صفحه‌ی اصلی

بايگانی: تأملات

February 10, 2012

از خيال‌خانه‌ی زمزمه‌های کنج خلوت...

۱. امروز داشتم شعر «چاووشی» اخوان را با صدای خودش – از آلبومی به همین نام که آهنگ‌اش را مجيد درخشانی ساخته است – گوش می‌دادم و مدام خيام در ذهن‌ام گذر می‌کرد. یاد اين رباعی مشهور خيام افتادم که:
قومی متفکرند اندر ره دين
قومی به گمان فتاده در راه يقين
زان می‌ترسم که بانگ آيد روزی
کای بی‌خبران راه نه آن است و نه اين
و به فکر فرو رفتم که آن بيت اول را چگونه می‌شود خواند؟ مصرع دوم بیت اول را می‌شود به دو شکل علامت‌گذاری کرد (فعلا در درست يا غلط بودن‌ هيچ يک از علامت‌گذاری‌ها بحث نمی‌کنیم): ۱. قومی به گمان،‌ فتاده در راه یقين؛ يا ۲. قومی به گمان فتاده، در راه یقين. در اولی، يعنی عده‌ای خيال برشان داشته است که به يقین رسيده‌اند يا در همين جهان خيال‌آلوده‌شان در پی يقين می‌دوند و در دومی مضمون مصرع می‌شود: عده‌ای در راهِ يقين، دچار گمان شده‌اند. البته فکر می‌کنم همان روايت نخست صحيح‌تر است چون در انديشه‌ی خیامی اساساً اين طعنه‌ی رندانه هميشه نثار کسانی می‌شود که ادعای يقین دارند يا فکر می‌کنند امری يقینی در عالم محقق می‌شود و از اين حيث حافظ در بعضی جاها بسيار شبيه خیام است – يا در واقع خيام نسخه‌ی سياه و سفيد حافظ است و حافظ مينياتوری رنگارنگ و دلرباتر که تصاوير خيال‌انگيزتری به مضامين خیامی بخشيده است؛ به ويژه جایی که می‌گويد: کس ندانست که منزل‌گه معشوق کجاست / اين‌قدر هست که بانگ جرسی می‌آيد.

از تأمل در روایت بيت اول که بگذريم در بیت دوم به پارادوکسی می‌رسيم: روزی ممکن است خبری بيايد (از کجا؟) که شماها همه گرفتار ظن و خيال بوده‌ايد. اين‌ها چه کسانی هستند؟ طبعاً يک گروه دين‌ورزان‌اند که اعتقادی يقينی به حيات پس از مرگ دارند. گروه ديگر، البته شامل کسانی است که به هر نوع انديشه‌ای باور يقینی و جزمی دارند. مضمون رباعی خيام روشن است: پرهيز دادن از جزمیت و خود مطلق‌پنداری يا گمانِ يقين به خويش بردن. خيام آدمی را به مویی آويزان می‌کند که هميشه بر سر ایمان خويش بلرزد. ولی پارادوکس قصه اين‌جاست که او انگار دارد از جهان سومی حرف می‌زند. انگار در ذهن خود او هم عالمی هست که نه همين عالم است و نه عالم ديگر متدينان ولی عالم سومی است که فوق و بالای اين دو عالم وجود دارد و کسی از آن‌ جهان می‌تواند ندا به دین‌ورزان و غیر دين‌ورزان بدهد که همه‌تان فريب خورده‌اید! خوب سؤال اين است که دقیقاً چه چیزی باعث می‌شود که گمان خيامی به وجود احتمالی چنين عالمی اعتبارش بیشتر از گمان دين‌ورزان به وجود عالمی دیگر باشد؟ فکر می‌کنم از منظر بیرونی هيچ رجحانی به هم ندارند و انگار خودِ خیام هم گرفتار همین محدودیت بشری است ولی تفاوت بزرگ خیام با آن گروه دیگر اين است که او از اين رباعی رندانه هم انديشه‌ی جزمی و مطلقی نمی‌سازد.

۲. در هم‌تنيدگی غم و شادی و هم‌قران بودن اين دو با هم در شعر ما پديده‌ی غريبی است. در شعر بعضی شاعران ما هم‌عنانی اين دو مضمون گويی سویه‌ی حکیمانه‌ای دارد. دو مثال بلافاصله به ذهن‌ام می‌آيد. حافظ در آن غزل درخشان و امیدبخشی که دارد، مطلع غزل‌اش اين است: «رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند / چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند» که سراسر نوید است و مژده‌ی شادمانی و به پايان رسيدن غم. اما درست در همين غزل که اين همه سخن از اميد و بهبودی و به‌روزی هست و نويد پايان شام سياه ستم، باز هم مضمون مرگ‌آگاهی و از پشت پرده سرک کشيدن غم را می‌بينیم: «غنيمتی شمر ای شمع وصل پروانه / که این معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند». 

يا اين بیت ديگر حافظ را در نظر بگيريد: گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز / که خيمه سايه‌ی ابر است و بزم‌گه لب کشت. در اين بیت البته نويد اميد هست و قناعت و شاعر از منظری به عالم نگريسته که حتی در تلخ‌ترین لحظات هم آدمی می‌تواند فرصت را مغتنم بشمارد (و اين قدر «فرصت» را دانستن در شعر حافظ مضمون پرمايه و فربهی است: فرصتی دان که ز لب تا به دهان اين همه نيست). حافظ حتی با «سايه‌ی ابر» که لحظاتی بيش – البته در فضای کويری ايران – درنگ ندارد، می‌خواهد لاف سلطنت بزند و پادشاهی کند! يعنی از يک سو، زودگذر بودن و حباب‌وار بودن اساس اين هستی را با تمثيل ابر به شنونده گوشزد می‌کند و از سوی دیگر چنان تصويری از داستان می‌سازد که شنونده گويی می‌تواند برای لحظه‌ای هم که شده تمام آن رنج و غم را از یاد ببرد و البته اين‌جاست که خيال شاعر جولان می‌کند و شعله‌وار در خود می‌گردد و با خود می‌رقصد.

اين بيت از سايه هم همين مضمون را دارد: به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند / چو چشم باز کنی صبح ره‌نورد اين‌جاست. و اين بيت اميدبخش که حکايتی کهن را تکرار می‌کند و قصه‌ی حکيمان کهن را باز می‌گويد، درست در غزلی است که سراسر حکايت رنج است و غم: حکايت از چه کنم سينه سينه درد اين‌جاست / هزار شعله‌ی سوزان و آه سرد اين‌جاست (و البته باقی ابيات هم مضمون حزينی دارند). ولی اين کنار هم نشستن غم و شادی، کيمیای غريبی در شعر فارسی ساخته است.

۳. آدمی درباره‌ی همين چيزها – که نوشتم – فکر می‌کند که گاهی با اين‌ها غم‌های‌اش را از ياد ببرد. ولی البته غم نه ناپديد می‌شود و نه به اين سادگی از ياد می‌رود. غم هست. همين‌جوری هست برای خودش. هم‌زاد آدمی است. ناپديد نمی‌شود. درست همان‌جور که شادی هم هست. حضور غم و شادی به فراخور شخصيت افراد و طبيعت‌شان در زندگی آن‌ها متفاوت است. بخت و اقبال هم البته در ميزان هر یک سهمی دارند. ولی چه می‌شود کرد؟ واقعيت زيست بشری همين است که هست. آدمی موجودی است عشق‌آلود و دردمند، شادخواری غم‌پرست و دردمندی فارغ‌بال. و اين تناقض‌ها در وجود آدمی به وفور يافت می‌شود. همین تموج احوالی آدمی و تلون خاطر اوست که او را آدمی می‌کند؛ جز اين اگر باشد، آدمی نيست؛ ماشين است. درست از همين روست که اعتماد چندانی ندارم به آدم‌هايی که در پوست عرفان و سلوک می‌خزند و نمايش بسط و امنیت خاطر و آرامش و سکينه می‌دهند. در هر آرامش و سکينه‌ای طوفانی عظيم نهفته و خفته است. به مولوی که فکر می‌کنم – که از تیزپروازترين عقابان عرصه‌ی عرفان و سلوک سرزمين ماست – ياد اين بیت او می‌افتم:
شير سیاه عشق تو می‌کَنَد استخوان من
نی تو ضمان من بدی؟ پس چه شد آن ضمان تو؟

و چه شکايت دردمندانه و عتاب گله‌آميزی در همين تک بیت هست! باور نکردنی است اين خروش از آن جان عاشقِ دوزخ‌آشام. و همین است که بشريت او را به بليغ‌ترین وجهی نمايش می‌دهد.

تمت!

January 17, 2012

افسانه‌های دهان‌بند و اخلاق و تعهد علمی

اين سياست يا استراتژی برای ما ايرانيان به ويژه بسيار آشناست که هر وقت نظام مسلط و قدرت حاکم خواسته است کسی را خاموش کند و دهان‌اش را ببندد به سوی انواع و اقسام اتهام‌زنی‌ها و برچسب‌زدن‌هايی رفته است تا به تدريج منتقدان یا کسانی را که نظری متفاوت با نظر رسمی دارند از میدان به در ببرد. در همين جمهوری اسلامی، اتهاماتی نظير «ضد انقلاب»، «ضد ولايت فقيه» يا «ضد اسلام» يا «بی‌دين» به بسیاری زده شده است (فارغ از اين‌که چقدر اين اتهامات درست است يا نه) تا فردی را که آماج اين نسبت‌هاست از ميدان به در کنند. کسانی که قربانی این برچسب زدن‌ها شده‌اند افراد مختلفی بوده‌اند از چهره‌های سياسی بگيرید تا شخصيت‌های علمی، فرهنگی و هنری.

امروز، تصادفاً، نسخه‌‌‌ای از ترجمه‌ی فارسی کتاب استيفن والت و جان می‌يرشايمر به دست‌ام رسيد و همين روزها بعد از مدت‌ها دوباره مشغول خواندن اين کتاب بودم که به ويژه اين روزها که بحث از برنامه‌ی هسته‌ای ايران و روابط ايران و آمريکا و نقش اسرايیل در اين ماجرا داغ است، اين کتاب به نحو شگفت‌آوری آگاهی‌بخش و روشنگر است. خواننده وقتی اين کتاب را می‌خواند از مشاهده‌ی شباهت‌های غريبی که ميان لابی اسرايیل و فعاليت‌های‌اش و اتفاق‌هايی که اين روزها در ايران و حول مسايل سياسی ايران می‌افتد حیرت می‌کند (جدای از این‌که يک فصل اين کتاب اختصاصاً درباره‌ی ايران، سياست هسته‌ای ايران و نقش اسراييل در این قصه نوشته شده است). اين روزها که در ایران، فضای فرهنگی و فکری به شدت بيمار و سياست‌زده است، برای من اسباب حيرت بود که کسی اين کتاب را ترجمه و چاپ کرده است. اين کتاب با عنوان «گروه فشار اسراييل و سياست خارجی آمريکا» به ترجمه‌ی رضا کامشاد توسط انتشارات فرزان روز منتشر شده و چاپ اول آن در سال ۱۳۸۸ بوده است (نمی‌دانم که اين کتاب بعداً هم تجديد چاپ شده است يا نه). اهميت اين کتاب به اين است که در ميان خيل ادبيات مبتذل و ميان‌مايه‌ای که بر مبنای ايدئولوژی اسراييل‌ستيزی جمهوری اسلامی و تخيلات نظریه‌پردازان خودجوش حکومتی تولید می‌شود، کتاب فوق يک پژوهش ارزنده‌ی علمی است که دو نفر آکادميسين معتبر انجام داده‌اند و بی‌شک يکی از کتاب‌های تراز اول در اين حوزه‌ از تحقيق است.


عجالتاً يکی دو بند از اين کتاب را نقل می‌کنم که سخت به نکته‌ای که می‌خواهم بگويم مربوط است. اين دو بند از صفحات ۲۳۵ تا ۲۳۷ کتاب نقل شده است و درباره‌ی اتهام ضد يهوديت و سامی‌ستيزی است که همواره از ابزارهای قوی لابی اسرايیل برای خاموش کردن همه‌ی منتقدانی بوده است که کمترين اعتراضی به اسرايیل داشته‌اند (و در ميان کسانی که این برچسب را خورده‌اند حتی می‌توان نام جيمی کارتر، رييس جمهور اسبق آمريکا، و فرانسيس فوکوياما نظريه‌پرداز سياسی نزديک – يا سابقاً نزديک – به نئوکان‌ها را ديد). البته من اين عبارات را جور ديگری ترجمه می‌کردم (مثلاً به جای ضد يهوديت تقریباً همه جا می‌گذاشتم «سامی‌ستيز» يا «يهودستيزی»)، ولی به هر حال، ترجمه‌ی فارسی‌اش به قدر کافی برای خواننده‌ی فارسی‌زبان رسا و روشن است.

«ضد يهوديت حقیقی، يهوديان را به طرق تبعيض‌آمیز مختلف طوری با ديگران فرق می‌گذارد که به آن ديگران اجازه می‌دهد روی آن‌ها انگشت بگذارند و، آن‌ها را به انحاء کوچک و بزرگ مورد ايذاء و اذيت قرار دهند. ضد يهوديت عقيده دارد که يهوديان به ظاهر درگير در فعاليت‌های سياسی قانونی – نامزدی برای مقام، اهدای اعانه به مبارزات سياسی، نوشتن کتاب و مقاله، يا سازمان‌دهی گروه‌های ذی‌نفع – در عمل دست به توطئه و تبانی مخفيانه و پشت پرده می‌زنند. ضد يهودان حقيقی گاهی حامی اقدامات حاد برای محروم کردن يهوديان از حقوق کامل سياسی‌اند و در مواقعی اذيت و آزار بی‌رحمانه‌تر يهوديان را تبليغ می‌کنند. ضد يهوديت، حتی در حالت معتدل‌ترش، به اشکال مختلفِ قالبی زیاده‌روی می‌کند و به طور ضمنی می‌گويد که يهوديان باید به چشم سوء ظن و تحقير نگريسته شوند، و اين در حالی است که در صددند آن‌ها را از امکان شرکت کامل و آزاد در همه‌ی حيطه‌های اجتماع محروم کنند. ضد يهوديت، بنابر ويژگی‌های‌اش، به ساير اشکال نژادپرستی يا تبعيض مذهبی می‌ماند، که همه‌ی آن‌ها از پايان جنگ بين‌الملل دوم از طرف اروپا و آمريکا به شدت محکوم شده‌اند.

بر عکس، تقريباً کليه‌ی خيل غيريهوديان و يهوديانی که از سياست اسرايیل انتقاد می‌کنند و در مورد نفوذ گروه فشار اسرايیل بر سياست خارجی آمريکا نگرانی دارند از اين نظرات سخت مضطرب می‌شوند و با قاطعيت آن‌ها را رد می‌کنند. واقعاً، آن‌ها عقيده دارند يهوديان انسان‌هايی نظير سايرين هستند، به اين معنا که قادر به انجامِ هم اعمال خوب و هم اعمال بد هستند، و اين‌که حق دارند از منزلتی همانند ساير اعضای جامعه برخوردار شوند. آن‌ها هم‌چنين معتقدند اسراييل نظير ساير کشورها عمل می‌کند يعنی سخت از منافع خودش دفاع می‌کند و بعضی اوقات سياست‌هايی را دنبال می‌کند که عاقلانه و منصفانه هستند و بعضی اوقات دست به اعمالی می‌زند که از نظر استراتژيک احمقانه و حتی غيراخلاقی می‌‌باشند. اين رويکرد خلاف ضد يهوديت است. خواسته‌اش اين است که با يهوديان مثل هر کس ديگر رفتار شود و با اسراييل به عنوان کشوری عادی و قانونی برخورد شود. در اين نگرش، اسرايیل وقتی درست عمل می‌کند باید مورد تحسين قرار گيرد و اگر خلاف آن باشد مورد انتقاد. آمريکايیان نيز باید حق داشته باشند هنگامی که اسرايیل به منافع آمريکا لطمه می‌زند نگران و منتقد باشند، و آمريکاييانی که به اسرايیل اهميت می‌دهند بايد آزاد باشند هنگامی که دولت‌شان به اعتقاد آن‌ها کاری خلاف منافع کشورش انجام می‌دهد انتقاد کنند. در اين‌جا، نه رفتاری خاص وجود دارد نه معياری دوگانه. به همين ترتيب، اکثر منتقدان گروه فشار اسراييل آن را به عنوان گروه توطئه‌گر يا تبانی‌کن نمی‌بينند؛ بلکه استدلال می‌کنند – چنان‌که ما می‌کنيم – که سازمان‌های هواخواه اسراييل همانند ساير گروه‌های ذی‌نفع عمل می‌کنند. با آن‌که اتهام ضد يهوديت می‌تواند ترفند مؤثر بدنام‌کننده‌ای باشد، معمولاً واهی و بی‌اساس است...

بگذاريد صريح باشيم: ضد يهوديت پديده‌ای نفرت‌انگيز با سابقه‌ای طولانی و غم‌انگيز است، و تمام مردم باید بر عليه احيای آن هوشيار باقی بمانند و هر زمان سر برآورد آن را محکوم نمايند. علاوه بر آن، ما همگی بايد از حضور ضد يهوديت واقعی در بخش‌هايی از جهان عرب و اسلام (و در جوامع ديگر – برای مثال، روسيه) و همين‌طور در قسمت‌هايی از آمريکا و جامعه‌ی اروپا نگران باشيم. ولی ضروری است که ما بين ضد يهوديت راستين و انتقاد مشروع از سياست اسرايیل تفاوت قايل شويم، زير مغشوش کردن آن‌ها مبارزه با تحجر و بحث هوشمندانه راجع به سياست خارجی آمريکا را دشوارتر می‌سازد. آمريکايیان بايد آزاد باشند عمليات گروه‌هايی را که به منظور حمايت بی‌دریغ و بدون قيد و شرط به اسراييل، آمريکا را تحت فشار می‌گذارند، مورد بحث و گفت‌وگو قرار دهند به همان نحو که ما بدون نگرانی از بدنام شدن يا کنار گذاشته شدن فعاليت‌های سياسی، ساير گروه‌های ذی‌نفع را مورد تحقيق قرار می‌دهيم


همان‌طور که می‌بينيم بحث اتهام سامی‌ستيزی یکی از محورهای کليدی حملات لابی اسراييل برای خاموش کردن مخالفان و منتقدان اسراييل است (نويسندگان کتاب‌ در بخش‌های ديگری، ساير استراتژی‌های اسرايیل را نيز بررسی کرده‌‌اند، از جمله موضوع حمله کردن و پاپوش دوختن برای دانشگاهيان منتقد اسراييل). اين کتاب، فصلی دارد که – چنان‌که اشاره کردم – درباره‌ی ايران و برنامه‌ی هسته‌ای ايران است. اين فصل را به طور کامل می‌توانيد از اين‌جا دانلود کنيد. البته برای فهم کليت بحث به گمان‌ام ضروری است که کل کتاب را بخوانيد (کسانی که در ايران هستند، حتماً می‌توانند کتاب را تهيه کنند). اين بخش به خوبی نشان می‌دهد که چرا و تا چه اندازه نقش اسرايیل در بحران هسته‌ای ايران مهم و کليدی است و نمی‌توان آن را ناديده گرفت. 

زمزمه‌هايی که اين روزها می‌شنويم مبنی بر اين‌که بحث کردن درباره‌ی اسراييل بيهوده است يا اسرايیل مسأله‌ی ما نيست در واقع بحث را به مسأله‌ای حاشيه‌ای تقليل می‌دهند و نفس سخن گفتن درباره‌ی اسرايیل را تبديل به حوزه‌ای ممنوعه می‌کنند که گويا هيچ تأثيری بر وضع فعلی ما ندارد. اسرايیل‌شناسی ما، درست مانند شرق‌شناسی يا غرب‌شناسی يا فلسفه خواندن يا هر حوزه‌ی علمی و معرفتی ديگری مهم است و بی‌شک دست‌گير ما در رسيدن به فهمی دقيق‌تر و آگاهانه‌تر برای اتخاذ تصميم‌هایی خردمندانه‌تر است. تنها چيزی که از اصرار بر نفهميدن اسرايیل و پافشاری بر ندانستن نقش اسراييل در اين قصه حاصل ما می‌شود، ناکامی و سرخوردگی است و تير از تاريکی خوردن. هم‌چنین بحث کردن درباره‌ی اسرايیل و انتقاد از اسرايیل (چه زبان‌اش نرم باشد و چه درشت) مترادف با «ضديت» با اين و آن يا وسواسِ دشمن‌تراشی نیست (درست به همان دليلی که انتقاد از اسرايیل مترادف با سامی‌ستيزی نيست و برچسب سامی‌ستيزی بيشتر برای بدنام کردن يا خاموش کردن منتقدان به کار می‌رود). در ايران هم اين روزها هر جا زمزمه‌ی انتقادی بر می‌خيزد، انواع برچسب‌هایی از اين جنس حواله‌ی منتقد می‌شود. سخن گفتن از اسرايیل و نقد اسرايیل و بررسی نقش آن در وضع سياسی فعلی ايران تنها زمانی می‌تواند حاشيه‌ای تلقی شود و بی‌اهميت باشد (و مثلاً برخاسته از وسواس بيمارگونه‌‌ی دشمن‌تراشی يا ضديت‌سازی باشد) که واقعاً اسراييل هيچ نقشی در اين قصه نداشته باشد يا درباره‌ی نقش‌اش اغراق و مبالغه شده باشد. کتاب بالا، و بسياری پژوهش‌های علمی و آکادميک درجه‌ يک (نه ستون‌نويسی‌های روزنامه‌نگارانه و انشاوار) با موفقيت نشان داده‌اند که درباره‌ی اين‌که اسرايیل نقش پررنگی در بحران سياسی ايران در خصوص پرونده‌ی هسته‌ای‌اش دارد، هيچ مبالغه و اغراقی نشده است. به عبارت دقیق‌تر، هر گونه بحثی درباره‌ی پرونده‌ی هسته‌ای ايران و سرنوشت آن، بدون سخن گفتن از نقش اسرايیل در اين قصه، ابتر و ناقص است. حتی اگر جنبه‌ی سياسی قصه و اهميت آن را برای منافع ملی ايران در نظر نگيريم، باز هم بحث درباره‌ی سياست اسرايیل و نقش لابی اسراييل اهميتی آکادميک و علمی برای پژوهشگران حوزه‌ی سياست، جامعه‌شناسی و بحث‌های مربوط به دموکراسی، حقوق بشر و قوانين بين‌المللی دارد. دستور «بحث بس» درباره‌ی اسرايیل دادن، کمابيش چيزی است شبيه تهمت «سامی‌ستيزی» زدن به همه‌ی منتقدان اسراييل. 

چه بسا اسراييل و مسأله‌ی خاور ميانه برای عده‌ای تبديل به بحثی فرساينده و خسته‌کننده شده باشد. يعنی تاريک بودن افقِ پيدا شدن راه حلی عملی ممکن است باعث شود کلاً از خير فکر کردن و بحث کردن درباره‌ی آن بگذرند. ولی ما درباره‌ی افراد عادی و زندگی روزمره‌شان صحبت نمی‌کنیم. مخاطب ما، دانشوران، روشنفکران و سياست‌پژوهانی است که دغدغه‌ی روزمره‌شان همين مسايل است. اين بحث، البته، سر دراز دارد و نمی‌شود به يکی دو يادداشت آن را جمع کرد. عجالتاً شايد برای خواننده جالب باشد يادداشتی را که چندی پيش به اضافه‌ی ترجمه‌ی سخنرانی ايلان پاپه در دانشگاه وست‌مينستر منتشر کردم و هم‌چنين مقاله‌ای که ديروز در جرس منتشر شد بخوانند. با اين توضيحات، فکر می‌کنم خواننده‌ی منصف و هوش‌مند در می‌يابد که محور اين بحث‌ها نه اسرايیل‌ستيزی (يا آمريکاستيزی يا عرب‌ستیزی يا هر نوع «ستيز» و «ضديت» ديگری است) و نه وسواس بيمارگونه‌ای برای دشمن‌تراشی و توهم توطئه داشتن. موضوع سخن من، مسايلی است واقعی و علنی که بدون هيچ پرده‌پوشی و تستُّری در صحنه‌ی سياست بين‌المللی در حال وقوع است. می‌توانيم خودمان را به نشنيدن يا نديدن بزنيم و سرمان را زیر برف بکنيم. ولی با نديدن و نشنيدن ما – يا اين‌که روی‌مان را به سوی ديگری بگردانيم – واقعيت عوض نمی‌شود. ما ممکن است اسرايیل را رها کنيم، ولی بدون شک اسرايیل ما را رها نخواهد کرد و پيامدهای مداخله‌ی مستقيم و غيرمستقيم اسراييل تا سال‌ها و دهه‌ها در صحنه‌ی سياسی خاور ميانه و در کشورهای منطقه باقی خواهد ماند. کمترين کاری که ما می‌توانيم بکنيم کوشش برای فهم صادقانه، منصفانه، موشکافانه و بی‌طرفانه‌ی قصه است. بی‌طرف بودن هم فقط پرهیز از ستيزه‌جويی، تنش‌زايی و دشمن‌تراشی نيست؛ بلکه بخش ديگری از بی‌طرف بودن هم اين است که از آن سوی بام نيفتيم و در غفلت خودخواسته و خودساخته غرق نشويم. برای نشان دادن بطلان يک نظريه، کافی است - يا لازم است - که به مدعيات آن نظريه بپردازیم و با استدلال مدعای اصلی آن را پاسخ بگوييم. هميشه پاک کردن صورت مسأله و به هم زدن کافه و تعطيل کردن اصل بحث، البته کار آسان‌تری است. کار خردمندانه‌تر و منطبق‌تر با اخلاق پژوهشی، درگير شدن با اصل استدلال است نه خط زدن خود صورت مسأله. دقت کنيد که حتی ممکن است مسأله‌ای نادرست طرح شده باشد، ولی برای نشان دادن نادرستی آن نيز، هم‌چنان باید به مدعيات آن پرداخت نه اين‌که سخن را به جای ديگری ببريم و اصل بحث را تعطيل کنيم.

مرتبط: اين پست وبلاگ آق بهمن و هم‌چنين يادداشت‌اش در وب‌سايت بی‌بی‌سی فارسی با عنوان «تاثیر لابی اسرائیل بر سیاست خارجی آمریکا» مقدمه‌ی خوبی است برای شناخت کتاب بالا.

January 14, 2012

پول‌های مصلايی که ناگهان به حافظه‌ها بر می‌گردند!

دیدن تصاویری که فارس‌نیوز از اجتماع معترضان در برابر خانه‌ی سردار علايی منتشر کرده بود، بسیار تأمل‌برانگيز است؛ نه تنها از این باب که اين کار فارس‌نیوز خودش مثل تف سر بالاست و نوعی آبروریزی است (و البته خودشان گویا متوجه قبح و وقاحت قصه نيستند چون هميشه اين کارها را کرده‌اند و باز هم می‌کنند) بلکه جای هزاران پرسش دیگر را هم باز می‌کند. اين پرسش‌ها را می‌توان از متن شعارهایی که روی ديوار خانه‌ی علايی نوشته‌اند هم فهميد. اما علاوه بر آن، نکات مهم ديگری هم هست که خوب است زعمای اين طایفه (يا عقلای‌شان؛ اگر هنوز عاقلی در ميان‌شان باقی است) به آن فکر کنند.

پيش از اين‌که نمونه‌هایی از يکی دو شعار را بررسی کنيم، خوب است به یاد بیاوریم که اين ماجرا (اين نوع تجمع‌ها) به هيچ وجه استثناء نيست. قاعده است. قاعده‌ای است که از صدر تا ذیل نظام هم از آن باخبرند و هم می‌دانند که اين گروه وجود خارجی دارند، انگيزه دارند، حمايت قاطع پشت‌شان هست و البته هيچ هراسی از هیچ کس و هيچ چيز هم ندارند. مقید به قانون و شریعت هم نيستند. کلاً هيچ چیزی هیچ وقت جلودارشان نيست. قصه‌ی سعيد تاجیک و ليچارگويی‌اش هم مطلقاً غریب نبود. فقط گویا «بچه‌ها» کمی تند رفته بودند که خوب می‌شد بعداً گوشمالی‌شان داد. عقبه‌ی این جریان خیلی قدیمی‌تر از اين‌هاست. مسأله اعتراض کردن‌شان نيست. گمان می‌کنم اعتراض حق طبيعی هر گروه است. مسأله دو حاشيه‌ی مهم اين نوع اعتراض‌هاست. نخست اين‌که «حق» چنين اعتراض‌های پرشور و تندی در نظام جمهوری اسلامی فقط به يک گروه خاص داده می‌شود و طبعاً هر گونه اعتراض ديگری از گروه‌های متفاوت يا مقابل ولو در مدنی‌ترين شکل قابل‌تصور هم مطرح شود، مطلقاً نينديشيدنی است و در رديف کباير معاصی. دوم اين‌که، اين نوع اعتراض‌ها زبان و ادبيات خاص خودشان را دارند. از هيچ قاعده‌ی اخلاقی پیروی نمی‌کنند. چیزی به اسم تقوا برای‌شان معنا ندارد. هم در گفتار خشن‌اند و هم در رفتار (نمونه‌ی حمله به دفتر آيت‌الله صانعی را به یاد بیاورید). روی مجموعه‌ی این ابراز احساسات افسارگسيخته و بی‌قاعده که به هيچ کسی پاسخگو نيست (مگر به کسانی که نمی‌دانيم - دست‌کم ظاهراً - که هستند يا چگونه فرمان حرکت را صادر می‌کنند)، نامی هم البته نهاده می‌شود: ابراز احساسات پرشور و خالصانه‌ی جوانان مؤمنان و با اخلاص يا مثلاً امت دردمندِ شهید داده يا ايثارگران و بسيجيان و سپاهيان و الخ. 

لذا اگر بخواهيم خلاصه کنيم، اين طايفه ويژگی‌هايی روشن دارند: ۱) به هيچ قاعده و اخلاق و قانونی پاسخ‌گو نيستند؛ هميشه رفتارشان «خودجوش» است؛ لذا هر وقت در اين رسانه‌ها به عبارت «خودجوش» برخورد کرديد – که البته حکايت از بعضی هماهنگی‌های پشت پرده دارد – بدانید که بروز هر نوع خشونت و درشتی و بی‌اخلاقی و مثلاً از مهار خارج شدن امثال سعيد تاجيک کاملاً محتمل است؛ ۲) اين گروه هميشه حق اعتراض دارند و احتياجی به هيچ مجوزی هم ندارند. نیازی به نهيب عقل هم ندارند. این گروه وجه تفاوت و تمایزشان با ساير طبقات ملت تفاوتی بزرگی است که دارند: بر خلاف ديگران، هر کاری این گروه بکنند خوب است و پسنديده (ولو مثلاً حمله به سفارت بريتانيا باشد و بعدش رسوايی به بار بیايید و يکی‌يکی مسؤولان نظام با ذلت و خفت و سرافکندگی شروع به عذرخواهی کنند و کل کشور بهای سنگينی را بپردازد)؛ ۳) این گروه هيچ قاعده‌ی اخلاقی را رعايت نمی‌کنند. ابتدايی‌ترین احکام اخلاقی مسلمانی را به راحتی می‌توانند زير پا بگذارند. کافی است طرفی که عليه او اعتراض می‌کنند، از دایره‌ی «خودی»ها خارج باشد. ديگر اهميتی ندارد که برای تخريب يا نابودی او از چه شيوه‌ای می‌توان استفاده کرد. برای نابودی کسی که دیگر مثل آن‌ها نيستند، اين گروه مجازند هر کاری بکنند و البته هم‌چنان مؤمن و مخلص و پاک باقی بمانند!

با اين مقدمه، يکی دو تا از شعارها را با هم بررسی کنیم.

اولی اين است: «ملاک حال فعلی افراد است». اين شعار تقريباً در جميع مواردی که در تابلوهای گروه‌های «خودجوش» ديده می‌شود به شيوه‌ای رياکارانه (رجوع کنيد به عدم پای‌بندی اين گروه به اخلاق) استفاده می‌شود. چرا؟ به این دليل که اين شعار برای همه و در همه جا صادق نيست. اگر کسی باشد که پيشينه‌ای سوء داشته باشد و مثلاً بعداً رفتاری قابل‌قبول پیدا کرده باشد، قاعدتاً باید ملاک حال فعلی‌اش باشد. ولی اين ملاک بودن حال فعلی هميشه مشمول گذشت زمان است. به محض اين‌که همين فرد کمترين نشانی از تفاوت در رفتار و گفتارش مشاهده شود، هميشه می‌توان پرونده‌ی سنگينی از گذشته‌اش را رو کرد و او را رسوا کرد. پرونده‌سازی که قاعده‌ی هميشگی و اين روزها برجسته‌تر در نظام فعلی است، بنيان و اساس‌اش بر ملاک نبودن حال فعلی افراد است. از سوی ديگر، اين ملاک بودن حال فعلی افراد معمولاً برای کسانی استفاده می‌شود که هم‌اکنون در متن قدرت‌اند يا عزيزند و لذا برای اين‌که بتوانند به کارشان ادامه بدهند، به ديگران نهيب می‌زنند که ملاک حال فعلی‌شان است – ولو مشکلی جدی در کل حال‌شان وجود داشته باشد! (دقت کنيد که شعار مزبور اساساً در اين راستا مطرح شد که آدم‌ها تبرئه شوند نه تخطئه. یعنی هدف و غرض اصلی طرح شعار اصل برائت بود نه تخطئه. کاربرد فعلی اين شعار درست در جهت معکوس است و نقض انگیزه و نيت اوليه‌ی طراحان آن).

شعار دوم جالب‌تر است: «پول‌های مصلا چه شد؟». اين نوع شعارها البته ارتباط تنگاتنگی با همان قصه‌ی پرونده‌سازی دارد. در جمهوری اسلامی همه‌ی آدم‌ها پرونده دارد يا برای‌شان پرونده می‌سازند تا در صورت لزوم عليه‌شان استفاده شود. این پرونده‌سازی البته ظلمی علی السويه است. برای همه استفاده می‌شود، به جا یا نا به‌جا. ولی سؤال اين است: فرض کنیم که سردار علايی و اين «پول‌های مصلا» با هم ارتباطی دارد و مثلاً او پولی اختلاس کرده یا بالا کشيده يا چيزی از اين قبیل. علايی که این کار را در همين دو سه روز نکرده، پس چرا ناگهان اين گروه «خودجوش» تازه يادشان افتاده که چیزی به اسم «مصلا» هم وجود دارد؟ آيا اين پيامی برای همه‌ی کسانی نيست که دست‌شان آلوده است و تصور می‌کنند روزی ممکن است از دايره‌ی «خودی»ها خارج شوند؟ به عبارت دقيق‌تر، اين شعار اذعان به اين واقعيت است که آلودگی در ميان اردوی خودجوش‌ها بسيار زياد است ولی می‌شود تا زمانی که خودی باشند از هر آلودگی، تخلف، تقلب، بی‌اخلاقی و بی‌قانونی چشم‌پوشی کرد! (نمونه‌ی بارزش احمدی‌نژاد بود که تا مدتی عزيزکرده بود و نظرش از نظر هاشمی هم به آقا نزديک‌تر بود - بخوانيد «مطيع‌تر» و «منقادتر» بود يا می‌نمود - ولی به محض اين‌که سرکشی و تمرد، يا استقلال رأی، خودسری يا «خودجوش» بودن‌اش آشکار شد، اسم‌اش شد «انحرافی»).

لذا وقتی آدم این‌ها را جمع‌بندی می‌کند، درست نمی‌فهمد وقتی خودشان عکس اين کارهای شنيع‌شان را، که نه با عقل جور در می‌آيد، نه با اخلاق و شريعت اسلام و نه با قانون همین کشور، منتشر می‌کنند هدف‌شان دقیقاً چی‌ست؟ خودزنی و رسوا کردن خودشان و اين‌که گروهی خودجوش از گروه خودجوش ديگری انتقام بگیرد و رسوای‌شان کند؟ يا پيغام دادن به بقیه است که حواس‌تان باشد ما چنين آدم‌های بی‌مهاری داريم که هيچ چيزی جلودارشان نيست و حتی قانون هم حریف‌شان نمی‌شود (حالا نمونه‌ی حمله به سفارت بريتانيا، نمونه‌ی حادش بود؛ نمونه‌های بسيار زياد ديگری هم دارد). پاسخ هر چه باشد، يک چيز مسلم است که چنین گروهی در نظام جمهوری اسلامی وجود خارجی و عينی دارد. اين‌ها خيالی نیستند. خودجوش هستند ولی موجوداتی موهوم نيستند. هيچ کس مسؤوليت پیامدهای کارهای‌شان را نمی‌پذیرد و حاضر نيست بگويد به اشاره‌ی من چنين کردند ولی هيچ‌کس هم جلوی اين‌ها را نمی‌گیرد. به عبارت دقیق‌تر، این‌ها اهرم‌هايی هستند برای يک چيز و بس: ارعاب. ديگر شعار «تفرقه بينداز و حکومت کن» جواب نمی‌دهد؛ شعار تازه اين است: «با ارعاب حکومت کن»!

اما سؤال اصلی من متوجه همه‌ی کسانی است که خودشان را «ارزشی» می‌دانند و سعی می‌کنم جانب انصاف را نگه دارم و درباره‌ی همه‌شان يک شکل قضاوت نکنم. بسیار دوست دارم بدانم اين افراد، درباره‌ی اقدام‌های اين گروه «خودجوش» دقيقاً چه واکنشی نشان می‌دهند؟ اعتراض می‌کنند؟ امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند؟ به آن‌ها می‌گويند شما که مدعی دفاع از ارزش‌ها – و دفاع از «ولايت» - هستيد، بايد اخلاقی‌تر باشيد؟ و از آن‌ها می‌خواهند که قانون را زير پا نگذارند؟ (و به فرض هم که در زبان چنين بکنند، در عمل هم چيزی تغيير می‌کند؟!) بالاخره مجریان اين قانون و قانون‌گذاران و تمام اهرم‌های قدرت که در دست خودشان است (حالا درست است احمدی‌نژاد انحرافی شده) ولی این گروه بالاخره حاکميتی يک‌دست دارند. چرا به قانون خودشان بها نمی‌دهند؟ گرفتيم يکی نامه‌ای نوشت و گرفتيم خلاف قانون بود (اگر خلاف قانون نباشد که ديگر تکليف روشن است؛ بیخود می‌کنند می‌ريزند در خانه‌ی طرف! مگر اين‌که البته در اين کشور ملاک و معيار ديگری هم جز قانون مهم و معتبر باشد که آن وقت باید پرسيد پس اين «جمهوری اسلامی» و قانون اساسی‌اش اصلاً چه خاصیتی دارد؟ اين بود آن «نظام اسلامی» که دم از آن می‌زديد؟ و معنای‌اش البته اين است که اين نظام و همه‌ی بساط‌اش کلاً بر مبنای اسلام نيست و شکست خورده است و برای استمرار و حفظ آن بايد به چيزی بالاتر و ورای قانون مصوب و رسمی خود همين نظام متوسل شد وگرنه همه چيز از همه می‌پاشد!). چرا یکی از او شکايت نمی‌کند تا او را مثلاً ببرد دادگاه و پيش‌روی همه‌ی مردم، در برابر هيأت منصفه‌ای عمومی و بدون نياز به بازجويی و بازداشت و اعتراف، ضعف موضع‌اش را ثابت کند؟ يعنی با کثيف کردن ديوار خانه‌ی مردم و ليچار نوشتن، کدام بخش از ارزش‌های اين گروه محقق می‌شود؟ با بيرون زدن رگ‌های گردنِ دوستان «خودجوش»ِ اين‌ها، چه اصل اخلاقی بر زمین‌مانده‌ای اقامه می‌شود؟ خيلی خوب می‌شود اگر آن‌ها که طرف مقابل هستند – حتی اگر دست‌شان را محکم روی دهان ديگران گذاشته‌اند و راه نفس کشيدن و زندگی کردن اين‌طرفی‌ها را بسته‌اند و حتی اگر برای خاموش کردن آن‌ها دست به قتل و شکنجه و تهديد و هزار و يک شيوه‌ی استخفاف و ارعاب می‌زنند – گه‌گاهی وقتی با خودشان خلوت می‌کنند از خودشان بپرسند که آخر این کاری که ما کردیم از سر انصاف و مردانگی بود؟ دوست داشتيم همين رفتار را با خودمان بکنند؟ فکر می‌کنم اگر تصوری را که درباره‌ی گروه مقابل دارند و مثلاً همه‌ی آن نسبت‌هايی را که به باور من نارواست ولی به آن‌ها نسبت می‌دهند درست باشد، وقتی که اين پشتوانه‌ی قدرت را از دست بدهند خوب معلوم نيست چه بلايی سر یکايک‌شان خواهد آمد و آن وقت منطق قدرت می‌گويد دودستی و به هر قيمتی شده باید همين قدرت را حفظ کرد چون معلوم نيست بعدشان چه بلايی سرمان خواهد آمد. اگر معادله‌‌ی قدرت تغيير کند، در بهترين حالت، مخالفان آن‌ها ممکن است با عفو و گذشت و مروت با همه‌ی اين «خودجوش»‌ها برخورد کنند ولی آيا اين‌ها آن موقع احساس شرم خواهند کرد؟ اگر منطق، منطق قدرت باشد خوب طبيعی است که طرف مقابل روزی انتقام‌اش را از اين‌ها خواهد ستاند. ولی دغدغه‌ی من اين نيست که فردا چه بر سر اين‌ها خواهد آمد. نگرانی من اين است که همین امروز، خودشان چه بر سر خودشان آورده‌اند! نگرانی اين است که آيا همين کسانی که چنين حنجره می‌درند و با نام و ياد علی و حسين و زهرا، هر سخن و عمل ناحق و ناروايی از آن‌ها سر می‌زند، آيا می‌توانند خودشان را در آينه تماشا کنند يا نه؟

December 24, 2011

تصريحات گفتمانی و جايگاه انسانِ ايرانی

از مهدی سپاسگزارم که با شکيبایی و حوصله يادداشت مرا خوانده است و در پاسخ مطلبی نوشته است. راه تفاهم ما ايرانيان از معبر همين گفت‌وگوها می‌گذرد و تا زمانی که هم‌چنان بساط گفت‌وگو بر پاست، می‌توانيم به يکديگر دسترسی داشته باشيم. بن‌بست ما جايی آغاز می‌شود که خود را از گفت‌وگو و روشن کردن موضعِ خویش برای همديگر مستغنی بدانيم.

در پاسخ به نکاتی که مهدی برجسته کرده است، البته می‌شود به يکايک آن‌ها پاسخ گفت ولی چون در بعضی از نکاتی که مهدی طرح کرده است، ارتباط مضمونی می‌بینم، ترجيح می‌دهم پرسش‌ها يا نقدهای مهدی را ذيل چند محور بزرگ پاسخ دهم.

اسراييل، فلسطين و ايرانيان
من در نکاتی که مهدی طرح کرده است دو نشانه‌ی مهم می‌بینم دال بر این‌که نقطه‌ی عزیمت مهدی در پاسخ گفتن به نقدِ من، هم‌چنان متأثر از گفتمان جمهوری اسلامی است. اين دو نشانه‌ی اين‌هاست:

يکم اين‌که وقتی به مهدی اعتراض می‌کنم که آن‌که گفته است در امور ما دخالت نکنيد، مقامات سیاسی فلسطينی بود در پاسخ به مقامات دولتی ايران و نبايد قصه‌ی مردم را با نزاع‌های سياسی خلط کرد. به تعبیر دقیق‌تر، مهدی موضع انسانی و عقلانی من در نقد اسراييل را – که زمين تا آسمان با جنس جنجال‌سازی‌های هوچی‌گرانه‌ی مقامات جمهوری اسلامی تفاوت دارد – به يک موضع‌گیری سياسی و تنش‌آفرین فروکاسته بود. این‌که یک پژوهشگر – يا حتی يک روشنفکر عرصه‌ی عمومی و حتی یک فعال سياسی – ادعا کند و بتواند اين ادعا را نشان دهد و مدلل کند که در اسراييل وجود دموکراسی يک افسانه‌ی ساخته‌ی دستگاه تبليغاتی صهيونيسم است يا در اسراييل حقوق بشر مکرر نقض می‌شود و جنايت علیه بشریت رخ داده است و به طور سيستماتيک رخ می‌دهد، کمترین دخلی ندارد به اين‌که محمود عباس خوشش بيايد که ما چنين نظری درباره‌ی اسراييل داریم یا نه. سخن محمود عباس جايی درست است که دارد خطاب به نظام جمهوری اسلامی ايران سخن می‌گويد. اتوريته‌ی يک پژوهشگر را که متکای سخن‌اش استدلال علمی و جامعه‌شناختی است نبايد با ادعای اتوريته‌ی يک نظام سیاسی که مشروعیت‌اش را می‌خواهد با قدرت سياسی و نظامی بسازد خلط کرد.

