« January 2010 | صفحه‌ی اصلی | March 2010 »

بايگانی: February 2010

February 25, 2010

«آيتِ عشق»

امروز هشتاد و دومين سالروز تولد سایه است. آسان نيست حرف زدن از شاعری که شايد مهم‌ترين روزهای زندگی‌ام را با او زيسته‌ام. گمان می‌کنم هر چه درباره‌ی سايه بنويسم، توضيح واضحات است. شعر سايه از همان نخستين روزهايی که شعر برای من معنا و مفهوم جدی پيدا کرد، در کنار شعر ديگران حضور پررنگی داشت. شعر سايه، پاسخ نیازهای درونی من بود و هست. آدم‌های مختلف، انتظارهای متفاوتی از شعر دارند. چه بسا عده‌ای نتوانند روشنايی و آرامشی که من از شعر سايه می‌گيرم، بگیرند. اما هر چه هست، سايه برای من، نمونه‌ی انسانی بوده است که عشق، درد، آدميت، خوبی و نيکويی را خوب می‌فهمد و خوب زيسته است. از بخت‌های بلندِ زندگی من بوده است که در این ده سال گذشته، با سايه همنشينی داشته‌ام و از او بسیار آموخته‌ام - و تا زنده‌ام منت‌پذير و شکرگزار اين بخت‌ام. هر جا که در نکته‌ای برای فهم شعری فرومانده‌ام، سايه هميشه ياریگر گشودن گره‌های زیادی بوده است. کم نبوده است که هنگام دلتنگی يا سرگشتگی هم به سراغ او رفته‌ام که با او دردِ دل کنم. آرزو می‌کنم عمرش درازتر باشد و تن‌اش سالم و سايه‌اش بر سر همه‌ی ما باقی باشد. فکر می‌کنم آن‌قدر يا از سايه شعر در این وبلاگ آورده‌ام يا از او خاطره و حکايتی نقل کرده‌ام که نيازی نباشد بيشتر چیزی بنویسم. بعضی سخنان هم لازم نیست حتماً‌ آشکارا گفته شود. شايد اين بیت خود سايه، آيينه‌ای باشد از آن‌چه بر او رفته است و آن‌چه که اکنون هست:
بنشين در غزل سايه که چون آيتِ عشق
از سرِ صدق بخوانند به هر انجمنت

سايه - کلن - نوامبر ۲۰۰۹

سايه - لندن - دسامبر ۲۰۰۹

سايه - لندن - دسامبر ۲۰۰۹

February 20, 2010

برخيز و مخور غمِ جهانِ گذران...

شجریان دو اجرای مشهور روی رباعیات خیام دارد که یکی به همراه صدای احمد شاملوست و کار فریدون شهبازیان است و دیگری اثری است که در برنامه‌ی گلها پخش شده و به همت فرامرز پایور فقید اجرا شده است. اين برنامه به «شب نيشابور» مشهور است و برنامه‌ی گلهای ۱۸۲ است. طبق معمول، انتخاب موسیقی و شعر برای من معنای خاص دارد.

February 19, 2010

«در» به «در»ی!

در آن غزل سعدی که آواز سه‌گاه‌اش را شجریان در ناز لیلی می‌خواند، بيتی هست که سال‌های درازی مرا مشغول کرده بود و امروز به مدد سايه معنای‌اش را دریافتم و در کنارش معنای بیت‌های دیگری را نیز. بيت این است:
به خاک‌پای تو سوگند و جانِ زنده‌دلان
که من به پای تو در مردن آرزومندم

هميشه تصورم از مصرع دوم اين بود که می‌گويد آرزوی من اين است که در پای تو بميرم (و این «در» را در تعبیر «در پای» می‌خواندم). اما این در، در تعبیر «در مردن» معنا دارد. «در مردن» يعنی در آب غرق شدن. در مصرع اول هم اشاره به خاک آمده و معنای در آب غرق شدن هم در تعبیر «در مردن» مستتر است.

کلمه‌ی «در» در کنار افعال دیگری هم که می‌آيد این معنای عمیق شدن و غوطه‌خوردن و غور کردن را به آن‌ها می‌افزاید. از جمله در این بيت حافظ:
آن شُد اکنون که ز ابنای عوام انديشم
محتسب نیز در این عيش نهانی دانست

فعل در این بیت «در دانستن» است که «اين عيش نهانی» ميان «در» و «دانستن» فاصله انداخته است. در دانستن، يعنی به عمق نکته‌ای پی بردن.
و يا این بيت سعدی را می‌توان به عنوان شاهد آورد:
درويش تو در مصلحت خويش ندانی
خوشباش اگرت نيست كه بی مصلحتی نيست

که باز هم تعبیر «در دانستن» در آن آمده است. لذا معنای بیت بالا اول این می‌شود که به خاک‌پای تو سوگند و جان زنده‌دلا که آرزوی من اين است که در پای تو غرق شوم. هر چند معنا با آن چيزی که از ابتدا می‌فهمیم فرق چندانی نمی‌کند، اما اين پيچش لفظ برای ما حل می‌شود. در زبان امروزی، تعابیر از جنس «در دانستن» و «در مردن» به ندرت به کار می‌رود و از زبان محاوره غايب است. در نتیجه، گاهی ابیاتی از اين جنس به گوش‌مان عجیب می‌آيد.

February 18, 2010

از این‌ شب‌های ناباور

فاصله‌ی میان خیالِ شاعرانه و جهانِ بی‌رحم واقعيت را چه پر می‌کند؟ هر وقت که به سراغ شعر، قرآن و انديشه‌های فروزنده‌‌ی اميدبخش می‌روم، اين سؤال را از خود می‌پرسم. پاسخ دشوار نيست، ولی حوصله می‌خواهد شنيدن‌اش تا آخر. این فاصله را تجربه پر می‌کند و تاريخ (و اين‌ها از جنس منحصر کردن پاسخ نیست؛ چه بسا چيزهای ديگری را هم بتوان به این فهرست افزود). هم تجربه و هم تاریخ، زمان می‌برد. پخته شدن می‌خواهد. صبر لازم دارد. یک‌‌بار دیگر نوشته بودم که پای ديگر ایمان و امید، صبر است. «بيفتد آن‌که در این راه با شتاب رود». راهی که امروز وطنِ ما می‌رود، راه پر فراز و نشيبی است؛ لحظات تلخ دارد، لحظات شيرین هم دارد. پيروزی‌های دور از انتظار دارد و ناکامی‌های آزاردهنده هم دارد. کامروایی محض و شاخ و شانه کشيدن، کار جباران است و فراعنه که «انا ربکم الاعلی» می‌زنند. کسانی که لافِ جهانگيری و ظفرمندی‌شان گوش جهان را کر می‌کند، پهلوان‌های پوشالی معرکه‌اند که راهِ خلافِ ایمان را می‌روند. به گفته‌ی ناصر خسرو:
دعوی کنند چه؟ که براهیم زاده‌ايم
چون نيک بنگری همه شاگرد آزرند

و البته بصیرت می‌خواست که ببينی آن‌‌ها که دین‌فروشی می‌کنند و مدعی ولایت بر دین خالص و خالصِ دین‌ورزی هستند، بيشتر شاگردِ بت‌تراشان‌اند. از مقصود دور نیفتم؛ می‌خواستم بگويم که خصلت اهل ایمان این است که ناکامی و پيروزی‌ها را اعتباری می‌بينند و در این دریای کف‌آلوده، از سرمدیت خود دم نمی‌زنند و خود را مظفرالدين و مظفرالدوله نمی‌دانند. آن تفسیر لطیفی که حضرت امیر از آيه‌ی «ولکيلا تأسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما آتيکم» (سوره‌ی حدید، آيه‌ی ۲۳) داشت (درباره‌ی معنای پارسايی و زهد)، مضمون‌اش چيزی نيست جز همین نکته‌ی فخیم و فربه. و همین نکته البته معیار خوبی است برای تشخيص اهل ايمان از خامانی که لافِ ایمان می‌زنند و در لباس بشر، کوس خدایی می‌زنند. شکر خدا، این روزها، به خصوص میانِ ميدان‌داران سیاست، کم نیستند کسانی که درسِ تجربه و تاریخ، هیچ دگرگونی در حال‌شان نیافریده. این بيتِ کهن، گویی چکیده‌ی تجربه‌ی قرن‌هاست:
هر که نامُخت از گذشتِ روزگار
هيچ ناموزد ز هیچ آموزگار

و طرفه این است که همه‌ی جبارانِ تاریخ، درس‌های اسلاف‌شان را می‌خوانند و در همان درس‌ها مردود می‌شوند و هر که زبان به حق بر آن‌ها دراز کند، یا مخالف طبیعت می‌شود یا مخالفِ آيين. به پيامبران هم می‌گفتند که شما آمده‌ايد تا ما را از آيین پدران‌مان بگردانید (به زبان امروزی، به پيامبران می‌گفتند شما آمده‌ايد انقلاب مخملی يا نرم بکنيد). این‌ها البته آغاز و ميانه‌ی کار فرعونی است. همه‌ی بیدادگران، روزگارِ تيره‌ای هم دارند که سرنوشتِ محتوم‌شان است (و تاريخ، يا «زمانه»، هنگام کيفر دادنِ بیداد، چشمی تيز و مشتی آهنین دارد). اما به روزگارِ آخر که می‌رسند، نشانه‌ی تيره‌روزی‌شان اين می‌شود:
چو تیره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیايد به کار
زمانِ تيره‌روزی که فرا می‌رسد، ديگر نتيجه‌ی هر تدبیر و تمهيدی معکوس می‌شود و تنها می‌توان با نمايش و خدم و حشم این بنای پوشالین را چند صباحی دیگر به پا داشت.

