سختِ عنانِ قلم را گرفته بودم که وارد ماجرای آشوری و نويسندهی فل سفه نشوم. تازه رفتهام سراغ اينترنت و میبينم که حضرتِ استاد نامِ اين حقير را بر قلم مبارک راندهاند و اشارهها کردهاند. اما «من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم»؟ ايشان که فروتر از آشوری را در خورِ نقد نمیديدند و اصلاً عنقای قافنشينی بودند که با خاکيانشان نسبتی نبود. چه افتادِ اين سر ما را که لايق خاکِ درِ ايشان شد؟! اسمِ اين نوشته را گذاشتهام «کالبدشکافی». اين کار يعنی تشريح به معنای پزشکیاش و البته که کار تميز و پاکيزهای نيست. ولی تا «کالبدشکافی» نکنيم، هرگز ريشهی درد را درست تشخيص نمیدهيم و نمیتوان آسيبشناسی درستی داشت.
باری، ناگزير چند نکته را توضيح میدهم تا بعضی سوء تفاهمها رفع شود. من بی هيچ ترديد میگويم و در «ادبِ نقد» هم اشاره کردهام که اين جنس واکنشها از سوی صاحب فل سفه بيشتر مظلومنمايی است تا پاسخگويی صريح يا مردانه به ميدان آمدن. بيش از هر چيزی ابراز رنجش و دلخوری است با مقدار معتنابهی فضلفروشی و عرضِ اندام علمی-فلسفی. به داوری او دربارهی زمانه يا هفتان کاری ندارم. دربارهی خودم میگويم و توصيفاتِ عامِ حضرتشان که غبارش بر دامن من نيز مینشيند.
ادامهی «کالبدشکافی چند پاسخ»
چيزکی که میخواستم در نقد نوشتهی سعيد حنايی بنويسم، تبديل به يادداشتی افسار گسيخته شد که علیالظاهر باعث رنجش شديد سعيد حنايی شده است. اين بار میکوشم بدون وارد شدن به حواشی ماجرا، اصل سخن او را «نقد» کنم و «قضاوت» را به عهدهی خوانندگان منصف بگذارم.
سعيد در يادداشت انتقادیاش، تلاش دارد ثابت کند که برای کلمهی «تولرانس» معادل درست «تحمل» است، نه «رواداری». اما ببينيم او تا چه اندازه در اين کار توفيق داشته است و مقدمات و نتيجهاش چه نسبتی با هم دارند. در اين يادداشت ديرهنگام سعی میکنم بخشهای مختلف نوشتهی او را بشکافم و ايرادهای استدلالی و شواهد او را بسنجم. قسمت نظرهای اين بخش باز است. لطفاً نظرتان را دربارهی موضوع و مربوط به نقد بنویسيد و بحث را به نزاع و درگيری نيالاييد. اين نقد پانزده بندی، بسيار طولانی شد. در واقع خيلی طولانیتر از اين بود، اما ديگر نمیشد بيش از اين ادامهاش داد. اگر لازم شد، در مطلب جداگانهای بسطش خواهم داد.
ادامهی «ترجمههای سليقهای و نقدهای لرزان»
شنبهای که گذشت، مهدی خلجی در کتابخانهی مطالعات ايرانی دربارهی ساختار اقتصادی روحانيت سخنرانی داشت. جستار خلجی جدای از مروری تاريخی بر پيشينهی استقرار روحانيت به منزلهی يک شبکهی در هم تنيده از روابط اقتصادی، سياسی و اجتماعی، در ابتدا به مهاجرت علمای جبل عامل به ايران در عصر صفويان پرداخت و سپس روند استقلال اقتصادی روحانيت را در عين حفظ روابط آن با دربار صفوی توضيح داد.
ادامهی «ساختار اقتصادی روحانيت از نگاه مهدی خلجی»
پاسخ دوم دکتر سروش به حجة الاسلام بهمن پور، از منظری تکرار همان قصههای پيشين است. چنان که يک بار ديگر نوشته بودم، وجه برجستهی اين بحث همان سويهی سياسی ماجراست. به باور من، پروژهای که دکتر سروش به پيش میبرد پروژهای است که جنبهی سياسی آن بر جنبهی معرفتشناختی آن میچربد. در اين نامهی اخير تکيهی عمده بر ذکر مصايبی سياسی است که روشنترين تجلی آن را در نظام سياسی فعلی ايران میتوان جست. مانند گذشته و ساير نوشتههای دکتر سروش، بار بلاغی و کوبنده و ادبی نوشته، راه رسيدن به بحثی روشن و سرد را دور میکند.
ادامهی «اعتزال يا اشعريت؟»
تا به حال قطعاً بحثهای بیشمار مخالفان يا موافقان دموکراسی را شنيدهايد. موافقان، عمدتاً با هر تعريفی که از دموکراسی دارند – چه مينيمال باشد و چه ماکزيمال – غالباً به نفس مطلوبيت نظام دموکراتيک توجه دارند تا پارهای از سويههای معرفتشناختی يا اجتماعی و فرهنگی آن. دموکراسی را میتوان و بايد از منظری ديگر نيز نگاه کرد.
ادامهی «دموکراسی نظام مطلوب نخبگان نيست»
در پاسخ به واکنشهايی که به سخنان اخير دکتر سروش در سوربن ابراز شده بود، دکتر سروش به سخنان حجة الاسلام بهمنپور مطلبی نگاشته است که متن کامل آن را (به نقل از سايت دکتر سروش) در زير میآورم.
