میشود از هوای عفن سیاست که دل را میمیراند و زنگار بر روحِ آدمی مینشاند – حتی از همين هوا هم – راهی به رهايی جُست. ولی بايد از این اقليم بيرون آمد؛ «گر به اقليم عشق رو آری...». ماههاست که انبوهِ اندوهان را به دل انبار کردهام و نمینويسم و نمیگويم. درس ننوشتن و تعلیق را خوب آموختهام اما نمیدانم این درس را خوب پس دادهام يا نه. دل میسپارم به نغمهای، به نوايی، به حال و هوایی از دل شايد مقدمهای باشد برای فتوحی، برای بسطی و گشايشی که «اين یک دو دم که مهلت ديدار ممکن است»، شايد نفسی، لحظهای، دمی، حضوری دست دهد و عنايتی... میگذارم نوشتنیها را برای بعد. برای روزهای ديگری، که اگر از راه رسيدند، شايد آسانتر بتوانم نوشتن. به همين نغمه دل سپردن، حق بسياری از حرفهای نگفتهی مرا ادا میکند. تا بعد...

نظرها (8)
مانند تبریکی که برای شهادت به خانواده ی شهید داده می شود فیلتر شدن شما را هم تبریک می گم. در روزگار ما فیلتر شدن وبلاگ هایی مانند وبلاگ شما کم از آن افتخار ندارد.
مداد العلما...
آریا | یکشنبه، ۲۵ مرداد ۱۳۸۸، ۱۱:۴۴
سلام
خواستم بگویم تا اینجا خیلی خوب آمدی ولی شرط همرهی خضر آنست که تا آخرش بایستی
... و ما توفیقی الا بالله
ف ط | شنبه، ۲۴ مرداد ۱۳۸۸، ۰۱:۳۷
پیش درآمد چهارگاه:
یکی از زیباترین قطعات موسیقی ایرانی که تا به حال شنیده ام.
مغنی کجایی نوایت کجاست؟ ...
به امید گشایش !
محمد | جمعه، ۲۳ مرداد ۱۳۸۸، ۲۳:۳۲
ای بابا! شما که هر روز اينجا می نوسين و توی بی بی سی اينهمه حرف ميزنين. حالا چرا ميگين: ماههاست که انبوهِ اندوهان را به دل انبار کردهام و نمینويسم و نمیگويم
اشکان | جمعه، ۲۳ مرداد ۱۳۸۸، ۲۱:۲۸
...که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...
آذین | جمعه، ۲۳ مرداد ۱۳۸۸، ۱۵:۰۵
سلام.بسیار این روزها نوشته می شود.بسیار خوانده می شود.اما همه می دانیم.زهری در کاممان است که نمی شود تف کرد.حالا سر به دیوار سینه کوباندن است حالای ما.هرچه نوشته ای خواندم.مثل بسیاران دیگر که خاموش می خوانند و نفسی عمیق می کشند و ...
گفته بودی که عجیب تنهاییم.تنهاییم برادر.برادری نیست تنهاتر بشویم.من بدبینم به هر یادداشتی اینگونه که بوی مدت ها نبودن دارد.اگر می روی که پیله ببندی و هزار نقش برگردی دعای خیر بدرقه ات می کنم. اما رفتن رسم مروت نیست با مروت.امیدوارم که اشتباه کرده باشم و این یک خداحافظی نباشد
محسن اکبرزاده | جمعه، ۲۳ مرداد ۱۳۸۸، ۱۲:۴۱
پشمينه پوش تند خوي از عشق نشنيده ست بو
از مستي اش رمزي بگو تا ترك هشياري كند
چون من گداي بي نشان مشكل بود ياري چنان
سلطان كجا عيش نهان با رند بازاري كند
.. | جمعه، ۲۳ مرداد ۱۳۸۸، ۰۸:۳۹
...جانا سخن از زبان ما میگویی...
ماهگون | جمعه، ۲۳ مرداد ۱۳۸۸، ۰۵:۴۹