میگويند از فلان نامزد رياست جمهوری استقبال پرشور و بیسابقهای شده است. یا فلان نامزد رياست جمهوری با رأی بسیار بالايی به ریاست جمهوری رسید. به عبارت ديگر، منطق سخنانی از این دست، منطق برتری اکثریت است. معنای سهلالوصولترش اين است که هر چه «مردم» (اکثريت غالبِ مردم) بگويند، همان درست است. قلبِ اين مغالطه اینجاست: او چون خوب بود انتخاب شد و رأی بالا آورد (يا او چون خوب بود، مردم از او شديداً استقبال کردند)؛ و اینکه او با رأی بالا انتخاب شده است (یا اينکه از او استقبال فراوانی شده است)، نشانهی خوب بودنِ اوست.
خوب است این منطق را درست بشکافیم و پيامدهای فاسد یا تبعات مثبتاش را بسنجیم. منطق ادعای بالا این پیام را تلويحاً میتواند منتقل کند که احتمالاً «مردم» یا آن «اکثريت»، اکثریتی خوب هستند و در نتیجه حاصل رأیشان «مشروعيت» دادن به فرد برگزيده است و اين خود کل ماجرا را «اخلاقی» میکند. خوب، این منطق مثال نقض زیاد دارد. مثال نقضاش آدولف هيتلر بود که در یک نظام دموکراتیک و با رأی بالای ملت آلمان (ملتی که در آن دوره بسیار هم فرهیخته و کتابخوان بود) به قدرت رسيد و شد آن فاجعهای که جهان را به آتش کشید. پس به سادگی میتوان نتیجه گرفت که رأی اکثريت، لزوماً نتیجهای مطلوب، اخلاقی یا انسانی به بار نمیآورد. به عبارت دیگر، اکثریت مترادف با مشروعیت اخلاقی نیست. مؤلفههای دیگری هم برای رسیدن به مشروعيت اخلاقی لازم است.
نمونهی دیگرش استقبالی است که از محمود احمدینژاد میشود. هیچ شکی نیست که آقای احمدینژاد به ویژه در خارج از کشور نزد اقشار گستردهای «محبوب» است (هر صاحب خردی میفهمد که دلیلی دارد محبوب را در گيومه گذاشتهام!). دلیلی هم ندارم که بگويم در سفرهای استانی از آقای احمدینژاد از آن جنس استقبالهای پرشوری که حاميانشان میگویند (و خودش در مناظره با موسوی لاف آن را زد)، نداشته است. به احتمال قریب به یقین داشته است. اما چرا این استقبالها شرط کافی برای مشروعیت یافتن یا اخلاقی و مسئول بودن فرد مورد نظر نيست؟ چرا این لافِ مردمی بودن، لزوماً مايهی افتخار و اعتبار نيست؟ چرا باید بلافاصله به احساس فرمانِ ایست و درنگ داد و خرد را به داوری خواند؟
اولین نکته اين است که در اين فرض که همهی آن مردم نفوسی فرهيخته دارند، بحث است (دقت کنید که ما در ايران از «شهروند» حرف نمیزنیم؛ بلکه از رأیدهنده و به عبارتی «رعيت» صحبت میکنيم). کسی میتواند ادعا کند در یک ملت (از جمله در ملت ایران) «اراذل و اوباش» وجود ندارند؟ دولت فعلی قطعاً نمیتواند این ادعا را بکند، چون در این صورت باید بساط گشتهای ارشاد را رسماً جمع کند. هنگام رأیگیری، پای صندوقهای رأی، هیچ ابزاری برای تشخیص این وجود ندارد که رأیدهنده جزو «اراذل و اوباش» هست يا نه؟ آشکار است که نه! پس میانِ آن همه رأی، رأی «اراذل و اوباش» هم هست. علت اينکه «اراذل و اوباش» را در گیومه به کار میبرم اين است که این اصطلاح به دست کارگزاران دولت نهم باب شده و اسباب جنجال و غوغا شده است. این شبهه البته به این صورت قابل رفع است که فرض میکنيم، ملت ایران، عمدتاً ملت رشيدی است و برآيند کلی جمعِ ملت، رأیی می شود آگاهانه و سنجیده. ولی، ملت ایران چنین است یا چنان است، ادعاست. ملت آلمان هم ملت فرهيختهای بود و به هر دلیلی خطایی مرتکب شد، قصوری کرد و مسئولیت انسانی و مدنیاش را از خاطر برد و شد آنچه نباید میشد. تشخیص داشتن، یعنی تشخیصِ اخلاق و مسئولیت داشتن؛ نه اینکه به پشتوانهی کثرت عدد، خیالِ حقانیت و مشروعيت برمان دارد (اگر چنین بود قطعاً سپاه یزید در روز عاشورا از یاران حسین بن علی مشروعتر و بر حقتر به شمار میآیند چون عددشان بیشتر بود!).
