تو را با عاشقی، مستی و رندی شناختم. با شور و قلندری آغاز شدی. ولی پایان نداری. «مردن عاشق نمیمیراندش». اما این منام که اینجا میمانم، تنهای تنها. همه قصهی خودشان را میگویند. هر کس داستان خودش را میسراید. همه از غم خودشان میگویند. هر برگ این خاطرات با تو را که ورق میزنم یا شور و شیدایی است، یا رنج استخوانگداز عاشقی که تو مثل کوه آن بالا ایستاده بودی و میگفتی عاشقی همين است؛ همین. با این تکیه کلام: «یعنی که...» با همان لهجهی نشابوریات. بگو دوباره؛ بگو: «حسن مشکاتیان ما را اينجوری بزرگ کرد؛ گفت...». بگو تا با هم بخندیم. بگو تا باز سرت را در آغوش بگيرم و باز با هم بگرييم. میگويی؟
خاطرت هست که تازه از قونیه برگشته بودی؟ یادت هست؟ خاطرت هست چگونه «یک دست جام باده و يک دست جعد یار» نيمشبان بر سر مزار ديوانهی کبیر قونوی تا سحرگاهان ساز زدی؟ يادت هست؟ یادت هست آن شب نخست چهها گفتیم و چهها شنيدیم؟ تا خبر از گوش و چشمام به جانام بریزد، تا این زهر به استخوانام برسد يواش يواش سرما از دستانام به پاهام برسد، مثل برق تمام تو پيش رویام راه رفت. کی بود؟ هفتهی پيش؟ با آن تلفن نصفهکاره که گفتی: «سخنان خوبی را آغازيده بودی»؟ با همین ادای خودت: «آغازیده...».
چه رؤیاها که نداشتم؛ چه خوابها که ندیده بودم... حیف! حیف؟ ناگهان دود شد همه چیز؟ میشود؟ یعنی تو به آن میراث عظیمات که خلقی و ملتی را پريشان و هوایی کرده بود، دیگر چیزی نمیافزايی؟ یعنی تو کی و کجا از بن دل فریاد میزنی: «محبوبِ من! وطن!»؟ کی؟ عکسهات را ببينیم؟ اینها را تماشا کنم؟ هر کداماش يا خاطرهای است شيرین یا قصهی رنجهای تو، رنجها من، رنجهای ما... رضا به من میگوید چیزی بنویس. از چه بنویسم آخر؟ از ماتم بیپايان ما؟ آن هم در چنین روزی؟ در چنین حالی؟ با این وطن پريشان؟ همین وطنی که تو با خون دل و اشک میگفتی که: «دردا و دریغا که چنان گشتی بیبرگ / کز بافتهی خويش نداری کفنِ من». همین وطن. همین وطنی که تو تار و پودت را با آن ساخته بودی. همه آرزوی من بود که روزی را شاهد باشی که وطن را آباد ببینی، پاک ببینی، بیغم ببینی، سر بلند ببینی، نه اينکه میانهی این همه غوغا و آشوب بروی؟ کجا آخر؟ کجا رفتی؟ یکنفس دارم ناسزایات میگویم که چه کردی با من، با خودت، با ما؟ این حفرهی عظیم را در دل مام میهن چه کسی پر میکند؟ تو که تمام هنرت وقف ایران بود و هر مضرابات، هر زخمهات، شعلهای بود بر خاکستر ققنوس... تو چرا آخر؟ عاشقی مانند تو چرا؟ قلندر پاکبازی مثل تو چرا؟ تو چرا؟

آن آخرین سفر را یادت هست؟ آن روزی که ما را – من و مرتضی کاخی را – با مضرابهات روانه کردی که برویم بیرون، بعد آن همه اصرار که بمانیم؟ یادت هست؟ من ماندم و کاخی رفت. ولی چه سود گفتن اینها؟ چه سود از این خاطرهها؟ میليونها از اينها را آوا دارد و آيین. من چه کنم که دستام کوتاه است و نیستم که در آغوششان بگیرم؟ دیشب داشتم به بانو میگفتم این عکسی که دست به دست در وب میچرخد، این عکسی که گوشهاش تاخورده و من روزی اسکناش کردم، این عکس هر بار لبخند به لبانام مینشاند. اين عکس همان شبی گرفته شد که تو تازه از قونیه آمده بودی. این عکسِ آن شب است. شبی که من خراب از پيش تو رفتم. اما این عکس، هر بار ديگر که ببينماش آتشام میزند. آتشام میزند.