دو نکته را اما میافزايم. نخست اينکه چنانکه خواهيد خواند، و من هم با دکتر سروش همرأی هستم، ناديده انگاشتن لغزشهای عظيم فکری و عملی سياسيون و بهانه جستن بر سروش اينجا دور از انصاف است. البته که من مطلقاً رويکردم به سخنان سروش از جنس سخنان بهمنپور نيست. در متن نامهی دکتر سروش، جدای از نکات بر حق و به جايی که در آن آمده است، من هنوز باور دارم که بار عاطفی و احساسی اين نوشته بسيار زياد است (اين ايرادی است که بر نوشتهی من هم شايد وارد است). همچنين چنان که در نوشتهی پيشينام متذکر شدم، نقد سروش بسياری از جوانب سياست حکومتی ايران را به صراحت به نقد گرفته است و نبايد در نقد سخنان او از اين نکته غفلت ورزيد. بايد نشست و اين مقولات را به دقت نقد کرد. در باب عصمت و امامت، مدتی پيش با دکتر سروش خود گفتوگو کردهام و هنوز اگر و امای زيادی در برداشتهای سروش دارم. کاش فضايی آرامتر مهيا شود تا بدون برچسب زدنهای سياسی و متهم نمودنهای فقيهانه بتوان نقد و جرح صريح يک عقيده کرد.
متن کامل نامه را از آن رو در اينجا میآورم که اصل آن در سايت دکتر سروش فونت مناسبی ندارد و حداقل برای من يکی چشمنواز نيست. اينک متن کامل نامهی سروش:
بر من همه عيـبها بگـفتـيد
يا قـوم الي متي و حتـّام
ما خود زدهايم جام بر سنگ
ديگر مزنيد سنگ بر جام
جناب آقاي حجّة الاسلام بهمنپور
نقد مشفقانه و غيرتورزي ديندارانهتان را ارج مينهم و نکتههاي زير را بر سبيل توضيح براي شما و آيندگان برنوشتهتان ميافزايم و اميدوارم که پايگاه «بازتاب»، از بازتاب دادن به آن سرباز نتابد.
يکم. گمان نميکردم سخنان من خندهآور يا گريهآور باشد. بهتر بود آن را تأملانگيز ميخوانديد.
آيا بهتر نبود که براي نقد آن سخنان به شنيدن سخنراني نود دقيقهيي من در سوربون ـ پاريس ـ ميپرداختيد. و به آن خلاصه ناقص که دانشجويان فراهمآوردهاند بسنده نميکرديد، تا سودبخشي و نيرومندي نقدتان افزونتر شود و از خطاهاي محتمل پيراسته گردد؟
ادامهی «پاسخ دکتر سروش به نقدهای اخير»
مدتی پيش يادداشت ابطحی را میخواندم دربارهی امام زمان و دين جديد که در آن گفته بود امام زمان دين جديدی نخواهد آورد بلکه همان دين رسول خدا را منتشر خواهد کرد. در همان يادداشت ابطحی به برداشتهای متفاوت از دين اشاره میکند و میگويد: «از زمان خود پيامبر تا کنون آن قدر دين خدا و برداشتهای گوناگون از آن به تناسب نياز قدرتمندان مورد دستبرد قرار گرفته و پيرايههای گوناگونی بر آن بستهاند و تفسيرهای ناروا از آن کردهاند و از آن استفادهی ابزاری نمودهاند که وقتی امام زمان اصل دين خدا را بیپيرايه و واقعی به مردم عرضه میکند، گمان همه بر آن خواهد بود که آن حضرت دين جديدی آورده است». اين يادداشت ابطحی، فارغ از ابعاد سياسیاش که نقد تلويحی حاکميت در ايران است، نکات ديگری دارد که مرا به فکر فرو برد.
ادامهی «خدای تازه يا دين تازه؟»
يادداشت پيشين من و واکنشهای متفاوتی که در برابر آن ديدم و نظرهای پای نوشتههای متعدد ديگرم در همين وبلاگ، غالباً مرا به فکر فرو میبرد که آيا ما اصلاً وبلاگ را میشناسيم يا وبلاگ به قول حسين درخشان فيلی است در تاريکی که هر کسی هر جوری دلاش میخواهد تعريفاش میکند و بعد به ديگران حق هيچ مشی متفاوتی را نمیدهد؟
ادامهی «وبلاگ: بچهی يتيم مدرنيته»
يادداشت صاحب سيبستان ملکوت را که صبح دربارهی محافظهکاری خواندم، تصميم گرفته بودم چيزی بنويسم تا دل خودم کمی خالی شود! ديروز دو سه باری تلفنی صحبت کرديم با هم تا مسألهی کامنتهای سيبستان حل شود و نتيجه اين شد که به يمن راهنمايیهايی رامين (که با اختلاف ساعت آمريکا و لندن خود معضلی بزرگ بود) توانستم مشکل سيبستان را حل کنم و غرغرهای نازک الملکوت را از سر خودم بردارم! قبل از اينکه از معنای «محافظهکاری» مورد نظر مهدی بنويسم، چند تا نکتهی مختصر دم دستی را برای تمام مترددين ملکوت دوباره مینويسم تا هم خودم يادم باشد و هم ملکوتيان و غير ملکوتيان دوباره به خاطر بياورند که مديريت فنی ملکوت کاری است که تماماً به عهدهی من است با تمام دردسرهای ريز و درشتاش که هميشه فقط بخش اندکی از آن را ملکوتيان میفهمند، آن هم تنها وقتی که برای وبلاگ خودشان احياناً مشکلی پيش میآيد. مديريت ملکوت انصافاً آدمی را میخواهد تمام وقت که برای اين کار زندگیاش را بگذارد. من که حسين درخشان نيستم که زندگیام همهاش وبلاگ باشد، کسی هم به من حقوق تمام وقت و حتی پاره وقت نمیدهد که اين ملکوت درندشت را بچرخانم. نتيجه اين میشود که هر چه میکنم فقط محصول عشق است و علاقه. اگر ملکوت را مثل بچهای که خودم قدم به قدم پرورده باشم نمیديدم، اينقدر احساس تعلق به آن نمیکردم که هر روز بخواهم جايیاش بهتر از قبل باشد. دليل ارتقاء دادن سيستم مووبل تايپ هم طبعاً همين دغدغه بود، به خاطر اينکه سيستم تازه، مطئمنتر است، باگ کمتر دارد، امنيتاش بالاتر است و راحتتر میشود با آن کار کرد. تمام اين کارها و مشکلات حاشيهای و ضمنی تغيير و پشتيبانی سايت کلی وقت میبرد و انرژی از آدم میگيرد. يک نويسندهی ملکوت که راحت اسم کاربری و رمز عبورش را در اختيار دارد و کارش فقط نوشتن است، ممکن است هيچ وقت مشکلات اين کار را درک نکند. در نتيجه، توقع آن يک عضو کمالی است بدون نقصان که کمی تا قسمتی از عهدهی کسی که مثل بقيهی آدمها دارد زندگی عادی میکند خارج است. اينها دغدغههای فنی و فيزيکی ملکوت است که خودم بيش از هر کسی ديگری به جزيياتاش آشنا هستم.
