لابد شعری را که سایه برای ناظم حکمت سروده است خواندهاید. امروز با دوست بزرگواری سخن از نویسندگان و روزنامهنگاران فراوانی بود که اين روزها در پی داغ و درفش و ترکتاز حکومت آواره شدهاند و در این شب یلدای تبدار وطن، نگران آزادی و عزت وطنشان و هموطنانشان هستند. ناظم حکمت در سال ۱۹۵۱ مخفیانه از استانبول خارج شد و دولت ترکیه به خاطر این کارش از او سلب تابعیت کرد. شبیه این اتفاق این روزها برای بسیاری از دوستان و هموطنان ما میافتد. آنها هم که باقی میمانند سایهی وحشت بر سر دارند. با خودم گفتم این شعر که سايه همان سال (یعنی سال ۱۳۳۰) برای ناظم حکمت گفته بود، چقدر این روزها برای ما طنين خاصی دارد و چقدر حرفِ دل ماست. یادمان باشد که: «جغدها، خفاشان / میهراسند ز گلبانگ اميد / میهراسند زپيغام سحر»! پیدا کردن ناظم حکمتهای فراوانمان اين روزها دشوار نیست.
مثل يک بوسهی گرم،
مثل يک غنچهی سرخ،
مثل يک پرچم خونين ظفر،
دلِ افراختهام را به تو میبخشم،
ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همهجا خانهی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
دل هر کس که شناخت
بشری نغمهی اميد تو را، که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر میگيرد.
***
زندگی، زندگی
اما، نه بدينگونه که هست
نه بدينگونه پليد
نه بدينگونه که اکنون به ديار من و توست،
به دياری که فرو میشکنند
شبچراغی چو تو گيتیافروز
وز سپهر وطنش میرانند
اختری چون تو، پيامآور روز.
ليک، ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسي
وطنش را نتوانند گرفت.
آری، ای حکمت: خورشيد بزرگ!
شرق تا غرب ستايشگر توست،
وز کران تا به کران، گوش جهان
پردهی نغمهی جانپرور توست.
جغدها
در شب تبزدهی ميهن ما،
میفشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچهی باغ ما را
به ستم میريزند
زير پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده میآويزند
پيش هر اختر پاک
که به جان میسوزد،
وين شبستان فروريخته میافروزد.
***
ليک جانداروی شيرين اميد
همچو خون خورشيد میتپد در رگ ما.
و گل گمشده سر میکشد از خاک شکيب.
غنچه میآرد بیرنگ فريب،
و به ما میدهد اين غنچه نويد
از گل آبی صبح
خفته در بستر خون، خورشيد.
***
نغمهی خويش رها کن، حکمت!
تا فروپيچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خندهی خورشيد، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
میهراسند ز گلبانگ اميد
میهراسند زپيغام سحر....
بسرائيم و بخوانيم، رفيق!
نغمهی خون شفق
نغمهی خندهی صبح.
پردهی نغمهی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آيندهی پاک...
تهران، اسفند ۱۳۳۰
مثل يک بوسهی گرم،
مثل يک غنچهی سرخ،
مثل يک پرچم خونين ظفر،
دلِ افراختهام را به تو میبخشم،
ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همهجا خانهی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
دل هر کس که شناخت
بشری نغمهی اميد تو را، که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر میگيرد.
***
زندگی، زندگی
اما، نه بدينگونه که هست
نه بدينگونه پليد
نه بدينگونه که اکنون به ديار من و توست،
به دياری که فرو میشکنند
شبچراغی چو تو گيتیافروز
وز سپهر وطنش میرانند
اختری چون تو، پيامآور روز.
ليک، ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسي
وطنش را نتوانند گرفت.
آری، ای حکمت: خورشيد بزرگ!
شرق تا غرب ستايشگر توست،
وز کران تا به کران، گوش جهان
پردهی نغمهی جانپرور توست.
جغدها
در شب تبزدهی ميهن ما،
میفشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچهی باغ ما را
به ستم میريزند
زير پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده میآويزند
پيش هر اختر پاک
که به جان میسوزد،
وين شبستان فروريخته میافروزد.
***
ليک جانداروی شيرين اميد
همچو خون خورشيد میتپد در رگ ما.
و گل گمشده سر میکشد از خاک شکيب.
غنچه میآرد بیرنگ فريب،
و به ما میدهد اين غنچه نويد
از گل آبی صبح
خفته در بستر خون، خورشيد.
***
نغمهی خويش رها کن، حکمت!
تا فروپيچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خندهی خورشيد، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
میهراسند ز گلبانگ اميد
میهراسند زپيغام سحر....
بسرائيم و بخوانيم، رفيق!
نغمهی خون شفق
نغمهی خندهی صبح.
پردهی نغمهی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آيندهی پاک...
تهران، اسفند ۱۳۳۰

نظرها (1)
متاسفم که هنر ما افزودن بر تعداد ناظم حکمت های تبعیدی است. برای آقای سایه آرزوی عمری با عزت و سلامتی دارم.
(چندی پیش پستی داشتید با عنوان "به آب زندگانی برده ام پی". از آن پس تلاوت قرآن شاطری همدم اوقاتی از شبانه روز من بوده است. دست شما درد نکند. خواهشم این است که همانگونه که در پاسخ به اظهار نظر های خوانندگان آن پست قول داده بودید که بنویسید در این روزگار پر غبار چگونه می توان برای آیات قرآن تاویل صحیح را یافت، لطفا به قولتان جامه عمل بپوشانید.)
ببخشید که طولانی شد!
صفورا | پنجشنبه، ۱۵ بهمن ۱۳۸۸، ۰۰:۱۷