« May 2009 | صفحه‌ی اصلی | July 2009 »

بايگانی: June 2009

June 30, 2009

با همین دیدگانِ اشک آلود، از همین روزنِ گشوده به دود...

شيعيان قرن‌ها حماسه را جور دیگری تعریف کرده بودند؛ حماسه برای شیعه، مغلوب شدن پیروان اندکِ حسین بن علی در برابر بی‌شمار لشکریان يزید بن معاویه بود. هنوز هم هست. با یک تفاوت جزیی و کوچک که این روزها، خیل مداحانِ بی‌سواد و بی‌اخلاقی که دست‌پرورده‌ی دستگاه دروغ و ریا، و جیره‌خوار خوانِ قدرت هستند، دیگر جا را بر مداحانِ استخوان‌دار، با تقوا و اصیلی که در شهری مثل قم برای خود قائمه و استوانه بودند، تنگ کرده‌اند. در چنین فضايی، معنای حماسه هم آرام‌آرام تبدیل به چیز دیگری می‌شود.

زمانی قاعده‌ی شیعیانی که کارشان بزرگ‌داشت شهادت ابا عبدالله بود، سخن گفتن از پیروزی خون بر شمشیر بود. امروز هم قاعده همان است. تنها عاملی که این روزها خواب پريشانِ زورمداران و دروغ‌بافان را پریشان‌تر کرده است این است که حریفِ سلطانِ دروغ‌پردازان – یعنی رييس دولتِ نامحمودِ ریا – کسی بود که نمی‌توانستند و نمی‌توانند به او برچسب خروج از حاکمیت یا عبور از قانون بزنند (ولو معاويه صفت، صد پیراهن عثمان علم کنند). هنوز هم کسی جسارت ندارند بگوید ميرحسین موسوی به ميراث انقلاب پشت کرده یا روی به بیگانگان کرده است (ولو خیره‌سرانه به هر بی‌تقوايی و شناعتی متوسل شوند). همین است که کار قانون‌گریزان را دشوار کرده است: میرحسین موسوی هرگز در قامت اپوزیسیون ظاهر نشد و نمی‌شود. میرحسین به خوبی وجودِ دو قانون را در کشور آشکار کرد: قانونی که ملت به آن چشم دارد و گمان می‌کند در چهارچوب آن بايد عمل کرد و قانونی که از آن تفسیرهای موسع یا مضیق می‌شود و هميشه می‌شود تفسیر به رأی یا تفسیری بر اساس هوا و هوس قدرت از آن به دست داد. این همان چیزی است که باعث سرآسيمه‌گی جریده‌های دریده‌ و افسار گسیخته شده است. آن روحیه‌ی پرونده‌سازی که موسوی در مناظره با احمدی‌نژاد به آن اشاره کرد، این‌جا تيرش به سنگ خورد و هتاکان مفتری را رسوا کرد.

اما ملت ما حماسه آفریدند. حماسه‌ی ملت تنها در خيزش میلیونی و بی‌سابقه‌اش برای تغيير مسالمت‌آميز و قانونی سیاست‌مداری نامحبوب، دروغ‌زن و قانون‌گریز نبود (قانون‌گریزی رييس دولت نهم را همان مجلسی نشان داده که امروز یک‌تنه از او دفاع کرده است). حماسه‌ی ملت ما در این بود که نشان دادند باز هم «خون بر شمشیر پیروز است». باز هم نشان دادند که:

ز هر خونِ دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

همین‌ها نشان دادند که دریدن، کشتن و سوزاندن، ملت ما را بیدارتر می‌کند:

خاکستر تو را
بادِ سحرگاهان
هر جا که برد
مردی ز خاک روييد

چطور؟ بعد از آن همه ارعاب و تهدید، باز هم مردم در مسجد قبا جمع شدند و نشان دادند که به آسانی در برابر قانون‌گریزی حکومتی و سلامتِ فرمايشی انتخابات تسلیم نمی‌شوند. ما در ميان همین خون و اشک و با همین دل‌های مجروح و خردهای تحقیر شده، باز هم به صلح، به دوستی، به آزادی و به انسان درود می‌گويیم. باز هم به خشونت و خشم، پاسخ منفی می‌دهيم. باز هم نشان می‌دهیم که «کلمه» می‌تواند رسانه‌ی ما و خبر ما باشد و می‌‌شود. کلمه‌ی طیبه می‌روید و صعود می‌کند. شجره‌ی خبثه است که حاصلی جز زقوم ندارد و اين زقوم کامِ فرومایه‌گان قدرت‌پرست را تلخ می‌کند. بهار از راه می‌رسد. ساز و سرودِ خرد از دوری نه چندان دير، نویدِ ختمِ زمستان را می‌دهد. چراغ امید را روشن نگه داریم.
(سرود گل؛ حسین علیزاده)

نازک‌آرای تنِ ساقِ گلی...

برای من همیشه عشق، ملازم و مترادف ايمان بوده است. همیشه. هر وقت اين آیه‌ی مصحف شریف را می‌خوانم که: «احسب الناس ان يُترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون»، جز ايمان و بيعت باطنی و معنوی، البته که عشق پیش روی من است. عشق به همه‌ی معانی‌اش از جمله در همين معنای خاکی و زمینی‌اش (این تفکیک را هم اساساً من جعلی می‌دانم؛ عشق، عشق است و آسمانی و زمینی هم ندارد!).

عشق، پاس‌داشت و تیمارخواری می‌طلبد. عشق، کوشش می‌خواهد. آن‌چه به کشش حاصل می‌شود، وصال است. عشق و حفظ آن، کوشش می‌خواهد. عشق را نمی‌توان به امانِ خدا رها کرد و به دستِ تقدير سپرد. در دايره‌ی قضا هم کوشش و خونِ دل خوردن لازم است. عشق و ایمان، هم‌عنان وفا هستند و حفظ پیمان. در هر دو ممکن است يا پيمانی شکسته شود يا از عهدی غفلت شود. این قصورها هم البته جبران‌شدنی‌اند مگر آن‌که ريشه را زخمی کرده باشی. آدم هم «ربنا ظلمنا انفسنا» گفت و «کلمه» را از پرودگار خود پذیرفت و باز بر مسند «علم الاسماء» نشست. عشق هم از همين جنس است. عشق هم فتنه دارد و امتحان. وقتی پذیرفتی در اين دایره هستی، ناگزير باید ملتزم آداب‌اش باشی. عشق، «خرابات» است. این‌جا خراب‌ات می‌کنند. باید دست از خواسته‌های ریز و درشت‌ات بکشی. این‌جاست که می‌گویند: «قدم منه به خرابات جز به شرط ادب».

ادبِ عشق و ایمان همين است که در هنگامه‌ی فتنه و در بحبوحه‌ی امتحان بتوانی ريشه را نگه داری. عشق، به هوس و بازی‌بازی پاسبانی و باغ‌بانی نمی‌شود. این ساقه را باید به خون دل تيمارخواری کرد. خارها باید خورد و دل‌رميده نشد. از همه مهم‌ترین این‌که عشق، دو سويه است: «گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند / نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد»! این پیمان را پاس داشتن آسان نیست. «بیفتد آن‌که در این راه با شتاب رود».

اتفاقی که در انتخابات اخیر افتاد، فقط درس‌های سیاسی نداشت؛ درس‌های معنوی و باطنی زیادی هم داشت. درس‌های شخصی و فردی هم داشت. آدم می‌تواند با نگاه به همين رخدادها ترازو دست‌اش بگیرد و خودش را بسنجد و ببينید خودش آیا مثل همين‌ها رفتار کرده است يا نه؟ یک اتفاق حیرت‌آور رخ داده است و صدمه‌ی بزرگی به اعتمادِ یک ملت خورده است. آن‌که مسؤول احقاق آن حق و مکلف به جلب اعتماد است، عملاً در مقام سلب اعتماد نشسته و تمام تقصیرها را به گردن آن‌ها می‌اندازد که می‌گویند اعتمادِ ما صدمه خورده است. نکته‌ی ظریف این است: جایی که شبهه و شکی پدید آمده، نمی‌شود با فرافکنی آن شبهه را زدود؛ باید قدم‌های دیگری هم برداشت. بازسازی ایمان و اعتماد کار ساده‌ای نيست. از خودمان حساب بکشیم و ببينیم که آيا در مقیاس خُردتر، خودمان همین کار را نکرده‌ایم؟

یادمان نرود که اگر بگوييم در شرایط فعلی همه حال‌شان ناخوش است و اتفاق‌هایی افتاده که دل‌ها خون است و خردها سرگردان، پس می‌توان از شکسته شدن بعضی حرمت‌ها و دریده شدن بعضی پرده‌ها چشم‌پوشی کرد، این خود يعنی این‌که ما به همان منطق کودتا تسلیم شده‌ایم. منطقِ کودتا چی‌ست؟ مصلحت قدرت، ایجاب کرده است که حقیقت و اخلاق قربانی شود! می‌شود در بعضی چیزها اغماض کرد. می‌شود چشم‌پوشی کرد. می‌شود صبر کرد. اما تعلیق کردن و توجیه کردن شکسته شدن بعضی حرمت‌ها، یعنی تن دادن به همان منطق، یعنی آلوده شدن به متاستاز دروغ و توجيه دروغ.

با هم مهربان‌تر باشیم. کامِ همه‌ تلخ است. همه‌ی دل‌ها خون است. اما ایمان، امید، عشق و اعتماد را بازیچه نکنیم. استخفاف‌گران در دامن زدن به تیره شدن دریای ایمان و امید نقش داشته‌اند بدون هيچ شکی. اما تنها بازی‌گران میدان اعتماد و عشق، بدکنشان نیستند. ما هم هستيم. ما هم مسؤولیتی داریم. ما هم حقوقی داریم و تکالیفی. یادمان نرود که اگر «گفتیم» (قرآن حتی از «قول» به ایمان حرف می‌زند) که ايمان آورده‌ایم، رها نخواهیم شد. فتنه و امتحان لحظه به لحظه بر سر راه‌مان خواهد بود. «ليبلوکم ايکم احسن عملاً» تا معلوم شود کدامین از اين‌ها نیکوتر عمل خواهد کرد. و بعضی حرف‌ها از جنسِ عمل‌اند.

روز تلخی خواهد بود اگر ناگزير باشیم بگوييم که:
نازک‌آرای تنِ ساق گلی
که به جان‌اش کِشتم
و به جان دادم‌اش آب
ای دریغا! به بَرَم می‌شکند...

متاستاز احمدی‌نژاد

عقلا و آن‌ها که هنوز سر سوزنی دردِ دين دارند، بهتر می‌دانند که تخلف در انتخابات و کودتای نظامی اخير (انتخابات اخیر همه‌ی نشانه‌های یک کودتای کلاسيک تمام عیار را با خود دارد)، تنها یک بخش از فاجعه‌ی بهت‌آوری است که ایران در آن فرو رفته است. این روندِ زوال و سقوط اخلاقی، مدت‌هاست آغاز شده و دوره‌ی چهار ساله‌ی جولانِ رييسِ دولتِ نهم، نماد و نشانه‌ی آن بود (و البته اين نماد  و نشانه، به چهره‌های دیگری هم اشاره دارد که اهل تأمل به فراست در می‌یابند). دروغ‌گویی، بی‌اخلاقی مزمن، دریده شدن پرده‌های شرم و حیا، عبور از لُبّ و نص شريعتِ محمدی و در عوض قربانی کردن اخلاق و دین در پای مصلحت قدرت و سياست، تنها نمونه‌های کوچکی از این بازی وحشت است. این‌که حضرت امیر می‌گفت اگر امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنید، بدترینِ شما بر شما مسلط می‌شوند، مصداق‌اش همین روز است: روز استیلای بدکنشان و دروغ‌بافان. امر به معروف و نهی از منکر تمام عظمت و حرمت‌اش به گرفتن گریبان حاکمان بود (که علی بن ابی‌طالب هم از گردن سپردن به انتقاد مؤمنان پروایی نداشت). چیز تازه‌ای نیست نابودی و زوال امر به معروف و نهی از منکر؛ این قصه‌ی پلید، دير زمانی است که آغاز شده است. اين روزها، پرده از چهره‌اش به کناری رفته و با وقاحت تمام به دیانت زبان‌درازی می‌کند و آب و آبروی شریعت خاتم انبیا را می‌برد.

اما این قصه، جنبه‌ی هول‌ناک‌تری هم دارد و آن تکثیر سریع این سرطان خردسوز و دين‌گداز است. جایی که هنوز علمای امت و عقلای ملت صدای‌شان یا به جایی نمی‌رسد يا هنوز بيمِ جان دارند و غریو از جگر بر نمی‌کشند که این سرطان در روح و جان یکايک ملت ریشه خواهد کرد، بايد گفت و نوشت که سرطان دروغِ احمدی‌نژاد، عفونت ریاکاری و رذیلت شرارت ورزيدن در لباس اخیار و ابرار، در حال متاستاز است! متاستاز اين سرطان یعنی این‌که آرا‌م‌آرام عده‌ای به همین خلق و خو در خواهند آمد و در غیاب فرقان، خیر را شر می‌بینند و شر را خیر. در نبودِ آفتاب، هر زنگی را رومی می‌خوانند. جای خوب و بد عوض می‌شود. قاتل را جای مقتول می‌نشانند و شاکی و متشاکی جا عوض می‌کنند؛ هم در مقياس کلان و آشکار و هم در مقياس‌های خردتری که ظاهراً به چشم نمی‌آيد و کسی گمان‌اش را هم نمی‌برد.

قلب پهلو می‌زند به زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبانِ حال زر گوید که باش
ای مزور تا بر آيد روز فاش

آری، شب است اکنون و سرطان دروغ و دين‌فروشی میدان‌داری می‌کند. ولی شعاع خورشيد، پرده‌ی پلیدی و تاریکی شب و شب‌پرستان را می‌درد. این زهری که در شریانِ ملت دوانده‌اند، تریاقی هم دارد. خدا نمرده است؛ این خواب پريشان و باطلِ کسانی که دروغ را با سند و مدرک دروغين می‌خواهند به جای راست بنشانند، تعبیر شدنی نیست. این خواب، پریشان‌تر از آن است که تعبیری به کامِ دروغ‌بافان و استخفاف‌گران داشته باشد. صبحِ صادق، هنگام دميدن، پرده از سيه‌رويی صبح کاذب بر می‌دارد.

June 26, 2009

آب را گِل نکنیم...

اين روزها، بی‌گمان روزهای تلخی است. اما ميانِ اين همه تلخی، زُلال طراواتی در اعماقِ ضمیر بسیار کسان جاری است. اشتباه نکنیم. تحمیل این همه يأس و نومیدی، القاء ظفرمندی دروغ، نباید ما را به عظمت دروغ معتقد کند:

روزی دو، باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون بيخ‌های اصل‌شان از راهِ پنهان بشکنم

این بيت، بیت رسایی است؛ بيت نيست «اقليم» است. این باغِ طاغیان است که دو سه روزی سبزینه‌گی پاکان را به عاريت نه، که به گروگان برده است. اما ريشه‌ی باغِ بغی و طغيان در آبِ ایمان نیست. هراس برمان ندارد. این غوغا و طبل پر صدای خدعه، چشمِ خردمان را کور نکند و مذاق ایمان‌مان را تلخ نکند. یادمان نرود که به جز ما که زخم خورده‌گانِ اين فتنه‌ی کوريم، هستند بسیار کسانی که در فرودستِ این جویبار، دست در چشمه‌ی حیات دارند که کفی آب بنوشند و عطشِ جان‌شان را فروبنشانند. اين آب را نباید گل کرد.

قصه‌ی ما، قصه‌ی قلت و کثرت نیست. مشکل، فقط مشکل عددسازی و عددبازی نیست. نه قلت عدد نشان بطلانِ دعوی است، و نه کثرت نشان اعتبار عمومی. هم شمارِ قلیل را می‌توان کثیر نمايش داد و هم شمارِ کثیر را می‌توان خُرد و اندک جلوه داد. بايد آرام‌آرام، بصیرت‌مان بیشتر از این‌ها شود. باید آن‌قدر آزموده باشيم که اگر از زمین و آسمان هم دلیل بر بطلان حقیقت برای‌مان ببارد، از صراط مستقیم منحرف نشویم. باید بتوانيم معنی «فُرقان» را بفهمیم. و فرقان، بدون درک و لمس تقوا حاصل نمی‌شود. این‌ها را که خوب‌تر بفهميم، نه دل‌مان خالی خواهد شد و نه ترس از طنین لشکرِ باطل ما را فرا خواهد گرفت. مهم‌تر از همه اين‌که می‌فهمیم که مردمانی هستند که لحنِ آب و زمین را خوب می‌فهمند. در مقابل کسانی که دشمنِ آب، آفتاب و آينه‌اند، باید شهامت داشت و از خوبی و دانایی گفت نه اين‌که شتاب‌ناکانه مرثيه‌ی زوال خوبی و سوگ‌سرودِ فقدان دانايی را سر داد. هم خوبی هست هنوز و هم دانايی:

مردمانِ سرِ رود، آب را می‌فهمند
گل نکردندش
ما نيز،
آب را گل نکنيم

به مردمِ خودمان ايمان داشته باشيم. شايد بتوان یک بار يا دو بار این مردم را فریب داد؛‌ هميشه نمی‌توان. ما بارها و بارها نشان داده‌ايم که ملت حماسه هستيم. عظمتِ این ملت را دستِ کم نگیریم. نگوييد می‌دانستيم چنين می‌شود. نه ما نمی‌دانستيم. ما اعتمادمان بيش از این‌ها بود. ما می‌خواستیم سنگ را به معجزه‌ی آب، رام کنیم. نمی‌دانستيم جادوگران، زهر در آب می‌ریزند. اما تنِ اين ملت، قوی‌تر از آن است که به این زهرها، به زانو در آید. صبر کنيم. ايمان‌مان را حفظ کنیم. خويشتن‌داری پيشه کنيم. جادوگران و خدعه‌ورزان، باز هم اشتباه می‌کنند. لغزشِ آن‌ها نه دور است و نه دیر. شما فقط آب را گل نکنيد!

ياد من باشد کاری نکنم که به قانونِ زمين بر بخورد...

June 25, 2009

فی تقلب الاحوال عُلِم جواهر الرجال

اين روزها که دست تطاول بدکنشان و دژ‌م‌خویان دنياپرست، بر جان، مال و ناموس مردمان وطن‌ام دراز است، اين روزها که حق را باطل می‌نمايند و باطل را حق، این روزها که پیراهن عثمان علم کرده‌اند و معاویه صفت خونِ عمارخويان را به گردن پیروان پسر ابوطالب می‌اندازند، بيش از پيش به ايمان می‌انديشم. بیش از هر زمانِ دیگری، معنای ايمان در این غبار شبهه و غوغای فتنه برای من برجسته شده است.

در چنين شرایط دشواری است که آدميان قدر و گوهر خود را نشان می‌دهند. اين‌جاست که دست‌ها رو می‌شوند و مکنونات ضمیر آدمیان بر ملا می‌شوند. اکنون گويی هنگام عرض اصغر است و نشانی از قیامت را ديده‌ایم. ولی عرض اصغر است چون هنوز کشف غطایی رخ نداده است و هنوز سامری شعبده می‌کند و هنوز ید بیضای موسوی طاغوت را به زير نکشيده است. اين روزها، پرده از چهره‌هایی برگرفته شد که حتی من و دوستان‌ام، مؤمنانه و نیک‌بینانه، صادق، اخلاقی و عاقل می‌خواستيم ‌شان یا چنان گمان می‌کردیم. من از این آرزوانديشی به هیچ رو پشيمان نيستم. آن ظن نيک بردن بر بندگانِ خدا، لازمه و ويژگی ايمان است و فاصله گرفتن از آن، فاصله گرفتن از اخلاق است، الا در جايی که به مظلومی ظلمی رفته باشد. در اين هنگامه‌ی غلبه‌ی ظلم و تلبيس حق به باطل، البته که دیگر جایی برای سکوت نيست.

یک طایفه این میان مرتکب خطایی بزرگ شدند. طایفه‌ی قدرت‌پرست گمان کرده‌اند (یا کرده بودند) که همگان چون خودشان بنای‌ ايمان و اعتقادشان بر رشوه‌خواری و آلودگی باطن و دين به دنیا فروختن و قربانی کردن حقیقت و اخلاق در پای مصلحت قدرت است. هستند روشن‌ضمیرانی هنوز که دین‌شان را به دنیا نفروخته‌اند و سرمایه‌ی جان و ايمان‌شان را گرو بیعتی استوار بر خدعه و نيرنگ نکرده‌اند. آن طایفه از یاد برده‌اند که مؤمنان هنوز به خدایی باور دارند و خدايی که نهايتاً حق را بر باطل پیروز می‌کند ولو لشکر باطل شعبده‌ها برانگیزد و بلعجبی‌ها کند.

نکته‌ی دیگر این‌که این دشواری‌ها و این تلخ‌کامی‌ها می‌توانست (و می‌تواند) کامِ ما را تلخ کند و می‌دانم که هم‌اکنون کامِ بسياری از رفیقان و نازنينانِ مرا تلخ کرده است. اما درست در چنين زمانی است که باید استقامت ورزید و کلمه‌ی توحید را به کوبنده‌ترین بیانی به عرش برد. این‌جاست که باید نشان داد که وقتی ذوالفقار علوی و اعتقاد حسینی همره ماست، باکی از سوزن معاويه‌صفتان و یزید مسلکان نیست (تاریخ را بنگرید که هنوز وقیحان می‌گویند حسین بر حاکم مسلمان شوريد و خونِ خود را هدر داد!).

آن‌ها که به خداوندِ خويش ايمان دارند و دست پلید خدعه‌گران قدرت‌پرست را به عیان در پس اين خیمه‌شب بازی مهوع و مشمئز کننده می‌بینند، خوب می‌توانند بفهمند معنای آیات زیر را: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ نَحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآخِرَةِ وَلَكُمْ فِيهَا مَا تَشْتَهِي أَنفُسُكُمْ وَلَكُمْ فِيهَا مَا تَدَّعُونَ نُزُلًا مِّنْ غَفُورٍ رَّحِيمٍ وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِّمَّن دَعَا إِلَى اللَّهِ وَعَمِلَ صَالِحًا وَقَالَ إِنَّنِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَلَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَمَا يلَقاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ باللَّهِ انّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» (سوره‌ی ۴۱ (فصلت)، آیات ۳۰-۳۶)
(«بيگمان كسانى كه گويند پروردگار ما خداوند است‏، سپس پايدارى ورزند، فرشتگان بر آنان نازل شوند (و گويند) كه مترسيد و اندوهگين مباشيد و شاد شويد به بهشتى كه به شما وعده داده مى‏شد. ما دوستداران شما در زندگانى دنيا و در آخرت هستيم‏، و در آنجا براى شما هر چه دلهايتان بخواهد و هر آنچه بطلبيد هست‏. كه پيشكشى از (خداوند) آمرزگار مهربان است‏. و كيست نيكوسخن‏تر از كسى كه به سوى خداوند دعوت كند، و كارى شايسته در پيش گيرد و بگويد كه من از مسلمانانم‏. و نيكى و بدى برابر نيست‏. همواره به شيوه‏اى كه آن نيكوتر است مجادله كن‏، آنگاه (خواهى ديد) كسى كه بين تو و او دشمنى‏اى بود، گويى دوستى مهربان است‏. و آن را جز شكيبايان نپذيرند، و آن را جز بختيار فرانگيرد.  و اگر وسوسه‏اى از سوى شيطان تو را به وسواس افكند، به خداوند پناه ببر، چرا كه او شنواى داناست‏.»؛ ترجمه‌ی خرمشاهی)
اين‌جاست که هنوز بانگ الله اکبر مژده‌بخش جان‌ها و صیقل‌دهنده‌ی ضمير صافی‌دلان متعهد می‌شود. در بند کشیدنِ جان‌های عزیز،‌ بر زمین ريختن خون بی‌گناهان، آمیختن حق با باطل،‌ اگر باری دهد، جز ندامت نخواهد بود. جماعتی که در پی استعلا هستند، همان‌ها هستند که برتری‌جویی می‌کند و به فساد دامن می‌زنند و اسباب خون‌ریزی در دست دارند: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِي الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (سوره‌ی ۲۸ (القصص) ، آيه‌ی ۸۳).

دستِ ما تهی نیست. تیغی که به دستِ ماست، دعاست. این دعاست که سلاحِ‌ مؤمنان است؛ سلاح برتری‌جويان مفسده‌انگيز، جز باتوم، جز تفنگ و جز گاز اشک‌آور نیست. اين دست‌های به دعا برخاسته، بنيان‌کن‌تر از صد توپ و تانک خواهند شد:
عقابِ جور گشوده است بال بر همه شهر
کمانِ گوشه‌نشینی و تیرِ آهی کو

June 23, 2009

فروپاشی اعتمادِ عمومی و راه بی برگشت

طنز از این مضحک‌تر نیست که خودِ شورای نگهبان به زبان حال و با شواهدی که خودش بررسی کرده است حکم به وقوع گسترده‌ی تقلب داده است (وقتی بشود دو سه میلیون رأی جا به جا شود، بدون شک ۱۱ میلیون و بيشتر را هم می‌شود جا به جا کرد). و شگفت آن است که هنوز هم دست و دامنِ خود را پاک می‌داند.

اگر کمی از دور به ماجرا نگاه کنيم، شاید آسان‌تر بشود درباره‌ی این وضع حیرت‌آور داوری کرد. قطعات مختلف این پازل را کنار هم بچينیم و ببينيم چه چیزی حاصل می‌‌شود.

پيش از انتخابات، رييس جمهور وقت به دفعات و کرات مرتکب نقض صریح قانون کشور می‌شود و آشکارا همه‌ی موازين اخلاقی مسلمانی را پيش چشم ميلیون‌ها ايرانی زیر پا می‌گذارد (و البته هیچ قاضی يا دادگاه مستقلی جسارت نکرد گریبان او را بگیرد).

انتخابات برگزار شد و قبل از پایان ساعات رأی‌گیری در بسیاری از شعبه‌ها، مرجع انتخاباتی کشور، به طور پيش‌رس نتيجه‌ها را اعلام کرد (این اتفاق البته دوره‌ی قبل هم رخ داد ولی نه با اين شدت و با اين ارقام حیرت‌انگیز که درصدش از ابتدا تا انتها یکسان ماند). هنوز رأی‌دهندگان از بهت بیرون نیامده بودند که بالاترین مقامِ سیاسی کشور، به آقای احمدی‌نژاد تبریک گفت و تلويحاً این علامت را داد که کسی اعتراضی نکند.

