« November 2009 | صفحه‌ی اصلی | January 2010 »

بايگانی: December 2009

December 31, 2009

پرهیز از مطلق‌نگری: ضرورت مبارزه با خشونت

در هیجان‌های عاطفی و غوغاهای سیاسی یکی از اتفاق‌هایی که فراوان رخ می‌دهد، تعمیم‌های بی‌محاباست. این پدیده امر تازه‌ای نیست. این اتفاق در رسانه‌های غربی افتاده است (و می‌افتد). در ايران هم رخ داده است و باز هم رخ می‌دهد. در داخل جناح‌ها و گروه‌های مختلفِ سیاسی هم این پدیده، پدیده‌ای است آشنا.

از غرب آغاز می‌کنم: پس از فاجعه‌ی ۱۱ سپتامبر، انگشت اتهام به سمت اسلام نشانه رفت. دقت کنيد: اسلام، نه مسلمانان. ذهن‌های ساده به سرعت به سوی مطلق‌گویی و مونولیت‌ساختن رفتند. هیچ کس نگفت که ریشه‌ی ماجرا چه بود؟ هیچ کس نگفت که عده‌ای از مسلمانان که از لحاظ آماری در برابر جمعیت بزرگ مسلمان جهان شماری قابل اغماض دارند، مرتکب ترور و خشونت شدند. رسانه‌ها و ذهن‌های ساده میل به مطلق‌سازی دارند. دنبال مقصر می‌گردند و البته میل به تشفی خاطر هم بیداد می‌کند.

نمونه‌ی ايران هم نمونه‌ی دیگری از اين کلیشه‌های رسانه‌ای غرب است. در ایران انقلاب اسلامی رخ داد. جهان غرب ناگهان متوجه شد مسلمانان همه يک جنس و يک نوع نیستند. مسلمان‌ها متفاوت‌اند: شيعه دارند و سنی. ماجرای گروگان‌گیری که پیش آمد، تصویری که از ایران در رسانه‌ها نقش بست، همین تصویر خشونت بود. ولی ایرانیان و همه‌ی انقلابیون ایرانی مدافع گروگان‌گیری بودند؟ آيا شمار اندکِ دانشجویانی که سفارت را اشغال کردند با تمام جنبش انقلابی ایران یکی بود؟

نمونه‌ی تازه‌تر این است: درانتخابات اخیر، عده‌ای به محمود احمدی‌نژاد رأی دادند. درست يا غلط، خودشان این تصمیم را گرفتند. در میان این گروه، عده‌ای صادقانه اعتقاد داشتند که او مناسب‌ترین گزینه برای هدایت کشور است. رخدادهای خونين پس از انتخابات به سويی رفته که عملاً ما با دو ملت روبرو شده‌ايم: ملتی که طرفدار احمدی‌نژاد (يا نفسِ انتخاب یا انتصابِ او بود) و ملتی که مخالف او (يا مخالف فرایندی که او را بر سر کار آورده) بودند. نسبت دادن تمام جنایت‌هایی که دراین روزها رخ داده به کسانی که به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند، به همان اندازه شتاب‌ناک است که نسبت دادن دست‌نشاندگی و ارتباط با بیگانه‌گان به موسوی، خاتمی و کروبی. شکاف‌ها عميق است و متأسفانه کسانی که بیشترین ابزار و امکانات گره‌گشايی از وضع موجود را دارند (یعنی قدرت مسلط و غالبِ سياسی)، کمترین کوشش را برای حل معضل می‌کنند.

حال برسیم به جنبش سبز. جنبش سبز هم جنبش یک‌پارچه و یکدست نیست. سخن گفتن از پیروزی و شکست هر کدام از طرفین دعوا هنوز خیلی زود است. آن‌چه من می‌بینم یک کشاکش فرسایشی ميان طرفین دعواست. خشونت بدون شک از سوی قدرت به عریان‌ترین شکلی سر می‌زند. سبزها هم ناگزیر در وضعیتی واقع می‌شوند که در ميانه‌ی خشونت قرار می‌گیرند. بروز خشونت در ميان همه‌ی بخش‌های طرفین دعوا از يک جنس و یک نوع نيست. باید میان بخش‌های مختلف فرق نهاد و ظرافت‌ها را به دقت ديد. در طرف حکومت، نیروی انتظامی کوشش می‌کند کمتر وارد مقابله‌ی خشن شود و در نقطه‌ی مقابل گروه‌های مشهور به لباس‌شخصی خشن‌ترین بخش این مقابله هستند. ظرافت ماجرا در این است که اگر گروه دوم حتی به کسی تیراندازی کند، نیروی انتظامی دست‌ها را بالا می‌برد و می‌گوید ما نبوديم. اين پاسخ شايد حقیقت باشد اما تمام حقیقت نيست. از سوی دیگر، سبزها هم طیف‌های مختلفی دارند. اگر بتوان به خاطر تندروی یا افراط یک بخش از سبزها (که هنوز دقیقاً شواهد و اسناد قابل اتکايی درباره‌ی این‌ها هم نداریم)، کلیت سبزها را محکوم کنيم، باید بتوان تمام خشونت‌های نیروهای ضدشورش را به پای نظام نوشت. اگر نمی‌توان خطاها یا نافرمانی‌های گروه‌های خودسر داخل نظام را به تمام حکومت تسری داد، بر همین قياس نمی‌توان خشونت‌های بعضی از سبزها (؟) را به کل جنبش سبز تسری داد.

احساس من این است که جنبش موسوم به سبز یک هسته‌ی خردمدار دارد که خواستار بازگشت به قانون عادلانه برای همه‌ی جناح‌های سياسی است و اهل گفت‌وگوست، اما وقايعی که رخ داده است باعث شده است این طرف دعوا بيشتر در لاک دفاعی فرو برود و پنجره‌های گفت‌وگو را ببندد.

آن‌چه در روز عاشورای تهران رخ داد، چیز تازه‌ای نبود. در هفته‌ی دوم پس از انتخابات، شاهد درگیری‌هایی با همین سطح از خشونت بودیم. آن زمان هم ضرب و جرح و قتل به شدت رخ می‌داد. آن زمان هم وضع همین بود. آن زمان هم سبزها ایستادگی می‌کردند. پس تفاوت در چی‌ست؟ آن‌چه اتفاق افتاده است ميزان خشونت نیست. به نظر من، تفاوت‌ها در چند سطح بوده است: ۱. این درگیری‌ها پس از وفات آیت‌الله منتظری و در ماه محرم و روزهای عزاداری امام حسين رخ داده است. از یک طرف سبزها از فضای عاطفی و دینی اين روزها می‌توانسته‌اند برای ابراز اعتراض‌شان استفاده کنند (از یاد نبريم که آيت‌الله خمينی در سال‌های قبل از انقلاب همين کار را کرد). از طرف ديگر، نيروهای حکومتی کوشش زیادی کرد تا با طرح موضوع هتک حرمت به عاشورا (یعنی همان کاری که خود نیز به آن دامن زده است)، اسباب سرکوب طرف مقابل را فراهم کند؛ ۲. شعارهایی که مخالفان می‌دادند در روز عاشورا و البته روزهای قبل، عمق و شدت بیشتری پیدا کرده بود و به تعبیر رسانه‌های حکومتی شعارهای «ساختارشکن» می‌دادند. من تفاوت‌های اصلی را در همین دو زمينه می‌بينم. هیچ اتفاق تازه‌ای رخ نداده است.