اما قصه به همین‌جا محدود نمی‌شود. مهدی دوباره در پاسخ من، مغالطه‌ی دومی را پيش می‌کشد که در عنوان‌بندی نکته‌ی ششم او مشهود است: «درخواست رهبران فلسطینی ها بی اعتبار است؟» در نقد من هيچ سخنی از اعتبار داشتن يا اعتبار نداشتن درخواست رهبران فلسطینی در میان نبود. بگذارید مثال را عوض کنيم. فرض کنيد يک جامعه‌شناس یا پژوهشگر علوم سياسی بيايد نشان بدهد که در ايران – در نظام سياسی ایران – ساختاری وجود دارد که در آن حقوق بشر دستخوش بحران می‌شود و برای استقرار حقوق بشر بايد این ساختار سياسی دگرگونی بنيادين پيدا کند. گرفتيم که يک رهبر سياسی – فرض‌ کنيد مثلاً‌ حتی خوش‌نامام‌شان – به اين صورت‌بندی اعتراض کردند و گفتند شما در امور ما دخالت نکنید (اصلاً چه معنا دارد که يک سياست‌مدار به يک پژوهشگر یا روشنفکر عرصه‌ی عمومی بگويد شما در امور ما دخالت نکن؟)، اين اعتراض چه وجهی دارد؟

مغز پاسخ من به مهدی این است: مهدی حتی پژوهش‌های آکادميک، موضع‌گیری‌های روشنفکران عرصه‌ی عمومی و بعضی از فعالان سياسی را می‌خواهد به جنس موضع‌گيری‌های حکومتی نظام جمهوری اسلامی – که سرشتی یکسره متفاوت دارد و اعتبارش را فقط از قدرت سياسی اين نظام می‌گيرد – فروبکاهد در حالی که منبع مشروعيت اين دو موضع و خاستگاه اتوريته‌ی اين دو از اساس متفاوت است. مثل روز روشن است که درخواست رهبران سياسی فلسطينيان معتبر است ولی البته در چارچوب خودش و در بستر مرتبط به همان سخنان. برای يک پژوهشگر مهم نيست محمود عباس خائن است يا خادم. اگر در اسراييل حقوق بشر نقض می‌شود و نظام سياسی آن يک روایت قوم‌گرايانه و نژادپرستانه و تبعيض‌آميز از دموکراسی است، این سخن از اساس مستقل از خائن يا خادم بودن محمود عباس یا مستبدانه يا عادلانه بودن نظام سياسی ايران است.

دوم این‌که وقتی از اسراييل سخن می‌گويم هم‌چنان مهدی بازی را به زمين امتيازگيری سياسی و ديپلماسی می‌برد. انگار پژوهشگر و روشنفکر عرصه‌ی عمومی ملزم به ديپلماتيک عمل کردن و در کسوت ديپلمات ماندن است. سخن او وقتی که از «تنش‌زايی» سخن می‌گويد کاملاً درست است به خاطر این‌که وقتی سياست‌مداری در قدرت باشد ناگزیر «مسؤول» است در برابر «منافع ملی» کشورش و نمی‌تواند به خاطر پژوهش عملی يک دانشمند علوم سياسی – که سخن حق و مدللی هم گفته است – سرمايه‌ی مادی، معنوی و سياسی کشورش را بسوزاند. لذا، مثل روز روشن است که موضع من – يا هر روشنفکری – نسبت به این‌که يک «دیپلمات» يا «سياست‌مدار» ايرانی بايد در قبال مسأله‌ی اسراييل يا هر مسأله‌ی ديگری چه موضعی بگیرد چی‌ست. به تعبير دقيق‌تر، مهدی وقتی موضع‌اش را بيان می‌کند در واقع همان موضع ما را تکرار می‌کند با اين تفاوت که گويی موضع ما موضعی متفاوت است – و من موضع گنجی را هم متفاوت از موضعی که مهدی می‌گيرد ارزیابی نمی‌کنم.

منافع ملی فلسطينيان چيزی است که با سیاست آن‌ها در نسبت با رهبران سياسی‌شان تعریف می‌شود. ولی بیاييد قصه را از آن سو ببینيم. به نظر مهدی، اين‌که آمريکا يا غرب یا سازمان ملل درباره‌ی حقوق بشر در ایران سخن بگويند، و رهبران سياسی ايران، چه خائن باشند و چه خادم، در برابر آن موضع بگیرند و بگويند به شما ربطی ندارد، موضع درستی است؟ در واقع مراد من اين است که به روشنی بدانم آيا مهدی نه تنها در گفتار بلکه در عمل هم نقدش يکدست و يکپارچه است یا فقط وقتی به نقد رهبران سياسی ایران می‌رسد تیغ‌اش می‌برد ولی وقتی به مخالفان می‌رسد، ناگهان تیغ‌اش کُند می‌شود؟

اولویت انسان بودن بر ايرانی بودن، مسلمان بودن، اپوزيسيون بودن و روشنفکر بودن
نکته‌ی سوم مهدی – در نقد این‌که ما پیش از اپوزيسيون ايرانی بودن، انسان هستیم - به باور من آشفته و متناقض است. این نکته را به طور کامل نقل می‌کنم: «ما عین همین مشکل را با جمهوری اسلامی داریم. مقامات و پیروان فکری جمهوری اسلامی هم می گویند ما اول از همه مسلمان ایم و باید به اسلام فکر کنیم و به دنیای اسلام. من با چنین دید مشکل بنیادین دارم. من همه چیزم را در ایران و ایرانی بودن تعریف می کنم. ما انسان هستیم اما انسانی ایرانی و زاده و پرورده و دلبسته ایران. ما نقش معینی در سیاست ایران بر عهده داریم که آن را در چارچوب اپوزیسیونی تعریف می کنیم. ما اول از همه در برابر ایران و آنچه در آن می گذرد مسئول ایم. درخواست ما از دیگران هم در چارچوب منافع متقابل است. خواهند می پذیرند نخواهند نمی پذیرند. این یک رفتار اخلاقی نیست. اخلاقی هم هست اما اولا سیاسی است.»

مهدی همه چیزش را در ایران و ايرانی بودن تعریف می‌کند و به عبارت دقيق‌تر، ملیت او بر بشریت او قید می‌زند. دقت کنید که من ملتفت‌ام که هر انسانی ناگزیر در يک نقطه‌ی جغرافيایی متولد می‌شود ولی اين جبر جغرافيايی «علت» است نه «دليل». پای بر فرق علت‌ها نهادن یعنی همین‌که از این قيد‌های تصادفی فاصله بگیری و ایرانی بودن‌ات را در پرتو انسان بودن‌ات بفهمی. این موضع مهدی، هیچ تفاوتی با موضع جمهوری اسلامی ندارد. آن‌ها می‌‌گويند ما اول مسلمان هستیم بعد ايرانی. مهدی هم می‌گويد من اول ايرانی هستم بعد انسان (ولو عین عبارت‌اش اين نباشد). مهدی درست همین‌جا يک جهش دارد: بحث از تقدم انسان بودن بر ایرانی بودن (يا اپوزيسيون بودن يا روشنفکر عرصه‌ی عمومی بودن يا فيلسوف بودن و الخ) را ناگهان رها می‌کند و می‌رسد به این‌که ما در مقام اپوزيسيون بودن در قبال ایران مسؤول‌ايم. خوب این‌که روشن است و در آن نزاعی نيست. مثل این می‌ماند که يک نفر که در انگلیس عضو حزب کارگر باشد بگويد من فقط در قبال حزب خودم مسؤول هستم و کاری به سياست‌های حزب محافظه‌کار ندارم. بله، او راست می‌گويد ولی اگر پای اتخاذ موضعی در ميان باشد که فوق سياست‌های محافظه‌کار و کارگر باشد، او حق ندارد مسؤولیت انسانی و اخلاقی‌اش را قربانی سياست حزبی کند. مغالطه‌ی مهدی درست همین‌جاست. این‌که مهدی در دو جمله‌ی پياپی هم آن را اخلاقی می‌نامد و هم از آن سلب اخلاقيت می‌کند را نفهميدم ولی مهدی به جای پاسخ دادن به من، هم‌چنان مشغول نقد موضع جمهوری اسلامی است. مگر بحث ما اين بود که ما اول مسلمان‌ایم و بعد ايرانی؟ مسلمان بودن و ایرانی بودن هر دو به يک اندازه بشریت آدمی را قید می‌زنند در حالی که نسبت انسان بودن با مسلمان بودن و ايرانی بودن، نسبتی یکسان است.

مهدی در نکته‌ی دهم‌ همین نکته را به شکلی ديگر تکرار می‌کند. سخن من هيچ ربطی به «انترناسيوناليسم روسی» ندارد. من نمی‌فهمم واقعاً روس‌ها چه می‌‌گويند ولی این برچسب زدن مهدی – که در ذيل آن می‌خواهد تکليف اصل بحث را با نفی ضمنی شوروی و روس روشن کند – دور شدن از ادب بحث است. اين انسان‌گرایی که من از آن سخن می‌گويم هم در غرب و هم در شرق سابقه و نسب‌نامه دارد. هم در جهان مدرن وجود دارد و هم در جهان سنتی. کمترین ارتباطی هم به تقسیم‌بندی‌های سیاسی و ايدئولوژيکی که مهدی وارد قصه می‌کند ندارد.

فروکاستن باور به اولویت عزت و کرامت آدمی به آدم‌خواری جمهوری اسلامی يعنی قلب کردن و وارونه کردن اين موضع. اين مغالطه‌ی عظيمی است که بگوييم تکيه بر انسان بودن آدمی – نمی‌دانم چرا مهدی پای جهان‌شهری‌گری را که مبنای‌اش از نظر من کثرت‌گرايی است در اين بند از نوشته‌آش گشوده است – منافات با وطن داشتن آدمی دارد. مثل روز روشن است که هر انسانی وطنی دارد. مهدی با خلط کردن اين موضع با موضع آشفته و ايدئولوژيک جمهوری اسلامی که آرمان خودش را آرمانی برای بشريت قلمداد می‌کرد و در متن‌اش غيريت‌سوزی و ديگری‌تراشی مندرج است، از رويکردی که به روشنی جهان‌شمول است و فارغ از مرزهای سياسی و عقيدتی می‌ايستد، و در آن دیگری است که اساس است و غيریت‌تراشی بی‌معناست، اصل مسأله را تباه می‌کند. هيچ سخنی نمی‌توانست به این اندازه از تکيه بر انسان بودن دور باشد که مهدی آن را با ايدئولوژی جمهوری اسلامی یکی کند. با منطق مهدی، تمام قوانين حقوق بشر بین‌المللی هم عاقبت سر از ایدئولوژی جمهوری اسلامی در می‌آورند چون انسان بودن را بر ايرانی بودن يا آمريکايی بودن مقدم می‌دارند.

در باب وکالت
مهدی در بند آخرش می‌نويسد: « اگر کسی به فرد الف وکالت نداده که حرفی بزند به فرد ب هم وکالت نداده که با او مخالفت کند. یعنی که اگر این سخن مغالطی درست می بود هیچ ارزش و معنایی نداشت. چون مثلا همانقدر که در باره مخالفان و منتقدان گنجی و دباشی صادق است در باره خود گنجی و دباشی هم صادق است. واقعیت چیست؟ واقعیت این است که همه ما گروههایی از مردم هستیم که می کوشیم با روشهای مختلف گروه خویش را به مخاطبان وسیعتر عرضه داریم و بر افکار ایشان تاثیر بگذاریم. اگر بحث وکالت هم باشد هنوز وقت اش نرسیده است. وقتی رسید رای مردم است که تعیین خواهد کرد. تا آن زمان وجدان مردم و تمایل آنها به این یا آن گروه است که وجود دارد نه بیش». مهدی درست می‌گويد ولی سخن‌اش دقيقاً موضع خودش را سست می‌کند.

مهدی در واقع همان سخن مرا تکرار می‌کند که وقت‌اش که برسد خود مردم تعيين می‌کنند چه باید کرد. اين سخن بيش از هر چيز متوجه کسانی می‌تواند باشد که يا صراحتاً دعوت به حمله‌ی نظامی به ایران می‌کنند يا نتيجه‌ی عملی موضع‌گيری‌شان حمله‌ی نظامی به ايران است. مردم دقیقاً به کسانی وکالت نداده‌اند که از جانب آن‌ها بخواهند تصميمی بگیرند که باعث ویرانی زندگی‌شان و فروریختن بمب بر سرشان شود. نام بردن از گنجی و دباشی هم در اين متن بی‌وجه است و شخصی کردن قصه (به زبان دیگر مهدی می‌گويد اگر به من وکالت نداده‌اند به گنجی و دباشی هم کسی وکالتی نداده؛ ولی حتی اگر گنجی و دباشی هم بخواهند خود را نماينده‌ی تمام مردم بدانند و برای آن‌ها تعيين تکلیف کنند، وضع همين است). در سخن من هيچ مغالطه‌ای نيست. مغز سخن من این است که برای این‌که بدانيم مردم چقدر از جمهوری اسلامی به تنگ آمده‌اند و برای تغيیر دادن اين وضعيت خواهان چه چيزی هستند، ما حق نداریم دل خوش کنیم به تخيلات خودمان يا جهت‌گيری‌های اپوزیسیونی متبوع خودمان. یادمان نرود که ایران فقط سبزها نيستند. شمار گروه مقابل هم کم نيست. نقطه‌ی مشترک همه‌ی اين‌ها انسان بودن است. 

 ساير نکات مهدی هم‌چنان به نزاع او با گنجی باز می‌گردد و اين‌که گنجی به فلان بيانيه تاخته است و آن‌ها را تخريب کرده است. نزاع‌های سياسی بیرون از بحث من می‌ايستند. ولی بايد به ياد داشت که وقتی ما از «شجاع بودن» گنجی سخن می‌گوييم، متعلق شجاعت او به روشنی ايستادن در برابر نظام جمهوری اسلامی است. اتفاقاً همين‌جاست که خود مهدی گرفتار ناب‌گرايی است. از نظر او لابد شجاع کسی است که در تمام زندگی‌اش معصوميت دارد و اگر یک جا شجاعت به خرج داد باید در تمام جاهای ديگری که از نظر من فلان رفتار شجاعت است، هم‌چنان باشد که ما می‌گوييم و گرنه در همه جا شجاعت‌اش زیر سؤال رفته است. اين تحلیل را من مغالطه می‌دانم و برخورد شخصی با مسأله کردن. اين‌که قصه‌ی گنجی با نيروهای سياسی اپوزيسيون چگونه حل می‌شود، مسأله‌ی من نيست و خارج از بحث من است. گنجی و مهدی خودشان بهتر می‌توانند مسأله‌شان را حل کنند.

البته هم‌چنان نکات ديگری در ميان سخنان مهدی هست که نيازمند پاسخ است ولی اين را موکول می‌کنم به يادداشت ديگری که بتوانم قصه را بيشتر باز کنم.

December 23, 2011

اولويت‌بندی‌های بلاوجه

در حاشيه‌ی يادداشت گنجی و اعتراض صاحب سیبستان به او، فکر می‌کنم خوب است مسأله را از ارتفاع بالاتری ببینم. نقد مهدی به گنجی – به نظر من – بیش از آن‌که نقدی اصولی باشد، نقدی است مصداقی که نتیجه‌ی فروکاستن صورت مسأله به دوگانه‌ای است که گويا در روایت مهدی هيچ شق سومی نمی‌تواند داشته باشد.
 
من به هیچ وجه با صورت‌بندی مهدی که می‌گويد «ما اپوزيسيون عربستان نيستيم» موافق‌ نیستم نه به اين معنا که ما اپوزیسيون عربستان هستيم بلکه به اين معنا که فکر می‌کنم اين صورت‌بندی تقلیل دادن قصه است به «يا اين يا آن» و مغالطی با قضیه برخورد کردن. این‌که یک نفر ايرانی به نظام بیداد و تبعیض در ایران معترض باشد هیچ منافاتی ندارد با این‌که درباره‌ی نقض حقوق بشر در عربستان و اسراييل هم موضع داشته باشد. اتفاقاً همین‌که يک نفر روشنفکر که دغدغه‌ی اصلاح وضعيت سياسی ایران را دارد، موضع نظری روشنی نسبت به نقض مکرر حقوق بشر در عربستان واسراييل داشته باشد، نشان از استقلال فکری اوست نه اين‌که اولويت‌های‌اش را درست تشخيص نداده است. اين ادعا که گنجی نوعی با نقد حقوق بشر در اسرايیل، اولویت‌های خانه را فراموش کرده است و انرژی‌اش را دارد جای دیگری تلف می‌کند و به بهای ويرانی وطن در پی آبادی جهانِ دیگران است به نظر من مغالطه‌ای بزرگ است. شما برای این‌که نسبت به اسراييل موضع داشته باشيد، هيچ ضرورتی ندارد از کوشش برای آبادانی وطن خودتان دست بکشيد. اثبات شیء نفی ما عدا نمی‌کند. تقليل دادن بحث سياسی به اين دوگانه‌ی جمع‌ناپذیر که شما يا اپوزيسيون ايران هستيد یا اپوزيسيون عربستان، خالی کردن فعالیت سياسی و روشنفکری از هر گونه ارزش و محتوای اخلاقی است و فروکاستن آن به یک نزاع صرف قدرت.

تا اين اندازه با مهدی موافق‌ام که متعلق فعاليت ما کاستن از آلام ايران و ايرانی است. و می‌پذیرم که هدف ما زدودن رنجی است که از زبانه کشيدن بيداد و استبداد در سرزمين ما بر سر ما و هم‌وطنان‌مان می‌رود. ولی چه کسی گفته است که نقد اسراييل مترادف است با فراموش کردن رنج آن‌ها؟ اين ادعا بسيار ادعای بزرگی است که بگوييم اگر روشنفکر ايران يا فعال سياسی ايرانی در منظومه‌ی فکری‌اش موضعی نسبت به وضع حقوق بشر در عربستان، اسراييل يا حتی هر نقطه‌ی دیگری از جهان يافت شد، دیگر مسؤوليت وطنی‌اش را که همانا کاستن رنج مردم ایران است از ياد برده است. پس باید ريشه‌ی قضيه را بیشتر کاويد. من فکر می‌کنم آن‌چه مهدی نوشته است هم‌چنان سطح و صورت قصه و نظر خود اوست. باید دید لايه‌ی زيرين بحث چی‌ست.

بحث گنجی را از يک منظرِ بسیار مهم، واجد ارزشی حياتی برای هم فعالان سياسی و هم عموم ایرانيان و مشخصاً منافع ملی ایران می‌دانم (درست بر خلاف مهدی که آن را در راستای مخالف آن ارزيابی می‌کند) به این دلايل که: نوک پيکان حمله‌ی گنجی سياست‌های آمریکا را هدف قرار داده است و مثال‌های عربستان و اسراييل به نظر من نمونه‌های بسيار خوبی از دوگانه‌گی سياست آمريکاست. به زبان دیگر، اين نمونه‌های برجسته، به خوبی فقدان مشروعيت اخلاقی آمريکا را برای دفاع از حقوق بشر در جاهای دیگر – در این مورد ايران – نشان می‌دهد. به عبارت دقیق‌تر، آمریکا برای اين‌که سخن‌اش خریدار داشته بايد ابتدا موضع خودش را بپیراید. این نکته از اين باب مهم است که روشنفکران ايرانی و فعالان سياسی مخالف جمهوری اسلامی دقیقاً همین حرف را به جمهوری اسلامی می‌زنند: ایران برای این‌که نشان بدهد می‌شود به برنامه‌ای هسته‌ای‌اش کار نداشته باشند بايد بيايد اول ثابت کند که خطری برای جهان ندارد و نظارت کامل بر فعاليت‌های هسته‌ای‌اش وجود داشته باشد و مثلاً غنی‌سازی را تعلیق کند. این عيناً همان است که بگويی آمریکا برای اين‌که سخن‌اش مشروعيت اخلاقی درباره‌ی ایران داشته باشد، اول بيايد تکلیف‌اش را به موازین ضد-دموکراتیک و ضد-حقوق بشری اسراييل روشن کند تا بعد ببینيم چه می‌شود.

اما اسراييل مشخصاً از این باب برای ما مهم است که: آمریکا و غرب مهم‌ترین زمینه‌ی نزاعی که با ایران دارند که قوی‌ترین اجماع‌های سیاسی را درست بر مبنای همان عليه ایران ساخته‌اند، برنامه‌ی هسته‌ای ايران است. در قصه‌ی برنامه‌ی هسته‌ای ایران نقش اسراييل بسیار کلیدی است و این نقش تنها از این باب نیست که اسراييل خود زرادخانه‌ی هسته‌ای دارد بلکه دقيقاً از این باب است که اسراييل نقشی محوری در لابی‌های فعال برای اعمال فشار سياسی روی ایران دارد.

چه بسا گروهی چنین فکر کنند که الان برای به زانو در آوردن نظام سياسی ايران اجماعی جهانی شکل گرفته است و آمریکا مهم‌ترین و قوی‌ترین عامل این اجماع است. اسراييل متحد آمريکاست. نقد اسرايیل و موضع شدید و جدی علیه اسراييل گرفتن – به حق یا به ناحق – ممکن است باعث تعلل آمریکا در حمایت از اپوزیسيونی شود که مخالف نظام جمهوری اسلامی هستند. به عبارت دقيق‌تر، این گروه اين‌گونه می‌انديشند که دست‌کم تا زمانی که بشود جمهوری اسلامی را سرنگون کرد، می‌توان با آمريکا هم‌دست شد؛ چشم بر تمام فقدان مشروعيت اخلاقی و بی‌صلاحيتی آمریکا در کارنامه‌ی حقوق بشری‌اش بست؛ هیچ سخنی هم درباره‌ی اسراييل نگفت و تا هنگامی که اين رژيم بيدادگر را از مرکب قدرت پياده‌ نکرده‌ایم، می‌شود با آمریکا راه آمد و عنداللزوم از منطق «مداخله‌ی بشردوستانه» هم حمايت کرد ولو مقدمات حقوقی و شرايط ضروری آن تأمين نشده باشد تا نهايتاً به هر وسيله‌ای – با تحريم يا با حمله‌ی نظامی – نظام ایران ساقط شود و آن وقت ببينيم چه می‌شود کرد.

واقعیت اين است که این صورت‌بندی هم مبتنی بر قرائتی ماکیاوليستی از قدرت و سياست است که در آن هدف هر وسیله‌ای را توجيه می‌کند که از نظر من اخلاقاً مردود است و نمونه‌ای است از بی‌مسؤولیتی سياسی که زیر نقاب دلسوزی برای مردم ايران و دغدغه‌ی عدالت و آزادی و حقوق بشر داشتن پنهان شده است – ولو اشخاص در اين دلسوزی حقیقتاً صادق هم باشند – که در آن هيچ وقت از خودِ مردم ايران سؤالی پرسيده نمی‌شود و هميشه عده‌ای – اين گروه از اپوزيسيون – به نامِ آن‌ها و به جای ايرانيان می‌خواهند تصميمی برای سرنوشت سياسی و ملی آن‌ها بگیرند. از جنبه‌ای ديگر، اين صورت‌بندی را من معصومانه و ساده‌لوحانه هم می‌بينم. تاريخ خواندن کمی به ما در اوراق کردن اين نگاه کمک می‌کند، چه اين تاريخ تاریخ دوردست‌تر باشد و چه تاريخ معاصر ما. يادداشت درخشان دکتر حسین کمالی در شرح ماجرای عراق و قصه‌ی کنعان مکيه («گاهی به پريشانی گاهی به پشيمانی»)، شباهت غريبی به وضعيت معاصر ما دارد. آيا سرنوشت امثال کنعان مکيه برای کسی از میان اپوزيسيون درس عبرتی می‌شود يا معتقدند که آن‌چه که در عراق رخ داد برای ایران رخ نخواهد داد و اگر مسؤولیتی متوجه کسی باشد فقط و فقط متوجه مستبدان حاکم بر ایران است؟

لذا با مضمون کلی نوشته‌ی گنجی موافق‌ام (ولو بشود در بعضی مصاديق با او چالش کرد) و فکر می‌کنم نقدی است شجاعانه و صريح به رفتار اپوزيسیون و در آن هيچ جا به جايی اولويت‌ها هم صورت نگرفته است. اين سخن را می‌توان متوجه هر کسی کرد جز اکبر گنجی که خودش تا پای جان در همان اولويت دفاع از خانه و وطن جنگيده است و سال‌ها زندان و شکنجه‌ی جمهوری اسلامی را چشيده است. این‌که به اکبر گنجی بگوييم اولويت‌‌های‌اش را درست تشخيص نداده است و مثلاً عربستان يا اسراييل را بر ايران مقدم داشته است هم جفاست و هم مغالطه.

به يک بند از نوشته‌ی مهدی می‌پردازم که به نظر من می‌تواند در آن خدشه کرد و خدشه‌هايی جدی هم می‌توان بر آن وارد کرد. مهدی می‌نويسد: 

«ما مدافع مردم فلسطین هم نیستیم. خود انها هم چنین چیزی از ما نخواسته اند که سهل است گفته اند لطفا در کار ما دخالت نکنید! تا زمانی که اسرائیل یا عربستان یا روسیه و لبنان یا هر جای دیگر جهان به حقوق مردم ما و منافع ملی ما آسیبی وارد نکرده باشند رابطه ما با آنها حسنه خواهد بود. توجه اپوزیسیون به مسائل کشورهای منطقه یا جهان در چارچوب مساله ایران توجیه می شود و لاغیر. ما خود چند میلیون فلسطینی آواره هستیم که نظام جمهوری اسلامی ما را به عنف از وطن رانده است و هزاران مشکل خرد و کلان در وطن داریم که چند عمر برای حل و فصل اش نیاز داریم. چراغ حقوق بشر ما در خانه می سوزد. خدمتی به همسایه توانیم کرد دریغ نمی کنیم اما خانه برای ما اصل است ایران برای ما قبله است. این را آباد کنیم جهان هم آباد می شود. تا ایران را آباد نکرده ایم دم از آبادی و آزادی جهان زدن جز پوزخند خردمندان نصیب ما نمی کند.» 

ما مدافع مردم فلسطين نيستيم؟ نمی‌دانم. شايد برای مهدی چنين باشد. ولی ما مدافع انسان هستيم. اگر ما نمی‌توانيم مدافع مردم فلسطين باشيم پس هيچ کس حق ندارد ادعا کند مدافع مردم ايران است؛ به طور مشخص نه آمريکا نه اروپا و نه سازمان ملل حق ندارند ادعا کنند مدافع ملت ایران هستند. مگر ملت ايران از آن‌‌ها خواسته‌اند که به دفاع از آن‌ها برخيزند؟ اگر کسانی از ملت ايران دست طلب کمک به سوی آمريکا و غرب دراز کرده‌اند – به حق يا به ناحق – در فلسطين هم بسیار کسان هستند که گفته‌اند از حق انسانی ما دفاع کنید. و مغالطه‌ی مهدی دقیقاً همين‌جاست که می‌گويد: « گفته اند لطفا در کار ما دخالت نکنید». بله مهدی راست می‌گويد ولی این سخن مقامات سياسی فلسطينی است خطاب به دولت جمهوری اسلامی، نه سخن مردم فلسطين با مردم ما! يکسان انگاشتن موضع سياسی دو نهاد سياسی در قبال هم و مترادف گرفتن آن با حقوق انسانی افراد، هم خطاست و هم مغالطه در کار بحث کرد. ما پيش از آن‌که اپوزيسيون اين کشور يا آن کشور باشيم، انسان هستيم و مسؤولیتی انسانی و اخلاقی داریم در برابر ستمی که به انسان می‌شود. اگر ما اين مسؤوليت را نداشته باشیم هيچ حق نداریم نه از فلسطينی‌ها و نه از سوری‌ها و نه حتی از آمريکا و غرب و تمام نهادهای بین‌المللی انتظار داشته باشيم که در برابر ضايع شدن حقوق ما دستی به ياری دراز کنند.

این‌جا مسأله‌ی روابط سیاسی و ديپلماتیک ما با اسرايیل نیست که محل بحث است. لذا هيچ وجهی ندارد که در اين بحث مهدی بگوید: « تا زمانی که اسرائیل یا عربستان یا روسیه و لبنان یا هر جای دیگر جهان به حقوق مردم ما و منافع ملی ما آسیبی وارد نکرده باشند رابطه ما با آنها حسنه خواهد بود». این عبارت تنها می‌تواند از زبان کسی گفته شود که يا حاکم سياسی صاحب قدرت در ايران باشد یا کسی باشد که به همين زودی‌ها خود را در آستانه‌ی تصرف قدرت سياسی در ايران می‌بیند. بحث ما منافع ملی ایران است آن هم در گفتار و عمل سياسی روشنفکران و فعالان سياسی و اين گروه مشخصاً در مقام قدرت نيستند.

مهدی درست می‌گوید که ما هم چند ميلیون فلسطينی آواره هستيم و دقیقاً به همین دلیل است که با فلسطينی‌ها و همه‌ی کسانی که حقوق مسلم‌شان ضايع می‌شود هم‌دل و هم‌زبان هستيم. این معنای‌اش اين نيست که جایی که بايد درد خودمان را چاره کنيم تمام منابع و انرژی‌مان را صرف چاره کردن درد يک فلسطینی يا يک آفریقایی می‌کنیم. تا به حال ندیده‌ام که فعالان ایرانی همان‌طور که در محکوم کردن سياست‌های رژیم ایران کمپین راه می‌اندازد، برای محکوميت رژيم اسراييل این اندازه انرژی صرف کنند (مگر البته دستگاه تبلیغاتی-سياسی رژیم جمهوری اسلامی). چيزی که از بحث گنجی می‌فهمم اين است که دست‌کم موضع سياسی و اخلاقی ما بايد روشن باشد. چه چيزی بايد مانع از اين شود که ما با صدای بلند موضع اخلاقی و سياسی‌مان را نسبت به دولت اسرايیل بيان کنیم؟ لازم نيست؟ چرا لازم نيست درست وقتی که اسراييل در کانون تمام منازعاتی است که آينده‌ی سياسی ايران را رقم خواهد زد؟

بر خلاف مهدی، قبله‌ی من قبله‌ای انحصاری نيست. اگر قرار باشد قبله‌ی ما چنان‌که مهدی ترسيم می‌کند انحصاری باشد، فرقی ميان جمهوری اسلامی و آن‌ها که قرار است پس از آن بيايند نمی‌بینم. قبله‌ی ما ایران است ولی در اين رو کردن به سوی ايران و دل و جان در گرو آبادانی و سعادت ايران داشتن، ما حق نداريم انسان بودن‌مان را فراموش کنیم. جايی که قرار باشد انسان بودن ما زیر سؤال برود، دیگر مهم نيست ايرانی باشيم يا فلسطینی يا اسراييلی. روشن است که نفس این‌که کسی به منافع ملی خودش بينديشد و هم‌زمان ادعا کند که مدافع حقوق انسانی و اخلاقی است، موضعی است به حق و ستودنی. مشکل البته از تناقض ميان گفتار و عمل شروع می‌شود. و گرنه آمريکا با ايران و بسياری از کشورهای ديگر درست همان‌کاری را می‌کند که مهدی آن را بر گنجی عيب می‌گیرد: آمریکا در حمله به عراق مدعی بود که دموکراسی و مدنیت را به سرزمينی می‌برد که هیچ بويی از دموکراسی و آزادی و ارزش‌های او نبرده است! با اين تفاوت که موضع آمريکا در دفاع از اين ارزش‌ها کاملاً ايدئولوژیک بود ولی از ارزش‌هايی کلان، جهان‌شمول و انسانی سخن می‌گويم که بن‌مايه‌ی جهانی کثرت‌گرا و جهان‌شهری است. ما پيش از این‌که اپوزيسيون هر کشوری باشيم، انسان هستيم. این‌که مهدی از رنج و آوارگی ما سخن می‌گويد، به خاطر «اپوزيسيون ايرانی» بودن او نيست بلکه دقیقاً به خاطر «انسان بودن» اوست. عجيب است که درست جايی که پای رنج‌های ما در ميان است حيثيت «اپوزيسيون ايرانی» بودن بسیار مهم‌تر از شأن «انسان بودن» ما شود.

این‌ها که تا اين‌جا نوشتم، نقد موضع مهدی بود. البته هم‌چنان اين پرسش باقی می‌ماند که «چه باید کرد؟» که بحثی است خارج از يادداشت من. ولی این اندازه می‌توانم بگويم که در هر کاری که بايد بکنيم ما حق نداريم از جانب مردم ايران و به نيابت از همه‌ی آن‌ها در مقام قيم و کسی که بهتر از خودِ آن‌ها مصلحت‌شان را تشخيص می‌دهد برای آينده‌ی سياسی آن‌ها تعيین تکليف کنيم. مردم ایران اگر روزی بخواهند که آمریکا با حمله‌ی نظامی اين رژيم را ساقط کند و مثلاً ايران ليبی بشود، حتماً راه‌هايی جز راه اعمال فشار لابی‌های نزديک به نئوکان‌های آمريکایی خواهند داشت. چگونه‌اش را نمی‌دانم ولی این‌ اندازه می‌دانم که هیچ کس به بعضی از همين افراد به اصطلاح «اپوزيسیون ایرانی» این وکالت را نداده است که از جانب تمام ایرانیان سخن بگويند ولو ادعا داشته باشند که سخت دلسوز این ملت هم هستند. 

December 20, 2011

خيره شدن در مغاک: نمونه‌ی روزآنلاين

«آن‌که با هيولاها دست و پنجه نرم می‌کند، باید بپاید که خود در این ميانه هيولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم می‌دوزد».
فريدريش نیچه، فراسوی نیک و بد، ترجمه‌ی داريوش آشوری، ص. ۱۲۵ (چاپ سوم) – خوارزمی، تهران

یکی از پيروزی‌های شگفت‌آور – و البته شرم‌آور و ضد انسانی – جمهوری اسلامی در تمام اين سال‌ها که غيریت‌تراشی و غيريت‌سوزی کرده است همين بوده که در نتيجه‌ی قدرت گرفتن ذهن‌های بیمار و توطئه‌انديشی که در سیمای تمام هستی جز شر و پلیدی و اهریمن‌خویی نمی‌بينند، مخالفان‌اش هم به تدریج از جنس و رنگ خودش شده‌اند و درست با همان منطقی عمل می‌کنند و سخن می‌گويند که جمهوری اسلامی در تمام اين سال‌ها سخن گفته است.

اخيرترين نمونه‌اش يادداشتی است که در روزآنلاين به قلم فرزانه روستایی منتشر شده است. دو بند نخستين اين يادداشت – و در واقع حسن مطلع اين نوشته – چنين است:
«در عجبم از عدالت دستگاه قضایی رژیم صهیونستی اسراییل که هیچ توصیه ای را از جایی نپذیرفت و رییس  جمهور سابق خود را به 7سال زندان محکوم کرد.موشه کاتساو [قصاب] به جرم آزار جنسی کارمندانش در دوران وزارت جهانگردی و نیزتکرار آن در دوران ریاست جمهوری زندانی شد و دادگاه استیناف اسراییل به این علت که او به جرم خود اعتراف نکرد و قصد داشت رای دادگاه را تحت تاثیر قرار دهد دو سال تعلیقی نیز به محکومیت او اضافه کرد. موشه کاتساو ایرانی الاصل قرار است با شالومو بنیزری وزیر سابق بهداشت از حزب مذهبی شاس هم سلول شود که به جرم رشوه خواری زندانی است. این دو شخصیت سیاسی دولت های سابق قرار است در یک زندان مذهبی که نماز اول صبح و روزه در آن اجباری است با هم محکومیت  بگذرانند و از هیچ امتیاز خاصی در مقایسه با دیگر زندانیان برخوردار نیستند. ظاهرا اسراییلی ها به غیرازمسایل ارضی، در مبارزه با فساد اداری هم با کسی تعارف ندارند. وقتی از نخست وزیر اسراییل پرسیدند که آیا قرار است مجسمه کاتساو رااز کاخ ریاست جمهوری بردارند در پاسخ گفت مجسمه را می توان برداشت اما این بخش از تاریخ را نمی توان پاک کرد که رییس جمهور اسرائیل به چنین اتهام خجالت آوری زندانی شده است.
از محکومیت یک رییس جمهور در اسراییل می توان به سلامت دستگاه قضایی و کارکرد های دمکراسی دراین مجموعه سیاسی پی برد که در خاورمیانه سراسر فساد و رشوه خواری یک استثناست، و نیزمی توان دریافت چرا اعراب هیچگاه توانایی هماوردی با اسراییل را نداشته اند.» (متن عيناً – بدون کم و کاست – از روزآنلاین کپی شده است)

نویسنده در يادداشت بالا فقط روايت يک اتفاق را نمی‌آورد و سخن‌اش صرفاً «توصيفی» نيست بلکه به روشنی «تجويزی»، «هنجاری» و «ارزشی» است. نويسنده از اين‌که در اسراييل – که خودش هم نام «رژيم صهيونیستی» را بر آن می‌گذارد غافل از مغالطه‌ی عظيمی که در همین دو کلمه و کنار «عدالت» نهادن آن نهفته است – رييس جمهور سابق‌اش محکوم به زندان می‌شود تعجب می‌کند و لابد ذوق می‌کند. چرا؟ چون: ۱) اسراييل دشمن جمهوری اسلامی است و بر عکس؛ ۲) تصویری که جمهوری اسلامی از اسرايیل داده است، تصويری منفی است – و این منفی بودن منطقاً و عقلاً کمترين نسبت و پيوندی با مشروعیت داشتن خود جمهوری اسلامی ندارد؛ ۳) همان اسراييلی که اين‌قدر چهره‌اش منفی است کارهايی می‌کند که جمهوری اسلامی – دست‌کم بنا به ادعای نويسنده – با اين همه تبليغات‌اش نمی‌کند! نتيجه‌ی اين کنار هم نهادن عبارت به اختصار یک چیز بیشتر نيست: تطهير اسراييل و ساختن چهره‌ای موجه، عدالت‌پرور و عدالت‌گستر از اسراييل.

ناگزيرم ملاحظه و تعارف را کنار بگذارم و مشخصاً از آن‌جا که نويسنده کوشش کرده این قصه را به حوادث پس از انتخابات ایران گره بزند، سخن‌ام را صریح و بی‌پرده می‌گويم. اين يادداشت به صراحت نشان از فقر دانش عجيب و حیرت‌آور نويسنده از ساختار سياسی اسراييل و مقايسه‌ی مغالطی دو دستگاه سياسی دارد که هر دو سخت گرفتار بيماری‌های مزمن سياسی و اجتماعی‌اند با اين تفاوت بزرگ که اسراييل هيولايی مجسم است که کمترين حرمت و اعتبار برای حقوق بشر، برای دموکراسی و برای عدالت قایل نيست. و نبايد فراموش کرد که برای اسراييل حقوق بشر، دموکراسی و عدالت مقوله‌ای است «قومی» نه «جهان‌شمول». حقوق بشر و عدالت اسراييل تبعيض دارد: برای خود یهودیان و ميان خودشان – به خصوص برای کسانی که دل در گرو ایدئولوژی صهيونيسم دارند – خوب است و مطلوب و خواستنی ولی وقتی پای «ديگری» و «غير» يعنی فلسطینی و عرب و غير يهودی و غير صهيونيست در ميان می‌آيد، حقوق بشر و عدالت و دموکراسی ناگهان زير قيد و بند «امنيت اسراييل» می‌رود و به مخاطره افتاده «نظام» و دوباره به رخ کشيدن لولوی «هولوکاست» و ملامت کردن وجدان تمام بشريت به خاطر جنايت‌های هيتلر.

مقایسه کردن جمهوری اسلامی با اسراييل و کوشش برای نشان دادن اين‌که اسراييل از جمهوری اسلامی بهتر است، مقايسه‌ای است نه تنها خطا بلکه جنایت‌بار. مضمون‌اش ساده است: از بغض جمهوری اسلامی به سوی تطهیر دشمنِ جمهوری اسلامی رفتن. اين همان منطقی است که جمهوری اسلامی در تمام اين سال‌ها بر آن مشی کرده است. چطور؟ به این شکل که اگر فردا آمریکا سخن حقی هم بگوید، چون آمريکا گفته است، سخن‌اش باطل است. جمهوری اسلامی خودش را هميشه با خوش‌آمد يا ناخوش‌آيند دشمنانِ تعریف‌شده‌ی خودش سنجيده است و کوشش کرده هميشه همان راهی را برود که ظاهراً – و گاهی اوقات هم باطناً – باعث نارضایتی و دلخوری رقبا، حریفان و دشمنان‌اش شود. مخالفان جمهوری اسلامی هم درست با همین مهره بازی کرده‌اند و با همين مهره شکست خورده‌اند: ابتدا دشمنِ تعريف‌شده و اعلام‌شده‌ی جمهوری اسلامی – از سوی خود جمهوری اسلامی یا دشمن آن – را شناسايی می‌کنند و سپس ناخودآگاه دوگانه‌ی حق و باطلی در ذهن می‌سازند و از تقبيح يکی به ورطه‌ی تقديس یا تطهیر دیگری می‌لغزند. اگر جمهوری اسلامی بد است ـ يا وجدان‌مان به روشنی گواهی بر رذیلت‌های آن می‌دهد – پس دشمن او و نقطه‌ی مخالف‌اش لابد خوب است يا باید کوشش کرد و خوبی و پاکی و سلامتی در او سراغ کرد! و از همین‌جاست که نتيجه‌ی شاذ و حيرت‌آور سلامت دستگاه قضايی اسرايیل در برابر دستگاه قضايی ايران گرفته می‌شود، غافل از اين‌که با این منطق چه بسا بشود حکم به سلامت بیشتر همين دستگاه قضايی پوسيده و ويرانه‌ی جمهوری اسلامی هم داد (به ياد بیاورید محاکمه‌ی کرباسچی را و بسياری از کسانی که در ايران قدرت سياسی و مالی بسیار داشته‌اند ولی امروز ذلیل‌اند يا محروم و معزول).

بدتر از همه‌ی این‌ها و شرم‌آورتر و دردناک‌تر، نتيجه‌‌گيری مختصر اما دردناک خانم روستايی است: « نیزمی توان دریافت چرا اعراب هیچگاه توانایی هماوردی با اسراییل را نداشته اند». از همين جمله پيداست که ايشان تاریخ نمی‌خواند و تاريخ نمی‌داند و چه بسا از اين پس هرگز دل‌اش نخواهد که هيچ برگی از تاريخ خاورمیانه را ورق بزند. چیزی که خانم روستايی زير عنوان «اعراب» نفی می‌کند، سلب مالکيت، نقض سيستماتیک حقوق بشر، تصفیه‌ی قومی، و جنايت عليه بشريت است که مستند بین‌المللی دارد و بارها سر از سازمان ملل در آورده است و تنها به مدد حمايت بی‌کران آمریکا و – البته بلاهت‌های محمود احمدی‌نژاد – تبدیل به یک پرونده‌ی تمام‌عيار جنايت علیه بشريت در برابر نظام صهيونيستی نشده است. خوب است خانم روستايی یا بیشتر تاریخ بخواند يا جايی که قرار باشد چنین داوری‌های کوتاه و صریحی بکند – آن هم در مسأله‌ای تا اين اندازه حساس – کمی بیشتر عنان قلم‌اش را بگيرد و از بغض جمهوری اسلامی، سرود تحسين و ستايش برای نظام تبعيض‌آميز و ضد-دموکراتيک اسرايیل نخواند.

