« March 2009 | صفحه‌ی اصلی | May 2009 »

بايگانی: April 2009

April 28, 2009

فحش‌خورِ ملسِ «دکتر» و جای خالی «عقل»!

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم بعضی چیزها ارزش ندارند که آدم وقتِ شریف را صرف آن کند. چیزی که می‌نويسم یا، به عبارتی، نقل می‌کنم، اصلاً تازگی ندارد. نُقل محفل خلایق است این حرف‌ها. اما تأمل‌برانگیز است، «خاصه اکنون که جهان مژده‌ی (!) خردادی داد»!

۱. در این‌جا آمده است (اصل مطلب در رجانیوز منتشر شده و گويا کتابی است برای خودش) که: «در جريان نامه دکتر به بوش رئيس جمهور آمريکا يک بار آقا مدظله العالي با رضايتمندي از اين اقدام دکتر، درباره اين ابتکارش پرسيد. دکتر هم براي ايشان توضيح داد وقتي آقا آن سال را سال پيامبر اعظم اعلام کردند، دکتر ياد نامه‌هاي حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم افتاده و با خودش گفته خوب است آقا هم چنين نامه‌هايي براي سران ابرقدرت هاي مستکبر بنويسد. اما با ملاحظه اينکه ممکن است نامه‌ها بي‌پاسخ بماند يا پاسخ نامه‌ها اهانت آميز باشد و شأن ولايت خدشه‌دار شود، خودش دست به نوشتن نامه زده

چند نکته در حاشیه‌ی این جمله به ذهن می‌رسد: ۱. رييس دولت نهم با رهبر کشور درباره‌ی نوشتن آن نامه مطلقاً مشورت نکرده بوده است و از همین روست که رهبر کشور از او استفسار می‌کند که این ابتکار را از کجا آوردید؟ (به عبارت دیگر چرا اين کار را کردی؟). دوم این‌که ایشان نگران آبروی رهبر کشور است که مبادا کسی اسائه‌ی ادبی بکند. اما رييس جمهور که نمادِ اراده و انتخاب ملت تلقی می‌شود، آبروی‌اش چندان مهم نیست. به عبارت دیگر، چون ایشان فحش‌خورشان مَلَس است و مسأله‌ی رياست‌جمهوری ناگهان برای‌شان شخصی شده است، اشکالی ندارد خودشان فحشی بخورند (و البته ملت هم ضمناً نواخته شوند). چرا؟ چون مصالحِ شخص ايشان و خلقیات‌شان مترادف و يکسان با آن چيزی تلقی می‌شود که برای ملّت خوب است. ایشان هم عزت و کرامتِ شخصِ خودش به عنوان یک مسلمان و هم عزت و کرامت ایرانی را وجه المصالحه‌ی ماجراجویی‌های شخصی خودش کرده است (به شهادت همین جملات). مضافاً این‌که در امری به اين اهمیت و با آن همه تبعاتی که ممکن است بیافریند، خرد سیاسی حکم می‌کند آدم با بزرگان کشور مشورت کند نه این‌که سرِ خود دست به نامه‌نگاری بزند. دقت کنید که این «رضایت‌مندی» آقا نیست که در این نقل قول برجسته می‌شود، بلکه استفسار رهبر کشور است از رييس جمهور یعنی من پاک بی‌خبر بودم. و تصور بفرماييد حال سیاست‌مداری را که رهبر کشور را از چنین تصمیم‌هایی بی‌خبر نگه می‌دارد!


۲. در همان منبع آمده است: «سفر دکتر به امريکا در ماه رمضان بود. دکتر و چند نفر از وزرا و نمايندگان چون دائم السفر هستند، در طول سفر در هواپيما روزه بودند. چون زمين مي چرخد و شب و روز جا به جا مي شود، روزه‌شان ۲۳ ساعت طول کشيد.»

باز هم از همان نکاتِ حاشیه‌ای بالا! فقیهی که به ايشان حکم می‌کند ۲۳ ساعت در شبانه‌روز، روزه‌دار باشد، چه کسی است؟ این کدام شرعی است که حکم متناسب با عقل‌اش، آن هم برای رييس جمهور که لازم است توانایی بدنی، تمرکز حواس و هوشیاری لازم را برای اخذ تصمیم‌های مهم و دیپلماتیک، آن هم در سفر به کشوری مثل آمریکا داشته باشد، این است که ۲۳ ساعت روزه بگیرد؟ یعنی مسأله فقط حکمِ شرعی محض نیست؛ مسأله جایگاه رييس جمهور و کاری هم قرار است بکند هم هست. خوب این‌ها دو چيز را احتمالاً نشان می‌دهد: (۱) يا عمق و شدت پای‌بندی ایشان با احکام دینی را نشان می‌دهد که در این صورت باید پرسيد اگر ايشان در قطب زندگی کند یا شش ماه ایشان را بفرستند مأموریت و مأموريت‌ِ ایشان با ماه رمضان برخورد کند (و آن شش ماه هم شش ماهِ روز قطبی باشد)، لابد ایشان در آن ماهِ رمضان تلف می‌شوند، چون مجبور می‌شوند هر ۲۴ ساعت روز را روزه بگیرند! (فرض کنیم ايشان رييس جمهور نبود و می‌توانست یک ماه تمام برود قُطب) (۲) ايشان این حرف‌ها را برای به دست آوردن دلِ مردمِ ساده‌ و مؤمن می‌گويد که خوب معنای‌اش از روز هم روشن‌تر است! به اين اضافه کنید مورد بندِ قبلی را که ایشان خودش (یا رهبر کشور) را در مقام رسول الله می‌گذارد و محتوای پیام‌اش را با پیام نبوت قیاس می‌کند و طرف‌اش را با پادشاهان هم‌عصر پیامبر! این قیاس هم البته صورتِ ظاهر و پنهانی دارد. می‌شود با این قیاس‌ها «عوام» را خام کرد که یکی پیدا شده و امروز راهِ پیامبر را می‌رود!

خوب این نمونه‌ها بی‌شمارند. یعنی واقعاً از حد احصاء خارج‌اند. در این چهار سال آن قدر از این روایاتِ سيره‌ای از «دکتر» نقل شده است که مثنوی هفتاد من کاغذ می‌شود. گمان هم نمی‌کنم اين‌ها واقعاً دروغ باشد. اما چه راستی! به هر کدام از این‌ها که نگاه کنیم می‌بینيم جای يک چيز سخت خالی است: عقل! و این همان عقلی است که علمای شیعه این قدر بر آن انگشت گذاشته‌اند. بقيه‌ی مطالب همین سیره‌ی احمدیه را اگر بخوانيد می‌بینید که چقدر جای خالی خردمندی و عقلانيت در اين‌ها احساس می‌شود.

این پیش‌ در آمد را فعلاً داشته باشید. در یادداشتی دیگر خواهم نوشت که کسانی که روایات مشابهی را برای نامزدهای ديگری از قبیل آقای کروبی و آقای ميرحسين موسوی نقل می‌کنند، نه تنها خدمتی به بالا رفتن ارج و قربِ این‌ها نزدِ اهل خرد نمی‌کنند، بلکه ما را نسبت به خردمندی خودشان هم به تردید می‌اندازند. قصه‌گویی و حکايت کردن کجا و خردورزی و حکمت‌گویی کجا؟ اين مختصر باشد تا بعد.

April 26, 2009

از آرمان تا عمل – گره ذهنی انتخاباتی

چند روز گذشته ميانه‌ی کارم و دیروقت شب مشغول خواندن ديدگاه‌های مختلف درباره‌ی انتخابات رياست جمهوری بوده‌ام. يکی از چیزهایی که در نوشته‌های دور و نزدیک فراوان ديده‌ام، فقدان امید و رمق و شور و شوق است برای «تغيير». چرا می‌گويم تغيير و نمی‌گویم حضور در انتخابات یا تصميم گرفتن بر سر یک نامزدِ خاص؟ دلیل‌اش اين است که هر فکری که از خیال بسیاری از به جان آمدگان از وضع موجود می‌گذرد، عمدتاً آرمان‌گرایانه است و حتی یک قدم کار در آن نیست!

يکی از وردهای این روزها در ادبيات مربوط به انتخابات اين است که فلانی بياید بگوید آن روزها چه می‌کرده است. این فلانی البته احمدی‌نژاد نيست. چون نیازی به هيچ روزش نيست جز همین روزهای چهار سال اخیر (و البته روزگار شهرداری‌اش). خلاصه این‌که همه سخت تمايل داريم هر کس نامزد رياست جمهوری شد، حسابی درست و حسابی پس بدهد. یعنی تا کارنامه‌ی نامزد مربوطه را نبينیم و يک صد آفرین بزرگ کنارش نگذاریم به اين سادگی‌ها نمی‌پذيریم که طرف قرار است «سیاست‌مدار» باشد نه رهبر دینی و پیشوای معنوی یا پیر و مرشد احوال باطنی آدم و ده‌ها چيز مربوط و نامربوط ديگر. این‌ها معنای‌اش این نیست که به سادگی چشم ببندیم به کسانی که پرونده‌ای تاریک و پلید دارند و دست‌شان تا مرفق به ناپاکی آلوده است و ذهن‌شان سرشار از جهالت و خرافه است. اما بايد به ياد داشته باشیم که انتخابات صحنه‌ی عمل سیاسی است‌، نه صحرای محشر و جای حساب و کتاب در برابر ميزان عدل الاهی.