نکتهی دوم اين است که يکی از مضامین آن لافِ غلبهی اکثریت این است که رأی همهی افراد وزن يکسان دارد. این منطق دموکراسی است البته که رأی فقیر و غنی، قدرتمند و ضعیف، باید در آن يکسان باشد. ولی از شگفتیهای دموکراسی این است که رأی یک نفر بیسواد (که چه بسا در تشخیصاش خطا بکند)، با رأی يک استاد دانشگاه جهاندیده يکسان به حساب میآيد. چرا؟ در چه جامعهای میتوان گفت برابری رأی آنکه میداند و آنکه نمیداند، عادلانه است؟ مگر قرآن نمیفرمايد که «هل یستوی الذين یعلمون و الذین لا يعلمون»؟ پس خاصيتِ دموکراسی چیست؟ به خاطر مجموع مؤلفههایی است که دارد نه به خاطر رأیگیری و انتخابات صرف یا به خاطر برتری تعداد بالاتر.
میشود اين نکات را يکانیکان شمرد و پیش رفت. اين مجمل را به اشاره برای اين آوردم که توضیح بدهم اين ساز و کار انتخاباتی به خودی خود نه مطلوب است و نه مشروعیت میآورد (از این حیث منطق آقای احمدینژاد و کسانی که انتخابات را تحریم میکنند يکسان است: هر دو انتخابات را ابزار اعطای مشروعیت میشمرند!). انتخابات مقوماتِ دیگری هم لازم دارد تا بتواند مشروعیتی به فردِ منتخب بدهد. یکی از آنها مسئولیت است و اخلاق. کثرت عددی در انتخابات (يا در استقبالها) جايی که فرد منتخب (يا استقبال شونده)، چيزی به مردم میدهد، نه تنها مشروعیتی نمیآورد بلکه محل شبهه هم هست. استقبال عمومی، وقتی معنادار میشود که فرد منتخب واجد مسئوليت باشد و در گفتار، کردار و اندیشهاش اخلاقی عمل کند. به عبارت دیگر، زمانی این رابطهی دو سويهی انتخابکننده و انتخابشونده، رابطهی اخلاقی میشود که هم درجهای از فرهیختگی و شعور در انتخابکننده باشد (نه اینکه انتخابکننده برای رسیدن به مطلوباش از هیچ دروغ و افترايی پروا نداشته باشد) و هم ميزانی از مسئولیت و اخلاقمداری در انتخابشونده موجود باشد (نه اینکننده انتخاب شونده هم بگويد: «ببینید چقدر مردم به من اقبال دارند؟ اين صدای خداست که از حلقوم مردم بیرون میآید! بفرماييد کرنش کنيد!»؛ اين همان منطق مغالطهآميز به رخ کشيدن رأی اکثریتی است که به سوی تباهی میرود).
