« October 2009 | صفحه‌ی اصلی | December 2009 »

بايگانی: November 2009

November 29, 2009

شب شعر و موسيقی با سايه در لندن

گمان می‌کردم تقریباً تمام کسانی که اهل شعر و موسیقی هستند و ساکن لندن‌اند، از برنامه باخبرند. پيداست که هنوز عده‌ای نمی‌دانند. جمعه‌ی اين هفته، يعنی ۴ دسامبر ۲۰۰۹، ه. ا. سايه ميهمان انجمن سخن است که شب شعری را برای سایه در محل برونئی گالری سوآس ترتیب داده است. برنامه شامل اجرای موسیقی توسط گروه سايه و سخنرانی آقای محمود خوشنام خواهد بود و پرزنتيشنی درباره‌ی سایه. بلیط برنامه برای دانشجويان نیمه‌بهاست و برای غيردانشجویان ۱۰ پوند است. کسانی که می‌خواهند بلیط رزرو کنند، می‌توانند به نشانی forum.iran.london AT gmail.com ای‌میل بفرستند و جای‌شان را رزرو کنند. این هم پوستر برنامه که جزييات آن را شرح داده است.

November 28, 2009

ما بر فرازِ اين شبِ غمناک...

چندين ماه است میان آسمان و زمين نوسان می‌کنم. هر روز تلنگری. هر روز ضربه‌ای. هر روز حکایتی تازه است. برای راه رفتن، رفیقی لازم است. یا رفيق حاضر يا رفیق غايب. طریقِ بی‌رفیق، طریقی ملال‌آور است. با خودم گفتم اين شعری که سایه برای رفیق‌اش مرتضی کیوان گفته بود، به بهترین شکلی گویای حال و روزِ اين روزهای من است. دل و دماغی نيست که گره‌گشايی کنم از وضعِ فعلی. همين شعر را با خودم زمزمه می‌کنم. حتماً گشایشی خواهد شد جایی، وقتی، روزی. کسی چه می‌داند؟

ما از نژادِ آتش بودیم
همزادِ آفتاب بلند،‌ اما
با سرنوشتِ تیره‌ی خاکستر.

عمری ميان کوره‌ی بیداد سوختيم:
او چون شراره رفت
من با شکيبِ خاکستر ماندم.

کيوان ستاره شد
تا بر فرازِ اين شبِ غمناک
اميد روشنی را
با ما نگاه دارد.

کیوان ستاره شد
تا شب گرفتگان
راه سپیده را بشناسند.

کیوان ستاره شد
                  که بگويد
آتش
آنگاه آتش است
کز اندرون خويش بسوزد،
وین شامِ تیره را بفروزد.

من در تمامِ اين شب يلدا
دستِ اميدِ خسته‌ی خود را
در دست‌های روشن او می‌گذاشتم.
من در تمامِ اين شب یلدا
ایمانِ آفتابی خود را
از پرتوِ ستاره‌ی او گرم داشتم.

کیوان ستاره بود:
با نور زندگانی می‌کرد
با نور درگذشت.
او در ميانِ مردمک چشمِ ما نشست
تا اين ودیعه را
روزی به صبحدم بسپاريم.

شعر را که تمام می‌کنم – هر بار که می‌خوانمش – آخرش بغض می‌کنم و بغض‌ام بی‌صدا می‌شکند. با خودم می‌گويم: چقدر تنهاييم!

November 22, 2009

طهارت‌نامه‌ی آخر

پاکی پير و جوان نمی‌شناسد. جوان اگر باشی، پاکی فضیلت است و صفتی پسندیده. اما آدمی خطا می‌کند. هر جوانی، دامن جوانی‌اش پاک نیست. جوانی و پیری هر دو به مثابه‌ی لباس هستند برای آدمی؛ لباس‌هایی برای وجودِ او. گوهر وجود آدمی است که پشتِ نقابِ جوانی یا پيری می‌نشيند. خردِ آدمی و استواری جانِ او به سالِ او نيست. این دو لباس هر آدمی را پوشش‌اند. اين پوشش‌ها وقتی از دست سلطان وجود باشند، «خلعت» می‌شوند و «تشریف». بها پيدا می‌کنند چون عنایت و عطای شاهِ هستی‌اند. پیری هم، مانند جوانی، «منزل» است و مقصد نیست؛ جای فرود آمدن است و آرميدن از راهی که پيموده‌ای. این‌جا نه تنها خودِ کهن‌سالی، که همان موی سپیدی که بر شقیقه‌ی آدمی می‌نشیند، خلعتی است.  طهارت جستن یعنی این‌که اگر جوانی به شتاب و هوس آلوده شد، دست‌کم این قبای شریف پیری آلوده‌ی خطاهای جوانی نباشد:
به طهارت گذران منزل پیری و مکن
خلعت شیب چو تشریف شباب آلوده
از اين شباب تا آن شیب، چقدر راه داريم؟

پ. ن. طهارت‌نامه‌ها تمام شد؛ درست‌ هم‌چنان‌که از جوانی که به پیری برسی، مجال عمرِ خاکی تمام می‌شود. طهارت‌نامه‌ها، همين هشت‌ تا بود. حافظ همین هشت بار لفظ طهارت را به کار برده. در سرتاسر غزلیات سعدی اگر بگرديد، يک بار هم لفظ طهارت را نمی‌بينيد (يا دست‌کم من نیافتم). فرق حافظ و سعدی چی‌ست که يکی اين همه از طهارت می‌گويد و یکی نام طهارت را هم نمی‌برد؟

November 20, 2009

ای برادر تو همه انديشه‌ای!

