امروز کاريکاتوری را از نيکآهنگ ديدم (با عنوان «آلزايمر») که البته این نوعِ نگاههای نیکآهنگ برای من تازگی نداشت، اما نکاتی حاشيهای و قابل تأمل دارد که به اعتقادِ من «مسأله»ی روشنفکران ایرانی و البته روزنامهنگاراناش (و به طور خاصتر کاریکاتوریستهایاش) است. من دربارهی «رسالت» و «تکليف» اين گروهها هيچ نظری ندارم؛ خودشان میدانند و رسالت و تکلیفشان. اما چند نکته را سعی میکنم يادآوری کنم شاید باعث شود در نوعِ نگاهمان به مسایل اجتماعی و سیاسی تجدید نظر کنيم.
کاریکاتور نيکآهنگ تلويحاً دارد میگويد که آلزایمری بر فضای گفتمان ميرحسين موسوی غلبه کرده است (بر خودِ او یا بر مردم؟) که فراموش کردهاند «سیاست خارجهی دههی ۶۰»، «حقوق بشر دههی ۶۰» (بله، شاخ در نیاوريد، «حقوق بشر دههی ۶۰»!) و «پاکسازیهای دههی ۶۰» چه بوده است. چیزی که میخواهم بنويسم مقدمهای دارد که اندکی طولانی شايد باشد ولی چه بسا به خواندناش بیَرزد.
يک بار دیگر اين را دربارهی دموکراسی نوشته بودم که نه تنها افکار عمومی مردم (و تودهها) شناخت درست و دقیقی از «دموکراسی» ندارند که روشنفکران و روزنامهنگارانِ ما هم تصورشان از دموکراسی چیزی است شبیه به فیل تاریکخانه. يک کعبهی آمال آرمانی در آن دور دستها هست که نماد و عينیت آزادی، عدالت و خوبی است که اگر به آن برسيم، از دیدِ اين گروه، همهی مشکلاتمان حل خواهد شد. یا شاید (اگر کمی انصاف و فروتنی داشته باشند) بگويند که اهمّ مشکلات ما حل خواهد شد.
اول اينکه اگر دموکراسی را حاکمیت مردم بر خودشان (؟!) معنا کنیم و بلافاصله معادل نارسا، غلطانداز و آفتخیز «مردمسالاری» (چه دينی چه غير دینی) را در برابرش قرار دهیم، از همان اول راهمان به ترکستان است. بد نیست یک بار دیگر نخبگان جامعه، مفهومسازان و کسانی که این ادبيات را در فرهنگ مردم جاری کردهاند، در دانش تاریخی و علمیشان دربارهی دموکراسی تجدید نظر کنند.
دوم. نقد کردن و سنجشِ دوبارهی فهم ما از دموکراسی به معنای نفی تمام ارزشهای خوب، انسانی و متعالی دموکراسی نيست. دموکراسی را اگر به معنای توزيع قدرت و جلوگیری از انباشت دايمی اهرمهای اعمالنظر سیاسی در دست یک فرد یا گروه خاص بگیریم و اگر استیفا و ادای حقوق شهروندان و نظارت مستمر بر عملکرد حاکمان و پاسخگو کردن آنها بدانیم، گمان میکنم به فهمی نسبتاً سرراست و قابل فهم از دموکراسی رسیدهایم (دقت کنيم که نگفتهام چه کسی و چگونه بر عملکرد حاکمان نظارت میکند چون خودِ بحث محل نزاع بسیار است – حتی در کشورهای اروپایی و غربی).
مثال دموکراسی را برای فتح بابِ بحث زدم. پيشتر به دفعات دربارهی آزادی بیان هم نوشته بودم. وضع آزادی بیان هم بهتر نیست. مشکل مشابهی هم دربارهی «حقوق بشر» داريم. تا به حال شده است فکر کنیم که اين مفهوم «حقوق بشر» از کجا پیدا شد و چه شد که تبدیل به یکی از پايههای ثابت ادبیات سياسی جهان امروز ِ ما شد؟ تا به حال پرسيدهايم «قدمت»ِ حقوق بشر چند سال است؟ تا به حال پرسیدهايم که نخستين کسانی که مفهوم حقوق بشر را به نهادها و سازمانهای بينالمللی عرضه کردند چه کسانی بودند؟ فیلسوف بودند؟ جامعهشناس بودند؟ مردمشناس بودند؟ روانشناس بودند؟ سیاستمدار بودند؟ یا رماننویس بودند؟
کاریکاتور نيکآهنگ تلويحاً دارد میگويد که آلزایمری بر فضای گفتمان ميرحسين موسوی غلبه کرده است (بر خودِ او یا بر مردم؟) که فراموش کردهاند «سیاست خارجهی دههی ۶۰»، «حقوق بشر دههی ۶۰» (بله، شاخ در نیاوريد، «حقوق بشر دههی ۶۰»!) و «پاکسازیهای دههی ۶۰» چه بوده است. چیزی که میخواهم بنويسم مقدمهای دارد که اندکی طولانی شايد باشد ولی چه بسا به خواندناش بیَرزد.
