تو را با عاشقی، مستی و رندی شناختم. با شور و قلندری آغاز شدی. ولی پایان نداری. «مردن عاشق نمیمیراندش». اما این منام که اینجا میمانم، تنهای تنها. همه قصهی خودشان را میگویند. هر کس داستان خودش را میسراید. همه از غم خودشان میگویند. هر برگ این خاطرات با تو را که ورق میزنم یا شور و شیدایی است، یا رنج استخوانگداز عاشقی که تو مثل کوه آن بالا ایستاده بودی و میگفتی عاشقی همين است؛ همین. با این تکیه کلام: «یعنی که...» با همان لهجهی نشابوریات. بگو دوباره؛ بگو: «حسن مشکاتیان ما را اينجوری بزرگ کرد؛ گفت...». بگو تا با هم بخندیم. بگو تا باز سرت را در آغوش بگيرم و باز با هم بگرييم. میگويی؟
خاطرت هست که تازه از قونیه برگشته بودی؟ یادت هست؟ خاطرت هست چگونه «یک دست جام باده و يک دست جعد یار» نيمشبان بر سر مزار ديوانهی کبیر قونوی تا سحرگاهان ساز زدی؟ يادت هست؟ یادت هست آن شب نخست چهها گفتیم و چهها شنيدیم؟ تا خبر از گوش و چشمام به جانام بریزد، تا این زهر به استخوانام برسد يواش يواش سرما از دستانام به پاهام برسد، مثل برق تمام تو پيش رویام راه رفت. کی بود؟ هفتهی پيش؟ با آن تلفن نصفهکاره که گفتی: «سخنان خوبی را آغازيده بودی»؟ با همین ادای خودت: «آغازیده...».
چه رؤیاها که نداشتم؛ چه خوابها که ندیده بودم... حیف! حیف؟ ناگهان دود شد همه چیز؟ میشود؟ یعنی تو به آن میراث عظیمات که خلقی و ملتی را پريشان و هوایی کرده بود، دیگر چیزی نمیافزايی؟ یعنی تو کی و کجا از بن دل فریاد میزنی: «محبوبِ من! وطن!»؟ کی؟ عکسهات را ببينیم؟ اینها را تماشا کنم؟ هر کداماش يا خاطرهای است شيرین یا قصهی رنجهای تو، رنجها من، رنجهای ما... رضا به من میگوید چیزی بنویس. از چه بنویسم آخر؟ از ماتم بیپايان ما؟ آن هم در چنین روزی؟ در چنین حالی؟ با این وطن پريشان؟ همین وطنی که تو با خون دل و اشک میگفتی که: «دردا و دریغا که چنان گشتی بیبرگ / کز بافتهی خويش نداری کفنِ من». همین وطن. همین وطنی که تو تار و پودت را با آن ساخته بودی. همه آرزوی من بود که روزی را شاهد باشی که وطن را آباد ببینی، پاک ببینی، بیغم ببینی، سر بلند ببینی، نه اينکه میانهی این همه غوغا و آشوب بروی؟ کجا آخر؟ کجا رفتی؟ یکنفس دارم ناسزایات میگویم که چه کردی با من، با خودت، با ما؟ این حفرهی عظیم را در دل مام میهن چه کسی پر میکند؟ تو که تمام هنرت وقف ایران بود و هر مضرابات، هر زخمهات، شعلهای بود بر خاکستر ققنوس... تو چرا آخر؟ عاشقی مانند تو چرا؟ قلندر پاکبازی مثل تو چرا؟ تو چرا؟
آن آخرین سفر را یادت هست؟ آن روزی که ما را – من و مرتضی کاخی را – با مضرابهات روانه کردی که برویم بیرون، بعد آن همه اصرار که بمانیم؟ یادت هست؟ من ماندم و کاخی رفت. ولی چه سود گفتن اینها؟ چه سود از این خاطرهها؟ میليونها از اينها را آوا دارد و آيین. من چه کنم که دستام کوتاه است و نیستم که در آغوششان بگیرم؟ دیشب داشتم به بانو میگفتم این عکسی که دست به دست در وب میچرخد، این عکسی که گوشهاش تاخورده و من روزی اسکناش کردم، این عکس هر بار لبخند به لبانام مینشاند. اين عکس همان شبی گرفته شد که تو تازه از قونیه آمده بودی. این عکسِ آن شب است. شبی که من خراب از پيش تو رفتم. اما این عکس، هر بار ديگر که ببينماش آتشام میزند. آتشام میزند.
