چرا مشایی مسألهی ما نیست؟
پرداختن به مسألهی انتصاب مشایی به معاونت اولی احمدینژاد مسألهی ما نیست. چه این ماجرا دفعالوقت باشد و منصرف کردن افکار عمومی از اصل وقایع فجيعی که رخ داده است و چه این موضوع تقابلی باشد میان احمدینژاد و رهبر کشور، باز هم مسألهی ما اين نیست.
مسأله حتی نفسِ انتخابات نیست. این تصور که تمام اين اعتراضها به نتیجهی یک رأیگيری است و بس، باز هم تصوری است سطحی. نتیجهی انتخابات و ابهامهای متعدد آن، حوادث پیش و پس از آن، مقاومت عجیب و باورنکردنی قدرت در برابر نه تنها اقناع مردم و معترضان بلکه در برابر نخبگانِ سياسی نزديک به خودشان به اضافهی دههها ماجرای ریز و درشت دیگری که اجزای مختلف این پازل را میسازند، همه حاکی از این است که مسألهی مشايی و مسألهی خودِ احمدینژاد کماهميتتر از بحران و بیآبرویی عظيمی است که نظامِ سياسی کشور به آن مبتلا شده است.
به اينها بیفزاييد انباشت خواستههای متعدد و فراوان مردم را. تحقير شدن مدام به دست پليس در خیابانهای کشور، کم چیزی نیست. نداشتن امید و امنیت شغلی و روانی، هراس از مرزبندیهای روز به روز پررنگتر متملقان در برابر قدرت که هر روز پرزورتر میشوند، تورم، بیکاری، بهداشت نامناسب، آموزش و پرورش ویران، مسکن گران و دیرياب تنها چند نمونه از مقولههایی است که به سادگی پس ذهنِ معترضان هست و اسم رمزِ همهشان شده است کلمهی «سبز».
بسیار چیزها در بحبوحهی انتخابات و ماجرای شمارش آراء و بازشماری آراء بر ما و بر جهانیان پوشيده است. مسؤولان دولتی هم نه تنها تلاشی برای اقناع کسی نمیکنند که تمام کوششهای رسانهای و تبلیغاتیشان را هم بسیج میکنند که به همهی معترضان بفهماند که ما هيچ مسؤولیتی در قبال شما نداریم و دلیلی نداریم شما را اقناع کنيم؛ مشروعيت و صحت و صداقتِ کار ما نیازی به تأييد يا اقناع شما ندارد! این نکته را قدرتِ سیاسی به صدها زبان صریح و ضمنی نه تنها به معترضان بلکه به تمام ملت و حتی موافقان خود القاء کرده است: ما نیازی به اقناعِ شما نداریم! شما بايد ایمان بياورید؛ ایمان بياورید به اينکه ما هستيم و چنین هستیم، چه بخواهيد و چه نخواهيد!
یک مضمون ديگرِ رخدادهای اخير این است که دولت یا به عبارت دیگر حاکميت سياسی عينيت و مظهر ارادهی الهی است. مظهر ارادهی الهی البته تعبیری است خالی از دقت اخلاقی و نظری؛ تعبیر دقیقترش این است که حاکميت و قدرت سياسی بر مسند الوهیت نشسته است (نشانهها و علايم زيادی هم دارد که میتوان مورد به مورد آنها را بازگو کرد). چنین تصوری از قدرت البته مقرون به شِرک است. کم نیستند کسانی که تصورشان از قدرت و حاکمیت سیاسی در کشور همین تصور شرکآلود است.
نکتهی دیگر البته رواج بیسابقه و حیرتآور دروغ، ريا، دينفروشی و اهانت مکرر به غرور ملت ایران است. حوادث پيش از انتخابات و پس از انتخابات را وقتی کنار هم میگذاریم، تصویر بهتر شکل میگیرد: ناتوانیهای رييس دولتِ نهم در ادارهی کشور، جنجالآفرينیهای مکرر داخلی و خارجی، به زانو در آوردن اقتصاد کشور و بر هم زدن نظام مديریتی، مرعوب کردن نخبگان سياسی و فلج کردنِ آنها (مقصود نخبگانِ سياسی به اصطلاح «خودی» است)، ايجاد فضای رعب و وحشت در دانشگاهها و محيطهای پژوهشی و علمی و دامن زدنِ پياپی به اين فضا تا حدی که عمدهی نخبگان و انديشمندان طراز اول کشور یا آشنای محبس میشوند و يا جلای وطن میکنند و بسیار موارد دیگر. این وضعیت حيرتآور چيزی نیست که نتيجهی انتخابات باشد؛ اين انتخابات و حوادثِ بعدش، نتیجهی آن وضعیت است. به عبارت دیگر، ادامهی اين وضعیت با چنان رييسی، نه اخلاقی است و نه متناسب با قوانين مصرح کشور. تنها توضیحی که برای این وضعیت پرتناقض وجود دارد این است که قانون اساساً معنا ندارد (چون اگر داشت، محمود احمدینژاد اساساً نمیبایست به دلیل تخلفهای گستردهی مديریتی – از جمله در بحران بودجه – تأييد صلاحیت میشد و به دلیل زیر پا گذاشتن مکرر اصول اخلاقی و دینی باید رد صلاحیت میشد) و در نتيجه قانون همان چيزی میشود که قدرت میگوید و قدرت هم رييس دولت نهم را میخواهد. پس ماجرا موقوف! پس، بحث و پرسش بس!