يک بار دیگر اين را دربارهی دموکراسی نوشته بودم که نه تنها افکار عمومی مردم (و تودهها) شناخت درست و دقیقی از «دموکراسی» ندارند که روشنفکران و روزنامهنگارانِ ما هم تصورشان از دموکراسی چیزی است شبیه به فیل تاریکخانه. يک کعبهی آمال آرمانی در آن دور دستها هست که نماد و عينیت آزادی، عدالت و خوبی است که اگر به آن برسيم، از دیدِ اين گروه، همهی مشکلاتمان حل خواهد شد. یا شاید (اگر کمی انصاف و فروتنی داشته باشند) بگويند که اهمّ مشکلات ما حل خواهد شد.
اول اينکه اگر دموکراسی را حاکمیت مردم بر خودشان (؟!) معنا کنیم و بلافاصله معادل نارسا، غلطانداز و آفتخیز «مردمسالاری» (چه دينی چه غير دینی) را در برابرش قرار دهیم، از همان اول راهمان به ترکستان است. بد نیست یک بار دیگر نخبگان جامعه، مفهومسازان و کسانی که این ادبيات را در فرهنگ مردم جاری کردهاند، در دانش تاریخی و علمیشان دربارهی دموکراسی تجدید نظر کنند.
دوم. نقد کردن و سنجشِ دوبارهی فهم ما از دموکراسی به معنای نفی تمام ارزشهای خوب، انسانی و متعالی دموکراسی نيست. دموکراسی را اگر به معنای توزيع قدرت و جلوگیری از انباشت دايمی اهرمهای اعمالنظر سیاسی در دست یک فرد یا گروه خاص بگیریم و اگر استیفا و ادای حقوق شهروندان و نظارت مستمر بر عملکرد حاکمان و پاسخگو کردن آنها بدانیم، گمان میکنم به فهمی نسبتاً سرراست و قابل فهم از دموکراسی رسیدهایم (دقت کنيم که نگفتهام چه کسی و چگونه بر عملکرد حاکمان نظارت میکند چون خودِ بحث محل نزاع بسیار است – حتی در کشورهای اروپایی و غربی).
مثال دموکراسی را برای فتح بابِ بحث زدم. پيشتر به دفعات دربارهی آزادی بیان هم نوشته بودم. وضع آزادی بیان هم بهتر نیست. مشکل مشابهی هم دربارهی «حقوق بشر» داريم. تا به حال شده است فکر کنیم که اين مفهوم «حقوق بشر» از کجا پیدا شد و چه شد که تبدیل به یکی از پايههای ثابت ادبیات سياسی جهان امروز ِ ما شد؟ تا به حال پرسيدهايم «قدمت»ِ حقوق بشر چند سال است؟ تا به حال پرسیدهايم که نخستين کسانی که مفهوم حقوق بشر را به نهادها و سازمانهای بينالمللی عرضه کردند چه کسانی بودند؟ فیلسوف بودند؟ جامعهشناس بودند؟ مردمشناس بودند؟ روانشناس بودند؟ سیاستمدار بودند؟ یا رماننویس بودند؟
ما ایرانیها البته خیلی دوست داريم بگوييم اولین منشور حقوق بشر را کوروش به جهانیان داد و باد نخوت ملیگرايی به دماغ بیندازيم و به جهانیان فخر بفروشیم. برایمان مهم هم نیست که آن حقوق بشر کجا و این حقوق بشر کجا؟ و اگر به ما بگويند که این مقایسهها فرقی با کاری که آقای خاتمی کرد ندارد، ممکن است برآشفته شويم. (مقصودم یکی دانستن «جامعهی مدنی» و «مدينة النبی» بود).
