« August 2009 | صفحه‌ی اصلی | October 2009 »

بايگانی: September 2009

September 29, 2009

تهی را چگونه پُر می‌توان کرد؟

اين پرسش، پرسش پی‌گیر هر کسی است که به احوال نفس‌اش پیوسته می‌پردازد. تمام سرگشتگی‌های آدمی با همين تهی بودن یا پر بودن است که ربط دارد. آدم به چه چيزی خودش را آویزان کند؟ کجا می‌شود پناه گرفت؟ زیر کدام سایبان می‌توان رفت در تيغ اين گرمای بی‌امان و نفس‌گیر؟

من در این سال‌ها به همه چیزی چنگ زده‌ام. استوارترها را آزموده‌ام و سست‌ترها را دیده‌ام. آری، «همه را بيازمودم ز تو خوشترم نیامد». همه چیزی چند روزی هست و باز نيست می‌شود. وفا البته می‌ماند. می‌شود مجال هرزه‌گردی به دل داد اما تلخ‌کامی‌های پياپی و شکست‌های بديهی را هم باید در تمام این قمارهايی که نتیجه‌شان پيشاپيش معلوم است پذیرفت. نمی‌شود قمار کرد – آن هم قماری که ميليون‌ها بار آزموده شده است – و انتظار پيروزی هم در آن داشت. ولی این تهی را چگونه می‌شود پر کرد؟

بخشی از پاسخ این سؤال در نوع پرورش آدمی است. مهم است چقدر به خودمان در بعضی سال‌ها سخت گرفته باشيم. مهم است چقدر خود را تربیت کرده باشیم. ورزش‌کاری که برای روز آزمون و روز نبرد تمرین نکرده باشد، تنها به معجزه ممکن است در ميدان پیروز شود. این حکايتِ تن است. قصه‌ی جان و انديشه هم دست کمی از این‌ها ندارد. چه بسا ظریف‌تر هم باشد. برای روز هماوردی با دشواری‌های عالم جان و سختی‌ها و تلخ‌کامی‌های هستی، البته تمرین لازم است. باید زخم‌ها خورد. مردِ میدان شدن در عرصه‌های جان و خرد هم آسان نیست. یک بخش‌اش تجربه است و بخش دیگرش تمرین. بخشی هم البته بخت است و عنایت. بعضی چیزها را تنها به عنایت می‌توان يافت. هيچ کوشش نمی‌تواند چیزی را که به کشش می‌دهند در دست آدمی بنهد.

حساس بودن، هوشمند بودن، نبوغ داشتن، فهم داشتن و ظرافت‌ها را سريع‌تر از ديگران دریافتن کافی نیست. بنیه هم لازم است. قوت هم می‌خواهد. همین چیزهاست که پهلوانان را از آدمیان عادی متمايز می‌کند. آدم لازم نيست پهلوانی کند هميشه یا پهلوان باشد. گاهی اوقات آدم‌های عادی، در بعضی لحظه‌ها کارهایی می‌کنند که تنها از پهلوانان ساخته است: آن‌ها پهلوانانی می‌شود زاييده‌ی لحظه. این‌ها البته کارِ عنایت است. همين گوشه‌ی چشم است که کارها می‌کند. شايد بخشی از این گوشه‌ی چشم را هم يک نوع رابطه‌ی خاص با صاحبِ آن چشم به آدمی بدهد. شاید. شايد هم نه. ولی می‌شود این فضا را ساخت و برای‌اش کوشش کرد.

شکی ندارم که ایمان بخش مهم و بزرگی از این فضای تهی را پر می‌کند. اما ایمان التزام می‌خواهد. تمرین می‌خواهد. ايمان ورزیدنی است. مثل عشق است. ایمان و عشق مثل نهال می‌مانند. بايد باغبانی‌شان کرد. باید خون دل پای‌شان خورد. نمی‌شود عشق و ایمان را رها کرد به امان خودشان و بعد انتظار داشت ميوه‌ی این‌ها را چید و محظوظ و متمتع شد. باید باغبانی کرد. شاید باغ‌ات آفت بخورد. شاید باغ‌ات قربانی توفان و زلزله و سيل شود. ولی باغبانی همه‌ی این‌ها را هم دارد. فرق باغبانی کردن و نکردن در همین چیزهاست. باغبان کار کرده است و رهگذر می‌خواهد مفت و بی‌کوشش چیزی حاصل کند. می‌شود باغبانی کرد و عاشقانه باغبانی کرد. پاک‌بازی یک جور باغبانی عاشقانه است. يک جور تیمارخواری نهالِ عشق است. پاک‌بازی در عشق، آخرش شهادت است. شهید عمری را باغبانی کرده است... حرف زياد است برای گفتن. حرف‌ها من هم همه نيمه‌تمام می‌مانند. دیگر نمی‌نويسم. باشد برای بعدتر... اگر توفیقِ بعدتری بود و آمد... ولی، ايمان و وفا مهم‌اند. آسان نيستند. مهم‌اند ولی.

September 27, 2009

... چه سوگوارانند

غلام نرگس مستِ تو تاجدارانند
خرابِ باده‌ی لعل تو هوشيارانند...
نصيب ماست بهشت ای خداشناس برو
که مستحق کرامت گناه‌کارانند
بیا به میکده و چهره ارغوانی کن
مرو به صومعه کانجا سیاه‌کارانند...


این ديده‌ی خونابه فشان...

پرویز جان‌‌ام!
می‌نویسم برای این‌که سینه‌ام دارد می‌گدازد. يک جايی باید بایستم؛ می‌دانم. یک جایی باید ایستاد، نشست، سکوت کرد. رابطه‌های آدم‌ها هم فرق دارد با هم. اجزایی که آدم‌ها را به هم وصل می‌کند، فرق می‌کند. آدم به آدم فرق می‌کند. وقتی تو نیستی، وقتی تو نباشی، نمی‌شود متن ادبی نوشت که، می‌شود؟ وقتی تو یک جایی در قلب خراسان سر به سينه‌ی وطن نهاده باشی و من میان این همه بغض، با این همه اندوه و تلخی، این «دردِ همزادِ جهان» را دارم می‌کشم، نمی‌شود ننویسم. حتی به بهای این‌که طعنه‌ها بخورم يا سنگ ملامت یا میان «از کودکان آزرده‌ها» بيفتم، می‌نويسم. اصلاً چه فرقی می‌کند وسط جنون و خون، ميانه‌ی بهت و سوختن، کسی حساب و کتاب کند که چه بنويسد يا چه بگوید يا چرتکه بیندازد که سودش چی‌ست و زیان‌اش چی؟ وقتی همه چیز با هم سوخته است، تنها خاکستر است که می‌ماند.

پریروز نشستم و شعرهای آن سال‌ها را مرتب کردم به ترتیب تاریخ؛ شعرهایی که هر کدام تا تمام می‌شد، اولين خواننده‌اش تو بودی. من قرار نبود شاعر بشوم. هر بار برای‌ات می‌گفتم، دفعه‌ی بعد از شعر می‌پرسیدی. دیروز که شعرها را می‌خواندم تمام آن روزهای شور و شیدايی پیش چشمان‌ام رديف شد. روزی که «مزمور بازگشت» را دادم دست‌ات، نوشته بودم که:

من پا به راهِ رفتن‌ام اما،
افسانه‌ی نگاهِ تو در پهنه‌ی افق
زنجیر گیسوان تو بر شانه‌های باد
سنگینی صدای تو در رعدِ آسمان
تفسيرِ ماندن است...

اما نوشتم که: «باید عبور کرد از موج‌خیز حادثه‌های مهيبِ دل». امروز اما، یکی از مهيب‌ترین حادثه‌های دل مثل شهاب‌سنگی خورده است وسط وجودم. لابد این زخم روزی التيام پيدا می‌کند. حتماً خودم را و خودت را پیدا می‌کنم. امروز که سیل جمعیت را پشت تابوت‌ات دیدم، با خودم می‌گفتم که «داغِ بلندبالايی» را می‌کشم و «تابوتِ ما» را باید از سرو بسازند؛ اما آن سرو آزادی که در خاک می‌رفت تو بودی! «و من از حادثه‌ها لبریزم»؛ لبريز.




وقتی بگویی با اشک‌های‌ات خودت را می‌شويی، من می‌دانم یعنی چه. می‌دانم که بارها فروغلتيدن اشک‌هات را به روی گونه‌هات دیده‌ام، بدون این که صدایی بیايد؛ اشک‌هایی که بی‌صدا و خاموش بر آن گونه‌های افروخته می‌ریخت. اما برای تو باید «واژه‌های آزادی» را ختم کرد. امشب، هفتمین شبی است که تو نیستی. نیستی و دیگر حتی نمی‌توانم به صدای‌ات هم پناه ببرم. شبِ هفتم را این‌جا، در همین لندن، دو یار موافق اگر باشد، مغانه آتشی به يادت خواهم افروخت. هیچ کس هم اگر موافقت نکند، دلی سوزان دارم... و زنده می‌کنم یاد همه‌ی لحظه‌ها و شب‌ها و روزهای با تو را. تا زنده هستم، تو در متن يکایک این لحظه‌ها، اين لحظه‌های مغانه‌ی آزادی خواهی بود. و ما آزادی را به هزار معنا می‌فهميم. و اين آزادی هزاران لایه، چیزی است که تو همیشه در آن خواهی بود. روزی که وطن، روی آزادی را ببیند، تو در صف نخست خواهی بود؛ تو که حماسه‌سرای آزادی بودی و هستی و خواهی بود.

می‌دانی؟ هنوز نتوانسته‌ام، هنوز دل‌ام نيامده تلفن بزنم به سایه و حرفی بزنم، چیزی بگويم، چیزی بشنوم. غم‌های خودم کم نیست، غمِ سايه جور دیگری خراب‌ام می‌کند. باید صبر کنم یا بروم پیش‌اش يا او بيايد اين‌جا. يا نباید صبر کنم؟ اين روزها چقدر تنهايیم. چقدر تنهایم. اين روزها چقدر بیشتر باید همدیگر را دریابیم. و چقدر صبرمان کم است. صبری که «افشردنِ جان است».

یکی از این سال‌های غربتِ بی‌آزادی: سایه، پرویز و شفیعی کدکنی

می‌نویسم شاید این بی‌تابی‌ها را بگذرانم. شايد این روزها و ماه‌های نحس و پرخون و سوگ‌بار سنگینی‌شان از جان‌مان کمتر شود. اين ماه‌هایی که دل‌هامان، جان‌هامان، و خردهامان را خون کرده است، اين روزهایی که اگر بيشتر کنارمان مانده بودی، تحمل‌شان آسان‌تر بود. یکی از همین هفت‌-هشت سال غربی بود که پیش‌ات آمده بودم و قصه‌‌ی همين روزهای هم‌چنان مسمومِ اين باغِ خزان‌خورده بود. بعد آن همه حرف و آن همه گلایه که ما کرديم، تو انديشناک و آرام اين را خواندی:
سنگين نمی‌شد این همه خواب ستمگران
می‌شد گر از شکستن دل‌ها صدا بلند
و اشک‌هات فروريخت. هنوز هم صدای شکستن دل‌ها بلند نمی‌شود و هنوز هم خواب ستمگران سنگین است و اين روزها سنگين‌تر از پیش شده است. امروز دیگر کار از شکستن دل‌ها گذشته و به شکستنِ جان‌ها رسيده. امروز هر چه می‌شکند، عالم هم اگر بشکند، خوابِ اين ستمگران نمی‌آشوبد. يعنی تو به همين خاطر رفتی؟

حالا تاسيانِ توست و من اين‌جا دارم سايه را زمزمه می‌کنم و معنی اين «هرگز» را نمی‌فهمم. نمی‌فهمم:
آری آن روز چو می‌رفت کسی
داشتم آمدن‌اش را باور
من نمی‌دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی ديگر؟
آه ای واژه‌ی شوم
خو نکرده است دل‌ام با تو هنوز
من پس از اين همه سال
چشم دارم در راه
که بيايند عزيزان‌ام آه

و من هنوز منتظرم که تو بيایی و معنی این هرگز را نخواهم فهمید. هرگز. تو هم، شدی قصه‌ی ناتمام من. تو هم هنوز جایی ميان تهران، لندن و نیشابور برای من جا مانده‌ای. نه. من ميانِ اين‌ها جا مانده‌ام. با خودم می‌گویم وقتی می‌رسد – وقتی که دير نباشد – که واژه‌های آزادی را به زبان می‌گیرم. امین را می‌‌گويم سه تارش را بردارد بيايد. دو نفری می‌آييم نشابور. و چنان می‌کنیم که تو می‌خواهی. ولی من این «هرگز» را هرگز نخواهم فهمید. هرگز.

September 24, 2009

خواهم شدن به ميکده گريان و دادخواه...

