داد و دهش...
اين دو بيت را از کودکی که پس از وفات پدرم ميان کتابهای بازمانده از او هميشه میلوليدم، به خاطر دارم، بسيار پيش میآيد که با خودم زمزمه میکنم:
فريدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت اين نيکويی
تو داد و دهش کن، فريدون تويی!
و هميشه اين قصهی داد و دهش، گشادهدستی، سخاوت، بخل نداشتن و سينهی صاف داشتن برای من آرزو و آرمان بوده. آدم هر چقدر هم که سخاوت کند و بخشش و بخشندهگی، باز هم کم است. باز هم جايی میماند، باز هم غايتی هست که بايد به آن برسی. هيچ وقت نمیشود به آخر سخاوت رسيد؛ يعنی تا زنده باشی، شدنی نيست که به همه و تماماش برسی.
داد و دهشِ ما آدمها، خيلی وقتها داد و دهش نيست. خيلی پيش میآيد که چيزهايی را میبخشيم و از جاهايی سخاوت میورزيم که وقتِ بخشش، چيزی از ما کم نمیشود. خودمان به زحمت نمیافتيم. خودمان چيزی کم نداريم آن وقت. خوب، برای کسی که عاشق و دلباختهی کسی باشد، زياد پيش میآيد که بخشش کند يا ايثار و فداکاری. اما اين بخششها اغلب متعلقی دارند از جنس وصال و رسيدن به معشوق. همين وصال و رسيدن، آدمی را پر میکند يا مثلاً آرزويی از آرزوهای خودش را هم بر آورده میکند. معامله شاخ و دم ندارد. اين هم نوعی از معامله است. کمتر کسی پيدا میشود در سخاوت ورزيدن هم پاکباز باشد. ما اغلب اين شکلی هستيم که میبخشيم، برای اينکه چيزی بيابيم يا در آينده موقعيتی را برای خودمان تضمين کنيم. حس منفعتدوستی و منفعتطلبی آدمی او را میکشاند به سمت نوعی بخشش. اما اين بخشش کجا و بخشش کسی که از چيزهايی میبخشد که با نداشتنشان يا ايثار کردنشان خودش به تکلف میافتد يا رنجی به او میرسد؟ اينکه در قرآن میگويد که لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون، بيانی است شيوا از اين نوع بخشش؛ يعنی همين داد و دهشای میشود که آدمی به آن نيکو میشود. و تازه اين نوع بخشش مرحلهی دشوارتری هم داردو آن مرحله اين است که بعدش آيا فراموش میکنيم اين نوع داد و دهش را؟ يا به ياد خودمان و ياد گيرندهی اين بخشش میآوريم که وقتی آن کار را کردم، خودم به تکلف افتادم؟ پيداست که رسيدن به اين نوع سخاوت، کارِ آسانی نيست. ظرفيتی میخواهد که در هر کسی نيست. و گرنه از اين سخاوتهای عوامانه و بخششهای منتگزارانه در عالم کم نيست. سخاوتِ بیروی و رياست که کيمياست.