، امام هم با لشکری به سوی آنها حرکت کرده است. چندی بعد هم مشخص می‌شود که امام در واقع قصد جنگ با طلحه و زبیر را نداشته است، چرا که وقتی دو لشکر صف‌کشی می‌کنند، امام بدون زره به وسط میدان می‌رود، زبیر را صدا می‌زند، با او صحبت می‌کند و او را تشویق به ترک صحنه می‌کند، که این اتفاق هم می‌افتد. امام سپس بارها جنگ را به عقب می‌اندازد، تا جایی که صدای لشکریانش در می‌آید. آخر کار هم، وقتی جنگ با پیروزی او به پایان می‌رسد، دستور می‌دهد که فراریان را رها کنند، اسیران را نکشند، چیزی به غنیمت نگیرند و عایشه را با احترام به مدینه برگردانند؛ و اجازه می‌دهد که بازمانده‌های لشکر مقابل، کشته‌های خود را دفن و برای آنها عزاداری کنند؛ خودش هم بر کشته‌های آنها نماز می‌خواند. بعد به تنهایی به محل کارزار می‌رود، بالای جنازه‌ی طلحه می‌رود و به او نگاه می‌کند، به پهنای صورت اشک می‌ریزد و فریاد می‌زند: کاش علی بیست سال قبل مرده بود و این روز را نمی‌دید.

خطاب امام به گروهی از لشکریانش، وقتی به نقل اعمال شورشیان بصره می‌پرداختند و از طلحه و زبیر بدگویی می‌کردند:
ای مردم، بر خودتان مسلط باشید، دست و زبانتان را از این قوم بازدارید که اینها برادرانتان هستند، و در برابر آنچه به شما رسیده صبر پیشه کنید، و مبادا در دشمنی با آنها پیشی بگیرید که فردا روز، کسی محکوم می‌شود که امروز دشمنی کند.

« یا أیها الناس املکوا أنفسکم، کفوا أیدیکم و ألسنتکم عن هؤلاء القوم فإنهم إخوانکم، و اصبروا علی ما یأتیکم، و إیاکم أن تسبقونا فإن المخصوم غداً من خصم الیوم »

منبع: تاریخ طبری»

March 18, 2010

به جادويی نتوان کشت آتشِ جاويد!

روزهای درازی است به این فکر می‌کنم که کاری که نظام با مخالفان و منتقدان‌اش کرده است، یا در واقع کاری که نظام با خودش کرده، چه حاصلی داشته است؟ این همه حبس و زجر و تحقیر و شکنجه، این همه قانون‌شکنی، اين همه سوء‌ظن، این همه تفسیر به رأی در قانون، این همه تهمت و بهتان، چه نتیجه‌ای برای قدرت حاکم داشته است؟ آيا این‌ها خللی در عزم منتقدان ایجاد کرد؟ آيا اين همه درشتی و خشونت،‌ در يک‌پارچگی و پيوستگی اين زخم‌خوردگان از قدرت نظامی و امنيتی رخنه‌ای انداخته است؟ آیا اعتراض قانونی و به حقی که از سوی آن‌ها «فتنه» و «اغتشاش» نام گرفت (و اين نام‌گذاری مصنوعی چيزی جز استمرار خودفريبی قدرت برای انکارِ وجودِ بحران نبود)، با اين همه تبلیغات و این همه افترا، از ميان رفت؟ آيا این چراغ اميد فرومرد؟

نشانه‌های بسیاری در جامعه هست که حکايت از پاسخ منفی به بسياری از این پرسش‌ها دارد و این همه مقدمه‌چينی و آن همه عمل غلاظ و شداد و سخن‌های سخت، نتيجه‌ای معکوس داده است. یکی از نشانه‌های بارز این ناکامی نحوه‌ی استقبال از چهره‌های برجسته و مهمِ سیاسی کشور است – که دست بر قضا همگی در متنِ خودِ نظام بودند و از ارکانِ آن. نديده‌ام که کسی از حبس به مرخصی بيايد و با استقبال گرم دوستان و ياران‌اش مواجه نشود. ندیده‌ام که کسی از اين ستم‌کشیدگان مهجور شود يا خواری ببيند. درست بر عکس، استقبال گرم و صميميت دلجويی از اين افراد چنان است که به سرعت می‌توان دریافت ميزان محبوبيت و ارج و منزلتِ آن‌ها از پیش بیش‌تر شده است. این اولين نشانه‌ی ناکامی است. اگر کسی در روند قضايی سالمی متهم به جرمی شود و جرم‌اش محرز شود و افکارِ عمومی آن اتهام را بپذیرد، بسیار بعید است آن فرد باز هم بتواند جايگاه سابق‌اش را داشته باشد.چه اتفاقی افتاده که این‌ها به جای خوار شدن، عزيزتر می‌شوند؟ چرا باید کاری کرد که هیچ نتيجه‌ای ندارد و عملاً به رشد و شکل‌گرفتن جریانی تازه منجر می‌شود و عزم منتقدان را جدی‌تر می‌کند و آن‌ها را به هدف و نيتِ خود مؤمن‌تر؟ چرا باید کاری کرد که ايمانِ آن‌ها به درستی راهی که برگزيده بودند، بیشتر شود؟ پاسخ‌اش ساده است؛ دلیل همه‌ی این‌ها فقدان درايت و غيبت خردمندی و حکمت است.

از چهره‌های مهم سياسی و اعضای احزاب مختلف که بگذریم، باز هم شمارِ کثیری از قربانيان بی‌نام و نشانی داریم که نه عضو حزبی هستند و بوده‌اند و نه شهرتی دارند. این افراد که شمارشان هم به هیچ رو کم نيست، کسانی بوده‌اند که قربانی هوس‌ورزی قدرت شده‌اند و آماجِ سياستِ نصر بالرعب بوده‌اند. متعلق اين سياست هم به روشنی اين بوده است که چنان در دلِ این مردم هراس و بيم بیندازند که ديگر کسی جرأت اعتراض پيدا نکند. اما این سیاست هم جواب داده است؟ در بهترین حالت، بخش مهمی از اعتراض‌های مردمی در نقاب تقیه رفته است و در بدترین حالت در هر فرصتی که بيابند، صدای اعتراض‌شان را بلند می‌کنند. وقتی این‌ها را کنار هم می‌گذاريم می‌بینیم که تمام این خیل عظیم قربانی، این جمعيتِ بزرگِ زندان‌ديده که تحقيرِ بازجویی و تهمت را از سر گذرانده‌اند، تنها عزیزتر از پيش شده‌اند و این اعتراض به جای اين‌که فروکش کند، به لايه‌های دیگر جامعه که با این زندان‌دیده‌ها يا خويشاوندند يا دوست، سرایت کرده است و شتاب و آهنگِ تازه‌تری به اين ایستادگی و استقامت داده است.

کافی است کسی آلبومی تهيه کند از عکس‌هايی که افراد مختلف و چهره‌های سياسی مهم کشور در ديدار با زندانیان به مرخصی‌آمده دارند. درست است که بخشی از این افراد همه جا هستند، اما تمام نکته اين است که وقتی اين افراد به ديدارِ اين زندانيان می‌روند، معنای روشن‌اش اين است که کل جریان را غيرقانونی و نامشروع می‌دانند؛ حبس‌ها را نامشروع می‌دانند؛ دادگاه‌ها را غیرقانونی و تمامِ جریان را ساختگی و تصنعی می‌شمارند. اين يعنی آن همه کوشش برای در هم شکستن تکثر و تنوعِ سیاسی در ایران محکوم به شکست است و چیزی نیست جز دفع‌الوقت و خواب خرگوشی. و استمرار بيشتر اين روش، یعنی سقوط مستمر اعتبار دستگاهِ قضایی و قانونی. کشوری که دستگاه قضا و قانون‌اش محل اعتمادِ مردم‌اش نباشد و دستگاهی که تکلیف‌اش باید دادگستری باشد اما ستم‌پروری می‌کند، چقدر از حمایت شهروندان‌اش برخوردار خواهد بود؟

مزاجِ دهر تبه شد در اين بلا حافظ
کجاست فکرِ حکیمی و رای برهمنی؟

February 12, 2010

آياتِ شکستِ ارعاب و دروغ

وَكَأَيِّن مِّن آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ (سوره‌ی يوسف (۱۲)، آيه‌ی ۱۰۵)
۱. آرام‌آرام می‌توانيم آن‌چه را در روز ۲۲ بهمن اتفاق افتاد بهتر درک کنیم. یک بار دیگر آن آيه‌ی بالا را مرور کنید. این بخش از يادداشت ایمایان را – با شماره‌گذاری من – بخوانید:

«۱. کم‌آوردن یک جناح در استدلال؛ ۲. کوتاه‌کردن پای مخالفان از مناظره‌های پاستوریزه؛ ۳. روی‌آوردن به اعترافگیری تلویزیونی؛ ۴. به جای منطق خیابانها را نشانه‌ی برد و باخت دانستن؛ ۵. ندادن مجوّز به خبرنگاران خارجی برای پوشش خبری به جز میدان آزادی و انتقال آنها با اتوبوس به آنجا؛ ۶. سانسور همه‌جانبه‌ی خبری؛ ۷. مبارزه با رسانه‌های آزاد خارج و تحدید رسانه‌های ناهمسوی داخل؛ و ۸. ندادن مجوّز برای تجمّع منتقدان؛ و ۹. بدل کردن خیابانها به پادگان برای بازنده بودن حاکمیّت کفایت می‌کند».

خوب این‌ها نشانه است و نشانه‌ی معناداری از پيروزی جنبش سبز است. چرا نشانه‌ی پیروزی؟ به خاطر این‌که قرار بود روز ۲۲ بهمن روز جشن باشد. چه کسی روز جشن به ضرب و شتم مردم روی می‌آورد؟ به خاتمی، کروبی، موسوی و رهنورد در این روزها حمله شده است. کسی که جشن می‌گیرد و به خودش اعتماد و اطمينان دارد، با چه انگیزه‌ای بايد اين‌ها را مضروب کند؟ فکر می‌کنم اگر فشار بی‌امان جنبش سبز در ماه‌های گذشته و عزمِ اعلام‌شده‌ی آن‌ها برای حضور پررنگ در ۲۲ بهمن نمی‌بود، قدرتِ سیاسی ناچار به این صحنه‌آرایی رسوا نمی‌شد. جشن زمانی معنای درست خود را دارد که همه بتوانند در آن آزادانه رفت و آمد کنند و با هم ارتباط داشته باشند. شايد تعبیر صاحبِ سیبستان،‌ رساترین تعبیر باشد. آن‌چه در روز ۲۲ بهمن رخ داد، استقرار کامل «آپارتايد» بود. این برای آن‌ها يعنی شکست و برای ما یعنی پیروزی.

۲. خوب است از زاويه‌ی نگاه آن‌ها هم به خودمان بنگریم. آن‌ها ما را فتنه‌‌جو، اغتشاش‌گر، اراذل و اوباش، خس و خاشاک، بزغاله و گوساله می‌بينند (جلبک هم دیگر تعبیر قدیمی بخش بدزبان و هتاکِ آن‌هاست). در همين زبان و ادبياتِ آن‌ها هم آیات و نشانه‌هايی هست برای تأمل. برای این‌که شباهت غریب این رفتار را با نمونه‌های تاریخی دينی ببينيد،‌ کافی است نگاهی به قرآن بکنیم. قوم نوح، در پاسخ به پیامبران‌شان، می‌گفتند که اين‌ها که گردِ تو را گرفته‌اند، جز مشتی اراذل و اوباش نيستند و به خیالِ ما شما مشتی دروغ‌گوييد. خوب به مضمون آیه دقت کنید: مَا نَرَاكَ إِلاَّ بَشَرًا مِّثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتبَّعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَمَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ (سوره‌ی هود (۱۱)، آيه‌ی ۲۷). این آیه را آن طرفی‌ها هم ممکن است برای این طرفی‌ها بخوانند. اما تفاوت‌اش دقیقاً کجاست؟ زبان و ادبیات سبزها به سوی تحقیر طرف مقابل و هیچ انگاشتن او نمی‌رود (یا دستِ کم جریان غالب بخش خردگرای آن چنين نیست)،‌ در حالی که طیف گسترده‌ای از گروه مقابل همین زبان را اختيار می‌کنند. از سوی دیگر، سبزها پس از ۲۲ خرداد موجودیت يافتند، در حالی که در اين درگیری‌ها چهره‌ای وجود دارد که چندين سال است که به دروغ‌گويی، لافِ بیهوده زدن و بدزبانی شهره است و تبدیل به چهره‌ای جهانی شده است. پس به دشواری بتوان آن آيه را به طرف مقابل برگرداند.

۳. این نکته‌ها و ظرایف، آن‌قدر معنادار هستند که اين اعتماد به نفس را به ما بدهند که راهی که پیموده‌ایم و اختیار کرده‌ايم راهِ‌ روشن و سبزی است که بنيان‌اش کلمه‌ای طیبه است. اين دقایق می‌تواند به اهل ایمان سکینه‌ای بدهد که از باور خالصانه می‌آيد نه از قدرتِ‌ پادگانی و نمايش‌های نظامی و صحنه‌آرايی متکی بر تبليغات. برای آن‌ها که اهل اشاره و نشانه و بشارت هستند، آيه‌ی ۲۴۸ سوره‌ی بقره، نکته‌ها و مضامین شگرفی دارد: «وَقَالَ لَهُمْ نِبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَن يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِّمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَآلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلآئِكَةُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ». شرح و توضيحِ زیادی لازم ندارد. با تأمل و حوصله اين آيه را بارها بخوانید. مشکل بزرگ قدرت‌مداران طرفِ‌ مقابل این است که معترضان را بی‌دین، بی‌ایمان و بی‌اخلاق می‌دانند. حتماً اگر از دست‌شان بر می‌آمد،‌ قرآن را هم از نو می‌نوشتند که نتوانیم برای الهام گرفتن، گرم شدن و بصیرت به سراغ اين مضمونِ آسمانی برویم. قرآن، سنگری است که با هيچ پادگان و سرنيزه‌ای، با هيچ مناظره و اعترافی، با هیچ ضرب و شتم و خبرنگار به قفس‌انداختنی، به حبسِ زور در نمی‌آید. ما در آرمان،‌ باور وانديشه‌‌ای که داریم دست‌مان بسيار پرتر از دستِ طرف مقابل است.
آن‌‌که پيشش بنهد تاج تکبر خورشيد
کبريايیست که در صحبت درويشان است
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
بی‌تکلف بشنو دولت درويشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است
گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز
خوانده باشی که هم از غیرتِ درويشان است

February 9, 2010

موسیٰ جلودار است و نيل اندر ميان است

به استقبال ۲۲ بهمنی که در پيش است، ساعت‌هاست تصنیفی را دارم گوش می‌دهم که متعلق به زمانی ديگر است؛ تصنيفی که امروز شايد دیگر نخواهیم هم‌چون گذشته به آن باز گردیم. مقصودم اين تصنيف «هم‌پای جلودار» است که سراج سال‌ها پيش خوانده است. اما این تصنیف دو بار در سالی که گذشت در ذهن من زبانه کشيده است. یک بار در روز انتخابات ۲۲ خرداد و بار دیگر در اين روزها که دیگر فرصتی تا ۲۲ بهمن باقی نیست. و روزِ ۲۲ بهمن، چنان‌که میرحسین گفته است «روز جمع و جامع» است. ما چه می‌کنیم و چه باید بکنيم؟

پيش از همه باید چند نکته را روشن کرد: روز ۲۲ بهمن، هم‌چون ۲۲ خرداد به همه‌ی ایرانيان تعلق دارد (حتی به فتوای آن‌ها که آن را مصادره می‌کنند). هیچ کس نمی‌تواند به ملت بگويد که در خانه‌هاشان بنشينند به رغم تمام افسون و تهديدی که از زبان و رسانه‌هاشان سیل‌آسا فرومی‌بارد. هم‌چنان که روز ۲۲ خرداد می‌خواستند ملت در خانه‌شان بنشينند (و شعب اخذ رأی را زودتر تعطیل می‌کردند)، این بار هم آرزوی تماميت‌خواهان چيزی نيست جز این‌که راه مردمی را که آن‌ها را نمی‌پسندند جدا کنند و بگويند آن‌چه ما می‌خواهیم و می‌پسنديم باید بر کرسی بنشيند. ماجرا ساده است: ۲۲ بهمن فضا و زمانی است عمومی برای هر ايرانی که در اين نظام روييده و بالیده است. تغيير روش و منش حاکمان و عمل با قانونی نانوشته و مباین با قانون اساسی مکتوب و مصرح کشور، نمی‌تواند مانع از این شود که این فضای عمومی و این زمان ايرانی را از دست مصادره‌کننده‌گان‌اش بستانيم.

هم‌چنان که برای روز ۲۲ خرداد هر چه در چنته داشتند بيرون آوردند تا حضور پررنگ ملت، نتواند رنگِ نيرنگ‌اش را افشا کند (و دیديم که فتنه‌ای که ساختند چگونه رسوا شد)، امروز هم هر چه در توان دارند می‌کنند تا صدای اعتراض کسی به قانون‌شکنی، به نیرنگ، به ستم و رياکاری آن‌ها به گوش نرسد و کسی بانگی به اعتراض در برابر ریختنِ خونِ بی‌گناهان برنياورد و گناهِ آن همه قساوت را به پای قربانیان بنویسند. اين‌که در اين هفته‌های گذشته، بی‌حساب و بی‌دریغ همه را به محبس می‌برند و گویا دیگر تبعیض هم از میانه برخاسته و باید رعب از محبس را در دل مردم افکند تا کسی جرأت نداشته باشد سخنی بر خلاف میل قدرت بگويد، نشانه‌ی همین ترس است. این‌که علیرضا بهشتی و محمدرضا تاجیک امروز آزاد می‌شوند و یکی از اوین راهی تلویزیون می‌شود تا به عنوان کارشناس و استاد دانشگاه بياید بگويد تقلب، توهم بود و موسوی دچار خيالِ پيروزی شده بود، البته حکایتی است عبرت‌آموز. عبرت‌آموز برای اهل بصیرت، نه برای آنان‌که این بازی را یک بار دیگر با نمايشی تلويزیونی آزمودند و هشت ماه است که می‌گويند اين پیروزی و آن تقلب توهم است، ولی هيچ کس باور نمی‌کند. پس چرا در این روزها، باز همین بازی را تکرار می‌کنند؟ جز اين است که به مردم بفهمانند روز ۲۲ بهمن باید «مطيع» باشيد؟ جز این است که هدف چیزی نیست جز «استخفاف»؟ و دانايان نیک می‌بينند فاصله‌ی کوتاه استخفاف تا اطاعت را!

اين تصنیف سراج را که می‌شنیدم، با خود فکر می‌کردم که چه مضامین نابی در این شعر هست. از اين‌که «وادی پر از فرعونيان و قبطیان است» و از این سو «موسی جلودار است و نيل اندر میان است». این اشاره به موسی، به کلیم و شباهت‌اش به موسوی سخت معنادار است. ايستادگی موسوی هم کم از ايستادگی در برابر استخفاف‌گر تاريخِ دين ندارد. موضوع بحث ما هم لبنان نيست (هم‌چنان که در آن شعر هم واقعاً ارتباط نزديکی ميان لبنان، موسی و فرعون نبود). موسوی، امام نيست. خودِ او هم بخشی از همین موجِ‌ ملت است،‌ هر اندازه هم که در رهبری درخشان و هوشمند ظاهر شده است. موسوی که ۲۲ بهمن را روز جمع و جامع می‌گويد و دعوت به شرکت فراگیر همه می‌کند، «فرمان» نمی‌دهد. «سخن» موسوی، خواسته‌ی درونی و نقدِ حال همگی است. این ديگر، فرمان نيست. این فرض همگانی است. اما باز جای دیگرش می‌لنگد. آسان می‌توان طرف مقابل را اهريمن لقب داد. ولی ما از زمان ساخته شدن این تصنیف و سروده شدن آن شعر، بالغ‌تر شده‌ايم. ما با طرف مقابل فرق داریم. تخت و نگینی هم در کار نيست (اين‌جا سليمانی هم نيست). اما يک چیز هست که مشترک است و آن روح و معنای شعر است. لازم نيست تمام صورتِ شعر و یکايک اجزای‌اش نعل بالنعل، وصفِ حال ما باشد. مضمون و روح شعر از مقاومت می‌گويد و ايستادگی در برابر ظلم. مضمون شعر همان است که موسوی هم به آن فرا می‌خواند. پس دشوار نيست اگر هنگام شنيدن «تکبيرزن لبیک‌گو بنشين به رهوار» به زبان‌مان «الله اکبر»ی بيايد که کليدِ ستيز با ظلم شده است اين روزها و کامِ بسياری از ستمگران را تلخ می‌کند.

موسوی، ولی نيست. ما سياست کشورمان را با سياست اوليايی و اسطوره‌ای نمی‌سنجيم. اما موسوی بی‌شک يک رهبر سياسی مدرن و تمام‌عیار است که زبانِ زمانه‌‌ی خود را می‌فهمد. اگر بخواهيم تعبيری امروزی‌تر به جای آن کلمه‌ی «ولی» بگذاريم، همين رهبرِ سياسی مسؤول و اخلاقی است که ویژگی‌های آن به روشنی در موسوی هست. اما اگر زبان‌مان کهن شود، به همان «ولی» می‌رسیم. پس تا فرارسيدن ۲۲ بهمن که روزِ ماست و از آنِ ماست و تنها سهمِ ديگران و نورچشمی‌ها برای عرض‌اندام نیست، می‌توان اين تصنیف را شنيد و به روحِ آن انديشيد و از ضرباهنگ آن یاری طلبید و تکبیر بر زبان گرفت. «ديار قدس» در اين شعر،‌ ديگر رمز است. این تصنیف و اين شعر را نمی‌توان بدون باطن‌گرایی و بدون تأویل شنید و امروزی کرد. روح و معنای شعر ما را به سوی تأویل الفاظ‌ِ آن می‌کشاند. و اگر به ديار قدس بينديشيم، چرا نباید فکر کنیم که میدانِ آزادی می‌توان دیار قدس باشد؟ و چرا نتوانيم بگوييم که «اندوهِ تهران کُشت ما را»؟ چرا نتوانيم بگوييم داغِ شهيدان و ماتم‌ديدگان این ما‌ه‌ها، پشتِ بسیاری از ماها و مادرانِ زيادی را شکسته است؟ این پرده‌ی الفاظ را اگر نازک‌تر ببينيم، می‌شود از همین شعر، از همين تصنیف و از همین آهنگ هزاران اشاره و هزاران معنای لطيف بیرون کشید بدون آن‌که از راهِ نورانی و سبزی که در پيش داريم جدا شویم. ۲۲ بهمن امسال، کم از ۲۲ خرداد ندارد. این روز را هم نباید در خانه ماند. «وقت است تا برگِ سفر بنديم / دل بر عبور از سد خار و خاره بنديم». آری، چاووش می‌گويد که ما را وقت تنگ است. هر چه بيشتر این تصنیف را می‌شنوم بيشتر فکر می‌کنم که این تصنیف مثل قبايی زیبنده، تنها سزاوار قامت موسوی است و انديشه‌ی او. گوش بدهيد و مضمون و روحِ آن را به یاد داشته باشيد و زبان و صورتِ آن باعث درنگ و سستی‌تان نشود. بشنويد و تصویر عزت و استقامت و پایداری را ببينيد.

تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر
بر جای ما بیگانه ننگ است ای برادر
فرمان رسيد اين خانه از دشمن بگيرید
تخت و نگین از دست اهریمن بگیريد
یعنی کلیم آهنگِ جانِ سامری کرد
ای ياوران باید ولی را یاوری کرد
گر صد حرامی صد خطر در پيش داريد
حکم جلودار است سر در پیش دارید
فرض است فرمان بردن از حکم جلودار
گر تيغ بارد گو ببارد نیست دشوار
جانانِ من برخیز و بشنو بانگ چاووش
آنک امام ما علم بگرفته بر دوش
تکبیرزن لبیک گو بنشين به رهوار
مقصد دیار قدس هم‌پای جلودار

قومِ موسی را در نظر آورید که چگونه از نیل گذشتند و بر تمام عظمت و حشمتِ استخفاف‌گری چون فرعون پيروز شدند. با دستِ تهی هم می‌توان در برابر استکبار و فرعونيت ايستاد. ايمان می‌خواهد. چراغِ ایمان را برفروزیم که آینده‌ی ما روشن است.


حرفِ دل سردار: لغوِ صريحِ قانون

پیش‌تر نوشته بودم که قانون مدت‌هاست در کشور ما تبدیل به امری لغو و بیهوده شده است. فکر می‌کنم یکی از جدی‌ترین مطالبات جنبش سبز، همین است که ميرحسين موسوی بارها به آن تصریح کرده است: اجرای بی‌تنازل قانون اساسی. حال چه اتفاقی افتاده است؟ تقریباً تمام دستگاه‌هایی که کارشان قانون‌گذاری است (و در رأس همه قوه‌ی تقنينی کشور يعنی مجلس)، تبدیل به دستگاه‌هایی تزيینی شده‌اند. نمونه‌ها و شواهد اين ادعا فراوان‌اند. کافی است موضع‌گيری‌ها و بيانيه‌های دستگاه‌های نظامی و امنیتی کشور را در این هفت-هشت‌ ماه گذشته ببينید. هیچ کدام از این دستگاه‌ها بنا به مُرّ قانون اساسی نه حق قانون‌گذاری دارند و نه حق توصيه یا امر کردن به دستگاه تقنينی کشور (توصیه را از این باب آوردم که گويا در جمهوری اسلامی نظامیان حق دخالت در سياست را ندارد و اگر این قاعده عوض شده باشد، تا به حال جایی به آن تصريح نشده و قانونی برای آن وضع نشده است). پس چه شده است که اين دستگاه‌ها مثل آبِ خوردن قانون تعيين می‌کنند و بدون هيچ ملاحظه‌ی قانونی یا شرعی دست به تعيین مصاديقِ جرم می‌زنند؟

نمونه‌ی تازه و دمِ دست‌اش اظهارات سردار مسعود جزایری است که گفته است «بدون تردید، اشخاصی که به هر نحو در خدمت رسانه‌های تروریستی بیگانه هستند، مشغول به کار جاسوسی هستند و باید به اشد مجازات با آنها برخورد شود» يا به تعبیر دقيق‌تر گفته است که هر کس با رسانه‌ای جز رسانه‌های حکومتی که در داخل مرزهای جمهوری اسلامی ايران فعاليت می‌کند، هر نوع ارتباطی داشته باشد، «جاسوس» است. گذشته از بی‌معنا بودن و بی‌خاصيت بودن اين تعريف، که رسماً و علناً تعریفِ روشن و دقیق «جاسوس» را در عُرف سیاسی (حتی عُرفِ سیاسی دستگاه‌های امنيتی و قانونی جمهوری اسلامی) بی‌معنا می‌کند، ايشان به صراحت دخالت در کار دستگاه تقنينی و قضايی کشور می‌کند با: ۱) تعریف جرم به شکلی موسع و دلبخواه؛ ۲) تعيین مجازات آن هم از نوعِ «اشد» آن.

اگر بخواهيم این سخنان را از نو بخوانیم معنای‌اش اين است: ما دوست داریم هر کسی که با هر رسانه‌ای جز رسانه‌های تعریفِ شده‌ی خودِ ما ارتباط داشته باشد، به آسانی برچسب جاسوس بخورد. بدیهی است که کسی که تنظيم خبر می‌کند یا گزارش می‌کند، کارش تفاوت زیادی دارد با کسی که جاسوسی می‌کند. جاسوس‌ها معمولاً از امکانات خاصی برخوردارند و پوشش امنيتی لازم را برای انجام کارشان دارند. جاسوس هيچ وقت آشکارا جاسوسی نمی‌کند و کارش پنهانی است. خبرنگار کارش علنی است و از همان مواد و مطالبی استفاده می‌کنند که در دسترس عموم مردم است. تنها تفاوت‌اش اين است که خبرنگار، قاعدتاً، بنا به تربیت حرفه‌اش می‌تواند اخبار را به درستی پردازش کند و نتایجی را از آن‌ها بگیرد که می‌تواند در بسیاری از موارد با منافع قدرت (در هر کشوری) منافات داشته باشد. جاسوس کارش بر هم زدن موازنه‌ی قدرت در کشورهاست؛ در حالی که خبرنگار می‌تواند اصحاب قدرت را پاسخگوتر کند و از آن‌ها شفافیت طلب کند. جاسوس در پی هیچ نوع شفافيتی نیست چون اساسِ کارش نهان‌کاری است. این شيوه‌ی بر هم زدن تعاریف یا قواعد بازی، تنها به کار سلطه‌ی نظاميان می‌آيد. اين از بخش تعریف جاسوس و خبرنگار.

اما در بخش قانونی ماجرا، فکر می‌کنید این آبروريزی کمی است برای نظامی که سران‌اش پیوسته قانون را به رخ ملت می‌کشند که نظاميان بخواهند هم‌زمان هم برای قوه‌ی قضايی و هم برای قوه‌ی تقنینی کشور تعيین تکلیف کنند؟ فکر می‌کنيد وقتی مردم از «کودتا» حرف می‌زنند، دقيقاً چه می‌گويند؟ کودتا شاخ و دم ندارد. تعریف روشن کودتا این است: بلاموضوع شدن قانون و سلطه‌ی نظاميان بر امور کشور. و گرنه هیچ قانونی در جمهوری اسلامی وجود ندارد که بخواهد به این سادگی با تعریف «جرم»، «جاسوس»، «رسانه»، «خبرنگار»، «مجازات» با اين همه بی‌قیدی و بی‌مسؤولیتی برخورد کند. مهم نیست که فردا از قوه‌ی قضايی و تقنينی کشور همين صداها را هم بشنويم، ولی همین‌که این اشارات ابتدا از سوی دستگاه‌های نظامی و امنیتی کشور (که هیچ حقی در قانون‌گذاری يا ضبط قضايی ندارند و خود مکلف به تبعیت از دستگاه‌های مزبور هستند) صادر شود، البته که این شبهه و شائبه قوت می‌گيرد که نظاميان بر امور کشور مسلط شده‌اند و قانون بازیچه‌ی منویات قدرتِ سياسی شده است. به نظر من، مدت‌هاست قانونی در کشور اجرا می‌شود که با نص صریحِ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران تفاوت فاحش دارد. حال اگر شهروندان ایران خواستار بازگشت به همین قانون شوند و انتظار داشته باشند متخلفان از این قانون در هر مقام و منصبی، توبيخ و مجازات شوند (بنا به همين قانون)، باید به آن‌ها نام «فتنه‌گر» يا «اغتشاش‌گر» داد؟ انصاف بدهيد فتنه‌گر و اغتشاش‌گر در این ماجرا کدام است!