پرویز جان! نازنین‌ام!
خیال می‌کنم مثل هر بار، هر بار در این نُه سال گذشته که نامه‌ای را خطاب به تو نوشته‌ام، باز هم نامه را مثل قبل می‌گشايی و می‌خوانی. خیال می‌کنم همه چیز خیال است؛ جز خیال هم نیست. واقعیت هم همین خیال است، همین خیال‌خانه‌ای که من و تو و همه برای خودشان ساخته‌اند. پس بگذار با خیال‌ام درد دل کنم با تو، مثل همیشه، مثل هر وقت. فکر می‌کنم باز ناشسته‌رویی کاری کرده، حرفی زده و من رنجیده پناه می‌آورم به تو که دقایقی تسلای‌ام دهی. فکر می‌کنم مثل هميشه، لازم نيست هر بار من درست بگویم یا اصلاً درست فهمیده باشم، ولی پرویز قاعده‌اش هميشه همین صفا بوده و فروتنی. چنان مسأله را تبدیل به چیز دیگری می‌کنی که حرف گزاف و بیخودی نزده باشی، ولی چیزی گفته باشی که خاطر رفیقی خوش شود. این بار هم مثل هميشه. این بار تو آن سو و من این سو. قبلاً هم در این هفت هشت سال، تو آن سوی ایران بودی و من اين سوی اروپا. حالا تو آن سوی جهان بیرون زمان و مکان، و من این سوی‌اش: محبوس زمان و مکان. تو آزاد و من زندانی.

پرویز جان‌ام!
تراژدی را چطور می‌شود حماسه ديد یا تبدیل به حماسه کرد؟ تو که تمام عمرت با هر نغمه‌ای که سر دادی، با هر زخمه‌ای که به ساز زدی و با هر مضراب‌ات، حماسه آفریدی، حماسه‌ی ایرانی. فلسفه که می‌خوانی، دانشگاه که می‌روی، تلاش می‌کنی این پسوندهای ايرانی، اسلامی، غربی،‌ اين‌جایی یا آن‌جايی، و هر جایی، را برداری از پی مفاهيم متعالی. ولی نمی‌شود به تو فکر کنم و به کار تو، اما نگويم «حماسه‌ی ایرانی». همه‌ی این سال‌ها، حماسه خلق کردی از جنس ایرانی‌اش. همه‌ی این سال‌ها نشان دادی چطور مولوی، خیام، حافظ، عطار و سعدی هنوز موضوعيت دارند و در قلب ایرانی بودن ما هستند. همه‌ی اين سال‌ها نشان دادی حماسه و معنا تاريخ مصرف ندارند.

پرویز جان!
یاد آن شبی می‌افتم که داشتم وسایل‌ام را جمع می‌کردم بیايم لندن. شبی که آمدم پیش‌ات برای خداحافظی. همان شبی که ایرج هنوز زنده بود و با شهلا صالح سرزده و بی‌خبر آمد. الآن می‌بينم ایرج هم نیست. ایرج، قربانی آن زلزله‌ی مهیب شد؛ و تو هم قفس شکستی و رفتی. یعنی بَزمی دارید شماها با هم؟ هر چه هست يا نیست، ما این‌جا مانده‌ایم بی‌تو و با نشان‌ها و نشانه‌های تو. من امشب باید بنشينم صدای ایرج را گوش بدهم؛ ایرجی که بعد وفات‌اش چنان به درد از رفتن‌اش یاد کردی. و شما هر دوتان ديگر نیستید. ماها چه مرگ‌مان شده؟ این چه بلایی است افتاده میان ما؟ اين چه شهاب‌سنگی است، چه صاعقه‌ای است که خورده میان‌مان؟

می‌دانی؟ نشسته‌ام اين‌جا. این‌جا که دست‌ام از زمین و آسمان کوتاه است. صد بند به زبان‌ام و صد قید بر پا دارم. من چطور برسانم خودم را به نياوران؟ چطور برسم به نشابور؟ مگر من در این سی و چند سال چند بار این‌جوری تَرَک خورده‌ام؟ چند بار ترکيده‌ام؟ سه بار؟ چهار بار؟ همین است واقعاً. من از ميان تمام طوفان‌های عاشقانه با پوست‌کلفتی رد شدم. لابد آن دو سه دفعه‌ی قبل هم مقدمه بود برای کلفت شدن پوست‌مان. من دو تدفین را نديدم. یکی دفن پدرم بود که مردن‌اش را باور نمی‌کردم و نشستم خانه تا همه بروند خاک‌اش کنند؛ یکی هم تو. اين بار از استيصال و بسته بودن راه‌ها و بال‌هایی که حتی اگر مثل بال عنقا باز شوند، وقتی از آسمان ستم‌آلوده و مسموم وطن عبور کنند، می‌پاشند از هم. و تو چه روزهای پر اشک و خونی را تاب آوردی و از سر گذراندی. تاب نیاوردی لابد.

هر بار، صحبت تلفنی این سال‌ها چنين آغاز شد: «تويی داریوش؟» و چنین تمام شد: «قربونت برم! مرسی عزیزم! می‌بوسم‌ات». حالا کی قرار است این‌ها را با اين صدای مخملی پرويزی بگوید؟ صدایی که نوشته نمی‌شود. صدايی که آواز اگر بخواند، می‌شود یک صدای ديگر و پرویز مشکاتيان نيست آن وقت. نشسته‌ام تصنیف‌ها را دوره می‌کنم. می‌رسم به قاصدک و دوباره پر می‌شوم از بغض. قاصدک باعث شد همدیگر را ببینيم. قبل‌‌اش را تو نمی‌دانی و نمی‌دانستی. به بهنود گفته‌ام آن شماره‌ی آدینه را به دستم برساند؛ همان شماره‌ای که اسباب این آشنایی شد. همان‌که درش شرح می‌دهی که چه شد قاصدک را ساختی. همان که وسط‌اش می‌گويی: «تا موج حادثات چه بازی کند که باز / با کشتی شکسته به دریا نشسته‌ايم». وقتی متن را می‌خواندم انگار نه انگار که متن را خوانده بودم. انگار می‌شنیدم که بغض کرده می‌گويی: «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند». وقتی تلفن زدم، همه‌ی حرف‌های خودت را به زبانی دیگر تحويل‌ات دادم. صحبتی که فقط با سلام تو پشت تلفن شروع شد و تا انتهای‌اش فقط من حرف زدم و بعد به سادگی گفتی: «خوب، کی همدیگر را ببینیم؟». به همین سادگی. و همین جمله‌ی ساده باعث شد هنوز که هنوز است بسوزم. همین جمله است که پرواز پرویز را تبدیل می‌کند به حسرت و همه چیز آوار می‌شود روی سرت. کافی بود تلفن را قطع می‌کردی و هرگز نمی‌گفتی بیا همديگر را ببینم. ولی چنان نشد و چنین شد. یعنی من و تو این شدیم. این ماجرا این شد. این اگر همان پرویز است، از صفا و تواضع‌اش چیزی جز این توقع نمی‌رفت.

تصنیف‌ها را ردیف کرد‌ه‌ام. تصنیف مستان این بیت را دارد که:
جان‌های جمله مستان، دل‌های دل‌پرستان
ناگه قفس شکستند چون مرغ بر پریدند

انگار این بیت را برای خودت گذاشته بودی که چنین روزی به خاطر من بیاید و باز بغض کنم: چون مرغ بر پریدند. ولی مرغانی جدا جدا. می‌گويم که «بودیم به یک شراب در مجلس انس» و چه راست است... و اين دیوانگی مرا تبدیل کردی به یک چیز دیگر. این‌ها را می‌نويسم که حالا که افتاده‌ام این گوشه و دارم این زلزله را از سر می‌گذرانم، قامتِ شکسته‌ام را کمی راست کنم. ولی سوخته‌ام. ببین: «آتش زدی در عودِ ما، نظاره‌ کن در دودِ ما». من این ستم سنگین را به چه چیزی درمان کنم؟ این سوگ بی‌کرانه را چطور می‌شود مرهم نشاند؟ صدای دف می‌آید و سنتورت پشت‌اش با صدای ایرج که: الا يا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها! من اين نغمه‌ها را، اين تصنيف‌ها را گوش بدهم دانه دانه و تمام زندگی‌ام پيش روی‌ام بايستد، چه می‌شود؟ با خودم می‌گويم همه می‌دانند که اين بیت از مولوی است که: «رنگ رخِ خوب تو آخر گواست / در حرم لطف خدا بوده‌ای» ولی کدام ایرانی است که وقتی این بيت را بشنود به یاد مشکاتيان و شجریان نیفتد؟ می‌شود اصلاً؟

نشسته‌ام ماتم‌ديده. منتظرم کسی به تسلای‌ام بياید و جز همان اندک‌‌شمار دوستانی که می‌دانستند و می‌دانند چه آتشی در من افتاده، کسی نمی‌گوید تو چه مرگ‌ات شده. بعضی‌ها هم خوب برای‌شان مهم نيست که دارم می‌سوزم و خاکستر می‌شوم. حرف می‌زنم و با خودم سوگ‌واری می‌کنم، شايد کمی آرام شدم. مردم فکر می‌کنند من نمی‌توانم. فکر می‌کنند بلد نیستم از مرگ حرف بزنم و به کسی تسلا بدهم. بلدم. خوب هم بلدم. می‌توانم بروم منبر و ساعت‌ها خلقی را، جماعتی را، انگشت به دهان کنم. من هم بلدم. روضه‌ای می‌خوانم که بیا و ببین. حکمت هم به روضه‌ام اضافه می‌کنم. ولی عزيزم، اين‌ها که این دوزخ درون را نه خاموش می‌کنند، و نه سرد.

می‌گویم گله کنم از دستگاهی، از دیاری که در آن «طوطی کم از زغن باشد» و سرزمینی که خزف، بازار لعل می‌شکند. هر چه این روزها دارند می‌کنند و هر حقیقتی را که دارند می‌پوشانند و هر ستمی که می‌کنند، بگذار باشد. اما این را می‌نويسم که از یاد نبریم، و از ياد نبرند که این‌ها در اين‌که رخ داده مقصرند و دخیل‌اند به سهم خودشان. این‌ها که نمی‌بینند پرویز تنها یکی است از خيل بی‌شماری که زخم جفا می‌خورند و تیغ هنرناشناسان جان‌اش را مجروح می‌کند. کاش... کاش اين‌ها این طور نبودند. کاش مهربان‌تر بودند. کاش می‌فهمیدند. کاش. شايد شد. می‌شود. «آری شود ولیک به خون جگر شود» ولی می‌دانم و می‌دانی که الآن وقتی است که «گدا معتبر شده است» و روزگار بدی است. حال‌مان بد است. حال‌مان ناخوش است. تو هم نیستی. بدی پشت بدی. تنهایی بالای تنهایی. ولی پوست‌مان کلفت می‌شود. کلفت می‌شود و می‌مانيم.

یادت هست می‌گفتی که فلانی و فلانی درباره‌ی ايران چنين گفتند؟ يکی‌شان گفت: «ایران لجن‌زاری بیش نيست» و آن يکی گفته بود که: «و ما کرْم‌های همین لجن‌زاريم» و این را هميشه برای من می‌گفتی و آخرش اين‌که نمی‌خواهی پای‌ات را از ایران بیرون بگذاری. و این دو روز مدام برای آن‌ها که می‌پرسند این را تعریف می‌کنم... ما... ما «کرْم‌های همين لجن‌زار»... اگر لجن‌زار باشد، ما کرْم‌های همین لجن‌زاریم! ولی تو که می‌دانستی نیستیم. ما نسل ققنوس بودیم و هستیم. ما از تبار عقابان بودیم و هستیم. «زهی شکوه قامت بلند عشق»... و تو... و این قامت... همین پرویز، ایستاده این‌جا: «چه تازیانه‌ها که با تنِ تو تابِ عشق آزمود». و آسان نيست که بشود کسی خودش را این‌جوری در دل‌ها جا کند.

هی می‌نویسم وهی می‌گذارم کنار. پرویز جان! من این‌ها را چه کار کنم آخر؟ این‌ها را می‌نويسم و باز خودم می‌خوانم و خودم با خودم زار می‌زنم بی‌صدا. توی قطار، توی خیابان، توی اداره... «تو می‌روی و دل ز دست می‌رود». همه‌اش شده بی‌تابی و بی‌تابی. تاب‌اش هم لابد سر می‌رسد. آن دفعات قبل هم رسید. ولی دل‌ام تنگ است. دل‌ام زخمی است. گُر گرفته‌ام. اين دوزخ درون را نمی‌شود خاموش کرد. مدام می‌نویسم... بی‌تاب... کسی می‌فهمد؟ مهم نيست. این زخم اندرون است، زخم اندرون که می‌سوزاند. خراب می‌کند. لابد خوب می‌شویم. ولی «دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد...»