اما با خشونت چه باید کرد؟ اولین قدم مبارزه‌ی سيستماتیک با خشونت، فهم علل بروز آن است. هم‌چنان‌که نمی‌توان برای حل مشکل طلاق، اصل ازدواج کردن را تعطيل کرد، نمی‌توان برای حل معضل خشونت، زمينه‌های بروز خشونت و سبب‌سازان اصلی آن را نادیده گرفت. ما همه در وضعیت فعلی مسؤول‌ایم. اما بارِ مسؤولیت‌ها را باید به اندازه و به سهمِ هر کسی که در بروز خشونت سهيم است، تقسيم کرد. فضای سياست، فضایی شاعرانه نیست که بتوانیم مثل سعدی بگويیم: کاش که در قیامت‌اش بار دگر بدیدمی / کانچه گناه او بود، من بکشم غرامت‌اش! هر کدام از طرفین دعوا، غرامتِ خودشان را در این ماجرا پرداخت خواهند کرد (و هم‌اکنون پرداخت کرده‌اند). و لا تزر وازرة وزر أخری. این بازی، دو سو دارد. میدانِ بازی اکنون عوض شده است. نبايد به خاطر تغيير کردن میدان بازی، فکر کنيم،نتیجه‌ی این بازی برای یکی از طرفین باخت است. بازی تمام نشده است.

December 29, 2009

متمدن کردن خشونت - ۱

رخدادهای تلخ و خون‌بار روزهای اخیر، زمينه‌ساز تأمل‌هایی نظری و گاهی ابراز سخنانی شده است که به اعتقاد من شتاب‌زده و عاطفی است. نامِ دیگری که من به تحلیل این وضعیت می‌دهيم، رمانتيک کردن ماجراست. من فکر می‌‌کنم که طرف مقابل که مجهز به همه‌ی اسباب خشونت است و دراعمال‌اش هم کسر ثانیه‌ای حتی درنگ نمی‌کند و قانون، اخلاق، ايمان، ديانت، حرمتِ ماه حرام و هیچ چیز دیگری جلودارش نیست (چون بر حسب منطق بقا و حفظ قدرت عمل می‌کند)، بیشترین سود را از این رمانتیزه کردن وضعیت می‌برد. اما این‌که نباید به سمت رمانتیزه کردن وضع برویم، دلیل نمی‌شود گریبان خودمان را نگيریم و خودمان را نقد نکنیم. اين‌که نباید گرفتار غلیان عاطفه و احساس (آن هم از جنس نفی مطلق خشونت و غلتیدن به سوی اعتزال محض) شويم، مستلزم این نیست که خرد را منکوب کنیم و از نقدِ خودمان فاصله بگیریم. من ضد خشونت‌ام اما ضد خشونت بودن در خلاء یا در خیال رخ نمی‌دهد. خشونت، بسترهای خودش را دارد. فهمِ بستر بروز خشونت، از خشونت‌گریزی مهم‌تر است.

چند نکته‌ی بنیادین را باید به تفصیل شرح داد اما اجمال‌اش را می‌نويسم و در روزهای آتی کوشش خواهم کرد یکايک این‌ها را بسط دهم، آن‌ها را صیقل داده و جنبه‌های تازه‌ای به آن بیفزایم.

۱. وضعیت فعلی جنبش سبز به شکلی نیست که ادعاهای گاندی‌وار مطرح کند. فراموش نکنیم که ميزان خشونتی که گاندی با آن رو به رو بود، قابل قیاس با حجم، وسعت،‌ شدت و دامنه‌ی خشونتی که در روزهای اخیر دیدیم نبود. گاندی شدن زمان می‌برد و آموزش. اکنون نه زمان‌اش را داریم نه آموزش‌اش را. همه چیز در لحظه شکل‌ می‌گیرد و بر حسب آموخته‌ها و تجربه‌های اندوخته‌ی سال‌ها وماه‌های اخیر. هر چقدر که آرمانی‌های انسانی و اخلاقی برای مهم باشند، باید واقع‌گرا هم باشیم.

۲. فراموش نکنیم که بخش مهمی از شعارهای ضد-خشونت متوجه جایی و فردی است که ابزار و امکانِ ابراز خشونت به نحوی سیستماتيک را دارد. یکی با قصد تشفی خاطر و اعمالِ زور دست به خشونت می‌زند؛ یکی از روی غریزه و برای دفاع. این دو خشونت از يک جنس نیستند. یکسان انگاشتن این دو خشونت، خطای فاحشی است و نتایج مهلکی هم به بار می‌آورد.

۳. مشکل ما در نفسِ مقوله‌ی خشونت نیست؛ مشکل اصلی، خشونت بی‌مهار و قانون‌گريز است. و گرنه در متمدن‌ترین کشورهای دموکراتيک اروپایی هم خشونت هست، اما مهار شده. خشونت صاحبِ قدرت را چگونه می‌توان مهار کرد و خشونت «رعيت»های ایرانی را چگونه؟ مشکل اين است که اين رعیت‌های سابق، امروز شهروندانی هستند که حاضر نیستند زير بار خشونت‌های غیرقانونی و بی‌مهار زير پوشش قانون بروند.

۴. فرق است میان خشونت حداقلی و خشونت حداکثری. دو سوی يک دعوا، اگر به اين نتيجه برسند که می‌توانند اختلاف‌شان را بدون توسل به هيچ نوع خشونتی حل کنند، دعوا فیصله پیدا می‌کند. این جمله‌ی فرويد را بار دیگر بخوانید: «اعمال خشونت، هنگامی که پای تضادِ منافع در ميان است، امری است اجتناب‌ناپذیر». وقتی از «تضاد منافع» حرف می‌زنیم از منافع عادی سخن نمی‌گوييم. از يک ریال کمتر يا بيشتر حرف نمی‌زنیم. اکنون این تضاد منافع، تبدیل شده است به وضعیت همه یا هیچ. ندیدنِ این نکته که يک سوی ماجرا پیوسته و با شتاب، به سمت احراز تمام منافع خود و محو و نابود کردن تمام منافع طرف مقابل رفته است، نتیجه‌اش این می‌شود که گمان کنيم يک طرف می‌تواند از منافع جزیی یا کوتاه‌مدت خود کوتاه بياييد. وضع فعلی و شواهد اجتماعی حکايت از این وضعيت ندارد.

۵. آلترناتیوها چی‌ست؟ فکر می‌کنم یکی از علل بروز خشونت، ناپدیدار (و ناپایدار) بودن یا ناموجه بودن آلترناتیوهای موجود است. کسانی که مروج این پاسيفیسم رمانتیک هستند، بهتر است فکری جدی به حال آلترناتیوهایی مدلل و قابل دفاع کنند که در آن حقوق انسانی همه‌ی طرف‌های دعوا لحاظ شود (عذرخواهی می‌‌کنم به خاطر اين استفاده‌ی مفرط از الفاظ فرنگی!).

۶.  جامعه‌ی ما و جمع انديشمندان ما به قدر کافی به مقوله‌ی خشونت نیندیشیده‌اند. جامعه‌ی ما در برابر اعمال خشونت، متوسل به شيوه‌ی مسیح نمی‌شود؛ الگوی این جامعه حسین است، نه مسيح. در مسیحيت هم کلیسا از این الگوی مسيحیت پیروی نکرد. اروپا راه زیادی را پیمود تا به اين‌جا برسد و اکنون هم خشونت را فقط دموکراتيزه کرده است و خشونت ریشه‌کن نشده است.

