از ۱۱ سپتامبر تا ۲۲ خرداد - دو زخم ناسور
پس از وقوع فاجعهی ۱۱ سپتامبر، یکی از جملاتی که ورد زبان تحلیلگران سیاسی جهان شد این بود که آمريکای قبل و بعد از ۱۱ سپتامبر و همچنین جهان قبل و بعد از آن دیگر یکی نیست. اتفاق بزرگی افتاده بود که بسیاری از معادلات را بر هم زده بود. اين تغيیر معادله به سودِ چه کسانی و به زیان چه کسانی بود؟ روايتها مختلف است، اما هر چه بود، مسلمانان به خاطر خشکمغزان وهابی مسلکی چون بن لادن، در تیررس حمله و تهتک افراطیونی از همان جنس اما در اردوی مخالف قرار گرفتند. برنده چه کسی بود و بازنده چه کسی؟ من فکر میکنم بازنده بشریت بود. خشکمغزی و سادهلوحی است اگر بگويید مسلمانها بازنده بودند یا بخواهیم به تبعیت از سلفیمسلکان ادعا کنیم آمریکا یا غرب بازنده بود. روایت دوم، صرفنظر از مخدوش بودن و سست بودن، چیزی همردیف جنایت هم هست. هیچ کس نمیتواند ابتدايیترین ارکان دين مسلمانی را – که قداست و حرمتِ نفس آدمی است – زیر پا بگذارد و زير لوای دين پناه بجويد. بازنده، نه مسلمانها و نه آمريکا یا غرب به تنهایی بود؛ بازنده ما انسانهایی بودیم که چندان کوشش نکرده بودیم تا فرهنگ گفتوگو و سخن را نهادینه کنیم.
فاجعهی ۱۱ ستپامبر، جامعهی آمریکا را زخمی کرد. زخمی عمیق که هنوز بر چهرهی آمريکا حس میشود و هنوز هم ملت آمریکا دلی خونین از این حادثهی هولناک و بشرستیزانه دارند. اما وجه قیاس آن فاجعه و چیزی که امروز در کشورِ ما رخ داده است چیست؟
آنچه با انتخابات ۲۲ خرداد رخ داد، به هیچ وجه دگر میسر نمیشد؛ یعنی رشتههایی گسيخته شد و پردههایی دریده شد که مردم عادی قادر به انجاماش نبودند. مرزهایی در نوردیده شد که هیچ اجنبی، مخالف و معاند، يا استعمار و استکبار، یارای عبور از آنها را نداشت. ۲۲ خرداد ۸۸، نقطهی عطفی بود برای تجربهی زیستهی نظامِ سیاسی کشور به این معنا که دیگر هرگز به دوران پيش از آن باز نخواهیم گشت. ديگر، همهی پلهای پشتِ سر، همهی امکانها و فرصتهای خود-اصلاحگری پارهای از زمامداران کشور سوخته است. در نتيجه، پارهای از عرفها و ملاحظاتِ سياسی ديگر از بن بلاموضوع و فاقد معنا هستند. در هيچ دورهای از تاریخ جمهوری اسلامی، سراغ نداریم که افراد متعدد و مختلفی از طیفهای متنوع – ازعلما و فضلای حوزه و طلبهها گرفته، تا فعالانِ مختلف سیاسی، استادان دانشگاه و مردم عادی – نه تنها یکتنه در برابر نمرهی اعلام شده و مُهرِ تأييد خوردهی شاگرد متقلبِ اين امتحان ایستاده باشند، بلکه به هر مناسبت و فرصتی، مشروعيت يکايک اقداماتِ برندهی «۲۴ میليونی» را بر باد رفته اعلام کنند (امتحان از این خفتبارتر که پس از فاجعهی چين و بعد از موضعگیری سست و بیرمق دولت، علمایی چون صانعی، مکارم شیرازی و حسین نوری همدانی – حتی – به این شدت موضعگیریهای دوگانهی دولت و خيمهشببازیهای تبلیغاتی را – در ماجرای مروه شربینی و سکوت رسانهای دربارهی فاجعهی چین – به پرسش و مؤاخذه بگیرند؟).
ماجرای دوم خرداد ۸۸، زخمی بود که در روح و روانِ ملت ایران نشست و هر روز نشانههای تازهتری از این زخم هویدا میشود. قاعدتاً در مواردی که بتوان بحران را مدیریت کرد، پس از یکی دو هفته، ماجرا فروکش میکند و زخم التیام پیدا میکند. اما پیداست که صحنهگردانان ماجرایی که از تيغِ آن در هر رگ ملت زخمی نشسته است، چندان ضربه را عميق در گوشت و استخوان این ملت زدهاند که مثل بارهای پیش زخم التیام پیدا نمیکند و لب میگشاید مدام. واقعهای که دوباره ۱۸ تیر را به صد زبان دیگر زنده کرده است و هر نيمموجی از آن به موج ديگری وصل میشود، به نظر نمیرسد به اين سادگی قابل مدیریت باشد. بحرانِ سوء مدیریت و بیکفایتی رييس دولت نهم، دگرديسی پيدا کرد به بحرانی از جنس فروپاشی مشروعيت و پشتوانهی اخلاقی و دينی که هر روز «از هر رقعهی دلقاش» هزاران بت فرو میریزد.
