بنيانهای فلسفی يک نوع تاريخیگری
در يادداشت قبلی که در پاسخ، جوابيهی
عبدی کلانتری نوشتم، وعده کرده بودم که دنبالهی بحث را پی بگيريم. اکنون چند نکتهی تازه به يادداشت پيشينام میافزايم. شايد تا آن وقت عبدی هم مطلب تازهای بنويسد و گفتوگوی تازهتری در گيرد
عبدی در پاسخی که نوشته بود، بندی با عنوان «بنيانهای فلسفی» آورده است و نوشته: «داريوش مي نويسد: «بنيانهاي فلسفي نوشتار عبدی اگر نگوييم سست است، بسيار جهت دار است.» اين جمله براي من نامفهوم است. داريوش توضيح نمي دهد اين بنيان هاي فلسفي کدامند. چرا سست اند؟ چرا جهت دارند؟ چرا نبايد جهت داشته باشند؟ يا اينکه مي توانند جهت داشته باشند اما به سمت ديگري که داريوش ترجيح مي دهد بايد جهت داشته باشند». توضيح میدهم مقصودم چیست. در يادداشت قبلی، نوشته بودم که مشکل اصلی من در نگرشی است که عبدی به تاريخ دارد. البته نگرش عبدی به تاريخ، با روشی که برای ارزيابی تاريخ اختيار میکند، مناسبت دارد. پيش از اينکه بگويم چرا بنيانهای فلسفی سخن عبدی، احتمالاً، سستاند (چون من به قيد احتياط اين حکم را رانده بودم)، توضيح میدهم که چرا سخنان عبدی را جهتدار میيابم و اصولاً چه ايرادی به جهتدار بودن سخن او وارد است.
در مباحثات مختلفی که ميان صاحبان آراء متفاوت پيش میآيد، فراوان ديدهايم که طرفين بحث يکديگر را متهم به پيشفرض داشتن میکنند. اين يعنی چه؟ يعنی اينکه هر يک از مدعيان، پيش از آغاز مناظره، هدف و غايتی را در بحث خود دنبال میکنند و در خلال مناظره، تنها در پی يافتن مستنداتی برای تحکيم آن فرضيه يا مدعای خود هستند. پارهای از اندیشمندان اين سخن را دربارهی فلاسفه و متکلمين طرح کردهاند. متکلمين هدف اصلیاش دفاع از دين و تحکيم مدعيات دينی است، در حالی که فلاسفه چنين متعلقی ندارند. اما، هم آنها گفتهاند که کار اصلی ما سنجش مدعا و ارزيابی استحکام منطقی خود سخن است، نه نیتخوانی و يافتن انگيزههای مدعی. حال يک نکتهی اساسی در اين ميان مطرح است و آن اين است که اصولاً «هيچ» انسانی نه خالیالذهن است و نه فاقد انگيزه. هر انسانی، و تأکيد میکنم هر «انسانی»، مجموعهای از پيشفرضها را دارد و ناگزير اين پيشفرضها جايی خود را نشان میدهند. از اين حيث هيچ تفاوتی ميان ديندار و بیدين، فيلسوف و متکلم، مورخ و سياستمدار نيست. اصناف مختلف آدميان همگی سهم خود را از اين «انگيزهمند» بودن میبرند. در نتيجه، اين حکمی است که هم بر من جاری است و هم بر عبدی کلانتری. از اين حيث نه عبدی بر من امتيازی دارد و نه من بر عبدی. لذا، بدون هيچ شکی، نوشتهی عبدی جهتدار است، چنانکه نوشتهی من جهتدار است با اين تفاوت که جهت نوشتهی من کمابیش آشکار است، اما نوشتهی عبدی اگرچه در لفافههای بسياری پيچيده شده است و ظاهراً مدعی بیطرفی است، باز هم پيشفرضهايی دارد که اگر مجموعهی نوشتههای او را کنار هم بگذاريم، يافتن اين پيشفرضها اصلاً کار دشواری نيست.