یکی از مهم‌ترین مسأله‌های انسان معاصر اخلاق است. کافی است به حجم پژوهش‌هایی که در زمينه‌های مختلف اخلاق (از جمله اخلاقِ زيستی و اخلاق پزشکی انجام می‌شود) نگاه کنيم تا ملتفت اهميت مسأله بشويم. باورِ نویسنده‌ی اين سطور اين است که آن‌چه امروز زیرِ پوستِ‌ جامعه‌ی ما جریان دارد، می‌تواند راهی بگشاید به سوی جامعه‌ای اخلاقی‌تر. این سخن امیدوارانه در عین‌حال حاوی نگرانی‌های جدی درباب بی‌اخلاقی‌های رو‌به تزاید جامعه‌ی امروز ما نیز هست . درباره‌ی غلبه‌ی دروغ، تزویر، دين‌فروشی و ريا پیش‌تر نوشته‌ام. خشونت زبانی و عملی هم ویژگی برجسته‌ی مهمی در جامعه‌ی ايرانی شده است. در کنار همه‌ی اين‌ها،‌ البته راستی هست، درستی هست، صراحت و شجاعت اخلاقی هست، نرمش و مدارا هست. اگر وجود آن ناپسندی‌های اخلاقی را بپذیریم و به ضرورتِ چاره‌اندیشی بنیادین برای اصلاح آن باور داشته باشیم، می‌توان جنبش سبز را به‌مثابه‌ی خیزشی علیه این انحطاط اخلاقی و کوششی برای احیای راستی و صراحت و شجاعت تفسیر کرد. شواهد بسیاری هست که نشان می‌دهد اين جنبش با هوشیاری در مسیر راهی که می‌پيمايد، آرام‌آرام به تصحیح خود دست می‌زند، درست بر خلاف مخالفان پرشور و تندروی که دارد. در چهارچوب بحث درباره‌ی اخلاق، می‌توان مصادیق مختلفی را بررسی کرد. اما در وضعیت فعلی ما، می‌توان مشخصاً به تقابل میان تهمت و افترا و انصاف و صداقت اشاره کرد. یا می‌توان به توجه به معضلات فضای سیاسی به تقابل دروغ و ريا و راستی و یکرنگی اشاره کرد. بر همين سياق، می‌توان به حوزه‌های مختلف توجه کرد، اما پاره‌هايی از اخلاق هستند که در وضع فعلی، عاجل‌تر به نظر می‌رسند.

حجم و وسعت خشونت زبانی و عملی که در برابر جنبش سبز، سبزها،‌ کلمه‌ی سبز و رنگ سبز دیده می‌شود، نشانه‌های قابل‌تأملی را برای ارزیابی این جنبش به دست می‌دهد. تعابیری که مخالفان جنبش سبز درباره‌شان به کار می‌برند به خوبی گویای عمق نگرانی و نارضایتی آن‌ها از مضمون فاخری است که در متن و بطن این جنبش به آهستگی و خردمندی خانه کرده است. تعابیری از جنس «سبز اموی»، «جلبک» (و همچنين «سبز لجنی») و یا خلق جریانی به نام «جنبش سبز علوی» همه حکایت از واکنشی دارد که نه به طور طبیعی ريشه می‌دواند،‌ درست بر خلاف سير برنامه‌ریزی نشده‌ی جریان سبز، و نه در آن سنجيدگی و خردمندی است. -این تعابير، حکايت از تلخی و درشتی گويندگان‌شان در مواجهه با سبزها است. بزرگ‌ترین مدعای اين جنس گويندگان اين است که جنبش سبز خشن است و قانون‌شکن (يا به تعبیری که این روزها باب شده است: ساختارشکن). از سه تعبیری که در بالا از آن یاد کردم (و بی‌گمان تعابیر فراوان ديگری هم از سبزها شده است) دو مورد اولی به روشنی طرز فکری خشن و افراطی را بازتاب می‌دهد: اولی، بنای‌اش افترا و تهمت است و حریف را نسب‌نامه‌ای اموی می‌دهد (اما ظاهراً تنها وجه شباهت‌شان با امویان فقط رنگ سبز است و چه بسا در مقام اثبات، مدعی نتواند این نسبت را مدلل کند) و دومی تعبیری است دور از فرهيختگی و فرزانگی (می‌توان حتی با مخالف و دشمن هم به زبانی بهداشتی و مؤدب سخن گفت). تعبیر سوم هم واکنشی بود برای شکستن وسعت جریانی که به راه افتاده است و تا امروز نشانی از توفیق چنان جنبشی دیده نشده است.

راه برون‌رفت از این منازعات، اخلاق است. تا قيامِ قيامت هم اگر این بحث ادامه پيدا کند و طرفين مشغول برچسب‌زدن به هم باشند و یکی به دیگری بگويد اموی و آن يکی به حریف‌اش بگويد جلبک، اين گفت‌وگو شکل نمی‌گيرد. با درشتی کردن و دژم‌خویی، تنها نتيجه‌ای که حاصل می‌شود عمیق‌تر شدن اختلافات و دشمنی‌هاست. فرض ما در سخن بر این است که هر دو طرف نيت خیری دارند. حتی با اين فرض هم اگر به این نزاع نگاه کنيم، اين اختلاف با دشمن‌تراشی و اهریمن‌سازی از حریف و رقیب، عاقبت خوشی نخواهد یافت. بازی کردن با نمادهای دینی و مصداق اشخاص و وضعیت‌های تاریخی را در اردوی رقیب یافتن و مصادره‌ی نمادهای تاریخی و مذهبی به نفعِ‌ خود، جدای از این‌که شأن و سنخیتی یکسان با زمانه‌ی ما ندارد، دست‌کم راه مفاهمه را می‌بندد و مسیر تقابل و گلاویز شدن را هموارتر می‌کند.

خردِ زمانه‌ی ما و پختگی مسؤولانه ایجاب می‌کند که جنبش سبز اسمِ رمز آرامش،‌ نرمی و دعوت به اخلاق و آزادگی  باشد (و اقتضای آن هم این است که حريفی هم که قدرت را در اختیار دارد کوشش نکند سبزها را با برچسب زدن یا توسل به خشونت به سمت و سوی شورش يا روی‌برتافتن از اخلاق براند). جريانِ سبز را نمی‌توان به یک نگاه مذهبی يا ضد-مذهبی فروکاهید. جنبش سبز علوی در برابر جریان سبز به پا کردن،‌ حکایت از نشناختن این جنبش دارد. با این اوصاف، از آن زاويه‌ای که من در جریان سبز می‌نگرم، سبز یک اندیشه است. انديشه‌ای است که حاصل سال‌ها تجربه است. سال‌ها ستمی که بر ما رفته است. سال‌ها مقاومت در برابر تلخی‌ها و دشواری‌ها. و اين انديشه‌ای است که می‌تواند بر شانه‌های فرهنگ و ایمان ما سوار باشد. می‌تواند اخلاقی باشد (و نمونه‌های اخلاقی خود را هم‌اکنون یافته است، درست همچنان‌که دشمنان و دوستان اخلاق‌گریز خود را هم دارد). انديشه‌ها، بال دارند؛ نمی‌توان آن‌ها را در هيچ قفسی زندانی کرد. با رنگ‌ها ستيز نباید کرد. رنگ‌ها تقصیری ندارند (چه سبز باشند و چه سرخ). این آدميان هستند که اندیشه‌های پاک يا ناپاک‌شان را بر نام‌ها سوار می‌کنند. باید گریز از اخلاق و به استقبال تباهی رفتن را نشانه گرفت، نه رنگ‌ها و نام‌ها را.