ادامهی «کامنتی برای خودم!»
امشب بعد از مقدمات مراسم اسبابکشی که همان انتقال آينه و قرآن به منزل جديد بود، به شيوهای انتحاری، درست در شب اسبابکشی، سر از مراسم سخنرانی دکتر سروش در کانون توحيد در آوردم، با تأخير البته. دليل غير رسمی بودن اين نوشته هم البته همين تأخير است و ماجراهای حاشيهای آن.
قبل از اينکه به محتويات سخنان سروش بپردازم، يک نکتهی جالب حاشيهای را هم بگويم که برای اهالی وبلاگ شايد جالبتر باشد. امشب حسين درخشان هم در ميان مستمعين بود! فقط جالب بود، همين. چيز خيلی عجيبی در آن نيست. نکتهاش فقط اين است که حسين درخشان (با تأکيد!) را در کانون توحيد ميان مستمعين سخنان دکتر سروش ببينی!
باری سخنرانی ادامهی همان بحث «ناکامی تاريخی مسلمين» بود که سعی میکنم نکات مهماش را از آنجايی که شنيدم نقل کنم. لب و خلاصهی سخنان سروش در اين مبحث اين بود که ناکامی تاريخی مسلمين، که میتوان آن را در يکی از ابعادش در نگاه حداکثری و ماکزيماليستی به دين ديد، معلول انحطاط تاريخی مسلمين است، نه علت آن. استدلال سروش مبتنی بر اين بود که شواهد تاريخی اين مدعا را ثابت نمیکند که دينداری و دينورزی و انديشهی دينی مانع تفکر و انديشمندی (بخوانيد روشنفکری) باشد. از جهتی، سخنان سروش پاسخی است صريح و مستقيم به مدعيات آرامش دوستدار. در حاشيه بگويم که به لطف عباس معروفی، «امتناع تفکر در فرهنگ دينی» دوستدار را دريافت کردهام و شاید در فرصتی نکاتی را دربارهی آن نوشتم. به هر حال، اگر از انگيزهها و دقدلیهای آرامش دوستدار نسبت به دين بگذريم، اين مدعای او از اين جهت تضعيف میشود که بنا بر شواهد تاريخی، دانشمندان و علمايی که کاری غير دينی میکردهاند، در عين التزام يا باور به دين، توانستهاند به آن آراء برسند. در يک کلام، برای کشفیات علمی يا دانشمند برجسته بودن، نيازی به حمله به دين يا رد و تضعيف آن نيست. اين يک نکته.
ادامهی «نگاه ماکزيمال: معلول انحطاط»
دربارهی آداب و احوال وبلاگنويسی تا به امروز بحثهای نظری زيادی شده است و کمابيش خطوط اصلی ماجرا روشن است. نويسندگان حلقهی ملکوت هم در مناسبتهای مختلف اشارههايی به اين بحث داشتهاند. وبلاگنويسی، فعاليتی است بیمرکز که در آن هيچ کس برای ديگران البته نه حجت است و نه تکليف میتواند تعيين کند. اما همين تعبير چندان مناقشهآميز است که هنوز آن بحث کشدار را تمام نکرده است. قول به بیمرکز بودن وبلاگ، گاهی اوقات، چه بسا در بسياری از اوقات، پهلو به پهلوی هرج و مرج و بی در و پيکر بودن میسايد. بسيارند که قايلاند به اعتبار وبلاگنويسی هر کس هر چه میخواهد میتواند بگويد و هر کاری خواست میتواند بکند.
ادامهی «وبلاگنويسی پيامبری نيست»
نخست اينکه در روز خاکسپاری پيشوای مسيحيان کاتوليک، چه بسا بهتر باشد از بيرون به شخصيت پاپ و خدمات او نگاه کنيم تا اينکه بخواهيم خطاها و تناقضات او را ببينيم. به اشارهی عزيزی، در اشپيگل، به اين مقالهی انتقاد آميز هانس کونگ، متأله کاتوليک سوييسی در تحليل خطاها و تناقضات پاپ ژان پل دوم بر خوردم. جدای از ياد نيک پاپ در گذشته، شايد جای آن باشد که نگاهی دقيقتر به رفتار کلی او بيندازيم. در ذيل، بخشهايی از مطلب کونگ را میآورم با تصرفاتی جزيی.