انتخاباتی که برگزار شد چه سالم باشد و چه نباشد (يعنی با احتساب نظر رييس دولت نهم و رقیباناش)، شکافی ايجاد کرد که باعث گره خوردنِ همهی مطالبات قبل و بعد کسانی بود که از وضعيت موجود به تنگ آمده بودند و دیگر به هیچ قیمتی تحمل رييس دولت نهم را نداشتند (چه این افراد ۱۱ میليون باشند و چه ۲۴ میلیون؛ در اصل ماجرا تفاوتی نمیگذارد). فراموش نکنیم که همیشه اکثریت مردم نيست که احترام دارد و بايد رأیاش غالب باشد. وقتی وضعیتی غیراخلاقی باشد، حتی با رأی اکثريت مردم آن وضعیت اخلاقی نخواهد شد (چنانکه هیتلر با پيروزی به واسطهی رأی اکثریت حکومتاش نه اخلاقی بود و نه مشروع). شايد بتوان نشان داد که غلبهی رأی اکثریت، قدرت را به منتخب اکثریت منتقل میکند، ولی نمیتوان برای آن وجههی اخلاقی و سالمی تراشيد. اخلاق هميشه مستقل و بیرون از گروکشیها و بده-بستانهای سیاسی میايستد.
لذا، مسألهی ما مشايی نیست؛ مسأله يک تناقض اخلاقی عمیق و دامنگیر است تا جايی که هنوز هیچ نخبهی سياسی در کشور صدایاش را بلند نکرده است که بگويد حتی اگر انتخابات سالم بوده، احمدینژاد مدتهاست صلاحیت اخلاقی ماندن در آن منصب را از دست داده است. هیچ کس هنوز نمیگويد احمدینژاد را میتوان و باید به خاطر سلامت اخلاقی جامعه هم که شده، به خاطر همهی آنچه در مناظرهها گفت و همهی سخنانی که قبل از آن از او صادر شده بود، به دادگاه کشيد و عدالت را دربارهاش اجرا کرد (و البته کدام دادگاه، کدام مدعیالعموم، کدام قاضی و کدام قانون؟). مسألهی ما مشايی نيست، چون قدرت سياسی چنان خويشتنداریاش را پس از اعتراضها از دست داد که حاضر بود برای حفظ وضعِ موجود تن به هر فاجعهای بدهد («حفظ وضعِ موجود» همان چيزی است که به زبان ديگر اسماش را میگذارند «حفظ یک چیز مقدس که هيچ کس جز خودِ صاحبِ قدرت نمیداند چیست») و به عبارت ديگر، به هم زدن همهی قواعد بازی سياسی و زير پا گذاشتنِ اصولی اخلاقی که اين نظام بر پایهی همانها قانوناش را نوشته است. مسألهی ما مشايی نيست چون آب از جای دیگری گلآلود است. مسألهی ما مشايی نيست چون هنوز تفکری که یک حملهی وحشيانه را با محکوم کردن يک سرباز جزء به دزديدن ريشتراش فيصله میداد، این بار جریتر شده است و میتواند به آسانی جمعيت عظيمتری را مجروح و منکوب کند و بعد خودِ همان جمعیتِ ستمدیده را متهم، مجرم و قاتل قلمداد کند. مسألهی ما مشايی نيست، چون دستگاه قضایی ما وضع ويرانه و اسفباری دارد که هنوز با در بند بودن زبدهترين فرزندان این آب و خاک، رگ عدالتخواهی و دادگریاش نجنبيده است؛ و مسؤول اجرای عدالت و قانون، مشايی نیست، احمدینژاد هم نيست! مشايی در این قصه سالمترین و بهترين جزء ماجراست. در این تصویر سياه، مشايی نقطهی خاکستری است!