هفته‌ی بعد از انتخابات شاهد بی‌سابقه‌ترين رخدادهای تاریخ جمهوری اسلامی بودیم. قطع پیامک‌ها، به زانو در آمدن همه‌ی مجاری خبری غیر وابسته به دولت، مسدود شدن وب‌سايت‌ها، اختلال در ارتباط‌های اینترنتی، دستگیری گسترده و بدون توضیح و توجيه همه‌ی فعالان سياسی به جز کسانی که از آقای احمدی‌نژاد حمایت کرده بودند، امنیتی و نظامی شدن فضای عمومی کشور و ده‌ها اتفاق ریز و درشت دیگر همه به زبان حال داستان اتفاقی را بازگو می‌کند که تنها برای نفهميدن‌اش باید نابینا و ناشنوا بود.

من نام این را می‌گذارم اضعف مواضع قدرت. چرا اضعفِ مواضع؟ به خاطر این‌که کسی که دست و دامن‌اش پاک باشد، نيازی به این همه رفتارهای خارق عادت ندارد. نیاز به این همه قانون‌شکنی و اعلام وضعیت فوق‌العاده و اضطراری ندارد. نیاز به قطع کردن ارتباط تمام ملت‌اش با تمامِ جهان ندارد. حاکمیت سیاسی ایران با پافشاری بر این وضعیت هیچ کمکی به ایجاد اعتماد به خود نمی‌کند. حتی اگر تمام ادعاهای دولت مبنی بر سلامت انتخابات درست باشد (که شواهد به شدت خلاف آن را نشان می‌دهد)، وضعِ موجود تنها باعث سوء ظن بیشتر می‌شود.

گمان می‌کنم در وضعیتی که جهان به جایی رسیده بود که نظام جمهوری اسلامی را نظامی بالنسبه با ثبات توصیف می‌کرد و گزینه‌ی تغيير رژیم به طور کامل ازدستور کارِ آمریکا داشت خارج می‌شود، این عقب‌گرد و اين رفتارهای عصبی و خشنی که از سوی حکومت سر می‌زند، تنها يک نکته را نشان می‌دهد: حاکميت دیگر حتی به خودش هم اعتماد ندارد! حاکمیت سياسی عمیقاً از شکافی که ميانِ خودش و ملت (حداقل بخشی از ملت) به وجود آمده است آگاه شده است و حاضر نیست پيامدهای آن را بپذیرد یا اقدامی برای اصلاح آن بکند. در نتیجه، تنها راه باقی مانده این است که خودش را به ندیدن و نشنيدن بزند و وانمود کند همه چيز خوب است و رو به راه! برای این تظاهر، ناگزیر باید همه‌ی معترضان را اغتشاش‌گر و اخلال‌گر قلمداد کند و پرده به روی خون‌ریزی و قانون‌شکنی صریح نیروی نظامی، امنیتی و لباس‌شخصی‌ها بیندازد و جوری رفتار کند که انگار تخریب اموال عمومی کار معترضان است (هم عکس و هم فیلم از تخریب اموال عمومی به دست نیروهای پلیس ضد شورش وجود دارد).

اشتباه نکنیم. در هر وضعیت آشوب‌زده و بحرانی در هر جای دنیا، اصلاً بعید نیست که اغتشاش رخ بدهد. اما پارانویا داشتن و مخالفان و معترضان را یکدست به اغتشاش‌گری متهم کردن و برنامه‌ریزی گسترده برای به صلابه کشیدن آن‌ها، افترا زدن و تحريف مواضع‌شان و پرتاب کردن توپ به ميدانِ آن‌ها، نشان از نگاه و حرکتِ دیگری دارد. عیب جستن از طرف مقابل، یک بار و دو بار می‌شود. پاسخ عیب را با عیب‌جویی نمی‌شود داد. وقتی می‌گویند شما قانون‌شکنی کرده‌ايد نگويید شما هم قانون شکسته‌اید، توضیح بدهید که خودتان قانونی را نشکسته‌اید!

این ماجرا اکنون تبديل به چیزی شده است بیش از یک تخلف انتخاباتی. فراموش نکنیم که ۱) هر رأی‌دهنده‌ی ایرانی «حق» دارد که آقای احمدی‌نژاد را نخواهد - به عبارت دیگر، با رأی ندادن به او و نخواستن او مرتکب هیچ کار خلاف قانونی نشده است؛ ۲) هر ایرانی طبق قانون حق دارد در هر تجمعی که خواست شرکت کند (به شرطی که سلاح حمل نکند و مخل مبانی اسلام نباشد) – اصل ۲۷ قانون اساسی؛ ۳) هیچ دولتی حق وضع حکومت نظامی ندارد، مگر با تصویب قبلی مجلس آن هم با کلی قید و شرط و ملاحظه (اصل ۷۹ قانون اساسی)؛ ۴) حاکمیت سياسی اجازه‌ی مسدود کردن مجاری اطلاع‌رسانی کشور را (بنا به قانون) ندارد (اصل ۲۵ قانون اساسی)؛ ۵) بنا به قانون کشور، شورای نگهبان می‌تواند حتی انتخابات را ابطال کند. در نتیجه، ابطال انتخابات به معنای فروپاشی نظام نیست و امری است که قانون‌گذار به طور طبیعی آن را پیش‌بینی کرده است و هیچ اتفاق خرق عادت يا منافی قانون یا مخالف شرعی نيست؛ ۶) همه‌ی اين‌ها را که کنار بگذاريم، هنوز آقای احمدی‌نژاد پاسخ دروغ‌های‌اش را نداده است و هم‌چنان به استراتژی فرار به جلو ادامه می‌دهد. یک روز ملت معترض را آشکارا خس و خاشاک می‌خواند و روز بعد پس از اعتراض شديد اللحن مردم از جمله محمدرضا شجریان، شروع به توجيه بی‌تربیتی و زبانِ لمپنی‌اش می‌کند. آقای احمدی‌نژاد چیزی به اسم عذرخواهی نمی‌شناسد چون همه‌ی کارهای‌اش درست است و همیشه بداخلاقی‌ها، وقاحت‌ها، بی‌تقوایی‌ها، پرده‌دری‌ها و قانون‌شکنی‌های‌اش مهر تأييد خورده است.

زورآزمایی با ملت خوب است و اعتراض به قانون‌شکنی صریح دولت اسم‌اش قانون‌شکنی است؟ کی قرار است دست از فرافکنی برداريد؟ من فکر می‌کنم یکی از قربانی‌های بزرگ این بازی مضحک، قانون کشور است. این قانون را یا دارند از نو می‌نویسند و یا آن را تبدیل به جسد بی‌خاصیت و بی‌مصرفی خواهند کرد که فقط به درد امر و نهی فرمایشی خواهد خورد. آرام‌آرام، امر به معروف و نهی از منکر تبديل به چیزی شده است که فقط زمینه‌ساز ضرب و شتم، سب و لعن و تعرض حکومت به شهروندان است و نه مستمسک اخلاقی و دینی معتبری برای نظارت شهروندان بر حاکمان‌شان.

گمان می‌کنم امروز ترس و وحشت بر نظام سیاسی کشور مستولی شده است و برای پنهان کردن اين ترس، دست به خشونت می‌زند و تلاش می‌کند حایلی میان خود و جهان بکشد تا کسی از آن‌چه می‌گذرد با خبر نشود. اگر این ترس و وحشت وجود ندارد و امنیت بر قرار است، همین فردا درهای کشور را به روی همه‌ی رسانه‌های جهانی باز کنند تا همه بتوانند از ميزان حمایت مردمی گسترده از آقای احمدی‌نژاد گزارش دهند. اطمینان و اعتماد به نفس باعث آرامش می‌شود؛ وحشت و ترس است که مسبب حرکات خشن، عصبی و خلاف قاعده می‌شود. این وحشت را می‌توان در چشمان نظامی تماشا کرد که از بخش مهمی از مردم خودش هراس دارد؛ حتی مردمی که تا دیروز در صف حامیان استوار خودش بودند. آيا نظام هنوز قابلیت و ظرفیتِ خود-اصلاح‌گری دارد؟ آيا نخبگان قدرت‌مندِ سیاسی کشور هنوز راهی برای جبرانِ این همه اشتباه عمیق استراتژيک دارند؟ آيا استکبار جهانی است که اخلال می‌کند يا استکبار وطنی که قلم‌ها را می‌شکند، روزنامه‌ها را می‌دَرد و زبان‌ها را می‌بُرد؟

June 21, 2009

آن حارسِ دل، مُشرفِ جان، سخت غيورست...

در اين شب‌های ناباور که خردمندان از غلبه‌ی جنون و سلطه‌ی شهوت قدرت بر اربابِ سياست انگشت به دهان مانده‌اند، اتفاقی که ممکن است بیفتد اين است که زخم‌خوردگانِ تازیانه‌ی قدرت و داغ‌دیدگانِ دشنه‌ی زور، رشته‌ی ایمان و حلقه‌ی اميد را از دست بهلند. رها کردن ايمان و اميد، هم‌عنان است با به دست گرفتنِ خشونت و اختيارِ خشم. این همان چيزی است که دولت‌مدارانِ ناکس و اخلاق‌ستیز در پی آن هستند. به همین مستمسک می‌توانند برچسب‌ها بزنند و گرز گران بر سر آوازگران حقیقت بکوبند.

از یاد نبريم که اين بازی، بازی‌گر بزرگ‌تری هم دارد (نه فقط این بازی‌گران حقیری که دو دستی به قدرت چسبيده‌اند و لاف صلاح در خرقه‌ی آلوده می‌زنند). بی‌تقوايانی که به آسانی دین، خدا، پیامبر و امامان را قربانی سوداهای پست دو روزه‌ی دنیا می‌کنند، پیش‌ از این‌ها ترک اين ايمان کرده‌اند. بی‌اخلاقی و ناپارسايی حریف، نباید ما را به گریز از خرد، اخلاق و تقوا بکشاند. خرد، اخلاق و تقوا حکم می‌کند که هر که خونِ يک نفر را بریزد، گويی خونِ جهانی را ریخته است. بگذارید آن‌ها که دست‌شان تا مرفق به خون بی‌گناهان آلوده است، به تنهایی در این غرقاب ظلم و ستم غوطه‌ور باشند. خونِ خائن (و ترسو) را هم نمی‌توان و نباید ریخت. صدای تظلم را می‌توان اما بلند کرد. بانگِ الله اکبر و لا اله الا الله را می‌توان به سقف افلاک برد.

نمی‌توان در راه توحید با دو قبله رفت. قبله‌ی حقيقت، حکم به اخلاق می‌کند. اخلاق، خدعه را بر نمی‌تابد. اخلاقی که بنای‌اش بر فرافکنی باشد و افکندن گناه و معصیتِ خويش (گناهِ خودکرده) به دوش حریف و رقيب، اخلاقی ابزارگراست که تنها مصرف‌اش بر تخت نشاندن قدرت‌مداران فاسد و جباران خرد ستيز است.

واهمه به دل نباید راه داد. آن‌که امروز خدعه در کار می‌کند و تف به روی حقیقت می‌اندازد، خدای‌اش را سال‌هاست به دولتِ دنیا فروخته است. جويندگان حقيقت و آوازدهندگانِ آزادی نیکوتر می‌دانند که:
آن حارسِ دل، مشرفِ جان، سخت غيور است
با غيرتِ او رو سوی اغيار مداريد

پ. ن. به زودی خواهم نوشت که چرا تضرع و ابتهال در جلوت نشان ضعف و زبونی شخصیت است و خاکساری در خلوت و گریه‌ی نهان، رکنِ استواری و عظمت شخصیت. ما باید بتوانیم تفاوتِ انسان جبون و ترسو را از انسان نستوه تشخیص بدهيم. زبونان هستند که در ميان جمع، زاری و ناله می‌کنند و گیسو می‌کشند و چنگ بر چهره می‌زنند. شيوه‌ی مردان اين شعبده‌بازی‌ها نيست. بازی عمر و عاص در برابر علی را که خاطرتان هست؟ حالا حکايتِ‌ ماست!

شرافت و مردانگی به شهادت ظلمه حاصل نمی‌شود؛ به جنم حاصل می‌شود!

ميرحسین موسوی در يک ماه اخیر به رساترین صدايی ثابت کرده است که شايسته‌ترین رهبر سیاسی در جمهوری اسلامی است (این هم شاهدش). از متانت و اخلاق‌مداری‌اش در برابر وقاحت و بی‌تقوايی علنی محمود احمدی‌نژاد در مناظره‌ها گرفته تا فتوت و استواری‌اش بر سر حقیقت و حق مردمی که به او رأی داده‌اند، اين‌ها کمترین ويژگی‌های برجسته‌ی او در رهبری است؛ این‌هاست که از او رييس جمهوری توان‌مند و خواستنی می‌سازد که می‌تواند آرزوی ملتِ دروغ‌ديده و خرافات‌خورده‌ی ما باشد.

این روزها زیاد می‌شنوم که اگر مدعی هستید در انتخابات تقلبی شده است، دلیل و مدرکی بياورید. شواهدی که به دست‌کاری وسیعِ آراء دلالت می‌کنند، بی‌شمارند. اثباتِ اين تقلب‌ها البته مکانیزم‌هایی لازم دارد که به طور مطلق از دسترس شاکيان خارج است و البته طلب آن زمينه‌ها را کردن هم بدون شک با «تشر» بعضی از مقامات روبرو می‌شود. این يعنی تعلیق به محال کردن. یعنی سنگ‌ها را بستن و سگ‌ها را رها کردن. نتیجه‌ی چنین بازی‌ای، از پيش معلوم است: مغلوب شدن در فوتبال سیاسی مهندسی‌شده! تنها راه خنثی کردن این خدعه، به میدان کشيدن داوری است که سوت‌اش تنها به عدالت دميده می‌شود نه به اشارت.

هيچ زمانی در تاریخ جمهوری اسلامی، قانون اساسی این کشور به اين صراحت به سخره گرفته نشده است. کافی است نگاهی به مواد قانون اساسی که در شرح حقوق مردم آمده است بکنید تا بلاغت این قانون‌شکنی صریح را در یابید. نقض قانون، فقط در جریان رأی‌سازی صورت نگرفت. پیش و پس از آن به نحوی گسترده و باورنکردنی رخ داد. از همه طرفه‌تر آن‌که بعضی از مقامات بدعت تازه‌ای نهادند و آن هم این‌که قانون را گويی شفاهاً دارند از نو تقرير می‌کنند، از جمله این‌که «حق تجمع» مردم را به آسانی مترادف با «اغتشاش» قلمداد می‌‌کنند. بد نیست ملت (بله، همه‌ی ملت از جمله کسانی که به آقای احمدی‌نژاد رأی دادند) سوابق شکل‌گیری اصل ۲۷ قانون اساسی را بخوانند. این اصل از آن‌جا لازم افتاده بود که حکومت پهلوی، هر گونه تجمع مردم را (در اعتراض به سياست‌های‌اش) غيرقانونی و اغتشاش‌آمیز قلمداد کرده بود. چرا دوباره به آن روزها داریم باز می‌گرديم؟ ميرحسين موسوی از این آشکارتر نمی‌توانست نقض صريح قانون را آن هم به دست عالی‌رتبه‌ترین مقامات کشور، گوشزد کند.

اما، سخنِ من اين است: میرحسین موسوی، چه ۱۹ میلیون رأی داشته باشد و چه فقط يک رأی (و اگر يک رأی داشته باشد، باید وجود آن یک نفر رأی‌دهنده را طلا گرفت!)، از ديدِ من، رييس جمهور مشروع و حقیقی اين ملت است. میرحسين تا این‌جا ثابت کرده است که ذره‌ای از احقاق حقوق ملت و پی‌گيری اجرای قانون عقب ننشسته است. محمود احمدی‌نژاد چه پنج میليون رأی داشته باشد و چه هفتاد میليون رأی (!)، نماد دروغ، ريا، قانون‌گريزی و خرافه‌پروری است. هر اندازه که سابقه‌ی ميرحسین موسوی در صداقت، مروت و اخلاق بلند و درخشان است، کارنامه‌ی محمود احمدی‌نژاد در اخلاقی بودن و درست‌کاری و راست‌گويی، تیره و تار است. شورای نگهبان هنگام تأييد صلاحیت اين آقا، خدا را هم پيش چشم داشته است يا تنها سياست، قدرت و زور بوده است که خدايی کرده؟

حیرت‌آور نیست که کسانی که بيش از همه از محمد مصدق کینه دارند، امروز در مقايسه او با احمدی‌نژاد حنجره می‌درند و در محکومیت کودتای آمريکايی ۲۸ مرداد رگ گردن قوی می‌‌کنند؟ و همان کسان، پا جای پای قلدران می‌گذارند! میرحسين موسوی ثابت کرد که در ميانه‌ی غوغا و در غبار آشوب‌ها و هياهوهای زورمداران، نه از ميدان به در می‌رود و نه حقیقت را قربانی مصلحت می‌کند. مردمِ ایران اگر هنوز ارزش میرحسین را برای نجات اخلاق و رهایی کشور از دست ظلم، جهل و خرافه درک نکرده‌اند،‌ البته که سزاوار دولت احمدی هستند و لایق محنت‌های محموديه. اما، اين ملت بزرگ‌تر و بالغ‌تر از آن است که به آسانی تسليم بدعت شود. بدعت يعنی این‌که قانون را صراحتاً بر عکس بخوانی و آشکارا دستوری خلاف آن صادر کنی. بدعت يعنی چیز تازه‌ای آوردن، خارج از آن‌چه که در قانون مقرر است. شخصیت نستوه داشتن، با شعار دادن، و با موش‌مردگی حاصل نمی‌شود. باید ريشه داشت. باید مرد بود. باید جگر داشت. باید جای‌گاه خود را خوب دانست و فهميد که کجا نبايد چه چیزی را گفت و کجا بايد چه سخنی را بر زبان راند. من این‌ها را تا به امروز به عیان در یکایک گفتار و کردار میرحسین موسوی دیده‌ام. ميرحسین موسوی، مرد جوهره، ریشه، اخلاق و مسلمانی است.

ميرحسین موسوی، متری است برای رهبری اخلاقی در سیاستِ دروغ‌زده و خدعه‌آلوده‌ی ما که در آن همه چیز بازيچه‌ی قدرت شده است. روزهای آينده، شاید چهره‌ی او را بهتر نشان دهد. با اشتیاق فراوان، تولد الگویی تازه و معنايی جدید از رهبری را در ایران به انتظار نشسته‌ام.

June 19, 2009

عدالت، به فرموده حاکم نمی‌شود؛ به عمل می‌شود!

پیوند ميان عدالت و عقلانيت اگر چه معنايی است کلان و جهان‌شمول، بدون شک از ارکان نگاهِ شيعی به اسلام است. چه چیز است که داوری ما را درباره‌ی تحقق عدالت محک می‌زند؟ قول و خبر؟ فرموده و دستور؟ یا دلیلِ خردمندان؟

سياستِ کشور ما در این چند هفته‌ی اخیر، آزمون‌های متعددی را پشت سر گذاشته است (و در مهم‌ترين آزمون‌ها مردود شده است)؛ درست بر خلاف ملتِ ما که در همه‌ی آزمون‌ها سربلند و استوار برون آمده است. سياستِ ما در آزمون عدالت رفوزه بیرون آمد؛ اما نمره‌اش ۲۰ اعلام شد. چرا؟ چون امکان ندارد که در چنین کشوری اصلاً بی‌عدالتی صورت بگیرد! در نتيجه، وقتی بشود فرض کرد که تحقق بی‌عدالتی محال است، هر عقلی به طور طبیعی حکم می‌کند که عدالت بر قرار است و هیچ حقی ناحق نمی‌شود و هیچ مظلومی در کشور وجود ندارد (حبذا مهرورزی و عدالت‌گستری) جز البته صاحبِ قدرت وقت که تمام جهان دارد به او ظلم می‌کند و نابرابری و تبعیض در رساندن پيام انسانی‌ و اخلاقی‌اش به گوش بشریت باعث تضييع حقوق‌اش شده است (ای دادِ بیداد!). در کشور ما اکنون هیچ صدایی خفه نمی‌شود (الحمد لله) جز صدای رسانه‌ی ملی ما که هیچ کس نمی‌تواند آن را بشنود (وا اسفا)!

از سخن دور نیفتم. نمی‌توان «فرمود» که عدالت بر قرار است و شما از من بپذیرید که عدالت بر قرار است. نمی‌توان چهره‌ی رنجور یک بیمار را دید و او را در احوال سکرات موت تماشا کرد و گفت که سالم است. از یاد نبریم که سلیمانِ مرده، تا زمانی توانست بر عصا تکیه بزند که عصا را موریانه نخورده بود.

از صورت‌بندی وضعیت موجود می‌توان عبور کرد. اما هیچ روزی به اندازه‌ی این روز، امیدبخش نبوده است. باید هميشه از صورت ماجراها عبور کرد. باید از کف دريا گذشت. اين صورت‌های عالم، کفِ دریاست. آب زلال، زیرِ این کف‌هاست. من باور دارم که ريشه‌ی خرد، اخلاق و انسانيت ملت ما هنوز زنده و سالم است. اين ريشه جوانه زده است و هر قدر که تبر به تنه‌اش بزنند، ستبرتر از پيش خواهد روييد. این همان خطای محاسباتی تبرزنان است که فکر می‌کنند ريشه را کنده‌اند.

عدالت را ادعا ثابت نمی‌کند. رفاه، امنيت و آسایش ملت چیزی نیست که بتوان با ادعا و تبليغ محقق کرد. رفاه و آسايش بايد ديدنی و لمس‌کردنی باشد. ملت، «وظیفه» ندارد که رأی بدهد: ملت «حق»‌اش رأی دادن است و حق‌اش تغيير آن چيزی است که نمی‌خواهد. نمی‌توان به مردم گفت که شما «حق»‌تان يا «وظيفه»تان اين يا آن است. ملت، بالغ‌تر از آن است که بتوان با «تشر» و با فرموده به او فهماند که چه و که هست. ملت خواهد روييد و خواهد بالید.

اين است حدیث پايداری ملت ما:

چه تازيانه ها که با تو تاب عشق آزمود
چه دارها که با تو گشت سر بلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور،
آن سپيده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست،
سپيده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،
به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بيفتی از نشيب راه و باز
رو نهی بدان فراز

ما صبوریم. خردمندی ما بيشتر از کسانی است که از هول مرگِ قريب‌الوقوعی که رعشه بر اندام انسان می‌اندازد، هر سياهی را سپيد می‌نمايند و هر اهریمنی را در لباس اهورا می‌فروشند. صبر و خرد پشتوانه‌ی ماست، بر خلاف خدعه، نیرنگ و دین‌فروشی که تمامِ سرمایه‌ی بدکنشان و استخفاف‌گران است. پس‌لرزه‌های زلزله در راه است. دیدنِ شکاف و شنیدن آن بانگ مهیب، کار سختی نيست. خود را به نديدن و نشنيدن زدن است که سخت است.

خرابِ خفت تلبيس ديو نتوان بود
بیا بيا که همان خاتم سلیمانی
روندگان طریق تو راه گم نکنند
که نورِ چشمِ اميد و چراغ ایمانی

ما با ايمان‌مان زنده خواهیم ماند، ولو ایمان را به خدعه و نیرنگ بيالايند. ما با همين «دينِ حنیف» خواهیم باليد، ولو «احبار» قوم، زهر در رگ‌های دیانت محمدی تزریق کنند. ما به هیچ خدعه و نيرنگی، نه دست از ايمان‌مان می‌کشيم و نه اميدمان را می‌کُشيم. شما صدای مهیب شکستنِ عصای سلیمان را شنيديد؟

پ. ن. من همین‌جا از حضرت سلیمان به خاطر مقایسه‌ی نامربوط عذرخواهی می‌کنم؛ غرض همان داستان عصا بود که هیچ معنای الهی یا اسطوره‌ای در خود ندارد و فقط نمادی است از فروپاشی و مرگ و زوال.

ادامه‌ی «عدالت، به فرموده حاکم نمی‌شود؛ به عمل می‌شود!»

June 18, 2009

برای سميه و محمدرضا – دو دوستِ در بند

چهار روز است از سمیه هیچ خبری نيست و امروز صبح محمدرضا به محبسی افتاده است و هیچ کس نمی‌داند کجا و چرا؟

يافتنِ پاسخِ اين چراها دشوار نيست. اما فهمِ علل اين بدکنشی‌های اربابِ قدرت که هنوز بعد از اين همه ننگ و بی‌آبرویی، توسنی می‌کنند و پرده‌ی حیا می‌درند و حرمتِ تقوا می‌شکنند، لازم است. جرمِ سمیه و محمدرضا و امثال آن‌ها چی‌ست؟ چرا فعالیت برای هر نامزد دیگری جز محمود احمدی‌نژاد گناهی شده است نابخشودنی؟

اگر کسی نداند واقعاً در ايران چه خبر است شاید این توهم به وجود بيایيد که چندین ماه است ميرحسين موسوی و مهدی کروبی تدارک شورش و براندازی می‌ديده‌اند و اين‌ها هم ارکان پيشبرد اين هدف شوم بوده‌اند! اما اولين نکته این است که نظام با به حبس انداختن اين جوانان و پیران، کارش تفِ سر بالاست. خودِ همين نظام، اسبابی فراهم می‌کند برای نامزد شدن امثال موسوی و کروبی. خودِ همين نظام صلاحيتِ آن‌ها را تأييد می‌کند و خودِ همین نظام مناظره‌هایی بر پا می‌کند برای ویران کردنِ آن‌ها (و در واقع پايه‌های خود). و بعد از اين‌که از اين همه شعبده‌بازی پیش از انتخابات نتيجه‌ی مطلوب حاصل نمی‌شود، مرتکب این بی‌سيرت کردن بهت‌آور می‌شود که صغیر و کبیر از آن به فغان آمده است. و کار ما به جایی می‌کشد که بگوييم «دزدی چو سلطان می‌کند پس از کجا خواهند امان؟». وقتی خود مجری قانون، به این وسعت و شدت قانون می‌شکند و هر فعالیت قانونی را که به مذاق‌اش خوش نیاید برچسب غیرقانونی بزند، به نقطه‌ای بازگشت‌ناپذیر رسیده‌ایم.

