پاسخی ناسوتی به «پاسخ به ملکوت»
بايد از عبدی کلانتری بيکران سپاسگزار بود که باب بحثی را گشود که اگر او آغازگرش نمیشد و با مهر و حسن ظن، پیاش را نمیگرفت شايد هرگز به اين سطح از گفتوگو نمیرسيديم. باری در حاشيهی
پاسخ عبدی لازم است چند نکتهی اساسی را متذکر شوم تا هم سوء تفاهمهای عبدی رفع شود و هم خودم آشکارتر بگويم چرا فکر میکنم به روش عبدی اشکال وارد است. در آن يادداشت پيشين، قلماندازی بسيار شتابزده روانهی صحيفهی ملکوت کرده بود که شايد جای تأمل و صيقل خوردن بيشتر داشت. حال میکوشم اگر نشود به تفصيل، دستکم به اجمال يا به تفاريق آن نکات را به شرح در آورم. و شرح اين نکات، دست بر قضا، از دل پاسخ عبدی بسيار بهتر بيرون میآيد.
در باب نکتهی نخست عبدی در توضيح اينکه میگويد او از دين انتقاد نمیکند بايد گفت: آری میپذيرم که از دید خود عبدی او منتقد دين نيست. اما آيا همه چنين داوری میکنند (اين همه، شامل آکادميسينها هم هست)؟ عبدی قايل است به اينکه ديدش «تاريخگرا»ست. من در همين ادعای او ايراد میبينم. تاريخگرايی عبدی، تاريخگرايی ناقصی است. خودِ او اذعان دارد که پاسخ به پرسش «دين صلح يا شمشير؟» پارامترهای زيادی را میطلبد، اما طرفه آنکه برای عرضهی ديدی تاريخگرا (همان هيستوريسيست که کربن از آن سخن میگفت؟)، عبدی به اقل پارامترها راضی میشود. وقتی میگويم اقل پارامترها، يعنی بر طبق مدعای خود عبدی، او بايد نخست در پی «فهم» اسلام، يا اسلامها از بيرون (يا احياناً از درون) باشد. فهم تاريخی (فهم «درستِ» تاريخی، اگر رخصت دهيد!)، مستلزم روايت درستِ تاريخ هم هست. هر اندازه که علم تاريخ امروزی روشمند و انتقادی باشد، مسلماً علم تاريخ امروزی نمیتواند «تاريخ مکتوب» هزاران ساله را از نو بنويسد. و نيک میدانيم که اين تاريخ را «انسان»ها روايت کردهاند. و البته آری، دين تاريخمند همين است که هست. بسط و گشودگی اسلام، مسيحيت و يهوديت همين است که امروز هست. شايد اگر اتفاقات ديگری میافتاد جور ديگری بود. اما فعلاً اين است. منِ داريوش هم قصد تغيير آن را ندارم. اما يقيناً تصميم فهمِ درست و دقيقتر آن را دارم.
اما در باب «بنيانهای فلسفی» سخن عبدی: شايد بهتر است خيلی عميقتر در اين باره بنويسم و طولانیتر. اما به اختصار چند نکته را بايد روشن کنم که اتفاقاً در زمرهی سوء تفاهمهای پيش آمده هم هست: من معتقد و ملتزم به کثرتگرايی (دينی و غيردينی) هستم،اما باور من به کثرتگرايی ملازم و مقارن نسبيتگرايی نيست. من چيزی به نام «حق» يا «حقيقت» متعين نمیشناسم. اسلام، يک دين تاريخی-فرهنگی است که در طول قرون بسط يافته است و تجليات فکری و فلسفی مختلف يافته است. لذا هيچ گروهی را واجد و حامل حقيقت محض و مطلق نمیدانم. بحث حقيقت را هم بايد با داور انداخت و قاضی محشر! کار ما چيز ديگری است. ما مکلف به سنجيدن عيار عقلانی يک سخن هستيم و ارزيابی نسبت آن با واقعيت: واقعيتی که بتوان آن را به طور آزمونپذير در همهی زمانها و مکانها سنجيد. چنين غايتی از باور جزمانديشانهی يک ديندار قرون وسطايی بر نمیآيد.
با اين مبنای فکری اصولاً چيزی به نام «تفسير صلحجويانه از جهاد» زاييدهی ذهن عبدی است، نه من. من اساساً دين را جور ديگری میفهمم و در اين فهم تنها هم نيستم. فرض کنيد من معتقد باشم چيزی به نام جهاد به دلايل عقلی و مستندات درون-دينی و برون-دينی، از بن بلاموضوع باشد – من باب بحث و مناظره میگويم و محال هم نيست چنين فرضی. آن وقت باز هم عبدی میتواند به آن همه صغری و کبری تکيه کند؟ بسیار بعيد میدانم. بر خلاف مدعای عبدی که گفته است برای من مهم است که بگويم کدام تفسير از دين «بر حق» است، من مطلقاً چنين دغدغهای ندارم و اصولاً بحث من و نقد من معطوف به «کشف حقانيت» نيست. من دينداری را روشی برای زندگی میدانم و اصولاً حتی خود عبدی کلانتری را هم ديندار میشمارم (اما البته دينی که خدايی ديگر دارد و پيامبران و کتابهايی ديگر!). دليل بسيار روشناش هم اين است که عبدی نيز چون من انسان است. عبدی هم همان خطاهای ذهنی را مرتکب میشود که من يا هر انسان ديگری. عبدی شايد از دايرهی اديان ابراهيمی تکخدايی بيرون رفته باشد و مرا در آن دايره بداند، اما خود کماکان «انسان» است.
