ملکوت

روزنوشت‌های داريوش محمدپور
پنجشنبه ۲۳ آذر ۸۵ :: December 6, 2006 

بی تو نمی‌توان زيست

بی همگان به سر شود . . . بدون دولت دنيا می‌توان زیست. با تهی‌دستی می‌شود سر کرد. بدونِ تو اما زيستن ذوقی ندارد. زندگی به باد هوا می‌ماند بی تو. بی تو زندگی سرد است و بی‌روح، باغی خزان زده است که اميد هيچ رويشی در آن نيست. دريغ که تو اين‌ها را نمی‌فهمی و نمی‌دانی!
روزی که جان فدا کنمت باورت شود
دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد!

می‌خواهی بدانی چه می‌کشم؟ گوش کن: مرا عاشقی شيدا تو کردی . . .

تمام حقوق اين صفحه براي نويسنده محفوظ است