این سی و هفت ثانیه را بارها گوش دادهام. همين سورهی کوتاه را. هشت آیه است و بس. شاطری به لحنی آرام میخواند و هر بار که از اول تا آخر سوره میرود، مرا مثل موج با خود میبرد. این همه لطف به انواع عتاب آلوده، این همه عنایت، این گوشهی چشم، آدمی را بیخود میکند. همین «الم نشرح لک صدرک و وضعنا عنک وزرک الذی انقض ظهرک و رفعنا لک ذکرک». حالی هست و خلوتی. ذوقی و مشاهدهای. با خود میگویم – میدانم و میبینم – که پاسبانی دل آسان نيست. حفظ حریم دل، کوشش میخواهد. حافظ را زمزمه میکنم: پاسبان حرم دل شدهام شب همه شب / تا دراین پرده جز اندیشهی او نگذارم... پاسبانی کردن آسان نيست. گويی میانهی میدانی. ميدان نبرد. میدانی که نيازمند سپر و زره باشی و از هم سو تیر فتنه روان باشد. يعنی میدانی که ميدان عسر است و دشواری. اینجا عنایتی باید تا دیدهی خوابآلودِ بخت بیدار شود. گویی حبیب، به دلشدهاش مژدگانی میدهد و کریمانه بر خوانِ خود مینشاندش و میخواندش به تقرب... حال خوشی است. حالی که ندانی باید از ناز گریستن سردهی يا از نیاز. حالی که میانهی تنعم و دولت، تهیدست باشی و مسکین. حال استغنای پيچيده در نیاز. حال حيران ماندن، چشم در چشمِ ساقی.
من این دل و این جان را بر آستان کرماش افکندهام. با همین حالِ «به ديوان عمل نامه سياه» آمدن و به دریای کرمِ او «غرق گناه» آمدن... با امید همین فتوح. «دلبر از ما به صد امید ستاند اول دل / ظاهراً عهد فرامُش نکند خُلق کريم». شاطری همچنان میخواند در پردههای جان که «فاذا فرغت فانصب و الی ربک فارغب» و چه رغبتِ شوقناکی است در این حالِ پریشانی که هیچ کساش بدان وقوف نیست. حالی که گفتنی نیست. حالی که کس پریشانیاش را نمیداند و بویی نمیبرد از این همه زخمِ درون. از این حالی که مجالِ آه هم در آن نيست. این حالِ غریب وصفناشدنی... بعضی چیزها را نمیشود نوشت. جرأتاش نيست. در این حریم جسارت نبايد کرد. در راه که میآمدم با خود میانديشيدم که «چاکر چو قديم گشت، گستاخ شود». حکایت بندگانی است که سالها همنشينی با خداوندشان، آنها را گستاخ میکند و زباندراز: گوشام چرا مالی اگر من گوشهی نان بشکنم؟
سالها بود که اين غزل حافظ را در چنين حالی نشنیده بودم (شايد هم هرگز چنین نشنيده بودماش): مزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرم / که پيشِ چشمِ بیمارت بمیرم... يعنی انگار این همه معنا ناگهان یکجا هبوط کرده. انگار بار اول است بشنوی پیامی پنهان را. انگار گریبانات را میگیرد و میگويد خانه از غیر تهی کن. تهی کن تا بتوانی بگويی: چنان پر شد فضای سينه از دوست / که فکر خويش گم شد از ضميرم. اين پر شدن آسان نیست. عمری باید درنگ کرد. عمری آه بر لب باید داشت. زندگانیها تباه میشود برای همین يک نفس که ببینی که فضای سينه این اندازه از او پر است چنانکه جايی برای جز او نمانده. جای غیر نمیماند. جای غم هم نمیماند. حکایتاش هم آسان است. حکایت عهد است و پیمان. حکايت یک قرارِ ساده: قراری کردهام با میفروشان / که روز غم به جز ساغر نگيرم. قرار هم حساب و کتاب دارد. دفتر و دیوان دارد. اما این دفتر و دیوان هم ساده است. نقش پراکنده ندارد. تکلیفِ همه چیزش روشن است:
