« December 2009 | صفحه‌ی اصلی | February 2010 »

بايگانی: January 2010

January 30, 2010

مراقب انتشار نفرت باشيم

این روزها که جامعه شدیداً دچار تنش و چندپارگی است، خیلی مهم است مراقب انتشار نفرت و کينه باشيم. زمینه‌ی بسیاری از این کينه‌ها، سوء‌تفاهم است. ما وقتی چیزی می‌نویسم، به ويژه وقتی در فضای وبلاگی باشد (يا به طور مشخص‌تر، در فضاهای وب ۲، مثل توييتر، فرندفید، فیس‌بوک و گوگل‌ريدر)، به نوشته‌های‌مان سنجاق نیستیم. همه‌ی کسانی که نوشته‌ها و يادداشت‌های کوتاه و بلند ما را می‌خوانند، دوستِ ما نیستید یا ما را از نزدیک نمی‌شناسند. گاهی اوقات جمله‌ای را که می‌گويیم وقتی شفاهی بیان می‌شود و لحن و آهنگِ کلامِ ما با آن همراه است، خیلی تفاوت دارد با دقیقاً همان جمله وقتی که روی کاغذ یا در فضای مجازی نوشته می‌شود. فضای مجازی بسيار تنگ و فریبنده است. این را قبول دارم که امکان ندارد جوری بنويسیم که مطلقاً هيچ کسی از آن برداشت نادرست نکند و دقیقاً همان چيزی را که ما در ذهن داریم بفهمد. چنین چیزی امکان‌ناپذیر است (هم‌چنان که چشم‌ پوشیدن از کل فضای مجازی به دلیل همين معايب‌اش هم دور از خرد است). اما می‌توانيم اولاً احتمال‌اش را کمی کم‌تر کنیم؛ ثانياً وقتی چیزی می‌نویسيم و می‌بینیم اسباب سوءتفاهم شده است، خوب است بلافاصله توضیح بدهیم و در رفع سوءتفاهم بکوشيم. تعلل کردن یا نادیده گرفتن این‌ موارد، به آسانی باعث انتشار نفرت و دامن زدن به سوءتفاهم می‌شود. البته در این ميان هم بدون شک هستند کسانی که شيطنت می‌کنند و بر سوءتفاهم‌ها سوار می‌شوند و در دشمن‌سازی و افزودن به سوءظن‌ها کوشش می‌کنند. ما همه در معرض سوءظن و سوءتفاهم هستيم. خیلی اوقات، حتی از سوی کسانی که دوست تلقی‌شان می‌کنيم، سخن حقی که در آن هيچ سوءنیتی نيست، چنان از موضع خودشان بيرون آورده می‌شود و آن اندازه نفرت و کينه و درشتی بر آن بسته می‌شود که اگر در زدودن ابهام‌های‌اش کوشش نکنیم، آخر کار تبدیل می‌شود به کوهی از دشمنی و انزجار. اين خطاها هم هميشه از کسانی سر نمی‌زند که به طور سنتی مشهورند به نفرت‌پراکنی و دامن زدن به سوءتفاهم (یا رونق دادن بازار بهتان و تهمت). این خطاها ممکن است حتی از کسانی سر بزند که ما دوست می‌دانیم‌شان و گمان می‌کنیم آن‌ها نباید اين کار را بکنند. ماجرا خیلی ساده است: فضای مجازی، دريايی است از سوءتفاهم. حتی اگر سوءنيت‌ها را هم از فضا حذف کنیم، باز هم امکان سوءتفاهم به قوت خود باقی است. مراقب فربه شدن فضای کينه، دشمنی، سوءتفاهم و سوءظن باشیم. کمی مسؤولیت لازم دارد و البته کمی هم زحمت.

January 29, 2010

از چوپان دروغ‌گو تا پينوکیو

در جامعه‌ی امروز ما، دروغ متاستاز کرده است. یک دلیل مهم‌اش این است که حکومت به دروغ‌گویی عادت کرده است و خود را ملزم به راست‌گویی نمی‌داند. دلیل‌اش روشن است: راستی و صداقت به زيان‌اش تمام می‌شود و ناگزیر می‌شود پی‌درپی دروغ بگويد و رسانه‌های دروغ‌گو را حمایت کند و از آن سو هر رسانه‌ای را که دروغ‌های‌اش را افشا می‌کند، خفه کند. برچسب‌های اغتشاش‌گری، دخالت بیگانگان، خصومت دشمنان و اتهاماتی از این جنس هم دیگر این روزها تبدیل به حنای بی‌رنگی شده است که حتی خودشان هم به سختی آن را باور می‌کنند.

دو نمونه‌ی خیلی گویا پيش روی ماست. اول این اطلاعیه‌ی وزارت اطلاعات است که باعث بی‌آبرويی دستگاه اطلاعاتی کشور شده است. می‌گویند در جریان ماجراهای عاشورا دو نفر «ديپلمات آلمانی» را دستگیر کرده‌اند. آلمان بلافاصله واکنش نشان می‌دهد که هیچ دیپلمات ما دستگیر نشده است. این قصه‌ی «یوگی و دوستان» که بیشتر به کارتون‌های برنامه‌ی کودک شبیه است، از کجا سر از اطلاعیه‌ی وزارت در می آورد؟ چرا می‌توان ادعای نامدلل کرد و دروغ به این بزرگی را گفت و بعد هم توقع داشت کسی نفهمد؟ منطق‌اش ساده است: برای مصرف داخلی ادعا می‌کنیم دو نفر «دیپلمات» آلمانی (خارجی، بيگانه) را گرفته‌ايم که کارشان «اغتشاش» بوده. تکذیبی هم اگر از سوی دولت مربوطه بیايید، چون رسانه‌های داخلی دست خودمان است و ما پوشش‌اش نمی‌دهيم، «مردم نخواهند فهميد»! آخر چرا این قدر دروغ و ادعاهای بزرگی اثبات‌نشده؟ مگر دادستان تهران نگفته بود این‌ها آلمانی عادی هستند؟ چرا این ادعای بزرگ؟ چرا برای این‌که مردم را متقاعد کنید در این ناآرامی‌ها دست خارجی‌ها در کار بوده است،‌ می‌رويد به سمت دروغ گفتن آن هم دروغ‌های بزرگی که به سرعت افشا می‌شود و آبروی خودتان و دستگاه‌تان را می‌برید؟ يعنی یک نفر آدم عاقل در آن وزارت‌خانه نمانده است که بگويد برای فریب دادن افکار عمومی هم بايد باهوش بود؟ اين نويسنده خوب و درست گفته است که اين اطلاعيه‌ی یک تحلیل سوررئال است نه خبر! و گرنه وقتی که دادستان تهران گفته است: «این تبعه آلمانی بازداشت شده یك گردشگر است و كاردار اروپایی نیست»، چرا بايد آبروی خودتان را با اين خبرسازی رسوا ببرید؟ مگر ديپلماتِ يک کشور خارجی بودن آن هم در کشوری مثل ایران را می‌توان به سادگی پنهان کرد و مخفی نگاه داشت؟ مگر می‌شود با خيال‌بافی یا توهم کسی را ديپلمات کرد؟ لااقل می‌گفتید «جاسوس» که این‌قدر ماجرا رسوا نشود. خودتان عقل ندارید؟

نمونه‌ی دیگرش دو نفری است که اعدام کرده‌اند. بگذارید بخشی از نوشته‌ی آق بهمن را نقل کنم:
«دو جوان را به دلیل آن‌که در خانه‌شان می‌نشسته‌اند و نقشه براندازی می‌کشیده‌اند و یک سایت هم داشته‌اند که توش به نظام فحش می‌داده‌اند گرفته‌اند. آن هم دو ماه قبل انتخابات. بعد از مدتی ... انتخابات شده و کلی آدم را گرفته‌اند و خواسته‌اند بیاورند در دادگاه جلوی دوربین. کسی از چهره‌های شناخته شده یا حتی کسی از معترضان واقعی را نتوانسته‌اند آن‌قدر بشکنند که بیاید جلوی دوربین و بگوید از خارج مستقیماً پول و دستور می‌گرفته که برود در خیابان و شیشه بشکند و بانک آتش بزند و آدم بکشد. این دو تا را گیر آورده‌اند. در مورد یکی‌شان (به گفته نسرین ستوده وکیلش) خواهر باردارش را هم بازداشت کرده‌اند و آورده‌اند گذاشته‌اند جلوش که اعتراف کن تا در پرونده اصلی‌ات تخفیف قائل شویم. او هم نهایتاً بعد از فشارهای زیاد رضایت می‌دهد. آن یکی هم بعد از فشار زیاد و با همین وعده رضایت می‌دهد که نقش را بازی کند. بقیه‌اش را هم که همه دیدیم. نمایش در دادگاه و حکم اعدام و تایید حکم در دادگاه تجدیدنظر و اجرای مخفیانه حکم.»

همه می‌دانند که این دو جوانِ اعدام شده‌ی بی‌نوا – که اعتراض‌شان به حکومت ولو با سایت درست کردن،‌ مطلقاً باعث سرنگونی نظام نمی‌شد – اعدام‌شان هیچ ربطی به ماجراهای بعد از انتخابات ندارد. پس چرا اعدام اين‌ها و جرم‌شان را به ناآرامی‌های پس از انتخابات ربط می‌دهند؟ یا مثلاً چرا وقتی در فلان انفجار کسی را می‌گیرند و اعدام می‌کند، آن فرد يا افراد اساساً پيش از وقوعِ آن انفجار دستگير شده بودند؟ این نمونه‌ها زیاد هستند و اصلاً‌ تازه نيستند ولی حکايت از ماجرایی عمیق و تکان‌دهنده در کشور دارد: دروغ‌گویی و فریب تبديل به عادت ثانویه و راسخ دستگاه‌های دولتی شده است. وقتی نتوان با صداقت و درستی دلیل واقعی چيزی را پیدا کرد، ناگزیر باید دروغ گفت (چون اگر دروغ نگويند صدمه‌ی جدی به جایگاهی می‌خورد که در آن واقع شده‌اند). ضعیف‌چزانی هم که شده است بخشی از سیاست اين‌ها. هر که زورش کم‌تر و ناشناخته‌تر باشد، زودتر قربانی می‌شود. هر کسی را که آسان‌تر بشود به او اتهام زد و سرش را زیر آب کرد و مجازات‌های شديداً نامتناسب با جرمِ ادعايی‌اش برای او برید، البته طعمه‌ی بهتری است برای ترساندن ديگران. به بزرگ‌ترها که نمی‌شود دست زد. هنوز که هنوز است قصه‌ی فرزندان هاشمی را هر روز علم می‌کند،‌ ولی حتی یک بار آن‌ها را به هيچ دادگاهی نمی‌برند – شاید به این دلیل که واقعاً‌ هیچ مدرک و سندی عليه جرایم ادعايی آن‌ها نيست. ماجرای آن‌ها و جنجالی که بر سر هاشمی به پا شده، به خيلی وقت پيش از انتخابات بر می‌گردد ولی هنوز همه چیز در حد ادعا و شاخ و شانه کشیدن باقی مانده است. هر چه هست، قاعده ضعیف‌چزانی است و با احتياط برخورد کردن با آن‌ها که شناخته شده‌اند و نمی‌شود واقعاً دست به آن‌ها زد. این البته نشانه‌ی ترس و عدم اعتماد به نفس است. يعنی حتی در قانون‌گریزی و تفسیر به رأی‌شان هم جسارت ندارند.