عبدی در ادامهی گفتار نقدگونهاش مدعی شده است که «از بيرون به نظامهای عقيدتی متافيزيکی نگاه میکند». اين جمله يعنی چه؟ از کدام بيرون؟ منظور عبدی مسلماً اين است که از بيرون دین دارد به دين نگاه میکند. اما اين را از ياد برده است که بيرون دين، دنيای عاری از تعلقات و جهتها نيست. «بيرون نظامهای عقيدتی متافيزيکی» امتياز چندانی به عبدی نمیدهد. اين بيرون بودن تنها امتيازی که احتمالاً به عبدی میدهد اين است که او در گفتارش جانبداری از دین و نظامهای عقيدتی متافيزيکی نخواهد کرد. اما عبدی لاجرم انديشهاش در دلِ يک نظام فکری است. و اين نظام فکری خواهناخواه دچار همان آفاتی میشود که عبدی «از بيرون نظامهای عقيدتیِ متافيزيکی» در آن نظامها میبيند! حال خلل تاريخینگری عبدی در چیست؟ تاریخینگری عبدی گزينشی عمل میکند. و اين همان جهتدار بودنی است که من از آن سخن میگويم. چه کسی به تاريخ گزينشی نگاه میکند؟ کسی که از پيش مدعايی داشته باشد و گزارهای را پيش نهاده باشد که برای تحکيم آن مدعا و مدلل کردن قضيهی پيشنهادیاش، تاريخ را در جستوجوی مستنداتی در تحکيم مدعایاش «گزينشی» میکاود تا مدعایاش ثابت شود.
تنها مدعايی که ما «انسان»ها میتوانيم در مباحثات عقلی داشته باشيم اين است که ما حداکثر تلاشمان را خواهيم کرد که از جانبداری بر کنار باشيم. ما تلاش خواهيم کرد که معیاری بيرون از «نظام فکری طرفين بحث» را به رسميت بشناسيم که هر دو طرف بحث را به يک چشم نگاه کند و هيچ يک را در مقام داوری بر ديگری برتری و امتیاز نبخشد. نوع گفتار عبدی کلانتری از آغاز گفتاری است که کفهی عدالتاش به سود طرف مدعی که در برابر دين است، سنگينتر است. لذا من اين بار صريحتر از عبدی میپرسم که اگر از اسلام انتقاد میکند – چه اين اسلامی که او از آن سخن میگويد اسلام تاريخی باشد با تمام تجليات فکری، فرهنگی، کلامی و فلسفیاش و چه اسلام بنيادگرايان افراطی و تندروی باشد که امروزه در رسانههای غربی و شرقی جولان میدهند – مبنا و نقطهی عزيمت او در اين انتقاد چیست؟ او از ديد يک لاييک ليبرال منتقد دين است؟ آيا عبدی از دید يک مارکسيست چپگرا دين را نقد میکند؟ آيا عبدی از ديد يک متکلم مسيحی به انتقاد از دين میپردازد؟ آيا عبدی از ديد يک مدافع دموکراسی و حقوق بشر با تئوریهای سياسی نئوکانهای آمريکايی از دين انتقاد میکند؟ تا موضع عبدی روشن نباشد، تا نوع تلقی عبدی از «تاريخ» مشخص نباشد، بحث کردن با عبدی هم، اگر بی سرانجام نباشد، حداقل کار طاقتفرسايی خواهد بود. اما چرا میگويم ما نياز داريم مشخصاً و به صورت عینی مفهوم و معنای تاريخ را از ديد عبدی بدانيم؟ چون بالاخره همهی ما، هر نوع نظام فکری که داشته باشيم، فهمی از تاريخ داريم. اما بدون شک فهمهای ما از تاريخ تفاوتها دارند با هم. فهم مسلمانهای مختلف از تاریخ فرق دارد. فهم مارکسيستها هم با فهم غير مارکسيستها از تاريخ متفاوت است (برای مثال نقدهای پرشور پوپر را بر تلقی تاريخی مارکسيستها ببينيد). اينها ابهامات بزرگ مدعیات عبدی هستند.
مرحلهی بعدی بحث من و عبدی به اينجا خواهد رسيد که بگويم تعریف من از اسلام چیست؟ اسلام برای من چه تجلياتی دارد. يک نظام فکری اسلامی برای من چه معنايی دارد؟ (نمیتوان مدعی شد که من نمیتوانم تعريف خودم را از اسلام داشته باشم. چنانکه نمیتوان مدعی شد تعريف من از اسلام يک تعريف با تنها یک پيرو است). مراحل اول بحث را که پيموديم، به مرحلهی بعدی میرسيم. در آنجا تلاش خواهم کرد نشان بدهم چرا نقل قولها و روايتهای عبدی از «تاريخ اسلام» و متون آکادميسينهای غربی اگر معيوب نباشد، شديداً ناقص است. اما عجالتاً، چنان که در خلال نوشتهی پيشينام هم اشارهای کرده بودم، اسلامی که من میشناسم «انسانمحور» است. «انسان» به عنوان يک کنشگر فعال همواره در فهم و تفسير دين، فهم خلاقانه يا فهمی از سر کج سليقگی، نقشی اساسی ايفا کرده است. اين فرضيه را بعداً با رويکردی خاص به «تأويل» در نوشتاری ديگر باز خواهم کرد.