خوب این معیارها البته کاملاً سنجیدنی هستند و ذهنی و مجرد یا خيالی نیستند. به عنوان مثال، انگشت میگذارم بر يکی لغزشهای لفظی و خطاهای فاحش آقای احمدینژاد در مناظرهی دیشباش: ايشان آشکارا میگفت دولتِ من هیچ روزنامهای را تعطیل نکرده است. خوب، مگر دولت حق تعطیل کردن یک روزنامه را دارد؟ رييس دولتی که تفکیک قوا را در نظام جمهوری اسلامی به همین سادگی نادیده میگيرد و خودش را همزمان هم در مقام ضابط قضایی و هم در مقام قاضی مینشاند، البته که بايد بگوید من هیچ روزنامهای را تعطیل نکردم! رييس دولتی که گزارش سازمان بازرسی و تفریغ بودجهی مجلس، علناً شاهدی است بر ناکارآمدی مدیریتیاش و بیاعتنايیاش به رأی مجلس، یعنی جايگاه مجلس را هم نمیداند. رييس دولتی که از رسانهی ملی، اتهام وارد میکند، نقش مدعیالعموم را ایفا میکند، بدون حضور وکیل یا متهم، حکماش را هم صادر میکند، نه قانون را میشناسد و به آن احترام میگذارد و نه اخلاق را؛ نه برای قوهی قضايیهی اين نظام ارزش قایل است نه برای مخاطباناش. پس میشود نتیجه گرفت که آن حاميان سينهچاکی که در مشهد به زیارتِ ايشان رفتند، همینگونه فکر میکنند و همین نوع عمل را میخواهند؟ نباید نتیجه گرفت که آن حاميان، همهی رسماً «برانداز» نظام هستند؟ (چون آشکارا دارند رأی به نابودی سه قوه و بر کشیده شدن يک رييس جمهور همهکاره میدهند). این اکثریت، همينها را میخواهند؟
بعد از جنگِ جهانی دوم، تمام اروپا زير و زبر شد و علوم انسانی و معارف بشری، پاک دگرگون شد. یک سؤال بزرگ پيش روی همهی اينها قرار گرفت: چه شد که چنین شد؟ و این همه سازمان و نهاد درست شد که بفهمند چگونه میشود کسی مثل هیتلر از دلِ آن نظام دموکراتيکِ اکثريتمحور، بیرون بياید و چنین آتشی بیفروزد؟ امروز، ما هم بد نيست فکر کنیم که چه شد که چنین شد؟ هشدار میدهم، اما، که آقای احمدینژاد اهریمن نيست. شيطان نيست. احمدینژاد هم انسانی است مثل همهی ماها. تفاوتاش با بسياری در این است که چهاراسبه در جادهی اشتباهاتاش میتازد. با تمام اینها باید هشیار باشيم که از او اهریمن نسازیم و قطب مخالف او را به عرش نبريم. به همان اندازه که قدیس و شهید ساختن از احمدینژاد هولناک و ضد-انسانی است، اهریمن ساختن از او هم تندروانه و دور از خرد و انصاف است. بنشينيم و بينديشم. چه شد که چنين شد؟ عددهای بزرگ و ارقام درشت، گاهی ایجاد توهم میکنند. شمارههای طولانی، خیلی اوقات هوش از سرِ آدمی میربایند. ولی برای تفسیر و فهمِ درست اين شمارهها و اعداد، بايد از بیرون آنها را تحلیل کنیم نه از درون (که قصهی خود گویی و خود خندی تکرار نشود). باید به شمارههای بسیار بزرگتر ديگری هم که در آن آمار هرگز منعکس نمیشوند توجه داشت. دست بالای دست بسیار است. منطقِ حق با اکثریت است، منطقی است معيوب. دست عقل را به دست سپاه اکثریت نسپاریم. گاهی اوقات خردی هم که در اقليت واقع شود، سنجیدنیترين و پرسودترین، مضامين و معانی را دارد. بهتر است اکثریت به دنبال خرد برود؛ نه اينکه خرد را افسار بزنند و به دنبال اکثريت بکشانند.
خوب است این منطق را درست بشکافیم و پيامدهای فاسد یا تبعات مثبتاش را بسنجیم. منطق ادعای بالا این پیام را تلويحاً میتواند منتقل کند که احتمالاً «مردم» یا آن «اکثريت»، اکثریتی خوب هستند و در نتیجه حاصل رأیشان «مشروعيت» دادن به فرد برگزيده است و اين خود کل ماجرا را «اخلاقی» میکند. خوب، این منطق مثال نقض زیاد دارد. مثال نقضاش آدولف هيتلر بود که در یک نظام دموکراتیک و با رأی بالای ملت آلمان (ملتی که در آن دوره بسیار هم فرهیخته و کتابخوان بود) به قدرت رسيد و شد آن فاجعهای که جهان را به آتش کشید. پس به سادگی میتوان نتیجه گرفت که رأی اکثريت، لزوماً نتیجهای مطلوب، اخلاقی یا انسانی به بار نمیآورد. به عبارت دیگر، اکثریت مترادف با مشروعیت اخلاقی نیست. مؤلفههای دیگری هم برای رسیدن به مشروعيت اخلاقی لازم است.