آن‌چه در بالا آوردم شاید احصاء یک دهم نکاتی است که به سرعت از ذهن‌ام می‌گذرند و نمی‌توان به آسانی به چنگ‌شان آورد. مطمئن‌ام که آن‌چه نوشته‌ام در بحث و نقد شفاف‌تر خواهد شد و صیقل بیشتری خواهد خورد. آن‌چه در نظر من است، دعوت به خشونت نیست. من در زبان و در عمل از خشونت پرهیز کرده‌ام و با آن ستيز داشته‌ام. من به دنبال راه‌حل‌هایی جدی، قابل اعتنا، قابل دفاع و مدلل هستم. اما وقتی يک تز، تبدیل به آنتی‌تز خود شود، پای آن ايستادن برای عقلا محل سؤال است. باید یاد بگيریم که چطور خشونت را مدنی کنیم. خیالِ ريشه‌کن کردن خشونت پختن، حلقه‌ی اقبال ناممکن جنباندن است. خشونت مدنی و حساب‌شده با خشونت انقلابی تفاوت دارد. خشونتی که قدرت و حاکمیتی سیاسی به آن دست می‌يازد با خشونتی که شهروندان به سوی‌اش می‌روند فرق دارد. نزدِ من، يکی از مهم‌ترین ملاحظات نظری در مقوله‌ی خشونت، توجه کردن به ظرافت‌ها و جزييات مسأله است. جنس خشونت‌های مختلف را باید شناخت و برای هر کدام باید درمان (يا جايگزين) مناسب پيدا کرد. باید درباره‌ی نسبت خشونت با اخلاق و دین هم به تفصيل و البته به سرعت مطلب نوشت. درنگ درباره‌ی این‌ها اسباب پشيمانی خواهد بود (و البته من سخت حساس‌ام که این بحث به جنس بحث‌هایی از نوع مغالطه‌های نیکفر فروکاسته نشود).

شايد این يادداشت قدیمی من در ملکوت به کارِ روشن‌تر کردن حدود نظری این بحث بخورد: ده فرمان دموکراسی.

پ. ن. من اين دو یادداشت مرتبط را هم پسنديدم: ۱. مطلبِ شورمندانه و برنده‌ی علی علیزاده «در مذمت خشونت و در ستایش دفاع سبز» و ۲. يادداشت سنجيده و پخته‌ی ايمایان.

December 27, 2009

تو به پيغمبر چه می‌مانی بگو؟

رسانه‌های مخالفان سبزها از انتساب هيچ نسبتی به معترضان به نتيجه‌ی انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸ فروگذار نکرده‌اند. اتهامات سياسی و انتساب همکاری با بیگانگان یا مرتبط کردن مخالفت‌ها به خارج از کشور، امری است عادی و لابد سبزها باید بتوانند پاسخی درخور به اين اتهامات بدهند. اما رسانه‌های دولتی یک خطای فاحش مرتکب شده‌اند و آن هم شبيه‌سازی ناشيانه‌ی وضعیت فعلی با وضعیت‌های تاریخی صدر اسلام است. نمونه‌های این شبیه‌سازی‌ها بسیار زیاد است و در ماه‌های اخیر به وسعت و شدت تکرار شده‌اند: از تشبیه سران اصلاحات به طلحه و زبیر گرفته تا تشبيه خود به امام علی و ياران‌اش يا امام حسين و شهدای کربلا. تأمل در نوعِ شبيه‌سازی‌های انجام شده نشان می‌دهد که کسانی که صحنه‌گردان اين بازی خام و سبک‌سرانه شده‌اند، چه اندازه با تاریخ اسلام و فرهنگ تشیع بیگانه‌اند. آن‌ها که اين روزها چنين سازهایی را کوک می‌کنند، اگر نگوييم کودک‌اند، بدون شک ناآگاه‌اند و فاقد شناخت کافی از سنت و فرهنگ شيعی.

از بر شمردن نمونه‌های زیادی که این روزها به برکت حضور نیروهای کوته‌فکر، درشت‌زبان و کم‌سواد در اردوی رسانه‌ای دولت می‌بينیم، در می‌گذرم و فقط به یک مورد اشاره می‌کنم که مناسبت تامی دارد با روزهایی که در آن هستیم و آن مسأله‌ی تقابل حسین و یزيد است و رويارويی دستگاه علوی در برابر نظام اموی. بسیار پيش آمده که مخالفان سبزها به شنیع‌ترین زبان و هتاکانه‌ترین بیانی معترضان به وضع موجود را حامیان «سبز اموی» خوانده‌اند و خود را «نهضت سبز علوی» و بر همین قیاس شعارهاشان را کوک کرده‌اند. هم‌چنین اين روزها بسیار می‌شنويم که سبزها را در اردوی يزید می‌گذارند و خود را حسینيان دوران می‌خوانند.

اين قياس‌های ناروا از جنس قياس‌های آن طوطی بود که می‌گفت: «تو مگر از شيشه روغن ريختی». هر تشبيهی باید وجه شبهی مناسب داشته باشد نه اين‌که تشبیه‌اش پاک بلاوجه و بی‌ربط باشد. بيايید به وضعیت میرحسین موسوی و مخالفان‌ جنبش سبز بنگریم و مروری بکنيم بر حادثه‌ی عاشورا. در زمان امام حسين، او و یاران‌اش در اقلیت قرار داشتند و با خلیفه‌ی دوم اموی که شهره به فسق بود و بی‌عدالتی، به ستيز برخاستند. علت رويارويی هم روشن بود: حسين با خلیفه‌ای که او را مشروع نمی‌دانست، نمی‌خواست بيعت کند. يزید قدرت سياسی را در اختيار داشت و متکی بود به حمايت سربازان‌اش و پشتیبانی‌ تبلیغاتی و رسانه‌ای امویان. در جبهه‌ی مقابل، حسین ابن علی از تمام این‌ها محروم بود. نتیجه‌ی این نبرد این شد که حسین و شمار اندکی از یاران‌اش در برابر انبوه لشکریان زورمند يزید، به شهادت رسيدند. حال در وضع فعلی، اگر دستگاه حاکم ما بخواهد خودش را بر مبنای این داستان با يکی از کاراکترها مقایسه کند، عقل حکم می‌کند که مطلقاً وارد اين شبيه‌سازی نشود چون شبيه‌ترين عنصر این داستان به نظام حاکم همان کسی است که در برابر حسین ايستاده بود! عقل می‌گويد که برای مقابله با جنبش سبز باید راه‌های دیگری را بیازمایند و البته ديده‌ايم که کسی به حکم عقل در این روزها گوش فرا نمی‌دهد.

