« April 2009 | صفحه‌ی اصلی | June 2009 »

بايگانی: May 2009

May 30, 2009

در اهميت معنای «مشترک‌الورود»؛ یا چرا به میرحسين موسوی رأی می‌دهم؟

چند روزی است به اين نتیجه رسیده‌ام که باید دودلی را کنار گذاشت و صراحتاً برای این انتخابات اعلامِ موضع کرد. دلیل اين تردیدِ من هم تا به امروز این بوده است که فکر می‌کردم هنوز دلایلی محکمی ندارم بر این‌که ميان کروبی و موسوی به عنوان کسانی که حداقل اندکی به خواسته‌های من نزديک‌ترند يا به عبارت بهتر، بسیار از احمدی‌نژاد دورترند، انتخاب روشنی انجام بدهم.

چنان‌که چندین بار گفته‌ام، به اعتقادِ من تلاش برای بیرون راندنِ محمود احمدی‌نژاد از ساختار قدرتِ سياسی و از مقام قوه‌ی مجريه‌ی کشور، مهم‌ترین انگیزه است برای رأی دادن به هر کسی جز او (به عبارت ديگر، احمدی‌نژاد از همه‌ی آستانه‌های خِرَد، اخلاق و دين عبور کرده است و کس دیگری نمی‌تواند – هر کارهم بکند – این همه ما را به عقب‌ماندگی و ذلت بکشاند). اين هم‌چنين یعنی وظیفه‌ی اخلاقی، عقلانی و ملی منِ ايرانی است که از هیچ قدمی برای سلب کردنِ این فرصت از محمود احمدی‌نژاد و کوتاه کردنِ این تهدید از سر ملت و کشور ایران، خودداری نکنم.

نخست اين‌که هيچ يک از نامزدهای مشهور به «اصلاح‌طلب» موجود (نه میرحسین موسوی و نه مهدی کروبی) نامزدِ آرمانی من نیستند. به عبارتِ ديگر، اين دو نامزد، حداکثر نماينده‌ی کفِ خواسته‌های من هستند. اما من، نماينده‌ی تمام ملت نیستم. اين ملت، از هر جنس و سنخی، صاحبِ فکر دارد (از عامی گرفته تا نخبه). مشکلاتِ همه‌ی ملت هم از جنس دغدغه‌های من نیست. لذا سنجيدنِ مصلحت عمومی کشور هم یکی از عواملی است که ناگزیر باید بر تصمیم‌گیری ما اثر بگذارد (اشاره‌ی من صريحاً به مشکلات معیشتی و بحران‌زده‌ی مردم است).

من به مهدی کروبی نمی‌توانم رأی بدهم به اين دلیل که چنان‌که در ماه‌های اخیر به دفعات نوشته‌ام، به اعتقادِ من، کشور ما نيازمند آرامش، سنجيدگی، پختگی و پرهیز از شعارهای احساسی و ارایه‌ی راه‌حل‌های رادیکال و افراطی است. مهدی کروبی با کارنامه‌ای که از او داریم و رفتارهای انتخاباتی ماه‌های اخیرش، نشان داده است که به سادگی می‌تواند هم به افراط بگرايد و هم به تفريط. به عبارتِ دیگر، چه بسا بعضی شعارهای آقای کروبی، به اصطلاح «بگیرد» و جواب بدهد، اما این حوالتی کار کردن‌ها، نه قاعده حساب می‌شود و نه مبنای تکيه‌ی عقلانی. هر اندازه هم که آقای کروبی – به قول دکتر سروش - «تراز نظام» باشد، دلیل نمی‌شود گمان کنم او لزوماً نتيجه‌ی مطلوب‌تری برای آینده‌ی ما رقم خواهد زد. صریح‌تر می‌گويم: کروبی نزدِ من، نسخه‌ی رادیکال‌تر شده و متهورتر خاتمی (يا به عبارتی اطرافيان او) است. من رادیکالیسم و افراط را ولو زیر لوای آزادی‌خواهی و دفاع از حقوق مدنی، زهر قتالی برای توسعه‌ی کشور می‌دانم.

آقای کروبی هر اندازه که مشاورانِ خوبی داشته باشد (ظاهراً اين یکی از قوی‌ترین دلايلی است که اين روزها در نوشته‌های انتخاباتی برای تقویت موضعِ آقای کروبی در گردش است)، اولاً خودِ او رابطه‌ی اندام‌وار یا ارگانیک با این مشاوران ندارد. به این معنا که این مشاوران از جنسِ خود آقای کروبی نیستند. این مشاوران چهل‌تکه‌ای هستند با گرایش‌های مختلف که تحت شرایط موجود به خاطر مروت و جوانمردی آقای کروبی گردِ او جمع شده‌اند. هيچ تضمینی نیست که فردا این‌ها باز هم همراه او بمانند و موقع اختلاف نظر فکری يا تفاوت مشی عملی يا از او جدا نشوند یا نقاری پيش نيايد (مثلاً، به نظر من آينده‌ی رابطه‌ی آقای کرباسچی و آقای کروبی آينده‌ی روشن و بی‌ابهامی نیست). ثانياً، آقای کروبی خودش هم باید بتواند در زمینه‌های مختلفی که از او پرسشی می‌شود، صاحب فکری و ایده‌ای باشد نه اين‌که توپ را بيندازد به ميدان مشاوران‌اش. مشورت گرفتن از مشاور یک چیز است و ژست و نمايشِ آن را دادن يا همه چیز را به دوش مشاور انداختن، چیز دیگر. اگر قرار باشد آقای کروبی بلندگوی گروهی باشد که از همه جا رانده و مانده‌اند، معلوم نیست فردا هنگام بروز اختلاف بين شيخ و پيرامونیان چه رخ خواهد داد.

تفاوت‌های موسوی در همین موارد به نظر من آشکار می‌شود. بگذاريد ابتدا بگویم همین‌که قابلیت‌ رأی جمع کردن موسوی بالاتر از کروبی است (و این واقعيتی است ملموس)، خود به طور بدیهی برای من حجتی است برای رأی دادن به موسوی. هر کس بخت بالاتری برای مغلوب کردن احمدی‌نژاد داشته باشد، به طور طبیعی گزينه‌ی مقبول من خواهد بود. این از نکته‌ی نخست. نکته‌ی بعد این است که تکلیفِ  ما با موسوی بسیار روشن‌تر است تا با کروبی. مهم نیست که کروبی نشسته است و حزب اعتماد ملی درست کرده است (اين قدر می‌گويند حزب درست کرده است که وهم و گمان برمان داشته که ایران شده است انگليس و کروبی کاری کرده است در قد و قواره‌ی احزاب استخوان‌دار سیاسی! نه از این خبرها نیست؛ با این‌حال همين کار ابتدايی هم بايد ستوده شود). مهم اين است که کروبی هر لحظه به سويی ميل خواهد کرد (بسته به اين‌که باد قدرت در اقيانوس سياست از کدام سو بوزد). دقت کنید که اين‌ها منافاتی ندارد با مروت و جوانمردی شيخ. آقای کروبی صفات و ويژگی‌های ستودنی فردی، کم ندارد. ولی اين‌ها فردی است، نهادينه نيست. آقای کروبی نزدِ من، الگوی مناسبی برای اتوریته و رهبری نیست (حداقل در برابر موسوی).