نمونهی دیگرش استقبالی است که از محمود احمدینژاد میشود. هیچ شکی نیست که آقای احمدینژاد به ویژه در خارج از کشور نزد اقشار گستردهای «محبوب» است (هر صاحب خردی میفهمد که دلیلی دارد محبوب را در گيومه گذاشتهام!). دلیلی هم ندارم که بگويم در سفرهای استانی از آقای احمدینژاد از آن جنس استقبالهای پرشوری که حاميانشان میگویند (و خودش در مناظره با موسوی لاف آن را زد)، نداشته است. به احتمال قریب به یقین داشته است. اما چرا این استقبالها شرط کافی برای مشروعیت یافتن یا اخلاقی و مسئول بودن فرد مورد نظر نيست؟ چرا این لافِ مردمی بودن، لزوماً مايهی افتخار و اعتبار نيست؟ چرا باید بلافاصله به احساس فرمانِ ایست و درنگ داد و خرد را به داوری خواند؟
اولین نکته اين است که در اين فرض که همهی آن مردم نفوسی فرهيخته دارند، بحث است (دقت کنید که ما در ايران از «شهروند» حرف نمیزنیم؛ بلکه از رأیدهنده و به عبارتی «رعيت» صحبت میکنيم). کسی میتواند ادعا کند در یک ملت (از جمله در ملت ایران) «اراذل و اوباش» وجود ندارند؟ دولت فعلی قطعاً نمیتواند این ادعا را بکند، چون در این صورت باید بساط گشتهای ارشاد را رسماً جمع کند. هنگام رأیگیری، پای صندوقهای رأی، هیچ ابزاری برای تشخیص این وجود ندارد که رأیدهنده جزو «اراذل و اوباش» هست يا نه؟ آشکار است که نه! پس میانِ آن همه رأی، رأی «اراذل و اوباش» هم هست. علت اينکه «اراذل و اوباش» را در گیومه به کار میبرم اين است که این اصطلاح به دست کارگزاران دولت نهم باب شده و اسباب جنجال و غوغا شده است. این شبهه البته به این صورت قابل رفع است که فرض میکنيم، ملت ایران، عمدتاً ملت رشيدی است و برآيند کلی جمعِ ملت، رأیی می شود آگاهانه و سنجیده. ولی، ملت ایران چنین است یا چنان است، ادعاست. ملت آلمان هم ملت فرهيختهای بود و به هر دلیلی خطایی مرتکب شد، قصوری کرد و مسئولیت انسانی و مدنیاش را از خاطر برد و شد آنچه نباید میشد. تشخیص داشتن، یعنی تشخیصِ اخلاق و مسئولیت داشتن؛ نه اینکه به پشتوانهی کثرت عدد، خیالِ حقانیت و مشروعيت برمان دارد (اگر چنین بود قطعاً سپاه یزید در روز عاشورا از یاران حسین بن علی مشروعتر و بر حقتر به شمار میآیند چون عددشان بیشتر بود!).
نکتهی دوم اين است که يکی از مضامین آن لافِ غلبهی اکثریت این است که رأی همهی افراد وزن يکسان دارد. این منطق دموکراسی است البته که رأی فقیر و غنی، قدرتمند و ضعیف، باید در آن يکسان باشد. ولی از شگفتیهای دموکراسی این است که رأی یک نفر بیسواد (که چه بسا در تشخیصاش خطا بکند)، با رأی يک استاد دانشگاه جهاندیده يکسان به حساب میآيد. چرا؟ در چه جامعهای میتوان گفت برابری رأی آنکه میداند و آنکه نمیداند، عادلانه است؟ مگر قرآن نمیفرمايد که «هل یستوی الذين یعلمون و الذین لا يعلمون»؟ پس خاصيتِ دموکراسی چیست؟ به خاطر مجموع مؤلفههایی است که دارد نه به خاطر رأیگیری و انتخابات صرف یا به خاطر برتری تعداد بالاتر.
میشود اين نکات را يکانیکان شمرد و پیش رفت. اين مجمل را به اشاره برای اين آوردم که توضیح بدهم اين ساز و کار انتخاباتی به خودی خود نه مطلوب است و نه مشروعیت میآورد (از این حیث منطق آقای احمدینژاد و کسانی که انتخابات را تحریم میکنند يکسان است: هر دو انتخابات را ابزار اعطای مشروعیت میشمرند!). انتخابات مقوماتِ دیگری هم لازم دارد تا بتواند مشروعیتی به فردِ منتخب بدهد. یکی از آنها مسئولیت است و اخلاق. کثرت عددی در انتخابات (يا در استقبالها) جايی که فرد منتخب (يا استقبال شونده)، چيزی به مردم میدهد، نه تنها مشروعیتی نمیآورد بلکه محل شبهه هم هست. استقبال عمومی، وقتی معنادار میشود که فرد منتخب واجد مسئوليت باشد و در گفتار، کردار و اندیشهاش اخلاقی عمل کند. به عبارت دیگر، زمانی این رابطهی دو سويهی انتخابکننده و انتخابشونده، رابطهی اخلاقی میشود که هم درجهای از فرهیختگی و شعور در انتخابکننده باشد (نه اینکه انتخابکننده برای رسیدن به مطلوباش از هیچ دروغ و افترايی پروا نداشته باشد) و هم ميزانی از مسئولیت و اخلاقمداری در انتخابشونده موجود باشد (نه اینکننده انتخاب شونده هم بگويد: «ببینید چقدر مردم به من اقبال دارند؟ اين صدای خداست که از حلقوم مردم بیرون میآید! بفرماييد کرنش کنيد!»؛ اين همان منطق مغالطهآميز به رخ کشيدن رأی اکثریتی است که به سوی تباهی میرود).