February 2, 2010

روی کاغذ ز کسی، وطن‌اش را نتوانند گرفت

لابد شعری را که سایه برای ناظم حکمت سروده است خوانده‌اید. امروز با دوست بزرگواری سخن از نویسندگان و روزنامه‌نگاران فراوانی بود که اين روزها در پی داغ و درفش و ترکتاز حکومت آواره شده‌اند و در این شب یلدای تب‌دار وطن، نگران آزادی و عزت وطن‌شان و هم‌وطنان‌شان هستند. ناظم حکمت در سال ۱۹۵۱ مخفیانه از استانبول خارج شد و دولت ترکیه به خاطر این کارش از او سلب تابعیت کرد. شبیه این اتفاق این روزها برای بسیاری از دوستان و هم‌وطنان ما می‌افتد. آن‌ها هم که باقی می‌مانند سایه‌ی وحشت بر سر دارند. با خودم گفتم این شعر که سايه همان سال (یعنی سال ۱۳۳۰) برای ناظم حکمت گفته بود، چقدر این روزها برای ما طنين خاصی دارد و چقدر حرفِ دل ماست. یادمان باشد که: «جغدها، خفاشان / می‌هراسند ز گلبانگ اميد / می‌هراسند زپيغام سحر»! پیدا کردن ناظم حکمت‌های فراوان‌مان اين روزها دشوار نیست.

مثل يک بوسه‌ی گرم،
مثل يک غنچه‌ی سرخ،
مثل يک پرچم خونين ظفر،
دلِ افراخته‌ام را به تو می‌بخشم،
                       ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همه‌جا خانه‌ی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
                       دل هر کس که شناخت
بشری نغمه‌ی اميد تو را، که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر می‌گيرد.
                         ***
زندگی، زندگی
                   اما، نه بدينگونه که هست
نه بدينگونه پليد
نه بدينگونه که اکنون به ديار من و توست،
به دياری که فرو می‌شکنند
شبچراغی چو تو گيتی‌افروز
وز سپهر وطنش می‌رانند
اختری چون تو، پيام‌آور روز.


ليک، ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسي
وطنش را نتوانند گرفت.
آری، ای حکمت: خورشيد بزرگ!
شرق تا غرب ستايشگر توست،
وز کران تا به کران، گوش جهان
پرده‌ی نغمه‌ی جانپرور توست.
جغدها
در شب تب‌زده‌ی ميهن ما،
می‌فشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچه‌ی باغ ما را
به ستم می‌ريزند
زير پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده می‌آويزند
پيش هر اختر پاک
که به جان می‌سوزد،
وين شبستان فروريخته می‌افروزد.

              ***
ليک جانداروی شيرين اميد
همچو خون خورشيد می‌تپد در رگ ما.
و گل گم‌شده سر می‌کشد از خاک شکيب.
غنچه می‌آرد بی‌رنگ فريب،
و به ما می‌دهد اين غنچه نويد
از گل آبی صبح
خفته در بستر خون، خورشيد.
             ***
نغمه‌ی خويش رها کن، حکمت!
تا فروپيچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خنده‌ی خورشيد، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
می‌هراسند ز گلبانگ اميد
می‌هراسند زپيغام سحر....
 بسرائيم و بخوانيم، رفيق!
نغمه‌ی خون شفق
نغمه‌ی خنده‌ی صبح.
پرده‌ی نغمه‌ی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آينده‌ی پاک...
 
تهران، اسفند ۱۳۳۰

January 29, 2010

از چوپان دروغ‌گو تا پينوکيو

در جامعه‌ی امروز ما، دروغ متاستاز کرده است. یک دلیل مهم‌اش این است که حکومت به دروغ‌گویی عادت کرده است و خود را ملزم به راست‌گویی نمی‌داند. دلیل‌اش روشن است: راستی و صداقت به زيان‌اش تمام می‌شود و ناگزیر می‌شود پی‌درپی دروغ بگويد و رسانه‌های دروغ‌گو را حمایت کند و از آن سو هر رسانه‌ای را که دروغ‌های‌اش را افشا می‌کند، خفه کند. برچسب‌های اغتشاش‌گری، دخالت بیگانگان، خصومت دشمنان و اتهاماتی از این جنس هم دیگر این روزها تبدیل به حنای بی‌رنگی شده است که حتی خودشان هم به سختی آن را باور می‌کنند.

دو نمونه‌ی خیلی گویا پيش روی ماست. اول این اطلاعیه‌ی وزارت اطلاعات است که باعث بی‌آبرويی دستگاه اطلاعاتی کشور شده است. می‌گویند در جریان ماجراهای عاشورا دو نفر «ديپلمات آلمانی» را دستگیر کرده‌اند. آلمان بلافاصله واکنش نشان می‌دهد که هیچ دیپلمات ما دستگیر نشده است. این قصه‌ی «یوگی و دوستان» که بیشتر به کارتون‌های برنامه‌ی کودک شبیه است، از کجا سر از اطلاعیه‌ی وزارت در می آورد؟ چرا می‌توان ادعای نامدلل کرد و دروغ به این بزرگی را گفت و بعد هم توقع داشت کسی نفهمد؟ منطق‌اش ساده است: برای مصرف داخلی ادعا می‌کنیم دو نفر «دیپلمات» آلمانی (خارجی، بيگانه) را گرفته‌ايم که کارشان «اغتشاش» بوده. تکذیبی هم اگر از سوی دولت مربوطه بیايید، چون رسانه‌های داخلی دست خودمان است و ما پوشش‌اش نمی‌دهيم، «مردم نخواهند فهميد»! آخر چرا این قدر دروغ و ادعاهای بزرگی اثبات‌نشده؟ مگر دادستان تهران نگفته بود این‌ها آلمانی عادی هستند؟ چرا این ادعای بزرگ؟ چرا برای این‌که مردم را متقاعد کنید در این ناآرامی‌ها دست خارجی‌ها در کار بوده است،‌ می‌رويد به سمت دروغ گفتن آن هم دروغ‌های بزرگی که به سرعت افشا می‌شود و آبروی خودتان و دستگاه‌تان را می‌برید؟ يعنی یک نفر آدم عاقل در آن وزارت‌خانه نمانده است که بگويد برای فریب دادن افکار عمومی هم بايد باهوش بود؟ اين نويسنده خوب و درست گفته است که اين اطلاعيه‌ی یک تحلیل سوررئال است نه خبر! و گرنه وقتی که دادستان تهران گفته است: «این تبعه آلمانی بازداشت شده یك گردشگر است و كاردار اروپایی نیست»، چرا بايد آبروی خودتان را با اين خبرسازی رسوا ببرید؟ مگر ديپلماتِ يک کشور خارجی بودن آن هم در کشوری مثل ایران را می‌توان به سادگی پنهان کرد و مخفی نگاه داشت؟ مگر می‌شود با خيال‌بافی یا توهم کسی را ديپلمات کرد؟ لااقل می‌گفتید «جاسوس» که این‌قدر ماجرا رسوا نشود. خودتان عقل ندارید؟

نمونه‌ی دیگرش دو نفری است که اعدام کرده‌اند. بگذارید بخشی از نوشته‌ی آق بهمن را نقل کنم:
«دو جوان را به دلیل آن‌که در خانه‌شان می‌نشسته‌اند و نقشه براندازی می‌کشیده‌اند و یک سایت هم داشته‌اند که توش به نظام فحش می‌داده‌اند گرفته‌اند. آن هم دو ماه قبل انتخابات. بعد از مدتی ... انتخابات شده و کلی آدم را گرفته‌اند و خواسته‌اند بیاورند در دادگاه جلوی دوربین. کسی از چهره‌های شناخته شده یا حتی کسی از معترضان واقعی را نتوانسته‌اند آن‌قدر بشکنند که بیاید جلوی دوربین و بگوید از خارج مستقیماً پول و دستور می‌گرفته که برود در خیابان و شیشه بشکند و بانک آتش بزند و آدم بکشد. این دو تا را گیر آورده‌اند. در مورد یکی‌شان (به گفته نسرین ستوده وکیلش) خواهر باردارش را هم بازداشت کرده‌اند و آورده‌اند گذاشته‌اند جلوش که اعتراف کن تا در پرونده اصلی‌ات تخفیف قائل شویم. او هم نهایتاً بعد از فشارهای زیاد رضایت می‌دهد. آن یکی هم بعد از فشار زیاد و با همین وعده رضایت می‌دهد که نقش را بازی کند. بقیه‌اش را هم که همه دیدیم. نمایش در دادگاه و حکم اعدام و تایید حکم در دادگاه تجدیدنظر و اجرای مخفیانه حکم.»

همه می‌دانند که این دو جوانِ اعدام شده‌ی بی‌نوا – که اعتراض‌شان به حکومت ولو با سایت درست کردن،‌ مطلقاً باعث سرنگونی نظام نمی‌شد – اعدام‌شان هیچ ربطی به ماجراهای بعد از انتخابات ندارد. پس چرا اعدام اين‌ها و جرم‌شان را به ناآرامی‌های پس از انتخابات ربط می‌دهند؟ یا مثلاً چرا وقتی در فلان انفجار کسی را می‌گیرند و اعدام می‌کند، آن فرد يا افراد اساساً پيش از وقوعِ آن انفجار دستگير شده بودند؟ این نمونه‌ها زیاد هستند و اصلاً‌ تازه نيستند ولی حکايت از ماجرایی عمیق و تکان‌دهنده در کشور دارد: دروغ‌گویی و فریب تبديل به عادت ثانویه و راسخ دستگاه‌های دولتی شده است. وقتی نتوان با صداقت و درستی دلیل واقعی چيزی را پیدا کرد، ناگزیر باید دروغ گفت (چون اگر دروغ نگويند صدمه‌ی جدی به جایگاهی می‌خورد که در آن واقع شده‌اند). ضعیف‌چزانی هم که شده است بخشی از سیاست اين‌ها. هر که زورش کم‌تر و ناشناخته‌تر باشد، زودتر قربانی می‌شود. هر کسی را که آسان‌تر بشود به او اتهام زد و سرش را زیر آب کرد و مجازات‌های شديداً نامتناسب با جرمِ ادعايی‌اش برای او برید، البته طعمه‌ی بهتری است برای ترساندن ديگران. به بزرگ‌ترها که نمی‌شود دست زد. هنوز که هنوز است قصه‌ی فرزندان هاشمی را هر روز علم می‌کند،‌ ولی حتی یک بار آن‌ها را به هيچ دادگاهی نمی‌برند – شاید به این دلیل که واقعاً‌ هیچ مدرک و سندی عليه جرایم ادعايی آن‌ها نيست. ماجرای آن‌ها و جنجالی که بر سر هاشمی به پا شده، به خيلی وقت پيش از انتخابات بر می‌گردد ولی هنوز همه چیز در حد ادعا و شاخ و شانه کشیدن باقی مانده است. هر چه هست، قاعده ضعیف‌چزانی است و با احتياط برخورد کردن با آن‌ها که شناخته شده‌اند و نمی‌شود واقعاً دست به آن‌ها زد. این البته نشانه‌ی ترس و عدم اعتماد به نفس است. يعنی حتی در قانون‌گریزی و تفسیر به رأی‌شان هم جسارت ندارند.

چرا شما با این حجم عظیم از دروغ‌هايی که روز به روز می‌سازید و می‌تراشید، توقع دارید آدم‌های سالم و آگاهی که دست‌کم ايمان دینی دارند که دروغ گفتن از معاصی بزرگ است، حرفِ شما را باور کنند یا فکر کنند که بقیه‌ی حرف‌هاتان هم راست است؟ می‌دانید که در هر نظام ديگری وقتی چنین خبط بزرگی از یک دستگاه مهم امنیتی سر بزند، مقامات بالای‌اش بلافاصله توبیخ و از مقام‌شان عزل می‌شوند؟

خلاصه‌ی ماجرا همين متاستاز دروغ است که امروز تبديل شده است به وضعیتی که تمام جامعه را به آشوب کشانده است. حال هی بیاييد و در شيپور «فتنه» بدمید! هی بگوييد می‌خواستند نظام را سرنگون کنند! دیگر کار شما از قصه‌ی چوپان دروغ‌گو گذشته و چنان پی‌در‌پی دروغ به هم می‌بافيد که روی پينوکیو را سفید کرده‌اید!

مدت‌هاست که فکر می‌کنم تحلیل‌گرانی که هميشه و در همه چيز دست خارجی را می‌بينند – و کم مانده بگويند روز آفرينش هم سیا و موساد با ابلیس همدست بودند –  یا حتی زلزله‌ی هاييتی را به آزمايش‌های علمی آمريکایی‌ها نسبت می‌دهند، خیلی خیلی زياد فیلم‌های علمی-تخيلی هاليووودی تماشا می‌کنند. امروز با اين قصه‌ی «يوگی و دوستان» به اين نتيجه‌ می‌رسم که ذهن گردانندگان اين ماجراها، بيشتر ذهن کودکانه است و وقت‌شان را با تماشای کارتون‌های برنامه‌ی کودک بايد پر کنند،‌ نه پرداختن به سیاست و مديریت کشور. کی شهامت راست گفتن پیدا می‌کنيد؟ کی دست از خودفریبی و دیگرفريبی برمی‌داريد؟ چرا جوری سياست‌ورزی کرده‌اید که اولین واکنش همه يا اين است که «دروغ می‌گويند» یا بلافاصله از خود می‌پرسند «چقدرش راست است»؟

هميشه لازم نیست برای این‌که صفت دروغ‌گو به اين‌ها اطلاق شود، مو به مو همه‌ی حرف‌های‌شان دروغ باشد. کافی است در هر خبری که می‌دهند یکی دو تا دروغ باشد. جمع که بزنی می‌شود يک خروار دروغ. نمی‌شود گفت حالا چون بعضی جاهاش راست است، نبايد اسم این‌ها را دروغ‌گو گذاشت. دروغ، دروغ است. شاخ و دم ندارد.

December 27, 2009

شباهت‌های تاريخ و نعل وارونه‌ی قدرت

۱. فروکاستن نزاع‌های سياسی به الگوهای تبيين کلامی و دینی، خطایی است که قدمِ نخستِ دامن زدن به خشونت بیشتر است. تشبیه کردن خود و هم‌فکران خود به پیشوايان خوش‌نامِ دینی و متهم کردن مخالفان خود به چهره‌های منفی و بدنام تاریخی، نه تنها کمکی به حل هیچ وضعیتی نمی‌کند بلکه حکایت از عزم جدی برای ایجاد شکاف بيشتر و رفتن به سوی رويارویی مستقیم است. در تمام این موارد البته می‌توان مجادله کرد و گفت آن‌که شما حسینِ وقت می‌خوانيد، حسينِ وقت نيست و آن‌که يزید يا اموی می‌نامید به این دلايل يزید نيست و الخ. مشکلِ بزرگ جایی پيدا می‌شود که عده‌ای بدون هيچ پروايی کوشش می‌کنند تمام مفاهيم دينی، قرآنی، معنوی و اسطوره‌ای را خرج هدف کوتاه مدت خود کنند. برای من نشانه‌ی سقوط و زوال را جایی باید جست‌وجو کرد که یکی از طرفین دعوا اين مفاهیم و معانی را به طور حداکثری هزينه می‌کنند و مطلقاً در پی مفاهيم مشترک و متفق‌ علیه دينی نیستند؛ برای آن‌ها، تمامِ دين در وجودِ خودشان و در منافع خودشان خلاصه شده است.

۲. تیتر فارس نیوز کوتاه و سرراست است: «قرآن در آتش فتنه‌گران سوخت». از تيتری که برای مطلب آمده است، با اندک آگاهی تاریخی و مذهبی، ذهن خواننده فقط به سوی یک ماجرا می‌رود: جنگ صفین! اين البته چیزی نيست جز ناشی‌گری و دست‌پاچه‌گی دستگاه رسانه‌ای مروج خشونت که به اين شيوه اسباب رسوايی خود را فراهم کرده است. شيعيان و پیروان علی بن ابی‌طالب خوب می‌دانند که سياست معاويه دقیقاً همین بود: انگشت نهادن بر عواطف مذهبی پيروان علی برای شکستن صفوف آن‌ها. پاسخ علی روشن بود: «قرآن، پاره‌های کاغذ است؛ قرآن ناطق من‌ام. نگران قرآن کاغذی نباشيد». معاویه با مداهنه در پی نفت ريختن بر آتش عواطف و احساسات عوام بود و البته نتيجه‌اش حکميتی شد که با ساده‌لوحی ابوموسی اشعری و نيرنگ عمرو عاص منجر به توافقی به زيان علی شد. امروز، فارس نيوز به صراحت تمام مروج سياست و ادبیات اموی است و همين رسانه است که مخالفان‌اش را «سبز اموی» می‌نامد! به ياد داشته باشيم که اين تیتر فارس نیوز سرآغاز فتنه‌ای تازه است و کارناوال عاشورايی جديد.

۳. عاشورای امسال، عاشورايی است تاریخی که هرگز از حافظه‌ی ملت ايران پاک نخواهد شد. تمام فضایلی که دستگاه رسانه‌ای قدرت مدعی داشتن‌شان است، از میان‌شان غايب است. مدعيان حرمت نهادن به آيت‌الله خمينی بر سر ماجرای مشکوکی پاره شدن عکس بنیان‌گذار انقلاب که هرگز معلوم نشد جزييات ماجرا چه بود، مخالفان‌اش را متهم کرد و حاصل‌اش سازمان دادن راهپيمایی ناکامی شد که خودشان هم از پوشش رسانه‌ای و تصویری آن ناتوان ماندند. اما همين رسانه‌ها، از حمله‌ی سبوعانه به حسينيه‌ی جماران و شکستن شيشه‌های حسينيه‌ی آيت‌الله خمينی چشم فرو بستند. شکی نیست که حتی اگر يک نفر از پیروان جنبش سبز شيشه‌ای از حسينیه‌ی جماران شکسته بود، اکنون گروهی کفن‌پوش خيابان‌های تهران را می‌پيمودند و تهدید به تيغ برداشتن و حلقوم بریدن می‌کردند! کسی که فیلم حمله به جماران را ببينيد و برخود نلرزد و از این هتک حرمت وحشيانه تکان نخورد، جداً باید در سلامت اخلاقی و روحی‌اش تجدید نظر کند.


۴. امروز چهار نفر در درگیری‌های عاشورا کشته شده‌اند و از جنازه‌ی کشته‌شدگان فیلم و عکس موجود است. پليس مدعی است کسی کشته نشده است. سپس می‌گويد خبری به ما نرسيده است. قاعده این است که اگر زمزمه و شايعه‌ی قتل کسی طرح شود، وظيفه‌ی پليس اين است که به سرعت اقدام کند و در پی قاتل بگردد. این همه تعلل و گزارش نکردن و انکار چه معنايی دارد جز اين‌که پلیس جایی واقع شده است که نمی‌تواند تصريح يا اقرار به کشته شدن عده‌ای در مراسم عزاداری امام حسین کند؟

۵. عکس‌های امروز از رويارويی مردم با نیروهای ضد شورش عبرت‌آموز است. جمعی از نیروهای امنیتی در گوشه‌ای گير افتاده‌اند و مردم غیرنظامی در برابر آن‌ها سپر شده‌اند که کسی به آن‌ها آسیبی نرساند. طبیعی است که عکس این ماجرا امروز هرگز نمی‌توانسته اتفاق بیفتد. اگر قرار بود اتفاق بیفتد، اين افراد با اين ساز و برگ در خیابان‌ها در روز عاشورا حاضر نمی‌بودند.


December 20, 2009

فقيه سربلند

آيت‌الله فقيد، حسينعلی منتظری، بدون سر سوزن ترديدی، نماينده‌ی بزرگ‌ترين کانون عقلی و چه بسا تنها مدافع و حافظ ميراث عقلانيت شيعيان اثنی‌عشری در ميان علمای قم بود. مرگ و زندگی اين عالم دين و به قول دکتر سروش «فقيه متضلع»، اسباب افتخار و اعتبار باقی‌مانده‌ی روحانيت شيعه بود. اما در اين بحبوحه‌ی غوغا و جهان آلوده‌ی نيرنگ و جانب‌داری از قدرت يا مرعوب شدن در برابر آن، منتظری تنها فقيهی بود که تا واپسين لحظه‌های حيات‌اش،‌ دمی از گفتن حقيقت نياسود. شناختی که من از او دارم به همان شناختی محدود می‌شود که همگان از رسانه‌ها دارند و البته برخوردهايی با حلقه‌ی فکری و شاگردان پيرامون او. آن‌چه من از اين حلقه‌ی فکری ديده و شنيده‌ام – که هر دين‌پژوه هوشمند و حساسی نيز متوجه آن شده است – روش خاص عقلی منتظری‌ست در فهم دين که اين روش امروزه به بهترين شکلی در ميان شاگردان و بهره‌مندان از مکتب فقهی او، هويداست. محسن کديور يک نمونه از کسانی است که آينه‌ای گويا از استادشان است. به تمام دوستان‌ام که به او ارادتی داشتند يا از شاگردان و بهره‌گيران خرمن معرفت و انسانيت او بودند، صميمانه تسليت می‌گويم.

August 18, 2009

يافتن نقطه‌ی تعادل و فرجامِ قدرتِ ضعيف!

مشی ساليان اخير من پیوسته این بوده است – حداقل کوشش کرده‌ام – که از افراط پرهيز کنم. کوشش کرده‌ام از داوری‌های شتاب‌زده فاصله بگیرم. از همه مهم‌تر، یکی از اولويت‌های مهم من پيراستن زبان بوده است؛ پيراستن‌اش از درشتی و خشونت. خشونت، منابع متعددی دارد و در زمین‌های مختلفی می‌روید (از جمله در بسترهای دموکراتیک، زمین حاصل‌خيزی برای خشونت وجود دارد که پیش‌تر به دفعات درباره‌اش نوشته‌ام). یکی از زمینه‌های رشد خشونت، سپهر زبانی و ادبی ماست به ویژه که ماده و مضمون فراوانی هم برای میدان دادن به این خشونت‌های زبانی هست (و دامن هيچ جناح و گروهی هم از روشنفکر سکولار و لاييک گرفته تا روشنفکر دینی و البته جناح‌های سياسی تمامیت‌خواه و اقتدارگرا از آن پاک نیست).

در بحران‌های اخيری که دامن وطن‌مان را گرفته است، دوباره به اين آزمون نزدیک می‌شويم: هنگام برخورد با خشونت و پلشتی، خودمان چه اندازه توانايی پرهیز از آن را داريم؟ بسيار ديده‌ايم اين روزها دوستان جوانی که سودای تغيير و اصلاح دارند، به دامن همان ادبيات کيهان فروغلتيده‌اند و تبديل شده‌اند به کیهانی ديگر با جهت‌گيری سياسی متفاوت (مثال‌ها و نمونه‌ها زیاند؛ اهل اشارت به فراست در می‌يابند). اين هشدار را باید امروز به خودمان و دوستان‌مان بدهيم که قدم نهادن در این راه عاقبت خوشی نخواهد داشت. قدرت‌مدارانی که امروز پیوسته از جمع ما قربانی می‌گيرند، روزی در ابتدای کار هم‌چنین بوده‌اند و عاقبت‌شان چنان شده است. گلاويز شدن با پليدی و خشونت، به تدريج خلق و خوی آدمی را به همان شکل در می‌آورد. شرط خرد نيست که با ابزار و زبان خشن و دين‌سوز زورمداران، به مصافِ آن‌ها برويم. پيش‌تر هم نوشته‌ام که انباشتن زبان از مفاهيم کلامی و دينی – که خودِ من نيز همواره از آن مبرا نبوده‌ام – زمینه را برای استخوانی‌ کردن و جزمی کردن آن مفاهيم فراهم می‌کند. استفاده‌ی ابزاری از دين بد است؛ و برای همه بد است. دين را پای منافع قدرتِ سياسی خرج کردن به یک اندازه برای همه ناپسند و نامطلوب است. مهم نیست از کدام جناح سیاسی باشيد. در هر دو ترکِ تقوا هست. اميدوارم همين اشاره کافی باشد برای صدها سخن ناگفته و نانوشته‌ای که این روزها به بازار نمی‌کشانم.

اما نقطه‌ی تعادل کجاست؟ زمانی نقطه‌ی تعادل جايی بود که با عطف به آن بتوان جامعه را به سوی آرامش، سلامت و خردمندی برد. جایی که به منطقه‌ی فرمان‌روايی خرد نزدیک شويم. جايی که همه مهربان باشیم با هم. اما امروز گويی خواسته يا ناخواسته از این نقطه عبور کرده‌ايم. دلیل اصلی هم لزوماً اين نيست که ما خواسته‌ايم از اين نقطه عبور کنیم. نقطه‌ی تعادل امروز جا به جا شده است. تا چند ماه پیش، بعضی خواسته‌ها و سخنان، تنها در حد زمزمه بود. امروز زمزمه‌ها تبدیل به فرياد شده است و فريادها روز به روز ابعاد تازه‌تری پيدا می‌کند. فریادهايی که شاید ديگر امثال موسوی، خاتمی و کروبی هم از آن عقب بمانند. ریشه‌ی این وضع شگفت‌آور کجاست؟ بدون شک در نوع واکنش و رفتار طرف مقابل است – و طرف مقابل «قدرت» است. قدرت سياسی تا به امروز، بدون هیچ ترديد، در هر گردنه‌ای، در هر نقطه‌ی انتخابی، در هر ترجیحی، پيوسته بدترين گزينه را اختيار کرده است و همواره مهلک‌ترین انتخاب را به دست گرفته است. اين سرآسیمه‌گی، این آشفتگی و اين غلبه‌ی بی‌سابقه‌ی بی‌خردی حکايت از ضعف دارد و امروز ما با قدرتی رو به رو هستیم که در عمیق‌ترين لایه‌های تصميم‌گیری‌اش ضعیف است!

فراموش نبايد کرد که برای یافتن نقطه‌ی تعادل پیوسته بايد به وزنه‌های دو سوی نقطه‌ی تعادل توجه داشت. هر اندازه که فشارها نامتناسب‌تر وارد شود، نقطه‌ی تعادل بیش‌تر و سريع‌تر جا به جا می‌شود. قدرتِ سياسی حاکم در این روزها ثابت کرده است که به قدر سر مويی پروای ضعیف شدن‌ ندارد و فرمان‌بریده به سمت نابود کردن همه‌ی مکانيزم‌های دفاعی‌اش می‌شتابد. درباره‌ی مکانيزم‌های دفاعی يک نظام سياسی بعداً خواهم نوشت. اما اين بی‌تدبیری و خردگریزی (به ویژه وقتی که به دين‌فروشی و قانون‌گريزی افزوده شود)، نتيجه‌ی ناگزیرش جا به جا کردن افراطی نقطه‌ی تعادل است که طبعاً پیامدهای ناگواری برای همه خواهد داشت. و باز فراموش نکنيم که مسؤول اولیه‌ی بسیاری از اين رخدادها در درجه‌ی اول کسی است که صاحب قدرت است؛ کسی که ابزار اعمال زور دارد، کسی که کلید زندان را در دست دارد، کسی که قاضی را در مشت دارد، کسی که رسانه را به اشاره می‌گرداند، نه کسانی که به ضرس قاطع می‌توان گفت از همه‌ی این‌ها محروم است.

باید دوباره پرسيد: نقطه‌‌ی تعادل ما کجاست؟ چقدر به جا به جا شدن نقطه‌ی تعادل حساس هستیم؟ چقدر به قربانی شدن اخلاق و خرد حساسيت داریم؟ اخلاق و خرد تا کجا برای ما ارزش هستند؟ موعظه‌ی اخلاقی و تنبیه دینی همیشه خوب است وقتی که برای رقیب یا مدعی باشد؟ یا تیغی است که می‌تواند گلوی ما را هم ببرد؟ اخلاق برای ما تابع منطق موقعیت و منفعت قدرت است؟ این پرسش‌ها را شاید بتوان آسان جواب داد، ولی در عمل دشوار است ملتزم پاسخ‌ها بمانيم. عزم جزم می‌خواهد و تعهد اخلاقی جدی (و البته پرهیز از وسوسه‌ی قدرت).

August 11, 2009

چرا احمدی‌نژاد به «همه‌ی ملت» خيانت کرد؟

سخن گفتن از ستمی که بر همه‌ی ملت رفته است، در بادی امر شاید کمی مبالغه به نظر برسد. طبیعی است که عده‌ای به شخص احمدی‌نژاد هم رأی داده بودند. نادیده گرفتن رأی‌هايی که حقيقتاً به نام رييس دولتِ نهم ریخته شد، دور از انصاف است و مهم هم نیست که اين تعداد ۵ میلیون بوده، ۱۱ ميلیون بوده يا ۲۴ میلیون. محمود احمدی‌نژاد تعدادی رأی داشته است (کم یا زياد)، ولی او با مجموع کارهای‌اش به همه‌ی ملت ایران به عنوان يک مجموعه‌ی متکثر خيانت کرد. اما چرا؟

برنده‌ای که نتواند مدعيان‌اش را اقناع کند و در عوض، پيوسته در توجيه و فرار کردن از پاسخ‌گویی بکوشد، نه تنها در برابر مدعيان‌اش بدهکار است، بلکه به حاميان صادق و واقعی‌اش هم ستم کرده است، مگر اين‌که آن‌ها هم درست همانند خودش باشند (يعنی در دروغ‌گویی و شرم نکردن از دروغ و افزودن دروغ‌های تازه، استاد شده باشند). برای فهم اين تعبير باید چند مثال آورد. چندين نمونه‌ی موثق ومتواتر از رفتارها و گفتارهای رييس دولتِ نهم در دست است که او ابتدا ادعایی می‌کند و بعد از این‌که با واکنش شدید عده‌ای مواجه می‌شود، يا اصل‌اش را انکار می‌کند و يا تلاش می‌کند بگوید منظورش بد فهمیده شده است. اما او هرگز تحت هيچ شرایطی عذرخواهی نمی‌کند. بيايید چند نمونه را بررسی کنيم:

۱. هاله‌ی محمودی (!) قصه‌ی مشهوری بود که فيلم‌‌اش در اینترنت پخش شد آن هم در حضور یکی مثل آيت‌الله جوادی آملی. اما رييس دولتِ نهم نه تنها صادر شدن آن سخنان را انکار کرد بلکه تلاش کرد با دروغی تازه‌تر و ادعايی بزرگ‌تر، دروغ و بهتان اولیه را بپوشاند. این قصه هنوز ادامه دارد و او هنوز هم حاضر نشده بپذیرد حرفی زده است اعجاب‌آور و گزاف که اسباب شرمساری، مضحکه و طعنه‌ی بسیاری (از دوستان و دشمنان‌اش) را فراهم کرده است.