مبادا جز حسابِ مطرب و می / اگر نقشی کشد کلکِ دبیرم
با آن الحان نهفته در انشراح شروع میکنی و میرسی به این بختِ جوانی که از دولتِ عشق میرسد، ولو پیر باشی و سالخورده. از آن حال خوف، میرسی به حالِ رجا. از آن بر خويش چو بید لرزيدن، میرسی به امنيت و سلام. اصلاً من با همین دو نامِ «مؤمن» و «سلام» در حضور و دیدار تو زخمهای جانام را شستوشو دادم. در حضورِ تو امنیت است که در جانام میريزد. سلامت است که در میرسد. حال غریبی است. حالی است که به ذوق توان گفتن. حالی است که با اشک و سوز میرسد. همین سوزی که کارها بکند. نیاز نيمشبی هم میخواهد. کمند عنایتی هم لازم است. همین چيزهايی که نمیشود توضيح داد. چيزهایی که يا به آسانی مدلل نمیشوند یا اصلاً دلیلپذير نیستند. خودشان دلیلاند. «خدای را مددی ای دلیلِ ره...». بخت جوان. جوانبختِ جهان. با این بختِ جوان است که آسان میشود جان داد. بختِ جوان باید یار شود. گوش بدهید و یک شبی در هوای حال و حالِ هوا باشيد. هوای شرارانگیزی که غوغا میکند. «شرارانگیز و توفانی هوایی در من افتاده است / که همچون حلقهی آتش دراين گرداب میگردم». گوش بدهيد فقط. نخواستم از غزل آواز چیزی بنویسم که سورهای است برای خودش. آیتی است. معجزتی است. که بماند. بماند.
من این دل و این جان را بر آستان کرماش افکندهام. با همین حالِ «به ديوان عمل نامه سياه» آمدن و به دریای کرمِ او «غرق گناه» آمدن... با امید همین فتوح. «دلبر از ما به صد امید ستاند اول دل / ظاهراً عهد فرامُش نکند خُلق کريم». شاطری همچنان میخواند در پردههای جان که «فاذا فرغت فانصب و الی ربک فارغب» و چه رغبتِ شوقناکی است در این حالِ پریشانی که هیچ کساش بدان وقوف نیست. حالی که گفتنی نیست. حالی که کس پریشانیاش را نمیداند و بویی نمیبرد از این همه زخمِ درون. از این حالی که مجالِ آه هم در آن نيست. این حالِ غریب وصفناشدنی... بعضی چیزها را نمیشود نوشت. جرأتاش نيست. در این حریم جسارت نبايد کرد. در راه که میآمدم با خود میانديشيدم که «چاکر چو قديم گشت، گستاخ شود». حکایت بندگانی است که سالها همنشينی با خداوندشان، آنها را گستاخ میکند و زباندراز: گوشام چرا مالی اگر من گوشهی نان بشکنم؟
سالها بود که اين غزل حافظ را در چنين حالی نشنیده بودم (شايد هم هرگز چنین نشنيده بودماش): مزن بر دل ز نوکِ غمزه تیرم / که پيشِ چشمِ بیمارت بمیرم... يعنی انگار این همه معنا ناگهان یکجا هبوط کرده. انگار بار اول است بشنوی پیامی پنهان را. انگار گریبانات را میگیرد و میگويد خانه از غیر تهی کن. تهی کن تا بتوانی بگويی: چنان پر شد فضای سينه از دوست / که فکر خويش گم شد از ضميرم. اين پر شدن آسان نیست. عمری باید درنگ کرد. عمری آه بر لب باید داشت. زندگانیها تباه میشود برای همین يک نفس که ببینی که فضای سينه این اندازه از او پر است چنانکه جايی برای جز او نمانده. جای غیر نمیماند. جای غم هم نمیماند. حکایتاش هم آسان است. حکایت عهد است و پیمان. حکايت یک قرارِ ساده: قراری کردهام با میفروشان / که روز غم به جز ساغر نگيرم. قرار هم حساب و کتاب دارد. دفتر و دیوان دارد. اما این دفتر و دیوان هم ساده است. نقش پراکنده ندارد. تکلیفِ همه چیزش روشن است:
مبادا جز حسابِ مطرب و می / اگر نقشی کشد کلکِ دبیرم
با آن الحان نهفته در انشراح شروع میکنی و میرسی به این بختِ جوانی که از دولتِ عشق میرسد، ولو پیر باشی و سالخورده. از آن حال خوف، میرسی به حالِ رجا. از آن بر خويش چو بید لرزيدن، میرسی به امنيت و سلام. اصلاً من با همین دو نامِ «مؤمن» و «سلام» در حضور و دیدار تو زخمهای جانام را شستوشو دادم. در حضورِ تو امنیت است که در جانام میريزد. سلامت است که در میرسد. حال غریبی است. حالی است که به ذوق توان گفتن. حالی است که با اشک و سوز میرسد. همین سوزی که کارها بکند. نیاز نيمشبی هم میخواهد. کمند عنایتی هم لازم است. همین چيزهايی که نمیشود توضيح داد. چيزهایی که يا به آسانی مدلل نمیشوند یا اصلاً دلیلپذير نیستند. خودشان دلیلاند. «خدای را مددی ای دلیلِ ره...». بخت جوان. جوانبختِ جهان. با این بختِ جوان است که آسان میشود جان داد. بختِ جوان باید یار شود. گوش بدهید و یک شبی در هوای حال و حالِ هوا باشيد. هوای شرارانگیزی که غوغا میکند. «شرارانگیز و توفانی هوایی در من افتاده است / که همچون حلقهی آتش دراين گرداب میگردم». گوش بدهيد فقط. نخواستم از غزل آواز چیزی بنویسم که سورهای است برای خودش. آیتی است. معجزتی است. که بماند. بماند.

نظرها (5)
سلام
هرچند دیر متوجه بروز رسانی وبلاگتون شدم. ولی خوب هرکدوم ازین دست نوشته هاتون برای چند وقت شور و شیدایی ما کفایت میکنه.
مارو از شرح معجزت نهفته در این غزل محروم نفرمایید.غزل رو خوندن یه شیدایی در انسان تولید میکنه گوش دادنش شیدایی دیگر و شرح غزل هم به طریقی دیگر آدم رو حیران میکنه.
به یاد پست حیرانی و غزل مولانا (که خوردم از دهان بندی در این دریا کفی افیون)افتادم.
مرسی آقای محمدپور
برقرار باشید
فلورا | شنبه، ۲۵ مهر ۱۳۸۸، ۱۶:۴۲
حال کردم ، خيلي وقت بود اينو گوش نکرده بودم دستت درد نکنه. شاد باشي
آبان | پنجشنبه، ۲۳ مهر ۱۳۸۸، ۱۶:۵۹
سلام و درود بی پایان بر حضرت داریوش ، عزیز بسی حال کردیم از این نوشتار و از این نوای دل انگیزت. برقرار باشید
سراج | پنجشنبه، ۲۳ مهر ۱۳۸۸، ۱۵:۰۷
من زنده به آن دمم که ساقی فرمود
یک جرعه دگر بنوش ومن نتوانم
خیلی خیلی عزیزه ولی باکاسه صبرم چکنم لبریزه!!!
بدل گفتم صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی برسرم کرد
مسافر | پنجشنبه، ۲۳ مهر ۱۳۸۸، ۱۰:۴۸
سلام
چطور میشه موسیقی های عالی که میگذارید رکورد و یا شیر در جایی مثل فیس بوک کرد؟ (البته با اجازه و اگر بشود)
من از آن مجموعه تصنیف مشکاتیان خیلی بهره بردم. متاسفانه دیگر در صفحه اولتان نیست.
در ضمن پیشنهاد میکنم به مقتضای حال روی هر پست یک موسیقی بگذارید. در شادی ماهور و بیات ترک و در قبض روحی شوشتری و دشتی.
ممنون
سوال فوق را به همین جهت پرسیدم تا ببینم میشه این مجموعه را جایی ثبت کرد؟
----------------------------------------
دوست عزیز،
اين مجموعه همینجا موجود است. به بایگانی مراجعه کنید. طبعاً خود فايلها تا حدودی محدوديت نشر گسترده دارند. اما همینجا میتواند شنیدشان و لينکشان را هم میشود فرستاد فیسبوک.
د. م.
محمد فریدزاده | پنجشنبه، ۲۳ مهر ۱۳۸۸، ۰۴:۰۴