توضيح ضروری:
این متن در ابتدا، با مشورت پارهای از دوستان، به قصد انتشار در موج سبز آزادی نوشته شده بود و بنا را بر این نگذاشته بودم که مطلب را در ملکوت منتشر کنم. انگیزهی عدم انتشار مطلب در اینجا این بود که اين تصور پيش نياید که «زحمات شبانهروزی» آن دوستان ناديده گرفته میشود یا بهانهای به دست بدخواهان بیفتد، لذا مطلب برای موج سبز آزادی ارسال شد و البته بیدرنگ و بیدریغ پاسخی آمد که انتشار چنین متنی در چنان سايتی امکانپذير نیست. این پاسخ البته کار مرا آسانتر کرد و همينجا بايد بسیار سپاسگزار پارهای دوستان و گردانندگان موج سبز آزادی باشم که به صاحبِ اين قلم در غلبه بر ترديدش یاری کردند.
«آنکه با هيولاها دست و پنجه نرم میکند، باید بپاید که خود در این ميانه هيولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم میدوزد.»
فريدريش نیچه، فراسوی نیک و بد، ترجمهی داريوش آشوری، ص. ۱۲۵ (چاپ سوم) – خوارزمی، تهران
ديرزمانی است که قصد داشتهام یادداشتی بنویسم دربارهی سياست و زبان وبسایت موج سبز آزادی. برای اين تعلل هم دلایلی داشتهام که جای شرحاش اینجا نیست. اما باور دارم که دیگر بعد از این همه وقت، مجال آن رسیده باشد تا نظرم را بیپرده و شفاف بگویم. چکیدهی سخن صاحبِ اين قلم – و به عبارتِ دیگر نقدِ او – این است که متأسفانه در پارهای از مطالب موجِ سبز آزادی، زبان و ادبیاتی خشن، پروندهساز و دور از اخلاق، ادب و انصاف به کار بسته شده است. مدعای اصلی من این است که ادبیات کیهانی و زبان افتراساز و اخلاقگريز کيهانيان و رسانههای بیتقوايی که این روزها دامنگیر کشور ما شده است، به شیوهای دیگر در سوی مقابل رسوخ و نفوذ کرده است و همان شیوهی ضد-اخلاق و خشن، رنگ خود را به پاسخهای این سو زده است. توضیح و توجیه نویسندگان مطالبی از اين جنس، پیوسته این بوده است که در این جنگ تبلیغاتی که حریف از هیچ تهتک و تهمتی ابايی ندارد و فشار سنگينی بر جنبش سبز وارد میکند، عیبی نيست اگر ما هم بتوانيم زخمی به گردهی مدعی بزنیم. این منطقی ساده و سادهساز است که نتیجهی بدیهیاش این است که هدف هر وسيلهای را توجیه میکند.
پیش از ورود به جزييات نقد، لازم است این نکته را متدکر شوم که پلیدکاریها و بیتقواییهای رسانههای حکومتی چيزی نيست که امروز بر کسی پوشیده باشد. غرض از تحریر این مختصر تنها عزم بر خود-تصحیح-گری است و پرهیز از فروافتادن به دام مغالطهها و نیرنگهای حریف. برای رسیدن به آزادی و در جستوجوی حقیقت، فرض و فريضه آن است که به شيوههای دشمنان آزادی و حقیقت متوسل نشویم. اگر ما نیز دچار همان شیوه باشیم – ولو در برابر دشمنانمان – نهایتاً تفاوت چندانی با آنها نخواهیم داشت و روزی که مصلحتهای ديگر اقتضا کنند، باز هم حقیقت قربانی خواهد شد. در نتیجه واجب است اين هشدار را پیوسته به خود و دوستانمان بدهيم که همواره اين انذار را آویزهی گوش کنيم که نباید این مبارزه را به هر قیمتی پیش برد. سياست، همپایه و همپهلوی بیاخلاقی و عبور از اخلاق نیست.