ادامهی «اصلاحات در واتيکان»
عنوان بالا فريبتان ندهد. نمیخواهم از قرائتهای خشک و جزمانديشانه از دین سخن بگويم و به نقد آميختگی دین و سياست بپردازم. تنها کسانی که دين را سياسی میکنند، آنهايی نيستند که به طور متعارف و معمول حتی مردم کوچه و بازار هم آنها را به اين صفت میشناسند. دست بر قضا کثيری از روشنفکران ما، حتی روشنفکران لاييک ما، حظ وافری از آميختن دين و سياست میبرند. پيشتر چندين بار نوشتهام که ما در فضايی زندگی میکنيم که عمدتاً مردم، حتی شماری از روشنفکران از پرداختن به اصل مسأله پرهيز میکنند و با پاک کردن صورت مسأله راهحلی را میجويند که سر راستترين و در دسترسترين راهحل است. به زعم من واقعيات جهان، از چيز ديگری حکايت میکنند.
ادامهی «سياست در لباس ديانت»
گويا بحثی که دکتر سروش در انداخته است نتايج مبارکی دارد و بحثها را دامن زده است. صاحب سيبستان بر يادداشت اخير من نکاتی را نوشته است که بحث فراختری میطلبد. تلاش میکنم به نکاتی که در سيبستان آورده است و مخصوصاً نکاتی که در ذيل مطلب پيشين من نوشته است نکاتی را بيفزايم تا هم رفع ابهام شود و هم موضع فکری من روشن شود. اميدوارم جملاتی که مینويسم که گاه تند و بیطاقت میشوند، مايهی رنجش خاطر نازک نويسندهی سيبستان نشود. نقد من صرفاً علمی است و بس (در حد وسع و دانشام). لذا در پاسخ هم تنها استدلال روشن و دقيق میطلبم.
ادامهی «باز هم افلاطون و علوم تجربی»
در سخنرانی دکتر سروش در کانون توحيد، که به زعم من انسجام و يکپارچگی جلسات پيشين را نداشت، نکتهی بسيار مهمی مطرح شد هر چند به تفصيل در باب آن سخن رانده نشد. اين نکته همانا قدر يافتن علوم تجربی (به تعبير دکتر سروش) در روزگار مدرن است که گويی به شاخصهای برای دوران مدرن بدل شده است.
ادامهی «قفل اسطورهی ارسطو و نگاه تجربی»
امشب (حال ديگر ديشب) شنوندهی بخش ششم سخنرانی دکتر سروش با عنوان «ناکامی تاريخی مسلمين؟» بوديم. دربارهی این سخنرانی حرف زياد دارم که میگذارم برای فرصت فراغتی که خستگی در تن و پريشانی در جانام نباشد. اما عجالتاً چند نکته را بسيار به اجمال بگويم تا بعد.
ادامهی «تاريخ ناکامی مسلمين؟»
تازه از ديدن فيلمی مستند، با عنوان «غزالی: کيمياگر سعادت»، دربارهی زندگی غزالی فارغ شدهام. اين فيلم را اويديو سالازار ساخته است که زادهی لس آنجلس است اما به آيين اسلام در آمده است. بگذاريد نخست از خود اين فيلم مستند بگويم و سپس به نقد پارهای از نقايص آن بپردازم.
سالازار خود مسلمان شده است و مخصوصاً گرايشات صوفيانهی او در سر تا سر اين فيلم مستند مشهود است. فيلم او روايتی همدلانه از زندگی غزالی از منظری صوفيانه است. اين فيلم مستند که هنوز رسماً منتشر نشده است، عمدتاً در ابيانه فيلمبرداری شده است و صحنههايی از مشهد و تهران را هم البته در خود دارد. از چهرههای شناخته شدهای که بينندهی ايرانی با آنها ارتباط بر قرار میکند، دکتر سيد حسين نصر، دکتر محمد جعفر ياحقی و دکتر محمود بينای مطلق (استاد دانشگاه صنعتی اصفهان) هستند که در زمرهی آکادميسينهای فيلم باشند و البته داريوش ارجمند، در نقش خواجه نظامالملک و ميترا حجار در نقش همسر غزالی (انصافاً با آن آرايش و چهرهی گلگون، حجار را نبايد در نقش همسر غزالی مینمودند. غزالی فقيه و زاهد کجا و اين همه جلوهی جمال کجا؟!). باری بسياری از روايتهای فيلم عيناً از آثار غزالی برگرفته شده بود و حکايت زندگی او از هنگام وفات پدر تا زمان ممات خود او، برای مخاطبی که هيچ آشنايی دقيقی با غزالی نداشت، به خوبی پرداخته شده بود. موسيقی آغاز فيلم، قطعهای از تکنوازی تار عليزاده در «راز نو» بود و قطعات ديگری هم از راز نو در بخشهای مختلف فيلم شنيده میشد. صدای شجريان هم البته در فيلم در تصنيف «بی تو به سر نمیشود» آمده بود.
ادامهی «چهرهی خاکستری غزالی»
گويا گرد و غبار آن نقد طعنآلود دکتر وحيد بر دکتر سروش هنوز فرو ننشسته است. از مجموع واکنشهای مختلفی که از گوشه و کنار میبينم، انگار يک نوع صفبندی ميان موافقان و مخالفان دکتر سروش پديد آمده است. نکاتی را در اين يادداشت خواهم نوشت که در واقع پرداختن به بعضی از حواشی ماجراست.
نخستين چيزی که به صراحت و قوت میگويم اين است که هيچ انسانی را، از جمله دکتر سروش را، فراتر از نقد نمیدانم و به رغم محبتی که به او دارم، چنان جزمانديشانه او را بر مسند عصمت اندیشه ننشاندهام که روزی از نقد او ناتوان باشم. سروش، انسان است و اقتضای انسانيت خطا کردن است. اگر خطايی در گفتار و پندار او باشد، بايدش گوشزد کرد. اين را تذکار نخست قرار دادم تا شبههی طرفداری را بزدايم، علیالخصوص که مهری ويژه به سروش دارم.
