هماکنون مقالهای از آقای نيکفر دیدم در نیلگون با عنوان «الاهيات شکنجه». بحث نيکفر، بحث روز سياسی فعلی است و معضلات مبتلا به کشور. در عين احترام عمیقی که برای آقای نيکفر قایلام، نمیتوانم درک کنم که اين دوستان چرا تا اين اندازه میان تربیت فلسفی و سنگوارههای ذهنی و ایدئولوژيکشان سرگردان ماندهاند و هر وقت اقتضا کند، از سخنان روشن، صریح و ابطالپذیر معرفتی، جهش میکنند به سخنان کلیگويانه، پرابهام و مغالطهآمیز. برای اينکه مقصودم روشن شود، توضيحاتی میدهم. سپس چند عبارت از مقالهی جناب نيکفر را نقل میکنم و به توضيح نظرم میپردازم.
آقای نیکفر در ابتدای مقاله توضیح میدهد و فرجام سخناش توضیح این است که سکولاریسم، نوعی معنويت است. اما دریغ که ايشان در متن مقاله و در جایجایاش ناگهان همهی ملاحظات معرفتی و فلسفی را به کناری مینهد و با لحن، زبان و ادبیاتی ستیزنده و خشماگین که به هیچ رو زيبندهی يک فیلسوف نيست، ناخرسندی و عصبانیتاش را از «اسلام»، «دين» و «خدا» بر آفتاب میافکند (شواهدش را نقل میکنم). برای اینکه حساب سیاست را از بحث معرفتی جدا کنم، تأکید میکنم که نقدهایی که بر ایشان دارم، اساساً متوجه منطق نوشتهی خود ايشان است که پلهپله راه تناقض را میپیماید.
ايشان از جمهوری اسلامی آغاز میکند. سپس به نظام دینی میرسد. بعد، گذارش به فرهنگ دینی میافتد و سپس تازه به خدای اسلام میرسد؛ بدون اينکه دقیقاً روشن باشد که آیا ربط منطقی و وثیقی ميان اينها بر قرار هست یا نه. یکی از مشکلات جدی که من همواره با نوع تفکر دوستانی مثل جناب نیکفر داشتهام همین جهش زدنهای بدون توضیحی است که در نوشتههاشان مشهود است. از جملهی این جهشهای بلاتوضیح، یکی این است که ایشان، «خدا» را مفروض میگیرند و سپس کوشش میکنند با منطق «بعضی» مؤمنان به همان خدا، صفاتی را بر آن خدا بار کنند و بگویند اين خدا وصفاش اين است و آن. این نوع برخورد مغالطهای معرفتی است. به عنوان مثال این بند را ببينيد:
«خدایان در مرحلهی آغازین پیدایششان تن به چنین گفتوگوهایی نمیدهند. گفتوگو فرصت و آرامش میخواهد. هر خدایی به مجرد پدید آمدن، در برابر یک دوراهی قرار میگیرد: ممکن است به یک روح شرور اهریمنی تبدیل شود و فریب و فریبکار خوانده شود، شاید هم این سعادت را بیابد که از شرارت فاصله گیرد و نیکوکار شود. همه چیز بستگی به توازن قوا دارد. البته خدایان معمولاً از هیچ زاده نمیشوند و هر یک از آنها پیشینهای دارد. مقام آنان نیز در میانهی خیر و شر یکبار برای همیشه تثبیت نمیشود. همهی آنان زندگی پرفراز و نشیبی دارند. آنان معمولاً چندژنی هستند، یعنی اصالتشان یک همتافته است، به این جهت استعدادهای مختلفی دارند....خدای اسلامی بر مدینه و مکه مسلط شد و سپس دایرهی قدرت خود را گسترش داد.»
فارغ از اینکه من یا شما مؤمن به یکی از اديان ابراهيمی يا غیر ابراهيمی باشيم، من نمیتوانم درک کنم آقای نیکفر با کدامين منطق و ابزار معرفتی به چنين شناختی از آن «خدا» رسیدهاند. اين «خدا» کیست؟ صفاتاش چیست؟ چه ويژگیهايی دارد؟ نزد مؤمنان و نزد کافران به آن «خدا»، او هرگز در دایرهی فهم و شناختشان نبوده است. آنها وصف این خدای وصفناشدنی را از پيامبران شنيدهاند. آنها از کسی، چیزی، موجودی، مفهومی به نام «خدا»، «الله» و «يهوه» به ما خبر میدهند. و صفات و ویژگیهای آن خدا را همين پیامبران برای ما وصف میکنند. اما این چه «خدا»يی است که صفت «اسلامی» را هم يدک میکشد و به فتح مکه و مدينه میرود، عذاب میکند و شکنجه میکند؟ اين خدا مگر خارج از توصیفات همين مؤمنان وجود دارد یا شرحی از اوصاف خدايی او از جايی غير از همين متون دينی برای ما آمده است؟ اگر ما علم داریم به اینکه خدايی هست يا نيست، لابد تکيهی ما بر همين علم خودمان باید باشد، نه بر علم مدعی. میفهمم که نیکفر به اوصافی از خدای مسلمانی اشاره میکند که در متون مقدساش آمده است، ولی اين را هم میدانيم که اگر «خدای اسلام» («اسلام» یعنی چه؟)، خدای «جبار و قهار» است یا «لطيف و غفور و رحيم و مؤمن و مهيمن» است، خدايی است که وصفاش از خودِ او میرسد (بنا به ادعای دین) نه از من و شما. اما نهايتاً اين «مسلمان»ها هستند که دين را میفهمند؛ خدا نيست که «يک» فهم مشخص و روشن را از خود در ذهن آنها بنشاند. اين را برای این گفتم که برسم به این اوصافی که نیکفر برای «خدا»ی مؤمنان میتراشد: خدايی که میتواند «رام» شود («خدای رامشده»)؛ خدايی که میتواند «فرهیخته» شود («اگر خدا در جریان فرهیخته شدنش نیک شده است، پس چه چیزی باعث تقابل دین و اخلاق میشود؟») و خدایی که میتواند «شکنجه» کند و الخ. من میفهمم که لابد اين «شکنجه» در ذهن نیکفر چيزی است شبیه «عذاب» ولی آن «شکنجه» کجا و اين «عذاب» کجا؟! حیرانام از این همه رهزنی معنايی و زبانی که به پای فرونشاندن يک دغدغهی فروخفتهی ایدئولوژیک ریخته میشود: بله، مقصودم صراحتاً اين است که دوستان فلسفهخواندهی ما هنوز نمیتوانند حب و بغضهای شخصی و گروهیشان را هنگام بحث معرفتی کنار بگذارند.