من میانِ سياست‌مدار آرمانی و سياست‌مدار عملی و واقع‌گرا تفاوت می‌بينم. سياست‌مدار آرمانی وجود خارجی ندارد و نخواهد داشت. سیاست‌مدار واقعی هم لزوماً نباید بی‌اخلاق باشد و حريص به قدرتِ محض و فاقد مسئولیت. سياست‌مدار واقعی در ذهنِ من باید درست‌کار باشد،‌ مسئوليت‌پذیر و پاسخگو (در حدِ امکان). درست‌کار و صادق يعنی اين‌که دروغ و ریا و تزویر تا نهان‌ترين خانه‌های جان‌اش رسوخ نکرده باشد. تشخيص اين نکته کار زیاد سختی نیست. می‌شود نامزدهای موجود را با همين معیار سنجيد.

اما یکی از واقعیت‌های دردناکی که اين روزها می‌بینم اين است که هنوز دوستان ما نقش انتخابات – و همان رأی ناقابل را – جدی نمی‌گیرند. اگر هم خودشان را راضی می‌کنند که رأی بدهند، به اکراه است و چِندِش که بالاخره قرار نيست چيز زيادی عوض شود و همان آش است و همان کاسه. خوب این حرف خیلی معنای عمیق‌تری دارد. وقتی می‌شنويم که رأی هم اگر بدهید که کس ديگری جای احمدی‌نژاد بيايد – حالا هر کسی باشد – وضع ما «تغيير» نخواهد کرد و در بر همان پاشنه خواهد چرخید، آیا به فکر فرو نمی‌رويم؟ راستی چه اتفاقی افتاده است؟ چرا این نگاه؟ آيا اين واقعيت تغييرناپذیر کشور ماست؟ من فکر می‌کنم شنیدن اين جنس نظرها، بدون شک منعکس‌کننده‌ی یک چيز هست: پيروزی سياست استخفاف! سياست استخفاف باعث اطاعت قوم می‌شود. باعث خالی شدن دلِ مردمی می‌شود که امروز نقش رعيت را بازی می‌کنند. اما سیاست استخفاف، شوق به تغيير و اميد به آینده‌ی متفاوت را هم می‌کشد. سياست استخفاف پيروزی‌اش در گرو همان نظر بالاست که باز هم در بر همان پاشنه خواهد چرخيد. انتشار این نظر و باور راسخ به آن داشتن، آينه‌ی پيروزی سياست استخفاف است. سیاست استخفاف، مردم را مرعوب می‌کند و اميد را در آن‌ها می‌کشد. زبانه کشیدن آتش اميد، می‌تواند بسیاری از ناممکن‌ها را ممکن کند. نبايد به موج ناامیدی به هیچ شکلی دامن زد.

اين مقدمه‌ی طولانی برای این بود که بنويسم از نظر من،‌ در کشوری مثل ما – و حتی در کشورهای توسعه‌یافته‌تری از ایران – تغيير و تحول به کندی رخ می‌دهد. اتفاق‌هایی مثل انقلاب کمونيستی، انقلاب اسلامی ایران، فروپاشی شوروی سابق دیگر به اين سادگی رخ نمی‌دهند. تغييرهای راديکال، نتيجه‌اش چیزی می‌شود شبیه وضعیت امروز افغانستان و عراق: يعنی شکست پیاپی و ناکامی پیوسته‌ی کسانی که فکر می‌کردند به اين شيوه می‌شود آزادی و دموکراسی را به آن کشورها برد. به نظر من يکی از اشتباهات امپراتوری آمریکا همين بود که فکر می‌کرد می‌تواند دست به تغييرات سريع و يکشبه بزند. توسعه‌ی سياسی و فرهنگی در کشور ما زمان می‌برد. مقدمات لازم دارد. یکی از مقدمات مهم و واجب‌اش، مشارکت پیگیر، لجوجانه و سرسختانه در همین صندوق پاره‌پاره و بر سر نیزه‌ی انتخابات است. و این فقط و فقط یک قدم برای حل مسأله‌ای است که راه حلی درازمدت دارد.

با نق زدن، نشر يأس و دلسردی – که دردِ مشترکِ همه‌ی ماست – مشکل ما هرگز حل نخواهد شد. راهِ تغييرات راديکال و خشن نیز، بیراهه‌ای است که حاصل‌اش طولانی‌تر شدن راه توسعه و «بهبود کيفيت زندگی» مردم است. راه نهادينه کردن اخلاق مدنی، از صبر، خويشتنداری، اعتدال و پرهيز از آرمان‌گرایی‌های بی‌سرانجام است. اگر قرار است تغييری رخ بدهد، بايد سخت‌رو بود و شهامت روبرو شدن با دشواری‌های غيرمنتظره را هم داشت. از پا نشستن و به اکراه تن به بازی استخفاف و رعب دادن، ما را فقط عقب خواهد برد.

April 23, 2009

يک نقطه‌ی عطف در تاریخ انتخابات ایران

فکر می‌‌کنم وقتِ آن رسیده است که نکات تازه‌ای را درباره‌ی نامزدهای به اصطلاح اهل اصلاح بنويسم. مقصودم مثنای بازمانده از مثلث اصلاحی است (که ضلع سوم‌اش خاتمی بود).

پيش از هر چیز، می‌خواهم اشاره کنم به کار تأسف‌بار و به عبارت دیگر شرم‌آور و ناجوانمردانه‌ی وب‌سايت حاميان نامزدی آقای کروبی در متهم کردن ستاد انتخابات میرحسین موسوی به «ارتباط» با بی‌بی‌سی فارسی. عنوان بیشتر شبیه اتهام‌های کيهان و رجانیوز است. ادبيات هم شبیه به ادبیات همان جناح است. مطلب هم گويا با ابوالفضل فاتح اشاره دارد (که فکر می‌کنم هیچ میانه‌ی خوشی با بی‌بی‌سی فارسی ندارد). و بعد هم می‌بینيم که نوشته‌اند: «اخبار تکمیلی در این زمینه به زودی توسط امید ۸۸ منتشر می‌شود.» این جمله بیشتر شباهت‌ به پرونده‌سازی‌های امنيتی دارد. دوستی امروز می‌گفت اين‌ها کار عوامل نفوذی است. فرض را بر این می‌گذارم که اين کار، از همان عوامل نفوذی صادر شده باشد. حتی در این صورت، جناح حامیان آقای کروبی و اطرافيان‌اش، از قبيل آقایان ابطحی، کرباسچی و نجفی و همچنين خود ایشان باید موضع صریح می‌گرفتند و با قاطعیت اين رفتار را تکذيب ‌و محکوم می‌کردند. اين ادبيات و اين شيوه در شأن آقای کروبی نيست و تنها باعث تخریب خودِ‌ او می‌شود. همين‌که اين جناح تا اين لحظه سکوت کرده است و هيچ پاسخ محکمی به این شبهه‌پراکنی‌ها نداده است، نشان از موافقت ضمنی آن‌ها با اين شیوه‌ی سيئه دارد. وقتی حاميان یک نامزد رياست جمهوری، با اين ادبيات و زبان از «ارتباط» با بی‌بی‌سی فارسی حرف می‌زنند، حرف‌های بسیاری پشت‌‌اش نشسته است. هیچ معلوم نيست وقتی اين افراد به قدرت برسند، رفتارشان با صاحبان امروزی قدرت فرق داشته باشد. جناح کروبی بهتر است در مقابل رقیب‌اش جوانمردی بيش‌تری پیشه کند. هنوز هم دير نشده است و می‌توانند آبِ رفته را به جوی باز گردانند. مهم محکوم کردن قاطعانه‌ی تخریب رقیبِ هم‌فکرشان است. ظاهراً کروبی از لحاظ فکری و اصولی به میرحسين موسوی نزدیک‌تر است تا هر نامزد ديگری. اين حرکت و این سکوت، معنای خوبی ندارد.