ادامهی «آيا عقل کافی است؟»
دو سه روزی است که نقد حميد وحيد دستجردی با عنوان آنتیرئاليسم دينی بر تئوری قبض و بسط دکتر سروش در روزنامهی شرق منتشر شده است (بخش اول، بخش دوم). در اين ميان تنها صاحب سيبستان واکنشی درخور و سنجيده نشان داده است (نقد تکمعناگرا نفی تحول است) و حامد قدوسی به اشاره دربارهی آن نوشته است به طور کلی (نقدی جديد بر قبض و بسط). آنچه من خواهم نوشت در عمل شايد نقد نباشد، اما روايت و توصيفی است از نقد وحيد دستجردی.
ادامهی «انتقاد يا فرافکنی»
آسانترين کار در برابر تصميمهای دشوار عقلانی و اجتماعی در روزگار ما، مخصوصاً در مغرب زمين، همراه شدن با امواج رسانهای و تبليغات سياسی است. عموم مردم، به ويژه کسانی که مشغوليت روزمره و ذهنیشان واشکافی دقيق و بیطرفانهی مسايل اطرافشان نیست، به سادگی تمايل دارند برای توجيه مسايلی که به ظاهر غير قابل هضم هستند يا آدمی را با انتخابهای دشوار مواجه میکنند، سهلالوصولترين و در دسترسترين توجيهی را که ممکن است عرضه کنند و خود را از زحمت تفکر بيشتر و چالشهای عقلانی جدی برهانند. اين سر راستترين توصيف از متوسطان و عامهی مردم است که در هر جامعه و ملتی يافت میشوند، چه آن جامعه مدرن باشد يا سنتی، ديندار باشد يا لاييک. نمونهی این قضاوتها را از قديمالايام در وطن خودمان البته فراوان ديدهايم در توجيهات دايیجان ناپلئونی و تفکر وهمآلود دشمنشناس رايج. نمونهی جدیتر آن را که در آن عمدتاً تفکر دقيق علمی و نقد و سنجش هوشمندانه غايب است، همان اثر مشهور «غربزدگی» آل احمد است که داريوش آشوری در همان اوايل انتشارش، نقد جانانهای بر آن نوشت و ضعفهای ساختاری و نگرشی آل احمد را بر آفتاب افکند. اين مقاله بعدها در کتاب «ما و مدرنیت» که مجموعهی مقالاتی از داريوش آشوری بود، تحت عنوان «هشياری تاريخی» توسط انتشارات صراط منتشر شد. (شايد يکی از همين روزها آن مقاله با توضيحاتی تازه از داريوش آشوری در جستار منتشر شود).
ادامهی «راه دشوار معرفت»
تازه از سخنرانی امشب دکتر سروش برگشتهايم و تا هنوز مطالب در ذهنام زنده و جاندار هستند بايد اينها را بنويسم که دغدغهی اين چند هفتهی من بودهاند. برنامهی امشب، در واقع بزرگداشتی بود برای مهندس بازرگان. اولين سخنران مسعود بهنود بود و تنها به اختصار دربارهی او میگويم که بهنود سخنپرداز و قصهگويی بسيار ماهر و زبر دست است و بر اين چيزی نمیافزايم. به اعتقاد من، سخنرانی امشب سروش از درخشانترين و جذابترين سخنانی بود که تا به حال از او شنيدهام. امشب که بر میگشتيم احساس میکردم بال در آوردهام، بس که اين سخنان به دلام نشست.
سخنان دکتر سروش دربارهی اعتدال دينی بازرگان بود. در ابتدای سخن او از نخستين گفتاری ياد کرد که دربارهی بازرگان در حسينيهی ارشاد اندکی پس از وفات او داشته است که بعد از آن منتشر شد با عنوان «آنکه به نام بازرگان بود نه به صفت» که بازرگان کسی بود که دينفروشی نمیکرد و از دين وسيلهای برای نام و نان نساخته بود. سروش به درستی و به دقت بر اين نکته انگشت نهاد که بازرگان در تاريخ ما پديدهای تازه بود به اين معنا که در فرهنگ ما گروه فقيهان، عارفان و فيلسوفان، به ترتيب در اصنافی بودند تکليفانديش، رازانديش و ماهيتانديش. اينها چندان که بايد به مقولهی عدالت نينديشيده بودند.
ادامهی «اعتدال و تأخير؛ افراط و تعجيل»
وقتی از قبح جنگ مینويسی، مخصوصاً جنگی که کسی با نيت اشغالگری و در لفافهی آزادی و بشريت، علناً پرچمدار تروريزم حکومتی باشد، پيش از هر چيز با دو واکنش متضاد مواجه میشوی. از يک سو، متهم به ترس میشوی. اما در چنين وضعی، مگر ترسيدن بد است؟ برای کدام ارزش بايد حاضر شد که جان انسانهای بیگناه فدا شود؟ چه ارزشی بالاتر از رفاه و آسايش انسانها هست؟ کدام عاقلی امنيت و آسايش نيمبند خود را رها میکند و دل به دريايی طوفانی میزند که شايد در جوار نرهپيلی بیپروا و مست، امنيتی بيابد؟ آری، ما میترسيم: میترسيم از اينکه آزادیمان از دست برود؛ میترسيم از اينکه خونهايی ريخته شود که میتوانست ريخته نشود. آنها که در آمريکا عنان سياستهای قلدرانه و زورگويانهی دولت جمهوریخواه بوش را به دست دارند، گمان میکنند ما بر جان خود میلرزيم. آری درست است، اما در اين ميانه، جان من آخرين چيزی است که بايد به آن انديشيد و البته ما بر جان خود هم میلرزيم! از اين سو هم، آن کسانی که بقای خود را در جنگ و امنيتی کردن فضا میبينند، کسانی را که از جنگ پرهيز دارند، زبون و ترسو میخوانند. تسليم سياستهای ضد انسانی و ضد عقلانی نشدن، نشان زبونی نيست؛ شجاعت، هل من مبارز طلبيدن و شاخ و شانه کشيدن نيست، پرهيز از جنگ است که عين شجاعت اخلاقی است.