این همه قصه خواندم برای تکرار و بازگفتن یک نکته‌ی عمیق که آرام‌آرام در جانِ بسیاری از ما ریشه کرده است و آن نکته اين است که باید صبوری ورزید و اين سبزِ رویش را زيست. زیستن این شجره‌ی طیبه، اقتضای‌اش صبر است و ایمان و امید. امروز در ذهن‌ام این مضمون را ورز می‌دادم و به شعر و قرآن می‌انديشيدم. رسیدم به این غزل از سایه که در روزهايی دشوار سروده شده (آبان ۶۸ و ۵۷)، اما بخوانيدش تا ببینيد چه مایه معنا، چه اندازه شورِ امید و شوقِ آرزو و زندگی در آن هست. همين‌هاست که ما را زنده می‌دارد، درست بر خلاف رجز‌خوانی‌های بی‌شماری که سيل‌آسا از در و بام بر سر و روی ما می‌بارد. تفاوت حياتِ سبزی که در ما رويیده است با زيستِ هراس‌ناک اما مستور در قدرت‌نمايی آن‌ها که «در رختِ سلیمانی» با ٰ«فریبِ دیو»، «انگشتر و انگشتان را یکجا» برده‌اند، در همين‌هاست. بگذارید همين‌جا روشن کنم که وقتی از فريبِ دیو سخن می‌گويم، مرادم مردم نيستند. اين مغالطه را باید بر دیوار زد. فرق است ميان گریبان گرفتن از صاحبانِ قدرت که خوی دروغ و ریا در آن‌ها راسخ شده است و به آسانی آب خوردن، بیداد پیشه کرده‌اند و آدميانی که هم‌چون ما رنج و شادی‌هایی مشترک دارند و آرزوهاشان شاید فرق چندانی با امیدهای ما نداشته باشد (و غم‌شان به نام و نان رسیدن نيست). تنها باید گوش داد و دقیق شد و این زمزمه‌ها را از آن سو هم شنید. در پرهیز از دیوار کشيدن و دوگانه ساختن، باید مراقب بود که دروغ و بیداد را تقدیس نکنيم یا از کنار ستم به خموشی عبور نکنيم. مختصر کنم. غزل را بخوانيد و ببینيد که این فصل‌های زرد، در وجودِ‌ سبز ما به آسانی رخنه نمی‌توانند کرد:
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشمِ روشن‌بین که خورشيدی عجب زادم

ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می‌تابد
که در پيراهنِ خود آذرخش‌آسا در افتادم

چو از هر ذره‌ی من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتشِ دوران که خواهد داد بر بادم

تنم افتاده خونين زيرِ اين آوارِ شب،‌ اما
دری زين دخمه سوی خانه‌ی خورشيد بگشادم

الا ای صبح آزادی، به ياد آور در آن شادی
کزين شب‌های ناباور منت آواز می‌دادم

در آن دوری و بدحالی نبودم از رُخت خالی
به دل می‌دیدمت وز جان سلامت می‌فرستادم

سزد کز خونِ دل نقشی برآرد لعل پيروزت
که من بر دُرجِ دل مُهری به جز مِهرِ تو ننهادم

به جز دامِ سر زلفت که آرامِ دلِ سايه است
به بندی تن نخواهد داد هرگز جانِ آزادم

مهل که روزِ وفات‌ام به خاک بسپارند

دو آلبومی که در زیر می‌شنوید، پيش‌تر چندين بار در ملکوت آمده است. اين دو، گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۴۸ و ۱۴۷ است و هر دو آلبوم در سه‌گاه اجرا شده‌اند اولی در چهارگاه است و دومی در سه‌گاه. توضیحات مربوط به هر آلبوم در ابتدای اثر آمده است. این دو آلبوم، به ترتیب، مشهورند به «آفتابِ نيمه‌شب» و «ناز لیلی». به نظر من این دو، در شمارِ بهترین آوازهایی است که شجریان خوانده است. غزل‌ها، يعنی غزل سعدی و حافظ، هر دو غزل‌هايی ناب هستند (دستِ کم برای من غزل‌هايی بسیار پرمغزند؛ یکی عاشقانه و دیگری رندانه). امروز را، میهمان این چهارگاه  و سه‌گاهِ نازنين باشيد.‌ گوش بدهید و دعا کنید به جان خوانندگان و نوازندگان (و البته به روحِ رفتگانی چون معروفی فقيد).

February 12, 2010

من «سبز» مشترک‌ام؛ مرا فرياد کن!

یکی از مهم‌ترین قابلیت‌های جنبش سبز این است که به دلیل محبوس نبودن‌اش در چهارچوب محاسبات قدرت، توانايی نقدِ درونی دارد و قابلیتِ خود-تصحيح‌گری مهم‌ترین قابليتِ آن است. یکی از مهم‌ترین درس‌هایی که می‌توان از ۲۲ بهمن ۸۸ گرفت، جدای مشاهداتی که همه می‌توانند درباره‌ی نوع برخورد قدرتِ سیاسی، آرایش تبليغاتی و خاموش کردن صدای «دیگری» داشته باشند، این است که هم سبزها متکثرند و هم غیرسبزها.

زبانِ تحقیر همان زبانی است که جنبش سبز در واکنش به آن و انواعِ دیگر آن پدید آمد. این نادیده گرفتن دیگران، به هیچ گرفتنِ آن‌ها، هتاکی کردن به آن‌ها، به آسانی به دیگران تهمت زدن و به سوی ابتذال زبانی و فکری غلتیدن، همان چيزی است که سبزها می‌توانند با نگاه در آینه‌ی مخالفان قدرت‌مدار خود از آن درس بگیرند. اما پرسش اين است: آیا ما حق داریم کسانی را که به میل و رغبت در راهپيمایی حکومتی ۲۲ بهمن شرکت کردند، به آسانی با برچسب «سانديس‌خور» تحقیر کنیم؟ این پرسش مهمی است که از نگاه بعضی از سبزها دور افتاده است.

این که مخالفان سبزها هم عده‌ای قابل اعتنا دارند، واقعیتی غیرقابل انکار است (هم‌چنان‌که سبزها هم شماره‌ای قابل اعتنا اما نادیده گرفته شده دارند). اما اختلاف‌نظر هرگز بر سر شماره و عدد نیست. اختلاف بر سر روش است. اختلاف بر سر بی‌اخلاقی و انحصارگرايی غالبی است که در لايه‌های قدرت و در دستگاه‌های رسانه‌ای طرف مقابل ريشه دوانده است. مشکل ما، مردم نيستند. مشکلِ ما توزیع نابرابر و تبعیض‌آميز قدرتی است که بخش ديگری از جامعه را هیچ می‌انگارد. اما اگر قرار باشد خودِ ما نیز دچار همين بلیه شويم، چه فرقی با آن‌ها داریم؟

موسوی از همان روزهای اولی که پا به صحنه‌ی رقابت‌های انتخاباتی گذاشت، از بخشی از مردم سخن گفت که عنوان روشن‌شان «مستضعف» بود. این تعبیر البته به مذاق عده‌ای گران آمد، اما نباید از یاد برد که بخش قابل اعتنايی از مردمِ ما که قربانی سیاست‌های انحصارگرای قدرت شده‌اند، دقیقاً در همین طبقه قرار دارند. جنبش سبز گاهی اسیر بادهای موسمی بورژوازی بی‌ملاحظه‌ای می‌شود که به آسانی انسان‌ها را تقسیم به خودی و غيرخودی می‌کند (و جنس این تقسیم‌بندی تفاوت چندانی با جنس انحصارگری حکومتی ندارند؛ هر دو از يک جنس‌اند با صورت‌های متفاوت). این بخش مستضعف جامعه همان بخشی است که قربانی نابخردی‌ها و ندانم‌کاری‌های دولتی شده است که لاف عدالت‌ورزی و مهرگستری زده است اما دیده‌ايم که این لاف‌ها طبلی میان‌تهی بوده و جز نکبت و نظامی‌ کردن فضای کشور، چیزی عايد مستضعفان نکرده است. هنوز بخش بزرگی از جامعه‌ی ما مشکل آموزش، بهداشت و مسکن دارد. در پنج سال گذشته، نه سبزی در کار بوده است و نه اصلاح‌طلبی در مصدر قدرت. سبز بودن معنای‌اش استخر شنا و جکوزی داشتن، سونا رفتن، برای تفريح اسکی کردن، کنسرت موسيقی رفتن یا تئاتر ديدن نيست. جنبش سبز، فراگیرتر از آن است که بخواهد در خواسته‌هایی از اين جنس خلاصه شود. شاید طرف مقابل دوست داشته باشد خود را به خواب بزند و فکر کند سبز بودن یعنی این. ما هم باید بازی همين تبلیغات را بخوریم؟ ما هم باید بخش بزرگی از جامعه‌مان را ناديده بگیریم؟

اشکالی ندارد اگر حکومت می‌خواهد از این به بعد جشن تولدش را با لشکر و سپاه و در فضایی بسته، آرايش‌ديده، هدايت‌شده و «خودجوش» (!) برگزار کند. اما این‌ها مشکل را حل نمی‌کند. هیچ کدام از این‌ها پاسخ ویرانی اقتصاد و وضعِ اسفبار صنعت کشور را نمی‌دهد. این بازی‌ها شکم کسی را سير نمی‌کند. خاصه‌خرجی کردن و وام‌های بی‌حساب دادن به اسم اعتنا به مستضعفان و نابود کردن بنیه‌ی اقتصادی کشور که عاقبت‌اش گداپروری و مستضعف‌تر کردن بخش مستضعفِ جامعه است، دردی را دوا نمی‌کند. اتفاقاً بخش مهمی از سبزها در همین طبقه‌ای هستند که بعضی به سادگی نام‌شان را «ساندیس‌خور» گذاشته‌اند. معنا ندارد کسانی را که با اعتقادشان در آن راهمپيمایی شرکت کردند، «فریب‌خورده» بناميم. وقتی موسوی می‌گويد این نزاع بازنده ندارد و همه باید آخر کار برنده باشند، معنای‌اش دقیقاً‌ اين است که رفع تبعیض، نبرد با قانون‌شکنی، به مصاف رياکاری و دروغ رفتن، چیزی است که منفعت‌اش به همه می‌رسد، حتی به کسانی که فکر می‌کنند ما خطا می‌کنیم.