پرویز جان‌ام! این‌ها تازه شده چیزهایی که می‌شود نوشت. من چه کنم با آن‌هایی که نمی‌شود نوشت؟ ميان این خلقی که چشم‌اش، گوش‌اش و زبان‌اش عیب دارد و علت. یادت هست برای‌ات می‌گفتم: «خامش باش و معتمد، محرم رازِ نيک و بود / وانکه نيازموده‌ای، راز مگو به پيش او». وسط این ماتم، گير افتاده‌ام از هر سو ميان نامحرمان نامعتمدی که می‌خوانند و نمی شود و نباید راز به پیش‌شان... ولی تو را فردا می‌برند نشابور... من اين‌جا هر شب، آيینی دارم برای خودم. آيینی که تنها همراه و مهم‌تر هم‌نفس‌اش فقط خودت می‌توانستی باشی. و نيستی. نيستی. باز هم نیستی... و من تنهاتر شدم. این پاره‌ی بزرگ، این درخت تنومندی که میان این باغ فروافتاده، تصویر ناخوشی است. حال‌ام ناخوش است. مرا ببرید یک جایی. مرا ببرید.

پ. ن. امروز، روز همراهی تن توست تا جایی که جسم‌ات آرام بگیرد. انگار جهان از نغمه‌های تو پر است. مثل من که پيش چشم‌ام با آن قامت خدنگ راه می‌روی.

پ. ن. ۲. شما که می‌آييد اين‌جا، به حرمت پرویز فقط گوش بدهید و برويد. انتظار هم نداشته باشید اين تصنیف‌ها هميشه همین‌جا باشد. این‌ها جای الرحمن ماست. بگذارید کمی سوگ‌واری کنیم با خودمان.

پ. ن. ۳. اين تاریخ‌ها ديگر هیچ وقت فراموش نمی‌شوند: ۲۴ آبان ۱۳۷۹ و ۲۸ آذر ۱۳۷۹.

September 23, 2009

فراقِ يار...

در اين ماتم هزار سال هم می‌توان گریست

September 21, 2009

چون جانِ تو شد در هوا ز «افسانه»‌ی شیرين ما...

تو را با عاشقی، مستی و رندی شناختم. با شور و قلندری آغاز شدی. ولی پایان نداری. «مردن عاشق نمی‌میراندش». اما این من‌ام که این‌جا می‌مانم، تنهای تنها. همه قصه‌ی خودشان را می‌گویند. هر کس داستان خودش را می‌سراید. همه از غم خودشان می‌گویند. هر برگ این خاطرات با تو را که ورق می‌زنم یا شور و شیدایی است، یا رنج استخوان‌گداز عاشقی که تو مثل کوه آن بالا ایستاده بودی و می‌گفتی عاشقی همين است؛ همین. با این تکیه کلام: «یعنی که...» با همان لهجه‌ی نشابوری‌ات. بگو دوباره؛ بگو: «حسن مشکاتیان ما را اين‌جوری بزرگ کرد؛ گفت...». بگو تا با هم بخندیم. بگو تا باز سرت را در آغوش بگيرم و باز با هم بگرييم. می‌گويی؟


خاطرت هست که تازه از قونیه برگشته بودی؟ یادت هست؟ خاطرت هست چگونه «یک دست جام باده و يک دست جعد یار» نيم‌شبان بر سر مزار ديوانه‌ی کبیر قونوی تا سحرگاهان ساز زدی؟ يادت هست؟ یادت هست آن شب نخست چه‌ها گفتیم و چه‌ها شنيدیم؟ تا خبر از گو‌ش و چشم‌ام به جان‌ام بریزد،‌ تا این زهر به استخوان‌ام برسد يواش يواش سرما از دستان‌ام به پاهام برسد، مثل برق تمام تو پيش روی‌ام راه رفت. کی بود؟ هفته‌ی پيش؟‌ با آن تلفن نصفه‌‌کاره که گفتی: «سخنان خوبی را آغازيده بودی»؟ با همین ادای خودت: «آغازیده...».

چه رؤیاها که نداشتم؛ چه خواب‌ها که ندیده بودم... حیف! حیف؟ ناگهان دود شد همه چیز؟ می‌شود؟ یعنی تو به آن میراث عظیم‌ات که خلقی و ملتی را پريشان و هوایی کرده بود، دیگر چیزی نمی‌افزايی؟ یعنی تو کی و کجا از بن دل فریاد می‌زنی: «محبوبِ من! وطن!»؟ کی؟ عکس‌هات را ببينیم؟ این‌ها را تماشا کنم؟ هر کدام‌اش يا خاطره‌ای است شيرین یا قصه‌ی رنج‌های تو، رنج‌ها من، رنج‌های ما... رضا به من می‌گوید چیزی بنویس. از چه بنویسم آخر؟ از ماتم بی‌پايان ما؟ آن هم در چنین روزی؟ در چنین حالی؟ با این وطن پريشان؟ همین وطنی که تو با خون دل و اشک می‌گفتی که: «دردا و دریغا که چنان گشتی بی‌برگ / کز بافته‌ی خويش نداری کفنِ من». همین وطن. همین وطنی که تو تار و پودت را با آن ساخته بودی. همه آرزوی من بود که روزی را شاهد باشی که وطن را آباد ببینی، پاک ببینی، بی‌غم ببینی، سر بلند ببینی، نه اين‌که میانه‌ی این همه غوغا و آشوب بروی؟ کجا آخر؟ کجا رفتی؟ یک‌نفس دارم ناسزای‌ات می‌گویم که چه کردی با من، با خودت، با ما؟ این حفره‌ی عظیم را در دل مام میهن چه کسی پر می‌کند؟ تو که تمام هنرت وقف ایران بود و هر مضراب‌ات، هر زخمه‌ات، شعله‌ای بود بر خاکستر ققنوس... تو چرا آخر؟ عاشقی مانند تو چرا؟ قلندر پاک‌بازی مثل تو چرا؟ تو چرا؟

سی ام ژوئن ۲۰۰۷ - تهران آن آخرین سفر را یادت هست؟ آن روزی که ما را – من و مرتضی کاخی را – با مضراب‌هات روانه کردی که برویم بیرون، بعد آن همه اصرار که بمانیم؟ یادت هست؟ من ماندم و کاخی رفت. ولی چه سود گفتن این‌ها؟ چه سود از این خاطره‌ها؟ میليون‌ها از اين‌ها را آوا دارد و آيین. من چه کنم که دست‌ام کوتاه است و نیستم که در آغوش‌شان بگیرم؟ دیشب داشتم به بانو می‌گفتم این عکسی که دست به دست در وب می‌چرخد، این عکسی که گوشه‌اش تاخورده و من روزی اسکن‌اش کردم، این عکس هر بار لبخند به لبان‌ام می‌نشاند. اين عکس همان شبی گرفته شد که تو تازه از قونیه آمده بودی. این عکسِ آن شب است. شبی که من خراب از پيش تو رفتم. اما این عکس، هر بار ديگر که ببينم‌اش آتش‌ام می‌زند. آتش‌ام می‌زند.

هر چه بنویسم و می‌نويسم تمام نمی‌شود و تمام نمی‌شود. سال‌های درازی از تو بنویسند و در ماتم تو بمویند و هنوز نفهمند چه جواهری، چه گنجینه‌ای دیگر از دست برون شد. مثل تیری از کمان جهیدی و رفتی. تو راه خودت را رفتی و ما مانده در نیمه‌راه. با این وطن ویران. با این خاک خون‌بار و ماتم‌زده. حالا داغ بر سر داغ، غم بر سر غم می‌گذارم. می‌گویم:
سپهرِ بر شده، پرويزنی است خون ‌افشان
که ریزه‌اش سر کسریٰ و تاج پرویز است!

تاج پرویز! پرویز! از همان روزهای اول خو گرفتم که فقط پرویز بنامم‌ات. می‌دانستی که به زبان من نمی‌آمد پیش روی‌ات «استاد» صدای‌ات کنم. برای بیرونی‌ها استاد بودی. برای من پرویز بودی. چیزی بودی بالاتر از این القاب. آدم بودی. عاشق بودی. مست بودی. رند بودی. خلاصه‌ی شوریدگی بودی. جهان لابد یادش هست آن شبی را که افسانه‌ی عشق می‌گفتی و هنوز از آن آتش افروخته یاد می‌کردی... من در این هفت سال مگر از تو جدا بودم؟ چند بار می‌گفتی شعرهات را بده و چقدر من عذر آوردم که شاعر نیستم؟ یک روز تلفن را می‌دادی دست شرف الدین خراسانی و یک روز دست شفیعی کدکنی و به زور می‌گفتی شعر بخوان! شعر؟ من؟ باید حتماً مرا می‌بردی پيش سایه تا بگوید خدا آخر و عاقبت‌ات را به خیر کند اگر شاعر شوی! پریشان می‌گويم نه؟ خوب پريشا‌ن‌ام... فکر می‌کنم فردا چه می‌کنم؟ چه باید بکنم؟ چه می‌شود کرد؟ با تو، با این دل غم‌پرورد، با این چراغی که در چشم تو شکستند، با این میهنی که در هر رگ‌اش زخمی از ستم است و جگرت را پاره‌پاره می‌کرد، چه کنم؟ چه کنم؟

ولی مگر تو هم ماتم داری؟ من با این صدای خش‌گرفته‌‌ی تو چه کنم؟ «یقین درم اثر امشو به های‌های مو نیست / که يار مسته و گوش‌اش به گریه‌های مو نیست». آوا جان! آيينکم! سینه‌ام مثل کوره است. سرم سوت می‌کشد. زبان‌ام نمی‌چرخد. چه بگویم؟ نه من آرام‌ام نه شما. مدام با خودم می‌‌خوانم که لابد پرویز الآن می‌گويد:
مریزید بر گورِ من جز شراب
میارید در بزم من جز رباب

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم حالا حالاها باید بنویسم. تمام نمی‌شود این مرگ. این عشق. اين سوز. این شعله‌ای که دارد خاکسترمان می‌کند. همه اميدمان این است که از اين خاکستر مثل ققنوس سر بلند کنیم. همه امیدمان اين است که یک چیز باشد که پرویز را شاد کند، آرام کند، لبخند به لب‌اش بنشاند: مرهم به زخم‌های وطن گذاشته شود. این همه ستم، این همه آزادی‌کشی، این همه نامردمی و ریا، این همه دروغ تمام شود. می‌شود یعنی؟ می‌شود؟

بریز خونمه با دست نازنين خودت
چره که بهتر از ای هيچی خونبهای مو نیست...
این عکسِ تاخورده‌ی پرخاطره و دردناک

September 19, 2009

رازِ «برون» پرده – پرده‌ی آخر

آدمی به چه آدمی می‌شود؟ به پارسايی یا به معصيت؟ کدام يک سکوی پرتاب‌اش به بالا می‌شود؟ کدام یک اسباب سقوط می‌شود؟ پارسايی یا همین مغاک تیره‌ی بشريت؟ آن منطقه‌ی نور و درخشش یا آن ناحيه‌ی خاکستری که گاهی سر به تاریکی قیرگون فرو می‌برد؟ آسان نيست گشودن این گره. شايد پرسيدن این پرسش، همان لغزش‌گاه بزرگ آدمی است.

می‌شود گفت که پارسایی خوب است و تقوا خوب است. می‌شود قصه‌های ازلی را تکرار کرد و همه‌ی اسطوره‌ها را به خط کرد. می‌شود. سخت نيست. گنجينه‌ی پند و موعظه و خانه‌ی خیال‌های ازلی چندان غنی است که می‌توان پرده‌ای ساخت و نقشی کشید دلکش و دلربا. ولی آدمی چقدر به این پرده‌ی دلفریب نزدیک می‌شود؟ چقدر از این نزدیکی وهم و گمان است و چقدر واقعیت؟ اصلاً واقعيت چی‌ست؟ قصه‌، فقط قصه‌ی راستی و عدالت و آزادی نيست. راست مطلق، عادل مطلق و آزاد مطلق کجاست؟ این سايه‌ی لرزان و لغزان حقیقت کی و کجا در خورشید پرفروغ حقیقت محو می‌شود؟

ما در بهشت هستیم. بهشتی که مدام از آن هبوط می‌کنيم و هر نفس با عبور از دوزخی ديگر به آن وارد می‌شويم. اين تردد ما میان تقدیر دوزخ و بهشت به کدام ارادت و عنایت آويخته است؟ آدمی وقتی خلوت می‌کند با خود و درهای خبر را می‌بندند و فراغتی از غوغای خلایق و همه‌ی تيرگی‌ها و تباهی‌هاشان حاصل می‌کند، تازه دیوار به ديوار خودش می‌شود. تازه درهای این دوزخِ پر لهیب را می‌گشايد. و گوشه‌ای – میان همين دوزخ – کنجی هست برای نفسی آرميدن. برای اين‌که یکی دست نوازش بر سرت بکشد. برای لحظه‌ای مرهم نهادن بر زخمی که پيوسته در رگ‌های جان است. يکی هست. دوستی هست. یاری هست. یا واقعی یا خیالی. يا اسطوره‌ای یا بشری. پاره‌ای بسته به بخت است و پاره‌ای ديگر در گرو سخاوت سايه‌سار درختی پير است در تف تابستان کویر. يا در سوز زمستانی استخوان‌گداز.
خواستم پرده‌ی آخر را چنین بنویسم که:
نه من از پرده‌ی تقوا به در افتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد ازدست بهشت

و راست است. راست بود. و تا بسیار نسل‌ها که پس از ما بيایند، راست است. اما یک نوید است که هنوز هر بار خواندن‌اش پرده‌ی اشکی برابر دیدگان‌ام می‌کشد. نوید اعتماد. نويد ایمان و چو بيد بر سرِ همين ایمان لرزيدن:
به جانِ دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد

September 15, 2009

آزادی! کی آزاد خواهی شد؟

این سومین بار است که شعر آزادی سایه‌ی نازنین را در ملکوت می‌آورم. هر بار به مناسبتی. این بار بهانه‌اش تصنیفی است که کیوان ساکت ساخته است با صدای خداوندگار آواز ايران و پهلوان موسیقی وطن، محمدرضا شجریان. شعر را بخوانید و اطلاعيه‌ی محمدرضا شجريان را هم ببينید (+).