اما اصلِ سخن من: از شواهد بر می‌آید که ميرحسين موسوی در مبارزه‌ی انتخاباتی‌اش جدی‌تر شده است و صراحت و شفافيت بيشتری پیدا کرده است. سخنانِ امروزش در مشهد، هم جسارت دارد و هم تيزبینی (صراحت از این بیشتر: «وقتی درباره یک موضوعی اجماعی در کشور پیش می‌آید، هر فراتر رفتنی از آن اجماع، افراطی‌گری است. این‌که در سطح جهان مطابق هنجارهای بین‌المللی تاکید کنیم که سرنوشت فلسطین باید به دست خود فلسطینیان تامین شود، یک تصمیم بیست و چند ساله انقلاب است و پای آن ایستاده‌ایم اما متاسفانه بعضی‌ها پا را فراتر می‌گذارند و افتضاح سوییس به بار می‌آید»؟). این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که تهديد تلويحی ترور که رسماً از سوی استاندار تهران و سایت رجانیوز مطرح شده است، موسوی را در موقعیتی قرار داده است که مجامله و تعارف را کنار بگذارد. ميرحسين رسماً گفته است که در تمام اين سال‌ها که می‌گویند از صحنه غایب بوده است،‌ در مناصب مختلفی حضور داشته است و این رسانه‌ها بوده‌اند که تا به حال به سراغ او نيامده‌اند (اين يعنی بايکوت خبری میرحسین موسوی که به خوبی نشان می‌دهد چرا موافقان و مخالفان او و نسل امروزی چيز زیادی درباره‌ی کارهایی که می‌کرده است نمی‌دانند). او به درستی می‌گوید که به من حق بدهيد که در این پنجاه روز باقی مانده از انتخابات از خودم بگويم تا اين‌که بخواهم از دولت‌های مختلف تعریف کنم. به هر تقدیر، مجموع سخنانی که موسوی امروز در مشهد گفته است نشان می‌دهد او به یک استراتژی جدی اعتنا دارد. یک نمونه‌اش این است که گفته است اگر نام کسی را به عنوان وزیر مطرح کنم تا انتخابات تخریب‌اش می‌کنند. این هم نشان از هوش‌مندی موسوی دارد و هم حاکی از شناخت او از فضای شديداً مسموم سیاسی در کشور است.

اما تمام این‌ها را برای این بند نوشته‌ام:‌ در روزهای اخیر اتفاقی افتاده است که می‌تواند نقطه‌ی عطفی در تاریخ انتخابات رياست جمهوری ایران باشد. تا به حال سابقه نداشته است که همسر يک نامزد رياست جمهوری شانه به شانه‌ی همسرش در کمپين انتخاباتی شرکت کند. از زهرا رهنورد تا به حال دو مطلب رسانه‌ای (پس از نامزدی میرحسين موسوی) منتشر شده است. يکی با عنوان «زنان، رفع تبعیض و انتخابات دهم ریاست جمهوری» در سایت کلمه؛ و ديگری مصاحبه‌ای با کيوان مهرگان در روزنامه‌ی اعتماد (اشتباه نکنید؛‌ روزنامه‌ی «اعتماد ملی» نيست!). اما اهميت حضور زهرا رهنورد در چی‌ست؟
اين عکس نمادین است و سزاوار تحليل!


اول این‌که این اتفاقی استثنایی در صحنه‌ی سياست ايران است. تا به حال هيچ نامزد رياست جمهوری در ایران (و البته هیچ رييس جمهوری در ايران) همسرش در رسانه‌ها حضوری قابل اعتنا نداشته است. حضور زهرا رهنورد تصادفی نيست. زهرا رهنورد فقط به خاطر میرحسين موسوی نيست که در این صحنه حضور دارد. او سال‌‌هاست که در صحنه‌های دانشگاهی و هنری کشور حاضر بوده است. در نتيجه، همراهی‌اش با همسرش،‌ تنها امتداد طبیعی کارهای سابق اوست. شکل و شمايل متفاوت خانم رهنورد هم حاجتی به شرح و بیان ندارد.



این‌که در جلسه‌ی سخنرانی میرحسین موسوی، زهرا رهنورد در کنار او نشسته است، حاوی پيام‌های زیادی است. خاتمی این امکان را نداشت. چنین کاری از کروبی ساخته نيست. تنها کاری که کروبی ممکن است انجام بدهد اين است که با ذوق‌زدگی وعده بدهد که وزیر زن هم خواهد داشت. رويکرد میرحسين موسوی به ماجرای وزارت زنان هم واقع‌بینانه‌تر است و هم منطقی‌تر. هیچ معلوم نيست که در دولت آينده‌ی میرحسين موسوی همسرش نقشی اجرايی يا دولتی داشته باشد. اما نفس حضور زهرا رهنورد می‌تواند برای زنان ایران آغاز دوره‌ای متفاوت .باشد



با تمام اشکالاتی که به بعضی از اطرافیان میرحسين موسوی و به اندیشه‌شان، از نظر من و بعضی از دوستان و هم‌فکران‌ام، وارد است، در وضعیت فعلی احساس من اين است که در صورتی که اتفاق غیرمنتظره‌ای نیفتد، موسوی وزنه‌ی قابل اعتناتری نسبت به کروبی است. اما باز هم اتفاقات روزهای آینده نشان خواهد داد که تصمیم خردمندانه‌تر در انتخاب رييس جمهور آينده چه خواهد بود.

April 22, 2009

درباره‌ی نسبت حق و مسئولیت

یادداشتی که درباره‌ی سخنان رييس دولت نهم در ژنو (و حرف‌های قبلی دیگرش) نوشته بودم  (+) گويا برای عده‌ای اسباب سوء تفاهم شده است. بی‌پرده توضيح می‌دهم:
آقای احمدی‌نژاد مثل هر انسان دیگری که صاحب شأن و کرامت انسانی است، حتی اگر رييس جمهور ايران هم نبود، «حق مسلم»اش این است که بتواند آزادانه و بدون ترس از آزار و تعقیب «حرف»‌اش را بزند و «عقيده»اش را بیان کند. اين حق آقای احمدی‌نژاد مستقل و فارغ از این است که من فکر می‌کنم او آدم خوبی هست يا نه. اما نمی‌توان از منبر «آزادی بيان» سخنانی گفت که در رفتار، گفتار و کردارِ خودِ ما هيچ نشانی از پای‌بندی به آن‌ها نيست.

اين‌که اعتراض کنیم آزادی بیان فقط ابزاری شده است در دست غربی‌ها برای حمله به عقايد مسلمانان، اعتراض به جايی است. آزادی بیان حقی است که هر انسان فارغ از کيش و آيين‌اش بايد داشته باشد. اما قيدهای‌اش اين‌هاست: ۱. آزادی بیان بی حد و حصر نيست و استثنا بردار است؛ ۲. بيان وقتی از حد عقيده‌ی محض عبور کند و مدلول‌های عملی داشته باشد، تکلیف‌آور هم هست و باید نشانی از مسئوليت‌پذیری و پاسخ‌گویی در قایل سخن هم دید.

خلاصه‌ی سخن بنده اين بود که آری، اسراييل رژیمی است که مرتب حقوق بشر را نقض می‌کند و نمونه‌ی عینی تبعیض‌نژادی است؛ ولی این حرف زیبنده‌ی دهان کسی که خودش مرتکب اين کارها نشده باشد. اين سخنان شایسته‌ی کسی است که نشانی از عمل هم در او باشد. نمی‌توان از ادبیات و زبان علی ابن ابی‌طالب استفاده کرد ولی عمل و کرداری شبيه به معاویه و خوارج داشت. ما فقط تشنه‌ی شنیدن «حرف»های (ظاهراً) خوب نباید باشیم. نشانه و علامت حرف و سخنِ خوب آتشین بودن و شهرآشوب بودن نیست. می‌شود به ظلم اسراييل اعتراض کرد، اما جوری اعتراض کرد که نهایت کار اسراييل محکوم شود و دست‌اش خالی باشد؛ نه این‌که انتقاد ما از اسراييل نتیجه‌اش بشود مظلوم‌نمايی اسراييل و امتیاز گرفتن پی در پی. این يعنی نقض غرض آشکار. ما فقط سخن نمی‌گوییم برای تشفی خاطر و جنجال درست کردن. انسان مسئولیت‌پذیر سخن‌اش را می‌سنجد و تعهد به لوازم سخن‌اش دارد. به قول مسعود بهنود، ایشان در ژنو صحبت می‌کند که سودش را در ایران ببرد. ایشان در کلمبیا خودش را رسوای خاص و عام می‌کند که با نعل وارونه زدن و تبلیغات دروغین در ایران، قضایا را معکوس جلوه دهد. مشکل اين‌هاست، نه این که ما احمدی‌نژاد را دوست داریم يا دوست نداريم.

پس، در زمينه‌ی آزادی سخن گفتن، اين دیگر مسأله‌ی «حق شهروندی» آقای احمدی‌نژاد نيست. احمدی‌نژاد نمادی است از یکی از ساختارهای قدرت. طبيعی است که باید حساسیت ما به کسی که ابزارها و امکانات‌اش با شهروندان عادی فرق دارد، بیشتر باشد. نباید مرتکب این مغالطه شد که نمی‌توان گفت چون ما از آقای احمدی‌نژاد خوش‌مان نمی‌آيد، او حق ندارد حرف‌اش را بزند. بنای استدلال من در اعتراض به سخنان آقای احمدی‌نژاد این نبود که من او را خوش نمی‌دارم. هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. عوامانه سخن گفتن، یعنی خالی کردن سخن از ظرایف و دقايق جايگاه و مقام، به بهانه‌ی نفس یک سخن. اشکال احمدی‌نژاد سخن‌ناشناسی و موقع‌ناشناسی است، نه استفاده از حقوق انسانی‌اش.

