ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
سه شنبه ۲۳ مهر ۸۷ :: October 14, 2008 

يک شبی...

يک شبی در پیشِ چشم‌ات پاک ویران می‌شوم
بعد از آن چون خاک در بادی پريشان می‌شوم
باغِ گل، باران و این بادِ خزانی را تمام
می‌هلم، گريان چون ابر نوبهاران می‌شوم
می‌دهم از کف عنانِ دل، رهای‌اش می‌کنم
هم‌نشين ريگ‌های اين بيابان می‌شوم
با اميری عالمِ جان تنگ و تاريک است و سرد
پس رها چون گيسوی‌ات در دستِ توفان می‌شوم
تا دمی ديوانه‌وش، دل سر دهد فرياد را
رهسپار شهرهای بی‌خيابان می‌شوم
تا جهانی بی‌تمنا جای گيرد در کف‌ام
يک شبی در پیشِ چشم‌ات پاک ویران می‌شوم...

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است