۲. رييس دولتِ نهم، علی کردان را برای تصدی سمت وزارت کشور به مجلس معرفی کرد و با شعبده‌بازی چند روزی او را در وزارت کشور نشاند. بعد از رسوايی بزرگ کردانیزه شدن دانشگاه آکسفورد و بر ملا شدن دروغ و تقلب کردان، رييس دولتِ نهم نه تنها اذعان به اشتباه‌اش نکرد بلکه باز هم به دفاع از او ادامه داد (و همه‌ی مدارک تحصیلی «ملت» را «کاغذپاره» خواند) در حالی که حق آن بود که بزرگ‌ترین مدعی عدالت و اجرای قانون در کشور، ابتدا قانون را درباره‌ی وزير منصوب و محبوب خودش اجرا می‌کرد و بلافاصله او را عزل می‌کرد نه این‌که تا لحظه‌ی آخر از او دفاع کند و نهایتاً هم توپ را به ميدان خود او بیندازد که استعفا بدهد. این نمونه البته آخرين نمونه نبود و دوباره به مورد مشابه آن هم می‌رسیم.

۳. رييس دولت نهم در اولين حضور علنی‌اش پس از ۲۲ خرداد ۸۸، مخالفان‌اش را رسماً «خس و خاشاک» نامید و معترضان را با اوصافی معرفی کرد که اسباب خشم و واکنش شمار کثيری از همين «ملت» را فراهم کرد. اما او به جای عذرخواهی تنها چیزی که گفت این بود که حرف‌اش را بد فهميده‌اند و البته پاره‌ای از هواداران‌اش هم، موضع مشابهی را تکرار کردند. اما مگر هزينه‌ی یک عذرخواهی ساده چه بود؟ نمی‌شد بگوید من منظورم آن چيزی که شما فهميديد نبود و اگر سوء تفاهمی شده است، من «عذرخواهی» می‌کنم؟ البته که نمی‌شد!

۴. محمود احمدی‌نژاد مدتی بعد يعنی در همين چند روز گذشته، مرتکب رفتار مشابهی شد. او گفته بود پس از اتمام ماجراهای تنفيذ و تحلیف سر مخالفان‌اش را «به سقف خواهد چسباند». اين البته تکرار همان خيمه‌شب‌بازی «خس و خاشاک» بود که رييس دولتِ نهم از آن درس نگرفته بود و تصمیم گرفته با ادبیات لمپنی به مصاف مخالفان و منتقدان‌اش برود. سناريوی محمودی البته تکراری بود:‌ به محض اين‌که صدای اعتراض‌ها بلند شد، باز هم گفت منظورش چیز ديگری بوده است، اما حاشا و کلا که يک کلمه عذرخواهی از او بشنويم.

۵. کمی به عقب‌تر برگردیم: محمود احمدی‌نژاد با ذوق و شوق اسفندیار رحیم مشايی را به عنوان معاون اول‌اش منصوب کرد (عکسی از او هست که دست يار دیرين‌اش را پيروزمندانه در همان روزها جلوی دوربين عکاسی بالا برده است). رهبر کشور با لطفی «به انواع عتاب آلوده»، از او خواست که مشايی را بردارد. بعد از یک هفته تعلل، بدون اين‌که احمدی‌نژاد خود مشایی را عزل کند (بلکه پس از استعفای او)، طی نامه‌ای با لحنی سرد خبر از استعفای او داد و مشايی را به منصبی گماشت که اهميت‌اش کمتر از منصب قبلی نبود: محمود احمدی‌نژاد نه اهل عذرخواهی است نه اهل کوتاه آمدن. (البته باید به این نکته توجه داشت که به هر تقدیر، انتخاب معاون اول، حق اختصاصی او بوده است؛ ولی او رسماً به میل و خواسته‌ی بخش بزرگی از هواداران سنتی‌اش که او را نماد ولايت‌پذيری می‌ديدند، بی‌اعتنايی کرده بود).

اگر بخواهيم این رفتارها را خلاصه کنيم، به این نتيجه می‌رسیم که محمود احمدی‌نژاد برای توجیه کارهای ناصواب قبلی‌اش هميشه کار ناصواب بزرگ‌تری انجام می‌دهد و به عبارتی «از رو نمی‌رود»! کسانی که به او رأی داده بودند هم جزیی از همين ملت ایرانی هستند. اما آيا او به رأی همين‌ها وفادار ماند (يا خواهد ماند)؟ دیر نيست و دور هم نخواهد بود که آن بخش «غير سبز» ملت هم بفهمند که محمود احمدی‌نژاد از آن‌ها هم استفاده کرده است برای نشستن بر مسند رياست جمهور. ما دو بخش از ملت را خواهيم داشت که رودست خورده‌اند: سبزهایی که رأی‌شان ناپديد شده و حامیانِ خودش که مدت‌هاست تصور و تصویری ديگر از احمدی نژاد داشته‌اند و هنوز با همان تصویر خوش‌اند اما روز به روز اين پرده بیش‌تر کنار می‌رود. با اين حجم انبوه خيانت به قاطبه‌ی «ملت» (راستی «ملت»، از نظر رييس دولت نهم و حاميان سينه‌چاک‌اش، دقيقاً شامل چه کسانی می‌شود؟)، با اين گستردگی دروغ، ريا، لاپوشانی، توجيه، قانون‌گریزی و وقاحت، چه می‌توان کرد؟ مگر دروغ گفتن به ملت خيانت نيست؟ مگر اذعان نکردن به خطاهای آشکار و صريح، خیانت به ملت نيست؟ مگر اصرار بر خطا و طلب‌کار شدن، خیانت نيست؟ مگر بی‌کفایت بودن و لافِ کفایت زدن و ادعای مدیريت جهانی کردن آن هم وقتی از افتتاح یک خط آهن ساده عاجز هستی، خیانت نيست؟ مگر خيانت شاخ و دم دارد؟

مرتبط: این مطلب را بخوانید که بعضی از بندهای‌اش سخت مرتبط است به آن‌چه نوشته‌ام: «به جرم آنلاين بودن».

پ. ن. این هم نمونه‌ی دیگری که حاصل‌اش همین تحلیل می‌شود: تکذیب‌های رييس جمهور

August 10, 2009

هرمنوتيک يک اعتراف – روايتی ديگر از شکست بازجو

در هفته‌ی گذشته، واکنش‌های مختلفی در برابر اعتراف‌های ابطحی و عطريان‌فر ديده‌ايم و شنيده‌ايم. هم توضیح خوانده‌ایم، هم توجیه و هم مچ‌گیری‌های متعدد تماشاگران باهوش را از بازجويان (مثلاً اين یکی). واکنش مردم، احزاب سیاسی و به ویژه مراجع دینی را نسبت به اصل و فرع اعتراف‌ها می‌توان در کنار همه‌ی این نکات خرد و کلان مطرح شده گذاشت. مجموع واکنش‌ها حکایت از نتیجه‌ی بی‌سابقه و دور از انتظاری دارد که بی‌گمان حاصلی دردناک و ندامت‌افزا برای بازی‌گردانان خواهد داشت. می‌خواهم بُعدِ تازه‌تری هم به مجموعه‌ی تحلیل‌های اعترافاتی (!) اضافه کنم. برای فهم اين تحلیل باید زاویه‌ی دید را عوض کرد. باید با چشم مسلح اعتراف‌ها را ديد و با گوش مسلح شنيد. اما قبل از ورود به اصلِ سخن‌ام لازم است چند نکته‌ی مقدماتی را طرح کنم.

نخست این‌‌که اساس اين حبس‌ها و اعتراف‌گيری‌ها، به شهادت موضع‌گیری قاطعانه‌ی بعضی از مراجع دینی و علمای قم، در شمار معاصی کبیره است و نقض حق الناس و زیر پا گذاشتن احکام صریح شریعت اسلام و طبعاً هر چه از این نمايش‌ها بر آيد که دال بر گواهی علیه نفسِ خويش باشد – با شرايطی که امروز همه می‌دانيم از چه جنسی است – فاقد هر گونه اعتباری است و نمی‌توان به آن‌ها در جهت خدشه وارد کردن به آبرو یا موضع فکری فرد یا گروهی متوسل شد.

دوم این‌که – پس از بذل توجه به نکته‌ی نخست – هر نکته‌ای که اعتراف‌کنندگان می‌گويند و به مذاق بعضی از دوستان خوش نمی‌آيد (و بدون شک می‌توان با استدلال به مصاف این اعتراف‌ها رفت)، در شرایط حبس گفته می‌شود. این سخنان اگر در آزادی و به طیب خاطر گفته می‌شد، تازه اعتباری پيدا می‌کرد که درباره‌اش وقت صرف شود و حتی آن وقت هم دست منتقدان و مخالفان را نمی‌بست بلکه ميدان بحث و مناظره فراخ‌تر می‌شد. این نکته را خصوصاً در پاسخ به دوستانی عرض می‌کنم که می‌فرمايند عطريان‌فر «خوش‌رقصی» کرده است. دوستانی که این تعبیر را به کار می‌برند التفات ندارند که «خوش‌رقصی» زمانی معنی دارد که عامل به آن در مقام اختيار باشد و هیچ بيم و هراسی از پيامدهای سخن‌اش نداشته باشد. گواه (عدم اختیار) از اين محکم‌تر که از عطریان‌فر می‌پرسند شما چه تضمینی می‌دهید که وقتی از دادگاه آمدید بیرون حرف‌های‌تان را زیر پا نگذاريد؟ مضمونِ صریح اين پرسش تهديد آشکار و علنی است و اين هم از ناشی‌گری‌ها و بی‌تجربه‌گی‌های بازجويان ناپخته و نورسيده است.

و اما عطریان‌فر؛ به اعتقاد من عطريان‌فر – چه می‌خواسته و چه نمی‌خواسته – جلسه‌ی اعتراف و سخنرانی را تبدیل به دادخواستی علیه بازجويان، دادگاه و رخدادهای اخیر کرد. کافی است کسی نکاتِ پراکنده‌ی سخنان عطريان‌فر را کنار هم قرار بدهد تا ببينید سخنانِ او نه تنها کمکی به پيشبرد اهداف بازجو نکرده است، بلکه اساسِ ماجرا را زير سؤال برده است. برای فهم بهتر سخنان عطریان‌فر، از نگاهی که می‌گویم،‌ باید ناگزیر متوسل به ابزارهای هرمنوتیک و تفسیری شد. چند مورد را فهرست کرده‌ام که به اختصار می‌آورم. شايد ترتیب و توالی اين عبارات همان چیزی نباشد که عطریان‌فر گفت ولی اصل موضوع هم‌چنان به قوت خود باقی است.

۱. عطریان‌فر از خاتمی و هاشمی رفسنجانی قاطعانه دفاع کرد و بدون کمترين تزلزلی دوم خرداد را «حماسه‌ی دوم خرداد» خواند؛ این را مقایسه کنيد با موضع‌گيری‌های علنی و صریحی که رسانه‌های بازجویان (از قبیل فارس‌نیوز و ایرنا) درباره‌ی خاتمی، هاشمی رفسنجانی و «دوم خرداد» دارند؛ قطعاً‌ بازجوها بدشان نمی‌آمد که عطريان‌فر هم که اکنون دچار تحول روحی شده است (و قاطی کرده!)، «فتنه‌ی دوم خرداد» را هم پیش می‌کشيد. مواضع خاتمی و هاشمی رفسنجانی هم که نسبت به وقايع اخير و اعتراف‌ها اظهر من الشمس است.

۲. عطریان‌فر می‌گوید که رييس جمهور تابع مجلس است و معنای‌اش این است که «باید» تابع مجلس باشد چون همه می‌دانند کسی که امروز لباس رياست جمهور را به تن کرده است در چهار سال اخیر چه اندازه از مجلس و رهبر کشور سرپیچی کرده. عطریان‌فر رسماً می‌گويد مجلس قدرت صدور عدم کفایت رييس جمهور را دارد (یعنی مجلسيان در کار خودتان قصور نکنيد؛‌ ما دست‌مان دیگر کوتاه شده است!). اگر امروز کسی سخن از عدم کفایت رييس جمهور در بیرون زندان بگويد، دیر نيست که گذارش به داخل زندان بیفتد تا از گفتن‌اش پشیمان شود. (آن‌جا که می‌گوید رهبری مانند عضوی از پازل قانون اساسی است که دیگر هيچ!)

۳. عطریان‌فر می‌گويد: « امام که نفس خودش را کشته بود و زیر پا له کرده بود، امام برای خودش سینه می‌زد و می‌خواست مبانی خودش را حاکم کند؟ امام هيچ نیازی نداشت که خودش را تأکید کند.» واقعاً اين جملات نیاز به شرح و تفسیر دارد؟!

۴. ایشان امام را «حکیم دانا و فقيه» خطاب می‌کند اما به رهبر فعلی کشور که می‌رسد می‌گويد: «ای پیشوا...» (این تعبیر را از فيلم موجود در سایت فارس‌نيوز بریده‌اند!). بار سياسی و سوابق پشت کلمه‌ی «پیشوا» در ادبیات سیاسی قرن بيستم، باری منفی است. حتی ناخودآگاه عطريان‌فر هم به خودآگاه بازجو رودست زده است!

۵. عطريان‌فر از دو بار زندان رفتن‌اش در زمان شاه سخن گفت (يعنی سوابق بلند مبارزاتی‌اش را به رخ می‌کشد و این‌که او متعلق به خودِ نظام است) و گفت وقتی از زندان بیرون آمدیم گمان هم نمی‌کردیم روزی این حکومت سقوط کند. اين تعبیر هم نياز به شرح و تفسیر دارد؟!

۶. عطريان‌فر پس از سخنان ابطحی گفت که «شجاعت دو نوع است؛ یکی گفتن سخن حق در برابر امام جائر و دیگری شکستن خود و من آمده‌ايم اين دومی را انجام دهم»! اولاً که این صورت تغيير یافته‌ی حدیث و روايتی است که به انواع جهاد و جهاد اکبر اشاره دارد. وقتی «افضل الجهاد» گفتن سخن حق در برابر امام جائر باشد (اصلاً چه ضرورتی داشت عطریان‌فر حرف «امام جائر» را پيش بکشد؟!)، و بخواهد به سوی جهاد با نفس برود، يعنی بازی را از دست بازجو گرفته و حرف‌اش را هم زده است: اين بساط مبتنی بر جور است (الله اکبر!).

۷. او مرتب از نهج البلاغه، آيات و احادیث و روایت شاهد مثل می‌آورد. اگر خاطرتان باشد، بساط اعتراف‌گيری‌ها عمدتاً به شکلی بود که القاء کند شخص اعتراف‌کننده اصلاً در این عوالم نيست و با دین و معنويات فاصله دارد. عطریان‌فر تریبون دادگاه را تبدیل به منبری برای خطبه کرده بود و علی‌رغمِ پيش کشيدن «مطلقیت» ولايت فقیه، حرف‌هایی را زد که شيرازه‌ی دین‌فروشی دادگاه را از هم می‌پاشاند.

۸. او به دفعات گفت که خود را بخشی از نظام می‌داند و در چهارچوب قانون سخن می‌گويد. مگر اين همان سخنی نیست که موسوی بيرون از زندان دارد می‌گويد؟ این چه اعترافی است که عملاً تأيید موضع موسوی می‌شود؟ فراموش نکنیم که به ابطحی چندان فشار آورده بودند که خاتمی را خائن نامید ولی عطریان‌فر درست پس از او از خاتمی با تعظیم و تکریم ياد کرد! این آشکارا یعنی شکستِ بازجو.

۹. عطريان‌فر، در انتهای سخن‌اش، پاره‌ای از مناجات شعبانيه را می‌خواند: «الهي و الحقني بنور عزک الابهج فاکون لک عارفا و عن سواک منحرفا و منک خائفا مراقبا» و با صدايی بغض‌آلود خطاب به خدای خود می‌گوید که ما را چنان قرار بده که از هيچ کس جز تو نترسيم و این را به تأکيد می‌گويد. تنها از خدا ترسیدن، وقتی معنای پررنگ‌تری پيدا می‌کند که ترس از قدرت حاکمان را در برابرش قرار بدهیم. تنها قدرتی که اين روزها بر عطریان‌فر مسلط است، قدرت زندان‌بان، بازجو و حاکمان سیاسی وقت است. واقعاً چه تفسیر دیگری می‌توان از آن کرد؟

به عبارتی، اگر بخش‌هايی از این «اعتراف» را که می‌توان به فراست حدس زد به خاطر قرار داشتن در شرایط حبس و اضطرار است، غربال کنيم، از این سخنرانی چه می‌ماند جز بیانيه‌ای کوبنده عليه ستمی که به ملت ایران شده است؟ تأویل يعنی این‌که بتوانی از سخنی چیزی را استنباط کنی جز معنای ظاهر و لفظی آن. بعضی سخنان، تأویل‌ناپذیرند اما بعضی سخنان‌ِ دیگر چندان مستعد و آماده‌ی تأویل‌اند که تأويل نکردنِ آن‌ها، حکايت از بی‌اعتنایی و تنبلی ذهن مخاطب می‌کند.

بسیار بیش‌تر از اين‌ها می‌توان درباره‌ی این اعتراف‌ها نوشت و يقین دارم که چندان درباره‌اش بنویسند که سند تاریخی مهمی برای ‌آينده‌ی سیاسی کشور ما و رسوا کردن این شيوه‌ی سيئه و پلید بازجویان بی‌تقوا و سیاست‌مداران خداناشناس شود.

August 9, 2009

دو روايت، دو تحليف

این مقایسه را باید سه چهار روز پیش انجام می‌دادم، ولی هر چه با فاصله‌ی زمانی بيش‌تر به اين‌ها می‌نگريم، اهمیت رخداد تحلیف معنادارتر می‌شود و البته ضرورت توجه به پیامدهای صریح و مستتر آن مهم‌تر.

۱. باراک اوباما، سال گذشته به رياست جمهوری آمریکا رسيد. در میان ناباوری جهان و اشتیاق آمریکایی‌ها و بسیاری از جهانيان. بر خلاف پیش‌بینی محمود احمدی‌نژاد که گفته بود نمی‌گذارند اوباما رييس جمهور شود، اوباما رييس جمهور آمریکا شد. رييس دولتِ نهم گفته بود: «بعيد می‌دانم دستگاه پشت پرده كاخ سفيد اجازه دهند كه اوباما به كاخ سفيد راه يابد، شما مناسبات قدرت در آمریكا را مي شناسيد. آنها در قدرت بسيار خشن عمل می‌كنند و رای مردم تضمين شده نيست.» (فرض کنيد اوباما چنین چيزی را درباره‌ی ميرحسين موسوی گفته بود، واکنش «آقايان» چه می‌شد؟!). نخستین رييس جمهور سياه آمریکا، باراک حسین اوباما، قرار بود تحليف شود. تمام آمریکا یکپارچه شور و شوق و هيجان بود، بلکه در بسیاری از نقاط جهان، نه آمريکایی‌ها که بسیاری از غیر آمریکایی‌ها با حیرت و اشتياق لحظه لحظه‌ی مراسم تحلیف اوباما را پی‌گیری می‌کردند‌ (با پوشش مستقیم و پخش زنده‌ی تلویزیونی). یکایک مراحل اتفاقی که رخ داد، به تنهایی رخدادهایی تاریخی بود. اگر کمی در وب‌سايت‌ها و وبلاگ‌های فارسی بگرديد، نکات ریز و درشتِ فراوانی درباره‌ی وقایع آن روز گفتند. آن روز، روزی بود که بسیاری از کسانی که در واشینگتن بودند در آن روز سرد پای پیاده راهی محل تحلیف شدند و قطعاً یکی از به یاد ماندنی‌ترین روزهای تاریخ آمريکا را شاهد بودند.

۲. محمود احمدی‌نژاد بعد از دو ماه درگيری، دستگيری و حبس گسترده‌ی فعالان سياسی و مردم عادی، مسدود کردن تمام مجاری ارتباطی، حاکم کردن فضای نظامی و امنیتی، تعلل و انکار در برابر رأی رهبر کشور (و البته چهار سال دروغ‌گویی و سوء مدیریت گسترده‌‌ی اقتصادی و سياسی)، مراسم سرد و بی‌رونقِ تنفيذش برگزار شد (مراسمی که بزرگان و ارکان مهمی از نظام جمهوری اسلامی از آن غايب بودند). مراسم تحلیف هم دستِ کمی از همان تنفیذِ بی‌روح نداشت. بر خلاف مراسم تحليفی که آمريکایی‌ها می‌توانستند به آن افتخار کنند، تحلیف محمود احمدی‌نژاد مراسمی شده بود که هر چه کم‌تر پوشش رسانه‌ای می‌دید، بیش‌تر به نفعِ او تمام می‌شد. قطعاً جای خالی مردم حامی و مشوق احمدی‌نژاد در حوالی محل تنفيذ و تحلیف و در عوض حضور سنگين و پررنگ نيروهای نظامی و امنيتی، نشان محبوبیت رييس جمهوری نبود که با رأی بالای مردم انتخاب شده باشد بلکه حاکی از غيرعادی بودن وضعيت بود. به عبارت دیگر، تحليف محمود احمدی‌نژاد مُهر خاتمتی بود بر دوره‌ی آسايش و آرامش محمود احمدی‌نژاد و آغاز دوره‌ی محنتِ او.

باراک اوباما وقتی به رياست جمهوری رسيد که آمریکا و جهان در آستانه‌ی ورود به یک رکود اقتصادی عظیم بود و عملاً کشوری را به دست می‌گرفت که در آستانه‌ی بزرگ‌ترین چالش‌های مدیریتی و سیاسی بود. محمود احمدی‌نژاد بعد از چهار سال رياست جمهوری که در طی آن قيمت نفت بالاترین میزان‌اش را در طول تاریخ نفتی ایران داشت، اقتصاد کشور را با سرعت هر چه تمام‌تر به سوی زوال و فروپاشی برد و پس از پايان دور اول‌اش مصیبت‌های قبل را به مصیبت تازه‌ی بحران اقتصادی جهانی و تنش‌ها و درگيری‌های گسترده ی سیاسی در داخل کشور (و البته بحران‌های متعاقب ديپلماتیک جهانی) گره زد. می‌توان وضع دشوار هر دو نفر را امروز خوب فهمید، اما این را هم می‌توان درک کرد که چقدر تفاوت است میان اولی و دومی!

راستی اگر ملت ايران چنين مشارکت بالايی پای صندوق‌های رأی داشتند و اکثريت قاطع مردم به محمود احمدی‌نژاد رأی داده بودند و افتخاری عظیم آفریده بودند (با روايت رسمی حاکميت سياسی)، چرا نمی‌شد مراسم تحلیف و تنفیذی باشکوه‌تر از مراسمی که برای اوباما برگزار شد، برگزار کنيم؟

من ترديدی ندارم که میزان مشارکت ملت ما در انتخابات، جهان را غافل‌گير کرد، ولی چه شد که نتيجه‌ی تنفیذ و تحلیف تا این اندازه اسباب سرشکستگی و شرمساری شد؟ یعنی آن «اقلیت خس و خاشاک» اين‌قدر قوی بود که در کشور توانست موجی بیافریند که ديگر نتوان آن تحلیف و تنفیذ را (که خلاف رأی آن «اقليت» بود) با عظمتی هر چه تمام‌تر برگزار کرد؟ پاسخ این پرسش‌ها هر چه باشد، فقط ديدن عکس‌هایی از مراسم تنفیذ و تحليف باراک حسين اوباما و محمود احمدی‌نژاد درس‌های معنادار و تکان‌دهنده‌ای برای رهبران نظام سیاسی ما دارد. فراموش نکنيم که رييس دولتِ نهم کسی است که اشتياق عجيبی به نامه نوشتن به رؤسای جمهور آمریکا دارد (و البته پاسخ نگرفتن از هیچ کدام از آن‌ها). ولی ميزان محبوبيت اوباما با ميزان محبوبيت احمدی‌نژاد در کشورهای خودشان و سراسر جهان قابل قیاس است؟ با اين اوصاف عجیب نيست که شبکه‌های خبری ما در داخل کشور خودشان را به آب و آتش می‌زنند که بگويند محبوبیت اوباما رو به سقوط است؟ اين دست و پا زدن‌ها معنای‌اش اين نيست که يکی ديگر می‌خواهد سقوط شتابنده‌ی محبوبیت داخلی خودش را با شکستِ متاع رقيب (رقیب؟!)، جبران کند؟

پ. ن. کار هوش‌مندانه‌ای است اگر کسی گاه‌شماری با عکس‌های مختلف از مراسم تحلیف اوباما و احمدی‌نژاد تهيه کند. فراموش نکنيم که .عکس، کار صدها سطر نوشته را می‌کند

پ. ن. ۲. البته می‌توان تحلیف احمدی‌نژاد را با تحلیف‌های دوره‌های قبلی هم قياس کرد. تحلیف دوره‌ي اول خودش هم الآن باید برای‌اش تبدیل به يک رؤیای شيرین شده باشد در برابر کابوس این دوره‌اش! ظلم، شاخ و دم ندارد؛ نتيجه‌اش تلخ‌کامی است و پشيمانی و پریشانی.

August 8, 2009

زبانِ خارجی به مثابه‌ی اسلحه!

از هفته‌ی گذشته تا به امروز، به قدر کافی نقدهای حقوقی و قانونی متعددی به کيفرخواست ابتدایی قرائت شده در دادگاه وارد شده است. از حقوق‌دانان برجسته گرفته تا دانشوران علوم سياسی، علما و فعالان اجتماعی و سیاسی (از احزاب و جناح‌های مختلف) همه یک‌صدا بی‌بنياد بودن، خصلت سیاسی و تهمت‌پراکنانه‌ی اين کيفرخواست را گوشزد کرده‌اند. کار به جایی رسيد که آيت‌الله صانعی به سائقه‌ی مرجعیت‌اش بی هيچ پروایی هشدار عذاب اخروی و وعده‌ی محاکمه‌ی قریب‌الوقوع این‌جهانی به همه‌ی بازی‌گردانان دادگاه داد. خود به فراست ببينيد که دادگاهی که نه حقوق‌دانان و وکلا، نه دانشوران و علما، نه فعالان سياسی و احزاب و نه حتی هم‌فکران سابق برگزار کنندگان، حاضر به حمايت از آن نيستند، چه دادگاهی می‌شود! با اين مقدمه، خوب است به چند نکته‌ی تازه در کيفرخواستِ جدید قرائت‌شده در دادگاه اشاره کنيم.

نماينده‌ی مدعی‌العموم می‌گويد: «بنا به تحقيقات معاونت ضد جاسوسي وزارت اطلاعات، مجرميت تحليلگر ارشد سياسي سفارت انگليس محرز بوده و بايد طبق مواد ۵۰۱، ۵۰۵، ۶۱۸ قانون مجازات اسلامي محاكم و مجازات شوند.» يک بار دیگر همين عبارت را با تأنی و آهستگی تمام بخوانید. صدور حکم مجرمیت، ظاهراً، در حيطه‌ی اختیارات «معاونت ضد جاسوسی وزارت اطلاعات» قرار گرفته است و پيشاپيش حکم را هم بنا به موادی قانونی صادر کرده است (مواد را هم در کیفرخواست دقیقاً احصاء کرده) و می‌گويد جرم‌شان «محرز» است (بله، درست خوانديد «محرز»!) و این‌ها «بايد» مجازات شوند. به عبارت دیگر، شاهد آشکاری داريم از اين‌که اساساً جنس بسياری از محاکمه‌ها از همین دست است: پروسه‌ی قانونی، حضور وکیل و رعایت ظواهر و مقدماتی بازداشت، بررسی قضایی و مواردی از این دست نه تنها بی‌معناست که عملاً قاضی هم نقشی ندارد جز انشا‌ء‌کننده‌ی حکمی که پيشاپیش صادر شده است. اگر بخواهيم همين مضمون را به زبان صاف و پوست‌کننده بازنويسی کنيم به این تقریر می‌رسيم: در نظام ما، بعضی از مواردی که به دادگاه ارجاع می‌شوند (که عمدتاً شامل اتهامات سياسی و مواردی می‌شود که «قدرت سياسی» از آن‌ها رضایت ندارد)، نیازی به قاضی، وکيل، حکم دادگاه و مواردی از این دست نيست. همه‌ی تصميم‌ها را قبلاً جایی می‌گيرند و فقط برای حفظ ظاهر (!)، دادگاهی هم برگزار می‌شود. شاهدِ اين مدعا، سخنی بود که آقای دری نجف‌آبادی گفت که اعتراف‌ها تأثیری در نتيجه و صدور احکام متهمان نخواهد داشت! خوب اگر ندارد، چرا اعتراف‌گیری و پخش‌ تلویزیونی؟ اگر دارد، چرا دروغ‌گويی؟ اما لايه‌ی زیرين سخن آقای دُرّی، همان است که نوشتم: تصميم‌ها، صدور احکام، ایراد جرم (نه ايراد «اتهام») جای ديگری صورت می‌گيرد. قانون، شرع، اخلاق و دیانت هم البته که مهم نيستند. اصلاً اهميتی ندارد که عوض کردن عنوان «اتهام» با «جرم» مترادف است با «افترا» که در شریعت اسلامی مجازات دارد! و البته وقتی خود مجری قانون،‌ قانون‌شکن و قانون‌گریز باشد، چه توقعی از دیگران؟

و اما بعد، در کيفرخواست در چند جای مختلف به نقش مخرب، ويرانگر و خطرناک «زبان انگليسی» اشاره شده است. از جمله اين‌که فیس‌بوک، «نسخه آزمايشي زبان فارسي خود را ارائه كرده تا فارسي‌زبانان از آن به زبان مادري خود استفاده كنند» و شورای فرهنگی سفارت بريتانيا (همان «بريتيش کانسيل» (!) به قول نويسنده‌ی باسوادِ کیفرخواست)، از طریق برگزاری آزمون زبان، در پی ايجاد اغتشاش بوده است! اصلاً بگذاريد بند ۸ و ۹ کیفرخواست را یک بار با هم بخوانيم:

«۸) ارتباط شوراي فرهنگي- آموزشي (BC) با بدنه جامعه به منظور بسترسازي ارتباطات از طريق اعطاي بورس، برگزاري آزمون‌هاي زبان، و ... . از اين طريق انگليس تلاش داشت تا با دور زدن دولت ايران، علاوه بر شناسايي و نشان افراد موردنظر، كمترين هزينه را در دسترسي به افراد مؤثر در شرايط بحراني به دست آورد. ۹)  شناسايي عناصر مطلع از طريق برگزاري آزمون انگليسي ILETS. در اين روش سفارت انگليس تلاش مي كرد تا با شناسايي افراد مؤثر، زمينه‌هاي بهره‌برداري از آنها را در شرايط بحراني فراهم سازد.»