طهارت‌نامه - ۷

عاشقی خون جگر دارد. عاشقی با تنعم و تجمل کمتر میانه دارد. این خون جگر خوردن آدمی را پخته‌تر هم می‌کند. عاشقی، برای خودش فقهی هم دارد. اگر فقه را به معنای اصیل و نخستین‌اش بگیریم، یعنی دانش و علم، عاشقی هم علمی دارد و معرفت‌هایی. در عشق هم فتوا می‌دهند اما فتواهای عشق، چون خودِ عشق، وجهی باطنی و معنوی دارند. عاشقی تنها به ظاهر و صورتِ اکتفا نمی‌کند. عاشقی نماز هم دارد. نمازِ عاشقان هم آداب دارد. نماز عاشقان هم وضو دارد. چیزهایی که نمازِ عاقلان و صلاة ظاهریان را باطل می‌کند، شرط و مقدمه‌ی نمازِ عاشقان است. اگر خون اسباب بطلان نمازِ ظاهر می‌شود و آب اسباب طهارت در نماز ظاهر، «خون شهيدان را ز آب اولیٰ‌تر است» و عاشقی نسبتی با شهادت هم دارد. «من عشق و عف و مات، مات شهيداً». عاشقی که قامت می‌بندد، حتماً طهارتی به خون کرده است؛‌ طهارتی به خونِ دل:
طهارت ار نه به خونِ جگر کند عاشق
به قول مفتی عشق‌اش درست نیست نماز

November 19, 2009

ما برای کسی پرونده نخواهيم ساخت!

ميرحسین موسوی در مناظره‌های پيش از انتخابات، جمله‌ای گفت که به اعتقاد من می‌تواند و باید الگوی حرکت اخلاقی باشد. مضمون آن جمله اين بود که من آمده‌ام تا بساط همین پرونده‌سازی‌ها و پاپوش دوختن‌ها جمع شود. می‌فهمم اين روزها هستند کسانی که گرفتار تشفی خاطرند. می‌فهمم که آن‌قدر زخم خورده‌اند – و خورده‌ایم – که سخت است زمانی درنگ کنیم و ديدگان خرد بگشاييم و از غلیان عاطفه دور شويم. آن‌قدر گرفتار اين هیجان‌ها می‌شويم که همان زبان مشوه کردن رقیب و حریف در ما هم رخنه می‌کند. اکثر خوانندگان این وبلاگ پيامِ روشن و مضمونِ صریحِ يادداشت انتقادی مرا دریافته بودند (و برای ارزیابی این بازخوردها، راه‌هایی عملی و سنجیدنی هست؛‌ نه صرفِ ادعا و خیال): شکست دادن رقيب به هر قیمتی روا نيست؛ نمی‌توان و نباید برای نقد رقیب دست به پرونده‌سازی، از جنس پرونده‌هايی که برنامه‌های هويت می‌ساخت، بزنیم؛ سياست، امری یکسره ضد-اخلاقی (یا بی‌اعتنا به اخلاق) نیست؛ در سیاست‌ورزی هم می‌توان و باید اخلاقی بود؛ حتی انسان غیر-مذهبی هم می‌تواند و ملزم است در سياست اخلاقی باشد.

در آن يادداشتی که برای نقدش قلم به دست گرفته بودم، چيزی نمی‌ديدم جز «پرونده‌سازی» و این همان چیزی است که همه‌ی ما در تمام اين سال‌ها از آن به فغان بوده‌ايم. چرا حالا که کسی چون حداد عادل، که «بر درِ اربابِ بی‌مروت دنيا» نشسته، مخاطب آن است، ناگهان سکوت کنیم و مسؤولیت اخلاقی‌مان را از یاد ببريم؟ اگر کسی ادعا کند آن نوشته‌ کارش پرونده‌سازی نبود، يکایک بخش‌هایی که من از آن نوشته نقل و نقد کردم – که چه بسا فضايی هم‌چون فضای ردیه‌نويسی به نوشته داده است – شاهدی است بر این‌که آن نوشته مصداق بارز و عینی پرونده‌سازی بود. اگر بپذيریم که این کار پرونده‌سازی است و گذشته‌ی يک انسان را پیش چشمِ او کشیدن، باید از خودمان بپرسيم چرا باید سکوت کرد در برابرش؟

این بیت را که دکتر سروش بارها در نوشته‌های‌اش نقل کرده است با خود زمزمه می‌کنم:
ای دوست بر جنازه‌ی دشمن چو بگذری
شادی مکن که بر تو همین ماجرا رود

فراموش نکنیم که پرونده‌سازی تنها در گذشته و حال نيست که رخ می‌دهد. امروز اگر به هر بهانه‌ای رضایت دادیم به پرونده‌سازی ، در آينده نوبت به من و شما خواهد رسید و هنگامی که پای حذف به ميان بيايد، به من و شما هم رحم نخواهند کرد. دروغ،‌ دروغ است؛ فرق نمی‌کند يکی باشد یا ده تا. اگر حساسیت‌مان را به یک دروغ و یک لغزش از دست بدهیم، به خطاهای بزرگ‌تر هم آسان رضا خواهیم داد.

در نتیجه، برای اين‌که موضع‌ام را مشخص کنم و بگویم که چه کاری نخواهم کرد (کارهایی را که خواهم کرد،‌ لابد همه می‌بینند)، دوباره می‌گویم که هر اندازه برای شفاف‌تر کردن اصل سخن‌ام تلاش کنم و باز هم درباره‌اش بنویسم، هرگز دست به پرونده‌سازی برای هیچ کس نخواهم زد، حتی برای حداد عادل. این اصل را می‌توان به مثابه‌ی ارزشی اخلاقی پيش چشم داشت (و می‌شود آن را مانند یک قید، مثل یک متر و یک شاقول پيش چشم گذاشت). خصوصاً کسانی که حوزه‌ی کار تخصصی و علمی‌شان سياست‌پژوهی است، بيشتر به این نکات می‌توانند حساسیت نشان دهند. می‌توان انتظار داشت که در این اوضاع و احوال، اين اندازه خويشتن‌داری و احتیاط نتواند همه را راضی کند، اما برای اخلاق و برای حقیقت باید این دشواری را بر خود هموار کرد. اگر نتوان به همه‌ی اخلاق و همه‌ی حقیقت رسید، دستِ کم آن‌جا که می‌توان جهدی کرد و قدمی برداشت، شرط مروت نيست که خاموش نشينيم.