April 21, 2009

مرگِ رسانه‌ی آزاد، سالم و مستقل

این را به یکی از دوستان نازنين هميشه می‌گویم که ما هميشه برای تمدد اعصاب و تفریح، بعضی وقت‌ها شبکه‌ی خبر ایران را تماشا می‌کنیم. یعنی حقیقتاً برای این‌که آدم قدر عافیت و رسانه‌ی سالمی را که تماشا کردن‌اش اهانت به شعورِ انسانی نباشد، بداند، باید هفته‌ای یک بار تماشاگر برنامه‌ها و به ویژه اخبار صدا و سیمای ایران باشد. خوب این تماشا به قصد تفریح و دانستنِ قدرِ عافیت، زمانی معنا دارد که دست‌ات باز باشد و بتوانی انتخاب کنی؛ یعنی امکان تماشای شبکه ی ۲۴ ساعته‌ی خبری بی‌بی‌سی انگلیسی، الجزیره، سی‌ان‌ان، پرس‌ تی‌وی، تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی را داشته باشی. بدیهی است که وقتی امکان انتخاب نباشد، تفریح و تمدد اعصاب هم بلاموضوع می‌شود و بايد به همان سوهان روح قناعت کرد!

اگر رييس جمهور آينده‌ی ما احمدی‌نژاد نباشد، طبیعی است یکی از اولين انتظارهای هر ایرانی که به شعورِ خودش احترام می‌گذارد این است که رسانه‌هایی ببيند سالم، آزاد، مستقل و حرفه‌ای. خوب اولین سؤالی که پيش می‌آيد این است که چطور می‌توان فهميد و نشان داد که رسانه‌های فعلی فاقد اين ویژگی‌هاست؟ پاسخ بسیار ساده است؛ کافی است ۱. شبکه‌های خبری صدا و سیما در داخل و خارج کشور؛ ۲. وب‌سایت خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا)؛ ۳. خبرگزاری فارس؛ ۴. رجا نيوز و وب‌سایت‌ها، روزنامه‌ها و شبکه‌های خبری وابسته و پیوسته را تماشا کنید. یک نگاه سرسری به این‌ها نشان می‌دهد که چگونه کيفیت و محتوا در اين‌ها قربانی سیاست‌های سطحی، تنگ‌نظرانه و عوام‌فریبانه شده است. از نمونه‌های دم دستی و اخيرش این‌ها را می‌توان نام برد: ۱. فارس نیوز با هلهله و ذوق و شوق مطلب می‌نویسد با این مضمون که سفر به ماه بزرگترین دروغ قرن بیستم بوده است با مراجع و منابعی که ديدن‌شان مرغ بریان را به خنده می‌اندازد (ورشکستگی فکری را ببينيد که اولین پارگراف مطلب نقل قول از آدولف هيتلر است)؛ ۲. رجا نیوز تیتر می‌زند با این مضمون که «فردا» صبح استقبال «خودجوش» از احمدی‌نژاد انجام می‌شود؛ و ۳. ایرنا تیتر می‌زند که: «کانادا هم خواستار آزادي فوري جاسوس خود در ايران شد».

نمونه‌ی اولی به قدر کافی خنده‌دار است؛ رسانه‌های حامی دولت، که طبعاً پيرو ادبیات، زبان و نگاه رييس دولت نهم هستند، برای این‌که نشان بدهند استکبار جهانی و آمريکا و اسراييل چقدر حیله و نیرنگ‌شان پرسابقه و دامنه‌دار است حاضرند همه‌ی بديهیات عقلی را زیر پا بگذارند و هر حرفی را با ذوق و شوق صد برابر بزرگ کنند و یک بار نپرسند که آيا اصل این ادعا صحت دارد يا نه. یک بار نوشته بودم که کم مانده است بگويند کروی بودن کره‌ی زمين و اين‌که زمین دور خورشيد می‌چرخد توطئه‌ی آمریکا و اسراييل بوده است و اصلاً گالیله ساخته و پرداخته‌ی لابی صهيونیستی است! نمونه‌ی دوم، بيش از حد با مزه است. اول که تیتر را دیدم، فکر کردم اشتباهی رخ داده است. اما ديدم دقیقاً بر عکس منطق فکری رجانيوز عیناً همين است: منطق ملانصرالدینی! خوب البته «عقل»ای وجود نداشته که نهیب بزند وقتی چيزی قرار است «خودجوش» باشد، خبرش لابد بعد از اتفاق رو می‌شود، نه قبل‌اش. عقل سلیم حکم می‌کند بر همین مبنا قضاوت کنیم تمام استقبال‌های «خودجوش»‌ای که از رييس دولت نهم می‌شود از چه جنس است! اما تیتر نمونه‌ی سوم را که خواندم لحظه‌ی در ذهن‌ام جست‌وجو کردم که آخرین جاسوس کانادا (!) که در ایران دستگير شده چه کسی بوده است که کانادا «هم» خواستاری آزادی فوری جاسوس‌اش (!) شده! تصور قيافه‌ی بنده با ديدن نام «رکسانا صابری» در متن خبر دشوار نیست. تیتر و متن خبر، بيشتر به لودگی و مسخره‌بازی (و مطلب طنز و کاریکاتور) شبیه است تا عنوان تریبون خبرگزاری رسمی کشور جمهوری اسلامی ایران. ایرنا، تبدیل به نمونه‌ی رقت‌انگیز و رنگ و رو  رفته‌ی روزنامه‌ی کیهان شده است. (می‌فرمايند که: «به بهانه تهيه گزارش براي راديوي سراسري آمريکا، فاکس نيوز و بي بي سي در ايران جاسوسي می‌کرد»؛‌ راستی اسم دستگاه‌های امنیتی و جاسوسی آمريکا و انگليس و کانادا چه بود؟!).

خوب، این‌ها مشتی است نمونه‌ی خروار. یعنی واقعاً کافی است کسی همین‌ها را کنار هم قرار بدهد تا اين پازل بزرگ‌تر شکل بگیرد. به این نمونه‌ها، دسته‌گل‌های روزمره‌ی صدا و سیما را هم می‌توانيد اضافه کنید. اين‌ها چيزی است بالاتر از دروغ‌گويی و فریب مخاطب. دروغ‌گويی و مردم‌فریبی کمترین عنوانی است که می‌توان بر اين‌ها نهاد. اين‌ها نشانه‌های مرگ رسانه‌ی سالم است. چیزی که می‌بينيم علايم ریشه دواندن قانقاریای مزمنی در رسانه‌های رسمی سال‌های اخیر در ایران است. طبیعی است که اگر رييس جمهور بعدی ما آقای احمدی‌نژاد باشد، وضع از همين که هست بدتر هم خواهد شد. هم‌فکران ایشان بودند که ایرنا را به اين روز انداخته‌اند؛ طبيعی است که تغيير را باید از کس دیگری طلب کرد. اما دستِ کدام رييس جمهور توان این همه تغيير را دارد؟ کدام یک از این‌ها به دست رييس جمهور بعدی حل خواهد شد؟ جواب این‌ها را نمی‌دانم. ولی بد نيست آقای موسوی و آقای کروبی، به فکر چاره‌ای اساسی‌تر باشند برای این آبروریزی فرهنگی و رسانه‌ای.

مسئولان فرهنگی کشور به جای اين‌که فکر و ذکرشان براندازی نرم و رسانه‌ای دشمن باشد، کافی است نگاهی به عملکرد خودشان بکنند تا به طرفة العينی دريابند که با این شيوه‌ی مدیریت، ما نياز به هيچ دشمنی نداریم. می‌دانيد؟ رسانه‌های «خارج از کشور»، شاید شیطنت بکنند و حرف‌های دروغی را هم وسط حرف‌های راست‌شان به ما قالب کنند و ما نفهمیم. مشکل این است که رسانه‌های «داخل»، نود درصد حرف‌هاشان يا از جنس همين‌ نمونه‌هایی است که در بالا آوردم یا چنان تيشه به ريشه‌ی آبرو و اعتبار خودشان زده‌اند که کمتر کسی است که حتی رغبت کند سراغ‌شان برود چه برسد به اعتمادِ به آن‌ها. رسانه‌ای که مهارت و توانِ اعتمادسازی داشته باشد، هر چند سوء نيت داشته باشد، همیشه موفق‌تر از رسانه‌ای است که عاجز از ايجاد اعتماد است ولو حسن نیت داشته باشد. البته از نمونه‌های بالا، نه تنها ناتوانی و بی‌کفایتی (به اضافه‌ی غیبتِ معنادار نگاه عقلی) مشهود است، بلکه حسن نیتی نیز دیده نمی‌شود.

از سر نو: شنيديد چی گفت؟ حرف بدی نزده!