اين بند کيفرخواست چند نکته را نشان می‌دهد: الف) اخذ بورس دانشگاهی، من‌بعد،‌ از هر کشوری جز ایران، و از هر نهادی (دولتی یا غیردولتی)، نه تنها اتهام بلکه «جرم» هم به حساب می‌آيد (ديديم که در این موارد هنوز کسی به دادگاه نرفته، جرم‌اش محرز است!). ب) اساساً هر گونه اقدامی برای فراگرفتن زبان خارجی (از جمله زبان خطرناکِ انگليسی)،‌ باز هم جرم است و تلاش برای اخذ هر گواهی‌نامه‌ی معتبری برای این زبان‌آموزی، مصداق نزديک شدن به عوامل جاسوسی و اغتشاش و اقدام عليه امنیت کشور به حساب می‌آيد.

ادبیات کيفرخواست البته بارِ سياسی بسیار سنگين و غليظی دارد. در اين شکی نیست. اما به تمسخر گرفتن آن يا بی‌اعتنايی به آن، یعنی چشم فروبستن بر حرکت مهلک و خطرناکی که شيرازه‌ی قانون و شریعت را دارد به سرعت از هم می‌گسلاند.  نویسنده‌ی کیفرخواست نمی‌فهمد که گنجاندن عبارت «با دور زدن دولتِ ايران» در بند ۸ کیفرخواست، چه معنای هول‌ناکی برای خودشان دارد. معنای ديگرش اين است که به هر حال، ما به دستگاه‌های امنيتی و جاسوسی جهان از جمله انگليس ارتباط داریم و خودمان به آن‌ها آدم معرفی می‌کرديم. چرا حالا دارند ما را دور می زنند؟! دور زدن يعنی چه؟ به هر حال يا کاری در نظام جمهوری اسلامی قانونی است (کارهایی از قبیل برگزاری آزمون زبان يا اعطای بورس تحصيلی) و يا نيست. اگر نيست، چرا تا امروز مانع از فعالیت آن‌ها نمی شدند؟ اگر هست، پس ايراد اين اتهامات – ببخشيد «جرايم» - چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟

تحلیل خودم را می‌گويم: آموختن و دانستن زبانِ انگليسی برای شهروندان ايرانی (و نه مسؤولان امنیتی) چيزی نیست که مطلوب بخشی از حاکميت سياسی باشد و از آن استقبال شود. هر کس زبان انگلیسی بداند و بتواند از زبان انگلیسی برای «مفاهمه» استفاده کند، مظنون است. زبان انگليسی دقيقاً به همين معنا هم خطر به شمار می‌آيد و هم سلاح. سلاحی که از نگاه تنظيم‌کنندگانِ آن کيفرخواست، برای «جنگ نرم» استفاده می‌شود و در راهبری «فروپاشی از درون» به کار می‌آید (راستی، «فروپاشی از درون» تعبيری است لازم نه متعدی؛ يعنی چيزی است که خودش اتفاق می‌افتد و نياز به فاعل و عامل بيرونی ندارد؛ نويسندگان هنوز نفهميده‌اند که «فروپاشی از درون» کردنی نیست، بلکه شدنی است؟!).

آخر این سناریو این است: یکایک مردم ايران، «آحاد» ملت، بالقوه در معرض انتساب «جرم» به خودشان هستند. اجازه داده‌ايد فرزندان‌تان بروند کلاس زبان؟ اجازه داده‌ايد امتحان آی‌التس يا تافل بدهند؟ حواس‌تان باشد که هر لحظه ممکن است گریبان‌تان را بگيرند. پس مراقب باشيد که هيچ سخنِ سبزی از دهان‌تان خارج نشود و گرنه با «سند و مدرک» به شما نشان خواهند داد که فرزند‌تان جاسوس است و سرپل اطلاعاتی سرويس‌های امنيتی جهان! علما و مراجع قرار نیست به این تفکر خطرناک و خردسوزی که ریشه‌ی دین‌ورزی و ميراث عقلانی شیعه را نشانه گرفته است، واکنش نشان دهند؟

مرتبط: دادگاه‌تان را... (علی معظمی)

July 27, 2009

زلزله‌ی اخلاقی در کنار انسداد قانونی

می‌خواستم دو نکته را در ذیل یک يادداشت بنويسم به نحوی که هیچ يک از آن‌ها تحت‌الشعاع دیگری واقع نشود. بعید است بتوانم چندان بلیغ بنویسم که حق هر دو به خوبی ادا شود، اما هر چه هست دو واقعه‌ی مهم در کشور دارد رخ می‌دهد و تلاش می‌کنم خبر لحظه‌ای را استعلا دهم تا به درکی دقیق‌تر و در خور اعتناتر برسیم.

نکته‌ی اول این است که بعد از اين غوغاهای ۲۴ ساعت اخیر درباره‌ی نصب، عزل و نصبِ مجدد مشایی، برکناری وزیران دولت احمدی‌نژاد و اختلاف‌های درونی کابينه‌ی دولت نهم،‌ امروز نایب رييس مجلس گفته است که: «جلسات هئیت دولت تا تحلیف رئیس جمهوری غیرقانونی است». اين سخنان در حالی از باهنر صادر می‌شود که فارس نيوز می‌نویسد: «پايگاه اطلاع‌رساني دولت نوشت؛ با وجود تغيير وزير اطلاعات، دولت نهم هنوز مصداق اصل 136 قانوني اساسي نشده است و نهمين هيئت وزيران جمهوري اسلامي ايران در روزهاي پاياني دوره ۴ ساله خود، كماكان به فعاليت عادي ادامه مي دهد» (که اين سخن هم کذب محض است هم آشکارا خلافِ نص صریح قانون) و اين یعنی بحران از اين‌که می‌بينيم بسیار عمیق‌تر است: ما به تحصيل حاصل رسیده‌ایم بدون تلاش زيادی. اين قدم بزرگ را خودِ رييس دولتِ نهم با بی‌کفایتی و بی‌درايتی مکررش برداشته است: او به دست خودش، با شتاب و ناپختگی کاری کرده است که نه به قول آقای باهنر تا «تحليف» بلکه تا هنگام تشکيل دولتِ بعدی، همه‌ی جلسات هيأت دولت غیر قانونی باشد. به عبارت ديگر، ما اکنون با دولتی رو به رو هستیم که همه‌ی اقدامات‌اش غیر قانونی است (یعنی آقای احمدی‌نژاد تا نه روز دیگر فقط باید برود و بخوابد، چون هر کاری بکند غیر قانونی است!). عبور کردن از مرزهای قانونی و از مشروعیت و رسميت انداختن یک دولت چيزی نيست که ابتدا با عزل و سپس با لغو حکم عزل بازگشت‌پذیر شود. اتفاقی که رخ داده است، بدون هیچ گونه تلاشی از سوی مردم، کلیت حاکمیت سياسی يا مجلس، عدم کفایت رييس دولت نهم را در اداره‌ کردن دولت خودش به روشنی تبيين کرد. «آفتاب آمد دلیل آفتاب». نیازی نيست چندان در علل و ريشه‌های رخدادهای اين چند روز گذشته دقیق شويم. چه این ماجرا بازی و دفع‌الوقت باشد و چه تدارک برای اقدامی گسترده‌تر برای تصفيه‌ی نظام سياسی باقی‌مانده (چون آن قسمت دیگر از نظامِ‌ سياسی یعنی بخش بزرگی‌ از نخبگان‌اش امروز در زندان به سر می‌برند)، اتفاق اخير یعنی انسداد کامل سیاسی و غیرقانونی کردن دولت به دستِ خودِ رييس دولت. و این دولت تازه دولت نهم است، نه دولت دهم. و در این تذکره‌ای است برای کسانی که اهل تفکرند!

و اما بعد؛ من هنوز دقیقاً مکانيزم (!) عصبانی شدن آقای قالیباف شهردار تهران را نمی‌فهمم. به صحت و سقم ادعاهای‌اش هم کاری ندارم. قالیباف در اين چند روز گذشته، یک بار حمله‌ای غیر اخلاقی به مشايی و همسرش کرد و بار دیگر (ظاهراً پيش از اين ماجراهای اخیر) که یکی از وزيران احمدی‌نژاد را رسماً شراب‌خوار خوانده است، سخن از همسر فرانسوی او به میان می‌آورد (راستی، آقای قالیباف! اگر زن کسی «فرانسوی» باشد، مرتکب جرم شده است؟!) و با حمله به کردان پای همسرش را هم به میان کشيده است. من آشفتگی‌های سیاست را می‌فهمم، اما هیچ دلیلی وجود ندارد آقای قالیباف درست به همان شيوه‌هایی متوسل شود که احمدی‌نژاد و حاميان‌اش به کار می‌برند. اخلاق هم برای ما خوب است و هم برای دیگران، حتی اگر دشمن‌مان باشد. آقای قاليباف! من از سخن گفتن‌ِ شما وحشت می‌کنم! من به خودم می‌لرزم وقتی می‌بینم شما برای قربانی کردن مشايی (حال مشايی هر کسی که می‌خواهد باشد)، حاضرید به آسانی موازین اخلاقی را زیر پا بگذارید و پليدترین زبان و ادبيات را به کار بگیريد. کردان هر اندازه که دروغ‌گو و مزور باشد، من و شما حق نداریم به هیچ وجه پای خانواده‌اش را به میان بکشيم. مشايی هر اندازه هم که استخوانی در گلوی بخش‌هایی از حاکميت سياسی باشد و زندگی را به کام شما تلخ کرده باشد، باز هم ما حق نداريم برای منکوب کردنِ او سراغِ خانواده‌اش برويم. آقای قالیباف! شما هم مثل رقیبان‌تان هم‌اکنون اخلاق را زير پا گذاشته‌ايد! من این‌ها را به حساب عصبانيت می‌گذارم. از صدر تا ذیل کشور ما همه گویا عصبانی هستند و فرقی نمی‌کند در کدام جناح واقع می‌شوند (مگر معدود افرادی و انگشت‌شمار کسانی که هنوز کوشش می‌کنند که خرد را حاکم کنند). عده‌ای عصبانی می‌شوند و اخلاق، انسانیت و تقوا را به آسانی زیر پا می‌گذارند. اخلاقی‌تر اگر باشیم، کمی تقوای الهی را هم اگر پيش چشم داشته باشيم، می‌توانيم بفهمیم که کارنامه‌ی رييس دولتِ نهم آن‌قدر تاریک هست و آن قدر قانون و اخلاق را زير پا گذاشته است که برای نشان دادن لغزش‌های او و بی‌کفایتی‌های‌اش، نیازی نيست که ما هم اخلاق را زير پا بگذاريم. آقای قالیباف! من از شما می‌ترسم! شما هم نهایتاً با اين اخلاق و این ادبیات به رييس قانون‌گریز و اخلاق‌ستیز دولت نهم نزدیک خواهيد شد. اگر شما رييس جمهور شده بودید، وضع ما باز هم بهتر نبود. من از این تفکر، از این نگاه بازجویانه‌ای که حاضر است اخلاق را به آسانی زير پا بگذارد، وحشت دارم. شما ظاهراً از خدا نمی‌ترسيد (درست مثل همان کسانی که دارید گريبان‌شان را می‌گیريد)؛ ما باید به خودمان بيايیم و از کسانی که ترسی از خدا ندارند، بيشتر بترسيم. آقای قالیباف!‌ اشتباه نکنید! شاید حرف‌هایی که زده‌اید از روی درد بوده است و احساس مسؤولیت، ولی اين نوع سخن گفتن خودش نقض غرض است. بیشتر فکر کنید، شاید تکان خوردید از مرور همین حرف‌ها. هر اندازه که شنیدن بعضی از حرف‌ها - که نشان درد دين دارد - از دهان شما، مایه‌ی اميدواری است، دیدن لغزش‌هایی دیگر، اسباب نومیدی هم می‌شود. در جایگاه خدایی نشستن و دینداری این و آن را اندازه گرفتن و به اطلاق اعضای جبهه ی مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را متهم به بی دینی کردن پای نهادن در همان کژراهه ای است که رئیس دولت دروغ آیین در آن گام می زند.

مایه‌ی دریغ است که امروز در کشورمان دو مشکل بزرگ داريم: انسداد قانونی و آشفتگی اخلاقی. آقای احمدی‌نژاد تنها یک نشانه و یکی از عينیت‌های این وضعیت است: او خودش هم قانون‌گريز و قانون‌شکن بوده است و هم به دفعات مهم‌ترین موازینِ اخلاقی را زیر پا گذاشته است (مناظره‌ها، تنها نمونه‌هایی نزدیک‌تر و دمِ دستی‌تر از بی‌اخلاقی‌های عیانِ رييس دولتِ نهم بود). قانون‌شکنیِ مجریان قانون، نباید بهانه شود برای عبور از اخلاق. فجایع سياست نباید باعث شود ديدگانِ خرد و ایمان‌مان کور شود. کشور ما در این بحران‌های پر فتنه، سخت نيازمند قانون و اخلاق است. این دو همان چیزهایی هستند که این روزها به آسانی در هیجان، خشم، هوس و البته شيطنت گم می‌شوند. و اشتباه نکنید، عنان همه‌ی اين‌ها ابتدائاً به دست کسانی است که یا مجری قانون باید باشند، يا مدافع‌اش؛ یا باید مجری عدالت باشند و يا باید خود نمادِ عدالت باشند (که نیستند). اگر امروز جنبشی برای اصلاح در کشور ما هست، هدف غايی و نهایی‌اش اصلاح يک انتخابات و رأی‌گیری نیست؛ هدف باید بازگشت به حاکميت قانون و زنده کردن موازین اخلاقی باشد.

مرتبط: پاسخ همسر شهيد باکری به ذوالنور

July 24, 2009

چرا مشايی مسأله‌ی ما نيست؟

پرداختن به مسأله‌ی انتصاب مشایی به معاونت اولی احمدی‌نژاد مسأله‌ی ما نیست. چه این ماجرا دفع‌الوقت باشد و منصرف کردن افکار عمومی از اصل وقایع فجيعی که رخ داده است و چه این موضوع تقابلی باشد میان احمدی‌نژاد و رهبر کشور، باز هم مسأله‌ی ما اين نیست.

مسأله حتی نفسِ انتخابات نیست. این تصور که تمام اين اعتراض‌ها به نتیجه‌ی یک رأی‌گيری است و بس، باز هم تصوری است سطحی. نتیجه‌ی انتخابات و ابهام‌های متعدد آن، حوادث پیش و پس از آن،‌ مقاومت عجیب و باورنکردنی قدرت در برابر نه تنها اقناع مردم و معترضان بلکه در برابر نخبگانِ سياسی نزديک به خودشان به اضافه‌ی دهه‌ها ماجرای ریز و درشت دیگری که اجزای مختلف این پازل را می‌سازند، همه حاکی از این است که مسأله‌ی مشايی و مسأله‌ی خودِ احمدی‌نژاد کم‌اهميت‌تر از بحران و بی‌آبرویی عظيمی است که نظامِ سياسی کشور به آن مبتلا شده است.

به اين‌ها بیفزاييد انباشت خواسته‌های متعدد و فراوان مردم را. تحقير شدن مدام به دست پليس در خیابان‌های کشور، کم چیزی نیست. نداشتن امید و امنیت شغلی و روانی، هراس از مرزبندی‌های روز به روز پررنگ‌تر متملقان در برابر قدرت که هر روز پرزورتر می‌شوند، تورم، بیکاری، بهداشت نامناسب، آموزش و پرورش ویران، مسکن گران و دیرياب تنها چند نمونه از مقوله‌هایی است که به سادگی پس ذهنِ معترضان هست و اسم رمزِ همه‌شان شده است کلمه‌ی «سبز».

بسیار چیزها در بحبوحه‌ی انتخابات و ماجرای شمارش آراء و بازشماری آراء بر ما و بر جهانیان پوشيده است. مسؤولان دولتی هم نه تنها تلاشی برای اقناع کسی نمی‌کنند که تمام کوشش‌های رسانه‌ای و تبلیغاتی‌شان را هم بسیج می‌کنند که به همه‌ی معترضان بفهماند که ما هيچ مسؤولیتی در قبال شما نداریم و دلیلی نداریم شما را اقناع کنيم؛ مشروعيت و صحت و صداقتِ کار ما نیازی به تأييد يا اقناع شما ندارد! این نکته را قدرتِ سیاسی به صدها زبان صریح و ضمنی نه تنها به معترضان بلکه به تمام ملت و حتی موافقان خود القاء کرده است: ما نیازی به اقناعِ شما نداریم! شما بايد ایمان بياورید؛ ایمان بياورید به اين‌که ما هستيم و چنین هستیم، چه بخواهيد و چه نخواهيد!

یک مضمون ديگرِ رخدادهای اخير این است که دولت یا به عبارت دیگر حاکميت سياسی عينيت و مظهر اراده‌ی الهی است. مظهر اراده‌ی الهی البته تعبیری است خالی از دقت اخلاقی و نظری؛ تعبیر دقیق‌ترش این است که حاکميت و قدرت سياسی بر مسند الوهیت نشسته است (نشانه‌ها و علايم زيادی هم دارد که می‌توان مورد به مورد آن‌ها را بازگو کرد). چنین تصوری از قدرت البته مقرون به شِرک است. کم نیستند کسانی که تصورشان از قدرت و حاکمیت سیاسی در کشور همین تصور شرک‌آلود است.

نکته‌ی دیگر البته رواج بی‌سابقه و حیرت‌آور دروغ، ريا، دين‌فروشی و اهانت مکرر به غرور ملت ایران است. حوادث پيش از انتخابات و پس از انتخابات را وقتی کنار هم می‌گذاریم، تصویر بهتر شکل‌ می‌گیرد: ناتوانی‌های رييس دولتِ نهم در اداره‌ی کشور، جنجال‌آفرينی‌های مکرر داخلی و خارجی، به زانو در آوردن اقتصاد کشور و بر هم زدن نظام مديریتی، مرعوب کردن نخبگان سياسی و فلج کردنِ آن‌ها (مقصود نخبگانِ سياسی به اصطلاح «خودی» است)، ايجاد فضای رعب و وحشت در دانشگاه‌ها و محيط‌های پژوهشی و علمی و دامن زدنِ پياپی به اين فضا تا حدی که عمده‌‌ی نخبگان و انديشمندان طراز اول کشور یا آشنای محبس می‌شوند و يا جلای وطن می‌کنند و بسیار موارد دیگر. این وضعیت حيرت‌آور چيزی نیست که نتيجه‌ی انتخابات باشد؛ اين انتخابات و حوادثِ بعدش، نتیجه‌ی آن وضعیت است. به عبارت دیگر، ادامه‌ی اين وضعیت با چنان رييسی، نه اخلاقی است و نه متناسب با قوانين مصرح کشور. تنها توضیحی که برای این وضعیت پرتناقض وجود دارد این است که قانون اساساً معنا ندارد (چون اگر داشت، محمود احمدی‌نژاد اساساً نمی‌بایست به دلیل تخلف‌های گسترده‌ی مديریتی – از جمله در بحران بودجه – تأييد صلاحیت می‌شد و به دلیل زیر پا گذاشتن مکرر اصول اخلاقی و دینی باید رد صلاحیت می‌شد) و در نتيجه قانون همان چيزی می‌شود که قدرت می‌گوید و قدرت هم رييس دولت نهم را می‌خواهد. پس ماجرا موقوف! پس، بحث و پرسش بس!

انتخاباتی که برگزار شد چه سالم باشد و چه نباشد (يعنی با احتساب نظر رييس دولت نهم و رقیبا‌ن‌اش)، شکافی ايجاد کرد که باعث گره خوردنِ همه‌ی مطالبات قبل و بعد کسانی بود که از وضعيت موجود به تنگ آمده بودند و دیگر به هیچ قیمتی تحمل رييس دولت نهم را نداشتند (چه این افراد ۱۱ میليون باشند و چه ۲۴ میلیون؛ در اصل ماجرا تفاوتی نمی‌گذارد). فراموش نکنیم که همیشه اکثریت مردم نيست که احترام دارد و بايد رأی‌اش غالب باشد. وقتی وضعیتی غیراخلاقی باشد، حتی با رأی اکثريت مردم آن وضعیت اخلاقی نخواهد شد (چنان‌که هیتلر با پيروزی به واسطه‌‌ی رأی اکثریت حکومت‌اش نه اخلاقی بود و نه مشروع). شايد بتوان نشان داد که غلبه‌ی رأی اکثریت، قدرت را به منتخب اکثریت منتقل می‌کند، ولی نمی‌توان برای آن وجهه‌ی اخلاقی و سالمی تراشيد. اخلاق هميشه مستقل و بیرون از گروکشی‌ها و بده-بستان‌های سیاسی می‌ايستد.

لذا، مسأله‌ی ما مشايی نیست؛ مسأله يک تناقض اخلاقی عمیق‌ و دامن‌گیر است تا جايی که هنوز هیچ نخبه‌ی سياسی در کشور صدای‌اش را بلند نکرده است که بگويد حتی اگر انتخابات سالم بوده، احمدی‌نژاد مدت‌هاست صلاحیت اخلاقی ماندن در آن منصب را از دست داده است. هیچ کس هنوز نمی‌گويد احمدی‌نژاد را می‌توان و باید به خاطر سلامت اخلاقی جامعه هم که شده، به خاطر همه‌ی آن‌چه در مناظره‌ها گفت و همه‌ی سخنانی که قبل از آن از او صادر شده بود، به دادگاه کشيد و عدالت را درباره‌اش اجرا کرد (و البته کدام دادگاه، کدام مدعی‌العموم، کدام قاضی و کدام قانون؟). مسأله‌ی ما مشايی نيست، چون قدرت سياسی چنان خويشتن‌داری‌اش را پس از اعتراض‌ها از دست داد که حاضر بود برای حفظ وضعِ موجود تن به هر فاجعه‌ای بدهد («حفظ وضعِ موجود» همان چيزی است که به زبان ديگر اسم‌اش را می‌گذارند «حفظ یک چیز مقدس که هيچ کس جز خودِ صاحبِ قدرت نمی‌داند چی‌ست») و به عبارت ديگر، به هم زدن همه‌ی قواعد بازی سياسی و زير پا گذاشتن‌ِ اصولی اخلاقی که اين نظام بر پایه‌ی همان‌ها قانون‌اش را نوشته است. مسأله‌ی ما مشايی نيست چون آب از جای دیگری گل‌آلود است. مسأله‌ی ما مشايی نيست چون هنوز تفکری که یک حمله‌ی وحشيانه را با محکوم کردن يک سرباز جزء به دزديدن ريش‌تراش فيصله می‌داد، این بار جری‌تر شده است و می‌تواند به آسانی جمعيت عظيم‌تری را مجروح و منکوب کند و بعد خودِ همان جمعیتِ ستم‌دیده را متهم، مجرم و قاتل قلمداد کند. مسأله‌ی ما مشايی نيست، چون دستگاه قضایی ما وضع ويرانه و اسف‌باری دارد که هنوز با در بند بودن زبده‌ترين فرزندان این آب و خاک، رگ عدالت‌خواهی و دادگری‌اش نجنبيده است؛ و مسؤول اجرای عدالت و قانون، مشايی نیست، احمدی‌نژاد هم نيست! مشايی در این قصه‌ سالم‌ترین و بهترين جزء ماجراست. در این تصویر سياه، مشايی نقطه‌ی خاکستری است!

July 18, 2009

محمد يزدی در برابر ميراث امامان شیعه

مغز سخنان معترضانه، درشت و خشم‌آگين محمد يزدی، در واکنش به روایتی که هاشمی رفسنجانی از سید بن طاووس نقل کرد، این معناست: مشروعیت حاکميت سیاسی از جانب خداوند است و نیازی هم به مقبولیت مردم ندارد. این مضمونِ صاف و پوست‌کنده‌ی عبارات شیخ محمد يزدی بود. بيایید دوباره این سخن را بازخوانی کنيم.

هاشمی روايتی را از میان انواع و اقسام روايت‌های مختلفی نقل کرد که اگر هر کدام دیگر را می‌آورد، می‌شد به آن خدشه کرد یا گریبان هاشمی را گرفت. هاشمی با هوش‌مندی تمام روایتی استوار را برگزيد که تنها چاره‌ی مخالفان‌اش یا نفی روایت بود یا نفی راوی. نتیجه‌ اين شد که شیخ محمد یزدی با جای جرح روايت، گریبان هاشمی را گرفت که شما اصلاً چه کاره هستی؟ (معنای دیگرش اين است که حریف نفی و نقض آن روايت نشده است).

مضمون سخن هاشمی این بود که حتی اگر اين فرض را بپذیریم که مشروعيت از جانب خداوند است و حاکم فعلی حتی اگر هم‌رتبه‌ی امام علی می‌بود، باز هم پيامبر به او گفته بود بايد کناره‌گیری کند اگر ببيند که از اقبال مردم بهره‌مند نیست. این چیزی است که محمد یزدی به آن تن نمی‌دهد و به همین دلیل است که بر آشفته می‌شود. سیره‌ی علی بن ابی‌طالب به روشنی گواه بر اين است که بیست و پنج سال خاموش بود و ساکت نشست، دقیقاً به دلیل نبودنِ اقبال مردمی.

اما سخن شیخ محمد یزدی لايه‌ی عمیق‌تری هم دارد. تاریخ شيعيان، تاریخ تخطئه‌ی نظام‌های سیاسی مدعی مشروعیت بر پايه‌‌ی نگاهی پوزيتویستی (اگر بخواهیم به زبان امروز بگوييم) بوده است و به همین دلیل در برابر اهل سنت (به ویژه در برابر اشعری‌مسلکان)، مشهور به مُخطِئه یا مُخَطِّئه بودند (و از همین رو، اشعریان تصویب‌کننده‌ی حکومت امویان و عباسيان را «مُصَوِّبه» می‌خواندند). به عبارتِ ديگر، سخنِ اهل سنت اين بود که «ولی امر» همان کسی است که صاحب حکومت است. از نظر آن‌ها، حاکم وقت (ولی امر) مشروعيت‌اش را از جانب خداوند می‌گرفت و حاجتی هم به تأييد يا تصویب مردم نداشت. این تفسیر از اولوا الامر، تفسيری بود آشکار ضد شيعی که اقبال مردمی را در سنجش مشروعیت حکومت نادیده می‌گرفت.

تاریخ حکومت در اسلام هم اين اختلاف نظر را به روشنی از روزهای اول نشان می‌دهد: خلیفه‌ی اول، ابوبکر، با «رأی شورا» انتخاب شد؛ خلیفه‌ی دوم، عمر، با «وصيت»؛ خليفه‌ی سوم، با نظر «شورای خلافت». تنها علی بن ابی‌طالب، خلیفه‌ی چهارم و نخستين امام شيعی بود که به خاطر «اقبال مردم» حکومت سياسی را پذیرفت. این نظر که حکومت به «تغلب ولو بضرب الأبشار» (يعنی با سیلی زدن و زور) مشروع است و نيازی به اقبال يا رضايت مردم ندارد، نظريه‌ای است شديداً سنی و اشعری و فحوا و مضمون‌اش انکار تاریخ امامت شيعه و نفی منطق وارد شدن آن‌ها به حکومت يا پرهیز آن‌ها از حکومت بوده است. با این ديدگاه، امويان و عباسیان هم با تغلب (یعنی با «زور») آمدند و چون «مسلمان» هستند، پس لابد مشروعيت هم دارند (آن هم مشروعیت الهی). آن‌چه شیخ محمد يزدی گفت، دقيقاً همین سخن است:‌ حاکم وقت با تغلب مشروع است و حالا مسلمانِ شیعه هم هست، پس مردم این وسط چه کاره هستند؟ این مغز سخن شيخ محمد يزدی است!

ایشان با رها کردن عنان خردش در دست غضب و هوس، ناگهان تمام تاریخ تشيع و میراث امامان شیعی را به باد داد! حبذا مسلمانی و مرحبا شيخوخيت!

بر خلاف هاشمی که به رغم بيش از يک ماه تحت فشار بودن، زبان و لحن‌اش آرام و متین بود، محمد يزدی با عصبانیت و پریشان‌گویی، ثابت کرد که نه مشروعیتی باقی است (چه الهی و چه مردمی) و نه مقبولیتی. حاميان رييس دولت نهم دو سه مدافع دیگر مثل محمد یزدی داشته باشند، اندک‌اندک‌ هم‌ردیف دشمنان امامان شيعه خواهند بود!

پ. ن. یکی دو نفر از دوستان اهل فضل اشاره کردند که بحث مصوبه و مخطئه شايد مربوط به این بحث نباشد و از جمله خاستگاه تعابیر مصوبه و مخطئه را در باب عصمت یا نحوه‌ی فهم و تفسیر احکام يادآوری کردند. نکته‌ای که باید افزود (و در بالا نيامده و به مراجع‌اش نيز اشاره نشده) اين است که بحث در باب مخطئه خواندن شيعه در زمینه‌ی سياست و قدرت، بحثی است که از آن خاستگاه اولیه خارج شده و به عرصه‌ی ما نحن فيه کشيده شده است. از ميان مراجعی که به این نکته اشاره کرده‌اند، می‌توان به کتاب «زمینه‌های تفکر سیاسی در قلمرو تشيع و تسنن» به قلم محمد مسجد جامعی مراجعه کرد که نشر ادیان در سال ۱۳۸۵ منتشر کرده است. همین کتاب را ظاهراً پيش‌تر انتشارات الهدی در سال ۱۳۶۹ منتشر کرده است. به عبارت دیگر، این تعابير از حوزه‌ی کلام دینی وارد حوزه‌ی کلام سياسی شده‌اند و در ادبیات سياسی هم امروز جا افتاده‌اند. به محض این‌که به اصل کتاب دسترسی پیدا کنم، نقل قول مستقيم می‌کنم تا ابهام بالا مرتفع شود.

July 17, 2009

هاشمی رفسنجانی و سياستِ حکمت

توضيح مهم: اين متن ویرایش نشده است و در ساعت‌های آينده شايد نکاتی به آن اضافه یا از آن کاسته شود.

هاشمی امروز هم‌چنان سخن گفت و عمل کرد که در يادداشت پیش نوشته بودم. اما مضمون سخنان‌اش و نحوه‌ی بیان‌اش بسیار بالاتر از حد توقع من بود. سعی می‌کنم فهرست‌وار نمونه‌هایی را ذکر کنم تا روشن شود چرا در وضعيت «بحران» هاشمی رفسنجانی ثابت کرده است که مرد «عبور از بحران» است. نوع نگاهِ من عمدتاً نگاهی است از منظر «رهبری» يعنی ليدرشيپ سياسی؛ و اين رهبری را هم به معنای رایج در علوم سياسی به کار می‌برم و هم به معنایی که در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران تعریف شده است.