تحليل اينکه از این پس چه خواهد شد، کار آسانی نیست. اما این را میتوان گفت که این موج به هر سو که برود، دیگر هرگز به روز قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ بازنخواهیم گشت. آينده اگر شیرین باشد و اگر تلخ، مبدأ تاریخ جمهوری اسلامی ایران را از ۲۲ بهمن ۵۷ به ۲۲ خرداد ۸۸ منتقل کرد و کل تاریخ اين «جمهوری» را يکشبه صفر کرد. رسیدهایم به یک نقطهی آغاز؛ آغازی که میتواند بسیار شیرین باشد یا بسیار تلخ. اما ملت ايران يک تفاوت بزرگ، با بسياری از ملتهای دیگر جهان دارد. بايد ديد که در بحرانیترین احوالی که بر اين ملت و فرهنگاش رفته است، چه اتفاق افتاده؟
مولوی در روزگار ظهور میکند که امن و آسايشی نسبی در محل اقامتاش حکمفرماست و غمی و اندوهی نیست. دل و دماغِ او هم چندان آشفتهی سیاست نيست. روزگارِ عاشقانهی خوشی دارد. زمانهی تاخت و تاز مغول که از راه میرسد و ویرانیهای پياپی و تباه شدنِ مزاجِ دهر، تازه زمانی است که ملت ايران عمقِ فاجعه را با گوشت و پوستشان حس میکنند. اما باز هم به رغمِ آن همه سمومی که بر طرف بوستان بگذشت، باز هم بوی گل و رنگ نسترنی میماند؛ باز هم «حافظ»ی پدیدار میشود که هنوز که هنوز است، زبان حال و حافظهی نهان و جمعی همگی ماست. آينده هر چه که باشد، از هماکنون میدانيم که هر چه بر زمین میریزد در این کشاکش خون و تکفیر، دوباره بر میخیزد؛ این بار با سرعتِ بیشتری:
خاکسترِ تو را هر جا که برد باد
مردی ز خاک روييد...
اين «رويش ناگزیر جوانه» است که نفسِ سنگ را میگيرد و هیبتِ خارا را میشکند. پس:
وقت است تا برگِ سفر بر باره بنديم
دل بر عبور از سد خار و خاره بنديم...
میتوان عبور کرد و سفر کرد. گزينههای ما بسیار بيشتر از گزينههای کسانی است که همهی امکانها و فرصتهای خود را يکایک میسوزانند و روز به روز مرتکب اشتباهاتی عظيمتر از اشتباهات قبل میشوند. باید شادمان بود از اشتباهات مکرر استخفافگران و البته هوشمندی به خرج داد که چگونه میتوان حکيمانه و خردمندانه از این اشتباهات بهره جست و اهمیت آنها را دست کم نگرفت. حادثهی ۲۲ خرداد ۸۸، اگر نگويیم جهان را، سرنوشت ایران و نظامِ سياسیاش را دگرگون کرد. این قمار، قماری عظيمتر از آن بود که بتوان مدیريتاش کرد. قماربازان ناشی هستند که همهی برگهای آسشان را و خالهای درشتشان را میسوزانند و با برگِ ژوگر بلوف میزنند؛ آخر اين قمار، سرافکندگی است و ذلت. حکايت همان شاعری است که – چنانکه یک بار در همین وبلاگ نقلاش افتاد – در مصرعِ اولِ بیت اول شعرش، قافیهی نخستاش «خبیث» بود که آن را با «پليس» (!) قافيه بسته بود؛ البته تکلیف ابیاتِ بعدی اين شعر از همین دو قافيه هويداست! ۲۲ خرداد، برای بعضیها شعری ساخت که برای عبور از قافيهی «خبیث» و «پليس»اش بايد شب و روز عرق بريزند و خونِ جگر بخورند، ولی نتيجهاش چيزی شود بیسر و ته و فاقد معنا. امان از قافیهی تنگ و شاعری که به یک محاسبهی غلط – شاید هم از سر بیدانشی – ناگزیر باشد جفنگاش را به مدد تفنگ به مستمعین بقبولاند. جاعلِ اسکناس ما، این بار اسکناس هفتصد تومانی جعل کرد!