کسانی که اهل مطالعهی جدیتر و عمیقتر هستند، میتوانند نگاهی به کتاب «فرهنگ تاریخی حقوق بشر و سازمانهای بشردوستانه» بیندازند. در صفحات ابتدایی کتاب (تا حدود صفحهی ۳۶ کتاب)، گاهشماری آمده است که خطکش خوبی برای سیر تاریخی مفاهيم حقوق بشری امروز است. اولین تاریخی که در اين فهرست ثبت است، سال ۱۸۲۴ میلادی است که انگلستان حکم به ممنوعیت تجارت برده میدهد. دومی، سال ۱۸۶۳ است که آبراهام لینکلن دو فرمان مشهور آزادی را صادر میکند (در خصوص آزادی بردگان و ایالتهایی که بردگان در آنها آزاد هستند). بخش مهمی از این فهرست به وقایع مربوط به جنگهای جهانی اول و دوم اختصاص دارد. فضای جنگهای جهانی نقش مهمی در شکل دادن به این ادبیات و مفاهيم داشتهاند. و البته فضای جنگ سرد هم معيارهای تازهای به بحث افزودهاند (برای درک بهتر این مورد اخير، بد نیست کتاب «فهمِ سياستِ حقوق بشری آمريکا» را بخوانيد).
نکتهی جالب و بسیار عجیب در تاریخ مفاهيم حقوق بشر اين است که (در مرجع نخست) تا سال ۱۹۹۷ (که آخرين مورد در فهرست گاهشمار کتابِ فوقالذکر است)، ایران مطلقاً حضوری در خصوص مباحث مربوط به حقوق بشر ندارد، بر خلاف کشورهایی مثل بوروندی، اوگاندا، سومالی، آفریقای جنوبی، کشورهای منطقهی بالکان و بسیاری کشورهای دیگر (چیزهایی از قبيل «نسلکشی» هرگز در ایران معاصر اتفاق نيفتاده است).
اینها که گفتم آیا به اين معناست که رعایت حقوق بشر (به همان معنای تعریف شده و استاندارد رسانهای امروز – درست يا غلط) در ایران در وضعیت مطلوب است؟ یا همان چیزی است که «جامعهی جهانی» انتظار دارد؟ البته که نه! آیا حقوق انسانها، حقوق شهروندان ایرانی، چنانکه در قانون اساسی خودمان مصرّح شده است، رعايت میشود؟ من اعتقاد دارم که در اين مورد هم از وضع مطلوب سالهای درازی فاصله داریم.
حال تصور کنيد که در سالهای اولیهی انقلاب که حتی در سراسر جهان و در سازمانهای بینالمللی هم اين اندازه تأکید و تکیه بر حقوق بشر نبود و اصلاً ادبیات و زبان حقوق بشری شکل امروزی را نداشت، چه کسی در «ایران» حرف از حقوق بشر میزد؟ آیا لیبرالترين افرادی که در انقلاب ایران حضور داشتند، حرف زدن از حقوق بشر با معيارهای رسانهای امروز به مغزشان هم خطور میکرد؟ مثلاً مرحوم مهندس بازرگان اگر میخواست با اعدامی مخالفت کند، متوسل به بحثها و ارزشهای حقوق بشری (به شکلی که ما امروز میشناسیمشان) میشد؟ يا میگفت اين کار حق نیست، منصفانه، قانونی، عادلانه و مسلمانی نيست؟ فکر میکنید در فضای سنگین غلبهی جنگ سرد بر روابط بينالمللی، «سیاست خارجه»ی کشوری که تازه در آن انقلاب شده است (آن هم انقلاب اسلامی) و دولتمرداناش همه جوان هستند و هیچ کدام استخوانخردکردهی سیاست يا تئوریهای سیاسی نیستند (آن هم در کشوری که هنوز «حزب» در آن معنا ندارد)، چه شکلی باید داشته باشد؟
نيکآهنگ کاملاً حق دارد از میرحسین موسوی خوشاش نیايد. نيکآهنگ میتواند تمام گزینههای موجود در انتخابات آيندهی رياست جمهوری ایران را نفی کند (واقعاً لازم است بگوييم يا بپرسيم جايگزین منطقیای که از نوع نگاه او حاصل میشود، چه خواهد بود؟!). با تمام اینها، یک چيز به روشنی آشکار است: شناخت و درک نيکآهنگ از روابط بينالملل، سياست، حقوق بشر و قضايایی از این دست سطحی است (دیگر نمیگویم «ژورناليستی» چون حتی ژورنالیست هم گاهی اوقات میتواند بفهمد که يا در حوزهای که دانش ندارد نبايد حرف بزند و یا اگر چيزی میگوید سنجيده و حساب شده بگويد).