ادامه‌ی «در اهميت معنای «مشترک‌الورود»؛ یا چرا به میرحسين موسوی رأی می‌دهم؟»

May 26, 2009

از سه گاه نسیه تا افشاری نقد

حالی که اکنون دارم، سه‌گاه می‌طلبید؛ آوازی روی همين غزل مولوی که پايين می‌توانيد بشنويد. ولی هر چه بود، به جز از آواز نخراشيده‌ی خودم يا در دسترس نبود يا به حافظه‌ام نمی‌آمد که چه کسی خوانده است. افشاری‌اش اما، نقد، موجود است. می‌گويند افشاری، پرده‌ی جنون است. حال مرا کفاف نمی‌دهد، ولی شعر را دارد. شما هم اگر هوای هم‌دلی داريد،‌ بسم‌ الله:

اين آواز را حضرت شجريان خوانده است، در آلبوم «بوی باران». تار را که می‌زند؟ هوشنگ ظریف؟ نه؛ شهرام میر جلالی است. بگذريم...

May 22, 2009

آن بيست سال!

این روزها باب شده است که دوست و دشمن، آن ۲۰ سالِ غیبتِ میرحسین را از دیده‌ها به رخ‌اش بکشند و به شيوه‌های مختلف در کسرِ او بکوشند. طول و تفصیل نمی‌دهم و عرض می‌کنم که اين بیست سال و غيبت از آن، نه لزوماً برای موسوی نقطه‌ی ضعف است و نه می‌توان آن را نشانه‌ای از بی‌خبری یا عدم تغيیر دانست.

اول: کسی که پیوسته در اين سال‌ها در متن قدرت یا در بطن سیاست بوده است، نه تنها صاحب هيچ امتیاز مثبتی نيست، بلکه نمره‌ای منفی هم دارد به خاطر اين‌که در معرض شهوتِ‌ دایم به امر قدرت قرار داشته است. قدرتِ سیاسی تباه‌کننده است و اخلاق را آرام‌آرام می‌پوساند. نظام‌های دموکراتیک راهِ درمانِ این آفت را در اعمال محدوديتِ دوره‌ی تصدی شغل سیاسی و حداقل دوری دوره‌ای از قدرت يافته‌اند. پس از اين منظر، نه تنها هيچ اشکالی به اين غیبت وارد نیست که اتفاقاً خود نکته‌ای است بسیار مثبت از این رو که به قوت می‌توان گفت موسوی از آلودگی‌های اقتضايی حضور در قدرت و سیاست برکنار بوده است. از یاد نبریم که قدرت زمينه‌ساز فساد است.

دوم: بیست سال غايب بودن از رسانه‌ها، معنای‌اش غايب بودن از زندگی و از حيات نیست. اشکال غيبت، زمانی به ميرحسين موسوی وارد است که بتوانيم با شواهدی محکمه‌پسند نشان دهيم که او ۲۰ سال مثل اصحاب کهف در خواب بوده است! و این البته به بداهت، بطلان‌اش روشن است؛ ظاهراً همه می‌دانند که او در همين ۲۰ سال گذشته، در جايگاه‌های مختلف در جامعه حضور داشته ولو چهره‌ی خبرساز سياسی نبوده است.

سوم: بیست سال غیبت از قدرت به معنای نفهميدن و درک نکردن اقتضای سیاست و قدرت نیست. ساده‌ترین دليل‌اش هم این است که بسياری از زبده‌ترين تحلیل‌گران سياسی، روزنامه‌نگاران و انديشمندان برجسته، هيچ کدام‌شان مقامی دولتی و سیاسی ندارند. در نتيجه، چطور وقتی می‌توان گفت من و شما تغيير کرده‌ایم، نتوان گفت موسوی هم می‌تواند تغيیر کرده باشد؟ چطور است که ما به سادگی می‌توانيم به خودمان در مقام تحليل‌گر اعتبار بدهيم، ولی موسوی را به آسانی از این دایره بيرون می‌کنیم؟ نفی احتمال و امکان جدی تغيير کردن موسوی در جهتی مثبت (معنای‌اش را بگیريد بلوغ و پختگی) نشان از سوء ظن مفرط يا انتقام‌جويی و کینه‌کشی دارد.

گاهی اوقات موقعيت پیشينی احساسی ما بر منطق و خردمان سايه می‌اندازد. کسی را که خود را به خواب زده باشد، به دشواری بتوان بيدار کرد. اين افسانه‌ی ۲۰ سال را باید شکست و نشان داد که اگر ایرادی به میرحسین وارد باشد، از این زاويه نيست. کاش اين انتخابات باعث شود ما به روشن‌انديشی بيشتری برسيم و دست از منطق‌های بهانه‌جويانه و زيان‌بار به حال خود و آينده‌مان برداريم.

May 13, 2009

افشای دروغ و ريا تخریب نيست

این روزها مغالطه‌ای در زبان‌ها می‌چرخد و آن اين است که این همه از کژروی‌ها و بدکنشی‌های احمدی‌نژاد گفتن، خود مصداقِ بی‌اخلاقی است (نامِ سیاسی این به اصطلاح بی‌اخلاقی، می‌شود «تخريب»!). مغالطه، سخنِ دروغِ راست‌نماست. راست‌نماست به خاطر این‌که هر کس خود را اخلاقی بداند، با گرفتنِ گریبان دولت نهم، به ترديد می‌افتد که آيا کارش اخلاقی بوده است یا نه و چه بسا از روی احتياط هم که شده، عقب‌نشینی کند از این موضع. اما دروغ است (و دروغی بی‌فروغ است) به دلایل زير:

دروغ‌گویی، ریاکاری و دین‌فروشی دولت احمدی چيزی نیست که بر کسی پوشيده باشد. اين‌‌ها همان‌هاست که این مجموعه خود را بدان مفتخر می‌داند. معمولاً کسی که لغزشی دارد و خطایی مرتکب می‌شود، اگر هنوز اندکی شرم در او باقی باشد، آن‌ها را پنهان می‌کند. ولی این نادره‌گان دوران، در روز روشن دروغ می‌گويند، با وقاحت ريا می‌ورزند و لقمه‌ی شبهه می‌خورند (همان ارقام مفقود شده‌ای که هنوز هیچ‌کس توضیحی درباره‌اش نمی‌دهد، «لقمه‌ی شبهه» است اگر برای کسی در شبهه بودن‌اش هنوز شبهه‌ای هست!). هيچ احساس خجلتی هم در آن‌ها نيست. اگر قرار باشد کسی هم گریبانِ صاحب قدرت را نچسبد، این چه مسلمانی است و اين چه امر به معروف و نهی از منکری است؟