سخنران پیش از خطبه‌ها، آقای تقوی، تا توانست سعی کرد خطوط سیاست تبلیغ شده‌ی رسانه‌ای این روزها را پر رنگ کند و به عبارتی به هاشمی نهیب بزند که مبادا چیزی بگويی خلاف ميل ما و قدرت قاهره. چرا چنین استنباطی دارم؟ به دو دلیل: یکم استفاده‌ی مکرر و طولانی و خرج کردن لحظه‌ به لحظه‌ی «مقام معظم رهبری» برای جهت دادن به خطیب جمعه؛ و دوم، لحن، ادبیات و زبان درشت و خشم‌آگين‌اش. او به زبان توصيه به همه‌ی چيزهایی کرد که خطیبان پیشين جمعه یکایک آن‌ها را به صراحت و آشکارا نقض کرده بودند. یعنی آقای تقوی، در چهره‌ی واعظی نامتعظ ظاهر شد که گویی از سخن گفتن هاشمی هراس و وحشت دارد و سعی می‌کند پیش‌دستی کند که مبادا او چیزی بگويد نامنتظره.

هنگام شروع سخنان هاشمی،‌ شعاردهندگانی که شعارهای توصيه‌شده‌ی روزنامه‌ی کيهان را به صدای بلند تکرار می‌کردند، به دشواری به او اجازه‌ی آغاز خطبه را دادند ولی هاشمی با مهارت سخن‌اش را آغاز کرد – و البته بدون خشونت و درشتی. این کار همانی بود که تقوی خلاف‌اش را به حاضران توصيه کرده بود: عدم ايجاد اخلال در سخنان خطیب جمعه!

به نظر من، خطبه‌ی هاشمی چندين محور مهم داشت که سعی می‌کنم بدون هيچ ترتیب و تمهيدی هر آن‌چه را به ذهن‌ام می‌رسد بنویسم تا بعد به تحلیل مفصل‌ترش برسم.

خطیب جمعه‌ی این هفته – که شايد مهم‌ترین و تاریخی‌ترین خطبه‌اش را امروز ايراد کرد – به خوبی به دشواری و اهميت کارش واقف بود. هاشمی گویی می‌دانست چه چيزهایی را نباید بگوید و چه چیزهایی را بايد بگويد. نبايد بگويد نه به معنای ترس يا ملاحظه‌ی محافظه‌کارانه؛ بلکه «نبايد گفتن»ای از سر حکمت و دورانديشی – يعنی همان چيزی که خطیبان پیشین از آن دور شدند. هاشمی تحريک‌آمیز سخن نگفت، بر خلاف خطیبان پيشین که در هر سخن و جمله‌شان تازیانه و تیر و ترکش لفظی – و بعد هم البته تصویب و تأيید تلويحی یا صريح حمله به مردم – بود که تراوش می‌کرد.

هاشمی یکی دو مثال و اشاره آورد از پیامبر که آخرین خطبه‌اش را خواند و مثالی را هم از امام هفتم شيعيان موسی کاظم نقل کرد و همه‌ی مثال‌های دینی‌اش به نحوی تداعی‌کننده‌ی وضع خودش بود. او در خلال نقل روایت‌ها بغض می‌کرد و البته نه تضرع می‌کرد و نه کسی ميان سخن‌اش های‌های زیر گريه می‌زد. مخاطبان گویی آشکارا می‌دانستند که با سیاست‌مداری پخته و آب‌دیده طرف هستند که نيازی به شيون و زاری ندارد – سخن‌اش بدون این‌ها هم شنیده می‌شد. او از سابقه‌ی خدمت‌اش به انقلاب و نظام گفت و علناً خود را در مقام مادر انقلاب نشان داد و شواهدش را هم به روشنی نقل کرد – ادعای بدون اثبات نمی‌کرد. اشاره‌ی او به ابرهای تیره‌ی فتنه و اوضاع دشوار تصویر روشنی بود از همان‌ چیزی که او در نامه‌ی سرگشاده‌اش به آن تصریح کرده بود.

سخن که به انتخابات رسید، گلایه‌ی او آغاز شد و سخن‌اش دایر بر این محور بود: آن‌چه شد چیزی نيست که می‌خواستيم و باید می‌شد! به خاطر اين اتفاقات اکنون دنیا اين انقلاب و این نظام را شماتت و سرزنش می‌کند و آبروی این نظام در معرض خطر قرار گرفته است. او گفت انتخابات خوب شروع شد (و تلویح آشکارش این بود: پايان‌اش بد بود!). خلاصه‌ی چند نکته‌ی مهم در خطبه‌های نماز جمعه‌ی امروز به نظر من این موارد بود: ۱. او به صراحت از چین به خاطر کشتار مسلمان‌ها انتقاد کرد و هنگام شعار مرگ بر چین، شعاردهندگان را دعوت به آرامش کرد و اشاره کرد که در خیابان‌های بيرون اوضاع مساعدی حاکم نیست که تعریضی صریح بود به ایجاد فضای امنيتی و رعب و وحشت؛ ۲. به شورای نگهبان اشاره کرد و این‌که عملکرد شورای نگهبان پس از پنج روز مهلت مقام رهبری، عملکرد بدی بوده است و ذکر دلایل را هم موکول به جای دیگر کرد؛ ۳. خواستار آزادی همه‌ی زندانيان شد که با شعار و غریو مشوقانه‌ی حاضران مواجه شد؛ ۴. خواستار دلجویی از کسانی شد که داغ‌دار و عزادار هستند؛ ۵. خواستار بازسازی اعتماد صدمه‌خورده‌ی مردم شد و توپ را به میدان صدا و سيما و رسانه‌ها فرستاد و گفت مسؤولیت به دوش آن‌هاست؛ ۶. هاشمی اشاره کرد که در این نظام، حتی رهبر نظام مخلوق رأی مردم است و مردم هستند که صاحب اصلی این نظام‌اند؛ ۷. در ابتدا هم دعوت به بازگشت به قانون کرد و عمل در چهارچوب آن و اين همان چیزی است که تمام معترضان به جريان انتخابات مد نظرشان بود؛ ۸. هاشمی در هیچ جای سخنان‌اش معترضان را اغتشاش‌گر، شورشی، فریب‌خورده يا اهل زورآزمایی و قلدری نخواند. این یعنی احترام قایل شدن برای مردم و همه‌ی سلیقه‌ها و رأی‌ها. این یعنی خردمندی، پختگی و پرهیز از خرج کردن منافع يک نظام سياسی پای اغراض و اهداف کوتاه‌مدت شخصی سیاسی.

مشخصه‌ی مهم کار هاشمی اين بود که از بالاترین و بی‌طرفانه‌ترین موضع ممکن وارد ماجرا شد. زبان و ادبيات‌اش آرام و خردمندانه بود. لحن کلام‌اش درشتی، خشونت و عصبانيت نداشت. حتی وقتی خطاب به شعاردهندگانی که در دفاع یا تشویق او شعار می‌داند، چيزی می‌گفت لحن و زبان خشن، تند و آلوده به تشر نداشت. این‌ها چيزی نیست جز صفات و ویژگی‌ها یک رهبرِ سياسی بی‌طرف که مدیر است و مدبر. فکر می‌کنم مضمون و معنای حرکت، سخن‌پردازی و انتخاب عبارات و اشارات هاشمی، بسیار هوش‌مندانه و حکيمانه بود. پیام‌ها و پیامدهای سخنرانی هاشمی، به نظر من، عمیق‌تر از چیزی است که در نظر اول آشکار می‌شود. باید هنوز امواج و پس‌لرزه‌های آن را به تماشا نشست. هاشمیِ امروز، از هاشمی هر روز دیگری پخته‌تر، سنجیده‌تر و خردمندانه‌تر سخن گفت – ومی‌گويم که از همه‌ی مسؤولان نظام حکومتی ایران که هم‌اکنون مقام و منصبی دارند، در این یکی دو ماه گذشته، سنجیده‌تر سخن گفت.

بعید می‌دانم واکنش مدافعان رييس دولتِ نهم، واکنشی آرام و معقول باشد، اما هاشمی بهترین بازی سياسی عمرش را انجام داد. این نظام اگر نتواند از چنین پتانسيل سیاسی شگفتی استفاده‌ی مناسب ببرد و این فرصت‌ها را مثل تمام فرصت‌های دو ماه گذشته بسوزاند و به باد دهد، نظامی است که قادر نخواهد بود از هیچ بن‌بست و انسدادی خارج شود. بعضی جراحت‌های وارده التيام‌ناپذيرند و برخی شکاف‌ها دیگر ترميم نمی‌شوند. این خبط سیاست‌مداران ناشی و زورپرستی بود که امروز بر اريکه‌ی قدرت تکيه زده‌اند. اما همان باقی‌مانده‌ی اعتبار یا لایه‌ی زیرینی که بعضی را نگاه داشته است، اگر باقی بماند، بدون شک مدیون کارهای هاشمی و امثال اوست. این افراد یک ماه است که از رسانه‌ها و تيترهای اول ایران غایب‌اند.

برجسته‌ترين کاری که هاشمی در سخنان‌اش کرد،‌ پرهیز از تحريک عواطف و احساسات بود و میل به مسلط کردن خرد و منطق. اين سرمايه‌ی مهمی است که خطبه‌خوانان پیش از هاشمی در تحقق آن ناکام مانده بودند. آیا هاشمی خواهد توانست فرزندش را نجات بدهد؟ ساعت‌ها و روزهای آتی نشان خواهد داد.

پ. ن. گفتم که واکنش مدافعان احمدی‌نژاد آرام و معقول نخواهد بود؛ این هم شاهدش: رجانیوز تیتر زده است: «هاشمی به اسم وحدت آتش‌بیار معرکه؛ بلوغ سیاسی حزب‌الله مانع ژست فراجناحی هاشمی شد». اين معنای‌اش به نظر من یک چيز است: پيروزی بلاغی هاشمی و عصبانيت مهارناپذیر حاميان دولت.

July 16, 2009

انتظاراتی که نمی‌توان از هاشمی داشت

ملت ایران و جناح‌های مختلف سياسی تا امروز باید به آن درجه از بلوغ رسیده باشند که بدانند هاشمی رفسنجانی کی‌ست، ظرفیت‌های او چی‌ست و از او چه انتظاری می‌توان داشت (و چه انتظارهایی نمی‌توان داشت). هاشمی در تاریخ جمهوری اسلامی، تجربه‌ی تقدیس و تملق را داشته است («دشمن هاشمی، دشمن پیغمبر است») و تجربه‌ی تخریب شخصیت و افترا را هم در سال‌های اخیر با گوشت و پوست‌اش لمس کرده است (از مقالات اکبر گنجی در عصر اصلاحات بگیرید تا لجن‌پراکنی‌ها و ناسزاگویی‌های مستمر محمود احمدی‌نژاد و اعوان و انصارش در سال‌های اخير). لذا، در آستانه‌ی نمازِ جمعه‌ی فردا – که آشکارا رعب و وحشت در اردوی حاميان احمدی‌نژاد و مدافعان سلامت انتخابات و مخالفان تقلب گسترده انداخته است – مهم است بدانیم هاشمی فردا چه نقشی ایفا خواهد کرد.

من فکر می‌کنم خطبه‌ی نماز جمعه‌ی فردای هاشمی، بدون هيچ تردیدی ادامه‌ی همان نامه‌ی سرگشاده‌اش خواهد بود. اما ابتدا باید بستر، مضمون و غرض از نگارش آن نامه و بستر آن را به خوبی درک کرد. بدون فهم مضمون و مدلول آن نامه، فهم ماجراهای فردا هم چه بسا معوَجّ باشد. برای فهم مضمون آن نامه هم بايد یک قدم عقب‌تر رفت و شخصیت هاشمی و موضع‌اش را نسبت به نظامِ جمهوری اسلامی فهميد. هاشمی خودش را در مقام مادر نظام می‌بیند؛ مادری که وقتی ببینید کس دیگری ادعای مادری می‌کند و قاضی می‌خواهد فرزند را با شمشير به دو نیم کند، حاضر می‌شود فرزند را به مادر دروغین واگذار کند تا جان فرزندش نجات پيدا کند.

این روایت را اگر بپذیريم و از این منظر اگر به ماجرا نگاه کنيم، نامه‌ی هاشمی هشداری بود نسبت به بروز قریب‌الوقوعِ سه شکاف مهم در نظام جمهوری اسلامی. شکاف اول، شکافی سیاسی در ساختار نظام بود که همان مخدوش شدن و به عبارت دیگر نابود شدنِ رکنِ جمهوریت نظام بود. شکاف دوم، شکاف در میان نخبگان سیاسی کشور بود (امروز هیچ طیفی از میان نخبگان سياسی کشور نيست که نسبت به وضع موجود ابراز نگرانی یا اعتراض شديد نکرده باشند؛ حتی طیف محافظه‌کاری که به طور سنتی جانب‌دار سياست‌های قدرت برهنه بوده‌اند). شکاف سوم، شکاف مشروعیت است؛ شکاف فزاینده‌ی ميان حاکمیت سیاسی و ملت. اين شکاف مشروعیت امروز پشتوانه‌ی بی‌اعتمادی مردم به حاکميت سياسی و صاحب قدرت را هم یافته است.

ماجراهایی که بعد از انتخابات رخ داد، تشخیص صائب هاشمی را نشان داد. طرفداران احمدی‌نژاد که نه تنها در ماه‌های اخیر، بلکه از همان روزهای نخست رياست جمهوری مشکوکِ او در چهار سال پيش، عادت به فرافکنی داشته‌اند. دور از انتظار نبود که از همان روز نخست انتشار نامه‌ی هاشمی بخواهند او را در برابر نظام بنشانند و سعی در القاء مخالفت او با نظام یا پشت کردن او به نظام جمهوری اسلامی کنند. خویشتن‌داری طولانی هاشمی در این يک ماه اخیر، به خوبی نشان می‌دهد که او نسبت به این نظام حس مادری دارد و تلاش‌های‌اش برای بقای خود نظام است نه بقای این فرد یا آن گروه و جناح سیاسی.

با توجه به این مقدمات، نباید انتظار داشت که فردا هاشمی کاری بکند جز قدم برداشتن در مسیر حفظ نظام جمهوری اسلامی. او خطر عظیمی را به جان خریده است و بزرگ‌ترین قمار سياسی زندگی‌اش را فردا انجام خواهد داد. چه بسا این نماز فردا به هم بخورد. چه بسا افرادی در اين نماز کشته شوند. چه بسا هاشمی تندترین ناسزاهای عمرش را فردا بشنود. فرجامِ نمازِ جمعه‌ی فردا هر چه که باشد، بدون شک يکی دیگر از گردنه‌های تعيین‌کننده‌ی سرنوشت نظام جمهوری اسلامی خواهد بود (هر چند جنايت‌های انجام شده در ماه گذشته را هرگز نخواهد پوشاند). هاشمی عقل کل اصلاحات نیست؛ هرگز نبوده است (بر خلاف توهم و خيال‌بافی محمود احمدی‌نژاد). هاشمی، حکیم بزرگ حکومت و نظام است (تلقی من با توجه به شواهدی که می‌بينم این است). حساب کسانی که در دعوای اخیر، می‌خواهند تکلیف‌شان را با نظام یکسره کنند چیز دیگری است. اما هر چه باشد، دغدغه‌ی اصلی هاشمی، بقای این نظام است بر خلاف احمدی‌نژاد و حاميان‌اش که این نظام را دچار دگردیسی عمیق کرده‌اند و چهاراسبه آن را به سوی سقوط و فروپاشی می‌برند (ضعیف شدن و امتیازهای پياپی به بیگانگان دادن و نمايش امتیاز گرفتن، معنایی جز طلیعه‌ی زوال و سقوط دارد؟). هاشمی، بیشتر به فکر اقتدار نظام و قدرت‌مند بودن ساختار سياسی است تا احمدی‌نژاد. به همین دلیل است که فکر می‌کنم هاشمی از موضعی میانه و معتدل سخن خواهد گفت، اما در بستر همان‌چه که در نامه‌اش نوشته بود. قاعدتاً ماجراهای پيش‌بینی نشده ممکن است بر هر داوری ما سایه بیفکنند، اما در این تردید نکنيم که هاشمی نه قرار است نقش نجات‌بخش اصلاحات را ایفا کند و نه قرار است در چهره‌ای ضعيف و مرعوب ظاهر شود. وحشت همه‌ی دستگاه‌های رسانه‌ای حامی احمدی‌نژاد از هم‌اکنون هویداست: هراس همه‌‌ی گزینه‌های ممکن، خواب آن‌ها را آشفته کرده است.

اما چرا سبزها در اين نماز حاضر می‌شوند؟ بيانیه‌ی موسوی بسیار کوتاه اما پر معنا و روشن است. او نه در بیانیه‌اش دين‌فروشی و نماز‌فروشی می‌کند و سخنان لغو، بیهوده و شعاری در مدیحت «نماز دشمن‌شکن سیاسی-عبادی جمعه» سر می‌دهد و نه هیچ سخن تحریک‌آمیز و درشتی می‌گوید. او هم در چهارچوب باورش با نظام و قانون اساسی حرکت می‌کند. اما مضمون سخن‌اش روشن است: شما مردم از من خواسته‌اید در جمع‌تان باشم و خواهم بود.

موسوی این کار را «در راه صیانت از حقوق مشروع زندگی آزاد و شرافتمندانه» انجام می‌دهد – یعنی یک قدم هم از مواضعی که داشته عقب‌ ننشسته است. پيام موسوی رساست: «تمسک به حبلُ المَتین ایمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهی که این دعوت شما متضمن آن است بهترین طریق وصول به آزادی‌های به ناحق مسلوب شده از ماست»، یعنی اگر باز هم دست به خون مردم، و اين بار مردم نمازگزار آلوده کنند، یا متوسل به خشونت شوند، یعنی رشته‌ی ايمان گسيخته‌اند و «حصن امنِ الهی» را و حریم نماز را شکسته‌اند. موسوی، زورمدارانِ دين‌فروش را در موقعیتِ دشواری قرار داده است. حضورِ موسوی و سبزهای تیغ جفا ديده و گلوله‌ی ستم خورده، تنها یک عنصر دیگر، در کنار عناصر تشکیل‌دهنده‌ی نماز جمعه‌ی فرداست. هاشمی نقش خودش را ايفا می‌کند، موسوی نقش خودش را و ملت نقش خودشان را. نبايد از یکی انتظار ایفای نقش ديگری را داشت. اما این را هم نباید از ياد برد که هاشمی سرمایه‌ی نظام جمهوری اسلامی است. برای کسانی که مدعی حمايت از آن نظام هستند، نابود کردن هاشمی، يعنی تیشه زدن به ریشه‌ی خود. کسانی که مخالف نظام هستند، بعید است تن به نماز جمعه بدهند و هر چه هم بکنند، بدون شک نفعی به حال مخالفت‌شان با نظام نخواهد داشت و طرفی از تخریب هاشمی نخواهند بست.

July 14, 2009

از ۱۱ سپتامبر تا ۲۲ خرداد - دو زخم ناسور

پس از وقوع فاجعه‌ی ۱۱ سپتامبر، یکی از جملاتی که ورد زبان تحلیل‌گران سیاسی جهان شد این بود که آمريکای قبل و بعد از ۱۱ سپتامبر و هم‌چنین جهان قبل و بعد از آن دیگر یکی نیست. اتفاق بزرگی افتاده بود که بسیاری از معادلات را بر هم زده بود. اين تغيیر معادله به سودِ چه کسانی و به زیان چه کسانی بود؟ روايت‌‌ها مختلف است، اما هر چه بود، مسلمانان به خاطر خشک‌مغزان وهابی مسلکی چون بن لادن، در تیررس حمله و تهتک افراطیونی از همان جنس اما در اردوی مخالف قرار گرفتند. برنده چه کسی بود و بازنده چه کسی؟ من فکر می‌کنم بازنده بشریت بود. خشک‌مغزی و ساده‌لوحی است اگر بگويید مسلمان‌ها بازنده بودند یا بخواهیم به تبعیت از سلفی‌مسلکان ادعا کنیم آمریکا یا غرب بازنده بود. روایت دوم، صرف‌نظر از مخدوش بودن و سست بودن، چیزی هم‌ردیف جنایت هم هست. هیچ کس نمی‌تواند ابتدايی‌ترین ارکان دين مسلمانی را – که قداست و حرمتِ نفس آدمی است – زیر پا بگذارد و زير لوای دين پناه بجويد. بازنده، نه مسلمان‌ها و نه آمريکا یا غرب به تنهایی بود؛ بازنده ما انسان‌هایی بودیم که چندان کوشش نکرده بودیم تا فرهنگ گفت‌وگو و سخن را نهادینه کنیم.

فاجعه‌ی ۱۱ ستپامبر، جامعه‌ی آمریکا را زخمی کرد. زخمی عمیق که هنوز بر چهر‌ه‌ی آمريکا حس می‌شود و هنوز هم ملت آمریکا دلی خونین از این حادثه‌ی هول‌ناک و بشرستیزانه دارند. اما وجه قیاس آن فاجعه و چیزی که امروز در کشورِ ما رخ داده است چی‌ست؟

آن‌چه با انتخابات ۲۲ خرداد رخ داد، به هیچ وجه دگر میسر نمی‌شد؛ یعنی رشته‌هایی گسيخته شد و پرده‌هایی دریده شد که مردم عادی قادر به انجام‌اش نبودند. مرزهایی در نوردیده شد که هیچ اجنبی، مخالف و معاند، يا استعمار و استکبار، یارای عبور از آن‌ها را نداشت. ۲۲ خرداد ۸۸، نقطه‌ی عطفی بود برای تجربه‌ی زیسته‌ی نظامِ سیاسی کشور به این معنا که دیگر هرگز به دوران پيش از آن باز نخواهیم گشت. ديگر، همه‌ی پل‌های پشتِ سر، همه‌ی امکان‌ها و فرصت‌های خود-اصلاح‌گری پاره‌ای از زمام‌داران کشور سوخته است. در نتيجه، پاره‌ای از عرف‌ها و ملاحظاتِ سياسی ديگر از بن بلاموضوع و فاقد معنا هستند. در هيچ دوره‌ای از تاریخ جمهوری اسلامی، سراغ نداریم که افراد متعدد و مختلفی از طیف‌های متنوع – ازعلما و فضلای حوزه و طلبه‌ها گرفته، تا فعالانِ مختلف سیاسی، استادان دانشگاه و مردم عادی – نه تنها یک‌تنه در برابر نمره‌ی اعلام شده‌ و مُهرِ تأييد خورده‌ی شاگرد متقلبِ اين امتحان ایستاده‌ باشند، بلکه به هر مناسبت و فرصتی، مشروعيت يکايک اقداماتِ برنده‌ی «۲۴ میليونی» را بر باد رفته اعلام ‌کنند (امتحان از این خفت‌بارتر که پس از فاجعه‌ی چين و بعد از موضع‌گیری سست و بی‌رمق دولت، علمایی چون صانعی، مکارم شیرازی و حسین نوری همدانی – حتی – به این شدت موضع‌گیری‌های دوگانه‌ی دولت و خيمه‌شب‌بازی‌های تبلیغاتی را – در ماجرای مروه شربینی و سکوت رسانه‌ای درباره‌ی فاجعه‌ی چین – به پرسش و مؤاخذه بگیرند؟).

ماجرای دوم خرداد ۸۸، زخمی بود که در روح و روانِ ملت ایران نشست و هر روز نشانه‌های تازه‌تری از این زخم هویدا می‌شود. قاعدتاً در مواردی که بتوان بحران را مدیریت کرد، پس از یکی دو هفته، ماجرا فروکش می‌کند و زخم التیام پیدا می‌کند. اما پیداست که صحنه‌گردانان ماجرایی که از تيغِ آن در هر رگ ملت زخمی نشسته است، چندان ضربه را عميق در گوشت و استخوان این ملت زده‌اند که مثل بارهای پیش زخم التیام پیدا نمی‌کند و لب می‌گشاید مدام. واقعه‌ای که دوباره ۱۸ تیر را به صد زبان دیگر زنده کرده است و هر نيم‌‌موجی از آن به موج ديگری وصل می‌شود، به نظر نمی‌رسد به اين سادگی قابل مدیریت باشد. بحرانِ سوء مدیریت و بی‌کفایتی رييس دولت نهم، دگرديسی پيدا کرد به بحرانی از جنس فروپاشی مشروعيت و پشتوانه‌ی اخلاقی و دينی که هر روز «از هر رقعه‌ی دلق‌اش» هزاران بت فرو می‌ریزد.

تحليل اين‌که از این پس چه خواهد شد، کار آسانی نیست. اما این را می‌توان گفت که این موج به هر سو که برود، دیگر هرگز به روز قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ بازنخواهیم گشت. آينده اگر شیرین باشد و اگر تلخ، مبدأ تاریخ جمهوری اسلامی ایران را از ۲۲ بهمن ۵۷ به ۲۲ خرداد ۸۸ منتقل کرد و کل تاریخ اين «جمهوری» را يکشبه صفر کرد. رسیده‌ایم به یک نقطه‌ی آغاز؛ آغازی که می‌تواند بسیار شیرین باشد یا بسیار تلخ. اما ملت ايران يک تفاوت بزرگ، با بسياری از ملت‌های دیگر جهان دارد. بايد ديد که در بحرانی‌ترین احوالی که بر اين ملت و فرهنگ‌اش رفته است، چه اتفاق افتاده؟

مولوی در روزگار ظهور می‌کند که امن و آسايشی نسبی در محل اقامت‌اش حکمفرماست و غمی و اندوهی نیست. دل و دماغِ او هم چندان آشفته‌ی سیاست نيست. روزگارِ عاشقانه‌ی خوشی دارد. زمانه‌ی تاخت و تاز مغول که از راه می‌رسد و ویرانی‌های پياپی و تباه شدنِ مزاجِ دهر، تازه زمانی است که ملت ايران عمقِ فاجعه را با گوشت و پوست‌شان حس می‌کنند. اما باز هم به رغمِ آن همه سمومی که بر طرف بوستان بگذشت، باز هم بوی گل و رنگ نسترنی می‌ماند؛ باز هم «حافظ»ی پدیدار می‌شود که هنوز که هنوز است، زبان حال و حافظه‌ی نهان و جمعی همگی ماست. آينده هر چه که باشد، از هم‌اکنون می‌دانيم که هر چه بر زمین می‌ریزد در این کشاکش خون و تکفیر، دوباره بر می‌خیزد؛‌ این بار با سرعتِ بیشتری:
خاکسترِ تو را هر جا که برد باد
مردی ز خاک روييد...

اين «رويش ناگزیر جوانه» است که نفسِ سنگ را می‌گيرد و هیبتِ خارا را می‌شکند. پس:
وقت است تا برگِ سفر بر باره بنديم
دل بر عبور از سد خار و خاره بنديم...

می‌توان عبور کرد و سفر کرد. گزينه‌‌های ما بسیار بيشتر از گزينه‌های کسانی است که همه‌ی امکان‌ها و فرصت‌های خود را يکایک می‌سوزانند و روز به روز مرتکب اشتباهاتی عظيم‌تر از اشتباهات قبل می‌شوند. باید شادمان بود از اشتباهات مکرر استخفاف‌گران و البته هوش‌مندی به خرج داد که چگونه می‌توان حکيمانه و خردمندانه از این اشتباهات بهره جست و اهمیت آن‌ها را دست کم نگرفت. حادثه‌ی ۲۲ خرداد ۸۸، اگر نگويیم جهان را، سرنوشت ایران و نظامِ سياسی‌اش را دگرگون کرد. این قمار، قماری عظيم‌تر از آن بود که بتوان مدیريت‌اش کرد. قماربازان ناشی هستند که همه‌ی برگ‌های آس‌شان را و خال‌های درشت‌شان را می‌سوزانند و با برگِ ژوگر بلوف می‌زنند؛ آخر اين قمار، سرافکندگی است و ذلت. حکايت همان شاعری است که – چنان‌که یک بار در همین وبلاگ نقل‌اش افتاد – در مصرعِ اولِ بیت اول شعرش، قافیه‌ی نخست‌اش «خبیث» بود که آن را با «پليس» (!) قافيه بسته بود؛ البته تکلیف ابیاتِ بعدی اين شعر از همین دو قافيه هويداست! ۲۲ خرداد، برای بعضی‌ها شعری ساخت که برای عبور از قافيه‌ی «خبیث» و «پليس‌»‌اش بايد شب و روز عرق بريزند و خونِ جگر بخورند، ولی نتيجه‌اش چيزی شود بی‌سر و ته و فاقد معنا. امان از قافیه‌‌ی تنگ و شاعری که به یک محاسبه‌ی غلط – شاید هم از سر بی‌دانشی – ناگزیر باشد جفنگ‌اش را به مدد تفنگ به مستمعین بقبولاند. جاعلِ اسکناس ما، این بار اسکناس هفتصد تومانی جعل کرد!

July 10, 2009

رازِ سربسته‌ی ما بين ... رازی که ۴۰۰ نفر از آن با خبر بودند!

اين روزها همه می‌نویسند. همه می‌گويند. دوست و دشمن، «خودی» و «غيرخودی» از «نخ‌نما» بودن پروژه‌ی اعتراف‌گیری می‌نویسند. اما اتفاقِ تازه‌تری هم افتاده است. ماجراهای اخير، ابعادی کاریکاتوری پيدا کرده است. چرا کاریکاتوری؟ کسی که کاريکاتور می‌کشد – مثلاً از چهره‌ی کسی – پاره‌ای از قسمت‌ها را بيش از حد معمول بزرگ می‌کند. همين از اندازه به در بردن، اسباب خنده و مضحکه می‌شود البته.

اولين قسمت اين کاريکاتور، آن تقلب عظیم میلیونی بود که پيش از پایان رأی‌گیری در روز انتخابات، ارقام و آمارش را رسانه‌های حامی رييس دولتِ نهم اعلام کردند. تا همين امروز که حدود ۴ هفته از آن ماجرای کُميک گذشته است، یکايک رخدادهای تراژيک پس از آن شعبده‌بازی، جنبه‌ای کاریکاتوری هم داشته است. شماره‌اش زياد است. می‌توانيد از همان روز اول، اين کاریکاتورها را در سخنان و بيانیه‌های حاميان رييس دولتِ نهم، پيدا کنيد (کاریکاتور اخیرش هم سخن رييس دولت نهم – رييس غاصبِ دولتِ دهم – بود که گفت: «من خودم نمادِ تغييرم»!).