ای شادی!
آزادی!
ای شادی آزادی!
روزی كه تو باز آيی،
با اين دل غم پرورد
من با تو چه خواهم كرد؟

غم‌هامان سنگين است.
دل‌هامان خونين است.
از سرتا پا مان خون می‌بارد.
ما سر تا پا زخمی،
ما سر تا پا خونين،
ما سر تا پا درديم.
ما اين دل عاشق را
در راه تو آماج بلا كرديم.

وقتی كه زبان از لب می‌ترسيد،
وقتی كه قلم از كاغذ شك داشت،
حتی، حتی حافظه ازوحشت در خواب سخن گفتن، می‌آشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر ياقوت،
می‌كنديم.

وقتی كه در آن كوچه‌ی تاريكی
شب از پی شب می‌رفت،
و هول، سكوت‌اش را
بر پنجره‌ی بسته فرو می‌ريخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افكنديم.

وقتی كه فريب ديو،
در رخت سليمانی،
انگشتر را يك‌جا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافيه می‌بستيم.

از می، از گل، از صبح،
از آينه، از پرواز،
از سيمرغ،از خورشيد،
می‌گفتيم.

از روشنی، از خوبی،
از دانايی، از عشق،
از ايمان، از اميد،
می‌گفتيم.

آن مرغ كه در ابر سفر می‌كرد،
آن بذر كه در خاك چمن می‌شد،
آن نور كه در آينه می‌رقصيد،
در خلوت دل، با ما نجوا داشت.
با هر نفسی مژده‌ی ديدار تو می‌آورد.

در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در ميدان،
در زندان، در زنجير،
ما نام تو را زمزمه می‌كرديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

آن شب‌ها، آن شب‌ها، آن شب‌ها،
آن شب‌های ظلمت وحشت‌زا،
آن شب‌های كابوس،
آن شب‌های بيداد،
آن شب‌های ايمان،
آن شب‌های فرياد،
آن شب‌های طاقت و بيداری،
در كوچه تو را جستيم.
بر بام تو را خوانديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

می‌گفتم:
روزی كه تو باز آيی،
من قلب جوانم را
چون پرچم پيروزی
برخواهم داشت.
وين بيرق خونين را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت.

می‌گفتم:
روزی كه تو باز آيی،
اين خون شكوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ريخت.
وين حلقه‌ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آويخت.

ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
اين فرش كه در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
اين حلقه‌ی گل خون است
گل خون است ...

ای آزادی!
از ره خون می‌آيی،
اما
می‌آيی و من در دل می‌لرزم:
اين چيست كه در دست تو پنهان است؟
اين چيست كه در پای تو پيچيده‌ست؟
ای آزادی!
آيا
با زنجير
می‌آيی؟...
- ۳ اسفند ۱۳۵۷

September 13, 2009

درباره‌ی گنجايش داشتن

مدت‌هاست، شاید چندین سال است، فکر می‌کنم چه چیزی می‌تواند به آدم گنجایش بالا بدهد. گنجایش اصلاً یعنی چه؟ يعنی این‌که زود عصبانی نشوی، زود خوشحال نشوی. گنجایش یعنی این‌که بیهوده و زود ذوق‌زده نشوی. گنجايش يعنی اين‌که خرد و حکمت بر گفتار و کردار و اندیشه‌ات حاکم باشد. گنجايش یعنی بزرگ بودن. این بزرگ بودن، هم بزرگ بودن دل است و هم بزرگ‌ بودن روح.

اين بزرگ بودن کار ساده‌ای نيست. تمرین می‌خواهد. پوستی می‌خواهد کلفت. تلخی‌ها باید تحمل کرد. نامردمی‌ها و نامرادی‌ها باید دید. اما این‌ها بی ايمان داشتن آسان نیست. ايمان البته راه‌گشاست و قوت‌ قلبی است برای آن‌که اين راه را می‌پيمايد. گنجايش یعنی اين‌که شتاب نکنی در داوری کردن. پرونده‌ی آدم‌ها را زود نبندی. درباره‌شان درشت نگویی. قاضی ايمان و اخلاق‌شان نشوی. دشوارترین چيزهایی که می‌توان داوری کرد، همين ايمان و اخلاق است. اگر کسی از چراغ قرمز رد شود، آسان می‌شود قضاوت‌اش کرد. اما قضاوت ايمان و اخلاق است که هم دشوار است و هم خطرخیز. يکی از نشانه‌های گنجايش نداشتن و کم‌حوصله بودن همين است که شتاب‌ناک ايمان و اخلاقِ آدميان را داوری کنیم. این شتاب، چیزی نیست جز عقده‌گشايی یا بیرون ریختن ناکامی‌ها خود و ابراز بی‌صبری از نامرادی‌های خویش. کامکاری يعنی اين‌که حوصله داشته باشی و چندان پر باشی و فربه که کم‌حوصله‌گی‌ها و خوب و بد آدميان باعث نشود اصول‌ات را رها کنی و سخت‌گیری‌های‌ات بر نفس خودت را کنار بگذاری. این است که گنجايش داشتن می‌شود از نشانه‌های کامکاری. يعنی عبور از نامرادی‌ها. یعنی گوارا شدن زهرها. يعنی ترک گوارش. یعنی دل به بلا سپردن و بلی گفتن. يعنی تلخی کشيدن و شيرین شدن در عاقبت.

گنجايش داشتن آسان نیست. بسی درشتی‌ها باید از سر گذراند. بسی سخنان ناگوار باید شنيد. صبر می‌خواهد. اين صبر اجری دارد. اجر این صبر بر تلخی‌ها و صبر بر سخنان خلايق، شيرين شدن است. اگر اين شب‌های قدر، تازه براتی داشت باشد، چه خوب است که برات گنجايش باشد و بزرگ شدن. برات ميانه‌روی باشد. برات، پختگی باشد و خشم نگرفتن و زود شاد نشدن باشد. بعضی شب‌های قدر، همین تأمل‌ها و گشايش‌های فکر است که تقدیر آدمی می‌شود. همين که بیاموزی در چشیدن این زهرهای نامنتظر، چه تریاقی می‌توان فراهم کرد. صبر آدمی را بزرگ می‌کند. خویشتن‌داری برای درشت نگفتن و درشت ننوشتن. صبر در برابر دوستان و دشمنان. گنجایش يافتن آسان حاصل نمی‌شود. برای این است که می‌گویند:
نکته‌ها چون تیغ پولاد است تیز
گر نداری تو سپر واپس گریز
پيش این الماس بی‌ اسپر ميا
کز بریدن تيغ را نبود حيا

و این گنجايش نکته‌ای است تیز و برنده. پوستی می‌خواهد ستبر و قطور. و این هم نکته‌ای است که قدر، نسبتی هم با گنجايش دارد. شاید یکی از بهترین درس‌های گنجایش داشتن و رسيدن به اين گنجايش این است که بیاموزی بدون طعن زدن در دیگران، گریبان خودت را بگیری و خودت را در ترازو حاضر کنی. فکر کنی وقت حساب است. فکر کنی ساعت‌اش رسیده که ابتدا تا انتهای آن‌چه هستی و بوده‌ای را به میزان بکشی. هنری نيست گریبان خودت را بگیری اما به دیگران هم تير پرتاب کنی و خلایق را هم زخم بزنی و بگویی من هم خطاکارم. گنجايش اگر داشتی، می‌آموزی که نفس‌ات را چنین محاسبه کنی و بگويی که: انا الذی اوقرت الخطايا ظهره و افنت الذنوب عمره و انا الذی بجهله عصاک و لم تکن اهل منه لذاک... و هذا ظهری قد اثقلته الخطایا... ان تشأ تعف عنا فبفضلک و ان تشأ تعذبنا  فبعدلک... امشب، شب گنجايش است.

September 12, 2009

شب قدر است و طی شد نامه‌ی هجر...

شب قدر، نسبتی دارد با قدرت، ولی نه این قدرت‌های مادی و ظاهری زودگذر که همه چيزش در گرو اسباب دنیوی است. قدرت‌هايی هستند از جنس معنا، که بر هر قدرت ديگر می‌چربند. از جمله‌ی این قدرت‌ها، آزادی است و عدالت. این آزادی و عدالت نسبتی با حریت آدمی هم دارد. از توحيد، حریت می‌زايد. تن به عبوديت غیر او که ندادی، آزاده اگر بود، آزادی و عدالت برای‌ات هم ردیف ملائک می‌شوند. اما شب قدر، ملائک دیگری هم دارد. ملائکی که نازل می‌شود، فرود می‌آیند به امداد اهل معنا، و به یاری کسانی که ایمان دارند به آن توحيد: توحیدی که حريت و کرامت آدمی در آن شکسته نمی‌شود؛ توحیدی که باور به آن مساوق است با تعظیم آزادی و حريت آدمی، توحيدی که نفی بندگی و غلامی است.

برای اين شب‌ها – این شب‌ها قدر وقدرت و نازل شدن ملائک – خوب است کليدهای اين خانه‌ی ملائکه را در مصحف شریف بجوييم. آيات متواتر و مشهور اين شب‌ها، آیات سوره‌ی قدر است (سوره‌ی ۹۷): إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِوَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ  لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ. این داستان فرود آمدن ملائکه و روح را به اذن پروردگارشان داشته باشید تا به آیات ديگر برسيم.

آيه‌ی سی‌ام از سوره‌ی فصلت (۴۱): إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ. کلید، اين فرود آمدن ملائک، ایمان است و استقامت. ایمان اگر آوردی، الله اگر گفتی، با یک قبله اگر در راه توحيد صراط مستقيم را جستی و سر به بندگی هيچ طاغوت فرود نیاوردی، آن وقت است که ملائک هم فرود می‌آیند و خوف و حزنی نخواهد بود و آن‌چه در پی می‌رسد، بشارت است. این هم یک سویه‌ی دیگر قدر و قدرت داشتن – قدرتی به استظهار و امداد ملائک.

می‌رسیم به آيات یکم تا دهم سوره‌ی معارج (۷۰): سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ لِّلْكَافِرينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ مِّنَ اللَّهِ ذِي الْمَعَارِجِ تَعْرُجُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْمٍ كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَةٍ  فَاصْبِرْ صَبْرًا جَمِيلًا إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيدًا وَنَرَاهُ قَرِيبًا يَوْمَ تَكُونُ السَّمَاء كَالْمُهْلِ وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ وَلَا يَسْأَلُ حَمِيمٌ حَمِيمًا. رسيدیم به آن سوی قوس حالا؛ اين‌جا ملائکه و روح عروج می‌کنند. این عروج، هم‌عنان است با عذابی که بر کافران فرود می‌آيد و کسی را یاری دفع آن نيست. روزی است که مقدارش پنجاه هزار سال است. و این روزی که چنین دراز است، صبری می‌طلبد جمیل. و این روز را دور می‌بینند و اهل ايمان این روز را نزدیک می‌بینند: روزی که آسمان چون فلز گداخته گردد و کوه‌ها چون پشم و هيچ خویشاوند حال خويشاوند نپرسد – اين است روز سخت و دشوار. و این روز سخت‌تر و دشوارتر بر کسانی خواهد بود که ایمان ندارند و سر به بندگی غير خدا فرود می‌آورند و خوی غلامی در آن‌ها مستحکم است و ارکان حریت آدمیت را شکسته‌اند.

هنوز هم از جنس عروج ملائک داریم؛ آيات ۳۷ تا ۴۰ سوره‌ی ۷۸: يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلَائِكَةُ صَفًّا لَّا يَتَكَلَّمُونَ إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرحْمَنُ وَقَالَ صَوَابًا ذَلِكَ الْيَوْمُ الْحَقُّ فَمَن شَاء اتَّخَذَ إِلَى رَبِّهِ مَآبًا إِنَّا أَنذَرْنَاكُمْ عَذَابًا قَرِيبًا يَوْمَ يَنظُرُ الْمَرْءُ مَا قَدَّمَتْ يَدَاهُ وَيَقُولُ الْكَافِرُ يَا لَيْتَنِي كُنتُ تُرَابًا. این روز، روز قیام است. روز ایستادن. روزی است که روح و فرشتگان هم به صف می‌ايستند و هیچ زبان نخواهند گشود مگر به اذن رحمان و وقتی سخن بگویند سخن صواب خواهند گفت نه سخنی از سر تملق و چاپلوسی. روز حق یعنی این: روزی که در آن جز صواب نگویند و حقی در آن پوشانده نشود. و این روز است که هر که اهل خدا باشد، راه خدا را خواهد رفت و سر از بندگی طاغوت خواهد پیچید. این روز است که اهل معنا، به بندگان طاغوت و اولیای شيطان، انذار این عذاب نزدیک را می‌دهند. و اين‌جاست که آدمی به کرده‌ی خویش و آفریده‌ی خویش و سرنوشتی که خود به دست خود آن را رقم زده است می‌نگرد و می‌گويد کاش خاک بودم!