ادامهی «بيمهای حقيقی، شجاعتهای مجازی»
از زمان انتشار نخستين مطلب احمد قابل مدتی گذشته است و سخنان او با واکنشهای مختلفی رو به رو شده است. پيش از هر چيز بايد اين نکته را ياد کرد که سعی قابل در طرح اين مسايل مشکور است ولو از نظر من ايراد و خللهای روششناسانه در کار او فراوان باشد. نفس پرداختن به موضوع کارکردهای فقه در زمانهی ما مسألهای است که با هر نتيجهای که داشته باشد، برای تحولات تاريخ فقه شيعه ارزشمند است.
ادامهی «دستگاه فقه، دستيافتهای خرد»
دورهی دوم رياست جمهوری بوش و ترکيب جديد دولت او، بيش از هر چيزی نشانهی حرکت اژدهای مهيبی است که هيچ چيزی او را جلودار نيست. حکومتی که تمام سخنان و به ظاهر حقايقی را که تبليغ میکند، با زور و قدرت نظامی به کرسی مینشاند، امروزه تبديل به خطری بزرگ برای سلامت و صلح جامعهی جهانی شده است. تناقض و طنز تلخ ماجرا هم در اين است که اين دستگاه ديوانه از ادبيات و زبان دموکراسی، آزادی و صلح بهره میگيرد. دموکراسی، در جهان امروز دينی نوين است که بزرگترين آفت آن، مانند هر دينی، ريا و سالوس است. دست بر قضا، رييس دوباره بر مسند نشستهی آمريکا، در ريا و سالوس، اسطورهای مثال زدنی است. پيشتر از اين وقتی به او نگاه میکرديم، فقط اسباب تفريح و خنده بود و گاهی اوقات سادهلوحانه بر شيرينکاریهای آدمی با ضريب هوشی پايين میخنديديم و طعنه میزديم. اما گويا اين ديوانه به جد دارد دنيا را به هم میريزد تا ثابت کند آقای قلدر دنياست و هيچ کس نمیتواند به او بگويد بالای چشماش ابروست.
ادامهی «يکصدا عليه جنگ و دشمن تازهی دموکراسی»
در حين بحث دربارهی سخنان احمد قابل، بحثهای درازدامنی مطرح شد و يادداشت مختصری که نوشتم تنها فتح بابی بود برای پرسيدن سؤالاتی جدیتری دربارهی اين مواضع. چنان که پيشتر نوشته بودم، در چنين مباحثی است که جای خالی مهدی خلجی، کاتب سابق کتابچه، شديداً احساس میشود. از او خواستم تا مطلبی در اين زمينه بنويسد و به ميهمانی ملکوت بيايد. عين مطلب او را در ذيل میآورم:
«داريوش گرامی
نظر مرا دربارهی مدعياتِ اخير احمد قابل درمقالهی «عقل و شرع» پرسيده بودی. به احترام تو به اختصار مینويسم.»
ادامهی ««عقل و شرع قابل» از نگاه مهدی خلجی»
دو سه هفتهای است قلم به دست میگيرم تا چيزی بنويسم و هر بار خيالی رهزنی میکند و قلم از دستانم میستاند. هزار و يک نقش نو هجوم میآورد و من به هزار حيلت ديگر، زبان قلم میبُرم. اما اين خاموشیها و خودفروخوردنها، نه گرهی از کار میگشايد و نه علتهای درون ما و ديگران را درمان میکند. بهترين چاره همان نوشتن است و بس. نوشتنی فارغ از خودسانسوری و اعتنا و التفات بيش از حد به های و هو و هياهوی اين سيل مجازی و طبل تو خالی انفجار دادهها. عجالتاً از سخنرانی ديشب دکتر سروش میگويم تا بعد.
ديشب در کانون توحيد، عنوان سخنرانی دکتر سروش اين بود: «ناکامی تاريخی مسلمين؟»، با همين علامت سؤال. او خود توضيح داد که عمداً از به کار بردن کلماتی مانند «انحطاط» يا «عقبماندگی» پرهيز کرده است تا سخناش خالی و فارغ از بار ارزشی باشد و برچسبی نزده باشد. از همين رو کلمهی «ناکامی» را انتخاب کرده بود که از نظر او جنبهی منفی کمتری داشت. سروش به کتاب «آيا چه خطا رفت؟» برنارد لوييس اشاره کرد و استقبالی که از اين کتاب شده بود. همينجا اشاره میکنم که سعيد حنايی کاشانی در فلسفه، ترجمهی بخش نتيجهی کتاب لوييس را آورده بود. سال گذشته، نقدی بر کتاب لوييس به عنوان تکليف درسی نوشته بودم و در آن آورده بودم که برداشتهای لوييس از اسلام بيشتر متأثر از درک ناقص او از کليت جهان اسلام است. لوييس، بيشتر مسلمانان سنی مذهب و بالاخص خلافت عثمانی را در نظر داشته است تا اينکه نگاهی به تکثر عالم اسلام داشته باشد. باری، دربارهی لوييس سخن فراوان است و جای ديگر هم از آن سخن گفتهام. شايد در مجال ديگری، چيزی نوشتم.