اسباب تأسف است که بعضی از دوستانی که مقالهی نيکفر را خواندهاند به هيچ وجه حساسیت به اين جملهی آشفته، آکنده از کلیگویی و تعميمهای گزاف، پر اشتلم و متناقض نشان ندادهاند: «در اسلام گرایشی عجیب به تروریسم وجود دارد. دینهای دیگر ستمگری کردهاند و میکنند، اما همانند اسلام به تروریسم گرایش نداشتهاند». تروریسم؟ جهان اسلام کدام مسلمانها را در خود دارد؟ چه کسی میتواند حساب اقلیتی را به پای يک میليارد مسلمان بنویسد که اصلاً اين تعابير را نمیفهمند؟ چرا این تعبیر نمیتواند توضیح بدهد که مسيحيان آزادیخواه ايرلند با کدام منطق دست به خشونت و ترور میزدند (در همين قرن بیستم)؟ چرا مدل توضيح آقای نيکفر نمیتواند توضیح بدهد که معضل «سياسی» خاورميانه، کشمير، بدخشان تاجيکستان، افغانستان و چین از کجا پدید آمد؟ چه کسی گفته است «دینهای دیگر ستمگری کردهاند و میکنند، اما همانند اسلام به تروریسم گرایش نداشتهاند» (یعنی اسلام ستمگرترین دین است)؟ من هنوز دين رامشده، خدای رامشده و مسیحيت رامشده را نمیٰفهمم و شاید هم هرگز نفهمم. تفاوت بنده با آقای نيکفر این است که برای انسانها، اختیار، تشخيص و تصمیمشان اصالت و ارزش قایلام. ایشان جوری سخن میگويند که انگار ما انسانها موجوداتی دست و پا بسته هستیم در برابر ارادهای غالب از سوی يک خدایی که يا فرهيخته است یا وحشی؛ یا خدای مسلمانان است يا خدای مسيحیان و يا خدای سکولارهای لاييک! لايههای بیرونی سخن آقای نیکفر را که میشکافیم به یک مدعای ساده و روشن میرسيم: آقای نيکفر خود پیامبر يک دین است که خدايی دارد و خدایاش – ظاهراً – اوصاف خدای سایر ادیان را ندارد! آن خدا – یا آن دین - «سکولاريسم» است و اين سکولاریسمی که ايشان از آن سخن میگويند يک سکولاريسم خاص است که منظور نظر خود ایشان است. سکولاریسمی نیست که تاريخ داشته باشد و فراز و نشيب. سکولاريسمی نيست که مؤمنان مختلف و متفاوتی در طول اعصار و قرون سر بر آستان الوهیتاش فرود آورده باشند. سکولاريسم ايشان سکولاریسمی است پاک، فرهیخته، رام و معنوی. قلب اين مدعا هم اینجاست: «سکولاریسم، تحمیل اخلاق به دین است.». چيزی که نیکفر هرگز توضیح نمیدهد – و اساساً توضیح دادناش باعث نقض این همه مدعیات بلندبالاست – این است که کدام سکولاریسم؟ با کدام تاریخ؟ کدام اخلاق؟ اخلاقی که ابن مسکویه از آن سخن میگوید؟ اخلاق نصیر الدین طوسی؟ اخلاق انقلابیون فرانسه؟ اخلاق فيلسوفان مدرن امروزی؟ و کدام دین؟ و کدام مسلمانان؟
تمام اين ماجراها را بسیار سادهتر میشد توضيح داد. میشد بدون این همه تکلف گفت که اسلام – مثل هر دین، آيين و مسلک دیگری – تاریخی دارد و این تاریخ انباشته از تفسیرهای مختلف و متفاوت است (درست همچنانکه «دموکراسی» تفسیرهای مختلف و متفاوتی برداشته است). وضعیت موجود این است که «عدهای» از مؤمنان به يک «دين» تفسيری و برداشتی از يک دين دارند. «عدهای ديگر» هم میتوانند تفسير ديگری از آن داشته باشند – کما اینکه تاريخ گواهی میدهد که داشتهاند – و اکنون اين تفسیرها با هم در تعارض قراردارند. به عبارت ديگر، اين «انسان»ها هستند که رو در روی يکديگر ايستادهاند نه «خدايان»!
جناب نيکفر چندان درگیر مقدمات سخنشان شدهاند که به اين جملهی عجيب و شگفتآور میرسند: « جان آدمی در دید این قدرتها حرمت چندانی ندارد، بویژه اگر جان نامسلمان باشد. مسلمان را هم به سادگی میتوان منحرف و نامسلمان خواند. اسلام، دینی جهانی است، خدای اسلام اما نتوانسته است خدای همهی جهانیان باشد. این خدا، همواره خدای یک قبیله، یک قوم و یک سلسله بوده است». با کدام شاهد میتوان به همين شتاب و سرعت دربارهی «اسلام» و «خدای اسلام» نظر داد؟ همين «خدای اسلام» که ايشان ظاهراً خيلی خوب با صفات و خلق و خویاش آشنا هستند، قرنها – پیش از اين همه بازی سياسی دو سه قرن اخير – موضع صریحی نسبت به حرمت جان آدميان، به ویژه حقوق «اهل ذمه» داشته است. قرار نيست امروز مبانی زندگی مدرن را برای فهم، تحلیل و ارزشگذاری تاريخ به گذشته پرتاب کنيم. اما قرار نیستم چشم انصاف را هم فروببنديم و برای اثبات خواستهی قلبیمان تاريخ را هم ناديده بگیریم.