اما این کاریکاتور تازه، حکايتِ طنزی است عجیب و تاریخی. خيل بزرگی از فعالان سياسی و گروه‌های مختلفی که در جريان انتخابات طرف‌دار محمود احمدی‌نژاد نبودند، در حبس‌اند و همه هم مشغول اعتراف کردن! بيايید لحظه‌ای افراد عادی و کسانی را که در کوچه و خیابان به بهانه و هوس مأموران مختلف راهی حبس‌های چند روزه تا يکی دو هفته‌اش شده‌اند، از این دايره کنار بگذاريم. فرض کنيد که همین حدود ۴۰۰ نفر فعالِ سياسی که اکنون در حبس‌اند و در کار اعتراف دادن، همگی «راز»ی را می‌دانسته‌اند و آن راز هم این بوده که اساساً موسوی و طرف‌داران‌اش از قبل از انتخابات برنامه‌ريزی برای «اغتشاش» داشته‌اند و اين آشوب‌ها را هم با هماهنگی بیگانگان و برای شکل دادن به یک «انقلابِ مخملی» تدارک ديده بودند. گذشته از اين‌که اين سناريوی کودکانه چقدر عیب و ایراد منطقی دارد و برای باور کردن‌اش تنها باید چیزهايی در حد معجزات يا خرافه را باور کرد يا حرف‌های محیرالعقول و خارج عادت را پذیرفت (یعنی دستگاه امنيتی کشور تا این اندازه فلج و فشل بوده و شورای نگهبان این قدر گول بوده است که تا روز بعد از انتخابات متوجه این به اصطلاح «خطر» نشده بود؟)، اشکال‌های بزرگ دیگری هم هست که مرغ بریان را هم به خنده می‌اندازد.

برای اين‌که ابعاد این فاجعه‌ی امنیتی و این پت-و-مت-بازی سياسی را بهتر بفهميم، خوب است نگاهی به این خبر بیندازیم (من از تابناک نقل می‌کنم؛ ولی ده‌ها جای دیگری هم آمده است):

« به گزارش فارس حـسين همداني با اشاره به اينكه صحنه‌گردانان در پي انقلاب مخملي در ايران بودند، تاكيد كرد: آن‌قدر اطلاعات و اعتراف از اغـتـشاشگران به دست آمده كه اگر تا مدت‌ها همه رسانه‌ها بسيج شوند، نمي‌توان تمام اين اعترافات را به مردم انتقال داد.» (پووووف! چه توهماتی!)

این چه رازی است که این همه آدم آن را می‌دانسته‌اند؟ راز قاعدتاً چیزی است مخفی و نباید خبری بر سر کوچه و بازار باشد! آن هم چه رازی! رازی که قريب به ۴۰۰ نفر فعال سياسی – حتی سعید حجاريان بيمار و ناتوان – همه متفق‌القول به سطر سطر آن به همان شيوه‌ای که بازجویان می‌خواهند اعتراف می‌کنند! رازی که اگر محمد قوچانی زودتر صدای‌اش را در نیاورده بود و اعترافی از تلویزیون پخش می‌شد مبتنی بر شرکت در کنفرانس انقلاب مخملی در دوبی، حالا روی دست اعتراف‌گیرانِ ناشی مانده بود و نمی‌دانستند چطور بايد اين فضیحت تازه را جمع کنند. مسؤولان امنیتی این قدر نمی‌دانند که رازی را که همگان از آن با خبر باشند، دیگر راز نیست؟ نمی‌فهمند که اساساً راز باید مخفی باشد و نزدِ عده‌ای معدود با حاشیه و سپری امن که جايی افشا نشود. این چه رازی است که عالم و آدم از آن با خبرند؟ این چه اعتراف‌های عظیم و گسترده‌ای است که «اگر تا مدت‌ها همه رسانه‌ها بسيج شوند، نمي‌توان تمام اين اعترافات را به مردم انتقال داد»؟! يک جای کار بدجوری می‌لنگد! امثال آقای حسین همدانی امروز در صحنه‌ی رسانه‌ای و سیاسی کشور آن‌قدر زیاد شده‌اند که اين شبهه تبدیل به يک واقعیت شده است که اصلاً صحنه‌گردانان اين ماجرا افرادی هستند از همین جنس، با همین استدلال‌ها و با همین خیال‌بافی‌ها.

این کاریکاتور مضحک، یک جنبه‌ی هول‌ناک هم دارد و آن این است که آستانه‌ی امنيت در کشور عوض شده است. ماجرای ۱۸ تیر پس از مرگ سعيد امامی رخ داد. يعنی وقتی که روزنامه‌ی سلام خبری و سندی را منتشر کرد مبنی بر اين‌که اصلاح قانون مطبوعات ايده‌ی سعید امامی بوده است. به عبارت دیگر، آستانه‌ی امنیتی کشور، آشکار کردن نامه‌ای بود که فکر پشتِ مقابله با مطبوعات را در قلب دستگاه امنیتی کشور – دستگاهی که خودسری یا سرطانی بودن‌اش را دولت خاتمی افشا کرد – نشان می‌داد. این آستانه به کارهای کاریکاتوری امروز به سطحی بسیار پايین‌تر تنزل پیدا کرده است. تنزل آستانه‌ی امنيت کشور به حدی که هر ابراز نظر متفاوتی و هر رأيی خلاف رأی قوه‌ی قاهره، اقدام علیه امنیت ملی تلقی شود و بتوان هر رهگذری را به خاطر سبز یا سیاه پوشیدن به حبس انداخت، یعنی تزلزل در ارکان امنيت کشور. به عبارت دیگر، تصویری که دستگاه به اصطلاح امنیتی کشور از اوضاع کشور دارد، انطباقی با واقعيت امر ندارد. اين تصویر، يعنی توهم واقعیت؛ يعنی خيال را به جای واقعیت گرفتن. می‌شود اين نکته را شرح مبسوط داد. اما به همان راز سربسته‌ای که به دستان گفته می‌شود اگر برگرديم، می‌توان میزان خردمندی دستگاهی را که امروز شهره است به اعتراف‌گیر و تواب‌ساز، دریافت. این چه رازی است که بی‌شمار آدم با علایق و سلایق سیاسی متفاوت از مدت‌ها پيش از آن با خبر بوده‌اند؟ عقل چیز خوبی نيست؟

July 2, 2009

مجلس ختمِ ليبرال-دموکراسی؟

توضيح: اين متن را من بازنویسی کرده‌ام و بعضی از بخش‌های‌اش را ویرايش کرده‌ام. مضمون همان است که بود. تلاش‌ام تنها اين بوده که راه را بر تفسیرهای شتاب‌زده و هوس‌ورزانه ببندم تا بهانه‌ای به دست کسانی نیفتد که خدای‌ناکرده می‌خواهند آیه‌ی يأس بخوانند (یا صاحبِ اين قلم را که در ماه‌‌های اخیر ثابت کرده است نيتی جز آبادانی و عزت ایران و اسلام ندارد به  نيش طعنه یا زهرِ درشت‌گویی برمانند). به این متن، تنها بندهایی جهت ایضاح و زدودن ابهام‌ها افزوده شده است و البته عنوان را هم اصلاح کرده‌ام.

ما نومید نمی‌شویم؛ هرگز. این دقیقاً همان چیزی است که کودتاگران می‌خواستند اتفاق بیفتد. برای فهم پليدکاری اين دروغ‌بافان، بايد ابتدا آن‌ها را عریان کرد تا «در بزم خواجه پرده ز کارش بر افکنيم». آن‌ها که این بساط را راه انداختند یک هدف روشن و صريح داشتند: کندن ریشه‌ی جمهوریت و تباه کردن رأی مردم. به عبارت ديگر، هدف روشن آن‌ها، القاء این نکته به ما بود که شما چه بخواهید چه نخواهید ما همان کسانی را سر کار خواهیم آورد که خودمان می‌خواهيم؛ همان که میل خودمان باشد!

تنها تریاقی که این زهر را بی‌اثر می‌کند و تنها سپری که اين تيغِ ظلم و نامردمی را کند می‌کند يک چيز بيش نیست: سخت‌رویی،  از دست ندادن اميد و مجاهدت برای بازگشت به قانون! پس از فجایع اخیر و بهتی که جامعه در آن فرو رفت، طبیعی بود که بسیاری بگویند: «دیدید از اول گفتيم که این‌ها قرار است رأی ما را مصادره کنند و با آن «پز» بدهند؟ ديدید گفتيم با رأی ما نمايش مشروعيت خواهند داد؟». این نوعِ نگاه‌ها، ساده و سطحی‌نگرانه است. در واقع اين‌که ما به همين نگاه برسيم، يعنی پیروزی کودتاچيان! تن ندادن به شکستِ جمهوریت، ولو تمام اسباب‌اش را برچينند، همان چيزی است که باعث می‌شود آن‌ها باز هم اشتباه کنند و باز هم تيشه به ریشه‌ی خودشان بزنند.

هر تحولی که در روزها و ماه‌های آينده رخ بدهد، ما باید ثابت کنیم که آن‌قدر پختگی و بینش سیاسی داریم که خواسته‌های مشروع‌مان را از طریق همین صندوق‌های رأی و شيوه‌های دموکراتیک پیگیری خواهیم کرد. سلطانِ دروغ‌بافان، رييس رياکارِ دولتِ نهم، گفته بود که ما مجلس ختم «ليبرال دموکراسی» را گرفته‌ايم. حرف‌های او و آدم‌هایی از جنس او را باید رمزگشایی کرد. نزدِ او، «لیبرال دموکراسی» اسم ديگرِ رأی مردم است. نزدِ او «حقوق بشر» اسم دیگر «عزت و کرامت انسانی». به عبارت صریح‌تر و روشن‌تر، او همه‌ی مفاهیم و ارزش‌های اخلاقی و دینی ما را با گذاشتن اسمی غربی بر روی آن‌ها (که لزوماً آن اسم‌ها یا مفاهیم بد هم ممکن است نباشند) ملوث و پلید می‌کند تا ما هم از ارزش‌های جهانی و بشری دست بشوييم و هم در میراث اخلاقی، اسلامی و شيعی خود شک کنیم و آن‌ها را هم قلب کرده و واژگونه بفهميم.

 ما می‌دانیم که آن‌ها شاید برای دفعه‌ی بعد (اگر به دفعه‌ی بعدی برسند!)، آن‌قدر احمق نباشند که فاصله‌ی آراء به اين شکل فجیع و بهت‌آور دست‌کاری کنند. ولی این را هم می‌دانيم که نااميد شدن ما از اجرا و تحقق قانون، يک سلاحِ دیگر را هم از دست ما می‌گیرد. بايد اجازه داد تا این تيغ گلوی خودشان را ببرد.

به دو هفته پيش برگردیم. ما به هیچ وجه از رأیی که داديم سرافکنده نيستیم. من حداقل، مطلقاً از رأیی که به موسوی دادم پشیمان نیستم. حماسی‌ترین کارِ عمرِ من رأی دادن به ميرحسین موسوی بوده است (حمایت از سید محمد خاتمی هم در کنار این‌کار به بازيچه شبيه است). باید سرمان را با کمال افتخار بالا بگیریم و بگوييم که همين ایمان و اعتقادمان به تغيير سرنوشت سياسی کشور از راه‌های مسالمت‌آمیز و قانونی بود که باعث شد فرزندان شجره‌ی خبیثه‌ی دروغ و ریا، چنگال‌های خونین‌شان را در گوشت و خونِ ملت ما فرو ببرند و انتقام عدم تمکین به «فرموده» را از پیر و جوان، خُرد و کلان و زن و مردِ ملت ما به وحشيانه‌ترین شکلی بگیرند.

این توحش و این نصر بالرعب، این وحشت‌افکنی و ارهاب، نتيجه‌ی معکوس داده است. شواهد آن‌قدر در اثبات اين نکته فراوان است که هفته‌ها طول می‌کشد تا اين تحلیل‌ها را جمع کنیم. این خيمه‌شب‌بازی قربانی کردن اراده‌ی مردم و بازی‌ دادن «رأی‌باخته‌گان»، تبدیل به برگِ سوخته‌ای شده است که دیگر هیچ بردی ندارد. اين بار نبايد اجازه داد آن بازی ننگ‌آور و فضيحت‌بار را تکرار کنند و فکر کنند ملت آخ هم نخواهند گفت!

ياسر نوشته است: «یکی از آن طرفی‌ها نوشته بود: «۱۲ سال پیش که ما رای نیاوردیم به بُرد شما احترام گذاشتیم. چرا شما احترام نمی‌گذارید؟» خواستم برایش یادداشت کوتاهی بنویسم، که آخر مگر ۱۲ سال پیش ما شبِ انتخابات درِ ستاد شما را پلمب کردیم؟ آخر مگر ما همه‌ی شما را بازداشت کردیم؟ مگر ما همه‌ی خط‌های تلفن کمیته صیانت از آرا شما را روز انتخابات قطع کردیم؟ مگر ما پیامک را قطع کردیم؟‌ مگر ما جلوی چاپ روزنامه‌های شما را گرفتيم؟ و هزار مگر دیگر.»

بازی را شما باختيد. ما برنده شديم، هر چند شما مجلس يزیدی و اموی آراستيد. ما هنوز می‌توانیم زینب‌وار بعد از آن همه خون ريخته شده، سربلند باشیم و بگوييم که: ما رأيت الا جميلاً. شما نمی‌توانید این خون‌ها را از خواب‌تان و وجدان‌تان پاک کنيد. ساعت رستاخیز نزدیک است. شماها که هنوز باور نکرده‌ايد ظلم را و جور را و هنوز مؤمنانه و ساده‌لوحانه، با خوش‌بينی، صاحب قوه‌ی قاهره را تبرئه می‌کنید و استخفاف‌گران را اندکی هم که شده مظلوم می‌دانید، ترازویی به دست بگيرد، نفس‌تان را حاضر کنيد و ببينيد آیا با مجموع همين‌ها که ديده‌ايد، شنیده‌ايد و خوانده‌ايد باز هم حاضر هستید پیش خدای‌تان برای حساب حاضر شويد؟ حاضرید؟

يادمان باشد که اگر اسلام معاویه و یزید، مشمئز کننده است، اسلام علی و محمد هست. نمی‌توان گفت چون نیرنگ و خدعه‌‌ی معاویه زور آورده و علی را مسؤول خون عثمان و عمار قلمداد کرده یا يزید حسین را شورش‌گر در برابر حاکم مسلمان خوانده است، پس باید دست از پيام محمد هم شست. فراموش نکنيم که اگر رأی ما این بار به دستِ استخفاف‌گران چنین بی‌سیرت شده است، معنای‌اش اين نیست که اصل آن دموکراسی و ريشه‌ی آن رأی ديگر سوخته است. ريشه سالم‌تر از آن است که به همین سادگی آن را به استخفاف‌گران ببازیم.

قرار نیست هفته‌ی دیگر دوباره انتخابات تکرار شود با همین وضع مفتضحانه، ولی ما می‌توانیم هم‌چنان فکر کنیم که چه باید کرد. ما قرار نیست با شیوه‌های مدنی، مسالمت‌آميز، قانونی، غیرخشن و صلح‌آميز قهر کنیم. این همان چیزی است که کودتاگران می‌خواهند. مهم‌تر از هر چیز دیگری زنده نگه داشتن روحیه‌ی بازگشت به قانون و بازگشت به صندوق رأی است، هر چند حریف ثابت کرده است هر چه در توان دارد به کار می‌بندد تا اصلِ بازی را تعطيل کند. راه میانه و معتدل، هزینه دارد (بله، دوستانی هم که گاهی ژست خردورزی می‌گیرند، به سادگی ممکن است در همین بحران‌ها میانه‌روی و پختگی را به باد ناسزا و تازيانه‌ی طعنه و شناعت بگیرند و باکی نیست!‌ «الذين جاهدوا فينا لنهدینم سبلنا»). صورت مسأله ما اين است: تلاش برای بازگشت به انتخابات. یعنی تلاش برای برگرداندن سلامت به اين جنازه‌ی نيمه‌جانی که روی دست‌مان انداخته‌اند، نه این‌که خودمان هم با يأس و نومیدی، لگدی دیگر به تن این انتخابات به اغما افتاده بزنیم. از این واضح‌تر می‌شود آینده‌ای روشن را برای یک ملت و يک نظام سياسی ترسيم کرد؟ «افلا تعقلون»؟

June 30, 2009

با همين ديدگانِ اشک آلود، از همين روزنِ گشوده به دود...

شيعيان قرن‌ها حماسه را جور دیگری تعریف کرده بودند؛ حماسه برای شیعه، مغلوب شدن پیروان اندکِ حسین بن علی در برابر بی‌شمار لشکریان يزید بن معاویه بود. هنوز هم هست. با یک تفاوت جزیی و کوچک که این روزها، خیل مداحانِ بی‌سواد و بی‌اخلاقی که دست‌پرورده‌ی دستگاه دروغ و ریا، و جیره‌خوار خوانِ قدرت هستند، دیگر جا را بر مداحانِ استخوان‌دار، با تقوا و اصیلی که در شهری مثل قم برای خود قائمه و استوانه بودند، تنگ کرده‌اند. در چنین فضايی، معنای حماسه هم آرام‌آرام تبدیل به چیز دیگری می‌شود.

زمانی قاعده‌ی شیعیانی که کارشان بزرگ‌داشت شهادت ابا عبدالله بود، سخن گفتن از پیروزی خون بر شمشیر بود. امروز هم قاعده همان است. تنها عاملی که این روزها خواب پريشانِ زورمداران و دروغ‌بافان را پریشان‌تر کرده است این است که حریفِ سلطانِ دروغ‌پردازان – یعنی رييس دولتِ نامحمودِ ریا – کسی بود که نمی‌توانستند و نمی‌توانند به او برچسب خروج از حاکمیت یا عبور از قانون بزنند (ولو معاويه صفت، صد پیراهن عثمان علم کنند). هنوز هم کسی جسارت ندارند بگوید ميرحسین موسوی به ميراث انقلاب پشت کرده یا روی به بیگانگان کرده است (ولو خیره‌سرانه به هر بی‌تقوايی و شناعتی متوسل شوند). همین است که کار قانون‌گریزان را دشوار کرده است: میرحسین موسوی هرگز در قامت اپوزیسیون ظاهر نشد و نمی‌شود. میرحسین به خوبی وجودِ دو قانون را در کشور آشکار کرد: قانونی که ملت به آن چشم دارد و گمان می‌کند در چهارچوب آن بايد عمل کرد و قانونی که از آن تفسیرهای موسع یا مضیق می‌شود و هميشه می‌شود تفسیر به رأی یا تفسیری بر اساس هوا و هوس قدرت از آن به دست داد. این همان چیزی است که باعث سرآسيمه‌گی جریده‌های دریده‌ و افسار گسیخته شده است. آن روحیه‌ی پرونده‌سازی که موسوی در مناظره با احمدی‌نژاد به آن اشاره کرد، این‌جا تيرش به سنگ خورد و هتاکان مفتری را رسوا کرد.

اما ملت ما حماسه آفریدند. حماسه‌ی ملت تنها در خيزش میلیونی و بی‌سابقه‌اش برای تغيير مسالمت‌آميز و قانونی سیاست‌مداری نامحبوب، دروغ‌زن و قانون‌گریز نبود (قانون‌گریزی رييس دولت نهم را همان مجلسی نشان داده که امروز یک‌تنه از او دفاع کرده است). حماسه‌ی ملت ما در این بود که نشان دادند باز هم «خون بر شمشیر پیروز است». باز هم نشان دادند که:

ز هر خونِ دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

همین‌ها نشان دادند که دریدن، کشتن و سوزاندن، ملت ما را بیدارتر می‌کند:

خاکستر تو را
بادِ سحرگاهان
هر جا که برد
مردی ز خاک روييد

چطور؟ بعد از آن همه ارعاب و تهدید، باز هم مردم در مسجد قبا جمع شدند و نشان دادند که به آسانی در برابر قانون‌گریزی حکومتی و سلامتِ فرمايشی انتخابات تسلیم نمی‌شوند. ما در ميان همین خون و اشک و با همین دل‌های مجروح و خردهای تحقیر شده، باز هم به صلح، به دوستی، به آزادی و به انسان درود می‌گويیم. باز هم به خشونت و خشم، پاسخ منفی می‌دهيم. باز هم نشان می‌دهیم که «کلمه» می‌تواند رسانه‌ی ما و خبر ما باشد و می‌‌شود. کلمه‌ی طیبه می‌روید و صعود می‌کند. شجره‌ی خبثه است که حاصلی جز زقوم ندارد و اين زقوم کامِ فرومایه‌گان قدرت‌پرست را تلخ می‌کند. بهار از راه می‌رسد. ساز و سرودِ خرد از دوری نه چندان دير، نویدِ ختمِ زمستان را می‌دهد. چراغ امید را روشن نگه داریم.
(سرود گل؛ حسین علیزاده)

متاستاز احمدی‌نژاد

عقلا و آن‌ها که هنوز سر سوزنی دردِ دين دارند، بهتر می‌دانند که تخلف در انتخابات و کودتای نظامی اخير (انتخابات اخیر همه‌ی نشانه‌های یک کودتای کلاسيک تمام عیار را با خود دارد)، تنها یک بخش از فاجعه‌ی بهت‌آوری است که ایران در آن فرو رفته است. این روندِ زوال و سقوط اخلاقی، مدت‌هاست آغاز شده و دوره‌ی چهار ساله‌ی جولانِ رييسِ دولتِ نهم، نماد و نشانه‌ی آن بود (و البته اين نماد  و نشانه، به چهره‌های دیگری هم اشاره دارد که اهل تأمل به فراست در می‌یابند). دروغ‌گویی، بی‌اخلاقی مزمن، دریده شدن پرده‌های شرم و حیا، عبور از لُبّ و نص شريعتِ محمدی و در عوض قربانی کردن اخلاق و دین در پای مصلحت قدرت و سياست، تنها نمونه‌های کوچکی از این بازی وحشت است. این‌که حضرت امیر می‌گفت اگر امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنید، بدترینِ شما بر شما مسلط می‌شوند، مصداق‌اش همین روز است: روز استیلای بدکنشان و دروغ‌بافان. امر به معروف و نهی از منکر تمام عظمت و حرمت‌اش به گرفتن گریبان حاکمان بود (که علی بن ابی‌طالب هم از گردن سپردن به انتقاد مؤمنان پروایی نداشت). چیز تازه‌ای نیست نابودی و زوال امر به معروف و نهی از منکر؛ این قصه‌ی پلید، دير زمانی است که آغاز شده است. اين روزها، پرده از چهره‌اش به کناری رفته و با وقاحت تمام به دیانت زبان‌درازی می‌کند و آب و آبروی شریعت خاتم انبیا را می‌برد.

اما این قصه، جنبه‌ی هول‌ناک‌تری هم دارد و آن تکثیر سریع این سرطان خردسوز و دين‌گداز است. جایی که هنوز علمای امت و عقلای ملت صدای‌شان یا به جایی نمی‌رسد يا هنوز بيمِ جان دارند و غریو از جگر بر نمی‌کشند که این سرطان در روح و جان یکايک ملت ریشه خواهد کرد، بايد گفت و نوشت که سرطان دروغِ احمدی‌نژاد، عفونت ریاکاری و رذیلت شرارت ورزيدن در لباس اخیار و ابرار، در حال متاستاز است! متاستاز اين سرطان یعنی این‌که آرا‌م‌آرام عده‌ای به همین خلق و خو در خواهند آمد و در غیاب فرقان، خیر را شر می‌بینند و شر را خیر. در نبودِ آفتاب، هر زنگی را رومی می‌خوانند. جای خوب و بد عوض می‌شود. قاتل را جای مقتول می‌نشانند و شاکی و متشاکی جا عوض می‌کنند؛ هم در مقياس کلان و آشکار و هم در مقياس‌های خردتری که ظاهراً به چشم نمی‌آيد و کسی گمان‌اش را هم نمی‌برد.

قلب پهلو می‌زند به زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبانِ حال زر گوید که باش
ای مزور تا بر آيد روز فاش

آری، شب است اکنون و سرطان دروغ و دين‌فروشی میدان‌داری می‌کند. ولی شعاع خورشيد، پرده‌ی پلیدی و تاریکی شب و شب‌پرستان را می‌درد. این زهری که در شریانِ ملت دوانده‌اند، تریاقی هم دارد. خدا نمرده است؛ این خواب پريشان و باطلِ کسانی که دروغ را با سند و مدرک دروغين می‌خواهند به جای راست بنشانند، تعبیر شدنی نیست. این خواب، پریشان‌تر از آن است که تعبیری به کامِ دروغ‌بافان و استخفاف‌گران داشته باشد. صبحِ صادق، هنگام دميدن، پرده از سيه‌رويی صبح کاذب بر می‌دارد.

June 23, 2009

فروپاشی اعتمادِ عمومی و راه بی برگشت

طنز از این مضحک‌تر نیست که خودِ شورای نگهبان به زبان حال و با شواهدی که خودش بررسی کرده است حکم به وقوع گسترده‌ی تقلب داده است (وقتی بشود دو سه میلیون رأی جا به جا شود، بدون شک ۱۱ میلیون و بيشتر را هم می‌شود جا به جا کرد). و شگفت آن است که هنوز هم دست و دامنِ خود را پاک می‌داند.

اگر کمی از دور به ماجرا نگاه کنيم، شاید آسان‌تر بشود درباره‌ی این وضع حیرت‌آور داوری کرد. قطعات مختلف این پازل را کنار هم بچينیم و ببينيم چه چیزی حاصل می‌‌شود.

پيش از انتخابات، رييس جمهور وقت به دفعات و کرات مرتکب نقض صریح قانون کشور می‌شود و آشکارا همه‌ی موازين اخلاقی مسلمانی را پيش چشم ميلیون‌ها ايرانی زیر پا می‌گذارد (و البته هیچ قاضی يا دادگاه مستقلی جسارت نکرد گریبان او را بگیرد).

انتخابات برگزار شد و قبل از پایان ساعات رأی‌گیری در بسیاری از شعبه‌ها، مرجع انتخاباتی کشور، به طور پيش‌رس نتيجه‌ها را اعلام کرد (این اتفاق البته دوره‌ی قبل هم رخ داد ولی نه با اين شدت و با اين ارقام حیرت‌انگیز که درصدش از ابتدا تا انتها یکسان ماند). هنوز رأی‌دهندگان از بهت بیرون نیامده بودند که بالاترین مقامِ سیاسی کشور، به آقای احمدی‌نژاد تبریک گفت و تلويحاً این علامت را داد که کسی اعتراضی نکند.

هفته‌ی بعد از انتخابات شاهد بی‌سابقه‌ترين رخدادهای تاریخ جمهوری اسلامی بودیم. قطع پیامک‌ها، به زانو در آمدن همه‌ی مجاری خبری غیر وابسته به دولت، مسدود شدن وب‌سايت‌ها، اختلال در ارتباط‌های اینترنتی، دستگیری گسترده و بدون توضیح و توجيه همه‌ی فعالان سياسی به جز کسانی که از آقای احمدی‌نژاد حمایت کرده بودند، امنیتی و نظامی شدن فضای عمومی کشور و ده‌ها اتفاق ریز و درشت دیگر همه به زبان حال داستان اتفاقی را بازگو می‌کند که تنها برای نفهميدن‌اش باید نابینا و ناشنوا بود.

من نام این را می‌گذارم اضعف مواضع قدرت. چرا اضعفِ مواضع؟ به خاطر این‌که کسی که دست و دامن‌اش پاک باشد، نيازی به این همه رفتارهای خارق عادت ندارد. نیاز به این همه قانون‌شکنی و اعلام وضعیت فوق‌العاده و اضطراری ندارد. نیاز به قطع کردن ارتباط تمام ملت‌اش با تمامِ جهان ندارد. حاکمیت سیاسی ایران با پافشاری بر این وضعیت هیچ کمکی به ایجاد اعتماد به خود نمی‌کند. حتی اگر تمام ادعاهای دولت مبنی بر سلامت انتخابات درست باشد (که شواهد به شدت خلاف آن را نشان می‌دهد)، وضعِ موجود تنها باعث سوء ظن بیشتر می‌شود.

گمان می‌کنم در وضعیتی که جهان به جایی رسیده بود که نظام جمهوری اسلامی را نظامی بالنسبه با ثبات توصیف می‌کرد و گزینه‌ی تغيير رژیم به طور کامل ازدستور کارِ آمریکا داشت خارج می‌شود، این عقب‌گرد و اين رفتارهای عصبی و خشنی که از سوی حکومت سر می‌زند، تنها يک نکته را نشان می‌دهد: حاکميت دیگر حتی به خودش هم اعتماد ندارد! حاکمیت سياسی عمیقاً از شکافی که ميانِ خودش و ملت (حداقل بخشی از ملت) به وجود آمده است آگاه شده است و حاضر نیست پيامدهای آن را بپذیرد یا اقدامی برای اصلاح آن بکند. در نتیجه، تنها راه باقی مانده این است که خودش را به ندیدن و نشنيدن بزند و وانمود کند همه چيز خوب است و رو به راه! برای این تظاهر، ناگزیر باید همه‌ی معترضان را اغتشاش‌گر و اخلال‌گر قلمداد کند و پرده به روی خون‌ریزی و قانون‌شکنی صریح نیروی نظامی، امنیتی و لباس‌شخصی‌ها بیندازد و جوری رفتار کند که انگار تخریب اموال عمومی کار معترضان است (هم عکس و هم فیلم از تخریب اموال عمومی به دست نیروهای پلیس ضد شورش وجود دارد).

اشتباه نکنیم. در هر وضعیت آشوب‌زده و بحرانی در هر جای دنیا، اصلاً بعید نیست که اغتشاش رخ بدهد. اما پارانویا داشتن و مخالفان و معترضان را یکدست به اغتشاش‌گری متهم کردن و برنامه‌ریزی گسترده برای به صلابه کشیدن آن‌ها، افترا زدن و تحريف مواضع‌شان و پرتاب کردن توپ به ميدانِ آن‌ها، نشان از نگاه و حرکتِ دیگری دارد. عیب جستن از طرف مقابل، یک بار و دو بار می‌شود. پاسخ عیب را با عیب‌جویی نمی‌شود داد. وقتی می‌گویند شما قانون‌شکنی کرده‌ايد نگويید شما هم قانون شکسته‌اید، توضیح بدهید که خودتان قانونی را نشکسته‌اید!