اختیار کردن زبان تحقیر، با طعنه و متلک سخن گفتن از کسانی که مثل ما فکر نمی‌کنند،‌ شيوه‌ی سيئه‌ی قدرتی است که حاکم شده است. این همان شيوه‌ای است که ما نبايد داشته باشیم. رشد و بلوغ اخلاقی جنبش سبز در اعتنا به همین ظرایف است. فراموش نکنیم که هنوز صدای کارگران و اصناف مختلفی که در کشور قربانی بی‌تدبیری، بی‌خردی و نمايش‌های عوام‌فریبانه شده‌اند، بلند نشده است. ممکن است آن‌ها نگویند «رأی من کو؟» ولی مطمئن باشيد خواهند گفت «حقِ من کو؟». این همان جنبش سبز در لباسی دیگر است. در نتیجه، ما اگر به نقدِ اخلاقی سياست زور و ارعاب می‌نشينیم، حق نداریم کسانی را که نماينده‌ی بیدادگری و عينيت فریب‌کاری هستند با توده‌ی مردم کشورمان یکی بگیریم. تمام حرف ما این است که سياست‌های سرکوب و ارعاب ماه‌های گذشته باعث دوپاره شدن ملت شده است. مهم‌ترین خواسته‌‌ی سبزها یکپارچه کردن ملت است نه ایجادِ شکاف در آن‌ها. اگر قرار باشد ما هم همان زبان تبلیغ‌شده‌، تفرقه‌افکن و دشمن‌سازِ سياست رسمی و رسانه‌های حکومتی را اختیار کنیم، همه چیز به عدل و انصاف است چون ما هم همان کارهایی را می‌کنيم که از اساس به آن اعتراض داشتیم!

یکی از مضامین اخلاقی مهم پيامِ جنبش سبز این است که صدای همه شنيده شود، نه این‌که صدای يک بخش به خاطر طنین‌انداختن صدای بخش دیگر نابود و خفه شود. جنبش سبز فراگیرتر از آن است که بخواهد در رفاه‌طلبی و ناز و نعمتِ عده‌ی قلیلی – که آن‌ها هم حقی برابر در برخورداری از مزایای شهروندی دارند – منحصر شود. انحصارگرایی و تحقیر کردن دیگری و پوچ و حقیر انگاشتنِ او، شيوه‌ی فرعونی است. اين فرعونیت را به اهل قدرت واگذار کنیم و به ياد داشته باشیم که ما سبز مشترک هستیم؛ سبزی که شمال و جنوب نمی‌شناسد. این سبز میان نياوران و شهرری تفاوتی نمی‌گذارد. ما همه به يک‌اندازه قربانی سياست دروغ، ریاکاری، تبعیض، تفسیر دلبخواه قانون، بازیچه کردن شریعت و اخلاق و عوام‌فریبی هستیم. اتفاقاً آن بخش مستضعفی که از تکثر منابع خبری بی‌بهره‌تر است، بيشتر از اين سیاست‌های ضدانسانی صدمه می‌خورد. شفقت اخلاقی و انسانی هم حکم می‌کند انحصارگرایی را به جنبش سبز، که بدنه و قلبی خردگرا و اخلاقی دارد، راه ندهیم.

از یک سوی ماجرا فرشته ساختن و سوی دیگر را اهریمن قلمداد کردن، شيوه‌ی ما نيست. اين شيوه‌ی طرف مقابل است. باید آرام‌آرام به طرف مقابل هم آموخت که مخالفان و معترضان‌اش ديو نيستند؛ آدم‌هایی هستند از جنس خودش. توصیفِ دوپاره شدن ملت، نبايد راه را بر تجویز دوپاره کردن ملت هموار کند. توصیف اين وضعیت دردناک بايد زمينه‌ساز خودآگاهی بیشتر برای پر کردن اين شکاف شود. طرف مقابل – مقصودم به روشنی قدرت سیاسی است نه توده‌ی مردم – از دامن زدن به بحران، سوء تفاهم، دشمنی، «ما» و «ديگری» ساختن، اهريمن‌تراشی، ذات‌گرایی مفرط، سوء ظن، منفی و منفور قلمداد کردن طبقه‌ی متوسط و ارزش بخشیدن به فقر و تهی‌دستی سود می‌برد. این ما هستيم که بايد از ذات‌گرايی و اهریمن‌تراشی پرهیز کنيم. نه در تنعم و ثروت داشتن عیبی هست و نه در فقر و بیچارگی فضیلتی. آن‌چه عيب است بی‌تقوایی است. خدايی که می‌گويد ان اکرمکم عندالله اتقيکم، نمی‌گويد باتقوای فقیر از باتقوای غنی بهتر است. اما دستگاه سیاست، طبقه‌ی تهی‌دست و محروم جامعه را هم که خودش در تضعیف روز به روز آن نقش داشته است، به مذلت و بیچارگی عادت داده است. جنبش سبز اگر یک پیام کلیدی داشته باشد عزت و کرامتِ نفس همه‌ی ایرانیان است. معنی ندارد که یک بخش از جامعه عزت و کرامت داشته باشد و بخش دیگر حقیر و له‌شده و توسری‌خورده باشد (مهم هم نيست این بخش توانگر باشد یا تهی‌دست).

زمین این بازی لغزنده است. نباید در اين زمین اسیر هياهوی طرف مقابل شد و رنگ آن‌ها را به خود گرفت و چنان چشم در چشم دروغ و بی‌اخلاقی دوخت که خود نیز به همین روش رو بیاوریم. من پس از اين ۲۲ بهمن، روزهای بهتر و روشن‌تری را می‌بینیم. این ۲۲ بهمن، ۲۲ خردادی تازه بود و جان تازه‌ای در اندیشه‌ی سبز دميد. ما دیگر سبزی انحصاری نيستيم؛ ما سبز مشترک‌ايم. سبزی که آرام و خاموش در بطن جامعه می‌تپد و می‌بالد:
کار چون بسته شود بگشايدا
از پس هر غم طرب افزايدا

پ. ن. همین‌که در ظل قدرتِ سیاسی حاکم چیزی به اسم ارتش سایبری دست به راهزنی اينترنتی می‌زند، یعنی نمی‌خواهند صدای هیچ کسی جز خودشان شنیده شود. ما هم باید به همین شیوه روی بیاوریم؟ مهم اين است که صدای همه يکسان شنیده شود و داوری و تصمیم‌گیری به عهده‌ی خود انسان‌ها گذاشته شود. سلب اختیار کردن از آدمی که آزاد و حر آفریده شده است، به هر شکلی و در ذیل هر شعاری، عملی است ضداخلاقی و رذیلانه.

آياتِ شکستِ ارعاب و دروغ

وَكَأَيِّن مِّن آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ (سوره‌ی يوسف (۱۲)، آيه‌ی ۱۰۵)
۱. آرام‌آرام می‌توانيم آن‌چه را در روز ۲۲ بهمن اتفاق افتاد بهتر درک کنیم. یک بار دیگر آن آيه‌ی بالا را مرور کنید. این بخش از يادداشت ایمایان را – با شماره‌گذاری من – بخوانید:

«۱. کم‌آوردن یک جناح در استدلال؛ ۲. کوتاه‌کردن پای مخالفان از مناظره‌های پاستوریزه؛ ۳. روی‌آوردن به اعترافگیری تلویزیونی؛ ۴. به جای منطق خیابانها را نشانه‌ی برد و باخت دانستن؛ ۵. ندادن مجوّز به خبرنگاران خارجی برای پوشش خبری به جز میدان آزادی و انتقال آنها با اتوبوس به آنجا؛ ۶. سانسور همه‌جانبه‌ی خبری؛ ۷. مبارزه با رسانه‌های آزاد خارج و تحدید رسانه‌های ناهمسوی داخل؛ و ۸. ندادن مجوّز برای تجمّع منتقدان؛ و ۹. بدل کردن خیابانها به پادگان برای بازنده بودن حاکمیّت کفایت می‌کند».

خوب این‌ها نشانه است و نشانه‌ی معناداری از پيروزی جنبش سبز است. چرا نشانه‌ی پیروزی؟ به خاطر این‌که قرار بود روز ۲۲ بهمن روز جشن باشد. چه کسی روز جشن به ضرب و شتم مردم روی می‌آورد؟ به خاتمی، کروبی، موسوی و رهنورد در این روزها حمله شده است. کسی که جشن می‌گیرد و به خودش اعتماد و اطمينان دارد، با چه انگیزه‌ای بايد اين‌ها را مضروب کند؟ فکر می‌کنم اگر فشار بی‌امان جنبش سبز در ماه‌های گذشته و عزمِ اعلام‌شده‌ی آن‌ها برای حضور پررنگ در ۲۲ بهمن نمی‌بود، قدرتِ سیاسی ناچار به این صحنه‌آرایی رسوا نمی‌شد. جشن زمانی معنای درست خود را دارد که همه بتوانند در آن آزادانه رفت و آمد کنند و با هم ارتباط داشته باشند. شايد تعبیر صاحبِ سیبستان،‌ رساترین تعبیر باشد. آن‌چه در روز ۲۲ بهمن رخ داد، استقرار کامل «آپارتايد» بود. این برای آن‌ها يعنی شکست و برای ما یعنی پیروزی.

۲. خوب است از زاويه‌ی نگاه آن‌ها هم به خودمان بنگریم. آن‌ها ما را فتنه‌‌جو، اغتشاش‌گر، اراذل و اوباش، خس و خاشاک، بزغاله و گوساله می‌بينند (جلبک هم دیگر تعبیر قدیمی بخش بدزبان و هتاکِ آن‌هاست). در همين زبان و ادبياتِ آن‌ها هم آیات و نشانه‌هايی هست برای تأمل. برای این‌که شباهت غریب این رفتار را با نمونه‌های تاریخی دينی ببينيد،‌ کافی است نگاهی به قرآن بکنیم. قوم نوح، در پاسخ به پیامبران‌شان، می‌گفتند که اين‌ها که گردِ تو را گرفته‌اند، جز مشتی اراذل و اوباش نيستند و به خیالِ ما شما مشتی دروغ‌گوييد. خوب به مضمون آیه دقت کنید: مَا نَرَاكَ إِلاَّ بَشَرًا مِّثْلَنَا وَمَا نَرَاكَ اتبَّعَكَ إِلاَّ الَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِيَ الرَّأْيِ وَمَا نَرَى لَكُمْ عَلَيْنَا مِن فَضْلٍ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَاذِبِينَ (سوره‌ی هود (۱۱)، آيه‌ی ۲۷). این آیه را آن طرفی‌ها هم ممکن است برای این طرفی‌ها بخوانند. اما تفاوت‌اش دقیقاً کجاست؟ زبان و ادبیات سبزها به سوی تحقیر طرف مقابل و هیچ انگاشتن او نمی‌رود (یا دستِ کم جریان غالب بخش خردگرای آن چنين نیست)،‌ در حالی که طیف گسترده‌ای از گروه مقابل همین زبان را اختيار می‌کنند. از سوی دیگر، سبزها پس از ۲۲ خرداد موجودیت يافتند، در حالی که در اين درگیری‌ها چهره‌ای وجود دارد که چندين سال است که به دروغ‌گويی، لافِ بیهوده زدن و بدزبانی شهره است و تبدیل به چهره‌ای جهانی شده است. پس به دشواری بتوان آن آيه را به طرف مقابل برگرداند.