خلاصه کنم که از نظر من آنچه حضرت نیکفر اسماش را میگذارد «خدای اسلام»، در واقع نام ديگری است برای «يک مسلمان» يا «مسلمانانی خاص». و این مغالطه و دگرديسی لفظ و معنا، ناگزير میتواند پیامدهای هولناکی داشته باشد. يکی از پيامدهای این نوع نگاه اين است اين بازی خشن و خونین با این رویکردها به این آسانی روی پايان به خود نخواهيد دید. چرا؟ شاهدش در اين جملات آقای نيکفر است: «نظام دینی ای برپا کرده اند که عصاره ی همه ی تبهکاریهاست. فرهنگ اسلامی نتوانسته است خدایی بپروراند که دروغگویی و تزویر و تجاوز را ممنوع کند. در اسلام بی هیچ مشکلی جدی میتوان دروغ گفت، ریاکاری کرد، تجاوز کرد، آدم کشت. خدای اسلام، از یک طرف بسیار مقتدر است، از طرف دیگر به سادگی آلت دست قرار میگیرد.». پلکان مغالطهی آقای نیکفر را ملاحظه کنید: ۱. نظام دینی؛ ۲. فرهنگ اسلامی؛ ۳. اسلام؛ ۴. خدای اسلام! شگفتا از این همه شتاب برای رسيدن به آن «خدا» و سست کردن پایههای «خدايی» او! مشکل اين نوع نگاه اين است که «خدا»یی در ذهن، ضمیر، باطن و انديشهی شمار کثیری «مسلمان» وجود دارد، زنده است، نفس میکشد و هر روز دست در کاری دارد از جنسی لطيف و جانافروز (بر خلاف خدای وحشی، رامنشده و نافرهيختهای که آقای نيکفر – و البته «بعضی مسلمانان خاص» –میسازند). اين «خدا» به خاطر اولاً «نظام دينی» (کدام نظام دینی؟ چه کسی مدعی است که این نظام دینی است؟ کدام «خدا» گفته است؟) و ثانياً به خاطر «فرهنگ اسلامی» (کدام فرهنگ اسلامی؟ در چه زمانی؟ در کدام منطقهی جغرافيايی؟) و ثالثاً به خاطر «اسلام» (کدام اسلام؟ اسلام ایرانی؟ هندی؟ اندونزيایی؟ عربی؟ آفریقايی؟ مصری؟ تونسی؟ لبنانی؟) ناگهان تمام بنیاد هستیاش در معرض تزلزل قرار میگیرد. خوب با این زبان خشن و ستیزهجو، هیچ وقت آن «خدای وحشی» – اگر از ادبیات آقای نیکفر استفاده کنيم – «رام» نخواهد شد. یکی از دلایلاش به همين سادگی است: آن خدای وحشی را خود آقای نيکفر ساخته است؛ وجود خارجی ندارد. آنچه وجود خارجی دارد، انسانهایی هستند که بر مسند خدایی مینشينند و فرعون و نمرود میشوند. همین و بس.
ارزش دارد که تربيت فلسفی و آموختههای معرفتی را به همين سادگی پای مغالطههايی دستمالی شده و تکراری هدر دهيم؟ منتظر میمانم شايد دوستان اهل فضل بتوانند حاشيهای بر اين سخنان (و البته عرايض بنده) بنويسند. در اين آشفتهبازار سياست و انديشه، بیش از هر زمانی محتاج دقت نظری هستیم که به خاطر اين همه غبار و غوغا، سختگيریهای عقلانی و معرفتی را قربانی هيجانهای سياسی نکنیم.
پ. ن. [...]
آقای نیکفر در ابتدای مقاله توضیح میدهد و فرجام سخناش توضیح این است که سکولاریسم، نوعی معنويت است. اما دریغ که ايشان در متن مقاله و در جایجایاش ناگهان همهی ملاحظات معرفتی و فلسفی را به کناری مینهد و با لحن، زبان و ادبیاتی ستیزنده و خشماگین که به هیچ رو زيبندهی يک فیلسوف نيست، ناخرسندی و عصبانیتاش را از «اسلام»، «دين» و «خدا» بر آفتاب میافکند (شواهدش را نقل میکنم). برای اینکه حساب سیاست را از بحث معرفتی جدا کنم، تأکید میکنم که نقدهایی که بر ایشان دارم، اساساً متوجه منطق نوشتهی خود ايشان است که پلهپله راه تناقض را میپیماید.
ايشان از جمهوری اسلامی آغاز میکند. سپس به نظام دینی میرسد. بعد، گذارش به فرهنگ دینی میافتد و سپس تازه به خدای اسلام میرسد؛ بدون اينکه دقیقاً روشن باشد که آیا ربط منطقی و وثیقی ميان اينها بر قرار هست یا نه. یکی از مشکلات جدی که من همواره با نوع تفکر دوستانی مثل جناب نیکفر داشتهام همین جهش زدنهای بدون توضیحی است که در نوشتههاشان مشهود است. از جملهی این جهشهای بلاتوضیح، یکی این است که ایشان، «خدا» را مفروض میگیرند و سپس کوشش میکنند با منطق «بعضی» مؤمنان به همان خدا، صفاتی را بر آن خدا بار کنند و بگویند اين خدا وصفاش اين است و آن. این نوع برخورد مغالطهای معرفتی است. به عنوان مثال این بند را ببينيد:
«خدایان در مرحلهی آغازین پیدایششان تن به چنین گفتوگوهایی نمیدهند. گفتوگو فرصت و آرامش میخواهد. هر خدایی به مجرد پدید آمدن، در برابر یک دوراهی قرار میگیرد: ممکن است به یک روح شرور اهریمنی تبدیل شود و فریب و فریبکار خوانده شود، شاید هم این سعادت را بیابد که از شرارت فاصله گیرد و نیکوکار شود. همه چیز بستگی به توازن قوا دارد. البته خدایان معمولاً از هیچ زاده نمیشوند و هر یک از آنها پیشینهای دارد. مقام آنان نیز در میانهی خیر و شر یکبار برای همیشه تثبیت نمیشود. همهی آنان زندگی پرفراز و نشیبی دارند. آنان معمولاً چندژنی هستند، یعنی اصالتشان یک همتافته است، به این جهت استعدادهای مختلفی دارند....خدای اسلامی بر مدینه و مکه مسلط شد و سپس دایرهی قدرت خود را گسترش داد.»