چرا شما با این حجم عظیم از دروغ‌هايی که روز به روز می‌سازید و می‌تراشید، توقع دارید آدم‌های سالم و آگاهی که دست‌کم ايمان دینی دارند که دروغ گفتن از معاصی بزرگ است، حرفِ شما را باور کنند یا فکر کنند که بقیه‌ی حرف‌هاتان هم راست است؟ می‌دانید که در هر نظام ديگری وقتی چنین خبط بزرگی از یک دستگاه مهم امنیتی سر بزند، مقامات بالای‌اش بلافاصله توبیخ و از مقام‌شان عزل می‌شوند؟

خلاصه‌ی ماجرا همين متاستاز دروغ است که امروز تبديل شده است به وضعیتی که تمام جامعه را به آشوب کشانده است. حال هی بیاييد و در شيپور «فتنه» بدمید! هی بگوييد می‌خواستند نظام را سرنگون کنند! دیگر کار شما از قصه‌ی چوپان دروغ‌گو گذشته و چنان پی‌در‌پی دروغ به هم می‌بافيد که روی پينوکیو را سفید کرده‌اید!

مدت‌هاست که فکر می‌کنم تحلیل‌گرانی که هميشه و در همه چيز دست خارجی را می‌بينند – و کم مانده بگويند روز آفرينش هم سیا و موساد با ابلیس همدست بودند –  یا حتی زلزله‌ی هاييتی را به آزمايش‌های علمی آمريکایی‌ها نسبت می‌دهند، خیلی خیلی زياد فیلم‌های علمی-تخيلی هاليووودی تماشا می‌کنند. امروز با اين قصه‌ی «يوگی و دوستان» به اين نتيجه‌ می‌رسم که ذهن گردانندگان اين ماجراها، بيشتر ذهن کودکانه است و وقت‌شان را با تماشای کارتون‌های برنامه‌ی کودک بايد پر کنند،‌ نه پرداختن به سیاست و مديریت کشور. کی شهامت راست گفتن پیدا می‌کنيد؟ کی دست از خودفریبی و دیگرفريبی برمی‌داريد؟ چرا جوری سياست‌ورزی کرده‌اید که اولین واکنش همه يا اين است که «دروغ می‌گويند» یا بلافاصله از خود می‌پرسند «چقدرش راست است»؟

هميشه لازم نیست برای این‌که صفت دروغ‌گو به اين‌ها اطلاق شود، مو به مو همه‌ی حرف‌های‌شان دروغ باشد. کافی است در هر خبری که می‌دهند یکی دو تا دروغ باشد. جمع که بزنی می‌شود يک خروار دروغ. نمی‌شود گفت حالا چون بعضی جاهاش راست است، نبايد اسم این‌ها را دروغ‌گو گذاشت. دروغ، دروغ است. شاخ و دم ندارد.

January 27, 2010

در بندِ آن مباش که نشنيد يا شنيد

این تجربه‌ای است که آسان به دست نمی‌آيد. در دوستی‌ها اختلاف‌نظر پیش می‌آید. در بحث و مناظره‌ها هم ایضاً. در این چند روز گذشته که يادداشت اول دکتر پایا را در نقد روش‌شناسی گنجی، پاسخ تند و بهانه‌جويانه‌ی او به دکتر پایا و واکنش پایانی ايشان را به گنجی دیدم، این ماجرا بیشتر پيش چشم‌ام زنده شد: آدم جایی و در مقطعی باید ديگر قلم بر زمين بگذارد یا بحثی را دیگر ادامه ندهد. برای گفتن بعضی سخنان يا ارایه‌ی پاره‌ای استدلال‌ها، خوب است آدمی به خودش سخت بگیرد و با پشتکار و دقت و همچنین البته نظرخواستن از ديگر و طلب نقد از آن‌ها کردن (پیش از انتشارِ آن)، در شفافیت و سلامتِ نوشته‌ یا نظرش بکوشد. این انتظار هميشه می‌رود که عده‌ای (يا حتی خود مخاطب) یا اصلِ‌ سخن را نفهمند، يا خود را به نفهمیدن بزنند و هم‌چنان بر سخنِ به زعمِ من و شما خطای خود پافشاری کنند، يا کل ماجرا را شخصی ببينید و حمل بر کينه یا دشمنی کنند. هیچ کدام از اين‌ها نبايد باعث شود آدمی از راه خود بیرون برود. اگر من و شما به آن‌چه می‌نویسيم ايمان داريم (یعنی در عیارسنجی آن به شیوه‌های مختلف کوشش کرده‌ايم – ولو هميشه کافی نباشد)، دیگر نبايد دربند این باشيم که همه به زبان بیايند و اعتراف کنند که این سخن درست است (يا مثلاً آن‌چه من گفتم خطاست). اين هم البته منافات ندارد با اين‌که آدمی پس از نوشتن چیزی یا گفتن سخنی، انصاف بدهد که تند رفته است یا خطا کرده. اتفاقاً باید از «ابطال‌پذیری» سخن‌مان شاد باشيم. به هر حال، آن‌چه ما می‌گوييم وحی منزل نیست. چه بهتر که کسی بتواند در آن خدشه کند.

اما اين‌که ما سخنی بگوييم و خود را ملزم ندانیم که همه‌ی عالميان را متقاعد کنیم، خودش فضیلتی است اخلاقی. «روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد». این‌ها البته فرق دارد با اين‌که با کسی بحث علمی کنی و بتوانی در خلالِ گفت‌وگو و نقض کردن سخن حریف یا نقض شدنِ سخنِ خودت، چیزی بیاموزی يا مقوله‌ای برای تو و حریف‌ات روشن شود. سخن‌شناس بودن و سخن‌شناس پیدا کردن کارِ آسانی نیست. از آن دشوارتر این است که با کسی در بحث حریف باشی (و این بحث را ادامه دهی) که ناگهان تصمیم نگيرد همه‌ی قواعد بازی را به هم بزند و رو به درشتی و هتاکی بیاورد. در نقد، اگر خطا بنویسی، خطای‌اش چه بسا اصلاح شود، اما اگر تلخ‌زبانی کنی یا دچار توهم و خیال شوی، دشوار است از این کبود دیدنِ عالم رهايی پیدا کنی. مهم این است که سخن‌ات را درست و سالم (بدون تلخی و درشتی) بگويی و دیگر در بند آن نباشی که سخن‌ات را همه می‌شنوند يا نه. این تجربه را در یک سال گذشته من به شيوه‌های مختلف آزموده‌ام و نتیجه البته تلخ بوده و دور از انتظار و حاصل‌اش نامردمی دیدن و خردگریزی دوستان و طرف‌های بحث بوده است. این تجربه آسان به دست نمی‌آيد. گاهی اوقات بايد در برابر سخنی که فکر می‌کنيم باطل است - و برای آن هم دلايل بی‌شماری می‌بینيم - از جایی به بعد فقط سکوت کنيم و راه شکيبایی در پیش گیریم.

January 25, 2010

در پرده‌ی پندار - ۱

مهدی خلجی مصاحبه‌ای انجام داده است با محمدرضا نيکفر در ادامه‌ی مقاله‌ی «الاهيات شکنجه» که پيش‌تر بخش‌هايی از آن را نقد کرده‌ام. اين مصاحبه، و ديدگاه‌هايی که آقای نيکفر دوباره طرح می‌کند، هم‌چنان مشکلات مفهومی و نظری پيشين را دارد و به اعتقاد من نه تنها گامی به جلو برنداشته است، بلکه گره بر گره افزوده و راه را دورتر کرده است. اين مصاحبه نيز، هم‌چون مقالات پيشين نيکفر طولانی است و البته سخنان نيکويی هم در متن آن در کنار آن‌چه که من صراحتاً مغالطه می‌نامم. بر خلاف آن‌چه مهدی خلجی در آغاز نوشته آورده است که: «به هيچ روی اين تأملات دعوی کمال ندارند، بيشتر فراخوانی هستند برای مشارکت بيشتر ديگران به انديشيدن فلسفی در موضوع»، من نشانی جدی از دعوت ديگران به مشارکت در آن نمی‌بينم. کاش اين مصاحبه تبديل می‌شد به مناظره‌ای چند سويه که طرف‌های مختلف بحث می‌توانستند به پرسشی پاسخ دهند و در جزييات با هم چالش کنند. مصاحبه، بيشتر دردِ دلِ دو هم‌فکر است که در خلال پرسش و پاسخ‌شان پيوسته بر مغالطات يکديگر می‌افزايند. در اين يادداشت، کوشش می‌کنم به بخش‌هايی از اين مصاحبه بپردازم و گام به گام پيش می‌روم تا به فرجام آن برسم.

نسبت بلایای طبیعی، مشیت الاهی و معاصی آدميان
مهدی خلجی در ابتدا به سخنان روآن ويليامز پس از حادثه‌ی سونامی اشاره می‌کند و بعد از توضيحاتی، می‌نويسد: «گرچه هيچ خير و شری از دائره تدبير، حکمت و علم الاهی بيرون نيست، خدا عين و خاستگاهِ خير محض است. هرچه بدی است، پژواک رفتار آدمی است». خوب بود خلجی نمونه‌هايی از سخنان متکلمان و متألهان مسلمان نقل می‌کرد که در آن گفته باشند «هر چه بدی است، پژواک رفتار آدمی است» و وقوع زلزله را هم از مصاديق بدی و حاصل بدکرداری آدميان شمرده باشند. شنيده‌ايم در روزگار ما که بعضی از منبريان وابسته به نظام جمهوری اسلامی، زلزله‌ی بم را نتيجه‌ی گناه‌کاری مردمان بم دانسته‌اند. اما منبريان نظام کجا و تاريخ و فرهنگ اسلامی و تمام متکلمان و متألهان آن کجا؟ من در اين سخن خلجی ادعايی اثبات نشده و ناکاويده می‌بينم که باری بيش از طاقت‌اش برداشته است.

