از وقتی
خبر دستگیری پدر و مادر بهمن را خواندهام، بیتاب به خودم میپیچم و هر چه فکر میکنم واژه نمیيابم برای توصیف این ستمگری. اين دیگر فقط جنون، ستم، جهل، زنجیر پاره کردن یا هار شدن نيست. این تنوره کشیدن حيرتآور دیو است. هیچ کلمهای، واژهای، تعبیری برای بيان اين موجِ بیکرانهی ظلم و ظلمت پیدا نمیشود. گويی اهل فرهنگستان بايد از نو گردِ هم بنشينند و واژه وضع کنند برای این وضعيتِ تاریک و مسموم. آدم بغض میکند وقتی میبیند نادانی چگونه سر به فلک زده است و بیتدبيری و بیخردی تا کجا اسباب انهدامِ مُلک و ملت شده است. اين دیگر اسماش دولت نیست، این عين ادبار است و عين نکبت و محنت. با سایه صحبت میکردم و مرا متوجه این غزل حافظ کرد که در زیر میآورم. غزل را بخوانيد و ببينيد چه اندازه وصفِ حال لحظهلحظهی اين روزهای ماست.
دو یارِ زیرک و از بادهی کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشهی چمنی
من اين مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پیام افتند هر دم انجمنی
هر آنکه کنجِ قناعت به گنجِ دنيا داد
فروخت يوسف مصری به کمترین ثمنی
بیا که رونقِ اين کارخانه کم نشود
به زهدِ همچو تويی یا به فسق همچو منی
ز تندبادِ حوادث نمیتوان ديدن
در اين چمن که گلی بوده است يا سمنی
ببين در آينهی جام نقشبندی غیب
که کس به ياد ندارد چنين عجب زمنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ ياسمنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزيز نگينی به دست اهرمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
نمیدانم کسانی که چنین دست غارت و تطاول در جان و مال و آزادی مردمانِ خودشان گشودهاند و خیلِ بیگناهان را به محبس میکشند، چه طرفی از این جنون میبندند؟ انگار نمیدانند که اين بازیها سودی ندارد و آبِ رفته را به جوی باز نمیگرداند. يعنی نمیدانند هر چه بيشتر گلوی بیگناهان را میفشارند، بيشتر اسباب دامن زدن به نفرت و انزجار از خودشان میشوند؟ یعنی این را نمیفهمند که با این کارها حتی کسانی که طرفدار خودشان هم هستند، سخت به فکر فرو میروند که اینها چه راهی را دارند میروند؟ یعنی نمیفهمند که ما به ارزشهایمان، به انسانیت، به اخلاق، به درستکاری، به جوانمردی، به مروت و به عدالت ایمان داریم و ایمان را نمیتوان با زور و سرنیزه ریشهکن کرد؟ این روزها مدام میان شعرهای حافظ و سایه میلولم و انگار آینهای پيش روی من است از آنچه اين روزها بر ما میگذرد. با خود میگويم که «خرابِ خفت تلبیس ديو نتوان بود / بيا بیا که همان خاتمِ سلیمانی». و به یاد میآورم که ما باز هم دست از ايمانِ خود نکشيدهايم و نمیکشیم. ما هنوز ایمانِ آفتابی خود را حفظ میکنيم:
وقتی كه فريب ديو،
در رخت سليمانی،
انگشتر را يكجا با انگشتان میبرد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافيه میبستيم.
در میان این تندبادِ حوادث، ما باز هم استوار میمانيم. اين را میدانيم که ستم نمیماند و نمیپاید. و ستمگر هم خود نیک میداند که نمیتواند بنای دولت را بر بیداد استوار کند: «زمانه کیفرِ بیداد سخت خواهد داد». زمانه دستی دارد که بسی زورمندتر از دست آدميان است. چنان به آسانی زورمندان را به ذلت و خواری میکشاند «که نقش جور و نشانِ ستم نخواهد ماند». و باز هم من از امید میگويم و از ايمان. از صبر میگویم و از استواری. با خود زمزمه میکنم که:
در آن شبهای طوفانی که عالم زیر و رو میشد
نهانی شبچراغ عشق را در سينه پروردم
برآر ای بذر پنهانی سر از خوابِ زمستانی
که از هر ذرهی دل آفتابی بر تو گستردم
پ. ن. به این بیت فکر کنید و به حال و روز اين سياست و قدرتی که مثل آتش در کشور افتاده است و خان و مان همه را میسوزاند:
چو تيره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیاید به کار