در ميان آنچه این روزها میخوانم – جدای تحلیلهای سياسی و عملی – یک چیز بيش از هر نکتهی دیگری برجستهتر شده است و آن دین است و ایمان. بحث دربارهی آزادی، جمهوريت یا پایگاه مردمی نظامِ سیاسی جمهوری اسلامی زیاد شده است. زیاد هم دربارهی جوانب نظری و عملیاش نوشتهاند. اما یکی ديگر از چيزهایی که امروز به بهترین شکلی دارد صیقل میخورد و تراشیده میشود، همین مقولهی ایمان و دين است در نظام جمهوری اسلامی. اما به چه وجهی؟
سخن تازهای نیست اگر بگوييم – یا بگويند – که در نظام سياسی فعلی کشورمان، دین تبدیل به ابزار و بازيچهی قدرت سیاسی شده است و هر جا خواستهاند از خزانهی دین خرج کردهاند تا انبانِ خراجِ قدرت را با حراج کردنِ دين، فربهتر کنند. واقعاً حاجتی به توضیح و تحلیل مفصل و مبسوط در این زمينه نيست، بس که علما و فضلا دربارهاش نوشتهاند یا گفتهاند – و در ماههای اخیر به شدت و وسعتِ بیشتر.
آنچه میخواهم بگويم بيشتر ناظر است به احوال کسانی که ايمان در زندگیشان رکنی است مهم. کسانی که با ايمانشان، با «ذکر»شان نفس میکشند. کسانی که در ميان اين همه ظلمت، باز هم نه ايمان به نور را از دست میدهند و نه تسلیم اولياء طاغوت میشوند. قضيه خيلی ساده است: چقدر به خدایمان باور داريم؟ چقدر در «صراط المستقيم» استوار میمانيم؟ چقدر در برابر هیبت باطل و بانگ بلندش، توان ايستادگی داريم بدون آنکه ايمانمان سست شود؟ این است امتحان دشوار. در وضعی که هیچ تهديدی يا شبههای در ايمان کسی نیفتد و همه چيز بر وفق مراد يا منطبق با اخلاق و ايمان باشد، از ایمان سخن گفتن هنری نيست. مؤمن ماندن کار بزرگی نیست. مؤمن ماندن، در هنگامهی تاريکی و در غلبهی بیایمانی و اخلاقستیزی در لباس ایمان و اخلاق است که مهم میشود. مؤمن ماندن و گم نکردن «فرقان» و از دست ندادن «تقوا» در غبار شبهات است که سخت است.
امروز ديدم که در نامهای که آيت الله صانعی در پاسخ به دختر حجاريان نوشته بود، یک آيه بسیار معنادار را آورده است: «ان ربک لبالمرصاد». خدای تو در کمين نشسته است! مو بر اندام هر مؤمنی راست میکند این چند کلمه. آنها که ابتداییات اخلاق را در اين هنگامه زیر پا نهادند، خودشان خوب میدانند چه کردند. آنها – بعضیهاشان قطعاً – ترازوی اعمالشان دست خودشان هست. همین آيه را اگر چند بار برای خودشان زمزمه کنند، چه حالی عارضشان خواهد شد؟ خوابِ آرام خواهند داشت؟ من از آنها سخن نمیگويم که بدون هيچ تردیدی و با یقین دو دو تا را ده میدانند. از آنهایی میگویم که میفهمند دستشان آلوده به چیست. ولی، از اينها هم باید گذشت. روی سخن من با این افراد نبود، با خودِ ما بود. ما چقدر باور داريم که خدایی که میگوید من در کمین نشستهام، راست گفته است. باور داريم؟
بازی سختی است. صبر تلخی است. ولی لااقل امروز باید بيشتر از هر روزی باور داشته باشیم که ظلم نمیپايد. بيشتر از هر روزی باید بفهميم که چرا در ام القرای عالم اسلام (!) برای «شهيد حجاب» تشييع جنازهی نمادين و غیابی بر پا میشود، ولی بعد از دو سه هفته، جنازهی جوان نوزده سالهی مردم را از زندان اوین تحویل مادرش میدهند و به خانوادههای تمام کشتهشدگان،
اجازهی برگزاری مراسم هم نمیدهند. این را دیگر باید فهميده باشيم که این مرصاد، مثل مرصاد ده سال پيش نیست. چقدر ايمان داريم؟