در وضعیت فعلی، يک سوی ماجرا متکی به نیروی نظامی، امنیتی و پلیسی قدرت‌مندی است که در ضرب، جرح، قتل و انواع هتک حرمت‌ها هیچ تردیدی به خود راه نداده است. از سوی دیگر، دستگاهی رسانه‌ای دارد که به طور مطلق و محض در اختیار خود اوست و تمام مجاری رسمی اطلاع‌رسانی مخالفان‌ و معترضان را هم مسدود کرده است. با این توصيف، تنها کسانی که وضع‌شان شبیه وضع امام حسين است،‌ همين سبزها و پیران میرحسین موسوی می‌شوند. یا نبايد مطلقاً، به دلايل فراوان، واردِ اين شبيه‌سازی‌ها شد يا بايد ملتزم به پیامدهای آن نيز بود. ناپختگانی که پشت این بازی‌های تبلیغاتی نشسته‌اند،‌ خبر نداشتند که با این زمینه‌چينی‌ها، گلوله‌ای که شليک کردند کمانه کرده و در سینه‌ی خودشان می‌نشيند تا جايی که ناگزیر می‌شوند هر وقت کسی مرگ بر يزید هم می‌‌گويد با دستپاچه‌گی کاری کنند و واکنشی نشان دهند که به معنای دفاع از يزید و حمله به حسین بن علی تمام شود. جنبش اعتراضی مردم در این ایام یک‌صدا فریاد برمی‌آورد که «این ماه ماه خون است؛ یزید سرنگون است». حال اگر هواداران حاکمیت، میرحسین موسوی را یزید می‌انگارند،‌ چرا از این شعار در هراس‌اند و آن را برنمی‌تابند؟ چرا دستی به دعا برنمی‌آورند و از خداوند ذلت معاویه‌ی دوران را طلب نمی‌کنند؟

ارزیابی این‌که طرفين ماجرا چه کارهایی کرده‌اند و چه خطاهایی مرتکب شده‌اند، زمان می‌برد. اما این نکته که امروز تبديل به ابزار تبلیغات مخالفان جنبش سبز شده‌ است، نکته‌ای است اظهر من الشمس: شبيه‌سازی‌های تاریخی آن‌ها نتيجه‌ی معکوس داده و اتفاقاً سبزها را بیشتر در موضع مظلوميت و شباهت به امام حسین قرار داده است. بازی کردن با حقیقت، دين و ايمان مردم و ملعبه ساختن اعتقادات پاک ميليون‌ها ايرانی، عاقبتی ناخوش دارد. شبیه قلمداد کردن ميرحسین موسوی به امویان از آن قصه‌هایی است که مرغ بریان را به خنده می‌اندازد. پیداست کسانی که این نغمه‌ها را سر می‌دهند، به اندازه‌ی اطفال دبستانی هم از تاريخ اسلام آگاهی ندارند يا گمان می‌کنند ملت ایران هم به اندازه‌ی خودشان از تاريخ‌شان نا‌آگاه‌اند،‌ غافل از آن‌که خودِ‌ اين نظام اهتمام به نشر تاریخ اسلام در سطح گسترده‌ی آموزشی از دبستان گرفته تا دانشگاه کرده است و زدودن اين آگاهی تاريخی عليه امویان و دستگاه آنان تنها با از نو نوشتن تاریخ ميسر است. و برای بازنويسی تاريخ اسلام در ظرف تنها شش ماه، وقت کم می‌آورند.

سياست‌بازانِ ناآگاهی که مردم مسلمان و شیعه‌ی ايران را هم‌چون خود ناآگاه می‌پندارند بهتر است به فکر شيوه‌های کارآمدتری باشند! اين بازی‌ها نتيجه‌ی معکوس می‌دهد. بهتر است بگردند و ببینند واقعاً چه شباهتی به پيامبر و اهل بيت‌اش دارند!
شير را بچه همی ماند بدو
تو به پيغمبر چه می‌مانی؟ بگو!

دوستانی که تاریخ اسلام می‌دانند یا با فرهنگ و انديشه‌ی شيعی آشنايی عميقی دارند، به سرعت می‌توانند نمونه‌های زیادی اين شعبده‌بازی‌های رسانه‌ای را در ذهن‌شان مرور کنند. نمونه‌های ديگری را که به ذهن‌تان می‌رسد بنویسيد و مطمئن باشيد در آخر کار پرونده‌ای قطور از تحریف‌های دينی و تاریخی اين طایفه را پيش رو خواهيد داشت.

کل این تصاویر بخشی از ذاکره‌ی سیاسی و تاریخی مردم را تشکیل می‌دهد که با آن‌ها خود را و روابط میان حوادث را می‌سنجند و معنا می‌کنند. داورِ این بازی مجازی، افکار عمومی است. کسانی که به این بازی علاقه‌مندند خوب است سراغی از افکار عمومی بگیرند تا استعاره‌ی مناسب خود و رقیب‌شان را از زبان آن‌ها بشنوند. همان افکار عمومی‌ای که تا چندی پیش با اشاره به بانیان کودتا آن‌ها را با معاویه برابر می‌کرد و حالا دیگر جامه‌ی یزید را هم بر اندام ایشان برازنده یافته است. این را از لا به لای شعارهای خود انگیخته‌ی مردم این روزها می‌توان شنید. بد ابتلا و استدراجی است از هاویه‌ی معاویه به درک اسفل یزید درغلتیدن!

برای شهدای عاشورايی‌مان

آلبوم چاووش ۸؛‌ مثنوی از ه. ا. سایه و شعر تصنیف کاروان شهید از محمد ذکايی. آهنگ‌ها از محمدرضا لطفی و اجرای گروه شیدا.

شباهت‌های تاریخ و نعل وارونه‌ی قدرت

۱. فروکاستن نزاع‌های سياسی به الگوهای تبيين کلامی و دینی، خطایی است که قدمِ نخستِ دامن زدن به خشونت بیشتر است. تشبیه کردن خود و هم‌فکران خود به پیشوايان خوش‌نامِ دینی و متهم کردن مخالفان خود به چهره‌های منفی و بدنام تاریخی، نه تنها کمکی به حل هیچ وضعیتی نمی‌کند بلکه حکایت از عزم جدی برای ایجاد شکاف بيشتر و رفتن به سوی رويارویی مستقیم است. در تمام این موارد البته می‌توان مجادله کرد و گفت آن‌که شما حسینِ وقت می‌خوانيد، حسينِ وقت نيست و آن‌که يزید يا اموی می‌نامید به این دلايل يزید نيست و الخ. مشکلِ بزرگ جایی پيدا می‌شود که عده‌ای بدون هيچ پروايی کوشش می‌کنند تمام مفاهيم دينی، قرآنی، معنوی و اسطوره‌ای را خرج هدف کوتاه مدت خود کنند. برای من نشانه‌ی سقوط و زوال را جایی باید جست‌وجو کرد که یکی از طرفین دعوا اين مفاهیم و معانی را به طور حداکثری هزينه می‌کنند و مطلقاً در پی مفاهيم مشترک و متفق‌ علیه دينی نیستند؛ برای آن‌ها، تمامِ دين در وجودِ خودشان و در منافع خودشان خلاصه شده است.

۲. تیتر فارس نیوز کوتاه و سرراست است: «قرآن در آتش فتنه‌گران سوخت». از تيتری که برای مطلب آمده است، با اندک آگاهی تاریخی و مذهبی، ذهن خواننده فقط به سوی یک ماجرا می‌رود: جنگ صفین! اين البته چیزی نيست جز ناشی‌گری و دست‌پاچه‌گی دستگاه رسانه‌ای مروج خشونت که به اين شيوه اسباب رسوايی خود را فراهم کرده است. شيعيان و پیروان علی بن ابی‌طالب خوب می‌دانند که سياست معاويه دقیقاً همین بود: انگشت نهادن بر عواطف مذهبی پيروان علی برای شکستن صفوف آن‌ها. پاسخ علی روشن بود: «قرآن، پاره‌های کاغذ است؛ قرآن ناطق من‌ام. نگران قرآن کاغذی نباشيد». معاویه با مداهنه در پی نفت ريختن بر آتش عواطف و احساسات عوام بود و البته نتيجه‌اش حکميتی شد که با ساده‌لوحی ابوموسی اشعری و نيرنگ عمرو عاص منجر به توافقی به زيان علی شد. امروز، فارس نيوز به صراحت تمام مروج سياست و ادبیات اموی است و همين رسانه است که مخالفان‌اش را «سبز اموی» می‌نامد! به ياد داشته باشيم که اين تیتر فارس نیوز سرآغاز فتنه‌ای تازه است و کارناوال عاشورايی جديد.