هر چه بنویسم و مینويسم تمام نمیشود و تمام نمیشود. سالهای درازی از تو بنویسند و در ماتم تو بمویند و هنوز نفهمند چه جواهری، چه گنجینهای دیگر از دست برون شد. مثل تیری از کمان جهیدی و رفتی. تو راه خودت را رفتی و ما مانده در نیمهراه. با این وطن ویران. با این خاک خونبار و ماتمزده. حالا داغ بر سر داغ، غم بر سر غم میگذارم. میگویم:
سپهرِ بر شده، پرويزنی است خون افشان
که ریزهاش سر کسریٰ و تاج پرویز است!
تاج پرویز! پرویز! از همان روزهای اول خو گرفتم که فقط پرویز بناممات. میدانستی که به زبان من نمیآمد پیش رویات «استاد» صدایات کنم. برای بیرونیها استاد بودی. برای من پرویز بودی. چیزی بودی بالاتر از این القاب. آدم بودی. عاشق بودی. مست بودی. رند بودی. خلاصهی شوریدگی بودی. جهان لابد یادش هست آن شبی را که افسانهی عشق میگفتی و هنوز از آن آتش افروخته یاد میکردی... من در این هفت سال مگر از تو جدا بودم؟ چند بار میگفتی شعرهات را بده و چقدر من عذر آوردم که شاعر نیستم؟ یک روز تلفن را میدادی دست شرف الدین خراسانی و یک روز دست شفیعی کدکنی و به زور میگفتی شعر بخوان! شعر؟ من؟ باید حتماً مرا میبردی پيش سایه تا بگوید خدا آخر و عاقبتات را به خیر کند اگر شاعر شوی! پریشان میگويم نه؟ خوب پريشانام... فکر میکنم فردا چه میکنم؟ چه باید بکنم؟ چه میشود کرد؟ با تو، با این دل غمپرورد، با این چراغی که در چشم تو شکستند، با این میهنی که در هر رگاش زخمی از ستم است و جگرت را پارهپاره میکرد، چه کنم؟ چه کنم؟
ولی مگر تو هم ماتم داری؟ من با این صدای خشگرفتهی تو چه کنم؟ «یقین درم اثر امشو به هایهای مو نیست / که يار مسته و گوشاش به گریههای مو نیست». آوا جان! آيينکم! سینهام مثل کوره است. سرم سوت میکشد. زبانام نمیچرخد. چه بگویم؟ نه من آرامام نه شما. مدام با خودم میخوانم که لابد پرویز الآن میگويد:
مریزید بر گورِ من جز شراب
میارید در بزم من جز رباب
هر چه فکر میکنم میبینم حالا حالاها باید بنویسم. تمام نمیشود این مرگ. این عشق. اين سوز. این شعلهای که دارد خاکسترمان میکند. همه اميدمان این است که از اين خاکستر مثل ققنوس سر بلند کنیم. همه امیدمان اين است که یک چیز باشد که پرویز را شاد کند، آرام کند، لبخند به لباش بنشاند: مرهم به زخمهای وطن گذاشته شود. این همه ستم، این همه آزادیکشی، این همه نامردمی و ریا، این همه دروغ تمام شود. میشود یعنی؟ میشود؟
بریز خونمه با دست نازنين خودت
چره که بهتر از ای هيچی خونبهای مو نیست...

خاطرت هست که تازه از قونیه برگشته بودی؟ یادت هست؟ خاطرت هست چگونه «یک دست جام باده و يک دست جعد یار» نيمشبان بر سر مزار ديوانهی کبیر قونوی تا سحرگاهان ساز زدی؟ يادت هست؟ یادت هست آن شب نخست چهها گفتیم و چهها شنيدیم؟ تا خبر از گوش و چشمام به جانام بریزد، تا این زهر به استخوانام برسد يواش يواش سرما از دستانام به پاهام برسد، مثل برق تمام تو پيش رویام راه رفت. کی بود؟ هفتهی پيش؟ با آن تلفن نصفهکاره که گفتی: «سخنان خوبی را آغازيده بودی»؟ با همین ادای خودت: «آغازیده...».