مسؤوليت اين نوشته را من هم متوجه خانم روستايی می‌دانم و هم متوجه سردبیران و گردانندگان روزآنلاين. در بهترین حالت، این خطای آشکار را می‌توانم از سر بی‌دانشی و ناآگاهی از تناقض‌های سيستماتيک و فقدان مشروعيت بنیادين و پریشانی اخلاقی نظام و دولت يهودی اسرايیل می‌دانم. نباید فراموش کرد که چون جمهوری اسلامی و بعضی از دولتمردان بی‌کفايت و جنجال‌آفرين و غوغاطلب آن که بحران‌زا و بحران‌زی هستند، نقد اسراييل و بسياری از مواضع عدالت‌جويانه و آزادی‌خواهانه را به ابتذال کشانده است، نفس اين نقدها از موضوعيت نمی‌افتند و بار مسؤوليت اخلاقی ما هم هيچ سبک‌تر نمی‌شود.

مرتبط: اسراييل، ارض مقدس تروريسم يا افسانه‌ی دموکراسی؟

December 14, 2011

اسراييل: ارض مقدس تروريسم يا افسانه‌ی دموکراسی؟

مسأله‌ی اسراييل و جمهوری اسلامی در تخيل عمومی ايرانيان پيوندی تنگاتنگ با هم دارند. متأسفانه در فضايی که جمهوری اسلامی اتوريته‌ی اخلاقی و سياسی‌اش را به شدت از دست داده است، سخن گفتن درباره‌ی اسراييل، خصوصاً در بستری که با ماجراجويی‌ها و غبارآفرينی‌های شخصیتِ جنجال‌آفرين و بی‌آبرويی مانند احمدی‌نژاد به ابتذال غیرقابل‌تصوری رسیده است، و معطوف کردن توجه ايرانيان به اهميت مسأله‌ی بغرنجی به نام اسراييل، کار پرهزينه‌ای است اما بدون کمترين تردیدی امری است ضروری و حياتی.

بازانديشی تصور ما درباره‌ی اسراييل و عطف عنان کردن به فاجعه‌ی هول‌ناکی که ابعادی منطقه‌ای و بین‌المللی دارد، از اين رو ضروری‌تر و مهم‌تر است که ارتباط وثيقی با بحران‌ها و مسأله‌های سياسی روز ایران هم دارد. ناديده گرفتن نقش اسراييل در استمرار اين بحران و چشم پوشيدن از نقش کليدی و محوری اسراييل در بحث‌های مربوط به انرژی/تسليحات هسته‌ای ايران، خصوصاً در بستر بحث‌های مربوط به دموکراسی و حقوق بشر،‌ خطايی است مهلک. فهمِ وضعيت تراژيک ايران، بدون فهم استخوانِ لای زخم اسراييل، فهمی است ناقص و راهزن.

این نکته خصوصاً از اين رو مهم‌تر است که عمده‌ی استدلال‌ها و تبليغات جنگ‌افروزانه‌ای که نابودی جمهوری اسلامی وجهه‌ی همتِ آن‌هاست، ناگزير درباره‌ی اسراييل سکوت می‌کنند يا هنگامی که کمترين سخنی از اسراييل به ميان می‌آيد، بحث را دور می‌زنند تا با جنبه‌ی اخلاقی و مهيب وضعيت تراژيکی که اسراييل در منطقه ايجاد کرده است، برخورد نکنند. به اين معنا، نقد نقض مستمر و وحشيانه‌ی حقوق بشر و برآفتاب افکندن تروريسم تقديس‌شده‌ی صهيونيستی – که همه‌ی بی‌رسمی‌ها و بشرستيزی‌های اين سال‌های جمهوری اسلامی نزدش بازیچه‌ای بيش نيست – تکلیفی است اساسی برای هر روشنفکری که مدعی دلبستگی به دموکراسی، حقوق بشر و ارزش و کرامت‌های انسانی است. چرا مسأله خصوصاً هنگام سخن گفتن از ایران مهم است؟ به دلیل اين‌که در قلب تمام بحث‌های داغی که درباره‌ی سياست ايران – در فضای بين‌المللی – رخ می‌دهد، اسراييل هميشه يکه‌تاز است و در صف مقدم تبلیغات ضد ایران است: قدرت گرفتن ايران – به هر نحوی به طور عام با قدرت هسته‌ای شدن به طور خاص – امنيت اسراييل را به خطر می‌اندازد. چرا؟ گويی اسراييل موجودی مقدس است و هيچ قدرتی در جهان، چه بالقوه و چه بالفعل، نبايد در مقام و جايگاهی باشد که بتواند اسراييل را تحت فشار قرار دهد.

هم از منظر اخلاقی و هم از منظر سياسی، به سود روشنفکران ايرانی است که نقد اسرايیل را از انحصار جمهوری اسلامی و به ابتذال کشيده شدن آن – به ويژه در راستای مشروعيت‌بخشی به نظامی که مبانی اخلاقی و اعتبار مردمی‌اش به شدت آسيب ديده است – نجات بدهند. مسأله‌ی اسرايیل مستقيماً در حوزه‌ی منافع ملی ايران نيست اما نقشی کلیدی در مسیر صيانت از منافع ملی ايرانيان ايفا می‌کند، درست به این دليل که نقد نکردن اسرايیل و موضع نداشتن در برابر جنایت‌های‌اش – از جمله سکوت در برابر زرادخانه‌ی هسته‌ای اسراييل که واقعیتی مسجل است و غوغا کردن درباره‌ی احتمال دستيابی ايران به سلاح اتمی که چيزی جز فرضيه‌ای اثبات‌نشده نيست – شبحی است بر سر امکان تحقق دموکراسی در ايران و در خاورميانه.

مغز اين يادداشت،‌ به اختصار اين است که: اين ادعا که اسراييل تنها دموکراسی خاورميانه است، افسانه‌ای بيش نيست. دامن زدن به اين افسانه و جا انداختن آن، بحث درباره‌ی دموکراسی در ایران را هم به انحراف می‌کشاند. اسراييل بيش از هر چيز، يک نظام تبعیض‌آمیز و استعماری از نوعی هول‌ناک است و در واقع بازآفرينی استعمار پس از فروپاشی استعمار است. اسراييل تنها نسبتی که با دموکراسی دارد، شباهتی صوری است و به این معنا ايران هم می‌تواند يکی از بهترين دموکراسی‌های خاورميانه خوانده شود. اين مغالطه بايد آشکار شود و سستی مدعيات‌اش هم نقد شوند. از خلال اين بحث است که می‌توان موضع جنگ‌طلبان و جنگ‌افروزان آشکار و نهان را، و موضع کسانی را که چه بسا ناآگاهانه به دام اين مغالطه افتاده‌اند، شفاف‌تر و قابل‌نقدتر کرد.

بر خلاف تصور عمومی، مهم‌ترين و استخوان‌دارترین منتقدان نظام صهيونيستی، نه ايرانی‌ها هستند و نه فلسطينی‌ها يا اعراب. برجسته‌ترين منتقدان صهيونيسم از ميان خود يهوديان اسراييل برخاسته‌اند و منسجم‌ترين نقدها را از حيث روش و مضمون در ميان خود يهوديان می‌توان یافت که طيفی گسترده را از ميان يهوديان ارتدوکس گرفته تا يهوديان سکولار و مدرن در بر می‌گيرد. اين نقدها، صرفاً با دلايل دينی نيستند. حجم عمده‌ای از اين نقدها،‌ مبانی مدرن، حقوق بشری، فلسفی، اخلاقی و انسانی دارند که چشم‌اندازی بسيار گسترده‌تر از نزاع‌های صرفاً دینی را مد نظر دارند.

بحث درباره‌ی اسراييل هم‌چنين نقطه‌ی تلاقی بحث از دموکراسی،‌ آزادی و حقوق بشر در ايران و وضعيت جنبش سبز نیز هست. فراموش نکنيم که آمريکا – بخوانيد مهم‌ترين حامی و مدافع اسراييل و شايد هم مهم‌ترين بازيچه‌ی اسراييل – هميشه دوست داشت جنبش سبز به او روی خوش نشان بدهد يا به طور مشخص در سياست هسته‌ای اعلام موضعی بکند متفاوت یا متعارض با سياست رسمی اعلام‌شده‌ی جمهوری اسلامی. تا اين‌جای قصه همه می‌دانيم که جنبش سبز هرگز نه چراغ سبزی به آمریکا نشان داد و نه در مسیر سياست خارجی راهی را پيمود که به مذاق اسراييل و آمریکا خوش بيايد. از اين‌جا به بعد، به گمان من، جنبش سبز را باید در بستر خیزش‌های بزرگ خاورمیانه و جهان عرب ديد. جنبش سبز الگويی متفاوت از دموکراسی است و پديده‌ای است که با ذهنیت‌های مسلط ليبرال دموکراسی غربی سنخيتی ندارد. ذهن‌های ساده و تنبل ممکن است به سادگی اين فریب را بخورند و بار دیگر بازی تبلیغات مبتذل سياسی جمهوری اسلامی آن‌ها را از تعمق درباره‌ی قصه باز دارد. به خاطر بياورید که احمدی‌نژاد مرگ لیبرال دموکراسی را اعلام کرده بود. اين ادعا شايد درست و دقیق و به روز نباشد ولی از واقعيت خالی نيست. منسلخ نکردن اصل سخن از شخصیت دروغ‌پرداز، هياهوساز و بی‌اخلاق احمدی‌نژاد، باعث لوث شدن اصل قصه می‌شود هم‌چنان که بحث انرژی هسته‌ای و بسیاری چيزهای دیگر در جمهوری اسلامی به خاطر این فاجعه‌ی عظيم سياسی و آسيب ديدن جدی مشروعيت و اتوريته‌ی اخلاقی جمهوری اسلامی دستخوش اين لغزش شده است.

روز سه‌شنبه ۶ دسامبر، همین هفته‌ی گذشته، ايلان پاپه، استاد جامعه‌شناسی اسرايیلی الاصل دانشگاه اکستر، سخنرانی درخشانی در دانشگاه وست‌مينستر داشت که عنوان سخنرانی، مضمون و بن‌مایه‌ی اين يادداشت شد. برای انتقال اصل مطالب، عين سخنان پاپه را – به جز پاره‌ای جملات حاشيه‌ای را – به فارسی برگرداندم. حسن این کار اين است که هم با فکر يکی از چندين اسرايیلی سرشناسِ اهل آکادمی و نقد جدی سياست‌های ضد-دموکراتيک اسراييل که سهمی مهم در شکستن اسطوره‌های تبليغاتی اسراييل داشته‌اند آشنا می‌شويد و هم مضمون سخن مرا بهتر در می‌يابید. ويدیوی اصل سخنان پاپه را هم می‌توانيد اين‌جا ببينيد. با مقدمه‌ی بالا، وقتی متن زير را می‌خوانيد، خوب است گوشه‌ی ذهن‌تان نگاهی هم به ايران داشته باشيد. وضعيت ايران، استمرار وضعیت اضطراری، از بسياری جهات است، و هم‌‌چنين به درجاتی ضعیف‌تر، يادآور وضعيت اسراييل است. حال سؤالی که بايد پرسيد اين است که چرا جامعه‌ی جهانی – آمريکا و کشورهای غربی – باید این اندازه در برابر ايران که وضعيتی است به مراتب ضعيف‌تر از اسراييل حساسيت داشته باشند ولی در برابر اسراييل آب هم از آب تکان نخورد؟ و آيا اين سؤال دوباره پر رنگ نمی‌شود که در این قصه آن‌چه که برای غرب و آمريکا مهم نيست یا در واقع تنها چيزی که مهم نیست همانا منافع ملی ايران و برقراری دموکراسی و آزادی و عدالت است؟ و دوباره بايد پرسید که اگر چنين است، روشنفکران ايرانی چرا و با چه انگيزه‌ای باید دقیقاً با همان برگی بازی کنند که آمریکا بازی می‌کند؟ و باز بايد پرسيد که چرا منطق بهار عرب که هنوز هم غرب – و به ویژه اسراييل – از توضيح دقیق و روشن‌اش عاجز است و می‌خواهند منطق جنبش سبز را تنها در چارچوب منطق يک فهم خاص و منجمد از دموکراسی و حقوق بشر توضيح دهند و ملتفت اين دگرديسی عظيم نمی‌شوند؟

مرتبط: اسراييل: يک معضل اخلاقی
(اين يادداشت نخستين بار در جرس منتشر شده است)

ادامه‌ی «اسراييل: ارض مقدس تروريسم يا افسانه‌ی دموکراسی؟»

December 2, 2011

لُبّ لُبابِ دباشی

(۱)
در ميان واکنش‌هایی که به مقاله‌ی اخير حميد دباشی تا امروز خوانده‌ام، مقاله‌ای در جرس منتشر شده است با عنوان «نامه‌ای به روشنفکر پسا‌استعمارگرا». اين يادداشت، چه بسا متين‌ترين واکنش به حميد دباشی است که کوشش صادقانه‌ای برای گفت‌وگو با دباشی در آن هست، بر خلاف سایر واکنش‌هايی که بيشتر يا عصبی است يا از سر ناآگاهی و اصرار بر دنبال نکردن تبار انديشه‌ی دباشی. همین يادداشت اما، نمونه‌ی خوبی است از اين‌که چگونه دنبال نکردن دقيق فکر دباشی می‌تواند حتی نقد را هم از دقت خالی کند.

يکی از محورهای مهم اين يادداشت، به رسميت شناختن «جهان‌ها»ست يا در واقع دو جهانی که با هم تفاوتی بنيادين دارند. سپس نويسنده دباشی را به يکی از این جهان‌ها منتسب می‌کند و طرف(های) محل نقد دباشی را به جهان دیگر. این اولین نقطه‌ی لغزش نظری در اين نقد است: دباشی در تمام سال‌های اخير، کوشش خستگی‌ناپذيری برای نقد و در هم شکستن تصور وجودِ دو جهان متمايز داشته است و به نحوی سيستماتيک و مستمر دوگانه‌ی شرق-غرب را در آثارش از منظر معرفتی و اپيستميک اوراق و ويران کرده است (که با این کار دقیقاً از فوکو عبور می‌کند و نقش گادامر و هايدگر را در کارش خيلی پررنگ‌تر می‌بينيم). اين اوراق‌سازی معرفتی چه بسا مهم‌ترين مضمون‌ و درون‌مايه‌ی کار دباشی است.

دباشی قرائت و برداشتی يکسره متفاوت از سزر و فانون دارد و اين را به روشنی می‌توان در مقاله‌ای که در کتاب پسااستعمارگرايی‌اش درباره‌ی گلدتسيهر نوشته است دید. دباشی با اين شيوه‌ی متفاوت نقد، اورينتالیسم ادوارد سعيد را هم به چالش گرفته است. در نتیجه، يکی از لغزش‌های بزرگ این نقد – و بسیاری از نقدهای ديگری که بر این سوء برداشت استوارند – اين است که تبار فکر دباشی را به ادوارد سعيد می‌رساند که برداشتی به شدت معيوب و مخدوش است. سعيد برای نقد اورينتاليسم به نقد ادبی رو آورده است و دباشی برای اصلاح این رويکرد، آن را تاريخ‌مند کرده است و در جهت جامعه‌شناسی دانش و معرفت حرکت می‌کند و اين‌جاست که مضمون «جهان‌شهری‌گری» که يکی از کلیدهای فهم انديشه‌ی دباشی است وارد قصه می‌شود. اما جهان‌شهری‌گری مدنظر دباشی هم‌چنان تفاوتی اساسی با نوع جهان‌شهری‌گری کوامی آنتونی آپايا، شيلا بن حبيب و تيموتی برنان دارد. نزد دباشی، جهان‌شهری‌گری، مترادف با جهانی‌شدن و کُره‌گير شدن «غرب» نيست بلکه کشف جهان‌هايی جايگزین است که مدعيات مشابهی درباره‌ی جهان‌شهری‌گری دارند و برای شرح و توضیح این مضمون، دباشی به فرهنگ، ادبیات، عرفان و زبان فارسی متوسل می‌شود تا به شيوه‌ای هرمنوتيکی، وجود، بالندگی و بقای اين مضمون را که فارغ از دوگانه‌ی کاذب شرق-غرب زندگی می‌کند، نشان دهد.

اين نکته را پيش از اين هم تکرار کرده‌ام که نمی‌توان برای سنجش و نقد انديشه‌ی صاحب‌نظری صرفاً به يک مقاله يا عبارت او چسبيد – و خصوصاً در مورد دباشی تنها به مقالات رسانه‌ای و ژورناليستی او اکتفا کرد – و خود را مستغنی از جست‌وجو و تفحص در آثار نظری او دانست. ستون فقرات انديشه‌ی دباشی جايی است خارج از بروزهای ژورناليستی سخنان او. در اين مقالات ما تنها شاخ و برگی را می‌بينيم از جنگلی که پشت ديواری پنهان است. سر و کله زدن با شاخ و برگی که از ديوار بلند انديشه‌ی او به بیرون سرک می‌کشد، تنها کاری که می‌کند احتمالاً چيدن و کوتاه کردن همان شاخ و برگ‌هاست. برای نقد زنده و جان‌دار دباشی، باید هم جسارت ورزید و هم شکيبايی داشت تا مضامين فکر او را بهتر بفهميم. اين‌که کسی درست و دقيقاً نداند نسبت ادوارد سعيد با دباشی چی‌ست و مثلاً نداند که دباشی چه استفاده‌ای از فانون يا اسپيواک می‌کند و چگونه از زبان و ادبيات آن‌ها و روش‌شان برای ابراز مقصودش استفاده می‌کند، البته مشکل دباشی نیست. اين از ناشکيبايی و شتاب‌زدگی خواننده است که می‌خواهد زود به مقصد برسد و در واقع تکلیف‌اش را با دباشی يکسره و خاطر خودش را از فکر کردن به او آسوده کند.

(۲)
مغز سخن منتقد را شايد بتوان اين‌گونه صورت‌بندی کرد که او می‌گويد دباشی اکنون خود بخشی از جهان اول است، همان جهان استعمارگر، و حق ندارد اولويت‌های‌اش را بر اولويت‌های جهان سومِ حاشيه‌نشين و استعمارشده تحميل کند.

مضمونِ مدعای اقتصادی کار دباشی، با سست کردن بنياد اين دوگانه، در حقیقت عبوری است از مارکس. دباشی از نظريه‌ی از خود-بیگانگی مارکس علیه اورينتاليستی کردن جهان غیر-اروپايی استفاده می‌کند: مارکس جهان استعماری را جهانی شرقی می‌ديد که دست به گريبانِ استبداد شرقی است. از آن رو که استعمارگری را سوء استفاده از کار از طريق سرمايه‌ی کلان می‌بيند و اين همان نکته‌ای است که نزد مارکس، به دليل اروپامحوری او، وجود ندارد و نوشته‌های ژورناليستی مارکس جنبه‌ی مايه‌دار کار او را بيشتر منعکس می‌کند. نقطه‌ی کور کلیدی کار مارکس تصور او از «استبداد شرقی» بود که باعث می‌شد مارکس با جهان غير-اروپايی بيگانه شود و از دستاوردهای کوشش و کار آن‌ها بی‌بهره بماند. انديشه‌ی پسا-مارکسی دباشی اين نقطه‌ی کور را می‌پوشاند و در آثار متعددش (از جمله در «پسا-اورينتاليسم: دانش و قدرت در عصر ترور»، «الاهيات رهايی‌بخش اسلامی: مقاومت در برابر امپراتوری»، در «پوست‌ سبزه، نقاب سفيد» - بررسی پيمان جعفری در تهران‌ريويو - و در «ايران: ملتی گرفتار وقفه») نشان می‌دهد که ميراث‌بر سرمايه‌داری نه تنها جهان استعماری (شامل سپاه در ايران، شيوخ عرب در منطقه‌ی خلیج فارس، جنگ‌سالاران آفريقايی، اربابان مواد مخدر در آمريکای لاتين و ديگران) است بلکه سرمايه‌داری کلان‌شهرهای جهان استعمارگر هم سهم‌بران همين قصه‌اند. و کسانی که در اين بازی محروم مانده‌اند و به استضعاف کشانده شده‌اند نه تنها در حاشيه بلکه در متن نيز هستند و به اين ترتيب دباشی اين دوگانه‌ی مرکز و حاشيه را هم دوباره در هم می‌شکند.

در همان شهر نيويورکی که دباشی در آن زندگی می‌کند، محله‌هايی هست که ميزان مرگ-و-مير اطفال و اميد به زندگی در آن‌ها از تهران، قاهره، يا مکزيکو سیتی بدتر است. در نتيجه، دباشی دقيقاً با چه معياری می‌تواند به آن جهان اول خيالی متعلق باشد اما بخشی از طبقه‌ی نوليبرال برآمده در کنار هاشمی رفسنجانی جهان سومی باشند؟

در نتيجه، تأملی دوباره در آثار دباشی نشان می‌دهد که او بازنگری بنيادينی در نگاه مارکسی کرده است و از محدوديت‌های ادوارد سعيد و گاياتری اسپيواک عبور کرده است. از نگاه دباشی، فرزندان ثروت‌مند اعراب و بورژوازی هندی که به مدرسه‌های نخبگان استعماری در مصر و هند رفته‌اند، شکاف ميان ميراث‌بران عملکرد سرمايه و افراد محروم از آن را يک‌دست و يکپارچه می‌کند و آن چندپارگی را از دو سوی طيف می‌ستاند: در نگاه دباشی، ديگر مسأله جهان استثمارگر و استثمارشده نيست. مسأله، اختلاف طبقاتی در ميان دولت-ملت‌ها و خارج از آن‌هاست. دباشی تا آن‌جایی که متفکری پسااستعماری است، هم‌چنان مارکسيست باقی می‌ماند و در عين حال، مارکسيسم او عميقاً متأثر است از انديشه‌ی پسااستعماری. فهم انديشه‌ی دباشی بدون فهم اين نکته‌ی ظریف بسيار دشوار است.

جهانی که در ذهن منتقد دباشی نشسته است ميراث تخیل استعماری است و، در عمل، نظریه‌پردازان پسااستعمارگرايی به آن دامن زده‌اند. اين نظريه‌پردازان همان کسانی هستند که نويسنده به اشتباه نسب انديشه‌ی دباشی را به آن‌ها می‌رساند در حالی که دباشی در طی ساليانی دراز نه تنها گره ذهنی آن‌ها را گشوده و از آن‌ها عبور کرده بلکه منظر فکری آن‌ها را نيز سست کرده و زير سؤال برده است و به جای آن مدلی جايگزین را پيشنهاد کرده است.

دباشی مارکس را از منظر موضع او در خصوص استعمار نقد کرده و استعمارگری ناخودآگاهِ نهفته در مارکس را به چالش گرفته است، به ويژه در «سرمايه‌»ی اول (جلد يکم سرمايه). در اين بخش از سرمایه، مارکس می‌توانست بر تز «استبداد شرقی» غلبه کند، بر آن فائق آيد و آن را به کناری بگذارد. اين‌جاست که دباشی هم از سعيد عبور می‌کند و هم از اسپيواک. فانون جايی اشاره می‌کند که «اروپا جهان سوم را اختراع کرده است» و دباشی این مضمون را از فانون گرفته است و با آن نظريه‌ی پسااستعماری را يکسره وارونه کرده است.

اين‌جاست که می‌رسيم به گسل مهمی که در نقد بالا وجود دارد که می‌توان با پرده برداشتن از آن ستون فقرات اين نوشته را عریان کرد. اگر نويسنده با اسمی مثل ادوارد فوکو يا مثل اسلاووی آدورنو، و رابرت اسپيواک رو به رو بود، دیگر به اين سادگی نمی‌توانست اين تصوير را از «حميد دباشی» نوعی در ذهن داشته باشد و به مصاف او برود. دقت کنيد که چرا گاياتری چاکراوُرتی وقتی که از همسرش، اسپیواک، جدا می‌شود، هم‌چنان نام شوهر مطلقه‌اش را در کنار اسم‌اش حفظ می‌کند! حالا لغزش کجا رخ می‌دهد؟ لغزش اين‌جاست که نويسنده درست در همان لحظه‌ای که دباشی را «بومی» می‌کند و او را به کرانه‌های جهان اول پرتاب می‌کند، دقيقاً به خاطر بومی بودن‌اش از او سلب صلاحيت می‌کند و از همين طريق است که صدای او را در ميان صداهای دیگر گم می‌کند. خواننده‌ی ایرانی به آن سادگی که خواننده‌ی غير ایرانی آثار دباشی با او ارتباط برقرار می‌کند، نمی‌تواند سخن دباشی را بفهمد و این تنها به اين دلیل نيست که اين خواننده انگليسی نمی‌داند يا آثار دباشی به فارسی نيستند يا به فارسی ترجمه نشده‌اند. مشکل عمیق‌تری پشت قصه نشسته است.

پرسش اين است که چرا يک نفر ایرانی نمی‌تواند و نباید اين انتقادهای گزنده و شلاقی را داشته باشد در حالی که مثلاً نوآم چامسکی می‌تواند؟ چه چيزی در چامسکی هست – همان چامسکی‌ای که حتی ايرانيان در فهم استخوان‌بندی انديشه‌اش مشکل دارند و بيشتر شيفته‌ی نمودهای ژورناليستی خلاف قاعده‌ی او هستند – که در دباشی نيست؟ چامسکی چه دارد که اگر دباشی هم همان حرف‌ها را بزند، باید با شک و تردید به او نگاه کرد؟

مسأله اين است که در ذهن منتقد، اين نکته به آسانی جا نمی‌افتد که کسی مثل دباشی – افرادی مثل دباشی – که به فضای ذهنی ما و به کهکشان انديشه‌ی ما نزديک‌اند، از اساس توانايی اين را داشته باشند که تبدیل به کسانی شوند که از نگاه منتقد بالا نظريه‌پردازانی جهان اولی شوند. مسأله شخص دباشی نيست؛ مسأله این است که دباشی به مثابه‌ی يک اسم و يک نشانه به فضای ذهنی ما نزديک‌تر است. اين مضمون در مستعار بودن نامِ نویسنده هم خود را نشان می‌دهد. مستعار ماندن و مخفی ماندن نامِ او لزوماً به اين دليل نیست که او از شهرت‌خواهی يا شهرت‌طلبی پرهيز دارد بلکه گويی نويسنده در تصور کردن خود در مرکز جهان اول و نظريه‌پردازی از قلب آن تردید دارد و دقيقاً به همين دليل است که نمی‌تواند حميد دباشی‌ای را تصور کند که در قلب همين جهانِ اولِ برساخته‌ی او باشد و باز هم تازيانه به دست بگيرد و آن را اوراق کند. پس کاری که منتقد با دباشی می‌کند هم بومی‌کردن دباشی است و هم اعتبارزدایی از او به مثابه‌ی يک نظريه‌پرداز جهان اولی است آن هم به خاطر نام شرقی/ايرانی/مسلمانی/خاورميانه‌ای او. این بخش از جهان گويی در کهکشانی دوردست نشسته است و تنها در هپروت سير می‌کند و فقط وقتی می‌تواند به مصاف اين بخش ديگر (اين دوگانه‌ی برساخته‌ی ديگر) بيايد که لباس هم‌او را به تن کند و نام هم‌او را برگيرد.

مثال آسان‌تری برای فهم این کارکرد پيچيده هم وجود دارد. برای ایرانی‌ای با اين شيوه‌ی نقد، تصور اين‌که يک نفر ایرانی بالاترين منصب و شغل را در ناسا داشته باشد يا متخصصی تراز اول در زمينه‌ی پزشکی باشد بسیار آسان‌تر است تا تصور کسی که بتواند شانه به شانه‌ی اين غول‌های «غربی» سخنی مهيب برای عرضه داشته باشد.

مشخصاً به اين جمله از متن توجه کنيد: «الصاق نام بی‌شهرت جوانی گمنام به بزرگی نامور بی‌شک مقداری شهرت برای آن جوان به همراه می‌آورد. به خصوص شیرجه زدن در گرماگرم بحثی چنین داغ قطعا عملی نامورکننده است»؛ بين‌السطور اين عبارت گويا چنين است که نسبت نويسنده با دباشی، انگار همان نسبت دباشی با مثلاً فوکو و بورديو است، هر چند به آن تصریحی نمی‌رود. دليل نويسنده برای «شيرجه نزدن در گرماگرم اين بحث» به خاطر این‌که باعث «نامور شدن» احتمالی او می‌شود، دليل چندان محکمی به نظر نمی‌رسد (در نقد سياست و نقد نظريه‌ها، کار ما سلوک عرفانی يا تهذيب اخلاق نيست، هر چند اخلاق شخصاً و فرداً برای ما می‌تواند و بايد مهم باشد).

 اين‌که می‌گويیم سخنی برای عرضه کردن از این‌جا می‌آيد که اگر لحظه‌ای فضای خواننده‌ی ايرانی و تحليل‌گر ايرانی را از معادله کنار بگذاريم، خواننده‌ی غير-ايرانی به همان راحتی با دباشی ارتباط برقرار می‌کند که با چامسکی! نشان به اين نشان که خوانندگان غير-ایرانی آثار او، اقبال به مراتب وسيع‌تر و گسترده‌تری به دباشی دارند تا خواننده‌ی ايرانی.

اين خلاصه‌ی صورت‌بندی من از ماجراست. شايد جایی در تحلیل و روایت، تعابیرم دقيق نباشد یا به آن اندازه که می‌‌خواهم شفافیت نداشته باشد ولی تا حد بسيار خوبی می‌تواند بستر اين مجادلات را بيشتر آشکار کند و فضا را اندکی از غبارآلودگی و ابهام دور کند. استنباط‌های بالا عمدتاً نتيجه‌ی گفت‌وگوهای مستقيم یا ای‌ميلی من با حميد دباشی بوده است که در خلال آن‌ها از او خواسته‌ام پاره‌های مبهمی از فکرش را به تفصيل بيشتری برای من توضیح دهد. در نتيجه، در سطور بالا هم صورت‌بندی‌های خود دباشی را می‌بينيد و هم استنباط‌ها و قرائت من از سخنان او را. اگر جايی لغزشی در صورت‌بندی رخ داده باشد، يکسره متوجه من است.

December 1, 2011

اشتراک لفظ دايم رهزن است...

(۱)
پيش از اين بارها نوشته‌ام (از جمله اين‌جا) که در روزگاری به سر می‌بریم که بسیاری از واژه‌های فخيم و کلمات شریف از فرط کثرت استعمال و کاربردِ نابه‌جا و هوس‌ناکانه از معنای خود تهی شده‌اند و مخاطب هر بار که آن‌ها را می‌شنود به جای این‌که به معنای واقعی آن‌ها بینديشد، ذهن‌اش ناخودآگاه به سوی همان معنای مستعمل و مبتذلی می‌رود که رسانه، تبليغات و نظام‌های سياسی حاکم کرده‌اند. اين قصه البته اختصاص به ايران ندارد. در بسياری از نقاط جهان می‌بينيم و ديده‌ایم که معانی شريف و واژه‌های لطيف و درخشانی که هر کدام جهانی تاريخ و معنا و مضمون فربه پشت خود دارد چگونه برای مخاطب و در ذهن مخاطب ملوث می‌شوند. نمونه‌ها بسیارند: از کاربرد نابه‌جا و غيرمسؤولانه‌ی مفاهيم و اصطلاحاتی مانند حقوق بشر، آزادی، عدالت، آزادی بيان، استقلال، منافع ملی، روشنفکر بگيرید تا مفاهيم دینی از قبيل ولايت، بصیرت، اخلاق (که هم در بستر دینی معنا دارد هم در بستر غير دینی).

این وضعیت در کشور ما، در این فضای ستم‌آلوده و مسموم، مزمن‌تر و بغرنج‌تر است. اين معانی شریف چنان به خدمت ستم‌گستری و نشر بی‌عدالتی و تحکيم هوی و هوس ارباب قدرت دنيا در آمده‌اند و چندان فرتوت و رنجور شده‌اند که آسان نيست بتوانیم باز هم به همان سادگی از آن‌ها در بستر و جايگاه درخورشان استفاده کنيم. واژه‌ها، به باور من جان دارند و موجوداتی زنده هستند. باید با کلمات مهربان بود. بايد دست نوازش بر سر کلمات کشيد. و کلمات هميشه لطيف و خوش‌آهنگ و موزون نيستند. بعضی کلمات درشت‌اند و خشن و چه بسا معانی مهيبی هم داشته باشند. اما حتی کلمات درشت و خشن را هم نمی‌توان در بستر نامناسب به کار برد و تعميم‌های بيهوده و بی‌وجه به آن‌ها داد. يکی از بخت‌های ما ایرانيان البته اين است که ادبياتی غنی و فاخر داريم که گوهرهای بی‌شماری در گنجينه‌ی معانی‌شان تعبیه شده است. کافی است صرافِ گوهرشناسی قدر ان‌ها را بداند و آگاه باشد که چگونه می‌توان ميناگری کرد و کجا می‌توان اين جواهرات ذی‌قيمت را نشاند تا درخشش راستین‌شان را داشته باشند.

با این مقدمه، مدعای نخست من اين است که هر چند دستگاه جور و ستم، این واژه‌ها را به ابتذال و پوچی کشانده است و مفاهيم بلند و فاخر را خرج هوس‌های حقير خود کرده است – چه برسد به مفاهيم، کل دستگاه‌های مفهومی و معنايی و هويتی و تمدنی هم که گروگان اين هوس‌بازی شده‌اند و بهترين نمونه‌اش خودِ دين است – باز هم ما در مقامی هستيم که هنگام کاربرد اين واژه‌ها، مفاهيم و اصطلاحات می‌توانيم شجاعت به خرج بدهيم و آن‌ها را در جای مناسب‌شان بگذاريم.

در اين سال‌ها، در فضای سياسی ايران واژه‌ها و اصطلاحاتی که در جای خود می‌توانستند بسيار مفيد و کارآمد باشند چنان در جايگاه خود خارج شده و به تحریف و انحراف کشانده شده‌اند که ديگر تبدیل به مشتی عبارت بی‌معنا و پوچ شده‌اند. از جمله توجه کنيد به امنيت ملی، اهانت، تشويش اذهان عمومی، محاربه، جاسوسی، استقلال و کلماتی از اين دست. به جرأت می‌توان گفت که در موارد فراوانی – که مثال‌هايی انبوه دارد – این کلمات تنها صورتی بوده‌اند برای معنا و مضمونی پست و تحقيرگرانه که هيچ نسبتی با واقعيت ماجرا نداشته‌اند. نمونه‌های سياسی‌اش فراوان‌اند: در نظام جمهوری اسلامی افراد بی‌شماری را به اتهام «جاسوسی» دستگير کرده‌اند، به زندان فرستاده‌اند، برای‌شان حتی حکم صادر کرده‌اند ولی درست همان افراد بعد از مدتی آزاد شده‌اند و گويی آب از آب تکان نخورده است. در توجيه این بی رسمی و بی‌شرمی توضيح داده‌اند که رأفت و عطوفت اسلامی شامل حال آن‌ها شده است و در اين کار هم باز معنای رأفت و عطوفت را به ابتذال کشانده‌اند و مفاهيم و اصطلاحاتی شريف را بی‌سیرت کرده‌اند. اين اندازه معلوم است که بسياری از دولت‌مردان و سياست‌ورزان امروزی جمهوری اسلامی صلاحيت اخلاقی و انسانی استفاده از اين مفاهيم شریف را ندارند (به اين دلیل ساده و روشن که به کرات آن‌ها را به ابتذال کشانده‌اند). اما فهم اين مقدار از سخن دشوار نیست. پیامد اين اتفاق است که امری است هول‌ناک‌تر.

مدعای دوم من اين است که در تمام اين سال‌ها جمهوری اسلامی رنگ خود را به مخالفان، معترضان و منتقدان خود زده است و جز شماری اندک از هوش‌مندانی که آگاهانه از افتادن در اين دام پرهیز کرده‌اند، بقیه ناخودآگاه هنگام استفاده از کلمات از دايره‌ی معنايی و مفهومی استفاده‌شده نزد اين سياست‌ورزان بی‌کفايت کمتر خارج شده‌اند. مثلاً در عرف و ادبيات قضايی اصطلاحی داریم به عنوان «مدعی العموم». اين اصطلاح هر معنايی که داشته باشد (مثلاً «دادستان» معادل درست‌تر آن است يا چيز ديگری؟)، بی‌شک اين اندازه روشن شده است که در اکثر قريب‌ به اتفاق مواردی که به رسانه‌ها می‌رسند، مدعی العموم کسی است که برای اهداف سياسی جناح حاکم برای رقبا یا معترضان و مخالفان پرونده‌سازی می‌کند و برای آن‌ها پاپوش می‌دوزد و آن‌ها را به انواع اتهامات متهم می‌کند و حتی پس از اين‌که اين اتهامات ثابت نمی‌شود، باز هيچ سخنی از اعاده‌ی حيثيت يا عذرخواهی در ميان نيست: قدرت است و نمی‌توان جانب‌اش را نگه نداشت!

لذا اگر جمهوری اسلامی کلمه‌ی «جاسوس» را برای خاموش کردن و سرکوب مخالفان‌اش به کار می‌برد و روی آن سرمايه‌گذاری گسترده می‌کند، معنای‌اش اين نيست که خودِ «جاسوس» پاک بی‌معنا و پوچ است. بستر کاربردش آلوده شده است. اما مشکل فقط همين نيست. گاهی اوقات ما کلماتی را نیز که تقارن معنايی با اين واژه‌ها دارند، در همان بستر و چارچوبی به کار می‌بريم که جمهوری اسلامی به ما القاء کرده است. مثلاً، وقتی از اخلاق سخن می‌گوييم، تصور رايج و غالب اين است که اخلاق انحصاراً و اختصاصاً مفهوم و معنايی است که از دل دين برآمده است و در فضايی غيردينی پاک بی‌معناست. شاهدش اين است که قاطبه‌ی مردم وقتی می‌خواهند کسی را بی‌اخلاق و بی‌بند و بار بنامند، به سادگی می‌گويند فلانی «بی‌دين»‌ است در حالی که هر بی‌دینی، بی‌اخلاق نيست؛ چنان‌که هر دين‌داری هم لزوماً اخلاقی نيست.

خلاصه‌ی سخن من اين است که در اين فضای غبارآلوده و مسموم، وظیفه‌ی سنگين و خطيری بر دوش يکايک کسانی است که به زبان حساسيت دارند و دغدغه‌‌ی سلامت و صفای آن را دارند و آن وظيفه اين است که با هوشياری هم از کاربرد نابه‌جای واژه‌ها و کلماتی که اين روزها دست‌مالی شده‌اند پرهیز کنند و کلمات را تنها در جای مناسب خود بنشانند و نسبت‌ها را با واقعيت بسنجند چنان‌که آن‌کسی را که بنا به تعريف «جاسوس» نيست جاسوس ننامند و کسی را که در عمل کاری کرده است که مضمون و مقتضای‌اش جاسوسی است، دردمند و روشنفکر نخوانند. هم‌چنين، این اندازه هوشيار باشیم که اگر دين، اخلاق، استقلال، آزادی، عدالت، ولايت، بصیرت با مصاديقی آلوده و گمراه‌کننده معرفی شده باشند، به جای نقد مصاديق و هشدار نسبت به دستبرد به آن‌ها و شبیخون زدن به حریم کلمات، خودِ کلمات و واژه‌ها و مفاهيم را تخریب نکنيم.

(۲)
اما اجازه بدهید نکته‌ای روش‌شناسانه هم به اين بحث بیفزایم تا مرادم روشن‌تر شود. وقتی از جايگاه درخور و مناسب کلمه و واژه سخن می‌گويم، البته مقصودم نگاهی پوزيتويستی به کلمات نيست. چيزی که بيش از همه مدنظر من است، اين است که کلمات به تعبیر عين‌القضات همدانی، مشترک الدلاله‌ هستند. برای این‌که قصه روشن‌تر شود و مبنای هرمنوتیکی نگاه من به ماجرا مبسوط‌تر توضيح داده شود، عين عبارات عين‌القضات را از جلد دوم نامه‌ها نقل می‌کنم:

«بدان که چون لفظی بود که بر معانی بسیار دلالت کند آن لفظ را إما «مشترک» خوانند، چون مشتری که بر کوکب آسمان ششم دلالت کند و بر خريدار که در مقابله‌ی بايع بود. و إمّا «متواطی» خوانند، چون حيوان که بر گاو و خر و اسب و آدمی دلالت کند. و إما «متشابه» خوانند چون أبيض که وصف عاج و ثلج و کاغذ تواند بود. و فرق ميان اين سه قسم بدان بدانی که مشترک آن بود که يک اسم بود که بر دو مسما دلالت کند چنان‌که آن دو مسما، من حيث الاشتقاق، شرکت ندارند البته. و متواطی آن بود که يک اسم بر دو مسما دلالت کند، چنان‌که هر دو مسما در معنی آن اسم مشترک باشند، نبينی که حيوان بر گاو و خر دلالت کند و هر دو در معنی حيوانيت برابرند. و هم‌چنين دست و زبان و گوش هر سه مسما را جسم توان خواند، زيرا که در معنی جسميت برابرند. اما مشتری نه چنين است بر کوکب و خريدار.

لعمری! مشتری بر آن‌که کاغذ خَرَد و بر آن‌که قلم خَرَد و بر آن‌که باغ يا سرا خَرَد به طريق تواطی برافتد، زيرا که همه در معنی خريدن برابرند. أمّا متشابه آن بُوَد که اسمی بر دو مسمّا دلالت کند چنان‌که خالی نباشد از اشتراکی در مفهوم لفظ. أمّا اشتراک تام ندارد. نبينی که برف و عاج را أبيض خوانند که در مفهومِ بياض شراکتی دارند، أمّا بياضِ آن مخالفِ بياضِ اين بود، و هذا یُغاير الحيوان إذا أطلق علی الفَرَسِ و الفيلِ و الإنسان، فإنّ هؤلاء لا يختلفونَ اصلاً في حقیقة الحيوانية و إنّما يختلفون في أمور وراء الحيوانية. پس أبيض که وصفِ عاج و برف بود نه چون حيوان است که بر فیل و اسب افتد، و نه چون مشتری است که بر کوکب و خريدار افتد....

اکنون در زبان عرب، حج قصد بود خواه سوی اصفهان و خواه سوی بغداد. و در شرع قصدی بود مخصوص سوی مکه. و صوم امساک بود در زبان عربی، و در شرع امساک بود من وقت الصبح الي المغرب، از شهوات بطن و فرج. و همچنين بيع و ربا و زنا و نکاح و طلاق و عدّت و سرقت و قصاص، همه را یک حکم است. و اين را الفاظ منقول خوانند.» (ج ۲ نامه‌ها؛ صص. ۲۵۷-۲۵۹).

مغز سخن را قاضی همدانی در همين سه بند بيان کرده است و حاجتی به شرحی بيش از اين نيست. در مجادلات سياسی و نظری هم کسانی که اين روزها یا رگِ گردن قوی می‌کنند يا بيهوده می‌رنجند و به ظرافت‌های معنایی کاربرد مختلف الفاظ مشترک، متواطی و متشابه عنایتی ندارند، اگر اندکی حوصله‌ی بيشتر به خرج دهند و ذهن‌شان را از صورت‌بندی‌های منجمد و صلب تقسيم‌بندی‌های سياسی و جناحی برهانند، بسياری از گره‌ها گشوده می‌شود و اختلاف‌ها از ميان برمی‌خيزد (و البته سيه‌رويانی که غش در کارشان هستند هم با برآمدن آفتاب از میانِ اين تاریکی‌ها حساب‌شان روشن‌تر می‌شود). چيزی که در اين ميانه نياز داريم «گشايش و رهايش» است؛ گشايشی در الفاظ و معانی و رهايشی از چارچوب‌های نظری بسته و منجمد. در این ماجرا اميد هست نه نوميدی و بدبینی. و اميد دقيقاً از ميان همین تاریکی‌ها و از بستر همين خلجان‌های اجتماعی است که می‌جوشد و بستری را برای هرمنوتيکی نو پديد می‌آورد: ذات زندگی گشايش و رهايش است. 

پ. ن. بيانيه‌ی پانزدهم میرحسين موسوی - درباره‌ی «بسيج» - نمونه‌ی درخشانی است از آگاهی به کاربردهای مختلف الفاظ و واژگان و اين‌که چگونه در بستر منازعات سياسی اين کلمات بی‌سیرت می‌شوند و از جایگاه‌شان خارج می‌شوند.