به عقب برگردیم. اين اهل طاغوت، این اولیاء شيطان، هنگامی که با اهل رحمان، روبرو می‌شوند، تلبیس می‌کنند و لباس حق می‌پوشند که ما نیز با شما هم‌زبان و هم‌داستان‌ايم، اما در نهان استهزاء می‌کنند و غوطه‌ور در طغیان می‌شوند: وَإِذَا لَقُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ إِلَى شَيَاطِينِهِمْ قَالُواْ إِنَّا مَعَكْمْ إِنَّمَا نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُونَ. این است فاصله‌ی ملائک تا شياطین؛ اللّهُ يَسْتَهْزِىءُ بِهِمْ وَيَمُدُّهُمْ فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ اشْتَرُوُاْ الضَّلاَلَةَ بِالْهُدَى فَمَا رَبِحَت تِّجَارَتُهُمْ وَمَا كَانُواْ مُهْتَدِينَ. (سوره‌ی بقره، آیات ۱۴ تا ۱۶). اين‌جاست که اهل طاغوت، خود استهزاء‌ شده‌اند و محو در طغیان. هدايت آزادی، عزت، کرامت و تقوا را به ضلالت طغیان، استعلا و استکبار می‌فروشند – طغیان در برابر یگانه معبودی که همه در برابر او یکسان‌اند و هيچ کس را امتیازی نیست جز به تقوا و نه به مال و مکنت و دولت. این است تجارتی که در آن سود و سرمایه يکجا می‌سوزند.

امشب، شبی است که می‌توان در آن هدایت يافت. هدايتِ حریت،‌هدايت آزادی و آزادگی، هدايت خروج از ظلمت همنشينی و اطاعت طاغوت و فرعون، به سوی نور و هم‌عنانی به اولياء خدا – و اولیای خدا را نشانه هست:‌استکبار نمی‌کنند و بندگان خدا را به بندگی و خوف فرا نمی‌خوانند. از سخن گروهی بوی خوف و انذار می‌آيد و از سخن گروهی دیگر بوی بشارت و ترک حزن و اندوه. شبِ قدر، شب قدرت است. شب قدرتی به استظهار ملائک و استمداد از روح. شبی که ملائک فرود می‌آيند و عروج می‌کنند و قیام. تا احوال اهل طغيان و گردنکشی در برابر واحد قهاری که آدمی را در بر و بحر کرامت بخشيد و حريم عزت آدمی را تا حدی مقرر کرد که سفک دماء را هم‌ردیف نابودی نوع آدمی شمرد، چه باشد. کسی پند می‌گیرد؟

حيلت رها کن عاشقا، دیوانه شو، ديوانه شو
وندر دل آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو
چون جان تو شد در هوا، ز افسانه‌ی شیرین ما
فانی شو و چون عاشقان افسانه شو، افسانه شو
تو لیلة القبر برو تا لیلة القدری شوی
چون قدر مر ارواح را هم‌خانه شو، هم‌خانه شو

September 9, 2009

در شط شفق جاری

فرقِ پدرِ خاک، بر خاک، شکافته است
اين بشارتِ ازلی صبح
بر آستان سحر
در خون نشسته است و هنوز
تا آخرِ شامِ ابد
رستگاری رُسته از خونِ او
در شط شفق جاری است

- سحرگاه ۱۹ رمضان ۱۴۳۰؛ با زمزمه‌ی شعر سايه:

گلوی مرغِ سحر را بریده‌اند و هنوز
در اين شط شفق، آوازِ سرخِ او جاری است

September 7, 2009

حل مسأله يا افزودن بر مسأله؟

پس از نقد نخستینی که بر مقاله‌ی اخیر محمدرضا نیکفر نوشتم، نقدِ - به نظر من خوبِ - امید مهرگان (نقد هر نوع «الاهيات شکنجه») را بر نوشته‌ی او دیدم و فکر می‌کنم لازم است نکات دیگری را در حاشیه‌ی يادداشت پيشين بیفزایم. خلاصه‌ی مدعای آقای نیکفر در آن مقاله این است که در بستر یک الاهیات سیاسی خاص که ایشان خود توصیف و تعریف می‌کند، خدايی هست که دینی وضع می‌کند و آن را از طریق پیامبران‌اش به مردم می‌رساند (و این طرفه ادعايی است – ولو فرضی – از سوی آقای نیکفر). اين دین یک فرهنگ دينی پدید می‌آورد و این فرهنگ دینی نهایتاً منجر به بروز پدیده‌هايی مثل نظام اسلامی می‌شود که در آن فجایعی مثل شکنجه رخ می‌دهد. نیکفر با نقد اخلاقی شکنجه آغاز می‌کند و با سيری معکوس به نقد خودِ آن خدایی می‌رسد که از نظر او آن بالا نشسته است و همه چیز را مدیریت می‌کند (الف، ب را نتیجه می‌دهد؛ ب، جیم را و جيم دال را نتیجه می‌دهد؛ پس نتيجه‌ی قطعی و مسلم الف،‌ دال است!).

این الگو و اين مدل برای توضیح دادن وضعیت، الگویی است که فقط در يک صورت جواب می‌دهد و با معناست. تنها وضعیت معنادار بودن این الگو اين است که حقیقتاً رابطه‌ای زنده و ارگانيک ميان تمام آن اجزاء، از خودِ آن خدای وحشی و نافرهيخته گرفته تا شکنجه و شکنجه‌گر، برقرار باشد (يعنی رابطه‌ای غیر قابل تحویل و غیر قابل خدشه کردن میان الف و دال بالا وجود داشته باشد). اثبات این رابطه البته بسیار دشوار و چیزی نزدیک به محال است. باید اين هشدار را داد که وجود خشونت و خشم در تاريخ، و اين تنها تاریخ مسلمان‌ها یا مسيحیان را شامل نمی‌شود بلکه دامن همه‌ی انسان‌ها را می‌گیرد، نتیجه نمی‌دهد که اين تحلیل‌ها درست است. وجود آيات خشن در قرآن هم دلالت بر صحت این استدلال و قابل دفاع بودن اين الگو نمی‌‌کند. با مدل پیشنهادی آقای نیکفر شاید بشود شعری گفت که عده‌ای را به تحسین وادارد، اما نمی‌توان از آن الگويی ساخت خردپسند و قابل دفاع.

به عبارت دیگر، دغدغه‌ی اصلی من اين است که آیا برای حل مشکل شکنجه و برای عبور از این فضای ناسالم و مسمومی که درآن آدميان به این شيوه‌ی فجيع قربانی می‌شوند، تنها مانع يا مهم‌ترین مانع، آن خدای نافرهيخته‌ی فرضی آقای نیکفر است؟ جدای از اين‌که الگوی تحلیل آقای نیکفر الگویی است ضعیف که بسیاری رخدادها را خارج از محدوده‌ی جغرافيایی سياسی و فرهنگی جمهوری اسلامی نمی‌تواند توضيح دهد (از جمله خشونت‌های مبارزان آزادی‌خواه ایرلند را؛ و خشونت‌های کوکلاکس کلان را؛ و خشونت‌های صهيونیست‌ها را؛ و خشونت‌های هيتلر و نازيسم را و بسیار چیزهای دیگر را که از حد احصاء خارج است)، الگوی آقای نيکفر یک اشکال دیگر هم دارد: هيچ دردی را از «ما» دوا نمی‌کند! به عبارت ديگر، شاید الگوی آقای نیکفر خاطر بعضی را نسبت به یک تلقی از خدا – يعنی تلقی خدای وحشی و نافرهيخته – آسوده کند، ولی مشکل شکنجه را حل نمی‌کند. یادمان نرود که قرار بود ببينيم آيا میان شکنجه و الاهیات ربط و نسبتی هست یا نه؟ اگر واقعاً ميان اين دو ربطی نیست، پس «الاهيات شکنجه» یعنی چه؟ وانگهی مشکل ما اصلاً «خدا» نبود (اگر بود، یا باشد، باید حتماً بتوانیم توضیح بدهیم، و توضيح بدهيم، چرا بعضی از بی‌خدایان مرتکب شکنجه‌های هول‌ناک می‌شوند)؛ چرا باید مسأله‌ی «شکنجه» را تحویل کنيم به مسأله‌ی «خدا»؟ مشکل ما شکنجه است و بس! شما به هر نوع خدایی که دوست دارید باور داشته باشيد، ولی بندگان خدای‌تان را عذاب نکنید. آقای نیکفر از یاد برده‌اند که این خدا، همين خدای ادیان ابراهیمی، خدايی است ساکت و صامت. خدايی نيست که رسانه داشته باشد. خدایی نيست که بلندگو داشته باشد يا ای‌ميل يا فیس‌بوک! وقتی نتوان به دلايلی متقن و محکم نشان داد که میان يک تلقی خاص از خدا (یعنی ايمان داشتن به خدايی خودکامه، وحشی و نافرهيخته) و شکنجه کردن، ارتباطی انکارناپذير و تحویل‌ناپذیر وجود دارد، پس این همه کاغذ سياه کردن برای چی‌ست؟

یک مشکل بزرگ‌تر هم در مدل آقای نيکفر هست. اگر مدل آقای نیکفر، مدلی می‌بود دقیق که استخوان‌بندی منطقی و معرفتی استواری داشت (که چنين نیست)، در آن صورت مشکل چندانی پیش نمی‌آمد. همه می‌فهمیديم که مشکل و ریشه‌ی این همه نابسامانی و تباهی، شخصِ شخيص «خدا»ست و سعی می‌کردیم از طریق سکولار کردن مردم (یعنی تزریق «اخلاق» به «دين»)، آن خدا را معزول کنيم و به اصطلاح رام‌اش کنيم. جدای از این‌که «خدا» يک «چيز» نامتعين است و هيچ کس تا به حال نتوانسته به تعريف روشن و مشخصی از او برسد، اگر تحلیل آقای نیکفر تحليلی نادقیق باشد، شايد عده‌ای را به تأمل درباره‌ی تلقی‌های خشن از دین – به عنوان یک بحث نظری و احياناً‌ معرفت‌شناختی ولی مبتنی بر فرضی برساخته‌ی ما – وادارد، ولی مشکل شکنجه حل نخواهد شد. شکنجه ادامه پيدا می‌کند و شکنجه‌گران هم به کارشان ادامه می‌دهند چون نه آن خدای خشن مشوق‌شان به شکنجه بوده است و نه آن خدای رام، رئوف، رحيم و لطيف می‌توانسته آن‌ها را از عمل شنیع‌شان باز دارد. به عبارت دیگر، اين مدل تحلیل، مدلی بازی‌گوشانه است که بازی را به ميدان ديگری برده که هيچ امید بردی در آن نيست. عقده‌ی سخت بر کيسه‌ی تهی زدن است. ما بنا بر حل آن معضل و مسأله‌ی بزرگ داشتیم. مشکل ما آن خدايی نيست که دست به شکنجه می‌زند (آن خدای مفروض که اتفاقاً‌ با بت‌های متعین و قابل لمس فرق دارد، حتی در مدل آقای نیکفر). مشکل ما بعضی انسان‌ها هستند (انسان‌های گوشت و پوست‌دار) که می‌گويند مؤمن به يک خدايی («يک» خدایی که ما نمی‌دانيم دقیقاً‌چه ماهیتی دارد) هستند که تازه معلوم هم نيست خودشان دقیقاً می‌دانند از چه خدایی حرف می‌زنند یا نه. امید مهرگان اسم این بعضی انسان‌ها را «دولت‌ها» می‌گذارد؛ من هنوز می‌گويم «بعضی انسان‌ها» چون دایره‌اش از دايره‌ی «دولت‌ها» اندکی وسيع‌تر است. این انسان‌ها، يا دولت‌ها یا عقاید و ايدئولوژی‌ها، يک مشکل اساسی دارند: پندار کمال! اين توهم کامل بودن و بهترین بودن و لاف برتری زدن است که باعث می‌شود بخواهند همه را رام و مطيع خود کنند؛ فرقی نمی‌کند که این توهم و پندار کمال در ذهن مسلمان شيعه باشد یا در ذهن مسلمان وهابی؛‌ در خيال مسیحی باشد يا یهودی؛ آدم سکولار لاييک باشد یا آدم مذهبی سکولار. برای حل یک مسأله، صورت مسأله را نباید پاک کرد. صورت مسأله را نباید با صورت مسأله‌ای دیگر جايگزين کرد. دنبال حل اصل مسأله باشیم.