۳. عاشورای امسال، عاشورايی است تاریخی که هرگز از حافظه‌ی ملت ايران پاک نخواهد شد. تمام فضایلی که دستگاه رسانه‌ای قدرت مدعی داشتن‌شان است، از میان‌شان غايب است. مدعيان حرمت نهادن به آيت‌الله خمينی بر سر ماجرای مشکوکی پاره شدن عکس بنیان‌گذار انقلاب که هرگز معلوم نشد جزييات ماجرا چه بود، مخالفان‌اش را متهم کرد و حاصل‌اش سازمان دادن راهپيمایی ناکامی شد که خودشان هم از پوشش رسانه‌ای و تصویری آن ناتوان ماندند. اما همين رسانه‌ها، از حمله‌ی سبوعانه به حسينيه‌ی جماران و شکستن شيشه‌های حسينيه‌ی آيت‌الله خمينی چشم فرو بستند. شکی نیست که حتی اگر يک نفر از پیروان جنبش سبز شيشه‌ای از حسينیه‌ی جماران شکسته بود، اکنون گروهی کفن‌پوش خيابان‌های تهران را می‌پيمودند و تهدید به تيغ برداشتن و حلقوم بریدن می‌کردند! کسی که فیلم حمله به جماران را ببينيد و برخود نلرزد و از این هتک حرمت وحشيانه تکان نخورد، جداً باید در سلامت اخلاقی و روحی‌اش تجدید نظر کند.


۴. امروز چهار نفر در درگیری‌های عاشورا کشته شده‌اند و از جنازه‌ی کشته‌شدگان فیلم و عکس موجود است. پليس مدعی است کسی کشته نشده است. سپس می‌گويد خبری به ما نرسيده است. قاعده این است که اگر زمزمه و شايعه‌ی قتل کسی طرح شود، وظيفه‌ی پليس اين است که به سرعت اقدام کند و در پی قاتل بگردد. این همه تعلل و گزارش نکردن و انکار چه معنايی دارد جز اين‌که پلیس جایی واقع شده است که نمی‌تواند تصريح يا اقرار به کشته شدن عده‌ای در مراسم عزاداری امام حسین کند؟

۵. عکس‌های امروز از رويارويی مردم با نیروهای ضد شورش عبرت‌آموز است. جمعی از نیروهای امنیتی در گوشه‌ای گير افتاده‌اند و مردم غیرنظامی در برابر آن‌ها سپر شده‌اند که کسی به آن‌ها آسیبی نرساند. طبیعی است که عکس این ماجرا امروز هرگز نمی‌توانسته اتفاق بیفتد. اگر قرار بود اتفاق بیفتد، اين افراد با اين ساز و برگ در خیابان‌ها در روز عاشورا حاضر نمی‌بودند.


برادر کاکل‌اش آتش‌فشونه...

December 24, 2009

از این ملت تا آن ملت

این روزها «مردم» و «ملت» از واژه‌هايی است که به وفور از سوی طرفین دعوا استفاده می‌شود. یکی از کلماتی که در ادبیات محمود احمدی‌نژاد هم فراوان استفاده می‌شود همین «مردم» يا «ملت» است، با این تفاوت که وقتی تمام گفته‌های او را جمع می‌کنيم، تنها به یک نتيجه‌ی روشن می‌رسیم: مردم و ملت تنها کسانی هستند که خودِ او را قبول دارند یا به او رأی داده‌اند؛ غير از این اگر باشد یا اغتشاشگرند يا برانداز و غير-ملت. فرض را اگر بر این بگيریم که همان رأی ۲۴ میلیونی درست بوده (که نبوده)، باز هم یک بخش قابل اعتنای «ملت»، محذوف و ناشنیده می‌ماند: همان – به قول رسانه‌های رسمی – سيزده ميلیونی که به موسوی رأی داده‌اند، مغضوب و مطرودند و تنها زمانی سخن‌شان شنيده می‌شود که رأی‌شان دیگر موسوی نباشد و توبه کرده باشند از سبز بودن. من این را می‌فهمم که بخشی از ملت به محمود احمدی‌نژاد رأی داده‌اند – و رأی‌شان از آن‌جا که رأی‌شان است قابل احترام است. این بخش، حتی اگر شماره‌‌ی واقعی‌شان به اندازه‌ی شماره‌ی آرای اعلام شده‌ی مهدی کروبی هم می‌بود، باز هم رأی‌شان محترم بود. تفاوت بزرگ در اين‌جاست: تمام ابزارهای رسمی و رسانه‌های دولتی در خدمت نه همان کسانی است که به او رأی داده‌اند بلکه در خدمت قدرتی است که می‌خواهد رأی او را رأی «تمام ملت» اعلام کند و بقيه را يا ناچیز بداند و يا خس و خاشاک. اين بخش،‌ البته نه اراده‌ای دارد و نه انگيزه‌ای برای به رسميت شناختن همان به قول خودشان ۱۳ میلیونی که به موسوی رأی داده‌اند. و حالا با ملت دوپاره یا چندپاره‌ای مواجه هستيم که یک بخش متکی است به حجم سنگین تبلیغات رسانه‌ای و البته زور و قدرت دستگاه‌های امنيتی و نظامی؛ و بخش دیگر به طور مطلق فاقد چنین ابزار و امکانی است. تفاوت این دو «ملت» را از اين آشکارتر می‌توان توصيف کرد؟

شکی نیست که آرامش باید به کشور بازگردد، اما چه کسی مسؤول بازگرداندن اين آرامش است (و تمام ابزار حکومتی‌اش را هم دارد) و چه کسی مشکلات‌اش را با خرد و تدبیر حل می‌کند؟ و کدام سو راه حل همه‌ی مشکلات را در زور و ارعاب و پاک کردن صورت مسأله می‌داند؟ پاسخ به این پرسش هم دشوار نیست. اما انداختن توپ به میدان گروهی که در این ميانه زخم خورده، کشته و زندانی داده و افراد سرشناس و آدم‌های معمولی‌اش اسیر هستند، شکل ديگری از پاک کردن صورت مسأله است.