۳. این نکته‌ها و ظرایف، آن‌قدر معنادار هستند که اين اعتماد به نفس را به ما بدهند که راهی که پیموده‌ایم و اختیار کرده‌ايم راهِ‌ روشن و سبزی است که بنيان‌اش کلمه‌ای طیبه است. اين دقایق می‌تواند به اهل ایمان سکینه‌ای بدهد که از باور خالصانه می‌آيد نه از قدرتِ‌ پادگانی و نمايش‌های نظامی و صحنه‌آرايی متکی بر تبليغات. برای آن‌ها که اهل اشاره و نشانه و بشارت هستند، آيه‌ی ۲۴۸ سوره‌ی بقره، نکته‌ها و مضامین شگرفی دارد: «وَقَالَ لَهُمْ نِبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَن يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِّمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَآلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلآئِكَةُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ». شرح و توضيحِ زیادی لازم ندارد. با تأمل و حوصله اين آيه را بارها بخوانید. مشکل بزرگ قدرت‌مداران طرفِ‌ مقابل این است که معترضان را بی‌دین، بی‌ایمان و بی‌اخلاق می‌دانند. حتماً اگر از دست‌شان بر می‌آمد،‌ قرآن را هم از نو می‌نوشتند که نتوانیم برای الهام گرفتن، گرم شدن و بصیرت به سراغ اين مضمونِ آسمانی برویم. قرآن، سنگری است که با هيچ پادگان و سرنيزه‌ای، با هيچ مناظره و اعترافی، با هیچ ضرب و شتم و خبرنگار به قفس‌انداختنی، به حبسِ زور در نمی‌آید. ما در آرمان،‌ باور وانديشه‌‌ای که داریم دست‌مان بسيار پرتر از دستِ طرف مقابل است.
آن‌‌که پيشش بنهد تاج تکبر خورشيد
کبريايیست که در صحبت درويشان است
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال
بی‌تکلف بشنو دولت درويشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است
گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز
خوانده باشی که هم از غیرتِ درويشان است

February 11, 2010

زهی شکوهِ قامتِ بلندِ عشق!

می‌بینم که بعضی از کسانی که امروز فکر می‌کنند ۲۲ بهمن قرار بوده معجزه‌ای رخ بدهد، نفسِ معجزه را فراموش کرده‌اند! بگذارید روشن توضیح بدهم که چرا فکر می‌کنم امروز، یکی از روزهای موفق جنبش سبز بود.

منطق حضورِ خیابانی منطقی است معيوب و البته عمدتاً به کار تبلیغات و هياهوی رسانه‌ای می‌آيد. تظاهرات و اعتراض خیابانی، البته از حقوق مسلم هر گروه و جریانی است. تبلیغاتی که در یک کشور در برابر دشمن فرضی يا دشمنِ خارجی بر پا می‌شود و به شکل حضور خیل مردم خودش را نشان می‌دهد، عمدتاً مصرف رسانه‌ای دارد و لزوماً نماينده‌ی خوبی از تمامی یک ملت نیست. این را هم باید فهمید که در گردهمایی‌ها، تجمع‌ها و تظاهراتی که به قصد ابراز اعتراض انجام می‌شود، جنس این گردهمایی بسیار فرق دارد با جنس تجمع‌هایی که به قصد نمايش یا عرض‌اندام و تبلیغات انجام می‌شود. اولی، درد دارد و دومی هدف‌اش نمايش است و نشان دادن زور بازو. یکی می‌خواهد صدای‌اش شنیده شود و دیگری می‌خواهد صدای دیگران را خاموش کند. در نتيجه، در ادبيات سياسی جمهوری اسلامی، به یکی می‌گویند مشخص کردن نتیجه‌ی اختلاف در «کفِ خيابان» و به آسانی اولی تحقیر می‌شود. اما اگر همان تجمع به قصد اعتراض نباشد و در حمايت از قدرت باشد، دیگر اسم‌اش حضور در «کف خیابان» نيست. تعبیر «کف خيابان» تعبيری است که بار منفی دارد و مضمون‌اش ولو بودن آدم‌هاست. این تعبیر، جمع معترض و مخالف را اراذل و اوباش یا خس و خاشاک و بزغاله و گوساله می‌بیند. این نبرد، نبردی نابرابر است. طرفِ مقابل از پيش تصمیم‌اش را گرفته است: اگر تجمعی و شعاری به سودش باشد، می‌تواند با هلهله آن را تعظیم کند (مهم نیست که اين تجمع نمایشی باشد و به زبان امروزی حکومتی «خودجوش» و هميشه اين خودجوشی هم از روزهای قبل پیش‌بينی شده باشد!). اگر تجمع و شعارها به زيان‌اش باشد، می‌توان با توسل به حقیر بودن و اوباش‌صفتی منطق «کفِ خيابان» آن را نادیده گرفت و بر سرش کوبید. لذا نتیجه ساده است: منطق کفِ خیابان، منطقی است که فقط برای زورمداران معنی دارد.

اما چرا ۲۲ بهمن امسال، برای کسانی که معترض بودند، موفقیتی بود؟ فکر می‌کنم تا آن مقدار که قرار بود صدای معترض شنيده شود، با وجود آن قشون‌کشی عظیم و تدارکات گسترده، صدا شنیده شد ولو طرف مقابل خودش را به نشنیدن زده باشد و فکر کند که همه کور و کر شدند و منقاد عظمت او هستند. هیچ رسانه‌ی مستقلی نيست که گزارش‌های دقیق از نحوه‌ی آمیختن سبزها با دیگران به دست بدهد. طبيعی است رسانه‌های حکومتی روايتی را به دست می‌دهند که مقبول طبع خودشان باشد و هیچ نشانی از ضعف در آن نباشد. تنها روایتِ مقبول رسانه‌ی دولتی، روايت «تشييع جنازه‌ی فتنه» است. انتظاری جز اين هم نبايد باشد. اما آن‌چه زیر پوستِ جامعه می‌گذرد، با تشيیع جنازه‌ی نمادین و خیالی برگزار کردن، می‌ميرد؟ آن‌که دروغ می‌گويد، به تظاهرات پنج میلیونی و پنجاه میلیونی دروغ‌اش راست می‌شود؟ اگر هفتاد میلیون نفر پشت یک نفر دروغگو بایستند، او راست‌گو می‌شود؟ جمعیت پیروان رسول خدا هنگام بعثت‌اش در برابر مخالفان‌اش چند نفر بود؟ این را فراموش نکنيم که اين جنبش جوان است و از همه‌ی امکانات محروم. اگر دستاوردها را با توجه به امکانات موجود بسنجیم، می‌بینیم که معجزه رخ داده است. اين راه دراز است. هرگز کوتاه نبوده است. نمی‌توان سال‌های درازی از دروغ، نيرنگ، ریاکاری، بیدادگری و نمايش را یک‌روزه پاک کرد یا درست کرد. يکی پای مهم ایمان و اميد، صبر است. بدون این آخری، آن اولی‌ها بيشتر رؤیا هستند. ايمان و امید، بدون صبر ناقص است. توصیه به حق، با توصیه به صبر است که معنا پیدا می‌کند. حق، در جمعیت و کثرت عددی نیست. حتی در یک انتخابات، کثرت عددی، تنها جواب یک پرسش را روشن می‌کند و نتیجه، به فرض صحت، به خودی خود برای کسی حقانیتی نمی‌آورد. فراموش نکنید که دعوت پیامبران دعوت به حقیقت بود و برای روشن شدن حقیقت نه از مردم رأی می‌گرفتند و نه دعوت به تظاهرات می‌کردند. تمام دعوت در یک کلمه خلاصه می‌شد. هر کس آن کلمه را بر زبان می‌راند اهل ایمان بود. لذا، اگر امروز آرایش تدارک‌دیده‌شده‌ی حریف را دیدید، فراموش نکنید که این حشمت و عظمت، مترادف با حقیقت یا حقانيت نيست.