صاحبِ اين قلم به هیچ رو از نقد اخلاقی سیاست نادم نیست. این شيوه‌ی نقد را هم شيوه‌ای سنتی و قدیمی نمی‌داند. دیده‌ام در واکنش‌هایی که بعضی از دوستان به نوعِ نگاه من داشته‌اند (و این واکنش‌ها عمدتاً زیرِ پوستِ وب اتفاق می‌افتد – یعنی در جاهایی مثل گوگل‌ریدر)، گفته‌اند که این نگاهی است سنتی به اخلاق و سياست و، به عبارتی دیگر، سياست را صحنه‌ای منفک از علم و اخلاق دانسته‌اند. کوشش‌های سياست‌پژوهان و استادان علوم سیاسی معاصر، خلاف اين را نشان می‌دهد (وارد اين بحث هم نمی‌شوم که سياست‌پژوهان کلاسیک چه نظری داشته‌اند). در جای دیگری، با تکيه بر يافته‌ها و پژوهش‌های علمی – که دیگر در آن بحث ایران و ايرانيان محور نیست – می‌توانم به مقالات مهمی اشاره کنم که انگشت بر نقش علم و اخلاق در صحنه‌ی سياست می‌گذارند. این از دستاوردهای مهم روزگار ماست که به فعالان عرصه‌ی سياست، به سياست‌پژوهان و سیاست‌مداران يادآوری می‌کند که می‌توان در سياست مسؤول بود و اخلاقی. به سیاست پرداختن، مستلزم عبور از اخلاق و مسؤول نبودن نيست.

اما در وضعيتِ ما: اگر قرار باشد آينده‌ی سیاسی ایران، سياست‌مدارانی داشته باشد باکفایت و اخلاقی، هم‌اکنون وقت آن است که برای‌اش خون دل بخوریم و با هم گفت‌وگو کنیم. راه گفت‌وگو را اگر ببندیم، اصلاح نمی‌شویم. هيچ وضعیت اضطراری هم نباید باعث شود که حقیقت را بپوشانيم یا در ابراز آن تعلل کنیم، به ویژه وقتی که معایبِ سهو کردن و سهل‌انگاری در التزام به حقیقت برای ما آشکار شده باشد.

November 17, 2009

طهارت‌نامه - ۶

مقدس‌ترین کارها را هم اگر بی‌طهارت و بی‌صفا بکنی، هر چه کردی می‌شود هباءً منثورا. اتفاقاً وقتی آدم‌ها به مکان‌های مقدس یا معنوی می‌رسند يا ادعای تقدس و معنویت می‌کنند، تازه وقت‌اش می‌رسد که بيشتر مراقب صفا و پاکی خودشان باشند. آن وقت است که مسؤولیت‌شان سنگین‌تر می‌شود. وقتی به فضای قدسی رسیدی يا حتی ادعای قدسیت کردی و در تو طهارتی نبود، نه تنها خيری از تو صادر نخواهد شد بلکه هر چه از زبان و عمل‌ات تراوش می‌کند، شر می‌شود و هر چه می‌کنی نه سودی به حالِ تو دارد و نه به حالِ ديگران. این طهارت که نباشد، تیره‌روزی هم در پی‌اش می‌آيد. آن سوی ماجرا هم البته هست: وقتی طهارتی در کار نباشد، همه‌ی مکان‌های مقدس (یا ادعاهای قدسیت) تبدیل می‌شوند به مکان‌های نامقدس و خاکی و زمینی. این طهارت هم با عصمت نسبتی دارد. این عصمت هم آن عصمت اسطوره‌ای و تاریخ‌ساخته نیست. عصمتی است که دست در دستِ طهارت دارد. اما هر چه هست، طهارت مهم است. پاک بايد بود:
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی‌است
نبود خير در آن خانه که عصمت نبود

پ. ن. بی‌صبری نکنید؛ دو تا طهارت‌نامه‌ی دیگر بیشتر نمانده!

November 16, 2009

طهارت‌نامه – ۵

آدمی خطا می‌کند. اين خطاها هم او را می‌آلايند و هم مقدمه‌ی پختگی می‌شوند. گاهی اوقات، خطاهای آدمی، جفای اوست بر خود. گاهی با همين خطاها و جفاها، جانِ خود را زخمی می‌کند. اين زخم‌ها چرکين می‌شوند و آدمی را رنجورتر می‌کنند. صحبت صاحب‌دلان، آدمی را صاف می‌کند و نرم؛‌ گوش بايد بود البته. حضور اهل معنا و همنشينی با آن‌ها بارانی را می‌ماند که بر کوير تفتيده‌ی جان آدمی می‌بارد. بارانی که فيض، نامِ ديگر آن است. فيض اصلاً يعنی همين فروباريدن، هم‌چون فيض دموع. آلوده اگر باشی، زير اين باران بايد بروی تا پاک شوي. و اين شاه است که فيض او اسباب پاکی آدمی می‌شود. اما چه شاهی؟ چه اميری؟ «در دو جهان لطيف و خوش هم‌چو امير ما کجا؟ / ابروی او گره نشد گر چه که ديد صد جفا». اين شاه، اين امير، اهل سماحت است. ابرو گره نمی‌کند. خطاهای ريز و درشت آدمی، او را به کينه و کين‌خواهی نمی‌کشاند. لطيف است و خوش. از اين‌جاست که حضورش بارانی می‌شود لطافت‌افزا که جان‌های زخم‌ديده و رنجور در حضورش پاک و صافی می‌شوند و مرهم می‌يابند. از اين‌جاست که می‌گويد:
آلوده‌ای تو حافظ، فيضی ز شاه درخواه
کآن عنصر سماحت بهر طهارت آمد