ملتِ هميشه در صحنه‌،‌ امروز تبدیل شده به ملت‌های هميشه در صحنه. ما دیگر، بنا به شواهدی که هر روز می‌بينيم، فقط يک ملت نداریم. ملتی داريم که رضایت می‌دهد به خشونت، به قتل، به زندانی کردن مخالفان و معترضانی که در روزهای اول پس از انتخابات به حبس رفتند و شاید اصلاً نمی‌دانند که در این شش ماهه چه اتفاقاتی افتاده است، و ملتی داريم که تفسير دلبخواهی قانون اساسی، بازیچه قرار دادن دین، ايمان و عواطف مردم، تهمت زدن و بازی‌های تبلیغاتی و سياسی را بر نمی‌تابد و از استيفای حقوق خويش دست نمی‌کشد. بخش‌هایی از این ملت، هر اندازه هم که نسبت به امر سياسی بی‌تفاوت باشند، وقتی با این پرسش مواجه می‌شود که آيا کشتن انسان‌ها،‌ شکنجه‌ی آن‌ها، ارعاب و تهدید آن‌ها – حتی در صورت بروز مخالفت با اراده‌ی سیاسی حاکم – درست است یا نه، نمی‌تواند از پاسخ گفتن طفره برود. پاسخ به اين پرسش با لکنت داده نمی‌شود: يا اراده‌ی بالاتر از قانون در اين کشور مطلوب است يا نيست؛ اگر نيست، راهِ ديگری برای پاسخ به اين پرسش نیست و نمی‌توان حل این مشکل را از «ملت»ای طلب کرد که همه‌ی رسانه‌ها را در اختيار دارد اما به قدر سر سوزنی مجال نفس کشيدن به آن «ملت» دیگر را نمی‌دهد. اين ملت ديگر البته راه‌های دیگری برای سخن گفتن و برای شنیده شدن سخن‌اش یافته است. دلیل‌اش هم از اين روشن‌تر نيست که به همان آسانی که ملت اول سخن می‌گويد، اين ملت دوم نمی‌تواند سخن بگويد. ناچيز ديدن اين ملت دوم، یا مبالغه کردن در بزرگ بودن ملت اول، چيزی است در حد دفع الوقت و از این ستون به آن ستون کردن.

در فضايی که آمار قابل اعتمادی وجود ندارد و رسانه‌های رسمی و حکومتی ثانیه به ثانيه تيشه به ریشه‌ی اعتبار و آبروی رسانه‌ای خود می‌زنند و حال پريشان غریقی متشبث به حشيش را دارند که از توسل به هيچ خبر خارق العاده، دروغ يا نيرنگ‌بازانه‌ای ابا ندارند، آسان نيست دقیقاً بگوييم شماره‌ی اين دو ملت هميشه در صحنه چند نفر است. هيچ معلوم نيست کدام يک شماره و نفرات بيشتری دارد. به فرض هم که مسجل شود،‌ شماره‌ی آن ملتِ اولِ مستظهر به يکه‌سالاری رسانه‌ای و سياسی بيشتر از اين ملت دوم باشد، باز هم پرسش درباره‌ی قانونی که بازيچه‌ی قدرت، سياست و تبلیغات شده است، باقی است. چرا این همه دروغ؟ چرا تداوم اين همه لاپوشانی؟ چرا این هم عدم پاسخگويی؟ به فرض هم که ملت اول در موضع حق نشسته باشد، در اين ماه‌ها، گفتار و رفتارش چنان بوده است که حقانيت ادعایی‌اش به شدت متزلزل شده است. ما شاید با قاطعیت ندانيم که اگر رسانه‌های رسمی و دولتی روزی از همين روزها، دچار تحولی شوند و فضايی را برای طرفين دعوا باز کنند که همه‌ی حرف‌ها و مستندات‌شان را ارایه کنند، خردهای منصف و سالم دقیقاً کدام سو را خواهند گرفت؛ اما در اين نکته شکی نیست که هر آزاده‌ی خردمندی قتل، کشتار، دور زدن قانون، بازیچه کردن دين، ايمان و عواطف مردم را محکوم خواهد کرد.

در بحرانی که پيش آمده بدون شک کسانی مقصر هستند. شکی نيست که انگشت اتهام به سمت افراد مختلفی نشانه می‌رود. در اين‌که دستگاه قضایی هم به شدت زير نفوذ اراده‌ی سياسی خارج از دستگاه قضاست، این روزها تردیدی نمانده است. بيش از چهار سال است که سرمايه‌های مادی، سياسی و فرهنگی کشور با بی‌تدبیری محض رو به فرسايش و نابودی رفته‌اند. گرفتیم که انتخاباتی رخ نمی‌داد و پرده‌ی این بی‌تدبيری به این رسوايی کنار نمی‌رفت، باز هم بايد می‌گفتيم که نبايد دنبال مقصر بگرديم؟ در وضع پيش آمده، بدون شک کسانی مقصر هستند. ولی دستگاه قضا آن سلامت و اعتبار را ندارد که بتواند با استقلال به اين شکایت‌ها رسیدگی کند. پس چه راهی باقی می‌ماند؟ اين دو ملت، با يکديگر چه می‌کنند؟ قدرت جانب کدام را می‌گیرد؟ پيداست که در اين شش ماهه قدرت سياسی به کدام سو رفته است. البته از عدالت نمی‌توان سخن گفت. عدالت‌، ماه‌هاست که قربانی شده است.

اين دو ملت، باید همديگر را به رسميت بشناسند و بياموزند که تنها يک چيز است که اين دوگانگی را می‌تواند تبدیل به يگانگی کند: التزام به قانونی که اراده‌های فراقانونی در آن اثری نداشته باشد. پيداست که حاکم شدن چنان قانونی مستلزم چه مقدماتی است: محدود شدن يا کنار رفتن اراده‌هايی که قانون را دلبخواه تفسير می‌کنند يا حقوق يک بخش از ملت را در پای حقوق بخش ديگری قربانی می‌کنند. و اين حقوق دو گروه البته از يک جنس نيستند. مسأله به این سادگی نيست که هر دو بخش رأی داده‌اند و نتیجه مشخص شده است. تمام بحث در اين است که در آن نتیجه مناقشه‌ای صورت گرفته و يک بخش – حتی اگر هم درست می‌گفته – چنان رفتاری کرده است که اصل موضوع زير سؤال رفته است و ديگر نمی‌توان به نقطه‌ی قبل از آن مناقشه بازگشت. آن نتیجه، ماه‌هاست که نتیجه‌ای مشکوک نامیده می‌شود (و به زبانی ديگر نام‌اش تقلب و تخلف است). طرفی که مدعی سلامت این جریان است، پيوسته کارهايی کرده است که دلالت می‌کند بر مشکوک بودن ماجرا و کمکی به حل مسأله نکرده است. چرا؟ اگر بتوانيم پاسخ اين پرسش را به روشنی بدهيم، تفاوت اين دو ملت از میان بر می‌خیزد. بخش‌های مختلف اين ملت، هر کدام پاسخ‌های خود را داده‌اند و فرضيه‌های خود را ارایه کرده‌اند و اکنون صحنه (همين صحنه‌ی ملت هميشه در صحنه) تبدیل شده است به صحنه‌ی هم‌آوردی گروهی که قانونی عادلانه می‌خواهند و گروهی که قانون را به نفع خويش مصادره می‌کنند.

تا به حال از زبان رييس دولت تازه‌ای که ارکان مشروعيت‌اش به شدت زیر سؤال رفته است،‌ نشنيده‌ايم که عنوان ملت را برای معترضان به خود به کار ببرد. این نادیده گرفتن صداهای معترض آن هم در ميانه‌ی چنین بحرانی چه معنايی دارد جز ملت قلمداد کردن حاميان خود و هيچ انگاشتن مخالفان خود؟ «از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند / يارب چقدر فاصله‌ی دست و زبان است».