برای پوشاندن آن همه بی‌آبرویی و تعدی، برای پرده افکندن بر اين غصب، نقض عهد و خيانت در امانت، دهان‌ها را می‌بندند، زبان‌ها را می‌برند و هر که را که بتوانند به محبس می‌افکنند. اما چرا؟ دو دلیل ساده و بديهی (در کنار سایر دلايلِ محتمل) به ذهن می‌رسد: ۱. اين‌ها – يعنی سمیه‌ها و محمدرضاها – همان کسانی هستند که با کوشش و استواری بازی را به جايی رساندند که حریفِ قدر قدرت جز با چشم‌بندی و شعبده نمی‌توانست از موج اراده‌ی ملت جان به در ببرد. پس وقتِ آن رسيده است که از تک تک آن‌ها که دست‌شان را رو کرده‌اند و ناپاکی، دروغ و ریای‌‌اش را بر آفتاب افکنده‌اند، انتقامی بستانند و پاپوشی برای‌شان بدوزند؛ ۲. آزاد و رها بودن اين‌ها، يعنی آزاد و رها بودن چشم، گوش و زبان‌هایی که می‌توانند به دنیا بگويند که چه نيرنگی صورت پذيرفت و چه رنگِ سياهی بر دل‌های سبز ملت زدند. چاره‌ای نداشتند جز بستنِ همه‌ی دهان‌های حقیقی و مجازی.

اين حیرت‌آور نيست آيا که – چنان‌که حميدرضا جلایی‌پور گفت – بهترین، هوشمندترین و متعهدترين فرزندان اين خاک،‌ بايد به محبس بيفتند و رنج و شکنجه ببينند، اما معتادان و سوداگران مرگ با خیالِ آسوده در خيابان‌های تهران بدون اندک هزينه‌ای دماغ و روانِ جوان‌های کشور را به فساد و تباهی بکشانند؟ این چه کشوری است که در آن خردمندان و دردمندانی که بارها لیاقت‌شان را ثابت کرده‌اند، بايد دست و دهان شکسته باشند، و «اراذل و اوباش» آسان و بی‌هزينه به تفرج بپردازند؟ این برای نظامی که دم از اسلام و اخلاق می‌زند، ننگ و بی‌آبرويی کمی نيست. اين بار دیگر قصه، قصه‌ی تطاول‌های پیشين نیست که جفا به جان‌های روشن کنند و خجلتی در پی نيايد.

یقین دارم که آن‌ها که به توحش در جان و مالِ ملت می‌افتند، به پشتوانه‌ی زور و با رنگ کردن قانون و کلاه شرعی دوختن، اين اندرزها و تلنگرها آسان به خودشان نخواهد آورد و چه بسا کام‌شان را تلخ کند، ولی اين‌ها برای يادآوری بد نیست که باید بترسند از روزی که شايد این‌ها که به حبس رفته‌اند، روزی بر شانه‌های مردم به خيابان‌ها بیایند. آن روز، شما شايد در کنار ملت باشيد،‌ ولی بدون شک شرمساری باقی خواهد ماند.

می‌خواستم بگويم من اگر سمیه و محمدرضا را نمی‌شناختم، شاید اندکی درنگ می‌کردم در گفتن این حرف‌ها. اما حجم دروغ، بی‌عدالتی و بی‌رسمی چنان است که باید قاعده‌ی ما برای فهم رفتار تطاول‌گران باشد. در جهانی که قاطبه‌ی اهل انديشه، عمده‌ی پاکان و پاک‌دامانان دل‌هاشان از این کردارهای شنیع زخم خورده است و روان‌هاشان تلخ، اندک دلیلی برای درنگ در اين نکته نیست که این‌جا گلوی عدالت را در پای ریاکاری و دروغ بریده‌اند. اين‌جاست که آن روی پلشتی‌های دولت نهم رخ می‌نماياند و نمايش عدالت از معدلت‌پروری متمایز می‌شود. اين‌جاست که تظاهر به دوستی از مهرورزی جدا می‌شود. خاک‌تان بر سر که حرمتِ نفسِ خود را هم نگاه نمی‌دارید چه رسد به حرمتِ‌ مسلم و مؤمن و حرمتِ پیر و جوانِ ما که دل‌هاشان برای آبادی، آزادی و عزت ديارمان می‌تپد.

در عین نگرانی عميق برای سلامت‌شان، آرزو و دعا می‌کنم که سمیه و محمدرضا زودتر، به سلامت، نزد عزیزان‌شان بازگردند و به تضرع خواری ظالمان را از خدا خواهان‌ام که لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم.

پ. ن. دردناک است که این همه جوان وطن به حبس می‌افتند و تنها خبر بعضی‌ها طرح می‌شود. بخوانید «ما با هم برادریم» را. اين‌ها تنها چند نمونه‌ی دیگرند. کسی هست که احساس مسؤولیت کند نسبت به کسانی که صدای‌شان و خبرشان محو و گم می‌شود و دوستی، برادر، خواهری، مادری و همسری ندارند؟ جایی که دستگاه قضا سکوت‌اش مرگ‌بار است و جانب ظلم و اشتلم را گرفته است، به که باید تظلم برد؟

June 17, 2009

خطای فاحش کامران دانشجو – فرار به جلوی احمقانه!

نامه‌ای در وب ديدم دیروز که ظاهراً از قول صادق محصولی خطاب به آيت‌الله خامنه‌ای بوده است و در آن رأی احمدی‌نژاد پايين‌ترین است و رأی موسوی ۱۹ ميلیون است. به محض دیدن نامه، من متوجه جعلی بودن نامه شدم. من هم ندیده‌ام که این نامه مورد وثوق  آدم مهمی باشد. اکثر حامیان موسوی و کروبی هم به ظرافت و سرعت دريافتند که هیچ کس در نظام جمهوری اسلامی نامه به رهبر نمی‌نويسد و امضای‌اش «از طرف» باشد. دمِ خروس، قسم حضرت‌ عباس سازنده‌ی نامه را رسوا کرد.

اما این خطای احمقانه‌ای که امروز کامرانِ دانشجو مرتکب شد و همین نامه را در تلویزيون ایران به نمايش گذاشت، انتحار ابلهانه‌ای بود که به خوبی نشان از دستپاچه‌گی و سرآسيمه‌گی آن‌ها در برابر حرکت معترضان و اعتراض ملت دارد. آن‌ها خواستند توپ را به ميدان حامیان موسوی بفرستند و بگويند که يا این نامه را آن‌ها ساخته‌اند و یا به اتکای آن «اغتشاش» راه انداخته‌اند. ظن من این است که این بازی رسوا را خودشان راه انداخته‌اند و اصلاً آن نامه جعلی را خودشان ساخته‌اند تا امروز آقای دانشجو این را بگويد.

آن نامه، بدون هيچ شکی جعلی بود. آن نامه، ولو اعداد واقعی رأی را هم منعکس کرده باشد و حتی اگر عين تصمیم اتخاذ شده باشد، باز هم دلیل نمی‌شود نامه‌ای جعلی را واقعی بدانیم. برای اين‌که به تخلف و تقلب وزارت کشور اطمینان پیدا کنیم، هرگز نیازی به نامه‌ای جعلی نبود. تعجب می‌کنم («من نمی‌دانم این اطلاعات را چه کسی به آقای دانشجو داده است؟!») که چطور یک نفر «عاقل» در آن دستگاه نبوده که به این‌ها بگوید این کار یعنی خودزنی و انتحار احمقانه‌ای که تنها نفت بر آتش اعتراض و مخالفت‌ها خواهد پاشيد.

من درک می‌کنم که اين بازی عمدتاً به قصد رادیکال کردن حاميان موسوی و برچسب خشونت زدن به آن‌هاست. هدف غایی اين است. برای همین است که موسوی پیوسته هشدار می‌دهد نسبت به بروز خشونت. و دقیقاً‌ در واکنش به همین خردمندی و آرامش موسوی است که حریف عنان گسسته، پنجه به روی مخالفان‌اش می‌اندازد.

آقای دانشجو! کاش با دو سه نفر مشورت می‌کردید و آبروی خودتان را نمی‌بردید! ياد آقای احمدی‌نژاد افتادیم و نمودارهای خنده‌دارش! نکنید آقا این کارها را! ما این روزها کمی اعصاب‌مان خُرد است. خنده‌مان می‌گیرد. روده‌بر می‌شويم! نکنید آقا! خوب نیست!

صدای رسای «خس و خاشاک» توفانی بنيان‌کن شد!

گوش‌هام از هيجان سرخ شد. باورم نمی‌شد. پهلوان آواز ايران، محمدرضا شجریان با بغض و رنجش خاطر به تلويزيون بی‌بی‌سی می‌گويد که صدا و سیما حق ندارد «ایران ای سرای اميد» را از تلویزیون پخش کند و آن را به نام آقای احمدی‌نژاد مصادره کند. او می‌گويد که این آوازها را برای همين «خس و خاشاک» خوانده است و خودش هم در شمارِ همين خس و خاشاک است! «این صدای خس و خاشاک است و هميشه هم خس و خاشاک خواهد ماند»! امروز استوانه و ستون فقرات موسیقی اصیل ايرانی، بانگ رسای حافظ، مولوی و سعدی، بزرگ‌ترين تودهنی تاریخ را به آقای احمدی‌نژاد زد! امروز عمیقاً به ايرانی بودن خودم افتخار می‌کنم! افتخار و عزت یعنی این که هنرمند بزرگ ملت، چنین آبرويی بخرد برای تاریخ و فرهنگ ما! دست‌ مریزاد! عمرش دراز باد شجريان که «فرياد ميهن» است!


بازيکنان تيم ملی در نيمه‌ی اول همگی با دست‌بند سبز به ميدان می‌روند و در نيمه‌ی دوم مجبور می‌شوند دست‌بندشان را در بياورند. آقای احمدی‌نژاد «فوتبال» را هم به ملت و به موج سبز موسوی باخت! این فضیحت و رسوايی عظيم که دين، علما، فرهنگ، ادبيات، دانشگاه، موسيقی، ورزش و طفل خردسال در برابر آن غریو تندرآسا سر می‌دهد، به شکم دراندن از زن آبستن و پرت کردن دانشجو از پنجره و گلوله از پشت بام به روی مردم بی‌دفاع خالی کردن، خاموش نخواهد شد.

امروز حتی عسگر اولادی مؤتلفه می‌گويد که: «هر کس دیگران را خس و خاشاک بداند از بندگی خدا خارج شده است». ديگر چه کسی مانده است که نيرنگ، دروغ، دين‌ستيزی و رياکاری احمدی‌نژاد را فریاد بزند؟ سخن به اين رسايی است: احمدی‌نژاد از بندگی خدا خارج شده است! اين يعنی احمدی‌نژاد طاغوت است! شما جور ديگری حرف عسگر اولادی را می‌فهميد؟ معنای خروج از بندگی خدا چی‌ست؟

آقای احمدی‌نژاد! گفته بودم که شما شکست خورديد! این را پیش از اعلام نتايج ما فهميده بوديم (بدون دانستن هیچ عدد و رقمی). امروز اين شکست و فضیحت تاریخی شد. یکی از بزرگان و يلان ملت و ديانت نيست که سر سوزنی وجدان‌اش را به دروغ و پلیدکاری و وقاحتِ شما بفروشد. زمان‌اش گذشته است که فرار به جلو کنيد و دموکراسی و انتخابات را مصادره به مطلوب کنید و خيمه‌شب‌بازی شمارش جزيی آراء يا حتی ابطال صندوق‌ها را علم کنيد. «آن يکی بازی که کردی باختی»! این انبار باروت زوتر از آن‌که گمان می‌کردید، منفجر شد.

واقعاً امروز «عصری نو شد چهره‌گشا»!

چرا احمدی‌نژاد از ابطال انتخابات می‌ترسد؟

فرض را بر این بگذاریم که آقای احمدی‌نژاد همان برنده‌ای است که اعلام شده است. و حالا که این همه اعتراض می‌شود (و اتفاقاً آن‌چه شاهدش بودیم، به خوبی نشان داد که اين‌ها خیلی خیلی بيشتر از «خس و خاشاک» هستند)، چرا انتخابات را دوباره و به شيوه‌ی قابل اعتمادتری برگزار نکند؟

کسی که حساب‌اش پاک باشد، هیچ باکی از محاسبه نخواهد داشت. اگر واقعاً آقای احمدی‌نژاد ریگی در کفش ندارد و یقین دارد به سلامت این انتخابات، خوب بسم الله، بفرماييد و انتخابات را ابطال کنید و از نو برگزار کنید. لازم هم نيست بگويید ابطال انتخابات يعنی شکستِ ما. می‌توانيد بگوييد ما یقین داريم و سند هم داریم که انتخابات سالم بوده است (به شرطی که اسنادش از جنس بقیه‌ی اسنادی که آقای احمدی‌نژاد تا به حال رو می‌کرده نباشد). می‌توانید بگوييد برای این‌که ثابت کنید اين فرايند به طور دموکراتیک و قانونی اتفاق افتاده است و هيچ خیانت در امانت، هیچ نقض عهد و هيچ غصبی صورت نگرفته، یک بار دیگر همین انتخابات را با حضور پر رنگ نماینده‌های نامزدها و ناظرانی مستقل و بی‌طرف هنگام رأی‌گيری و هنگام شمارش آراء برگزار می‌کنیم.

این‌ها چراهای کوچکی هستند که اسباب نگرانی جدی و بزرگی را فراهم می‌کنند، تمام سلامت اين انتخابات را زیر سؤال می‌برند و آشکارا اشاره به اراده‌ی فعال ما يشاء و لا یُسئل عما يفعلی می‌کند که خود را «فوق قانون» می‌داند. اگر همه در برابر قانون برابرند، پس رييس جمهوری که خود در این انتخابات از همه ذی‌نفع‌تر است (و بی‌سابقه‌ترين ادعاها و وعده‌ها را داشته است)، بايد بیشتر از همه نسبت به پیاده شدن قانون دغدغه داشته باشد. قانون هم ابطال انتخابات را پیش‌بینی کرده است و ابطال انتخابات امری عجیب و غريب نخواهد بود. اگر راست می‌گوييد، به ملت اطمینان بدهيد! اعتماد از دست رفته‌ی اين «خس و خاشاک»ِ ميلیونی را جلب کنيد!

اگر راست می‌گوييد چرا همه‌ی روزنه‌های خبررسانی جهان را مسدود می‌کنید، تلفن‌ها را قطع می‌کنيد و زبان‌ها را می‌بُرید و دهان‌ها را می‌شکنید؟ فکر نمی‌کنيد کسی که دامن‌اش پاک باشد، هیچ دلیلی نخواهد داشت برای این همه پنهان‌کاری و لاپوشانی؟ فکر نمی‌کنید که اگر انتخابات شما سالم بوده باشد، یک بار دیگر باز هم شما با رأی اکثریت با شکوه و پیروزی انتخاب می‌شويد؟ اگر به این انتخاب اطمينان داريد و واقعاً «میزان رأی ملت است»، بفرمايید از نو بازی کنیم. داور را عوض کنیم و فرد بی‌طرفی را بگذارید. وقت اضافه را به طور عادلانه رعايت کنيد. آن وقت ببينيم باز هم نتيجه همین نتیجه‌ی طنزآمیز و رسوا می‌شود که در بیش از هفتاد حوزه‌ی انتخابیه، درصد آراء از صد در صد بیشتر شود و رأی محسن رضایی با افزایش شمارش آراء رشد منفی پيدا کند؟ يعنی باز هم اين چشم‌بندی و شعبده‌بازی ممکن است؟ اين‌ها را که اين دوره خودتان شمرده بوديد، نه شاگردان صنف اکابر! (در دوره‌ای که محمد خاتمی مسئولیت برگزاری انتخابات را داشت و شما از صندوق بیرون آمديد، نمی‌شد تظاهرات در اعتراض به تقلب راه انداخت؟ چرا نتيجه‌اش به نفع شما تمام شد؟) این بار موضوع خیلی فراتر از دست‌کاری علنی و آشکار در رأی مردم است. این کبریتی که کشیده‌اید (یا برای‌تان کشیده‌اند)، يک چوب کبریت است فقط؛ ولی در انبار باروت!

آقای احمدی‌نژاد! رياست جمهور حق و ارث شما نیست؛ امانت است. وقتی که در امانت خیانت شود (و اين خیانت را شما چهار سال است دارید انجام می‌دهيد)، دیگر از عدالت و از نمايندگی ملت ساقط می‌شوید؛ ولو خلقی برای شما شعار بدهند و حنجره بدرانند که «غارتگر بیت‌المال اعدام بايد گردد» (راستی حاميان موسوی حتی يک بار کلمه‌ی «اعدام» را به کار بردند؟ شما خشونت‌طلب‌اید يا آن‌‌ها؟).

آقای احمدی‌نژاد! من فکر می‌کنم شما شهامت برگزاری مجدد انتخابات را ندارید. شورای نگهبان هم انگیزه‌ی برگزاری انتخابات را ندارد. به جهان بايد یادآوری کرد که شورای نگهبانی که عضوش آقای الهام است که در کابينه‌ی خودتان قرار دارد و دبيرش آقای جنتی است که حامی و پشتیبانِ شناسنامه‌دار شماست، بی‌طرفی‌اش از اساس زیر سؤال است و طبعاً باید به هر حرکت‌اش به دیده‌ی تردید نگاه کرد. ولی مسأله‌ی شما فقط انتخاباتی مخدوش و مغشوش نيست؛ مسأله‌ی شما يا به عبارتی کارنامه‌ی شما، آن بسیجی یا سربازی است که اسلحه به دست از بالای پشت بام به ميانِ جمعیتی آرام شلیک می‌کند و پيش ديدگان حیرانِ مردم مرتکب قتل نفس می‌شود. مسأله‌ی شما آن مزدوری است که بطن زنی آبستن را می‌دراند و طفل ملت را در رحم مادر می‌کشد! مسأله‌ی شما این کارنامه‌ی خونین و آلوده‌ای است که «نه به هفت آب که رنگ‌اش به صد آتش نرود»! مشکلِ شما آن بی‌تربیتی و بی‌ادبی مزمنی است که در خانه‌ی ضمیرتان ریشه دوانده است که روز بعد از این شمارش رسوا، شال سبز به گردن‌تان می‌اندازید و اهل بیت پیامبر را هم مضحکه‌ی خیمه‌شب‌بازی مهوع‌تان می‌کنید. بترسید از آتش دوزخ اگر اندکی شرم و خداترسی در شما هست!

June 15, 2009

امسال با ۴ سال پيش چه تفاوتی دارد؟

ديشب در تلويزیون انگلیسی الجزیره، آقایی به اسم شروین زینال‌زاده، به عنوان متخصص امنیت بین‌المللی (!)، در برابر سهراب بهداد تحليل می‌داد که این‌ها غبار پس از هر انتخاباتی است. او رسماً تریبون تمام‌عیار آقای محصولی بود و سخنان‌اش مو به مو و سطر به سطر مدعیات آقای احمدی‌نژاد بود. از این آقا هيچ رد و نشانه‌ای در وب موجود نیست و معلوم نيست در لندن چه می‌کند. اين مقدمه، برای این بود که بر خلاف «هر» تحلیل دیگری، اين انتخابات با هر انتخابات دیگری تفاوت‌های عمیقی دارد. اما چرا؟

برای کسانی که جزييات ماجرا را نمی‌دانند، اين هم يک انتخابات است مثل هر انتخاب دیگری. ظرافت‌های ماجراست که همه دلالت دارند بر یک رأی‌سازی سازمان‌دهی شده که پشتوانه‌ی عظيم نيروی نظامی آن را حمایت می‌کند.

امسال، محمود احمدی‌نژاد یکی از چهار نامزد رياست جمهوری بود که دست بر قضا خودش در رأس دولت بود. خودِ ایشان در ماجرای انتخابات از همه ذی‌نفع‌تر بود. رسوایی وزارت کشور با آقای کردان شروع شد و به آقای محصولی ختم شد. ادعای رييس دولتِ نهم این است که او رييس جمهور منتخب ملت ايران است با رأی بالای ۲۰ میلیون. اما رقبا همه یک‌صدا (به فراخور قوّت حنجره و شهامت اعتراض)، تخلف‌های گسترده‌ی انتخاباتی را گوشزد کرده‌اند. رييس دولتِ نهم می‌گوید این مثل بازی فوتبال است؛ بازنده نباید عصبانی بشود و چراغ قرمز را رد کند و گرنه جريمه خواهد شد. ايشان ملتی را که معترض بوده‌اند به نتيجه‌ی انتخابات، خس و خاشاک خواند و گفت در میان امواج «ملت» گم خواهد شد؛ از ديدِ او این عده، شمارشان از یک صندوق رأی هم کمتر بوده است.

اما تفاوت چی‌ست؟ در انتخابات ۴ سال پیش، پيروزی محمود احمدی‌نژاد باز هم غیر منتظره بود. پیروزی او برای بسیار دردناک بود. اما تفاوت بزرگ‌اش اين است که با وجود اعتراض‌های مهدی کروبی نسبت به تقلب، تفاوت آراء واقعاً چشم‌گیر نبود و نهایتاً رقبای اصلی (معین و هاشمی رفسنجانی) به شيوه‌ای مسالمت‌آمیز شکست را پذیرفتند و راه را برای رقیب‌شان باز کردند. امسال اما وضع چنين نیست. از نامزدها گرفته تا علما و مردم، همه یک‌صدا به نتیجه‌ی انتخابات معترض هستند. تصاویری که خبرگزاری‌های جهان مخابره می‌کنند (و فیلم‌های‌شان) حاکی از خشونت گسترده، بی‌سابقه و سرکوب بی‌رحمانه‌ی هر نوع اعتراضی است. درست در همان لحظاتی که سراسر شهر، به جز میدان ولی‌عصر – محل جشن پیروزی رييس دولتِ نهم – غرق در آشوب و درگیری بود، ایشان رسماً گفت، ایران با ثبات‌ترین کشور «جهان» است.

در انتخابات چهار سال پيش، نه این اندازه درگپری بود و نه مطلقاً سرکوبی در جریان بود. طرف مقابل آقای احمدی‌نژاد متوجه خطاهای‌اش شده بود و فهميده بود که نمی‌تواند به این شیوه به قدرت برسد. بازی او تمام شده بود. اما حریف این بار آقای احمدی‌نژاد آقای معين نیست (و اتفاقاً مطلقاً آقای هاشمی رفسنجانی هم نیست). حریف او میرحسین موسوی است. میرحسین برچسب آلودگی نمی‌خورد. مردی است اخلاقی. نخست‌وزیر محبوب امام است. عزت و احترام و محبوبیت دارد. و اين‌ها تمام چیزهایی است که آقای احمدی‌نژاد ندارد. پس هیچ دلیلی وجود ندارد که منِ رأی‌دهنده، در سلامتِ این انتخابات شک نکنم. من همان کسی هستم که پیروزی ۴ سال پیش احمدی‌نژاد را پذیرفته بودم، ولی باور کردن یا تن دادن به این پیروزی نه تنها دروغ گفتن به خود است، بلکه فعلی است غیر اخلاقی. اگر منِ رأی‌دهنده، به اين شک برسم که غصب صورت گرفته است، خیانت در امانت شده یا نقض عهد شده است، تکلیف شرعی من روشن است.

امسال با ۴ سال پیش فرق دارد. آقای احمدی‌نژاد تنها با رقبای‌اش رو به رو نیست؛ او با ايمان، دین و اعتقادِ ملت رو به رو شده است. آقای احمدی‌نژاد در برابر علمای شيعه ایستاده است. آيا سياست ارعاب و اسکات پاسخ خواهد داد؟ زمان ثابت خواهد کرد. زمان نشان خواهد داد که امسال مثل ۴ سال پیش نیست. امسال مثل هيچ کدام از ۲۶ سال پيش نيست. میرحسين موسوی، خاتمی نیست. خوابی که مهندسان انتخابات دیده بودند، خوابی آشفته و تعبیرناشدنی بود. و تو چه می‌دانی معنای تفاوت عمیق را؟ «الهاویة ما الهاوية»!

از خوابِ خواری گرديد ايران بيدار!

ايران خورشيدی تابان دارد
با جان پيوندی پنهان دارد
مهرش جاويدان با دل پيمان دارد
دل پاس پيمان، دارد، تا جان دارد
از خواب خواری گرديد ايران بيدار
دل را چون دريا بر اين طوفان بسپار
شوري ديگر در سر ماست
شوقِ اوجي در پر ماست
آزادی دامن بگشا
آهنگی ديگر بسرا
از خود گذر كن
هر سو نظر كن
بنگر ايران را
نور تابان را
عصری نو شد چهره گشا
جانانه ميهن
افسانه ميهن
اميد ما را
كاشانه ميهن

بازی بدی است، بازی با غرور و اراده‌ی ملتی که با شوق، ملایمت و همدلی می‌خواست بلوغ و پختگی‌اش را نشان بدهد. این ملت باز هم بلوغ از خود نشان خواهد، حتی در برابر کسانی که آن‌ها را «خس و خار» می‌نامند و سیل جمعیت را از اندازه‌ی يک صندوق رأی هم کمتر می‌بينند!

June 14, 2009

استدلال‌های جدلی برای مصادره‌ی «قواعد دموکراسی»

کسانی که امروز رأی ملت را به نام خود مصادره کرده‌اند، ید طولایی در مغالطه دارند. درباره‌ی ارعاب مردم با تکيه بر رأی اکثریت (و مصادره‌ی حضور سبز و حماسه‌ساز ملت) نوشته بودم و به اختصار توضیح داده بودم چرا این منطق مغالطه‌آميز است. اما باید نسبت به گروگان شدن ارزش‌های مدنی و قواعد پايه‌ی سیاسی هم هشدار داد. حریفان می‌گويند که: مگر شما نمی‌گوييد بايد تن به قواعد بازی دموکراسی داد؟ خوب این هم بازی دموکراسی است ديگر؛ اکثريت «رأی» داده‌اند پس تمکين کنيد! این استدلال‌ها البته جدلی است (و خالی از حقیقت و صدق).