در مطلبی که در موج سبز آزادی با عنوان «
قدرتطلبی و کودتاگری فرهنگی با نقاب فرهنگ دوستی» منتشر شده است – و شباهت غریبی میبرد به نوع نوشتههایی که با ادبيات برنامهی «هويت» تولید میشد و میشود – به معنای دقیق کلمه «پرونده»ای برای حداد عادل ساخته شده است که اجزای مختلفی از آن مشتمل بر لغزشهايی است که در بالا وصف کلیاش آمده است. در زير به ذکر نمونههایی میپردازم که موضوع را روشنتر میکند.
در متن آمده است که او «چند سالی میشود جایگاه خود را در مقام یکی از متملقترین و منفعتطلبترین چهرههای نزدیک به بیت رهبری به خوبی حفظ کرده است». به واقع حداد تا پیش از وقایع اخیر یکی از افراد معقول جناح محافظه کار بود. او تفکر سیاسی اصول گرایی را برگزیده است، این نکته می تواند از سر منفعت طلبی نباشد. حتی به یاد دارم که کسانی همچون خاتمی و حسن خمینی نسبت به او و حسن نیت وی نظر خوبی داشتند. نقطه چرخش حداد انتخابات اخیر بود. در ادامهی همین جمله آمده است: «غلامعلی حدادعادل، کسی است که اصرار عجیبی دارد تا خود را شخصیتی علمی در حوزهی علم و فرهنگ ایران معرفی کند». اين جمله بسیار دور از انصاف است. حداد عادل سالهای درازی است که چهرهای فرهنگی و علمی بوده است. همردیف قرار دادن کسی همچون حداد عادل – با مراتب دانشی که دارد – هر اندازه هم که میل به تباهیهای قدرت و چرب و شیرین سياست کرده باشد، با یکی چون حسن رحیمپور ازغدی که به معنای دقیق کلمه «اصرار عجیبی» دارد که خود را شخصیتی علمی معرفی کند، دور از انصاف و اخلاق است.
نویسندهی متن آورده است که: «حیثیت علمی او نیز با بیرون راندنش از دانشگاه توسط دانشجویان و برگزاری مراسم دفاع یکی از دانشجویانش در خارج از دانشگاه به دلیل اعتراضات دانشجویی با صدمه جدی مواجه شده است». گویا جلسهی دفاع مزبور متعلق به یکی از دانشجویان دکتری انجمن حکمت است که حداد عادل مشاور پاياننامهاش بوده که البته این مراسم بسیار خلوت برگزار شده است. حد توصیف را نباید به اغراق کشانيد.
نویسنده آورده است: «وی که فیزیک را موافق طبع خود نیافته بود، در سن ۲۳ سالگی و در سال ۱۳۴۸ شروع به تحصیل در رشته علوم اجتماعی دانشگاه تهران کرد، اما یک سال بعد این رشته را نیز رها کرد». لحن نوشته به گونهای است که رها کردن یک رشتهی تحصیلی گويی امری است قبیح یا اينکه مثلاً حداد عادل عادت داشته از این شاخ به آن شاخ بپرد و به هر رشته نوکی بزند و اين هم برای او کاری است در خور قدح. حال آنکه رها کردن هیچ رشتهای برای هیچ کسی جای عیب و ايرادی ندارد. نويسنده شاید مدعی شود که مشغول نوشتن زندگینامه است اما لحن و زبان نوشته حکايت از طعن و تحقیر دارد. زندگینامه را اينگونه نمینويسند. در سخن گفتن از رقیب و حریف و دشمن هم بايد حد ادب، انصاف و اخلاق را رعایت کرد.
