عنوان بالا، عنوان جزوه مانندی است که سالها پيش، سالهای بسيار دور منتشر شده است. اين جزوه مانند، تا جايی که من به خاطر دارم نه نام ناشر داشت نه تاریخ. اين جزوه، نسخهی مکتوب سخنان راديویی حاجی عبدالصمد شاه، والی وقت کربلا بود که در راديو متفقين در زمان جنگ پخش میشد. اهل تاريخ میتوانند بروند دنبالاش. من فقط از عنوان جزوه استفاده میکنم برای حرفهای زير!
قضيه این است: سروش
مصاحبهای میکند به زبان انگليسی با وبسايتی به نام «زمزم».
مصاحبه به زبان فارسی ترجمه میشود و در وبسايت زمانه میآيد. جنجال شروع میشود. سروش میشود آماج حمله. سروش حرف تازهای زده بود؟ نه. تمام اين حرفها و مضامين در آثار قبلی سروش و به نحو برجستهتر در «بسط تجربهی نبوی» آمده بود. پس چه خبر شده است که ناگهان اين همه تحرک، اين همه حمله، اين همه نقد، اين همه تلخی و درشتی رخ داده است؟ کليد دعوا کجاست؟ کليد اصلی به نظر من زبان است. بله، سياست نقش ايفا میکند. تمام حملاتی که پیشتر به سروش میشد، اکنون بهانهی عامهپسندتری يافته است. اما باز هم کليد زبان است. زبان است که در ترجمه عریان شده است. اما چرا؟
حرفهای سروش را ديگران، مسلمانانِ ديگر، پيشترها گفته بودند. هيچ سخن عجيب و غريب و تازهای در آن نبود. البته آنها که گفته بودند هم در اقليت بودند. آنها هم عقايدشان عجيب مینمود. اما همهی اينها به زبان کهن بود. از همه مهمتر به زبان فارسی بود. با تمام صنايع ادبیاش. با تمام سجعاش. با تمام تشبيهات و مثالهایاش. اين نکات را زبان انگليسی عريان کرد. نمیشود در انگليسی اين همه جولان خيال داد. در انگلیسی نمیشود لايهی زيرين سخن را به این سادگی پنهان کرد. در انگليسی نمیشود گفت:
گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان
کان شوخ سر بريده بند زبان ندارد!
در انگليسی، بند از زبان برداشته میشود. وقتی اين عبارات انگليسی به فارسی در میآيد و سعی کنی به متن اصلی نزديک باشی، نتيجهاش میشود صراحتی بیسابقه. همين اتفاق دربارهی کتاب «مکتب در فرايند تکامل» مدرسی هم افتاد. مترجم، به کمک نويسنده، متن فارسی ترجمه شده را ويرايش کرد. متن ترجمه با متن اصلی تفاوت دارد. تفاوتاش میخواهد آن صراحت و عريانی کلام را بپوشاند. و البته «پریرو تابِ مستوری ندارد». باز هم خودش را نشان میدهد. وقتی با زبان کهن برخورد میکنيم، خیلی از معانی نهفته است. خيلی چيزها که مؤلف در ذهناش میگذرد به ذهن خواننده نمیرسد. خواننده بايد بسيار هوشيار و بسيار موشکاف باشد تا اسرار درون مؤلف را بيرون بکشد. بله، میشود تأويلهای عجیب و غريب کرد، چنانکه عدهای میخواهند به زور ابن عربی را فرو کنند در جامهی حافظ و مولوی. اين کار را میشود کرد. اما عريان کردن آنها کار سادهای نيست. در اين مصاحبهی سروش اين اتفاق به سادگی افتاده است. من يک بار در همين وبلاگ، مطلبی را از خواجهی طوسی آوردم که مضموناش همان بود که سروش گفته بود. حال سخن سروش مبسوطتر است و سخن طوسی اشاره. اما مغز حرف همان است.
پس اگر کسی گمان میکند که سروش حرف عجيبی زده است يا فاصله گرفته است از آنچه قبلاً بوده، به نظر من خطا میکند. بله، سروش آراءاش تغيير میکند و اين نشان زنده بودن و پويا بودن يک انديشمند است. این خيلی خوب است. و نتايج مبارکی هم دارد. اما در اين مورد، همه حاصل کاوشهای عميقتر و بيشتر است. به ويژه دربارهی قرآن و وحی و نبوت، پرده از سخنانی بر میدارد که قرنهاست در فرهنگِ ما، در فرهنگ مسلمانان مدفون بوده است و جز در محافل علمی و با همان زبان دشوار و پرتکلف، جايی مطرح نمیشد. الآن این سخنان به زبانی ساده و عريان، پرده از رخ بر گرفتهاند و همهگير شدهاند.