فارغ از اینکه من یا شما مؤمن به یکی از اديان ابراهيمی يا غیر ابراهيمی باشيم، من نمیتوانم درک کنم آقای نیکفر با کدامين منطق و ابزار معرفتی به چنين شناختی از آن «خدا» رسیدهاند. اين «خدا» کیست؟ صفاتاش چیست؟ چه ويژگیهايی دارد؟ نزد مؤمنان و نزد کافران به آن «خدا»، او هرگز در دایرهی فهم و شناختشان نبوده است. آنها وصف این خدای وصفناشدنی را از پيامبران شنيدهاند. آنها از کسی، چیزی، موجودی، مفهومی به نام «خدا»، «الله» و «يهوه» به ما خبر میدهند. و صفات و ویژگیهای آن خدا را همين پیامبران برای ما وصف میکنند. اما این چه «خدا»يی است که صفت «اسلامی» را هم يدک میکشد و به فتح مکه و مدينه میرود، عذاب میکند و شکنجه میکند؟ اين خدا مگر خارج از توصیفات همين مؤمنان وجود دارد یا شرحی از اوصاف خدايی او از جايی غير از همين متون دينی برای ما آمده است؟ اگر ما علم داریم به اینکه خدايی هست يا نيست، لابد تکيهی ما بر همين علم خودمان باید باشد، نه بر علم مدعی. میفهمم که نیکفر به اوصافی از خدای مسلمانی اشاره میکند که در متون مقدساش آمده است، ولی اين را هم میدانيم که اگر «خدای اسلام» («اسلام» یعنی چه؟)، خدای «جبار و قهار» است یا «لطيف و غفور و رحيم و مؤمن و مهيمن» است، خدايی است که وصفاش از خودِ او میرسد (بنا به ادعای دین) نه از من و شما. اما نهايتاً اين «مسلمان»ها هستند که دين را میفهمند؛ خدا نيست که «يک» فهم مشخص و روشن را از خود در ذهن آنها بنشاند. اين را برای این گفتم که برسم به این اوصافی که نیکفر برای «خدا»ی مؤمنان میتراشد: خدايی که میتواند «رام» شود («خدای رامشده»)؛ خدايی که میتواند «فرهیخته» شود («اگر خدا در جریان فرهیخته شدنش نیک شده است، پس چه چیزی باعث تقابل دین و اخلاق میشود؟») و خدایی که میتواند «شکنجه» کند و الخ. من میفهمم که لابد اين «شکنجه» در ذهن نیکفر چيزی است شبیه «عذاب» ولی آن «شکنجه» کجا و اين «عذاب» کجا؟! حیرانام از این همه رهزنی معنايی و زبانی که به پای فرونشاندن يک دغدغهی فروخفتهی ایدئولوژیک ریخته میشود: بله، مقصودم صراحتاً اين است که دوستان فلسفهخواندهی ما هنوز نمیتوانند حب و بغضهای شخصی و گروهیشان را هنگام بحث معرفتی کنار بگذارند.
اسباب تأسف است که بعضی از دوستانی که مقالهی نيکفر را خواندهاند به هيچ وجه حساسیت به اين جملهی آشفته، آکنده از کلیگویی و تعميمهای گزاف، پر اشتلم و متناقض نشان ندادهاند: «در اسلام گرایشی عجیب به تروریسم وجود دارد. دینهای دیگر ستمگری کردهاند و میکنند، اما همانند اسلام به تروریسم گرایش نداشتهاند». تروریسم؟ جهان اسلام کدام مسلمانها را در خود دارد؟ چه کسی میتواند حساب اقلیتی را به پای يک میليارد مسلمان بنویسد که اصلاً اين تعابير را نمیفهمند؟ چرا این تعبیر نمیتواند توضیح بدهد که مسيحيان آزادیخواه ايرلند با کدام منطق دست به خشونت و ترور میزدند (در همين قرن بیستم)؟ چرا مدل توضيح آقای نيکفر نمیتواند توضیح بدهد که معضل «سياسی» خاورميانه، کشمير، بدخشان تاجيکستان، افغانستان و چین از کجا پدید آمد؟ چه کسی گفته است «دینهای دیگر ستمگری کردهاند و میکنند، اما همانند اسلام به تروریسم گرایش نداشتهاند» (یعنی اسلام ستمگرترین دین است)؟ من هنوز دين رامشده، خدای رامشده و مسیحيت رامشده را نمیٰفهمم و شاید هم هرگز نفهمم. تفاوت بنده با آقای نيکفر این است که برای انسانها، اختیار، تشخيص و تصمیمشان اصالت و ارزش قایلام. ایشان جوری سخن میگويند که انگار ما انسانها موجوداتی دست و پا بسته هستیم در برابر ارادهای غالب از سوی يک خدایی که يا فرهيخته است یا وحشی؛ یا خدای مسلمانان است يا خدای مسيحیان و يا خدای سکولارهای لاييک! لايههای بیرونی سخن آقای نیکفر را که میشکافیم به یک مدعای ساده و روشن میرسيم: آقای نيکفر خود پیامبر يک دین است که خدايی دارد و خدایاش – ظاهراً – اوصاف خدای سایر ادیان را ندارد! آن خدا – یا آن دین - «سکولاريسم» است و اين سکولاریسمی که ايشان از آن سخن میگويند يک سکولاريسم خاص است که منظور نظر خود ایشان است. سکولاریسمی نیست که تاريخ داشته باشد و فراز و نشيب. سکولاريسمی نيست که مؤمنان مختلف و متفاوتی در طول اعصار و قرون سر بر آستان الوهیتاش فرود آورده باشند. سکولاريسم ايشان سکولاریسمی است پاک، فرهیخته، رام و معنوی. قلب اين مدعا هم اینجاست: «سکولاریسم، تحمیل اخلاق به دین است.». چيزی که نیکفر هرگز توضیح نمیدهد – و اساساً توضیح دادناش باعث نقض این همه مدعیات بلندبالاست – این است که کدام سکولاریسم؟ با کدام تاریخ؟ کدام اخلاق؟ اخلاقی که ابن مسکویه از آن سخن میگوید؟ اخلاق نصیر الدین طوسی؟ اخلاق انقلابیون فرانسه؟ اخلاق فيلسوفان مدرن امروزی؟ و کدام دین؟ و کدام مسلمانان؟