آن سؤال و جواب بالا، همان چيزی است که از روزهای پيش از ریاست جمهوری احمدی‌نژاد درباره‌ی حرف‌های‌اش شنيده می‌شود. حرف‌های «خوب» احمدی‌نژاد چی‌ست؟ عدالت‌گستری، توزیع ثروت، از میان بردن فساد مالی، زنده کردن ارزش‌ها، بازگشت به اصول انقلاب ايران، مبارزه به اسراييل و دفاع از حقوق ملت فلسطين و الخ. اين‌ها که چيزهای بدی نیست، هست؟ (فرض کنیم استثنائاً همه‌ی گروه‌های مخالفِ انقلاب اسلامی، با ما موافق هستند). پس چرا باید این اندازه از رييس دولتِ نهم ناراضی بود؟ چرا باید مدام از سخنرانی‌های او و بندبازی‌های‌اش عرق شرم بر پیشانی‌مان بنشيند؟ کجای حرف‌اش بد است؟

حدود يک سال پيش، مطلبی نوشته بودم با عنوان «آمریکا،‌ دشمنِ شماره‌ی یک ملت ایران». مطلب کمی احساسی و عاطفی است، اما من به مغز حرفی که در آن نوشته زده‌ام، هنوز باور دارم. در خلال اين مطلب، از نانسی پلوسی، نقل کرده بودم که گفته است ما آمريکايی‌ها ديگر صلاحیت اخلاقی حرف زدن از حقوق بشر را از دست داده‌ایم. خوب، معضل امروز ما هم همین است. صرفِ دفاع کردن از ملت فلسطين (در مورد احمدی‌نژاد، به عبارتِ دقیق‌تر، «اسراييل‌ستیزی»)، قيام برای عدالت، مبارزه با نابرابری‌ها، ريشه‌کن کردن فسادِ مالی و رانت‌های دولتی، چيز بدی نيست. اما همه‌ی این‌ها بسته به این است که چه کسی، در کجا و چگونه (و با چه ادبيات و زبانی) این‌ها را طرح کند (و البته به آن‌ها عمل هم بکند!). این‌جا ديگر منطق «به گوینده نگاه نکن، به آن‌چه گفته است نگاه کن» جواب نمی‌دهد. گاهی اوقات، گوينده‌ی شریف‌ترين معانی، ممکن است آن‌ها را از عرش به فرش بکشد و چنان‌ آن‌ها را لوث کند که دیگر کسی جرأت نکند گردِ این مضامین بگردد. معنای حرف من روشن است: ارزش‌ها را باید از دست احمدی‌نژاد نجات داد و گرنه روزی خواهد رسيد (و طلیعه‌ی اين روز از هم‌اکنون دمیده است) که ارزش‌ها، ضد ارزش می‌شوند و دیگر کسی فرق خوب و بد را نخواهد دانست.

مهم‌ترين وسيله‌ای که احمدی‌نژاد توانست بخشی از دانشگاهیان ما را چهار سال پيش با آن خام کند، دقیقاً همین بود: سخن گفتن از حرف‌هايی خوب و شعارهای مهم. صرفِ گفتن حرف‌های خوب، کفایت نمی‌کند. «جمالِ شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال / هزار نکته در این کار و بارِ دل‌داری‌ است». گمان می‌کنم بعد از چهار سال باید به اين درجه از حساسیت، عقلانیت و سنجیدگی رسیده باشيم که هوشمندانه تشخيص بدهيم که حتی حرف صواب را هم از هر دهان و زبانی به آسانی نپذيریم. یکی از بحران‌های مهم ليدرشیپ در روزگار معاصر ما، «مسئول نبودن» و «اخلاقی نبودن» رهبران است. یکی از نمونه‌های برجسته‌ی رهبران غیرمسئول و غیراخلاقی جورج بوش پسر بود (غیر اخلاقی معنای‌اش منحرف و فاسد و چه و چه نيست؛ بعضی اوقات انسان‌های غیر اخلاقی، خیلی هم متعبد به «اخلاقيات» هستند و بعضی‌هاشان هم حسابی سجاده آب می‌کشند). رهبران سیاسی وقتی فاقد مسئولیت و التزام به اخلاق مدنی باشند، هر اندازه که شعارهای خوب بدهند، سخن‌شان مسموع خردمندان نخواهد بود. نبايد خامِ حرف و شعار شد و به آسانی در صف لفاظان ايستاد.

رواج لمپنیسم و تباهی فرهنگ

نامه‌ی محمد مایلی‌کهن که اول بار در ایسنا ديدم (و فارس‌نیوز آن را از وب‌سایت‌اش حذف کرد)، مرا سخت به فکر فرو برد. این نامه، يک نشانه بود. نشانه‌ای از يک رخداد مهم که سال‌هاست دیده به روی آن فروبسته بوديم. مایلی کهن، پدیده‌ی تازه‌ای نیست. آن زبان و ادبیات هم اصلاً عجیب و غریب نبود. مگر بقيه‌ی مربیان ورزشی کشور ما، که نامی از آن‌ها نمی‌برم، همه زبانی اديبانه و متشخص داشته و دارند؟ (فکر کرده‌ايد همه بايد مثل «سِر» الکس فرگوسن باشند؟) نکته‌ی شگفت اما این‌هاست: ۱. یکی این جسارت را پیدا کرده که متنی را با ادبياتی چنين سخیف به رسانه‌های عمومی بفرستد، هل من مبارز بطلبد و ضرب شست نشان دهد؛ سابقاً این نوع ادبیات در انحصار روزنامه‌ای مثل کیهان بود، اما گويا اين سرطان وقيح‌نويسی و ابتذال، متاستاز کرده است و وضیع و شريف نمی‌شناسد. ۲. در متن این ادبيات سخیف و لمپن‌وار، ناگهان عباراتی پرصلابت، مقدس و دینی (هیچ برگی جز به اذن خداوند فرو نمی‌افتد و الخ) می‌بینيم که در کنار آن همه ابتذال و فرومایه‌گی لفظ و معنا نشسته است (شعبان بی‌مخ‌ها؛ «گنده باقالی»؛ «گروهبان قندلی»)؛ این خود، يعنی چیزی در جامعه باب شده است از جنس وقاحت و ابتذال.

اما مایلی‌کهن، بی‌اهميت‌ترین و بی‌معناترین قطعه‌ی این پازل است. مدتی پيش مطلبی نوشته بودم با عنوان «ارأيت من اتخذ الهه هواه». آن مطلب را در اوج قدرت‌نمايی گروه «گرداب» و برنامه‌ی «شوک» نوشته بودم و مخاطب مستقیم من هم همان گروه بود (بعید می‌دانم آن‌قدر ضریب هوشی‌شان بالا بوده باشد که بفهمند خطاب به آن‌ها نوشته‌ بودم‌اش). بدون هيچ تردید بايد با رواج فحشا، اعتیاد، نابهنجاری‌های اجتماعی مبارزه کرد. هیچ شکی در اين نيست (و بله، وب‌سايت، وبلاگ‌، روزنامه، رادیو و تلویزيون، اتوبوس (و حتی ماشین‌لباس‌شویی!) هم اگر زمینه‌ساز اين‌ها شود، بايد فکری برای‌اش کرد). ایراد بزرگ گردابی‌ها، که برای من همان دمِ خروس‌شان است، این است که در ادبیات‌ و زبان‌شان چيزهایی است که نشان نمی‌دهد آن‌ها در مبارزه با ناهنجاری‌های اجتماعی و انحراف، صداقت داشته باشند. برای آن‌ها شلوار جين پوشيدن هم لابد انحراف شمرده می‌شود. احول بودن و قلب کردن ارزش‌ها، از سر تا پای گفتار و ادبيات‌شان می‌بارد. بر پيشانی صفحه‌ی نخست وب‌سایت گرداب این آیه از قرآن نقش بسته است: «إِنَّ الَّذِينَ اشْتَرَوُاْ الْكُفْرَ بِالإِيمَانِ لَن يَضُرُّواْ الّلهَ شَيْئًا وَلهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» (آیه‌ی ۱۷۷ سوره‌ی آل عمران) و دقيقاً وجود این آیه (یا هر آيه‌‌ی دیگری) در صدر چنان وب‌سایتی مرا به نیت گردانندگان آن مشکوک می‌کند. گردابی‌ها قرار نيست فکری به حال معضل‌های اجتماعی ما بکنند یا چاره‌ای برای دردهای ما بینديشند. مگر مشکل رو به رشد فحشا قبل از پدید آمدن وبلاگ‌ها و وب‌سايت‌های آزادی که در چنگال نظارت قوی دولتی نيستند، وجود نداشت؟ مگر خانه‌های عفاف وجود نداشتند؟ چرا آن موقع چنان تبليغاتی بر پا نمی‌شد؟ چرا اين پوشش مبارزه با فحشا، دیدگان‌اش نابيناست و از سطر سطر بيانیه‌های‌‌اش عدم تبعیض در برخورد با وبلاگ‌ها می‌بارد؟ چرا آن موقع از آيات قرآن و احادیث و روایت‌های دینی خرج نمی‌شد؟ نکته‌ام را صریح و روشن می‌گویم: فحشا و سوء استفاده از کودکان يا زنان چیزی نیست که فقط در ایران «اسلامی»‌  مذموم و ناپسند باشد؛ اين نوع مسایل همه جا هست و معمولاً چهار نفر آدم عاقل به فکر «حل» ماجرا هستند نه «مشکل» تراشيدن از آن‌ها. مبارزه با انحراف اجتماعی (اعتیاد، فحشا، پورنوگرافی و غيره و ذلک)، مقوله‌ای نیست که بتوان آن را ناگهان تقليل داد به تقابل «کفر» و «ايمان». تفکر از این هول‌ناک‌تر وجود ندارد که بحران‌های اجتماعی را ناگهان تبدیل به صف‌آرايی کفر و ايمان کنیم (همين ادبیات مهم‌ترين دليل و حجت بر ناپختگی و افراطی بودن آن گروه است). به همين دلیل است که می‌گويم، آن برنامه، هدفی به جز پوشش ظاهری‌اش را دنبال می‌کند. حداقل با شواهدی که می‌بینم نظر من اين است (مگر این‌که خلاف‌اش ثابت شود، که اولین راه ثبوت خلاف‌اش،‌ تغيير اين ادبیات «کافرتراش» است). سيطره‌ی نگاه کلامی و پلمیک دینی بر سیاست‌گذاری اجتماعی و مدنی، يعنی آغاز فاجعه و فروافتادن به قرائت‌های تنگ‌نظرانه و خارجی‌وار از دین که نهايت‌اش به باد رفتنِ همه‌ی ارزش‌های بنيادین دینی است. با هزينه کردن از قرآن و حديث و روایت، کسی مؤمن و مسلمان و صادق نمی‌شود: نه هر کس شد مسلمان می‌توان گفتش که سلمان شد / که اول بایدت سلمان شدن، آن‌گه مسلمان شد. دردِ دین لازم است، به همراه صداقت و بصیرت. و گرنه هر جاهل متنسک و دین‌فروشی می‌تواند لاف دين‌داری بزند.