ولايتِ مؤمنان بر خدا یا ولايتِ خدا بر مؤمنان؟
اما فهم خلجی از مقاله‌ی «الاهيات شکنجه» (که با توصيفی که می‌آورد،‌ آشکارا ستايش‌اش را از نيکفر نشان می‌دهد) اين است که آن مقاله «می‌کوشد خدا را مسئول کند». اما هرگز توضيح نمی‌دهد که خدا کی‌ست؟ و خدای چه کسی را قرار است مسئول کند و اساساً کدام خدا را؟ (و يا اين پرسش اساسی‌تر که اساساً مقوله‌ای به نام «مسؤول کردن خدا» مقوله‌ی قابل تصور هست یا نه؟) بلافاصله پس از درآمد، نيکفر پاسخ می‌دهد که يک پرسش مقاله‌اش اين است: « کيست مسئول آن خدايی که زندانی بايد به نظام الاهی زمينی‌اش و خليفه‌اش که ولی فقيه است، ايمان بياورد؟». يعنی ۱) آدميانی که مؤمن به خدايی هستند، خودشان مسؤول آن خدا هم هستند و بايد جوابگوی کارهای‌اش (؟) هم باشند؛ ۲) اين خدا (در واقع «يک خدای خاص») کسی است که زندان دارد و افراد را به زندان می‌اندازد؛ ۳) اين خدا «نظام الاهی زمينی» دارد (کذا)؛ ۴) اين خدا در زمين «خليفه» دارد و خليفه‌اش هم «ولی فقيه» است؛ و ۵) به جای اين‌که خدا بر مؤمنان ولايت داشته باشند، در نوع نگاه نيکفر مؤمنان بايد بتوانند بر خدا ولايت داشته باشند («چه کسی مسؤول اين خداست؟»). به هر جای اين جمله (پرسش) که بنگريم، پرسشی تازه در برابرمان می‌جوشد. وقتی شنونده اساساً معتقد باشد سؤالی غلط طرح شده است، کوشش برای پاسخ دادن به سؤال هم عبث و گمراه‌کننده است. در اصل اين سؤال می‌توان مناقشه‌های بسيار کرد از جمله اين‌که: ۱) چرا بايد فرض کنيم که اولاً خدايی هست (با اين اوصاف) و ثانياً کسی بايد روی زمين جوابگوی کردارِ فرضی خدايی باشد که ما فرض کرده‌ايم آمر به اين اعمال است؟؛ ۲) ما با چه مکانيزمی پی برده‌ايم که اين خدا با آن مؤمنان خاص به شيوه‌ای صريح و غير قابل تأويل سخن می‌گويد و پيام‌اش هم روشن و انکارناپذير و تشکيک‌ناپذير است؟؛ ۳) از کی تا به حال در «الاهيات اسلامی»، ولی فقيه «خليفه‌»ی خدا بوده است؟ با کدام تفسير؟ برای کدام مسلمان‌ها؟

ولايت فقیه در اقلیت و انحصارگرايی استقرازده‌ی نیکفر
پيداست که ولايت فقيه (آن هم مطلقه)، «يک تفسير» از تشيع دوازده‌امامی است که پيروان اندک‌شماری در ميان مسلمانان شيعه‌ی دوازده‌امامی دارد. اين انحصار، به خوبی روشن می‌کند که اين الاهيات اسلامی که نيکفر از آن دم می‌زند، الاهياتی است که تنها در ذهن و در عمل شمارِ اندکی از مسلمانان هست. اگر نيکفر معتقد است که اين ادعا، کلی‌تر و فراگيرتر از اين است، بايد در درجه‌ی نخست قيد «ولی فقيه» را از اين جمله بردارد و تعبير عام‌تری مانند «امام» يا «مرجع دينی» يا «اولياء دين» به جای‌اش بگذارد. گر چه پیداست با داخل کردن اين تغيير رخنه‌ای عظيم در کل استدلال نيکفر می‌افتد و ديگر نمی‌توان اين موتور انتقاد را با همان شدت پيشين به جلو راند. مهم‌ترين رخنه‌ای که در پرسش نيکفر هست اين است که به شدت انحصارگراست و در واقع از يک مشاهده‌ی جزيی، نتيجه‌ای کلی می‌گيرد. اين استقرای نيکفر – توجه کنيد که روش استقرايی اساساً در هیچ بحثی کارساز نیست؛ از هیوم به بعد، این نکته به خوبی روشن شده است – بخش مهمی از مسلمانان جهان را ناديده می‌گيرد.

ادامه‌ی «در پرده‌ی پندار - ۱»

اختلافی که سبب رحمت است

آدم برای صيقل زدن درون‌اش راه‌های اختياری و انتخابی دارد و راه‌هايی که بدون اين‌که خودش برنامه‌ای برای‌اش داشته باشد، سر راه‌اش قرار می‌گيرد.  تکلیف راه‌های انتخابی کمابیش روشن است؛ اين‌ها همان راه‌هايی هستند که حاصل کوشش آدمی برای تهذیب نفس و تصفيه‌ی درون و صیقل داددن درون است. بعضی منزلت‌ها، بعضی یافته‌ها به کوشش حاصل نمی‌شوند. اتفاقاً همين کوشش هم از زمره‌ی امور کششی است؛ یعنی باید نگاهی بکنند و عنایتی در کارت رفته باشد که يارای کوشش داشته باشی.

اختلاف نظر، گاهی می‌تواند اسباب رحمت باشد و گاهی می‌تواند مایه‌ی لجاج و اصرار بر کین‌ورزی و انتشار دشمنی. آن نوع اول که می‌تواند اسباب رحمت باشد، شرطی دارد و شرط مهم‌اش اين است که آدمی خویش را در ميانه نبيند و بتواند به غضب و شهوت‌اش مسلط شود. تکلیف غضب کمابیش روشن است. ما آدميان به خاطر نوعِ زیست‌مان و ویژگی‌های روحی و جسمی‌مان «خشم» هم می‌گیریم. خشم مکانيزم دفاعی آدمی است. اما همين مکانیزم راه مهار کردن هم دارد. این خشم وقتی مهار نشود، همان خصلتی است که عین رذيلت است و اسباب سقوط آدمی. برای این است که اهل معنا می‌گويند کسانی از خشم خداوند در امان می‌مانند که کمتر خشم می‌گیرند و کم‌تر با بندگانِ او درشتی می‌کنند. این توفیق همه‌ی ما را نصیب باد.

شهوت هم قصه‌ی هر روز آدميان است. شهوات جسمانی ساده‌ترین نوعِ شهوات و البته فراگيرترین نوع‌شان است. شهوت‌های ديگری هم داریم. شهوت مقام، شهوت سخن گفتن، شهوتِ شهرت. این اشتهایی که آدمی را پيوسته حریص‌تر می‌کند به پرداختنِ با آن نوعِ خاص شهوت، او را بر زمین می‌زند و پرده در برابر چشمان‌اش می‌کشد و البته همين شهوات و غضب‌هاست که اسباب ايجاد دشمنی‌ها هم هست. این سخن مولوی از همین روست که مايه‌ی نجات است:
ترک لذت‌ها و شهوت‌ها سخاست
هر که در شهوت فرو شد برنخاست
این سخا شاخی است از شاخ بهشت
وای آن کس کو چنین شاخی بهشت
هست حلوا مشتهای کودکان
صبر باشد مشتهای زیرکان
گر سخن خواهی که گویی چون شکر
صبر کن از حرص و این حلوا مخور

این صبر است که حریف آن غضب و شهوت می‌شود. اين روزها البته شهوت مقام، شهوت قدرت و شهوت شهرت به شيوه‌های مختلف آفتی دامن‌گیر شده است. آفت همگی ماست. ما هم هميشه دوست داریم اين آفت را در دیگران ببینيم یا در کسانی که دلِ خوشی از آنان نداريم، غافل از اين‌که ما خود نیز بر لبه‌ی همين پرتگاه‌ایم. ما که هميشه نصیحتِ دیگران می‌کنیم، شاید خود بيش از همه اسیر این آفات هستیم.

سخن به درازا نکشم. مدت‌هاست به این فکر می‌کنم که چگونه می‌توان در راه بسط دوستی‌ها و برکندن ریشه‌ی دشمنی‌ها کوشید. چطور می‌شود تعاون در بر و تقوا کرد و از همکاری در اثم و عدوان دوری جست. چگونه می‌توان قدم در راه فصل کردن برنداشت و تلخی‌های آدمیان را با يکدیگر مضاعف نکرد. شاید یک راه‌اش قانع بودن باشد و صبر کردن. شايد راضی بودن باشد به قسمت الهی و تن دادن به مشیت ربانی. این آيه‌ی قرآنی هزاران حکمت در خود دارد که «و کل حزب بما لدیهم فرحون». هر کسی به آن‌چه دارد شاد است. گاهی لازم نيست شادی‌های کسی را بیهوده تباه کنيم. باید رهاشان کرد با همان شادی که دارند، چه خوب باشد و چه بد. خداوند هم به پیامبرش می‌گفت «لست علیهم بمصیطر» يا «لعمرک لفی سکرتهم يعمهون». و اين‌ها تازه سوی خوب ماجراست. سوی دیگر البته اين است که نفس‌ات را هميشه در مظان اتهام قرار دهی. و البته این است که سخت است، چون خامان هميشه می‌گویند که چرا وقتی کس دیگری برای متهم کردن باشد، آدمی خودش را متهم کند؟ و وقتی برای اطفای خشم و فرونشاندن شهوت شهرت یا شهوت سخن گفتن، می‌توان بی‌حساب و کتاب در پی شهرت و نام‌آوری دوید و یا بی‌اندازه و بی‌ملاحظه سخن گفت، چرا باید حساب‌گری کرد و پيوسته از خود حساب کشيد و خود را ملامت کرد؟ آری، تقوا ورزیدن آسان نيست. تمرین می‌خواهد. ما سخت ضعيف‌‌ایم و البته احاطه شده‌ایم با وسواس خناس و «نفاثات في العقد» و بسیار چیزهای درونی و بیرونی که باید از آن‌ها به خدا پناه برد.

کی آن‌قدر بالغ می‌شویم که اختلاف‌نظرمان با یکديگر اسباب خشم و کین و بی‌انصافی و ناجوانمردی نشود؟

پ. ن. فکر می‌کنید اصلاً لازم بود بگويم «اختلاف» امری است ناگزیر؟

پ. ن. ۲. در این موارد است که شاعر می‌فرماید:
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنجِ بی‌شمار آرد

January 24, 2010

فيلتر شدن، فوزی است عظيم!

این اتفاق‌ها تازه نیست. امروز ديگر قاعده شده است. گفته بودم اين‌ها نه برای شریعت حرمتی قایل‌اند و نه طریقت و حقیقت را درک می‌کنند. اتفاقِ تازه‌ای نيست، اما این بازی نمی‌پاید:
دور فلکی یکسره بر منهج عدل است
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل!

خوابگرد در حصر خانگی است! دستپاچه نشويد. مقصودم از حصر خانگی همان فیلتر وبلاگ‌اش است البته. وضع خوابگرد الان شده است مثل وضع منتظری. این حصر هم البته مايه‌ی افتخار و اعتبار است. این روزها وبلاگی که فیلتر نشده باشد، صاحب‌اش در مظان اتهام است و شاید از خودش بپرسد که مگر چه کرده است که دستگاه کودتا جلوی نفس کشيدن‌اش را نگرفته هنوز؟ لابد به تباهی‌های وطن‌اش بی‌اعتنا مانده که هنوز می‌تواند نفس بکشد. امروز فیلتر شدن اسباب عزت و افتخار است. دوستان در راه فيلتر شدن بکوشيد. فیلتر شدن، فوزی است عظیم!

قواعد گودريه را مستقیماً از خوابگرد محبوس نقل می‌کنم:

این‌جا خوابگرد است، صدای زین‌پس فیلترشده‌ی من؛ سیدرضا شکراللهی.
برای شنیدن صدای خوابگرد یا به گوگل‌ریدر بپیوندید یا بشکنید.