تمام اين ماجراها را بسیار سادهتر میشد توضيح داد. میشد بدون این همه تکلف گفت که اسلام – مثل هر دین، آيين و مسلک دیگری – تاریخی دارد و این تاریخ انباشته از تفسیرهای مختلف و متفاوت است (درست همچنانکه «دموکراسی» تفسیرهای مختلف و متفاوتی برداشته است). وضعیت موجود این است که «عدهای» از مؤمنان به يک «دين» تفسيری و برداشتی از يک دين دارند. «عدهای ديگر» هم میتوانند تفسير ديگری از آن داشته باشند – کما اینکه تاريخ گواهی میدهد که داشتهاند – و اکنون اين تفسیرها با هم در تعارض قراردارند. به عبارت ديگر، اين «انسان»ها هستند که رو در روی يکديگر ايستادهاند نه «خدايان»!
جناب نيکفر چندان درگیر مقدمات سخنشان شدهاند که به اين جملهی عجيب و شگفتآور میرسند: « جان آدمی در دید این قدرتها حرمت چندانی ندارد، بویژه اگر جان نامسلمان باشد. مسلمان را هم به سادگی میتوان منحرف و نامسلمان خواند. اسلام، دینی جهانی است، خدای اسلام اما نتوانسته است خدای همهی جهانیان باشد. این خدا، همواره خدای یک قبیله، یک قوم و یک سلسله بوده است». با کدام شاهد میتوان به همين شتاب و سرعت دربارهی «اسلام» و «خدای اسلام» نظر داد؟ همين «خدای اسلام» که ايشان ظاهراً خيلی خوب با صفات و خلق و خویاش آشنا هستند، قرنها – پیش از اين همه بازی سياسی دو سه قرن اخير – موضع صریحی نسبت به حرمت جان آدميان، به ویژه حقوق «اهل ذمه» داشته است. قرار نيست امروز مبانی زندگی مدرن را برای فهم، تحلیل و ارزشگذاری تاريخ به گذشته پرتاب کنيم. اما قرار نیستم چشم انصاف را هم فروببنديم و برای اثبات خواستهی قلبیمان تاريخ را هم ناديده بگیریم.
خلاصه کنم که از نظر من آنچه حضرت نیکفر اسماش را میگذارد «خدای اسلام»، در واقع نام ديگری است برای «يک مسلمان» يا «مسلمانانی خاص». و این مغالطه و دگرديسی لفظ و معنا، ناگزير میتواند پیامدهای هولناکی داشته باشد. يکی از پيامدهای این نوع نگاه اين است اين بازی خشن و خونین با این رویکردها به این آسانی روی پايان به خود نخواهيد دید. چرا؟ شاهدش در اين جملات آقای نيکفر است: «نظام دینی ای برپا کرده اند که عصاره ی همه ی تبهکاریهاست. فرهنگ اسلامی نتوانسته است خدایی بپروراند که دروغگویی و تزویر و تجاوز را ممنوع کند. در اسلام بی هیچ مشکلی جدی میتوان دروغ گفت، ریاکاری کرد، تجاوز کرد، آدم کشت. خدای اسلام، از یک طرف بسیار مقتدر است، از طرف دیگر به سادگی آلت دست قرار میگیرد.». پلکان مغالطهی آقای نیکفر را ملاحظه کنید: ۱. نظام دینی؛ ۲. فرهنگ اسلامی؛ ۳. اسلام؛ ۴. خدای اسلام! شگفتا از این همه شتاب برای رسيدن به آن «خدا» و سست کردن پایههای «خدايی» او! مشکل اين نوع نگاه اين است که «خدا»یی در ذهن، ضمیر، باطن و انديشهی شمار کثیری «مسلمان» وجود دارد، زنده است، نفس میکشد و هر روز دست در کاری دارد از جنسی لطيف و جانافروز (بر خلاف خدای وحشی، رامنشده و نافرهيختهای که آقای نيکفر – و البته «بعضی مسلمانان خاص» –میسازند). اين «خدا» به خاطر اولاً «نظام دينی» (کدام نظام دینی؟ چه کسی مدعی است که این نظام دینی است؟ کدام «خدا» گفته است؟) و ثانياً به خاطر «فرهنگ اسلامی» (کدام فرهنگ اسلامی؟ در چه زمانی؟ در کدام منطقهی جغرافيايی؟) و ثالثاً به خاطر «اسلام» (کدام اسلام؟ اسلام ایرانی؟ هندی؟ اندونزيایی؟ عربی؟ آفریقايی؟ مصری؟ تونسی؟ لبنانی؟) ناگهان تمام بنیاد هستیاش در معرض تزلزل قرار میگیرد. خوب با این زبان خشن و ستیزهجو، هیچ وقت آن «خدای وحشی» – اگر از ادبیات آقای نیکفر استفاده کنيم – «رام» نخواهد شد. یکی از دلایلاش به همين سادگی است: آن خدای وحشی را خود آقای نيکفر ساخته است؛ وجود خارجی ندارد. آنچه وجود خارجی دارد، انسانهایی هستند که بر مسند خدایی مینشينند و فرعون و نمرود میشوند. همین و بس.