می‌توان با جمعیت به خیابان کشیدن، به آدمیان ضرب شست نشان داد. مهم نيست که چه کسی در این منطق «کفِ خیابان» پیروز می‌شود. چیزی که مهم است این است: آیا فکر مردم و نگاه مردم عوض می‌شود؟ فرض لازم ندارد. در تاریخ بیدادگران بی‌شماری نمایش‌های عظیمی برای تصویر اقتدارشان بر پا کردند. هيتلر یک نمونه‌اش بود. جشن‌های دو هزار و پانصدساله‌ی شاهنشاهی نمونه‌ی دیگرش. ولی آخر کار، کدام یک از این‌ها بر دل‌ها پیروز شدند؟ آن‌چه مهم است، پیروزی بر دل‌هاست. امشب از خودتان بپرسید که پس از پایان ۲۲ بهمن، آيا کسی که تا ديروز مشهور به دروغ‌گویی بود و اسباب خفت و سرشکستگی اهل ایمان، امروز تبدیل به قهرمان شده است؟ مگر می‌شود با نمایش ميلیونی، قاتل را جای مقتول جا زد؟ مگر می‌شود با صحنه‌آرایی، حقیقت را هم فریب داد؟ صبح صادق، به سرعت صبح کاذب را روسیاه می‌کند. دروغ را هميشه نمی‌توان سر پا نگه داشت. فتحِ قلوب با فتح جیب‌ها و شکم‌ها و منافع دنیوی فرق دارد. کمی به قرآن مراجعه کنیم. وقتی قرآن از نصر سخن می‌گويد توضیح‌اش ساده است: و یدخلون فی دین الله افواجا. این نصر و فتح که با هم آمده‌اند، نتيجه‌شان جلب قلوب است. امروز دل‌ها به کدام سو متمایل شده‌اند. نبردِ ما، نبردِ دل‌ها و خردهاست، نه زورآزمایی تن‌ها. در نبرد تن، بهایم و حیوانات بر اشرف مخلوقات هميشه مسلط می‌شوند. زور فیل و گرگ از آدمی بيشتر است. اما در میدان مصافِ خردها و دل‌ها، آدمی است که مغلوب است؟ یا زور؟

خوب است دوستان و دشمنانی که پيش از پایان این شبِ یلدا، حکم به جاودانی بودنِ شب داده‌اند، بیندیشند که صبر مهم‌ترین فضیلت اهلِ ایمان است. شتاب خوب نیست. صبر کنید و ایمان داشته باشيد. منطق زور هميشه در برابر بزرگ‌منشی خرد و ایمان مغلوب می‌شود. این را تاریخ گواهی داده است. زمان، توان‌اش از بازی خُردِ آدمیان بيشتر است. بازی تمام نشده است. این بازی تازه شروع شده است و طولانی و نفس‌گير است. بازنده‌ی این بازی، بیداد است و دروغ نه ايمان و عدالت. صبر کنید. صبح می‌آيد، بی هیچ تردیدی. و صبح‌ها پياپی خواهند آمد. آن‌چه امروز رخ داد، بازی فوتبال نبود که یکی برنده شود و یکی بازنده. نبرد حقیقت در برابر دروغ، از جنس بازی‌های این‌جهانی نيست. چه حقیرند کسانی که تکلیف حقیقت را می‌خواهند با ميدان پر کردن روشن کنند.

چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته‌ای ست زندگی؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه‌خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست

چه تازیانه‌ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده‌ای که جان آدمی‌هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بيفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای ست
که سرو راست هم درو شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه بسته می‌نمایدت .

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گامِ عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج!

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست.
زنده باش!

February 10, 2010

به صبر کوش تو ای دل...

از وقتی خبر دستگیری پدر و مادر بهمن را خوانده‌ام، بی‌تاب به خودم می‌پیچم و هر چه فکر می‌کنم واژه نمی‌يابم برای توصیف این ستمگری. اين دیگر فقط جنون، ستم، جهل، زنجیر پاره کردن یا هار شدن نيست. این تنوره کشیدن حيرت‌آور دیو است. هیچ کلمه‌ای، واژه‌ای، تعبیری برای بيان اين موجِ بی‌کرانه‌ی ظلم و ظلمت پیدا نمی‌شود. گويی اهل فرهنگستان بايد از نو گردِ هم بنشينند و واژه وضع کنند برای این وضعيتِ تاریک و مسموم. آدم بغض می‌کند وقتی می‌بیند نادانی چگونه سر به فلک زده است و بی‌تدبيری و بی‌خردی تا کجا اسباب انهدامِ مُلک و ملت شده است. اين دیگر اسم‌اش دولت نیست، این عين ادبار است و عين نکبت و محنت. با سایه صحبت می‌کردم و مرا متوجه این غزل حافظ کرد که در زیر می‌آورم. غزل را بخوانيد و ببينيد چه اندازه وصفِ حال لحظه‌لحظه‌ی اين روزهای ماست.

دو یارِ زیرک و از باده‌ی کهن دو منی
فراغتی و کتابی و گوشه‌ی چمنی
من اين مقام به دنیا و آخرت ندهم
اگر چه در پی‌ام افتند هر دم انجمنی
هر آن‌که کنجِ قناعت به گنجِ دنيا داد
فروخت يوسف مصری به کمترین ثمنی
بیا که رونقِ اين کارخانه کم نشود
به زهدِ هم‌چو تويی یا به فسق همچو منی
ز تندبادِ حوادث نمی‌توان ديدن
در اين چمن که گلی بوده است يا سمنی
ببين در آينه‌ی جام نقش‌بندی غیب
که کس به ياد ندارد چنين عجب زمنی
از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوی گلی هست و رنگ ياسمنی
به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند
چنین عزيز نگينی به دست اهرمنی
مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ
کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی

نمی‌دانم کسانی که چنین دست غارت و تطاول در جان و مال و آزادی مردمانِ خودشان گشوده‌اند و خیلِ بی‌گناهان را به محبس می‌کشند، چه طرفی از این جنون می‌بندند؟ انگار نمی‌دانند که اين بازی‌ها سودی ندارد و آبِ رفته را به جوی باز نمی‌گرداند. يعنی نمی‌دانند هر چه بيشتر گلوی بی‌گناهان را می‌فشارند، بيشتر اسباب دامن زدن به نفرت و انزجار از خودشان می‌شوند؟ یعنی این را نمی‌فهمند که با این کارها حتی کسانی که طرفدار خودشان هم هستند، سخت به فکر فرو می‌روند که این‌ها چه راهی را دارند می‌روند؟ یعنی نمی‌فهمند که ما به ارزش‌های‌مان، به انسانیت، به اخلاق، به درست‌کاری، به جوانمردی، به مروت و به عدالت ایمان داریم و ایمان را نمی‌توان با زور و سرنیزه ریشه‌کن کرد؟ این روزها مدام میان شعرهای حافظ و سایه می‌لولم و انگار آینه‌ای پيش روی من است از آن‌چه اين روزها بر ما می‌گذرد. با خود می‌گويم که «خرابِ خفت تلبیس ديو نتوان بود / بيا بیا که همان خاتمِ سلیمانی». و به یاد می‌آورم که ما باز هم دست از ايمانِ خود نکشيده‌ايم و نمی‌کشیم. ما هنوز ایمانِ آفتابی خود را حفظ می‌کنيم:
وقتی كه فريب ديو،
در رخت سليمانی،
انگشتر را يك‌جا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافيه می‌بستيم.


در میان این تندبادِ حوادث،‌ ما باز هم استوار می‌‌مانيم. اين را می‌دانيم که ستم نمی‌ماند و نمی‌پاید. و ستمگر هم خود نیک می‌داند که نمی‌تواند بنای دولت را بر بیداد استوار کند: «زمانه کیفرِ بیداد سخت خواهد داد». زمانه دستی دارد که بسی زورمندتر از دست آدميان است. چنان به آسانی زورمندان را به ذلت و خواری می‌کشاند «که نقش جور و نشانِ ستم نخواهد ماند». و باز هم من از امید می‌گويم و از ايمان. از صبر می‌گویم و از استواری. با خود زمزمه می‌کنم که:
در آن شب‌های طوفانی که عالم زیر و رو می‌شد
نهانی شبچراغ عشق را در سينه پروردم
برآر ای بذر پنهانی سر از خوابِ زمستانی
که از هر ذره‌ی دل آفتابی بر تو گستردم

پ. ن. به این بیت فکر کنید و به حال و روز اين سياست و قدرتی که مثل آتش در کشور افتاده است و خان و مان همه را می‌سوزاند:
چو تيره شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نیاید به کار

February 9, 2010

موسیٰ جلودار است و نيل اندر ميان است

به استقبال ۲۲ بهمنی که در پيش است، ساعت‌هاست تصنیفی را دارم گوش می‌دهم که متعلق به زمانی ديگر است؛ تصنيفی که امروز شايد دیگر نخواهیم هم‌چون گذشته به آن باز گردیم. مقصودم اين تصنيف «هم‌پای جلودار» است که سراج سال‌ها پيش خوانده است. اما این تصنیف دو بار در سالی که گذشت در ذهن من زبانه کشيده است. یک بار در روز انتخابات ۲۲ خرداد و بار دیگر در اين روزها که دیگر فرصتی تا ۲۲ بهمن باقی نیست. و روزِ ۲۲ بهمن، چنان‌که میرحسین گفته است «روز جمع و جامع» است. ما چه می‌کنیم و چه باید بکنيم؟

پيش از همه باید چند نکته را روشن کرد: روز ۲۲ بهمن، هم‌چون ۲۲ خرداد به همه‌ی ایرانيان تعلق دارد (حتی به فتوای آن‌ها که آن را مصادره می‌کنند). هیچ کس نمی‌تواند به ملت بگويد که در خانه‌هاشان بنشينند به رغم تمام افسون و تهديدی که از زبان و رسانه‌هاشان سیل‌آسا فرومی‌بارد. هم‌چنان که روز ۲۲ خرداد می‌خواستند ملت در خانه‌شان بنشينند (و شعب اخذ رأی را زودتر تعطیل می‌کردند)، این بار هم آرزوی تماميت‌خواهان چيزی نيست جز این‌که راه مردمی را که آن‌ها را نمی‌پسندند جدا کنند و بگويند آن‌چه ما می‌خواهیم و می‌پسنديم باید بر کرسی بنشيند. ماجرا ساده است: ۲۲ بهمن فضا و زمانی است عمومی برای هر ايرانی که در اين نظام روييده و بالیده است. تغيير روش و منش حاکمان و عمل با قانونی نانوشته و مباین با قانون اساسی مکتوب و مصرح کشور، نمی‌تواند مانع از این شود که این فضای عمومی و این زمان ايرانی را از دست مصادره‌کننده‌گان‌اش بستانيم.