نقدهایی از اين جنس، متوجه نيکآهنگهای نوعی است. نيکآهنگ کوثر یک فرد نیست. او یکی از افرادی است که فهمشان از دموکراسی و حقوق بشر از این جنس است. تقصیر زیادی هم متوجه نيکآهنگ و همفکراناش نیست. مشکل بزرگ از جانب روشنفکران عرصهی عمومی است که فهم این مقولات را «مسأله» ما نکردهاند و ما را ملتفتِ ظرافتهای نظری و عملی آن نساختهاند. اينها که گفتم، لزوماً معنی نمیدهد که میرحسين موسوی يا کروبی (چون گویا نمايندهی «اصلاحات»اند)، يا اطرافيان و مشاورانشان فهمشان از این مقولات دقیقتر است؛ نه، مشکل ما عمومیتر از اينهاست. روشنفکران عرصهی عمومی ما، اگر وجود دارند، باید از خوابِ زمستانی بیدار شوند. مشکلِ جامعهی ما فقط جنتی و شریعتمداری نيست؛ ماجرا پيچيدهتر از اینهاست. بیدقتی و شلختگی نظری در میان انديشمندان، فعالان سیاسی و روزنامهنگاران ما بیداد میکند. فقط «الگوی زيست مسلمانی» يا «اقتصاد اسلامی» و «معماری اسلامی» نيست که خالی از دقت نظری است و مفاهيم در آنها لگدمال شدهاند؛ فهم از «حقوق بشر»، «دموکراسی»، «آزادی بيان» نیز وضع بهتری ندارد.
پ. ن. علاقهمندان بد نيست کتاب بسیار تأملبرانگیز «اختراع حقوق بشر» را هم بخوانند. نکتههای عميقی هست در اين کتاب.
پ. ن. برای کسانی که اهل مطالعهی بیشتر هستند، البته نیازی نیست يادآوری کنم که اینها لازمهاش این نیست که بگوييم توجه به «حق» انسانی مفهوم و پديدهای است امروزی یا مدرن و هرگز در گذشتههای دورتر و تاریخ کهن سابقه نداشت است. مضمون کلامِ من روشن بود: کاربرد مفاهيم «حقوق بشر»، «آزادی بيان» و «دموکراسی» در ادبيات سياسی و رواج و شيوعِ آنها، پديدهای است کاملاً تازه و امروزی (تازه در حد همين نيم قرن اخیر و عملاً بعد از پایان جنگ جهانی دوم).
مرتبط: اين مطلب، تکملهای است بر مطلب ديگری که پيشتر نوشته بودم با عنوان «از آرمان تا عمل - گره ذهنی انتخابات». از واکنشهای مختلفی که به این نوشته ديدهام استنباط میکنم که نه این مطلب حاضر به دقت خوانده شده و نه مطلب پيشين. البته با اين تفاوت که بعضی حق دارند با من اختلاف نظر داشته باشد. اما تفاوت است ميان اختلاف نظر و نفهميدن اصل حرف کسی.

نظرها (13)
مناسبات قدرت یعنی قدرت حاکم یا نیروهای محذوف را نیز در بر می گیرد؟ نگاهی به اعضای جمعیت حقوق بشر بیندازۀد اسامی طیف غالب مبارزان زمان شاه منهای جناح حزب جمهوری اسلامی را در آن می بینید. با کهلمه ها بازی نکنید لطفا، شما به علت کمبود مطالعات تاریخی مناسبات قدرت را تنها در ادبیات نیروی حاکم جستجو می کنید و چون چنین در ادبیات حزب جمهوری اسلامی و روزنامه آن به سردبیری میرحسین موسوی صحبت از حقوق بشر نمی یابید می گوئید در آن زمان هیچ کس نمی گفت...تاریخ بخوانید, تئوری بردازی در خلا کار روشنفکر عرصۀ عمومی نیست
------------------------------------------
دوست عزيز،
شما ورد گرفتهايد که «کمبود مطالعات تاريخی» و «تاریخ بخوانيد». بنده که با شما احتجاجی ندارم، اما شما که تاریخ را میشناسید و مطالعات تاريخی مفصل داريد، بفرماييد برای بنده نمونه بیاورید و مقایسه کنید که اين ادبيات در دورههای مختلف در سی سال گذشته چقدر برجسته بوده است؟ تاریخ قدیمیترین بیانيههای حقوق بشر را علیه ايران ارایه کنيد و از همه مهمتر - دقیقاً همان چيزی که ظاهرا تعمداً از کنارش عبور میکنيد - بفرماييد که چند نفر در ایران ما کار نظری عمیق دربارهی حقوق بشر کردهاند از جنس همین کار «اختراع حقوق بشر». پاسخ اینها را بدهيد و بعد بنده را متهم با تاریخ نادانی کنيد. تصحيح اشتباه کسی فرق دارد با تحقیر و طعنه زدن. اتفاقاً آنکه با کلمات بازی میکند، شماييد. بنده میگويم این تعابیر درست فهم نشده است و سیر تحول تاریخیشان در غرب با آنچه در کشور ما زیر سايهی سیاستهای دولتی رخ داده است، فرق دارد. شما میفرماييد من درکام از تاریخ سطحی است؟
د. م.