يک قلم از دروغ‌های آشکار محمود احمدی‌نژاد (و این فقط یک قلم است از بی‌شمار دروغِ نهادينه)، همان قصه‌ی هاله‌ی نور بود که فيلم‌اش موجود است در وب و همان‌جاست که آيت‌الله جوادی آملی به او می‌گويد دروغ نگوييد (آخر آدم به کسی که شهره است به راست‌گويی و صداقت که اندرز نمی‌دهد: «دروغ نگوييد!»). و باز هم فيلم از او موجود است در انکارِ صريح همين سخنان. دين‌ورزی «به تسبیح و سجاده و دلق نیست». خدمتِ به خلق هم با «نمايش خدمت» و خدمت يک دو روزه از جيب دگران، خدمت نیست. وقتی ريیس دولت می‌گوید توسعه فاقد بار ارزشی و انسانی است، نیازی نیست کسی به او توضیح بدهد که توسعه یعنی آبادانی کشور، یعنی فراهم کردن رفاه پایدار برای ملت، یعنی کشورداری اخلاقی؛ او تصميم خودش را برای شلختگی در برنامه‌ریزی گرفته است (اين همان رييس دولتی است که تمام بودجه‌اش در یک دفترچه‌ی کوچک جا می‌شود). اين‌ها البته مسأله‌ی فهم است و نعل وارونه زدن؛ حکایت بی‌اخلاقی‌ها و دروغ‌گویی‌های دولت نهم و ياران‌اش نيست. بی‌اخلاقی، یعنی رسوایی کردان و وقاحت دفاع از او. علما، برای پیشوايان جامعه‌ی مسلمانان شرایطی قایل‌اند و اهم آن البته عدالت است. هر چیزی که پیشوای سياسی جامعه را از عدالت ساقط کند، او را از پیشوایی هم می‌اندازد. اصرار کردن بر رسوايی کسی مثل کردان برای ساقط کردن احمدی‌نژاد از عدالت کافی نبود؟

افشای بی‌اخلاقی ریاکاران و دروغ‌گویان مصداق اشاعه‌ی فحشا نيست. اگر کسی نباشد که خرقه‌ی تزوير این‌ها را بدرد، پس فرق خیر و شر و راست و دروغ کجا معلوم می‌شود؟ اگر هنوز وجدان اخلاقی جامعه از این دروغ‌های آشکار گزیده می‌شود و رعشه بر وجود مسلمانی می‌افتد، شاید امیدی به آينده‌ی جامعه باشد. اگر جامعه‌ی ما به دروغ و ریا واکنش نشان نمی‌دهد و نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت است، تکلیف روشن است. جای بحثی نيست دیگر.

ایران، انگليس نيست. اما اين‌جا چیزی هست که آن‌جا نيست. هر کس شش ماه اين‌جا زندگی کند و مرتب تلويزیون تماشا کند، خواهد دید که چگونه سياست‌مداران را به سيخ و صلابه می‌کشند و حتی اگر به قدر ۱۰ پوند از اموال ماليات مردم (همان بيت‌المال خودمان) برای امور شخصی‌شان خرج کنند، اگر از مقام‌شان عزل نشوند (یا خودشان بلافاصله استعفا ندهند)، دست کم رسماً کاغذ به دست در تلویزیون ظاهر می‌شوند و از ملت عذرخواهی می‌کنند؛ می‌گويند پول را بر می‌گردانند و ديگر هرگز از این کارها نمی‌کنند (نمونه‌اش کاری بوده که شوهر جکی اسميت، وزیر کشور دولت براون کرده بود). چند هفته‌ای است همین ماجرا را بر سر نمايندگان حزب کارگر (در واقع بر سر دولت براون) دارند می‌آورند. حیف و میل‌های مالی در این کشور شوخی نيست. کمترين رقم تخلف می‌تواند باعث سقوط دولت شود. کوچک‌ترین دروغ و سوء استفاده ازاموال عمومی، در کمترین زمانی صدای رسانه‌های را بر سر آن‌ها بلند می‌کند. بالاترين مقام پلیس به خاطر تخلف زيردست‌اش يا اشتباه در تصميم‌گیری از مقام‌اش برکنار می‌شود. این حساسيت‌ها به «اعتماد» مردم، اسم‌اش اخلاق هست یا نه؟ و اين اندازه اخلاقی بودن، در کردار و گفتار کدام مسئول دولتی ما هست؟ نه؛ سخن گفتن از بی‌اخلاقی و بر آفتاب افکندن تخلف‌های دولت نهم، بی‌اخلاقی نیست. این قصه از من و شمای درويش بی‌قبا شروع نشده است. همان مجلسی که به وزرای اين دولت رأی اعتماد داده است، قصه‌ی رسوايی اين دولت را به بانگ بلند گفته است. پس این همه تعلل از چی‌ست؟ این همه خاموشی و چشم فروبستن بر آن همه دروغ چی‌ست؟

پ. ن. اين هم شاهد مدعای بنده: آقای احمدی‌نژاد قصد دارد به «تخريب»ها پاسخ بدهد! آقا! شما لازم نیست پاسخ بدهيد؛ کافی است حداقل در يکی دو مورد بيايید و عذرخواهی کنيد (البته عذرخواهی در قاموس حضرت‌عالی معنی ندارد؛ چون همه‌ی کارهاتان درست است). فکر نمی‌کنيد باید به خاطر تعلل و قصور و مشخصاً امتناع از عزل علی کردان (و حساسيت نشان ندادن به دروغ و تقلب)، باید عذرخواهی می‌کرديد؟ گرفتیم که به «تخريب»ها پاسخ داديد، جواب دروغ‌ها و رياکاری‌ها را چطور می‌دهید؟ جواب خدا را چطور؟! (البته ظاهراً خدای ما با خدای شما فرق دارد که لازم نيست به خاطر دروغ‌گويی و تظاهر به او جواب بدهيد).

May 12, 2009

سربلندی یا سرافکندگی اخلاقی؟

امکان و احتمال دوباره رييس جمهور شدن احمدی‌نژاد، نکته‌ای نيست که به آسانی بتوان از کنارش عبور کرد. همین یک نکته، خود می‌تواند عامل تعيين‌کننده و مهمی برای هر موضع‌گیری سلبی یا ايجابی و حتی حرف زدن یا حرف نزدنِ ما باشد. کسی که خود را مستغنی از داشتن ستاد می‌بیند و چهار سال خاصه‌خرجی کرده است و از کیسه‌ی ملت حیف و میل کرده تا رأی بخرد، برای‌اش مهم نیست که این بذل و بخشش‌ها، آیا چهار سال دیگر هم شدنی است يا نه. و قصه‌ی اقتصاد تنها یک گوشه‌ از قبای دريده‌ی ملت است!

تمامِ امروز با خودم کلنجار رفته‌ام که چه باید کرد و چه باید گفت؟ از ما چه کاری ساخته است؟ فکر می‌کنم تجربه‌ی تلخ چهار سال پيش بايد این درس عبرت‌آموز را اکنون پيش چشم ساکنان وبلاگستان نهاده باشد که وزنِ آن‌ها در رقابت‌های انتخاباتی، قابل اعتنا نيست. به عبارت ديگر، آن‌چه نتیجه‌ی انتخابات را رقم می‌زند، اين نيست که من و شمای انگشت‌شمار چه بگويیم و چه بکنيم (حتی رأی چهره‌های برجسته‌ی روشنفکری دینی و حزب‌های نام و نشان‌دارِ سیاسی هم نمی‌تواند گرهی بگشايد؛ مهم نيست که پشتِ که بایستند).