ارزش دارد که تربيت فلسفی و آموختههای معرفتی را به همين سادگی پای مغالطههايی دستمالی شده و تکراری هدر دهيم؟ منتظر میمانم شايد دوستان اهل فضل بتوانند حاشيهای بر اين سخنان (و البته عرايض بنده) بنويسند. در اين آشفتهبازار سياست و انديشه، بیش از هر زمانی محتاج دقت نظری هستیم که به خاطر اين همه غبار و غوغا، سختگيریهای عقلانی و معرفتی را قربانی هيجانهای سياسی نکنیم.
پ. ن. [...]

نظرها (14)
آقا جان،
شما خیلی پرتید از مرحله. یک مثال براتون می زنم تا بفهمید جرا. فرض کنید که یک مقاله در مورد قوانین ماکسول در الکترومغناطیس به دست شما بیافتد. طبیعتا مقاله پر خواهد بود از روابط ریاضی که بر پایه حسابان برداری استوارند. شما اگر این پیشنیاز را بلد نباشید قادر به درک منطق مقاله نخواهید شد. نوشته آقای نیکفر تحلیلی است بر مبنای پدیدارشناسی، تا زمانی که شما حداقل مقدمات نظریه پدیدراشناسی هاسرل را درک نکنید(که به وضوح چیزی در موردش نمی دانید) نمی توانید مقاله نیکفر را بفهمید. یه دو ساعت وقت بگزارید تو ویکیپیدیایی جایی در باره phenomenology مطاله کنید.
علی | سه شنبه، ۶ بهمن ۱۳۸۸، ۱۴:۲۲
زماني امير مبارزالديني بود كه در بين خواندن مانيفست آسماني اش قرآن ، سر از تن زنادقه و كفار جدا مي كرد و حافظي بود كه به هزار ايهام و ابهام مي گفت" ديو بگريزد آز آن قوم كه قرآن خوانند". علي اي بود عرب يا بهتر بگويم قتال العرب(به روايت تاريخي كه شما بهتر مي دانيد) كه دستانش از خون خشكيده به قبضه شمشير جدا نمي شد. و سپس علي اي (اسلامي ،شيعه اي)ساخته شد، پرداخته ذهن ظريف انديش عجم به جان آمده از يبوست و خشكي دين جديد كه چندان هم جديد نبود يهوديت بود با قبايي نو. تاريخ طبري هم به روايت اكثر مورخان بي تعصب به واسطه عدم تحريف ناشي از قرابت زماني به صدراسلام موثق ترين منبع شناخته مي شود.طبيعي ترين نكته هم اين است كه شما به طور ضمني طبري را به عدم منطقي و باورپذير بودن محكوم كنيد چه اينكه پذيرش و هضم اين همه خشونت وبدويت خداي عرب باديه نشين حجاز براي ذهن متمدن ايراني قرون اوليه هجري نيز دشوار بود چه رسد به شما در قرن بيست و يكم ميلادي.
فريد | جمعه، ۲۰ شهریور ۱۳۸۸، ۱۴:۱۳
كليد بازگشايي اين مساله و رها شدن از اين به قول شما كلي گويي مراجعه به تاريخ صدر اسلام است.و تاريخ طبري به خاطر نزديكي به صدر اسلام و عدم تحريف بهترين گزينه است.امثال شما آن جا كه منافعشان اقتضا كند دست در دامان تفسير و تحليل مي برند و همين كه با نوشته اي تحليلي و منطقي روبرو مي شوند كه تاب و توان پاسخ گويي ندارند رگ غيرت مذهبي شان بيرون مي زند همان طور كه رگ فوق الذكر شما در نوشتن پاراگراف پرخاش جويانه اول بيرون زده و ناديده پيداست.
***************************
اتفاقاً تاريخ طبری به دليل جانبداریاش از دستگاه اموی هميشه قابل اعتماد نيست. آنچه در فهم تاریخ مهم است قرابت زمانی نيست، منطقی و خردپذیر بودن روایت تاریخی است. خوب است کمی ابن خلدون بخوانيد.
اينکه من گفتهام میان آن چهار جز ارتباط منطقی مستقیمی نیست، رگ غيرت مذهبی است؟ خوب اصلاً بنده متعصب، شما بفرماييد اين مشکل روششناختی را چطور میشود حل کرد؟ بفرماييد چطور میشود توضيح داد آزادیخواهان ایرلند تروريست هستند؟ هان؟ نکند دربارهی آنها هم من تعصب مذهبی دارم؟
د. م.
فريد | چهارشنبه، ۱۸ شهریور ۱۳۸۸، ۱۶:۴۵
مقاله آقای نیکفر مثل همیشه بسیار پر مغز و کاملن مستدل و انصافن تاثیر گذار بود .فرار نیست این طور جواب هر چیزی را بدهیم و از خود راضی شویم.باید بیشتر دقت کنید .نوشته عجولانه شما که نوشته اید الان مقاله را خواندید ربطی به کار نیکفر نداردو عمق مطلب را دریافت نکرده اید .این روزها باید نیکفر بیشتر بنویسد وبه ریشه بزند شما هم بهتر است کارهای تحلیلی و پربار ایشان را بدون پیش داوری و ..........بخوانید.
---------------------------------
خوب مشکل این است که شما تصور میکنيد ريشه يک جایی است و آن همان جایی است که تصور میکنید آقای نیکفر هدف قرار داده. خوب اگر ریشه اينجا نباشد تکلیف چیست؟ اگر بشود نشان داد - که میشود نشان داد - این معلولها علت تامهاش اينها نیست، بايد اين هم عبارات عريض و طویل را چه کار کرد؟ من مدتهاست نوشتههای جناب نیکفر را میخوانم و سخت برای ایشان احترام قايلم. اما احترام قايل شدن برای کسی مترادف با چشم پوشيدن از خطاهای استدلالی نیست.