رمضان ماه خوبی است!

اول این آيات را بخوانید:
«وَيُحِقُّ اللّهُ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ فَمَا آمَنَ لِمُوسَى إِلاَّ ذُرِّيَّةٌ مِّن قَوْمِهِ عَلَى خَوْفٍ مِّن فِرْعَوْنَ وَمَلَئِهِمْ أَن يَفْتِنَهُمْ وَإِنَّ فِرْعَوْنَ لَعَالٍ فِي الأَرْضِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفِينَ وَقَالَ مُوسَى يَا قَوْمِ إِن كُنتُمْ آمَنتُم بِاللّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُواْ إِن كُنتُم مُّسْلِمِينَ فَقَالُواْ عَلَى اللّهِ تَوَكَّلْنَا رَبَّنَا لاَ تَجْعَلْنَا فِتْنَةً لِّلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ وَنَجِّنَا بِرَحْمَتِكَ مِنَ الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ وَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى وَأَخِيهِ أَن تَبَوَّءَا لِقَوْمِكُمَا بِمِصْرَ بُيُوتًا وَاجْعَلُواْ بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ وَقَالَ مُوسَى رَبَّنَا إِنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَوْنَ وَمَلأهُ زِينَةً وَأَمْوَالاً فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا رَبَّنَا لِيُضِلُّواْ عَن سَبِيلِكَ رَبَّنَا اطْمِسْ عَلَى أَمْوَالِهِمْ وَاشْدُدْ عَلَى قُلُوبِهِمْ فَلاَ يُؤْمِنُواْ حَتَّى يَرَوُاْ الْعَذَابَ الأَلِيمَ» (سوره‌ی ۱۰، آيات ۸۲-۸۸)

«و خدا با كلمات خود، حق را ثابت مى‏گرداند، هر چند بزهكاران را خوش نيايد. سرانجام‏، كسى به موسى ايمان نياورد مگر فرزندانى از قوم وى‏، در حالى كه بيم داشتند از آنكه مبادا فرعون و سران آنها ايشان را آزار رسانند، و در حقيقت‏، فرعون در آن سرزمين برترى‏جوى و از اسرافكاران بود. و موسى گفت‏: (اى قوم من‏، اگر به خدا ايمان آورده‏ايد، و اگر اهل تسليميد بر او توكّل كنيد.) پس گفتند: (بر خدا توكّل كرديم‏. پروردگارا، ما را براى قوم ستمگر (وسيله‏) آزمايش قرار مده‏.) (و ما را به رحمت خويش‏، از گروه كافران نجات ده‏.) و به موسى و برادرش وحى كرديم كه شما دو تن براى قوم خود در مصر خانه‏هايى ترتيب دهيد و سراهايتان را رو به روى هم قرار دهيد و نماز برپا داريد و مؤمنان را مژده ده‏.  و موسى‏ گفت‏: (پروردگارا، تو به فرعون و اشرافش در زندگى دنيا زيور و اموال داده‏اى‏، پروردگارا، تا (خلق را) از راه تو گمراه كنند، پروردگارا، اموالشان را نابود كن و آنان را دل‏سخت گردان كه ايمان نياورند تا عذاب دردناك را ببينند.)»  (ترجمه‌ی فولادوند)

این روزها قرآن خواندن سخت عبرت‌آموز است و تکان‌دهنده. کافی است از هر ماجرایی در قرآن بتوانی تصویری و پرده‌ای بسازی که در آن خودت را ببینی و زمانه‌ات را. همین آیات بالا را یک بار با دقت بخوانيم. «کلمه»ی حق هميشه بر صدر خواهد نشست ولو «گناهکاران» حنجره‌هاشان را بدرند! از قوم موسی عده‌ی اندکی به او ایمان آورده بودند از بیم آن‌که مبادا فرعون آن‌ها را در بلا بيندازد و زندگی را بر آن‌ها تنگ کند. و این فرعون همان پادشاهی است که رعب و وحشت را در دل مردم‌اش می‌انداخت تا از او فرمان ببرند. يک راه القاء رعب و استخفاف همین است که مردم را از قطع شدن رشته‌ی معاش‌‌شان بترسانی،‌ مقام و موقعيت‌شان را از آن‌ها بگیری يا‌ آبروی آن‌ها را ببری؛ این شيوه‌ها يک امضای شناخته شده‌ی تاریخی و دینی دارند: امضای شخص شخيص فرعون! و خاصيت فرعونی چی‌ست؟ گردن‌کشی! برتری‌جویی! و برتری‌جويی هم‌عنان است با فساد کردن و تباه کردن جان‌های آدميان. برای برتر ماندن باید عند الاقتضا جان مردم را هم گرفت و خون آن‌ها را هم بر زمین ريخت؛ کافی است اسباب و ابزارش را داشته باشند. و همین برتری‌جویی آدمی را «مسرف» می‌کند و تجاوزگر. آن وقت است که خلق خدا دست به دعا بر می‌دارند که ما را از قوم ظالم نجات بده.

پیامی که از موسی و برادرش به این قوم می‌رسد ساده است: «خانه‌های‌تان را قبله قرار دهید» و رو به روی هم. یعنی نزديک‌تر از پيش باشید و پیوندهاتان را قوی‌تر کنيد. قدم بعدی‌؟ «نماز بر پا داريد». و اين‌جاست که به مؤمنان بشارت می‌دهد. عاقبت فرعون دراین بازی مردم‌ستیز، آزادی‌کش و شرک‌آفرين چی‌ست؟ نابودی اموال، سخت شدن دل‌هاشان، و چشیدن عذابی دردناک!

کسی اهل پند گرفتن هست یا نه؟ کسی تکانی می‌خورد؟ کسی از خواب بیدار می‌شود؟ اين همه آيه، اين همه اشاره، اين هم نشانه، باعث می‌شود اين وجدان‌های خواب‌آلوده بیدار شوند؟ «وَكَأَيِّن مِّن آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ» (سوره‌ی ۱۲، آيه‌ی ۱۰۵). با اين همه نشانه و علامتی که از آسمان و زمین بر سرشان می‌بارد، باز هم رو می‌گردانند و مستکبرانه دست از تعدی و ظلم و تجاوز بر نمی‌دارند. و نقطه‌ی تقابل «تقوا» و «گردن‌کشی» همين‌جاست. فراموش نکنیم ظلم کردن اسباب می‌خواهد؛ ظلم‌هایی از جنس ظلم فرعونی، بدون اسباب و آلت میسر نیست (به عبارت دیگر نمی‌شود به همین سادگی فرعونیت را در سیمای هر که دل‌مان خواست ببينيم؛ شاهد می‌خواهد و حجت و بينه‌ی قوی). کمی فراست و هوشیاری می‌تواند نشانه‌های فرعونیت را بر ملا کند و علامت‌های قوم موسی (قوم استخفاف‌ديده) را هم مشخص کند. ماه رمضان، ماه خوبی است. ماه زنده کردن قرآن،‌ ماه بازخوانی پرونده‌ی فرعون‌ها و نمرودها. ماه عبرت و ماه اندوختن ذخیره‌ی معنا و ذخیره‌ی ستم‌ستيزی. ماه آموختن درس حریت و توحيد. ماه صیقل دادن مضمون آزادگی و شکستن بت‌های جديد و شرک‌هایی تقوا نام. رمضان، ماه خوبی است!

قصه‌ی صبر و ايمان

آسان نيست درک این‌که چرا عده‌ای بی‌وفایی می‌کنند يا همه آداب مروت و مردانگی فرو می‌نهند. سخت‌تر از آن همه این است که ببینی کسانی که قاعدتاً باید میزان درک بالاتری داشته باشند، فهمی فروتر دارند و چنان می‌کنند و می‌گویند که نه در خور خرد و انصاف است و نه شرط ایمان و اخلاق. از خودم می‌پرسم بايد با این‌ها چه کرد؟ بايد گریبان اين‌ها را گرفت؟ یا باید بر نادانی و ناتوانی‌شان اندوه خورد؟ اندکی آرام‌تر که می‌شوم نخست به ياد نوح نبی می‌افتم و حکایتی که با دعوت قوم‌اش داشت:
نوح نهصد سال دعوت می‌نمود
دم به دم انکار قوم‌اش می‌فزود

و نوح پیامبری است سختی کشيده که وصف حال‌اش اين است:
قَالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَنَهَارًا فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِي إِلَّا فِرَارًا وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا (سوره‌ی ۷۱، آيات ۵-۸). هر چه او بیشتر فرا می‌خوانَد به ایمان، آن‌ها بيشتر می‌گریزند. هر چه او دعوت به پاک شدن‌شان می‌کند، آن‌ها انگشت در گوش‌هاشان می‌نهند و لباس بر سرشان می‌کشند و با اصرار بر شيوه‌ی خود، مستکبرانه همان راه پيشين را می‌روند. و این می‌شود حاصل دعوت لیل و نهار نوح! واقعاً وضع ما اين است؟ ما به اندازه‌ی نوح دشواری کشيده‌ايم؟

اما اندوه می‌خورم و افسوس بر جماعت‌ای که چنان دستخوش عاطفه (يا ترس) می‌شوند که يکباره هر چه آداب خرد، ايمان، اخلاق و تقوا هست با هم فرو می‌نهند. گاهی چندان نوميد می‌شوم که می‌گويم هيچ چشم‌انداز روشنی در افق این طایفه نمی‌شود ديد. بارها زخم و گزند این کوته‌بینی‌ها را خورده‌ام و باز هم سخت‌رويانه دست اميد از دامن ايمان نکشيده‌ام. اگر بیاموزيم که باید اين جماعت را به لطف و مدارا از مغاک نادانی‌ها، تندروی‌ها و نابخردی‌ها بیرون کشيد، صبر بايد. اگر پیامبر رحمت می‌گوید:‌ «انی لم ابعث لعاناً و بعثت رحمة اللهم اغفر لقومي فانهم لا يعلمون»، ما نيز بايد بياموزیم که اهل لعن و نفرین نباشيم و به رحمت و شفقت در بندگان خدا – حتی آن‌ها که بد  می‌کنند و بد می‌گويند – نظر کنيم. خدای‌شان بيامرزاد که نمی‌دانند چه می‌کنند و چه می‌گويند. ما را هم اگر شکایتی است،‌ با يکی بيش نيست. هم‌او که می‌داند این جماعت چه‌ها که نکرده‌اند و نمی‌کنند: « إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ». و هم‌او می‌تواند آرامش و طمأنينه در دل‌های بندگان‌اش بیفکند. و هم‌او می‌تواند دل‌ها را به سوی ذکری بکشاند که شيطان را می‌گریزاند و رحمان را همنشین لحظه‌لحظه‌ی سختی‌ها و درشتی‌ها می‌کند.

می‌دانم که وقتی با این زبان و اين اشارات می‌نويسم، آن‌ها که امروز خود را حق‌-به-جانب می‌پندارند و گمان می‌کنند چه مصلحت‌انديشی و حکمت عظیمی در کار کرده‌اند، هرگز جفاهايی را که از آن‌ها صادر شده است، نخواهند ديد. اما صبر باید. صبر بر نادانی‌های قوم. بعید می‌دانم آن‌ها که جانب انصاف و خرد فرو گذاشته‌اند، به اين اشارت‌ها دریابند که چه آسان متاع تقوا را به ترس و جهل می‌توان فروخت. قصه‌ی ما، قصه‌ی بی‌باکی، سخت‌رویی و صبر است:
من از که باک دارم؟ خاصه که يار با من
از سوزنی چه ترسم؟ وان ذوالفقار با من

و من عمری است که دشوارترين گردنه‌های زندگی را با اين غزل گذرانده‌ام:
کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان
کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من
تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا
در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من
از تب چرا خروشم؟ عیسی طبیب هوشم!
وز سگ چرا هراسم؟ میر شکار با من!
در بزم چون نیایم؟ ساقیم می‌کشاند!
چون شهرها نگیرم وآن شهریار با من؟!
در خم خسروانی می بهر ماست جوشان
این جا چه کار دارد رنج خمار با من؟
با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم
عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من

من غرق ملک و نعمت، سرمست لطف و رحمت
اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من
ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم
خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من

راز درون پرده‌ - ۵

پرده‌دری، انواع دارد. یک نوع پرده‌دری، پرده‌دری نور است در برابر ظلمت. خورشيد، پرده‌ی ظلمت می‌درد. در چنین اوقاتی است که این خورشيد،‌ کنایه می‌شود از دوست، یار، معشوق، سلطان عالم معنا. اين خورشيد، پرده‌های ظلمت را می‌درد. با طلوع اين خورشید، شمع‌ها کارشان کساد می‌شود، علی الخصوص که شمع‌های مرده و بی‌فروغی باشند. این خورشيد، از قدح هم بر می‌آيد. اين خورشيد در سیمای ساقی هم می‌درخشد. این خورشید، جامه‌ها دگرگون می‌کند. خورشیدی است که در قبا هم می‌رود: خورشيدِ قباپوش! دوست که نقاب از رخ بر می‌دارد و پرده از چهره می‌گشايد، تازه آغاز کار خلوتیانی است که ديگ سینه‌شان از حکايت‌های نهان جوش می‌زده است. او که می‌رسد – و او می‌رسد – تازه اول نوشانوش است. پرده‌ای اما باید دريده شود: پرده‌ی ظلمت. اين‌جاست که می‌شود گفت:
ساقی بیا که يار ز رخ پرده بر گرفت
کار چراغ خلوتيان باز در گرفت...