من اما تلاش می‌کنم کاری کنم و چیزی بگويم که پیشِ خودم و خدای خودم، فردای انتخابات سربلند باشم و احساس شرمساری نکنم. این کهنه‌دلق وبلاگ که «بر او وصله به صد شعبده پيراسته‌ايم»، مگر تا کجاها توان جلوه‌گری دارد؟ نمی‌دانم. هيچ نمی‌دانم. ولی بدون شک، اين‌ها وزنی برای اعمالِ تغييرِ جدی در صحنه‌ی سیاست ما ندارند. فارغ از اين‌که نتيجه‌ی انتخابات چه باشد، تلاش من اين است که هر چه می‌کنم و می‌گويم معطوف به یک هدف واحد باشد: ایستادگی در برابر بالا رفتن احمدی‌نژاد. مهم نيست که او رييس جمهور بشود یا نشود. اگر نشود که فبها و نعم و هو المطلوب؛ آن وقت می‌نشينيم و بحث می‌کنيم که کدام‌يک از نامزدها مناسب‌تر است و کدام اهل حرف است و کدام اهل عمل. ما هم خرسند خواهیم بود و سر به کله‌گوشه خورشید خواهيم ساييد که اندک قدمی در راه ايستادگی در برابر جهل و ريا و دروغ برداشته‌ایم. اما اگر شوربختانه احمدی‌نژاد به هر دلیلی رييس جمهور شد و سخن، قلم و کردارِ من به هر نحوی اندک‌ذره‌ای سهم در بالا رفتن او داشته باشد، اين من‌ام که پيش خدای خود و نفسِ خويشتن شرمسار خواهم بود که چندان مسئوليت اخلاقی و انسانی نداشته‌ام که رشد سرطانی جهل و ریاکاری را تشخیص بدهم. مولوی می‌گوید که: اول ای جان دفعِ شر موش کن / بعد از آن در جمعِ گندم کوش کن! تمام آن نظرورزی‌ها و نکته‌بینی‌ها در احوال اين نامزد یا آن اميدوار رياست جمهور تا وقتی که اطمينانی محکم حاصل نشود که آن سوی کار استوار شده است، هباءً منثوراً است. برای من بيش از هر چيز قصه‌ی اخلاق مهم است. فارغ از این‌که نتيجه‌ی انتخابات چه باشد، نمی‌خواهم سرافکنده‌ی اخلاق و انسانيت باشم.

فردای انتخابات بايد ديد که هر کسی چقدر کوشش کرده است تا ایران را از سیطره‌ی جهل و ظلمت بپیرايد. بهتر است نام نیک از خود باقی بگذاريم تا در تخریب اين و آن بکوشیم با توهم این‌که خواننده داريم و مراجعه کننده. کمترین حرفی که من می‌زنم اين است که اگر احمدی‌نژاد رييس جمهور شود، من به عنوان يک شهروند نه تنها «حق» داشته‌ام که به او رأی ندهم، بلکه حق داشته‌ام که او را نقد کنم و از همه مهم‌تر رضایت به این کژروی نداده‌ام. کار سختی نیست. می‌توانيم همه ترازويی پیش روی‌مان بگذاریم و ببينیم چقدر سهم در برکشیدن دولت احمدی داشته‌ایم يا داریم. اگر کسی قرار باشد جایی «توبه» کند، اين‌جاست که جای توبه است!

گروهی شايد استدلال کنند که خوب حالا احمدی‌نژاد چهار سال دیگر هم رييس جمهور شد؛ مگر چه می‌شود؟ خوب است بتوانيم پاسخ‌هایی روشن و بی‌پرده به همين پرسش بدهیم. این پرسش را اگر پاسخ دادیم، پاسخ ندادن به هر پرسش دیگر، وبال ما نخواهد شد. این يک پرسش است که قلبِ همه‌ی مسایل ماست.

May 11, 2009

مسکینا فرزند آدم!

کنار آسانسور ایستاده بودم. احساس کردم دو نفر ايرانی دارند با هم فارسی حرف می‌زنند. وقتی با هم از آسانسور پیاده شديم، دو نفر جلوتر از من قدم بر می‌داشتند. تنها يک جمله به گوش‌ام خورد: «صد و چهل هزار پوند پول من دارد به باد می‌رود». (البته به جای «به باد می‌رود» گوینده تعبیر دیگری به کار برد که بعضی‌ها وقت عصبانيت می‌گويند!). یک بار دیگر جمله را با خودتان بخوانید. وصف حال آدمی است که گرفتار مخمصه‌ی مالی شده است. برای همه کمابيش پيش می‌آيد (به درجات مختلف البته).

حال کدام جزء جمله برای چه شنونده‌ای مهم است؟ «صد و چهل هزار» اش؟ یا «پوند» بودن واحد پول؟ يا «پول»؟ یا «به باد رفتن» (حالا به هر شکلی که خواستید بخوانیدش!). ايرانی بودن گوينده؟ کدام‌اش؟ از ميان اين همه اجزاء، مرا فقط يک ترکیب اضافی تکان داد: «پولِ من»! صد و چهل هزار پوند رقمی نیست؛ صد و چهل میلیارد پوند هم! دولت و تنعم يا خاک‌نشينی زیاد مهم نیست. مهم اين است که طرف می‌گويد: «مالِ من»! اصلاً چرا می‌گویم «طرف»؟ من، تو، او، همه‌ی ما! عادت کرده‌ایم بگوييم «مالِ ما»: خانه‌ی ما، زن و فرزندِ ما، مقامِ ما، حقوق ما، کشورِ ما، دولتِ ما، کامپيوتر ما و همين‌جور بگير تا الی ما شاء الله!

مسکينا فرزند آدم! مسکینا او که مدام دم می‌زند از چیزی که وَهْم بَرَش داشته مالِ خودش است و نمی‌داند چیزی را که به همين سادگی بتوان از او ستاند یا ربود از اول هم چندان «مال» او نبوده است. همين خودش نشانه‌ی عجز آدمی نيست؟ وقتی آدمی اين مايه ناتوان است، آن همه تکبر از کجا می‌آيد که «ناز بر فلک و حکم بر ستاره» می‌کند؟ اين‌ها حال بیرونی‌ها و مردمی نيست که تماشای‌شان کنيم و به حال‌شان افسوس بخوريم که آی چه مردم دنیاپرستی هستند و چقدر غافل‌اند و چه و چه! این‌ها حال ماست! اين‌ها آيينه‌ی پريشانی و خودشیفته‌گی ماست. فقط وقتی از بیرون می‌شنویم‌شان شايد به آن‌ها حساس شویم. و گرنه صبح تا شب چيزهای مشابهی را تکرار می‌کنيم و حتی یک بار هم به خود نهيب نمی‌زنیم که: «دور است سرِ آب از اين باديه، هش دار! / تا غول بیابان نفريبد به سراب‌ات». بنشينیم و بينديشيم!

رأی به تقلید پذیرفته‌ای، رأی به تقليد بود سرسری!

