گفته بودم مینويسم که چگونه من سخنان سروش را دربارهی پيامبر و وحی، «جور ديگری» میفهمم. سعی میکنم به اختصار، در حد امکان، نظرم را بيان کنم. نخست اينکه اگر بگوييم قرآن محصول تجربهی بشری پيامبر و نتيجهی صورت بخشيدن به معانی بیصورتی بوده است که به او القاء (الهام يا وحی) شده است، اين به هيچ رو فروکاستن قدر و منزلت پيامبر نيست بلکه درست بر عکس تعظيم پيامبر است و بالاتر بردن او از مقامی که عوام برای او قايل هستند. قرآن به آن قرآن نيست که خدا آن را عيناً به همين صورت به جبرييل سپرده باشد و او هم بی کم و کاست با همين الفاظ به پيامبر تحويلاش داده باشد. يعنی توانايی خدا همین قدر است؟ يعنی از اين عظيمتر و بیکرانهتر نمیشد پيامی برای نوع بشر بفرستد؟ البته اين فهم از پيامبر و وحی بر اين پايه استوار است که تمام علوم اولين و آخرين در همین قرآن آمده است و هيچ رطب و يابسی را فروگذار نکرده است و مقصود از «هيچ رطب و يابس» عملاً همه چيز است بی هيچ قيد و شرطی (يعنی شامل ریاضی و فيزيک و زيستشناسی هم میشود). خوب، اين مدعا چندان جای خدشه دارد که عملاً پايهی دين را سست میکند. من حقيقتاً به تلاشهای مرحوم مهندس بازرگان در تلاش برای علمی فهميدن قرآن احترام میگذارم، اما ایشان راه را از اساس غلط میرفته است. قرآن برای اينکه قرآن باشد و منزلت وحی داشته باشد، نيازی ندارد به زبان علم قابل بيان باشد. حوزهی کارکرد قرآن با حوزهی علم تفاوت بنيادين دارد. اصلاً نوع پرسشهايی را که از علم میپرسيم از قرآن نمیپرسيم. پس چه دلیلی دارد در قرآن به دنبال علم بگرديم يا سعی کنيم آن را با علم سازگار بدانيم؟ البته شايد يکی به سرش بزند که در قرآن به دنبال مفاهيمی مثل اينترنت و وبلاگ و چيزهايی از اين قبيل باشد. خوب، سعیاش مشکور بود اما حکايت همان کسی میشود که صياد سايه شده است در حالی که مرغ بر آسمان پران است و عاقبت کار «رنج ضايع، سعی باطل، پای ريش» میشود!
به حاشيه رفتم. بازگردم به اصل مطلب. قرآن و وحی به آن منزلت دارد که یکی چون محمد آن را میگويد. وگرنه خدا از این بالاتر میتوانست بگويد. ديدهام که عمدهی کسانی که در سخنان سروش تشکيک کردهاند، استدلالشان بر چند مبنا استوار بوده است. نخست اينکه از سخن سروش اين استنباط را کردهاند که این قرآن را خود پيامبر سر هم کرده است و در واقع آن را بافته است! حتی کسی مثل عبدالعلی بازرگان سراسر
نقدش بر همین اساس استوار است و کلی استدلال کرده است که بگويد نه چنين نيست. خوب، حرف سروش اصلاً اين نيست. پس آقای بازرگان چه چيزی را دارد رد میکند؟ خودش فرض میکند و خودش رد میکند. بسيار فرق است بين اينکه بگويی وحی، از صافی وجود و شخصيت پيامبر گذشته است و اينکه بگويی پيامبر خودش وحی را اختراع کرده است و وحی همهاش محصول خيالات پيامبر بوده است. و البته وقتی ملت میگويند خيالات و مثلاً «خيال» پيامبر يا «تجربهی باطنی» او را در نظر میگيرند، آن را با همين هوسها و خيالات روزمرهی خودشان مقايسه میکنند و طبعاً به نتيجهای جز همين نتيجه که مخالفان سروش میرسند نمیرسند. سروش پيامبر را در مقام فردی صاحب تجربه و بينش عظيم مینشاند نه انسانی عادی مثل من و شما. به کار بردن استعارهی شعری هم از همین روست. و گرنه چه معنی دارد که در همين عالم شعر، ما شاعری را از شاعر دیگر برتر بدانيم؟ اينکه در قرآن شاعران را «غاوون» خواندهاند و مثلاً کافران پيامبر را «شاعر» خواندهاند يا به او گفتهاند اينها «اساطير الاولين» است، به جای خود. ولی نمیشود هر حرفی را به همين سادگی با حرف آنها يکی دانست. مغلطه از اين آشکارتر نمیشود. با اين نحوهی استدلال به مصاف سروش رفتن، يعنی خلاص کردن خود از رنج تعقل و استدلال واقعی. اينکه بگوييم کافران یا ملحدان قبلی هم همين حرفها را میگفتند، فرار کردن از اصل مسأله است. چرا؟ به خاطر اينکه آنها از اساس با خود نبوت مشکل داشتند. آنها اصلاً با خودِ خدای محمد مسأله داشتند و وحی را افسانه میدانستند. در حالی که در منظومهی فکری سروش نه خدا غايب است و مفقود، نه وحی انکار شده است.