یک پرده‌دری ديگر هم هست و آن پرده‌دری اشرار است. اين پرده‌دری، پرده‌دری ناپاکانی است که در برابر ستاریت و حلم خداوندی دست جسارت و محاربه در برابر پرده‌پوشی او دراز می‌کنند و هر آن‌چه او از بندگان‌اش و از نگاه و علم بندگانِ دیگرش نهان کرده است، آشکار می‌کند. عاقبت اين پرده‌دری البته خجلت است و ندامت: خجل از کرده‌ی خود پرده‌دری نيست که نيست!

کاش بياموزیم و خود را تربيت کنيم که پرده‌دری نخست را تجربه کنيم و در محضر آن خورشید ديده بگشاييم و خصلت خفاشی را ترک کنيم. و کاش این اندازه تقوا بر ما نهيب بزند که پرده‌دری دوم را ترک کنيم. سرسپردگان ظلمه و طاغوت، البته پرده‌دری دوم را ترجيح می‌دهند که از پرده‌دری نخست بهره‌ای و حظی ندارند:
وصف رخساره‌ی خورشید از خفاش مپرس
که در آن آينه صاحب‌نظران حيران‌اند

September 6, 2009

آستينی نگرفتم که ببوسم دستی

اين شعر که از سایه‌ی نازنین در زير می‌آورم، مخاطب (يا مخاطبانی) خاص دارد که خود لابد از پلیدی کردار و گفتارشان باخبرترند. عنوان شعر «راهزن» است و تاریخ‌اش را هم در زیر می‌بینید. هر چه گفتنی هست در همين ابیات سایه هست. حکایت ما هم با خودمان و هم با حضرت دوست روشن است: «ما را سری است با تو که گر خلق روزگار / دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم». يعنی: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ» و اين يعنی حکايت ایمان و استقامت.

همه آفاق گرفته‌ست صدای سخنم
تو از این طرف نبندی که ببندی دهنم

راست در قصدِ سر و چشمِ کج‌اندازان است
نه عجب گر بهراسند ز تیغ سخنم

آستینی نگرفتم که ببوسم دستی
بوسه گر دست دهد بر قدمِ دوست زنم

باش تا یوسفم از چاه برآید بر گاه
کآورد روشنی دیده ازآن پیرهنم

نتوان عاشق فرزانه به افسانه فریفت
من به هيچ آيه و افسون دل از او بر نکنم

نه چراغی است دل من که به بادی میرد
دم به دم تازه شود آتش عشقِ کهنم

برس ای موکبِ نوروز خوش‌آوازه که باز
زحمتِ زاغِ زمستان ببری از چمنم

سايه! شعرم به دل دوست نشسته‌ست و خوش است
کاروان برده به منزل، چه غم از راهزنم

تهران، اردیبهشت ۱۳۶۵

قضيه‌ی شکل اول؛ شکل دوم

به مدد بزرگواری مهرآميز دوستی نازنين، اين فیلم عباس کیارستمی را امشب دیدم. حاجت به حتی يک سطر شرح و توضيح نیست. ببينيد این فیلم معرفت‌افزا و عبرت‌آموز را.

من مدام به یاد حسین نوروزی بودم!

September 3, 2009

اگر جان را خدا داده است، چرا بايد تو بستانی؟!


تفنگ‌ات را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خون‌بار ناهنجار
تفنگ دست تو يعنی زبان آتش و آهن!

من اما پيش ا‌ين اهریمنی ابزار بنيان‌کن،
ندارم جز زبانِ دل
دلی لبريز از مهر تو، ای با دوستی دشمن!

زبان آتش و آهن،
زبان خشم و خون‌ریزی است!
زبان قهر چنگیزی است!

بیا بنشین، بگو، بشنو سخن، شايد
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید!

برادر، ای برادر!
گر که می‌خوانی مرا، بنشين برادروار
تفنگ‌ات را زمین بگذار
تا از جسم تو
اين ديو انسان‌کش برون آيد.

تو از آيين انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده است، چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه‌ غفلت اين برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جويی و حق با تست
ولی حق را، برادر جان،
به زور این زبان‌نافهم آتش‌بار،
نباید جُست!

اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار
تفنگ‌ات را زمین بگذار!

- صدای محمدرضا شجریان؛ شعر فریدون مشیری

خدايان بی‌پيامبر، پيامبران بی‌امت

هم‌اکنون مقاله‌ای از آقای نيکفر دیدم در نیلگون با عنوان «الاهيات شکنجه». بحث نيکفر، بحث روز سياسی فعلی است و معضلات مبتلا به کشور. در عين احترام عمیقی که برای آقای نيکفر قایل‌ام، نمی‌توانم درک کنم که اين دوستان چرا تا اين اندازه میان تربیت فلسفی و سنگواره‌های ذهنی و ایدئولوژيک‌شان سرگردان مانده‌اند و هر وقت اقتضا کند، از سخنان روشن، صریح و ابطال‌‌پذیر معرفتی، جهش می‌کنند به سخنان کلی‌گويانه،‌ پرابهام و مغالطه‌آمیز. برای اين‌که مقصودم روشن شود، توضيحاتی می‌دهم. سپس چند عبارت از مقاله‌ی جناب نيکفر را نقل می‌کنم و به توضيح نظرم می‌پردازم.

آقای نیکفر در ابتدای مقاله توضیح می‌دهد و فرجام سخن‌اش توضیح این است که سکولاریسم، نوعی معنويت است. اما دریغ که ايشان در متن مقاله و در جای‌جای‌اش ناگهان همه‌ی ملاحظات معرفتی و فلسفی را به کناری می‌نهد و با لحن، زبان و ادبیاتی ستیزنده و خشماگین که به هیچ رو زيبنده‌ی يک فیلسوف نيست، ناخرسندی و عصبانیت‌اش را از «اسلام»، «دين» و «خدا» بر آفتاب می‌افکند (شواهدش را نقل می‌کنم). برای این‌که حساب سیاست را از بحث معرفتی جدا کنم، تأکید می‌کنم که نقدهایی که بر ایشان دارم،‌ اساساً متوجه منطق نوشته‌ی خود ايشان است که پله‌پله راه تناقض را می‌پیماید.

ايشان از جمهوری اسلامی آغاز می‌کند. سپس به نظام دینی می‌رسد. بعد، گذارش به فرهنگ دینی می‌افتد و سپس تازه به خدای اسلام می‌رسد؛ بدون اين‌که دقیقاً روشن باشد که آیا ربط منطقی و وثیقی ميان اين‌ها بر قرار هست یا نه. یکی از مشکلات جدی که من همواره با نوع تفکر دوستانی مثل جناب نیکفر داشته‌ام همین جهش زدن‌های بدون توضیحی است که در نوشته‌هاشان مشهود است. از جمله‌ی این جهش‌های بلاتوضیح، یکی این است که ایشان، «خدا» را مفروض می‌گیرند و سپس کوشش می‌کنند با منطق «بعضی» مؤمنان به همان خدا، صفاتی را بر آن خدا بار کنند و بگویند اين خدا وصف‌اش اين است و آن. این نوع برخورد مغالطه‌ای معرفتی است. به عنوان مثال این بند را ببينيد:

«خدایان در مرحله‌ی آغازین پیدایششان تن به چنین گفت‌وگوهایی نمی‌دهند. گفت‌وگو فرصت و آرامش می‌خواهد. هر خدایی به مجرد پدید آمدن، در برابر یک دوراهی قرار می‌گیرد: ممکن است به یک روح شرور اهریمنی تبدیل شود و فریب و فریبکار خوانده شود، شاید هم این سعادت را بیابد که از شرارت فاصله گیرد و نیکوکار شود. همه چیز بستگی به توازن قوا دارد. البته خدایان معمولاً از هیچ زاده نمی‌شوند و هر یک از آنها پیشینه‌ای دارد. مقام آنان نیز در میانه‌ی خیر و شر یک‌بار برای همیشه تثبیت نمی‌شود. همه‌ی آنان زندگی پرفراز و نشیبی دارند. آنان معمولاً چندژنی هستند، یعنی اصالتشان یک همتافته است، به این جهت استعدادهای مختلفی دارند....خدای اسلامی بر مدینه و مکه مسلط شد و سپس دایره‌ی قدرت خود را گسترش داد.»

فارغ از این‌که من یا شما مؤمن به یکی از اديان ابراهيمی يا غیر ابراهيمی باشيم، من نمی‌توانم درک کنم آقای نیکفر با کدامين منطق و ابزار معرفتی به چنين شناختی از آن «خدا» رسیده‌اند. اين «خدا» کی‌ست؟ صفات‌اش چی‌ست؟ چه ويژگی‌هايی دارد؟ نزد مؤمنان و نزد کافران به آن «خدا»، او هرگز در دایره‌ی فهم و شناخت‌شان نبوده است. آن‌ها وصف این خدای وصف‌ناشدنی را از پيامبران شنيده‌اند. آن‌ها از کسی، چیزی، موجودی، مفهومی به نام «خدا»، «الله» و «يهوه» به ما خبر می‌دهند. و صفات و ویژگی‌های آن خدا را همين پیامبران برای ما وصف می‌کنند. اما این چه «خدا»يی است که صفت «اسلامی» را هم يدک می‌کشد و به فتح مکه و مدينه می‌رود، عذاب می‌کند و شکنجه می‌کند؟ اين خدا مگر خارج از توصیفات همين مؤمنان وجود دارد یا شرحی از اوصاف خدايی او از جايی غير از همين متون دينی برای ما آمده است؟ اگر ما علم داریم به این‌که خدايی هست يا نيست، لابد تکيه‌ی ما بر همين علم خودمان باید باشد، نه بر علم مدعی. می‌فهمم که نیکفر به اوصافی از خدای مسلمانی اشاره می‌کند که در متون مقدس‌اش آمده است، ولی اين را هم می‌دانيم که اگر «خدای اسلام» («اسلام»‌ یعنی چه؟)، خدای «جبار و قهار» است یا «لطيف و غفور و رحيم و مؤمن و مهيمن»‌ است، خدايی است که وصف‌اش از خودِ‌ او می‌رسد (بنا به ادعای دین) نه از من و شما. اما نهايتاً اين «مسلمان»‌ها هستند که دين را می‌فهمند؛‌ خدا نيست که «يک» فهم مشخص و روشن را از خود در ذهن آن‌ها بنشاند. اين را برای این گفتم که برسم به این اوصافی که نیکفر برای «خدا»ی مؤمنان می‌تراشد: خدايی که می‌تواند «رام» شود («خدای رام‌شده»)؛ خدايی که می‌تواند «فرهیخته» شود («اگر خدا در جریان فرهیخته ‌شدنش نیک شده است، پس چه چیزی باعث تقابل دین و اخلاق می‌شود؟») و خدایی که می‌تواند «شکنجه» کند و الخ. من می‌فهمم که لابد اين «شکنجه» در ذهن نیکفر چيزی است شبیه «عذاب» ولی آن «شکنجه»‌ کجا و اين «عذاب» کجا؟! حیران‌ام از این همه رهزنی معنايی و زبانی که به پای فرونشاندن يک دغدغه‌ی فروخفته‌ی ایدئولوژیک ریخته می‌شود: بله،‌ مقصودم صراحتاً اين است که دوستان فلسفه‌خوانده‌ی ما هنوز نمی‌‌توانند حب و بغض‌های شخصی و گروهی‌شان را هنگام بحث معرفتی کنار بگذارند.

