از خيالخانهی زمزمههای کنج خلوت...
از تأمل در روایت بيت اول که بگذريم در بیت دوم به پارادوکسی میرسيم: روزی ممکن است خبری بيايد (از کجا؟) که شماها همه گرفتار ظن و خيال بودهايد. اينها چه کسانی هستند؟ طبعاً يک گروه دينورزاناند که اعتقادی يقينی به حيات پس از مرگ دارند. گروه ديگر، البته شامل کسانی است که به هر نوع انديشهای باور يقینی و جزمی دارند. مضمون رباعی خيام روشن است: پرهيز دادن از جزمیت و خود مطلقپنداری يا گمانِ يقين به خويش بردن. خيام آدمی را به مویی آويزان میکند که هميشه بر سر ایمان خويش بلرزد. ولی پارادوکس قصه اينجاست که او انگار دارد از جهان سومی حرف میزند. انگار در ذهن خود او هم عالمی هست که نه همين عالم است و نه عالم ديگر متدينان ولی عالم سومی است که فوق و بالای اين دو عالم وجود دارد و کسی از آن جهان میتواند ندا به دینورزان و غیر دينورزان بدهد که همهتان فريب خوردهاید! خوب سؤال اين است که دقیقاً چه چیزی باعث میشود که گمان خيامی به وجود احتمالی چنين عالمی اعتبارش بیشتر از گمان دينورزان به وجود عالمی دیگر باشد؟ فکر میکنم از منظر بیرونی هيچ رجحانی به هم ندارند و انگار خودِ خیام هم گرفتار همین محدودیت بشری است ولی تفاوت بزرگ خیام با آن گروه دیگر اين است که او از اين رباعی رندانه هم انديشهی جزمی و مطلقی نمیسازد.
۲. در همتنيدگی غم و شادی و همقران بودن اين دو با هم در شعر ما پديدهی غريبی است. در شعر بعضی شاعران ما همعنانی اين دو مضمون گويی سویهی حکیمانهای دارد. دو مثال بلافاصله به ذهنام میآيد. حافظ در آن غزل درخشان و امیدبخشی که دارد، مطلع غزلاش اين است: «رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند / چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند» که سراسر نوید است و مژدهی شادمانی و به پايان رسيدن غم. اما درست در همين غزل که اين همه سخن از اميد و بهبودی و بهروزی هست و نويد پايان شام سياه ستم، باز هم مضمون مرگآگاهی و از پشت پرده سرک کشيدن غم را میبينیم: «غنيمتی شمر ای شمع وصل پروانه / که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند».
يا اين بیت ديگر حافظ را در نظر بگيريد: گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز / که خيمه سايهی ابر است و بزمگه لب کشت. در اين بیت البته نويد اميد هست و قناعت و شاعر از منظری به عالم نگريسته که حتی در تلخترین لحظات هم آدمی میتواند فرصت را مغتنم بشمارد (و اين قدر «فرصت» را دانستن در شعر حافظ مضمون پرمايه و فربهی است: فرصتی دان که ز لب تا به دهان اين همه نيست). حافظ حتی با «سايهی ابر» که لحظاتی بيش – البته در فضای کويری ايران – درنگ ندارد، میخواهد لاف سلطنت بزند و پادشاهی کند! يعنی از يک سو، زودگذر بودن و حبابوار بودن اساس اين هستی را با تمثيل ابر به شنونده گوشزد میکند و از سوی دیگر چنان تصويری از داستان میسازد که شنونده گويی میتواند برای لحظهای هم که شده تمام آن رنج و غم را از یاد ببرد و البته اينجاست که خيال شاعر جولان میکند و شعلهوار در خود میگردد و با خود میرقصد.
اين بيت از سايه هم همين مضمون را دارد: به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند / چو چشم باز کنی صبح رهنورد اينجاست. و اين بيت اميدبخش که حکايتی کهن را تکرار میکند و قصهی حکيمان کهن را باز میگويد، درست در غزلی است که سراسر حکايت رنج است و غم: حکايت از چه کنم سينه سينه درد اينجاست / هزار شعلهی سوزان و آه سرد اينجاست (و البته باقی ابيات هم مضمون حزينی دارند). ولی اين کنار هم نشستن غم و شادی، کيمیای غريبی در شعر فارسی ساخته است.