این را بايد دانست (و از فحوای همین پاسخ‌ها هم مشهود است)‌ که اين طایفه نه اعتقادی به آزادی بيان دارند و نه به دموکراسی و رأی‌گیری (می‌گویند همانی که شما به آن اعتقاد دارید، نه این‌که ما به آن باور داریم و خود را به آن ملتزم می‌دانیم). اما قواعدِ بازی دموکراسی زمانی معنی دارد که بازی سالم باشد. نمی‌شود یک بازی فوتبال داشته باشيم که یک تيم مرتب مشغول خطا کردن باشد و داور پيوسته به نفع تيم خاطی و به زيانِ تیم بالغ و ماهر، سوت بزند و هنگام پايان بازی بگوييم که خوب بازی فوتبال همين است. برد و باخت دارد و بايد تمکين کنيد! عده‌ای تماشاگر هم دارند بازی را می‌بينند و کور نيستند! همه‌ی بازی‌ها منصفانه نيستند. این منطق زمانی درست است که بتوانيم ادعا کنيم «هر» بازی‌ای به طور ذاتی عادلانه انجام می‌شود (سخت است فهم این‌که باید عادلانه بودنِ بازی «ثابت» شود؟). همه چيز را که با زور نمی‌شود به مردم قبولاند.

حال چرا روند رأی‌گیری (یا رأی‌سازی) مخدوش است؟ به این دلايل (که معدودی ازدلايل بی‌شمار وقوع «تقلب» است):

۱. سيزده میلیون برگ رأی اضافه چاپ شده است و هيچ کس هنوز توضیح نداده است این برگ‌ها کجا رفته‌اند و چه بر سرشان آمده است.
۲. با وجود صف‌های طولانی در بعضی شهرستان‌ها، در شعب اخذ رأی، با وجود تمديد ساعت، بسته شده است و امکان رأی‌گيری از عده‌ی زيادی سلب شده است.
۳. نمايندگان نامزدها هنگام پلمب صندوق‌ها حضور نداشته‌اند و از سایت تجمیع بیرون رانده شده‌اند.
۴. کسی که به برد قاطع خودش ايمان دارد، با اين شتاب و قاطعيت تمام روزنه‌های خبررسانی را مسدود نمی‌کند (قطع پيامک‌ها و فیلتر سریع وب‌سايت‌های رقیب و دستور به روزنامه‌ها برای انتشار يک تیتر واحد).
۵. کسی که به بردِ خودش ایمان و اعتقاد دارد، نیازی ندارد خیمه‌شب‌بازی «براندازی» راه بیندازد، در روزهای منتهی به انتخابات زمزمه‌ی وقوع «اغتشاش» سر دهد (پيش‌بینی‌های خود-تحقق‌-‌بخش) و صدها چهره‌ی سیاسی رقیب را در شب بعد از انتخابات بازداشت کند (به بهانه‌ی هدايت همان «اغتشاش» پیش‌گفته) و همه‌ی روزنه‌های خبررسانی نامزدهای دیگر را ببندد (و حتی بیانیه‌ی یکی مثل محسن رضایی را ابتر و ناقص پخش کند تا جایی که صدای او هم به اعتراض بلند شود).

بد نیست «پیش‌‌بینی خود تحقق‌بخش» را، در این موردِ خاص، توضیح دهم. فرض کنید صاحبِ قدرتی، عزم‌اش را جزم کرده باشد و در انتخاباتی که آشکار شده است جمعیتی بی‌شمار در آن شرکت خواهند کرد (برای حذفِ مسالمت‌آمیز خودش)، دست به تقلب گسترده و سازمان‌دهی شده بزند. پيش از انجام اين کار هم رقبا را متهم به برنامه‌ریزی برای اغتشاش می‌کند. وقتی نتيجه‌ی آراء اعلام می‌شود، «ملت»ای که رأی داده‌اند (که از دایره‌ی شخص نامزدها و رقبا فراتر رفته‌‌اند)، صدای‌شان را به اعتراض بلند کنند (نتيجه‌ی طبیعی)، طرف مقابل دست به مقاومت و سرکوب می‌زند و نتیجه‌اش می‌شود شکل‌گیری همان «اغتشاش پیش‌بینی‌شده». این يعنی سازماندهی کردن یک اغتشاش برای مظلوم‌نمايی و خودزنی سیاسی و نفله کردن حريف و ملت. فرض دیگر اين است که تقلبی رخ نداده باشد و به ادعای‌ خودش انتخابات سالم برگزار شده باشد. خوب با شواهد بالا، باور کردن اين ادعا نه دشوار بلکه محال است. پس باید بيايد اين بلعجبی‌ها و شگفتی‌ها را توضیح بدهد (که البته هرگز توضيح نمی‌دهد!).

این‌ها، به اضافه‌ی ده‌ها شاهد و قرینه‌ی مشابه ديگر، ما را به این نکته می‌رساند که برگزار کننده‌ی انتخابات (یعنی آقای محصولی، جانشين آقای کردان)، خودش (همان قضيه‌ی روباه و شهادتِ دُم) نتيجه را اعلام می‌کند بدون این‌که نامزدهای دیگر بگويند ما هم حاضر بوديم و شکستِ خودمان را به چشمِ خودمان ديديم. حتی اگر ادعای آقای محصولی و دولت درست باشد، همين‌که با اين شتاب و دست‌پاچگی نتیجه را اعلام کرده‌اند، حاکی از این است که جايی اشکالی بزرگ وجود دارد. نمی‌شود کسی که خودش در یک دعوا ذی‌نفع است، رأی نهايی را صادر کند و سوتِ پايان بازی را بزند و بعد بگويد بازی عادلانه بوده است و باید به «قواعد دموکراسی» تن داد! این‌ها یعنی این‌که مردم،‌ شما از خودِ من، که ذی‌نفع بازی هستم بپذیرید که رأيی که صادر کردم درست بود!

ملت هیچ نزاعی ندارند بر سر این‌که باید به قواعد دموکراسی تن داد. نزاع بر سر این است که قواعد دموکراسی را با شعبده‌بازی شکسته‌اند و امروز به ملت پوزخند می‌زنند و می‌گویند با همان برگِ خودتان شما را از میدان به در کردیم. اين بازی را نمی‌توان همیشه ادامه داد. ملتِ ما این تفی را که به روی‌شان انداخته‌اند، از چهره پاک خواهند کرد. دست به خشونت نخواهند زد. ثابت خواهند کرد که نیروی انتظامی و بسیج، از متنِ خودشان هستند و عاقبت باید به دامانِ خودشان باز گردند نه اين‌که عنان‌شان را به دست قدرت و زور بدهند.

ما ثابت خواهيم کرد که ملتی پخته و سنجيده هستيم. می‌توان اسم آرامش، اعتدال، پختگی و سنجيدگی را «براندازی» يا «انقلاب مخملی» گذاشت. ولی تغيير اسم، ماهيت‌ها را عوض نمی‌کند. همان‌طور که اگر اسمِ دروغ‌گو را قهرمان بگذاريم، ماهيت دروغ‌اش پاک نخواهد شد، نام نهادن بر ما، خودمان را به گمان نخواهد انداخت. حقِ ما، «نظر» دادن نيست؛ حق ما «رأی» دادن است برای «انتخاب» رييس جمهوری کشور، نه فراهمِ کردنِ سياهی لشکر برای «انتصاب» رييس دولت. حقِ ما، مثل رزق ماست. اگر چند روز، چند ماه یا سال هم به جیبِ شما برود، عاقبت به جیبِ ما باز خواهد گشت. تفاوت‌اش اين است که ما در اين بازی، نه قواعد بازی را خواهیم شکست، نه داور را تطميع خواهیم کرد (و نه داور را از اردوی خودمان انتخاب می‌کنیم) و نه پيش از پایان وقت اضافه، سوت پایان را می‌نوازيم. ملت اين‌ها را می‌دانند و می‌بینند، ولو روزگار غلبه‌ی شبهه و فتنه باشد. ما روزِ داوری و لحظه‌ی داوری را باور داریم. اما حريف؟ بعید است، بسيار بعيد!

گوییا باور نمی‌دارند روزِ داوری
کاین هم قلب و دغل در کارِ داور می‌کنند!

پ. ن. ما از رييس جمهور «منتخب» بدون شک حمایت قاطع می‌کنیم؛ ولی هرگز اجازه نخواهيم داد يک رييس دولتِ «منتصب» به اسم «منتخب» به آرمان و اميد، به ایمان و اخلاقِ ما تجاوز کند.

ما با گل آمده بوديم؛ شما با گلوله!

امروز جهان با چشمانی بهت‌زده، ناظر بزرگ‌ترین دروغ قرن بود. ما به خود می‌گفتیم رييس دولتِ نهم، وصله‌ی پیکر ایران است. فکر می‌کرديم این شرمساری را خودمان باید با خرد پاک کنيم. به خود می‌گفتيم نظام جمهوری اسلامی، جایی در عمق وجودش، هنوز برای اخلاق، برای انسانیت، برای خرد و برای نجابت انسانی ارزش قایل است؛ هنوز هم نومید نيستيم. سوگ‌مندانه نوميد نيستیم. گلِ ما باز از ميان این همه خار، خواهد روييد.

ما با گل آمده بوديم. شما، اما، پيش از این‌که ما به پای صندوقی برسيم، خشاب‌های‌تان را از گلوله پر کرده بوديد. نمی‌دانستيم رأيی که در لندن دادیم، واژگونه به ایران می‌رسد. ديروز پای صندوق به مردی که کنارش ايستاده بود گفتم اين صندوق ناموس توست. گفت بله، همه حفاظت می‌کنيم از اين رأی! لابد او وظیفه‌اش را درست انجام داد. شايد هم‌او روزی اين سطور را بخواند و برای فرزندان‌اش بگويد که آیا اين ناموس ملت را درست حفظ کرد يا نه؟ او می‌داند و خدای‌اش.

خشم گرفتن آسان است. خروش بر آوردن دشوار نیست. خردمند بودن و سنجیده بودن است که کارِ مردان است. ایران اما به این تازيانه‌ها سر خم نخواهد کرد. ترک‌تازی مغولان و فتنه‌ی محمودِ افغان را تاب آورديم و به عزت سر بلند کردیم. باز هم خواهيم روييد. عاقبت اين بازی هر چه باشد يا هر چه شود، ما از راهِ خويش نخواهیم رفت: فضول نفس، حکايت بسی کند ساقی / تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن!

از دل‌گرفتگی، امروز سراغ سایه را گرفتم. کوتاه، دو کلمه‌ای سخن گفتیم. گفتم غزلی بخوان، گفت حضور ذهن ندارم. گفتم بیتکی بخوان که دلی شاد شود. گفت: امروز نه آغاز و نه انجامِ جهان است / ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است! شگفت مردی است سايه! مردِ مردستان است! از ياد نبریم که نه همه‌ی غم‌های جهان نصیب ماست و نه همه‌ی شادی‌های جهان نصیبِ دژم‌خویان و دشمنانِ ما. جای غم و شادی هم عوض می‌شود. نصیب‌ها هم فرق خواهد کرد.

ما می‌خواستیم به نرمش، بدون توسل به خشونت، بدون شکستن هیچ قانونی بگوييم که کدامين شيوه را نمی‌پسنديم. و نپسنديديم آن‌چه را که ديدیم. تهديد، تنها از سرِ نیزه و زور بازو و قدرت باتوم نيست که بر می‌آيد. کمانِ گوشه‌نشينی و تيرِ آهی هم هست! ما پیروزِ‌ این میدان بودیم و خواهیم ماند. ما می‌مانیم. شما می‌خواهيد تاريخ را از نو بنويسید؟ اگر می‌توانید، بنویسيد! هنوز تصویرهای دست و دهان شکستنِ شما، در جهان مخابره می‌شود. هنوز وجدان‌های بیداری هست. ما به خردِ خود، به ایمانِ خود و به درست‌کاری خود، بدگمان نیستيم. ما هنوز فرقِ دوغ و دوشاب را می‌دانيم.

آن‌‌‌‌که بايد سينه سپر کند برای صیانت از رأی ما، لابد می‌داند که چه باری بر دوش دارد. آنان‌‌که موذيانه خنده‌ی فتح بر لب دارند و «سورِ عزای ما» را بر سفره نشسته‌اند، بدانند که بعضی لقمه‌ها گلوگیرتر از آنی است که از هر گلويی فرو برود! ما با گُل آمده‌ بودیم، شما با گلوله! گله‌ای از گلوله‌ی شما نيست اگر گلوی انتخاب ملت را می‌درد. گله‌ای نیست اگر «ملت» دیگر واژه‌ای مندرس و بی‌معناست. ما باز خواهيم روييد:

دلا دیدی که خورشيد از شبِ سرد
چون آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمين و آسمان گل‌رنگ و گل‌گون
جهان،‌ دشتِ شقایق گشت از این خون
صدای خون در آواز تذرو است
دلا اين يادگارِ خونِ سرو است!

June 13, 2009

آه باران! ای امیدِ جانِ بیداران!

ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان كرده بید وحشی باران
یا نه دریایی‌ست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی كه فرو می‌بارد از حد بیش
ریشه در من می‌دواند پرسشی پی‌گیر با تشویش
رنگ این شب‌های وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشم‌ها و چشمه‌ها خشک‌اند، روشنی‌ها محو
در تاریكی دلتنگ، همچنان‌كه نام‌ها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران! ای امید جان بیداران!
بر پلیدی‌ها كه ما عمری‌ست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟

مسجدِ مهمان‌کش یا دولتِ ملت‌کش؟

یک بار دیگر درباره‌ی منطق معيوب اکثریت نوشته بودم. این بار باید از زاويه‌ی تازه‌ای این رخداد حیرت‌آور را ديد (حیرت‌آور که چه عرض کنم؟ یک هفته است اين تحلیل «کودتای مهندسی‌شده» را دارم از دوستان می‌شنوم).

بيايید منطق حامیانِ احمدی‌نژاد را بازخوانی کنيم: آن‌ها می‌گویند خوب، بازی، بازی انتخابات است و باید به قواعد مردم‌سالاری گردن نهاد. اگر شما رأی بالا می‌آوردید، ما تسليم می‌شدیم. حالا ما رأی آوردیم، پس تن بدهید به رأی ملت!

خوب، اين استدلال ظاهر موجهی دارد ولی باطن‌اش پوسیده است و مغزش مغالطه‌ است. چرا؟ به این دلايل:

ایران، ساختار دموکراتیک سالمی ندارد (يکی از نشانه‌های‌اش این است که رسانه‌ی سالم و مستقل ندارد). ایران سیستم رأی‌گیری قابل اعتمادی ندارد (يعنی به سادگی می‌شود در آن تقلب کرد). ایران سيستم نظارتی بی‌طرفی ندارد (بی‌طرف نبودن يعنی حضور و وجود آقای جنتی در شورای نگهبان و کردان و محصولی در وزارت کشور). این‌ها کلیات سیستم دموکراتیک است که وقتی رأیی به سودِ صاحبِ وقتِ قدرت صادر شود، آن هم با تفاوتی باور نکردنی، بايد به اساس و بنيان‌اش شک کرد. یعنی صاحبِ قدرت باید ابتدا بیايید پاکی خودش را «ثابت کند»، نه این‌که کوس پيروزی بزند.

تا این لحظه که من می‌نویسم، از متنِ خودِ اطلاعيه‌های وزارت‌ کشور و رخدادهای پياپی‌ای که در این ۲۴ ساعت می‌بینیم، می‌شود نتايجی سرراست گرفت و رد پاها را دنبال کرد (بدون این‌که حتی به مشاهدات شخصی یا شنيده‌هایی که از شهرهای ایران داریم اتکا کنيم). این رد پاها از این قرار است: میزانِ درصدی رأی نامزدها از ابتدا تا اين لحظه، هیچ تغيير محسوسی نکرده است؛ میزان آراء باطله به شکلی باور نکردنی تا مدتی طولانی «صفر» بود. اين‌ها یعنی مهندسی شدن رأی.

پيامک‌ها قطع شد. مخابرات اعلام می‌کند که نمی‌داند چطور این اتفاق افتاده است! تمام وب‌سایت‌های حریفان و رقيبان ناگهان به زانو در می‌آیند و محبوس می‌شوند. تمام وب‌سایت‌های دولتِ در قدرت، فرمان‌بریده خبر پیروزی می‌دهند. جو امنیتی می‌شود. هر گونه تجمعی ممنوع می‌شود (این معنای سياسی‌اش اين است: حکومت نظامی). نیروی انتظامی از ساعت ۵ ديروز «مانور اقتدار» برگزار می‌کند و تا فردا هم مانور ادامه پیدا می‌کند. این‌ها یعنی برنامه‌ریزی گسترده‌ی نظامی برای مهار کردن اعتراض مردمی. یعنی هر گونه اعتراضی، حتی اعتراض مدنی، به شدت سرکوب خواهد شد.

تلويزیون بی‌بی‌سی فارسی که تنها رسانه‌ی آلترناتیوی بود که انحصار رسانه‌ای داخلی و دولتی را می‌شکست، از  ساعت یک و نیم ظهر دیروز دچار اختلال شد. این يعنی خفه کردن همه‌ی صداهای باز برای گردش اطلاعات. این یعنی يکه‌تازی رجانیوز، فارس‌نيوز و کيهان.

ستادهای نامزدها در محاصره‌اند. یعنی وقت قلع و قمع فرا رسیده است. تا به حال چند بار شایعه‌ی بازداشت تاج‌زاده و امین‌زاده منتشر و تکذیب شده است؛ اين یعنی زمینه‌سازی برای اقدامی عملی. مشتِ‌ آهنین دارد فرود می‌آيد. تعارفی هم در کار نیست. رأی کروبی هنوز کمتر از يک درصد است. کروبی هنوز رأی‌اش به يک میلیون هم نرسیده است. این يعنی دهن‌کجی به تمام ملت. یعنی ساختن دقیق و حساب شده‌ی رأی (هنوز کسی جواب نداده است که چه بر سر تعرفه‌های چاپ شده‌ی اضافی آمده است؛ ۱۲ میلیون تعرفه‌ی سفید اضافی که چاپ شده است کجا رفت؟ ولی کسی که می‌تواند ۱۲ ميلیون تعرفه‌ی اضافی چاپ کند، نمی‌تواند ۲۴ میلیون چاپ کند؟).

این‌ها قطعات پازلی را دارند شکل می‌دهند (اين‌ها که بالا آوردم هیچ کدام‌اش تفسير نيست؛ همه «فاکت» هستند!). آن پازل این است: درخت جمهوريت نظام دیروز از ریشه کنده شد ولی جوری نموده شد که جمهوريت پياده شد («رأی است دیگر؛ رأی اکثريت! شما هم باید با منطق خودتان به آن گردن بگذارید!»). این يعنی مغالطه‌ی علنی. چرا مغالطه؟ چون اساس‌اش باطل است. رأی اکثریتی که از آسمان و زمين شاهد بر تقلب آن می‌رسد، رأی باطلی است. بزرگ‌ترین دروغ دولت احمدی‌نژاد دیروز شکل گرفت. زبان‌درازی و دهن‌کجی عظيم به ملت. «ملت» حرفِ آخر را زد! (گفته بودم که «ملت» کنايه است از آقای احمدی‌نژاد!).

همه‌ی شواهد به اشارت وعبارت انگشت‌شان به سوی کودتای علنی در برابر رأی ملت است. قصه، قصه‌ی مسجدِ مهمان‌کش است. يک فریاد لازم است برای فرو پاشندن سقف این مسجدِ ضرار. روحِ ملت ايران بزرگ‌تر از آن است که نتواند این همه پليدی و دروغ و خباثت را در خود هضم کند. این انگشت فرو کردن در چشمِ ملتی به این عظمت، عاقبت تلخ و ناگواری خواهد داشت.

نکته‌ی آخر اين‌که این بار سنگين مسؤولیت را ملت به تنهایی نمی‌توانند به دوش بکشند. باری که خاتمی، موسوی، کروبی و رضایی به دوش کشیدند. باری که آقای جوادی آملی و باری که ۵۰ عالم حوزه‌ی قم به دوش کشيدند، باری است الزام‌آور. سکوت این بزرگان، در برابر این «خیانت» آشکار، يعنی خالی کردنِ پشتِ ملت. نبايد انتظار داشت ملت به تنهايی سينه سپر کند. ما قابليت تولید ماندلا داریم يا نه؟

June 12, 2009

در اهميت مسؤوليت اخلاقی

شاخصه‌ی سیاستِ کشور ما، به ویژه در چهار سال اخیر، بی‌اخلاقی و بی‌تقوايی آشکار و علنی بوده است. این ویژگی البته در مقطع انتخابات پر زورتر و بارزتر می‌شود. در نتيجه، تکلیف همه‌ی انديشمندان کشور و دردمندانی که به آینده‌ی ایران و اسلام علاقه دارند، اعتنای جدی به ريشه‌های این مسئولیت‌گریزی است: هیچ کس مسئولیت این فروپاشی و انحطاط را به عهده نمی‌گیرد!

ما مسؤول‌ایم. من مسؤول‌ام؛ شما مسؤول‌ايد! همه مسؤول‌ایم! مسؤول‌ایم چون سال‌ها رشد این غده‌ی سرطانی را نادیده گرفتیم و زمین‌اش را حاصل‌خیزتر از پیش کردیم. فردا اگر میرحسين موسوی با پيروزی قاطع و بی‌شائبه رييس جمهور شود،‌ باز هم باید پاسخ‌گوی این لکه‌ی تیره بر صحیفه‌‌ی سپیدِ وجدان‌مان باشيم. پیروزی هیچ یک از این نامزدها ما را از سرافکنده بودن در برابر وجدان‌مان معاف نمی‌کند. آسان است همه چیز را به گردن استبداد و اختناق و خفقان و چه و چه بيندازیم. دشوار است که گريبانِ خود را بگیریم و قدم به قدم، سنگر به سنگر، با بی‌خردی و سياهی و خشونت ستیز کنیم.

سياستِ ما هم مثل همه‌ی سياست‌های ديگر، سیاه و سفید نیست. گزينه‌ها هميشه بیش از دو تا هستند. این را از ياد نبریم. امروز گزينه‌های ما احمدی‌نژاد يا موسوی نيستند. باز هم گزینه هست. خلاقیت بشری و درخشش‌های خرد و روانِ آدمی را دستِ‌ کم نگیريد. از خاطر نبرید که صبحِ کاذب، به خاطر دروغ‌گویی سيه‌روی می‌شود. وقتی صبح صادق می‌دمد، تازه خورشيد چهره می‌نمايد. هر اندازه پرده‌ی ابرهای تیره و عبوس به روی خورشید بکشند، باز هم دستِ نور، اين پرده‌ها را خواهد درید. ولی ما هنوز هم مسؤول‌ایم.

فکر نکنید اگر احمدی‌نژاد برود از بارِ مسئولیتِ ما کاسته می‌شود. من و شما باید بار این بی‌عملی و تنزه‌طلبی و سياست‌گریزی (و «هل ندادن ماشين دیگران») را به دوش بکشيم. سياست يک حادثه و يک اتفاق نيست. سیاست، یک جریان و يک روند است. سياست مثل رودخانه می‌ماند. بايد آموخت که چطور در آن شنا کنيم. خس و خاشاک آسان‌تر در این موج‌ها شنا می‌کنند. چرا کشور ما گاندی و ماندلا تولید نمی‌‌کند؟ وقت‌اش نرسيده است هنوز؟ هنوز زمان‌اش نيامده؟ هنوز فکر می‌کنید باید به شيوه‌ی دموکراسی خلوص‌گرای جمهوری‌عیار (!) با نادانی و تباهی ستیزه کرد؟

اين‌ها را می‌نويسم برای این‌که بدانیم فردای ما چه خواهد بود. هیچ نتيجه‌ای بار مسؤولیتِ يکايکِ ما را سبک نمی‌کند. امشب را اگر بیدار می‌مانید، فقط برای با خبر شدن از نتیجه‌ی انتخابات بیدار نمانيد. بیدار بمانيد و از خودتان حساب بکشيد. کجا می‌توانستید چه بگوييد و نگفتيد؟ کجا چه می‌توانستيد بکنید و نکردید؟ سخن حق و درست و مسؤولانه فقط در برابر «سلطان جائر» نیست. می‌شود با بقال، نانوا و کارمند بانک هم سخن حق گفت؛ بدون این‌که رگ گردن‌مان بيرون بزند. اگر خودمان به فکر درمان لغزش‌های اخلاقی و تغافل‌های‌مان نباشيد، هيچ حاکم و پادشاه و رئيس جمهوری چنین نخواهد کرد (حتی اگر خاتمی یا موسوی باشد). اخلاق، جست‌وجوی شخصی من و شماست. اخلاقِ من و شما به تجویز و صواب‌دیدِ هیچ حکومتی درست نمی‌شود. خودمان را آماده کنیم برای تماشای کارنامه‌ی اخلاقی‌مان!

احمدی نژاد شکست خورد

هنوز شمارش آراء تمام نشده است (شاید هم شروع نشده باشد). ولی احمدی‌نژاد از ديشب شکست خورده است. چرا؟ به اين دلايل:

۱. کسی که پیروز باشد (و به پیروزی‌اش اطمینان داشته باشد)، نه در روز انتخابات پیامک‌های را به خاموشی می‌کشاند و نه دست به قلع و قمع گسترده‌ی وب‌سایت‌ها می‌زند. کسی که پیروز باشد، آدم نمی‌فرستد به ستاد موسوی که چند زن هنرمند را بزنند نفله کنند. کسی که پیروز باشد، صندوق انتخابات رياست جمهوری و انتخابات خبرگان رهبری را جوری نمی‌گذارد که مردم به اشتباه بیفتند. کسی که پیروز باشد، آرامش‌اش را از دست نمی‌دهد. برای رقيب‌اش چنگ و دندان نشان نمی‌دهد و خط و نشان نمی‌کشد. تیترهای رجانیوز و فارس‌نيوز را ببينيد. سری به ايرنا بزنید. کيهان را بخوانيد. اين‌ها نشانه‌های علنی شکست است. پیروز انتخابات تن به اين بازی‌های خرد و حقیر نمی‌دهد. بازنده است که تلاش می‌کند به هر قیمتی شده حتی پیش از شمارش آراء، عدد و رقم اعلام کند (آن هم عدد و رقم‌های درشت و باورنکردنی!).

۲. احمدی‌نژاد بازنده‌ی اين انتخابات بود به این دلیل که سابقه نداشته است علمای قم (در صدر آن‌ها آیت‌الله جوادی آملی) چنين يک‌تنه در برابرش بایستند. نامه‌ی درس‌آموز پنجاه تن از علمای قم (که نام آيت‌الله مهدی هادوی تهرانی هم در میان‌شان هست) که در آن به حمله به هاشمی سخت تاخته بودند، نشانه‌ی بلیغ روگردانی روحانیت از احمدی‌نژاد است. این یعنی شکست.