آدرس فید مطالب خوابگرد به صورت کامل:

http://www.khabgard.com/rss.asp

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد، که شما را مستقیماً  به منبع لینک‌ها هدایت می‌کند:

http://www.khabgard.com/linksrss.asp


نحوه‌ی استفاده از فید

اگر تا به حال از فید استفاده نمی‌کردید، این نوشته را بخوانید و وقت وب‌گردی یک روزتان را صرف آشنایی با آن کنید، مطمئناً پشیمان نخواهید شد و در آینده از روزی که در آن با فید آشنا شدید به نیکی یاد خواهید کرد.


چه‌طور از فید استفاده کنیم و فید بخوانیم؟

اگر لوگو و اضافات گرافیکی و تبلیغات هر سایت را حذف کنیم و فقط مطالب جدید هر سایت را باقی بگذاریم، چیزی که باقی می‌ماند، فید سایت است، به عبارت دیگر، فید، نسخه‌ی فقط متن سایت‌ها و وبلاگ‌ها ست.


اگر مراحل زیر را قدم به قدم طی کنید، می‌توانید به راحتی فیدها را با گوگ‌ ریدر بخوانید.
۱- مرورگر اینترنتی خود را باز کنید: با همه‌ی مرورگرهای رایج می‌توان از گوگل‌ریدر استفاده کرد، تفاوتی نمی‌کند که اینترنت اکسپلورر داشته باشید یا اپرا یا کروم یا فایرفاکس. با این همه استفاده از مرورگر فایرفاکس را به شما توصیه می‌کنیم. با توضیحاتی که بعداً خواهیم داد، متوجه خواهید شد که چرا فایرفاکس را ترجیح می‌دهیم. مرورگر فایرفاکس را می‌توانید از اینجا دانلود کنید.
۲- با مرورگرتان به گوگل ریدر بروید. اگر تا به حال حسابی در گوگل برای خود باز نکرده‌اید، یک حساب برای خود باز کنید. [همان نام کاربری Gmail]
نام کاربری و پسورد خودتان را بدهید تا وارد گوگل‌ریدر شوید.
۳- آدرس فید سایت یا وبلاگ مورد نظر را پیدا کنید: حالا به مرحله‌ای رسیدیم که باید آدرس فید سایت‌ها و وبلاگ‌ها مورد نظرتان را به گوگل‌ریدر بدهید. اما چگونه باید آدرس فید را پیدا کرد؟ برای پیدا کردن آدرس فید یک سایت یکی از این کارها را انجام دهید:

الف -شما اگر به سایت یا وبلاگ مورد نظرتان بروید، در صفحه‌ی سایت، آدرس خروجی فید سایت را پیدا خواهید کرد. در سایت مورد نظرتان، دقت کنید، ببینید که کلماتی مثل فید، RSS، خوراک یا تصاویری مثل یکی از این‌ها:

به چشم‌تان می‌خورد؟ اگر چنین چیزهایی پیدا کردید، کافی ست که آدرسی را که این تصاویر یا لینک‌ها به آن اشاره دارند، کپی کنید و به صورتی که خواهیم گفت وارد گوگل‌ریدر کنید.
ب- با یک روش دیگر هم می‌توانید فید سایت را پیدا کنید؛ اگر از مرورگر فایرفاکس یا اپرا استفاده می کنید، به نوار آدرس توجه کنید. آیکون فید سایت را در آن‌جا خواهید دید. کافی ست، روی این آیکون کلیک کنید و به فید سایت برسید.

۴- حالا باید فید را به خورد گوگل‌ریدر بدهیم: در ستون سمت چپ گوگل‌ریدر و در قسمت بالا روی Add a Subcription کلیک کنید:

چنین کادری ظاهر می‌شود. در این کادر می‌توانید آدرس سایت را وارد کنید تا خود گوگل‌ریدر دنبال آدرس فید بگردد و یا این‌که سرراست‌تر، آدرس فید را وارد کنید:

حالا روی Add‌ کلیک کنید و کمی صبر کنید.

مثلاً آدرس فیدهای خوابگرد از این قرار است:

آدرس فید مطالب خوابگرد به صورت کامل:
http://www.khabgard.com/rss.asp

آدرس فید لینکده‌ی خوابگرد، که شما را مستقیماً  به منبع لینک‌ها هدایت می‌کند:
http://www.khabgard.com/linksrss.asp

شما مشترک فید سایت مورد نظر شده‌اید و قسمت بیش‌تر کار را انجام داده‌اید. از این به بعد نوشته‌ها و پست‌های تازه به صورت خودکار وارد گوگل‌ریدر می‌شوند و شما می‌توانید آن‌ها را بدون دردسر استفاده از فیلترشکن به راحتی مطالعه کنید.

حالا مراحلی را که توضیح دادم، برای دیگر سایت‌ها و وبلاگ‌های مورد علاقه‌ی خودتان انجام دهید. شاید مشترک شدن فید همه‌ی سایت‌ها و وبلاگ‌هایی که دوست دارید و احیاناً در لیست علاقه‌مندی‌های شما در مرورگرتان قرار دارند، در روز اول وقت‌گیر باشد، اما به نتیجه‌ی کار فکر کنید؛ تصور کنید که چه میزان در روزهای بعدی می‌توانید در وقت و انرژی و هزینه‌ی خودتان صرفه‌‌جویی کنید!

مطمئن باشید که اختصاص دادن زمان وب‌گردی یک روز، برای انجام دادن همه‌ی کارهای بالا کافی ست. از فید نترسید، اطمینان داشته باشید که بعد از چند روز کار با گوگل‌ریدر و فید، چنان با فید خو خواهید گرفت که نمی‌توانید کنارش بگذارید...

جزئیات بیش‌تر و سودمندتر را در راهنمای کامل در این آدرس بخوانید.

 

اسطوره‌ی تقدس قدرت

مقدس بودن قدرت، يک اسطوره یا به عبارتِ دقیق‌تر يک افسانه است. قدرت، مقدس نیست. هیچ قدرتی مقدس نیست. چه صاحب قدرت مسلمان باشد، چه غير مسلمان. چه حاکم سیاسی، انسان عادی باشد يا از زمره‌ی کسانی باشد که بنا به تفسير يک یا چند گروه مؤمن و معتقد به یک دین، واجد معصوميت و مصونیت از خطا باشد – فرض می‌کنيم که همه‌ی مؤمنان قایل به درکی واحد از «عصمت» باشند. با تمام این اوصاف، قدسی بودن قدرت سياسی، نه تنها افسانه است بلکه ابزاری است برای تسلط یافتن بر آدميان و بهره جستن از آن‌ها. این مدعا را هم می‌توان با توسل به متون دينی مدلل کرد و هم می‌توان برای آن دلايل عقلی و فلسفی اقامه کرد.

اگر به جنبه‌ی دینی ماجرا نگاه کنيم، آموزه‌های دین و پیامبران هیچ اولويت و مطلوبيت ذاتی برای حکومت کردن و قدرت قایل نبوده‌اند. حکومت و قدرت سياسی، بالعرض مطلوب بوده است و این مطلوبیت نافی قیدِ پاسخگويی به مؤمنان و يکايک افراد عادی جامعه‌ی مسلمان نبوده است. از نمونه‌ها و شواهد تاریخی که بگذریم (قصه‌ی مشهور امام علی که اختلاف‌اش بر سر به سرقت رفتن زره‌اش را نزد قاضی برد در هنگام خلافت‌اش و دعوا را باخت، تنها يک نمونه است)، آموزه‌های دینی هم دقیقاً مؤيد همين نکته است: امر به معروف و نهی از منکر از اساس خطاب به حاکمان جامعه‌ی مسلمان است تا جلوی لغزش آن‌ها گرفته شود و کسی خود را فوق خطا تصور نکند. اين مضمون در سخنان امام علی (همان که امام نخست شيعيان است و نزدِ شیعيان معصوم دانسته می‌شود) به صراحت آمده است که خود را فوق خطا نمی‌داند و از همگان می‌خواست خطای‌اش را به او گوشزد کنند. معیارهای مسلمانی برای حساب کشیدن از حاکمان سياسی جامعه‌شان کم نيست. از آن سو،‌ تاریخ اسلام نمونه‌های زیادی هم دارد از اين‌که چگونه همین آموزه‌ها زیر پا گذاشته شده‌اند – و امروز هم وضع بهتر از دیروز نيست.

این دو بند را برای اين نوشتم که توضیح بدهم از نظر من قدرت، هميشه در مظان اتهام است. قدرتِ سياسی و حاکمیت هیچ وقت مقدس نيست. هیچ وقت مصون نيست و هیچ وقت معصوميت ندارد. قدرتِ سياسی هميشه متهم است مگر این‌که خلاف‌اش را بتواند ثابت و مدلل کند. قدرتِ سیاسی – با توجه به آموزه‌های قرآنی و اسلامی – حق ندارد به مردم بگوید به آن‌چه من می‌گویم فقط اعتماد کنيد و از من طلب دلیل و حجت نکنيد. در دينی که خدا هم در برابر حجت مؤمنان در قبال ارسال پیامبران خود را مسؤول می‌داند، تکليف بندگان روشن است.

درباره‌ی دلايل عقلی و فلسفی متهم بودن قدرت (بخوانيد لزوم پاسخگويی مستمر و شفاف صاحبِ قدرتِ سیاسی – یعنی کسی که کليد زندان و مصادر اجرایی و مالی یک نظامِ سیاسی به دستِ اوست)، سخن بسیار گفته شده است. تورق سریعی در کتاب‌های علوم سياسی اين دلايل را پیش روی ما می‌گذارند و حاجتی به شرح و تفصيل نیست.

سال‌های طولانی است که نقطه‌ی عزيمت من در رویکرد به قدرت يک منطق ساده بوده است: قدرت هميشه در مظان اتهام است. به قدرت بايد مشکوک بود، مگر اين‌که بتواند – و توانسته باشد – به مرور زمان، در موقعيت‌های مختلف، نشان داده باشد که الف) خود را ملزم به رعایت قانون و اخلاق می‌داند؛ ب) توانايی خود-تصحیح‌گری دارد و دچار خیره‌سری و رعونت نمی‌شود؛ ج) هنگامی که خطای‌اش به رخ‌اش کشيده می‌شود، به سرعت واکنش‌های تهاجمی یا تدافعی غيرمعقول نشان ندهد. و به اين موارد می‌توان موارد دیگری را هم افزود. اين موارد (و موارد ديگری که می‌توان با اندکی تأمل آن‌ها را احصاء کرد)، می‌تواند شرايط سالم بودن يک نظامِ سياسی را (فارغ از نوع کيش و آيين‌اش) نمايش دهد. با اين اوصاف، اگر قرار باشد دو فرد مشابه را در دو موقعیت مختلف، یکی در مقام قدرت و يکی در مقام نداشتن هيچ قدرتی بسنجم، بدون شک احتیاط بیشتری درباره‌ی او در مقام قدرت به خرج می‌دهم تا حدی که احتیاط‌ام شانه به شانه‌ی سوء ظن و اتهام بساید (هر چند در اين نگاه سخت‌گیرانه هم بايد جانب عدالت را رعايت کرد). هیچ قدرتی مقدس نيست. افسانه‌ی قدرتِ مقدس، مستمسک زیر پا نهادن اصول اولیه‌ی اخلاقی دین و نفی مقدمات لازم سلامت یک نظامِ سياسی است. هر جا دیديد يا شنيديد کسی پسوند یا پيشوند «مقدس» را برای یک نظامِ سياسی به کار می‌برد، بايد هوشیار شد و زنگ‌های خطر را به صدا در آورد. قدرت مقدس نيست؛ پيام صريح قرآنی یک مضمون روشن  و تفسیرناپذیر است: ان اکرمکم عند الله اتقيٰکم! اگر احترام و اعتبار می‌خواهید، برای‌اش عمل کنيد و پاکدامن و نيکوکردار باشيد. با پليدی و دروغ و جنایت نمی‌توان دعوی تقوا کرد و نمی‌توان انتظار متابعت يا حرف‌شنوی شهروندان (یا حتی رعايا) را داشت. ظلم را هم نمی‌توان در لباس عدل و درستی به مردم فروخت. عدالت با تلبیس، عدالت ساختگی است. عدالت، مقوله‌ای است که به سادگی برای همه قابل فهم است. سفسطه‌ کردن با مفهوم عدالت، تنها به رسوايی بيشتر می‌انجامد.