November 12, 2009

کی مهربانی بازخواهد گشت؟

مضمون و مغز یادداشتِ پیشين‌ام به گمان خودم بسیار روشن و صریح بود. از عمده‌ی نظرهای شفاهی و کتبی‌ای هم که دریافت کرده‌ام به همين استنباط رسیدم که خوانندگان عمدتاً ملتفت نکته‌ی اصلی من هستند (و تشخيص‌ام در این‌که آن راه و روش خطاست، تشخیصی صائب بوده است). با تمام این‌ها، ذکر این نکته خالی از فایده نیست که مدار و محورِ آن بحث دفاع از حداد عادل نیست، بلکه دفاع از حقیقت است. آن‌که در این میانه‌ مظلوم افتاده حداد عادل نیست که اين روزها عدالت و اخلاق را قربانی سیاست و قدرت کرده است، بلکه حقیقت و اخلاق است که در منازعات سياسی و کوته‌بینی‌ها، خامی‌ها و شتابزدگی‌های این روزها قربانی شور و هیجان و خشم و کین شده است. مهم نیست که آن‌که این جفا در حق او می‌شود حداد عادل است یا کسی دیگر. مهم نیست جايی که اصول اخلاقی زیر پا گذاشته می‌شود، متعلق‌اش سبز باشد يا غیر سبز. مهم نيست که هنگام این زیر پا نهادن اصول اخلاقی، دوست ما صدمه می‌خورد یا دشمنِ ما. اصل فعل است که ناپسند است. همان لغزش نخستین است که مذموم است، نه اين‌که اکنون تیر در سينه‌ی که می‌نشيند.

بعضی از دوستان و بزرگان اهل دانش، با حسن ظن و ادب، متذکر شدند که هر چند اصل نکته‌ای که باید گوشزد شود، بسیار مهم است و تذکار اخلاقی مهمی برای جوانان ماست، خوب‌تر آن است که در طرحی کلی‌تر که سطح بحث را از اين موضوع خاص بالاتر ببرد، به صراحت بيشتری، اصل نکته را دوباره طرح کنم. لذا برای دفع این شبهه، خوب است به قوتِ تمام تکرار کنم که باور من اين است که بر سر اصول اخلاقی به قدر مثقال ذره‌ای کوتاهی و سازش نباید کرد. نمی‌توان گفت که اکنون که به پاره‌‌ی بزرگی از ایرانيان ستم می‌رود، برای دفعِ ستمِ ستم‌کار می‌توان رضا داد به نقضِ اصول اخلاقی‌. حتی اگر فرض کنیم که در اين زیر پانهادن اخلاق، غايتی بزرگ‌تر مد نظر است و آن هم دفعِ ستمِ ستم‌کار است، باز هم اجازه نداريم پا از دايره‌ی ادب و اخلاق بیرون نهیم. این هدف، خیر کثیر نیست بلکه منجر به شری کثير خواهد شد و همواره می‌توان نقض اخلاق را به همین شیوه توجيه کرد. اخلاق هم برای ما خوب است هم برای دشمن ما. حداد عادل با سخنانی که این روزها گفته است، هم به خود جفا کرده است و هم به ما. اما بگذارید وارد آن مرحله از بحث نشوم و به همین مقدار بسنده کنم که اگر هم حداد عادل اهریمن می‌بود (که باور دارم در اين بازی از هيچ کس نبايد اهریمن ساخت)، باز هم ما اجازه نداشتيم و نداریم که متوسل به دروغ‌گويی و شبهه‌افکنی‌های باطل و نقض ابتداييات اخلاقی شويم (شواهد آن‌چه را گفته‌ام در نوشته‌ی پيشين آورده‌ام).

ادامه‌ی «کی مهربانی بازخواهد گشت؟»

November 11, 2009

موج سبز آزادی: چشم در چشمِ مغاک!

توضيح ضروری:
این متن در ابتدا، با مشورت پاره‌ای از دوستان، به قصد انتشار در موج سبز آزادی نوشته شده بود و بنا را بر این نگذاشته بودم که مطلب را در ملکوت منتشر کنم. انگیزه‌ی عدم انتشار مطلب در این‌جا این بود که اين تصور پيش نياید که «زحمات شبانه‌روزی» آن دوستان ناديده گرفته می‌شود یا بهانه‌ای به دست بدخواهان بیفتد، لذا مطلب برای موج سبز آزادی ارسال شد و البته بی‌درنگ و بی‌دریغ پاسخی آمد که انتشار چنین متنی در چنان سايتی امکان‌پذير نیست. این پاسخ البته کار مرا آسان‌تر کرد و همين‌جا بايد بسیار سپاسگزار پاره‌ای دوستان و گردانندگان موج سبز آزادی باشم که به صاحبِ اين قلم در غلبه بر ترديدش یاری کردند.


«آن‌که با هيولاها دست و پنجه نرم می‌کند، باید بپاید که خود در این ميانه هيولا نشود. اگر دیری در مغاکی چشم بدوزی، آن مغاک نیز در تو چشم می‌دوزد.»
فريدريش نیچه، فراسوی نیک و بد، ترجمه‌ی داريوش آشوری، ص. ۱۲۵ (چاپ سوم) – خوارزمی، تهران

ديرزمانی است که قصد داشته‌ام یادداشتی بنویسم درباره‌ی سياست و زبان وب‌سایت موج سبز آزادی. برای اين تعلل هم دلایلی داشته‌ام که جای شرح‌اش این‌جا نیست. اما باور دارم که دیگر بعد از این همه وقت، مجال آن رسیده باشد تا نظرم را بی‌پرده و شفاف بگویم. چکیده‌ی سخن صاحبِ اين قلم – و به عبارتِ دیگر نقدِ او – این است که متأسفانه در پاره‌ای از مطالب موجِ سبز آزادی، زبان و ادبیاتی خشن، پرونده‌ساز و دور از اخلاق، ادب و انصاف به کار بسته شده است. مدعای اصلی من این است که ادبیات کیهانی و زبان افتراساز و اخلاق‌گريز کيهانيان و رسانه‌های بی‌تقوايی که این روزها دامنگیر کشور ما شده است، به شیوه‌ای دیگر در سوی مقابل رسوخ و نفوذ کرده است و همان شیوه‌ی ضد-اخلاق و خشن، رنگ خود را به پاسخ‌های این سو زده است. توضیح و توجیه نویسندگان مطالبی از اين جنس، پیوسته این بوده است که در این جنگ تبلیغاتی که حریف از هیچ تهتک و تهمتی ابايی ندارد و فشار سنگينی بر جنبش سبز وارد می‌‌کند، عیبی نيست اگر ما هم بتوانيم زخمی به گرده‌ی مدعی بزنیم. این منطقی ساده و ساده‌ساز است که نتیجه‌ی بدیهی‌اش این است که هدف هر وسيله‌ای را توجیه می‌کند.