۳. این‌که خبرگزاری فارس سخنان رهبر کشور را دیرتر از بقيه‌ی جاها پوشش می‌دهد، یعنی شکست. آيت‌الله خامنه‌ای نقل قول‌هایی را که از او شده است، رسماً و علناً تکذیب کرد. در این بحبوحه تنها یک جناح دست به نقل قول از آقای خامنه‌ای می‌زد. حامیان احمدی‌نژاد ثابت کردند که برای رسیدن به منصب ریاست، ولایت‌مداری‌شان را هم قربانی می‌کنند و از آقای خامنه‌ای هم به سادگی عبور خواهند کرد. این معنايی جز شکست دارد؟

۴. آقای محصولی گفته است که مشارکت وسیع و گسترده‌ی مردم نشان از اعتمادِ آن‌ها به سلامت انتخابات دارد. اين دو نکته را نشان می‌دهد: هم این‌که حاميان احمدی‌نژاد قافیه را باخته‌اند که چنین فرافکنی و فرار به جلو می‌کنند و هم این‌که مردم دست‌شان را خوانده‌اند. شدت و وسعت اين وحشت تا جایی است که خودشان اذعان به مشارکت گسترده‌ی مردم می‌کنند. در حالی که اگر يک نظام سیاسی چندان محل اعتماد باشد که مردم به سلامت انتخابات‌اش ايمان داشته باشند، واقعاً نیازی به این حضور بی‌سابقه و میلیونی نیست. مردم اگر به این کارگزارانِ امروز اعتماد داشتند، در خانه‌شان می‌نشستند چون هر کسی می‌فهمد که رييس جمهور وقت به سادگی می‌تواند بدون تلاش فراوان رأی دور بعد را بیاورد. اما این تلاش بی‌سابقه و گسترده‌ی رييس دولت نهم و واکنش منفی مردم همه حاکی از عدم اطمینان‌شان به صاحبِ دولت نهم است (سفر احمدی‌نژاد به مشهد و سفر خاتمی به مشهد؛ سفر احمدی‌نژاد به اصفهان و سفر خاتمی به اصفهان؛ راهپيمایی مردم اهواز علیه احمدی‌نژاد و بیرون کردن احمدی‌نژاد از دانشگاه شریف‌ نمونه‌های علنی‌اش).

آقای احمدی‌نژاد! شما بازنده‌اید ولو فردا شب با رأی هشتاد میلیونی شما را رييس جمهور ایران اعلام کنند (بله؛ شما می‌توانید رأی هشتاد میلیونی هم بیاورید! بار اول‌تان نيست!). قصه‌ی طالوت و جالوت يادتان هست؟ عصای موسوی را شنيده‌اید چه‌ها کرد؟ «فردا که پیشگاهِ حقیقت شود پدید...». این فردا اگر همين فردای زمینی نباشد، فردايی قیامتی خواهد بود. مردم قضاوت خواهند کرد. بترسید از تنورِ سینه‌ی سوزان بندگانِ مظلوم خدا!

پ. ن. ببخشید خیلی خسته‌ام. لینک‌های مربوط را بعداً می‌گذارم. اخبار بالا را همه یا شنيده‌اید يا خوانده‌ايد. منابع‌اش در وب فراوان است.

چاووش می‌گويد که ما را وقت تنگ است...

وقت است تا برگِ سفر بر باره بنديم
دل بر عبور از سدِ خار و خاره بنديم
فرمان رسيد اين خانه از دشمن بگيريد
تخت و نگين از دست اهریمن بگيرید
وادی پر از فرعونيان و قبطيان است
«موسی» جلودار است و نيل اندر ميان است

June 11, 2009

فرياد خطر شو، از خانه به در شو!

دیگر وقت استدلال نیست. وقت به پا خاستن است. هر چه در چنته‌ی خرد بود و ايمان و اخلاق، بيرون آمده است. اکنون وقت حرارت و صلابت عزمِ من و شماست. هر چه سبز است در خانه بگذاریم و هر چه حربه و خدعه هست از دست رقيب بستانيم.. «تخت و نگين از دستِ اهریمن بگیريد». صدای سهراب پورناظری.

June 10, 2009

بهارِ آمده از سيمِ خاردار گذشته...

 قطعات زير  از آلبوم «به نام گل سرخ» است با صدای سالار عقيلی و آهنگسازی حميد متبسم به همراه گروه دستان. قطعات در چهارگاه هستند. دو سه روزی است هوش و حواس‌ام به اين ترانه‌هاست. شعر، موسیقی، دستگاه، سازها و صدای خواننده هر کدام به شکلی مشغول‌ام کرده است. من قطعات تصنیف ديباچه را انتخاب کرده‌ام و اين‌جا آورده‌ام. طالبان، می‌توانند کل آلبوم را فراهم کنند و گوش بدهند. این روزها، حال و هوای ما، در سطر سطر این شعر شفیعی کدکنی متجلی است. می‌خواستم چیزی برای سيمین خانم بهبهانی بنويسم. ديدم همین شعر شفیعی کافی است. حیف است در چنین وقتی، اميد و ایمان را صرف جایی کنم که گوش شنوایی نیست و دستی به یاری بلند نمی‌شود و دلی به شوقی نمی‌تپد. جای ما، جای دل‌های پر شوق و امید است نه جای دلمردگی و یأس و کند کردنِ پای روندگان.


بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شب
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
پیامِ روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذارِ نسیمش به هر کرانه برد

ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...

دراین زمانه‌ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب
زلال‌تر از آب
تو خامشی، که بخواند؟
تو می‌روی، که بماند؟
که بر نهالکِ بی برگِ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین:
بهار آمده، از سیمِ خاردار گذشته
حریق شعله‌ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

هزار آینه جاریست
هزار آینه
اینک
به همسراییِ قلبِ تو می‌تپد با شوق
زمین تهی‌ست زِ رندان:
همین تویی تنها
که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
«حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانی»

شعر محمد رضا شفیعی کدکنی - «در کوچه باغ‌های نشابور»

تذکره‌ی مِحَنِ محموديه

رييس دولتِ نهم، در وقت مناظره‌های تلویزيونی (که انصافاً برگزاری‌اش را باید یکی از افتخاراتِ به حقِ نظامِ جمهوری اسلامی لقب داد)، آيینه‌ی تمام قدِ زبان و اندیشه‌ای بود که این چهار سال، روز به روز، آهسته و پيوسته، ویرانگری کرده است. این مناظره‌های گویی بحری بود در کوزه! هر چه که او در این چهار سال کرده بود، به طور فشرده و با دُزِ بالا، در ظرف یک‌ هفته، به خوردِ ملت داد. يک نمونه‌اش، آن اخلاق بازجويانه و لحن تحقیرگرانه‌ای است که درباره‌اش نوشتم. دو نمونه‌ی دیگر هست که يکی در طول تمامِ مناظره‌ها مشهود بود و یکی در مناظره با محسنِ رضایی آشکار شد.

اول این‌که آقای احمدی‌نژاد تا فرصت پیدا می‌کند، آن‌قدر شتاب دارد که دیگران را ملکوک کند و چنگ به چهره‌ی اين و آن بیندازد (و به عبارتی کار سلبی کند و ديگران را نفی کند) که وقتِ خودش را پیش‌خور می‌کند و آخر کار صدای‌اش بلند می‌شود که من وقت نداشتم، وقت‌ام کم بود و باید به من وقت بدهيد و الخ (نمونه‌ی علنی‌اش هم کاری است که امشب قرار است بکند). اين نمونه‌ی خوبی است از سیاست اقتصادی ايشان. ايشان پول را هم مانند وقت، پیش‌خور می‌کند و صرف‌ کارهای عبث و باطل؛ موقعی که وقتِ کارهای بنيادين و اساسی کشور برسد، انحرافِ بودجه‌اش روشن می‌شود و حتی مجلسِ نظام حاضر به تصویب بودجه‌اش نمی‌شود (آن تعبیر «طنز» خواندن ماجرا در زبان رييس مجلس، آقای لاریجانی را به ياد بیاورید).

دوم این‌که آقای احمدی‌نژاد نشان داد که نه تنها دروغ‌گوی قهاری است – و به عبارتی «کذاب» است – بلکه در دروغ‌گویی پدیده‌ای نيز هست. او دروغ‌گویی مثال‌زدنی است که نظير و عدیل ندارد. چرا؟ به خاطر این‌که تخصص ويژه‌ای در دروغ‌گویی ارتجالی و فی‌المجلس هم دارد! اين هم نمونه‌اش: او آقای رضایی را موسوی خطاب کرد. وقتی که به او می‌گویند که حریف‌اش موسوی نیست، به جای يک عذرخواهی ساده، بلافاصله می‌گوید من «رضايی» را با «موسوی» خلط کردم، در حالی که نه اين دو اسم شبیه هم هستند و نه اين دو فرد. وقتی از اين ماست‌مالی بچه‌گانه نتیجه‌ای نمی‌گیرد بلافاصله می‌گويد، شما هم «سيد» هستی! رضایی می‌گويد که سید هم نيست. او باز هم از رو نمی‌رود و می‌گويد بالاخره به سیدها شبیه هستی! ایشان نه تنها شهامت یک عذرخواهی ساده را ندارد (که هیچ چیز عجیب و غریب یا ننگ‌آور در آن نبود)، بلکه متوسل به دروغ‌های پی‌ در پی و عذرهای بدتر از گناهی می‌شود که همان اول می‌توانست همه چیز را درز بگیرد. این هم نمونه‌ی کوچکِ ديگری است از بقیه‌ی کارهای ايشان. اين اخلاق در نوعِ انکار کردن‌های‌ ایشان در سایر موارد هم مشهود است.

همه قضيه‌ی «بعيد است بگذارند اوباما رييس جمهور شود» را به ياد داريد و تاریخ هم پیش روی همه‌ی ماهاست. ايشان بدون شک توجيهی برای این «خالی‌بندی» هم دارند. به هر تقدیر، اين مناظره‌ها پرونده‌ای قطور به دست ما می‌دهد از نمونه‌های پراکنده‌ی فراوانی که از صاحبِ دولتِ محموديه‌ اکنون در اطراف و اکناف عالم پخش است.

الم تر کیف فعل ربک بأصحاب الفيل

رييسِ کذابِ (*) دولتِ دروغ، در آستانه‌ی انتخابات دو پروژه‌ی قطار را افتتاح می‌کند که این دو پروژه هيچ کدام افتتاح‌شدنی نبودند و البته یا قطار از خط خارج شد و یا تراورس‌ها خُرد شدند! اینتان عمران و آبادانی و اينتان راست‌گویی!

رييس دولت نهم که خود از همان آغاز اولين مناظره‌ها هر چه آداب گفت‌وگو و هر چه شرم، حیا و تقوا را رها کرده بود و از هیچ تهمت، تهتک و پرده‌دری فروگذار نکرده بود، اکنون قرار است امشب ۴۵ دقیقه وقت اضافه در صدا و سیمای عدالت‌پرور ما پیدا کند (بالاخره قراراست حرف بزند يا نه؟) تا پاسخ آن‌ها را که در غیاب‌اش از او انتقاد کرده‌اند بدهد. حبذا شرم و آزرم!

روزنامه‌ی کیهان می‌نويسد که آقای احمدی‌نژاد می‌خواهد ميرحسین موسوی را به مناظره‌ی دیگری دعوت کند! موسوی در آخرین برنامه‌اش گفت که آقای احمدی‌نژاد بياید و سه برابر من به او وقت بدهید تا هر چه دل‌اش می‌خواهد دروغ بگوید. خوب بدیهی است که موسوی به اين مناظره نخواهد رفت و ايشان ناچار خواهد شد به تنهايی پيش دوربین بنشيند و به چشمانِ ملت زل بزند و بگوييد دو دو تا می‌شود ده تا!

سيل جمعيتی که حامی موسوی هستند و اين‌طور که من از خبرهای پياپی می‌شنوم، جمعيتی هستند که در تاريخ جمهوری اسلامی سابقه نداشته است. اين‌ها البته هم اسباب رعب می‌شوند و هم اسباب خشم. رعب از این‌که می‌بینند رقيبِ دولت‌مدار بعد از چهار سال سرمایه‌گذاری عظیم تبلیغاتی و عوام‌فریبی استانی، باز هم نتوانسته است حریف احساس، عاطفه و خردِ مردم شود. خشم از این‌که می‌بینند هر اندازه که يد بيضا نشان داده‌اند، باز دستی بالای دستِ‌ آن‌هاست.

اما – هم‌چنان‌که سعيد حنایی کاشانی گفته است – باید به خدا پناه برد. باید به خدا پناه برد از این حجم انبوه خباثت و شيطنت. شيطان یعنی دروغ. شيطان يعنی قلب‌کننده‌ی حقیقت. شیطنت یعنی بازی کردن با حق. باید به خدا پناه برد از اين «راست‌نمایی‌»‌ها.

اما اين «اصحاب فيل» (که هم فيل‌ِ دولت را دارند و هم فيلِ فيل‌+تر را)، به ابابیل همین پرندگانِ خُردی که دهان‌شان تا به امروز شکسته بود و دست‌شان بسته، می‌توانند از پا در آيند. همان‌طور که خانه‌ی کعبه خدایی داشت که طیر ابابيل را به دفاع از آن فرستاد، ایران هم صاحبی دارد و ولی‌نعمتی. آن صاحب و ولی نعمت،‌ ملت ایران هستند (و اين «ملت» نه آقای احمدی‌نژاد است و نه او نماينده‌ی آن ملت است). ملت اين را فهمیده است که هر وقت مثل آن ملتِ ديگر (يعنی آقای احمدی‌نژاد) نباشد،‌ هم‌او اين ملت را «دشمن» قلمداد می‌کند و فريب‌خورده. صاحبِ ايران، دولتِ‌ فيل نيست بلکه همان پرندگان آشیان‌شکسته‌ای هستند که اين‌روزها زمزمه‌ی برانداختن دروغ را سر داده‌اند. چراغ امید روشن است و شعله‌اش لحظه به لحظه فروزان‌تر می‌شود. کشتنِ این شعله، عاقبتِ نامحمودی خواهد داشت، حتی اگر محمودی را دوباره بر کشد!

این تصنیف «وطن من» از ساخته‌های پرویز مشکاتيان نازنین با صدای زنده‌یاد ایرج بسطامی را بشنوید که سخت مناسبِ حالِ اين روزهای ماست.


(*) کذاب، يعنی کسی که بسیار دروغ می‌گويد؛ کسی که در دروغ‌گویی مبالغه می‌کند و راه افراط را می‌رود.

June 9, 2009

آقای صدا و سيما! روز امتحان و داوری فرا رسيد!

مقرر شده است که آقای احمدی‌نژاد فردا شب ۴۵ دقیقه‌ی دیگر به طور زنده در تلویزیون صحبت کند و به نقدهايی که سایر نامزدها در غياب‌اش از او کرده‌اند پاسخ دهد.

نکته‌ی اول این‌که اين خشت کژ را خودِ ایشان نهاد که در اولین جمله‌اش در مناظره‌ها، بنای تهمت و تهتک در غياب ديگران را نهاد. نکته‌ی دوم اين‌که اين اعطای وقت طلايی زمانی معنا دارد که به آن نامزدهای دیگر هم همین اندازه وقت داده شود. اين بازی را خود احمدی‌نژاد بر پا کرد و اکنون که نتيجه‌ی بازی به زيان‌اش تمام شده است و چهره‌ی صداقت از ميانِ غبار دروغ‌های او تشخيص داده می‌شود، مظلوم‌نمایی می‌کند.

این آزمون تاریخی رسانه‌ی ملی است: آیا این وقت طلایی را فقط به رييس دولت نهم می‌دهد که علاوه بر چهار سال ویژه‌خواری، در مناظره با دیگر نامزدها همه‌ی رقبا و حریفان خود را هم لجن‌مال کرده است و اکنون طلب‌کار هم هست؟ يا قرار است به دیگران هم اين وقت داده شود؟ اين آزمون عدالت و انصاف است. ملت تماشا می‌کنند.

پ. ن. شبکه‌ی خبر در همين لحظه یعنی ساعت ۵ غروب به وقت لندن، خبر بالا را تکذیب کرد و گفت هيچ تصمیمی گرفته نشده است.
پ. ن. ۲. نه؛ ظاهراً وقت اضافه هنوز به قوت خود باقی است. صبر می‌کنیم و می‌بینیم.

زبان تحقير و لحن بازجویی

پديده‌ی احمدی‌نژاد را تا سال‌های سال می‌توان مطالعه کرد. چه شد که چنین موجودی بر کشیده شد و روان و خردِ ايرانی را خُرد و خوار کرد؟
امشب، وقتی مناظره‌ی احمدی‌نژاد و محسن رضایی را می‌ديدم انگار تمام مناظره‌ها سر ریز کرد در آن سؤال و جوابی که ميان او و رضايی در گرفت. سؤال‌های رييس دولت نهم و لحن‌اش، نوع کلماتی که انتخاب می‌کند و زبان تحقیرآمیزش، تنها حکایت از يک چیز می‌کند: اخلاق بازجويی. (نفرماييد که خوب بعضی‌ها این‌جوری حرف می‌زنند چون علیه‌اش خروار خروار شاهد و نمونه هست).

اين‌ها تعابیر آقای احمدی‌نژاد هنگام برخورد با سؤال‌هاست: «من برای شما متأسف‌ام که به شما اطلاعات غلط داده‌اند»؛ «دل‌ام برای شما حقيقتاً می‌سوزد»؛ «جهتِ‌ اطلاع حضرت‌عالی» (انصافاً به کار بردن اين جمله در برابر هر نامزد ریاست‌ جمهوری که از فيلتر شورای نگهبان رد شده باشد، چيزی است بيشتر از توهین و تحقير؛ این تلويحاً يعنی تف انداختن در روی همان شورای نگهبان)؛ و «من شما را خیلی دوست دارم». خوب اين‌ها همه حاکی از نگاهی است از بالا. نگاه کسی که همه چيز را می‌داند و «نکته‌ای هرگز نشد فوت از دلِ دانای» او! به اين‌ها اضافه کنيد لحن وآهنگِ کلام و حرکات عضلات صورت را.

جايی که آقای احمدی‌نژاد به رضایی می‌گوید: «شما دولت اداره می‌کرديد؟» (چیزی با اين مضمون) و سپس بحث و جدلی دو به دو و به صورت سؤال و جواب‌های کوتاه آغاز می‌‌کند، تداعی کننده‌ی يک چیز است: بازجویی! اين معنا هم در نوع انتخاب کلمات و سؤال‌ها و هم در لحنِ کلام مشهود است. خوب وقتی يک نامزد رياست جمهوری که خودش در مقام رياست دولت است با سه رقیب ديگرش با این لحن و زبان پر تهتک حرف می‌زند، توقع دارید با مردم اين طور حرف نزند؟ ايشان وقتی می‌بيند حریف‌اش ممکن است ميدان بازی را از او بستاند، با ادبیات و زبان بازجویی برخورد می‌کند. با لحن ارعاب و به روشنی به قصد خالی کردنِ دل حريف و مچ‌گيری («بگم؟ بگم؟» ديگر وصله‌ی جاوید احمدی‌نژاد شده است). وقتی هم قرار است برای مردم صحبت کند و خام‌شان کند (البته فقط آن‌ها را که خام شدنی هستند)، با لحنِ معلم دبستان با آن‌ها حرف می‌زند («کی خسته است؟...»؛ يا «از ساعت چند اومديد؟ نشنيدم؛ چند؟») و آن هم نه معلم دبستان یک کشور توسعه یافته که بداند دانش‌آموزش انسان است و نباید تحقیر و خواری ببيند؛ مردم دلقک نیستند، عزت و آبرویی دارند. خوب، داشتن اين خصلت‌ها حکايت از يک حالِ روانی خاص دارد: نفله کردن و به لجن کشیدن رقیب و حریف با خشونت زبانی و ارعاب و تهدید لفظی، و منت گذاشتن بر سر ملت و با آن‌ها برخورد بچه و صغير داشتند (به اين اضافه کنيد وضع رقت‌بار سفرهای استانی را که مردم گونی‌گونی نامه می‌دهند برای حل مشکلات‌شان و احدی نمی‌پرسد که چرا اين حجم بالای نامه؟ يعنی دستگاه‌های اجرایی دولت اين اندازه ناکارآمد و ضعیف هستند که بايد يکی نامه بنویسد به رييس دولت؟). من نمی‌دانم اسمِ این حالت روانی چی‌ست ولی هر چه هست چهار سال است اسباب سرافکندگی اخلاقی ما بوده است. وقت آن رسیده است از این شرمساری اخلاقی در برابر عقلای بشریت رها شويم.

احمدی‌نژاد نمونه‌ی تکثیر شده و آماس کرده‌ی کدام اخلاق است؟ ما چگونه توانسته‌ايم این‌ همه رذیلت اخلاقی و فرعونیت و استخفاف را اجازه‌ی پرورش دهيم؟ چه مکانيزم‌هایی باعث می‌شود همه‌ی اين‌ها بيخ گوش‌مان رشد کنند و سر بر کشند و ما آن‌ها را نبينيم تا روزی که دنیا و آخرت‌مان را به تباهی بکشانند؟

دوست نازنینی حکايت می‌کرد از انجمن شعری که بزرگِ شاعری به اصلاح شعر نوآموزان می‌پرداخت، کسی آمده بود و شعری خواند که مصرع اول‌اش را با «خبيث» قافیه بسته بود! به او گفتند که آخر «خبیث» قافيه‌ی زیاد خوبی نیست و بعد به مصرع بعدی که برسيد مشکل درست می‌شود؛ آن وقت با چه کلمه‌ای هم‌قافیه‌اش می‌کنيد؟ گفت با «پليس»! گفتند آخر نمی‌شود که. این با «ث» است و آن با «سين». گفت من عمری است «پلیس» را با «ث» نوشته‌ام! حالا حکايت ما و نظامِ ماست با آقای احمدی‌نژاد: ايشان شعری شده است که نظام در قافيه‌اش مانده است؛ وضع عيناً شده است هم‌قافیه شدن «خبيث» و «پلیس»! خوب این شعر از بیت اول جلوتر نمی‌رود و اگر هم برود یک فاجعه‌ی «بی‌ادبی» تمام عیار می‌شود!

مرتبط: احمدی‌نژاد شما را از شاخه‌ی کدام درخت پايين انداخت؟ (حسين قاضيان)

در باب رابطه‌ی دروغ، خيانت و ترس – یا منطق يک کارشناس ارشد

در ابتدای مناظره‌ی امشب (با آقای رضايی)، آقای احمدی‌نژاد جمله‌ی زير را گفت: «دروغ‌گو خائن است و خائن ترسوست. چه کسی تا امروز از اين دولت ترس سراغ دارد؟ من فکر می‌‌کنم همين کافی باشد.»

من کاملاً می‌فهمم وقتی تشت دروغ‌گويی کسی از آسمان می‌افتد و دست‌اش رو می‌شود آن هم برای کل ملت، حال چندان خوشی به دروغ‌گو دست نمی‌دهد. هيچ دروغ‌گويی از بر ملا شدن دروغ‌اش شاد نمی‌شود. من به همان جمله‌ی بالا بر می‌گردم و مغالطه‌ی درشتی که در آن هست. آقای احمدی‌نژاد علاوه بر شيوه‌ی دروغ‌گويی با اعتماد به نفسی تاریخی، مغالطه‌گر قهاری هم هست. ايشان می‌گويد: مقدمه‌ی ۱) دروغ‌گو خائن است؛ مقدمه‌ی ۲) خائن ترسوست؛ ۳) دولتِ من خيلی شجاع بوده است و هيچ ترسی هرگز در او نبوده است. چه نتيجه می‌گيريم؟ من ترسو نيستم، پس خائن نيستم و چون خائن نيستم دروغ هم نمی‌گويم. اساساً ربط و نسبت دروغ و خيانت چنان نيست که ايشان به همين سادگی با کلمات و مفاهيم اخلاقی بازی کند و هيچ صاحبِ خردی نتواند مچ‌اش را بگيرد. بسيار کسان بوده‌اند که دروغ‌گو بوده‌اند و نيت هيچ خيانتی نداشته‌اند (شايد آقای احمدی‌نژاد يکی از بهترین مثال‌های‌اش باشد). چه بسيار کسان بوده‌اند که خائن‌های بی‌نظيری بوده‌اند ولی هيچ ترس و واهمه‌ای هم در آن‌‌ها نبوده است. نکته‌ی سوم اين‌که ترسو نبودن دولت آقای احمدی‌نژاد مقدمه‌ای برای خائن نبودن و آن هم مقدمه‌ای برای دروغ‌گو نبودن نيست. اين مغالطه‌ی کودکانه را به اطفال ابجد خوان هم بدهند، به آن می‌خندند.

آقای احمدی‌نژاد که می‌‌گويد او را متهم به دروغ‌گويی می‌کنند و فيلم سخنان او را قطعه‌قطعه می‌کنند و حرف‌اش را مثله، بهتر است بيايد يکی يکی، همان اتهام‌های روشن را بازشکافی کند و بگويد کجا فيلم را قطعه‌قطعه کرده‌اند. لابد آيت‌الله جوادی آملی خودش حضور نداشته پيش روی آقای احمدی‌نژاد که به او فيلم مثله‌شده نشان بدهند و او هم باور کند! حتماً کسی که گفت تونی بلر کتباً‌ نامه‌ی عذرخواهی نوشته است،‌ کسی بوده است غير آقای رييس جمهور و کسی که آن نامه‌ی افشاگر سفارت انگليس را به شيوه‌ای ساده‌لوحانه و خوش‌خيالانه منتشر کرد، کسی بوده است غير از خبرگزاری فارس! اين‌ها که ديگر مثله کردن و قطعه‌قطعه کردن و فيلم در آوردن نيست.