میگويند سروش گفته است قرآن خطاپذير است و از این استنباط کردهاند که بله قرآن «اشتباه» دارد. و نتيجهی سرراستتری که از آن گرفتهاند اين است که پارهای از آيات قرآن بیاعتبار است و میشود پاک آنها را ناديده گرفت و اصلاً گفت که بله نعوذ بالله پيامبر خيالاتی میکرده است و مثلاً حالاش خوش نبوده و اينها را گفته است. از اين صريحتر نمیشود به مغز پيام سروش خيانت کرد. و عجيب است که حتی کسانی که مثل بعضی از منتقدان چوب تکفير به دست نگرفتهاند و در نهايت همدلی و ادب و احترام سعی کردهاند به نقد سروش بپردازند، باز هم به همين دام افتادهاند. من يک بار پيش از این سخن خواجهی طوسی را آورده بود که گفته بودم «و ما ينطق عن الهوی» از دخالت «انا بشر مثلکم» معرا نیست. و اين خیلی سخن بزرگی است. حال سخن اين است که آيا هر که بشر باشد، همهی قول و فعلاش از سر هواست؟ و اين هوا همان هوا و هوس و ناپاکیهای ضمير انسانهای عادی است؟ از مضمون سخن طوسی و همچنين سروش استنباط نمیشود که «بشريت» پيامبر مترادف باشد با ناپاکی او. يعنی اين دو آيه هيچ تضادی با هم ندارند. پيامبر میتواند بشر باشد و وحی را در قالب بشريت خويش منتقل کند اما هوازده نباشد. کسانی که به سروش خرده گرفتهاند فرضشان این بوده است که آری وقتی میگوييم بشريت پيامبر در انتقال پيام وحی دخيل بوده است، معنایاش اين است که او دستخوش هوا و هوس شده است. البته من چنين چيزی نمیفهمم از سخن سروش. واقعاً اگر قرار بر اين باشد که بشريت لازمهاش گناه کردن باشد (و فرق است ميان خطا کردن و گناه کردن؛ اينجا وارد این مقوله نمیشوم که شرحاش دراز میشود)، پس هيچ کس در اين جهان در امان نیست. هيچ کس را نمیتوان در عالم به پارسايی و پاکی شناخت و از هيچ کس نمیتوان تبعيت کرد. و تعجب میکنم کسانی که چنين نگاهی به مسأله دارند، چرا هرگز نمیگويند که از همين مراجع تقليد هم نبايد تقليد کرد چون آنها هم بشر هستند (پس گناه میکنند و دستخوش هوا و هوس میشوند)؟ چرا برای فقهای عادی چنين شأنی قايل هستند که در عین بشريت میتوان رأی آنها را مصاب دانست، ولی برای کسی که او را پيامبر و مبعوث پروردگار میشمرند، چنين شأنی قايل نيستند؟ اينجا دو نکته هست: يا اين علما خود را تا شأن پيامبر بالا بردهاند و کار پاکان را قياس از خود گرفتهاند چنانکه «العلماء ورثة الأنبياء» را چنين معنا میکنند که خود همرديف پيامبر هستند در برخی شئون او يا اينکه پيامبر را تا سطح خود پايين آوردهاند و به گمان من اينجا اين خطای اخير است که رخ داده است. ما پيامبر را همسطح درک و دانشِ خود میکنيم و بر اساس آن درک و دانش است که او را میفهميم و هر کس با آن درک ما بستيزد او را منکر پيامبری و وحی میدانيم! اينکه ما درک و فهمی از نبوت و قرآن و وحی ارايه میکنيم، يک معنا بيشتر ندارد. و آن اين است: ما میفهميم! شعور ما به درک اين مسايل رسيده است! و معنای مستتر در آن اين است که این فهم در ظرف ادراک ما ريخته است. و ظرف ادراک ما محدود است:
مادح خورشيد مداح خود است
که دو چشمام روشن و نامُرمَد است
دور نيفتم از سخن. مضمون «خطاپذيری قرآن» به معنای بطلان آن نیست. من از این سخن چیزی جز بحث محکم و متشابه و تنزيل و تأويل، و ناسخ و منسوخ نمیفهمم. ممکن است بگويند اين مقولات معناهای ديگری دارند و نمونههای زیادی از آن نقل کنند. ولی این بحث همان است که امروزی شده است و به زبان بشر امروز در آمده است. و البته درک عموم مسلمين از ناسخ و منسوخ و تنزيل و تأويل در دورههای مختلف يکی نبوده است. تجربههای دينی بشر هم در مقاطع مختلف و نزد انسانهای مختلف يکسان نیست. سؤال را اینگونه مطرح میکنم: اگر قرار بود به تمام آنچه که در قرآن آمده است عيناً و مو به مو عمل شود، چرا در سراسر جهان اسلام، همهی مسلمانها عيناً به تمام قرآن عمل نمیکنند؟ دقت کنيد که مقصودم آنها نيست که به اسم خود را مسلمان میدانند و در عمل هيچ پایبندی به آن ندارند. مرادم دقيقاً آنهايی است که خود را مؤمن و مسلمان میدانند. از جمله در همين کشور خودمان. آيا مو به مو به تمام آنچه در قرآن آمده است، عمل میشود؟ آيا وقتی فقيهی میگويد ارث زن و مرد برابر است، معنای حرفاش اين نيست که قرآن «خطاپذير» است؟ همين است ديگر. اسماش را چیز ديگری میگذاريد. حالا يکی پيدا شده است شهامت ورزيده و میگويد این که از فلان آيهی قرآن فهمی ثابت و لايتغير داشته باشد، خطاست. و لذا اين قرآن خطاپذیر است. اين قرآن در ظرف تجربهی بشری پيامبر منتقل شده است. اصلاً اگر تجربهی بشری پيامبر را در شکل گرفتن قرآن ناديده بگيريم، اجتهاد پاک از معنا میافتد. وقتی خدا، کتابی را داده باشد به دست جبرييل و او هم داده باشد به پيامبر برای بشريت تا ابد، اصلاً فکر کردن من و شما برای چیست؟ وقتی همه چيز عيناً در اين کتاب آمده باشد، اجتهاد به چه کار میآيد؟ حالا يکی پيدا شده است و يک قدم بالاتر آمده است و میگويند انبيا برای آزاد کردن شما آمدند نه برای محبوس کردنتان. میگويد پيامبر باب تجربهی باطنی و ذوقی را بر شما نبست. تشريع و دين تازه آوردن تعطيل شد، اما تجربه و کشف درونی که تعطيل نشده است. قطعاً نمیگوييم که پيامبر آخرين کسی بود که به او وحی میرسيد. قرآن از وحیای که زنبور عسل دريافت میکند سخن میگويد. و این وحی در زمان ما هم ادامه دارد. پس روشن است که اگر میگويند «وحی» باباش بسته شده است، آن وحیای است که در تشريع مجسم شده است و صورت يافته، نه آن وحی بیصورت.
اين بحث مفصلتر از اين است و باید جداگانه در چندين يادداشت بيايد. اينها که نوشتم همه را بالبداهه آوردهام و چه بسا چنان که بايد صيقلخورده نباشد و بعيد هم نيست جايی ساختار استدلالاش لرزان باشد. اما اصل سخن من اين است که من از سخنان سروش، از مجموع سخنان او (در مصاحبهی مورد بحث)، با تکیه بر «بسط تجربهی نبوی» مطلقاً استنباط نکردهام که شخصيت پیامبر خرد و حقير شده است يا او را فردی خيالباف يا هوسباز معرفی کردهاند. يا اينکه او خودش آيههای قرآن را سر هم کرده است و هیچ الهامی به او نشده است. پيش از اينکه اين بخش را به پایان ببرم، اين را میافزايم که در قرآن آشکارا از روح الامينی صحبت میشود که معانی را بر «قلب» پيامبر نازل میکند. يعنی هيچ واسطهی گوشی در ميان نیست. هيچ استماع مکانيکی در ميان نیست. قرآن در اين معانی خود تعابير رسا و شگفتی دارد. اما چنان نقليات بر عقليات سيطره گرفتهاند و چنان احاديث و روايات فربه شدهاند که نص قرآن خود گرفتار حديث و روايت است تا اصل متن و تحلیل عقلی.
نکتهی آخر اينکه لينک چهار مقاله از سروش را که در مجلهی مرحوم آفتاب چاپ شده بود و مدتها قبل فايل پیدیاف آنها را ذخيره کرده بودم، در اينجا میآورم. فهميدن محتوای مصاحبهی سروش بدون خواندن این چهار مقاله کار دشواری است.
آينههای بیزنگار
صورت و بیصورتی
بيکرانگی و حصارها
رنگ و بیرنگی
بخشهای بعدی اين يادداشت را میگذارم برای فرصتی ديگر. شايد برای سال جديد. دوستان دردمند و اهل فضل از نقد و راهنمايی دريغ نکنند. در این غوغای دشنام و نفرين، تنها همفکری و مددکاری عقلهاست که گره از اين مشکلات میگشايد.
پ. ن. اين يادداشت «
شطحيات سروش» آقای محمد نصر اصفهانی يکی از شيواترين و دقيقترین روايتهايی است که من از سخن سروش ديدهام (يا حداقل گمان من اين است که سخن سروش با تقريب بسيار بالايی همينهاست). متن کاملاش را در يادداشتی جدا سعی میکنم نقل کنم.