این مقدمه‌ی دراز را برای اين گفتم: ريیس جمهور آينده‌ی کشور، اگر احمدی‌نژاد نباشد، دو مشکل بزرگ دارد: يکی، بازگرداندن شأن و جایگاه راستین مقام رياست‌جمهوری به وقتی که رييس جمهور احترامی داشت و نمی‌شد به همین سادگی او را در هر گوشه‌ی جهان به تمسخر و استهزاء گرفت (و بعد هم مثل پهلوان‌پنبه‌ها و دون‌کیشوت‌وار لاف زد که همه کور شدند و کر و ما بوديم که تاج عزت و افتخار بر فرق نُه اختر نهاديم). سطحی شدن زبان و ادبیات رياست جمهوری، نشانه‌ی نزدیک شدن به مردم و از آن‌ها بودن نيست. می‌توان درست و سنجیده و متين و پخته سخن گفت و اعتنا به شأن و جایگاه خود داشت، اما «صداقت»‌ داشت که «دل بیارامد ز گفتار صواب / آن‌چنان‌که تشنه آرامد به آب». اما نکته‌ی دوم، که بی‌ارتباط به نکته‌ی اول نيست، باز گرداندن شأن و عزت و کرامت انسانی مردم است. گشت ارشاد فقط يک نمونه‌ی دمِ دستی (و بی‌اهميت‌تر در ميان چیزهای ديگر) از نابود شدن کرامتِ انسانی مردم است. ولی مگر مردم کوچه و بازار از آن‌چه که بر سر دانشگاهيان و دانشجويان در فضاهای فرهنگی ما می‌رود با خبر می‌شوند؟ مگر دستگاه قضاوت ما وضع‌اش بهتر است؟ مگر کارمندِ بانک ما بهتر برخورد می‌کند؟ این بی‌معنا و بی‌اهميت شدن کرامتِ انسانی در کشور ما البته حاصل يک سياستِ کلان‌تر است: سیاستِ استخفاف! مردم را باید استخفاف کرد تا اطاعت کنند. وقتی کسی را خوار و خفیف کردی و مرتب وجودش، هویت‌اش و هستی‌اش را تحقیر کردی، ناخودآگاه مطيع‌ات می‌شود و از تو می‌ترسد. «سياستِ استخفاف» نخِ نامرئی حاضر در تمام جفاهايی است که بر کرامتِ انسانی در کشورِ ما می‌رود. فکرش را بکنید که تمام کسانی که در این هفت-هشت‌ ساله‌ی گذشته به «اتهام»ِ جاسوسی دستگیر شدند، به زندان افتادند و بعد اعتراف کردند، کجا هستند و امروز چه می‌کنند؟ خوب «جاسوسی» اتهام کمی نیست (در همين کشورهای غربی کسی اگر جرم‌اش جاسوسی باشد، ممکن است به سادگی متهم به حبس ابد شود). در کشور ما هر «اتهام» به سادگی مترادف است با «جرم» (بيانيه‌های گردابی‌ها را ببينيد که در دو خط اول می‌گويند متهم و بعد هم می‌گويند مجرم؛ يعنی هنوز دادگاهی تشکیل نشده، قبلاً حکم صادر شده و تجدید نظر و وکیل و اين حرف‌ها در کار نيست). و بعد همین «متهم‌»ها، روانه‌ی زندان می‌شوند. جرم‌شان محرز می‌شود (آن هم جرم‌هايی از جنس جاسوسی!). بعد هم آزاد می‌شوند و تمام. انگار نه انگار خبری بوده است از اول! خوب این رفتار یک معنا بیشتر ندارد: اين‌ها را گرفتیم تا توی دل بقیه را خالی کنيم که حواس‌شان باشد! در کشور ما، گاو و گوسفند، مرغ و ماهی، سگ و گربه، گنجشک و کلاغ متهم به جاسوسی و تلاش برای براندازی نرم نظام هستند (چه برسد به دانشجو، استاد دانشگاه، وبلاگ‌نویس، روزنامه‌نگار و «زن»)، مگر این‌که خلاف‌اش ثابت شود! خوب، سنگ بنای اين رفتار و اين نگاه پر از سوء ظن، باز هم همين است: سياست استخفاف. و البته که سياستِ استخفاف جواب می‌دهد.

وقتی که بعضی از مراجع و علما نسبت به سوء استفاده از نام «امام زمان» در تریبون سازمان ملل هشدار دادند، نکته بسیار ساده بود. نتيجه‌ی اين بازی کردن با بنيادی‌ترین عقاید دينی مردم، تنها این نیست که کسانی که «ضد دین» تلقی می‌شوند، شاد می‌شوند از اين به سخره رفتن دین و اعتقادات مردم. نتیجه‌ی بعدی اين است که آن مؤمن ساده‌ای که امام زمان‌اش برای‌اش تمام زندگی‌اش است و با آن خوش است و سلامت روانی‌اش در گرو همان است، وقتی اين مُبلغ «امام زمان» را با اين ادبيات ببيند، یکی از این دو اتفاق می‌افتد: يا او هم زبان و ادبيات‌اش، پرخاش‌جو می‌شود و سطحی؛ و يا در رکنِ اولیه‌ی همان اعتقادش شک می‌کند. رونق مسلمانی و ايمان، با این نوع تبلیغ دين پیشاپیش رفته است. بهترین حمله به اعتقادات دینی مردم، با همين دفاع‌های بد و ترويج‌های سطحی و مبتذل رخ داده است. روزگاری با آيه‌ای از قرآن، فضیل عیاضی زاهد و پارسا می‌شد. زمانی بود که با بیتی از سنایی، گم‌گشته‌ای راهِ هدایت می‌يافت و نوری در باطن‌اش می‌جوشيد. اين روزها، شنيدن نام قرآن و بزرگان دين، مردم را فراری می‌دهد. و آيات و احادیث تبدیل به چماقی می‌شوند در دست لمپن‌ها برای از ميدان به در کردن رقبای‌شان. برای بر زبان آوردن سخن بزرگان، نقل آیه و حدیث، استشهاد جستن به بیتی پرمعرفت و اشارت، فقط دانستن زبان فارسی یا عربی کافی نیست؛ درک، دردمندی و مسئولیت هم لازم است: حرف درویشان بدزدد مردِ دون / تا بخواند بر سلیمی زان فسون... اين روزها، از خواندن آیات قرآن و تعظیم و تکریم اولیای دين وائمه‌ی شیعی، بوی تعفن ریا و تزویر و دین‌فروشی می‌آيد؛ بد نیست نامزدهای ریاست‌ جمهوری آینده نسبت به استفاده از ادبیات دینی حساسیت و مسئولیت بیشتری از خود نشان دهند. روزهای اول انقلاب، استفاده از این ادبیات آسان‌تر و کم هزینه‌تر بود؛ اين روزها، هم هزينه‌ی دنيایی‌اش زياد است (باعث نفله شدن مردم – از بی‌گناه گرفته تا گناه‌کار - و از دست رفتن کرامتِ آن‌ها می‌شود) و هم هزینه‌ی عقبايی‌اش (اگر مؤمن به قیامت و حساب و کتاب باشی).
نمی‌بینم نشاط عيش در کس
نه درمانِ دلی نه دردِ دينی
درون‌ها تیره شد، باشد که از غیب
چراغی بر کند خلوت‌نشینی

مولوی در داستان موسی و شبان، در آن داستان تمثیلی و پرمعنا و عمیق مثنوی، بيتی می‌آورد از زبان موسی (همان که مورد عتاب خداوند «جرم‌بخش و عيب‌پوش» قرار می‌گیرد): گندِ کفرِ تو جهان را گنده کرد / جامه‌ی دیبای دین را ژنده کرد. حالا باید گفت گندِ این نوع دین‌داری است که جهان را گنده کرد و جامه‌ی دیبای دین را ژنده کرد. و این چیزی نيست جز همان حدیث امام صادق که فرمود: قطع ظهری اثنان عالم متهتک و جاهل متنسک هذا يصد الناس عن علمه بتهتکه و هذا یصد الناس عن نسکه بجهله. اين حدیث امام صادق آينه‌ی تمام‌نمای وضع فعلی ماست. جامعه‌ای که در آن عالمان مُلَجّم‌اند و جاهلان مکرم. این تصور که احمدی‌نژاد مسئول پدید آمدن اين وضعیت است تصوری است خطا، به نظر من. تنها کار رييس دولت نهم، پرده برداشتن از اين وضعیت بود. احمدی‌نژاد، نوکِ کوه یخی بود که مدت‌ها زیر آب بود. هنوز تا جاری شدن سیل وقت هست! ما همه سوار همین کشتی هستيم و همه مسئول‌ایم برای این‌که جلوی غرق شدن‌اش را بگیریم. نامزدهای رياست‌ جمهوری آتی که امروز احساس خطر کرده‌اند، بايد کمی زودتر بيدار می‌شدند؛ ولی هر يک ثانیه‌ای که زودتر به فکر اصلاح امور بیفتند، يک ثانیه جلوتر خواهند بود.