peyman | دوشنبه، ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۸، ۰۰:۳۲
مطلب حاوی بعضی اطلاعات غلط تاریخی است، “جمعيت دفاع از آزادى و حقوق بشر” توسط بازرگان و جمعی دیگر از فعالین قبل از انقلاب تاسیس شد. گفتمان حقوق بشری از آن زمان وجود داشت. از قضا موسوی به دلیل نزدیکی با این طیف ازین کوششها بی خبر نبود. مشکل شما این است که از تاریخ معاصر و انقلاب اطلاعات کم و سطحی دارید و بنا بر آن نظریه پردازی می کنید.
برای اطلاع بیشتر:
http://www.komitedefa.org/sidor/tashb.htm
--------------------------------------------
بنده هرگز نگفتم بحث از «حقوق بشر» در آن زمان اصلاً وجود نداشت. اتفاقا سازمانهای بینالمللی يکی از ایرادهايی که به شاه میگرفتند عدم رعايت حقوق بشر بود. اما عرض بنده این بود که اين گفتمان در سالهای اول انقلاب اصلا گفتمانی قابل اعتنا يا جدی در مناسبات قدرت نبود. آن زمان از ادبيات ديگری استفاده میشد. به همین سادگی. شما بدون اينکه مدعای بنده را درست بخوانيد بنده را متهم میکنید به ندانستن تاریخ معاصر و تاریخ انقلاب. بد نيست يکبار دیگر بخوانید مطلب را.
د. م.
peyman | یکشنبه، ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۸، ۲۱:۴۴
خدمت یک دوست -(زهرا،دهمین نظر- )عرض کنم همینکه امروز کسانی-مثل میرحسین،عباس عبدی ،حتی رفسنجانی و...- به طور واضح با این دیوانگانی که با سیاست هایشان سی سال است که ایران را به یک ویرانه بدل کرده اندفاصله دارند برای ما کافی است.تا بدانیم یک فرقی بین این دوتا هست.مگرخاتمی ازهمین آخوندها نبود ونیست؟ولی مامیدانیم که با انها فرق دارد.من نمیدانم امثال این دوست به دنبال چه میگردند؟سالهای دراز است که یک عده ادمهایی که میخواهند خود را به نحوی درجامعه جاکنند یقه این سروش بدبخت راگرفته اند که شماان موقع خودت یک خشونت گرا بوده ای و...حالاسروش که موضعش نظرا وعملا مشخص است بازهم دست ازسر اون برنمیدارند.یک عده هم دنبال اینها راه افتاده اند وحرفها رامثل طوطی تکرار میکنند.حالال شما حساب کنید اگرمیرحسین هم بیایدبگوید اقا غلط کردم باز یقه اش را میگیرند میگویند نه تواگرغلط کردی پس دیگر بکش کنارودهنت راببند.!!!!!!!!این منطق راه به جایی نخواهدبرد.چندسال پیش یک شخص جوانی که زبان برنده ای داشت میگشت تو این جلسات سیاسی دانشگاه شیراز وجو رابا حرفهای انقلابی خودش که بله این حرفها همه کشک است جزیک انقلاب چاره دیگری نداریم و...متاثرمیکرد.حالا من یک روز ازش پرسیدم نظرت درمورد سروش چیه؟گفت سروش یک دروغ گویه چون ازمردم به خاطر اون کارهاش معذرت نخواست.برای من اشکاره که این منطق چه مخرب است.فقط امیدوارم که این افراد روزی از این منطق بد برگردندوحرفهای برخی ادمهایی راتکرار نکنند که کم اوردند ومیخواهند این ضعفهای خودشان را با متهم کردن دیگران بپوشانند..به قول حافظ پرده برسرصدعیب نهان بنهادند.