من سخت وام‌دار اندیشه‌ی دکتر سروش‌ام و هيچ‌گاه حرمتی را که برای او به عنوان استادی فرهيخته که نفسی گرم و محضری روح‌نواز دارد فرو نمی‌نهم. من درباره‌ی نظر دکتر سروش نسبت به انتخابات (یعنی یک امر سیاسی صريح)، دیدگاه خودم را دارم. در يادداشتی دیگر، کوشش می‌کنم نشان بدهم چرا ماجرا را جور دیگری می‌بینم (در عین اين‌که دکتر سروش برای من سخت عزیز است).

در وضعيت سیاسی فعلی، هم کروبی و هم میرحسین موسوی، به اعتقاد من سرمایه‌های مهمی برای کشور ما هستند. و البته دکتر سروش هم در عرصه‌های عقلی و معرفت‌شناختی (و در حوزه‌ی شناختِ دين) سرمايه‌ای است بی‌بدیل. هیچ کدام از این سرمایه‌ها را به هیچ نوعی نبايد از دست داد یا به آن‌ها صدمه زد.

این مختصر را در واکنش به نوشته‌ی محمد قوچانی (پيغام سروش) می‌نویسم در روزنامه‌ی اعتماد ملی. این را درک می‌کنم که برای روزنامه‌ی اعتماد ملی که ارگان رسمی مهدی کروبی است، حمایت یکی از مهم‌ترین چهره‌های روشنفکری دینی، چه اندازه باعث ذوق‌زدگی می‌شود. اين عبارات محمد قوچانی را بخوانید: «آيا – چنان كه درباره برخي نويسندگان حامي شيخ معمول است – با لابي‌هاي فشرده و مذاكرات گسترده و بيانيه‌هاي راديكاليزه شيخ، سروش ترغيب‌ شده كه به او رای دهد؟ روشن است كه چنين نيست بلكه اصلي‌ترين حلقه ياران سروش در سفر اخير او به ايران، دكتر را به عكس اين گفتار و رفتار فرا خواندند و امروز با خواندن اين ديدگاه سروش بعيد نيست اين مصاحبه را بايكوت كنند و بگويند همان‌گونه كه مقلدان آيت‌الله بروجردي روز عاشورا خلاف همه سال از ايشان تقليد نمي‌كردند و آن يك روز كار خود را مي‌كردند و به شيوه خويش عزاداري مي‌كردند، مقلدان دكتر سروش هم روز انتخابات خلاف همه سال از استاد پيروي نمي‌كنند! اين گمانه‌زماني تقويت مي‌شود كه دريابيم نه ياران سروش رغبتي به لابي با شيخ داشتند و نه ياران شيخ فكر مي‌كردند بتوانند نظر سروش را جلب كنند چنان كه هم در سال ۸۴ و هم در سال ۸۸ از ديدگاه سروش ذوق‌زده شدند.»

اشکال من به يکی دو نکته‌ی ظريف در نوشته‌ی قوچانی است که نه برای خودِ او مناسب است (و نه برای مهدی کروبی) و نه بدون شک برای دکتر سروش. سخن گفتن از «مقلدان دکتر سروش» آن هم دکتر سروشی که تمام دستاوردش این بوده که به شاگردان‌اش بياموزد که از تقلید پرهیز کنند و نگاه خردمندانه و بصیرانه به مسايل داشته باشند، چيزی جز اهانت به سروش و شاگردانی نیست که سال‌ها پرورش داده است. اين که بگوييم: «مقلدان دكتر سروش هم روز انتخابات خلاف همه سال از استاد پيروي نمي‌كنند» یعنی انتظار داشته باشيم شاگردان دکتر سروش (به قول قوچانی «مقلدان»اش) از استادشان پیروی کنند!

من در عین تمام احترام عميقی که برای دکتر سروش قایل هستم، رأی سیاسی مستقلی دارم و شکی ندارم که استادی چون سروش به رأی مستقل حتی دشمنان‌اش هم احترام می‌گذارد چه برسد به دوستان‌اش! دکتر سروش به ما آموخته است که وقتی رأی علی ابن ابی‌طالب را درباره‌ی زنان می‌خوانيم، بايد توجه کنیم که او استدلال کرده است و وقتی پای استدلال به ميان می‌آید، رابطه‌ی شخص استدلال کننده و نظرش منسلخ می‌شود و ما فقط با استدلالی روبرو هستیم که می‌توانيم در آن خدشه کنیم. دکتر سروش هم این‌جا به سادگی استدلال کرده است. اين نهايت جفا و بی‌انصافی به دکتر سروش است که بگوييم چون دکتر سروش حامی کروبی است، شاگردان‌اش هم باید به کروبی رأی بدهند.

محمد قوچانی می‌نویسد که: « پس راز اين شيخ و سروش چيست؟ كه نه از سر وامداري است، نه حكمراني، نه رايزني و نه حتي همزباني... پاسخ را بايد در اين جمله سروش در مصاحبه اخيرش جست. آنجا كه مي‌گويد: به صراحت براي شما بگويم. اينكه كسي دوباره بيايد و در كسوت سياست ادعاي رسالت روشنفكري داشته باشد را نمي‌پسندم. بايد كسي بيايد كه مرد عمل باشد.». اما دقت نمی‌کند که سروش از «پسند» خودش سخن گفته است. و البته هم در پسند دکتر سروش می‌شود بحث کرد و هم در استدلال‌اش. بدون اين‌که وارد استدلال دکتر سروش (و تقویت يا تضعيف آن) شوم، این را دوباره برجسته می‌کنم که نه برای قوچانی و حزب متبوع‌اش، و نه برای دکتر سروش و شاگردان‌اش مناسب است که تصویر جمعی مقلد و پیروان چشم و گوش بسته‌ی فاقد قوه‌ی استدلال متین ارايه دهند. افتخار و اعتبار دکتر سروش به اين است که شاگردانی پرورش داده است که قوه‌ی استدلالی مستقل دارند و آموخته‌اند که خردشان می‌تواند بر پای خود بایستد.

مرتبط: وقتی رقيب اصلی فراموش می‌شود!

پ. ن. اين طرز تبلیغ محمد قوچانی برای مهدی کروبی، با این زبان و ادبيات، بيشتر ضد تبليغ بود تا تبليغ. بدتر از این نمی‌شد از کروبی دفاع کرد.

May 10, 2009

بسته‌ی اصلاحاتی!

این روزها زیاد به این جمله بر می‌خورم که به فلانی رأی می‌دهم چون اصلاح‌طلب است یا به فلانی رأی نمی‌دهم چون اصلاح‌طلب نیست. این جمله، جمله‌ای است مناقشه‌آميز و راهزن. گذشته از این، همين نوع نگاه‌ها باعث شکاف در جامعه می‌شود و بدتر از آن، به نظر من، باعث باختن بازی انتخابات در برابر جبهه‌ی احمدی‌نژاد می‌شود. دلايل‌ام را توضیح می‌دهم.

