نکته...
نکتهها چون تيغِ پولاد است تيز
گر نداری تو سپر وا پس گريز
پيش اين الماس بی اسپر ميا
کز بريدن تيغ را نبود حيا
سالهاست در حسرت الماس شدن میسوزيم. زياد دور نیست. فقط مانده است کمی خاک شويم! خاک که شديم تازه قدم به مرحلهی الماس شدن نهادهايم:
به عزمِ مرحلهی عشق پيش نه قدمی
که سودها کنی ار اين سفر توانی کرد
و همين عزم کردم و قدم در راه اين سفر نهادن، خود آغازی است آغازيدنی!
هر چه داری اگر به عشق دهی
کافرم گر جوی زيان بينی
جان گدازی اگر به آتش عشق
عشق را کيميای جان بينی
و گداختن بايد. و گداختن کاری است شگفت. آن چه در ميانه نيست، همين گداختن است و رنه از خاک تا الماس راه درازی نيست. غمی نيست. «دانی که رسيدن هنرِ گامِ زمان است». بگرد تا بگرديم!