پ. ن. ناگفته پیداست که نوع نگاه من به نظریه‌های سیاسی، برگرفته از نظريه‌های محافظه‌کار يا رئالیستی نیست. منطق اعتنای من به سیاست هم - پیداست که - منطقِ سیاست‌ورزان متمایل به استبداد - از نوع دینی و غیر-دينی - نمی‌تواند باشد.

January 21, 2010

به آب زندگانی برده‌ام پی

پيش از این‌که توضيح بدهم چرا چنین عنوانی برای اين يادداشت انتخاب کرده‌ام و بگویم چه حالی بر من رفته است امشب (و شما را هم در این حال شریک کنم)، فکر می‌کنم خوب است این چند جمله را که در فيس‌بوک بعضی از دوستانم ديده‌ام بخوانيد:

«در این هفت ماه اتفاق‌های تلخ زیادی برای عزیزانم افتاده اما تلخ ترین آنها بازداشت دو تن از دوستانم سمیه عالمی پسند و پیمان چالاکی جلو چشم مانا دختر سه ساله آنهاست. به خصوص اینکه مأموران می‌خواستند مانای کوچک را به بهزیستی تحویل دهند و فقط بعد از فریادهای مادر و پدر حاضر می شوند مانا را به یکی از دوستان تحویل دهند. مانا سه روز است که فقط جیغ می‌زند.»

این مشاهده، اين تجربه هول‌ناک چیز تازه‌ای نيست. بسیاری از ما و شما در اين ماه‌ها، نمونه‌های فراوان‌اش را یا خوانده و شنیده‌ایم و یا به چشم ديده‌ايم. و البته به شهود می‌توان دريافت که جنبش سبز نه مأمور دارد و نه ضابط قضايی. یعنی نکته‌ی بدیهی را به عقل و فهم متوسط می‌توان دریافت (مگر البته برای کسانی که بر دل‌ها و خردهاشان مُهر باشد). تجربه‌ی بالا، تنها به همین ماه‌های پس از انتخابات تلخ ۲۲ خرداد ۸۸ محدود نمی‌شود. اين نوع رفتارها پيش‌تر هم وجود داشته است، اما تفاوت بزرگ اين است که با حادثه‌ی عظیمی که در ایران رخ داد، تشت رسوایی چنین کردارهايی از آسمان افتاد و هر چه می‌کوشند اين نوع رسوایی‌ها را پنهان کنند، نمی‌شود که نمی‌شود. کافی است اندکی به حافظه‌تان فشار بیاوريد تا نمونه‌های فراوان قبل و بعد از این حادثه (و به قول مخالفان سبزها «فتنه») را به خاطر بیاورید. اما چرا این‌ها را دارم می‌گویم؟

آن‌چه بر ما و بر ملت ما (حتی بر ملت غير-سبزِ ما)‌ رفته است، تلخ است. در این تلخی‌ها،‌ آدمیان پی پناه‌گاهی می‌گردند و هر کسی به شکلی و نوعی، پناهی می‌جويد و جسته است. برای اين‌که نوشته‌ام مطول نشود، خلاصه می‌گویم که در چنين احوالی پناه‌گاه يکی چون من قرآن بوده است و حافظ و مولوی. قرآن را به ویژه با تأکید خاص می‌گویم چون اگر سلامت نفسی باقی باشد، همين قرآن مهم‌ترین مستمسک هر مؤمن صافی‌ضمیر است. اين معنی را نمی‌توان به طور عینی ثابت کرد و مقوله‌ای است ايمانی، اما باور من این است که آن‌چه بر حاکمیت و بر قدرتِ سياسی در کشور ما رفته است، عمدتاً به خاطر مهجور کردن قرآن است. کاش حتی از همین قرآن پوست و ظاهر را بر می‌داشتند. آن‌چه من می‌بینم رها کردن ظاهر و باطن قرآن است و سپردن عنان مديریت کشور و سطوح مختلف قدرت به بی‌خردان و بی‌کفایتانی بوده است که نه حرمتی برای شریعت قایل‌اند و نه فهمی از طریقت و حقیقت داشته‌اند. اصلاً حقیقت و باطنِ دین پیشکش؛ کاش به همین صورت و به همین فقه وفادار می‌ماندند. در سال‌های گذشته هم کم نبوده‌اند آزادگانی که به ستم‌هایی از جنس آن‌چه که نمونه‌اش را در بالا آوردم اعتراض کردند؛ از جمله آن فقیه فقید و عالم شجاع و آزاده، منتظری مرحوم. هر چه هست این قصه‌ی بی‌اعتنایی به دين، آن هم به دست مدعيان دين‌داری که دعوی عرضه‌ی مغز و اساس دین را هم دارند و همه‌ی آدميان غير از خود را در طریق ضلالت می‌دانند و در رديف حيوانات می‌شمارند، قصه‌ی تازه‌ای نيست. اما این قصه‌ی تکراری اين روزها، شکل پنجه زدن در چهره‌ی ستاریت خدا گرفته است و به بازی گرفتن حلمِ او. گفتم اين حکایت‌ها، حکایت‌های ايمانی است و مجال یا ادعای استدلال هم در این فهم شهودی یا ایمانی نيست. ولی فهم بلاواسطه‌ی من از قرآن و سال‌های مؤانست‌ام با این مضمون شریف و آسمانی همین را گواهی می‌دهد.

امروز، چندين ساعت است که مشغول گوش دادن و دوباره گوش دادن به ترتیل سوره‌ی فرقان با صدای شیخ ابوبکر شاطری هستم. چه حالی دارد؟ اول از همه برای من آرامش خاطر است. اطمینان است. این استماع ترتيل هم‌چنان که برای رسول در لحظه‌ی فرود آمدن وحی، اسباب تثبيت فؤاد می‌شد، برای من هم همين حس محکم شدنِ دل را دارد. ترديدی ندارم که آن‌ها که اهل ایمان‌اند در این روزهای تلخ و سياه، بسيار استمداد جسته‌اند از این مصحف نورانی و بسيار قوت قلب گرفته‌اند در برابر اين همه ستم‌های فزون از حد که در برابر مدارای لطف حق،‌ جسارت‌های بی‌کرانه می‌کنند و از حد گذرانده‌اند و مدت‌هاست که پروای حساب و قيامتی را ندارند. سوره‌ی فرقان، آيه‌آيه‌اش اين روزها خواندنی است. جایی نيست از آن که بصيرتی تازه به آدمی ندهد در این احوال.

آیاتی که در زیر می‌آورم علی‌الخصوص عبرت‌افزا هستند و بصيرت‌بخش (حتی برای کسانی که خبر رفتاری را که در بالا آوردم می‌شنوند و وسعت و تداول گسترده‌ی اين رفتارها را باور ندارند و خودشان را به خواب می‌زنند و در ظلم ظالمان و جنایت مجرمان شريک می‌شوند). اين‌ها آيات ۲۷ تا ۴۳ از سوره‌ی فرقان (سوره‌ی ۲۵) هستند.

«وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا يَا وَيْلَتَى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًا لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءنِي وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولًا وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِّنَ الْمُجْرِمِينَ وَكَفَى بِرَبِّكَ هَادِيًا وَنَصِيرًا وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلًا وَلَا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرًا الَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلَى وُجُوهِهِمْ إِلَى جَهَنَّمَ أُوْلَئِكَ شَرٌّ مَّكَانًا وَأَضَلُّ سَبِيلًا وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِيرًا فَقُلْنَا اذْهَبَا إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا فَدَمَّرْنَاهُمْ تَدْمِيرًا وَقَوْمَ نُوحٍ لَّمَّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آيَةً وَأَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ عَذَابًا أَلِيمًا وَعَادًا وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُونًا بَيْنَ ذَلِكَ كَثِيرًا وَكُلًّا ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَكُلًّا تَبَّرْنَا تَتْبِيرًا وَلَقَدْ أَتَوْا عَلَى الْقَرْيَةِ الَّتِي أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ أَفَلَمْ يَكُونُوا يَرَوْنَهَا بَلْ كَانُوا لَا يَرْجُونَ نُشُورًا وَإِذَا رَأَوْكَ إِن يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُوًا أَهَذَا الَّذِي بَعَثَ اللَّهُ رَسُولًا إِن كَادَ لَيُضِلُّنَا عَنْ آلِهَتِنَا لَوْلَا أَن صَبَرْنَا عَلَيْهَا وَسَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَوْنَ الْعَذَابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِيلًا أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا»

ترجمه‌ی آيات را به خاطر پرهیز از طولانی کردن متن نمی‌آورم. قرآنی به دست آورید و ترجمه‌اش را خودتان بخوانید اگر عربی نمی‌دانيد. آیاتی را که زیرشان خط کشيده‌ام به باور من آينه‌ی تمام نمای نظامی است که متکی و مستظهر به قدرت و زور است اما به زبان و در نمايش لاف داشتن پشتوانه‌ای الهی و خدایی می‌زند. عاقبت چنین کسانی به زبان قرآنی یا «تدمير» است يا «غرق» يا «عذاب عظيم» و نمونه‌های‌اش را هم قرآن ذکر می‌کند از اقوامی که بسی زورمند بوده‌اند. در آيه‌ی آخر این سوره، اين عبارت برای آن‌ها که با قرآن انسی دارند، معنادار و تکان‌دهنده است: «قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ»! گمان می‌کنم اشاره‌ای به مضمونِ مستتر در اين عبارت کافی است برای اهل این سخنان. زياده دردسر نمی‌دهم. حرف زیاد است. ترتيل این سوره را با صدای شاطری در اين‌جا می‌آورم شاید در اين شب‌های طوفانی که عالم زیر و رو می‌شود، پناهگاه کسی شود و آسايش خاطری بياورد و اطمینانی به فرا رسیدنِ آينده‌ای روشن پديد آورد که اميدی است دلفروز و جان‌بخش. آری، اين سخنان «آبِ زندگانی» است و مرده زنده می‌کند. فقط باید پنبه از گوش بيرون آورد. همين. کار زیاد سختی هم نیست.