حالا بیایید ورای به میرحسین ندهید تا باز احمدی نژاد وامثال او بیایند بالا واین پیروزی یکی از این دو نتیجه را بیشتر ندارد:یا کشور ویران خواهد شدکه ازاین ویرانی به مخالفین میرحسین واحمدی نژاد سودی نمیرساند وضرر هم دارد.یا اینکه این وضعیت ادامه پیدا میکنه و به نوعی مشروعیت جناح استبداد پوپولیستی خواهد انجامید.ودیگر میشود یک آش شله قلمکار که مجبوریم هممون ازش بخوریم.تا کی باید قبول نکنیم که روند مبارزه با یک زشتی وبدی وشر شاید چندقرن طول بکشد وچون میبینیم یک شبه ارمانمان پیروز نمیشود ناامید بشیم وبرطبل بی عاری بکوبیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
چرا قبول نمیکنیم که اینبار باید بدون یک انقلاب ویرانگر( که انقلاب عاقبتش همین است که میبینیم وانقلاب به فرزندخودش هم رحم نمیند...)تلاش کنیم تا جامعه را با یک روندارام به سمت پیشرفت هدایت کنیم؟راهش این است که یک متکایی درسیاست داشته باشیم وانوقت کار روشنفکران وعالمان رونق خواهد گرفت.فعلا هم چاره ای نیست جز حذف احمدی نژاد ولو با میرحسین حذف بشود.من اشکارمیبینم که این حزب خدانشناس ازیک طرف دارد مردم عامی را با شعار وفریب به خودش جذب میکند از طرف دیگر هم افراد مستعد برای روشنفکری وچون وچرا را بابدبین کردن به مخالفین خودش کنار میزند.تااگربه خودشان رای نمیدهد به رقیب هم-میرحسین-رای ندهند!!!!!!!!!!!!!!این مملکت مثل اینکه به قول ان بزرگ سیاست قحط الرجل است.خدا به خیرکند؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
احمد | جمعه، ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸، ۱۷:۵۰
من فقط میتونم بگم از شما بعید بود!
چطورست که برخی دوستان چپگرا کوچکترین حرکات رییس جمهور فعلی رو زیر سوال میبرن اونوقت تا صبحت از اعدامهای دهه 60 میاد (یعنی زمان نخست وزیری آقای موسوی) ایشون میتونن و یا حق دارن طفره بروند!
برفرض که مفهوم دموکراسی تغییر کرده باشه یا پیشرفت کرده باشه، کسی که کاندید ریاست جمهوریه موظفه درباره کارنامه سابقش به قول معروف کلیر باشه و توضیح بده!
اینایی که شما نوشتی متین ولی دلیلی برای عدم پاسخگویی نیست!
ایضا ما مشکل مشابهی با جناب پرزیدنت خاتمی داشتیم از قتل های زنجیده ای گرفته تا 18 تیر و بستن روزنامه ها و ال و بل که وقتی تو سالن چمران دانشگاه تهران از ایشون پرسیدیم طفره رفتند!
میشه بفرمائید اگه زمان انتخابات و یا ریاست جمهوری ما از این آقایان کاملا محترم و مودب و دموکرات این سوالها رو درباره عدم کفایتشون درباره اینگونه حوادث نپرسیم پس کی بپرسیم؟!
یه سوال دیگه به خصوص از شما دارم چون مدتهاست وبلاگتون رو میخونم و دلم میخواد صادقانه جواب بدید:
اگه اون موقع به جای موسوی (که ظاهرا بعد از خاتمی شما خیلی به ایشون ارادت می ورزید طوریکه دارید سوال کردن رو هم زیر سوال میبرید و لازمه که یادآوری کنم با پست قبلیتون یعنی عدم ارادت ورزی در سیاست تضاد داره) اگه اون موقع به جای موسوی احمدی نژاد بود و طفره می رفت، شما الان چه پستی می زدید؟!
بنده در این مورد کاملا با علی معظمی هم عقیده ام!