در متن آمده است که حداد «از همان ۲۳ سالگی فعالیتهای سیاسی خود را در دانشگاه ملی آغاز کرد و به همان دلیل هم توسط ساواک از تدریس منع شد. اما از انجا که به نظر روحیه سازگاری با قدرت از همان بدو فعالیتها در حداد عادل وجود داشته است و همواره مصلحت را بر حقیقت ترجیح میدهد ، وی با سازشهای پشت پرده موفق شد مجددا از سال ۱۳۵۱ تا ۱۳۵۷ به تدریس در دانشگاه صنعتی آریامهر (صنعتی شریف فعلی) مشغول شود». در این جملات دو سه عبارت هست که سخت يادآور ادبیات کسانی است که در جناح مقابل و در دولت کودتا اين روزها قلم به دستاند. این عبارات اینهاست: ۱. «به نظر روحیهی سازگاری به قدرت»؛ ۲. «همواره مصلحت را بر حقیقت ترجیح میدهد»؛ ۳. «با سازشهای پشت پرده». بیپرده میگويم که با خواندن اين عبارت سخت بر خود لرزیدم. اين ادبیات و این زبان، ادبیات و زبانِ بازجویان است. من و شما از کجا این روحیهی سازگار با قدرت را در حداد عادل جوان کشف کردهايم؟ مگر ما خدا هستيم؟ مگر احوال آدمیان این اندازه به سادگی قابل کشف است آن هم در زمانی که امروز پيش روی ما نیست و جزييات و دقایقاش بر ما مکشوف نيست؟ به فرض هم که بخشهایی از اين احوال را بدانیم، مسلمانی و اخلاق به ما اجازه نمیدهد امور نهانِ آدمیان و ویژگیهای شخصیتی و روانی آنها را بر آفتاب بیفکنیم. ما از کجا میدانیم که حداد «همواره» مصلحت را بر حقیقت ترجیح میداده است؟ این اندازه شلختگی به خرج دادن در استفاده از قيدها، آن هم جایی که آرمان و آرزوی ما دفاع از آزادی، حقیقت و زیبايی است، حیرتآور است. ما از کجا از «سازشهای پشتپرده»ی حداد با خبریم؟ دو سه بار دیگر این عبارت را در ذهن بخوانید: «سازشهای پشتپرده». این عبارات ما را به یاد رسانههای دولت کودتا میاندازد. تمام هم و غم امروز ما اين است که اين ادبيات خشن، پروندهساز جای خود را به ادبیات سالم، اخلاقی و باتقوا بدهد که معیارهايی روشن داشته باشد نه اینکه هدفاش تخریب شخصیت افراد باشد.
در ادامه آمده است: «در سالهای پایانی عمر رژیم شاهنشاهی حدادعادل متوجه شد که حکومت آن دوره مانا نخواهد بود و به همین دلیل باید جای پای خود را علاوه بر دانشگاه در جای دیگری نیز محکم کند». جملهی آخر، جملهای است غیرمنصفانه. جدای از اینکه نیتخوانیهای بزرگی در آن هست، حداد عادل را بايد بر حسب دستیافتهای علمیاش در کار علمی سنجيد. این جمله هم بر منطق همان فرض قربانی کردن حقیقت در پای مصلحت استوار است که خللاش را پيشتر گفتيم.
نویسنده در متن آورده است که: «حداد عادل از ابتدای انقلاب به دلیل نقش فعال خود در ماجرای انقلاب فرهنگی و ایفای نقش به عنوان یکی از طراحان اصلی تئوری اسلامیکردن دانشگاهها به سمت معاونت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزیده شد». این نکتهای است بیاساس و غیرمنصفانه. اين همه فرضيه بر هم بافتن و کنار هم نهادن، چيزی است در حد همانکاری که کیهان دربارهی خاتمی و جورج سوروس میکند یا نمونههای بیشمار ديگری که در زبان و ادبيات آنها هست. ما ناگزيريم در روایت ماجراها، حساسیت بيشتری به خرج دهیم و هيچ وضعیتی ما را از تعهد به حقيقت و وسواس داشتن در ارایهی درست و منصفانهی روایتها بینياز نمیکند. در ادامهی همين جمله آمده است: «در طول این مدت وی حمایتهای بسیاری از تصفیه دانشجویان و اساتید سکولار و چپ انجام داد و آن را شرطی لازم و اصلی برای ایجاد حکومتی "اسلامی" میدانست». این نیز نکتهای است نادرست. او بسیاری از پژوهشگران و استادان چپ را در مراکز تحت مدیریت خود به کار گماشت.