اين واکنش‌های ضعيف و توجيه‌گرانه، به خوبی نشان می‌دهد که تمام کسانی که ايشان را دروغ‌گو می‌نامند، دقيقاً می‌دانند از چه سخن می‌گويند. از همين شعبده‌بازی و چشم‌بندی‌های کودکانه (منطق دروغ‌گو خائن است؛ خائن ترسو است. من ترسو نيستم، پس نه خائن‌ام نه دروغ‌گو). آقای احمدی‌نژاد نه معلم اخلاق خوبی داشته است و نه آموزگار منطق خوبی (شايد معلم‌های خوبی داشته و خودش شاگرد تنبل و بازی‌گوشی بوده).
این ابيات در گوش آقای احمدی‌نژاد حديث باد است،‌ ولی عبرت‌آموز است و متضمن حکمت:

دل بيارامد ز گفتار صواب / هم‌چنان‌که تشنه آرامد ز آب
صدق بيداری هر حس می‌شود / حس‌ها را ذوق مونس می‌شود
هيچ غير راستی نرهاندت / داد سوی راستی می‌‌خواندت
دل نيارامد ز گفتار دروغ / آب و روغن هيچ نفروزد فروغ
در حديث صدق آرام دل‌ است / راستی‌ها دانه‌ی دامِ دل است
دل مگر رنجور باشد بد زبان / کو نداند چاشنیّ‌ اين و آن
چون شود از رنج و علت دل سليم / طعم صدق و کذب را گردد عليم
جوهر صدق‌ات خفی شد در دروغ / هم‌چنان‌‌که روغن اندر متنِ‌ دوغ
سال‌ها اين دوغِ تن پيدا و فاش / روغن جان اندر او فانی و لاش
رنگ شک و رنگ کفران و نفاق / تا ابد باقی بود بر جانِ عاق
رنگ صدق و رنگ تقوی و يقين / تا ابد باقی بود بر متقين
(لب لباب مثنوی، چاپ نفيسی؛ ص ۲۹۰)

اين ابيات حقيقتاً جای شرح ندارد. آن کس است اهل بشارت که اشارت داند. دل‌های سالم و صافی، بوی سخن راست و صادقانه را در هوا می‌کشند (هر چقدر هم که عليه صادق و راست‌گو تبليغات کنند). بايد پرسيد که چرا اين سخنانِ آقای احمدی‌نژاد (که نقطه‌ی اوج دستپاچگی و رسوايی‌اش در همين مناظره‌ها بوده است)، دل هيچ انسان منصف و آزاده‌ای را آرام نمی‌‌کند؟

June 8, 2009

دروغ‌گو خواندن رقیب– خدعه‌ی تازه‌ی احمدی‌نژاد

مناظره‌ی ديشب را نزدیک سحر بود که ديدم. مجالی برای نوشتن نبود. این مناظره، برنامه‌ای درخشان بود که شخصيت نستوه میرحسین به زیبایی نمایش داد. بازخوردهای اولیه، نشان می‌دهد شکافی عمیقی در صفوف حاميان احمدی‌نژاد افتاده است (گواه‌اش تيترهای درشت و غلاظ و شداد خبرگزاری فارس است؛ مثل اين یکی). واکنش‌های اولیه دراردوی حاميان احمدی‌نژاد این است که ۹۰ دقیقه تهاجم به احمدی‌نژاد شد و او نبود که از خودش دفاع کند (مرغانِ هوا به حالِ مظلوميت ایشان می‌گریند امروز!). خوب البته کسی نمی‌گوید که چهار تا سیصد و شصت و پنج روز، ايشان به ملت، به خدا و به جهانیان دروغ گفت و به اين و آن افترا زد و هيچ کس فرصت پیدا نکرد از همان رسانه، پاسخ این تحقيرها را بدهد. حالا که مردی از خويش برون آمده است و تودهنی محکمی به هتاک زده، کارش شده است بی‌ادبی و بی‌اخلاقی؟

 مرحله‌ی بعدی واکنشِ این طایفه، دروغ بستن به موسوی است و دروغ‌گو خواندنِ خودِ موسوی. این يعنی باز هم هتاک نمی‌تواند سرش را بالا بگیرد و بگويد من خودم دروغ‌گو نیستم و تلویحاً دارد دروغ‌گویی‌اش را تأييد می‌کند و آخر کار می‌خواهد بگويد ماها در این نظام همه آلوده و دروغ‌گو هستیم ولی من از شماها بهترم! استراتژی دروغ‌گو، همیشه ساختنِ دروغی تازه است. آقای احمدی‌نژاد حتی یکی از این دروغ‌ها را نتوانسته است توضیح بدهد (در دروغ‌ بودن‌اش که شکی نيست؛ نمونه‌اش: «آقای بلر کتباً نامه عذرخواهی نوشت»! – مگر نامه را غير کتبی هم می‌نویسند؟!). اما حالا که رسوا کردن ارکان نظام نتیجه‌ی معکوس داده است و پرونده‌سازی باعث آبروریزی خودِ افترا زننده شده، وقت‌اش رسیده که فرافکنی کنند و همان لغزش‌ها و معاصی را به رقیب نسبت دهند. تفاوت‌اش تا دیروز این بود که اگر موسوی به احمدی‌نژاد می‌گفت تو دروغ‌گو و دروغ‌زنی، او در پاسخ می‌گفت هاشمی و خاتمی و که و که «هم» دروغ می‌گویند (حالا کار رسیده است به اين‌که «میرحسین موسوی هم دروغ می‌گويد») و حالا که فضاحتِ کار احمدی‌نژاد بالا گرفته است، همان لجن‌ها را به سمت موسوی پرتاب می‌کند.

بیايید بررسی کنيم اين فرافکنی چقدر پا می‌گيرد؟ مردم چقدر خريدارِ این تهتک خواهند بود؟

نکته‌ی اول اين است که برای باور کردنِ صدق قول کسی، مردم مثل قاضی عمل نمی‌کنند که حکم‌شان ابتدا بر برائت باشد (مگر اين‌که خلاف‌اش ثابت شود). همه‌ی مردم هم ابله و گول نيستند که با بازی تبليغاتی و مانور رسانه‌ای، عقل‌شان و دين‌شان را بفروشند. صدق و راست‌گويی از جمله چيزهايی است که به سابقه درست می‌شود نه به ادعا. حضرت رسول، پيش از مبعوث شدن به نبوت، شهره بود به «محمد امین». امانت‌داری و راست‌گویی محمد، چیزی نبود که بتوان انکار کرد. راست‌گو بودن و اخلاقی بودن به عمل حاصل می‌شود و ممارست. نمی‌توان ادعا کرد من راست می‌گویم و همه‌ی عالم دروغ می‌گويند و توقع داشت مردم هم باور کنند.

نمی‌شود چهار سال به مردم پیوسته دروغ گفت و کسی را که نه تنها در کلام و گفتارش، بلکه در سابقه و تاريخ زندگی و عملِ سياسی‌اش مرد راست‌گویی و صداقت بوده است، به آسانی دروغ‌گو قلمداد کرد. هر دروغی، هزینه‌ای دارد. دروغی به اين بزرگی و رسوايی، هزينه‌ای کمر شکن خواهد داشت. آقای احمدی‌نژاد و حاميان‌اش به جای اخلاق‌گريزی مدام، خوب است به خودشان تلنگر بزنند که چرا آیت‌الله جوادی آملی امروز قصه‌ی «هاله‌ی نور» آقای رييس جمهور را تأييد کرد (و چرا تقلب در انتخابات را حرام خواند)؟

حالِ احمدی‌نژاد و طرف‌داران‌اش به حال غریقی شبیه است که لحظه به لحظه در حال فرو رفتن است و جز متوسل شدن به هر خار و خاشاکی تلاش می‌کنند بزرگان و نيک‌نامان را هم با خود به گرداب بکشند.

حافظ می‌گفت که:
گر مريد راهِ عشقی فکر بدنامی مکن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه‌ی خمار داشت

فکر «بدنامی» کردن برای کسی معنا دارد که اولاً‌ نامِ نیکی داشته باشد نه اين‌که شهره باشد به بدنامی و دروغ‌گويی. ثانياً هر کار پر هزینه و پيامدی کردن، نتيجه نمی‌دهد که آن کار اخلاقی یا انقلابی است. ابتدا بايد ریشه را درست کرد و بعد به ميوه پرداخت. ریشه‌ی فاسد و بيمار (يعنی قربانی کردنِ خودِ اخلاق به بهانه‌ی رسیدن به اخلاق)، بار و بری جز رسوايی و پشیمانی نخواهد داشت. توهم شگفت‌آوری است که کسی وسوسه‌های‌ نفس‌ خودش را هم‌تراز مجاهدت انبیا ببیند (همین‌که می‌گویند ما می‌دانستيم این افشاگری هزينه دارد و حاضریم برای‌اش «شهيد» شويم، منعکس‌کننده‌ی همین توهم است).

من قویاً پرهیز دارم از به کار بستن تعابیر کلامی که بارِ سنگين دینی دارند، و گرنه دشوار نبود تصوير رسوايی و پلیدکاری رييس دولتِ نهم به زبان قرآن و با تکیه بر احادیث نبوی و روايات امامان شیعی. آقای احمدی‌نژاد دیری است که مرزهای ذهنی‌اش در تشخيص حوزه‌ی عقل و دین و جهالت و بی‌اخلاقی از میان رفته است. من نام این وضعیت را گذشته‌ام «سندرم خود-ملت‌-پنداری با هزينه‌ی امامِ زمان». آقای احمدی‌نژاد هر جمله‌ای که به کار می‌برد، يک ملت می‌گوید. هر کاری را که خودش کرده، به ملت نسبت می‌دهد. هر دروغی را که از خودش صادر شده، بر زبان ملت می‌نهد. ایشان خودش را با ملت یکی می‌داند. طبیعتاً هر کسی مثل ايشان نباشد، اصلاً جزو ملت نیست! (تصورش را بکنید آن وقت «ملت ایرانی» جمعيت‌اش چقدر بايد باشد!). و اين‌ها گره می‌خورد به امام زمان: امام زمان همه‌ی این‌ها را مدیريت می‌کند. خوب امامِ زمانی که بتواند و بخواهد اين همه دروغ، نیرنگ و رنگ، ريا و سالوس را پشتيبانی کند، یک جای امامت‌اش بدجوری می لنگد. باید به مردم هشدار داد در برابر این مغالطه: می‌گويند ما مؤيد به امام زمان هستیم و برای ظهور او تلاش می‌کنيم (دقت کنيد که آقای احمدی‌نژاد هر جا رفته است، آن دعای اولِ سخن‌اش را مثلِ وردِ مارگيران در گوش مخاطب زمزمه می‌کند؛ دلیل‌اش دقیقاً القای مؤید بودن است)؛ در نتیجه هر چه ما می‌کنیم در راستای همان امر مقدس است.

مغالطه به سادگی این است که کسی نمی‌تواند ادعا کند که چون مسلمان است، پس اخلاقی است. تا اخلاقی نباشی، مسلمانی‌ات اعتبار پيدا نمی‌کند. نمی‌توان اسم مسلمانی را برد و زیر سایه‌ی آن مرتکب پليدکاری شد. مسلمانی به نامِ تنها نیست. به عمل است. مسلمانی معيار دارد. حضرت رسول می‌فرماید که المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده (یعنی مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبانِ او در امان باشند). آقای احمدی‌نژاد ثابت کرد که در نظام جمهوری اسلامی، هيچ کس از دست و زبان او در امان نيست. حبذا مسلمانی! مرحبا تشیع!

اين انتخابات آزمونِ سلامت اخلاقی جامعه است. روز ۲۲ خرداد، ملت کارنامه‌ی تمرین اخلاق و پای‌بندی‌شان را به مسلمانی خواهند  ديد.

پ. ن. مهم: باید سخت هوشیار بود که اولاً آقای احمدی‌نژاد و حاميان‌اش بازی را به خشونت نکشانند که تمام سودِ آن‌ها در خشونت است. و ثانياً نسبت به تقلب گسترده هشدار جدی داد.

June 7, 2009

با دست و زبانی آلوده نمی‌توان فساد و تباهی را زدود – حتی به فتوا!

حیرت‌آور به نظر می‌رسد که کسی بتواند پياپی دروغ بگويد و در پاسخ هر جا که گريبا‌ن‌اش را گرفتند، دروغ تازه‌تری را علم کند و خراش به چهره‌ی پرسش‌کننده بیندازد. اما می‌توان ماجرا را قدم به قدم بازسازی کرد تا منطق این سیطره‌ی فراگير دروغ و وقاحت را درک کنیم.

فرض می‌کنیم که همه‌ی اتهاماتی که آقای رييس جمهور به این و آن می‌زند، همه راست هستند (فعلاً از دروغ‌های سونامی‌وار ایشان چشم‌پوشی می‌کنیم تا بعد). اما اين ترکاندن دمل‌های فساد و تباهی، به دست کسی باید صورت بگیرد که خودش دامن‌اش پاک باشد. اما ناپاکی فقط منحصر به آلودگی و فساد مالی نمی‌شود. آلودگی از دروغ عظیم‌تر؟ آقای رييس جمهور هر وقت از او سؤالی پرسیده می‌شود به جای آن‌که توضیح بدهد که چرا این‌ها را گفته است، حتی وقتی که فيلم از سخنان او موجود است، همه را آشکارا انکار می‌کند. چرا ايشان از پاسخگویی می‌گریزد؟ اين دروغ‌ها خوشبختانه یا بدبختانه منحصر به قبل از مناظره‌ها نيست. آقای احمدی‌نژاد در مناظره ادعا می‌کند که آقای بلر کتباً عذرخواهی کرده است و بعد خبرگزاری فارس عين نامه‌ی مذکور را منتشر می‌کند. و با شاهدِ خودِ ايشان آشکار می‌شود که اصل ادعای ایشان در برابر چشم ميليون‌ها ایرانی از اساس دروغ بوده است. خوب این دروغ‌گویی نمی‌تواند توهم و خيال باشد. این دروغ‌گویی منطقی دارد. منطق‌اش چی‌ست؟

آقای احمدی‌نژاد و حامیان‌اش به این نتيجه رسيده‌اند که باید ریشه‌ی فساد و تباهی را خشکاند. خوب الحمد لله. خيلی هم خوب است. اسلام یعنی مبارزه با فساد و تباهی. اما مگر انتخاب میان بنی امیه و خوارج هم انتخاب است؟ کاش اين‌جا حتی انتخاب،‌ انتخاب ميان بنی‌ اميه و خوارج می‌بود. آقای احمدی‌نژاد درست می‌گويد که دزدی نکرده است؛ ولی میلیون‌ها تومان و دلار از کیسه‌ی ملت خرج کرده است و حاضر نيست حسابِ یک قران‌اش را پس بدهد به همين ملت.

سخن‌ام را خلاصه می‌نویسم: ۱. کسی که قرار است با فساد و تباهی مبارزه کند (و نه حتی کسی که در مبارزه به فساد هم ابتدايی‌ترین اصول اخلاقی و مسلمانی را زير پا می‌گذارد)، خودش باید دامن و سابقه‌ی پاکی داشته باشد (نه اين‌که سابقه‌ی اردبیل را داشته باشد؛ در چهار سال رياست جمهوری خاصه‌خرجی کند و آمارهای جعلی و تقلبی را در برابر چشم ملت دوباره تکرار کند؛ و مجلس و سازمان بازرسی چنان مواضع محکمی در برابر انحرافات بودجه‌ای‌اش گرفته باشند). ۲. دروغ را نمی‌توان با دروغ و بی‌تقوايی پاسخ گفت، ولو با فتوا و اجازه. اگر تمام مفتیان عالم از صدر اسلام تا به امروز جمع شوند و فتوايی خلاف اخلاق و تقوا بدهند، فتوای‌شان نخواهد بود که معتبر می‌شود بلکه خودشان از حجیت و مرجعیت می‌افتند. هوشیاران امت و علمای اسلام بهتر می‌دانند که باید با این بدعت جنگید و مغالطه‌اش را بر ملا کرد؛ ۳. آقای احمدی‌نژاد آشکارا همه‌ی ارکان نظام را متهم به فساد و آلودگی کرد و خود را زیر ردای مولای متقیان هم کشيد که باید فاسدان را رسوا کرد و داغ به پيشانی‌شان زد و در بازار گرداند. خوب، شاید. اما، مرحله‌ی بعدی چی‌ست؟ چه کسی قرار است همین داغ را به پیشانی خودِ ایشان بزند و به جرم دروغ‌گویی (که هر حاکم مسلمانی را از عدالت ساقط می‌کند) او را به زیر بکشد؟ به عبارت ديگر، اگر ادعای آقای احمدی‌نژاد درست باشد، یعنی همه در اين نظام آلوده هستند، برای اين‌که دست‌شان هميشه زیر سنگ باشد! ايشان شاید هرگز قصدش القاء این نکته نبوده، ولی پیامدِ ناخواسته‌ی «شجاعت» ايشان چیزی جز این نیست (آلوده بودن ۲۴ سال از سی سال جمهوری اسلامی، افشای تکان‌دهنده و مهيبی است؛ اين را هر روز برای خودتان تکرار کنید؛ «آقای دکتر» خودشان فرمودند: ۲۴ سال آلودگی و فساد؛ بنيان‌گذار انقلاب هم تسلیم فشارها شد و ده‌ها نکته‌ی دیگر؛ چه کسی سالم ماند پس؟).

با نجاست نمی‌توان نجاست را زدود. اخلاق و دینی هم که در راه مبارزه با بی‌اخلاقی، قربانی کردنِ خودِ اخلاق را توجیه و تفسیر کند، اخلاقی است که بوی عفونت‌ از آن بر می‌خیزد. اگر برای اخلاق مبارزه می‌کنیم، خودمان هم بايد بتوانیم ملتزم به اخلاق باقی بمانیم. آقای احمدی‌نژاد هرگز اشتباه نمی‌‌کند! این عجیب نیست؟ یعنی کسی به ایشان گفته است که هر چه شما می‌کنید، عین حقیقت و مُرّ اخلاق است؟ آقای احمدی‌نژاد اگر هراس از دنیای خودش ندارد، بد نیست پروای آخرت بکند. اگر قرار باشد دروغ‌های آقای احمدی‌نژاد را فهرست کنیم، دفتری می‌شود هم‌چون همان‌ها که ایشان در هر مناظره‌ای به همراهِ خود به تلويزیون می‌برد. ایشان حتی یکی از این دروغ‌ها (يا «تهمت‌های دروغ») را پاسخ نمی‌گويد. خوب مردم عقل هم دارند و می‌توانند تشخيص بدهند که وقتی کسی از پاسخ‌گویی و توضيح دادن در برابر يک، دو، سه و چهار فقره پرسش (و شبهه‌ی دروغ) طفره می‌رود، حتماً یک جای کارش می‌لنگد. دیگر به کدام حرفِ چنين کسی می‌توان اعتماد کرد؟

برداشتن لايه‌های ظاهری سخنِ آقای احمدی‌نژاد ما را به این نقطه می‌رساند: برای رسيدن به هدفی بزرگ‌تر (که از نظر ما مقدس است و اصلاٌ مقصود آفرینش است) می‌توان هم دروغ گفت و هم هر ذميمه‌ و رذیله‌ی اخلاقی را مرتکب شد (برای رسیدن به آن هدف مقدس). هیچ چیزی نمی‌تواند و نبايد در برابر آن هدف بایستد. اين قداست‌بخشی و برکت دادن را کسی باید انجام دهد. کسی که بر این مسند می‌نشيند، هنوز اخلاقی است؟

احمدی‌نژاد: مردی لافی با لب و سبلتی چرب!

مناظره‌های احمدی‌نژاد هیچ نکته‌ی تازه‌ای برای من نداشته است که از احمدی‌نژاد بر ملا کند. او تمام برگ‌های‌اش را رو کرده است و هیچ برگِ تازه‌ای ندارد که رو کند. در يادداشتی جداگانه،  نکاتی خواهم نوشت درباره‌ی ویژگی‌ها و صفاتِ یک رهبر سیاسی خوب (يعنی کسی که سرش به تن‌اش بيرزد و بردن‌ نام‌اش اسباب خجلت و شرمساری نباشد). مثنوی را می‌خواندم. در اوایل دفتر سوم، جايی که داستان شغالی می‌آید که در خم رنگ می‌افتد و ادعای طاووسی می‌کند، حکايتی است که سخت يادآور احمدی‌نژاد است. احمدی‌نژادی که می‌گوید ما هسته‌ای‌ شديم یا «هسته‌ای را دادند» (شلختگی و ضعف بيان و خراب کردن زبانِ فارسی‌اش به کنار) یا وقتی می‌گويد که ما در جهان عزت داریم و به ما احترام می‌گذارند و چه و چه، داستان همان شغالکی است که افتاده است در خم رنگ. این قصه‌ی بهبود وضعِ مردم، یا دستاورهای دولت، سخت یادآور کسی است که لب و سبیل‌اش را با دنبه چرب می‌کرد و به مهمانی‌ها می‌رفت و هيچ نمی‌خورد. همیشه گرسنه می‌ماند و فقط لاف سيری می‌زد. اين همان قصه‌ی تورم، افزایش درآمد،‌ ماجرای ضريب جینی و پرداخت به بانک مرکزی و بدهی دولت به بانک است. تفاوت‌اش این است که هزینه‌اش را مردم می‌دهند. داستان را بخوانید و دمی دماغ و دل‌تان را با ابیات مثنوی مطرا کنید تا کمی از عفونت و دروغ‌پردازی وقیحانه‌ی احمدی‌نژاد دور شويد (تأکیدها بر ابیات، البته، از من است؛ نه از مولوی!):

پوست دنبه یافت شخصی مستهان /  هر صباحی چرب کردی سبلتان
در میان منعمان رفتی که من / لوت چربی خورده‌ام در انجمن
دست بر سبلت نهادی در نوید / رمز یعنی سوی سبلت بنگرید
کین گواه صدق گفتار منست / وین نشان چرب و شیرین خوردنست
اشکمش گفتی جواب بی‌طنین / که اباد الله کید الکاذبین
لاف تو ما را بر آتش بر نهاد /  کان سبال چرب تو بر کنده باد
گر نبودی لاف زشتت ای گدا / یک کریمی رحم افکندی به ما
ور نمودی عیب و کژ کم باختی / یک طبیبی داروی او ساختی
گفت حق که کژ مجنبان گوش و دم / ینفعن الصادقین صدقهم
گفت اندر کژ مخسپ ای محتلم / آنچ داری وا نما و فاستقم
ور نگویی عیب خود، باری خُمش! / از نمایش وز دغل خود را مکُش!
گر تو نقدی یافتی مگشا دهان / هست در ره سنگ‌های امتحان
سنگ‌های امتحان را نیز پیش / امتحان‌ها هست در احوال خویش
گفت یزدان از ولادت تا بحین / یفتنون کل عام مرتین
امتحان در امتحان‌ست ای پدر / هین به کمتر امتحان خود را مخر
(دفتر سوم مثنوی؛ ابیات ۷۳۲ تا ۷۴۶)

کی باشد که گربه‌ای بياید و دنبه‌ای که احمدی‌نژاد با آن لب و سبلت‌اش را چرب می‌کند، برباید!

خارِ خشونت است که در خاکِ ما دميد...

در کشوری مثل کشور ما، اندیشيدن به انتخابات و انديشه‌ی انتخاباتی نباید به فقط خودِ بازی اختصاص داشته باشد. به دشواری بتوان انديشمندانی را یافت که به تأمل درباره‌ی بعد از هر انتخاباتی (با توجه به نتايج مختلفی که می‌تواند داشته باشد) سخن داشته باشند. به تعبیر دیگر، امکان‌سنجی و وزن کردن قابليت‌های جامعه و فرصت‌ها و تهديدهای پيش رو بعد از هر انتخاباتی، چيزی نیست که در حوزه ی علاقه‌ی فقط قدرت و صاحبان قدرت باشد. هر صاحبِ اندیشه‌ای هم مکلف به تأمل در اين زمينه‌هاست.

کشور ما سابقه‌ای طولانی در پروراندن خشونت در سیاست داشته است. این خشونت هم در زبان و حرف بوده است و هم در عمل. از همه بیشتر این خشونت‌ها از سوی ارباب قدرت سر زده است. من به دفعات، یک بار هنگام بر پا کردن خاتمی‌نامه و بار دیگر هنگام عمارتِ ديوانِ اصلاح، متذکر شدم که کشور ما نیاز به آرامش و سنجیدگی دارد و همین است که الگوی کار من است. آرامش، پرهيز از خشونت کلامی و عملی و خویشتن‌داری، حاصل پختگی است. اين پختگی، جهالت و تعصب را آرام‌آرام به زانو در می‌آورد. از یاد نبریم که تنها راه شکست دادن جهل، آن هم در یک نظام سیاسی، صندوق‌های رأی نیست هر چند صندوق رأی امروز ملموس‌ترین و زنده‌ترین ابزاری است که می‌تواند ریاکاری و جهل را مغلوب کند.

این مقدمه را برای این نوشتم که بگویم دامن زدن به خشونت، مهم‌ترین سیاست احمدی‌نژاد است (در هر حضور تلویزیونی احمدی‌نژاد در هفته‌های اخیر، میزان بالایی از خشونت کلامی موج زده است). حاميان احمدی‌نژاد چه در انتخابات پیروز شوند و چه ناکام بمانند، توسل به خشونت در دستور کارشان است (اين هم آشکارترین و بارزترین شاهدش + اظهار نظر آقای ثمره). احمدی‌نژاد را تنها با پرهیز از آن‌چه که خودِ او هست می‌توان به زانو در آورد. یعنی اگر او دروغ می‌گوید، حریف‌اش نه باید دروغ بگويد و نه باید دروغ را توجيه کند. اگر او ریا می‌کند، حریف‌اش باید صادق باشد و یکرنگ. اگر او بی‌شرم و حياست و تف به روی تقوا و خداترسی انداخته است، حریف‌اش باید استوانه‌ی شرم و تقوا و پارسایی باشد. اگر او افشاگری می‌کند و پرده‌دری، ما باید متمسک به اخلاق مسلمانی باشیم و به او بياموزیم که حتی در مبارزه با فساد هم می‌توان اخلاقی بود (که «خون به خون شستن محال آمد محال»). اگر او زبان‌اش خشن است، زبانِ حريف‌اش باید سرشار از بزرگ‌منشی و کرامت باشد. اگر او و حاميان‌اش، دست به خشونت می‌زنند، هر که مخالف اوست، مکلف است از توسل به خشونت پرهیز کند.

دامن زدن به خشونت، پیش و پس از انتخابات، یکی از برگ‌های برنده‌ی دولتِ دروغ است. مراقب باشیم که به دامن خشونت‌های گفتاری و کرداری حریف نیفتیم. مراقب باشيد که با خشونت کلام و عمل می‌توان حتی جانِ انسان‌ها را به آسانی به باد داد. مراقب باشید که با پس زدن خشونت و بازی نکردن در اين میدان، خرد خواهد بود که پیروزِ اين عرصه می‌شود.