November 14, 2011

ماجرای غدير، قصه‌ی ولايت و مسأله‌ی مشروعيت

درباره‌ی غدير بسيار گفته‌اند و نوشته‌اند و شايد چيزی بر آن افزودن،‌ حقيقتاً کار تازه‌ای نباشد. به بهانه‌ی عيد غدیر، می‌خواستم اشاره‌ی کوتاهی بکنم به حديث غدير که سنگ بنای روایت‌های متفاوت تاريخی درباره‌ی ولايت حضرت امیر است. شاید بهترین مقاله‌ای که تا به حال درباره‌ی حديث غدير در دایرة‌المعارف‌های انگليسی‌زبان نوشته شده است، مقاله‌ای باشد از وچا واليری در ويراست دوم دايرة المعارف اسلام (اين‌جا را ببينيد). اما هنوز جاهای خالی زيادی در مطالب منتشر شده درباره‌ی اين حديث در ميان غربیان وجود دارد. به بعضی از اين موارد به اختصار اشاره می‌کنم.

نخست اين‌که با وجود اين‌که این حدیث در دوران اوليه‌ی پس از وفات پيامبر چندان محل نزاع نبود و مایه‌ی اختلاف و تنش نشد، هم‌چنان در دوره‌ی خلفای راشدين در مدينه حدیثی شناخته‌شده و مشهور بود و حاميان و پيروان حضرت امير در همان دوران به آن استناد می‌کردند. اين حدیث تنها در زمان نخستين جنگ داخلی مسلمانان در دوره‌ی امويان دست‌مايه‌ی صف‌بندی‌های گروه‌های مختلف مسلمان شد. در واقع، یافته‌های تاريخی نشان می‌دهد که حديث غدير خم در دوره‌ی امويان حديثی مشهور و شناخته‌شده بود اما تنها در دوره‌ی عباسيان است که اين حديث تعمداً به محاق می‌رود و تحولات سياسی-دينی بعدی در آن دوره، به روشنی به سوی ناديده گرفتن و مسکوت گذاشتن آن رفته است.

در حدیث غدير خم، هر چند بدون هيچ تردیدی اشاره به ولايت حضرت امير هيچ ابهامی ندارد اما از آن‌جا که در اين حديث خاص، به طور مشخص، هيچ اشاره‌ای به عنوان «امام» برای حضرت امیر نمی‌شود و هم‌چنين نسبت خانوادگی حضرت امير با پيامبر به مثابه‌ی رکن امتياز معنوی و مشروعيت روحانی او برجسته نمی‌شود، زمينه برای برداشت‌های متفاوت گروه‌های ديگر مسلمان فراهم می‌شود. به اين معنا، لازمه‌ی اين حديث – اگر فقط به همين حديث اکتفا کنيم – اين است ذريه‌ی علی میراث‌دار عنوان افتخاری و ولايی او باقی می‌مانند. به هر تقدیر، اين حديث، حدیثی نيست که تنها پس از دوره‌ی امام باقر يا صادق شهرت و تواتر خاص یافته باشد و نخستين دوره‌ی شيوع آن به دوره‌ی امويان باز می‌گردد.

در میان منابع اين حديث، مهم‌ترينِ آن‌ها آثار اهل سنت است اما هيچ اثری از آن در سيره‌ی ابن هشام يا تاريخ طبری يا ابن سعد نمی‌بينيم. مسکوت ماندن اين حدیث در اين‌گونه آثار نشان از ريشه‌دار بودن آن در ميان روايات شيعيان دارد. اما می‌بينيم که اين حديث در آثار نويسندگان سنی مذهب معتبر ديگر به قوت حضور دارد. از جمله بلاذری در «انساب الأشراف» روايت مفصلی از اين حدیث آورده است و مبسوط‌ترین روایت از اين حديث در مسند ابن حنبل ديده می‌شود. و پس از آن‌ها در «تاريخ مدينة دمشق» ابن عساکر و «البداية و النهاية» ابن کثير شرح ان آمده است. در واقع، در اين دو کتاب اخيرالذکر مفصل‌ترين و جزيی‌ترین روايت از حديث غدير را می‌بينيم تا حدی که تنها آثار شيعی متأخر در دوره‌ی معاصر می‌توانند در تفصيل به پای اين دو اثر برسند.

در میان روايات شيعی،  حديث غدير خم در دوره‌های مختلف به يک اندازه نقل نشده‌اند. اين حديث در آثار مربوط به اواخر دوره‌ی اموی خصوصاً در «هاشميات» کميت بن زید و «کتاب سليم بن قيس هلالی» که سرشتی جدلی دارد آمده است. در مقايسه با اين آثار، در ساير آثار شيعی اثر چندان برجسته‌ای از اين حديث نمی‌بینيم تا دوره‌ی قرن سوم به بعد و مثلاً در «کافی» کلینی. شايد به این دليل که نويسندگان امامی دوره‌های بعد فرض‌شان اين بوده که آگاهی نسبتاً خوبی از این حديث وجود داشته، چندان تأکید زيادی روی آن نکرده‌اند. لذا نکته‌ی قابل‌تأملی است که بسياری از کتب تاريخی متمایل به شيعيان پوشش مفصلی به اين حديث نداده‌اند. این حدیث در «مُرُوج الذهب» مسعودی نيامده است و در «تاريخ» يعقوبی هم تنها اشاره‌ای مختصری به آن شده است.

دلیل طرح حديث غدير در بعضی از آثار سنی و غيبت آن از آثار شيعی ديگر، تصادفی نيست. بررسی‌های تاريخی نشان می‌دهند که عمده‌ی آثار – شيعی يا سنی – که در آن‌ها از حديث غدير ياد شده است، مربوط به روايات اوايل دوره‌ی اموی هستند. نمونه‌ی بسيار خوب نقل اين حديث، انساب الأشراف بلاذری است که چه بسا نتيجه‌ی حضور طولانی او در دمشق بوده و برخوردش با روايات‌های پيش از دوره‌ی عباسيان. ابن عساکر هم وضع مشابهی دارد. او هم عمدتاً به منابع تاريخی شامی اشاره داردو ابن حنبل هم هر چند مورخ نبود ولی ظاهراً زير نفوذ احاديث و روايات مربوط به دوره‌ی اموی بود.

درباره‌ی ابن حنبل دو نکته را می‌توان گفت. نخست اين‌که ابن حنبل، که از منابع برجسته‌ی حديث اهل سنت است، عمدتاً بر روايات نقلی تکيه داشت تا حدسيات کلامی و عقلی. از این لحاظ او هر منبع و سندی را که در دسترس‌اش قرار داشته بدون کم و کاست و بی بحث عقلی نقل کرده است. ابن حنبل در جاهایی که می‌توانست منابع متعددی برای احاديثی که نقل کرده – مانند حديث غدير – بياورد، آن‌ها را نیز در آثارش آورده است. نکته‌ی دوم اين است که ابن حنبل که بنيان‌گذار «مصالحه‌ی اهل سنت» می‌تواند خواندش، علی را در کنار سایر خلفا، يعنی ابوبکر و عمر و عثمان ياد می‌کند آن هم در فضایی که علی را بعضی از غير-شيعيان لعن و نفرين می‌کردند. نکته‌ی آخر و مهم‌تر اين است که می‌دانيم ابن حنبل به شدت مخالف بعضی از جنبه‌های سلطه‌ی اوليه‌ی عباسيان است و در اين راه هیچ ابایی هم از به جان خريدن تعقيب و آزار نداشت. از اين حيث، چندان از نفوذ عقلی معاصران‌اش یا فشارهای سياسی و ايدئولوژيک دولتيان عباسی اثر نپذيرفته بود.

در مقایسه با ابن حنبل، بسياری از چهره‌های برجسته‌‌ای چون طبری، مسعودی، ابن سعد و يعقوبی کسانی بودند که نمايندگان مهم سنت تاريخی عباسيان به شمار می‌آمدند. در نتيجه، اين گروه از نويسندگان ناگزير به شدت زير فشار نيروهای ايدئولوژيکی قرار داشتند که مروج و مبلغ مشروعيت عباسيان بودند و حديث غدير بيش از هر چيز ديگری شالوده‌ی مشروعیت‌بخشی به عباسيان را سست می‌کرد چون اين حديث در مقابل مشروعيت قبيله‌ی بنی هاشم به طور کلی، تأکید را بر مشروعيت شخص علی می‌نهاد. در نتیجه، هيج عجیب نيست که دستگاه عباسيان در تلاش برای تحکیم پايه‌های مشروعیت خود، جهد بسياری می‌کرد که نقش حديث غدیر را کم‌رنگ جلوه دهد و آگاهانه در راه مسکوت نهادن آن بکوشد. اين وضع البته اختصاص به اهل سنت نداشت و در همان دوره هم بودند متکلمانی شيعی که کوشش می‌کردند از اين حديث فاصله بگیرند به اين دلیل که اين حدیث ارتباط تنگاتنگی داشت با جنبش‌های تندرويی که در بستر نزاع‌های دینی اواخر دوره‌ی اموی شکل گرفته بود. از این گذشته، چون اين حديث نقش چندان پررنگی در تحول الاهيات امامت نزد شيعيان آن دوره ايفا نمی‌کرد، علما توجه زيادی به آن نمی‌کردند.

خلاصه‌ی قصه اين است که اين حديث در فضای اواخر دوره‌ی اموی بسيار مطرح و مشهور بود و تنها در دوره‌ی عباسيان است که حلقه‌های فکری مرتبط با عباسيان کوشش در مسکوت گذاردن آن داشتند و شايد حتی دولت عباسی از لحاظ سياسی آن را سرکوب می‌کرد تا شالوده‌ی مشروعيت عمومی هاشمی آنان را در برابر مشروعيت خاص علوی در راستای حفظ ولايت خود نگه‌داری کنند.

گمان می‌کنم برای اهل پژوهش تا همین حد اشاره به منابع و ريشه‌های حديث غدير کفايت می‌کند و جويندگان می‌توانند برای جست‌و‌جوی بيشتر به آثار متينی که در سال‌های اخير تولید شده‌اند مراجعه کنند. اين مختصر را نوشتم که یادی باشد از حادثه‌ی مهم و سرنوشت‌ساز غدیر که مؤلفه‌ای هويتی و مهم برای جامعه‌ی شيعيانِ مسلمان است.

November 4, 2011

مريد پير مغانم، ز من مرنج ای شيخ

در فرهنگ معاصر ما، به ويژه در فضای به شدت سياست‌زده‌ی امروز، و محيط‌هايی که از فرط بيداد استبداد، خويش و بيگانه متفق به تخريب خويشتن و يکديگرند، يکی از اتفاقات رايج همين است که «سود و سرمایه بسوزند و محابا نکنند». نمونه‌های بسياری دارد اين رخداد تلخ. از آن‌ها که مدام ميان دوقطبی کاذب يا دين يا سکولاريسم در نوسان‌اند و هر دو را به وجه افراط در حد صورت و قشری‌گری می‌ورزند و از لبِ لبابِ پيام انسانی هر دو غافل‌اند بگيرید تا آن‌ها که – درست با منطق همين دو قطبی‌سازی – برخورد مشابهی را با فرهنگ، موسيقی، ادبيات و حتی معماری ما دارند.

چندين بار نوشته‌ام که در اين ميان واژه‌ها از معنای‌شان تهی می‌شوند. به حریم واژه‌ها تجاوز می‌شود. کلمات بی‌سيرت می‌شوند. استخوان آن‌ها را، وجودِ شريف آن‌ها را، با تازيانه‌ی بی‌خردی و تعصب در هم می‌شکنند و چيزی از آن فخامت و شکوه صوری و معنوی‌شان باقی نمی‌گذارند.

يکی از اين واژه‌های بی‌سيرت شده که پياپی به آن تجاوز می‌شود، واژه‌ی «مريد» است. در گفتار رايج امروزی، هر وقت می‌گويند: «فلانی مرید فلانی است»، چه بسا در بسياری از موارد، معنای راستين «مريد» اراده نمی‌شود. در اين توصيف، مريد يعنی کسی که کورکورانه و بی‌خردانه خرد انسانی و کرامت نفس خود را بی هيچ پرسشی و بی‌چون و چرا، تسليم انسانی مانند خود می‌کند که گرفتار همان نقصان‌ها و عيوبی است که هر انسان ديگری با آن دست به گریبان است. این نام‌گذاریِ عمدتاً تحقيرگرانه، البته ظرائف اين لفظ را ناديده می‌گيرد. بسياری از وجوه مثبت آن را به سادگی قربانی می‌کند آن هم عمدتاً به دلايلی که به شدت پيوسته و مرتبط به حوادث سياسی‌اند.

گاهی اوقات، نفس دوستی با کسی، اعتنا کردن به انديشه‌ی متفکر يا فيلسوف – و يا عارف و فقيهی – مترادف انگاشته می‌شود با «مريد بودن». از اين مغالطه می‌توان نتيجه گرفت که پس هر صاحب‌نظر و دانش‌وری که در زمينه‌ی انديشه يا آثار فيلسوف يا بزرگی تبحری دارد، و به او دلبستگی دارد، مريد او نيز هست. این به روشنی مغالطه است. چه بسا يک وجه ظریف‌اش اين است که با سوار شدن بر موج عواطفی قوی، گوینده کوشش می‌کند شخصيت آن‌که گمان می‌رود به او دست ارادت داده‌اند و کسی را که باز هم گمان می‌رود کورکورانه و از سر تقليد ارادت‌ورزی می‌کند، تخريب کند.

گمان می‌کنم فرق فارق و فصل تعيين‌کننده‌ی اراداتی که می‌تواند به فربه شدن جان و خردِ آدمی منجر شود، وجود عنصری قوی از عقلانيت و استقلال فردی و بشری است. در فرهنگ ايرانی ما – به ويژه در ادبيات ما – اين نوع ارادت به وفور وجود دارد، درست هم‌چنان که ارادت منفی نيز کم نيست و ادبيات و گفتار روزانه‌ی ما مالامال از آن است.

دو سوی اين طيف را می‌توان به خوبی در شعر حافظ ديد. وقتی حافظ می‌گويد که:
طفيل هستی عشق‌اند آدمی و پری
ارادتی بنما تا سعادتی ببری
به روشنی از تجربه‌ای شخصی و دگرگون‌کننده سخن می‌گويد که آدمی را به افقی ورای افق مشغله‌های روزمره و دلبستگی‌های متعارف هدايت می‌کند. با اين تغيير افق است که آدمی می‌تواند بر هر چه که هست، يکسره، چار تکبير بزند و گرد هيچ تعلق بر دامان عزت و کرامت انسانی او نباشد. اين‌جاست که جهان يکسره عشق است و باقی زرق‌سازی: «همه بازی است الا عشق‌بازی». و درست با همين منطق است که همه‌ی هنرها در معرض آفت و عيب حرمان هستند: «هنر بی عيبِ حرمان نيست». و هم‌او اميدوارانه می‌کوشد که دست‌کم عشق بورزد، که چه بسا در اين «فن شريف» دوباره گرفتار سرخوردگی و حرمان نشود.

از سوی ديگر، حافظ به ظرافت و طنز و در عين حال با نقدی گزنده و تازيانه‌وار، ارکان آن ارادت مقلدانه را به لرزه می‌اندازد:
مريد پير مغانم ز من مرنج ای شيخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
اين دستِ ارادت دادن به «شيخ» - يعنی همان که «نشان اهل خدا» که عاشقی باشد در او نيست – همان است که نزد حافظ مذموم است. از اين روست که حافظ سر بر آستان دستگاه و بساط صوفيان فرو نمی‌آورد – به خاطر آفات‌اش که چه بسا يکی از آن آفات تعطيل کردن خرد آدمی باشد. برای حافظ، خرابات و پير مغان از آن رو مهم است که ارادت به او در گرو بساط و دستگاه و تعطيل کردن گوهر درخشان بشريت آدمی نيست:
رطل گرانم ده ای مريد خرابات
شادی شيخی که خانقاه ندارد

اين صورت‌بندی از ماجرای ارادت برای من به قدر کافی روشنگر است. گمان نمی‌کنم برای بيان اين نکته نيازی به تخريب ديگری باشد. برای وصف نکته‌ای فخیم و ارزش‌مند هيچ حاجت نيست به اين‌که به حريم واژه‌ها تجاوز کنيم.

پ. ن. برای اين‌که گستردگی جهان معنا و پيچیدگی مضمون را در تعبيرها و الفاظ «ارادت» و «مريد» بهتر ببينیم، خوب است اين بيت درخشان حافظ:
سرِ ارادت ما و آستان حضرتِ دوست
که هر چه بر سر ما می‌رود ارادت اوست
و هم‌چنين اين بيت سايه، خطاب به محمدرضا لطفی، را نیز در همين بستر بخوانيم:
مريد پيرِ دل خويش باش ای درويش
وزو به بندگی هيچ پادشاه مرو

October 25, 2011

تونس: آزمونی برای رواداری و تغيير تراز سياست‌ورزی

پیروزی حزب نهضت در تونس، آزمونی تاريخی و بی‌بدیل است برای نشان دادن میزان راوداری کسانی که مشهورند به «سکولار». اين روزها کم نمی‌بینم که از ميان تونسی‌هايی که گرايشِ سکولار دارند – و این سکولار يک وصف عام نيست بلکه يک قرائت و روايت از سکولاريسم است که عمدتاً بر اساس نوع موضع‌اش نسبت به دين تعریف می‌شود – که با ناخرسندی و نارضایتی و حتی هراس و وحشت از پيروزی حزب غنوشی در انتخابات تونس ياد می‌کنند.

فکر می‌کنم اين هراس بیهوده است و چیزی نيست جز امتداد فضای ترسی که برآمده از تبليغات رسانه‌ای و هم‌چنين نمونه‌های راديکال اسلام سياست‌زده است – که نمونه‌ی تمام‌عيارش جمهوری اسلامی بالفعل موجود است. مقايسه‌ی راشد غنوشی با نمونه‌های سياست‌مداران يا سياست‌ورزان مسلمانی که در ايران در سی سال اخير حکمرانی کرده‌اند، مقايسه‌ی نادرستی و نادقیقی است. اما اين را بايد درک کرد که اين مقایسه و این مشابه‌سازی يک انگيزه و سابقه‌ی قابل‌فهم دارد: با این مشابه‌سازی‌ها می‌توان مردم را از سرنوشت آتی قدرت گرفتن «اسلام‌گرایان» که نمونه‌ی بالفعل و موجودشان همين جمهوری اسلامی یا نمونه‌های ديگرش است هراساند و رعبی در دلِ آن‌ها افکند. فکر می‌کنم اين رعب‌آفرينی‌ها نه تنها غیراخلاقی است بلکه فاقد مبنای منطقی استوار و محکمی هم هست. اين‌ سخن البته منافاتی ندارد با اين‌که کسی بر سر مسايل نظری با راشد غنوشی مسلمانی که به سنت و هویت مسلمانی خود مباهات می‌کند و از آن گريزان یا شرم‌سار نيست اختلاف داشته باشد يا با او مخالفت کند، اما باید توجه داشت که آن‌چه حاکم را به استبداد می‌کشاند مسلمان بودن يا نامسلمان بودن نيست: فاصله گرفتن از عدالت و اخلاق و قربانی کردن حقوق آحاد جامعه در پای مصالح ايدئولوژيک و مقدم گرفتن عقيده بر انسان راه را بر تماميت‌خواهی و انحصارگرايی هموار می‌‌کند. معادله‌ی تمامیت‌خواهی=دين، معادله‌ای است مغالطه‌آميز که هميشه می‌توان در آن خدشه کرد،‌ اما البته فرمول خيلی خوبی است برای ذهن‌های ساده و تنبلی که هميشه لقمه‌های سهل و آسان می‌خواهند و هاضمه‌ای قوی برای گوارش مسأله‌های دشوارتر ندارند.

پيروزی حزب نهضت در تونس با محوریت راشد غنوشی برای دو گروه آزمون مهمی است: نخست برای خود حزبِ پيروز که نشان بدهد چه اندازه می‌تواند از ظرفيت‌های فکری، انسانی، اخلاقی و سياسی حزب‌اش برای بهبود کیفيت زندگی و دگرگون کردن نحوه‌ی سياست‌ورزی در تونس استفاده کند و دوم برای مخالفان آن‌ها که به طور مشخص گرايش‌های «سکولار» دارند به اين معنا که حضور دين در عرصه‌ی سياست را «خطرناک» می‌دانند. اگر سکولار بودن و دموکرات بودن به این معنا باشد که به همه‌ی انسان‌‌ها فارغ از عقیده‌، رنگ و جنس امتياز سياسی يکسانی بدهيم، هيچ دليلی ندارد که از مسلمان بودن حزب پیروز در انتخابات وحشت کنيم. اگر این هراس درست باشد، به همان اندازه دلايل قوی می‌تواند وجود داشته باشد که گروه مقابل از پيروزی سکولارها بیم داشته باشند. اين منطقِ دوگانه‌ساز اولين کاری که می‌کند راه را بر تبعيض می‌گشايد: اگر نقطه‌ی عزیمت‌اش موضع گرفتن نسبت به دين باشد، نسبت به متدينان تبعيض روا خواهد داشت. چه باک اگر يک نفر دين‌دار قدرت را به دست بگیرد؟ همين‌که عقيده داشته باشی دین‌داران بايد امتياز کمتری در سهم‌خواهی از قدرت سياسی داشته باشند، آغاز تبعيض است و لحظه‌ی شکست و فروپاشی سياستِ عدم تبعيض. از آن سو، دين‌داران پیروز در صحنه‌ی سياست هم اگر بخواهند ديگرانی را که اختلاف عقيده با آن‌ها دارند از حقوق اجتماعی يا سياسی محروم کنند و آن‌ها را به دلیل باور نداشتن به دين – يا به نقش سياسی و اجتماعی دين – از قدرت محروم بدانند، باز هم سنگ بنای تبعيض را نهاده‌اند.

با اين توضيح و با شناختی که از غنوشی دارم، تصور نمی‌کنم که غنوشی و حزب‌اش با پيروزی در انتخابات تونس آغازگر تبعيض باشند. آن‌ها حتماً مدافع و مروج حضور پررنگ دين‌داران در عرصه‌ی سياست هستند، اما مطمئن نيستم که نوع سياست‌ورزی آن‌ها از همان جنسی باشد که امروز از سياست‌ورزان مشهور به «اسلام‌گرا» یا «راديکال» می‌بینيم.

انتخابات تونس، پیام‌های ظریفی با خود دارد. يک نکته‌ی نه چندان آشکار اين پيروزی نوع حضور زنان در این صحنه است. عکس زیر از راشد غنوشی، دخترش و همسرش را در روز انتخابات در تونس ببينيد. اين عکس، سرشار از نشانه و معناست. هر دو زن – يعنی دختر و همسر غنوشی – حجاب دارند به شيوه‌ی سنتی خودشان. و این حجاب با نوع حجابی که زنانِ سياست‌مداران يا اهل سياست در ایران، به طور مشخص، دارند، تفاوت چشم‌گير و معناداری دارد. شک ندارم که رسانه‌های ایران ناگزیر خواهند بود عکس‌های همسر غنوشی را سانسور کنند! غنوشی دست در دست همسرش حرکت می‌کند. در ايران هيچ سياست‌مداری – به جز ميرحسین موسوی – چنین در ملاء عام دست همسرش را نگرفته است. تصور من اين است که همین يک عکس، مثال گويايی است از تفاوت عميق وضعيت ایران و تونس.

عکس از صفحه‌ی فيس‌بوک راشد غنوشی

October 20, 2011

وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد...

اين قصه‌ی هزاران ساله‌ی تاریخ است که بيدادگران آن‌گاه که سقوط می‌کنند، آماج خشم و انتقام ستمديدگان می‌شوند. اما در اين قصه‌ی هزاران ساله يک نکته به سادگی گم می‌شود و کمتر کسی هست که به آن اعتنايی بکند. آن‌چه غبار بر چهره‌اش می‌نشيند، انسانيت ماست. شأن و کرامت آدمی است که صدمه می‌بيند.

قذافی امروز کشته شد. و چه خوب سرنوشتی برای او بود که زنده به دست انقلابيون نيفتاد (*). تأمل کنيد که اين دل سوزاندن برای ستم نيست. این گرفتن جانبِ بيداد نيست. اين تأمل کردن در وضعيت تراژيک و اندوه‌بار آدمی است. آن‌چه بر قذافی رفت، آن‌چه بر صدام رفت، اتفاقی است که برای همه‌ی ما – برای يکايک ما – رخ داده است: آدمی خوار شده است. اين آدمی است که در اين قصه شکست می‌خورد. اين شکستِ ماست. اين تنها شکست قذافی و صدام نيست. اين تنها پايمال شدن يک انسان ستمگر و بيدادگر نيست. انسان، هر انسانی، نمادی است از قاطبه‌ی آدميت.

اين ابيات «بانگ نی» سايه را يادآوری می‌کنم که می‌‌گويد:

آن‌که خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است، اما باخته است

مرد چون با مرد رو در رو شود
مردمی از هر دو سو يکسو شود

اين داستان، شکستِ آدمی است. پيروزی او نيست. ظاهرِ اين قصه شادی است اما باطن‌اش غم است و اندوه:
کرکسی خود را به سيمرغی گرفت
مانده از کارش جهانی در شگفت

گفت من حاجت‌گزارِ هر کسم
تا پری از من بسوزی در رسم

گر چه از گندش جهان آگنده شد
مرده‌خواران را هوس‌ها زنده شد

دوزخی از حرص و آز افروختند
هم پرِ او، هم پی او سوختند

وه که زان خود سوختن سودی نبود
بلکه دودی نيز بر دودی فزود

خلق چون دريا و دريا تندخوست
خشمِ پنهان‌‌جوشِ توفان‌ها در اوست

می‌تپد دريا ز توفانی شگفت
ناخدا اين موج را آسان گرفت

می‌خروشد موج و يورش می‌برد
تازيانه‌اش می‌زند آن بی‌خرد

سخت و سنگين می‌نمايی اين زمان
باش تا گرداب بگشايد دهان

گفتمت، اما چه حاصل؟ نشنوی!
باد می‌کاری که توفان بدروی

و اين سرنوشت را از همين امروز باید اندوه خورد که بر بيدادگران سرزمين ما هم خواهد رفت. آن روز، تنها ستايشگران و تقديس‌گران بيداد نخواهند بود که گردِ غم بر رو خواهند داشت و اشکِ حسرت در چشم. ما هم آن روز ناکام‌ايم که عاقبت‌مان اين است که يکی از ما، انسانی ديگر، يکی از خيل آدميان باز هم در همين مغاک غلتيد! و اين تناقضی شگفت است که غم و شادی ما چگونه به هم آميخته است. اين سرشت تراژيک وجودِ بشری است که هم از رفتن بيدادگر بايد شاد باشد و هم بر سقوط آدمی بايد اندوه بخورد.

خوب بينديشيم که اين‌که مادر سهراب اعرابی می‌گويد: «اگر زندانيان را آزاد کنند و راهِ مردمی و عدالت گشوده شود، از خونِ پسرم هم خواهم گذاشت»، دو سو دارد. يک سوی داستان حماسه است و عظمتِ روح آدمی. و همين است که تموج رنج و دردِ آدمی است. همين سرشت حماسه‌خواهی و ايثارگر آدمی است که پهلو به پهلوی آن بيداد حرکت می‌کند و باعث می‌شود چرخ و چرخه‌ی اين بيداد، اين انتقام، اين بازگشت آرامش، ادامه پيدا کند و باز هم قصه‌ی هزاران ساله تکرار شود. و همه‌ی اميد و آرزوی ما اين است که روزی آدمی به معراج برسد. روزی برسد که آدمی از خويش پرواز کند و خود چنان بلند شود که اين گوهر خدايیِ خود را چنين آلوده و خوار نخواهد و چنين شکسته نبيند:
آب از سرچشمه صافی بود و پاک
بسترِ آلوده کردش بوی‌ناک

کشته شدن قذافی، شکست آينه‌ای بود. ما در او خويشتن را هم می‌توانستيم ديدن. جايی در او، بخشی از تاريخ بيکرانه‌ی زيستِ آدمی رؤيت می‌شد. ببينيد که آدمی با آدمی چه می‌کند! يک روز قذافی در لباس ديو و گرگ می‌رود و روزِ دیگر آن‌ها که در برابرش ايستادگی کردند و تن به زنجير و بيداد او ندادند. هيچ می‌فهميد چه بر سر آدمی آمده است؟ هيچ می‌فهميد آدمی با چه رنج و دردِ عميق و استخوان‌سوزی همزاد است؟ آدمی از ميانه‌ی اين شادی بر رفتنِ بيدادگر و اندوه از شکستی که بر آدميت او وارد شده است، چگونهِ راهِ رهایی را می‌جويد؟ چگونه ايمان و اميد خود را حفظ می‌کند؟ سرِّ اين بقا و دوام آدمی چی‌ست؟

«آی آدم‌ها» صدای قرنِ ماست
اين صدا از وحشتِ غرق شماست

ديده در گردابِ کی وا می‌کنيد؟
وه که غرقِ خود تماشا می‌کنيد!

(*) این‌که قذافی زنده به دست انقلابيون افتاده است و سپس او را کشته‌اند،‌ تفاوتی در مضمون اين نوشته نمی‌گذارد. قذافی زنده می‌ماند يا نه، همين که قصه با چنين خشونتی پايان يافته و همین که آدمی اين اندازه به حقارت و ذلت افتاده است و انسان تا اين درجه سقوط کرده است، کافی است برای اين‌که آدمی به خود بلرزد از هول اين فاجعه.

September 22, 2011

من اين‌جا بس دلم تنگ است...

در اين ده سال گذشته، هميشه، آگاهانه از خواندن شعر اخوان و زمزمه کردن آن با خود پرهیز کرده‌ام به خاطر اين‌که هر چه زبان‌اش حماسی است و تصويرهای‌اش خراسانی است و تار و پودش سرشته با زادگاهِ من است، روحِ حاکم بر آن، روحِ نوميدی است. خشم هم در آن هست. اما نوميدی آن بيشتر است. درست در نقطه‌ی مقابل‌اش، سايه برای من نويدِ اميد می‌داده و می‌دهد. غم در شعر سايه موج می‌زند اما اميد رشته‌ی پنهان و مستحکم شعر و زندگی سايه است. این مقدمه را نوشتم که دردم را تصوير کنم.


امروز سراغ شعر چاووشی اخوان رفتم. بعد از ديدن خبر و فيلم آزادی دو کوهنورد آمريکایی محبوس در ايران که به اتهام ورود غيرقانونی و «جاسوسی» در زندان بودند، نخستين واکنش‌ام درد بود و بهت و حيرت. اين بهت و حيرت، دست‌کمی از حيرتی نداشت که روز ۲۲ خرداد پس از اعلام نتايج شوم و شنيع تقلب قرن داشتم. چرا؟ چرا بايد دو نفر آمريکایی، در آستانه‌ی سفر رييس دولت دروغ، «انحراف»، تقلب و وقاحت، با همين سرعت آزاد شوند – آن هم بدون هيچ دادگاهی و محاکمه‌ای بدون اين‌که بدانی تبرئه شدند يا جرم‌شان محرز است؟! اما ببینی که - به روایتِ خودشان - «رأفت» و «عطوفت‌»ی در کارشان کرده‌اند!

چرا اين رفتار – هر چه نام‌اش هست – نصيب ما، نصيب هم‌وطنان‌مان، نصيب تمام دلسوزان مشفقی که دار و ندار و همه چيزشان را مایه‌ی ايستادگی و مبارزه در راه آزادی و عدالت کردند و می‌کنند، نمی‌شود؟ اگر منطق اين رفتار ارجاع به زبان و گفتار دینی يا قرآنی هم می‌بود – معنای اين اتفاق – يکی از معانی‌اش – اين است: نقض «اشداء علی الکفار و رحماء بينهم». هر چه غيظ و بغض و نفرت و کينه است، نصيب برادر و دوست است. و هر چه ملايمت و رأفت و عطوفت است، نصیب هر آن‌کسی است که خودشان نام «دشمن» و «محارب» بر او می‌نهند! «اينک از سينه‌ی دوست، خون فرو می‌ريزد...»

اين اتفاق تنها بلاهت و حماقت نيست. یک دلیل‌اش شايد ضعف و تزلزل هول‌ناکی باشد که بر دولتی فاقد مشروعيت مستولی شده است و ناگزير است پياپی و بی‌وقفه امتياز بدهد – چنان‌که امتياز داده است و هم‌چنان می‌دهد. يک معنای‌اش امتياز دادن است بدون هيچ شوخی و تعارفی.

يک معنای دیگر مستتر در آن – و بلکه آشکارتر از هر پيامِ ديگری در آن – اين است که با ما، يعنی با ملتی که مانند آن‌ها نينديشيده‌اند و نمی‌انديشند – با تحقير و ارعاب رفتار خواهند کرد. معنای‌اش اين است که عزم‌شان برای «تحقير» ما به هر شکل و شيوه‌ای جزم است. چرا؟ چون همين روزهاست که سميه‌ توحيدلو شلاق می‌خورد. همين روزهاست که ژيلا بنی يعقوب وقتی به ديدار همسر دلاورش می‌رود و باز هم نمونه‌های تحقير را مشاهده می‌کند.

اتفاق امروز، آيينه‌ای است از تمام آن‌چه که با ما، با زنده‌ی ما، با مرده‌ی ما، و با نام و آبروی و امنيت يکايک ما می‌کنند و اين سيل را سرِ باز ايستادن نيست. اين گرداب، خودشان را هم يکی يکی در خود فرو می‌کشد. دلیل‌اش ساده است: بنای‌اش بر بی‌عدالتی است. پايه‌اش ستم و بيداد است. شالوده‌اش بی‌اخلاقی، دروغ، ريا، نابرابری و وقاحت و دريدگی است؛ و هنوز داغِ وفات مظلومانه‌ی عزت سحابی و شهادت سرفرازانه‌ی هاله سحابی و ایثارِ حماسی هدی صابر از ياد و خاطرها نرفته است.

«من اين‌جا بس دلم تنگ است»؛ و فرقی نمی‌کند که جای‌اش داخل مرزهای ايران باشد يا خارج از آن. اين دل‌تنگی و اين بهت چيزی نيست که جايی رهای‌ات کند. تا روزی که دل‌ات برای سرزمين‌ات می‌تپد و از اندوه هم‌وطنان‌ات، غبارِ غم بر چهره‌ات می‌نشاند، این غم با تو می‌ماند. روزی از اين غم رها می‌شوی که يا بساط اين بيداد و اين تعفن دروغ و وقاحت برچيده شود و يا رشته‌ی اين تعلق را به آن آب و خاک گسسته باشی. دومی شدنی نمی‌‌نمايد. با شرف ما و با غرور ما – که اين‌گونه وقيحانه و بی‌وقفه در کارِ زخمی کردن آن‌اند – سازگار نيست که از آن عهد و پيمان بگرديم. اولی، اما، قصه‌ی پرغصه‌ای است...

در اين قصه، دو چيز بيشتر نمی‌بينم: امتیاز دادن به بيگانه به خاطر سقوط هول‌ناک، مهيب و پرصدای مشروعيت و مقبوليت مردمی؛ و تحقیر مردمانی که در برابر دروغ، رياکاری و نخوت و تکبر حاکمان قد علم کردند. اين قصه دو پيام دارد: ذلت در برابر ديگر مردمان و تحقيرِ مردمانِ خود. آزادی این دو نفر و ادامه‌ی حبس و حصر ايرانيان ما – که بسياری از آن‌ها به «اتهام»هایی جز «جاسوسی» - رنج زندان‌های کوچک و بزرگ را بر خود هموار می‌کنند، معنایی ندارد جز جنايت در حق ملت ما. کاش آمريکايیان اين پيام را با صدای بلند بشنوند که این حادثه، هر چند ظاهرش دلنشين است و هر چند آن سه جوان شاید به بهانه و بيهوده به حبس افتاده بودند، اما زخمی عمیق در روح و روان ما ساخته است. چيزی که برای آن‌ها مایه‌ی سرور و شادمانی است، برای ما يادآور يک رنجِ استخوان‌سوز و تحقيری است که عزت و کرامتِ ايرانی را نشانه رفته است. وجدان و آگاهی اخلاقی ما این نابرابری و ستم عظيم را می‌بيند و درد در استخوانِ ما می‌پيچد از اين بیداد. ملت ما اين تصاوير را هرگز فراموش نخواهد کرد: ما از شادی انسان‌ها، شاديم ولی بيداد و نابرابری تنها لکه‌ی ننگی است بر هر چه درستی که احتمالاً در این کار بوده است.

قصه‌ی ملوانان انگليسی، آزادی رکسانا صابری و آزادی کوهنوردان آمريکايی، چه معناهای صريح يا ضمنی دیگری می‌توانند داشته باشند؟ فراموش نکنيم که «اتهام» اين‌ها هیچ يک اتهامات سبکی نبودند. سنگينی اتهامات و آسانی رهايی آن‌ها، اين را هم نشان می‌دهد که اتهام وارد کردن در ايران کار آسانی است. سرسری انجام می‌شود. از سر هوا و هوس انجام می‌شود. يعنی که: عدالت وجود ندارد؛ بیداد است که می‌تازد!

اين اتفاق - و بی‌شمار اتفاق ديگر - همان چيزی است که ميرحسين موسوی در بيانيه‌ی نهم‌اش به روشنی و دقت تصوير کرده بود:

«از این پس ما دولتی خواهیم داشت که از نظر ارتباط با ملت در ناگوارترین شرایط به سر می‌برد و اکثریتی از جامعه، که اینجانب نیز یکی از آنان هستم، مشروعیت سیاسی آن را نمی‌پذیرد. دولتی با پشتوانه‌های ضعیف مردمی و اخلاقی که از او انتظاری جز بی‌تدبیری، قانون‌گریزی، عدم شفافیت، تخریب ساختارهای تصمیم‌گیری و تدوام سیاست‌های ویرانگر اقتصادی نداریم، و  بیم آن می‌رود که بر اثر ضعف‌های بی‌شمار ذاتی و عارضی‌اش در ورطه امتیاز دادن به بیگانگان بیفتد. این چیزی نیست که ما از آن خرسند باشیم، بلکه از آن به شدت واهمه داریم

مرتبط: اوباما از همه بابت آزادی تشكركرد، جز ایران! (يعنی: خاک بر سرتان که بعد از اين همه ذلت و خواری - و نامه‌نگاری‌های مکرر - ارزش این را هم نداشتيد یک تشکر خشک و خالی هم از شما بکنند؛ یعنی «کاپيتولاسيون» شفاف و صريح)

September 19, 2011

آيا «هم‌اين» تبعيض نيست؟

اين يادداشت را در حاشيه‌ی يادداشت قبلی‌ام می‌نويسم. برای اين‌که مطلب زياد به بیراهه نرود و شرحِ کشاف نشود، به اختصار می‌نويسم و تيتروار.

۱. يک فعال سياسی درگير در حوادث پس از انتخابات ۸۸ آماج اتهام و مجازات‌های ظالمانه و مهيبی واقع می‌شود – که به هر دليلی –  اين ماجرا، می‌تواند فضای رسانه‌ای را مسخر کند و توجه مخاطبان را به شناعت عمل و به پليدی کردار دستگاهی مدعی و اهل شلتاق و اشتلم جلب کند و پرده از روی تباهی و فساد آن‌ها کنار بزند. اين اتفاق آن‌قدر مهم است که باعث می‌شود سخن گفتن از شلاق خوردن – نمادين يا غيرنمادين – اين يک نفر، توجه بسیاری از مخاطبان را جلب کند به شلاق خوردن بسیاری ديگر که به طور معمول نه تنها توجه مذهبی‌ها، سياسیون و به اصطلاح «آدم مشهورها» بلکه توجه آدم‌هايی خارج از اين دايره هم کم‌تر به آن‌ها جلب می‌شود (نشان به اين نشان که کثرت و تنوع احکام مجازات سنگين آن‌قدر زياد است که ديگر آگاهی عمومی جامعه را کمتر تسخير می‌کند؛ از خودتان بپرسيد که آمار چند نفر را داريد). پس نفس ماجرا – حتی درست وقتی که روی زن بودن، فعال سياسی بودن، نخبه بودن و مؤمن و معتقد بودن او تکيه می‌شود – مزيت است و به ما در پررنگ‌تر شدن حوادث تلخ و نامردمی‌های ديگر کمک می‌کند. کمرنگ‌تر کردن این‌ها، لزوماً نشانه‌ای از حساسيت ما به موضوع نيست.

۲. يک راه شکستنِ پای و پايه‌ی تبعيض هم‌اين است که نبرد با تبعيض خود گرفتار تبعيض نشود. یک بار همين نکته را در گفت‌وگوی مناظره‌واری با محمّدرضا نيکفر در برنامه‌ی پرگار بی‌بی‌سی – به تفصيل و دليل – گفته‌ام که مبارزه با تبعيض وقتی خودش گرفتار تبعيض شود، باز هم تبعيض است و هيچ هنری نکرده است. لذا، اين‌که حساسيت منفی به برجسته کردن زن بودن، نخبه بودن، فعال سياسی بودن و از آن مشخص‌تر – در اين نوع نگاه  «مذهبی بودن» فرد به وجود آمده است، لزوماً نشان از تعهد جدی ما برای مقابله با تبعيض نيست بلکه زنگ هشداری است نسبت به اين‌که نوع ديگری از تبعيض زمینه‌ای برای نشو و نما پیدا کرده است (به دليل اين‌که شائبه‌ی جدی تبعيض عليه مذهب در آن هست). سلاح مبارزه با تبعيض نبايد عليه خود تبعيض به کار گرفته شود.

۳. فکر می‌کنم هنگام معرفی هر فردی، سرراست‌ترين راه برای شناساندن او به مخاطب، اشاره کردن به دستيافت‌های او يا توصيف کردن وجودِ اوست، چنان‌که او هست. در محاق قرار دادن يا تعمداً نام نبردن از یکی از ويژگی‌های او آشکارا مصداقی است از تبعیضِ منفی. دو مثال می‌آورم که می‌تواند به خوبی این تبعيض را در بستری ديگر نشان بدهد: فرزاد کمانگر، يک معلم و زندانی سياسی کرد بود که اعدام شد (عنوان او در يکی از خبرهای سايت جرس – که یکی از وب‌سايت‌های سبزهاست – اين است: «معلم و زندانیِ سیاسی کُرد، کمیته اطلاع رسانی جنبش سبز(شاخه کردستان)»؛ در اين توصيف آيا «معلم بودن» و «کُرد بودن» تبعيض است؟). مدخل ويکی‌پيديا او را چنين توصيف می‌کند: «فعال حقوق بشر، فعال محیط زیست، روزنامه‌نگار و فعال صنفی، و معلم کرد ایرانی». به نظر شما، آيا درست است که بگوييم چرا روی فعاليت حقوق بشری يا محيط‌زيستی او يا روزنامه‌نگاری‌اش يا کرد بودن‌اش تأکيد شده است؟ می‌توان گفت که مگر يک‌نفر کارمند ساده‌ و معمولی که هيچ کار سياسی نمی‌کرده و مثلاً فارس بوده يا ترک يا لر، چه مزيت کمتری دارد؟ می‌شود ادعا کرد که درباره‌ی او تبعيض روا داشته شده است؟ و آيا کسی هرگز چنين کرده است؟ نمونه‌ی ديگرش هم البته صانع ژاله بود که يک دانشجوی کرد عادی بود که به شکل منفی به مصادره‌ی کيهان در آمد و البته نتيجه‌اش ننگ ديگری بود برای آن رسانه‌ی کذاب و وقيح. پرهيز کردن آگاهانه از ذکر ويژگی‌های برجسته‌ی يک فرد که بدان خصوصيت‌ها مشهور است، مصداقی آشکار از تبعيض است.