من دين را برای «انسان» و در وجود و هستی «انسان» و بشريت متبلور میدانم. و دقيقاً از همينجاست که میگويم روايت عبدی از تاريخ و اسلام، روايتی ناقص است. چرا؟ چون اگر به سير نزاعهای کلامی و فکری عالم اسلام – و بشريت، از جمله در عصر روشنگری و ميان سکولارها – نگاه کنيد، يک خط سير مشترک را میشود پی گرفت. تمام تلاشها برای «انسان» است و همه مدعی آوردن «سعادت» برای بشر يا اصولاً «انسان»تر شدن انسان هستند (به اندکی اغماض در تقرير و روايت). حال، مشخصاً در اسلام جنبش فکری معتزله را از يک سو ببينيد و در ادامه يا در کنار آن مجموعهی بزرگ رسايل اخوان الصفاء را هم ملاحظه کنيد. همین سير را ادامه دهيد تا مثلاً متفکری مثل حميد الدين کرمانی و ناصر خسرو در ميان دينداران و زکريای رازی ملحد (بدون بار دينی – توصيفی میگويم فقط) در ميان بیدينان. بعد ابن رشد را ببينيد و ملا صدرا را و پيشتر از آنها ابن سينا و فارابی را با آراء حساسيت برانگيزشان. کمی درنگ کنيد. قصهی من قصهی سنت و روايتهای شبيه به روايتهای سيد حسين نصر نيست. من ادامهی منطقی تمام اينها را اندیشهی عملی و بالفعل يک مسلمان در جهان امروز میدانم. و اينجاست که با عبدی مشکل پيدا میکنم. عبدی ناگهان از روی قرآن – از روی همان آيات قهر و غضب – جست میزند و سر از «برادر جهادی» امروز در میآورد. نقل قولهایاش از هاجسن هم تا اندازه ضروری است که به اين پرش تاريخی عبدی مددی برساند. لذا تاريخگرايی عبدی برای من که اسلام را پاره پاره نخواندهام و تسلسل منطقی و تاريخی و سياسی جهان اسلام را میبينم، تاريخگرايی ناقص و جهتداری است. معنی اينها اين است که من منکر واقعيتهای سياسی جهان اسلام هستم؟ حاشا! معنیاش اين است که خشونت به نام دين را توجيه میکنم؟ ابدا! معنیاش اين است که از شير بی يال و دم و اشکمی به نام اسلام صحبت میکنم که دينی است موهوم و عدهای خوشباور مثل من به آن عمل میکنند؟ البته اين مدعای خيلیهاست و شايد عبدی هم از اين دسته باشد. اما من میگويم که اگر چه رسانهها دست بالا و غالب را دارند، اما اسلام تنها آن چيزی نيست که رسانهها میگويد.
قسمت بحث غير اخلاقگرای عبدی نسبت به دين هم حاجتی به توضیح ندارد چون عبدی با پيشفرض جزمانديش بودن داريوش پيش رفته است و گمان برده است که داريوش دغدغهی اين را دارد که اثبات کند مثلاً سروش از ايمن الظواهری «محق»تر است. که برداشتی از بن خطا و وهمآلود است.
انسان رشد میکند و به تبع آن، اديان هم رشد میکنند. متدينين هم رشد میکنند (و بايد بکنند). جايی که رشد متوقف شود، مرگ و زوال فرا میرسد. اسلام هم اگر قرار نباشد رشد کند، قطعاً خواهد مرد. دغدغهی من رشد است و بزرگ شدن. قد کشيدن و باليدن. شاخ و برگ دادن درخت انديشه و وجود و هستی آدمی (پيشفرضام هر چه میخواهد باشد: چه وجود خدا باشد، چه مبناهای فلسفی و فکری لاييکان و ملحدان). من معتقدم اسلام – چنانکه هر دين يا غير دين ديگری – میتواند رشد کند. من نه میگويم اسلام نمیتواند رشد کند و نه میگويم اسلام رشد میکند. اسلام – چنانکه مسيحيت و يهوديت و لايسيته و دين بودايی – در گرو انديشه و عمل ما آدميان است. میدانم که سخن درشت و سنگينی است و پيامدهای سنگينتری هم دارد. اما ناچار بودم اين يک قدم را بردارم تا تکليف فکری من با عبدی هم روشنتر باشد. آری، اسلام – و من اسلام را اسلام تاريخی میدانم که مجموعهای است از تفاسير و تعابير متعدد و متکثری که از پيام نبوی در طول تاريخ شده است که منطقاً و از لحاظ فلسفی هيچ پارهای از آن بر پارهی ديگر برتری ندارد – معضلات زيادی دارد؛ چنانکه – به قول رياضیدانان – اسلام-کامپليمنت (يعنی هر چه جز اسلام) نيز مشکلاتی دارد در نوع خود. مثال میخواهيد؟ دموکراسی! تا دلتان بخواهد میشود دربارهی دموکراسی و خشونت چيز نوشت. مرجع میخواهيد؟ به زودی يکی از جامعترين آثار دربارهی تاريخ دموکراسی منتشر خواهد شد و تا به حال هم مقاله دربارهی نسبت دموکراسی و خشونت فراوان نوشته شده است. و مگر دموکراسی در روزگار ما چه کم از آن «دين»ی دارد که عبدی توصيف میکند؟ نمونه میخواهيد؟ افغانستان، عراق و اخيراً لبنان و فلسطين! بحث اگر پا داد، قدم به وادی علم سياست هم مینهيم. فعلاً اين قصهی دراز ما را داشته باشيد تا بعد (چون بخشهايی از سخنام ناگفته ماند، علی الخصوص آن بخش که دربارهی سخنان دکتر سروش است).