هر چه بنویسم و مینويسم تمام نمیشود و تمام نمیشود. سالهای درازی از تو بنویسند و در ماتم تو بمویند و هنوز نفهمند چه جواهری، چه گنجینهای دیگر از دست برون شد. مثل تیری از کمان جهیدی و رفتی. تو راه خودت را رفتی و ما مانده در نیمهراه. با این وطن ویران. با این خاک خونبار و ماتمزده. حالا داغ بر سر داغ، غم بر سر غم میگذارم. میگویم:
سپهرِ بر شده، پرويزنی است خون افشان
که ریزهاش سر کسریٰ و تاج پرویز است!
تاج پرویز! پرویز! از همان روزهای اول خو گرفتم که فقط پرویز بناممات. میدانستی که به زبان من نمیآمد پیش رویات «استاد» صدایات کنم. برای بیرونیها استاد بودی. برای من پرویز بودی. چیزی بودی بالاتر از این القاب. آدم بودی. عاشق بودی. مست بودی. رند بودی. خلاصهی شوریدگی بودی. جهان لابد یادش هست آن شبی را که افسانهی عشق میگفتی و هنوز از آن آتش افروخته یاد میکردی... من در این هفت سال مگر از تو جدا بودم؟ چند بار میگفتی شعرهات را بده و چقدر من عذر آوردم که شاعر نیستم؟ یک روز تلفن را میدادی دست شرف الدین خراسانی و یک روز دست شفیعی کدکنی و به زور میگفتی شعر بخوان! شعر؟ من؟ باید حتماً مرا میبردی پيش سایه تا بگوید خدا آخر و عاقبتات را به خیر کند اگر شاعر شوی! پریشان میگويم نه؟ خوب پريشانام... فکر میکنم فردا چه میکنم؟ چه باید بکنم؟ چه میشود کرد؟ با تو، با این دل غمپرورد، با این چراغی که در چشم تو شکستند، با این میهنی که در هر رگاش زخمی از ستم است و جگرت را پارهپاره میکرد، چه کنم؟ چه کنم؟
ولی مگر تو هم ماتم داری؟ من با این صدای خشگرفتهی تو چه کنم؟ «یقین درم اثر امشو به هایهای مو نیست / که يار مسته و گوشاش به گریههای مو نیست». آوا جان! آيينکم! سینهام مثل کوره است. سرم سوت میکشد. زبانام نمیچرخد. چه بگویم؟ نه من آرامام نه شما. مدام با خودم میخوانم که لابد پرویز الآن میگويد:
مریزید بر گورِ من جز شراب
میارید در بزم من جز رباب
هر چه فکر میکنم میبینم حالا حالاها باید بنویسم. تمام نمیشود این مرگ. این عشق. اين سوز. این شعلهای که دارد خاکسترمان میکند. همه اميدمان این است که از اين خاکستر مثل ققنوس سر بلند کنیم. همه امیدمان اين است که یک چیز باشد که پرویز را شاد کند، آرام کند، لبخند به لباش بنشاند: مرهم به زخمهای وطن گذاشته شود. این همه ستم، این همه آزادیکشی، این همه نامردمی و ریا، این همه دروغ تمام شود. میشود یعنی؟ میشود؟
بریز خونمه با دست نازنين خودت
چره که بهتر از ای هيچی خونبهای مو نیست...