د. م.
طاهر | سه شنبه، ۱۷ شهریور ۱۳۸۸، ۲۲:۰۳
به گمان من نكته مهمي در نقد شما جامانده است؛ شايد نوعي تناقض در حرف خودتان هم باشد. زماني ارتباط منطقي ميان جمهوري اسلامي، نظام ديني، فرهنگ ديني، خداي ديني نمييابيد.در جاي ديگر انتقاد ميكنيد كه چرا برداشت يك اقليتي از يك دين را اصلي به حساب مي آورد و مثلا آن يك ميليارد مسلمان ديگر را نميبيند؟ وقتي بحث روي نظام فعلي شروع شد بايد ميدانستيد كه هر تصوري از خدا، فرهنگ ديني، نظام ديني و... ارائه دهد، بايد براي توضيح همين برداشت از اسلام باشد. ساده تر بگويم، ميشود اينكه ارتباط منطقي كه شما ميگوييد نيست، دقيقا همان ارتباط نوعي برداشت خاص از متن ديني است كه در جمهوري اسلامي وجود دارد. شايد نيكفر هم هر تحليلي از فرهنگ ديني و ... كه ارائه داده، منظورش همين فرهنگ ديني رايج ايران باشد والا بعيد است ناب نيكفر تنوع برداشت از يك متن واحد را در نظر نگرفته باشد.
----------------------------------
شما گویا نوشتهی بنده را دقیق نخواندید. تمام نقد من به همین است که نیکفر جوری ننويسد که کسی بتواند بگوید «بعيد است نیکفر تنوع برداشت از یک متن واحد را در نظر نگرفته باشد». دقیقاً همین است که با تربیت فلسفی نیکفر منافات دارد. چنین متنی باید به صراحت حدود نظری بحثاش را روشن کند و جای شبهه و نیتخوانی را باز نگذارد. از این گذشته، مدعیات بزرگ ديگر در متن نیکفر دقیقاً دلالت بر نادیده گرفتن تنوع برداشتها دارد. گویا دربارهی «ارتباط منطقی» هم به همين مشکل خوردهاید: ارتباط منطقی نداشتن آن مفاهیم یعنی اینکه چنان استقرایی از اين جزء به آن کل قابل تحقق نيست. مشکل آشفتگی استقراء و استنتاجی است که در استدلال جناب نيکفر هست. و گرنه البته که اين سخنان به مذاق خيلیها خوش میآيد!
د. م.
علي | دوشنبه، ۱۶ شهریور ۱۳۸۸، ۰۷:۳۳
نقد به جایی بود. راستی اشاره ای به ابن مسکویه کردید. آیا شما کتابی به نام فوز اصغر یا فوز اکبر از ابن مسکویه سراغ دارید؟
-------------------
نه. اشارهي من به کتاب طهارة الاعراق بود.
د. م.
حسام | یکشنبه، ۱۵ شهریور ۱۳۸۸، ۰۸:۲۶
سلام. دانیل عزیز،شما که معنا ومفهوم "دین" را شناسا نگشته ای،چرا سر خود دوا نمینمایی؟ این اصطلاح "تن به مهمل" را تا بحال نشنیده بودم،لطفا توضیح دهید.
توحید | شنبه، ۱۴ شهریور ۱۳۸۸، ۱۲:۵۰
آنچه شما از نیکفر نقل کرده اید شباهت هایی با آنچه من در باب شباهت های اسلام و فاشیسم گفتم دارد. می بینم که من در کشف اینکه تقیه همان دروغ و ریا و جزیه همان پول خون و زور است تنها نیستم.
سولماز | شنبه، ۱۴ شهریور ۱۳۸۸، ۰۹:۴۵
وقتی کسی در نقد جناب نیکفر نمی نویسد بزرگواری کنید و حکم جهاد ندهید . این احتمال را بدهید که عده ای که شما انتظار دارید شورش کنند با رای نیکفر موافقند. برای ایشان حق نظر قایل باشید.
در مورد مقاله دقیق نیکفر شخص نیکفر بهتر از هرکسی می تواند به نقدهای متوجه ش جواب بدهد نوشته بالا جزو انها نیست. نوشته بالا عصبیتی مذهبی ست که تن به مهمل زده وقتی مدعی می شود سکولاریسم خودش یک دین ست.
ذهن شاعر مسلک شما را همیشه ستوده ام ولی باور بفرمایید عرصه سیاست دینی جای شما نیست بگذارید گردن کلفت هایی مثل نیکفر در ان فعالیت کنند.
شاد باشید
Daniel | جمعه، ۱۳ شهریور ۱۳۸۸، ۲۲:۰۲
آن به که با قرآن جواب دهیم:
در انعام عزیز:
از آیه 95 تا 104 توصیف خداست و پس از آن آیه ی 106 و 107: و اعرض عن المشرکین. و لو شا الله ما اشرکوا و ما جعلنا علیهم حفیظا و ما انت علیهم بوکیل
آیه 70: و ذرالذین اتخذوا دینهم لعبا و لهوا و غرتهم الحیوه الدنیا و ذکر به ان تبسل نفس بما کسبت
داستان ابراهیم پدر توحید:
"و حاجه قومه قال اتحاجونی فی الله و قد هدین و لااخاف ما تشرکون به الا ان یشاء ربی شیئا وسع ربی کل شییء علما افلا تتذکرون". انعام - 80
میخواهم بگویم که از زمان نوح غیر مومنان (نا باوران به پبام توحید)ازین دست گفته ها و نوشته ها بر مومنان (اعم از پیامبران و پیروان پیامبران)ارایه داده اند و تا امروز روز خدا دین خود را حفظ کرده و درایات بالا میبینیم که توصیه خداوند به ابراهیم ص و محمد ص درباره برخورد با این ها چیست: و ذر الذین...لو شا الله ما اشرکوا و ما جعلنا علیهم حفیظا و ما انت علیهم بوکیل. و اعرض ... یک جاهایی باید ول کرد این ها را.