پیش از ورود به جزييات نقد، لازم است این نکته را متدکر شوم که پلیدکاری‌ها و بی‌تقوایی‌های رسانه‌های حکومتی چيزی نيست که امروز بر کسی پوشیده باشد. غرض از تحریر این مختصر تنها عزم بر خود-تصحیح-گری است و پرهیز از فروافتادن به دام مغالطه‌ها و نیرنگ‌های حریف. برای رسیدن به آزادی و در جست‌وجوی حقیقت، فرض و فريضه آن است که به شيوه‌های دشمنان آزادی و حقیقت متوسل نشویم. اگر ما نیز دچار همان شیوه باشیم – ولو در برابر دشمنان‌مان – نهایتاً تفاوت چندانی با آن‌ها نخواهیم داشت و روزی که مصلحت‌های ديگر اقتضا کنند، باز هم حقیقت قربانی خواهد شد. در نتیجه واجب است اين هشدار را پیوسته به خود و دوستان‌مان بدهيم که همواره اين انذار را آویزه‌ی گوش کنيم که نباید این مبارزه را به هر قیمتی پیش برد. سياست، هم‌پایه و هم‌پهلوی بی‌اخلاقی و عبور از اخلاق نیست.

در مطلبی که در موج سبز آزادی با عنوان «قدرت‌طلبی و کودتاگری فرهنگی با نقاب فرهنگ دوستی» منتشر شده است – و شباهت غریبی می‌برد به نوع نوشته‌هایی که با ادبيات برنامه‌ی «هويت» تولید می‌شد و می‌شود – به معنای دقیق کلمه «پرونده‌»ای برای حداد عادل ساخته شده است که اجزای مختلفی از آن مشتمل بر لغزش‌هايی است که در بالا وصف کلی‌اش آمده است. در زير به ذکر نمونه‌هایی می‌پردازم که موضوع را روشن‌تر می‌کند.

ادامه‌ی «موج سبز آزادی: چشم در چشمِ مغاک!»

November 5, 2009

طهارت‌نامه – ۴

نماز ظاهری و باطنی تفاوت درجات و مراتب دارند. دشوار نیست ریا کردن با نمازِ ظاهری. نماز باطنی است که فقها دست‌شان به آن نمی‌رسد. نماز باطنی است که هیچ امامِ جماعتی نمی‌تواند سو و جهتی برای آن مقرر کند. با نماز باطنی می‌توان گفتن که «قبله گو هر سو که خواهی باش». نماز ظاهر، طهارت ظاهر می‌طلبد. نماز ظاهر را با می نسبتی نیست. صاحبِ شريعت از این رو می‌گوید که در حال مستی نماز نخوانید. مستان را نماز نيست: و لا تقربوا الصلاة و انتم سکاریٰ. اما عاشقان حکایت‌شان مستی مدام است: «نمازِ مست، شریعت روا نمی‌دارد / نمازِ من که پذیرد که روز و شب مستم». رندانِ‌ مست، شيوه‌ی عذر خواستن از امام جماعت در نمازهای ظاهری را - علی الخصوص در زمانه‌ای که ریا و تزویر سکه‌ی رایج بازار دین است - آموخته‌اند:
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد

November 1, 2009

آن مرد، معمار است!

با الهام از نازنین‌ام که شیفته‌ی معماری است

نه کشفِ تازه‌ای است و نه معرفتِ جديدی به ما امروز اضافه می‌شود – بعد از چند ماه – که ميرحسين موسوی نماد و الگوی بديع و خلاقی در رهبری سياسی است. اين الگوی نوپديد، دست بر قضا، يکی از مهم‌ترين ويژگی‌های‌اش،‌ مسؤوليت است. در فرصتی فراخ‌تر درباره‌ی «رهبری مسؤولانه» خواهم نوشت (اين مضمون يکی از زمينه‌های کم‌تر پژوهش‌‌شده‌ی علوم سياسی است). و بگذاريد همين ابتدا بر اين نکته‌ی مهم انگشت بگذارم که «توصيف» ويژگی‌های سنجيدنی ميرحسين، تفاوت بسيار دارد با خلق کردن يا سرودن قصه‌هايی شاعرانه و پرسوز و گداز درباره‌ی فضايل و کمالاتِ کسی که دوست‌اش داريم. همين‌که پا به عرصه‌ی محبت بگذاريم و ارادت‌ورزی، ناگزير سنجش و آزمون کردن از دری ديگر می‌گريزد. نقطه‌ی عزيمتِ من در اين يادداشتِ کوتاه، همين سنجش‌پذيری الگوی رهبری ميرحسين است. با اين نقطه‌ی عزيمت، ميرحسين سرمايه‌ای است بسيار ارزش‌مند برای سياست‌ورزی از جنس ايرانی‌اش – که می‌رود تا از مرزهای ايران فراتر برود. اين نکته‌ی آخر، البته پيش‌بينی من است و بايد منتظر ماند و ديد. درباره‌ی اين نکته سکوت می‌کنم چون هنوز مستند کافی در اختيار ندارم.

