از زبان ديگران
آن قصهی گفتوگوی ابليس و معاويه را که در مثنوی آمده است حتماً شنيدهايد. مولوی داستانی نقل میکند. نکتههای اخلاقی و پند و موعظههایاش را رديف میکند، ولی ديگر يک جا میزند به صحرای کربلا و از زبان ابليس حسابی نوحه میخواند. اين کار البته برای مولوی کار تازهای نيست. او عادت دارد که در جایجایِ مثنوی از زبان ديگران شرح هجران و خونِ جگرِ خويش را بيرون بريزد.
ما، به ويژه ما وبلاگنويسها، عمدتاً عادت کردهايم از زبان خودمان حرفهای خودمان را بنويسيم. گاهی اوقات تنها شيوهی روايت کردن، روايتِ خويش به زبانِ خويش نيست. گاهی اوقات میتوان حال کسی ديگر را از زبانِ خود روايت کنيم، بیآنکه آن روايت کوچکترين دخلی با حال ما داشته باشد. گاهی میشود قصهای از کسی روايت کنيم ولی مضمون آن قصه يا روايت، تماماً حالِ ما باشد و اصلاً قصهی ديگری در آن ميان بهانهای بيش نباشد. هيچ فکر کردهايد که گاهی اوقات با شعری بر میخوريد و آن شعر سخت در جانتان مینشيند. شايد آتشِ عشقی دامان دلتان را نسوزانده باشد (يا همين تازگیها نسوزانده باشد!)، ولی شعری آتشين دگرگونتان میکند. اينجور اوقات اگر شعر، نقدِ حالِ خودِ شما نيست، آن چیست که شما را تکان میدهد؟ دلسوزی؟ همدلی؟ نوستالژی؟ يادآوری خاطراتِ کهن؟ خويش را در آينهی ديگری ديدن؟ شايد همهی اينها باشد.
اينها را نوشتم که بگويم من هم در همين ملکوت از این کارها کردهام. گاهی قصهی خودم را از زبانِ يکی ديگر روايت کردهام. گاهی قصهی کسی ديگری را روايت کردهام ولی صورت قصه، قصهی حالِ خرابِ خودِ من است. گاهی اوقات حالام آميخته میشود با همهی حالهای ديگران. اين هم شدنی است. مثنوی را که میخوانيد، غزليات شمس را که میخوانيد، حافظ را که میخوانيد و از آن بالاتر قرآن را که میخوانيد حالتان آميخته میشود با حال شخصيتهای کتاب:
هست قرآن حالهای انبيا
ماهيان بحر پاکِ کبريا
چون تو در قرآن حق بگريختی
با روانِ انبيا آميختی
و اين آمیزش قصهی ماست. ما چقدر میتوانيم قصه بشويم؟
ما چه خود را در سخن آغشتهايم
کز حکايت ما حکايت گشتهايم
و ما هر روز قصهای هستيم تازه. يکی دارد ما را برای طفل خردسالاش میخواند تا کودکاش را بخواباند. تا با قصهی ما گهوارهاش را بجنباند. و هر روز که آفتاب سر بر میکند و شب نقاباش به دستِ خورشيد دريده میشود، ما میشويم قصهای تازه. حکايتی نو. آوازی نو. ترانهای نو. و همين قصههاست که روزی غصهها را سر میبُرَد. پس از اهميت قصه غفلت نکنيد. قصه هم میتواند غصهفزا باشد و هم غصهزدا. شاد آن قصهای و قصهسرايی که دودمان غصهها را بر باد دهد!