و ابراهیم وقتی قومش با او به محاجه برمیخیزند قال اتحاجونی فی الله و قد هدین.
نمیخواهم بگویم کلا روشی صوفیانه/ منفعلانه پیش گیریم در برابر محاجه های تکفیر کنندگان یا آنها که هر چیزی غیر از خدای واحدرا در برابر خدا علم می کنند.امروزه که دیگر بت دست ساز نداریم که چون ابراهیم و محمد انها را بشکنیم. بتهاذهنی هستند و پیشرفته تر. بعضی لو شا الله ما اشرکوا هستند پس بهتر است به جای محاجه با آنان به کمک قرآن به شناساندن خدا و دین
به مومنیم اهتمام ورزیم که یک قلب که در راه یقین و مطمینه شدن قدم بر میدارد از بادهای محاجه های ناباوران تکان نمی خورد و ضعف بیشترینه ی جامعه ی مسلمین و باورمندان ایمان به ارث برده ی آنان است که از پدر و مادر دارندو و نه ایمان از شنا خت بر آمده. پس مثل یک مقاومت منفی تا آنجا که در توان داریم ریشه های ایمان را در دلهای خود و دیگران بدوانیم و پاهای چوبین خود ترک خواهند برداشت با اندیشه ها و نوشته هایی مومنین به شناخت رسیده از ایمان و از توحید و از خدا.
آذین | جمعه، ۱۳ شهریور ۱۳۸۸، ۰۸:۲۹
سلام. آنچه را که بیان میکنم کاملا نقد است.
اگرمحتوای اسلام را ، "تسلیم ِحق" معنا کنیم، واسلام را کامل ترین دین الهی بدانیم؛ پس(منطقا) بایستی این دین (راه) ِکامل ، کلیه ی زیرمجموعه راههای بیشماری که رو به سوی کمال ،جهت دارند را شامل شود، واین همان دین اسلامی است که مهدی(انسان کامل ایده آلی) به ظهور خواهد رسانید،والبته هرکس در حدود وسعت مشربی که دارد، (ودر این وسعت مشرب)حق را با صورتها ونامهای مختلف اش شناسا گشته است وبراین معرفت خویش،عامل و تلاشگر است، درجه ای از مسلمانی را داراست.
لذا اسلامی که هر کس در حد طاقت ولیاقت خویش برداشت میکند،تنها حد ناقصی از تسلیم همان فرد است ولا غیر. وتازه، این حد را در صورتی به فرد مذکورمیتوان نسبت دادکه فردمورد نظر با "آگاهی" به "انتخاب ِ حقیقت"، به چنین برداشتی رسیده باشد وگرنه بدون وجود آگاهی، وانتخاب آگاهانه، اسلام ِافراد،جزشعار و لقلقه ی زبانی نخواهد بود.
توحید | پنجشنبه، ۱۲ شهریور ۱۳۸۸، ۲۰:۱۶
مومن می داند که بتی ساخته است و با «الله اکبر» و «سبحان الله عما یصفون» و «ما قدروا الله حق قدره» آن بت را مدام می شکند. دیگری می گوید خدایی در کار نیست؛ و اگر هم باشد همان بتی است که این مومن ساخته است. از نگاه او این بت است که زایش و تحول دارد و در تاریخ بافرهنگ می شود و می تواند زندان بسازد و شکنجه کند.
چنین بخوانید متن دکتر نیکفر را بسیار راست می افتد. او بت های مسلمانان را توصیف می کند و چه بهتر از این که ناظری بی طرف به ما بگوید که بت شما کجاست.
راست می گوید که ما همه در برابر آن [بازنمودی از] خدا که ستمگر است سلب مسئولیت می کنیم در حالی که همه مسئول آن هستیم.
بینام | پنجشنبه، ۱۲ شهریور ۱۳۸۸، ۱۶:۴۸
سلام. تحلیل جالبی بود مانند همیشه. به گمان جان مطلب آن جاست که میگویید: اين «انسان»ها هستند که رو در روی يکديگر ايستادهاند نه «خدايان».
باز هم ممنون
سعید مهرپویا | پنجشنبه، ۱۲ شهریور ۱۳۸۸، ۰۷:۳۲
اگر نظر مرا بخواهید، متن بسیار ضعیفی بود، نوشته نيکفر را میگويم. اما شما هم چیزی را در استدلالهای او در نطر نگرفتهاید، نمیگويد خدای اسلام رام نشدنی است، میخواهد بگوید پروسه فرهنگی که خدا را رام میتواند بکند ـ چون از وجود دو گونه خدا در اسلام حرف زده در ابتداـ، در کليتش ناکارا بوده است. بگذریم که حرف کلی است، چون یکدفعه پای حافظ را پیش میکشد و آن کلی گویی نقض میشود. میماند که مفهوم فرهنگ اصلاً مشخص نشده، چون وقتی از فرهنگ اسلام حرف میزند تناقضی به چشم میخورد که از نامشخص بودن تعریفش از فرهنگ ناشی میشود. فکر نمیکنم پی نوشت شما به ایجاد بحثی مفید کمکی کند چون از دست همان چیزهایی است که بر او خرده گرفته اید.
---------------------------------------
توجه دارم که اساساً نیکفر ممکن است بعضی از اعتراضهای مرا اینگونه توضیح بدهد که من در متن جای اینها را باز گذاشتهام. پینوشت را بر میدارم تا شبههای ایجاد نشود ولی اساسا ایراد من به کلیگویی آقای نیکفر و در نظر نگرفتن تکثر عالم انسانی - و نه فقط مسلمانان - است که پیوسته باعث رهزنی و مغالطههای عظیم میشود.
د. م.
سیروس به آیین- آژنده- | پنجشنبه، ۱۲ شهریور ۱۳۸۸، ۰۳:۱۰