خوب این معیارها البته کاملاً سنجیدنی هستند و ذهنی و مجرد یا خيالی نیستند. به عنوان مثال، انگشت میگذارم بر يکی لغزشهای لفظی و خطاهای فاحش آقای احمدینژاد در مناظرهی دیشباش: ايشان آشکارا میگفت دولتِ من هیچ روزنامهای را تعطیل نکرده است. خوب، مگر دولت حق تعطیل کردن یک روزنامه را دارد؟ رييس دولتی که تفکیک قوا را در نظام جمهوری اسلامی به همین سادگی نادیده میگيرد و خودش را همزمان هم در مقام ضابط قضایی و هم در مقام قاضی مینشاند، البته که بايد بگوید من هیچ روزنامهای را تعطیل نکردم! رييس دولتی که گزارش سازمان بازرسی و تفریغ بودجهی مجلس، علناً شاهدی است بر ناکارآمدی مدیریتیاش و بیاعتنايیاش به رأی مجلس، یعنی جايگاه مجلس را هم نمیداند. رييس دولتی که از رسانهی ملی، اتهام وارد میکند، نقش مدعیالعموم را ایفا میکند، بدون حضور وکیل یا متهم، حکماش را هم صادر میکند، نه قانون را میشناسد و به آن احترام میگذارد و نه اخلاق را؛ نه برای قوهی قضايیهی اين نظام ارزش قایل است نه برای مخاطباناش. پس میشود نتیجه گرفت که آن حاميان سينهچاکی که در مشهد به زیارتِ ايشان رفتند، همینگونه فکر میکنند و همین نوع عمل را میخواهند؟ نباید نتیجه گرفت که آن حاميان، همهی رسماً «برانداز» نظام هستند؟ (چون آشکارا دارند رأی به نابودی سه قوه و بر کشیده شدن يک رييس جمهور همهکاره میدهند). این اکثریت، همينها را میخواهند؟
بعد از جنگِ جهانی دوم، تمام اروپا زير و زبر شد و علوم انسانی و معارف بشری، پاک دگرگون شد. یک سؤال بزرگ پيش روی همهی اينها قرار گرفت: چه شد که چنین شد؟ و این همه سازمان و نهاد درست شد که بفهمند چگونه میشود کسی مثل هیتلر از دلِ آن نظام دموکراتيکِ اکثريتمحور، بیرون بياید و چنین آتشی بیفروزد؟ امروز، ما هم بد نيست فکر کنیم که چه شد که چنین شد؟ هشدار میدهم، اما، که آقای احمدینژاد اهریمن نيست. شيطان نيست. احمدینژاد هم انسانی است مثل همهی ماها. تفاوتاش با بسياری در این است که چهاراسبه در جادهی اشتباهاتاش میتازد. با تمام اینها باید هشیار باشيم که از او اهریمن نسازیم و قطب مخالف او را به عرش نبريم. به همان اندازه که قدیس و شهید ساختن از احمدینژاد هولناک و ضد-انسانی است، اهریمن ساختن از او هم تندروانه و دور از خرد و انصاف است. بنشينيم و بينديشم. چه شد که چنين شد؟ عددهای بزرگ و ارقام درشت، گاهی ایجاد توهم میکنند. شمارههای طولانی، خیلی اوقات هوش از سرِ آدمی میربایند. ولی برای تفسیر و فهمِ درست اين شمارهها و اعداد، بايد از بیرون آنها را تحلیل کنیم نه از درون (که قصهی خود گویی و خود خندی تکرار نشود). باید به شمارههای بسیار بزرگتر ديگری هم که در آن آمار هرگز منعکس نمیشوند توجه داشت. دست بالای دست بسیار است. منطقِ حق با اکثریت است، منطقی است معيوب. دست عقل را به دست سپاه اکثریت نسپاریم. گاهی اوقات خردی هم که در اقليت واقع شود، سنجیدنیترين و پرسودترین، مضامين و معانی را دارد. بهتر است اکثریت به دنبال خرد برود؛ نه اينکه خرد را افسار بزنند و به دنبال اکثريت بکشانند.