مهم‌ترين دليل من اين است: واژه‌ی «اصلاحات» و تعبیر «اصلاح‌طلبان» در کشور ما بسیار مبهم است (و از جنسِ – به قول دوستی نازنين - «کليات ابوالبقا»ست!). هيچ کس دقیقاً نمی‌داند اصلاحات شامل چه چيزهايی هست و چه چیزهايی را در بر نمی‌گیرد. همه البته تصوراتی کلی از اصلاحات دارند. همه ظاهراً می‌پذیرند که اصلاحات با رسانه‌های آزاد سرِ همدلی دارد يا خواهان محدود شدن قدرت‌های بی‌قید و شرط اهل سياست و مدافع شفافيت و پاسخگويی است. اما با این کلیات، وقتی به مصادیق می‌رسيم، مشکلات ما شروع می‌شوند. به جرأت می‌گويم که در کشور ما روی هر کس که شهره به اصلاح‌طلبی است انگشت بگذاريد، می‌شود از همان زاويه‌ی اصلاحات به او خرده گرفت. عرض بنده البته اين نيست که چيزی هست به اسم اصلاحات و من با آن مخالفم. عرض بنده اين است که اين تعبیر عرض عريضی دارد و بسيار تفسير بردار است. کسی که برای من اصلاح‌طلب است،‌ برای کس ديگر نيست. کسی که، مثلاً، برای من نماد نیرنگ و حیله‌گری است، شايد برای کس ديگری اصلاح‌طلب باشد. در نتیجه، اين تعابير و برچسب‌ها، کمک چندانی به حل مشکل ما نمی‌کند.

ما نياز به مقوله‌بندی‌های روشن‌تر و جدی‌تری داریم. من فکر می‌کنم ديگر وقت آن نیست که دوباره از سوراخ مفاهيم کلی و نامتعينی مثل «اصلاحات» و «مردم‌سالاری» (دينی يا غیر دينی) گزیده شويم. لازم نيست ارزش‌های متعالی انسانی و مدنی را قربانی کنيم. ارزش‌های مهم کشورداری لزوماً مندرج یا مستتر در اين تعابير پر ابهام نيستند. من فهم روشنی از «اصلاحات» یا «اصلاح‌طلبی» ندارم (و البته به آن اشکالاتی هم دارم). اصلاحات، یک بسته نيست که بگوييم موسوی تمام اقلام اين بسته را داراست و کروبی نه (یا بر عکس، کروبی نماد تمام عيارِ بسته‌ی اصلاحات است و موسوی نیست).

اصلاح‌طلبان حکومتی و حزب‌های شناسنامه‌دار کشور (هر جوری که فکر می‌کنند و با هر سياستی که دارند)، البته جای خود را دارند. اما من به عنوان کسی که می‌خواهد مستقل از دسته‌بندی‌های سياسی باقی بماند، فکر می‌کنم بايد به احتیاط با اين تعابیر برخورد کرد. شايد کسی که رسماً عضو یا گرداننده‌ی یک حزب «اصلاح‌طلب» است يا شهره است به «اصلاح‌طلبی» (و حتی متمايل است به «اصلاح‌طلبی») از ديدِ من چندان چهره‌ی مناسبی نباشد برای آرمان‌هایی که دارم (آرمان‌هايی که اشتراک بسیاری با آرمان‌های اعلام شده‌ی این «اصلاح‌طلبان» دارد). از نگاه به اصلاحات به مثابه‌ی يک «بسته» باید عبور کرد؛ اين نگاه‌های ذات‌گرایانه، راه توسعه را درازتر می‌کنند.

مستور و مست هر دو چو از يک قبيله‌اند...

(۱)
دلايل ما در ترجيح دادن کروبی بر موسوی يا بر عکس چی‌ست؟ خوب است دلایل عمده را فهرست کنيم و بسنجیم.

مهم‌ترين و محکم‌ترين دليل در رأی دادن به هر یک از این دو نفر، جلوگیری از به قدرت رسیدن دوباره‌ی احمدی‌نژاد است. تباه‌کاری، ترویج دروغ، ريا، تزوير و لمپنيسم، به اضافه‌ی سوء تدبیر و به باد دادن سرمايه‌های مادی و معنوی کشور، کمترین دلايل خردمندان برای رأی دادن به موسوی یا کروبی و هراس از به قدرت رسيدن دوباره‌ی احمدی‌نژاد است. طبیعی است که انتظار داشته باشيم رييس جمهور بعدی نسخه‌ی دیگری از احمدی‌نژاد نباشد. اما مهم است که این قدر مسئولیت‌پذیر باشيم که هوس‌ناکانه موسوی یا کروبی را هم‌شأن احمدی‌نژاد ندانيم. صريح‌تر و روشن‌تر نمی‌توان از این سخن گفت که هر نقدی به هر نامزدی جز احمدی‌نژاد که نتواند عيوب کار احمدی‌نژاد را آشکار کند (و از همه مهم‌ترین زیان و خطر جدی او را برای آينده‌ی کشور نشان بدهد) يا ناخواسته حاشيه‌ی امنی بر بدکنشی و کژروی او فراهم کند، خدمت به او خواهد بود.

معيارهای مهم برای انتخاب یکی از دو نامزد مورد حمایت اصلاح‌طلبان سابق، ظاهراً به قرار زیر است:
یکم اين‌که نامزد مورد نظر اهل عمل است يا اهل حرف. متعلق سخن بسیار روشن است. دوره‌ی هشت ساله‌ی رياست جمهوری سيد محمد خاتمی تداعی کننده‌ی بلاغت در سخنوری و قصور در عمل جدی و تعيين کننده بوده است. فارغ از این‌که دلايل و توجيه‌های خاتمی برای این وضعیت چی‌ست، این نکته یکی از موارد تعيين‌کننده برای تصميم‌گیری درباره‌ی نامزدهاست. بدون شک اهل انديشه از بی‌عملی سیاست‌مداران ما، و توجيه‌گری (یا لفاظی) به ستوه آمده‌اند. و اين موضع، موضع به حق و عدالت‌خواهانه‌ای است که نمی‌توان آن را نادیده گرفت.

دوم معیار اين است که نامزد مورد نظر چقدر در گذشته‌ی خود تجديد نظر کرده است. اگر نامزدی قرار باشد همان سخنان قبلی را تکرار کند و خودش توانایی نقد گذشته‌اش را نداشته باشد، طبيعی است که جای سؤال و تأمل برای رأی‌دهندگان باقی بگذارد. اما بايد توجه کرد که این معيار هم معیاری است که با گزینه‌های موجود نسبت يکسانی دارد و هيچ بعید نيست همه‌ی اين نامزدها نمره‌ی نامطلوبی در این زمينه بگيرند (خاطرتان هست آقای کروبی خطاب به اصلاح‌طلبان می‌گفت همه‌مان باید «توبه» کنيم؟)

سوم اين‌که نامزد مورد نظر چه اندازه می‌تواند ياريگر ما در تحقق قوی‌ترین انگيزه‌ی حضور در انتخابات باشد؟ کدام‌ يک از این نامزدها می‌توانند راه را بر تکرارِ فاجعه‌گونه‌ی پديده‌ی احمدی‌نژاد سد کنند؟

اما معيار سوم، يا به عبارتی مهم‌ترین انگیزه‌ی حضور جدی در انتخابات فعلی (که صف‌آرايی احمدی‌نژاد در برابر هر که غیر از احمدی‌نژاد است)، حتی می‌تواند ما را به رياست‌ جمهوری محسن رضایی يا محمد باقر قالیباف برساند. يعنی اگر ورود ما به مسأله‌ی انتخابات حداقلی باشد و تلاش برای عبور از يک فاجعه‌ی چهارساله‌ی ديگر، اعتنا به هر گزینه‌ای که بتواند فاتح صندوق‌های رأی باشد، اعتنای مهم و خردمندانه‌ای است.

