شعر در تار و پودِ زندگی ایرانیها تنيده شده است. از موسیقی ما گرفته تا ادبیات و سخنرانی حتی دولتمردان، همه جا رد پا و نشان شعر هست. نزد کسانی که شعر میگويند و شعر میخوانند هم طبیعی است که شعر، نقلِ محافل باشد. اما گاهی اوقات، شعر خواندن شأن ویژهای پيدا میکند. همیشه این حال و مجال دست نمیدهد که کسی با تمام شعور و احساساش، شعر بخواند – یا بسراید. خیلی اوقات پيش میآید – و حتی خوانندگان و اهل موسیقی که قاعدتاً بيش از هر کسی دیگری باید با شعر مأنوس باشند، از این امر مستثنا نیستند – که شعری را میخوانند، بسان پارهی آجر. بسانِ پارهی آجر یعنی هیچ احساسی در آن نیست، هیچ ذوقی ندارد. و این تنها یک بخش ماجراست که کسی که شعر را میخواند، ابیات را مثل پارهی آجر پرتاب میکند بدون زندگی و بدون شور و حال (حتی ممکن است شاعرِ یک شعر هم این کار را بکند). «حضور قلب» هنگام خواندن شعر، امری نادر است. شعر، این محصول بیتابی آدمی که پهلو به پهلوی نبوت میزند، چیز غریبی است اما نادرند کسانی که شعرِ خوب میخوانند و شعر را خوب میفهمند. شعر کج و ناراست و صنعتی و تولیدی هم تا دلتان بخواهد هست.
همین ماه دسامبر گذشته که سایه در لندن بود، در محفلی گردِ هم بودیم و صحبت از کوشش برای شعر شد. شعر خوب، شعری نیست که لزوماً آدمی همان لحظه بسراید و برای همگان بخواند. شعر را باید میناگری کرد. شعر را باید پرورد. شعر، اثری هنری است. یادمان نرود که همهی آدمها مولوی نیستند که شعرشان محصول توفان ذوق و شهود و نتیجهی فوران عاطفه باشد. تازه شعر مولوی هم شعری است که اگر کسی پای آن وقت صرف کند و آن را بپیراید، درخششی خیرهکننده پیدا میکند. شعر فارسی گفتن، کار دشواری است. شاید از همينرو باشد که مدتهای مديدی است جسارتش را نیافتهام به سراغ شعر گفتن بروم. برای شعر گفتن، گاهی باید شاعرِ تمام وقت بود. شعر گفتن – شعری فارسی، یا شعرِ دری گفتن – سخت است.
سخنِ منظوم گفتن کار بسيار دشواری نيست. هر کسی اندک ذوقی داشته باشد یا قلمی توانا و حافظهای انباشته از شعرِ شاعران پيشين، بعید است نتواند سخنان را به نظم بکشد یا تصاویر شعری پيشينيان را با اندکی بازی، بازتولید کند. شعرِ خوب گفتن سخت است، چون باید در شعرِ خوب گفتن، آدمی خودش باشد و سخنِ خودش را بگويد. سخنِ منظوم گفتن را میتوان با تبديل هر انشايی به نظم، حاصل کرد. این روزها، کم میبینم شعری که چنگی به دل بزند یا روزم را بسازد. شعر مصرفی گفتن و به مناسبت شعر سرودن، شعر فروختن است. شعر فروختن همیشه لازم نیست ریختن این درِ قیمتی لفظ دری در پای زور و قدرت باشد. شعر را باید قدر دانست و بيهوده تباه نکرد. شعر را باید مثل کودکی، مثل جنینی، بار گرفت، پروراند، زاييد و آرامآرام برکشید. شعرِ يکشبه گفتن، شعرِ مکانیکی گفتن، حتی از شاعران بزرگ و طراز اول هم که صادر میشود، شعری نيست که مکانیکی بودن آن را نتوان دریافت.
اين شعر شفیعی را میخواندم امروز – با عنوان «آوارهی یمگان» - که اشارت روشناش به ناصر خسرو است. يادِ سايه افتادم و يادِ شعر. و يادِ شعرهایی که اين روزها مثل قارچ میرويند و کسی هم به آنها سخت نمیگيرد. نزدِ من، شأنِ شعر بالاتر از آن است که بتوانم به سادگی برای هر شعری ذوقزده شوم يا زبان به ستايشاش بگشايم. شاید معاشرت با شاعرانی که قلههای ادب فارسیاند، مرا سختگير بار آورده است. اما فکر میکنم باید در شعر سختگيرتر از اینها بود و البته سختگیری با بهانهگیری متفاوت است. فکر میکنم لازم بود بعد از اين همه مته به خشخاش گذاشتن مقصودم را روشن و صريح بگويم که فرق است میان سختگیری و بهانهجويی. شعر شفیعی را بخوانیم و از شعرفروشانِ روزگار پناه ببریم به شاعرانی که کلامشان فوران عاطفه است و شعر صنعتی نمیسرايند!