۴. توصيف زن بودن، مذهبی بودن، نخبه بودن يا فعال سياسی در يک انتخابات پرحادثه که نه تنها ايران بلکه جهان را متأثر کرد، لزوماً معنايی هنجاری / نرماتيو ندارد، مگر اين‌که بخواهيم به اجبار به توصيف‌کننده هنجاری بودن را نسبت بدهيم. اگر کسی از مظلوم واقع شدن يک زن مذهبی سخنی بگويد، لزوماً معنای‌اش اين نيست که خود مذهبی است، از مذهبی بودن دفاع می‌کند يا آن را تجويز می‌کند (اين به اين معنا هم نيست که در مذهبی بودن، فی نفسه، مشکلی وجود دارد). وقتی بار توصيفی کلام را از آن بگيریم و به هر انگيزه‌ای آن را تجويزی قرائت کنيم، گام اول را در ارتکاب تبعيض برداشته‌ايم.

هر سخنی در مبارزه با تبعيض هميشه وقتی بهتر شنيده می‌شود که نشانی از عدالت و انصاف هم در آن باشد. نابرابری‌ستيزی وقتی که تيغ‌اش فقط يک طرف را ببرد يا در بريدن یک‌سوی ماجرا کندتر عمل کند، هميشه بذر نابرابری‌های تازه‌ای را می‌کارد. اين بهانه‌ی خوبی نيست که بگويیم چون سی سال در ايران حکومتی مذهبی حاکم بوده است ما حق داريم به قدر سی سال از مذهبی‌ها انتقاد کنيم و آن‌ها هنوز پيمانه‌شان پر نشده است. اين استدلال به اندازه‌ی کافی مبنای اخلاقی و عقلانی لرزانی دارد (دقت کنيد که اسراييل به همين مستمسک هم‌چنان خود را در موضع مظلوميت نهاده است و با همين استدلال هم‌چنان ظلم می‌کند). اگر در ابراز اعتراض به تبعيض مثبت به نفع يک نفر مذهبی، کمترين شائبه‌ای پيش بيايد که تبعيض منفی ما - يا احساسات منفی ما - نسبت به مذهب نقش دارد، صلاحيت و بی‌طرفی گوينده پيشاپيش زیر سؤال می‌رود.

پ. ن. اين هم يادداشت آخر سميه توحيدلوست در توضیح ماجرا و سپاس از کسانی که به هر نوعی واکنشی نشان داده‌اند. به ويژه اين بندش را بسيار می‌پسندم: «یادمان می‌ماند  که باورهای ما، از ما شهروند درجه بالاتر نمی‌سازد که همگی در کرامت و حقوق برابریم، که اگر چنین نشود، تفسیرهای مختلف از همان ارزش‌های مورد توجه ما، یک روزی با چرخش نگاه‌های سیاسی و به دلیل قدرت‌گرایی ذاتی ِ انسانی از ما شهروندانی دون‌پایه‌تر می‌سازد، که می‌شود به تیغ و شلاق هم تحقیرش نمود. این مهم قاعده ندارد. مانند سیلی است که آرام جلوتر می‌آید و در هر برهه بخشی از ما را و جامعه ما را می‌بلعد.»

September 17, 2011

اگر تظلم‌ هم مبنای‌اش تبعيض‌ باشد، ناحق است

نکته‌ای که در يادداشت پيش توضیح دادم نیاز به گفت‌وگو دارد. اصولاً اين شکل مباحث در فضايی که گفت‌وگو شکل نگيرد يا ناممکن شود به جایی نمی‌رسد. از خوبی‌های فضای مجازی و وبلاگ اين است که آدميان می‌توانند به سرعت با هم ارتباط برقرار کنند و داد و ستد فکری داشته باشند. اين گفت‌وگوها هم به شفاف شدن بحث‌ها و مواضع کمک می‌کند و هم - به باور من - می‌تواند فکرها را به هم نزدیک کند. اين شفافیت برای آينده‌ی کشور ما و برای فراهم شدن تدريجی زمينه‌ی روييدن و باليدن انديشه‌ی سالم، ضروری است.

ليلا موری يادداشتی نوشته است با عنوان «اگر تبعيض نيست پس چيست؟» و در آن گفته است: «این واکنشها میگوید که این عمل غیر انسانی است چون ۱- قربانی یک زن بوده است ( تبعیض جنسی) ۲-  قربانی مومن و مسلمان بوده است ( تبعیض مذهبی) ۳- قربانی دانشجوی دکترا بوده است ( تبعیض طبقاتی/ تحصیلی) ۴- قربانی فعال سیاسی بوده است ( تبعیض سیاسی/ برتری خواص بر عوام)». صورت‌بندی ليلا، موجز، مختصر و روشن است. ابهام و پيچيدگی ندارد. کوشش کرده‌ام نظرم را توضیح بدهم - نظر خودم را طبعاً نه نظر بی‌شمار آدم‌های ديگری که چیزی نوشته‌اند در این روزها - تا مشخص شود که چرا، به زعم خودم، ورود من (ديگران را نمی‌دانم) به قصه نه تبعيض‌آمیز است و نه از موضع تبعيض و بلکه اساساً ورود تبعيض‌آمیز به قصه، ريشه‌ی فاسدی است که ميوه‌ی تلخ و پوسيده به بار می‌آورد.

حرف لیلا درست است. البته در صورتی که اين واکنش‌ها (کدام واکنش‌‌ها؟ همه‌ی واکنش‌ها؟ یا بعضی از واکنش‌ها؟) این عمل را به آن چهار دليل غير انسانی می‌دانسته باشند (يعنی زن بودن، مؤمن بودن، فعال سياسی بودن و دانشجوی دکترا بودن). این مشاهده‌ی بسیار مهمی است که هم باید به رسميت شناخته شود و هم برجسته شود. اما از اين مشاهده‌ی بسیار مهم و درخور تأمل نباید نتيجه گرفت که «همه»ی اعتراض‌ها با همين انگيزه بوده است - ولو در همه‌ی آن‌ها به زن بودن، مسلمان و مؤمن بودن و دانشجوی دکترا بودن او اشاره شده باشد. در واقع آن‌چه باید شفاف شود اين است که اين چهار مورد آيا به مثابه‌ی دلیل مورد استناد قرار گرفته‌اند يا به مثابه‌ی توصیف برای نشان دادن تعارض‌های رفتاری نظام؟ به عبارت دقیق‌تر: يکی از راه‌های برجسته کردن پارادوکس‌های رفتاری و گفتاری اين نظام دقیقاً توسل به همين موارد است - نه برای اين‌که قربانی را تافته‌ی جدابافته تلقی کنيم - که در این دستگاه بر خلاف آن هم تبلیغات دهن‌پرکن و ریاکارانه (وقتی با چهره‌ی ظاهراً لطيف و دینی در رسانه‌های دولتی عزم دلبری دارند)، زن هيچ امتیاز مثبتی ندارد؛ بر خلاف آن همه تبليغات که این‌ها زندانی سياسی نيستند، هستند و سياسیون که مثلاً قرار بود بتوانند بر اساس تبليغات کرکننده‌ی همين نظام آزادانه حرف بزنند و عمل کنند، وضع‌اش بدتر از بقيه است و سوم اين‌که به رغم تبلیغات نظام برای این‌که مثلاً تحصیل‌کرده بودن و نخبه بودن خوب است، اين‌ها بيشتر قربانی شده‌اند (و جمع اين‌ها در يک نفر بيشتر به قضيه دامن زده است).

اما تکرار می‌کنم: اين‌ها هيچ‌کدام دليلی برای امتیاز جداگانه دادن به سميه توحيدلو - یا هيچ کس ديگری در موقعیت مشابه او - نيست و اگر این‌ها مبنای اعتراض باشد، بدون شک تبعیض است. بگذارید این‌جوری صورت‌بندی کنم: قضيه شبیه قصه‌ی هولوکاست و واکنش احمدی‌نژاد است. شايد در آمار و ارقام کشته‌شده‌های هولوکاست اغراق شده باشد، ولی لازم نيست حتماً شش ميليون نفر کشته شده باشند تا شناعت عمل را محکوم کنيم. حتی يک نفر هم که با اين بهانه خون‌اش ريخته شود، جنايت انجام شده است. حالا صورت‌بندی داستان مانند اين است که کسی - فرض کنيد احمدی‌نژاد - بگويد که: اين تبعيض نيست که شما بگويی چون با يهودی‌ها اين رفتار را کردند، پس حق دارند آن‌ها دولت اسراييل درست کنند و فلسطینی‌ها را فلان و بهمان کنند آن هم به خاطر هولوکاست؟ (دقت کنيد که صورت هر دو استدلال يکی است). اگر این تعابير را پيراسته‌تر کنيم، می‌توان گفت که: کشته شدن یک نفر - حتی یک نفر - کم از کشته شدن شش ميلیون نفر و حتی تمام نسل بشر ندارد (قرآن می‌‌گويد). پس تفاوت عدد و رقم تأثيری در شناعت ماجرا نمی‌گذارد. لذا، در اين مورد مشخص، وقتی مبنای قانونی و اتهامی که به فرد وارد می‌شود غيراخلاقی باشد - منظورم اخلاق مشترک انسانی است - فرقی نمی‌کند متهم/مظلوم سميه‌ توحيدلو باشد که به خاطر فعالیت انتخاباتی و سياسی برای‌اش پاپوش ساخته‌اند و پرونده درست کرده‌اند یا متهم/مظلوم پسر يا دختری باشد که دستِ دوستِ دختر يا دوستِ پسرش را گرفته - یا حتی اصلاً نگرفته - و کنار هم توی خيابان راه رفته‌اند! به اين مثال‌ها می‌شود مثال‌های فراوان ديگری را افزود (مثل تمام اتهامات جنسی که به این و آن زده‌اند و می‌زنند؛ یا مثلاً به طور تيپیکال نوع اتهاماتی که در برنامه‌ی هویت به روشنفکران یا دانشگاهيان می‌زدند). لذا فرقی نمی‌کند که متهم مذهبی باشد يا کمونيست؛ يک نفر ملی-مذهبی مثل عزت‌الله سحابی و هاله سحابی باشد يا همسر چهره‌ی کلیدی قتل‌های زنجيره‌ای که شکنجه‌ها و بازجويی‌های‌اش عرق شرم بر پيشانی سران خود همین نظام می‌نشانَد. همه به یک اندازه شنیع و تکان‌دهنده‌اند. قصه، به نظر من، تبعیض نیست. دست‌کم برای من مبنا تبعيض نیست؛ مسأله انسانی است: وجدان انسانی زخم خورده است.

September 16, 2011

... از آن‌که هست به دستِ خرد زمامِ شما (؟!)

عنوان اين نوشته را از بیتی از سايه وام گرفته‌ام؛ از آن غزل شورانگيز و اميدوار «به نامِ شما». مخاطب اين يادداشت‌ هم يکايک ماست و اين‌که هنگامی که با خردمان و البته با انسانیت‌مان روبرو می‌شويم چگونه واکنش نشان می‌دهيم. اين پرسش‌ها از اين رو مهم‌اند که بی‌شک همه‌ی ما به آينده‌ای برای سرزمين‌مان چشم دوخته‌ايم که در آن آدمی عزت و حرمت داشته باشد و دانايی بر تخت نشسته باشد و توانايی، حلقه به گوش دانايی باشد. و در آن آينده، انبوهِ درختانی تنها نباشيم و «ريشه در ريشه هم پيوند» و «شاخه در شاخه همه آغوش» باشيم. بيت سايه این است:
زمان به دستِ شما می‌دهد زمام مراد
از آن‌که هست به دستِ خرد زمام شما
مضمون اين بيت را من چنين می‌فهمم که زمانی، زمامِ مراد به دست شما خواهد بود و کامی خواهيد گرفت از روزگار که زمام‌تان به دست خرد باشد (در مقابل‌اش می‌شود شور هيجان، احساس و عاطفه، بی‌خردی و هر چيز ديگری را نهاد؛ به نقطه‌ی مقابل‌اش فعلاً کاری ندارم).

ماجرای شلاق خوردن سميه توحيدلو – کيفيت و کميت‌اش هيچ فرقی نمی‌کند – تلنگر بزرگی بود به حساسيت‌های اخلاقی ما و البته بحث و جدل بسيار درباره‌ی آن درگرفت. در ميان تمام کسانی که روایت قصه را نوشته‌اند، تا این لحظه، به نظر من منسجم‌ترين و منصفانه‌ترین روايت از ماجرا را بهمن نوشته است (اين‌جا).

حواشی هم البته مهم‌اند. بسياری بلافاصله سميه توحيدلو را به مثابه‌ی یک زن مسلمان معتقد و ملتزم به آدابِ تشرعِ متعارف به پرسش گرفتند که حالا، درست حالا، واکنش او نسبت به نفس حکم شلاق چی‌ست؟ بعضی‌ها اين دغدغه را دارند که بعضی از «مذهبی‌ها» موضع‌شان ابهام دارد و روشن اعلام موضع نمی‌کنند درباره‌ی اين مسايل (و به آن معترض هستند) و می‌گويند اين‌ها نه تنها وقتی خودشان قربانی اين احکام می‌شوند، بلکه در اوقات ديگر چه می‌گويند. من در توضيح دو نکته می‌افزايم. نکته‌ی اول، بیشتر صوری و کلی است و در واقع شرح گزاره‌هايی است که به نظر من قابل دفاع و موجه هستند و نکته‌ی دوم مشخصاً درباره‌ی سميه توحیدلوست.

۱. فکر می‌کنم کسانی که در اين موقعیت ناگهان با اين همه احساسات و خشم، گريبان يک زخم‌ديده‌ی بساطی نابرابر، ظالمانه و غیراخلاقی را گرفته‌اند، در درجه‌ی اول یک بحث عمومی و کلی را مصداقی می‌کنند و می‌خواهند از روی مصاديق مشخص نتيجه‌ی کليت بحث را روشن کنند – و درباره‌ی مذهبی‌ها و مسلمانان و متشرعان نتيجه‌ای بگيرند. موضع سميه توحيدلو هر چه باشد، تفاوتی – به قدر سرِ مويی – ايجاد نمی‌کند در اين‌که ما بر موضع اخلاقی و انسانی منتقدانه‌ی خود پافشاری کنيم. اما بايد پرسيد که آيا حق داريم از او باز هم سؤال کنيم يا نه؟

من کوشش می‌کنم يک صورت‌بندی خنثی از قصه ارايه کنم شايد فتح بابی بشود. فرض کنید فرد الف، به ايدئولوژی يا نظام فکری ب باور دارد. ایدئولوژی ب، احکام و قوانينی دارد که با ایدئولوژی يا نظام ج، ناسازگار است و تعارض شديد با آن دارد. گروهی باورمند به زير مجموعه‌ای از ايدئولوژی ب، فرد الف را به زندان می‌برد و به او حمله می‌کند. اسم اين گروه را بگذاريد، گروه د. گروهی از ميان باورمندان به نظام فکری ج، و گروه ديگری از باورمندان به نظام ب، به اقدام گروه د، شديداً اعتراض می‌کنند. عده‌ای از افراد مختلف، از جمله باورمندان به نظام ج، گريبان الف را می‌گيرند که حالا شما به اين ايدئولوژی ب (يا زير مجموعه‌اش که می‌تواند عيناً بخشی از آن باشد يا با بخش‌هایی ديگر از آن هم‌پوشانی داشته باشد) اعتقاد داری يا نه؟ و اگر به وضع‌ات معترضی، چرا به اصل اين‌ها اعتراض نکرده‌ای يا نمی‌کنی؟ تصور من اين است که اين رویکرد هم مغالطه‌آمیز است هم غيراخلاقی و هم نابهنگام.

يک مثال مصداقی از نقطه‌ی مقابل اين است: يک‌نفر کمونيست – در معنای عام‌اش – در کشوری ضد کمونيسم – مثلاً ايران بعد از انقلاب – به زندان می‌افتد. به ناروا محاکمه می‌شود، حبس می‌بيند، شکنجه و مجازات می‌شود. آيا ما حق داریم هنوز ۴۸ ساعت از اجرای حکم ناروا و غيرانسانی او نگذشته، مهم‌ترين بحثی که طرح می‌کنيم اين باشد که شما بيايید بفرمايید که آيا به استالين و روش‌های او باور داريد يا نه؟ چه بسا آن فرد کمونيست، مثل هزاران و ميليون‌ها کمونيست ديگر به همان اندازه منتقد استالین باشد که یک نفر غيرکمونيست – يعنی مثلاً مبنای کلی اعتراض‌شان یکی باشد – در اين صورت چه دليلی می‌تواند برای اين فوران خشم و کين‌خواهی وجود داشته باشد جز اين‌که ما کوشش کرده‌ايم به تشفی خاطری برسيم؟ من در اين اتفاق تکرار همان رفتار بازجو، شکنجه‌گر، قاضی و مجری حکم را می‌بينم. او به شکلی در پی تشفی خاطر و تحقیر قربانی خود است و اين گروه به شکلی ديگر این کار را می‌کنند

اين‌ها البته منافاتی با نفس سؤال پرسيدن از سميه توحیدلوی نوعی ندارد. چيزی که من می‌گويم هيچ منافاتی ندارد با اين‌که کسی صادقانه بخواهد «نظر» او را در اين زمینه بپرسد و البته در يک فضای آرام که اين‌ اندازه هوای‌اش مسموم نباشد، او هم موظف است پاسخی درخور به اين پرسش‌ها بدهد. اما اگر به کليت بحث برگرديم، می‌توان اين صورت‌بندی را به جديت برای انديشه‌های ديگر و آدم‌های ديگر طرح کرد. اگر قرار باشد آن‌قدر مته به خشخاش بگذاریم که آدم‌ها را هميشه به صلابه بکشيم و وقت و بی‌وقت برای آن‌ها دادگاه صحرايی بر پا کنيم، ديگر هيچ کس در جهان امنيت نخواهد داشت. طرح اين سؤال در اين‌جا انحراف دادن قصه است از بی‌عدالتی و جنايتی که در نفس ماجرا اتفاق افتاده است. پس مسأله‌ی شلاق خوردن سميه - نمادين باشد یا واقعی؛ نرم باشد يا سخت؛ سميه مذهبی باشد يا بی‌دین - مسأله‌ی انسانيت است در جمهوری اسلامی. مسأله‌ی تباهی دستگاه قضاست. مسأله‌ی ذهن‌های بيمار مسؤولان مملکت است.

هيچ کدام از ما، از متدين و مسلمان گرفته تا لايیک، در خلاء و در پاکی محض زندگی نمی‌کنيم. همان‌طور که می‌شود گريبان يک مسلمان سنی، يک مسلمان شيعه‌ی دوازده‌امامی – مثلاً معتقد به ولايت فقيه – را گرفت، می‌شود به بهانه‌ای ديگر گريبان يک کمونيست از هر طيفی و يک ليبرال از هر جناحی را گرفت و او را محاکمه کرد. همه جا آدم‌هایی و افکاری پيدا می‌شوند که در خور ملامت و اعتراض باشند؛ شايد بعضی بيشتر و بعضی کمتر. ولی هيچ کس در اين قصه پاک و پاکدامن محض نيست. برجسته کردن يک گروه و طايفه و قربانی ساختن و اهریمن درست کردن از گروهی خاص، مشی خلاف خردمندی است.

يک نکته‌ی معرفتی ظريف هم در اين قصه هست که لازم است دوباره تکرار شود. تا اسم دين و مذهب به میان می‌آيد، خصوصاً اسلام، ساده‌لوحان با قاطعيت و جزميت گمان می‌کنند که هر که مسلمان باشد، معتقد و ملتزم به اجرای احکامی مثل شلاق، سنگسار، قطع دست دزد و احکامی خشن از اين قبيل هستند (يا احکامی اجتماعی‌تر مثل دو برابر بودن ارث مرد و مسايلی از این قبيل). در اين‌که در اين مسايل بحث و گفت‌وگوی بسياری صورت گرفته و می‌گيرد و هنوز هم در سراسر جهان اين‌ها در کانون قصه است شکی نيست. اما يک پيش‌فرض مستتر و پنهان و شايد ناخودآگاه در اين صورت‌بندی در مورد ایران هست و آن اين است که مسلمانی مترادف گرفته می‌شود به آن تصويری که رسانه‌ها را مسخر می‌کند و خيال و انديشه‌ی مخاطب را می‌ربايد. به تعبير دقيق‌تر، عده‌ای گمان می‌کنند و اين گمان را مبنای موضع‌گيری‌های معرفتی و فلسفی هم می‌کنند، که وقتی می‌گوييم مسلمان، بهترين و برجسته‌ترين نمونه‌اش يا طالبان است يا مثلاً نظام حاکم بر جمهوری اسلامی فعلی (و نه حتی مردم ايران) و اسلام مترادف می‌شود با اين‌ها. اين نوع برخورد با بحث هم مغالطه است و هم فاقد پشتوانه‌ی آماری و عددی و نظری. در توضيح اين‌که نکته می‌توان اين مثال را ذکر کرد که در غرب، وقتی کسی بخواهد از مسيحيت کاتوليک حرف بزند، آزادی‌خواهان ايرلند را که فعاليت «تروريستی» - به تعبير رايج رسانه‌ای روز – انجام می‌دادند، مترادف و مساوی کاتوليسيسم يا مسيحيت نمی‌گيرد. هر کس در غرب چنين قضاوتی بکند، در همين غرب سکولار و لايیک اسباب مضحکه و تمسخر می‌شود (درست در همين فضای رسانه‌ای) و او را بی‌خبر و ناآگاه می‌نامند.

۲. نکته‌ی دوم من، خبری است و کوتاه است. به شهادت و گواهی وب، وبلاگ سميه توحيدلو، يادداشت‌های پراکنده و متعدد او در فضاهای وب‌ ۲، و کامنت‌های او در جاهای مختلف، او پيش از اين به زندان برود، شلاق بخورد يا حتی پيش از اين‌که اصلاح‌طلبان قدر و منزلت‌شان (در سياست و قدرت) را از دست بدهند، کمابيش درباره‌ی همين مسايل اظهار نظر کرده است و نوشته است و اعتراض‌اش را گفته است (مثلاً در اين‌جا). شايد نوع برخوردش با قصه، مثل اظهار نظر افراد ديگری که در جاهای متفاوت طيف اعتراض قرار دارند نبوده باشد، اما اصل نکته اين است که او هم به اين مسايل متفطن و آگاه بوده است و اگر کسی بگويد که او شلاق خوردن را برای ديگران تحقير نمی‌دانسته و برای خودش می‌داند، بی‌انصافی است و داوری شتاب‌زده و بی‌ سند کردن. يادداشتِ مذکور يک نمونه از واکنش‌های سميه توحيدلوست. نگارنده در بعضی از موارد، در فهم دين، در عمل سياسی و در بعضی موارد ديگر، با سميه توحيدلو اختلاف نظر دارد ولی اختلاف نظر داشتن یک چيز است و متهم کردن او به موضعی نادرست چیز ديگری است.

در نهايت، فکر می‌کنم اگر ملاک و معیار ما در برخورد با اين قضايا، خردمندی و رجوع به وجدان‌مان باشد، چه بسا اين حرف و حديث‌ها پيش نيايد هرگز. کافی است صادقانه از خودمان بپرسيم که اگر جاها عوض می‌شد، چه می‌کرديم؟ ما اگر جای او بوديم – نه لزوماً مثل او بلکه فقط جای او – چه می‌کرديم؟ یا صادقانه انتظار چه واکنش و رفتاری را داشتيم؟

پ. ن. يادداشت کاوه لاجوردی (با عنوان «دو نکته‌ی شايد بديهی درباره‌ی ماجرای اجرا (؟)ی حکمِ خانمِ توحيدلو») هم از يادداشت‌هايی است که بی‌جهت تند و خشن است (تعابیر مثل «اخلاق استبدادی» و «انشاپردازی و تبليغات» که متعلق‌ و مرجع ضميرش برای من روشن نيست ولی تا حدودی قابل حدس است) و حتی راه افراط را رفته است. جای ديگری درباره‌ی اين يادداشت نوشتم که:‌ «با هر دو بندش مخالفم. بيشتر از همه با بند اول به دليل ساده‌سازی بيش از حد سطح بحث و به ابتذال کشاندن آن. يعنی حالا من که اساساً موضع نظری و روشی فمينيستی ندارم، اين را می‌توانم بفهمم که برجسته کردن جنايتی که نسبت به نوع زن - و نه يک زن مشخص با صفات و ويژگی‌های معينی - در ايران می‌شود، معنای‌اش اين نيست که زن قابل ترحم است يا مثلاً اگر همان ستم به مرد شود اهميت و ارزش‌اش کمتر است يا قابل اغماض است. در واقع اين جور صورت‌بندی قصه، يک جور مغالطه است. خوب بديهی است که زن «قابل ترحم» نيست اين‌جا. مثل این می ماند که وقتی يکی از مظلوم دفاع کند يا به ظلم حمله کند، بگويی کل قصه، ترحم کردن به مظلوم است. اين يعنی بیرون کشيدن، حذف کردن، در محاق فرستادن و کم‌اهميت جلوه دادن سويه‌های انسانی مهم و ديگر قصه». نويسنده، نکات بی‌جهت تند و برنده‌اش را حتی «شايد بديهی» هم قلمداد می‌کند.

پ. ن. ۲. يکی از نمونه‌های غلبه‌ی سنگين فضای دوقطبی استريوتايپ-ساز میان مسلمانان (مذهبی‌ها) و لاييک‌ها (يا غيرمذهبی‌ها) - فعلاً کلی و بدون دقت سخن گفتن‌ام را ببخشيد - همين است که وقتی می‌خواهند نقطه‌ی مقابل تحجر دینی يا قرائت سلفی‌وار يا اخباری‌مسلک از دين (اين سه تا هم لزوماً یکی و عین هم نيستند) را بگویند، ذهن مخاطب فارسی زبان به سراغ «روشنفکران دینی» می‌رود. واقعيت اين است که در ايران - و در جهان - فقط دو نوع مسلمانی نداريم که يکی‌اش از جنس دين‌ورزی «روشنفکران دينی» باشد و آن يکی از جنس خلاف یا متفاوت با آن. اين طیف دين‌ورزی آن‌قدر گسترده است که زدن اين برچسب‌ها تنها به مغشوش کردن فضای بحث کمک می‌کند. روشنفکری دينی اسم يک سنت دين‌ورزانه در ايران است که برای خود هويتی دارد. خیلی از مسلمانان ممکن است مشترکات فکری زیادی با آن داشته باشند ولی لزوماً روشنفکر دینی به شمار نيايند - طنز روزگار را ببینيد که برنامه‌ی «پرگار» بی‌بی‌سی فارسی به خاطر اين همه تشتت مفهومی و البته نوع انتخاب آگاهانه و ايدئولوژيک‌اش تعبیر «نوانديش دینی» را به کار می‌برد که به نظر من تعبیری است بی‌معنا (وقتی که قرار باشد آن را به جای «روشنفکری دینی» به کار ببرند؛‌ مثل این است که اصرار کنی به چیزی که عمری همه گفته‌اند «آفتابه» شما بگويی «دوسوراخه»!)  و حاکی از عدم اعتنای کافی برای فهم مسأله. به هر حال، هر که مذهبی باشد، لزوماً فقط در طیف یا روشنفکر دينی یا غير آن (و خلاف آن) واقع نمی‌شود. سنت‌های دینی متعدد، متکثر و متفاوت‌اند و در عين داشتن يک محور واحد - مثلاً حداقل‌های ایمانی کلان مثل شهادتین - تفاوت‌های رفتاری و آيینی بسيار گسترده و عميقی دارند. ذهنِ ساده‌ساز بلافاصله دنبال یکی دو برچسب می‌گردد تا کارش راحت شود و زحمت جدی گرفتن تکثر گسترده را به خود ندهد.

September 9, 2011

يک دهه بعد...

اين یادداشت را می‌خواستم به مناسبت ده‌سالگی وبلاگستان فارسی بنويسم. شيوه‌ی وبلاگ‌نويسی من دستخوش تغييرهای زيادی شده است – از نخستين روزی که وبلاگ نوشتم. امروز که گاهی نوشته‌های خودم را می‌خوانم گاهی حتی باور نمی‌کنم نوشته‌ای که مثلاً پنج سال پيش نوشته‌ام، مال خودم باشد. بعضی از يادداشت‌ها اکنون به هيچ رو با طبع و سلیقه‌ی امروز من سازگار نيستند و دیگر نمی‌پسندم‌شان. بعضی از یادداشت‌ها هم هستند که وقتی می‌خوانم‌شان فکر می‌کنم کس ديگری آن‌ها را نوشته است و – از شما چه پنهان – خودم از همان‌ها خوش‌ام می‌آيد!

اما بگذارید مناسبت ده‌سالگی وبلاگستان را بهانه کنم و درباره‌ی ده‌سالگی ديگری حرف بزنم. و اميدوارم دوستانی که دعوت کرده‌اند چيزی درباره‌ی وبلاگستانِ ده‌ساله بنويسم، همین را از من بپذیرند و گرنه بسیار می‌شد چیز نوشت درباره‌ی وبلاگستان فارسی و مصایب و مواهب‌اش، اما در ميانه‌ی این همه گرفتاری‌های روزمره، فراهم شدن زمانی يا گشوده شدن پنجره‌ی کوچکی هميشه به آن آسانی که فکر می‌کنيم نيست.

دو روز ديگر، دهمين سالگرد يازده سپتامبر است. این حادثه نه تنها سياست را در جهان اسلام و سرنوشت مسلمانان را سخت دگرگون کرد، بلکه سياست بین‌المللی را هم به شدت تکان داد و بسیاری از نظریه‌های سياسی را بايد پس از ۱۱ سپتامبر بازخوانی و بازنويسی کرد. چیزی که مشخصاً برای من مهم است، سرنوشت مسلمانان در اين قصه است.

آن‌چه می‌نويسم نه تازه است و نه من اولین کسی هستم که درباره‌اش می‌نويسم. آکادميسين‌ها و ارباب نظر و هم‌چنين رهبران مختلف سياسی و دینی این مضمون را بارها گفته‌اند که جهان اسلام – یا به تعبیر دقیق‌تر «مسلمانان» - امروزه در خط مقدم تمام جنجال‌های رسانه‌ای جهان هستند که پرچمداران صف مقدم‌اش گروه اندک‌شماری از مسلمانانی هستند که بيش از هر چيزی دغدغه‌شان «سياست» است نه «ديانت» و نه حتی «زندگی» بشر - و البته برای عده‌ای ديانت بدون سياست یکسره بی‌معناست. بحث از سياست و دیانت يا نسبت دين‌ورزی یک مسلمان با جهانِ پيرامون‌اش يا پرداختن‌اش به امور دنيوی – از جمله مسايل سياسی – را عجالتاً کنار می‌گذارم ولی اين نکته را می‌توان برجسته کرد که: عده‌ای اندک‌شمار که توانايی بسيج‌گری افکار عمومی يا دست‌کم تحریک جدی افکار عمومی را دارند، سرنوشت تمام مسلمانان را – از جمله تمام کسانی که مانند آن‌ها فکر و زندگی نمی‌کنند – به جنجال‌آفرينی رسانه‌ای خود گره زدند. از سوی ديگر، رسانه‌های غول‌پیکر غرب هم از این فضا بدون شک سود برده است و هم‌چنان می‌برد. لذا پیش از یازده سپتامبر، تصويری که چندان تخيل عمومی را مسخر نکرده‌ بود، ناگهان ته‌نشين شد و مسلمانی مترادف شد با تروریسم و خشونت و بی‌خردی و عقب‌ماندگی و هر چه تباهی و شرارت و رذیلت که در جهان بود. این تصویر، تصویری است کاذب. اما يک پرسش اساسی و کلیدی در ميانه هم‌چنان باقی است: چه شد که چنان شد؟ و آيا مسلمانان و غربيان امروز در وضعيت بهتری است یا در موقعيت بدتری؟

کلید مسأله – و رمز بسياری از سوء‌تفاهم‌ها – در همين خلاء دانش است. فقدان اطلاعات هميشه باعث کژفهمی‌های طولانی مدت می‌شود و گاهی اين بی‌دانشی و کژفهمی‌ها قرن‌ها پايدار می‌مانند. غرب مسلمانان را چه اندازه می‌فهمد و بر عکس؟ گمان می‌کنم حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر می‌توانست تلنگر محکمی به انسان‌های دردمند و صاحب انديشه بزند که گريبان سياست‌مداران را محکم‌تر بگیرند تا به جای غوغا و جنجال «جنگ عليه ترور» کمی به خودشان زحمت بدهند و راه فهم و شناخت متقابل را هموارتر کنند. سياست‌مداران بی‌خرد در هر دو سوی این قصه بوده‌اند و البته کم نبوده‌اند به اصطلاح «روشنفکران»ی که ياری‌رسان اين معرکه‌ی سوءتفاهم و رویارويی و کشاکش جهالت‌ها شده‌اند و هم‌چنان می‌شوند.

تصويری که من از جهان پس از ۱۱ سپتامبر دارم يکسره تيره نيست. در این ده‌ سال، هر دو سوی ماجرا گام‌هایی برای فهم یکدیگر برداشته‌اند هر چند پر شدن این شکاف‌ها بسیار آهسته و آرام و حتی بی‌صدا بوده است و رسانه‌ها کمتر توانسته‌اند يا کمتر خواسته‌اند توجهی به اين حرکت‌ها نشان بدهند. یکی از حوادثی که نکته‌ی بديهی و ساده‌ی جوسازی‌های رسانه‌ای ده‌ سال گذشته را با شدت هر چه تمام‌تر ميانه‌ی همین رسانه‌ها مانند بمب منفجر کرد، حادثه‌ی چند ماه پیش نروژ بود که يک نفر اروپايی موبور مسيحی، آدم‌کشی هول‌ناکی مرتکب شد که تمام محاسبات رسانه‌ای غرب را ناگهان به هم ريخت. گمان می‌کنم اين‌که غرب باید منتظر می‌ماند تا يک‌نفر موبور اروپايی مرتکب جنايتی از این جنس شود تا در موضع‌گیری ايدئولوژيکِ ده‌ ساله‌اش – که بعضی از مسلمانان و شرقيان هم در ريشه دواندن آن سهیم و دخيل بوده‌اند و هستند – تجديد نظر کند، خود نشان از این دارد که روشنفکرانی که در سياست می‌توانستند تأثيرگذار باشند، بيشتر باعث عمیق‌تر شدن خوابِ بعضی از سياست‌مداران شده بودند تا اين‌که افق نگاهِ آن‌ها را بالاتر ببرند و آن‌ها را متوجه مسأله‌هايی عمیق‌تر و بنيادين‌تر برای نوع بشر کنند. درسی که باید بلافاصله پس از فاجعه‌ی ۱۱ سپتامبر گرفته می‌شد، ده سال به تعویق افتاد تا امسال در نروژ به شيوه‌ای تلخ‌تر گرفته شود (*). درس‌هايی که بشر بايد بياموزد، ناگزيرند. هر چه آدمی درس‌اش را ديرتر فرابگيرد، هزينه‌اش بالاتر خواهد بود.

آدمی برای اين‌که به انسان بودن‌اش نزديک‌تر شود و شأن بشريت‌ خودش را بهتر بشناسد، باید بیاموزد که بقيه‌ی انسان‌ها هم از هر نژاد و تيره و تبار و مذهبی که هستند، مانندِ او انسان‌اند. فرقی نمی‌کند که يکی در غرب به مسلمانی انگ عقب‌ماندگی و خشونت بزند – آن هم به بهانه‌ی همه‌ی حوادث سیاسی این سال‌ها – و اين‌که مسلمانی از منظری تنگ‌نظرانه غيرمسلمانان يا مسلمانانی متفاوت با خود را تکفیر و تفسيق کند؛ هر دو از يک بیماری رنج می‌برند: هر دو، آدمی را به رسمیت نمی‌شناسند. برای هر دوی آن‌ها، آن‌چه اولويت ندارد انسان است. نزدِ آن‌ها، ايدئولوژی هميشه برتر از خودِ انسان نشسته است و اين سال‌ها بسیار ديده‌ام که تدين ايدئولوژيک و سکولاريسم ايدئولوژیک چگونه کوششی سهمگين در خراشيدن چهره‌ی انسان داشته‌اند.

اميدوارم اکنون که اين ده سال با اين همه درس‌های پرهزينه و گران‌بها سپری شده است، آدمی کمی بيشتر از پيش برای خودش و ساير هم‌نوعان‌اش ارزش و حرمت قايل باشد.

(*) بگذاريد اين‌گونه توضيح بدهم: غرب در فهم جهان اسلام هميشه تعلل ورزيده است - و سابقه‌اش تا حدودی به دانش‌پژوهی‌های شرق‌شناسانه و رويکرد معوجِ آن‌ها بر می‌گردد - اما به طور مشخص، سياست‌مداران، نخبگان و روشنفکران غربی - و هم‌دستان بومی‌شان؛ به تعبیر حميد دباشی - آن‌قدر در فهم جهان اسلام و مسلمانان (و ارايه‌ی تصویری متعادل و واقعی‌تر از مسلمانان) عقب بودند که تا زمانی که انقلاب ایران و مشخصاً حادثه‌ی گروگان‌گیری رخ نداده بود، در آگاهی عمومی غربيان چيزی به اسم مسلمان شيعه و مسلمان سنی وجود خارجی نداشت: همه مسلمان بودند دیگر، چه فرقی داشت مگر؟ و هم‌چنان غرب بايد در فهم اين جهان متفاوت با خود تعلل می‌کرد تا حادثه‌ی ۱۱ سپتامبر رخ داد و فهميدند قرائت دیگری از اسلام به نام قرائت طالبانی نیز وجود دارد. این همه بی‌اعتنایی در فهم تکثر مسلمانان - و انسان‌ها - تا همین امروز به قدر کافی فاجعه آفریده است. کسی هست که بفهمد رکن رکین هم‌زيستی انسان‌ها در جهان معاصر به رسميت شناختن و جدی گرفتن کثرت‌گرایی نظری و عملی جهانِ انسانی در همه‌ی ابعاد و وجوهِ آن است؟

August 27, 2011

آن روز همايون که به عالم قفسی نيست...

در اين يکی دو سال و اين ماه‌ها بارها ديده‌ام که بسياری با شادمانی نوشته‌اند فلانی «آزاد شد». اغلب اين مژده‌بخشی‌ها دلالت بر اين دارد که فلانی «به مرخصی آمد» و اين مرخصی چه کوتاه باشد چه کمی بلندتر، عاقبت‌اش اين است که فلان محبوس دوباره به زندان باز می‌گردد يا ديری نخواهد پاييد که برای اتمام حکم دوره‌ی زندان‌اش باز می‌گردد به همان‌جا که بود. اين البته يک بخش ماجراست: يعنی هيجان و ذوقی که حسرت‌کشيدگان ديدار دارند به طور طبیعی باعث می‌شود نام «مرخصی» را «آزادی» بگذارد. ما هم البته ذهن‌مان مهجز به دستگاه رمزگشايی است و به طور طبیعی وقتی می‌نويسند «آزادی» ما هم می‌خوانيم «مرخصی» مگر اين‌که تصریحی در متن خبر باشد به اين‌که دوره‌ی زندان فلانی تمام شد يا این‌که فلانی عفو شد يا اين‌که فلانی حکم برائت‌اش صادر شد (ناگفته پيداست که اين معنا برای تمام کسانی که حکمی ناروا برای‌شان صادر شده است ولی هنوز به محبس فراخوانده نشده‌اند و حکم مانند شمشيری بالای سرشان است و انديشه و گفتار و کردار آن‌ها را پيشاپيش حد و قید می‌زند هم صادق است).

اما نکته‌ی مهم‌تر اين است که: هر کسی که از زندان بيرون می‌آيد چه برای مرخصی و چه به خاطر عفو (و چه حتی به خاطر پايان‌ی دوره‌ی محکومیت)، در واقع اتفاقی برای‌اش نمی‌افتد جز اين‌که به زندان بزرگ‌تری منتقل می‌شود: بند يا سلول‌اش عوض می‌شود و شرايط حبس‌اش بهبود پیدا می‌کند. همين و بس. آن‌چه که در عمل رخ نداده است و نمی‌دهد همين «آزادی» است. گمان می‌کنم تا اين فاصله‌ی ذهنی وجود دارد که حتی آزادی‌خواهان و کسانی که هزینه‌های بسيار سنگين‌تری نسبت به بقیه برای اقامه‌ی عدالت و آزادی داده‌اند، هم‌چنان دچار اين پريشانی ذهن و زبان هستند که تغيير مکان و زمان زندان‌شان را حمل به «آزادی»‌ می‌کنند، بايد جداً‌ تأمل کرد در بقیه‌ی خواسته‌ها و مطالباتی که داريم. فراموش نباید کرد که خودِ ايران، اين روزها، زندانی بزرگ است که همه‌ی ما - از جمله فعالان مهم سياسی و رسانه‌ای و همه‌ی آزادی‌خواهانی که جسماً در چهارچوب زندان نيستند - در آن گرفتارند. زندان‌ها و بازداشتگاه‌های رسمی، تنها مساحت محدودتر و شرایط دشوارتری دارند. همين و بس.

فراموش نکنیم که آن‌ها، برادران، خواهران و یاران دردمند و رنج‌کشيده‌ی ما، که اين روزها و در اين دو سال به حبس رفته‌اند، به جور و جفا محبوس‌اند و به خاطر مبارزه با ستم و ايستادگی برای استيفای حقوق حقه و مسلم خودشان و هم‌وطنان‌شان. حکم آن‌ها، برائت است؛ نه مرخصی و نه حتی عفو. آن‌ها بری هستند از اتهامات شنيع و ناروايی که به آن‌ها زده می‌شود و زده شده است. بايد اين نکته را همواره برجسته کرد و از ياد نبرد که آزادی، تا زمان قلع بساط ستم، بی‌معناست. مرادم مطلق‌نگری نيست. می‌فهمم که آزادی مطلق و حق مطلق در اين عالم معنايی ندارد ولی مرخصی و عفو را آزادی نام دادن، بيشتر کاریکاتور است تا ادای حق حقيقت. ما آزاد نيستيم. برای رسيدن به آزادی، ابتدا بايد به اين نکته عمیقاً آگاه شويم که آزاد نيستیم. تا کمترين توهم و تصوری از آزاد بودن در ذهن ما وجود داشته باشد، تلاش زیادی هم برای رهایی از حبس نخواهيم کرد و تنها به بازتولید شرايط زندان اما در موقعیت بهتری با امکانات بیشتر خواهيم پرداخت.

سوء‌تفاهم نشود: معنای اين يادداشت اين نيست که باید از انتقال زندانيان‌مان به بندهای بزرگ‌تر و راحت‌تر و ملاقات آن‌ها با بستگان‌شان ناشاد و غمين بود و ابراز شادمانی نکرد. این‌ها به جای خود، ولی فراموش نکنیم که نام چه چيزی را آزادی می‌گذاريم و به چه چيزی آزادی می‌‌گويیم. کلمات را اگر در جای نادرست خود به کار ببریم، رفته‌رفته اصل معنا را گم می‌کنيم و ديگر از معنای حقیقی‌ آن حظ و بهره‌ای نخواهيم برد. وقتی می‌نویسم که آزادی مطلق و حق مطلق نداریم، يعنی به روشنی اعتنایی به واقعیت عریان و برهنه دارم. خيالبافانه حرف نزدن يک چیز است و مشوش و مبهم کردن مفاهيم چيز دیگر. ميان این‌ها فاصله است. این‌ها را نباید یکی گرفت. آيا هر کس که به مرخصی آمد، حکم برائت‌اش صادر شده یا بايد مرخصی آمدن ولو ۲۴ ساعته‌ی افراد را مساوی با حکم برائت گرفت؟ تأکيد می‌کنم که عنايت داشتن به اين نکات مترادف با اين نيست که کسی شادی نکند از حتی به مرخصی آمدن یکساعته‌ی کسی. نکته‌ی من به روشنی این است: نام این را آزادی نگذاريد. با اين بنای غلط، آرام‌آرام ته ذهن‌مان این مفهوم مشوش و معوج از آزادی جاخوش می‌کند که کنج هر قفسی را می‌توان آزادستانی نام نهاد - فرقی نمی‌کند بزرگ باشد يا کوچک.