این ماجرا اکنون تبديل به چیزی شده است بیش از یک تخلف انتخاباتی. فراموش نکنیم که ۱) هر رأی‌دهنده‌ی ایرانی «حق» دارد که آقای احمدی‌نژاد را نخواهد - به عبارت دیگر، با رأی ندادن به او و نخواستن او مرتکب هیچ کار خلاف قانونی نشده است؛ ۲) هر ایرانی طبق قانون حق دارد در هر تجمعی که خواست شرکت کند (به شرطی که سلاح حمل نکند و مخل مبانی اسلام نباشد) – اصل ۲۷ قانون اساسی؛ ۳) هیچ دولتی حق وضع حکومت نظامی ندارد، مگر با تصویب قبلی مجلس آن هم با کلی قید و شرط و ملاحظه (اصل ۷۹ قانون اساسی)؛ ۴) حاکمیت سياسی اجازه‌ی مسدود کردن مجاری اطلاع‌رسانی کشور را (بنا به قانون) ندارد (اصل ۲۵ قانون اساسی)؛ ۵) بنا به قانون کشور، شورای نگهبان می‌تواند حتی انتخابات را ابطال کند. در نتیجه، ابطال انتخابات به معنای فروپاشی نظام نیست و امری است که قانون‌گذار به طور طبیعی آن را پیش‌بینی کرده است و هیچ اتفاق خرق عادت يا منافی قانون یا مخالف شرعی نيست؛ ۶) همه‌ی اين‌ها را که کنار بگذاريم، هنوز آقای احمدی‌نژاد پاسخ دروغ‌های‌اش را نداده است و هم‌چنان به استراتژی فرار به جلو ادامه می‌دهد. یک روز ملت معترض را آشکارا خس و خاشاک می‌خواند و روز بعد پس از اعتراض شديد اللحن مردم از جمله محمدرضا شجریان، شروع به توجيه بی‌تربیتی و زبانِ لمپنی‌اش می‌کند. آقای احمدی‌نژاد چیزی به اسم عذرخواهی نمی‌شناسد چون همه‌ی کارهای‌اش درست است و همیشه بداخلاقی‌ها، وقاحت‌ها، بی‌تقوایی‌ها، پرده‌دری‌ها و قانون‌شکنی‌های‌اش مهر تأييد خورده است.

زورآزمایی با ملت خوب است و اعتراض به قانون‌شکنی صریح دولت اسم‌اش قانون‌شکنی است؟ کی قرار است دست از فرافکنی برداريد؟ من فکر می‌کنم یکی از قربانی‌های بزرگ این بازی مضحک، قانون کشور است. این قانون را یا دارند از نو می‌نویسند و یا آن را تبدیل به جسد بی‌خاصیت و بی‌مصرفی خواهند کرد که فقط به درد امر و نهی فرمایشی خواهد خورد. آرام‌آرام، امر به معروف و نهی از منکر تبديل به چیزی شده است که فقط زمینه‌ساز ضرب و شتم، سب و لعن و تعرض حکومت به شهروندان است و نه مستمسک اخلاقی و دینی معتبری برای نظارت شهروندان بر حاکمان‌شان.

گمان می‌کنم امروز ترس و وحشت بر نظام سیاسی کشور مستولی شده است و برای پنهان کردن اين ترس، دست به خشونت می‌زند و تلاش می‌کند حایلی میان خود و جهان بکشد تا کسی از آن‌چه می‌گذرد با خبر نشود. اگر این ترس و وحشت وجود ندارد و امنیت بر قرار است، همین فردا درهای کشور را به روی همه‌ی رسانه‌های جهانی باز کنند تا همه بتوانند از ميزان حمایت مردمی گسترده از آقای احمدی‌نژاد گزارش دهند. اطمینان و اعتماد به نفس باعث آرامش می‌شود؛ وحشت و ترس است که مسبب حرکات خشن، عصبی و خلاف قاعده می‌شود. این وحشت را می‌توان در چشمان نظامی تماشا کرد که از بخش مهمی از مردم خودش هراس دارد؛ حتی مردمی که تا دیروز در صف حامیان استوار خودش بودند. آيا نظام هنوز قابلیت و ظرفیتِ خود-اصلاح‌گری دارد؟ آيا نخبگان قدرت‌مندِ سیاسی کشور هنوز راهی برای جبرانِ این همه اشتباه عمیق استراتژيک دارند؟ آيا استکبار جهانی است که اخلال می‌کند يا استکبار وطنی که قلم‌ها را می‌شکند، روزنامه‌ها را می‌دَرد و زبان‌ها را می‌بُرد؟

June 21, 2009

آن حارسِ دل، مُشرفِ جان، سخت غيورست...

در اين شب‌های ناباور که خردمندان از غلبه‌ی جنون و سلطه‌ی شهوت قدرت بر اربابِ سياست انگشت به دهان مانده‌اند، اتفاقی که ممکن است بیفتد اين است که زخم‌خوردگانِ تازیانه‌ی قدرت و داغ‌دیدگانِ دشنه‌ی زور، رشته‌ی ایمان و حلقه‌ی اميد را از دست بهلند. رها کردن ايمان و اميد، هم‌عنان است با به دست گرفتنِ خشونت و اختيارِ خشم. این همان چيزی است که دولت‌مدارانِ ناکس و اخلاق‌ستیز در پی آن هستند. به همین مستمسک می‌توانند برچسب‌ها بزنند و گرز گران بر سر آوازگران حقیقت بکوبند.

از یاد نبريم که اين بازی، بازی‌گر بزرگ‌تری هم دارد (نه فقط این بازی‌گران حقیری که دو دستی به قدرت چسبيده‌اند و لاف صلاح در خرقه‌ی آلوده می‌زنند). بی‌تقوايانی که به آسانی دین، خدا، پیامبر و امامان را قربانی سوداهای پست دو روزه‌ی دنیا می‌کنند، پیش‌ از این‌ها ترک اين ايمان کرده‌اند. بی‌اخلاقی و ناپارسايی حریف، نباید ما را به گریز از خرد، اخلاق و تقوا بکشاند. خرد، اخلاق و تقوا حکم می‌کند که هر که خونِ يک نفر را بریزد، گويی خونِ جهانی را ریخته است. بگذارید آن‌ها که دست‌شان تا مرفق به خون بی‌گناهان آلوده است، به تنهایی در این غرقاب ظلم و ستم غوطه‌ور باشند. خونِ خائن (و ترسو) را هم نمی‌توان و نباید ریخت. صدای تظلم را می‌توان اما بلند کرد. بانگِ الله اکبر و لا اله الا الله را می‌توان به سقف افلاک برد.

نمی‌توان در راه توحید با دو قبله رفت. قبله‌ی حقيقت، حکم به اخلاق می‌کند. اخلاق، خدعه را بر نمی‌تابد. اخلاقی که بنای‌اش بر فرافکنی باشد و افکندن گناه و معصیتِ خويش (گناهِ خودکرده) به دوش حریف و رقيب، اخلاقی ابزارگراست که تنها مصرف‌اش بر تخت نشاندن قدرت‌مداران فاسد و جباران خرد ستيز است.

واهمه به دل نباید راه داد. آن‌که امروز خدعه در کار می‌کند و تف به روی حقیقت می‌اندازد، خدای‌اش را سال‌هاست به دولتِ دنیا فروخته است. جويندگان حقيقت و آوازدهندگانِ آزادی نیکوتر می‌دانند که:
آن حارسِ دل، مشرفِ جان، سخت غيور است
با غيرتِ او رو سوی اغيار مداريد

پ. ن. به زودی خواهم نوشت که چرا تضرع و ابتهال در جلوت نشان ضعف و زبونی شخصیت است و خاکساری در خلوت و گریه‌ی نهان، رکنِ استواری و عظمت شخصیت. ما باید بتوانیم تفاوتِ انسان جبون و ترسو را از انسان نستوه تشخیص بدهيم. زبونان هستند که در ميان جمع، زاری و ناله می‌کنند و گیسو می‌کشند و چنگ بر چهره می‌زنند. شيوه‌ی مردان اين شعبده‌بازی‌ها نيست. بازی عمر و عاص در برابر علی را که خاطرتان هست؟ حالا حکايتِ‌ ماست!

شرافت و مردانگی به شهادت ظلمه حاصل نمی‌شود؛ به جنم حاصل می‌شود!

ميرحسین موسوی در يک ماه اخیر به رساترین صدايی ثابت کرده است که شايسته‌ترین رهبر سیاسی در جمهوری اسلامی است (این هم شاهدش). از متانت و اخلاق‌مداری‌اش در برابر وقاحت و بی‌تقوايی علنی محمود احمدی‌نژاد در مناظره‌ها گرفته تا فتوت و استواری‌اش بر سر حقیقت و حق مردمی که به او رأی داده‌اند، اين‌ها کمترین ويژگی‌های برجسته‌ی او در رهبری است؛ این‌هاست که از او رييس جمهوری توان‌مند و خواستنی می‌سازد که می‌تواند آرزوی ملتِ دروغ‌ديده و خرافات‌خورده‌ی ما باشد.

این روزها زیاد می‌شنوم که اگر مدعی هستید در انتخابات تقلبی شده است، دلیل و مدرکی بياورید. شواهدی که به دست‌کاری وسیعِ آراء دلالت می‌کنند، بی‌شمارند. اثباتِ اين تقلب‌ها البته مکانیزم‌هایی لازم دارد که به طور مطلق از دسترس شاکيان خارج است و البته طلب آن زمينه‌ها را کردن هم بدون شک با «تشر» بعضی از مقامات روبرو می‌شود. این يعنی تعلیق به محال کردن. یعنی سنگ‌ها را بستن و سگ‌ها را رها کردن. نتیجه‌ی چنین بازی‌ای، از پيش معلوم است: مغلوب شدن در فوتبال سیاسی مهندسی‌شده! تنها راه خنثی کردن این خدعه، به میدان کشيدن داوری است که سوت‌اش تنها به عدالت دميده می‌شود نه به اشارت.

هيچ زمانی در تاریخ جمهوری اسلامی، قانون اساسی این کشور به اين صراحت به سخره گرفته نشده است. کافی است نگاهی به مواد قانون اساسی که در شرح حقوق مردم آمده است بکنید تا بلاغت این قانون‌شکنی صریح را در یابید. نقض قانون، فقط در جریان رأی‌سازی صورت نگرفت. پیش و پس از آن به نحوی گسترده و باورنکردنی رخ داد. از همه طرفه‌تر آن‌که بعضی از مقامات بدعت تازه‌ای نهادند و آن هم این‌که قانون را گويی شفاهاً دارند از نو تقرير می‌کنند، از جمله این‌که «حق تجمع» مردم را به آسانی مترادف با «اغتشاش» قلمداد می‌‌کنند. بد نیست ملت (بله، همه‌ی ملت از جمله کسانی که به آقای احمدی‌نژاد رأی دادند) سوابق شکل‌گیری اصل ۲۷ قانون اساسی را بخوانند. این اصل از آن‌جا لازم افتاده بود که حکومت پهلوی، هر گونه تجمع مردم را (در اعتراض به سياست‌های‌اش) غيرقانونی و اغتشاش‌آمیز قلمداد کرده بود. چرا دوباره به آن روزها داریم باز می‌گرديم؟ ميرحسين موسوی از این آشکارتر نمی‌توانست نقض صريح قانون را آن هم به دست عالی‌رتبه‌ترین مقامات کشور، گوشزد کند.

اما، سخنِ من اين است: میرحسین موسوی، چه ۱۹ میلیون رأی داشته باشد و چه فقط يک رأی (و اگر يک رأی داشته باشد، باید وجود آن یک نفر رأی‌دهنده را طلا گرفت!)، از ديدِ من، رييس جمهور مشروع و حقیقی اين ملت است. میرحسين تا این‌جا ثابت کرده است که ذره‌ای از احقاق حقوق ملت و پی‌گيری اجرای قانون عقب ننشسته است. محمود احمدی‌نژاد چه پنج میليون رأی داشته باشد و چه هفتاد میليون رأی (!)، نماد دروغ، ريا، قانون‌گريزی و خرافه‌پروری است. هر اندازه که سابقه‌ی ميرحسین موسوی در صداقت، مروت و اخلاق بلند و درخشان است، کارنامه‌ی محمود احمدی‌نژاد در اخلاقی بودن و درست‌کاری و راست‌گويی، تیره و تار است. شورای نگهبان هنگام تأييد صلاحیت اين آقا، خدا را هم پيش چشم داشته است يا تنها سياست، قدرت و زور بوده است که خدايی کرده؟

حیرت‌آور نیست که کسانی که بيش از همه از محمد مصدق کینه دارند، امروز در مقايسه او با احمدی‌نژاد حنجره می‌درند و در محکومیت کودتای آمريکايی ۲۸ مرداد رگ گردن قوی می‌‌کنند؟ و همان کسان، پا جای پای قلدران می‌گذارند! میرحسين موسوی ثابت کرد که در ميانه‌ی غوغا و در غبار آشوب‌ها و هياهوهای زورمداران، نه از ميدان به در می‌رود و نه حقیقت را قربانی مصلحت می‌کند. مردمِ ایران اگر هنوز ارزش میرحسین را برای نجات اخلاق و رهایی کشور از دست ظلم، جهل و خرافه درک نکرده‌اند،‌ البته که سزاوار دولت احمدی هستند و لایق محنت‌های محموديه. اما، اين ملت بزرگ‌تر و بالغ‌تر از آن است که به آسانی تسليم بدعت شود. بدعت يعنی این‌که قانون را صراحتاً بر عکس بخوانی و آشکارا دستوری خلاف آن صادر کنی. بدعت يعنی چیز تازه‌ای آوردن، خارج از آن‌چه که در قانون مقرر است. شخصیت نستوه داشتن، با شعار دادن، و با موش‌مردگی حاصل نمی‌شود. باید ريشه داشت. باید مرد بود. باید جگر داشت. باید جای‌گاه خود را خوب دانست و فهميد که کجا نبايد چه چیزی را گفت و کجا بايد چه سخنی را بر زبان راند. من این‌ها را تا به امروز به عیان در یکایک گفتار و کردار میرحسین موسوی دیده‌ام. ميرحسین موسوی، مرد جوهره، ریشه، اخلاق و مسلمانی است.

ميرحسین موسوی، متری است برای رهبری اخلاقی در سیاستِ دروغ‌زده و خدعه‌آلوده‌ی ما که در آن همه چیز بازيچه‌ی قدرت شده است. روزهای آينده، شاید چهره‌ی او را بهتر نشان دهد. با اشتیاق فراوان، تولد الگویی تازه و معنايی جدید از رهبری را در ایران به انتظار نشسته‌ام.

June 18, 2009

برای سميه و محمدرضا – دو دوستِ در بند

چهار روز است از سمیه هیچ خبری نيست و امروز صبح محمدرضا به محبسی افتاده است و هیچ کس نمی‌داند کجا و چرا؟

يافتنِ پاسخِ اين چراها دشوار نيست. اما فهمِ علل اين بدکنشی‌های اربابِ قدرت که هنوز بعد از اين همه ننگ و بی‌آبرویی، توسنی می‌کنند و پرده‌ی حیا می‌درند و حرمتِ تقوا می‌شکنند، لازم است. جرمِ سمیه و محمدرضا و امثال آن‌ها چی‌ست؟ چرا فعالیت برای هر نامزد دیگری جز محمود احمدی‌نژاد گناهی شده است نابخشودنی؟

اگر کسی نداند واقعاً در ايران چه خبر است شاید این توهم به وجود بيایيد که چندین ماه است ميرحسين موسوی و مهدی کروبی تدارک شورش و براندازی می‌ديده‌اند و اين‌ها هم ارکان پيشبرد اين هدف شوم بوده‌اند! اما اولين نکته این است که نظام با به حبس انداختن اين جوانان و پیران، کارش تفِ سر بالاست. خودِ همين نظام، اسبابی فراهم می‌کند برای نامزد شدن امثال موسوی و کروبی. خودِ همين نظام صلاحيتِ آن‌ها را تأييد می‌کند و خودِ همین نظام مناظره‌هایی بر پا می‌کند برای ویران کردنِ آن‌ها (و در واقع پايه‌های خود). و بعد از اين‌که از اين همه شعبده‌بازی پیش از انتخابات نتيجه‌ی مطلوب حاصل نمی‌شود، مرتکب این بی‌سيرت کردن بهت‌آور می‌شود که صغیر و کبیر از آن به فغان آمده است. و کار ما به جایی می‌کشد که بگوييم «دزدی چو سلطان می‌کند پس از کجا خواهند امان؟». وقتی خود مجری قانون، به این وسعت و شدت قانون می‌شکند و هر فعالیت قانونی را که به مذاق‌اش خوش نیاید برچسب غیرقانونی بزند، به نقطه‌ای بازگشت‌ناپذیر رسیده‌ایم.

برای پوشاندن آن همه بی‌آبرویی و تعدی، برای پرده افکندن بر اين غصب، نقض عهد و خيانت در امانت، دهان‌ها را می‌بندند، زبان‌ها را می‌برند و هر که را که بتوانند به محبس می‌افکنند. اما چرا؟ دو دلیل ساده و بديهی (در کنار سایر دلايلِ محتمل) به ذهن می‌رسد: ۱. اين‌ها – يعنی سمیه‌ها و محمدرضاها – همان کسانی هستند که با کوشش و استواری بازی را به جايی رساندند که حریفِ قدر قدرت جز با چشم‌بندی و شعبده نمی‌توانست از موج اراده‌ی ملت جان به در ببرد. پس وقتِ آن رسيده است که از تک تک آن‌ها که دست‌شان را رو کرده‌اند و ناپاکی، دروغ و ریای‌‌اش را بر آفتاب افکنده‌اند، انتقامی بستانند و پاپوشی برای‌شان بدوزند؛ ۲. آزاد و رها بودن اين‌ها، يعنی آزاد و رها بودن چشم، گوش و زبان‌هایی که می‌توانند به دنیا بگويند که چه نيرنگی صورت پذيرفت و چه رنگِ سياهی بر دل‌های سبز ملت زدند. چاره‌ای نداشتند جز بستنِ همه‌ی دهان‌های حقیقی و مجازی.

اين حیرت‌آور نيست آيا که – چنان‌که حميدرضا جلایی‌پور گفت – بهترین، هوشمندترین و متعهدترين فرزندان اين خاک،‌ بايد به محبس بيفتند و رنج و شکنجه ببينند، اما معتادان و سوداگران مرگ با خیالِ آسوده در خيابان‌های تهران بدون اندک هزينه‌ای دماغ و روانِ جوان‌های کشور را به فساد و تباهی بکشانند؟ این چه کشوری است که در آن خردمندان و دردمندانی که بارها لیاقت‌شان را ثابت کرده‌اند، بايد دست و دهان شکسته باشند، و «اراذل و اوباش» آسان و بی‌هزينه به تفرج بپردازند؟ این برای نظامی که دم از اسلام و اخلاق می‌زند، ننگ و بی‌آبرويی کمی نيست. اين بار دیگر قصه، قصه‌ی تطاول‌های پیشين نیست که جفا به جان‌های روشن کنند و خجلتی در پی نيايد.

یقین دارم که آن‌ها که به توحش در جان و مالِ ملت می‌افتند، به پشتوانه‌ی زور و با رنگ کردن قانون و کلاه شرعی دوختن، اين اندرزها و تلنگرها آسان به خودشان نخواهد آورد و چه بسا کام‌شان را تلخ کند، ولی اين‌ها برای يادآوری بد نیست که باید بترسند از روزی که شايد این‌ها که به حبس رفته‌اند، روزی بر شانه‌های مردم به خيابان‌ها بیایند. آن روز، شما شايد در کنار ملت باشيد،‌ ولی بدون شک شرمساری باقی خواهد ماند.

می‌خواستم بگويم من اگر سمیه و محمدرضا را نمی‌شناختم، شاید اندکی درنگ می‌کردم در گفتن این حرف‌ها. اما حجم دروغ، بی‌عدالتی و بی‌رسمی چنان است که باید قاعده‌ی ما برای فهم رفتار تطاول‌گران باشد. در جهانی که قاطبه‌ی اهل انديشه، عمده‌ی پاکان و پاک‌دامانان دل‌هاشان از این کردارهای شنیع زخم خورده است و روان‌هاشان تلخ، اندک دلیلی برای درنگ در اين نکته نیست که این‌جا گلوی عدالت را در پای ریاکاری و دروغ بریده‌اند. اين‌جاست که آن روی پلشتی‌های دولت نهم رخ می‌نماياند و نمايش عدالت از معدلت‌پروری متمایز می‌شود. اين‌جاست که تظاهر به دوستی از مهرورزی جدا می‌شود. خاک‌تان بر سر که حرمتِ نفسِ خود را هم نگاه نمی‌دارید چه رسد به حرمتِ‌ مسلم و مؤمن و حرمتِ پیر و جوانِ ما که دل‌هاشان برای آبادی، آزادی و عزت ديارمان می‌تپد.

در عین نگرانی عميق برای سلامت‌شان، آرزو و دعا می‌کنم که سمیه و محمدرضا زودتر، به سلامت، نزد عزیزان‌شان بازگردند و به تضرع خواری ظالمان را از خدا خواهان‌ام که لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم.

پ. ن. دردناک است که این همه جوان وطن به حبس می‌افتند و تنها خبر بعضی‌ها طرح می‌شود. بخوانید «ما با هم برادریم» را. اين‌ها تنها چند نمونه‌ی دیگرند. کسی هست که احساس مسؤولیت کند نسبت به کسانی که صدای‌شان و خبرشان محو و گم می‌شود و دوستی، برادر، خواهری، مادری و همسری ندارند؟ جایی که دستگاه قضا سکوت‌اش مرگ‌بار است و جانب ظلم و اشتلم را گرفته است، به که باید تظلم برد؟

June 17, 2009

خطای فاحش کامران دانشجو – فرار به جلوی احمقانه!

نامه‌ای در وب ديدم دیروز که ظاهراً از قول صادق محصولی خطاب به آيت‌الله خامنه‌ای بوده است و در آن رأی احمدی‌نژاد پايين‌ترین است و رأی موسوی ۱۹ ميلیون است. به محض دیدن نامه، من متوجه جعلی بودن نامه شدم. من هم ندیده‌ام که این نامه مورد وثوق  آدم مهمی باشد. اکثر حامیان موسوی و کروبی هم به ظرافت و سرعت دريافتند که هیچ کس در نظام جمهوری اسلامی نامه به رهبر نمی‌نويسد و امضای‌اش «از طرف» باشد. دمِ خروس، قسم حضرت‌ عباس سازنده‌ی نامه را رسوا کرد.

اما این خطای احمقانه‌ای که امروز کامرانِ دانشجو مرتکب شد و همین نامه را در تلویزيون ایران به نمايش گذاشت، انتحار ابلهانه‌ای بود که به خوبی نشان از دستپاچه‌گی و سرآسيمه‌گی آن‌ها در برابر حرکت معترضان و اعتراض ملت دارد. آن‌ها خواستند توپ را به ميدان حامیان موسوی بفرستند و بگويند که يا این نامه را آن‌ها ساخته‌اند و یا به اتکای آن «اغتشاش» راه انداخته‌اند. ظن من این است که این بازی رسوا را خودشان راه انداخته‌اند و اصلاً آن نامه جعلی را خودشان ساخته‌اند تا امروز آقای دانشجو این را بگويد.

آن نامه، بدون هيچ شکی جعلی بود. آن نامه، ولو اعداد واقعی رأی را هم منعکس کرده باشد و حتی اگر عين تصمیم اتخاذ شده باشد، باز هم دلیل نمی‌شود نامه‌ای جعلی را واقعی بدانیم. برای اين‌که به تخلف و تقلب وزارت کشور اطمینان پیدا کنیم، هرگز نیازی به نامه‌ای جعلی نبود. تعجب می‌کنم («من نمی‌دانم این اطلاعات را چه کسی به آقای دانشجو داده است؟!») که چطور یک نفر «عاقل» در آن دستگاه نبوده که به این‌ها بگوید این کار یعنی خودزنی و انتحار احمقانه‌ای که تنها نفت بر آتش اعتراض و مخالفت‌ها خواهد پاشيد.

من درک می‌کنم که اين بازی عمدتاً به قصد رادیکال کردن حاميان موسوی و برچسب خشونت زدن به آن‌هاست. هدف غایی اين است. برای همین است که موسوی پیوسته هشدار می‌دهد نسبت به بروز خشونت. و دقیقاً‌ در واکنش به همین خردمندی و آرامش موسوی است که حریف عنان گسسته، پنجه به روی مخالفان‌اش می‌اندازد.

آقای دانشجو! کاش با دو سه نفر مشورت می‌کردید و آبروی خودتان را نمی‌بردید! ياد آقای احمدی‌نژاد افتادیم و نمودارهای خنده‌دارش! نکنید آقا این کارها را! ما این روزها کمی اعصاب‌مان خُرد است. خنده‌مان می‌گیرد. روده‌بر می‌شويم! نکنید آقا! خوب نیست!

صدای رسای «خس و خاشاک» توفانی بنيان‌کن شد!

گوش‌هام از هيجان سرخ شد. باورم نمی‌شد. پهلوان آواز ايران، محمدرضا شجریان با بغض و رنجش خاطر به تلويزيون بی‌بی‌سی می‌گويد که صدا و سیما حق ندارد «ایران ای سرای اميد» را از تلویزیون پخش کند و آن را به نام آقای احمدی‌نژاد مصادره کند. او می‌گويد که این آوازها را برای همين «خس و خاشاک» خوانده است و خودش هم در شمارِ همين خس و خاشاک است! «این صدای خس و خاشاک است و هميشه هم خس و خاشاک خواهد ماند»! امروز استوانه و ستون فقرات موسیقی اصیل ايرانی، بانگ رسای حافظ، مولوی و سعدی، بزرگ‌ترين تودهنی تاریخ را به آقای احمدی‌نژاد زد! امروز عمیقاً به ايرانی بودن خودم افتخار می‌کنم! افتخار و عزت یعنی این که هنرمند بزرگ ملت، چنین آبرويی بخرد برای تاریخ و فرهنگ ما! دست‌ مریزاد! عمرش دراز باد شجريان که «فرياد ميهن» است!


بازيکنان تيم ملی در نيمه‌ی اول همگی با دست‌بند سبز به ميدان می‌روند و در نيمه‌ی دوم مجبور می‌شوند دست‌بندشان را در بياورند. آقای احمدی‌نژاد «فوتبال» را هم به ملت و به موج سبز موسوی باخت! این فضیحت و رسوايی عظيم که دين، علما، فرهنگ، ادبيات، دانشگاه، موسيقی، ورزش و طفل خردسال در برابر آن غریو تندرآسا سر می‌دهد، به شکم دراندن از زن آبستن و پرت کردن دانشجو از پنجره و گلوله از پشت بام به روی مردم بی‌دفاع خالی کردن، خاموش نخواهد شد.

امروز حتی عسگر اولادی مؤتلفه می‌گويد که: «هر کس دیگران را خس و خاشاک بداند از بندگی خدا خارج شده است». ديگر چه کسی مانده است که نيرنگ، دروغ، دين‌ستيزی و رياکاری احمدی‌نژاد را فریاد بزند؟ سخن به اين رسايی است: احمدی‌نژاد از بندگی خدا خارج شده است! اين يعنی احمدی‌نژاد طاغوت است! شما جور ديگری حرف عسگر اولادی را می‌فهميد؟ معنای خروج از بندگی خدا چی‌ست؟

آقای احمدی‌نژاد! گفته بودم که شما شکست خورديد! این را پیش از اعلام نتايج ما فهميده بوديم (بدون دانستن هیچ عدد و رقمی). امروز اين شکست و فضیحت تاریخی شد. یکی از بزرگان و يلان ملت و ديانت نيست که سر سوزنی وجدان‌اش را به دروغ و پلیدکاری و وقاحتِ شما بفروشد. زمان‌اش گذشته است که فرار به جلو کنيد و دموکراسی و انتخابات را مصادره به مطلوب کنید و خيمه‌شب‌بازی شمارش جزيی آراء يا حتی ابطال صندوق‌ها را علم کنيد. «آن يکی بازی که کردی باختی»! این انبار باروت زوتر از آن‌که گمان می‌کردید، منفجر شد.

واقعاً امروز «عصری نو شد چهره‌گشا»!

چرا احمدی‌نژاد از ابطال انتخابات می‌ترسد؟

فرض را بر این بگذاریم که آقای احمدی‌نژاد همان برنده‌ای است که اعلام شده است. و حالا که این همه اعتراض می‌شود (و اتفاقاً آن‌چه شاهدش بودیم، به خوبی نشان داد که اين‌ها خیلی خیلی بيشتر از «خس و خاشاک» هستند)، چرا انتخابات را دوباره و به شيوه‌ی قابل اعتمادتری برگزار نکند؟

کسی که حساب‌اش پاک باشد، هیچ باکی از محاسبه نخواهد داشت. اگر واقعاً آقای احمدی‌نژاد ریگی در کفش ندارد و یقین دارد به سلامت این انتخابات، خوب بسم الله، بفرماييد و انتخابات را ابطال کنید و از نو برگزار کنید. لازم هم نيست بگويید ابطال انتخابات يعنی شکستِ ما. می‌توانيد بگوييد ما یقین داريم و سند هم داریم که انتخابات سالم بوده است (به شرطی که اسنادش از جنس بقیه‌ی اسنادی که آقای احمدی‌نژاد تا به حال رو می‌کرده نباشد). می‌توانید بگوييد برای این‌که ثابت کنید اين فرايند به طور دموکراتیک و قانونی اتفاق افتاده است و هيچ خیانت در امانت، هیچ نقض عهد و هيچ غصبی صورت نگرفته، یک بار دیگر همین انتخابات را با حضور پر رنگ نماینده‌های نامزدها و ناظرانی مستقل و بی‌طرف هنگام رأی‌گيری و هنگام شمارش آراء برگزار می‌کنیم.

این‌ها چراهای کوچکی هستند که اسباب نگرانی جدی و بزرگی را فراهم می‌کنند، تمام سلامت اين انتخابات را زیر سؤال می‌برند و آشکارا اشاره به اراده‌ی فعال ما يشاء و لا یُسئل عما يفعلی می‌کند که خود را «فوق قانون» می‌داند. اگر همه در برابر قانون برابرند، پس رييس جمهوری که خود در این انتخابات از همه ذی‌نفع‌تر است (و بی‌سابقه‌ترين ادعاها و وعده‌ها را داشته است)، بايد بیشتر از همه نسبت به پیاده شدن قانون دغدغه داشته باشد. قانون هم ابطال انتخابات را پیش‌بینی کرده است و ابطال انتخابات امری عجیب و غريب نخواهد بود. اگر راست می‌گوييد، به ملت اطمینان بدهيد! اعتماد از دست رفته‌ی اين «خس و خاشاک»ِ ميلیونی را جلب کنيد!