کیست در آنجا
کنار چشمه
که خود را
از گره موج میگشاید تصویر
موی سپیدش: غبار لشکر ایام
ذهنش: آیینهای موازی شبگیر
تیشهی طوفان و تندباد نکاهید
هیچ ازین صخره
این شکوه تناور
اینک فریاد اوست از پس ده قرن
بر سر خیزاب و تندباد شناور
اسبش آنجا رهاست
نظم رهایی است
میچمد آنجا که نثر سادهی شبدر
ریخته در شعر آب و شیری مهتاب
صبح شقایق کنار عصر اساطیر
شعر فروشان روزگار من و او!
اینک بعد از هزار سال ببینید
شاعر و شمشیر را و
بیشهای از شیر
همین ماه دسامبر گذشته که سایه در لندن بود، در محفلی گردِ هم بودیم و صحبت از کوشش برای شعر شد. شعر خوب، شعری نیست که لزوماً آدمی همان لحظه بسراید و برای همگان بخواند. شعر را باید میناگری کرد. شعر را باید پرورد. شعر، اثری هنری است. یادمان نرود که همهی آدمها مولوی نیستند که شعرشان محصول توفان ذوق و شهود و نتیجهی فوران عاطفه باشد. تازه شعر مولوی هم شعری است که اگر کسی پای آن وقت صرف کند و آن را بپیراید، درخششی خیرهکننده پیدا میکند. شعر فارسی گفتن، کار دشواری است. شاید از همينرو باشد که مدتهای مديدی است جسارتش را نیافتهام به سراغ شعر گفتن بروم. برای شعر گفتن، گاهی باید شاعرِ تمام وقت بود. شعر گفتن – شعری فارسی، یا شعرِ دری گفتن – سخت است.
سخنِ منظوم گفتن کار بسيار دشواری نيست. هر کسی اندک ذوقی داشته باشد یا قلمی توانا و حافظهای انباشته از شعرِ شاعران پيشين، بعید است نتواند سخنان را به نظم بکشد یا تصاویر شعری پيشينيان را با اندکی بازی، بازتولید کند. شعرِ خوب گفتن سخت است، چون باید در شعرِ خوب گفتن، آدمی خودش باشد و سخنِ خودش را بگويد. سخنِ منظوم گفتن را میتوان با تبديل هر انشايی به نظم، حاصل کرد. این روزها، کم میبینم شعری که چنگی به دل بزند یا روزم را بسازد. شعر مصرفی گفتن و به مناسبت شعر سرودن، شعر فروختن است. شعر فروختن همیشه لازم نیست ریختن این درِ قیمتی لفظ دری در پای زور و قدرت باشد. شعر را باید قدر دانست و بيهوده تباه نکرد. شعر را باید مثل کودکی، مثل جنینی، بار گرفت، پروراند، زاييد و آرامآرام برکشید. شعرِ يکشبه گفتن، شعرِ مکانیکی گفتن، حتی از شاعران بزرگ و طراز اول هم که صادر میشود، شعری نيست که مکانیکی بودن آن را نتوان دریافت.
اين شعر شفیعی را میخواندم امروز – با عنوان «آوارهی یمگان» - که اشارت روشناش به ناصر خسرو است. يادِ سايه افتادم و يادِ شعر. و يادِ شعرهایی که اين روزها مثل قارچ میرويند و کسی هم به آنها سخت نمیگيرد. نزدِ من، شأنِ شعر بالاتر از آن است که بتوانم به سادگی برای هر شعری ذوقزده شوم يا زبان به ستايشاش بگشايم. شاید معاشرت با شاعرانی که قلههای ادب فارسیاند، مرا سختگير بار آورده است. اما فکر میکنم باید در شعر سختگيرتر از اینها بود و البته سختگیری با بهانهگیری متفاوت است. فکر میکنم لازم بود بعد از اين همه مته به خشخاش گذاشتن مقصودم را روشن و صريح بگويم که فرق است میان سختگیری و بهانهجويی. شعر شفیعی را بخوانیم و از شعرفروشانِ روزگار پناه ببریم به شاعرانی که کلامشان فوران عاطفه است و شعر صنعتی نمیسرايند!
کیست در آنجا
کنار چشمه
که خود را
از گره موج میگشاید تصویر
موی سپیدش: غبار لشکر ایام
ذهنش: آیینهای موازی شبگیر
تیشهی طوفان و تندباد نکاهید
هیچ ازین صخره
این شکوه تناور
اینک فریاد اوست از پس ده قرن
بر سر خیزاب و تندباد شناور
اسبش آنجا رهاست
نظم رهایی است
میچمد آنجا که نثر سادهی شبدر
ریخته در شعر آب و شیری مهتاب
صبح شقایق کنار عصر اساطیر
شعر فروشان روزگار من و او!
اینک بعد از هزار سال ببینید
شاعر و شمشیر را و
بیشهای از شیر

نظرها (2)
جانا سخن از زبان ما می گویی!
رویا تفتی | پنجشنبه، ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ۱۸:۲۷
سلام
خوب است كه اين وسط يك نفر هست كه لا اقل دلش براي شعر بسوزد
خوشحال مي شوم نگاهي به شعرهايم بيندازيد
دل آرا | پنجشنبه، ۱۳ اسفند ۱۳۸۸، ۱۷:۱۲