اسباب تأسف است که بعضی از دوستانی که مقاله‌ی نيکفر را خوانده‌اند به هيچ وجه حساسیت به اين جمله‌ی آشفته، آکنده از کلی‌گویی و تعميم‌های گزاف، پر اشتلم و متناقض نشان نداده‌اند: «در اسلام گرایشی عجیب به تروریسم وجود دارد. دین‌های دیگر ستمگری کرده‌اند و می‌کنند، اما همانند اسلام به تروریسم گرایش نداشته‌اند». تروریسم؟ جهان اسلام کدام مسلمان‌ها را در خود دارد؟ چه کسی می‌تواند حساب اقلیتی را به پای يک میليارد مسلمان بنویسد که اصلاً اين تعابير را نمی‌فهمند؟ چرا این تعبیر نمی‌تواند توضیح بدهد که مسيحيان آزادی‌خواه ايرلند با کدام منطق دست به خشونت و ترور می‌زدند (در همين قرن بیستم)؟ چرا مدل توضيح آقای نيکفر نمی‌تواند توضیح بدهد که معضل «سياسی» خاورميانه، کشمير، بدخشان تاجيکستان، افغانستان و چین از کجا پدید آمد؟ چه کسی گفته است «دین‌های دیگر ستمگری کرده‌اند و می‌کنند، اما همانند اسلام به تروریسم گرایش نداشته‌اند» (یعنی اسلام ستمگرترین دین است)؟ من هنوز دين رام‌شده، خدای رام‌شده و مسیحيت رام‌شده را نمی‌ٰفهمم و شاید هم هرگز نفهمم. تفاوت بنده با آقای نيکفر این است که برای انسان‌ها،‌ اختیار، تشخيص و تصمیم‌شان اصالت و ارزش قایل‌ام. ایشان جوری سخن می‌گويند که انگار ما انسان‌ها موجوداتی دست و پا بسته هستیم در برابر اراده‌ای غالب از سوی يک خدایی که يا فرهيخته است یا وحشی؛‌ یا خدای مسلمانان است يا خدای مسيحیان و يا خدای سکولارهای لاييک! لايه‌های بیرونی سخن آقای نیکفر را که می‌شکافیم به یک مدعای ساده و روشن می‌رسيم: آقای نيکفر خود پیامبر يک دین است که خدايی دارد و خدای‌اش – ظاهراً – اوصاف خدای سایر ادیان را ندارد! آن خدا – یا آن دین - «سکولاريسم»‌ است و اين سکولاریسمی که ايشان از آن سخن می‌گويند يک سکولاريسم خاص است که منظور نظر خود ایشان است. سکولاریسمی نیست که تاريخ داشته باشد و فراز و نشيب. سکولاريسمی نيست که مؤمنان مختلف و متفاوتی در طول اعصار و قرون سر بر آستان الوهیت‌اش فرود آورده باشند. سکولاريسم ايشان سکولاریسمی است پاک، فرهیخته، رام و معنوی. قلب اين مدعا هم این‌جاست: «سکولاریسم، تحمیل اخلاق به دین است.». چيزی که نیکفر هرگز توضیح نمی‌دهد – و اساساً توضیح دادن‌اش باعث نقض این همه مدعیات بلندبالاست – این است که کدام سکولاریسم؟ با کدام تاریخ؟ کدام اخلاق؟ اخلاقی که ابن مسکویه از آن سخن می‌گوید؟ اخلاق نصیر الدین طوسی؟ اخلاق انقلابیون فرانسه؟ اخلاق فيلسوفان مدرن امروزی؟ و کدام دین؟ و کدام مسلمانان؟

تمام اين ماجراها را بسیار ساده‌تر می‌شد توضيح داد. می‌شد بدون این همه تکلف گفت که اسلام – مثل هر دین، آيين و مسلک دیگری – تاریخی دارد و این تاریخ انباشته از تفسیرهای مختلف و متفاوت است (درست همچنان‌که «دموکراسی» تفسیرهای مختلف و متفاوتی برداشته است). وضعیت موجود این است که «عده‌ای» از مؤمنان به يک «دين» تفسيری و برداشتی از يک دين دارند. «عده‌ای ديگر» هم می‌توانند تفسير ديگری از آن داشته باشند – کما این‌که تاريخ گواهی می‌دهد که داشته‌اند – و اکنون اين تفسیرها با هم در تعارض قراردارند. به عبارت ديگر، اين «انسان»‌ها هستند که رو در روی يکديگر ايستاده‌اند نه «خدايان»!

جناب نيکفر چندان درگیر مقدمات سخن‌شان شده‌اند که به اين جمله‌ی عجيب و شگفت‌آور می‌رسند: « جان آدمی در دید این قدرت‌ها حرمت چندانی ندارد، بویژه اگر جان نامسلمان باشد. مسلمان را هم به سادگی می‌توان منحرف و نامسلمان خواند. اسلام، دینی جهانی است، خدای اسلام اما نتوانسته است خدای همه‌ی جهانیان باشد. این خدا، همواره خدای یک قبیله، یک قوم و یک سلسله بوده است». با کدام شاهد می‌توان به همين شتاب و سرعت درباره‌ی «اسلام» و «خدای اسلام» نظر داد؟ همين «خدای اسلام» که ايشان ظاهراً خيلی خوب با صفات و خلق و خوی‌اش آشنا هستند، قرن‌ها – پیش از اين همه بازی سياسی دو سه قرن اخير – موضع صریحی نسبت به حرمت جان آدميان،‌ به ویژه حقوق «اهل ذمه» داشته است. قرار نيست امروز مبانی زندگی مدرن را برای فهم، تحلیل و ارزش‌گذاری تاريخ به گذشته پرتاب کنيم. اما قرار نیستم چشم انصاف را هم فروببنديم و برای اثبات خواسته‌ی قلبی‌مان تاريخ را هم ناديده بگیریم.

خلاصه کنم که از نظر من آن‌چه حضرت نیکفر اسم‌اش را می‌گذارد «خدای اسلام»، در واقع نام ديگری است برای «يک مسلمان» يا «مسلمانانی خاص». و این مغالطه و دگرديسی لفظ و معنا، ناگزير می‌تواند پیامدهای هولناکی داشته باشد. يکی از پيامدهای این نوع نگاه اين است اين بازی خشن و خونین با این رویکردها به این آسانی روی پايان به خود نخواهيد دید. چرا؟ شاهدش در اين جملات آقای نيکفر است: «نظام دینی ای برپا کرده اند که عصاره ی همه ی تبهکاریهاست. فرهنگ اسلامی نتوانسته است خدایی بپروراند که دروغگویی و تزویر و تجاوز را ممنوع کند. در اسلام بی هیچ مشکلی جدی میتوان دروغ گفت، ریاکاری کرد، تجاوز کرد، آدم کشت. خدای اسلام، از یک طرف بسیار مقتدر است، از طرف دیگر به سادگی آلت دست قرار می‌گیرد.». پلکان مغالطه‌ی آقای نیکفر را ملاحظه کنید: ۱. نظام دینی؛ ۲. فرهنگ اسلامی؛ ۳. اسلام؛ ۴. خدای اسلام! شگفتا از این همه شتاب برای رسيدن به آن «خدا» و سست کردن پایه‌های «خدايی» او! مشکل اين نوع نگاه اين است که «خدا»یی در ذهن،‌ ضمیر، باطن و انديشه‌ی شمار کثیری «مسلمان» وجود دارد، زنده است،‌ نفس می‌کشد و هر روز دست در کاری دارد از جنسی لطيف و جان‌افروز (بر خلاف خدای وحشی، رام‌نشده و نافرهيخته‌ای که آقای نيکفر – و البته «بعضی مسلمانان خاص»  –می‌سازند). اين «خدا» به خاطر اولاً‌ «نظام دينی» (کدام نظام دینی؟ چه کسی مدعی است که این نظام دینی است؟ کدام «خدا» گفته است؟) و ثانياً به خاطر «فرهنگ اسلامی» (کدام فرهنگ اسلامی؟ در چه زمانی؟ در کدام منطقه‌ی جغرافيايی؟) و ثالثاً به خاطر «اسلام» (کدام اسلام؟ اسلام ایرانی؟ هندی؟ اندونزيایی؟ عربی؟ آفریقايی؟ مصری؟ تونسی؟ لبنانی؟) ناگهان تمام بنیاد هستی‌اش در معرض تزلزل قرار می‌گیرد. خوب با این زبان خشن و ستیزه‌جو، هیچ وقت آن «خدای وحشی» – اگر از ادبیات آقای نیکفر استفاده کنيم – «رام» نخواهد شد. یکی از دلایل‌اش به همين سادگی است: آن خدای وحشی را خود آقای نيکفر ساخته است؛ وجود خارجی ندارد. آن‌چه وجود خارجی دارد، انسان‌هایی هستند که بر مسند خدایی می‌نشينند و فرعون و نمرود می‌شوند. همین و بس.

ارزش دارد که تربيت فلسفی و آموخته‌های معرفتی را به همين سادگی پای مغالطه‌هايی دست‌مالی شده و تکراری هدر دهيم؟ منتظر می‌مانم شايد دوستان اهل فضل بتوانند حاشيه‌ای بر اين سخنان (و البته عرايض بنده) بنويسند. در اين آشفته‌بازار سياست و انديشه، بیش از هر زمانی محتاج دقت نظری هستیم که به خاطر اين همه غبار و غوغا، سخت‌گيری‌های عقلانی و معرفتی را قربانی هيجان‌های سياسی نکنیم.

پ. ن. [...]

September 2, 2009

ما را بس...

نمی‌دانم آيا هرگز نوشته‌ام که يکی از آثار مشکاتيان که سخت به آن دلبسته هستم، آلبوم «مژده‌ی بهار» است که با صدای زنده‌ياد ايرج بسطامی منتشر شده است. این اثر از بسیاری جهات شيرین و روح‌نواز است. من البته حکايتی شخصی با آن دارم. به ویژه با بخش آواز آن. آواز بسطامی با آن ساز، غوغایی به پا می‌کند – در جانِ من يکی حداقل. شعر هم که البته خود حکایتی ديگر است. حکایت اين روزهای ما هم هست، البته:
رسید مژده که ایامِ غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نيز هم نخواهد ماند

گوش بدهید و لذتی جانی ببرید. هر حرف و حديثی و هر توضیحی پاک بيهوده است. کیفيت قطعاتی که می‌شنويد شايد زياد بالا نباشد. در این غربت غربيه، دسترسی من به چيزی بیش از این نیست. اگر ایران هستید، بروید پی نسخه‌ی اصل و اصيل با کیفيت‌تر.

حال مرا اگر می‌خواهید با قطعه‌ی سوم آغاز کنید. آن مضراب‌ها، هميشه مرا دیوانه کرده است. هميشه حال‌ام را به نحو خوشی ناخوش کرده است. هميشه بغضی به گلوی‌ام انداخته و دیدگان‌ام را ابری کرده. عجب حالی داريم ما! «صعب روزی بلعجب کاری پريشان عالمی»... بگذریم. گوش بدهيد.

رازِ درونِ پرده - ۴

خرقه‌پوشان – شامل زاهدان و صوفيان – برای حافظ در رديف نامحرمان‌اند. این راز را نه صوفی می‌فهمد و نه زاهد. نزدِ او صوفی خام است و زاهد تندخو. زهد با عبوس بودن نسبتی دارد. صوفی هم دام می‌گذارد: «صوفی نهاد دام و سرِ حقه، باز کرد / بنياد مکر با فلک حقه‌باز کرد». این دو – زاهد و صوفی – هر دو در زمره‌ی بی‌عملان‌اند:
عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس
که وعظِ بی‌عملان واجب است نشنیدن

این مجلس وعظ را زاهد و صوفی هر دو با هم بر پا می‌کنند، هر کدام به نوعی و در مقامی. مجلس زاهدان، جایی است که حافظ از آن رو می‌گرداند و راه ميکده را می‌جويد. خانقاه هم نزد او محل خام کردن خلایق است:
مرغِ زیرک به درِ خانقه اکنون نپرد
که نهاده است به هر مجلس وعظی، دامی

حال زمانی را تجسم کنيد که تمام رذايل زاهدمشربی و صوفی‌مسلکی – همان‌ها که وصف‌اش رفت – همه یک‌جا جمع شده باشند: یعنی تندخویی و خشم‌گينی، زهدفروشی و ریاکاری اضافه شده باشد به بساط مرید‌پروری و اطاعت و ارادت طلبیدن. در چنین فضایی، از هر دری که اين زاهدان صوفی‌مشرب بيايند، معنا از در دیگر می‌گریزد. وقتی که محيط انباشته شود از واعظانِ بی‌عمل و صوفيان دام‌گزار، اسرار را البته که باید نهان کرد. هر حرفی را نمی‌شود گفت. گفتنی‌ها را هم بايد در پرده گفت. جمع، وقتی جمع صفاست که حاضران محرم باشند و خبری از درشتی و تندخویی نباشد. جايی که همه بر يک خوان بنشينند و کسی سروری و برتری نجويد و سودای خداوندی بر رفيقان نداشته باشد. «مجلس انس» جایی است که وصف‌اش چنین می‌شود: «ادْخُلُوهَا بِسَلاَمٍ آمِنِينَ وَنَزَعْنَا مَا فِي صُدُورِهِم مِّنْ غِلٍّ إِخْوَانًا عَلَى سُرُرٍ مُّتَقَابِلِينَ» (سوره‌ی حجر (۱۵)، آيات ۴۶-۴۷). در مجلس انس، نه خبری از ارادت‌طلبی «صوفی» هست و نه اثری از «زاهد» تندخوی و خرقه‌پوشی که به غضب و درشتی با خلایق سخن می‌گویند و زبان‌اش زهرآگين است. هر مجلس انسی، حکم بهشت را دارد که نبايد به حضور نامحرمان آلوده شود:
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان چو خرقه‌پوش آمد
Free counter and web stats