روزی، در سال‌های پس از انقلاب ۵۷، که سايه در همين نظام به جفا و ناروا در کنج محبس افتاده بود، بیتی را بر ديوار زندان حک کرد. این بيت پس و پيش ندارد: روح و معنای مستتر در همين تک‌بيت، جهانی است از اميد و آرزوی روزِ‌ بهی و شوق آدمی به شکستن زندان و رهايی از محبس‌های کوچک و بزرگ. این تک‌بیت هميشه می‌تواند چراغ راهِ‌ آزادی‌خواهان و عدالت‌جويان باشد:

ای مرغ گرفتار بمانی و ببينی
آن روزِ‌ همايون که به عالم قفسی نيست

برای اين‌که آن روزِ همايون را به چشم ببينيم، نخست بايد باور کنیم و بفهميم که کجا و چگونه در محبس هستيم. اگر محبس را با باغ و بستان و فضای فراخ يا اندکی فراخ‌تر از آزادی اشتباه بگيريم، همواره از زندانی به زندانی ديگر منتقل می‌شويم. مغز و گوهر پيام انبيا و اوليا چيزی نبود جز هدايت به سوی رهايی و آزادی نه تلقین مضمون زندان و حبس را از لباسی به لباسی ديگر منتقل کردن. برای حل هر مشکلی، نخست باید وجود مشکل را به رسميت شناخت. تهی‌دستی که محبوس گمان و وهم توانگری است، همواره تهی‌دست باقی خواهد ماند:

کليد در امید اگر هست شماييد
در اين قفل کهن‌سنگ چو دندانه بگرديد!

پ. ن. يادداشت بالا بيش از هر چيز نکته‌ای است شهودی و حسی در واکنش به اتفاقاتی که پياپی در اطراف‌مان می‌افتد. کسانی که می‌خواهند به نحوی تئوريک‌تر و دقيق‌تر مسأله را بررسی کنند، خوب است مقاله‌ی شهاب ميرجعفری را با عنوان «درنگی در گزینه‌‌های پیشِ روی ایرانیان برای احیای شهر سیاسی» بخوانند.

August 13, 2011

سودای عدالت يا ستايش غارت؟

حوادثی که در لندن رخ داده است، شکل و صورتی دارد که هر انسان صاحب خرد و اخلاق‌باوری را به تأمل‌ وامی‌دارد. اتفاقاتی که در لندن رخ داده است – و اتفاقات مشابهی که ممکن است در هر جای دیگر جهان رخ بدهد – صرفاً مسأله‌ی داخلی این کشور یا آن کشور نيست. مسأله، مسأله‌ای انسانی و اخلاقی است. هر انسان اخلاقی ناگزير بايد در برابر این حوادث موضعی داشته باشد. هم‌چنان‌که هر انسان اخلاقی در برابر تمام ستم‌هایی که به مظلومان در کشور ما – در ایران – شده است و می‌شود اخلاقاً مکلف به موضع‌گيری است. البته موضع‌گیری داریم تا موضع‌گيری، اما قبل از هر چيز باید صورت مسأله برای ما روشن باشد.

ماجرا از قتل جوانی سياه‌پوست در محله‌ی تاتنهام لندن به ضرب گلوله‌ی پليس آغاز شد اما سیر حوادث به چیز ديگری منجر شد: اعتراض و تظاهراتی که برای پاسخگو کردن پليس رخ داد، به نحوی شگفت‌انگيز، تغيیر شکل داد و زود تبدیل به غارت فروشگاه‌ها و به آتش کشيدن مغازه‌ها و منازل مسکونی شهروندان عادی شهر شد و ماجرا به شهرهای ديگر بريتانیا هم کشيده شد. نه به جايی شکایتی شد و نه فرصت و مجالی برای پی‌گيری حادثه به وجود آمد. آن‌چه می‌توانست احتمالاً به صورتی اعتراضی مدنی – که هم حقی قانونی است و هم سابقه‌دار– بیان شود، به هرج و مرج و آشوب‌طلبی اراذل و اوباش جهش پیدا کرد.

تا این‌جای قصه را داشته باشيد تا يک گام به عقب برداريم و دوباره از منظری تازه به ماجرا نگاه کنيم. کم نیستند کسانی که حوادث امروز لندن را به اتفاقات مصر و تونس گره می‌زنند و قتل جوان سياه‌پوست لندنی را با خودکشی مرد تونسی و قتل خالد سعيد پيوند می‌دهند و از اين مشابه‌سازی با «بهار عربی» نتيجه‌های حیرت‌انگیز می‌گیرند. برخی پا را از این فراتر می‌گذارند و این اوباشی‌گری‌ها را با حرکت رهایی‌بخش سیاهان آمریکا به رهبری مارتین لوترکینگ مقایسه می‌کنند. چيزی که در این ميان زیر سایه‌ی برخی تشابهات و تقارنات تصادفی به سادگی فراموش می‌شود، تفاوت بنيادين و اساسی جنس و رفتار این جریان‌ها با هم است.
 
برجسته کردن یک وجه شبه و به محاق فرستادن زمينه‌های مهم و قابل‌اعتنای تفاوت، البته کاريکاتور ساختن از ماجراست. اما این را نبايد از ياد برد که در بحبوحه‌ی همان بهار عربی، درست در ميانه‌ی ميدان التحرير، همین انقلابيون در جشن پیروزی‌شان پيش چشم يکديگر به  لارا لوگن، زنی خبرنگار تجاوز کردند (اين‌جا) و بر اين تجاوز دست‌افشانی و پای‌کوبی هم کردند. صدای آن خبرنگار زود در هیاهوی ستایش‌گران خشونت انقلابی گم شد. اين «انقلاب مصری» هر اندازه که مبارک را به مثابه‌ی يک حاکم مستبد از مسند به زیر کشیده باشد، داستانی نامبارک و آلوده به تجاوز و بی‌اخلاقی هم دارد. نمی‌توان اين جنبه‌ی انقلاب مصری – و بسياری از جنبه‌های ديگرش – را به آسانی ناديده گرفت یا خود را به نديدن و نشنیدن زد. این‌ها هم بخشی از همين انقلاب‌اند و ما اخلاقاً مسؤول‌ايم در قبال آن‌ها موضع بگيريم.

باز می‌گردم به لندن. در حوادث لندن، غارت و به آتش کشيدن اموال عمومی بخشی اساسی و محوری از شورش‌ها بود. اين شورش‌ها تنها چيزی که ندارد، جهت‌گیری رهایی‌بخش و قاعده‌مندی اخلاقی است، به گمان من. خشونت و شورش کور، بيش از هر چيز، برای من يادآور کشتارهای خشن و کور تروریست‌های سودایی و آنارشیست است. لايه‌ی زيرین و توجیه‌کننده‌ی اين رفتار اين است که يک ايدئولوژی وجود دارد که هر نوع شورش و انقلاب را اصالتاً مقدس و درست و بی‌خطا می‌شمارد. بر اساس این ایدئولوژی هر شورشی بر علیه نظم مستقر سرمایه‌دارانه و ناعادلانه‌ی کنونی خصوصا در غرب را باید غنیمت دانست و ستایش کرد و هر کار ديگری هم که به تبع این شورش‌ها مايه‌ی فروافتادن یا سست شدن چنین نظام‌هایی شود، روا و مباح است. در اين ميانه، البته اخلاق در معنای وسیع و فراگيرش، یکسره بی‌معنا و پوچ می‌شود. در چنين بستری، غارت کردن یک فروشگاه موجه می‌شود به دلیل این‌که سرمایه‌دارانی هستند که در جاهای دیگر غارت بزرگ‌تری می‌کنند! در اين تصویر، خانه‌ی هر کسی را – حتی خانه‌ی من و شما را – می‌توان به آتش کشید چون ارتشی در جای ديگری از جهان ده‌ها خانه را ويران کرده است. منطق ساده است: چشم در ازای چشم (اما چشمِ «هر کس» در برابر چشم «يک کس دیگر» که احتمالاً يا قطعاً ستمی کرده است). دقیقاً چه اتفاقی افتاده است؟ در سطح سیاسی، منطق گفتار شماری از نخبگانی را که اين روزها ستایشگر این ایلغار‌ها شده‌اند، شاید بشود به این شکل صورت‌بندی کرد: ۱) لايه‌ای از مارکسیسم مبتذل بر این غارت‌گری کشیده می‌شود و آن را نمونه‌ای از قيام طبقه‌ی پرولتاریا در برابر بورژوازی قلمداد می‌کنند؛ ۲) اخلاق به مثابه‌ی محصولی بورژوايی تقبيح می‌شود و هر چه ناروا بوده است یا ناروا می‌شماریم، از این پس روا خواهد بود: اگر تا دیروز دزدی و تجاوز و به آتش کشيدن اموال عمومی و خصوصی ناروا بود، از امروز مباح است؛ اگر تجاوز به عنف اخلاقاً ناپسند بود، امروز حلال است و روا.

خلاصه‌ی داستان چی‌ست؟ به گمانِ من، تبدیل ساده‌انديشانه و هیجان‌آلود مارکسيسم به هرج و مرج طلبی و آنارشيسم افسارگسیخته. در این قصه، آن‌چه که معنا ندارد همانا رهایی‌بخشی و هدف‌مند بودن است. هیچ ارزشی در متن این حرکت کور و خشن – که حجم انبوه لشکريان‌اش را نوجوانان بی‌مبالات و اراذل و اوباش تشکيل می‌دهند – مندرج نيست جز اين‌که يک سوی ماجرا اغنيا ايستاده‌اند و سوی ديگر تهی‌دستان (که در همين صورت‌بندی هم اگر و امای بسیار هست)، پس فقرا «حق» دارند غارت کنند و تجاوز کنند و اموال و املاک «هر کسی» را به آتش بکشند و به یغما ببرند. اما بايد پرسید که کسانی که امروز اين غارت‌های دامنه‌دار و وسيع را مباح می‌شمارند، آيا وقتی که اين غارت به خانه‌ی خودشان و به تن خودشان هم برسد، باز هم واکنش‌شان همین خواهد بود؟ خودشان به دست خود آتش در خان و مان خود خواهند کشيد تا با اين موج به اصطلاح‌ سرمایه‌داری-ستيز همراهی کنند؟ تصور نمی‌کنم آن‌چه در متن و بطن اين قصه می‌گذرد، چیزی از جنس قيام توده‌ها بر مبنای آرمان‌هايی مارکسی باشد. عده‌ی قلیلی که چه بسا از به پاخاستن طبقه‌ی کارگر در برابر سرمایه‌داری طرفی نبسته‌اند و نتيجه‌ی مطلوب را نگرفته‌اند، تمام اميدشان را اين بار به شورش و تقلای اراذل بسته‌اند که شايد از اين طريق بتوان پایه‌های امپراطوری را سست کرد. اين صورت‌بندی درست باشد یا غلط، بر این نکته نمی‌توان چشم پوشید که شماری از نخبگانی که دلبرده‌ی این موج هرج و مرج شده‌اند، به آسانی اخلاق را زير پا گذاشته‌اند و می‌گذارند و پروايی هم از تصریح به آن ندارند: اخلاق بی‌معناست و در برابر اين امپراتوری و اين سرمايه‌داری، همه چيزی مباح است و مجاز. حق معنا ندارد. دزدی هم امری نسبی است. طبعاً دروغ و جنايت هم وضع مشابهی پيدا می‌کنند. این لاابالی‌گری و بی‌مبالاتی فکری دست کمی از ابتذال و بی‌مايه‌گی آنارشيسم اراذل ندارد؛ همان که جنبش سبز آنتی‌تز نمونه‌ی وطنی آن است و همان که جمهوری اسلامی و سازمان مجاهدین خلق ایران دو نمونه‌ی آن هستند.

در این بحث، اگر مرادمان را از اخلاق روشن نکنیم، سخن بی‌نتیجه و ناقص می‌ماند. مراد من از اخلاق، لزوماً اخلاق سنتی و محلی که تنها در بسترهایی خاص کارکرد دارد نیست. وقتی از اخلاق سخن می‌گويم، مرادم قواعد و تجویزهایی است که صبغه‌ای جهان‌شهری دارند و به معنایی کلان، جهان‌روا هستند. حرمت نهادن به جان آدمی و رعايت حریم آدمیان – حريم تن و جان و حريم مال و ملکِ آن‌ها و حریم خصوصی آن‌ها – و عدالت‌‌خواهی و آزادی‌جويی بی‌تبعيض، قدر نهادن به کرامت انسانی و ارزش خرد بشری؛ راه گشودن بر پژوهش و دانش‌ورزی بی‌قید و شرط و فارغ از اثرگذاری‌های حکومتی،‌ حزبی و سياسی؛ شفقت‌ورزی بر هم‌نوعان و دست‌گیری از تهی‌دستان و فراهم کردن زمينه‌های عدالت اجتماعی و تحقق وجدان اخلاقی؛ کثرت‌گرایی و حرمت نهادن به تفاوت‌های عديده‌ی میان آدميان، همه مواردی هستند که زير چتر این اخلاق جهان‌روا و جهان‌شهری قرار می‌گيرند.

آن‌چه در اين حوادث رخ می‌دهد – و پاره‌ای با هیجان و شتاب آن را موجه می‌کنند – عبور از همه‌ی قيود اخلاقی است تحت لوای رهايی از اخلاق بورژوایی. اين‌جا درست همان نقطه‌ای است که مارکسیسم آنارشی‌خواه لندنی و به اصطلاح «حزب‌اللهی»هایی که در ايران امروز به «ولايی» شهره هستند – چنان‌که در حوادث پس از انتخابات ۸۸ ديديم – به هم می‌رسند: برای هر دو، برای رسیدن به هدف، هر بی‌اخلاقی را می‌توان مباح و موجه کرد؛ برای اولی، اخلاق محصولی بورژوايی است و برای دومی اخلاق تنها زمانی معنا دارد که صاحب قدرت بگويد يا در راستای منافع و اميال او باشد. این دو طیف، هر دو با امپريالیسم مشکل دارند و دم از نوعی سوسيالیسم می‌زنند و هر دو هم برای مبارزه با این امپرياليسم ابایی از دست‌ يازيدن به قربانی کردن اخلاق ندارند. بخشی از آن‌چه اين روزها در لندن رخ می‌دهد کاريکاتوری مبتذل و آميزه‌ای تحريف‌شده است از مارکسيسم و آنارشيسم. حتی آنارشيست‌ها هم آرمان‌خواهانی اخلاقی بودند نه اراذل مجنون. بحث از ايدئولوژی آنارشيست‌ها را اگر کنار بگذاريم، تمام کوشش آن‌ها مقابله با نمادهای «دولت» بود؛ درست بر خلاف آن‌چه آنارشيست‌ها می‌جستند، غارتگرانی که در لندن می‌بينيم کمترين کاری با نمادهای دولت ندارند.

با تمام اين اوصاف، این نکته را نباید از ياد برد که نقد اين مبتذل‌سازی سياست – آن هم در کسوت برافراشتن علم مارکسيسم يا انديشه‌های چپ – نتيجه نمی‌دهد که پس هر چه در بريتانیا رخ می‌دهد خوب است و بر وفق مراد و اين‌جا بهشت برين است. شکاف عمیق ميان فقير و غنی يک واقعيت دردناک در بريتانياست – همان‌طور که این فاجعه در ایرانِ امروز هم چهره‌ای مهيب و رنج‌آور دارد. فقر مزمن و تنعم و تمول مزمن در بريتانيا واقعیتی است که سرچشمه‌ی بسياری از نابسامانی‌های سياسی، اقتصادی و فرهنگی اين کشور است. اما گمان نمی‌کنم راه گشودن اين گره، غارت و تجاوز و عربده‌‌کشی و ايلغار اراذل باشد. سر برآوردن اوباش، يکی از عوارض ناکارآمدی احزاب سياسی است. در کشوری مثل بريتانيا، یکی از راه‌های چانه‌زنی برای رسیدن به حقوق شهروندان، همين راهِ گشوده‌ی احزاب سياسی است که مانند برخی کشورهای استبدادزده زير تيغ تهديد و تکفیر نيستند. وقتی احزاب درست کار نمی‌کنند و حاشيه‌نشين‌ها را به حال خود رها می‌کنند، سر برآوردن موج نارضایتی آن هم به شیوه‌ای شنيع از اين دست، امری حيرت‌آور نيست. ذکر اين نکته از اين رو مهم بود که خواننده تصور نکند با نقد این آنارشيسمِ اخلاق‌گریز در پی توجيه يا تطهیر قصورها یا نقصان‌های نظام سياسی حاکم بر بريتانيا رفته‌ايم.

چه بسا این نکته را بايد به دقت بيشتر شرح داد: نه همه‌ی کسانی که در اين شورش‌های حاضرند، اراذل و اوباش‌اند و نه رواست که هر اعتراضی را يکپارچه در جمع اراذل معنا کرد. شاهدش هم سخنان شجاعانه‌ی زنی است که معترضان را دعوت می‌کند به هدف‌مندی و جهت‌بخشی به کارشان و دست کشيدن از خشونت کور (اين‌جا). شورش‌های نژاد، تاريخ و تباری دارند و از منطق خودشان تبعيت می‌کنند. اين ابعاد ماجرا را نمی‌توان ناديده گرفت. تردیدی نيست که خشونت ساختاری جامعه، اقتصاد و فرهنگ به اين حوادث دامن می‌زند. کسی نمی‌تواند از اين نکته چشم‌پوشی کند که یکی از مهم‌ترين علل بی‌توجهی مفرط عاملان شورش‌ها (که به مرز عمل جنايت‌کارانه هم نزديک شدند) قانون‌شکنی کسانی بوده است که خود نماد اصلی حفظ حرمت قانون و اخلاق در جامعه بوده‌اند، يعنی سياست‌مداران، پليس، قضات و روزنامه‌نگاران. اين نکته را از این جهت برجسته می‌کنم که اين گمان پيش نيايد که وقتی از «اراذل و اوباش» سخن می‌گويم قصد تحقير يا فروکاستن کل ماجرا به جنايت و تجاوز و غارت است و از همه‌ی ابعاد و جوانب آن غافل‌ام. برجسته کردن اين نکته از آن روست که: ۱) در هيچ اعتراض بر حقی، نمی‌توان عبور از اخلاق يا راه دادن به تجاوز و جنايت را توجيه کرد و آن را نادیده گرفت؛ ۲) نمی‌توان به تصريح يا تلويح جنبش سبز را هم‌سو و هم‌دست آن بخش تجاوزگر و بی‌اخلاق اين شورش‌ها قلمداد کرد؛ ۳) از همه مهم‌تر، نمی‌توان هنگامی که صدای اعتراضی اخلاقی به عبور از اخلاق بلند می‌شود، خودِ اخلاق را به سخره بگيريم و برچسب بورژوايی به آن بزنيم و به بی‌بندوباری و لاباالی‌گری افسارگسيخته برسيم. مشکل بريتانيا، ريشه در سياست‌های نئوليبرال زمان تاچر دارد که با سياست‌های حزب کارگر ادامه پيدا کرد و اکنون مسايل مهاجران تازه هم به آن دامن زده است. بررسی همه‌ی ابعاد اين قصه از حوصله‌ی اين نوشته خارج است – و اين روزها درباره‌ی ماجرا مطالب مفصل و فراوانی نوشته می‌شود – اما هيچ‌کدام از اين‌ها مجوزی برای عبور از اخلاق يا تن دادن به بی‌بندوباری نمی‌تواند باشد.

نکته‌ی واپسين و مهم‌تر این بحث – چنان‌که پيش‌تر و در بالا هم به آن اشاره شد – اين است که جنبش سبز، دقیقاً آنتی‌تز اين حرکت‌های کور و خشنی است که هیچ محابا ندارند و پروای اخلاق و مسؤوليت‌پذيری در گفتار و کردارشان نيست و چیزی جز تخلیه‌ی عاطفی يا فرياد از جگر برکشيدن نمی‌دانند. اين‌که جنبش سبز را هم‌سو و هم‌روش با اين افسارگسيختگی اخلاقی و سياسی بدانيم، جفا در حق تمام جان‌های عزیز و خردهای روشنی است که اين روزها پای آرمان‌شان مردانه می‌ايستند تا تن به بی‌اخلاقی و ستم ندهند اما اصول‌شان را هم پاسداری می‌کنند.

گروه‌هایی در داخل يا خارج، ميان سبزها و ضدسبزها هستند که ميان اين حوادث و جنبش سبز رابطه برقرار می‌کنند و تلويحاً راه خشونت افسارگسيخته و بی‌اخلاقی را – برای رسيدن با اهداف سياسی – هموار می‌کنند. جنبش سبز، جنبش طبقه‌ی متوسط شهری و جنبشی مدنی است که برآمده از خشونت آنارشی‌طلبان نيست. اگر جايی برای اوباش و هرج و مرج باشد، در صف مقابل جنبش سبز است. مهم است که به سادگی به دام اين مغالطه نيفتيم. جنبش سبز، تخريب‌گران خانه‌ی مراجع در قم و امثال سعيد تاجيک‌ها را تربيت نکرده است و راه را بر شلتاق و دريدگی آن‌ها هموار نمی‌کند. مهم‌ترين و کليدی‌ترين ويژگی‌ جنبش سبز دقیقاً همين است که بتواند پیوسته به قطب‌نمای حساس اخلاقی‌اش مراجعه کند.

July 29, 2011

از بزمِ سيه‌دستان، هرگز قدحی مستان...

بعضی شعرها عصاره‌ی حکمت‌اند و چکیده‌ی تجربه‌هایی که وقتی با زبانی صیقل‌خورده، انديشه‌ای درخشان را بیان می‌کنند، به مثابه‌ی چشمه‌ای تمام‌ناشدنی هستند که هم‌چنان می‌توان از آن‌ها نوشيد و سیراب شد. یک بار ديگر اين غزل «چشمه‌ی خارا»ی سايه را به مناسبتی دیگر – همين اواخر – آورده بودم. امروز در طول راه رفت و آمد، شايد چند بار اين غزل سایه را گوش دادم و يک بيت مدام در گوش‌ام زنگ می‌زد. غزل را از نو می‌آورم و آن بیت را دوباره برجسته می‌کنم.

ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت 

بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت 

درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت 

از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان 
زهر است اگر آبی در کام چکانندت 

در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو 
تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت 

تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت 

یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم 
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت 

گر دست بیفشانند بر سایه، نمی‌دانند 
جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت 

چون مشک پراکنده عالم ز تو آکنده 
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت

هر سخنی که بايد گفته شود در همين غزل هست. شايد توضيح زایدی باشد اما چون می‌دانم که اين تمايل بسيار شديد است که وقتی با مضمون چيزی که می‌خوانيم موافق نيستيم يا آن سخن در افق ديدمان قرار ندارد و با هاضمه‌ی فکری ما سازگار نيست، به سرعت روی از مضمون آن می‌گردانيم و کوشش می‌کنیم تعبيری از آن کنيم که خودمان بتوانيم خودمان را راضی کنيم که خوب به اين دلیل پشت به آن کرده‌ايم. واقعيت اين است که ما هم‌چنان در اين دنيا، خير و شر و خوب و بد داريم. هر چقدر هم که دنيای ما خاکستری شود و بخواهيم موقعيت‌های انسانی را در شرايط مختلف در نظر بگيريم، هم‌چنان کسی نمی‌تواند بگويد دروغ خوب است (و مثلاً‌ حکایت دروغی که جان کسی را نجات بدهد مشمول اين قصه نیست چون اولویت با نجات جان انسان است و هم‌چنان یک ارزش بزرگ و فربه حفظ شده است). آدم‌ها هميشه نمی‌توانند يک منظومه‌ی ارزشی داشته باشند که سخت به آن وفادار و پای‌بند بمانند. آدمی، بشر است و خطا می‌کند. ولی گاهی اوقات بعضی خطاها به بهایی سنگين تمام می‌شوند. تکرار اين سخنان واقعاً اطناب است و ملال‌آور. مغز سخن در همين‌هاست که بالا آمده است. ما هم‌چنان ساقيان منافق داريم؛ کسانی که به جام مردمان به جای باده، زهر می‌ريزند. این‌که چشم به روی واقعيت ببنديم و بگويیم نه، فلان ساقی آن‌قدرها هم که شما می‌‌گوييد منافق نيست و زهری به جام ما نريخته يا نمی‌ریزد، تفاوتی در اين واقعيت ايجاد نمی‌کند که يا بارها پيش از اين زهر به کام عزیزان ريخته است يا بعد از اين باز هم باده‌ی مردمان را زهرآلود خواهد ساخت. پرسش اين است که آيا عقل و اخلاق اجازه می‌دهد که خود را در معرض مسموم شدن و صدمه ديدن قرار دهيم يا نه؟

سياه‌دستی آن ساقی منافق بین
که زهر ريخت به جامِ کسان به جای نبيد

سزاست گر برود رودِ خون ز سينه‌ی دوست
که برق دشنه‌ی دشمن نديد و دستِ پليد

July 17, 2011

جدايی نادر از سيمين و هرمنوتيک سياسی

هشدار: در خلال این يادداشت ناگزير خواهم بود بخش‌هايی از قصه‌ی فيلم «جدايی نادر از سیمين» اصغر فرهادی را بازگو کنم. در نتیجه، کسانی که فیلم را ندیده‌اند و دوست دارند آن را ببينند و از داستان‌اش باخبر نباشند، از خير خواندن اين يادداشت بگذرند، يا اين‌که دو بند نهايی نوشته را بخوانند و توجهی به شرح قصه‌ی فيلم نکنند!

اين جملات عين‌القضات همدانی، کلید مهمی برای شيوه‌ی تفسیری است که در اين يادداشت به کار می‌بندم: «جوانمردا! این شعرها را چون آیینه دان! آخر دانی که آیینه را صورتی نیست در خود، اما هرکه در او نگه کند، صورت خود تواند دید. همچنین می‌دان که شعر را در خود هیچ معنی نیست؛ اما هر کسی ازو آن تواند دیدن که نقد روزگار او بود و کمال کار اوست. و اگر گویی که شعر را معنی آن است که قایل‌اش خواست، و دیگران معنی دیگر وضع می‌کنند از خود، این هم چنان است که کسی گوید: صورت آیینه صورت روی صیقل است که اول آن صورت نمود. و این معنی را تحقیق و غُموضی هست که اگر در شرح آن آویزم از مقصود بازمانم» (ج ۱؛ ص ۲۱۶؛ نامه‌ی ۲۵).

اصغر فرهادی فیلم درخشان و کم‌نظیرش را ساخته و پيش روی مخاطب نهاده است؛ حالا ما هستيم و فهم آن و بهره گرفتن از آن، چنان‌که هر اثر هنری ديگری می‌تواند در یکايک ما به فراخور نگاه و گنجايش‌مان اثری بگذارد.

جدایی نادر از سيمین برای من نه تنها به عنوان یک اثر هنری/سينمایی بلکه به مثابه‌ی یک اعلام موضع سياسی و یک درک ظريف از جامعه و سياست اهمیتی مضاعف داشت. چرا می‌گویم سیاسی؟ به شرح زیر، منظرم را توضيح می‌دهم، اما ابتدا بگذاريد فشرده‌ای از بخش‌هایی از قصه‌ی فیلم را بازگو کنم.

نادر و سيمين می‌خواهند از هم جدا شوند و سيمین می‌خواهد برود خارج – اقامت‌اش را گرفته است – اما نادر حاضر نيست همراه همسرش و دخترش مهاجرت کند. يکی از دلایل‌اش برای امتناع از اين کار این است که پدری بیمار و مبتلا به آلزايمر دارد که او يگانه مراقب اين پدر است. سيمین خانه‌ی نادر را ترک می‌کند و موقتاً به خانه‌ی مادرش می‌رود. پدر نادر بی‌پرستار می‌ماند و نادر قرار است پرستاری برای مراقبت از پدرش هنگامی که او سر کار است و دخترش در مدرسه، استخدام کند. زن آبستن است و در جریان اتفاقاتی که می‌افتد، نادر یک بار که به خانه بر می‌گردد پدرش را دست-به-تخت-بسته و در آستانه‌ی مرگ در خانه می‌بيند و هم‌زمان مشاهده می‌کند که مبلغی پول در خانه نيست. زن پرستار – که زنی است از طبقه‌ای فقیر و تهی‌دست – مظنون به سرقت می‌شود و نادر او را با عصبانیت از خانه بيرون می‌کند. زن در راه‌پله می‌لغزد و  جنين‌اش را سقط می‌کند. نادر متهم به قتل می‌شود و همسر زن، که عملاً بی‌کار است، مدعی می‌شود که نادر فرزندش را کشته است. قصه به این‌جا ختم می‌شود که آیا نادر می‌دانسته که این زن باردار بوده و با او تندی کرده یا او را هل داده است يا نه. در اين ميانه، نادر هم با مشکلات پدر بیمار، زندگی زناشویی در آستانه‌ی فروپاشی و دختری نوجوان که نگران پدر و مادرش است، روبروست. او خود می‌گوید که مطمئن نيست که برخورد او باعث سقط جنين زن شده است، اما در جریان دادگاه به دفعات دروغ می‌گويد. نادر به زبان و بيان‌اش در دادگاه مسلط است و پيش از این‌که مخاطب دریابد که او مکرر دروغ گفته است (که خبر نداشته زن پرستار آبستن بوده)، چهره‌ی متين، مؤدب و آرام نادر او را در مقابل واکنش‌های عصبی، خشن و تندخويانه‌ی حجت همسر راضیه، زن پرستار، قرار می‌دهد. کليد قصه و پيام سياسی آن، به گمان من، درست همين‌جاست.

نادر، مردی است که به طبقه‌ی متوسط به بالا تعلق دارد. همسرش نيز. راضيه و حجت، زن و شوهری هستند تنگ‌دست. نادر، در سخن گفتن به کلمات‌اش مسلط است و به نوعی سخن می‌گويد که می‌تواند مخاطب را از لحاظ حسی و عاطفی عقب براند. حجت، خشن است. ناسزا هم می‌گويد. حمله‌ی فيزيکی به طرف مقابل‌اش می‌کند. اما روايت فیلم به ما می‌گويد که نادر با تمامی تسلط‌اش بر زبان و بيان‌اش، دروغ‌گوست و انسجام اخلاقی ندارد. حجت و راضيه به شدت مذهبی و معتقد هستند، اما حجت مردی است ناآرام که هر چند موضع‌اش اخلاقاً درست و از منظر عدالت‌خواهی و انصاف است، تصويری که از او در فيلم می‌بينم، بيننده را می‌رماند. تنها در اواخر فیلم است که می‌بینيم حجت و راضيه – به رغم خشونتی که در چند مورد از شوهر مشاهده می‌شود و ترس و لرزی که در بيان حقیقت از راضيه می‌بينیم – انسجام و اصالت اخلاقی بيشتری – در برابر دروغ و دروغ‌گويی – از خود نشان می‌دهند.

از این قصه من دو نکته‌ی ظریف را می‌خواهم بیرون بکشم که صيقل دادن‌اش نياز به کمی کاوش و تأمل دارد اما فهم‌اش حقيقتاً دشوار نيست.

نکته‌ی اول اين است که امروزه گروهی از نخبگان و روشنفکران ما بر این تصورند که مردم ما، ملت ایران، عمدتاً «عقب‌مانده» و توسعه‌نيافته‌اند. به آن‌ها نگاهی از بالا به پايین و بعضاً تحقيرآميز دارند و با همین منطق است که فاصله‌ی واقعيت‌های سياسی کشور ما را با آرمان‌های اخلاقی، آزادی‌خواهانه و عدالت‌جویانه توضيح می‌دهند. يعنی این‌که اين کشور از منظر سياسی به اين دلیل عقب‌مانده است که مردم‌اش عقب‌مانده‌اند: سطح فرهنگ سياسی و اجتماعی در ميان توده‌های مردم پايين است. من چنین باوری ندارم، يعنی فکر نمی‌کنم اصل و ريشه‌ی مشکل مردم باشند. درست بر عکس، فکر می‌کنم اين عقب‌ماندگی سياسی و اجتماعی بيشتر آفتی است که گريبان همين نخبگان و روشنفکران را گرفته است – و دريغا که اين قصه اين روزها به نحوی دردناک چهره می‌نمايد و تکرار می‌شود. در واقع، علت‌العلل عقب‌ماندگی ما همين است که اين گروه با نگاهی نخوت‌آمیز و از بالا به پايين، در مردم ما با تحقير می‌نگرند و آن‌ها را عاجز از فهم پيشرفت، تمدن، تجدد، دموکراسی و ميانه‌روی می‌دانند.

نکته‌ی دوم اين است که: از ميانه‌روی و اعتدال و ظاهر موجه و سخنان نرم و ملايم، اسطوره ساخته می‌شود. ملايمت يا پرخاش نکردن و درشتی نکردن تبدیل به ایدئولوژی شده است. در واقع، به جای اعتنا دادن مخاطب به اين‌که ميانه‌روی و اعتدال موضوعيت روشی دارند نه موضوعيت غايی، مخاطب را در دام اين ايدئولوژی اسير می‌کنند که پس هر کس درشت سخن گفت، سخن‌اش باطل است و بر همین سياق، کافی است ملایم سخن گفتن، تبسم به لب داشتن يا داد اعتدال دادن را در گفتار کسی در تقابل با عصبی بودن، تندمزاج بودن یا پرخاش کردن ديگری قرار داد و با همين تقابل، به ذهن خواننده حقانيت اولی و بطلان دومی را القاء کرد. نه از ملايمت و آرامش کسی می‌توان به تنهایی نتيجه‌ی برحق بودن موضع او را گرفت و نه از درشتی کس ديگر می‌تواند نتيجه گرفت موضع او باطل و استدلال‌اش سقيم است. این وضعیت تنها يک نکته به ما می‌گويد: شيوه‌ی بيان ملايم و لطيف، از منظر روشی، اخلاقاً مطلوب‌تر است و ياريگر بيان سخنی حق. آن سوی اين قصه درست نیست که پس هر کس ملايم بود، سخن‌اش حق است.

ناگفته پيداست که پرخاش و درشتی اخلاقاً مذموم است؛ ميانه‌روی و اعتدال هم اخلاقاً ممدوح. اما ملازمتی میان مذموميت يا ممدوحیت اخلاقی هيچ يک از اين روش‌ها و اصالت معرفتی يا ارزش اخلاقی حق يا باطل بودن موضعِ صاحبان اين روش وجود ندارد. رسانه‌های امروز به سادگی می‌توانند اين بازی را با ذهن مخاطب بکنند: تا کسی درشت گفت يا بر کلام‌اش مسلط بود از چشم‌ها می‌افتد و همين که ملايمت به خرج داد، احترام و اعتبارش نزد مخاطب بيشتر می‌شود. از این احترام و اعتبار، برخی سوء استفاده می‌کنند و کالای جعلی و سکه‌ی کم‌عيار انديشه‌‌شان را در بازار ذهن مخاطب می‌فروشند.

پ. ن. پيش‌تر از اين‌ها مفصل درباره‌ی موضع‌ام در قبال خشونت نوشته‌ام (در این‌جا) و در اين يادداشت‌ها سخن‌ام صريح است و خالی از ابهام.

July 14, 2011

خشونتِ نهفته در ميانه‌روی به مثابه‌ی يک ايدئولوژی

عُقلا و حُکما در دفاع از ميانه‌روی و اعتدال – بشرطها و شروطها – سخن‌ها رانده‌اند. ميانه‌روی، نظراً و عملاً، ثمرات و پيامدهای مبارک و مفیدی دارد. به اين تقرير، کمتر کسی را بتوان يافت که ميانه‌روی را مذموم بداند يا نشانه‌ی بی‌عملی و بی‌خاصيتی. اين ميانه‌روی در شؤون مختلف سنجيدنی و ديدنی است از جمله در دین و در سياست. اما بايد اين پرسش را تکرار کرد که به رغم اين‌که کمتر کسانی هستند که ميانه‌روی و اعتدال را به مثابه‌ی فضيلتی اخلاقی يا شيوه‌ای کارآمد – که ثمرات‌اش هر چند دير اما دیرپا و ارجمند هستند – مذمت کنند، باز هم اين مايه اختلاف هست ميانِ ميانه‌روان و اهل اعتدال. قصه چيزی است شبيه حکايت عقل: گر از بساط زمين عقل منعدم گردد / به خود گمان نبرد هيچ‌کس که نادانم! يعنی اگر قصه‌ی کسانی را که از بنیاد مخالف اعتدال‌اند و از اساس خواهان افراط و تعجيل‌اند (به معنای مطلق آن) کنار بگذاريم، با شمار زيادی از افرادی مواجه‌ايم که خود را ميانه‌رو می‌دانند، اما هم‌چنان در ميانه‌روی آن‌ها اختلاف‌هاست!

گرهِ قصه کجاست؟ گمان می‌کنم يک بخش از اين اختلاف به اين باز می‌گردد که ميانه‌روی و اعتدال امری عینی و مشخص نيست و در پاره‌ای از موارد – حتی در امور به ظاهر بسیار عملی – به شدت به سوی تجريد و انتزاع می‌رود. چیزی که از منظر عده‌ای ممکن است ميانه‌روی و اعتدال به شمار آيد، چه بسا از نگاه کسی ديگر تفريط يا بی‌عملی باشد و از نگاه شخص ثالثی همان چیز افراط باشد و تندروی (همين که امروز به گفته‌ی بعضی اسم‌اش هست رادیکاليسم).

اين ماجرا مرا ياد آن قصه‌ی دفتر دوم مثنوی می‌اندازد که جمعی از صوفیان پيش شيخ‌شان رفتند که از يکی از رفیقان‌شان گله کنند يا از شيخ بخواهند که او را نصیحتی کند که او فردی بود بسيارخواب، بسیارگو و بسيارخور! توصيه‌ی شيخ، توصيه‌ی متعارف اهل اخلاق عملی بود: خير الامور اوسطها! شيخ به مريد‌ش می‌گويد که میانه‌روی پيشه کن. پاسخ صوفی مزبور – دست‌کم بخشی از – پاسخ مسأله‌ی ما را در خود دارد. صوفیِ – از نگاهِ ياران‌اش – اهل افراط، در پاسخ می‌گويد که آن‌چه برای شما حد ميانه است برای من تفريط است. ميانه‌ها با هم فرق دارند:
گفت راه اوسط ارچه حکمتست
لیک اوسط نیز هم با نسبتست

آب جو نسبت باشتر هست کم
لیک باشد موش را آن همچو یم

هر که را باشد وظیفه چار نان
دو خورد یا سه خورد هست اوسط آن

ور خورد هر چار دور از اوسط است
او اسیر حرص مانند بط است

هر که او را اشتها ده نان بود
شش خورد می‌دان که اوسط آن بود

چون مرا پنجاه نان هست اشتهی
مر ترا شش گرده هم‌دستیم نی

تو بده رکعت نماز آیی ملول
من به پانصد در نیایم در نحول

آن یکی تا کعبه حافی می‌رود
وین یکی تا مسجد از خود می‌شود

آن یکی در پاک‌بازی جان بداد
وین یکی جان کند تا یک نان بداد

این وسط در با نهایت می‌رود
که مر آن را اول و آخر بود

اول و آخر بباید تا در آن
در تصور گنجد اوسط یا میان

بی‌نهایت چون ندارد دو طرف
کی بود او را میانه منصرف

اول و آخر نشانش کس نداد
گفت لو کان له البحر مداد

هفت دریا گر شود کلی مداد
نیست مر پایان شدن را هیچ امید

اين ماجرا، سويه‌ای ديگر هم دارد. کافی است کسی خودش  را متر، ملاک و معيار ميانه‌روی و عدالت بداند. آن وقت فرقی نمی‌کند که نقطه‌ی ايستادن او در مسیر حرکت ابتدا يا انتهای يک طیف یا مسیر باشد يا ميانه‌اش. از نظر او، هر کسی که اندکی از او جلوتر بايستد، اهل افراط است و دیگر فرق نمی‌کند که فاصله يک متر باشد يا يک کیلومتر. يعنی وقتی که حدود ميانه‌روی را تنگ بگيریم و تنها در قياس با خود و روشِ خود، آن وقت بسيار کسان تندرو می‌شوند و تنها مايیم که ميانه‌رو و معتدل هستيم.

غرض از اين‌ها که نوشتم اين نبود که فضای بحث را به سوی نسبی‌گرايی تمام‌عيار ببرم تا حدی که ديگر نشود از حد ميانه سخنی در ميان آورد. هر فضايی، آدابی و مقامی دارد. اين آداب هم در دين‌ورزی و دين‌پژوهی صادق است و هم در سياست‌ورزی و سياست‌پژوهی. چنين نيست که اين فضاها يکسره بی‌قاعده و بی‌منطق و معيار باشند (ولو در همين فضاها تفسيرها و شيوه‌ها بسيار متکثر و متنوع باشند).

يک لايه‌ی ديگر اين سخن اين است که گاهی آن‌چه که خود را در لباس ميانه‌روی به ما می‌نماياند، خود مصداقی از نوع ديگری از افراط و راديکاليسم است. همين‌که از ميانه‌روی و اعتدال بت ساختی، آن را تبدیل به ايدئولوژی بسته و منجمد و متصلبی کردی، ديگر از اعتدال فاصله گرفته‌ای و به مغاک افراطی مستتر غلتيده‌ای. درست بر عکس، اگر در چيزی که شهره باشد به تندی و افراط، درجه‌ای از خردورزی، عقلانيت يا انصاف باشد و تصلبی در آن نباشد، هميشه می‌توان اميد برد که دیر یا زود به درجه‌ای از پختگی و بلوغ برسد. به اين معنا، نزدِ من ميانه‌روی نام ديگری از پختگی و بلوغ است. رادیکاليسم اسم ديگری از خامی و تعصب است. در خامی و تعصب است که گفت‌وگو تعطيل می‌شود و هميشه با سماجت و لجاجت می‌توان فقط از يک موضع دفاع کرد و بس. در فقدان بلوغ نظری و عملی است که می‌‌توان جهان و آدميان را دوقطبی ديد: يا سياه يا سفيد، یا حق يا باطل، يا اهریمن یا فرشته (و البته در بستر سياسی: يا اهل انقلاب يا اهل اصلاح!). اين تصلب، به دشواری می‌تواند طیف و تکثر را تشخيص بدهد. ظاهرِ اين سخن چه بسا متناقض به نظر برسد. شايد بگويند که البته در دلِ ميانه‌روی، پختگی و بلوغ مندرج است و اساساً راديکاليسم همان خامی است، پس ديگر چه نيازی به اين همه تصريح؟ نکته‌ی ظریف اين است که نه هر کس مدعی ميانه‌روی شد هميشه و در همه جا اهل اعتدال (بخوانید پختگی و بلوغ نظری و عملی) است. و نه هر کس که شهره شده است به تندروی (به درست يا غلط) هميشه و همه جا، خام است. چکيده و خلاصه‌ی سخن، اما، اين است که: در ميانه‌روی به مثابه‌ی يک ايدئولوژی، خشونتی مهيب نهفته است که با ظاهری فریبنده و آرام،‌ کارکردی ويرانگر دارد. اعتدال ايدئولوژيک، سويه‌ای حذفی و انحصارگرايانه دارد که برآمده از جزميتی در لباس تعادل است.

June 23, 2011

در باب دوگانه‌ی کاذب مجازی-واقعی

حتماً با اين سخن يا گزاره بارها مواجه شده‌ايد که فضای مجازی خيلی با فضای واقعی فرق دارد. می‌گويند دنيای شبکه‌ی اجتماعی اينترنتی فضايی است که عده‌ای برای خودشان حرف خودشان را می‌زنند و دور هم جمع هستند و بالاخره يک چيزهايی می‌گويند که ربط چندانی به «واقعيت»های جامعه ندارد. با اجازه‌ی دوستانی که بر اين نظرند من می‌خواهم با اصل صورت‌بندی قضيه به اين شکل مخالفت کنم.

۱. فضای مجازی – يعنی همين شبکه‌هايی که در اينترنت برای گفت‌وگو، همفکری، همدلی يا نشر عقايد محتلف افراد ايجاد می‌شود – زائده‌ای بر فضای واقعی يا تافته‌ای جدابافته از آن نيست. فضای مجازی بخشی از فضای واقعی است. شبکه‌های مجازی انعکاسی از شبکه‌های زندگی واقعی انسان‌ها هستند. بله، شکی نيست که مناسبات حاکم بر اين فضاها با مناسبات جاری و متعارف شبکه‌های واقعی تفاوت دارد. اما تفاوت داشتن‌اش نه به معنای بی‌ارزش بودن يا بی‌محتوا بودن آن است و نه لزوماً به معنای منسلخ بودن آن از واقعيت.