نظرها (2)
اگر بی طرفانه متن مناظره ی آقای موسوی و آقای احمدی نژاد را بخوانیم - نمی گویم تماشا کنیم تا تحت تاثیر نگاه ها و لبخند ها و ... قرار نگیریم - پارادکس های جالبی به چشممان می آید که به بعضی از آنها اشاره می کنم.
سخنان آقای احمدی نژاد دست کم در زمینه ی مسائل بین المللی فرق زیادی با آنچه آقای موسوی در زمان نخست وزیری گفته ندارد. مثلن اگر تاختن بی مورد به آمریکا و اسرائیل - بدون در نظر گرفتن منافع ملی - را در نظر بگیریم می بینیم که آقای موسوی نیز بارها چنین کاری کرده. و وقتی آقای احمدی نژاد همین را مطرح می کند آقای موسوی سکوت اختیار می کند. اما چرا؟ چون آقای موسوی - که هویت خود را از گذشته می گیرد - هنوز گذشته ی خود را نفی یا دست کم نقد نکرده.
او می تواند بگوید که نباید در مورد گذشته بر مبنای عقاید امروز قضاوت کرد. در مقابل آقای احمدی نژاد می تواند پاسخ های متفاوتی بدهد مانند اینکه:
خب از روی کارهای من هم زمانی گذشته، یا در آن زمان هم عده ای انتقادات امروز شما را به شمای دیروز می کردند ولی شما نمی پذیرفتید و ... که از شرح آنها صرف نظر میکنم. تنها اضافه می کنم که مطمئنن یکی از دلایل ادامه داشتن عقاید اشتباه ابتدای انقلاب، نقد و نفی نکردن صاحبان آنها - یعنی امثال آقای موسوی - است.
پارادکس دیگر تلاش آقای احمدی نژاد برای خط بطلان کشیدن بر بسیاری از مسئولان و عملکردهایشان است. برای مثال او نه بازرگان لیبرال، نه بنی صدر فراری - رجایی و باهنر که فرصت انجام کار زیادی نداشتند و خامنه ای هم چون مثلن موسوی نگذاشته درست عمل کند را مستثنا می کند - نه موسوی، نه هاشمی و نه خاتمی - و خیلی های دیگر از نماینده های مجلس گرفته تا ... - را انقلابی واقعی نمی داند. نتیجه ی چنین سخنانی این است که انقلابیون کلیدی نظام جمهوری اسلامی و حتا امام خمینی - به دلیل اینکه نخواسته یا نتوانسته جلوی این همه عنصر فاسد را بگیرد - و حتا خود انقلاب زیر سؤال می روند. حال آقای احمدی نژاد - که یک تنه جای اپوزسیون را گرفته - خود را انقلابی می نامد و فراموش می کند که انقلاب را با سخنان خود محو کرده.
پارادکس دیگر وضعیت شورای نگهبان است. این شورا از میان صدها تن چهار نفر را واجد صلاحیت ریاست جمهوری دانسته، که یکی از آنها همین آقای احمدی نژاد است که تمام انقلاب را به تنهایی از مشروعیت ساقط می کند. خنده دار اینکه خیلی از کسانی که رد صلاحیت شدند یک صدم جسارت آقای احمدی نژاد برای زیر سؤال بردن نظام جمهوری اسلامی را نداشتند.
یک دوست | جمعه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۸، ۱۳:۳۴
در تلقی عامیانه از شیطان، او هم چهار اسبه در جادهی اشتباهاتاش تازید. لذا کسی که چنین باشد و منطقاش خودرایی و لجبازی باشد در نزد همان عامه شیطان محسوب میشود. ضمن اینکه واژهایست نیمه اسطورهای بهنام «دجّال» که حضوری جدی خصوصاً در ادبیات آخرزمانی ادیان ابراهیمی داشته و دارد. او که از جملهی اصحاب و در برخی از روایات مسیحی سایهی شیطان بر روی زمین است، کسیاست که بسیار دروغگو ست. مقایسه کنید با رفتارهای احمدینژادی. تو خود حریث مفصل بخوان از این مجمل! همین!
سوشیانت | جمعه، ۱۵ خرداد ۱۳۸۸، ۰۸:۱۹