پ. ن. اين استراتژیِ ساختنِ بازی، از طريقِ جنگ روانی و سپس به زانو در آوردن رقیب، در این چند روز گذشته شيوه‌ی احمدی‌نژاد و حامیان‌اش بوده و این هم نمونه‌ی تازه‌ی آن است. خودشان ابتدا می‌نويسند که حاميان موسوی (یا کروبی) قصد شورش دارند و آشوب. بعد خودشان شورشی به پا می‌کنند ساختگی. دست به خشونت می‌زنند. در بحبوحه‌ی خشونت هم انسان‌ها به سادگی واکنش نشان می‌دهند. و حاصل‌اش می‌شود یک پيش‌بینی خود-تحقق‌بخش. خشونت فقط یک قلم از این بازی است.  تحریک نشويد. مراقب باشيد و به حریف‌تان بیاموزيد که فاصله‌ی اخلاقی ميان شما و او، فاصله‌ی ماه تا ماهی است.

June 6, 2009

از فساد انگليسی تا فساد ايرانی!

شبکه‌ی خبر ایران را (باز هم برای تمدد اعصاب!) دارم تماشا می‌کنم. تلويزيون دارد گزارش بلندبالايی می‌دهد از «فسادِ دولت گوردون براون» و می‌گوید که دولت او با «بحرانِ مشروعیت» مواجه شده است و وزيران پی‌ در پی استعفا می‌دهند و «پاکسازی سیاسی»‌ در راه است. اين نوع ادبيات و زبان درباره‌ی نظام‌های سياسی اروپایی و آمريکایی البته از صدا و سيمای ما بی‌سابقه نيست؛ به قول آقای موسوی «روحيه»شان همين است! اما اين نوع زبان و تأکيد بر «فساد» در بحبوحه‌ی انتخابات اهمیت ويژه‌ای دارد.

بگذاريد از یک مثال انگليسی (!) دیگر شروع کنم. آقای رييس جمهور در مناظره با میرحسین موسوی ادعا کرد که تونی بلر به ما نامه نوشته و «عذرخواهی» کرده است و ما هم ملوان‌ها را آزاد کرده‌ايم. تا این‌جا سخنِ آقای احمدی‌نژاد ادعاست و باید بررسی شود. اتفاق حیرت‌آور این است که خبرگزاری فارس بلافاصله اقدام به چاپ نامه‌ی مذکور می‌کند. نامه را که می‌بینی کاشف به عمل می‌آيد که اولاً آن نامه، نه از سوی آقای بلر است و نه در آن يک کلمه عذرخواهی هست. درست بر عکس، نامه در عین ادب و رعایت عرف ديپلماتيک، بسیار محکم و قاطع است و در آن خواستار آزادی «فوری» ملوان‌هاشان شده‌اند. چطور ممکن است خودشان آن نامه را بخوانند و تعبیر عذرخواهی از آن بکنند؟ در سطح سياست‌گزاری کشور چنین خبطی در برداشت از یک نامه‌ی صریح ديپلماتيک، نه تنها بعید که محال است. نتيجه‌ی ساده‌اش اين است که انتشار اين نامه (تصویر اصل و ترجمه‌اش) برای قانع کردن آقای موسوی یا امثال ما نیست. آقای احمدی‌نژاد می‌داند که ما از دروغ‌گویی او آگاه‌ايم. او تمام توان‌اش را گذاشته است برای فريب کسانی که اهل دقت‌ورزی و پرسش‌گری نيستند. آن‌ها نه انگلیسی می‌دانند و نه مراجعه به اصل نامه می‌کنند. کسانی که قرار است فريب بخورند، تيتر نامه را می‌خوانند و می‌گویند خوب سند همین بود دیگر. اين یعنی فرار به جلو که نامه‌ای که مضمون‌اش حاکی از اقتدار و عزت طرفِ انگلیسی است را تعبیر به عذرخواهی و ذلت بکنيم (این سوء تعبیرها و نعل وارونه زدن‌ها، شيوه و برنامه‌ی آقای احمدی‌نژاد بوده است). و البته از آن سو، اسم هر ذلت و آبروریزی‌ای را عزت می‌گذارند.

و اما سیاست بريتانيا و بحران مشروعيت گوردون براون. تفاوت بزرگ گوردون براون با احمدی‌نژاد در این است که به محض اين‌که کم‌ترین زمزمه‌ای از کج‌روی، ناپاکی يا حتی توضیح‌ناپذیری رفتار عضو حزب‌اش آشکار شود (آن هم به دست رسانه‌ها)، اسم‌اش را هجمه‌ی رسانه‌ای نمی‌گذارد که مظلوم‌نمايی کند (و پوشه‌ای قطور را به مناظره با رقیب‌اش ببرد و بگوید مرا تخریب کرده‌اند). گوردون براون به تمام معایبی که دارد یک ویژگی دارد (که البته حاصل فضای سالم سیاسی انگلیس است در قیاس با فضای بیمار و دروغ‌آلوده‌ی وطن ما): سر خم کردن در برابر نگاه مردم! استعفای پی در پی وزيران و عزل مقاماتی که خطا کرده‌اند، معنای‌اش از دست رفتن اعتبار اخلاقی دولت است. اما  این‌ها، اعتبارشان را با اقدام جدی ترميم می‌کنند. برای‌اش مهم نیست رقم حتی در حد ده پوند باشد. سياست‌مدار این‌جا، بر خلاف آقای احمدی‌نژاد و اعوان و انصارش، موقع پاسخگویی نمی‌گويد خوب من ده پوند حیف و میل کرده‌ام، طرف شما که هزار پوند برداشته است (مثال احمدی‌نژادی: شما می‌گويید کردان کارش بد بود؟ خاتمی هم همین است که!). این‌جا طرف در پی توجیه و ماست‌مالی کردن خطا بر نمی‌آيد؛ بلکه در رسانه‌ی ملی (نه رسانه‌ی ميلی) با خاکساری و گردنِ کج ظاهر می‌شود و می‌گويد من عمیقاً متأسف‌ام و عذر می‌خواهم که از اعتماد ملت سوء استفاده کرده‌ام. نمی‌گوید حالا ده پوند که رقمی نیست؛ بر می‌گردانم و باز هم با هم دوست‌ایم!

آقای احمدی‌نژاد با این شیوه‌، صريحاً القای ناکارآمدی دستگاه قضایی را می‌کند. اين یعنی حتی قاضی‌ای چون سعید مرتضوی (که هيچ روزنامه‌نگار آزاده‌ای از ملاقاتِ او (!) در امان نمانده است)، توانِ به زانو در آوردنِ اين «به اصطلاح» سرطان فساد را ندارد که دولت خودش دست به کار شده است (آن هم در مناظره‌ی رياست جمهوری). از یاد نبریم که در انگلیس، اين دولت یا حزب مخالف‌اش نبود که رسوایی‌های مالی نمايندگان را افشا کرد. رسوایی را روزنامه‌نگاران افشا کردند و هيچ روزنامه‌ای هم تعطيل نشد. این است تفاوت ايران و انگلیس! اين است تفاوت نظارت ملت و نظارتِ دولت!

عزت و آبرو، تبديل به مشترکی لفظی شده است و گویی ديگر نمی‌شود فهميد چه چیزی راست است و چه چیزی دروغ. ملت ما دیر یا زود باید بفهمد که آقای احمدی‌نژاد تنها یک حلقه‌ی کوچک از این زنجير بی‌اخلاقی و شبهه است. ميرحسين موسوی از این روشن‌تر نمی‌توانست به ملت نشان بدهد که سياست‌مداران به چه ورطه‌‌ای فروغلتیده‌اند. به زير کشیدن احمدی‌نژاد از مسندی که باید نماد عزت و آبروی ملت ایران باشد، اولين قدم است برای زدودن دروغ و ریا از کشور. اين سخن بی‌اندازه تکرار شده است و انگار شعاری است برای مقابله با احمدی‌نژاد. اما اين شعار، کم شعاری نیست. این مضمون، چون زیاد تکرار می‌شود اهمیت کمی ندارد. بايد مراقب بود که این شعار مبتذل نشود. چطور؟ با پرهیز از شيوه‌ی سیئه‌ی خودِ احمدی‌نژاد. با دوری کردن از دروغ‌گويی، رياکاری، افترا زدن.

دعوی کنند چه؟ که براهیم زاده‌ايم!
چون نیک بنگری، هم شاگردِ آزرند!

عجیب است، نه؟ که يک تار موی این خمر و خنزیرخورانِ نامسلمان، به صد دولتِ مؤمن و ولايت‌پذیر شرف دارد. یعنی کجای کار می‌لنگد؟

June 5, 2009

موسوی مترِ مناظره را عوض کرد

چرا مناظره‌ی موسوی با احمدی‌نژاد، اتفاق مهمی در سیاستِ ما بود؟ چرا با وجود این‌که «زبانِ بدن» موسوی، ضعف داشت و «چيز» و «به اصطلاح» زیاد می‌گفت، باز هم نتيجه‌ی مناظره توفیقی بود بی‌سابقه؟ برای پاسخ به اين پرسش‌ها خوب است «اگر»هايی را بررسی کنيم. اگر موسوی بعضی حرف‌ها را می‌زد یا بعضی حرف‌ها را نمی‌زد چه می‌شد؟

نخست‌ اين‌که موسوی از ميدانی که احمدی‌نژاد در آن بازی می‌کرد، خارج شد: ميدان برچسب زدن، افترا و تهمت؛ ميدانِ مقابله به مثل کردن. موسوی می‌توانست «فيلم» تک‌تک گاف‌های احمدی‌نژاد را به ملت نشان دهد و به عبارتی او را سکه یک پول کند. ولی همین‌ که اين‌ها را نکرد، یعنی مقيد به آداب و اصولی است که در سیاست کم‌یاب است.

من این را نمی پذیرم که موسوی آماده نبود. موسوی همین است که هست. موسوی نه وبلاگ‌نویس است، نه سخنور و نه کسی که مرتب در تلويزیون و رادیو ظاهر شده باشد. برای کسی که ۲۰ سال از رسانه‌ غایب بوده است، چنین واکنشی، ستودنی است. مهم نيست که من و شما از «چیز» و «به اصطلاح» او دلِ خوشی نداشته باشيم، مهم این است که او سخنانی را که باید بگوید درست ادا کرده باشد. (این‌ها مطلقاً منافات ندارد با اين‌که موسوی روی سخنوری‌اش کار کند و تحولات و تغييرات شتاب‌ناک سال‌های اخیر را ارام‌آرام درک کند؛ موسوی در همین یکی دو هفته‌ی گذشته ثابت کرده است که هوش بالایی دارد و می‌تواند خودش را تطبیق بدهد با شرايط جدید – وعده‌ی ایجاد معاونت حقوق بشر و شهروندی يک نمونه‌ی تازه‌اش).

لکنت، فقط لکنت زبان نيست. خيلی اوقات لکنت معنا فصاحتِ بيان را به تباهی می‌کشاند. کسی ممکن است یک ساعت سخنرانی کند و تنها يک جمله بگويد و همان جمله استخوان و مغزِ سخن‌اش باشد. نقطه‌ی ضعف موسوی، دقیقاً تبدیل به نقطه‌ی قوت‌اش شد. آن‌چه اتفاق افتاد، بسیار فراتر و بالاتر از «هر که مظلوم واقع شود، محبوب می‌شود» بود. اما موسوی مظلوم نماند. مظلوم کسی است که حق‌اش ضایع شود و طرف مقابل با اقتدار محض او را از میدان به در کند. ده دقیقه‌ی آخر مناظره نشان داد (احمدی‌نژاد میان حرف موسوی پريد و پس از پايان وقت باز هم داشت حرف می‌زد) که موسوی چندين سر و گردن بالاتر از احمدی‌نژاد ايستاده است.

به هر تقدیر، به نظر من، موسوی متر مناظره را عوض کرد. دیگر بعید است کسی هوس کند در چنين برنامه‌ای، «افشاگری» کند (اگر هم بکند، نام نیکی از خود به جا نخواهد گذاشت). احمدی‌نژاد با اين کار ثابت کرد که سیاست‌اش به کلی ناکام مانده است. یعنی چهار سال تمام برای به زانو در آوردن آن «مفسدان» تلاش کرده است و نتوانسته، ولی حالا می‌خواهد در یک برنامه‌ی تلویزیونی بگويد اين‌ها، آن مفسدان‌اند! این يعنی حرص و ولع برای «حرف زدن». مخاطب احمدی‌نژاد موسوی نبود؛ ملت هم نبود. مناظره هم جای آن حرف‌ها نبود. احمدی‌نژاد به جای این کولی‌بازی‌ها، باید یک سال پیش، شکايت‌نامه‌ای از همه‌ی این‌ها تقديم می‌کرد و تسليم مقامات قضایی کشور می‌کرد و تقاضای پی‌گرد حقوقی این‌ها را می‌داد. چرا نکرد؟ به اعتقادِ من يک دليل‌اش اين است که احمدی‌نژاد بیشتر می‌خواست حرف بزند؛ او عاشق میکروفون است! ميدان عمل برای او هول و هراس دارد. بعضی حرف‌ها از جنس عمل‌اند و عمل با همان کلمات همراه می‌شود. بعضی حرف‌های دیگر نه؛ جنس‌شان بادِ هواست (چنان که این باد چهار سال است جریان داشته است). دور نشوم از مغزِ سخن‌ام: موسوی متر مناظره را عوض کرد و نوع منش موسوی، الگويی خواهد شد برای هر مناظره‌اش در کشور. اخلاق مناظره فقط اين نيست که دروغ نگويی. پیروزی اخلاقی موسوی فقط در این نيست که احمدی‌نژاد به سمت تهتک و برچسب زدن رفت و او نرفت (احمدی‌نژاد اگر سند و مدرک هم می‌آورد، می‌شد محاکمه‌اش کرد؛ چون مکان مناظره که محکمه نيست و مجری برنامه هم قاضی نيست). موسوی از اصول خودش عدول نکرد؛ ولی اصول‌اش فقط یکی دو تا اصل بزرگ باشند.

در کشوری که مناظره هرگز شکل  نمی‌گیرد مگر با تهتک و زبان‌درازی و تمسخر، خویشتن‌داری موسوی آغاز یک جریان می‌تواند باشد (ولو موسوی هرگز رييس جمهور نشود). انتظار من از موسوی، سخنوری نبود. موسوی نزد من هرگز قرار نبود خطيبی چیره‌دست باشد. اگر دکتر سروش چنین حرف می‌زد، می‌گفتم فاجعه‌ای رخ داده است. ولی اگر موسوی هم مثل دکتر سروش سخن می‌گفت، باز هم می‌گفتم باید به خودمان بلرزیم از هراس. موسوی، خودش بود و خودش هست. موسوی ثابت کرد که می‌توان سخنور و خطیب نبود، ولی باز هم مناظره کرد و موفق شد. به طور سنتی معمولاٌ کسی را می‌فرستند برای مناظره که سخنور توانایی باشد. ولی چیزی در موسوی بود (بله همان «چيز») که جای خالی سخنوری را پر کرد. موسوی، نه خاتمی است و نه هاشمی. همین، مهم‌ترين امتياز اوست. چرا می‌گويم موسوی متر مناظره را عوض کرد؟ فرض کنيد به جای موسوی هاشمی یا خاتمی نشسته بود. تصور کنيد واکنش آن‌ها چه می‌بود؟ و پيامدِ آن مناظره چه از آب در می‌آمد؟

 موسوی روز به روز نزدِ من به عنوان مثالی از اعتدال و سنجیده‌گی خودش را بیشتر نشان می‌دهد. من تعهد کرده‌ام دست از نقدِ او بر ندارم. خوبی‌های‌اش را خواهم ستود و لغزش‌های نظری‌اش را هم بدون شک گوشزد خواهم کرد.

مرتبط: از کندی و نیکسون تا موسوی و احمدی‌نژاد

منطق معیوب اکثریت و جای خالی مسئولیت اخلاقی و مدنی

می‌گويند از فلان نامزد رياست جمهوری استقبال پرشور و بی‌سابقه‌ای شده است. یا فلان نامزد رياست جمهوری با رأی بسیار بالايی به ریاست جمهوری رسید. به عبارت ديگر، منطق سخنانی از این دست، منطق برتری اکثریت است. معنای سهل‌الوصول‌ترش اين است که هر چه «مردم» (اکثريت غالبِ مردم) بگويند، همان درست است. قلبِ اين مغالطه این‌جاست: او چون خوب بود انتخاب شد و رأی بالا آورد (يا او چون خوب بود، مردم از او شديداً استقبال کردند)؛ و این‌که او با رأی بالا انتخاب شده است (یا اين‌که از او استقبال فراوانی شده است)، نشانه‌ی خوب بودنِ اوست.

خوب است این منطق را درست بشکافیم و پيامدهای فاسد یا تبعات مثبت‌اش را بسنجیم. منطق ادعای بالا این پیام را تلويحاً می‌تواند منتقل کند که احتمالاً «مردم» یا آن «اکثريت»، اکثریتی خوب هستند و در نتیجه حاصل رأی‌شان «مشروعيت» دادن به فرد برگزيده است و اين خود کل ماجرا را «اخلاقی» می‌کند. خوب، این منطق مثال نقض زیاد دارد. مثال نقض‌اش آدولف هيتلر بود که در یک نظام دموکراتیک و با رأی بالای ملت آلمان (ملتی که در آن دوره بسیار هم فرهیخته و کتاب‌خوان بود)  به قدرت رسيد و شد آن فاجعه‌ای که جهان را به آتش کشید. پس به سادگی می‌توان نتیجه گرفت که رأی اکثريت، لزوماً نتیجه‌ای مطلوب، اخلاقی یا انسانی به بار نمی‌آورد. به عبارت دیگر، اکثریت مترادف با مشروعیت اخلاقی نیست. مؤلفه‌های دیگری هم برای رسیدن به مشروعيت اخلاقی لازم است.

نمونه‌ی دیگرش استقبالی است که از محمود احمدی‌نژاد می‌شود. هیچ شکی نیست که آقای احمدی‌نژاد به ویژه در خارج از کشور نزد اقشار گسترده‌ای «محبوب» است (هر صاحب خردی می‌فهمد که دلیلی دارد محبوب را در گيومه گذاشته‌ام!). دلیلی هم ندارم که بگويم در سفرهای استانی از آقای احمدی‌نژاد از آن جنس استقبال‌های پرشوری که حاميان‌شان می‌گویند (و خودش در مناظره با موسوی لاف آن را زد)، نداشته است. به احتمال قریب به یقین داشته است. اما چرا این استقبال‌ها شرط کافی برای مشروعیت یافتن یا اخلاقی و مسئول بودن فرد مورد نظر نيست؟ چرا این لافِ مردمی بودن، لزوماً مايه‌ی افتخار و اعتبار نيست؟ چرا باید بلافاصله به احساس فرمانِ ایست و درنگ داد و خرد را به داوری خواند؟

اولین نکته اين است که در اين فرض که همه‌ی آن مردم نفوسی فرهيخته دارند، بحث است (دقت کنید که ما در ايران از «شهروند» حرف نمی‌زنیم؛ بلکه از رأی‌دهنده و به عبارتی «رعيت» صحبت می‌کنيم). کسی می‌تواند ادعا کند در یک ملت (از جمله در ملت ایران) «اراذل و اوباش» وجود ندارند؟ دولت فعلی قطعاً نمی‌تواند این ادعا را بکند، چون در این صورت باید بساط گشت‌های ارشاد را رسماً جمع کند. هنگام رأی‌گیری، پای صندوق‌های رأی، هیچ ابزاری برای تشخیص این وجود ندارد که رأی‌دهنده جزو «اراذل و اوباش» هست يا نه؟ آشکار است که نه! پس میانِ آن همه رأی، رأی «اراذل و اوباش» هم هست. علت اين‌که «اراذل و اوباش» را در گیومه به کار می‌برم اين است که این اصطلاح به دست کارگزاران دولت نهم باب شده و اسباب جنجال و غوغا شده است. این شبهه البته به این صورت قابل رفع است که فرض می‌کنيم، ملت ایران، عمدتاً ملت رشيدی است و برآيند کلی جمعِ ملت، رأیی می شود آگاهانه و سنجیده. ولی، ملت ایران چنین است یا چنان است، ادعاست. ملت آلمان هم ملت فرهيخته‌ای بود و به هر دلیلی خطایی مرتکب‌ شد، قصوری کرد و مسئولیت‌ انسانی و مدنی‌اش را از خاطر برد و شد آن‌چه نباید می‌شد. تشخیص داشتن، یعنی تشخیصِ اخلاق و مسئولیت داشتن؛ نه این‌که به پشتوانه‌ی کثرت عدد، خیالِ حقانیت و مشروعيت‌ برمان دارد (اگر چنین بود قطعاً سپاه یزید در روز عاشورا از یاران حسین بن علی مشروع‌تر و بر حق‌تر به شمار می‌آیند چون عددشان بیشتر بود!).

نکته‌ی دوم اين است که يکی از مضامین آن لافِ غلبه‌ی اکثریت این است که رأی همه‌ی افراد وزن يکسان دارد. این منطق دموکراسی است البته که رأی فقیر و غنی، قدرت‌مند و ضعیف، باید در آن يکسان باشد. ولی از شگفتی‌های دموکراسی این است که رأی یک نفر بی‌سواد (که چه بسا در تشخیص‌اش خطا بکند)، با رأی يک استاد دانشگاه جهان‌دیده يکسان به حساب می‌آيد. چرا؟ در چه جامعه‌ای می‌توان گفت برابری رأی آن‌که می‌داند و آن‌که نمی‌داند، عادلانه است؟ مگر قرآن نمی‌فرمايد که «هل یستوی الذين یعلمون و الذین لا يعلمون»؟  پس خاصيتِ دموکراسی چی‌ست؟ به خاطر مجموع مؤلفه‌هایی است که دارد نه به خاطر رأی‌گیری و انتخابات صرف یا به خاطر برتری تعداد بالاتر.

می‌شود اين نکات را يکان‌یکان شمرد و پیش رفت. اين مجمل را به اشاره برای اين آوردم که توضیح بدهم اين ساز و کار انتخاباتی به خودی خود نه مطلوب است و نه مشروعیت می‌آورد (از این حیث منطق آقای احمدی‌نژاد و کسانی که انتخابات را تحریم می‌کنند يکسان است: هر دو انتخابات را ابزار اعطای مشروعیت می‌شمرند!). انتخابات مقوماتِ دیگری هم لازم دارد تا بتواند مشروعیتی به فردِ منتخب بدهد. یکی از آن‌ها مسئولیت است و اخلاق. کثرت عددی در انتخابات (يا در استقبال‌ها) جايی که فرد منتخب (يا استقبال شونده)، چيزی به مردم می‌دهد، نه تنها مشروعیتی نمی‌آورد بلکه محل شبهه هم هست. استقبال عمومی، وقتی معنادار می‌شود که فرد منتخب واجد مسئوليت باشد و در گفتار، کردار و اندیشه‌اش اخلاقی عمل کند. به عبارت دیگر، زمانی این رابطه‌ی دو سويه‌ی انتخاب‌کننده و انتخاب‌شونده، رابطه‌ی اخلاقی می‌شود که هم درجه‌ای از فرهیختگی و شعور در انتخاب‌کننده باشد (نه این‌که انتخاب‌کننده برای رسیدن به مطلوب‌اش از هیچ دروغ و افترايی پروا نداشته باشد) و هم ميزانی از مسئولیت و اخلاق‌مداری در انتخاب‌شونده موجود باشد (نه این‌کننده انتخاب شونده هم بگويد: «ببینید چقدر مردم به من اقبال دارند؟ اين صدای خداست که از حلقوم مردم بیرون می‌آید! بفرماييد کرنش کنيد!»؛ اين همان منطق مغالطه‌آميز به رخ کشيدن رأی اکثریتی است که به سوی تباهی می‌رود).

خوب این معیارها البته کاملاً سنجیدنی هستند و ذهنی و مجرد یا خيالی نیستند. به عنوان مثال، انگشت می‌گذارم بر يکی لغزش‌های لفظی و خطاهای فاحش آقای احمدی‌نژاد در مناظره‌ی دیشب‌اش: ايشان آشکارا می‌گفت دولتِ من هیچ روزنامه‌ای را تعطیل نکرده است. خوب، مگر دولت حق تعطیل کردن یک روزنامه را دارد؟ رييس دولتی که تفکیک قوا را در نظام جمهوری اسلامی به همین سادگی نادیده می‌گيرد و خودش را هم‌زمان هم در مقام ضابط قضایی و هم در مقام قاضی می‌نشاند، البته که بايد بگوید من هیچ روزنامه‌ای را تعطیل نکردم! رييس دولتی که گزارش سازمان بازرسی و تفریغ بودجه‌ی مجلس، علناً شاهدی است بر ناکارآمدی مدیریتی‌اش و بی‌اعتنايی‌اش به رأی مجلس، یعنی جايگاه مجلس را هم نمی‌داند. رييس دولتی که از رسانه‌ی ملی، اتهام وارد می‌کند، نقش مدعی‌العموم را ایفا می‌کند، بدون حضور وکیل یا متهم، حکم‌اش را هم صادر می‌کند، نه قانون را می‌شناسد و به آن احترام می‌گذارد و نه اخلاق را؛ نه برای قوه‌ی قضايیه‌ی اين نظام ارزش قایل است نه برای مخاطبان‌اش. پس می‌شود نتیجه گرفت که آن حاميان سينه‌چاکی که در مشهد به زیارتِ ايشان رفتند، همین‌گونه فکر می‌کنند و همین نوع عمل را می‌خواهند؟ نباید نتیجه گرفت که آن حاميان، همه‌ی رسماً «برانداز» نظام هستند؟ (چون آشکارا دارند رأی به نابودی سه قوه و بر کشیده شدن يک رييس جمهور همه‌کاره می‌دهند). این اکثریت، همين‌ها را می‌خواهند؟

بعد از جنگِ جهانی دوم، تمام اروپا زير و زبر شد و علوم انسانی و معارف بشری، پاک دگرگون شد. یک سؤال بزرگ پيش روی همه‌ی اين‌ها قرار گرفت: چه شد که چنین شد؟ و این همه سازمان و نهاد درست شد که بفهمند چگونه می‌شود کسی مثل هیتلر از دلِ آن نظام دموکراتيکِ‌ اکثريت‌محور، بیرون بياید و چنین آتشی بیفروزد؟ امروز، ما هم بد نيست فکر کنیم که چه شد که چنین شد؟ هشدار می‌دهم، اما، که آقای احمدی‌نژاد اهریمن نيست. شيطان نيست. احمدی‌نژاد هم انسانی است مثل همه‌ی ماها. تفاوت‌اش با بسياری در این است که چهاراسبه در جاده‌ی اشتباهات‌اش می‌تازد. با تمام این‌ها باید هشیار باشيم که از او اهریمن نسازیم و قطب مخالف او را به عرش نبريم. به همان اندازه که قدیس و شهید ساختن از احمدی‌نژاد هول‌ناک و ضد-انسانی است، اهریمن ساختن از او هم تندروانه و دور از خرد و انصاف است. بنشينيم و بينديشم. چه شد که چنين شد؟ عددهای بزرگ و ارقام درشت، گاهی ایجاد توهم می‌کنند. شماره‌های طولانی، خیلی اوقات هوش از سرِ آدمی می‌ربایند. ولی برای تفسیر و فهمِ درست اين شماره‌ها و اعداد، بايد از بیرون آن‌ها را تحلیل کنیم نه از درون (که قصه‌ی خود گویی و خود خندی تکرار نشود). باید به شماره‌های بسیار بزرگ‌‌تر ديگری هم که در آن آمار هرگز منعکس نمی‌شوند توجه داشت. دست بالای دست بسیار است. منطقِ حق با اکثریت است، منطقی است معيوب. دست عقل را به دست سپاه اکثریت نسپاریم. گاهی اوقات خردی هم که در اقليت واقع شود، سنجیدنی‌ترين و پرسودترین، مضامين و معانی را دارد. بهتر است اکثریت به دنبال خرد برود؛ نه اين‌که خرد را افسار بزنند و به دنبال اکثريت بکشانند.