۲. اشتباه نشود. مدعای من هرگز اين نيست که هر چه در شبکه‌های مجازی می‌گذرد منعکس‌کننده‌ی عین واقعيت است. اين نکته ربط چندانی هم به فضای مجازی، فی نفسه، ندارد. مثال می‌زنم تا روشن‌تر شود. در اين سی سال گذشته، دست‌کم می‌دانيم که بخشی از اپوزيسيون جمهوری اسلامی هميشه در اين تصور و خيال بوده است که اين نظام هر لحظه در آستانه‌ی فروپاشی است و ديده‌ايم که اين لحظه سال‌های خيلی درازی طول کشيده است و هرگز اين اتفاق نيفتاده است. فارغ از صحت و سقم داوری آن‌ها، اين نکته را می‌خواهم برجسته کنم که اين گروه‌های سياسی عمدتاً در «فضای مجازی» فعال نبوده‌اند. اصولاً شتاب گرفتن استفاده از فضای مجازی مربوط به همين دهه‌ی اخیر است نه قبل از آن. پس منسلخ بودن از واقعيت و تطابق نداشتن ذهن و عين ربط چندانی به فضای مجازی ندارد.

۳. رونق فضای مجازی به چی‌ست؟ اصلاً چه چيزی باعث مشروعيت فضای مجازی می‌شود؟ بگذاريد کمی عقب‌تر برويم. وبلاگ‌ها در فضايی رونق گرفتند که نويسنده‌ی هر وبلاگی قرار بود خودش سردبير خودش باشد و هيچ بخشی از سخن‌اش به دست مدير مسؤول يا سردبير روزنامه يا نشريه‌ای ممیزی نشود. خودِ نويسنده بود و خودش. هيچ نظارتی بر نحوه‌ی نوشتن و نوع تنظيم انديشه در ميان نبود. قرار بود نويسنده آزاد باشد، خودش باشد با مسؤوليت خودش. واقعيت ماجرا اين است که چون در فضای واقعی، فضايی آزاد و مسالمت‌جو برای انديشه‌ورزی وجود نداشته و ندارد و صاحبان انديشه‌ی آزادی که خودشان را هميشه همسو و هماهنگ با قدرت سياسی و منافع نيروهای حاکم سياسی نمی‌کنند و نمی‌دانند، طبعاً نياز به فضايی ديگر برای ابراز انديشه و نظر متفاوت احساس می‌شود. اين‌که سخنی که در ملاء عام گفته نمی‌شود و همواره سايه‌‌ی تهديد و خطر بر سر آن هست، به فضای مجازی منتقل می‌شود يا در زير پوشش نام‌های مستعار می‌رود، نتيجه نمی‌دهد که اين سخنان از فضای واقعی منسلخ و جداست. زيرزمينی شدن يک انديشه، در حصر رفتن يا محدود شدن، نتيجه نمی‌دهد که آن انديشه يا نامشروع و ناحق و باطل است يا هيچ ارتباطی با واقعيت جامعه ندارد. اگر واقعی بودن به معنای شيوع و گسترش يک سخن و در دسترس بودن بی‌واسطه‌ی آن می‌بود، هيچ چيزی واقعی‌تر و برحق‌تر از تبليغات رسانه‌ای نيست. حالا ما می‌مانيم و اين همه دولت‌های مختلف در جهان که هر کدام ساز خودشان را می‌زنند و خودشان را صاحب و واجد حقیقت می‌دانند. رسانه و تبليغات و قدرت و منابع مالی می‌توانند حقيقت را جعل کنند و واقعيت را نقاب‌زده با ما نمايش بدهند. ولی واقعيت، حقيقتاً، کدام است؟

۴. تکرار می‌کنم: فضای مجازی امتداد فضای واقعی است. بخشی از انسان‌هایی که در فضای واقعی زندگی می‌کنند در همين فضای مجازی هم نفس می‌کشند و به همين معنا، آن‌چه می‌گويند و می‌انديشند، می‌تواند خيلی هم واقعی باشد. لزوماً هر چه می‌گويند منطبق با واقعيت نيست. سخن از واقعيت گفتن و توجه به ظرایف جامعه داشتن روش هم می‌خواهد و صداقت و انصاف هم لازم دارد و تابع منطق خودش هم هست ولی فراموش نکنيم که فضای مجازی در متن و بطن فضای واقعی است. بياييد اين‌گونه صورت‌بندی کنيم: اگر سد و مانعی بر سر راه فضای مجازی برای دسترسی پيدا کردن به افکار عمومی جامعه نبود، واکنش جامعه در برابر محتوایی که در آن توليد می‌شود چه بود؟ فرض کنيد که مردم همه آزادانه به اينترنت دسترسی داشتند و همه می‌توانستند آزادانه هر پيام کوتاهی را که می‌خواستند بدون هيچ واهمه و ترس از عقوبتی برای هم بفرستند، آن وقت چه تصويری از «واقعيت» جامعه پيدا می‌کرديم.

۵. دقت کنيد که من نمی‌گويم اگر فضا باز و آزاد می‌بود، مثلاً به اين تصوير می‌رسيديم که جامعه يکسره اخلاقی است يا درد دين دارد يا جويايی عدالت و آزادی و اخلاق است. ممکن است همين آزادی و کنار رفتن پرده‌ها به ما بيشتر نشان دهد که فضای جامعه به شدت غيراخلاقی و از هم گسيخته است – که اتفاقاً همين فضای مجازی فعلی هم در حد وسع‌اش اين نکته را آشکار کرده است. اما از ياد نبريم که اين طعن و لعن فضای مجازی و برچسب بر کنار بودن از واقعيت به آن زدن، خود دست‌کمی از همان توهم مجازنشين‌هایی که در خيال‌شان هزار بار دولت‌ها را ساقط می‌کنند ندارند. هر دو به يک اندازه از «واقعيت» جامعه فاصله دارند. يکی خود را حق محض می‌داند و طرف مقابل هم او را باطل محض. 

سخن‌ام را خلاصه کنم: فضای مجازی چيزی نیست جز پناه بردن آدم‌های واقعی به جايی که امکان تعقيب و آزار آن‌ها کمتر است يا دست‌کم فضايی امن‌تر برای ابراز عقيده‌شان پيدا می‌کنند. اين‌که اين فضا تا چه اندازه می‌تواند منعکس‌کننده‌ی واقعيت کل جامعه باشد چيزی نيست که به اين آسانی بتوان به آن رسيد. برای چنين کاری نياز به يک نظرسنجی و ارزيابی مستقل و روش‌مند داريم. اين انتظار را هرگز نمی‌توان از هيچ حکومتی داشت – دست‌کم حکومت‌های اقتدارگرا که دغدغه‌ی اصلی و اهم نگرانی‌شان حفظ قدرت و وضعيت موجود است، هرگز به اين سو نخواهند رفت که واقعيت‌های جامعه و واقعيت‌های فضای مجازی را به درستی تصوير کنند: خاصيت تبليغات و رسانه‌هايی که در خدمت قدرت هستند، چيزی جز اين نيست. این سخن البته برای جاهايی مانند کشور ما صادق‌تر است. در اروپا و آمريکا مردم به دلايل مختلف و متفاوتی به سراغ فضای مجازی می‌روند. آمريکاييان و اروپاييان هرگز آن استفاده‌ای را که جوانان ايرانی از وبلاگ، يوتيوب، گوشی موبايل، توييتر، گوگل‌ريدر يا فيس‌بوک می‌کنند، نخواهند داشت به يک دليل ساده که کاربردی که ما از آن داريم برای آن‌ها بی‌معنا و تحصيل حاصل است: آن‌ها به هزار و يک شيوه‌ی مشروع و موجه و تضمين‌شده و حمايت‌شده می‌توانند سخن‌شان را فرياد بزنند و در تغيير جامعه‌شان سهم داشته باشند. فضای مجازی برای ايرانيان، استفاده‌ی اضطراری است از ابزارهايی که به قصد ديگری ساخته شده بودند اما تبديل به سلاحی شدند برای مقاومت در برابر سلطه و کنترل.

اين روزها باب شده است که عده‌ای در طعن و تحقير فضای مجازی یا بی‌خاصيت بودن‌اش يا منسلخ بودن‌اش از واقعيت داد سخن بدهند (و شگفت اين‌که خودشان هم دقيقاً در همين فضا خيلی فعال‌اند؛ تناقض را ببين!). به گمان من هنوز زود است که دقيقاً به عمق و تأثیر اين داد و ستدهای مجازی پی ببريم. فراموش نکنيم که آخرين انقلابی که در ايران رخ داد، به دنبال نقشی که نوار کاست در نهضت آيت‌الله خمينی ايفا کرد پديد آمد يا دست‌کم نوار کاست نقش مهمی در پيشبرد آن داشت. گمان می‌کنم اينترنت ابرازی به مراتب مهم‌تر و قوی‌تر از نوار کاست باشد. اين نکته را می‌شود مبسوط‌تر گفت و درباره‌اش بيشتر بحث کرد اما همين‌قدر برای سخن من کفايت می‌کند که اين همه طعن و لعن فضای مجازی و جدا کردن آن از فضای واقعی بيشتر حاصل شتاب و هيجان و استيصال و درماندگی است تا اعتنا داشتن به همه‌ی ابعاد و جوانب مسأله. مغز سخن من اين بود که باید اين دوگانه‌ی کاذب فضای مجازی-فضای واقعی را شکست و سراغ مقوله‌هايی بامعناتر و وافی‌تر به مقصود رفت.

May 14, 2011

گوش بنه عربده را، دست منه بر دهنم

سخن گفتن پيوسته است به جان آدمی و اصلاً فلسفه‌ی وجودی او. «خموشی دمِ مرگ است». بعضی از آدميان، زیاد اهل سخن گفتن و شايد هم به عبارتی «هياهو» نيستند. بعضی هم وقت سخن گفتن، فاش سخن می‌گويند. هيچ پرده‌ی پنهانی در سخن‌شان نيست. برای فهم مطويات سخن‌شان نيازی به کليد نيست؛ تأویل لازم نيست، مستقيماً می‌توان معانی را به صرافت دريافت. همه اين چنين نيستند. بعضی ناچارند برای سخن گفتن، هزار ملاحظه را در کار کنند. این لزوماً معنای‌اش اين نيست که خودشان آزاد نيستند برای سخن گفتن. گاهی تجربه و زمانه معلمِ آدمی می‌شود تا همه جا هر چيزی را نگويد يا اگر هم می‌گويد چنان بگويد که اهل اشارت نکته را دريابند و نامحرمان و بيگانگان، تهی‌دست و محروم بمانند. دزدان و رهزنان در سرای سخن هم هستند. اين‌ها فقط کارشان سرقت سخن نيست؛ بسياری از اين طایفه، آزادی می‌دزدند و راهِ آدميت می‌زنند. آدميت، با سخن نسبت دارد. هر رخنه‌ای که در حصنِ حصينِ آدمی بيفتد، از راهِ سخن می‌افتد. کسی را با خاموشان کاری نيست هم‌چنان که زندگان را با مردگان کاری نيست.

اين قصه‌ی من و اين وبلاگ هم هست. آن‌چه اين‌جا پدیدار می‌شود، گاهی فاش است و عريان. گاهی در پرده است و مستتر در لابه‌لای صد عبارت ديگر. اما آدمی ديگر به چه زبانی بايد بگويد که از بيداد بیزار است؟ آدمی چگونه و به چه بيان‌های دیگری بايد فرياد بزند که تن به ستم، به ريا، به دين‌فروشی و به دروغ نمی‌دهد؟ گرفتيم که دو روزی تازيانه بر گرده‌ی بيداد نکشيدی – که هميشه هم لازم نيست من و شما هر روز پنجه در پنجه‌ی ستم بيندازيم – اما با لب فروبستن من و ما، سخن نمی‌ميرد. آدميت هم‌چنان زنده است و اين شلعه بی‌وقفه زبانه می‌کشد!

قصه‌ی عشق هم از همين قبيل است. ساده‌دلان گمان می‌کنند که عاشقان از همه‌ی احوالِ جهان فارغ‌اند، غافل از آن‌که عاشق، کانون درد است. آن‌که يک بار با درد آشنا شود، بعید است چشم به روی دردِ آدمی ببندد. اصلاً درس عاشقی برای همين است که آدم‌تر شوی. آدم‌تر که شدی، حساس‌تر می‌شوی به هر ماجرايی که آدميتِ آدمی را لکه‌دار و خدشه‌دار کند. عشق، نسبتی با شرافت و نجابت هم دارد. از همين روست که عاشق چه بسا زودتر از ديگران می‌فهمد که کجا و چگونه دامن شرف و نجابت آدمی به ذلتِ تسليم در برابر بيداد آلوده می‌شود. پس عجيب نيست وقتی که خواجه‌ی شيراز می‌گويد:
نشانِ اهلِ خدا عاشقی است با خود دار
که در مشايخِ شهر اين نشان نمی‌بينم
ناگهان اين نکته پررنگ‌تر می‌شود که عاشقی زمین و زمينه‌ای است برای اين‌که دست رد بزنی به سينه‌ی دروغ. اين درد، پيوند دارد با وجودِ آدمی:
آن‌که به دل دردی ندارد آدمی نيست
بیزارم از بازارِ اين بی‌هيچ‌دردان

بيهوده نيست پس، اگر نمی‌شود لب فروبست:
منِ رميده‌دل آن به که در سماع نيايم
که گر ز پای در آيم به در برند به دوشم
مرا مگوی که سعدی طريق عشق رها کن
سخن چه فايده گفتن چو پند می‌ننيوشم!



April 15, 2011

از تقوای فراموش‌شده تا معیارهای دوگانه

وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَىٰ أَلَّا تَعْدِلُوا اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ
 وَاتَّقُوا اللَّـهَ إِنَّ اللَّـهَ خَبِيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ (مائده: ۸)
اى مؤمنان در راه (رضاى‏) خدا به داد برخيزيد
و به عدل شهادت دهيد و دشمنى‏تان با بعضى از مردم شما را بر آن ندارد كه بيداد كنيد؛
 دادگرى كنيد كه آن به تقوا نزديكتر است و از خداوند پروا كنيد كه خداوند به آنچه مى‏كنيد آگاه است‏

خبر اين ماجرای دردناک را چند روز پيش‌تر شنیده بودم اما آخرين گمانی که می‌بردم همين بود که گزارشی به چنين شيوه‌ای در وب‌سايت‌های تابناک و جهان‌نيوز از حادثه‌ای تأسف‌بار با این تيتر منتشر شود که: «حمله به دانشجوی محجبه ایرانی در انگلیس+ تصاویر». چکيده‌ی مدعای گزارش فوق مبنی بر چند گزاره‌ی درهم تنيده است: دختر دانشجوی محجبه‌ای در انگليس به خاطر محجبه بودن مورد آزار و اهانت واقع می‌شود و «جراحات شديد»ی به او می‌رسد و نتيجه‌گيری می‌شود که موج تازه‌ای از «مبارزه با حجاب» در اروپا شکل گرفته است و در انگليس هم به خاطر نگرانی از اقبال به مسلمانی، دولت انگليس به فکر راه چاره افتاده است و نتيجه‌ی القاء شده در متن همين است که اين رخدادها نمونه‌هايی از همين نگرانی است (و اسلام‌هراسی هم بخشی از آن است). این روايت، به اعتقاد من، روايتی است که علاوه بر گزارش واقعيت‌های ماجرا – و گزارش ناقص واقعيت‌های حادثه – تحلیل و تفسيرهايی را در خود دارد که اگر دروغ نباشد،‌ دست‌کم اغراق و مبالغه‌ی بيش از حد است و تنها هزينه کردن از درد و رنج يک زن و بازيچه کردن مظلوميت يک انسان برای بهره‌برداری تبليغاتی و سياسی و آب به آسياب نزاع‌های بی‌حاصل و خصومت‌ساز ريختن است: ظاهر روايت، حکايت از برجسته‌کردن اسلام‌هراسی و اسلام‌ستيزی در غرب دارد اما واقعيت ماجرا اين است که کل قصه به نحو حيرت‌آور بزرگ‌نمايی شده است. دقت کنيد که رنج هيچ انسانی را هيچ وقت نمی‌توان بزرگ‌نمايی کرد. آن‌چه بزرگ‌نمايی شده است جنبه‌ی دردناک و تلخ قصه نيست. ولی می‌توان با اين شيوه‌ی روايت و مغالطه‌های متعددی که در خلال آن آمده است، نتايج سياسی مبالغه‌آميز و گزافی بر آن بار کرد. از آن سو، به جای جلب توجه به يک مسأله‌ی انسانی و اجتماعی (که حاصل يک معضل شناخته‌شده و قديمی جامعه‌ی انگليس با نوجوانان است؛ برای اطلاع‌ بيشتر درباره‌ی يک نمونه‌ی خاص‌اش این‌‌جا را بخوانيد درباره‌ی سيلی‌ زدن‌های شاد) يا برجسته‌کردن مسؤوليتی اخلاقی و عقلانی، هم تصوير معوجّی از نوع برخورد بخش‌های مختلف جوامع اروپايی با اسلام ارايه شده است و هم در عمل زمينه برای غرب‌ستيزی و دشمن‌کيشی خيال‌انديشانه‌ای از سوی ديگر فراهم شده است.

واقعیت ماجرا اين است که:
۱. لندن به نسبت بسیاری از شهرهای ديگر اروپا، یکی از امن‌ترين شهرها برای زنان مسلمان محجبه است و در مقايسه با شهرهای بسياری از اروپا که ديده‌ام، هيچ شهری را به اين اندازه متنوع و تا اين حد روادار نسبت به فرهنگ‌های مختلف و متفاوت نديده‌ام. نژادپرستی و بيگانه‌ستيزی برچسبی است که اگر بخواهيم در مقام مقايسه به آن نگاه کنيم، به انگليسی‌ها و خصوصاً لندنی‌ها کمتر می‌چسبد. برای اين‌که بفهميم چقدر اين نسبت ضعیف است بايد ما ایرانی‌ها خصوصاً از خودمان بپرسيم که سال‌های سال با همسايگان افغان‌مان که هم‌ريشه، هم‌زبان و هم‌کيش ما بوده‌اند چه رفتاری داشته‌ايم و همين الآن هم در سطح جامعه و هم در سطح حکومت و دولت با اين همسایگان‌مان چه می‌کنيم. همين شرمساری بس است که جسارت دعوی پاکدامنی يا مظلوميت به خيال‌مان خطور نکند.

۲. انگليس مدت‌هاست با معضل نوجوانان سرکش روبروست. این مسأله يک معضل اجتماعی ريشه‌دار است و ارتباطی هم ندارد با این‌که این نوجوانان تربيت‌ناشده و نااهل، با آدمی محجبه در می‌افتند یا با کسانی که هيچ نشانه‌ی هویتی ظاهری مسلمانی ندارند يا با یک نفر سياه‌‌پوست يا با یک پيرمرد و پيرزن انگليسی يا حتی يک آدم کاملاً معمولی انگيسی. اين اتفاق‌، بخشی است از اتفاق‌های جاری انگليس. دولت هم سال‌هاست که به فکر حل مسأله است و مسأله را هم از بام تا شامل علناً از رسانه‌ها فرياد می‌کنند و هيچ کس هم قصد پنهان کردن يا انکارش را ندارد. اين‌که دست بر قضا، قربانی اين حادثه محجبه بوده است و نوجوانان و اراذلی که چنين کرده‌اند، حجاب يک دختر مسلمان را هم بهانه‌ای برای آزار بيشتر کرده‌اند لزوماً آن همه ادعای بزرگ را نتيجه نمی‌دهد.

۳. این اتفاق‌ها را در انگليس به جد پی‌گيری می‌کنند و جای تعجب است که به جای اين‌که این عکس‌ها سر از يک رسانه‌های داخلی ايران در بیاورد و خوراک تبليغاتی غرب‌ستیزی شود، به دست پليس این‌جا نمی‌رسد یا در روزنامه‌های همين‌جا منتشر نمی‌شود. اين سؤال را جداً بايد از منتشرکنندگان اين تصاویر پرسید که آيا هدف پی‌گيری جدی ماجراست و احقاق حق يا قصه چيزی است در حد مظلوم‌نمایی و مانور تبليغاتی و رسانه‌ای؟ بالاخره در اين میان انسان بودن، و کرامت آدمی مهم است يا بازتاب تبليغاتی و رسانه‌ای پيدا کردن ماجرا؟

۴. در غرب، اسلام‌هراسی هست. اسلام‌ستيزی هم وجود دارد. اما این نمونه، از آخرين و ضعيف‌‌ترين مصداق‌های احتمالی این موضوع است. يعنی به دشواری بتوان نشان داد که اين حادثه، به خاطر اسلام‌ستيزی يا اسلام‌هراسی بوده است. ظن غالب این است که اين ماجرا، ماجرايی است مانند ماجراهای بی‌شمار رفتارهای خشن نوجوانان انگليسی با تقريباً هر کسی فارغ از رنگ و پوست و نژاد و مذهب و مليت. البته پليس اين‌جا، رفتارهای تبعیض‌آمیز را به شدت جدی می‌گيرد و در مواردی که پای نوجوانان در ميان نباشد که عمدتاً حتی موقع دستگيری‌شان ماجرا با تذکر و اخطار فيصله پيدا می‌کند، قضيه بسيار پيچيده و سخت می‌شود. اما هر چه هست، اين ماجرا نه نمونه‌ی قوی و قابل‌دفاعی است برای نشان دادن اسلام‌هراسی و اسلام‌ستيزی و نه دست بر قضا روش اخلاقی و منصفانه‌ای است برای نشان دادن ظلمی که ممکن است بر يک زن مسلمان در غرب برود.

تا جایی که من می‌دانم و بعد از نزديک به ده سال زندگی در لندن می‌توانم گواه آن باشم واقعیت اين است که اين بيگانه‌هراسی گاهی وجود دارد اما چنان نيست که بتوان تا اين اندازه درباره‌اش اغراق کرد. دست‌کم برای ماها که زندگی در ایران را تجربه کرده‌ایم و شيوه‌ی برخورد پليس و در واقع حاکميت سياسی را با شهروندانی ديده‌ايم که همه‌شان ايرانی هستند و مسلمان، نوع برخورد غربی‌ها با ما که در کشورشان ميهمان به شمار می‌آيیم و اساساً از جنس خودشان نيستيم چيزی نيست جز اسباب عبرت‌ و مايه‌ی شرمساری از جامه‌ی ژنده‌ی مسلمانی خويش و تردامنی خودمان در عمل به ایمان‌مان. چنان‌که در بالا آوردم، بهترين و برجسته‌ترين حجت و بينه بر اين‌که ما را هرگز نمی‌زيبد که بر عيوب جامعه‌ی اروپايی خرده‌ای بگیريم، همین است که ما با افغان‌های هم‌زبان، همسايه و هم‌کيش‌مان در سطح جامعه و دولت، برخوردی کرده‌ایم که این غربی‌ها هرگز با ما مسلمان‌ها و غیرمسلمان‌ها نکرده‌اند. از عدالت و انصاف نبايد دور شد. در سال‌های جنگ، ايران پناه افغان‌ها بوده است اما بايد پرسيد به چه نحو و کيفیتی؟ بايد پرسيد که اين پناه دادن به چه قيمتی بوده است؟ چه اندازه عزت و کرامت هم‌زبان‌ها و هم‌کيشان ما حفظ شده است؟ هنوز بعد از این همه سال آيا به ذهن‌تان خطور نمی‌کند که هنگام تحقير کسی و توهين به او به آسانی به او بگويید «افغانی»؟!

و اين‌ها هم‌چنان حاشيه‌ی ماجراست. در نوع پوششِ رسانه‌ای اين ماجرای تلخ، اتفاق هول‌ناک‌تری که در لايه‌ی زیرین قصه جاری است این است که: این رسانه‌ها، سلطان رياکاری و خداوند معیارهای دوگانه و تزویرند. در سرزمينی که با خويشتنِ خويش رفتارهايی می‌کنيم بسی هول‌ناک و دست نيروهای نظامی، انتظامی و امنيتی ما به روشنی و آشکارا در اين ستم‌ها دیده می‌شود – و عالی‌ترين مقام‌ سياسی کشور هم آن‌ها را «جنايت» می‌خواند – آن هم با مردمِ خودمان، بايد پرسيد که چرا اين حادثه را بايد چنين بزرگ کرد و چنين نتايجی از آن گرفت و ناگهان به این خيال افتاد که دولت انگليس بايد مستقيماً پی‌گير ماجرا باشد؟ البته من بسيار خوشحال می‌شوم اگر دولت انگلیس ناگهان اين اندازه حساسيت انسانی و اخلاقی نشان بدهد که از ميان هزاران اتفاق مشابه ديگری که برای ساکنان مختلف انگليس از هر نژاد و تبار و آيين و کيشی رخ می‌دهد، همين مورد مشخص را مسؤوليت خودش بکند و در پی استیفای حقوق يک زنِ مسلمان بر آید. اين اتفاقِ تبعيض‌آميزِ ويژه بسيار اسباب مسرت خواهد بود. اما به قول حافظ «عمل‌ات چی‌ست که فردوس برين می‌خواهی»؟ ما چه کرده‌ايم و دولت ما چه اعتبار و آبرويی برای ما فراهم کرده است که امروز بتوان به خاطر جسارت به یک زن مسلمان، گریبانِ دولتی را گرفت؟ گمان می‌کنم تابناک و جهان‌نيوز تصويری که از خودشان و خودمان دارند زياد منطبق با واقعيت نيست. واقعيت اين است که اين شيوه‌ی مسلمانی آغشته به گزافه‌گویی، بی‌مسؤوليتی و بی‌اخلاقی و فاصله گرفتن از روح تعاليم اخلاقی دين محمدی، هیچ زمینه‌ای را برای آبرو و عزت جهانی داشتن فراهم نمی‌کند.

آن‌چه من از اين گزارش منتشر شده در رسانه‌های داخلی می‌فهمم اين است که: به خاطر دشمنی با انگليس و سابقه‌ی تمام تنش‌های مختلفی که ميان غرب و ايران هست، تنظيم‌کنندگان گزارش – به رغم مسلمانی – حاضر شده‌اند از عدالت و تقوا دور شوند و قصه‌ای را بسازند که در آن هم واقعیت‌های اصلی – و تلخ – ماجرا گم شده‌اند و هم گرهی بر گره پيشين افزوده شده است و «پريشانی اين سلسله را آخر نیست». منِ مسلمان، اين گزارش را شاهدی محکم می‌بينم بر بی‌تقوايی آشکار و دلالتی می‌دانم بر اين‌که روح قرآنی و اخلاص ايمانی سخت مهجور افتاده است و اين‌که اين روزها، مسلمانی و تمام نشانه‌های هويتی آن بيشتر به مثابه‌ی ابزاری برای مظلوم‌نمايی – حتی در هنگامه‌ی مظلوميت واقعی – به کار می‌روند و عزتِ مؤمنانه و کرامت انسانی در غوغای بازی‌های سياسی و شاخ و شانه‌کشيدن‌های جنجال‌آفرينانه‌ی تبليغاتی گم می‌شود. در چنین شلوغی و ازدحامی البته عجيب نخواهد بود اگر از اين پس مسلمان‌ها اعتبار و احترام‌شان روز به روز کم‌تر شود. اگر مسلمانی ما قرار است از اين جنس باشد، «وای اگر از پس امروز بود فردايی».

پ. ن. تعرض به يک انسان به جرم متفاوت بودن، و تعرض به یک زن به بهانه‌ی باحجاب بودن يا بی‌حجاب بودن، همه جنايت است. جنايتِ شکستن حریم انسان به هر نوعی محکوم است و هيچ تعارف و مجامله‌ای در آن نيست. انصاف این است که وقتی مو را در چشم «دشمن» می‌بينيم بتوانیم کُنده را در چشم خودمان هم ببينيم. کاش شما که با چنین ذوق و شوق و هیجانی ماجرای تعرض به يک زن مسلمان را چنين با آب و تاب روایت می‌کنید (و با خامی گمان می‌کنيد راوی مظلومیت شده‌ايد و با این کارها داريد حماسه‌ی زینبی را شبیه‌سازی می‌کنيد)، کمی بيشتر فکر می‌کردید که چطور می‌شود کاری بکنيد که از رنج آدمی و عزت او، پیراهن عثمانی برای تشفی خاطر خودتان و ارضاء حس حقارت‌تان نسازيد.

پ. ن. ۲. این را بنا نداشتم بنويسم ولی چند نفر از دوستان اشاره کردند که ماجرای مشابهی را که برای خودمان هم پیش آمد بود بنويسم. هم من و هم الهه همان موقع ماجرا را در وبلاگ‌های‌مان نوشتیم. ولی الآن که دوباره دارم قصه را می‌خوانم و مقايسه می‌کنم، می‌بینم که همان موقع هم کوشش کردم بوديم دچار افراط و تفريط نشويم حتی در همان فضای سخت و تلخ عاطفی و دردناک. يادداشت بی‌عنوان الهه اين‌جاست. من هم بعداً یادداشتی نوشتم با عنوان «آيا خشونت در سرشت انسان است؟».
مرتبط: بأی ذنب؟

March 16, 2011

وطنی که در جان است نه روی کاغذ!

به چه کسی می‌‌گويند ايرانی؟ واقعاً از خود پرسيده‌ايد؟ ديده‌ايد چقدر طيف پاسخ‌ها مختلف و متفاوت است؟ هويت ايرانی را دقيقاً چه چيزی تعريف می‌کند؟ طيف پاسخ‌ها از «هر کس متولد خاک ايران باشد، ايرانی است» تا «تنها کسی که تابع قوانين و مقررات رسمی و اعلام‌شده‌ی حکومت سياسی وقت ايران باشد، ايرانی است» تغيیر می‌کند. آن‌چه در اين ميانه به سادگی گم می‌شود، انسان است. فکر می‌کنم جایی که انسان بودن آدمی گم می‌شود، ایرانی بودن (يا داشتن هر تابعيت سياسی ديگری) بی‌معناترين و خوارترين صفتی است که می‌توان برای آدمی برشمرد. انسان بودن، غم انسان خوردن، ارج نهادن به کرامت بشر، چيزی نيست که در محدوده‌ی مرزهای جغرافيايی يک کشور و قوانين سياسی‌اش محدود شود. به طريق اولی، جايی که آدمی از انسان بودنِ خود تهی شود، ديگر نه دين و آيین و نه مسلک و گرايش سياسی آدمی با معنا خواهد بود. انسان بودنِ خويش را اگر در پای دين هم قربانی کرد، حال آن دين، هر دينی که می‌خواهد باشد، باز هم به مغاک فرومايه‌گی غلتيده‌ای. برای من يک اصل فربه و بزرگ هست که زيستن مرا معنا می‌کند: آزادی و آزادگی انسان فارغ از هر نوع مرزبندی سياسی، دينی، جغرافيايی و نژادی.

پيش‌تر از اين يک‌بار ديگر شعری را که سايه برای ناظم حکمت گفته بود نقل کرده‌ام. فکر می‌کنم بازخوانی اين شعر هنوز هم برای ما ایرانی‌ها، برای ما «انسان‌»های ايرانی - خصوصاً در ميانه‌ی اين بحران‌هايی که گريبان‌گير ایران است - فوق‌العاده مهم است.

مثل يک بوسه‌ی گرم،
مثل يک غنچه‌ی سرخ،
مثل يک پرچم خونين ظفر،
دلِ افروخته‌ام را به تو می‌بخشم، ناظم حکمت!

و نه تنها دل من،
همه‌جا خانه‌ی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
                       دل هر که شناخت
بشری نغمه‌ی اميد تو را
که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر می‌گيرد.


زندگی، زندگی
                   اما نه بدين‌گونه که هست
نه بدين‌گونه تباه
نه بدين‌گونه پليد
نه بدين‌گونه که اکنون به ديار من و توست،
به دياری که فرو می‌شکنند
شبچراغی چو تو گيتی‌افروز
وز سپهر وطنش می‌رانند
اختری چون تو، پيام‌آور روز.

ليک، ناظم حکمت!
آفتابی چون تو
به کجا خواهد رفت
که نباشد وطنش؟
و تو می‌دانی ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسي
وطنش را نتوانند گرفت.

آری، ای حکمت: خورشيدِ ِبزرگ!
شرق تا غرب ستايشگر توست.
وز کران تا به کران، گوشِ جهان
پرده‌ی نغمه‌ی جانپرور توست.

جغدها
در شب تب‌زده‌ی ميهن ما،
می‌فشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچه‌ی باغ ما را 
به ستم می‌ريزند
زير پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده می‌آويزند
پيش هر اختر پاک
که به جان می‌سوزد،
وين شبستان فروريخته می‌افروزد.

ليک جانداروی شيرين اميد
همچو خونِ خورشيد
می‌تپد در رگ ما
و گل گم‌شده سر می‌کشد از خاکِ شکيب
غنچه می‌آرد بی‌رنگِ فريب
و به ما می‌دهد اين غنچه نويد
از گلِ آبیِ صبح
خفته در بسترِ سرخِ خورشيد.

نغمه‌ی خويش رها کن، حکمت!
تا فروپيچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خنده‌ی خورشيد، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
می‌هراسند ز گلبانگ اميد
می‌هراسند زپيغام سحر.

 بسراييم و بخوانيم، رفيق!
نغمه‌ی خون شفق
نغمه‌ی خنده‌ی صبح.
پرده‌ی نغمه‌ی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آينده‌ی پاک.
 
تهران، اسفند ۱۳۳۰

February 21, 2011

مغالطه‌های رايج سياسی و «نظام اسلامی»

این روزها – مانند بسیاری از روزهای پيش از شلعه کشيدن فتنه‌ی دولت محموديه – انبوهی از مغالطات منطقی صفحات رسانه‌ها و هم‌چنین متن خطابه‌ها و بيانات بلاغی امرای حکومت اسلامی را در ایران اشباع کرده است. بدون شک مهم است که اهل فن و خردمندانی که هم با مسايل عقلی آشنا هستند و هم دین را خوب می‌شناسند، مغالطه‌های اين شيوه‌های جدلی را آشکار کنند.

یکی از افسانه‌ها يا اسطوره‌های رايج اين روزها وجود عينی چيزی است به نام «نظام» اسلامی. بسياری چنان درباره‌ی اين به اصطلاح «نظام» سخن می‌گويند که گويی اين نهادِ سياسی يک شخص است و موجودی است که هم‌چون يک انسان که صاحب کرامت و حقوق ذاتی است، واجد حقوقی جدايی‌ناپذير است و از همين رو به سادگی از «ظلم به نظام» يا «مظلوميت نظام» و مقوله‌بندی‌های بلاعینی از اين جنس سخن می‌گويند. واقعيت اين است که وقتی از «نظام» سخن می‌گويیم از مجموعه‌ای به هم‌پيوسته – و در بسياری اوقات از هم‌گسيخته – از نهادهای قدرت سخن می‌گويند که نه فقط توانایی بالقوه بلکه دست گشاده‌ای در اعمال خشونت دارد (نظام سياسی و قدرت، هميشه نقابی است بر نحوه‌های اعمال خشونت).

ريشه‌ی مسأله البته چندان پيچيده نيست. بحث اساساً بر سر مصدر مشروعيت يک نظام سياسی است. یا به عبارت دقیق‌تر بايد گفت بحث بر سر منشاء اتوريته‌ی فرد حاکم بر يک نظام سياسی است.

اين حقيقتاً از شعبده‌بازی‌های شگفت روزگار ماست که دستگاهی که صاحب قدرت سياسی، نظامی و امنيتی است و تقریباً همواره با مخالفان‌اش به شديدترين وجهی برخورد کرده است و از قتل، شکنجه، اعتراف‌گيری اجباری، برگزاری دادگاه‌های فرمايشی – از همان بدو انقلاب اسلامی تا کنون – فروگذار نکرده است، اکنون به جای پاسخگويی در برابر عملکردش، جای «شخص» را با «نظام» عوض می‌کند و سپس «نظام» را در مقام مظلوم می‌نشاند و هر کس را که از او انتقاد کند، ظالم به او می‌شمارد.

به باور من، مغز مسأله بسيار ساده است: هيچ قدرت سياسی‌ای در جهان قداست نداشته و ندارد. حتی رسول خدا وقتی که ولايت معنوی و باطنی‌اش، با ولايت سياسی‌اش آميخته می‌شود، به محض تکيه زدن بر مسند قدرت، در معرض داوری بی‌محابای آدميانی قرار می‌گيرد که با او پيمانی می‌بندند. حاکم سياسی به محض اين‌که در مقام قدرت واقع شود، ابتدا قراردادی ميان او و کسانی که بر آن‌ها حکومت می‌شود عقد می‌شود. حاکم مکلف است مفاد اين قرارداد را رعایت کند و به محض اين‌که هر بندی از بندهای اين قرارداد را نقض کند، نقض عهد کرده است و بلافاصله اتوريته‌ی سياسی و ولایت‌اش را از دست می‌دهد. لذا، بنيان مغالطه‌ی بالا این است که حاکم به محض اين‌که بر مسند قدرت نشست، ناگهان قداست پيدا می‌کند و ديگر نمی‌توان گریبان او را گرفت. این به روشنی با سيره‌ی پيامبر و امام علی منافات دارد. دست کم حکايت پيامبر و امام علی اين تفاوت آشکار را دارد که آن‌ها پيش از تصدی منصب سياسی، صاحب ولایتی معنوی و باطنی بر پيروان‌شان هستند اما با رسيدن به قدرت، ولايتِ سياسی‌شان برای آن‌ها هيچ مصونيتی ايجاد نمی‌کند و نه تنها مظلوم‌تر (اصلاً «مظلوم» دقيقاً يعنی چه؟) نمی‌شوند بلکه بايد سخت مراقب باشند که اکنون که بر مسند قدرت تکيه زده‌اند، فساد اتوريته‌ی سياسی باعث صدمه زدن به ولايت معنوی و باطنی آن‌ها نشود. آیات فراوانی از قرآن که به پيامبر نسبت به ظلم کردن هشدار می‌دهد به روشنی گواه این مدعاست که حضرت رسول هم هميشه در معرض خطا کردن و لغزيدن بوده است (و گرنه هشدار دادن به کسی که خطا نمی‌کند، پاک بلاوجه و بی‌معناست).

در نتيجه، تعبير «ظلم به نظام» يا «مظلوميت نظام» از آن تعابیری است که گوهری ضد-اخلاقی و ضد-دینی دارد. به وجه دقیق‌تری شايد بتوان گفت که اين تعبير، تلبيس است. لباس حق پوشاندن است به باطل. چیزی که من می‌بينم، مظلوميت نظام نيست، بلکه مظلوم‌نمایی نظام است.

قدرت سياسی نه تنها قداست ندارد و قداست نمی‌آورد بلکه پاک‌ترينِ پاکانِ جهان هم به محض آن‌که قدم به وادی سياست و تکیه بر مسند قدرت می‌زنند، ولايت‌شان در حیطه‌ی قرارداد با مردم مقيد می‌شود و فرمانروايی بی‌قيد و شرط، مطلق و فارغ از داوری انسان‌های عادی نخواهند داشت. اين مضمون، علی‌الخصوص برای آن کسانی بايد قابل‌توجه باشد که اين روزها دم از «جمهوريت نظام» هم می‌زنند و مدعی هستند که «نظام» در ماجرای اخير، با قاطعيت در برابر صدمه خوردن «جمهوريت» ايستادگی کرده است. اين نکته‌ی اخیر، مغالطه‌ای است افزون بر مغالطه‌ی پيشين. يعنی مغالطه‌ی نخست حل‌ناشده باقی مانده و مغالطه‌ و ضلالت تازه‌ای بر رهزنی پيشين افزوده شده است. با این توضيحات، اسطوره‌ی «مظلوميت نظام» علاوه بر اين‌که مغالطه‌ای است برای پی کردن خاطرِ ساده‌دلان و اغفال ذهن‌های عوام، فرافکنی حیله‌گرانه‌ای نيز هست که در آن ظالم جای مظلوم می‌نشيند و به جای پاسخگويی، شلتاق می‌کند. اين شيوه، البته از جنس «بهترين دفاع، حمله‌ای خوب است» نيز می‌تواند باشد.

نکات بالا صد البته نيازمند شرح و تفصيل است. آن‌چه نوشتم، مجمل ماجرا بود از نظر من. می‌توان به موارد بالا، شواهد تاريخی، مستندات دينی (از قرآن و حديث و روايت)، و ادله‌ی فلسفی و سياسی هم اضافه کرد. کوشش خواهم کرد در مجال فراخ‌تری درباره‌شان بنويسم.

پ. ن. برای بررسی جنبه‌ی نظری‌تر اين شيوه از مغالطه، این‌جا را ببينيد.

January 31, 2011

چراغی بايد افروخت

برای همه‌ی دوستان و ياران نازنين‌ام که این روزها زخم‌ها از بيداد به جان دارند

آن‌ها که زخم اين بساط دروغ و بیداد در استخوان‌شان نشسته است و احوال اين روزهای ايران را دیده‌اند، حتماً نيازی ندارند که کسی برای‌شان وصف اين تنوره کشيدنِ حيرت‌آور پليدی و اهریمن‌خویی بی‌سابقه را بازگو کند. هر چه اين روزها رسانه‌های فتنه‌ی دولت محموديه را بیشتر می‌خوانم، بيشتر به اين نکته می‌رسم که چه بسا ملت ایران هرگز چنین روزگاری را به ياد نداشته باشد و هرگز اين مايه تيرگی و تباهی را به چشم ندیده باشد. به این‌ها بیفزاييد عمق توحشی که اين روزها اگر چه آشکار نمی‌شود و شکارِ دوربین‌های رسانه‌ای و قلم‌های افشاگر نيست، اما هست و کم‌تر از پيش هم نيست. اين قصه‌، قصه‌ی تازه‌ای نيست که کانون‌هايی در حکومت فعلی ايران می‌کشند و کشته را مجازات می‌کنند؛ دروغ می‌گويند و لاف پاکی و راستی می‌زنند؛ از کلام و کردارشان نفرت و خشونت فوران می‌زند، اما نمايش لطافت و رأفت می‌دهند؛ دم از اخلاق می‌زنند اما چيزی جز شلتاق در چنته ندارند. اين قصه‌ها، تازه نيست و همگی آزادی‌خواهان و عدالت‌جویانی که خردشان و روان‌شان از تلبيس ابليسی به رنج است، اين تلخی آشنا را در بن دندان‌شان دارند. اما چه باید کرد؟

درست از روزهای پيش از بالا گرفتنِ شعله‌ی فتنه‌ی محموديه، هر روز و هر ساعت نگران اين بوده‌ام و هم‌چنان هستم که چگونه می‌توان به نبرد تباهی رفت و چگونه می‌توان با دروغ و ریا و شيطان‌صفتی پنجه زد اما آلوده‌ی آن نشد. اين پرسش را با بسيار کسان از اهل تجربه در میان نهاده‌ام. این سخن را از حکیمان پرسيده‌ام، از کسانی که چون جان عزیزند و خلاصه‌ای از دهه‌ها تجربه‌ی درد و دشواری‌اند. پاسخ ساده است: ايمان باید و اميد. نبايد چندان چشم در چشمِ مغاک بدوزيم که خود روزی به مانندِ آن شويم. می‌شود هر روز جريده‌های بی‌حیايی چون فارس‌نيوز،‌ رجانيوز و کيهان را خواند و دید. می‌شود هر روز تراوشاتِ ذهن‌های بيمار و اسیر سوءظن و بدگمانی‌های مزمن سياسی و اعتقادی را خواند و بر این مايه از جهالت اندوه خورد یا حتی به خشم آمد. پرسش اين است که اگر روزی در چنگال این نابخردان افتادی و جایی گرفتار زورگویی و ارعاب و تهديد اين فرومايه‌گانی شدی که تنها هنگام اتکای به قدرت نظامی و امنيتی و مالی، زبان‌شان دراز است و مار و اژدهای‌اند اما در فراق قدرت و سياست مانند موری ضعيف و حقیر، چه می‌توان کرد و چه بايد کرد؟

استوار ماندن و قامت افراشتن کار آسانی نيست. همه اين گنجايش را ندارند که در اين دشواری‌ها جان‌شان را در تن خلاصه کنند و ايمانی به صلابت کوه در برابر دروغ و ارعاب اين‌ها بنشانند. پرورده شدن، صيقل خوردن و الماس شدن، رياضت می‌طلبد. اين کار همه نيست. اما من ايمان دارم، باور دارم که در آدمی، در همين آفريده‌ی عزيز و شریف، مایه‌ای هست و شعله‌ای هست که هر ظلمتی را می‌تواند خاموش کرد. و پاسخ اين پرسش به گمان من يک کار ساده و دشوار است: در تاریکی‌ها بايد چراغی افروخت. مردمی کردن يعنی همين‌که اجازه ندهی حاکميت زور و قدرت سیاست و دروغ، انسانيت و وفا را از تو بستاند. يعنی اين‌که در برابر این سيلاب بلا و فتنه‌انگیزی دروغ و رستاخيز ديوان، آدمی‌وار بايستی و گوهر بشريت‌ات را، وفا را، مهر را و راستی را سخت در سینه بفشاری. می‌توان اين هستی را سپر کرد برای صیانت از بشریت خود. آدمی گرامی است و مکرم. «آن‌قدر زیباست اين بی‌بازگشت / کز برای‌اش می‌توان از جان گذشت». هر روز فکر می‌کنم که باید پيوسته چراغی بيفروزيم. هر روز بايد آتش اميد را تازه کنيم و بدانيم که اين آتش یزدانی را نباید گذاشت تا از دمِ دیوان تيره شود:
تیره شد آتشِ یزدانی ما از دَمِ ديو
گر چه در چشم خود انداخته دود ای ساقی

آن‌که در خاموش کردن اين آتش می‌‌کوشد، دود در چشمِ خود می‌اندازد و نفسِ خود را تنگ می‌کند. تقدير آتش سوختن است و افروختن. بايد با تمام یارانِ دلنواز و نازنینی که اين روزها خسته‌اند و رنج‌کشيده و زخم‌خورده از بیداد، اين دوبيتی سايه را زمزمه کرد:
ای آتش افسرده‌ی افروختنی
ای گنج هدرگشته‌ی اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموخته‌ايم
ای زندگی و مرگِ تو آموختنی

ما از نژاد آتش هستيم. آتش را با تاريکی و دخمه‌های خفاشان ميانه‌ای نيست. صبر کنيد. صبر کنیم. تسليم آدمی‌ستيزی این بيدادگران نباید شد. آتش ما، اين ظلمت را خواهد زدود:
از آن به دير مغانم عزيز می‌دارند
که آتشی که نمیرد هميشه در دلِ ماست

January 20, 2011

«هر که پنداشتی از خويش به جای تو نشاند...»