ميرحسين معمار است؛ هم به اقتضای حرفه و دانش‌آموخته‌گی‌اش و هم با تأمل در گفتمانی که آفريده است. بيانيه‌های چهارده‌گانه‌ی موسوی را اگر بخوانيم (تا این‌جا شده است ۱۴ تا)، به فراست می‌توان صيقل‌خوردن، درخشان‌تر شدن و شفافيت بيشتر نظری و عملی را در قاموس ميرحسين ديد. او معمار است. و در معمار بودن‌اش – به معنای اوليه و اصلی‌اش - «کار» کرده است و هنرورزی، يعنی کارنامه‌‌ای برای خود دارد. ميرحسين از آن دست آکادميسين‌ها يا معمارانی نيست و نبوده که در فضای تباه و بيمار اجتماعی و سياسی کشور در سی ساله‌ی اخير، با تملق و تقرب به قدرت ارج پيدا کرده باشد. و گمانِ من اين است که نسبت او با معمار انقلاب اسلامی ايران هم و محبوبيت او نزد آيت‌الله خمينی هم رکن و پايه‌ی شخصيت او نيست. اين‌ها فرع و پوششی است برای شخصيت ميرحسين (هر اندازه هم که بتوان ادعا کرد و شواهدی نشان داد که شخصيت آيت‌الله خمينی با آن مشی و منش کاريزماتيک در وجودِ ميرحسين هم – مانند بسياری ديگر – ريزش کرده است). ميرحسين در اين ماه‌های اخير ثابت کرده است که از آيت‌الله، نه بت ساخته و نه بت‌واره. او را نه از زمان و مکانِ‌ خود بيرون می‌کشد و نه در زمان و مکانِ خودش او را بی‌معنا و بی‌خاصيت می‌کند. ميرحسين، بشريت آيت‌الله را در چشمِ ناظران امروزی و جوانانی که حضور معمار انقلاب را تجربه نکرده‌اند، می‌تاباند. تاباندن بشريت يعنی اين‌که از وجود و شخصيت او راززدايی می‌کند و او را تبديل به شخصيتی آشنا می‌کند که نتوان از او سلاحی ساختن برای دريدن و ابزاری برای حذف ديگری. بگذاريد اين مضمون را به شکل ديگری بيان کنم تا سوء برداشت‌ها را به حداقل برسانم. وقتی از بشری شدن آيت‌الله در گفتمانِ ميرحسين می‌گويم، مقصودم ارزش‌گذاری نيست که کسی بگويد آيت‌الله خوب بود يا بد. ستودنی بود يا ستيهيدنی. مقصودم اين است که ميرحسين با تکيه بر ميراثی که آزموده و تجربه کرده، امروز زمان را می‌فهمد. نه تند می‌رود و نه کند. نبض جامعه را در دست دارد. اين همان است که در کلامِ او به شيواترين وجهی تجلی پيدا می‌کند که امام به دنبال دانشجويان بود و آن‌ها را جدی گرفته بود. اين نه از آيت‌الله سلب اراده می‌کند و نه او را بی‌معنا می‌کند، بلکه کانون توجه را به جای ديگری می‌برد تا زمانِ حالِ ما را معنادار کند. و زمانِ حال ما يعنی اين: ميرحسين، يک نفر نيست؛ ميليون‌ها نفر است (درست هم‌چنان‌که آيت‌الله به خيل عظيمی پيوند خورده بود؛ خوب يا بدش محل بحث من نيست).

اين معمار، که کارش آفريدن بنای خاکی هم بوده و هست، به آفرينش يک مفهوم زاينده و جوشنده‌ی سياسی رسيده است (و می‌توان خشم و خشونتِ کسانی را از او ديد که کم‌ترين توانايی و خلاقيتی را در آفريدن چيزی هم‌چون آن‌چه او آفريده و در کار آفريدن است، ندارند). هر بار که بخش سبزِ ملت ما، بی‌تاب می‌شود و آتشِ زير خاکستر می‌شود، کلامی تازه‌تر، پخته‌تر و سنجيده‌تر از اين معمار می‌شنويم و می‌خوانيم. به وضوح می‌توان از اين بيانيه‌ها درايت و بلاغت را خواند. پختگی و مسؤوليت‌پذيری مهم‌ترين ويژگی بيانيه‌ی ۱۴ موسوی است. او، بر خلاف کسانی که کلی‌گويانه – و با پس‌زمينه‌ای شبه‌فلسفی - «جنبش سبز» را جنبشی برای آينده و يک دو دهه‌ی آتی می‌بينند، حرکت و نهضتِ ملت را در حال شدن می‌بيند و بلکه «شده» می‌داند. او نه در برابر کسی از آدميان خاکی کرنشی می‌کند و نه از کسی ارعاب در برابر شخصيت‌اش را طلب می‌کند. اين‌که او هشدار می‌دهد مبادا کيش شخصيت پا بگيرد، هم برای ما آينه است و هم برای او. اين آينه را می‌توان پيوسته پيش چشمِ او نهاد، حال که خود به زبان حال و به عيان اقرار به آن کرده است، تا هرگز شخصيت‌پرستی – ديگر – باب نشود.

اين معمار، نه از مردم جلو می‌افتد و پرچمداری می‌شود يکه و تنها و نه از مردم عقب می‌افتد و در خواب می‌رود. اين يعنی جوانه زدن بذر اميد و رشد استوار و پيوسته‌ی آن. اين بذر چندان قویّ و مايه‌دار است که هيچ گياهِ هرزه‌ای نمی‌تواند نيروی نشاط و عزم رويش آن را بخشکاند. اما اين همه از کجا می‌آيد؟ بخشی از اين زايندگی و جوشش، برآمده از سکوتی دراز است. اين سکوت و اعتزال، تا حدی سکوت رسانه‌ای است. ظاهر شدن در برابر رسانه‌ها و تعامل کردن با آن‌ها، هر آدمی را تا جايی ناگزير به تن دادن به بعضی قواعد می‌کند و از سويی آدمی آلوده‌ی اقتضائات اين فضا می‌شود. آن‌ها که جنس‌شان مستعد است و کيشِ شخصيت در خاک وجودشان زود جوانه می‌زند، به آسانی شاخ و برگی می‌دهند از جنس فرعونيت. ميرحسين مدت‌ها از اين فضا دور بوده، نه کرنشی کرده و نه کرنشی شنيده. اين گوهر وجود آدمی را آب‌ديده‌تر می‌کند. آن سوی ديگر ماجرا، سازندگی باطنی و شخصيتی است. اين معنا را می‌توان از بين‌السطور و هم‌چنين تصريحات و اشارات عميقی که در خلال بيانيه‌های موسوی آمده است دريافت. تنيده شدن آيات قرآنی با فهمی زنده و جان‌دار ازآن‌ها در متن سخنان او و يافتن ارتباط‌های مضمونی‌شان با وضع فعلی، کار کسی است که اين‌ها را ورزيده باشد آن هم نه به لقلقه‌ی زبان يا به تکرار و تقليدِ بازی‌های تبليغاتی و رسانه‌های که همه‌ی متون مقدس را خرج و هزينه‌ی فرونشاندن عطش قدرت و اشباع حس تکبر (و این روزها حس نفرت و خشونت) می‌کنند.