۳. آدمی دربارهی همين چيزها – که نوشتم – فکر میکند که گاهی با اينها غمهایاش را از ياد ببرد. ولی البته غم نه ناپديد میشود و نه به اين سادگی از ياد میرود. غم هست. همينجوری هست برای خودش. همزاد آدمی است. ناپديد نمیشود. درست همانجور که شادی هم هست. حضور غم و شادی به فراخور شخصيت افراد و طبيعتشان در زندگی آنها متفاوت است. بخت و اقبال هم البته در ميزان هر یک سهمی دارند. ولی چه میشود کرد؟ واقعيت زيست بشری همين است که هست. آدمی موجودی است عشقآلود و دردمند، شادخواری غمپرست و دردمندی فارغبال. و اين تناقضها در وجود آدمی به وفور يافت میشود. همین تموج احوالی آدمی و تلون خاطر اوست که او را آدمی میکند؛ جز اين اگر باشد، آدمی نيست؛ ماشين است. درست از همين روست که اعتماد چندانی ندارم به آدمهايی که در پوست عرفان و سلوک میخزند و نمايش بسط و امنیت خاطر و آرامش و سکينه میدهند. در هر آرامش و سکينهای طوفانی عظيم نهفته و خفته است. به مولوی که فکر میکنم – که از تیزپروازترين عقابان عرصهی عرفان و سلوک سرزمين ماست – ياد اين بیت او میافتم:
و چه شکايت دردمندانه و عتاب گلهآميزی در همين تک بیت هست! باور نکردنی است اين خروش از آن جان عاشقِ دوزخآشام. و همین است که بشريت او را به بليغترین وجهی نمايش میدهد.
تمت!




نادر و سيمين میخواهند از هم جدا شوند و سيمین میخواهد برود خارج – اقامتاش را گرفته است – اما نادر حاضر نيست همراه همسرش و دخترش مهاجرت کند. يکی از دلایلاش برای امتناع از اين کار این است که پدری بیمار و مبتلا به آلزايمر دارد که او يگانه مراقب اين پدر است. سيمین خانهی نادر را ترک میکند و موقتاً به خانهی مادرش میرود. پدر نادر بیپرستار میماند و نادر قرار است پرستاری برای مراقبت از پدرش هنگامی که او سر کار است و دخترش در مدرسه، استخدام کند. زن آبستن است و در جریان اتفاقاتی که میافتد، نادر یک بار که به خانه بر میگردد پدرش را دست-به-تخت-بسته و در آستانهی مرگ در خانه میبيند و همزمان مشاهده میکند که مبلغی پول در خانه نيست. زن پرستار – که زنی است از طبقهای فقیر و تهیدست – مظنون به سرقت میشود و نادر او را با عصبانیت از خانه بيرون میکند. زن در راهپله میلغزد و جنيناش را سقط میکند. نادر متهم به قتل میشود و همسر زن، که عملاً بیکار است، مدعی میشود که نادر فرزندش را کشته است. قصه به اینجا ختم میشود که آیا نادر میدانسته که این زن باردار بوده و با او تندی کرده یا او را هل داده است يا نه. در اين ميانه، نادر هم با مشکلات پدر بیمار، زندگی زناشویی در آستانهی فروپاشی و دختری نوجوان که نگران پدر و مادرش است، روبروست. او خود میگوید که مطمئن نيست که برخورد او باعث سقط جنين زن شده است، اما در جریان دادگاه به دفعات دروغ میگويد. نادر به زبان و بياناش در دادگاه مسلط است و پيش از اینکه مخاطب دریابد که او مکرر دروغ گفته است (که خبر نداشته زن پرستار آبستن بوده)، چهرهی متين، مؤدب و آرام نادر او را در مقابل واکنشهای عصبی، خشن و تندخويانهی حجت همسر راضیه، زن پرستار، قرار میدهد. کليد قصه و پيام سياسی آن، به گمان من، درست همينجاست.
نادر، مردی است که به طبقهی متوسط به بالا تعلق دارد. همسرش نيز. راضيه و حجت، زن و شوهری هستند تنگدست. نادر، در سخن گفتن به کلماتاش مسلط است و به نوعی سخن میگويد که میتواند مخاطب را از لحاظ حسی و عاطفی عقب براند. حجت، خشن است. ناسزا هم میگويد. حملهی فيزيکی به طرف مقابلاش میکند. اما روايت فیلم به ما میگويد که نادر با تمامی تسلطاش بر زبان و بياناش، دروغگوست و انسجام اخلاقی ندارد. حجت و راضيه به شدت مذهبی و معتقد هستند، اما حجت مردی است ناآرام که هر چند موضعاش اخلاقاً درست و از منظر عدالتخواهی و انصاف است، تصويری که از او در فيلم میبينم، بيننده را میرماند. تنها در اواخر فیلم است که میبینيم حجت و راضيه – به رغم خشونتی که در چند مورد از شوهر مشاهده میشود و ترس و لرزی که در بيان حقیقت از راضيه میبينیم – انسجام و اصالت اخلاقی بيشتری – در برابر دروغ و دروغگويی – از خود نشان میدهند.