فاصلهی میان خیالِ شاعرانه و جهانِ بیرحم واقعيت را چه پر میکند؟ هر وقت که به سراغ شعر، قرآن و انديشههای فروزندهی اميدبخش میروم، اين سؤال را از خود میپرسم. پاسخ دشوار نيست، ولی حوصله میخواهد شنيدناش تا آخر. این فاصله را تجربه پر میکند و تاريخ (و اينها از جنس منحصر کردن پاسخ نیست؛ چه بسا چيزهای ديگری را هم بتوان به این فهرست افزود). هم تجربه و هم تاریخ، زمان میبرد. پخته شدن میخواهد. صبر لازم دارد. یکبار دیگر نوشته بودم که پای ديگر ایمان و امید، صبر است. «بيفتد آنکه در این راه با شتاب رود». راهی که امروز وطنِ ما میرود، راه پر فراز و نشيبی است؛ لحظات تلخ دارد، لحظات شيرین هم دارد. پيروزیهای دور از انتظار دارد و ناکامیهای آزاردهنده هم دارد. کامروایی محض و شاخ و شانه کشيدن، کار جباران است و فراعنه که «انا ربکم الاعلی» میزنند. کسانی که لافِ جهانگيری و ظفرمندیشان گوش جهان را کر میکند، پهلوانهای پوشالی معرکهاند که راهِ خلافِ ایمان را میروند. به گفتهی ناصر خسرو:
دعوی کنند چه؟ که براهیم زادهايم
چون نيک بنگری همه شاگرد آزرند
و البته بصیرت میخواست که ببينی آنها که دینفروشی میکنند و مدعی ولایت بر دین خالص و خالصِ دینورزی هستند، بيشتر شاگردِ بتتراشاناند. از مقصود دور نیفتم؛ میخواستم بگويم که خصلت اهل ایمان این است که ناکامی و پيروزیها را اعتباری میبينند و در این دریای کفآلوده، از سرمدیت خود دم نمیزنند و خود را مظفرالدين و مظفرالدوله نمیدانند. آن تفسیر لطیفی که حضرت امیر از آيهی «ولکيلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتيکم» (سورهی حدید، آيهی ۲۳) داشت (دربارهی معنای پارسايی و زهد)، مضموناش چيزی نيست جز همین نکتهی فخیم و فربه. و همین نکته البته معیار خوبی است برای تشخيص اهل ايمان از خامانی که لافِ ایمان میزنند و در لباس بشر، کوس خدایی میزنند. شکر خدا، این روزها، به خصوص میانِ ميدانداران سیاست، کم نیستند کسانی که درسِ تجربه و تاریخ، هیچ دگرگونی در حالشان نیافریده. این بيتِ کهن، گویی چکیدهی تجربهی قرنهاست:
هر که نامُخت از گذشتِ روزگار
هيچ ناموزد ز هیچ آموزگار
و طرفه این است که همهی جبارانِ تاریخ، درسهای اسلافشان را میخوانند و در همان درسها مردود میشوند و هر که زبان به حق بر آنها دراز کند، یا مخالف طبیعت میشود یا مخالفِ آيين. به پيامبران هم میگفتند که شما آمدهايد تا ما را از آيین پدرانمان بگردانید (به زبان امروزی، به پيامبران میگفتند شما آمدهايد انقلاب مخملی يا نرم بکنيد). اینها البته آغاز و ميانهی کار فرعونی است. همهی بیدادگران، روزگارِ تيرهای هم دارند که سرنوشتِ محتومشان است (و تاريخ، يا «زمانه»، هنگام کيفر دادنِ بیداد، چشمی تيز و مشتی آهنین دارد). اما به روزگارِ آخر که میرسند، نشانهی تيرهروزیشان اين میشود:
چو تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیايد به کار
زمانِ تيرهروزی که فرا میرسد، ديگر نتيجهی هر تدبیر و تمهيدی معکوس میشود و تنها میتوان با نمايش و خدم و حشم این بنای پوشالین را چند صباحی دیگر به پا داشت.