اما پرسش ظاهراً از این‌جا آغاز می‌شود که با فرض رييس جمهور نشدن احمدی‌نژاد، نامزد مورد حمایت ما چه خواهد کرد؟ اعتقاد من این است که در حال حاضر مسأله مشترک الورود است. یعنی اگر بخواهيم دليلی علیه نامزدی کروبی بیاوریم، می‌توان دلیل دیگری علیه نامزدی موسوی هم اقامه کرد (و بر عکس). آقای کروبی در هفته‌های گذشته نشان داده است که اگر موقعیت اقتضا کند، او هم از ادبیات و زبانی استفاده خواهد کرد که چندان با ادبیات احمدی‌نژاد تفاوت ندارد. ایشان بود که اصطلاح «حکم حکومتی» را باب کرد و اخیراً هم گفته است که به آن اعتقاد دارد. آقای موسوی هم گفته است که به ولايت فقیه اعتقاد دارد. اما اعتقاد به ولایت فقيه کجا و عملی کردن حکم حکومتی با آن تبعات سنگین در فشل کردن اصلاح‌طلبان کجا؟ می‌شود بر آقای موسوی هم اشکالاتی وارد کرد؛ اما ايشان یا در این ۲۰ ساله در ساختار قدرت نبود يا کسی سخنان‌اش را پوشش نداده و نمی‌توان به آسانی درباره‌اش قضاوت کرد. اين البته لزوماً دليل بر این نمی‌شود که کروبی نامزد نامناسبی است. مضمون اصلی حرف من اين است که واقعاً ما دلیل محکم و قانع‌کننده‌ای در ترجيح کروبی بر موسوی نداريم، مگر اين‌که بتوانيم نشان دهيم کروبی آراء بيشتری از موسوی جلب خواهد کرد. اين نکته هم فارغ از نظريه‌پردازی، به صورت تجربی قابل پیگیری است.

من فکر می‌کنم در گفتار يا کردار آقای موسوی یا کروبی هيچ قرينه‌ی نگران‌کننده‌ای نیست که اگر هر کدام رييس جمهور شوند، فضای بازی را که برای اهل اندیشه فراهم خواهند کرد، کمتر باشد. یعنی هيچ يک امتیازی در اين زمینه بر دیگری ندارد.

ادامه دارد...

May 6, 2009

آلزایمر یا آناکرونيسمِ معکوس؟!

امروز کاريکاتوری را از نيک‌آهنگ ديدم (با عنوان «آلزايمر») که البته این نوعِ نگاه‌های نیک‌آهنگ برای من تازگی نداشت، اما نکاتی حاشيه‌ای و قابل تأمل دارد که به اعتقادِ من «مسأله‌»ی روشنفکران ایرانی و البته روزنامه‌نگاران‌اش (و به طور خاص‌تر کاریکاتوریست‌های‌اش) است. من درباره‌ی «رسالت» و «تکليف» اين گروه‌ها هيچ نظری ندارم؛ خودشان می‌دانند و رسالت و تکلیف‌شان. اما چند نکته را سعی می‌کنم يادآوری کنم شاید باعث شود در نوعِ نگاه‌مان به مسایل اجتماعی و سیاسی تجدید نظر کنيم.

کاریکاتور نيک‌آهنگ تلويحاً دارد می‌گويد که آلزایمری بر فضای گفتمان ميرحسين موسوی غلبه کرده است (بر خودِ او یا بر مردم؟) که فراموش کرده‌اند «سیاست خارجه‌ی دهه‌ی ۶۰»، «حقوق بشر دهه‌ی ۶۰» (بله، شاخ در نیاوريد، «حقوق بشر دهه‌ی ۶۰»!) و «پاکسازی‌های دهه‌ی ۶۰» چه بوده است. چیزی که می‌خواهم بنويسم مقدمه‌ای دارد که اندکی طولانی شايد باشد ولی چه بسا به خواندن‌اش بیَرزد.

يک بار دیگر اين را درباره‌ی دموکراسی نوشته بودم که نه تنها افکار عمومی مردم (و توده‌ها) شناخت درست و دقیقی از «دموکراسی» ندارند که روشنفکران و روزنامه‌نگارانِ ما هم تصورشان از دموکراسی چیزی است شبیه به فیل تاریک‌خانه. يک کعبه‌‌ی آمال آرمانی در آن دور دست‌ها هست که نماد و عينیت آزادی، عدالت و خوبی است که اگر به آن برسيم، از دیدِ اين گروه، همه‌ی مشکلات‌مان حل خواهد شد. یا شاید (اگر کمی انصاف و فروتنی داشته باشند) بگويند که اهمّ مشکلات ما حل خواهد شد.

اول اين‌که اگر دموکراسی را حاکمیت مردم بر خودشان (؟!) معنا کنیم و بلافاصله‌ معادل نارسا، غلط‌انداز و آفت‌خیز «مردم‌سالاری» (چه دينی چه غير دینی) را در برابرش قرار دهیم، از همان اول راه‌مان به ترکستان است. بد نیست یک بار دیگر نخبگان جامعه، مفهوم‌سازان و کسانی که این ادبيات را در فرهنگ مردم جاری کرده‌اند، در دانش تاریخی و علمی‌شان درباره‌ی دموکراسی تجدید نظر کنند.

دوم. نقد کردن و سنجشِ دوباره‌ی فهم ما از دموکراسی به معنای نفی تمام ارزش‌های خوب، انسانی و متعالی دموکراسی نيست. دموکراسی را اگر به معنای توزيع قدرت و جلوگیری از انباشت دايمی اهرم‌های اعمال‌نظر سیاسی در دست یک فرد یا گروه خاص بگیریم و اگر استیفا و ادای حقوق شهروندان و نظارت مستمر بر عملکرد حاکمان و پاسخگو کردن آن‌ها بدانیم، گمان می‌کنم به فهمی نسبتاً سرراست و قابل فهم از دموکراسی رسیده‌ایم (دقت کنيم که نگفته‌ام چه کسی و چگونه بر عملکرد حاکمان نظارت می‌کند چون خودِ بحث محل نزاع بسیار است – حتی در کشورهای اروپایی و غربی).

مثال دموکراسی را برای فتح بابِ بحث زدم. پيش‌تر به دفعات درباره‌ی آزادی بیان هم نوشته بودم. وضع آزادی بیان هم بهتر نیست. مشکل مشابهی هم درباره‌ی «حقوق بشر» داريم. تا به حال شده است فکر کنیم که اين مفهوم «حقوق بشر» از کجا پیدا شد و چه شد که تبدیل به یکی از پايه‌های ثابت ادبیات سياسی جهان امروز ِ ما شد؟ تا به حال پرسيده‌ايم «قدمت»ِ حقوق بشر چند سال است؟ تا به حال پرسیده‌ايم که نخستين کسانی که مفهوم حقوق بشر را به نهادها و سازمان‌های بين‌المللی عرضه کردند چه کسانی بودند؟ فیلسوف بودند؟ جامعه‌شناس بودند؟ مردم‌شناس بودند؟ روان‌شناس بودند؟ سیاست‌مدار بودند؟ یا رمان‌نویس بودند؟

ادامه‌ی «آلزایمر یا آناکرونيسمِ معکوس؟!»