June 4, 2009

خجسته باد این پیروزی!

هر اندازه که رأی‌ام را به موسوی مشروط کرده بودم (و هنوز هم نقدهای‌ام را به اطرافيان موسوی با کمال ادب و احترام حفظ می‌کنم)، از امشب سرم را با نهایت افتخار بالا می‌گیرم و می‌گویم سر سوزنی تردید يا شرم در رأی دادن به میرحسین موسوی ندارم. در اين مناظره، موسوی امشب ثابت کرد به برهانی قاطع که محوری‌ترین و استوارترین ویژگی‌های یک رهبر اخلاقی مسلمان را به تمام و کمال داراست.

حتی اگر به هر آيه و افسونی احمدی‌نژاد پیروز انتخابات شود، موسوی درخشان‌ترین چهره‌ی تاریخ انقلابِ ایران خواهد ماند. کار آسانی نيست تسلط بر نفس خود و خویشتن‌داری در مواجهه با رقیبی دروغ‌زن و بی‌شرم که ابتدايی‌ترین احکام اخلاقی اسلام و بارزترین قوانین کشور جمهوری اسلامی را در برابر نگاه میلیون‌ها ایرانی زیر پا می‌گذارد. من افتخار می‌کنم که موسوی در تمام طول مناظره یک بار لبخند تمسخرآميز بر لب نیاورد و از نگاه‌اش و کلام‌اش عطوفت و فروتنی می‌بارید. دست مریزاد!

از میانِ همه‌ی شب‌هایی که من به انتخابات پیش رو اندیشیده‌ام، امشب نورانی‌ترین و امیدبخش‌ترین شب بود. من به آینده‌ی پرفروغ و با عزت ایران، ايمان و امید دارم. هیچ شکی در اين ندارم. امشب، نقطه‌ی عطفی است در تاریخ مبارزات انتخاباتی ایران. پروا را کنار می‌گذارم و به قوت می‌گویم که بدون شک میرحسین موسوی در میان تمام چهر‌ه‌های سیاسی ایرانی در قرن اخیر، چهره‌ای است کم‌نظیر. چرا؟ دقیقاً به خاطر همین اخلاقی بودن و حفظ شأن و جایگاهِ انسانی و اخلاقی‌اش (نهیب‌اش را به احمدی‌نژاد ببیند: ما مسلمان‌ايم! حق نداریم به کسی که حضور ندارد تا از خودش دفاع کند تهمت بزنیم!). ميرحسین حتی یک بار وسط حرف احمدی‌نژاد نپرید، بر خلاف احمدی‌نژاد که مدام چهره‌ی موسوی و تمام استوانه‌های سیاسی نظام جمهوری اسلامی را بدون هیچ شرمی خراش می‌داد و مرتب میانِ سخنانِ او می‌پرید.

احمدی‌نژاد عصبانی و از هم گسیخته ظاهر شد. امشب، گویی احمدی‌نژاد تمام قد همه‌ی نیرنگ‌ها، همه‌ی ریاکاری‌ها و دروغ‌گویی‌های‌اش را، همه‌ی هتاکی‌ها و بهتان‌های‌اش را یک‌جا رو کرد آن هم علیه کسی که به هیچ رو مخاطب سخن‌اش نبود. شگفت‌آور نيست که رييس جمهور کشوری اين‌قدر از قانون همان کشور ناآگاه باشد که بگويد دکتر «خطاب کردن» کسی که مدرک دکترا ندارد، جرم است؟ شگفت‌آور نيست؟ می‌گوید «خطاب کردن»؛ نمی‌گوید «شغل دادن» و «مقام دادن» و سینه سپر کردن برای علی کردان! اگر قرار باشد دکتر و مهندس «خطاب کردن» کسی جرم باشد، بیش از نیمی از مردم ایران مجرم‌اند!

عجیب نيست که رييس جمهوری تا اين اندازه ناآگاه باشد که بگويد شورای امنیت قطع‌نامه‌های‌اش سياسی است و شورای حکام قطع‌نامه‌های‌اش حقوقی؟ هر کس که دو ترم دانشجوی روابط بین‌الملل و علوم سیاسی بوده باشد، می‌فهمد این حرف چقدر مضحک و خنده‌دار است. این‌ها البته ظرايفی است که اهل دانش بهتر می‌فهمند؛ ولی مگر احمدی‌نژاد کم پريشان‌گویی کرد؟

مردم ما بايد عميقاً دچار تباهی اخلاق شده باشند اگر بعد از دیدنِ این نمایشِ بی‌پرده و صریح بی‌تقوایی و بی‌حيایی، و قانون‌شکنی و مداهنه، باز هم به احمدی‌نژاد اقبال کنند. اما هر چه نتیجه‌ی این انتخابات باشد، پیروزِ اين ماجرا اخلاق است. میرحسين موسوی ثابت کرد که آرامش و طمأنینه‌ی درونی دارد. ميرحسين نشان داد «سکينه» در تمام وجنات و سکنات و گفتارش موج می‌زند. من به قدر سر سوزنی از این‌که به ميرحسین موسوی رأی می‌دهم شرمنده نيستم. امشب به پهنای صورت‌ام می‌خندم. امشب یکی از آرام‌ترین شب‌های زندگی من است. موسوی نشان داد که می‌تواند سیاست‌مدار باشد و اخلاقی هم بماند. موسوی نشان داد که می‌شود سیاست‌مدار بود و رييس جمهور ایران شد، ولی احمدی‌نژاد نشد! مهم‌تر از همه موسوی به ما به خوبی نشان داد که چه چیزهایی را نباید گفت (همان چیزهایی را که احمدی‌نژاد با بی‌تقوایی تمام به تکرار گفت). این یکی از اساسی‌ترین اصول سیاست‌مداری اخلاقی است.

من به موسوی رأی خواهم داد تا کشور دیگر روی ریاکاران دروغ‌زن و ضد-اخلاقی چون احمدی‌نژاد را به خود نبیند. موسوی بسیار نجابت به خرج داد. موسوی بر خلاف احمدی‌نژاد با یک دنیا «پرونده» نیامده بود، بلکه با توشه و زادِ اخلاق و صداقت به میدان آمده بود. و همین خصلت‌هاست که او را پیروز اخلاقی این مناظره کرد. شب‌های دیگری هم هست. آقای رضایی گفته بود کشور بر لبه‌ی پرتگاه است؛ من فکر می‌کنم اين احمدی‌نژاد است که عنان گسیخته – یا به عبارت دقیق‌تر ترمز بریده و فرمان‌کَنده – به سمت پرتگاه می‌رود. الآن وقت هوشياری است. احمدی‌نژاد این پیروزی را بر اخلاق و خرد نخواهد بخشید. مراقب باشيم.

پ. ن. می‌شود سطر سطر سخنان احمدی‌نژاد را اوراق کرد و تباهی‌ها و مغالطه‌های‌اش را نشان داد (بی‌تقوايی‌های‌اش که جای خود دارد). من به زودی چیزی خواهم نوشت درباره‌ی مغالطه‌ی منطق اکثریت. لاف کثرت زدن و خیل سينه‌چاک جمع کردن، ولو در مقیاس میلیونی، برای کسی مشروعیت و حجیت اخلاقی نمی‌آورد.

پ. ن. ۲: بسیار مهم؛ بازی تمام نشده است! خواب‌تان نبرد! بی‌تقوایی و بی‌شرمی احمدی‌نژاد خام‌تان نکند! هنوز بازی تمام نشده است!

June 2, 2009

سونامی دروغ يا همه‌ی دروغ‌های یک رييس جمهور (*)

هر سیاست‌مداری، انسان است. انسان اشتباه می‌کند. اگر اشتباه نکند، انسان نیست. هر سیاست‌مداری حتماً اشتباه می‌کند، کوچک یا بزرگ، کم‌هزينه یا پرهزينه. بعضی از سياست‌مداران، به ویژه در کشورهای توسعه‌يافته‌تر، وقتی اندک خطایی می‌کنند اول از همه به خطای‌شان اذعان می‌کنند و بعد کوشش می‌کنند، خطای‌شان را اصلاح کنند. این خانه‌تکانی پردامنه‌ای که در سياست بریتانیا مثل موج راه افتاده است و از کمترین رقم‌ هم نمی‌گذرند، یک نمونه‌ی عالی از ساختاری سیاسی است که سالم است و توانایی بازسازی خودش را دارد (الستر دارلینگ امروز صبح در تلویزیون رسماً داشت به خاطر ششصد هفتصد پوند عذرخواهی می‌کرد از ملت با گردن کج و خودش هم می‌فهمید که دارد به خاطر همین رقم شغل‌اش را از دست می‌دهد).

اما سیاست‌مدارانی داریم که نه تنها اشتباه می‌کنند و هنوز طلب‌کار باقی می‌مانند و تقصیرها را به گردن دشمنان‌شان (و مافیا و باندها) می‌اندازند، بلکه علاوه بر اشتباه دروغ می‌گویند و افترا هم البته می‌زنند. برای هیچ کدام از اين‌ها هم يک کلمه عذرخواهی نمی‌کنند. این شیوه البته نزدِ رييس دولت نهم، عادت است؛ انگار سرشتِ ایشان شده است. چرا می‌گويم سرشت؟ چون ایشان مرتب این حرف‌ها را می‌زند، پياپی هم حرف‌های‌اش با سند و مدرک تکذيب می‌شود و به اصطلاح طشت‌اش از آسمان می‌افتد. ولی خوب ايشان نه احساس شرم می‌کند و نه جایی می‌گويد که خوب فلان ادعایی که من کردم؛ دروغ بود یا افترا و تهمت. نمونه‌های‌اش زیاد است. از نمونه‌های اخیر بگیرید تا نمونه‌های قدیمی‌تر. از سخنان خود آقای احمدی‌نژاد بگیرید تا دوستان، یاران و معتمدانی که ايشان برای تک‌تک‌شان سينه سپر کرده است. نمونه‌های دم دست‌اش یکی قضيه‌ی پالايشگاهی بود که زمان آقای خاتمی کلید خورد و اسنادش در وب‌سایت رياست جمهوری موجود بود و آقای احمدی‌نژاد همه چیزش را به نام خودش مصادره کرد. مورد دیگر ادعای ساخت کشتی بود که رييس انجمن دريايی کشور آن را نفی کرد. دیگری، قضيه‌ی پايین نيامدن ژاک شيراک هنگام سفر خاتمی به فرانسه بود که آن هم با شهادت افراد مختلف و نمايش عکس‌ها رسوایی‌اش آشکار شد. نمونه‌ی دیگرش ماجرای بیانيه‌ی سعد آباد بود که آقای احمدی‌نژاد آن را قرارداد ننگين خواند و بلافاصله آشکار شد، کل ماجرا چیزی نبوده است که آقای احمدی‌نژاد گفته و از آن بدتر، مقوله‌ای بوده که رهبر کشور به صراحت از آن دفاع کرده بود.

خوب، این همه دروغ گفتن متوالی آن هم در بحبوحه‌ی انتخابات و خم به ابرو نیاوردن، اعتماد به نفس بسياری می‌خواهد (البته در عرف اهل معرفت و زبان ارباب باطن، نام این کار چيز دیگری است که ذکرش نيايد بهتر است!). خوشبختانه اکثریت قریب به اتفاق اين دروغ‌ها (تهمت‌ها، افترائات و سخنان خارج از قاعده و خارق عادتِ بی‌شمار ایشان در طول چهار سال گذشته) همه ثبت و ضبط شده‌اند و فیلم از همه‌ی این‌ها موجود است. پس به عبارتی ما با يک «سونامی دروغ» و «سيل تهمت» رو به رو هستیم که هیچ نشانی از عذرخواهی (یا در حالت شخصی‌تر و دینی‌تر «توبه») در آن نیست. از نشانه‌های دیگرش این است که حامیان ايشان برای توجیه همه‌ی این کارها فرافکنی می‌کنند و کوشش می‌کنند که همه‌ی این‌ها را توجيه کنند. چطور؟ ۱. به آقای خاتمی هم گفتند دکتر؛ پس چرا حالا که به کردان گفتند دکتر، صدای شما در آمده است؟ ۲. آقای خاتمی هم دو بار «دروغ» گفته است؛ يکی درباره‌ی دست دادن با دختر خانمی در ايتالیا و‌ يک بار هم سر ماجرای لطیفه‌ای که درباره‌ی اردبيلی‌ها نقل شده. (کاری ندارم توضیح یا توجیه آقای خاتمی برای اين‌ها چی‌ست). خوب، اين‌ها به روشنی بیان می‌کند که حاميان ايشان منطق‌شان اين نيست که دروغ از هر کسی صادر شود زشت است (و در عرف دینی هم معصيت حساب می‌شود و احاديث و روایات بسیار سنگینی در مذمت دروغ آمده است)، بلکه بدون توضيح دادن درباره‌ی «دروغ»های ايشان، تلویحاً دروغ‌گويی رييس دولت نهم را با همین کار هم توجيه و هم تأييد می‌کنند.

هر سیاست‌مداری اشتباه می‌کند و دچار لغزش می‌شود. آیا هر سياست‌مداری که جایی لغزید باید نابود شود؟ بدون شک نه. اما سیاست‌مداری که به طور سامان‌مند و نهادينه دروغ می‌گويد، خطا می‌کند و دستخوش سوء مديريت است و پيوسته حل همه‌ی مسایل را حواله به آينده می‌دهد و دشمنانی مرموز و پنهان را مرتب تهدید می‌کند و بعد از چهار سال هنوز یک نام را افشا نکرده و یک نفر را پای میز عدالت نکشانده، کارش از لغزش و اذعان به خطا مدت‌هاست گذشته است.

(*) انتخاب عنوان «سونامی دروغ» را مديون اميد حسينی هستم که اين اصطلاح را برای من زنده کرد. ممنون برادر بزرگوار حامی آقای احمدی‌نژاد!

June 1, 2009

مغالطه یا محاسبه؟ پرسش این است!

يادداشت آقای ابطحی برای من حيرت‌آور بود. ایشان می‌فرمايند که استدلال «هر کس رأی بیشتری می‌آورد، باید به او رأی داد»، مغالطه است («مغالطه‌ی سیاسی» اصطلاح جدیدی است که ما از آن بی‌خبر بوديم؟!). برای ابطال اين استدلال نمی‌توان (هم‌چون آقای ابطحی) با برچسب مغالطه به آن زدن، به مصاف‌اش رفت مگر اين‌که بتوان به استدلال (و با ارایه‌ی اعداد و ارقامی که تا حدی بتوان به آن‌ها تکیه کرد)، نشان داد که اين جمله، مغالطه است. کوشش می‌کنم توضیح بدهم که چرا این موضع مغالطه نیست و وزن قابل اعتنايی دارد.

نخست این‌که انتخابات پيش روی ما، انتخاباتی معمولی نیست که هر یک از نامزدها قرار باشد در پی رسیدن به قدرت (يا رساندن حزب یا هم‌فکران‌شان به قدرت) باشند. اين نکته که خطر محمود احمدی‌نژاد، خطری است ويرانگر برای کشور، نکته‌ای است که دست بر قضا در ادبيات و موضع‌گيری‌های هر سه نامزد به روشنی ثبت و ضبط شده است (این که ديگر مغالطه نیست؛ هست؟). صريح‌تر از موضع آقای محسن رضایی هم مگر می‌توان گفت که کشور بر لبه‌ی پرتگاه است؟ به هر تقدیر، عمده‌ی کسانی که به استدلال بالا روی می‌آورند، استدلال‌شان صرفاً مبتنی بر برنده شدن نامزد مورد نظرشان نيست، بلکه یکی از متعلق‌های اصلی استدلال‌شان از میدان به در کردن احمدی‌نژاد است. این انتخابات بنايی سلبی دارد. این انتخاب، اساس‌اش نفی است نه اثبات.

آقای ابطحی جوری صحبت می‌کند که انگار گزينه‌ی کشیده شدن انتخابات به دور دوم (آن هم با احتساب یک شق ممکن)، گزينه‌ای قطعی است در حالی که «واقعیت» و «واقع‌بینی» به ما می‌گويد که حداقل یکی از اين حالت‌ها متصور است: ۱. احمدی‌نژاد در دور اول با رأی بالا همه را شکست می‌دهد؛ ۲. موسوی در دور اول با رأی بالا برنده می‌شود؛ ۳. موسوی و احمدی‌نژاد به دور دوم می‌روند؛ ۴. کروبی و احمدی‌نژاد به دور دوم می‌روند؛ ۵. کروبی و موسوی به دور دوم می‌روند. حالت‌های دیگر کمک چندانی به تحلیل ما  نحن فیه نمی‌کند.

فرض کنید که زمینه‌ای فراهم باشد یا شواهدی موجود باشد دال بر این‌که موسوی در دور اول برنده می‌شود (يا موسوی و احمدی‌نژاد به دور دوم می‌روند)، در این صورت عقل سلیم می‌گويد بايد به موسوی رأی داد. وقتی کسی می‌نشيند با خودش محاسبه می‌کند و نتيجه‌گيری می‌کند که يکی از اين دو حالت، متصورتر است، چه معنايی دارد استدلال او را مغالطه بناميم؟

به عبارت دیگر، آن استدلال (يعنی مغالطه خواندن استدلال «رأی دادن به موسوی به خاطر داشتن رأی بیشتر=تقويت اهرم‌های موسوی برای شکست دادن احمدی‌نژاد»)، می‌گويد که آقای کروبی رأیی دارد هم‌سنگ رأی موسوی و رأی احمدی‌نژاد هم پايين است (و او حتماً به دور دوم می‌رود و در دورِ دوم هم از کروبی شکست خواهد خورد) و خلاصه تفاوتی در اصل ماجرا رخ نخواهد داد. به عبارت ديگر، آقای ابطحی می‌گويد که يا یکی از دو نامزد موسوم به اصلاح‌طلب در همان دور اول احمدی‌نژاد را شکست می‌دهند یا (چنان‌که ایشان تصریح می‌کند) انتخابات به دور دوم کشيده می‌شود. و لذا باید به کسی رأی داد که به عقيده‌اش نزدیک‌تریم. عرض بنده اين است که نسبت ما، نسبتِ من، با عقاید نامزدهای محترم نسبتی است يکسان (با در نظر گرفتن جميع جهات) و تفاوت‌ها، تفاوت‌هایی است ظریف . لذا علاوه بر این تفاوت‌های ظریف، استدلال رأی بيشتر داشتن، استدلالی است تقویت‌کننده و نه مغالطه‌گونه.

فرض کنیم موسوی رأیی بالاتر از کروبی داشت باشد (آقای ابطحی نتيجه‌ی حاصل از این فرض را با «مغالطه‌ی سیاسی» خواندن کل گزاره، باطل می‌خواند). و هم‌چنین فرض کنیم که آقای احمدی‌نژاد رأیی داشته باشد نزدیک به موسوی و بالاتر از کروبی. عقل حکم می‌کند که اگر به موسوی رأی ندهیم، هم موسوی حذف خواهد شد و هم کروبی و ممکن است در همان دور اول احمدی‌نژاد ببرد. یا اين‌که هر سه نامزد با آرايی نزدیک به هم به دور دوم بروند. ناديده گرفتن سایر گزینه‌های ممکن و نفی یکی از گزينه‌های محتمل و «مغالطه‌ی سياسی» خواندن، موضع خردمندانه‌ای نیست.

این سخن که «اصلاً هم از نظر تقویت جریان اصلاح‌طلبی و حذف رقیب، رای دادن به هر یک از دو کاندیدا فرقی نمی‌کند چون در هر صورت جمع رای دو کاندیدای اصلاح‌طلب است که می‌تواند احمدی‌نژاد را به دور دوم بیاورد»، يعنی خطی دیدن انتخابات؛ يعنی چشم پوشيدن از پيچیدگی‌های آن و جميع شقوق ممکنه؛ یعنی اصرار ورزیدن به گزینه‌ی کروبی، حتی به معنای باخت سنگين مسابقه‌ی انتخاباتی به رقیبی که از همه‌ی امکانات برای شکستِ شما برخوردار است. انصاف بدهيد که این مغالطه است يا آن؟ و ايشان هم‌چنین از یاد برده است که چه بسا کسانی که با استدلال رأی بيشتر کروبی وارد میدان می‌شوند، اصلاحات مورد نظر آقای ابطحی را نپذیرند یا به آن اشکال داشته باشند. از یاد نبریم که آقای ابطحی یکی از همان مشاورانی است که به آقای کروبی مشورت می‌دهد. این نوع سخنان موضع آقای کروبی را نزدِ من تقويت نمی‌کند.

پ. ن. بگذاريد درباره‌ی رأی به اعتقاد دادن بعداً مبسوط‌تر بنويسم.

انتخابات اضطراری

تصمیم من به رأی دادن به میرحسین موسوی، تصمیمی است از سر اضطرار. و البته اضطراری که به ناگزیر از دل انتخاب یکی از این چهار نامزد بر آمده است. هر اندازه که قلباً میرحسين موسوی را دوست دارم، نمی‌توانم از لغزش‌های نظری چشم‌پوشی کنم. لذا در عين حفظ استقلال نظری و فکری‌ام، باز هم به موسوی رأی می‌دهم، اما نه به این معنا که رأی‌ام را «تسلیم» موسوی کرده‌ام. رأی می‌دهم تا از میان گزینه‌های موجود، کسی را انتخاب کنم که با توجه به منظومه‌ی فکری من، زیان‌اش برای آینده‌ی کشور حداقل باشد.

البته آقای موسوی بدون شک محاسنی دارد، از جمله صداقت‌، پاک‌دامنی و راست‌گویی ايشان (يعنی همان چیزهايی که در رييس دولتِ نهم فقط نمایشِ آن موجود است و گفتار و کردار آقای احمدی‌نژاد مالامال از خلافِ آن است). اما در سیاستِ فعلی کشورِ ما، پس از نفی تفکر احمدی‌نژادی و شيوه‌ی سالوس ریا، گامِ ایجابی هم باید برداشت. گامِ ایجابی از نقدِ سنجيده، منصفانه و در عين حال بی‌محابای نامزدها آغاز می‌شود.

این تصور که ما باید به آقای موسوی رأی بدهيم، چون او «اصلاح‌طلب» است، تصوری است باطل. من آقای موسوی را اصلاح‌طلب نمی‌دانم. نيازی هم نيست اصلاح‌طلب باشد. آقای موسوی همينی است که هست؛ نه کمتر و نه بيشتر. نه باید برای آقای موسوی فضيلتِ بيهوده و احساسی تراشيد و نه بايد خدای‌ناکرده از جاده‌ی انصاف خارج شد (و زبان‌ام لال، شيوه‌ی بی‌حيایی رقیبان دولت‌مدار و شريعت‌پناهِ او را پی‌ گرفت).

من به اختصار، پاره‌ای از دلایلِ خودم را برای رأی دادن به موسوی (در برابر کروبی) گفته بودم و همین حداقل‌ها برای من کفایت است. قلم‌فرسایی کردن در فضايل هر یک از این نامزدها (و به ویژه آقای کروبی)، یعنی فاصله گرفتن از خردمندی و سنجیدگی. باید فهمید که وضعيتِ توسعه و نهادهای مدنی، وضعيتی است اضطراری. من اهل نوشتن یادداشت‌های مطول در فضایل نامزد مورد نظرم نيست. نمی‌توانم و نمی‌خواهم اغراق کنم. نظر من اين است؛ جدلی هم با کسی بر سر آن ندارم. با همين تفاوت‌های ظريف و مرزی ميانِ آقايان موسوی و کروبی، البته به موسوی رأی خواهم داد. اما چنان‌که قبلاً هم نوشته بودم، تعهد می‌کنم که ذهن و زبان‌ام را به جد در خدمت نقد منصفانه و بی‌محابای آقای موسوی و اطرافیان‌اش به کار بندم. دفاعِ من از آقای موسوی، دفاعی است مبتنی بر / مقيد به اصالت و کرامتِ خردِ انسانی. اميدوارم ایشان رييس جمهور شود و من هم دست و زبان‌ام برای نقد جانانه‌ی ایشان و هم‌چنين قدم برداشتن برای آبادانی وطن‌ام بازتر باشد.

پ. ن. این روزها سخت گرفتار درس و کار هستم؛ انتخابات هم شده است مزيد بر علت. در نتیجه، نه وقت آن هست و نه ضرورت‌اش که بنشينم برای بعضی از نظرها پاسخ بنويسم (می‌شود در فرصت‌های بعدتر ابهام‌های یک نظر را رفع کرد، ولی الآن وقتی ندارم). خوب من نظرم را نوشته‌ام؛ دیگران هم نظر خودشان را. من قرار نبوده و نیست کسی را به باور خودم بگروانم. اين توضیح را از این باب دادم که اگر دوستان می‌بينند من چيزی در پاسخ نمی‌نویسم، بدانند دلیل‌اش چی‌ست.
Free counter and web stats