اگر راست می‌گوييد چرا همه‌ی روزنه‌های خبررسانی جهان را مسدود می‌کنید، تلفن‌ها را قطع می‌کنيد و زبان‌ها را می‌بُرید و دهان‌ها را می‌شکنید؟ فکر نمی‌کنيد کسی که دامن‌اش پاک باشد، هیچ دلیلی نخواهد داشت برای این همه پنهان‌کاری و لاپوشانی؟ فکر نمی‌کنید که اگر انتخابات شما سالم بوده باشد، یک بار دیگر باز هم شما با رأی اکثریت با شکوه و پیروزی انتخاب می‌شويد؟ اگر به این انتخاب اطمينان داريد و واقعاً «میزان رأی ملت است»، بفرمايید از نو بازی کنیم. داور را عوض کنیم و فرد بی‌طرفی را بگذارید. وقت اضافه را به طور عادلانه رعايت کنيد. آن وقت ببينيم باز هم نتيجه همین نتیجه‌ی طنزآمیز و رسوا می‌شود که در بیش از هفتاد حوزه‌ی انتخابیه، درصد آراء از صد در صد بیشتر شود و رأی محسن رضایی با افزایش شمارش آراء رشد منفی پيدا کند؟ يعنی باز هم اين چشم‌بندی و شعبده‌بازی ممکن است؟ اين‌ها را که اين دوره خودتان شمرده بوديد، نه شاگردان صنف اکابر! (در دوره‌ای که محمد خاتمی مسئولیت برگزاری انتخابات را داشت و شما از صندوق بیرون آمديد، نمی‌شد تظاهرات در اعتراض به تقلب راه انداخت؟ چرا نتيجه‌اش به نفع شما تمام شد؟) این بار موضوع خیلی فراتر از دست‌کاری علنی و آشکار در رأی مردم است. این کبریتی که کشیده‌اید (یا برای‌تان کشیده‌اند)، يک چوب کبریت است فقط؛ ولی در انبار باروت!

آقای احمدی‌نژاد! رياست جمهور حق و ارث شما نیست؛ امانت است. وقتی که در امانت خیانت شود (و اين خیانت را شما چهار سال است دارید انجام می‌دهيد)، دیگر از عدالت و از نمايندگی ملت ساقط می‌شوید؛ ولو خلقی برای شما شعار بدهند و حنجره بدرانند که «غارتگر بیت‌المال اعدام بايد گردد» (راستی حاميان موسوی حتی يک بار کلمه‌ی «اعدام» را به کار بردند؟ شما خشونت‌طلب‌اید يا آن‌‌ها؟).

آقای احمدی‌نژاد! من فکر می‌کنم شما شهامت برگزاری مجدد انتخابات را ندارید. شورای نگهبان هم انگیزه‌ی برگزاری انتخابات را ندارد. به جهان بايد یادآوری کرد که شورای نگهبانی که عضوش آقای الهام است که در کابينه‌ی خودتان قرار دارد و دبيرش آقای جنتی است که حامی و پشتیبانِ شناسنامه‌دار شماست، بی‌طرفی‌اش از اساس زیر سؤال است و طبعاً باید به هر حرکت‌اش به دیده‌ی تردید نگاه کرد. ولی مسأله‌ی شما فقط انتخاباتی مخدوش و مغشوش نيست؛ مسأله‌ی شما يا به عبارتی کارنامه‌ی شما، آن بسیجی یا سربازی است که اسلحه به دست از بالای پشت بام به ميانِ جمعیتی آرام شلیک می‌کند و پيش ديدگان حیرانِ مردم مرتکب قتل نفس می‌شود. مسأله‌ی شما آن مزدوری است که بطن زنی آبستن را می‌دراند و طفل ملت را در رحم مادر می‌کشد! مسأله‌ی شما این کارنامه‌ی خونین و آلوده‌ای است که «نه به هفت آب که رنگ‌اش به صد آتش نرود»! مشکلِ شما آن بی‌تربیتی و بی‌ادبی مزمنی است که در خانه‌ی ضمیرتان ریشه دوانده است که روز بعد از این شمارش رسوا، شال سبز به گردن‌تان می‌اندازید و اهل بیت پیامبر را هم مضحکه‌ی خیمه‌شب‌بازی مهوع‌تان می‌کنید. بترسید از آتش دوزخ اگر اندکی شرم و خداترسی در شما هست!

June 15, 2009

امسال با ۴ سال پيش چه تفاوتی دارد؟

ديشب در تلويزیون انگلیسی الجزیره، آقایی به اسم شروین زینال‌زاده، به عنوان متخصص امنیت بین‌المللی (!)، در برابر سهراب بهداد تحليل می‌داد که این‌ها غبار پس از هر انتخاباتی است. او رسماً تریبون تمام‌عیار آقای محصولی بود و سخنان‌اش مو به مو و سطر به سطر مدعیات آقای احمدی‌نژاد بود. از این آقا هيچ رد و نشانه‌ای در وب موجود نیست و معلوم نيست در لندن چه می‌کند. اين مقدمه، برای این بود که بر خلاف «هر» تحلیل دیگری، اين انتخابات با هر انتخابات دیگری تفاوت‌های عمیقی دارد. اما چرا؟

برای کسانی که جزييات ماجرا را نمی‌دانند، اين هم يک انتخابات است مثل هر انتخاب دیگری. ظرافت‌های ماجراست که همه دلالت دارند بر یک رأی‌سازی سازمان‌دهی شده که پشتوانه‌ی عظيم نيروی نظامی آن را حمایت می‌کند.

امسال، محمود احمدی‌نژاد یکی از چهار نامزد رياست جمهوری بود که دست بر قضا خودش در رأس دولت بود. خودِ ایشان در ماجرای انتخابات از همه ذی‌نفع‌تر بود. رسوایی وزارت کشور با آقای کردان شروع شد و به آقای محصولی ختم شد. ادعای رييس دولتِ نهم این است که او رييس جمهور منتخب ملت ايران است با رأی بالای ۲۰ میلیون. اما رقبا همه یک‌صدا (به فراخور قوّت حنجره و شهامت اعتراض)، تخلف‌های گسترده‌ی انتخاباتی را گوشزد کرده‌اند. رييس دولتِ نهم می‌گوید این مثل بازی فوتبال است؛ بازنده نباید عصبانی بشود و چراغ قرمز را رد کند و گرنه جريمه خواهد شد. ايشان ملتی را که معترض بوده‌اند به نتيجه‌ی انتخابات، خس و خاشاک خواند و گفت در میان امواج «ملت» گم خواهد شد؛ از ديدِ او این عده، شمارشان از یک صندوق رأی هم کمتر بوده است.

اما تفاوت چی‌ست؟ در انتخابات ۴ سال پیش، پيروزی محمود احمدی‌نژاد باز هم غیر منتظره بود. پیروزی او برای بسیار دردناک بود. اما تفاوت بزرگ‌اش اين است که با وجود اعتراض‌های مهدی کروبی نسبت به تقلب، تفاوت آراء واقعاً چشم‌گیر نبود و نهایتاً رقبای اصلی (معین و هاشمی رفسنجانی) به شيوه‌ای مسالمت‌آمیز شکست را پذیرفتند و راه را برای رقیب‌شان باز کردند. امسال اما وضع چنين نیست. از نامزدها گرفته تا علما و مردم، همه یک‌صدا به نتیجه‌ی انتخابات معترض هستند. تصاویری که خبرگزاری‌های جهان مخابره می‌کنند (و فیلم‌های‌شان) حاکی از خشونت گسترده، بی‌سابقه و سرکوب بی‌رحمانه‌ی هر نوع اعتراضی است. درست در همان لحظاتی که سراسر شهر، به جز میدان ولی‌عصر – محل جشن پیروزی رييس دولتِ نهم – غرق در آشوب و درگیری بود، ایشان رسماً گفت، ایران با ثبات‌ترین کشور «جهان» است.

در انتخابات چهار سال پيش، نه این اندازه درگپری بود و نه مطلقاً سرکوبی در جریان بود. طرف مقابل آقای احمدی‌نژاد متوجه خطاهای‌اش شده بود و فهميده بود که نمی‌تواند به این شیوه به قدرت برسد. بازی او تمام شده بود. اما حریف این بار آقای احمدی‌نژاد آقای معين نیست (و اتفاقاً مطلقاً آقای هاشمی رفسنجانی هم نیست). حریف او میرحسین موسوی است. میرحسین برچسب آلودگی نمی‌خورد. مردی است اخلاقی. نخست‌وزیر محبوب امام است. عزت و احترام و محبوبیت دارد. و اين‌ها تمام چیزهایی است که آقای احمدی‌نژاد ندارد. پس هیچ دلیلی وجود ندارد که منِ رأی‌دهنده، در سلامتِ این انتخابات شک نکنم. من همان کسی هستم که پیروزی ۴ سال پیش احمدی‌نژاد را پذیرفته بودم، ولی باور کردن یا تن دادن به این پیروزی نه تنها دروغ گفتن به خود است، بلکه فعلی است غیر اخلاقی. اگر منِ رأی‌دهنده، به اين شک برسم که غصب صورت گرفته است، خیانت در امانت شده یا نقض عهد شده است، تکلیف شرعی من روشن است.

امسال با ۴ سال پیش فرق دارد. آقای احمدی‌نژاد تنها با رقبای‌اش رو به رو نیست؛ او با ايمان، دین و اعتقادِ ملت رو به رو شده است. آقای احمدی‌نژاد در برابر علمای شيعه ایستاده است. آيا سياست ارعاب و اسکات پاسخ خواهد داد؟ زمان ثابت خواهد کرد. زمان نشان خواهد داد که امسال مثل ۴ سال پیش نیست. امسال مثل هيچ کدام از ۲۶ سال پيش نيست. میرحسين موسوی، خاتمی نیست. خوابی که مهندسان انتخابات دیده بودند، خوابی آشفته و تعبیرناشدنی بود. و تو چه می‌دانی معنای تفاوت عمیق را؟ «الهاویة ما الهاوية»!

June 14, 2009

استدلال‌های جدلی برای مصادره‌ی «قواعد دموکراسی»

کسانی که امروز رأی ملت را به نام خود مصادره کرده‌اند، ید طولایی در مغالطه دارند. درباره‌ی ارعاب مردم با تکيه بر رأی اکثریت (و مصادره‌ی حضور سبز و حماسه‌ساز ملت) نوشته بودم و به اختصار توضیح داده بودم چرا این منطق مغالطه‌آميز است. اما باید نسبت به گروگان شدن ارزش‌های مدنی و قواعد پايه‌ی سیاسی هم هشدار داد. حریفان می‌گويند که: مگر شما نمی‌گوييد بايد تن به قواعد بازی دموکراسی داد؟ خوب این هم بازی دموکراسی است ديگر؛ اکثريت «رأی» داده‌اند پس تمکين کنيد! این استدلال‌ها البته جدلی است (و خالی از حقیقت و صدق).

این را بايد دانست (و از فحوای همین پاسخ‌ها هم مشهود است)‌ که اين طایفه نه اعتقادی به آزادی بيان دارند و نه به دموکراسی و رأی‌گیری (می‌گویند همانی که شما به آن اعتقاد دارید، نه این‌که ما به آن باور داریم و خود را به آن ملتزم می‌دانیم). اما قواعدِ بازی دموکراسی زمانی معنی دارد که بازی سالم باشد. نمی‌شود یک بازی فوتبال داشته باشيم که یک تيم مرتب مشغول خطا کردن باشد و داور پيوسته به نفع تيم خاطی و به زيانِ تیم بالغ و ماهر، سوت بزند و هنگام پايان بازی بگوييم که خوب بازی فوتبال همين است. برد و باخت دارد و بايد تمکين کنيد! عده‌ای تماشاگر هم دارند بازی را می‌بينند و کور نيستند! همه‌ی بازی‌ها منصفانه نيستند. این منطق زمانی درست است که بتوانيم ادعا کنيم «هر» بازی‌ای به طور ذاتی عادلانه انجام می‌شود (سخت است فهم این‌که باید عادلانه بودنِ بازی «ثابت» شود؟). همه چيز را که با زور نمی‌شود به مردم قبولاند.

حال چرا روند رأی‌گیری (یا رأی‌سازی) مخدوش است؟ به این دلايل (که معدودی ازدلايل بی‌شمار وقوع «تقلب» است):

۱. سيزده میلیون برگ رأی اضافه چاپ شده است و هيچ کس هنوز توضیح نداده است این برگ‌ها کجا رفته‌اند و چه بر سرشان آمده است.
۲. با وجود صف‌های طولانی در بعضی شهرستان‌ها، در شعب اخذ رأی، با وجود تمديد ساعت، بسته شده است و امکان رأی‌گيری از عده‌ی زيادی سلب شده است.
۳. نمايندگان نامزدها هنگام پلمب صندوق‌ها حضور نداشته‌اند و از سایت تجمیع بیرون رانده شده‌اند.
۴. کسی که به برد قاطع خودش ايمان دارد، با اين شتاب و قاطعيت تمام روزنه‌های خبررسانی را مسدود نمی‌کند (قطع پيامک‌ها و فیلتر سریع وب‌سايت‌های رقیب و دستور به روزنامه‌ها برای انتشار يک تیتر واحد).
۵. کسی که به بردِ خودش ایمان و اعتقاد دارد، نیازی ندارد خیمه‌شب‌بازی «براندازی» راه بیندازد، در روزهای منتهی به انتخابات زمزمه‌ی وقوع «اغتشاش» سر دهد (پيش‌بینی‌های خود-تحقق‌-‌بخش) و صدها چهره‌ی سیاسی رقیب را در شب بعد از انتخابات بازداشت کند (به بهانه‌ی هدايت همان «اغتشاش» پیش‌گفته) و همه‌ی روزنه‌های خبررسانی نامزدهای دیگر را ببندد (و حتی بیانیه‌ی یکی مثل محسن رضایی را ابتر و ناقص پخش کند تا جایی که صدای او هم به اعتراض بلند شود).

بد نیست «پیش‌‌بینی خود تحقق‌بخش» را، در این موردِ خاص، توضیح دهم. فرض کنید صاحبِ قدرتی، عزم‌اش را جزم کرده باشد و در انتخاباتی که آشکار شده است جمعیتی بی‌شمار در آن شرکت خواهند کرد (برای حذفِ مسالمت‌آمیز خودش)، دست به تقلب گسترده و سازمان‌دهی شده بزند. پيش از انجام اين کار هم رقبا را متهم به برنامه‌ریزی برای اغتشاش می‌کند. وقتی نتيجه‌ی آراء اعلام می‌شود، «ملت»ای که رأی داده‌اند (که از دایره‌ی شخص نامزدها و رقبا فراتر رفته‌‌اند)، صدای‌شان را به اعتراض بلند کنند (نتيجه‌ی طبیعی)، طرف مقابل دست به مقاومت و سرکوب می‌زند و نتیجه‌اش می‌شود شکل‌گیری همان «اغتشاش پیش‌بینی‌شده». این يعنی سازماندهی کردن یک اغتشاش برای مظلوم‌نمايی و خودزنی سیاسی و نفله کردن حريف و ملت. فرض دیگر اين است که تقلبی رخ نداده باشد و به ادعای‌ خودش انتخابات سالم برگزار شده باشد. خوب با شواهد بالا، باور کردن اين ادعا نه دشوار بلکه محال است. پس باید بيايد اين بلعجبی‌ها و شگفتی‌ها را توضیح بدهد (که البته هرگز توضيح نمی‌دهد!).

این‌ها، به اضافه‌ی ده‌ها شاهد و قرینه‌ی مشابه ديگر، ما را به این نکته می‌رساند که برگزار کننده‌ی انتخابات (یعنی آقای محصولی، جانشين آقای کردان)، خودش (همان قضيه‌ی روباه و شهادتِ دُم) نتيجه را اعلام می‌کند بدون این‌که نامزدهای دیگر بگويند ما هم حاضر بوديم و شکستِ خودمان را به چشمِ خودمان ديديم. حتی اگر ادعای آقای محصولی و دولت درست باشد، همين‌که با اين شتاب و دست‌پاچگی نتیجه را اعلام کرده‌اند، حاکی از این است که جايی اشکالی بزرگ وجود دارد. نمی‌شود کسی که خودش در یک دعوا ذی‌نفع است، رأی نهايی را صادر کند و سوتِ پايان بازی را بزند و بعد بگويد بازی عادلانه بوده است و باید به «قواعد دموکراسی» تن داد! این‌ها یعنی این‌که مردم،‌ شما از خودِ من، که ذی‌نفع بازی هستم بپذیرید که رأيی که صادر کردم درست بود!

ملت هیچ نزاعی ندارند بر سر این‌که باید به قواعد دموکراسی تن داد. نزاع بر سر این است که قواعد دموکراسی را با شعبده‌بازی شکسته‌اند و امروز به ملت پوزخند می‌زنند و می‌گویند با همان برگِ خودتان شما را از میدان به در کردیم. اين بازی را نمی‌توان همیشه ادامه داد. ملتِ ما این تفی را که به روی‌شان انداخته‌اند، از چهره پاک خواهند کرد. دست به خشونت نخواهند زد. ثابت خواهند کرد که نیروی انتظامی و بسیج، از متنِ خودشان هستند و عاقبت باید به دامانِ خودشان باز گردند نه اين‌که عنان‌شان را به دست قدرت و زور بدهند.

ما ثابت خواهيم کرد که ملتی پخته و سنجيده هستيم. می‌توان اسم آرامش، اعتدال، پختگی و سنجيدگی را «براندازی» يا «انقلاب مخملی» گذاشت. ولی تغيير اسم، ماهيت‌ها را عوض نمی‌کند. همان‌طور که اگر اسمِ دروغ‌گو را قهرمان بگذاريم، ماهيت دروغ‌اش پاک نخواهد شد، نام نهادن بر ما، خودمان را به گمان نخواهد انداخت. حقِ ما، «نظر» دادن نيست؛ حق ما «رأی» دادن است برای «انتخاب» رييس جمهوری کشور، نه فراهمِ کردنِ سياهی لشکر برای «انتصاب» رييس دولت. حقِ ما، مثل رزق ماست. اگر چند روز، چند ماه یا سال هم به جیبِ شما برود، عاقبت به جیبِ ما باز خواهد گشت. تفاوت‌اش اين است که ما در اين بازی، نه قواعد بازی را خواهیم شکست، نه داور را تطميع خواهیم کرد (و نه داور را از اردوی خودمان انتخاب می‌کنیم) و نه پيش از پایان وقت اضافه، سوت پایان را می‌نوازيم. ملت اين‌ها را می‌دانند و می‌بینند، ولو روزگار غلبه‌ی شبهه و فتنه باشد. ما روزِ داوری و لحظه‌ی داوری را باور داریم. اما حريف؟ بعید است، بسيار بعيد!

گوییا باور نمی‌دارند روزِ داوری
کاین هم قلب و دغل در کارِ داور می‌کنند!

پ. ن. ما از رييس جمهور «منتخب» بدون شک حمایت قاطع می‌کنیم؛ ولی هرگز اجازه نخواهيم داد يک رييس دولتِ «منتصب» به اسم «منتخب» به آرمان و اميد، به ایمان و اخلاقِ ما تجاوز کند.

ما با گل آمده بوديم؛ شما با گلوله!

امروز جهان با چشمانی بهت‌زده، ناظر بزرگ‌ترین دروغ قرن بود. ما به خود می‌گفتیم رييس دولتِ نهم، وصله‌ی پیکر ایران است. فکر می‌کرديم این شرمساری را خودمان باید با خرد پاک کنيم. به خود می‌گفتيم نظام جمهوری اسلامی، جایی در عمق وجودش، هنوز برای اخلاق، برای انسانیت، برای خرد و برای نجابت انسانی ارزش قایل است؛ هنوز هم نومید نيستيم. سوگ‌مندانه نوميد نيستیم. گلِ ما باز از ميان این همه خار، خواهد روييد.

ما با گل آمده بوديم. شما، اما، پيش از این‌که ما به پای صندوقی برسيم، خشاب‌های‌تان را از گلوله پر کرده بوديد. نمی‌دانستيم رأيی که در لندن دادیم، واژگونه به ایران می‌رسد. ديروز پای صندوق به مردی که کنارش ايستاده بود گفتم اين صندوق ناموس توست. گفت بله، همه حفاظت می‌کنيم از اين رأی! لابد او وظیفه‌اش را درست انجام داد. شايد هم‌او روزی اين سطور را بخواند و برای فرزندان‌اش بگويد که آیا اين ناموس ملت را درست حفظ کرد يا نه؟ او می‌داند و خدای‌اش.

خشم گرفتن آسان است. خروش بر آوردن دشوار نیست. خردمند بودن و سنجیده بودن است که کارِ مردان است. ایران اما به این تازيانه‌ها سر خم نخواهد کرد. ترک‌تازی مغولان و فتنه‌ی محمودِ افغان را تاب آورديم و به عزت سر بلند کردیم. باز هم خواهيم روييد. عاقبت اين بازی هر چه باشد يا هر چه شود، ما از راهِ خويش نخواهیم رفت: فضول نفس، حکايت بسی کند ساقی / تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن!

از دل‌گرفتگی، امروز سراغ سایه را گرفتم. کوتاه، دو کلمه‌ای سخن گفتیم. گفتم غزلی بخوان، گفت حضور ذهن ندارم. گفتم بیتکی بخوان که دلی شاد شود. گفت: امروز نه آغاز و نه انجامِ جهان است / ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است! شگفت مردی است سايه! مردِ مردستان است! از ياد نبریم که نه همه‌ی غم‌های جهان نصیب ماست و نه همه‌ی شادی‌های جهان نصیبِ دژم‌خویان و دشمنانِ ما. جای غم و شادی هم عوض می‌شود. نصیب‌ها هم فرق خواهد کرد.

ما می‌خواستیم به نرمش، بدون توسل به خشونت، بدون شکستن هیچ قانونی بگوييم که کدامين شيوه را نمی‌پسنديم. و نپسنديديم آن‌چه را که ديدیم. تهديد، تنها از سرِ نیزه و زور بازو و قدرت باتوم نيست که بر می‌آيد. کمانِ گوشه‌نشينی و تيرِ آهی هم هست! ما پیروزِ‌ این میدان بودیم و خواهیم ماند. ما می‌مانیم. شما می‌خواهيد تاريخ را از نو بنويسید؟ اگر می‌توانید، بنویسيد! هنوز تصویرهای دست و دهان شکستنِ شما، در جهان مخابره می‌شود. هنوز وجدان‌های بیداری هست. ما به خردِ خود، به ایمانِ خود و به درست‌کاری خود، بدگمان نیستيم. ما هنوز فرقِ دوغ و دوشاب را می‌دانيم.

آن‌‌‌‌که بايد سينه سپر کند برای صیانت از رأی ما، لابد می‌داند که چه باری بر دوش دارد. آنان‌‌که موذيانه خنده‌ی فتح بر لب دارند و «سورِ عزای ما» را بر سفره نشسته‌اند، بدانند که بعضی لقمه‌ها گلوگیرتر از آنی است که از هر گلويی فرو برود! ما با گُل آمده‌ بودیم، شما با گلوله! گله‌ای از گلوله‌ی شما نيست اگر گلوی انتخاب ملت را می‌درد. گله‌ای نیست اگر «ملت» دیگر واژه‌ای مندرس و بی‌معناست. ما باز خواهيم روييد:

دلا دیدی که خورشيد از شبِ سرد
چون آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمين و آسمان گل‌رنگ و گل‌گون
جهان،‌ دشتِ شقایق گشت از این خون
صدای خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگارِ خونِ سرو است!

June 13, 2009

مسجدِ مهمان‌کش يا دولتِ ملت‌کش؟

یک بار دیگر درباره‌ی منطق معيوب اکثریت نوشته بودم. این بار باید از زاويه‌ی تازه‌ای این رخداد حیرت‌آور را ديد (حیرت‌آور که چه عرض کنم؟ یک هفته است اين تحلیل «کودتای مهندسی‌شده» را دارم از دوستان می‌شنوم).

بيايید منطق حامیانِ احمدی‌نژاد را بازخوانی کنيم: آن‌ها می‌گویند خوب، بازی، بازی انتخابات است و باید به قواعد مردم‌سالاری گردن نهاد. اگر شما رأی بالا می‌آوردید، ما تسليم می‌شدیم. حالا ما رأی آوردیم، پس تن بدهید به رأی ملت!

خوب، اين استدلال ظاهر موجهی دارد ولی باطن‌اش پوسیده است و مغزش مغالطه‌ است. چرا؟ به این دلايل:

ایران، ساختار دموکراتیک سالمی ندارد (يکی از نشانه‌های‌اش این است که رسانه‌ی سالم و مستقل ندارد). ایران سیستم رأی‌گیری قابل اعتمادی ندارد (يعنی به سادگی می‌شود در آن تقلب کرد). ایران سيستم نظارتی بی‌طرفی ندارد (بی‌طرف نبودن يعنی حضور و وجود آقای جنتی در شورای نگهبان و کردان و محصولی در وزارت کشور). این‌ها کلیات سیستم دموکراتیک است که وقتی رأیی به سودِ صاحبِ وقتِ قدرت صادر شود، آن هم با تفاوتی باور نکردنی، بايد به اساس و بنيان‌اش شک کرد. یعنی صاحبِ قدرت باید ابتدا بیايید پاکی خودش را «ثابت کند»، نه این‌که کوس پيروزی بزند.

تا این لحظه که من می‌نویسم، از متنِ خودِ اطلاعيه‌های وزارت‌ کشور و رخدادهای پياپی‌ای که در این ۲۴ ساعت می‌بینیم، می‌شود نتايجی سرراست گرفت و رد پاها را دنبال کرد (بدون این‌که حتی به مشاهدات شخصی یا شنيده‌هایی که از شهرهای ایران داریم اتکا کنيم). این رد پاها از این قرار است: میزانِ درصدی رأی نامزدها از ابتدا تا اين لحظه، هیچ تغيير محسوسی نکرده است؛ میزان آراء باطله به شکلی باور نکردنی تا مدتی طولانی «صفر» بود. اين‌ها یعنی مهندسی شدن رأی.

پيامک‌ها قطع شد. مخابرات اعلام می‌کند که نمی‌داند چطور این اتفاق افتاده است! تمام وب‌سایت‌های حریفان و رقيبان ناگهان به زانو در می‌آیند و محبوس می‌شوند. تمام وب‌سایت‌های دولتِ در قدرت، فرمان‌بریده خبر پیروزی می‌دهند. جو امنیتی می‌شود. هر گونه تجمعی ممنوع می‌شود (این معنای سياسی‌اش اين است: حکومت نظامی). نیروی انتظامی از ساعت ۵ ديروز «مانور اقتدار» برگزار می‌کند و تا فردا هم مانور ادامه پیدا می‌کند. این‌ها یعنی برنامه‌ریزی گسترده‌ی نظامی برای مهار کردن اعتراض مردمی. یعنی هر گونه اعتراضی، حتی اعتراض مدنی، به شدت سرکوب خواهد شد.

تلويزیون بی‌بی‌سی فارسی که تنها رسانه‌ی آلترناتیوی بود که انحصار رسانه‌ای داخلی و دولتی را می‌شکست، از  ساعت یک و نیم ظهر دیروز دچار اختلال شد. این يعنی خفه کردن همه‌ی صداهای باز برای گردش اطلاعات. این یعنی يکه‌تازی رجانیوز، فارس‌نيوز و کيهان.

ستادهای نامزدها در محاصره‌اند. یعنی وقت قلع و قمع فرا رسیده است. تا به حال چند بار شایعه‌ی بازداشت تاج‌زاده و امین‌زاده منتشر و تکذیب شده است؛ اين یعنی زمینه‌سازی برای اقدامی عملی. مشتِ‌ آهنین دارد فرود می‌آيد. تعارفی هم در کار نیست. رأی کروبی هنوز کمتر از يک درصد است. کروبی هنوز رأی‌اش به يک میلیون هم نرسیده است. این يعنی دهن‌کجی به تمام ملت. یعنی ساختن دقیق و حساب شده‌ی رأی (هنوز کسی جواب نداده است که چه بر سر تعرفه‌های چاپ شده‌ی اضافی آمده است؛ ۱۲ میلیون تعرفه‌ی سفید اضافی که چاپ شده است کجا رفت؟ ولی کسی که می‌تواند ۱۲ ميلیون تعرفه‌ی اضافی چاپ کند، نمی‌تواند ۲۴ میلیون چاپ کند؟).

این‌ها قطعات پازلی را دارند شکل می‌دهند (اين‌ها که بالا آوردم هیچ کدام‌اش تفسير نيست؛ همه «فاکت» هستند!). آن پازل این است: درخت جمهوريت نظام دیروز از ریشه کنده شد ولی جوری نموده شد که جمهوريت پياده شد («رأی است دیگر؛ رأی اکثريت! شما هم باید با منطق خودتان به آن گردن بگذارید!»). این يعنی مغالطه‌ی علنی. چرا مغالطه؟ چون اساس‌اش باطل است. رأی اکثریتی که از آسمان و زمين شاهد بر تقلب آن می‌رسد، رأی باطلی است. بزرگ‌ترین دروغ دولت احمدی‌نژاد دیروز شکل گرفت. زبان‌درازی و دهن‌کجی عظيم به ملت. «ملت» حرفِ آخر را زد! (گفته بودم که «ملت» کنايه است از آقای احمدی‌نژاد!).

همه‌ی شواهد به اشارت وعبارت انگشت‌شان به سوی کودتای علنی در برابر رأی ملت است. قصه، قصه‌ی مسجدِ مهمان‌کش است. يک فریاد لازم است برای فرو پاشندن سقف این مسجدِ ضرار. روحِ ملت ايران بزرگ‌تر از آن است که نتواند این همه پليدی و دروغ و خباثت را در خود هضم کند. این انگشت فرو کردن در چشمِ ملتی به این عظمت، عاقبت تلخ و ناگواری خواهد داشت.

نکته‌ی آخر اين‌که این بار سنگين مسؤولیت را ملت به تنهایی نمی‌توانند به دوش بکشند. باری که خاتمی، موسوی، کروبی و رضایی به دوش کشیدند. باری که آقای جوادی آملی و باری که ۵۰ عالم حوزه‌ی قم به دوش کشيدند، باری است الزام‌آور. سکوت این بزرگان، در برابر این «خیانت» آشکار، يعنی خالی کردنِ پشتِ ملت. نبايد انتظار داشت ملت به تنهايی سينه سپر کند. ما قابليت تولید ماندلا داریم يا نه؟

June 12, 2009

در اهميت مسؤوليت اخلاقی

شاخصه‌ی سیاستِ کشور ما، به ویژه در چهار