ساختن اين جنس بيانيه‌ها، کار معمارانه است. حتی لزومی ندارد لفظ به لفظ اين‌ها را شخص ميرحسين نوشته باشد (هر چند هيچ نشانه‌ای نداريم که خودِ او اين‌ها را ننوشته باشد يا نتواند بنويسد). مهم برون‌دادِ چيزی است که به نام «بيانيه‌ی ميرحسين موسوی» در جامعه‌ی سبز (و سياه) ايرانی منتشر می‌شود. اين‌ها معمارانه است. کنار هم چيدن عناصر مختلف و ميناگری کردن نتيجه‌اش می‌شود جملاتی که گاهی به شعر می‌مانند و الهام. اين يعنی جوشش از درون. يعنی منافذِ‌ چشمه‌ای در رخدادهای اين خرداد گشوده شده‌اند که پيوسته اين‌ نکات حکيمانه، پخته و سنجيده از آن‌ها برون می‌تراود، گويی اين ماه‌ها،‌ ميرحسين ديگری را بيدار کرده است. من در اين ترديدی ندارم که ميرحسين هم، هم‌چون بسياری از ما، از نو متولد شده است و آدمِ دگری شده و «چيز دگر»ش آمده است. و اين همان «چيز» است که هم‌او گفته (با همان طنز و لطافت‌اش) و هم مولوی می‌گفت!

بر خلاف بعضی از همراهان جنبش سبز که چشم‌انداز توفيق اين جنبش را دور می‌بينند، ميرحسين اين جنبش را زنده، جان‌دار و در کار می‌بيند که چشم‌اندازش همين اکنون است نه آينده‌ای دور. او «دشمنان ملت» را هم‌اکنون رفته می‌بيند. و اين چيزی نيست در حد خيال يا حتی پيش‌گويی. اين واقعيتی است تنيده در لايه‌های مختلف جامعه که ميرحسين با درايت و حکمت آن را دريافته و آشکار کرده است. و اين است آن چيزی که من الگوی تازه و بديعی از رهبری می‌نامم: در دست داشتن نبض جامعه، مسؤول و حساس بودن به فراز و نشيب‌های آن، و البته اخلاقی و انسانی بودن (و بسا ويژگی‌های ريز و درشتی که عجالتاً از حوصله‌ی اين بحث خارج است).

برای انبساط خاطر و تقريب به ذهن،‌ حکايتی را نقل می‌کنم که به واسطه‌ی دوست دلنوازی از زبان صادق طباطبايی به من رسيده است. داستان، داستان اظهار نظر آيت‌الله خمينی درباره‌ی آواز شجريان است و قصه اين است که صادق طباطبايی برای ايشان روايت می‌کند که شجريان در منزل‌اش آواز می‌خوانده و غازهای حياط هنگام آواز خواندن با شنيدن آن الحان کنار پنجره صف می‌کشند تا آواز او را بشنوند. و آيت‌الله می‌گويد که: «ببين! غاز آواز شجريان را می‌فهمد و آخوند نمی‌فهمد!». حالا، در مثل مناقشه نيست ولی، حکايت ميرحسين است. اين عبارات او را بخوانيد: «راه سبز ما يک مسير عقلانی است و اين يک بشارت است، زيرا نشان می‌دهد که ما تا انتها بر سر خواسته‌های خود مستحکم خواهيم ايستاد. اگر دچار تندروی و رفتارهای افراطی بوديم شک نکنيد که با دستانی خالی از نيمۀ راه باز می‌گشتيم، زيرا افراط راه را برای تفريط باز می‌کند». او اين جنبش را بهتر و درست‌تر از هر کسی می‌فهمد و بسيار از کسانی که در ميان صفوف سبزها هستند نمی‌فهمند، هم‌او که سال‌ها از صحنه‌ی سياست رسمی و رسانه‌ای دور بوده. کسانی که ساليان درازی در متن اين سياست و در صفوف اول سياست‌ورزی بوده‌اند اين بصيرت را ندارند که اين مسير هم عقلانی است و هم بشارت دارد: بشارت‌اش به اين است که زبان حال اين وضع نشان می‌دهد که راه را درست آمده‌ است – و آمده‌ايم – که نشانی‌ها همه درست بودند. نشانی غلط به کسی داده نشده بود. کسی تا اين‌جا دستِ خالی نمانده. او به افراط و تفريط نيفتاده. تمام خطاهای پياپی را حريف مرتکب شده و روز به روز توان‌اش برای خردمندی و سنجيدگی تحليل می‌رود و زرادخانه‌ی خشم و خشونت‌اش هم پر می‌شود و هم بی رمق و رونق. اين همان چيزی است که در بينش خود-تصحيح‌گرِ ميرحسين در بيانيه‌های پياپی‌اش ديده می‌شود. همين ميرحسين کم‌رو و خجالتی، دو سه هفته که درنگ و تأمل می‌کند (و حتی سکوت)، حاصل‌اش می‌شود بيان و بيانيه‌ای به اين پختگی و درايت.

ملت ما چه می‌خواهد جز همين درايت و پختگی؟ ما چه می‌خواهيم جز همين سنجيدگی و اعتدال؟ ما در پی چه هستيم جز تعطيل کردن چرخه‌ی معيوب خشم و خشونت؟ بسی چيزها هست که بايد به آن‌ها برسيم – بسی چيزهای خوبی که از جنس انتقام‌گيری و تشفی‌خاطر نيستند و متعلق‌شان سرنگونی و براندازی نيستند – اما همين‌ها که که اکنون محقق شده‌اند، شالوده‌هايی هستند قوی برای بنايی محتشم و استوار. و اين‌ها از معماری ساخته است که ميرحسين است. آری، آن مرد معمار است!

پ. ن. این متن اختصاصی و شخصی است در نتیجه خواهش می‌کنم مطلب را در جایی نقل نکنید و قوياً از بازتولید این متن در هر وبلاگ و وب‌سايت سبز یا غیرسبزی پرهیز کنید. لینک دادن به مطلب مجاز و ممدوح است.

طهارت‌نامه - ۳

مغز نماز، نیاز است. نمازِ درست یعنی نمازی که نیاز در آن باشد. نمازی که شکستگی داشته باشد. و اين نیاز را با دردمندی نسبت است. این دردمندی هم پهلو می‌زند به عشق. عشقِ بی‌درد داریم و عشقِ دردمندانه داریم. عشقِ فرشتگان با عشقِ آدمیان فرق دارد: «قدسیان را عشق هست و درد نيست». قامت بستن برای نمازی که مجموعه‌‌ی ‌نیاز باشد و درد و عشق، آسان نيست. تا نماز، نمازِ عشق شود، سرشک روانی لازم است، آبِ دیده‌ای باید برای وضوی این نماز. خونِ جگر باید خورد برای اين طهارت:
خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد
به آبِ دیده و خونِ جگر طهارت کرد

حسينِ منصور هم که نمازِ عشق را بر دار کرد، همين را گفت: صلاة العشق رکعتان لا يصح وضوءهما الا بالدم.
Free counter and web stats