--------------------------------------
در کجای نوشتهی من صحبت از تأييد يا تکذیب اعدامهای دههی شصت شده بود. شما متن رو درست خوندید؟ آخر من ديگر چه چيزی را برای شما توضيح بدهم وقتی يک متن سرراست را دقيق نمیخوانيد. همين بند بايد جواب خيلی از سؤالهای شما را بدهد: «اينها که گفتم، لزوماً معنی نمیدهد که میرحسين موسوی يا کروبی (چون گویا نمايندهی «اصلاحات»اند)، يا اطرافيان و مشاورانشان فهمشان از این مقولات دقیقتر است؛ نه، مشکل ما عمومیتر از اينهاست. روشنفکران عرصهی عمومی ما، اگر وجود دارند، باید از خوابِ زمستانی بیدار شوند. مشکلِ جامعهی ما فقط جنتی و شریعتمداری نيست؛ ماجرا پيچيدهتر از اینهاست. بیدقتی و شلختگی نظری در میان انديشمندان، فعالان سیاسی و روزنامهنگاران ما بیداد میکند. فقط «الگوی زيست مسلمانی» يا «اقتصاد اسلامی» و «معماری اسلامی» نيست که خالی از دقت نظری است و مفاهيم در آنها لگدمال شدهاند؛ فهم از «حقوق بشر»، «دموکراسی»، «آزادی بيان» نیز وضع بهتری ندارد.»
شما ظاهراً نقطهی مقابل «ارادت» را «تخریب» میدانيد. من کی به خاتمی «ارادت» داشتم که حالا به موسوی «ارادت» دارم؟ یعنی فرق تأمل و پرهیز از شتابزدگی را با دستپاچه شدن و انشای پر سوز و گداز نوشتن اين قدر سخت است فهميدن؟
د. م.
زهرا | پنجشنبه، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸، ۱۰:۱۱
اينكه در سالهاي اول انقلاب بحث راجع به مفاهيم مدرن كمتر مطرح بوده صحيح است اما دست كم از ميرحسين انتظار مي رود كه امروزه موضع خودش در برابر حوادث دهه 60 را بوضوح مشخص سازد. پرواضح است كه اين تعيين موضع از منظر حقوق بشر كه امروزه ارزشي جهان شمول است مورد نقد قرار خواهد گرفت. فكر نمي كنم كه در حال حاضراين انتظار زيادي باشد و دور زدن اين انتظارات و عدم تعيين موضع -نظير صحبت هاي آقاي موسوي در دانشگاه مازندران- قانع كننده نيست.
در مورد روشنفكران عرصه عمومي صحبت كرده ايد. به نظر مي رسد كه اتفاقاً بهترين زمان براي عرضه مطالبي راجع به حقوق بشر؛ جامعه مدني و ساير مفاهيم دنياي مدرن از جانب روشنفكران در زمان هاي انتخابات است و بهترين محل بحث؛ همين مباحث مربوط به دهه 60. نمي توان با استدلال از اينكه مردم از مفاهيم مدرن آگاهي نيستند؛ روشنفكران كم كاري كرده اند؛ جامعه ما فرق دارد و ... از طرح اين مباحث در اين زمان و محل ارزش زدايي كرد و خوب؛ كاريكاتور نيك آهنگ هم به طرح اين مباحث در فضاي عمومي كمك مي كند.
در ضمن در پاراگراف اول به شيوه "كيهان" به پشت پرده پرداخته ايد و سربسته بحث از رسالت و تكليف كرده ايد. اين نوع نگاه پسنديده نيست. اگر دلايلي داريد و توطئه اي در پشت پرده مي بينيد واضح و صريح به آن بپردازيد و گرنه جملاتي مثل اينكه: "فكر نكنيد نمي دونم پشت پرده چه خبره ولي كاري به اين كارا ندارم" جاي مناسبي در نوشته روشنفكرانه شما ندارد.
سيدناصر | پنجشنبه، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸، ۰۹:۰۳
well said.
and..
(واقعاً لازم است بگوييم يا بپرسيم جايگزین منطقیای که از نوع نگاه او حاصل میشود، چه خواهد بود؟!)
is excellent
ehsan10 | پنجشنبه، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸، ۰۷:۴۴
سلام،بااحترام
1-زبان شما بسیارتند وگزنده است.اشاره ای در متن هست:...ژورنالیست...ازقضا همین دیروز قسمت مربوط به گنجی را در بلاگت میخواندم.یاد آن مباحث افتادم.توضیحاتی که انجا دادید برای توجیه گزندگی درزبان تان قانعم نکرد
2-امایک حدس:احتمالا ازکمال هم نشینی با دکتر سروش چنین گزنده شده زبان شما.