هم‌چنان که برای روز ۲۲ خرداد هر چه در چنته داشتند بيرون آوردند تا حضور پررنگ ملت، نتواند رنگِ نيرنگ‌اش را افشا کند (و دیديم که فتنه‌ای که ساختند چگونه رسوا شد)، امروز هم هر چه در توان دارند می‌کنند تا صدای اعتراض کسی به قانون‌شکنی، به نیرنگ، به ستم و رياکاری آن‌ها به گوش نرسد و کسی بانگی به اعتراض در برابر ریختنِ خونِ بی‌گناهان برنياورد و گناهِ آن همه قساوت را به پای قربانیان بنویسند. اين‌که در اين هفته‌های گذشته، بی‌حساب و بی‌دریغ همه را به محبس می‌برند و گویا دیگر تبعیض هم از میانه برخاسته و باید رعب از محبس را در دل مردم افکند تا کسی جرأت نداشته باشد سخنی بر خلاف میل قدرت بگويد، نشانه‌ی همین ترس است. این‌که علیرضا بهشتی و محمدرضا تاجیک امروز آزاد می‌شوند و یکی از اوین راهی تلویزیون می‌شود تا به عنوان کارشناس و استاد دانشگاه بياید بگويد تقلب، توهم بود و موسوی دچار خيالِ پيروزی شده بود، البته حکایتی است عبرت‌آموز. عبرت‌آموز برای اهل بصیرت، نه برای آنان‌که این بازی را یک بار دیگر با نمايشی تلويزیونی آزمودند و هشت ماه است که می‌گويند اين پیروزی و آن تقلب توهم است، ولی هيچ کس باور نمی‌کند. پس چرا در این روزها، باز همین بازی را تکرار می‌کنند؟ جز اين است که به مردم بفهمانند روز ۲۲ بهمن باید «مطيع» باشيد؟ جز این است که هدف چیزی نیست جز «استخفاف»؟ و دانايان نیک می‌بينند فاصله‌ی کوتاه استخفاف تا اطاعت را!

اين تصنیف سراج را که می‌شنیدم، با خود فکر می‌کردم که چه مضامین نابی در این شعر هست. از اين‌که «وادی پر از فرعونيان و قبطیان است» و از این سو «موسی جلودار است و نيل اندر میان است». این اشاره به موسی، به کلیم و شباهت‌اش به موسوی سخت معنادار است. ايستادگی موسوی هم کم از ايستادگی در برابر استخفاف‌گر تاريخِ دين ندارد. موضوع بحث ما هم لبنان نيست (هم‌چنان که در آن شعر هم واقعاً ارتباط نزديکی ميان لبنان، موسی و فرعون نبود). موسوی، امام نيست. خودِ او هم بخشی از همین موجِ‌ ملت است،‌ هر اندازه هم که در رهبری درخشان و هوشمند ظاهر شده است. موسوی که ۲۲ بهمن را روز جمع و جامع می‌گويد و دعوت به شرکت فراگیر همه می‌کند، «فرمان» نمی‌دهد. «سخن» موسوی، خواسته‌ی درونی و نقدِ حال همگی است. این ديگر، فرمان نيست. این فرض همگانی است. اما باز جای دیگرش می‌لنگد. آسان می‌توان طرف مقابل را اهريمن لقب داد. ولی ما از زمان ساخته شدن این تصنیف و سروده شدن آن شعر، بالغ‌تر شده‌ايم. ما با طرف مقابل فرق داریم. تخت و نگینی هم در کار نيست (اين‌جا سليمانی هم نيست). اما يک چیز هست که مشترک است و آن روح و معنای شعر است. لازم نيست تمام صورتِ شعر و یکايک اجزای‌اش نعل بالنعل، وصفِ حال ما باشد. مضمون و روح شعر از مقاومت می‌گويد و ايستادگی در برابر ظلم. مضمون شعر همان است که موسوی هم به آن فرا می‌خواند. پس دشوار نيست اگر هنگام شنيدن «تکبيرزن لبیک‌گو بنشين به رهوار» به زبان‌مان «الله اکبر»ی بيايد که کليدِ ستيز با ظلم شده است اين روزها و کامِ بسياری از ستمگران را تلخ می‌کند.

موسوی، ولی نيست. ما سياست کشورمان را با سياست اوليايی و اسطوره‌ای نمی‌سنجيم. اما موسوی بی‌شک يک رهبر سياسی مدرن و تمام‌عیار است که زبانِ زمانه‌‌ی خود را می‌فهمد. اگر بخواهيم تعبيری امروزی‌تر به جای آن کلمه‌ی «ولی» بگذاريم، همين رهبرِ سياسی مسؤول و اخلاقی است که ویژگی‌های آن به روشنی در موسوی هست. اما اگر زبان‌مان کهن شود، به همان «ولی» می‌رسیم. پس تا فرارسيدن ۲۲ بهمن که روزِ ماست و از آنِ ماست و تنها سهمِ ديگران و نورچشمی‌ها برای عرض‌اندام نیست، می‌توان اين تصنیف را شنيد و به روحِ آن انديشيد و از ضرباهنگ آن یاری طلبید و تکبیر بر زبان گرفت. «ديار قدس» در اين شعر،‌ ديگر رمز است. این تصنیف و اين شعر را نمی‌توان بدون باطن‌گرایی و بدون تأویل شنید و امروزی کرد. روح و معنای شعر ما را به سوی تأویل الفاظ‌ِ آن می‌کشاند. و اگر به ديار قدس بينديشيم، چرا نباید فکر کنیم که میدانِ آزادی می‌توان دیار قدس باشد؟ و چرا نتوانيم بگوييم که «اندوهِ تهران کُشت ما را»؟ چرا نتوانيم بگوييم داغِ شهيدان و ماتم‌ديدگان این ما‌ه‌ها، پشتِ بسیاری از ماها و مادرانِ زيادی را شکسته است؟ این پرده‌ی الفاظ را اگر نازک‌تر ببينيم، می‌شود از همین شعر، از همين تصنیف و از همین آهنگ هزاران اشاره و هزاران معنای لطيف بیرون کشید بدون آن‌که از راهِ نورانی و سبزی که در پيش داريم جدا شویم. ۲۲ بهمن امسال، کم از ۲۲ خرداد ندارد. این روز را هم نباید در خانه ماند. «وقت است تا برگِ سفر بنديم / دل بر عبور از سد خار و خاره بنديم». آری، چاووش می‌گويد که ما را وقت تنگ است. هر چه بيشتر این تصنیف را می‌شنوم بيشتر فکر می‌کنم که این تصنیف مثل قبايی زیبنده، تنها سزاوار قامت موسوی است و انديشه‌ی او. گوش بدهيد و مضمون و روحِ آن را به یاد داشته باشيد و زبان و صورتِ آن باعث درنگ و سستی‌تان نشود. بشنويد و تصویر عزت و استقامت و پایداری را ببينيد.

تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر
بر جای ما بیگانه ننگ است ای برادر
فرمان رسيد اين خانه از دشمن بگيرید
تخت و نگین از دست اهریمن بگیريد
یعنی کلیم آهنگِ جانِ سامری کرد
ای ياوران باید ولی را یاوری کرد
گر صد حرامی صد خطر در پيش داريد
حکم جلودار است سر در پیش دارید
فرض است فرمان بردن از حکم جلودار
گر تيغ بارد گو ببارد نیست دشوار
جانانِ من برخیز و بشنو بانگ چاووش
آنک امام ما علم بگرفته بر دوش
تکبیرزن لبیک گو بنشين به رهوار
مقصد دیار قدس هم‌پای جلودار

قومِ موسی را در نظر آورید که چگونه از نیل گذشتند و بر تمام عظمت و حشمتِ استخفاف‌گری چون فرعون پيروز شدند. با دستِ تهی هم می‌توان در برابر استکبار و فرعونيت ايستاد. ايمان می‌خواهد. چراغِ ایمان را برفروزیم که آینده‌ی ما روشن است.


حرفِ دل سردار: لغوِ صريحِ قانون

پیش‌تر نوشته بودم که قانون مدت‌هاست در کشور ما تبدیل به امری لغو و بیهوده شده است. فکر می‌کنم یکی از جدی‌ترین مطالبات جنبش سبز، همین است که ميرحسين موسوی بارها به آن تصریح کرده است: اجرای بی‌تنازل قانون اساسی. حال چه اتفاقی افتاده است؟ تقریباً تمام دستگاه‌هایی که کارشان قانون‌گذاری است (و در رأس همه قوه‌ی تقنينی کشور يعنی مجلس)، تبدیل به دستگاه‌هایی تزيینی شده‌اند. نمونه‌ها و شواهد اين ادعا فراوان‌اند. کافی است موضع‌گيری‌ها و بيانيه‌های دستگاه‌های نظامی و امنیتی کشور را در این هفت-هشت‌ ماه گذشته ببينید. هیچ کدام از این دستگاه‌ها بنا به مُرّ قانون اساسی نه حق قانون‌گذاری دارند و نه حق توصيه یا امر کردن به دستگاه تقنينی کشور (توصیه را از این باب آوردم که گويا در جمهوری اسلامی نظامیان حق دخالت در سياست را ندارد و اگر این قاعده عوض شده باشد، تا به حال جایی به آن تصريح نشده و قانونی برای آن وضع نشده است). پس چه شده است که اين دستگاه‌ها مثل آبِ خوردن قانون تعيين می‌کنند و بدون هيچ ملاحظه‌ی قانونی یا شرعی دست به تعيین مصاديقِ جرم می‌زنند؟

نمونه‌ی تازه و دمِ دست‌اش اظهارات سردار مسعود جزایری است که گفته است «بدون تردید، اشخاصی که به هر نحو در خدمت رسانه‌های تروریستی بیگانه هستند، مشغول به کار جاسوسی هستند و باید به اشد مجازات با آنها برخورد شود» يا به تعبیر دقيق‌تر گفته است که هر کس با رسانه‌ای جز رسانه‌های حکومتی که در داخل مرزهای جمهوری اسلامی ايران فعاليت می‌کند، هر نوع ارتباطی داشته باشد، «جاسوس» است. گذشته از بی‌معنا بودن و بی‌خاصيت بودن اين تعريف، که رسماً و علناً تعریفِ روشن و دقیق «جاسوس» را در عُرف سیاسی (حتی عُرفِ سیاسی دستگاه‌های امنيتی و قانونی جمهوری اسلامی) بی‌معنا می‌کند، ايشان به صراحت دخالت در کار دستگاه تقنينی و قضايی کشور می‌کند با: ۱) تعریف جرم به شکلی موسع و دلبخواه؛ ۲) تعيین مجازات آن هم از نوعِ «اشد» آن.