مسأله‌ی امروز ما این است: کسانی تمام قواعد بازی را یکسره زیر پا نهاده‌اند و هيچ زمینه‌ و زمين شناخته‌شده و متفق علیه‌ای باقی نمانده است که بتوان بر مبنای آن گفت‌وگو کرد و در پی حل بحران بر آمد. چه باید کرد با کسانی که همه‌ی موازین اخلاقی، قانونی، شرعی و دينی را ناديده می‌انگارند و هر حقی را بر مبنای میل و خواسته‌ی خود تفسير می‌کنند و هر چه خلاف یا متفاوت با خودشان باشند، باطل محض می‌شمارند؟

ياران چه غریبانه...

اين دو قطعه‌ای که کویتی‌پور می‌خواند، قبلاً هم در طربستان قدیم ملکوت بود. این را به ياد م. و. عزيز می‌گذارم این‌جا که همواره به این دو قطعه علاقه داشت.

December 21, 2009

يلداييه

از میانه‌ی مهمانی کرانه می‌گيرم برای قطعاتی به دو مناسبت: يکم شب يلدا و بعد نکوداشتی برای عالم پرهيزگار و فرزانه، منتظری فقيد. آلبوم «لاله‌ی بهار» که ساخته‌ی مشکاتیان نازنین و زنده‌ياد است با صدای ناظری است. برای من شعرهاست که هم یلدايی است و هم قصه‌ی درد و رنج ديرین ما. يلدای‌تان مبارک و فرخنده باد.
پ. ن. کليد اين آلبوم، غزل سايه است:

چند این شب و خاموشی؟ وقت است كه برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم
گر سوختنم باید، افروختنم باید
ای عشق بزن در من، كز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم، در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر، با خاك در آمیزم
چون كوه نشستم من، با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد، آنگاه كه برخیزم
برخیزم و بگشایم  بند از دل پرآتش
وین سیل گدازان را  از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم
ای سایه ! سحر خیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

December 20, 2009

فقيه سربلند

آيت‌الله فقيد، حسينعلی منتظری، بدون سر سوزن ترديدی، نماينده‌ی بزرگ‌ترين کانون عقلی و چه بسا تنها مدافع و حافظ ميراث عقلانيت شيعيان اثنی‌عشری در ميان علمای قم بود. مرگ و زندگی اين عالم دين و به قول دکتر سروش «فقيه متضلع»، اسباب افتخار و اعتبار باقی‌مانده‌ی روحانيت شيعه بود. اما در اين بحبوحه‌ی غوغا و جهان آلوده‌ی نيرنگ و جانب‌داری از قدرت يا مرعوب شدن در برابر آن، منتظری تنها فقيهی بود که تا واپسين لحظه‌های حيات‌اش،‌ دمی از گفتن حقيقت نياسود. شناختی که من از او دارم به همان شناختی محدود می‌شود که همگان از رسانه‌ها دارند و البته برخوردهايی با حلقه‌ی فکری و شاگردان پيرامون او. آن‌چه من از اين حلقه‌ی فکری ديده و شنيده‌ام – که هر دين‌پژوه هوشمند و حساسی نيز متوجه آن شده است – روش خاص عقلی منتظری‌ست در فهم دين که اين روش امروزه به بهترين شکلی در ميان شاگردان و بهره‌مندان از مکتب فقهی او، هويداست. محسن کديور يک نمونه از کسانی است که آينه‌ای گويا از استادشان است. به تمام دوستان‌ام که به او ارادتی داشتند يا از شاگردان و بهره‌گيران خرمن معرفت و انسانيت او بودند، صميمانه تسليت می‌گويم.

بازت ندانم از سرِ پیمانِ ما که برد؟

عنوان بالا، مصرع اول غزلی است که شجریان در این آواز ابوعطا، در یکی از اجراهای اروپايی کنسرت پيامِ نسيم خوانده است. من این اجرا را بيشتر از اجرای منتشر شده‌ی کنسرت‌های آمريکای او دوست دارم (اجرای «ای صبا نکهتی از خاکِ رهِ یار بيار...»). بخش دوم این آلبوم، آواز دشتی است و دوبیتی‌هايی را که در اين اجرا شجريان از باباطاهر می‌خواند، دوست‌تر دارم. اين آلبوم مربوط به دوره‌ای است که صدای شجريان هنوز در دوره‌ی شفافيت و قدرت جوانی است،‌ به نظر من. و البته این دوره، همان دوره‌ای است که دیگر مشکاتیان به عنوان آهنگسازی چيره‌دست در کنارِ او نيست و تنها چيزی که کنسرت را شنيدنی و درخور اعتنا می‌کند، همان صدای استادانه‌ی شجریان است. این بحث‌ها به کنار، بعد از سال‌های طولانی، این آلبوم را از ميان فايل‌های گم‌شده‌ام يافتم. گفتم خوب است شما را هم در لذت دوباره یافتن‌اش شريک کنم.
 

December 17, 2009

سرو آزاد

به ياد آن سرو تناوری که ناگهان در خاک بلازده‌ی دیار ما فروافتاد...

December 12, 2009

داد و دهش...

اين دو بيت را از کودکی که پس از وفات پدرم ميان کتاب‌های بازمانده از او هميشه می‌لوليدم، به خاطر دارم، بسيار پيش می‌آيد که با خودم زمزمه می‌کنم:
فريدون فرخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت اين نيکويی
تو داد و دهش کن، فريدون تويی!

و هميشه اين قصه‌ی داد و دهش، گشاده‌دستی، سخاوت، بخل نداشتن و سينه‌ی صاف داشتن برای من آرزو و آرمان بوده. آدم هر چقدر هم که سخاوت کند و بخشش و بخشنده‌گی، باز هم کم است. باز هم جايی می‌ماند، باز هم غايتی هست که بايد به آن برسی. هيچ وقت نمی‌شود به آخر سخاوت رسيد؛ يعنی تا زنده باشی، شدنی نيست که به همه و تمام‌اش برسی.

داد و دهشِ ما آدم‌ها، خيلی وقت‌ها داد و دهش نيست. خيلی پيش می‌آيد که چيزهايی را می‌بخشيم و از جاهايی سخاوت می‌ورزيم که وقتِ بخشش، چيزی از ما کم نمی‌شود. خودمان به زحمت نمی‌افتيم. خودمان چيزی کم نداريم آن وقت. خوب، برای کسی که عاشق و دلباخته‌ی کسی باشد، زياد پيش می‌آيد که بخشش کند يا ايثار و فداکاری. اما اين بخشش‌ها اغلب متعلقی دارند از جنس وصال و رسيدن به معشوق. همين وصال و رسيدن، آدمی را پر می‌کند يا مثلاً آرزويی از آرزوهای خودش را هم بر آورده می‌کند. معامله شاخ و دم ندارد. اين هم نوعی از معامله است. کمتر کسی پيدا می‌شود در سخاوت ورزيدن هم پاک‌باز باشد. ما اغلب اين شکلی هستيم که می‌بخشيم، برای اين‌که چيزی بيابيم يا در آينده موقعيتی را برای خودمان تضمين کنيم. حس منفعت‌دوستی و منفعت‌طلبی آدمی او را می‌کشاند به سمت نوعی بخشش. اما اين بخشش کجا و بخشش کسی که از چيزهايی می‌بخشد که با نداشتن‌شان يا ايثار کردن‌شان خودش به تکلف می‌افتد يا رنجی به او می‌رسد؟ اين‌که در قرآن می‌گويد که لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون، بيانی است شيوا از اين نوع بخشش؛ يعنی همين داد و دهش‌ای می‌شود که آدمی به آن نيکو می‌شود. و تازه اين نوع بخشش مرحله‌ی دشوارتری هم داردو آن مرحله اين است که بعدش آيا فراموش می‌کنيم اين نوع داد و دهش را؟ يا به ياد خودمان و ياد گيرنده‌ی اين بخشش می‌آوريم که وقتی آن کار را کردم، خودم به تکلف افتادم؟ پيداست که رسيدن به اين نوع سخاوت، کارِ آسانی نيست. ظرفيتی می‌خواهد که در هر کسی نيست. و گرنه از اين سخاوت‌های عوامانه و بخشش‌های منت‌گزارانه در عالم کم نيست. سخاوتِ بی‌روی و رياست که کيمياست.

