در حديثِ تَرْک...
چيزی میخواندم. اين نيممصرع از مولوی در خاطرم گذشت که: «هان و هان تَرْکِ حسد کن با شهان...». بعدش میگويد: «ورنه ابليسی شوی اندر جهان». من میگويم که: «هان و هان ترکِ حسد کن با کسان...» و اين کسان هر که خواهند باشند. کسی به خسان حسد نمیبرد مگر دچار کوری باطن باشد. حسد در حق شاهان معنا، آدمی را ابليس میکند. به تلبيس میکشاند و تکبر. آدميت و خطا کردن و خاک بودن و اهل بازگشت بودن را از آدم میستاند. ترک حسد با ديگران، اول حاصلی که دارد رنج درون را از باطن آدمی میزدايد.
اما... اما مگر هميشه آدم بايد به اين و آن تلنگر معرفتی و سلوکی بزند؟ مگر نمیشود گریبانِ خودش را بگيرد؟ اين يکی که دشوارتر کار است. «سهل شيری دان که صفها بشکند / شير آن است آن که خود را بشکند». شکستن ديگران، کار سختی نيست. از عزيز تا ذليل، از فقير تا غنی را میتوان به حرفی دلآزار رنجاند و چه بسا شکست. خويشتن شکستن کاری است بزرگ. مهار کردن اين اژدهای هزاران سر کار سختی است. به خودم میگویم بايد به جای خرده گرفتن، درس گرفت. آنچه در نگاه من ناروا يا زَلّت و لغزش میآید، همان به که آينهای شود در برابرم که خود پرهيز کنم از آنچه من لغزش میدانم.
برای اينکه آدم، به قول اقبال لاهوری، «تيغ نگاه» پيدا کند، برای اينکه «حدت بصر» پیدا کند، بعضی ترکها لازم است. يکیاش همين. ترک اينکه اصلاً دم بزنی از لغزش ديگران. امتحان سختی است. روزی هزار بار گريبان خودم را میگيرم. باز هم انگار بر سر خط نخستينام. با خودم میخوانم: «لقد کنت في غفلة من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک اليوم حديد» (سورهی قاف، آيهی ۲۲). اين کشف غطاء و حدت بصر که به آدمی داده شود و غفلت از او زدوده شود، در اين لغزشهای آدميان هم با شفقت مینگرد. اما هيهات، هيهات از جلوهی نفس! امان از خودنماییِ اين ابليسِ پنهانرو! فرياد از نرمرويی اين درشتِ زهرآگين! آدم خوب است کمر محکم کند به تاراندنِ خويش، به تاراندنِ نفس!