پ. ن. نخواستم از کسانی بنويسم که در همین روزها شرک می‌ورزند و کسانی از آدميان را چنان اطاعت می‌کنند که اطاعت‌شان شانه به شانه‌ی شريک قایل شدن برای صمد بی‌نياز می‌سايد. بخوانید و چندین بار به دقت بخوانید: «وَاتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّا يَخْلُقُونَ شَيْئًا وَهُمْ يُخْلَقُونَ وَلَا يَمْلِكُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرًّا وَلَا نَفْعًا وَلَا يَمْلِكُونَ مَوْتًا وَلَا حَيَاةً وَلَا نُشُورًا وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلَّا إِفْكٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جَاؤُوا ظُلْمًا وَزُورًا». کسانی که نه يارای آفريدن چيزی دارند بلکه خودشان مخلوق‌اند و برای خود هم توانايی مالکيت ضرر و نفعی را هم ندارد و مالکيت موت و حيات آدمیان را هم ندارند و کسانی را هم نمی‌توانند زنده کنند. بله، بت‌‌پرستی تنها پرستيدن بتِ سنگی نیست! بگذريم از این یکی که قصه‌اش خیلی دراز است!

January 20, 2010

از عصر حافظ تا عصرِ ما

چند روز پيش با یار دلنوازی گفت‌وگو می‌کردم درباره‌ی روزگار تلخی که امروز بر ما می‌رود. سخن به این‌جا رسید که چه اندازه بازگشت به حال عادی سخت است و زایندگی و خلاقيت فکری، هنری و علمی در این پريشانی‌ها چه اندازه دشوار است. گفتم اگر به گذشته نگاه کنیم می‌بینيم که حافظ در دورانی زندگی کرده که چه بسا پریشان‌تر از روزگار فعلی ما بوده. در آن فتنه و خونریزی عظيمی که مغولان در ايران به پا کردند، باز هم حافظ روييد و بالید و ستاره‌ای درخشان شد که هنوز فروغ حس و انديشه و جهان‌بینی‌اش زندگانی ما را گرم می‌کند. نه ستمگران امروزی زورمندی‌شان از مغولان بیشتر است و نه می‌توانند به آن اندازه خون‌ریزی کنند. از اين سو، ما هم پشتوانه‌ای داریم برخاسته از گنجينه‌ی معرفت و ایمانی که سخت غنی و پربار است. ما چرا نتوانیم حافظ بشويم و حافظانه در ميان اين همه تیرهای زهرآگینی که از در و بام بر ما می‌بارد، قد بکشیم و ثمر بدهیم؟ می‌شود. تنها باید ایمان داشت و امید. اين غزل سایه، وصف حال این روزهای من است:

همان یگانه‌ی حسنی اگر چه پنهانی
و گر دوباره بر آیی هزار چندانی
چه مایه جان و جوانی که رفت در طلب‌ات
بیا که هر چه بخواهی هنوز ارزانی
ز دل نمی روی ای آرزوی روزِ بهی
که چون ودیعه‌ی غم در نهاد انسانی
خراب خفت تلبیس دیو نتوان بود
بیا بیا که همان خاتم سلیمانی
روندگان طریق تو راه گم نکنند
که نور چشم امید و چراغ ایمانی
هزار فکر حکیمانه چاره جست و نشد
تویی که درد جهان را یگانه درمانی
چه پرده‌ها که گشودیم و آن‌چنان که تویی
هنوز در پس پندار سایه پنهانی

تصنيف «یاران» را از آلبوم شيدایی با صدای صدیق تعریف بشنوید و حال و روزی تازه کنید.

January 19, 2010

آواز راک شجريان و آداب ادای شعر

شجریان آوازی دارد در ماهور روی غزلی از حافظ با مطلع «سحرم دولت بيدار به بالین آمد». اين غزل را شجریان بر خلاف ماهورهای معمول به جای این‌که از درآمد شروع کند، از اوج می‌خواند و عراقِ ماهور. این اثر در دورانی تولید می‌شود که سايه بر بخش موسیقی رادیو نظارت داشته و راهنمايی‌های او در شکل‌گیری این آواز به اين صورت، تأثیر داشته است. بیت نخست را اگر قرار باشد کسی از درآمد ماهور بخواند، آوازی که روی این بیت می‌آيد، آوازی بی‌رمق و نامتناسب با معنا و مضمون بیت می‌شود که می‌گوید: «برخیز که آن خسرو شیرین آمد» و به دنبال‌اش سخن از «مژدگانی دادن» است. مشکل ادای درست شعر و توجه به مضمون و معنای بیت،‌ موسیقی کلام و متناسب کردن آن با آواز، مشکلی هميشگی و البته امروزی خوانندگان ماست. به نظر من، ماجرا راه‌حلی ساده دارد و آن هم اعتنا به تمامی ارکانی است که يک آواز خوب را شکل می‌دهد يعنی وجود يک شعرشناس خوب، یک خواننده‌ی مسلط و توان‌مند، آهنگسازی که هم شعر و هم موسيقی را خوب بفهمد و نوازندگانی که در کار خودشان ماهر باشند و از ظرافت‌های اجرا آگاهی خوبی داشته باشند. متأسفانه این ارکان هميشه با هم جمع نبوده‌اند و البته غرور اهل موسيقی و بدعهدی ایام و نامردمی اهل زمان، همگی دست به دست هم می‌داده و کارهايی را که می‌توانستند (یا می‌توانند) بسيار بهتر باشند، تبدیل به آثاری متوسط می‌کنند. به هر حال، اين آواز را گوش کنید و ببينيد که نظارت شعرشناس و موسیقی‌شناسی چون سایه و صدای لطيف و قدرت‌مند شجریان در آن دوره چه آوازی را آفريده است.

January 13, 2010

شب‌زنده‌دار

اين غزل از شهریار است که شجریان می‌خواند. برنامه‌ی گل‌های تازه‌ی شماره‌ی ۵۴ در دشتی است. ويولن حبیب‌الله بدیعی، تار فرهنگ شریف و تنبک جهانگير ملک.  کار مربوط به دوران جوانی شجریان است و تفاوت صدای شجریان با صدای امروز محسوس است.

January 12, 2010

قصه تکراری است؛ ولی ما دو نوع مردم داریم!

قضیه ساده است. توصیف می‌کنم: ما در ايران در حال حاضر و تا اطلاع ثانوی دو نوع مردم داريم: ۱. مردم حرف‌گوش‌کن و مطیع؛ و ۲. مردمی که هر حرفی را که قدرت و رسانه‌های حکومتی بگویند باور نمی‌کنند. به نوع اول اساساً کاری ندارند ولی نوع دوم از اساس و بنیان «مردم» به حساب نمی‌آيند در نتيجه از هیچ حقی برخوردار نیستند و هيچ امنيت و آسایشی هم برای آن‌ها تضمين نمی‌شود تا زمانی که تبدیل به گروه اول نشوند. اما اين قضیه نتايجی هم دارد. یک نمونه‌اش همین ماجراهای ترور استاد دانشگاه تهران است. اما چطور؟ برای فهم‌اش باید کمی عقب‌تر رفت.

۱. سعید حجاریان ترور می‌شود. ابتدا اعلام می‌شود کار منافقين است و دشمنان نظام. آرام‌آرام معلوم می‌شود يکی از همين مدافعان سینه‌چاک نظام اسلحه به دست می‌گیرد و در روز روشن يک کارگزار همين نظام را که بعضی قسمت‌های ديگر نظام دل خوشی از او ندارد، جلوی چشم خلایق ترور می‌کند. بعد از این‌که جمع کثیری سنگ سوءقصد‌کننده را به سینه می‌زنند و تا خط آخر از او دفاع می‌کنند و ترور شده را محکوم می‌کنند، کار به دادگاه کشيده می‌شود و سوء‌قصدکننده به حکمی خفیف بر می‌گردد سر زندگی‌اش. انگار از ابتدا هم هيچ اتفاقی نیفتاده بود. سعيد حجاریان از مردمِ نوعِ دوم به شمار می‌رود.

۲. ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای قصه‌ای کهنه است که هنوز که هنوز است معلوم نیست آمران و عاملان اين فاجعه و آبروریزی عظیم چه کسانی بودند. هنوز که هنوز است مسؤولان این رسوايی برای بعضی شهید به شمار می‌روند. این افراد از مردمِ نوعِ اول هستند. اول اعلام می‌شود عامل بیگانه‌اند. بعد جاسوس شناخته می‌شوند و آخر کار می‌شوند عده‌ای خودسر. پرونده بسته می‌شود چون قاتلان از مردم نوع اول‌اند و مقتولان از مردمِ نوعِ دوم.

۳. کوی دانشگاهِ اول اتفاق می‌افتد. یک سرباز بی‌نوا به جرمِ دزديدن ريش‌تراش محکوم می‌شود. سرمایه‌های علمی و دانشگاهی کشور به مخاطره می‌افتند. فضای دانشگاه ناامن می‌شود. نظاميان به دانشگاه هجوم می‌برند. قضیه فيصله پیدا می‌کند. دانشجويان معترض از مردمِ نوعِ دوم‌اند و خاطیان و تخریب‌کنندگان اموال عمومی داخل دانشگاه از مردمِ نوعِ اول. پرونده بسته می‌شود. کوی دانشگاهِ دوم هم اتفاق می‌افتد، ولی هم‌چنان معضل لاينحل اين دو نوع مردم وجود دارد و نمی‌توان با شفافیت به این‌ها رسیدگی کرد.

۴. فاجعه‌ی کهریزک رخ می‌دهد. بعد از کلی جار و جنجال، بالاخره اعلام می‌شود افرادی کشته شده‌اند مثل محسن روح‌الامينی. هنوز که هنوز است بعد از ماه‌ها معلوم نشده است که چطور پشت ديوارهای مستحکم و حفاظت‌شده يک زندان رسمی نظام اين اتفاق رخ داده است. دستگاه قضايی هم پيگيری نمی‌کند و نهايتاً کميته‌ی تحقيق مجلس دادستان سابق تهران را متهم ردیف اول اعلام می‌کند. ماجرای کهریزک هم زمانی افشا شده که یکی از مقتولان به نحوی از مردمِ نوعِ اول به حساب می‌آمد. اين پرونده هم بعيد است باز بماند. چون قاتلان، از مردمِ نوعِ اول هستند و مقتولان از مردمِ نوع دوم و امیدی به احقاقِ حقوق‌شان نيست.

۵. خواهرزاده‌ی موسوی ترور می‌شود. دستگاه‌های امنیتی نمی‌دانند يا نمی‌توانند بگويند قاتل اصلی چه کسی بوده و چطور سلاح به دست آورده. نتیجه اين می‌شوند که بگویند خودِ موسوی خواهرزاده‌اش را کشته برای مظلوم‌نمايی. مقتول باز هم از مردمِ نوعِ دوم است و امیدی به پیدا شدن يا دستگیری و محاکمه‌ی مردمِ نوعِ اولی که خودسرانه اقدام می‌کنند، نیست.