اگر بخواهيم این سخنان را از نو بخوانیم معنای‌اش اين است: ما دوست داریم هر کسی که با هر رسانه‌ای جز رسانه‌های تعریفِ شده‌ی خودِ ما ارتباط داشته باشد، به آسانی برچسب جاسوس بخورد. بدیهی است که کسی که تنظيم خبر می‌کند یا گزارش می‌کند، کارش تفاوت زیادی دارد با کسی که جاسوسی می‌کند. جاسوس‌ها معمولاً از امکانات خاصی برخوردارند و پوشش امنيتی لازم را برای انجام کارشان دارند. جاسوس هيچ وقت آشکارا جاسوسی نمی‌کند و کارش پنهانی است. خبرنگار کارش علنی است و از همان مواد و مطالبی استفاده می‌کنند که در دسترس عموم مردم است. تنها تفاوت‌اش اين است که خبرنگار، قاعدتاً، بنا به تربیت حرفه‌اش می‌تواند اخبار را به درستی پردازش کند و نتایجی را از آن‌ها بگیرد که می‌تواند در بسیاری از موارد با منافع قدرت (در هر کشوری) منافات داشته باشد. جاسوس کارش بر هم زدن موازنه‌ی قدرت در کشورهاست؛ در حالی که خبرنگار می‌تواند اصحاب قدرت را پاسخگوتر کند و از آن‌ها شفافیت طلب کند. جاسوس در پی هیچ نوع شفافيتی نیست چون اساسِ کارش نهان‌کاری است. این شيوه‌ی بر هم زدن تعاریف یا قواعد بازی، تنها به کار سلطه‌ی نظاميان می‌آيد. اين از بخش تعریف جاسوس و خبرنگار.

اما در بخش قانونی ماجرا، فکر می‌کنید این آبروريزی کمی است برای نظامی که سران‌اش پیوسته قانون را به رخ ملت می‌کشند که نظاميان بخواهند هم‌زمان هم برای قوه‌ی قضايی و هم برای قوه‌ی تقنینی کشور تعيین تکلیف کنند؟ فکر می‌کنيد وقتی مردم از «کودتا» حرف می‌زنند، دقيقاً چه می‌گويند؟ کودتا شاخ و دم ندارد. تعریف روشن کودتا این است: بلاموضوع شدن قانون و سلطه‌ی نظاميان بر امور کشور. و گرنه هیچ قانونی در جمهوری اسلامی وجود ندارد که بخواهد به این سادگی با تعریف «جرم»، «جاسوس»، «رسانه»، «خبرنگار»، «مجازات» با اين همه بی‌قیدی و بی‌مسؤولیتی برخورد کند. مهم نیست که فردا از قوه‌ی قضايی و تقنينی کشور همين صداها را هم بشنويم، ولی همین‌که این اشارات ابتدا از سوی دستگاه‌های نظامی و امنیتی کشور (که هیچ حقی در قانون‌گذاری يا ضبط قضايی ندارند و خود مکلف به تبعیت از دستگاه‌های مزبور هستند) صادر شود، البته که این شبهه و شائبه قوت می‌گيرد که نظاميان بر امور کشور مسلط شده‌اند و قانون بازیچه‌ی منویات قدرتِ سياسی شده است. به نظر من، مدت‌هاست قانونی در کشور اجرا می‌شود که با نص صریحِ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران تفاوت فاحش دارد. حال اگر شهروندان ایران خواستار بازگشت به همین قانون شوند و انتظار داشته باشند متخلفان از این قانون در هر مقام و منصبی، توبيخ و مجازات شوند (بنا به همين قانون)، باید به آن‌ها نام «فتنه‌گر» يا «اغتشاش‌گر» داد؟ انصاف بدهيد فتنه‌گر و اغتشاش‌گر در این ماجرا کدام است!

February 8, 2010

آشنايانِ رهِ عشق

امشب مجلسی بود برای بزرگداشت مهندس بازرگان و آيت‌الله منتظری. مجلس سه سخنران داشت: فرخ نگه‌دار، مسعود بهنود و دکتر سروش. تا جایی که به یاد دارم، مجالس بزرگداشت بازرگان هميشه، مجالسی پربرکت بوده و امروز مجلس منتظری هم به آن افزوده شده و سخنانی که در این حلقه‌ رفت، سخنانی بود که به نظر من خلاصه‌ی تجربیات امروزی جامعه‌ی ماست.

عکس مراسم ۶ فوریه در کانون توحید لندن است

سروش امشب، با اشاره‌ی لطيفی به غزلی از حافظ، دو بيت از آن غزل را نقل کرد که وصف حال آن دو بزرگ بود. یکی این‌ بیت که: آشنايانِ رهِ عشق در این بحر عمیق /غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده. و این وصفِ حال این دو بزرگ بود که در عین آغشته بودن در سیاست پس از انقلاب خود را از پليدی‌های آن برکنار داشتند و با نیکنامی و نیک‌سرانجامی رخت از این مرحله بردند. بیت بعدی این بود که: به طهارت گذران منزل پیری و مکن / خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده. این دو بزرگ، در روزگار پيری که حرص‌ها و شهوت‌های تازه‌ای در وجود آدمی ريشه می‌دواند، خود را پاک نگه داشتند و به سربلندی از این جهان گذشتند.

اشاره‌ی دکتر سروش به شجاعت و تقوای فقیه فقيد، آيت‌الله منتظری، بود که تا روزهای واپسينِ عمرش دین را به دنیا نفروخت و آزادگی را فدای سیاست و قدرت نکرد و از آن مهم‌تر این‌که منتظری، پس از عمری مرجعيت و فقاهت،‌ شجاعت تغيیر را داشت. منتظری در روزهای آخر عمرش تأملاتی در فقه داشت که يکسره با دستاوردهای سال‌های دراز زندگی او منافات داشت. یکی تغيير نگاه او نسبت به حقوق بشر بود که حقوقِ بشر را مقدم بر حقوق مؤمن دانست و ديگری اظهار نظر او درباره‌ی ولايت فقیه بود که خود معمار نظریه‌ی آن بود.

بازرگان نيز در روزهای آخر عمرِ خود در سخنرانی‌ای گفت که يگانه هدف دين رسيدن به آخرت است و به کار امور اين‌جهانی نمی‌خورد و این با کوشش‌های تمام سال‌های حيات‌اش منافات داشت. اظهار اين عقاید شجاعتی می‌طلبيد که پس از آن هم کوشش، این بصیرت حاصل شده باشد که آدمی بتواند به خطای خود اذعان کند.

 اما بحث کلیدی اين جلسه، استبداد بود؛ استبداد سلطنتی و استبداد دینی. تا امروز، در کشور ما، استبداد سلطنتی با استبداد دینی شکسته شده بود اما نه با عدم استبداد. این همان نکته‌ای بود که در انقلاب ايران نبود. بحث از دموکراسی یا حقوق بشر در میان نبود. بحثی نبود که باید با نظریه‌ای و ذهنی به سراغ اين استبداد رفت که دیگر راه بر استبداد دیگری از جنس و نوعی دیگر حاصل نشود. اتفاقی که در انقلاب ايران رخ داد عبور از یک استبداد به استبداد دیگر بود چون شاخ یک استبداد با استبداد دیگر شکسته شده بود. و اين همان نکته‌ای است که بازرگان و منتظری به آن پی برده بودند. مبارزه‌ی با استبداد تئوری لازم داشت که ما نداشتيم. ما با مستبد مبارزه کرده بودیم، نه با استبداد و نینديشيده بودیم که نظامی که پس از این بر سر کار می‌آيد چه قابلیت‌هایی برای رشد و رويش استبدادی از جنسی ديگر دارد. شاهدِ مهم آن هم نبود نظریه و تئوری منسجمی برای مقابله با استبداد بود؛ همه چیز در مبارزه با مستبد خلاصه شده بود.

اين استبدادستيزی چیزی است که در ادبیات ما سخت متجلی است. سروش به سعدی اشاره کرد که در داستانی گفته بود که عالمی خطاب با پادشاهی گفته که تو بهتر است بخوابی چون در همان ساعاتی که خواب هستی، ظلم کمتری به مردم می‌شود. فیلسوفان قرن‌ها کوشيدند نظریه‌ی حقوق بشر را پدید بياورند و از ديدِ سروش، تا آدمی را واجد حقوقی نشناسيم، قصه‌ی استبداد به سامان و پایان نمی‌رسد. (سخنرانی قبلی دکتر سروش در کانون توحيد را با عنوان انقلاب و اصلاح این‌جا بشنويد).

در حاشیه‌ی سخنان سروش، حرف‌هايی دارم که فکر می‌کنم بهتر است در یادداشتی جداگانه تفصيل‌اش را بیاورم، ولی اجمال‌اش را اين‌جا می‌گويم. خودتان به کل سخنرانی می‌توانید گوش بدهید (حدود ۴۰ دقیقه است). برجسته‌سازی من تنها همان نکاتی است که از نظر من مهم‌ترند. این سخنرانی سروش، به گمانِ من یکی از سخنرانی‌های بسیار خوب او بود و دلالت می‌کند بر پويایی و زنده بودنِ انديشه‌ی او. سروش، جریان اصلاحی امروز را نیازمند تئوری‌پردازی می‌داند و امروز که می‌بینيم جنبش سبز، سخت به بنيان‌های تئوریک‌اش می‌اندیشد و خشونت‌گریز است، می‌توان انتظار آينده‌ای بهتر برای ايران داشت. در حاشیه‌ی این تئوری‌اندیشی که در واقع ستیز با استبداد دینی به مدد تئوری‌هايی سنجیده و پرداخته است (و ما بايد آن‌ها را بپردازیم و تئوری‌ حاضر و آماده‌ای، به نظر من، از قبل موجود نیست)، من می‌خواهم بیفزايم که ما سخت نیازمندیم به طور جدی به مفاهیمی مثل دموکراسی و حقوق بشر بیندیشیم. ما در فهم اين‌ها سخت فقيریم و بسیاری از ما، حتی شمار زیادی از مبارزان سیاسی ما، در فهم آن‌ها دچار توهم‌اند. دموکراسی برای خیلی‌ها همان فیلِ تاریک‌خانه است که آن را در کعبه‌ی آمال غرب دیده‌اند و گمان می‌کنند به کار ديار استبدادزده‌ی ما هم خواهد آمد. یا حتی در مقوله‌ی حقوق بشر هم وضع چندان بهتر نیست. اين حاشیه را می‌گذارم برای یادداشتی که بیشتر بتوان آن را بسط داد و البته اتفاقی که در پرسش و پاسخ اين سخنرانی رخ داد مرا بیشتر به فکر فرو برد که چگونه است که استبداد اين همه می‌پاید. فقدان تئوری منسجم البته یکی از دلایلِ آن است. به نظر من یکی از دلايل ديگرش همین فهم ظنی از مفاهیمی مثل دموکراسی است. ما علاوه بر تئوری، به تنقیح مفاهیم هم نیازمنديم. ما کدام دموکراسی را می‌‌خواهیم يا به عبارتِ دیگر کدام بخش‌های دموکراسی به کار ما می‌آیند؟ به نظر من این پرسشی جدی است و من سخت مخالف‌ام با پذیرش دربستِ بسته‌ی دموکراسی. شرح‌اش را می‌گذارم برای بعد. به این سخنرانی گوش بدهيد و محظوظ شويد.