چه رؤیاها که نداشتم؛ چه خوابها که ندیده بودم... حیف! حیف؟ ناگهان دود شد همه چیز؟ میشود؟ یعنی تو به آن میراث عظیمات که خلقی و ملتی را پريشان و هوایی کرده بود، دیگر چیزی نمیافزايی؟ یعنی تو کی و کجا از بن دل فریاد میزنی: «محبوبِ من! وطن!»؟ کی؟ عکسهات را ببينیم؟ اینها را تماشا کنم؟ هر کداماش يا خاطرهای است شيرین یا قصهی رنجهای تو، رنجها من، رنجهای ما... رضا به من میگوید چیزی بنویس. از چه بنویسم آخر؟ از ماتم بیپايان ما؟ آن هم در چنین روزی؟ در چنین حالی؟ با این وطن پريشان؟ همین وطنی که تو با خون دل و اشک میگفتی که: «دردا و دریغا که چنان گشتی بیبرگ / کز بافتهی خويش نداری کفنِ من». همین وطن. همین وطنی که تو تار و پودت را با آن ساخته بودی. همه آرزوی من بود که روزی را شاهد باشی که وطن را آباد ببینی، پاک ببینی، بیغم ببینی، سر بلند ببینی، نه اينکه میانهی این همه غوغا و آشوب بروی؟ کجا آخر؟ کجا رفتی؟ یکنفس دارم ناسزایات میگویم که چه کردی با من، با خودت، با ما؟ این حفرهی عظیم را در دل مام میهن چه کسی پر میکند؟ تو که تمام هنرت وقف ایران بود و هر مضرابات، هر زخمهات، شعلهای بود بر خاکستر ققنوس... تو چرا آخر؟ عاشقی مانند تو چرا؟ قلندر پاکبازی مثل تو چرا؟ تو چرا؟
آن آخرین سفر را یادت هست؟ آن روزی که ما را – من و مرتضی کاخی را – با مضرابهات روانه کردی که برویم بیرون، بعد آن همه اصرار که بمانیم؟ یادت هست؟ من ماندم و کاخی رفت. ولی چه سود گفتن اینها؟ چه سود از این خاطرهها؟ میليونها از اينها را آوا دارد و آيین. من چه کنم که دستام کوتاه است و نیستم که در آغوششان بگیرم؟ دیشب داشتم به بانو میگفتم این عکسی که دست به دست در وب میچرخد، این عکسی که گوشهاش تاخورده و من روزی اسکناش کردم، این عکس هر بار لبخند به لبانام مینشاند. اين عکس همان شبی گرفته شد که تو تازه از قونیه آمده بودی. این عکسِ آن شب است. شبی که من خراب از پيش تو رفتم. اما این عکس، هر بار ديگر که ببينماش آتشام میزند. آتشام میزند.هر چه بنویسم و مینويسم تمام نمیشود و تمام نمیشود. سالهای درازی از تو بنویسند و در ماتم تو بمویند و هنوز نفهمند چه جواهری، چه گنجینهای دیگر از دست برون شد. مثل تیری از کمان جهیدی و رفتی. تو راه خودت را رفتی و ما مانده در نیمهراه. با این وطن ویران. با این خاک خونبار و ماتمزده. حالا داغ بر سر داغ، غم بر سر غم میگذارم. میگویم:
سپهرِ بر شده، پرويزنی است خون افشان
که ریزهاش سر کسریٰ و تاج پرویز است!