۶. استاد دانشگاه تهران امروز ترور می‌شود. ابتدا رسانه‌های انحصاری و مسدود نشده اعلام می‌کنند او استادی متعهد و انقلابی بوده و دانشمند هسته‌ای. معنای‌اش اين است که می‌‌خواهيم وانمود کنيم او از مردمِ نوعِ اول بوده و مردمِ نوعِ دوم می‌خواسته‌اند او را بکشند و کشته‌اند. به سرعت معلوم می‌شود او تخصص‌اش فيزیک ذراتِ بنيادی بوده و دست بر قضا طرف‌دارِ مردمِ نوعِ دوم (و گويا حامی ميرحسين موسوی). نکته‌ی عجيب این است که پس از تصاحبِ قتل استاد دانشگاه به دستِ رسانه‌ی مردمِ نوعِ اول، وزارت خارجه به سرعت متهم و قاتل را پیدا می‌کند و می‌گويد کار، کار آمریکا و اسراييل است. تمام اين روندِ کشفِ حقیقت در يک نيم‌روز رخ می‌دهد. دستگاه اطلاعاتی و امنیتی و پليس هنوز سرنخِ مشخصی ندارند که چه کسی این کار را انجام داده ولی وزارت خارجه‌، يعنی نامربوط‌ترین دستگاه قانونی برای کشف حقیقت و یافتنِ مجرم، پیشاپيش مجرم را شناسایی می‌کند. سؤال اين است: چطور در ماجرای کهریزک که زیر چشم نظام رخ داده است هنوز کسی نمی‌تواند متهم را پيدا کند و به دادگاه بکشاند آن هم بعد از چند ماه، ولی در يک نيم‌روز می‌توان آمران قتل يک استاد دانشگاه را پيدا کرد و بلافاصله انگشت اتهام را به سویی نشانه رفت که هنوز سندی دال بر آن یافت نشده (البته مسؤولان هم‌اکنون مشغول تولید سند هستند!).

(سخت نیست؛ به ۶ مورد بالا نمونه‌های ديگری را هم می‌توان افزود که بدبختانه کم هم نيستند.)

ابتدا فکر می‌کردم بعد از انتخابات معلوم شده است که ما دو ملت داريم و دو نوع مردم که شماره‌ی هر دو نوع‌شان هم کم نيست. اما حالا آرام‌آرام دارم به اين نتيجه می‌رسم که مدت‌هاست ما دو نوع مردم داريم. تکلیفِ مردمِ نوع اول روشن است. اما مردم نوع دوم، کسانی هستند که بالفعل در ایران زندگی می‌کنند ولی بالقوه تعریف مردمِ نوع دوم تمامِ جهان جز مردمِ نوع اول هستند، چون با استقرا نشان می‌دهند که مردم نوع دوم فرقی با آمریکا و انگليس و اسراييل ندارند. قاعده هم اين است که کسی حق ندارد از مردمِ نوعِ اول طلب دلیل و سند محکمه‌پسند و قانع‌کننده و دور از خيال‌پردازی کند (و گرنه بلافاصله متهم به همسویی با بیگانگان و دشمنان می‌شود). پس حق با مردمِ اول است؛ مردم دوم ساکت باشند و فرمان ببرند. نتيجه‌ی اخلاقی؟ خونِ مردمِ نوع اول محترم است و خونِ مردمِ نوع دوم از اساس مباح! شک دارید؟ نمونه‌های بالا را به دقت بررسی کنيد و سوابق‌اش را مو به مو بخوانيد. صبح تا شب می‌گویند فتنه، فتنه. يکی نیست بپرسد قبل از انتخابات آن فتنه‌ها را چه کسی درست کرده بود؟ آن وقت که ديگر موسوی و کروبی وسط ميدان نبودند، بودند؟

اگر بخواهم جمع‌بندی روشنی از این توصیف به دست بدهم، به نظر من باید این را درک کرد که اذعان کردن به اين وضعیت تفاوت دارد با به رسمیت شناختن و قبول کردن اين منطق دوگانه که دو نوع مردم داریم. ناگفته پيداست که این دو نوع مردم داشتن هم با اخلاق و اسلام مباینت و تضاد دارد و هم با حقوق انسانی و بشری ايرانيان. از سوی دیگر، اعتراض‌های افرادی مثل علی مطهری و محمد نوری‌زاد و بسیاری ديگر نشان می‌دهد که پايگاه اجتماعی و فکری مردمِ نوع اول به سرعت رو به زوال است و اين مرز روز به روز مبهم‌تر می‌شود و سياه و سفید کردن مردم، بيش از پيش رنگ می‌بازد. حتی کسانی که به طور سنتی در گروه اول بوده‌اند، امروز دیگر از اين منطق مسخره به ستوه آمده‌اند و آسان نيست پذیرفتن اين معيارهای دوگانه و ريايی. این منطق که مردم را دو نوع ببينيم و دو نوع بخواهيم (يعنی طرز فکر همان نوعِ اول)، به بن‌بست بی‌شکوه و مفتضحانه‌ای می‌رسد. دير نیست که بگوييم همه‌ی مردم حقوقی يکسان دارند. صدای شکسته شدن استخوان‌های طرز فکری که مردم را دو نوع می‌خواهد و دو نوع می‌بیند، به گوش می‌رسد. طولی نخواهد کشيد که بتوانیم باز هم با اطمینان، صادقانه و بدون نيرنگ و فريب، بگوييم: «بنی آدم اعضای يکديگرند».

پ. ن. ۱. وقتی می‌گويم مردم نوع اول و نوع دوم، شايد بشود از «شهروند» درجه یک و درجه دو هم حرف زد. این تعبير مردم نوع اول و نوع دوم، ساخته‌ی من نيست. این اتفاقاً از تعابیری است که به وفور توسط همان مردمِ نوع اول (یا از ما بهتران) به کار می‌رود. نمونه‌های متبذل و توهین‌آميزش همين «خس و خاشاک» و «بزغاله‌ی گوساله»ی مشهور است. نمونه‌های دیگرش را هم به وفور می‌توان در رسانه‌های انحصاری مردم نوع اول یافت که گفته‌اند این‌ها (يعنی مردمِ نوعِ‌ دوم، که شامل سبزها، طرفداران موسوی یا هر منتقد و معترض ديگری هم می‌شود)، اصلاً «مردم» نيستند! حالا کوتاه آمدیم و گفتيم مردمِ نوع دوم، ولی آن‌ها صراحتاً از مردم نبودن‌شان حرف زده‌اند. تعبیر شهروند را به این دلیل به کار نبردم که مردمِ نوعِ اول، اساساً به مقوله‌ای به نام «شهروند» اعتقادی ندارند و شهروندی جایگاهی در نظام فکری‌شان ندارد.

پ. ن. ۲. از نمونه‌های بالا، وضع نمونه‌ی ششم هنوز دقیقاً معلوم نيست و عقل حکم می‌کند درنگ کنيم و مثل وزارت‌ خارجه با دستپاچه‌گی حرف‌های پریشان نزنیم. اما تاريخ و سوابق اتفاقاتی که در اين هفت‌-هشت-ده‌ سال اخير رخ داده است، گواهی می‌کند که این مورد هم از همان قاعده‌ی نوعِ اول-دوم تبعیت می‌کند.

مرتبط:
۱. تکذيبيه‌ی سازمان انرژی اتمی
۲. طنز مسخره‌ی جواد لاریجانی
۳. مجرم‌یابی وزارت‌ خارجه
۴.عروج مسعود؛‌ احمد شيرزاد

چشمه‌ی اميد هم‌چنان می‌جوشد

ماجرا ساده است: طبع اين مردم، طبعی است سرخوش و سرشار از امید. این امید، اميدی است که به وصف نمی‌آيد اما نشانه‌های‌اش را می‌توان ديد، آن هم به وفور. چه سرگشته و چه بی‌خردند کسانی که این همه نجابت و بزرگ‌منشی اين مردم، اين طبع خداداد و اين ذوق سرشار را ناديده می‌گيرند و خود را به نادانی می‌زنند و همين مردم را عوام و نادان فرض می‌کنند تا متاع کسادِ خود را که به زور سرنيزه و به استظهار انحصار رسانه‌ای‌شان به خودشان باورانده و فروخته‌اند، رونق دهند. چيزی که من می‌بینم اميد است و شوخ‌طبعی و زنده‌دلی. يک نمونه‌ی ساده‌اش را مثال می‌زنم و می‌شود از همين چيزها قیاس گرفت. آسان نيست توجه کردن به این نشانه‌ها. بايد از زاویه‌های کاملاً نامتعارف به اين‌ها نگاه کرد. اما اين مثال را که ببينيد، در می‌يابيد که چرا از اميد حرف می‌زنم.

داستان از این‌جا شروع شد: نشریه‌ی پرتو سخن ادعا کرد که لوگوی روزنامه‌ی تهران امروز (که متعلق به قاليباف، شهردار تهران، است)، تصویر زنی در حال رقص است. مضمون‌ اين ادعا روشن بود: تخریب رقیب (آن هم نه حتی رقیبی مثل موسوی، بلکه کسی مثل قاليباف) به هر شيوه‌ی ممکن. نفسِ اين کار آن هم در بحبوحه‌ی اين بحران دامن‌گستر و عمیقی که پديدآورندگان‌اش جرأت و جسارت اذعان به آن را هم از دست داده‌اند، نمونه‌ای ديگر است در میان نمونه‌های فراوان يا – بله جسارت می‌کنم و می‌گويم – «بی‌شمار» از بی‌اخلاقی و رذالت، چون عمر نوح لازم دارد شمردنِ اين همه بی‌خردی و بی‌تدبيری در اين فاصله‌ی کوتاه زمانی!

اما پاسخ به اين همه انباشت نفرت و شدت از مدار خارج شدنِ ذهن (!)، بسیار ساده بود. هیچ نشانی از درشتی و خشم در آن ديده نمی‌شد. اولين واکنش را نیما اکبرپور نشان داد و «مجلس رقص زنان در لوگوی سايت‌ها و روزنامه‌ها» را به بزرگراه وبلاگستان کشاند. و ناگهان به جای انفجار نفرت، با انفجار خنده روبه‌رو شدیم! او به سرعت کشف کرده بود که اگر می‌شود به اين شکل همه‌ی قواعد بازی را زیر پا نهاد و در هر کاری و در هر چیزی شروع به جرزنی کرد، چرا نشود از همين ماجرا لطيفه ساخت و بازيگرِ حریص به تخریبِ هر کس غير از خود را کمی گوشمالی داد؟ بله، می‌شد: همين رقص و انحراف را هم در لوگوی پرتو سخن می‌شد ديد و هم در لوگوی رجانیوز!

ماجرا به همين ختم نشد. حالا که وقت، وقتِ شوخی است، پس می‌شد در همه چیز و همه جا همين طنز بی‌مزه و وقيحانه را پياده کرد تا شايد بازيگر اول متوجه خامی عمل‌اش بشود و البته در اين ميانه، ما جماعت داغ‌دار و زخمِ ستم‌خورده، کمی نفس تازه کنيم. نوشتند که «نشریه پرتو سخن در شماره جدید خود روزنامه اعتماد را متهم به خواباندن لوگو کرد» و در لوگوی روزنامه‌ی اعتماد هم نقش زنی را تماشا کردند!

اما ماجرا باز هم ادامه داشت. پرده‌ی تازه‌اش اين بود که در گوگل‌ريدر خواندم: «همین الان خبر رسید لوگوی کیهان از لوگوی اعتماد خواستگاری کرده»!