نويسنده در ادامه آورده است: « پس از آن حداد عادل... با هزینه دولت، ریاست دانشنامه جهان اسلام را در رقابت با دایره المعارف اسلامی تاسیس کرد». این جملات شتابزدگی و بیدانشی نویسنده را آشکار میکند. گویا نويسنده اطلاع دقیق و درستی از تاریخ دانشنامهی جهان اسلام که از تولیدات بنياد دایرة المعارف اسلامی است ندارد. بنياد دايرة المعارف اسلامی البته با دایرة المعارف بزرگ اسلامی که زیر نظر آقای بجنوردی اداره میشود تفاوت دارد. بر خلاف گفتهی نویسنده، چنین اتفاقی با هزینهی دولت نیفتاد. مؤسس بنیاد دایرة المعارف اسلامی حداد نبود، بلکه خود آقای خامنهای بود. تا سالها مدیر عامل این بنیاد نیز دیگران بودند. از هنگام تصدی حداد بنیاد سامانی یافت و کارش شتابی گرفت و این بنیاد در رقابت با مرکز دایرة المعارف اسلامی ایجاد نشد. در این بنياد، حتی دکتر سروش هم جزو هيأت امنای اصلی بوده است. در دورهی اول مهدی محقق مدیر عامل بود و سپس دکتر نصرالله پورجوادی و پس از آن آقای میرسلیم بود و بعد به آقای حداد عادل رسید (از حدود جلد ۲ و ۳ به بعد). از سال ۷۴ مدیرعامل حداد بود و البته مسبب سامان گرفتن بنياد شد. نويسنده چندان شتاب در تخریب چهرهی حداد به خرج داده که حتی به خود زحمت نداده است سری به وبسایت
دانشنامهی جهان اسلام بزند و تاریخچهی آن را ببيند. این همان نکاتی است که رسانههای حریف بدان متوسل میشود و به اطلاعاتی ناقص و بریدهبریده تلاش میکنند رقبای خود را منکوب کرده و از ميدان به در کنند.
اندکی پايینتر در متن آمده است: «اما هیچیک از این مشاغل به ظاهر فرهنگی باعث نشد باعث توقف حداد عادل نشد». تعبیر «بهظاهر فرهنگی» از تعبیرهايی است که رسانههای بدزبان و هتاک باب کردند و چيزی جز طعنه و تحقیر در آن نيست. وظيفهی سبزها اين است که از این زبان تحقیرگر و پر طعنه فاصله بگيرند و گرنه تفاوتی با رقیبان نخواهند داشت. جملهی بعدی هم با همين پيشفرض جلو رفته است: «او که تا آن زمان کوشیده بود چهرهای مردمی، فرهنگی و نیالوده به سیاست بنماید». چرا «بنمايد»؟ مگر حداد خود دستاوردی علمی ندارد و نداشته است؟ اين نوع تعابير دور از انصاف و اخلاق است.
باز در متن آمده است: «به جای حرف مردم، نظرات قدرتمداران را با تایید حدادعادل در مجلس باب کردند». در این جمله به سادگی میشد اسم حداد عادل را با اسم هر کس ديگری عوض کرد و حقیقتاً نسبت چندان محکمی میان رأی مجلس و تأييد حداد نیست. تصور نويسنده ظاهراً اين است که در این نظام، رييس مجلس هر کاری که بخواهد میکند و اگر اکثریت چیزی بخواهند رييس مجلس میتواند با آن مخالفت کند. ناگفته پيداست که این تصور چقدر با واقعيت فاصله دارد. نويسنده برای تخریب شخصيت حداد از هيچ کاری فروگذار نکرده است.