December 6, 2009

ما و ميرحسين: آينه در آينه‌ی اميد

این را بسیار نوشته‌ام. بسيار هم خواهم نوشت: ميرحسين موسوی الگوی تازه و دگرگونه‌ای از رهبری سیاسی و اجتماعی را نمايندگی می‌کند. و البته، می‌گویم و می‌آيمش از عهده برون. عمل و سخن سیاسی میرحسين مجموع این‌ها را رقم می‌زند. برای فهم اين‌که نوع رهبری میرحسين چرا متفاوت است و چرا ارزش‌مند، نباید از بستر و چارچوب اوضاع ايران خارج شد. اگر بگويیم میرحسین الگویی جهانی را برای رهبری سیاسی و اجتماعی نمايندگی می‌کند، خطا کرده‌ايم. من میرحسين را به منزله‌ی یک رهبر سیاسی و اجتماعی ايرانی که شرايط جامعه‌ی ايرانی را عميقاً حس کرده و ملتزم قواعد و اصولی صیقل‌خورده است، می‌بینم. این مقدمه البته هم جای بحث و بسط دارد و هم بايد برای‌اش دلیل اقامه کرد. اما بهانه‌ی نوشتن اين يادداشت، بيانیه‌ی ۱۶ ميرحسين بود.

اين بیانیه از زمان انتشارش تا اکنون که شامگاه یکشنبه است و چیزی به فرارسیدن روز ۱۶ آذر نمانده است، دست به دست میان خوانندگان و علاقه‌مندان جنبش سبز گشته است. تا همین لحظه در فضاهای مختلف وب دیده‌ام که افراد مختلف، هر کس به فراخور سلیقه يا نوع نگاه‌اش، بخشی از بیانيه را يا برجسته کرده و یا برای دیگران هم‌خوان کرده و فرستاده است. (مثل اين يکی) بیانیه‌های میرحسین روز به روز به سویی می‌روند که گويی زبان حال ضمیر همگی ماست. این بیانیه‌ها تفاوت‌ها را استعلا می‌دهند و زبانی تازه و بیانی مشترک را برای دردی مشترک با استواری و عمق پیدا کرده‌اند. این نقل‌قول‌ها به جایی دارد می‌رسد که آرام‌آرام کسانی نام‌اش را موسوی‌خوانی یا میرحسين‌خوانی گذاشته‌اند!

بیانيه‌های میرحسین، از ابتدا تا به امروز، حال طفلی را داشته‌اند که از زمان تولد به سرعت رشد کرده و بلوغ یافته است. این‌که بخش‌های مختلف اين بيانيه، عملاً دارند تبديل به نقل‌قول‌هایی می‌شوند و حالت عباراتی شعارگونه را پیدا کرده‌اند که می‌توانند در مناسبت‌های مختلف برجسته شوند، معنای‌اش این است که گوینده يا نویسنده به روح زمانه‌ی خود پی برده است و نبض جامعه را در دست دارد. درست بر خلاف کسانی که نبض جامعه را به زور می‌فشارند چنان‌که گویی می‌خواهند گردش خون را در شریان‌های‌اش متوقف کنند، یا گلوی‌اش را چنان می‌فشارند که هيچ آواز و ندا یا فریادی از آن خارج نشود، این یکی هم‌چون رهبر ارکستری زبردست، اين نغمه‌ها را با چیرگی هماهنگی می‌کند و ترانه‌هایی دلربا و معانی لطیف و هوش‌مندانه‌ای از آن‌ها بیرون می‌کشد. اين سرمایه‌ی کمی نیست. در کشوری که سال‌هايی دراز، بسياری  به شعار دادن، آن هم شعارهای تکراری، توخالی و تملق‌آمیز عادت داشته‌اند و متعالی‌ترین ارزش‌ها را چنان به ورطه‌ی تکرار انداخته‌اند و آلوده‌ی ريا و دروغ کرده‌اند که کسی رغبتی به آن‌ها ندارد، این زبان و بیان هم غنیمت است و هم ستودنی.

وجه مهم دیگر این بیانيه‌ها، دمیدن در آتش امید است. آتشی که زبانه گرفته است، به اين سادگی خاموش نمی‌شود. مهم‌ترين کار هم در این بحبوحه‌ی سردی و تاریکی، زنده نگه داشتن آتش اميد است. آن‌چه این جنبش را تا همین امروز به این‌جا رسانده است، اميد بوده است، نه خشم و خروش و انتقام‌جويی. و همین اميد است که آن را به پیش می‌برد. نومید شدن، یعنی شکست این حرکت. بيانیه‌های ميرحسين يکی از مهم‌ترین کارکردهای‌اش همین امید است. اين‌ها یعنی کسی، یعنی کسانی، هستند و زنده‌اند و می‌انديشند به صلاح و سلامت اين جامعه. اين يعنی بر خلاف خیره‌سرانی که از زبان و بیان‌اش ابتذال می‌بارد و کردارشان چيزی نیست جز حاصل دروغ و نیرنگ، هستند کسان دیگری که هم توصیه به حق می‌کنند و هم توصيه به صبر. يعنی هستند کسانی که نومید نیستند. و این ميرحسين فقط یک نفر نيست. این ميرحسين زبان مشترک صدها هزار و ميليون‌ها ایرانی ديگر است. من روزی را می‌بینم (این لحن پيشگويانه را بر من ببخشاييد) در آينده‌ی ایران که بسیاری از جملاتِ همین بيانيه‌های ميرحسين به عنوان نقل قول این‌جا و آن‌جا در جاهای مختلف نوشته شده باشد، چنان‌که هم‌اکنون نیز اتفاق افتاده است. ميرحسین، آینه‌ای است برای اميد. باید در برابر اين آینه‌ی اميد، آینه‌های خود را نیز و امیدهای خود را نیز برابر داشت. آینه‌های ما و آينه‌ی او و امثال او، امید را جاودانی خواهد کرد. به ابديت اميد بینديشيم. يأس و نوميدی، ریشه‌ی نور و پاکی را  می‌سوزاند و زلال شوق و آرزو را تیره می‌‌کند. بايد اميد داشت.

چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته‌ای ست زندگی؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه‌خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی ترا
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست

چه تازیانه‌ها که از تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده‌ای که جان آدمی‌هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بيفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.

چه فکر می‌کنی؟

جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای ست
که سرو راست هم درو شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه بسته می‌نمایدت .

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گامِ عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج!

به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست.
زنده باش !
Free counter and web stats