اما یک نکتهی آخر هم دارم که باز به زبان بر میگردد. به نظر من بسيار مهم است که در زمانهی ما، زبان را پيراسته کنيم. زهرش را بگيريم. در اين ماجرای آقای مجيدی، من ديدم که بسيار به او تاختند با همان ادبيات و زبان خشن و درشت. خودِ من هم عنان از کف داده بودم و ابتدا درشتی کردم. اما میشود زبان را مهار کرد که انسانیتر و مداراگرانهتر باشد. میشود از زبان تير و تفنگ نسازيم. اگر در نقد سخنان آزاردهندهی مجيدی، از همان زبان او استفاده کنيم و مثل او برچسب بزنیم، ما چه تفاوتی با آن جريان فکری درشتخو داريم؟ ما اگر مدعی تبعيت از پيامبر اخلاق هستيم، بهتر است اخلاقی شدن را با زبان آغاز کنيم. شعر، ابزاری است قوی و توانمند. سخت به کار مجادله میآيد. اما همیشه شعر و تصويرگریهای شعری و شعارگونه (که سخنان گزندهی مجيدی و بسياری از منتقدان سروش آکنده از آن است) جانب حق نگه نمیدارد. اين ايراد را به خود سروش هم گرفتهاند. من در مقام دفاع از سروش نيستم. لابد خودش بهتر میتواند از خودش دفاع کند. اما آنچه در زبان فارسی رخ میدهد، بسيار عمومی و دامنگير است. سخت است رها شدن از بار سنگين قرنها تشبيه و استعاره و تمثيل. برای من هم سخت است. برای هر کسی سخت است. بعضی اوقات ما در مقام وعظ هستيم. وضع وعظ فرق دارد با وضع استدلال عقلی. وضع نظم هم البته با شعر فرق دارد. بايد اما به مرز باريک شعر و نظم و شعارهای خیالانگیز توجه داشت. میشود زبان را پيراستهتر کرد. زبان را که پاکيزه کردی و رنگ خشونت را از آن زدودی، همه میتوانند با هم حرف بزنند. عدهای از زبان عدهای ديگر نخواهند هراسيد. علیالخصوص از زبان آن گروهی که برخوردار از مواهب قدرت هستند و توانایی دارند مردم را از هستیشان ساقط کنند. اگر قرار باشد پيراسته کردن زبان را آغاز کنيم، نخست جايی که بايد سراغاش رفت زبان قدرت است. زبان علم و علما، وقتی متصل به قدرت نباشند و خود اهل تقوا باشند، به تدريج پیراسته میشود. قدرت اما مرز تقوا را نمیشناسد. برای اهل قدرت، حفظ قدرت خود عين تقواست. به این میگويند ادب قدرت و به عبارتی ادب بیتقوايی.
مصاحبهی سروش هیچ حرف تازهای نداشت. زباناش تازه بود. فرض کنيد یکی بخواهد سخنان ابن عربی را به زبانی امروز و قابل فهم و خالی از پيچيدگیهای لفظی و معنوی بيان کند. فکر میکند وضعاش بهتر است؟ خيلی هولناکتر میشود اوضاع! جامعهی فارسیزبان ما هنوز ظرفيت ديدن گوهرهايی را که در خزانهی زبانی و معنویاش مدفون است، ندارد. هنوز از تماشای خودش وحشت میکند. زبان کهن پردهای است به روی اين خورشيد. و اهل فرهنگ و ادب، به سادگی بازی میخورند با این زبان. میخواستم در باب نقد آقای مهاجرانی (
۱ و
۲) بنویسم (فقط توجه کنيد که آقای مهاجرانی چقدر ساده، شعر، الهام و وحی را خلط میکند و بسيار آسانتر از آن میگويد سروش پيامبر را شاعر خوانده است! اين البته تحریف سخن سروش و حتی سادهسازی قرآن و نبوت است و البته بازی زبانی. اين بحث آنقدر سياه و سفيد نيست که آقای مهاجرانی ترسیم میکنند. آقای مهاجرانی حتی عريانی کلام را «غبار آلودگی» آن میبيند). دو يادداشت پای مطلبهای ايشان گذاشتهام. به اختصار میگويم که ایشان هم دارند اصل مسأله را فراموش میکنند. بحثِ ايشان هم دارد به حاشيه میرود و گرفتار همين بازی زبانی است. شرحاش را بعدا به تفصيل خواهم داد.