پايینتر آمده است: «از جمله شاهکارهای دوره حضور حداد عادل در مجلس موافقت ضمنی او با ازدواج موقت بود که خشم بسیاری را برانگیخت». چرا «شاهکارها»؟ دقت کردهايد چقدر طعنه و تحقیر هست در این تعبير؟ چرا ما بايد با اين زبان صحبت کنیم؟
نويسنده در ادامه با اشاره به ازدواج دختر حداد با پسر آيتالله خامنهای که دست بر قضا پسر ارشد او هم نیست، آورده است: «با این ازدواج مناسبات قدرت در خانواده حداد عادل تا حد زیادی تغییر کرد. پدر از برکت این ازدواج با همان اقبال اندکی که در مجلس به وی وجود داشت به ریاست قوهی مقننه و مادر در حلقهی زنان مشاور و هیئت علمی دانشگاه تکیه زد». همسر حداد پيش از اين هم چهرهای علمی و فرهنگی بود و مقام علمیاش را از قبل ازدواج دخترش با پسر رهبر کشور به دست نياورد. اين همه عجله و شتاب برای تخریب حداد و تمام خانوادهاش از کجا میآید؟
«این زوج پس از به دست آوردن منزلت بادآورده خویش برای حفظ مقام و موقعیت خود و در اطاعت تام و تمام از دستورات صادر شده از بالا شعارهای به اصطلاح ضدامپریالیستی در حوزه فرهنگ سر دادند و با گنجاندن نوشتههای خود در کتابهای درسی دانشآموزان تحت همین عناوین، به ترویج باورهای خود در پوشش عناوینی چون «فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی» پرداختند». نخست اینکه منزلت اين زوج «بادآورده» نبود و سالهای درازی برای رسيدن به جایگاه فرهنگیشان تلاش کرده بودند. نوشتههای حداد هم مربوط به سالهای درازی پیش از ازدواج دخترش با مجتبی خامنهای است. نویسندهی ما برای پیشبرد مقصودش به سادگی دچار زمانپریشی هم شده است.
در متن آمده است: «چندی پیش استقبال حداد عادل و همسرش از فرهنگ مصرفی غربی با انتشار تصاویری از آنها که در بازارهای خرید انگلستان مشغول بودند آشکار شد و نشان داد که این تبلیغات وسیع تنها برای دیگران توصیه میشود و «توبه فرمایان» خود «آن کار دیگر» میکنند . جالب اینجاست که فروشگاهی که آنها از آن خرید کرده بودند (پرایمارک Primark) یکی از مصادیق مصرفزدگی در جامعه انگلیس است که صاحبان سرمایهدار آن کارگران خود را از میان کودکان کشورهای آفریقایی و آسیایی و با حقوقی بسیار اندک که به نوعی استثمار انسانی شبیه است استخدام میکند». اين عبارات بدون هيچ تعارف و مجاملهای بسیار ضد-اخلاقی و کثیف است. اول از همه اينکه هیچ اشکالی بر حداد در خرید از اين فروشگاه وارد نيست و اتفاقاً با موازين حداد او را باید ستود که سر از فروشگاه هرودز یا سلفریجز در نياورده است. در ثانی دانش نویسنده از فروشگاه مزبور هم غلط است. فروشگاه پرايمارک به خاطر اتهاماتی از این جنس به دادگاه رفت و بعد از يکسال تبرئه شد. یعنی رکن مهم استدلال نويسنده شکسته و باطل است. از اين روست که باید گفت نويسنده در تخریب شخصيت حداد چندان شتاب داشته که فرصت بررسی دقيق واقعيتها را هم نداشته است.
بند بعدی نوشته عباراتی دارد که نقطهی اوج این همه بیاخلاقی است که در آن رنگ و بوی ادبيات کیهانی را به خوبی میتوان دید: «اما چه شد که حداد عادل نتوانست ریاست مجلس هشتم را به دست بیاورد؟ آنطور که از شواهد بر میآید این مساله به روابط خانوادگی خانواده رهبری و حدادعادل چندان بیربط نیست. در واقع گفته میشود که بعد از گذشت دو سال از ازدواج مجتبی خامنهای و زهرا حدادعادل، معلوم میشود که این زوج امکان بچهدار شدن ندارند و این موضوع باعث اختلافات خانوادگی میشود که تا سرحد طلاق نیز پیش میرود. این اختلافات که درست همزمان با برگزیده شدن ریاست قوه مقننه در مجلس هشتم بود و گرفتاریهای آن موجب شد تا حداد عادل برای مدتی از مقابل دوربینهای خبرنگاران فرار میکرد و از پاسخ دادن به سوالاتشان طفره میرفت. کار به جایی رسید که مجتبی خامنهای برای معالجه همسرش باز هم دست به دامان غرب شده و به لندن رفتند تا پس از یک دوره طولانی درمان در همین کشور خداوند فرزندی به این زوج هدیه کرد. باز هم البته همان فرهنگ «برهنه» و «هرزه» به تعبیر جناب حداد عادل برای داماد و صبیه ایشان باعث خیر شد!»