این همه قصه خواندم برای تکرار و بازگفتن یک نکتهی عمیق که آرامآرام در جانِ بسیاری از ما ریشه کرده است و آن نکته اين است که باید صبوری ورزید و اين سبزِ رویش را زيست. زیستن این شجرهی طیبه، اقتضایاش صبر است و ایمان و امید. امروز در ذهنام این مضمون را ورز میدادم و به شعر و قرآن میانديشيدم. رسیدم به این غزل از سایه که در روزهايی دشوار سروده شده (آبان ۶۸ و ۵۷)، اما بخوانيدش تا ببینيد چه مایه معنا، چه اندازه شورِ امید و شوقِ آرزو و زندگی در آن هست. همينهاست که ما را زنده میدارد، درست بر خلاف رجزخوانیهای بیشماری که سيلآسا از در و بام بر سر و روی ما میبارد. تفاوت حياتِ سبزی که در ما رويیده است با زيستِ هراسناک اما مستور در قدرتنمايی آنها که «در رختِ سلیمانی» با ٰ«فریبِ دیو»، «انگشتر و انگشتان را یکجا» بردهاند، در همينهاست. بگذارید همينجا روشن کنم که وقتی از فريبِ دیو سخن میگويم، مرادم مردم نيستند. اين مغالطه را باید بر دیوار زد. فرق است ميان گریبان گرفتن از صاحبانِ قدرت که خوی دروغ و ریا در آنها راسخ شده است و به آسانی آب خوردن، بیداد پیشه کردهاند و آدميانی که همچون ما رنج و شادیهایی مشترک دارند و آرزوهاشان شاید فرق چندانی با امیدهای ما نداشته باشد (و غمشان به نام و نان رسیدن نيست). تنها باید گوش داد و دقیق شد و این زمزمهها را از آن سو هم شنید. در پرهیز از دیوار کشيدن و دوگانه ساختن، باید مراقب بود که دروغ و بیداد را تقدیس نکنيم یا از کنار ستم به خموشی عبور نکنيم. مختصر کنم. غزل را بخوانيد و ببینيد که این فصلهای زرد، در وجودِ سبز ما به آسانی رخنه نمیتوانند کرد:
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشمِ روشنبین که خورشيدی عجب زادم
ز هر چاک گریبانم چراغی تازه میتابد
که در پيراهنِ خود آذرخشآسا در افتادم
چو از هر ذرهی من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونين زيرِ اين آوارِ شب، اما
دری زين دخمه سوی خانهی خورشيد بگشادم
الا ای صبح آزادی، به ياد آور در آن شادی
کزين شبهای ناباور منت آواز میدادم
در آن دوری و بدحالی نبودم از رُخت خالی
به دل میدیدمت وز جان سلامت میفرستادم
سزد کز خونِ دل نقشی برآرد لعل پيروزت
که من بر دُرجِ دل مُهری به جز مِهرِ تو ننهادم
به جز دامِ سر زلفت که آرامِ دلِ سايه است
به بندی تن نخواهد داد هرگز جانِ آزادم
دعوی کنند چه؟ که براهیم زادهايم
چون نيک بنگری همه شاگرد آزرند
و البته بصیرت میخواست که ببينی آنها که دینفروشی میکنند و مدعی ولایت بر دین خالص و خالصِ دینورزی هستند، بيشتر شاگردِ بتتراشاناند. از مقصود دور نیفتم؛ میخواستم بگويم که خصلت اهل ایمان این است که ناکامی و پيروزیها را اعتباری میبينند و در این دریای کفآلوده، از سرمدیت خود دم نمیزنند و خود را مظفرالدين و مظفرالدوله نمیدانند. آن تفسیر لطیفی که حضرت امیر از آيهی «ولکيلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتيکم» (سورهی حدید، آيهی ۲۳) داشت (دربارهی معنای پارسايی و زهد)، مضموناش چيزی نيست جز همین نکتهی فخیم و فربه. و همین نکته البته معیار خوبی است برای تشخيص اهل ايمان از خامانی که لافِ ایمان میزنند و در لباس بشر، کوس خدایی میزنند. شکر خدا، این روزها، به خصوص میانِ ميدانداران سیاست، کم نیستند کسانی که درسِ تجربه و تاریخ، هیچ دگرگونی در حالشان نیافریده. این بيتِ کهن، گویی چکیدهی تجربهی قرنهاست:
هر که نامُخت از گذشتِ روزگار
هيچ ناموزد ز هیچ آموزگار
و طرفه این است که همهی جبارانِ تاریخ، درسهای اسلافشان را میخوانند و در همان درسها مردود میشوند و هر که زبان به حق بر آنها دراز کند، یا مخالف طبیعت میشود یا مخالفِ آيين. به پيامبران هم میگفتند که شما آمدهايد تا ما را از آيین پدرانمان بگردانید (به زبان امروزی، به پيامبران میگفتند شما آمدهايد انقلاب مخملی يا نرم بکنيد). اینها البته آغاز و ميانهی کار فرعونی است. همهی بیدادگران، روزگارِ تيرهای هم دارند که سرنوشتِ محتومشان است (و تاريخ، يا «زمانه»، هنگام کيفر دادنِ بیداد، چشمی تيز و مشتی آهنین دارد). اما به روزگارِ آخر که میرسند، نشانهی تيرهروزیشان اين میشود:
چو تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیايد به کار
زمانِ تيرهروزی که فرا میرسد، ديگر نتيجهی هر تدبیر و تمهيدی معکوس میشود و تنها میتوان با نمايش و خدم و حشم این بنای پوشالین را چند صباحی دیگر به پا داشت.