دقايقی پيش، پخش برنامه‌ی ققنوس راديو فرهنگ درباره‌ی شعر سايه تمام شد. مشخصات برنامه در لينکی که داده‌ام آمده است (خبرش را من اول اين‌جا ديدم). به گمان من – با شناختی که از سايه و شعرش دارم – هيچ برنامه‌ای نمی‌توانست اين اندازه از شعر سايه و انديشه‌ی سايه فاصله داشته باشد که اين برنامه داشت. چیزی جز تملق، چاپلوسی، بت‌تراشی و عارف ربانی ساختن‌های خيال‌بافانه از اين برنامه با کارشناسان نابلد و خام در نیامد که نيامد (طبعاً مرادم از نابلدی و خامی درباره‌ی شعر سایه است و خودِ سایه). وسوسه شدم کل برنامه‌ را که ضبط کرده‌ام اين‌جا بگذارم اما می‌بينم جفاست، جنايت است به مردم و کسانی که شعر را می‌شناسند و اهل ادبيات‌اند. اين هم از وضع ادبيات و فرهنگ ما از رسانه‌ی وطنی:
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می‌شکند بازارش

می‌شود از همان ابتدای برنامه، نشست و عیوب ریز و درشت و نسبت‌های نادرست و گاه شرم‌آوری را که در این برنامه به سایه و بسياری ديگر داده شد، برشمرد ولی خاصیتی در این کار نيست. همین که بدانیم این جنس برنامه‌ها سازگار و متناسب با ترکیب و هيأت کلی همين نظام و دولت است، کافی است.

سايه می‌گفت سر حافظ هم همین بلا را آوردند. من اگر باشم بيشتر از این می‌گويم: با خدا و دين و ايمان و خود محمد بن عبدالله هم بسی بدتر از اين‌ها کرده‌اند! و زبان‌ام را گاز می‌گيرم که بيش نگويم! برای اين‌که دست‌کم به خودم تسلا داده باشم و تلخ‌تر از اين نشوم و بيش‌تر عنان از کف‌ام به در نرود، ترجيح می‌دهم گفت‌وگویی را که مهدی جامی سال‌ها پيش در سالگرد هفتاد سالگی سايه در برنامه‌ی روزنه‌ در راديوی بی‌بی‌سی فارسی تهيه و پخش کرده بود (تاريخ‌اش هست ۴ مارس ۱۹۹۸)، این‌جا بگذارم تا تفاوت کاری را که آدمی کاربلد، ادب‌شناس و اهل تتبع و سخت‌گير می‌تواند انجام بدهد با کارهای سستی از قبيل همين برنامه‌ی ققنوس که سخت باب طبع نظام ولایی امروز ايران است، ببينيد و بشنويد. و اين حسرت برای من می‌ماند که:
چه نقش باختی ای روزگار رنگ‌آميز
که آن سپيد سيه گشت و این سياه سپيد!



پ. ن. فقط محض نمونه بیفزایم که يکی از ميهمانان برنامه، که ايشان باشند، مدعی بود يا دست‌کم مجری و کارشناس برنامه می‌گفت که با سايه همنشینی و معاشرت داشته است و او را از نزدیک می‌شناسد و الخ. ايشان بنا به ادعا با سايه معاشرت داشته (صدق و کذب‌اش به گردن خودش). اگر نمی‌داشت معلوم نبود چه چيزهای ديگری درباره‌ی سایه می‌گفت! بله، چنين مملکتی داريم!

December 28, 2010

دین؟ کدام دين؟

مدت‌ها پيش، هنگام گفت‌وگو درباره‌ی یکی از فصل‌های پايان‌نامه‌ام، در حاشيه‌ی بحث با استاد راهنمای‌ام، به ريشه‌ی واژه‌ی معادل دين (یعنی religion) در زبان انگليسی کشيده شديم. شاید کمتر کسی بداند که در زبان‌های اروپایی و در واقع در اروپای مسيحی است که اين کلمه برای اشاره به دين به کار رفته است، آن هم از اواخر قرن هجدهم به بعد. یعنی اين واژه برای معنا کردن تجربه‌ی روحانی، يا ترس از خدا و تمام مقولاتی که ذیل کلیسا معنا شده‌اند، از قرن هجدهم به بعد در اروپا به کار رفته‌اند (يعنی به طور طبيعی خیلی از ما وقتی متنی را به زبان انگلیسی می‌خوانيم بلافاصله در برابر کلمه‌ی فوق می‌نويسيم «دين»‌ و البته این واژه امروز جاافتاده است و بخواهيم يا نخواهيم به همان چيزی اشاره می‌کند که در زبان‌های ديگر وجود دارد). از جمله کسانی که در اين زمینه کار کرده‌اند (و من هنوز به طور کامل آثارشان را نديده‌ام) يکی ارنست فایل است و یکی هم فریدریش شلايرماخر (نگاه کنید به منبع زیر، دايرة المعارف دین). خلاصه‌ی سخن اين است که واژه يا در واقع رده و طبقه‌بندی‌ای که برای اشاره به مفهوم یا معنای دین در اروپای مسیحی در دو قرن اخیر جاافتاده است، نه آن چیزی است که مشخصاً مسلمان‌ها در طول تاریخ‌شان از «دين» می‌فهمیده‌اند و نه دقيقاً سنخيت يا تطابق با ساير آيین‌ها (مثل هندوييسم و بوديسم) دارد.

مسأله اين است: واژه‌ی religion در زبان مسيحيان اروپايی اواخر قرن هجدهم به بعد، واژه‌ای است با بار معنايی سنگين که در واقع به مثابه‌ی یک سلاح به کار رفته است. نمونه‌ی مشخص‌اش اين‌جاست: اين واژه، سلاحی است در دست سکولاريست‌ها (به همان مفهوم سکولاریسم اواخر قرن هجده میلادی توجه کنيد). لذا بلافاصله دوگانه‌ی دینی/سکولار به وجود می‌آيد. اگر اين فرض را جدی بگیريم که اسم یا واژه‌ای که برای سخن گفتن از مفهومی به نام دين – که در زبان فارسی يا عربی هم می‌تواند معناهای مختلفی داشته باشد – واژه‌ای باشد که دقیقاً به يک چيز واحد اشاره نکند، آیا حق نداریم به بسياری از بحث‌های داغی که بر سر دین در می‌گیرد با ديده‌ی احتياط و حتی تردید نگاه کنيم؟ بگذاريد بخشی از مدخل «دين» در دايرة المعارف دين گیل را اين‌جا نقل کنم:

«واژه‌ی معادل دين در زبان‌های اروپایی (religion)، مقوله‌ای است محلی که پژوهشگران، و افراد ديگر، آن را ورای حدود خاستگاه و ریشه‌ی اصلی‌اش به کار برده‌اند. درست همان‌طور که در قرن‌های پس از کریستف کلمب، مورخان طبیعت در اروپا اصطلاحات محلی را برای نام گذاردن روی گیاهان و جانورانی که با آن‌ها برخورد می‌کردند تغيير دادند، اروپاييان نيز هم‌زمان اصطلاح «دين» را برای معنادار کردن انديشه يا رفتارهای ناآشنايی که با غنای بی‌سابقه‌ای پيش روی‌شان واقع می‌شدند به کار گرفتند. اسکات آتران استدلال کرده است که کوشش برای تعميم جهانی طبقه‌بندی‌های زيست‌شناسی از این رو موفق بود که ذهن بشری در همه‌جا از راهبردهای سلسله‌مراتبی خاصی برای طبقه‌بندی زندگی جان‌داران استفاده کرده است. اما معلوم نیست که ذهن بشری برای برساخته‌های انسانی نيز از همان طبقه‌بندی مفهومی استفاده می‌کند یا نه. (خفاش یا پرنده است يا پستاندار، اما اگر قرار باشد بگويیم که مثلاً آيین کنفوسيوس دين نیست، جايگزین رده‌شناسيک آن چه خواهد بود؟). در واقع، اديان و سایر فراورده‌های فرهنگی «گوهر اصيل» (true-bred) ندارند و از آن ثبات و تمایزی که جمعيت ساير ارگانيسم‌ها دارند، برخوردار نيستند. اگر مشاهدات بالا درست باشند – و هنوز نمی‌توان به یقین گفت که اين مشاهدات درست هستند – شاید معقول نباشد که آن شکل از رده‌بندی جهان‌شمول و قابل‌قبول را که در علوم طبيعی مانند زیست‌شناسی به کار می‌رود، در مطالعه‌ی دین به کار بگيريم.» (جلد ۱۱، ص ۷۷۰۳)

فکر می‌کنم تبارشناسی اين کلمه در زبان‌های اروپايی-مسيحی برای ما ايرانی‌ها بسیار مهم است از آن‌رو که فکر می‌کنم بخشی از سنتِ سکولار – خصوصاً سکولاریسم افراطی ضد-دين – پای محکمی در اين سنت اروپايی-مسیحی دارد که آغازش را باید در اواخر قرن هجدهم جست‌وجو کرد. به این اعتبار، ناگزیر باید در پاره‌ای از فهم‌های سکولارها از دين با اين ملاحظه نگاه کرد که هم‌چنان زیر نفوذ رده‌بندی‌های اروپایی-مسيحی قرار دارند. و فکر کنيد که اگر صدها سال عده‌ای انسان را در شمار خزندگان حساب کرده باشند، وقتی که بفهمند انسان يک پستاندار است، با چه وضعیتی مواجه می‌شويم! پیداست که وضعِ دين چنين نيست چون نمی‌توان به اين آسانی – چنان‌که در قطعه‌ی بالا اشاره رفت – آن را رده‌بندی مفهومی کرد.

اين قلم‌انداز را نوشتم که برای خودم نشانه‌ای گذاشته باشم برای پی‌گیری بحث. اما فکر می‌کنم نکته‌ی قابل‌تأملی است که بدانيم تا پيش از قرن هجدهم میلادی اين اصطلاح برای ارجاع به تجربه‌ی روحانی، خدا، خداترسی و مفاهیمی از اين دست به کار نمی‌رفته است (نه به این معنی که وجود نداشته است). طبعاً اگر مطلب تازه‌تری پیدا کنم که مشخصاً به این موضوع اشاره داشته باشد، ارجاعات‌اش را خواهم افزود. اما می‌توان اين پرسش را اين‌جا بيفزاييم که در زبان‌های ما شرقی‌ها – فعلاً فارسی و عربی را بگيرید – چه واژه‌ها و اصطلاحاتی و از چه زمانی برای اشاره به این تجربه‌ی دينی و روحانی به کار رفته است. دانستن تبارشناسی اين واژه‌ها و نسب‌نامه‌شان ما را به حل بعضی از مشکلات امروزی‌مان نزديک‌تر می‌‌کند.

پ. ن. می‌توانید کتاب «دين: نظريه‌های کلاسيک» نوشته‌ی جيمز ثروئر را ببينید، به خصوص مقدمه‌اش را. نویسنده در این کتاب به تفصیل درباره‌ی موضوع سخن گفته است.

December 25, 2010

ماکس وبر، اسلام و سرمايه‌داری – کوششی ناتمام

ماکس وبر، جامعه‌شناس و اقتصاد سياسی‌دانِ آلمانی، دير زمانی است که چهره‌ای تعيین‌کننده در جامعه‌شناسی و علوم اجتماعی بوده است و هم‌چنان سايه‌ی سنگين نگاه وبری بر بسیاری از حوزه‌ها را می‌توان مشاهده کرد. وبر بسیار نقد شده است اما هم‌چنان چهارچوب‌های نظری وبری بر بسیاری از بحث‌های حوزه‌ی جامعه‌شناختی غلبه دارد. یکی از حفره‌های بزرگ تزهای وبری درباره‌ی مسلمانان و جهان اسلام است. نظريه‌های وبر درباره‌ی اتوريته، کاریزما و رهبری، از نظريه‌های شناخته‌شده‌ای هستند که متأسفانه هیچ ارجاع مناسب و به خوبی تحقیق‌شده‌ای درباره‌ی مسلمانان و فرهنگ و تمدن مسلمانی ندارد. در ماه‌های آینده کوشش خواهم کرد نکاتی را در این زمينه بنویسم اما غرض از نوشتن اين عبارات این است که مدت‌هاست فصلی از کتاب «ماکس وبر: از تاریخ تا مدرنيت» برايان ترنر را ترجمه کرده‌ام و از چند نفر از دوستان پرسيدم که آيا کسی این کتاب را به فارسی برگردانده است يا نه. نتيجه‌ی پرس‌وجوهای من پاسخ مشخصی نبود. یعنی همه اشاره می‌کردند که از برايان ترنر کتابی به فارسی درباره‌ی نقد آراء وبر منتشر شده است ولی گويا اين کتاب آن کتاب نيست. لذا، چه اين فصل را قبلاً کسی ترجمه کرده باشد و چه نکرده باشد، به هر تقدیر من ترجمه‌ی کل فصل را این‌جا می‌آورم.

در ادامه‌ی مطلب، ترجمه‌ی فصل سوم کتاب ترنر با عنوان «اسلام، سرمایه‌داری و تزهای وبری» را می‌بينيد. از آوردن پانوشت‌های مطلب صرف‌نظر کرده‌ام و بعید می‌دانم چیز زیادی را از دست بدهيد اما به هر حال اگر کسی اصل اين فصل را لازم داشته باشد می‌تواند به من ای‌میل بزند تا برای‌اش بفرستم. طبعاً ترجمه ممکن است حاوی لغزش‌هایی باشد. از زمانی که اين فصل را ترجمه کردم تا الآن مدتی می‌گذرد و فکر می‌کنم اگر يک بار ديگر ترجمه را مرور کنم، متن شايد روان‌تر از این در بيايد. شاید اگر عمری باقی باشد و یار موافقی به چنگ آيد که وقت و انگیزه‌ی دقت‌ورزی در ترجمه را داشته باشد، بتوان صورت شسته‌رفته‌تری از این مقاله را برای خواننده‌ی فارسی‌زبان فراهم کرد. عجالتاً فکر می‌کنم خواندن این فصل از کتاب به همین شکل برای اهل نظر و پژوهشگران حوزه‌ی علوم سياسی و جامعه‌شناسی خالی از فایده نيست. اگر نکته‌ای به چشم خوانندگان دقیق و شکیبای اين متن می‌رسد که حاوی خللی است، متشکر می‌شوم اگر به مترجم گوشزد کنند تا در اصلاح‌اش بکوشم.

ادامه‌ی «ماکس وبر، اسلام و سرمايه‌داری – کوششی ناتمام»

December 21, 2010

تا صبحِ شبِ يلدا

شب يلدا مثال است. ممثول اين شب، احوال تلخ بيدادى است كه بر ما می‌رود و بيدادی كه بر هم می‌كنيم. بيدادگران چشم دوخته اند به اين كه من و تو ديگر اميدی به بهبود، اميدی به رهايي، اميدی به پايان جدايى نداشته باشيم. اين شيوه از بيدادگران عجيب نيست: آن ها از جنس شب‌اند و شب را می‌پسندند؛ شب هر چه طولانی‌تر، بخت آن‌ها درازتر. اما از ما شگفت است اگر با يكديگر همان كنيم كه دست بيداد به صد شيوه می‌كوشد با ما كند. اين تنهايی و نوميدی و دل بريدن از يكديگر و سر در گريبان خويش بردن همان است كه غايت آرزوی شب‌پرستان و بيدادگران است.

باطل السحر اين بيداد با هم بودن است و محكم كردن رشته‌های الفت. بعضی رشته‌های گسيخته ديگر به آسانی پيوسته نمی‌شوند. دست كم، بدون فرونهادن غرورمان شدنی نيست. اما محال نيست. اين همه دوری و بيزاری و اين همه جدايی و دل‌های پراكنده تنها رشته‌های ستبر ستمی را كه نفس يكايك ما را بريده است، استوارتر می‌كند و آخر كار انبوه درختانی تنها خواهيم بود.

شب يلدا برای من يعنی شب تأمل و دوستي؛ يعنی شب شكستن اين نوميدی و از روز و روشنايی و خورشيد گفتن. بيدادگران روز به روز چندان بر ستم خويش می‌افزايند كه نقش و تصوير تمام آرزوهای دلكش و دلفريب‌مان دورتر و دورتر به نظر برسد تا از آن سپيده ی آرزو دل برگيريم. روزی كه تن بسپاريم به دروغ بی فروغ بيداد كه اين شب را صبحی در پی نخواهد بود، همان واپسين روز شكست ماست.

بگذارید، یک بار دیگر این بیت معنادار حافظ را با هم بخوانيم که می‌گويد: صحبت حكام، ظلمت شب يلداست / نور ز خورشید خواه بو که برآيد. حافظ از مطلق حکام سخن می‌‌گوید. هم‌صحبتی با ارباب قدرت، مترادف است با تاریکی؛ ظلمتی مانند شب یلدا. از این سو، می‌توان از اهل قدرت پرهیز کرد و با مردم نشست. هم‌نشینی و شب‌نشينی با حاکمان و اهل قدرت، دل را سياه می‌کند، اما:
آن‌چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سياه
کيميايی است که در صحبت درويشان است.

و این شب، خوب است که در صحبت دوستان و ياران دلنواز و همدل و موافق بگذرد نه در همراهی بی‌خبران و ناسازگاران. اما، یلداييه‌ی من، شعر و صدای شاعری است که برای من نماینده‌ی اميد و ايمان بوده است و در این روزهای جان‌فرسا و طاقت‌سوز همواره همراه‌ام بوده است. و گمان می‌کنم برای من بی‌جا نباشد اگر همان تعابیر که سایه، درباره‌ی مرتضی کیوان به کار برده بود، خود درباره‌ی او به کار ببرم:

من در تمام این شب یلدا
دست امید خسته خود را 
دردست‌های روشن او می‌گذاشتم 
من در تمام این شب یلدا 
ایمان آفتابی خود را 
از پرتو ستاره او گرم داشتم

قطعاتی که در زير می‌شنويد، همه شعرهايی هستند که در آلبوم «تا صبح شبِ يلدا»ی سايه آمده‌اند. در انتها هم، «هنر گام زمان» را می‌شنوید. فکر می‌کنم برای این شب یلدا در این شعرها مضامینی هست که برای هر کدام از ما آيینه‌ای می‌تواند باشد که خود را در آن تماشا کنيم. اولین قطعه، «تشويش» است که يکی از شعرهای بسیار محبوب من است و خصوصاً در اين شب يلدا، زبانِ حال من است. شب يلداتان مبارک باد!


December 2, 2010

طرح بحث: سياه‌مشق متافيزيکی

برای تدریس جلسه‌ای درباره‌ی آراء و عقاید حميدالدين کرمانی مدتی است که مشغول کاويدن منابع و مقالاتی هستم که مدت‌ها درگیرشان بوده‌ام. در خلال بحث، مسأله‌ی هميشگی و ديرین من درباره‌ی فلسفه و علم نزد مسلمانان دوباره برای‌ام زنده شد. چیزی که من از نسبت فلسفه، الاهيات و علم در زمان کرمانی می‌فهمم اين است که میان این‌ها نسبت و پیوندی ارگانيک برقرار بوده و متکلم يا متأله – در این مورد خاص، داعی اسماعيلی فاطمی – علاوه بر متأله و متکلم بودن، در علوم زمان خود نیز ورود داشته و به آن‌ها وقوفی کامل یا کافی داشته است. دو نمونه از اين‌ها در زمان فاطميان حميد الدين کرمانی و ابوحاتم رازی هستند که علاوه بر «داعی» بودن به هنرها و دانش‌های دیگری نیز آراسته بودند (تعمداً تعبیر داعی را به کار بردم چون «داعی» چیزی است بيشتر از متکلم یا متألهِ صرف). این‌ها علم لغت می‌دانسته‌اند (فيلولوژيست بوده‌اند)، از انديشه‌ها و عقايد غيرمسلمانان آگاه بوده‌اند، اهل فلسفه بوده‌اند، طبيعيات زمان خودشان را خيلی خوب می‌شناخته‌اند و خلاصه دانش دینی‌شان با دانش طبیعی‌شان هماهنگ و هم‌ساز بوده است. مسأله‌ی اين‌ها اين نبوده که نوافلاطونی شوند یا نوفیثاغورثی یا هلنيستی. مسأله ابدا این نبوده است. اين‌ها بيش از هر چيزی توجه داشته‌اند به هم‌ساز کردن دانش دینی‌شان با کيهان‌شناسی و معارف غيردینی زمان‌شان.

اما اتفاقی که در قرون بعدی در جهان اسلام می‌افتد اتفاق غريبی است: پیوند ميان علم دين و علوم طبيعی و فلسفه گسسته می‌شود. در دوره‌های متقدم‌تر، متافيزیک مسلمانان با فيزيک‌شان تناسب داشت. اما از زمانی به بعد،‌ ديگر نه اين‌که احساس کنند نمی‌توانند متافيزيک یا الاهيات‌شان را با طبيعيات هم‌ساز کنند، بلکه متافيزيک‌شان را از فيزيک و طبيعيات پاک مستغنی می‌دیدند. نظريه‌ی قبض و بسط سروش به زبانی ديگر به همين معضل اشاره دارد. که متافيزیکی بر پايه‌ی طبيعیات جديد نداریم. این کار البته کار آسانی نيست. مدعی هم در اين زمینه فراوان است. در مطالعات اسلامی هم امروز بسیاری از آکادميسین‌ها هم‌چنان تمایل به کاويدن بايگانی‌ها یا آثار باستان‌شناسانه دارند (آثار اساتيد و دانشورانی از جنس مادلونگ از همين طبقه است). البته اين نوع آثار خلائی را پر می‌کنند و بی‌شک ارزش‌مندند ولی هنوز اثری خلاقانه يا زاينده از اين نوع پرداختن به مطالعات اسلامی حاصل نمی‌شود.

استاد بزرگواری برای من نقل می‌کرد از داوری ملاصدرا درباره‌ی ابن سینا. ملاصدرا ابن سينا را ملامت می‌کرد که چرا به علوم طبیعی می‌پرداخته و سراغ پزشکی و قاروره گرفتن و بول بیمار مشاهده کردن می‌رفته است. از نظر او، شأن فيلسوف اجل از آن بوده که به طبيعیات و علوم تجربی بپردازد. نزد او، فيلسوف کارهای مهم‌تری دارد و بايد طرح‌های عظیمی پی بیفکند که این دانش‌ها پيش‌شان خرد و حقير می‌نموده است. این همان نقطه‌ی انحطاط و زوال انديشه است.

البته فقط مسأله‌ی ما اين نیست که کسانی که به علم دين می‌پردازند عمدتاً شناختی از دانش‌های غيردينی ندارند و وزن و اعتباری برای‌شان قايل نیستند. این نکته را هم می‌فهمم که به هر حال شاخه‌های دانش چندان فراوان و پربار و گسترده شده‌اند که از وسع و طاقت يک فرد خارج است که از هر حوزه‌ی دانش اطلاع داشته باشد ولی دست‌کم می‌توانند در همان حوزه‌هایی که شناخت از آن‌ها برای وسعِ آدمی میسر است، اهل تفحص و کوشش باشند. از این سو، چه بسا مثلاً ميان مسلمانان و متدينان، دانشمندانی باشد در حوزه‌های غيردينی، مثلاً پزشکی، فيزیک، شيمی، رياضی و الخ که در اين علوم زبردست‌اند اما وقتی در احوال همین عده نظر می‌کنی، می‌بينی که دانشِ دینی‌شان چیزی است در حد ابتدایی و سواد عاميانه و حداکثر دانشِ رساله‌ای و فقهی. و هم‌چنان کمتر کسی را پيدا می‌کنيم که علاوه بر مبرز بودن در رشته‌ی علمی غيردینی‌اش، غوری در دانش‌های دینی به شکل امروزی‌اش – مشخصاً در چهارچوب علوم انسانی روز – داشته باشد.

فکر می‌کنم اين ایده را بايد بسیار جدی گرفت که چه نسبتی می‌توانيم میان دانش دينی و دانش غیردینی برقرار کنيم و چگونه معرفت دینی امروزی ما می‌تواند متأثر از معارف غيردینی ما باشد؟ کلید زايندگی و خلاقیت دوباره‌ی تمدن امروزی بشر – و نه تنها مثلاً مسلمانان – در اين است که بتوانند فضای علمی دینی را از تکرار و خمودگی بيرون بکشند تا بتوانند سر پای خود بايستند و با اعتماد به نفس با علوم غيردينی مشغول داد و ستد شوند. این کار نشدنی نيست. زمینه‌ی کار هم فراهم است. از دانش‌های مختلفی هم می‌توان بهره جست. امروز با یکی از دوستان دانشورم، نادر البزری، درباره‌ی همین موضوع گفت‌وگو می‌کردم. او مقاله‌ای دارد که در مجله‌ی فلسفه‌ی تطبیقی منتشر شده است با عنوان «هزارتوی فلسفه در اسلام» که مقاله‌ای است خواندنی و درخور تأمل (کل مقاله در همان لينکی که دادم موجود است).

درباره‌ی اين موضوع بیشتر خواهم نوشت،‌ اما این قلم‌انداز و سیاه‌مشق برای آغاز بحث کافی است. اميدوارم دوستان ديگر اهل فضل هم مددی کنند که بتوان بحث را پی گرفت.

December 1, 2010

معارف سايبريه: فضای مجازی به مثابه‌ی ابزار شناخت

مدت‌هاست مضامین اين نوشته را پيش رو دارم و کوشش می‌کنم با توجه به مصادیقی که هر روز می‌بینم، نظر و نظریه‌ام را بیشتر صیقل دهم. با اين احوال، چیزی که در زیر می‌آيد طرحی قلم‌انداز است و بيشتر سیاه‌مشق است تا سخنی سنجیده و غايی.

فضای مجازی ما – که اين روزها بخشی از فضای واقعی ماست و چه بسا همان فضای واقعی ما در لباسی دیگر است – فضایی است که امروزه بر مدار «لايک»‌ و «کامنت»‌ و «هم‌خوان کردن» می‌چرخد. اين‌ها امروز هم به مثابه‌ی ابزار شناخت و معرفت عمل می‌کنند و هم در قامتِ عمل، ایفای نقش می‌کنند. در نتيجه، لايک و کامنت و هم‌خوان کردن مطلبی لزوماً هميشه نمی‌توانند بی‌طرفانه یا خنثی باشند. خود این‌ها به معنای جانب‌داری هم هستند و چه بسا اعلام موضعی به زبانی است که اگر قرار بود به شکل دیگری بیان شود، مستلزم نوشتن جملات فراوانی می‌بود. در نتيجه، اين‌ها ابزار و مقدمه‌ی شناخت ما از عالم، از آدم، از دوستان‌مان و از جمله‌ی صادر و وارد فضای مجازی هستند. با این‌ها می‌شود آدم‌ها را شناخت. گاهی می‌شود بر اساس همین‌ها الگویی ساخت و به درکی از شخصیت افراد رسید. گاهی هم البته نه، آن هم به این دلیل که شخصيت‌ انسان‌ها پيچیده است و ابعاد و ساحت‌هايی دارد که با چند لايک و کامنت شناختنی نيستند.

فضای مجازی، در و دروازه ندارد. به عبارت دقیق‌تر، فضای مجازی ته ندارد؛ عايق ندارد. در فضای مجازی، حریم خصوصی بيشتر چیزی است در حد تعبیر استعاری. فضای خصوصی در عالم سايبر، معنای‌اش با فضای خصوصی در عالم واقع فرق دارد. اين البته نتیجه نمی‌دهد که اصول اخلاقی از اعتبار می‌افتند. مقصود اين است که گاهی اوقات خیال می‌کنيم که آن‌چه در فیس‌بوک يا گودر می‌نويسم، به گوش و چشم کسانی که در زمره‌ی محرمان يا دوستان ما نيستند، نمی‌رسد. شايد ما نپسنديم که کسانی که يا با ما اختلاف فکری دارند یا اسباب آشفتگی و آزردگی ما می‌شوند در فضاهای مجازی‌ای که در آن‌ها می‌نويسيم حضور داشته باشند. اما اين هرگز به اين معنا نيست که آن‌ها دسترسی به چیزی که در آن‌جا می‌گوييم نخواهند داشت.

بگذاريد به بيانی صريح‌تر بگويم: وقتی کسی پا به فضای مجازی گذاشت و چيزی در اين فضا نوشت (دقت کنید که ای‌ميل در اين زمره نیست)، هر وقت چيزی در چنین فضایی بنويسد يا دوستان‌اش چيزی در اين فضا بگويند، ديگر آن فضا خصوصی نمی‌ماند. اين سخنان دست به دست می‌چرخد و به چشم و گوش کسانی می‌رسد که شايد ما نخواهيم. خلاصه اين‌که در این فضا، نوشتن همان و خارج شدن اختیار و سرنوشت آن نوشته از دست ما همان. کسی که پا به فضای مجازی می‌گذارد و می‌خواهد هم‌چنان که محتويات‌ ای‌ميل‌اش را کنترل می‌کند (که تازه این هم اين روزها چندان قطعی نيست)، محتوياتی را هم که در فضای سایبر، خصوصاً وب ۲.۰ تولید می‌کند، به همان شيوه مدیريت کند، خصلت اين فضا را هنوز درک نکرده است.

بهترین نمونه‌های عمومی بودن فضاهای وب ۲.۰ فیس‌بوک و گودر هستند. اين‌که می‌گويیم صفحه‌ی شخصی فلانی در فيس‌بوک يا فضای گودری اختصاصی او، تنها تعبیری استعاری است. در حقیقت اين فضاها مطلقاً خصوصی نيست و بالقوه و بالفعل پيش نگاه تمام بنی‌آدم رژه می‌روند. پس کسانی که بسیار اهل تحفظ‌اند و مایل نيستند در اين فضاها ظاهر شوند، باید بیش از این مراقب باشند (یا دست‌کم عبارات و الفاظ‌شان را حساب‌شده انتخاب کنند). بگذارید مثالی بزنم. من با آقای الف دوست هستم و او با آقا یا خانم ب و ج دوست است. ممکن است من هم با فرد ب دوست باشم ولی فرد ج دوست من نباشد و چه بسا دشمنِ خونی من باشد. در فضای مجازی امکان دسترسی پيدا کردن فرد ج به مراودات فيس‌بوکيه و گودریه‌ی من و آقای الف به سادگیِ آب خوردن ميسر است ولو فرد ج هرگز در زمره‌ی دوستان من نباشد، مگر این‌که تصمیم بگیریم در همين فضاها به فرد مزبور پيغامی خصوصی بفرستيم که در آن صورت تبدیل می‌شود به چيزی شبیه ای‌میل. این‌جا می‌‌توان از «فضای خصوصی» دم زد؛ در موارد قبلی از فضای خصوصی سخن گفتن مترادف است با نشناختن اين فضا.

عالمی که در آن زندگی می‌‌کنیم روز به روز بيش از گذشته تبدیل به جهانی شيشه‌ای می‌شود. زيستن در این فضا، آدابی دارد. آدابی را هم باید برای هم‌زيستی بهتر و – شايد – امن‌تر در اين فضا ايجاد کرد و درباره‌شان گفت‌وگو کرد. اما این‌که خیال کنيم اين فضا امنيت محض دارد يا کلید آن به دست ماست يا چه بسا که خصوصی يا عمومی بودن‌اش به گفته یا میل ماست، تصوری است باطل و گول زدن خودمان است.

اما درباره‌ی «لايک» و «کامنت» و «هم‌خوان کردن» هم باید بيش از این بنویسم و اين‌که چقدر همين‌ها می‌توانند به مثابه‌ی عمل و گفته کار کنند و می‌توانند ديدگاه آدم‌ها را هم نسبت به هم تغيير دهند. اين کارها (لايک، کامنت و هم‌خوان کردن)، اخلاقی دارند. دست‌کم هنجارهای شناخته‌شده‌ای برای همه‌ی اين‌ها هست. گاهی اوقات عدول از همین اخلاق و آداب هم دردسرساز می‌شود. این يک نکته بماند برای يادداشتی ديگر. همین‌قدر نشانه‌ای را این‌جا بگذارم برای بعد.

November 26, 2010

به نامِ شما...

يکی از شورانگیزترين غزل‌های سايه، اين غزل انقلابی است که شجریان آن را به آواز در یکی از چاووش‌ها – که بعداً با نام «سپيده» منتشر شد – خوانده است. مطلع غزل اين است: زمانه قرعه‌ی نو می‌زند به نام شما / خوشا شما که جهان می‌رود به کامِ شما. بگذارید این غزل و بعضی از ابیات‌اش را بهانه کنم برای گفتن بعضی حرف‌ها که ماه‌هاست با خود زمزمه کرده‌ام ولی تا به حال تحریر نشده‌اند.

این «به نامِ شما»، تعبیر معنی‌داری است. قرعه به نام کسی وقتی می‌افتد، هم معنای مثبت می‌تواند داشت و هم معنای منفی. قرعه‌ی خوب به نام کسی وقتی بیفتد، گويی همای سعادت سایه بر سرش انداخته و شاهین بخت بر شانه‌اش نشسته است. قرعه‌ی ديگری هم داریم که قرعه‌ی دیوانگی است: قرعه‌ی وجودی بشر! اين بار امانت کشیدن بشر، یا عرضه کردن امانت بر او، قرعه‌ای بود که به نام او افتاد و آدمی دیوانگی کرد و «قرعه‌ی کار به نامِ من ديوانه زدند».

به نامِ کسی بودن هم معنای‌اش روشن است: در تملک کسی رفتن یا متعلق به کسی یا چیزی بودن. این «به نام کسی»، حکايتی از عشق هم در خود دارد. عاشق، به نامِ معشوق است يا بر عکس. حکایتی از پيوندی است میان این دو به همين نام.

در تاریخ هم خوانده‌ايم که پيش از این سکه به نام شاهان و سلاطین می‌زدند (و هنوز هم می‌زنند) يا در فضای اسلامی، خطبه به نام امیران و فرمانروايان و خلفا می‌خواندند. وقتی خطبه‌ای به نام کسی می‌خواندند يعنی حکم او مطاع بود.

تا بدین‌جا حکایت از خوش‌نامی بود در جایی که چیزی به نام کسی است. اما پيش از اين‌که به بدنامی‌ها برسيم و از نیک‌نامی‌ها در گذريم، خوب است این بیت آن غزل را دوباره بخوانيم: زمان به دستِ شما می‌دهد زمام مراد / از آن‌که هست به دست خرد زمام شما! این چیرگی خرد بر آدمی است که او را به حق سزاوار فرمان‌روايی و زمام‌داری می‌کند. جایی که بی‌خردی بر آدمی چیره می‌شود، همان‌جاست که سقوط او آغاز می‌شود و شایستگی حکم راندن را هم از کف می‌دهد. این نکته‌ی نسبت خرد و آن‌چه که به نام و کامِ‌ آدمی می‌رود یا می‌شود را داشته باشید تا بعدتر.

اما در همين عالم، چیزهايی که به نام آدمی می‌شود، هميشه فقط سکه و خطبه نيست. هميشه قرعه‌ها و فال‌های نیک نيست که به نام آدمی می‌افتد. گاهی خطاها و جنايت‌ها به نام او نوشته می‌شود. يوسف هم که به زندان رفت، جنایتی و خطايی به نام او نوشتند اما هنوز يوسف خوش‌نام باقی ماند و خواهند ماند. آن‌چه که به نام او نوشتند و گفتند، بهتان بود و «عزيز مصر به رغم برادران غيور / ز قعر چاه بر آمد، به اوج ماه رسيد». ولی خطاها يا جنايت‌هایی که به نام کسی نوشته می‌شود، هميشه از این جنس نیست. از این‌جا به بعد، تأمل بيشتر لازم است. بگذاريد چند ضمیر یا متعلق را بگذارم پیش رو تا بهتر بتوان درباره‌شان حرف زد: ۱) خدا و دين؛ ۲) دموکراسی؛ ۳) سکولاریسم؛ ۴) مرد يا زن؛ ۵) من و شما – یا هر آدمی. (و می‌شود از همين دست بر شمرد).

به نامِ خدا و دین در تاریخ جنایت‌ها کرده‌اند و هنوز هم می‌کنند. به نام خدا و دين و پيامبران هم جنايت‌ها نوشته‌اند. این‌که چه اندازه اين نسبت‌ها درست است يک سخن است و اين‌که متهم چه باید بکند، سخنی دیگر. اما برای روشن‌تر کردن بحث، بيايید بگوييم من مسلمان‌ام (حالا فرقی نمی‌کند از چه طریقه و آيینی در مسلمانی باشم)،‌ وقتی جایی کسی به نام من و آيین من خطا و جنایتی بکند، من نمی‌توانم سکوت کنم و بگويم من نکرده‌ام و به من ارتباطی ندارد. جایی که به نام من جنایتی برود، وظیفه‌ی من است که صدای‌ خويش را بلند کنم و بگويم به نام من نکنيد! من باید پیش‌قدم شوم و بگويم من از شما نيستم و به نام من جنايت نکنيد. به نام خدای من و پيامبر من و آيینِ من و محبوب من اگر جنایت می‌کنيد، من از شما تبرا می‌‌جویم. البته کارهای بسيار ديگری هم می‌شود و باید کرد، اما کمترین کاری که می‌شود کرد این است که تبرا بجويم از جنایتی که به نام من يا آيينِ من می‌رود آن‌ هم به آشکارترین و صریح‌ترین وجهی.

به نام دموکراسی هم در تاریخ جنایت‌ها کرده‌اند. دموکراسی هر اندازه هم که ارزش‌هايی ستودنی داشته باشد – که دارد – باز هم به نام او جنایت کرده‌اند. باز هم نامِ نيک آن را تیره کرده‌اند. دموکراسی‌های صادراتی مصاديق آشکار و بارز بدنام کردن دموکراسی و ستم کردن به نام دموکراسی است. دموکراسی‌خواهان یا آن‌ها که ارزش‌های دموکراسی را می‌ستايند، وظیفه دارند که در عین حفظ باور و اعتقادشان به دموکراسی، این‌ها را که به نام دموکراسی انجام می‌دهد محکوم کنند و از اين جنايت‌ها يا لغزش‌ها تبرا بجويند آن هم به آشکارترین و صریح‌ترین وجهی.

به نام سکولاریسم هم جنايت شده است. تاریخ خون‌بارترین جنگ‌ تاریخ بشر، مشحون است از باور به سکولاريسم. به نام سکولاریسم هم که خود از دستاوردهای فرخنده‌ی خرد بشری می‌تواند به شمار آيد، جنایت‌ها شده است و هیچ بعيد نيست باز هم اين جنايت‌ها رخ بدهد. پس آن‌ها که سری بر آستان سکولاریسم می‌سايند، وظيفه دارند جنايت‌هايی را که به نام سکولاريسم شده محکوم کنند و از آن‌ها تبرا بجويند بی‌هيچ مجامله و تعارفی.

همين قصه را درباره‌ی مرد و زن داریم. کم نبوده‌اند کسانی که به نام زن یا به نام مرد، همين خطاها را کرده‌اند. مسؤولیت اخلاقی ما اقتضا می‌کند که جايی که چیزی به نام ما می‌‌گويند و می‌کنند، چندان که در وسعِ ما می‌گنجد در رفع اين تهمت از خويش بکوشيم و نگذاریم به جفا یا خطا، چیزی به نام ما تمام شود. طبعاً جایی که درنگ می‌‌کنيم يا لب فرو می‌بنديم، جهان را این گمان در حق ما تقویت می‌شود که چه بسا فلان در این خطا و جنايت دستی دارد و این گمان هم گمان بی‌جایی نيست.

همه‌ی این‌ها را گفتم تا به جای باریک‌ترش برسم. در اين یکی دو سالی که گذشت، در کشور ما به نام اين نظام و حکومت، جنایت‌ها رفت و می‌رود. خون‌ها ریخته شده است و کس دم بر نیاورده است. مقتول را علی‌الاغلب به جای قاتل نشانده‌اند و خواستاران حق را در لباس مروجان باطل معرفی کرده‌اند. و این قصه‌، قصه‌ی خون‌باری است که در آن «خونِ صاحب‌نظران» ریخته‌اند و تيغ به «صيد حرم» کشيده‌اند و اين ماجرا هم‌چنان ادامه دارد. صورتِ اين قصه هم شبيه بقیه‌ی قصه‌های بالاست با يک تفاوت بزرگ و آن تفاوت بزرگ اين است که در اين قصه، پای سیاست و قدرت هم در ميان است. آن‌که در این‌جا این جنايت‌ها به نام او می‌رود، موظف است حساسيتی مضاعف داشته باشد. شگفت نيست اگر به واسطه‌ی همين دسترسی به قدرت و سیاست – که اسباب فساد و تباهی است چون به فرموده‌ی حضرت امير «من العصمة ان لا تجد» - آدمی را بلافاصله در مظان تهمت می‌گذارد. هر که قدرت دارد بيشتر و عظيم‌تر از ديگران در معرض امتحان و اتهام واقع است. از همين روست که اگر جنايتی به نام صاحب قدرت – علی‌الخصوص که به نام دين و خدا هم شده باشد – برود، وظيفه‌ی صد چندان اوست که به صريح‌ترین و آشکارترین شکلی از خود رفع اتهام کند. اما چه شده است؟ هر اتهامی که به سوی اين کانون تمرکز و تجمع قدرت و ثروت رفته است، نه تنها به خردمندی و تدبیر دفع نشده، بلکه زمينه‌ی تقویت اتهام روز به روز و لحظه به لحظه مستحکم‌تر و پرزورتر شده است. پس این پرسشی است که پيوسته باید از صاحبان قدرت پرسید: به نامِ شما، پيوسته جنايت می‌کنند و بساط امنیت و آرامش آدميان را – ولو يک نفر باشد – منهدم می‌کنند؛ از چه روست که يکی نيست حتی که خروش برآورد از ميانِ شما که «به نام من – و به نام ما – نکنيد و نشايد و نبايد که کرده باشند» و يک بار نگفتيد که آن جنايت‌ها ر