تاج پرویز! پرویز! از همان روزهای اول خو گرفتم که فقط پرویز بناممات. میدانستی که به زبان من نمیآمد پیش رویات «استاد» صدایات کنم. برای بیرونیها استاد بودی. برای من پرویز بودی. چیزی بودی بالاتر از این القاب. آدم بودی. عاشق بودی. مست بودی. رند بودی. خلاصهی شوریدگی بودی. جهان لابد یادش هست آن شبی را که افسانهی عشق میگفتی و هنوز از آن آتش افروخته یاد میکردی... من در این هفت سال مگر از تو جدا بودم؟ چند بار میگفتی شعرهات را بده و چقدر من عذر آوردم که شاعر نیستم؟ یک روز تلفن را میدادی دست شرف الدین خراسانی و یک روز دست شفیعی کدکنی و به زور میگفتی شعر بخوان! شعر؟ من؟ باید حتماً مرا میبردی پيش سایه تا بگوید خدا آخر و عاقبتات را به خیر کند اگر شاعر شوی! پریشان میگويم نه؟ خوب پريشانام... فکر میکنم فردا چه میکنم؟ چه باید بکنم؟ چه میشود کرد؟ با تو، با این دل غمپرورد، با این چراغی که در چشم تو شکستند، با این میهنی که در هر رگاش زخمی از ستم است و جگرت را پارهپاره میکرد، چه کنم؟ چه کنم؟
ولی مگر تو هم ماتم داری؟ من با این صدای خشگرفتهی تو چه کنم؟ «یقین درم اثر امشو به هایهای مو نیست / که يار مسته و گوشاش به گریههای مو نیست». آوا جان! آيينکم! سینهام مثل کوره است. سرم سوت میکشد. زبانام نمیچرخد. چه بگویم؟ نه من آرامام نه شما. مدام با خودم میخوانم که لابد پرویز الآن میگويد:
مریزید بر گورِ من جز شراب
میارید در بزم من جز رباب
هر چه فکر میکنم میبینم حالا حالاها باید بنویسم. تمام نمیشود این مرگ. این عشق. اين سوز. این شعلهای که دارد خاکسترمان میکند. همه اميدمان این است که از اين خاکستر مثل ققنوس سر بلند کنیم. همه امیدمان اين است که یک چیز باشد که پرویز را شاد کند، آرام کند، لبخند به لباش بنشاند: مرهم به زخمهای وطن گذاشته شود. این همه ستم، این همه آزادیکشی، این همه نامردمی و ریا، این همه دروغ تمام شود. میشود یعنی؟ میشود؟
بریز خونمه با دست نازنين خودت
چره که بهتر از ای هيچی خونبهای مو نیست...


نظرها (25)
من یه مشکلی دارم
اون هم اینه که این جا فقط باید از مرحوم مشکاتیان خوب گفت. به دو دلیل یکیش این که همه دارن خوب می گن پس همه باید خوب بگن و یکیش هم این که ایشان مرده اند.
هیچ کسی در هیچ جای عالم هنر و موسیقی ایرانی به ایشان انتقادی ندارند واقعا؟
البته این فقط یه سواله. خواهش می کنم طبق عادت فحش بارانم نکنید
---------------------------------------
عادت؟ فحشباران؟ مگر از مشکاتيان کم انتقاد شده است؟ مگر نباید بشود؟
د. م.
حمید | شنبه، ۲ آبان ۱۳۸۸، ۱۹:۱۶
صدای باد میاید،طنین شیون و نوحه،مگر سودابه مینالد، مگر سیمرغ میگرید،کدامین پیک یارسته است،کین پیغام بگذارد
mohssen | پنجشنبه، ۹ مهر ۱۳۸۸، ۰۷:۲۴
تو میروی که بماند تو خامشی که بخواند که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند
افسانه مرآت | یکشنبه، ۵ مهر ۱۳۸۸، ۲۱:۰۸
سلام. امروز رفتم تشییع استاد مشکاتیان. جای تان خالی بود. همهاش به یاد شما بودم. میدانشتم خیلی دلتان میخواست که باشید. چندتاع عکس گرفتم که تو وبلاگ گذاشتم.
بهراستی که مردم قدرشناسی داریم. حضور مردم واقعا غیرمنتظره بود تاجایی که هم حسین علیزاده، هم هماسون شجریان و خانوادهی مشکاتیان را شگفتزده کرد.
روحش شاد و به خاطر همهی لحظههای خوبی که با او داشتیم، آرزوهایاش روا باد
--------------------------
ممنون سعید عزيز. ممنون که به یادم بودی در اين رنج عظیم.
د. م.
سعيد مهرپويا | شنبه، ۴ مهر ۱۳۸۸، ۲۱:۳۵
هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام ما.