این جملات مصداق بارز و روشن وارد شدن در حوزهی شخصی و خصوصی زندگی افراد است و تعبیر دقیقاش تجسس است. نحوهی بچهدار شدن دختر حداد و فرزند آقای خامنهای امری است کاملاً خصوصی و هيچ دخلی به من و شما و ندارد. باقی جملات چیزهايی است در حد خیالبافی. بچهدار شدن، زود بچهدار شدن يا دير بچهدار شدن و توسل به درمان در هر کشوری، چیزی است که ممکن است برای «هر کسی» رخ بدهد. این چه نحو برخورد با انسانهاست که حال که حداد عادل از راه عدالت و اخلاق دور شده است ما به خود اجازه بدهيم برای صدمه زدن به او از شیوههای غير اخلاقی استفاده کنيم؟
در عنوان زيرین بند بالا هم از «مصادرهی علوم انسانی» توسط حداد سخن به میان آمده است که گویی ادامهی هيجانهای سطور بالاست و حقیقتاً دور از انصاف است. حداد چگونه میتواند و میخواهد علوم انسانی را مصادره کند؟ چرا این همه شتاب؟ چرا اين همه تعميم و پیشداوری؟
نويسنده آورده است: « افرادی که سال ۸۴ به حوزهی رایگیری یک مسجد در محلهی دروس تهران رفته بودند، زهرا حدادعادل و مادرش را در زمان رایگیری در حال تبلیغ برای محمود احمدینژاد به یاد میآورند که فردای آن روز محمود احمدینژاد بعد از انتخاباتی پرشائبه به ریاستجمهوری رسید». اين جملات چه ربطی به بحث ما دارند؟ گرفتيم که دختر و فرزند حداد به احمدینژاد رأی دادند. ذکرش در اينجا چه مناسبتی دارد؟ انگار آن دو نفر باعث رييس جمهور شدن او شدند. اينجاست که خواننده احساس میکند نويسنده به پريشانگويی آشکار افتاده است و میخواهد هر چه که میتواند ذيل «پرونده»ای برای حداد بنويسد که حقیقتاً اسباب تأسف است.
اين روش پروندهساز و سابقهجو را در این جمله هم میتوان ديد: «سوابق محمد نوریزاد و نویسندگیش در کیهان و نوع جهتگیریهای سابق وی بر کسی پوشیده نیست». اين به رخ کشاندن «سوابق» افراد دقيقاً همان چيزی است که جنبش سبز نباید در پی آن باشد. اگر قرار باشد باز هم همین شیوهها باب شود که راه ما به ترکستان خواهد بود.
آنچه که در بالا آمد، از باب نصیحت است و متعلقاش خود-تصحیح-گری برای اینکه بدانيم راهی که در آينده باید برويم چه باید باشد. از ياد نبریم که هدف، وسیله را توجیه نمیکند. حتی با دشمنان هم باید با اخلاق رفتار کرد. اخلاق و ایمان اينها را به ما میآموزند. قلب این جنبش، اخلاق است و ایمان و آزادی. باید هميشه اينها را به عنوان متر و معيار پيش چشم داشت تا هر وقت که از آنها دور شديم دوباره به همین راه راست بازگرديم و حتی با دشمنان خود نیز از جادهی ادب، انصاف و اخلاق خارج نشويم.
پ. ن. گویا اين مطلب پس از نشر در موج سبز
بازنشر شده است. برای پرهیز از نزاع وارد جزييات نمیشوم، اما کاش این دوستان برای اينکه نشان بدهند قابليت خود-تصحیح-گری دارند، از همان ابتدا اين کار را میکردند و انعطاف خود را در همان آغاز نشان میدادند.