February 4, 2010

جانداروی اميد

از صبح برای چند نفر این حکايتی را که صاحب وبلاگوار در مطلب‌اش آورده نقل کرده‌ام که چگونه عده‌ای فرانسوی در اوج قدرت و زورمداری و ستمگری هیتلر چراغ امید را در دل زنده نگه داشته بودند و به فکر آینده‌ی وطن‌شان بودند. این مضمون مرا به قرآن، به دعا و به شعر می‌کشاند. در اين هفت-هشت ماهِ گذشته، هر بار که به فکر مضمونی الهام‌بخش و گرمابخش افتاده‌ام،‌ یکی از ابیاتی که همیشه زمزمه کرده و برای دوستان‌ام هم خوانده‌ام این بيت سایه است:
امروز نه آغاز و نه انجامِ جهان است
ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است

و شاید هر بار که با سایه سخن گفته‌ام و حرف‌مان به شعر و اميد و حال و روزِ امروزمان رسیده، او باز همین بیت را برای‌ام خوانده است. سايه اين غزل را در اوین، در زندان، سروده است (و داستانِ این غزل را در شبِ شعرش در لندن هم گفت؛ فیلم‌اش را از این‌جا ببينید). این غزلِ سايه، غزلی است که خلاصه‌ی درد و رنج اما در عين حال امید و زندگی است. این بیت را ببینید:
باشد که یکی هم به نشانی بنشيند
بس تير که در چله‌ی این کهنه‌ کمان است

و فکر می‌کنم هر بیت از این غزل برای هر کسی که این روزهای تلخ و سیاه و مسموم را از سر گذرانده پیامی دارد و حسی آشنا. تمام غزل را اين‌جا می‌آورم به اضافه‌ی تصنیفی که مشکاتيانِ زنده‌یاد روی این غزل سايه ساخته است. این تصنيف را علی رستمیان با هم‌خوانی سپيده رييس السادات خوانده است. کاش می‌شد اين تصنیف را شجریان یا ایرج بسطامی می‌خواند. اما هر چه هست، تصويری خوب است از این غزل سایه که آن را در ذهن و خيالِ شنونده‌ی جويا ماندگارتر می‌کند.

این روزها، نمی‌مانند. ستم هم نمی‌پايد. همه می‌دانند و می‌دانيم که شب، رفتنی است. صبح می‌آید. بر چهر‌ه‌ی خورشيد نمی‌توان نقاب کشید. اين شبِ دراز را به صبر و به امید باید از سر گذراند، اما برای فرارسیدن صبح و دميدنِ خورشيد هم باید آماده بود و فکر کرد. سرما و درازی اين شبِ خون‌بار و زمستانی نباید ما را از لطافت و گرمای بهاری که در راه است نااميد کند که در خود فروبرویم و همه چیز را حواله به تقدیر کنيم. آينده‌ی ما و فرزندان‌مان در گروِ همين اميد و ایمان است. آن‌قدر در این ماه‌ها، از امید، از ایمان و از صبر نوشته‌ام که فکر می‌کنم یک پای ثابت زندگی‌ام همین‌ها شده است. خوب است بينديشيم که پس از پايانِ این شامِ تيره چه‌ها باید کرد و کجاها را باید ساخت. می‌توان از هم‌اکنون انديشيد و زمزمه کرد و گفت:
جام به جامِ تو می‌زنم ز رهِ دور
شادی آن صبحِ آرزو که ببينيم
بوم از این بام رفت و خوش‌خبر آمد

این غزل سایه را که می‌خواندم و تصنیف کنج صبوری را می‌شنیدم، متوجه شدم که اتفاقاً بسیاری از آن ابيات اميدبخش غزلِ سایه در تصنیف نيست. کاش مشکاتيان حال و هوای غزل را به تمامی درمی‌یافت (یا به عبارتی خودش در حال و هوایی می‌بود که برای آن بیت‌ها هم آهنگ می‌ساخت). شاید آن آلبوم کنج صبوری هم حال و هوای دیگری می‌گرفت. اما به هر حال، همین مقدار هم بهانه‌ی خوبی است برای انس گرفتن با معانی آن. اين است تمامِ غزل:
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است
دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی‌ست درین سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله‌ی دست و زبان است
خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می‌کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

February 2, 2010

نغمه‌های سبز

یک بار دیگر هم قبلاً این کار را کرده‌ بودم اما روز به روز تعداد اين نوع کارها زياد می‌شود. همه‌ی قطعاتی را که به نحوی به جنبش سبز مربوطند (و بیشتر از فقط اين‌ها هستند) در یک فهرست آورده‌ام. ترتیب‌اش هم دلیل خاصی ندارد. گفتم خوب است همه را یک‌جا داشته باشيم در این روزها. درباره‌ی این نوع موسیقی‌ها در فرصتی فراخ‌تر بيشتر خواهم نوشت.

با سپاس ويژه از بهمن. تمام قطعات را به راهنمايی پست‌های وبلاگ بهمن آورده‌ام.

مرتبط:
  ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶

روی کاغذ ز کسی، وطن‌اش را نتوانند گرفت

لابد شعری را که سایه برای ناظم حکمت سروده است خوانده‌اید. امروز با دوست بزرگواری سخن از نویسندگان و روزنامه‌نگاران فراوانی بود که اين روزها در پی داغ و درفش و ترکتاز حکومت آواره شده‌اند و در این شب یلدای تب‌دار وطن، نگران آزادی و عزت وطن‌شان و هم‌وطنان‌شان هستند. ناظم حکمت در سال ۱۹۵۱ مخفیانه از استانبول خارج شد و دولت ترکیه به خاطر این کارش از او سلب تابعیت کرد. شبیه این اتفاق این روزها برای بسیاری از دوستان و هم‌وطنان ما می‌افتد. آن‌ها هم که باقی می‌مانند سایه‌ی وحشت بر سر دارند. با خودم گفتم این شعر که سايه همان سال (یعنی سال ۱۳۳۰) برای ناظم حکمت گفته بود، چقدر این روزها برای ما طنين خاصی دارد و چقدر حرفِ دل ماست. یادمان باشد که: «جغدها، خفاشان / می‌هراسند ز گلبانگ اميد / می‌هراسند زپيغام سحر»! پیدا کردن ناظم حکمت‌های فراوان‌مان اين روزها دشوار نیست.

مثل يک بوسه‌ی گرم،
مثل يک غنچه‌ی سرخ،
مثل يک پرچم خونين ظفر،
دلِ افراخته‌ام را به تو می‌بخشم،
                       ناظم حکمت!
و نه تنها دل من،
همه‌جا خانه‌ی توست:
دل هر کودک و زن،
دل هر مرد،
                       دل هر کس که شناخت
بشری نغمه‌ی اميد تو را، که در آن هر شب و روز
زندگی رنگ دگر، طرح دگر می‌گيرد.
                         ***
زندگی، زندگی
                   اما، نه بدينگونه که هست
نه بدينگونه پليد
نه بدينگونه که اکنون به ديار من و توست،
به دياری که فرو می‌شکنند
شبچراغی چو تو گيتی‌افروز
وز سپهر وطنش می‌رانند
اختری چون تو، پيام‌آور روز.


ليک، ناظم حکمت!
روی کاغذ زکسي
وطنش را نتوانند گرفت.
آری، ای حکمت: خورشيد بزرگ!
شرق تا غرب ستايشگر توست،
وز کران تا به کران، گوش جهان
پرده‌ی نغمه‌ی جانپرور توست.
جغدها
در شب تب‌زده‌ی ميهن ما،
می‌فشانند به خاک
هر کجا هست چراغی تابان،
و گل غنچه‌ی باغ ما را
به ستم می‌ريزند
زير پای خوکان.
و به کام خفاش
پرده می‌آويزند
پيش هر اختر پاک
که به جان می‌سوزد،
وين شبستان فروريخته می‌افروزد.

              ***
ليک جانداروی شيرين اميد
همچو خون خورشيد می‌تپد در رگ ما.
و گل گم‌شده سر می‌کشد از خاک شکيب.
غنچه می‌آرد بی‌رنگ فريب،
و به ما می‌دهد اين غنچه نويد
از گل آبی صبح
خفته در بستر خون، خورشيد.
             ***
نغمه‌ی خويش رها کن، حکمت!
تا فروپيچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خنده‌ی خورشيد، بپاش
از کران تا به کران!
جغدها، خفاشان
می‌هراسند ز گلبانگ اميد
می‌هراسند زپيغام سحر....
 بسرائيم و بخوانيم، رفيق!
نغمه‌ی خون شفق
نغمه‌ی خنده‌ی صبح.
پرده‌ی نغمه‌ی ماست
گوش فردای بزرگ.
و نوابخش سرود دل ماست
لب آينده‌ی پاک...
 
تهران، اسفند ۱۳۳۰

Free counter and web stats