مطلب مرتبط: دوزیستی ناگزير، تقیه و پارانويا

پ. ن. ۱.کاش جوانمردِ سینماشناسی پیدا شود و فیلم «المصیر» يوسف شاهين را تماشا کند و شرحی از داستان و نکته‌های‌اش بنويسد و شباهت‌های‌ فیلم را با جامعه‌ی امروزی ما نشان دهد.

پ. ن. ۲. این را هم بدون هیچ شرحی ببينید؛ تيتر مثل روز گویاست: «استقبال «خودجوش»؛ ۶ صبح «فردا» در فرودگاه مهرآباد!»

April 15, 2009

ابهامات و ایضاحات میرحسین موسوی - ۲

۱. یکی از تفاوت‌های مهم میرحسین موسوی و کروبی در اين است که موسوی اهل انديشه و تئوری است یعنی در ذهنِ خودش و اطرافيان‌اش يک نظام فکری هست و بر اساس این نظام فکری است که ارایه‌ی برنامه و شعار می‌کند. این ویژگی موسوی می‌تواند برای او تهدید به شمار بيايد به این دليل که چه بسا دلبستگی به تئوری‌ها و انديشه‌ها باعث عدم اعتنای جدی به کسب رأی و جلب اعتماد عمومی رأی دهندگان شود. کروبی درست بر عکس موسوی است. در ذهن کروبی يک نظام تئوريک روشن و منسجم وجود ندارد. در نتيجه، کروبی محبوس هيچ قالبی نيست. هر چه که برای او رأی بیشتری به همراه داشته باشد به سوی‌اش خواهد رفت. استفاده‌ی او از اطرافیان‌اش هم ابزاری است (نه لزوماً به معنای منفی ابزاری). يعنی یکپارچگی نظری میان مهاجرانی، نجفی، کرباسچی و ابطحی نیست؛ هر کدام برای خودشان سازی را می‌زنند و کروبی از اين سازهای مختلف بهره‌ی خودش را می‌برد و اين امتيازی مثبت برای اوست (حداقل تا این‌جا). این‌که کروبی تئوری مشخص، منسجم و مدون ندارد، می‌تواند برای او نقطه‌ی قوت باشد. درست است، کروبی يک «حزب» دارد. اما مرام‌نامه‌ی این حزب چیزی جز سخنانی کلی نیست که از هر کسی صادر شدنی است يعنی مرام‌نامه‌ای است که با تمام افق‌های باز (و شايد بسته!) به هر حال نسبتی می‌تواند داشته باشد! «حزب» کروبی، نقطه‌ی قوت او نیست؛ آزادی او در عبور از یک گفتمان به گفتمان ديگر است که به او انعطاف می‌دهد.

۲. گفتم که کروبی نماينده‌ی گفتمان آزادی است. تصحیح می‌کنم که کروبی استعداد تمايل پیدا کردن به منطق پیروزی در انتخابات بر حسب ميل بازار را دارد؛ يعنی ميل به گفتمان آزادی که آسان‌تر می‌تواند اقشار نخبه را برانگیزاند. به این معنا، تفاوت اصلی و مهم موسوی با خاتمی است نه با کروبی. خاتمی يک نظام فکری برای خودش داشت (با تمام عيب و ايرادهای‌اش) اما خاتمی بود که بيشتر نمادِ گفتمان آزادی بود (در مقابل احمدی‌نژاد که شعار عدالت‌گستری می‌داد و می‌خواست پول نفت را سر سفره‌ی مردم بیاورد). موسوی باید بتواند میان گفتمان آزادی و استقلال (و البته در موقع لازم عدالت) توازن و تعادلی ایجاد کند.

۳. تشکل‌های سیاسی اصلاح‌طلب معادل و مترادف با بسیج رأی نیستند. این حمایت‌ها حداکثر حمایت نمادین است. تماس اين‌ها با توده‌ی مردم چقدر است؟ تماس نداشتن این‌ها با توده لزوماً به معنای مشروعیت نداشتن یا مطلوب نبودن شعارهای آن‌ها نیست، اما حرف آخر را رأی مردم می‌زند. برای جلب قلوب بايد کاری کرد. تشکل‌های سیاسی اصلاح‌طلبی که تا امروز از موسوی حمایت کنند، باید وزن خودشان را در قبال جلب‌ رأی واقع‌بينانه‌تر ارزیابی کنند. روز انتخابات، آن‌چه حرف اول را می‌زند، حزب و تشکل نیست؛ ایران را نباید با انگلیس اشتباه گرفت.

۴. موسوی نباید روی نوستالژی سال‌های اوليه‌ی انقلاب و عواطف دورانِ جنگ مردم سرمايه‌گذاری کند. می‌توان اين نکته را پسِ ذهن داشت و آن را در نظر گرفت. اما وزن بیش از حد دادن به نوستالژی دوران نخست‌وزیری موسوی، می‌تواند پاشنه‌ی آشيل اردوی موسوی باشد.

۵. اردوی احمدی‌نژاد با انحصاری که در ستاد انتخابات کشور دارد و چنين که خود را مستظهر به کوهی مستحکم می‌بیند، دست بالا را دارد و از یک چيز بدون شک سودِ بسيار خواهد برد: مشارکت حداقلی مردم و گسترش تحریم باعث تقویت پايگاه رأی احمدی‌نژاد خواهد شد. ميزان رأی‌های تضمین‌شده‌ی احمدی‌نژاد در وضعیت مشارکت حداقلی و کم‌رمق مردم، تغيير نخواهد کرد و امکان تقلب يا دست‌کاری پنج‌میليونی در آراء نکته‌ای است که در نظام شمارش دستی آراء به سادگی تحقق‌پذیر است و آب هم از آب تکان نخواهد خورد. پس برای کاهش اثر تقلب يا دست‌کاری احتمالی در آراء به سود احمدی‌نژاد، در درجه‌ی اول نياز به مشارکت حداکثری مردم و برانگيختن شوقِ تغيير سرنوشت از طریق صندوق‌های رأی است. تا این مرحله فقط یک سلاح از دست رقیب گرفته شده است و آن از ميان بردن مشارکت اقلی است.

۶. اگر به نکته‌ی شماره‌ی ۱ بازگردم، میرحسین موسوی نیاز به تنقیح مبانی نظری‌اش دارد. ريیس جمهور قرار نيست رهبر و الگوی دینی مردم باشد. در نتيجه، اگر هم قرار است از «الگوی زیست مسلمانی» حرف بزند، بهتر است در عمل از آن سخن بگويد تا اين‌که هنوز ادبياتی را که نه توليد شده است و نه پخته و سنجیده است، روی وب‌سایت به تبليغ بگذارند. اما اکنون که اين کار انجام شده است، می‌توان جلوی ضرر بیشتر را گرفت. الگوی زيست مسلمانی به سادگی مستعد سوء استفاده است. می‌توان از آن قالبی تنگ ساخت؛ تعریفی از مسلمانی ارایه کرد که فقط آقای موسوی و اطرافیان‌اش در آن بگنجند. ايران، هم مسلمان دارد و هم غير مسلمان. هم شیعه دارد و هم سنی. می‌توان از الگوی زیست اخلاقی سخن گفت و مسلمانی را مترادف با اخلاقی زیستن دانست، اما باید در کلام هم به اين تصریح کرد. مخاطب امروزی ميرحسین موسوی، اطرافیان دیروز او نیستند. مخاطبان امروزی موسوی فقط کسانی نيستند که در حلقه‌ی ياران «تربيت مدرس» ديده می‌شوند؛ جوانان امروز منتقدانه‌تر و جدی‌تر به سخنان نظری نگاه می‌کنند. افق فکری و نظری مخاطب امروز هم تغيير کرده است. موسوی باید به سرعت در فکر تنقیح و پالايش نظام فکری‌اش باشد و در اين راه از ذهن‌های جوان و ورزیده بهره بگیرد و فقط به دوستان و نزدیکان اکتفا نکند. نقد شنيدن فقط از خانم فاطمه‌ی رجبی کافی نیست (البته حاشا که مقام نقد را به سطح استهزاء و تمسخر فرو بکاهم!)، باید نقد‌های جدی و استخوان‌دار را شنيد و در آن‌ها تأمل کرد.