این چیزهای به ظاهر پيش‌پاافتاده و سطحی، حکايت از جوشش چشمه‌ای در ضمير ایرانی‌ها دارد. کار عبثی می‌کنند کسانی که با این همه دبدبه و کبکبه‌ی پوشالی کوشش می‌کنند شعله‌ی اميد اين ملت را خاموش کنند و به آن‌ها بقبولانند که سردند و مرده‌اند. رازِ زندگی درست همان‌جايی است که اين غافلان به آن پشت کرده‌اند: اميد، سرخوشی و شوخ و شاد بودن. و اين‌ها همان چیزهايی است که سال‌های درازی است طرف مقابل می‌خواهد به حيله‌های مختلف از ما برباید و تا امروز نتوانسته. سبز بودن دقیقاً يعنی روييدن مکرر، حتی وقتی تبرزن بی‌وقفه هر درخت و هر گياهی را نابود می‌کند.

ما ملتی شگفت‌انگیز هستیم. شگفت‌انگیز و ساده. نياز به هیچ نیروی پيچيده يا مرموز خارجی هم نداريم. اين چشمه، چشمه‌ای است که هيچ سنگ خارایی نمی‌تواند متوقف‌اش کند. باز هم جاری می‌شود و در دل صخره و خارا هم راه خود را می‌گشاید. بشارت باد ما را که سبزیم و روينده. بشارت باد ما را که امید داریم و سرخوش‌ايم. بشارت باد ما را که افسون سکوت و جادوی يأس را نمی‌خریم و باور نمی‌کنیم. بشارت باد ما را که زنده‌ايم!

پ.ن. ما مرگِ شما را هم باور نداريم؛ شما را هم زنده می‌خواهيم و بالنده، نه تاريک و سرد و مأيوس. شما را هم سبز و سربلند می‌خواهيم نه تلخ و خونین مثل تبر. تبرِ شما هم روزی سبز می‌شود.

پ. ن. ۲. این را هم ببینيد!

January 10, 2010

چه خبر؟

ارزانی، فراوانی، نعمت، آسايش، رفاه، نداشتن ترس، نبودن تحقير، وفورِ امنيت و امیدِ بی‌اندازه؛ هيچ دشمنی هم تا به حال هيچ صدمه‌ای نتوانسته به ما بزند. از خدا چه می‌خواهیم ديگر؟

پ. ن. اين‌ها قاعده است؛ هر استثنایی هم اگر احياناً، دور از جان، زبان‌ام لال، پیدا کرديد (که اصلاً محال است پیدا کنید)، حتما «قول صاحب غرضان‌ است» و وسوسه بیماردلان و توطئه‌ی دشمنان و ریزش نیروهای سابقاً وفادار و امروز گمراه و از این جور حرف‌ها ديگر!

January 6, 2010

روزگاری است که دل چهره‌ی مقصود نديد...

شرح و توضیح نمی‌دهم. مدت زیادی است اين آلبوم را گوش نداده بودم. کنسرت ابوعطای اجرای بوستون. محمدرضا شجریان، داریوش پیرنياکان، جمشید عندلیبی و مرتضی اعیان. بشنوید و به جان هنرمندان دعا کنید.

مرتبط: ابوعطای اجرای اروپا

January 1, 2010

متمدن کردن خشونت – ۲

یکی از راه‌های متمدن کردن خشونت، خالی کردن زرادخانه‌ی آن است. زرادخانه‌ی خشونت تنها پادگان‌های نظامی و سلاح‌های گرم و سرد نیستند. خشونت اولاً و ابتدائاً از درشتی زبان و تندی کلام زاييده می‌شود. در وضعيت فعلی کشور ما، سنجش اين‌که این خشونت کلامی مازاد در کدام سوی ماجرا غلبه دارد، کار دشواری نيست. در نتیجه، برای این‌که دقيقاً بتوانيم به سوی رام کردن اين زبان و ادبیاتِ خشن که حاصل‌اش رفتار خشونت‌آميز است برویم، باید کانون‌های بروز خشونت را شناسایی کنیم.

در کشورِ ما، سال‌هاست که یک جناح خاص حکومتی با قدرت هر چه تمام‌تر هم خشونت را تئوریزه کرده است و برای آن مبنای کلامی و دینی تراشيده است و هم در عمل به آن دست يازیده و تبلیغ خشونت را از تریبون‌های رسمی نظام موجه و مجاز شمرده است. جامعه‌ی ما با اين حجم سنگین از تبليغاتِ خشنی که از بام تا شام بر سرش می‌بارد، باید ظرفيت بسيار بالایی داشته باشد و به بلوغ و پخته‌گی قابل توجهی رسيده باشد که در برابر این هم اشاعه‌ی خشونت و نفرت خويشتن‌داری به خرج داده باشد و پیش از این به انفجار نفرت و کینه نرسیده باشد. هر جامعه‌ای آستانه‌ای از تحمل و هضم خشونت دارد. مدعای من اين است که بخش قابل اعتنايی از جامعه‌ی ایرانی تا امروز توانسته است در درون خود پادزهر اين سموم کشنده‌ی خشونتِ زبانی را به شيوه‌های مختلف توليد کند. یکی از راه‌های نرم کردن این خشونت، طبع طنزپرداز و سرخوش جامعه‌ی ایرانی است که در خون‌بارترین شرایط دست از نازک‌خیالی و طنزپردازی بر نمی‌دارد. نمونه‌های‌اش امروز بسيار زیاد است. آخرین نمونه‌ای که دیروز صبح خواندم این بود: «همچنان تلاشها برای پیدا کردن بازیگر تئاتری که حاضر به خوابیدن زیر ماشین، برای زیر گرفته شدن باشد ادامه دارد.»

ترویج خشونت هميشه خود را در الفاظ خشن نشان نمی‌دهد. يکی از راه‌های دیگر ترویج خشونت، توسل به کلام تحريک‌آمیز است. در چهارسال گذشته به دفعات و به استمرار شاهد این بوده‌ایم که محمود احمدی‌نژاد قهرمان بلامنازع عرصه‌ی ادبيات تحريک‌آمیز بوده است، چه در صحنه‌ی جهانی و بين‌المللی و چه در داخل کشور. رييس جمهوری که در رسانه‌ی رسمی کشور به زبانی نامتعارف و خارق عادت دیپلماتيک می‌گويد آن قدر قطع‌نامه بدهید تا قطع‌نامه‌دان‌تان پاره شود (بله جمله خنده‌دار هم هست!)، نمونه‌ای است از یکی از مقامات عالی‌رتبه‌‌ای که نقطه‌ی عزیمتِ سياست‌اش زبان تحريک‌آمیز و ترويج خشونت کلامی است. رييس جمهوری که روشنفکران را «بزغاله»‌ می‌خواند يا در مصاحبه‌ی تلویزیونی‌اش مثل مردم عامی کوچه و بازار به همتایان جهانی‌اش (بله: همتا؛ هم‌ايشان بود که در سخنرانی سازمان ملل حاضران را «همکاران» خود خطاب کرد)، «زکی» می‌گويد یا می‌گويد «همين گوساله‌ای که زايیدند بزرگ کنند»، مصداقی بارز از آغاز خشونت از طریق تحریک است. نمونه‌ی اخیرش هم، سخنرانی خطیبی بود که معترضان را رسماً «مشتی گوساله‌ی بزغاله» می‌خواند (آدم فکر می‌کند با «مزرعه‌ی حيوانات» طرف است!). تمام این ادبیات تحريک‌آميز را بگذاريد کنار شعارها و پلاکاردهايی که در آن تهديد به جويدن خرخره یا دریدن حلقوم مخالفان با تيغ تيز می‌کنند (و با همين روش ثابت می‌کنند که برای قانونِ همين نظامی که سنگ آن را به سینه می‌زنند، کمترین حرمتی قایل نيستند). اين نمونه‌ها فقط کلامی و زبانی نيستند، تصویری و بصری هم هستند. اين تصاویر را ببينيد تا موج زدن خشونت را مشاهده کنيد (همان تصویر اول عصاره‌ی بغض، نفرت و کینه است).

اما برای خنثی کردن زهر خشونت تریاق دیگری هم وجود دارد و آن ریشه دواندن امید است. هر چه اميد در میان جمعی ضعیف‌تر شود، احتمال غلتیدن‌اش به دره‌ی خشونت بالاتر می‌رود. امید و خشونت نسبت معکوسی با هم دارند. و در این صف‌بندی اين تعبیر برای هر دو سوی ماجرا صادق است. هر کدام از طرفین اگر اميد بیشتری به آينده داشته باشند و اعتمادِ بیشتری به حل و فصل مسالمت‌آمیز اختلاف در آن‌ها ریشه کند یا بتوانند مطالبات قانونی خود را با کمترین هزینه و با امید به نتيجه‌بخش بودن پای‌بندی به قانون تأمين کنند، به سمت فروکش کردن بحران و خشونت پيش خواهیم رفت.

لذا من اگر بخواهم فرمولی برای برون‌رفت از بالا گرفتن فضای خشن عرضه کنم بر این دو نکته انگشت می‌گذارم:

۱. باید زرادخانه‌ی خشونت را خالی کنیم. ما نیاز به خلع سلاح خشونت زبانی داریم. اين خلع سلاح به طور خاص باید در تریبون‌های رسمی نظام اتفاق بیفتد. هر چه خشونت زبانی و تحریک لفظی در رسانه‌های رسمی بیشتر شود، مشکلات داخلی و خارجی ما بيشتر می‌شود. معترضان و مخالفان وضع فعلی هم باید از این خشونت زبانی فاصله بگیرند. زبانِ خشن راه را بر ضمیر خشن باز می‌کند؛

۲. امید داشتن، ريشه‌ی خشونت و حرکت‌های کور را می‌خشکاند. حرکتِ کور فقط اختصاص به مردم غیرنظامی و افراد خارج از قدرت سياسی ندارد. قدرتِ سیاسی هم در بسیاری موارد مرتکب حرکت‌های کور و خشنی می‌شود که حاصل تحریک تندروهای افراطی است. قدرتِ سياسی اگر امید به بهبود وضعیت و رتق و فتق خردمندانه‌ی امور پیدا کند، دست از خشونت و زدن به سيمِ آخر بر می‌دارد. مردم هم اگر امید پيدا کنند که خواسته‌هاشان جدی گرفته می‌شود و ناگهان کسی ۱۴ ميلیون ایرانی را محارب يا «غیرِ مردم» نمی‌خواند، ملایم‌تر می‌شوند. ترسیم و تصویر فضای تیره و تار ناامیدی زمین خشونت را آبیاری می‌کند. (من وقتی از امید صحبت می‌کنم از يک امر واهی يا خیالی حرف نمی‌زنم، بلکه از امیدی با نقطه‌ی اتکای واقعی سخن می‌گویم که يافت‌شدنی هم هست؛ اما اگر اين اميد در حد ایمان و دل سپردن مؤمنانه و بدون هیچ شاهد و قرینه‌ی عينی هم باشد، باز هم خواستنی است).


پ. ن. من اين متن را قبل از بيانيه‌ی آخر میرحسین نوشته بودم و فکر می‌کنم او هم این دو دغدغه را در بيانیه‌اش به خوبی پررنگ کرده است.
Free counter and web stats