May 2, 2009

در آفات ارادت، مصايب براندازی (سخت و نرم) و بقيه‌ی چیزها!

فهرست‌وار می‌نويسم تا مصدع اوقات شريف خوانندگان‌ عزيزتر از جان نشوم:
•    ارادت‌ورزی در عرصه‌ی سياست، مضر و بلکه‌ ويرانگر است. مهم نیست، موضوع و مخاطب اين ارادت‌ورزی (که پهلو به پهلوی تملق و چاپلوسی می‌ساید)، احمدی‌نژاد باشد، یا خاتمی یا میرحسين موسوی یا کروبی. اين شعر سعدی درباره‌ی همه‌ی دوستان و دشمنانی که در مدیح شریف و وضیع قلمفرسایی می‌کنند و قصاید غرا و غزل‌های دلربا می‌سرایند مصداق دارد:
چه حاجت که نُه کرسی آسمان / نهی زیر پای قزل ارسلان
مگو پاي عزت بر افلاک نه / بگو روی اخلاص بر خاک نه
به طاعت بنه چهره بر آستان / كه اين است سر جاده‌ی راستان
تطهیر زبان و ادبیات فارسی از مديحه‌سرایی و ارادت‌کيشی تاریخی نه تنها برای ناکسان که حتی برای کسان، تکلیف اخلاقی مهمی برای ماست. آن‌ها که از صالحان‌اند نیازی به این مدیحه‌سرایی‌ها و دل لرزندان‌های عوام ندارند؛ ناصالحان که تکلیف‌شان روشن است. این هشدار، البته متوجه کسانی است که فکر می‌کنند با مدح بزرگی از بزرگان يا محبوبی از محبوبان، علی‌الخصوص آن‌ها که در سیاست دستی دارند، خدمتی به کسی می‌کنند یا قدمی در راه اصلاح این مرز و بوم بر می‌دارند. این نوع ورود به سیاست، آفت‌ها دارد بی‌شمار. وظیفه‌ی صاحبان خرد است که نسبت به این لغزش‌ها و جوانی‌ کردن‌ها هشدار جدی بدهند و حساسيت به خرج دهند به اغراق و مبالغه‌های شاعرانه.
•    من با براندازی از نوع سخت و نرم‌اش به شدت مخالف‌ام. من ضد انقلاب هستم چون به انقلاب در برابر نظام جمهوری اسلامی ایران اعتقاد ندارم. مشکلات و بحران‌های جامعه‌ی ما، چه بیرونی باشند و چه درونی، با توسعه‌ی درازمدت و رشد فکری مردم و حاکمانِ ما حل می‌شود. مشکل بزرگ ما این است که کسانی که در اين انديشه با من هم‌نظر هستند، در اقليت‌اند. کسانی که مثل من می‌انديشند، از همه سو آماجِ تیر طعنه‌اند. دوستان و دشمنانی که گمان می‌کنند راهِ صلاح کشور و ملت، از براندازی نرم يا سخت می‌گذرد، البته منطق اين اندیشه را به دشواری می‌فهمند. مشکل بزرگ‌تر این است که کسانی به زبان ممکن است بگويند که خواهان براندازی نیستند، اما در نظر و عمل چنان‌اند که هيچ نتیجه‌ای نمی‌توان از کردارشان جز «براندازی» (یا نرم یا سخت) گرفت. مقصودم از براندازی البته چيزی نيست که دستگاه امنیتی ایران به خلايق القاء می‌کند و با آن مخالفان‌اش را نفله می‌کند (لمپن‌های سياسی، بُل نگيرند!)؛ مراد من از براندازی اين است: اعمال تغيیر در جامعه و رهبران جامعه با خشونت یا شیوه‌های خشن، طلبکارانه و غيرمنطقی (خشونت در زبان هم مصداقی از خشونت است، حتی اگر خلاف قانون نباشد). یعنی آرمان‌خواهانه، حلقه‌ی اقبال ناممکن جنبانيدن. يعنی بزرگ کردن حرف‌هایی از جنس صحبت‌ها و غرغرهای مردم کوچه و خیابان در تاکسی و بقالی و سبزی‌فروشی و تئوری ساختن از آن‌ها و شعار از آن‌ها بیرون کشيدن. باید به اين اندازه از بلوغ برسيم که بفهميم شناخت جامعه و سياست، بالاتر از چهار تا شعار احساسی (ولو آزادی‌خواهانه) اما خالی از تأمل و اندیشه‌ی عمیق جامعه‌شناختی و معرفتی است. فقدان بصیرت در نظر، به بی‌پروایی و شتاب‌زدگی در پاسخ‌ طلبیدن منجر می‌شود و البته حاصل‌اش چیزی نیست جز حرف و حرف و حرف و تشفی‌ خاطر و خالی کردن دل!
•    کنش‌گران سياسی و اجتماعی جامعه‌ی ما سخت نیازمند بصیرت نظری و معرفتی و البته صداقت و شجاعت‌اند. دقت نظر و حدّت بصر، متاع نايابی است که این روزها به دشواری بتوان در میان نخبگان سياسی امروز کشور سراغ کرد. هنوز هم هیجان و تنش و حادثه است که این طایفه را به شوق می‌آورد و حرکت‌شان می‌دهد. دریغ که هنوز به میزان از پختگی نرسيده‌ايم. افسوس که کسانی که امروز بر طبل حادثه می‌کوبند، نمی‌دانند حریف و رقیبِ بزرگ‌تر سياسی‌شان بسیار از آن‌ها هوشمند‌تر و چالاک‌تر است. آن‌چه این جوانان در آینه می‌بینند، استخفاف‌گران در خشتِ خام می‌بينند! بزرگ باید شد!
•    با اتمام بازی انتخابات، حتی اگر احمدی‌نژاد رييس جمهور نشود و موسوی یا کروبی رييس جمهور شوند، مشکل ما با ارادت‌ورزان، طرف‌داران هیجان و عاطفه، و انديشه‌های سطحی و ماجراجو تمام نمی‌شود. فکر توسعه‌ی درازمدت و کلان، فکری است که ديرتر به ذهنِ اهل هيجان خطور می‌کند. یکی در فکر پرورش نسل است؛ دیگری در سودای رفتن از اين ستون به آن ستون. البته حرج چندانی هم نيست؛ برای عده‌ای واقعاً امروز را به فردا رساندن مسأله است. برای بعضی‌های دیگر، اما، نيست. اين‌ها که نوشتم بيشتر خطاب‌اش به آن بعضی‌های ديگر است که ذهن، قلم و قدم‌شان را به کار تأمل بيشتر نمی‌زنند و از راه هيجان دادن و هيجان گرفتن ارتزاق می‌کنند. خداوند عاقبت همه‌ی ما را ختم به خير گرداناد!
Free counter and web stats