این همه قصه خواندم برای تکرار و بازگفتن یک نکتهی عمیق که آرامآرام در جانِ بسیاری از ما ریشه کرده است و آن نکته اين است که باید صبوری ورزید و اين سبزِ رویش را زيست. زیستن این شجرهی طیبه، اقتضایاش صبر است و ایمان و امید. امروز در ذهنام این مضمون را ورز میدادم و به شعر و قرآن میانديشيدم. رسیدم به این غزل از سایه که در روزهايی دشوار سروده شده (آبان ۶۸ و ۵۷)، اما بخوانيدش تا ببینيد چه مایه معنا، چه اندازه شورِ امید و شوقِ آرزو و زندگی در آن هست. همينهاست که ما را زنده میدارد، درست بر خلاف رجزخوانیهای بیشماری که سيلآسا از در و بام بر سر و روی ما میبارد. تفاوت حياتِ سبزی که در ما رويیده است با زيستِ هراسناک اما مستور در قدرتنمايی آنها که «در رختِ سلیمانی» با ٰ«فریبِ دیو»، «انگشتر و انگشتان را یکجا» بردهاند، در همينهاست. بگذارید همينجا روشن کنم که وقتی از فريبِ دیو سخن میگويم، مرادم مردم نيستند. اين مغالطه را باید بر دیوار زد. فرق است ميان گریبان گرفتن از صاحبانِ قدرت که خوی دروغ و ریا در آنها راسخ شده است و به آسانی آب خوردن، بیداد پیشه کردهاند و آدميانی که همچون ما رنج و شادیهایی مشترک دارند و آرزوهاشان شاید فرق چندانی با امیدهای ما نداشته باشد (و غمشان به نام و نان رسیدن نيست). تنها باید گوش داد و دقیق شد و این زمزمهها را از آن سو هم شنید. در پرهیز از دیوار کشيدن و دوگانه ساختن، باید مراقب بود که دروغ و بیداد را تقدیس نکنيم یا از کنار ستم به خموشی عبور نکنيم. مختصر کنم. غزل را بخوانيد و ببینيد که این فصلهای زرد، در وجودِ سبز ما به آسانی رخنه نمیتوانند کرد:
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشمِ روشنبین که خورشيدی عجب زادم
ز هر چاک گریبانم چراغی تازه میتابد
که در پيراهنِ خود آذرخشآسا در افتادم
چو از هر ذرهی من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونين زيرِ اين آوارِ شب، اما
دری زين دخمه سوی خانهی خورشيد بگشادم
الا ای صبح آزادی، به ياد آور در آن شادی
کزين شبهای ناباور منت آواز میدادم
در آن دوری و بدحالی نبودم از رُخت خالی
به دل میدیدمت وز جان سلامت میفرستادم
سزد کز خونِ دل نقشی برآرد لعل پيروزت
که من بر دُرجِ دل مُهری به جز مِهرِ تو ننهادم
به جز دامِ سر زلفت که آرامِ دلِ سايه است
به بندی تن نخواهد داد هرگز جانِ آزادم

نظرها (3)
زیستن این شجرهی طیبه، اقتضایاش صبر است و ایمان و امید.
باید مراقب بود که دروغ و بیداد را تقدیس نکنيم یا از کنار ستم به خموشی عبور نکنيم. بسیار زیبا بود و موفق باشی.
ولی خدایا مگه میشه تو این کشور این همه ظلم عریان رو دید و دیوانه نشد ؟اونهم ظلمی که به نام دین تو میکنن؟نوری زاد رو به قصد کشت میزنن تا ضربه مغزی بشه یا پناهی رو از طریق دخترش و خانواده اش تهدید میکنن .این ایین مسلمانیه؟ وقتی با انسانهای معروف این برخوردها میشه با زندانیان گمنام چه میکنن؟
سمیه | شنبه، ۱ خرداد ۱۳۸۹، ۱۱:۱۰
خيالهاي شاعرانه در همين جهان شكل گرفته اند..
zeinab | سه شنبه، ۴ اسفند ۱۳۸۸، ۱۵:۴۳
من با نوشته های امیدوارانه دوستانمه که دارم زندگی میکنم. ولی چیزی که بسیار دیده میشه تلاش برای رفتنه، برای اینجا نبودن، حتی گاهی به فکر خودمم میرسه.
ازین بیم دارم که روزی بیاد این وطن خالی بشه مثل افغانستان اونوقته که با هیچ امیدی نمیشه رویید نه اینجا نه هیچ کجای دیگر دنیا. باور کنید این خطر خیلی وطن ما رو تهدید میکنه، خیلی بیشتر از خیلی!
بیشتر اساتیدی که سری توی سرها دارن دارن میرن، حتی اساتیدی که منتظر فرصتی بودن تا با رفتن بزرگان علم و معرفت جایی و نوایی پیدا کنن!
این خیلی دردناکه داریوش عزیز اینهارو نمیشه دید و عزم رفتن نکرد، یا خون گریه نکرد...
فلورا | جمعه، ۳۰ بهمن ۱۳۸۸، ۰۷:۳۳