تسلیت به تمامی اهالی موسیقی
روحش شاد ویادش گرامی
عادل | جمعه، ۳ مهر ۱۳۸۸، ۲۳:۵۳
امشب همه غمهاي عالم را خبر كن
بنشين و با من گريه سركن گريه سركن
sallaneh | پنجشنبه، ۲ مهر ۱۳۸۸، ۰۹:۱۷
با سلام و عرض تسلیت
ببخشید می خواستم بدانم علت مرگ آن عزیز چه بوده است؟
منظور از نارسایی قلبی چیست؟
آیا ایشان به چیزی اعتیاد داشتند و همین سبب مرگشان شده است؟
ب عرض پوزش.سوالاتم بخاطر این است که در ذهن خیلی ها همین پرسشها بوجود آمده است
-------------------------
دوست عزیز،
نارسایی قلبی، یعنی سکتهی قلبی. آدمها در هر سنی سکته میکنند. مشکاتیان هم نفر اول نیست و نبوده. اما در ایران ما همه معتادیم: معتادم به خون دل خوردن؛ معتاد به ستم ديدن؛ معتاد به جفا کشیدن؛ معتاد به ... بشمرید همينجور.
د. م.
مهران | چهارشنبه، ۱ مهر ۱۳۸۸، ۱۷:۳۴
بله می تونم تصور کنم که استاد شفیعی بسیار غمزده اند. فرزند دیگر خراسان استاد شجریان هم پریشب در ابتدای کنسرت پاریس درخواست یک دقیقه سکوت کردند. چقدر خوشحالم که این دو بزرگ چند سال پیش دوباره یکدیگر را در اغوش کشیدند.وقتی کلام خراسانی بهار رو با ادای درست گویش استاد مشکاتیان می شنوم به راستی به کوچه باغهای کودکیم پرتاب میشوم و در زشک و اخلمد و طرقبه و جاغرق غرق می شوم. پیام تسلیت ما را به آوا و آیین عزیز که فرزندان دو بزرگ موسیقی ما هستند برسانید.
آذین | چهارشنبه، ۱ مهر ۱۳۸۸، ۱۰:۰۶
گزید این همه بی مهری زمانه مرا
نمانده است بجز عزلت آشیانه مرا
زبیم آنکه شوم پیرو زمهریر شوم
تموز قهر فلک سوخت در جوانه مرا
زمانه بس که زمن حق شنیده میترسد
نکرده باز دهان، میزند دهانه مرا...(بهاء الدین خرمشاهی)
این مطلب ملکوت و لینک خوابگرد که نوشته بود "پرویز مشکاتیان در گوشه ی عزلت در گذشت" آتش به جان همهء دوستداران مشکاتیان زد، حیفه که یک هنرمند در اوج بمیره در سنی که به کمال تجربه میرسه و نوبت شاخ تر پروردن و بریدن شاخه های خشکه،صد حیف!
به همه دوستدارانش تسلیت میگم.
فلورا | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۸، ۱۸:۰۷
پ.ن. آیا سراینده ی رزم مشترک نیز استاد مشکاتیان بودند؟
-----------------------
بله. بود.
آذین | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۸، ۱۶:۲۵
صبر باید صبر شاید. این فرزند خراسان که رفت آن فرزند خراسان که دیار غربت سفر کرد خراسان دلش گرفته سخت گرفته.
-----------------------------------
دلام برای شفیعی هم غم دارد که پرویز را وقتی از دست داد که در غربت بود.
د. م.
آذین | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۸، ۱۶:۲۳
... او سبز بود و گرم كه افتاد..
وبگذر | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۸، ۱۴:۴۵
روزي كه نامه زيباي استاد مشكاتيان در حمايت از مهندس موسوي رو ديدم تو صفحه فيس بوكم نوشتم آدم احساس غرور ميكنه از داشتن چنين هنرمنداني در اين مملكت...در يه نامه حدود 5، 6 خطي مي تونستي وسعت نگاه استاد رو در سياست ببيني...حيف
ندا | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۸، ۱۳:۲۰
يادت هست وقتی شجريان به صدا و سيما نامه نوشته بود ۱۵-۲۰ سال پيش که آهنگاش را پخش نکند،چه نامه ی نجيبانه ای نوشته بود توی آدينه که "تنها صدا نيست که می ماند"آخرش يادته گفته بود"آن آهنگی که می خواهيم پخش نشود تنها صدا نيست که
Mina | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۸، ۱۱:۳۶
باد می وزد
و میوه نمی داند که
وقت افتادن او امروز است
اشک .......... اشک ................ اشک
.
.
.
بانو مریم | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۸، ۰۶:۱۰
عنوان خبر را که خواندم باورم نشد. دنبال تشابه اسمی یا اشتباه ذهنی میگشتم. اما خبر درست بود.