اگر بخواهم لب سخن سروش را دربارهی موضوع خلاصه کنم، بايد به موضع اصلی سروش دربارهی این سؤال برگردم. از نظر او، کسانی که تا به حال به اين سؤال پاسخ دادهاند قاعدتاً از دو منظر میتوانند به آن نگاه کرده باشند. اين سؤال را میتوان يا از منظر فلسفی (و فلسفهی متافيزيکی) پاسخ داد و يا میتوان از ديد علمی-تجربی آن را بررسی کرد. مدعای سروش اين بود که اغلب کسانی که به اين پرسش پاسخ دادهاند، از منظری فلسفی به آن پرداختهاند و متأسفانه اين زمرهی فيلسوف مشربان ارباب علوم تجربی را قابل و لايق پرداختن به این سؤال نمیدانستهاند. از ديد سروش، به اين سؤال بايد از منظری علمی-تجربی پاسخ داد. از کسانی که در يک سوی افراطی اين طيف فيلسوفان قرار داشتهاند، البته احمد فرديد بود که تمام اين مسايل را در پرتو يک ديدگاهی عرفانی مشوش و ماليخوليايی میديد. داريوش شايگان و سيد حسين نصر از جمله متفکرانی هستند که از منظری فلسفی تلاش کردهاند تا به اين سؤال پاسخ دهند.
ادامهی «ناکامی تاريخی مسلمين؟»
تجربه نشان داده است که وقتی که با بيان خود انديشهای را طرح میکنم، گروهی آشفته میشوند و تنها برخوردشان با آن طعن و تمسخر است. لذا تصميم گرفتم به جای رويارويی مستقيم، عين عبارات و الفاظ صاحبنظران و اساتيد اين حوزه از بحث را تحويل مدعيان دهم. کاتب کتابچه در نوشتهی خود دربارهی قتل ونگوگ، صاحب اين قلم را متهم کرده بود که: «گمانم خودِ داريوش آن را نخوانده باشد و تنها فريبِ عنوانِ ناقص آن را خورده است: «چيزی به اسم آزادی بيان وجود ندارد». عنوانِ اصلی مصاحبه اين است «چيزی به نام آزادی بيان وجود ندارد و اين خود امر نيکويی است».». مزيد توضيح عرض میکنم که کاتب کتابچه هم لينک مورد نظر را سرسری ديده است. آنچه او عنوان مصاحبه ديده است نام کتاب فيش است نه عنوان مصاحبه! باری اين خطای کاتب کتابچه چيزی را تغيير نمیدهد. به سفارش او عمل کردم و متن مصاحبه را ترجمه کردهام و برای خير عام و استفادهی خاص ارباب مناظره و مجادلهای که به اين بحث دامن زدهاند، آن را در وبلاگ میگذارم. اين قسمت بخش نخست متن مصاحبه است و بخشهای ديگر را نيز به تفاريق خواهم آورد. در سؤال دوم، میتوانيد به جای «کاتوليک»ها کلمهی «مسلمانان» را جايگزين کنيد تا نکتهای که در «چهرهی مخدوش آزادی بيان» طرح کرده بودم روشن شود. در خلال بخش نخست مصاحبه، تأکيدات و برجستهسازیها از آنِ من است.
ادامهی «آزادی بيان: توهمی با انگيزههای سياسی- بخش نخست»
امروز، روز تلخ بدرود کاتب کتابچه بود و به قول خودش آخرين برگ کتابچهاش ورق خورد. ماجرا شايد از حد يک اختلاف نظر تئوريک فراتر باشد، اما اين اتفاق مهر تصويبی بود بر تمام واقعيتهای جاری در وبلاگستان فارسی گويا. ماجرای قتل فيلمساز هلندی برای عدهای گويا پيراهن عثمانی شده است تا تمامی عقدههای فروخوردهی خود را از فرهنگ ايرانی و تمدن اسلامی بيرون بريزند. موضع نظری و تئوريک کاتب کتابچه با آسانی قابل فهم است و میتوان به سادگی با آن در پيچيد اما هرگز نمیتوان با ارباب جزميت و اصحاب خشونت تئوريک گفتوگو کرد. آنچه جای دريغ بيشتر دارد اين است که گروهی که از بيرون به مباحثات ما نظر داشتند، هر روز تلاشی بيشتر در راه مسمومتر کردن فضای اين گفتوگو نمودند و عجيبتر آنکه از گفتوگوهای ما استنباط کردند که شايد ما هم روزی به روی هم شمشير بکشيم و سينهی يکديگر بدريم. به جرأت میگويم که اگر اين برداشت از گفتوگوهای تند کاتب کتابچه، صاحب سيبستان و من حاصل شده است، برداشتی است ناروا و غيرمنصفانه و صراحتاً نشان میدهد که عدهای مطلقاً پيشينه و زمينهی مباحثات ما را نمیدانند. در خلال همين نوع مباحثات و اختلاف مشربهای فکری بود که کاتب کتابچه به جمع ما پيوست و بينهی محکم این مدعا، مباحثات سال گذشتهی ما بود که همگی در ملکوت ثبت است. در ميان نه کاتب کتابچه مواضعاش را بیدليل ترک گفته است و نه من بيهوده از نظر خود دست کشيدهام. تمامی بحث ما بر سر اين بود که به اشتراک نظری برسيم روشنگر و البته در اين ميان دانش کاتب کتابچه بر شور و حرارت بحث میافزود. اين نوع مناظرات البته در تاريخ اسلام پيشينهای بلند دارد. از مباحثات امام صادق بگيريد تا مناظرات ميان ابوحاتم رازی و زکريای رازی و جدليات غزالی فقيه در برابر باطنيان و پاسخهای گروه مقابل به او.
