خيلی خوب است بدانيم يکی مثل مولوی به واقعهی کربلا چطور نگاه میکرده است. اما مهمتر از آن اين است آدم حد و مرز خود را هم بداند و ناگهان تحت تأثير جو به سيم آخر نزند. اين آقای سلمان صفوی عزيز، که وبسايت تابناک او را «پروفسور» میخواند و استاد دانشگاه لندن،
يادداشتی نوشته است جالب، در عين حال تناقضآميز. او داستان شيعيان حلب را از مثنوی نقل میکند و کل روايت را قلب میکند. مولوی البته شيعه نيست و آنچه در عزاداری محرم ديده است، جنبهای نبوده است که حاکی از تعظيم حسين يا حماسه ديدن کربلا باشد بلکه آنچه او ديده است رواج خرافات و عادت و عوامگرايی بوده است و مولوی دقيقاً ناآگاهی عزاداران را نشانه گرفته است هر چند از دهانشان دقيقاً همان سخنانی بيرون میآيد که امروز ممکن است از يک عزادار معمولی در ايران بيرون بيايد. اينها البته به اين معنا نيست که مولوی حسين را کوچک میديده است. همين آقای صفوی شواهد خیلی خوبی هم نقل کرده است از عظمت مقام حسين در چشم مولوی. اما بعضی از سخنانی که آقای صفوی بر زبان مولوی مینهد، دقيقاً همان سخنانی است که مولوی از زبان آن شاعر آنها را نقد میکند. فکرش را بکنيد يکی امروز به يکی از هيأتهای عزاداری برود و همين داستان مثنوی را از ابتدا تا انتها بدون سانسور و بدون گزينشگری بخواند و داستان را سر و ته روايت نکند. واکنش چه خواهد بود؟ متن کامل روايت، بدون گزينش و سر و ته روايت کردن داستان اين است (نقل قولها را برای مشخص کردن تفاوت روايت من در گيومه گذاشتهام):
روز عاشورا همه اهل حلب / باب انطاکیه اندر تا به شب
گرد آید مرد و زن جمعی عظیم/ ماتم آن خاندان دارد مقیم
ناله و نوحه کنند اندر بکا / شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان / کز یزید و شمر دید آن خاندان
نعرههاشان میرود در ویل و وشت / پر همی گردد همه صحرا و دشت
یک غریبی شاعری از راه رسید / روز عاشورا و آن افغان شنید
شهر را بگذاشت و آن سوی رای کرد / قصد جستوجوی آن هیهای کرد
پرس پرسان میشد اندر افتقاد: / «چیست این غم بر که این ماتم فتاد
این رئیس زفت باشد که بمرد / این چنین مجمع نباشد کار خرد
نام او و القاب او شرحم دهید / که غریبم من شما اهل دهید
چیست نام و پیشه و اوصاف او / تا بگویم مرثیه ز الطاف او
مرثیه سازم که مرد شاعرم / تا ازینجا برگ و لالنگی برم»
آن یکی گفتش که: «هی دیوانهای / تو نهای شیعه عدو خانهای
روز عاشورا نمیدانی که هست / ماتم جانی که از قرنی بهست
پیش مؤمن کی بود این غصه خوار / قدر عشق گوش عشق گوشوار
پیش مؤمن ماتم آن پاکروح / شهرهتر باشد ز صد طوفان نوح»
گفت: «آری لیک کو دور یزید / کی بدست این غم چه دیر اینجا رسید
چشم کوران آن خسارت را بدید / گوش کران آن حکایت را شنید
خفته بودستید تا اکنون شما / که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان / زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست / جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بودهاند / وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند / کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی / گر تو یک ذره ازیشان آگهی
ور نهای آگه برو بر خود گری / زانک در انکار نقل و حشری
بر دل و دین خرابات نوحه کن / که نمیبیند جز این خاک کهن
ور همیبیند چرا نبود دلیر / پشتدار و جانسپار و چشمسیر
در رخات کو از می دین فرخی؟ / گر بدیدی بحر کو کف سخی؟
آنک جو دید آب را نکند دریغ / خاصه آن کو دید آن دریا و میغ»
پرسش و پاسخها را ببينيد و مقايسه کنيد با روایت آقای صفوی. جالب اينجاست که بعضی گمان میکنند تا جايی برای عدهای درسی دادند میشود به آنها گفت «پروفسور» و فکر میکنند هر که در دانشگاه درس بدهد «استاد» دانشگاه است و ترجمهی استاد هم میشود «پروفسور». جالبتر آن ایميل آقای صفوی است که زير عنوان «استاد دانشگاه لندن» آمده ولی ایميل
به وبسايت خودِ ايشان و رفقایشان مربوط است و هيچ ربطی به دانشگاه لندن ندارد (دکتر شدن چه آسان، پروفسور شدن چه مشکل!). اين عنوان دهنپرکن «پروفسور» و اسم دانشگاه لندن برای اين بود که خواننده مثنوی را باز نکند و روایت محرف ايشان را از مولوی در بست بپذيرد؟ بد نيست برای دانستن معنای پروفسور،
این مقالهی ويکیپيديا را بخوانيد.
پ. ن. سايت تابناک اگر چه بعضی از نظرها را منتشر نمیکند، ولی خدا خيرشان بدهد که زود متوجه اين مضحکهی علمی شدند و آن عنوان «پروفسور» را از پشت اسم آقای صفوی برداشتند! لااقل اين يک جا را آبروريزی نکردند!