3-میان گزندگی زبان شما ودکتر یک تفاوت ونقطه مشترک میبینم:تفاوت:من گزندگی درزبان سروش را جز درمورد حسین نصر درجاهای دیگر لازم وواقعی ودقیق میدانم ولی درمورد شما...اشتراک:صداقت شما رادراین گزندگی میبینم.
4- اما با این همه توصیه میکنم که درسخن گفتن درمورد دیگران بیشتر احتیاط کنید.
5-اما قصه دموکراسی :درمورد این یکی واقعا با شما موافقم ولی باید اعتراف کنم که اگر نبود اشنایی من با اثار دکتر سروش هرگز اشنایی من با عمق دموکراسی بالاتر از انچه یک شعار توخالی باشد نمیرفت.هرچند دانشجو وفارغ التحصیل رشته حقوق هم باشم.
احمد | پنجشنبه، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸، ۰۵:۵۷
واقعیت این است که برخوردی که با گروه های سیاسی و خانم ها برای حجاب و اهل فرهنگ ... در دوره ی آقای موسوی کردند را نمی توان فراموش کرد!
منتقد | پنجشنبه، ۱۷ اردیبهشت ۱۳۸۸، ۰۱:۴۷
داریوش می دونم که نیکان اینها رو می خونه و به یاد میاره که چند شب پیش باهاش در این مورد صحبت کردم و می دونه که چقدر عصبانی بودم از این روندش...
اما چیزی که اون شب فراموش کردم و بعد به یاد آوردم و در تفاوت نگاه کلی ما و خیلی دیگه از دوستان و نیکان می بینم یه نکته ساده است:
نیکان به سیاست دیگی که واسه من نمی جوشه توش سگ بجوشه یا بدتر معتقده... چون... چون: می دونه که دیگه نمی تونه به اون مملکت برگرده. پس اون مملکت مملکتش نیست. براش مهم نیست که احمدی نژاد توش رای بیاره یا هیتلر یا سوفیا لورن. اما برای تو داریوش و برای من و برای خیلی های دیگه هست. ذات حضور فیزیکی ما رو آرمانگرایی و تمامیت خواهی بی هوده رها می کنه و اندکی واقع نگر می کنه.
چقدر هنوز از دستت عصبانیم نیکان...!
دانیال | چهارشنبه، ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸، ۲۲:۳۹
بنده البته با شما موافقم ولی فکر کنم تاکید افرادی مثل نیک آهنگ این است که چرا این افراد گذشته اشان را نفی و محکوم نمی کنند...یعنی درست که آنها آن موقع تقصیر نداشته اند اما الان که فهمیده اند باید اول از گذشته عذرخواهی کنند و سپس صحبت از اصلاحات و حقوق شهروندی و غیره بکنند
عبدالله ساجدی | چهارشنبه، ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸، ۲۰:۰۴
به باور من نیک اهنگ تصویرگر است نه قلم بدست، هر وقت قلم بدست می گیرد ما را از ضعف نظری و ادبیات بهم ریخته و سخیف خود شرمنده می سازد. ادبیاتی که ساختار معلومی را دنبال نمی کند برآمده از ذهنی بهم ریخته و مملو از کینه از زمین و زمان است.
ناهید | چهارشنبه، ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸، ۱۹:۴۱
چقدر متین.
در مورد منشور کوروش همیشه منتظر یک همچون نوشتهای بودم. جسارت شما ستودنی است.
ببخشد آنقدر سواد آکادمیک ندارم که بنشینم تحلیلتان کنم ولیکن آنقدر شعورم میرسد که بین سره و ناسره، انتخابی روشن داشته باشم.
سوسن جعفری | چهارشنبه، ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸، ۱۵:۵۹
اين جمله از اون جمله های پرطمطراق و بی معناست: "البته برای من چيز تازهای نداشت که از نگاهِ نيکآهنگ آشکار کند"!! از نگاه نيک آهنگ آشکار کند؟؟ يعنی چی؟!
------------------------------------
برای رعایت خاطر نازک شما اصلاحاش میکنم. ولی معنایاش روشن بود: نيکآهنگ آن قدر از اين جنس مطالب نوشته و از این نوع کاریکارتورها کشیده است که واقعاً توضیح دادن و تحلیل کردن ندارد!
منوچهر | چهارشنبه، ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۸، ۱۴:۰۵