ادامهی «اندر حديث مدارا و دموکراسی»
چندی پيش کاتب کتابچه يادداشتی نگاشته بود با عنوان «مطبوعات و قوهی قضاييه: ترويج خشونت». در ذيل آن يادداشت نکاتی را به اجمال و اختصار نوشتم و اکنون قصد دارم به تدريج در بسط آن نکات سر بسته، اشاراتی را بنويسم تا گرههای ماجرا بيشتر گشوده شود. نخست اينکه چنانکه در ذيل يادداشت کاتب کتابچه هم نوشته بودم، از بن جان با او موافقام که اين نهادها ترويج خشونت میکنند. همچنين دغدغه و نگرانی او را نسبت به رواج و گسترش خشونت و تلاش او برای آگاهی بخشيدن را عميقاً ارج مینهم. با اين حال باور دارم که کاتب کتابچه، به شهادت وقايعی که نه در ايران، بلکه در مغرب زمين، در اروپا و آمريکا، و حتی کشوری مثل فرانسه که الگوی آزادی و تفکر فيلسوفان فرانسوی گويا سخت مورد احترام کاتب کتابچه است (و به حق چنين است)، خشونت و درشتی و بیرحمی کمتر از ايران رواج ندارد. هم چنان که بايد نسبت به خشونت جاری در وطن هشدار داد، باز تکليف روشنفکر و انديشمند است تا پرده از خشونتها و دژخويیهای آشکار و نهان، عملی و تئوريزهی جهان و بالاخص مدعيان و گاهوارهداران مدنيت و تجدد بردارد. جز اين اگر رفتار کنيم، نبايد خرده گرفت بر اينکه گروهی داوری ما را نامنصفانه و به دور از آداب پژوهش آکادميک بدانند.
قصه را کوتاه میکنم و به اصل مطلب میپردازم. در واپسين بخش نوشتهی کاتب کتابچه بندی آمده است بدين قرار: «فراموش نکنيم که شالودهی تجدد، تأسيس ساختار حقوقی جديد است. بدون نظامِ حقوقی مدرن، خيال صورتبستنِ نظام سياسی، اقتصادی و اجتماعی مدرن را بايد از سر بهدر کرد. از قضا در ايران، دستگاهِ قضايی بيشترين فاصله را با معيارهای حقوقی جهانِ مدرن دارد.» با وجود اينکه در اين بند صراحتاً اشارهای نشده است که زدودن تئوریها و آثار و عواقب خشونت نظری و عملی در گرو متجدد شدن است، با همان تعريفات و توصيفاتی که کاتب کتابچه دارد، اما با اشاراتی که در کل مطلب به دستگاه قضايی شده است، اين ذهنیت قوت میگيرد که نويسنده رابطهای تنگاتنگ ميان جهانی متجدد و مدرن و از ميان رفتن يا حداقل کاهش يافتن خشونت میبيند. من اين مدعا را نادرست میدانم و ادلهی فراوانی هم در رد اين ادعا وجود دارد. در يک جامعهی مدرن، يک جامعهی مدنی و دموکراتيک، ضرورتاً خشونت از ميان نرفته و يا کاهش پيدا نمیکند و چه بسا که افزايش يافته و به شيوههای هولناکی به آن دامن زده میشود. در اين زمينه مقالات و کتب فراوانی نوشته شده است که میتوان حداقل به دهها نمونه از آنها اشاره کرد [بنگريد به يادداشتهای کتاب زير]. باری پيشتر از اين، پارههايی را از کتاب «تأملاتی در خشونت» نوشتهی جان کين آورده بودم. از قضا، اين کتاب در شرح و نقد گوهر سخن کاتب کتابچه است و هر چه بيشتر اين کتاب و ساير مراجع همراه آن را میخوانم، نادرستی يا حداقل نادقيق بودن مدعای کاتب کتابچه آشکارتر میشود. برای اينکه هيچ دخالتی در پروراندن مطلب با بيان زيربناهای فکری خود نداشته باشم، بر آن شدم تا به تدريج، پارههايی را از اين کتاب در قسمت حاشيهها بياورم تا ديدگاه نويسنده بيشتر روشن شود. همچنين در فرصتی مقتضی بخشهای مرتبط و اساسی کتاب را (شايد حدود نيمی از آن را) به صورت پیدیاف آپلود خواهم کرد تا همگان دسترسی به کل مطلب داشته باشند و داوری آسانتر باشد [برای اينکه مشکلی در زمينهی حقوق مؤلف پيش نيايد ناچارم ابتدا از صاحب اثر اجازهی بازتوليد اين بخش از کتاب را بگيرم. در نتيجه، در صورتی که ناشر اجازهی نشر آن را دهد، مجبور خواهم بود به تدريج آن را تنها در حاشيه بياورم]. مشخصات کتاب در لينک بالا آمده است. اين اثر جان کين، شايد بعد از رسالهی مختصر هانا آرنت، «دربارهی خشونت»، يکی از جامعترين آثاری باشد که در اين زمينه نوشته شده است. بخش مهمی از کتاب به تجليات خشونت در جهان اسلام تعلق دارد و نويسنده با بیطرفی، بدون موضعگيری احساسی تلاش دارد تا لب ماجرا را دريابد.
نکتهی آخر اينکه، آنچه در نقد کاتب کتابچه میگويم، به هيچ وجه منالوجوه در تأييد خشونت نيست. اگر کاتب کتابچه در استدلال و شناسايی ريشههای خشونت و راههای زدودن آن خطا کند يا تعلقات فرامتنی داشته باشد، به هيچ عنوان موضوع سخن از اعتبار نمیافتد. تمام هدف من روشنتر ساختن فضای بحث و نقد شيوهی استدلال است. از سوی ديگر، نوشتار کاتب کتابچه و لحن آن، چنان که گاهی اوقات گريبانگير نوشتههای من نيز میشود، حکايت از نگاهی ژورناليستی و احساسی دارد. برای يافتن ريشهی اين غدهی سرطانی دقت نظر و موشکافی بيشتری لازم است. اميدوارم کاتب کتابچه در ادامهی اين بحث اهتمامی جدی کند تا بر زوايای پنهان این ماجرا پرتو نوری تابيده شود.
ادامهی «حاشيههای خشونت، جامعهی مدنی، تجدد و دموکراسی»