بد به حال ما.
مصطفی | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۸، ۰۴:۵۶
man hichi az moosighi nemidoonam,amma az waghti yadame too goosham hamin nawa bood,hamin nawa,hamin nawa,hamin nawa....bekhoda in goosheye donya dige darim diwoone mishim,kodoom ghamo tahamol konim?.....ke yar masteo....
مهدی | سه شنبه، ۳۱ شهریور ۱۳۸۸، ۰۰:۳۴
رسول الله می فرماید:
اگر کسی عاشق شود و به عشقش نرسد و پاک از دنیا برود شهید از دنیا رفته است.این رندی و عشق برای چون اویی نرسیدنی و همیشه رفتنی بود.پاک بود.شهادتش گوارایش
محسن اکبرزاده | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۸، ۲۲:۴۱
غم آخرت باشه داداش
آبان | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۸، ۲۱:۲۶
تسلیت داریوش. خدا صبر بدهد به تو و همه کسانی که داغدارش هستند. خدا را شکر که ایمان داریم می روند به جایی که از این دنیایی که ما آلوده اش کردیم هزاران بار بهتر است. ماه رمضان همه ما را قویتر کرده. پناه ببریم به خودش که پناه همه سختی ها و گریه ها و از دست دادنهای ماست.
شادی | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۸، ۲۱:۰۴
جای آدرس وبلاگ، «شیننامه» را گذاشتم؛ برای آن شب و آن بعدازظهری که سر ِ اینها چهقدر شوخی کردیم و مزخرف گفتیم و خندیدیم؛ شینها شدند سین و هی گفتیم باز و هی بخند و ..
و روز دیگر که با امیر رفتیم و پرینت اینها را دادیم به مشکاتیان که یعنی دوستی اینها فرستاده داغ داغ ...
همهء خندههامان خیلی زود میشوند خاطرات تلخ. دریغ از مرگ ندارم، که حق است؛ دریغ از اینهمه سرعت زمانه است.
خودت سلامت باشی رفیق.
حسین | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۸، ۱۹:۲۷
ممنون از متن زیبایتان. واقعا حیف شد.غیر قابل باور بود.از زمان شنیدن خبر و بخصوص با خوندن متن شما اشک از دیدگانم جاری شد.
تسلیت به جامعه هنری و دوستداران موسیقی فاخر ایرانی
بلوچزهی | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۸، ۱۸:۳۵
خيلي حيف شد. دو سال پيش بود گمانم. فرصتي دست داد كه رفتيم خانه اش. بعدا ظاهرا نزد خبرنگار همكار ما اظهار لطفي كرده بود در حق من كه براي بار اول خانه اش رفته بودم. دائم ازش مي پرسيدم كي با بزرگان دوباره دور هم جمع مي شويد. بعد از كنسرت لطفي بود.
از آموزش و پرورش گفت كه مشكل اصلي جامعه ماست و از اينكه خيلي جامعه متفاوت از قبل شده. ازاظهار محبتش به يك كارگر ساختماني گفت و تعجب اين كارگر ساختماني از اين اظهار محبت و خود متعجب بود كه چرا مهرباني در اين زمانه اينقدر تعجب آور شده است نزد مردمان؟!
تلخ شده بود خيلي. اما خيلي زود بود... . حكمتي بوده لابد در اين سفر زود هنگام. خدايش بيامرزد كه دل ما را در روزهاي دلتنگي با آن الحان و نغمه هاي بهشتي تنها نگذاشت.
فيضيخواه | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۸، ۱۸:۰۳
بگذار تابگرييم چون ابر دربهاران
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران
هر كو شراب فرقت روزي چشيده باشد
داند كه سخت باشد قطع اميدواران
..
از صميم قلب تسليت ميگم
غمگينم بسيار غمگين
.. | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۸، ۱۷:۳۸
دیروز را با "مژده ی بهار"ش گذراندم.
افسوس دگربار کسی مژده ی بهارش نمی دهد.
مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد/
نقش هر نغمه که زد راه بجايي دارد/
عالم از ناله ي عشاق مبادا خالي/
که خوش آهنگ و فرح بخش هوايي دارد/
ایاز رزمجویی | دوشنبه، ۳۰ شهریور ۱۳۸۸، ۱۷:۳۳