۷. موسوی برای این‌که بتواند آراء عمومی را بسیج کند نیاز به ایجاد اعتماد و جلب قلوب مردم و رأی‌دهندگان دارد. يکی از مشکلات چهارساله‌ی اخیر، دروغ‌گویی‌های مکرر رييس دولت نهم است که حتی بعد از بازگشت از سازمان ملل و با تذکر مراجع قم مبنی بر «دروغ نگفتن به مردم» نشانی از صلاح در او مشاهده نشد. فرق است ميان کسی که حاضر است برای رأی جمع کردن تشبه به اخلاق لیبرالی کند (سخن رييس دولت نهم مبنی بر اين‌که مشکل ما موی سر خانم‌ها نيست) و کسی که اعتقاد دینی خودش را حفظ می‌کند اما معترض به استفاده‌ی ابزاری از دین و زهدفروشی‌ و ریاکاری است. موسوی می‌تواند بر اين نقطه‌ی مهم انگشت تأکید بگذارد و مثال‌ها برای نقل چندان بی‌شمار است که حاجتی به ذکر ندارد. موسوی اين پتانسیل را دارد که تازيانه‌ی اخلاق را بر گُرده‌ی دین‌فروشی‌های سياسی فرود بیاورد. موسوی باید جدی‌تر به اين موضوع فکر کند.

۸. جای تبيين يک «اخلاق مدنی و شهروندی» در نظام فکری موسوی خالی است. ارتزاق از بازمانده‌ی گفتمان دوره‌ی اصلاحات کفايت نمی‌کند. بايد خون تازه‌ای در رگ‌های اخلاق مدنی و شهروندی تزریق کرد. میرحسین موسوی باید آهسته آهسته حلقه‌ی مشاوران و هم‌فکران‌اش را گسترش دهد. هستند نظریه‌پردازانی که می‌توانند نشان بدهند اخلاق مدنی و شهروندی با اخلاق مسلمانی قابل جمع است، به شرطی که هوس نداشته باشیم اخلاق حداکثری و فقیهانه از دلِ مسلمانی بیرون بکشیم.

اين يادداشت‌ها همچنان ادامه دارد...

April 14, 2009

ابهامات و ایضاحات میرحسین موسوی - ۱

۱. فضای انتخابات رياست جمهوری هنوز مبهم و مشوش است. هنوز مرزبندی‌ها به روشنی مشخص نشده است. ميان شعارها و وعده‌های آقای موسوی و آقای کروبی شباهت‌های زیادی هست. جناح‌های اصول‌گرا يا به اصطلاح راست‌گرا، هنوز مشخص نیست چه افرادی را به میدان خواهند فرستاد به جز این‌که حضور آقای احمدی‌نژاد در این ميدان مفروض و حتمی است. رسانه‌های حامی دولت نهم – و همچنین روزنامه‌ی کیهان – از هم‌اکنون حملات شدید اللحن خود را علیه میرحسين موسوی آغاز کرده‌اند و بی هيچ ملاحظه‌ای در صدد از میدان بیرون کردن رقبای آقای احمدی‌نژاد هستند و از تخریب علنی و آشکار موسوی به هیچ رو پرهيزی ندارند.

۲. آقای موسوی ناگزیر خواهد بود در روزهای آینده، موضع‌گیری‌های صریح‌تری نسبت به بعضی از مسایل مبتلا به کشور داشته باشد. وضعیت انتخابات در کشور ما، بر خلاف کشورهايی که نظام حزبی مشخص و سازمان‌یافته دارند، همیشه دستخوش عواطف و خيزش‌های لحظه‌ای و احساسی مردم است. قاعدتاً در چنین ميدانی برنده کسی است که بتواند موج ایجاد کند و دست بر نقطه‌ی حساس ناخودآگاه مردم بگذارد.

نوشته بودم از موسوی خوش‌ام می‌آید. اگر از من بپرسند چرا موسوی را بر کروبی ترجیح می‌دهی، نمی‌دانم. حس است و شهودِ محض. شاید بعداً بتوانم شاهدی و قرينه‌ای بیاورم. اما با دانسته‌های فعلی تنها به طور غریزی احساس می‌کنم که موسوی گزینه‌ی مطلوب من است. شاید ناخودآگاه ما دارد به ما می‌گوید که با آمدن موسوی آن چیزهایی که در دوم خرداد می‌خواستيم، یا بخشی از آن، باز می‌گردد. به حاکمیت قانون نزدیک‌تر می‌شویم و از دور زدن قانون و تفسیر به رأی قانون و سوار شدن بر مرکب قانون (و بازیچه کردن دین و خدا) برای مرعوب کردن و منکوب کردن شهروندان فاصله می‌گیریم. اين‌که آقای موسوی بگويد گشت‌های ارشاد را جمع می‌کنم، حرف خوبی است. اما چرا ما باید از شنیدن‌اش خوشحال باشيم؟ اين‌که حاکمیت سیاسی با شهروندان‌اش مثل اطفال نابالغ برخورد نکند، حق مسلم شهروندان آن کشور است؛ لازم نیست کسی این حق را به آن‌ها اعطا کند. ولی ما از این هم خوشحال‌ایم! من فکر می‌کنم آقای موسوی باید صريح‌تر موضع‌اش را نسبت به آزادی‌های مدنی شهروندان بیان کند.

۳. ديشب با دوست نازنینی گفت‌وگو می‌کردم و ايشان بر دو نکته انگشت می‌نهاد: گفتمان آزادی و گفتمان استقلال. تحليل ایشان این بود که کروبی در رویکردش بیشتر نماينده‌ی آزادی است (نمونه‌های‌اش دفاع از حقوق دراويش، دانشجویان زندانی، ملاقات با شیرین عبادی و الخ) و آقای موسوی بنا به سابقه‌ی سیاسی‌اش نماينده‌ی ادبیات استقلال است. این دو دریچه، ضربه‌خور کروبی و موسوی می‌تواند باشد. رييس دولت نهم يک بار دیگر این بازی و نمایش را انجام داده است که مروج و مدافع آزادی‌های مدنی است (و تا جایی پیش رفت که آن اظهار نظر مشهور را درباره‌ی موی دختران مطرح کرد و حرف از آزادی حضور زنان در ورزشگاه‌ها زد؛ و البته «حرف» زد!). باید دید چه کسی می‌تواند این شعار و وعده را میان مردم ببرد و چقدر صداقت در اجرا و پيشبرد آن دارد. اما، استقلال، همان منظری است که روزهای آتی نشان خواهد داد در سیاست ما چه نقشی بازی خواهد کرد. سنت سياسی ایران در سه دهه‌ی اخیر این بوده است که هر نوع گفت‌وگو و «مذاکره‌»ای منافی با استقلال کشور تلقی شده است و اساساً در ادبیات سیاسی بعضی‌ها «مذاکره» واژه‌ای است شوم و منحوس. دولت نهم نشان داده است که هر وقت منافع‌اش اقتضا کند می‌توان هم با استقلال بازی کرد هم با مذاکره (اظهارات رييس جمهور را درباره‌ی افتتاح سفارت‌خانه در مصر؛ و سخنان رييس سازمان ميراث فرهنگی را درباره‌ی مردم اسراييل به یاد بیاوريد و همچنین نامه نوشتن‌های مکرر رييس جمهور را به رؤسای کشورهای غربی از جمله آمريکا را). این‌که آقای موسوی چطور می‌تواند سابقه‌ی سیاسی‌اش را با وضعیت فعلی جمع کند و با حفظ استقلال و شأن کشور، از جهان امتیاز بگیرد، در روزهای آينده لابد روشن‌تر خواهد شد. اما به هر تقدیر، ما با دو مسأله روبرو هستیم: مسأله داخل و خارج. در داخل، با محدودیت‌های روزافزون آزادی‌های مدنی و مصرح در قانون روبرو هستیم و در خارج روابط ديپلماتيک ما به خاطر ماجراجویی‌های سیاسی رييس دولت نهم و سخنان آتشین و احساسی‌اش، به نقطه‌ی شکننده‌ای رسیده است و مهم‌ترین هم‌پیمانان ما که قاعدتاً باید کشورهای مسلمان باشند (با اکثريت کشورهای عرب)، در برابر ما می‌ایستند و دورترين کشورها، يعنی کشورهایی مثل ونزوئلا، به ما نزدیک‌ترند. آیا آقای موسوی می‌تواند این دوگانه‌ی استقلال و آزادی را از بحران نجات دهد؟

۴. آقای موسوی از «الگوی زيست مسلمانی» سخن گفته است. من سخت به این موضوع علاقه‌مندم و در اين زمينه حرف بسیار برای گفتن دارم. اما ترجیح می‌دادم آقای موسوی از «دولت مسئول و اخلاقی» حرف می‌زد تا الگوی زیست مسلمانی. الگوی زیست مسلمانی، الگویی مطلوب است، به شرطی که دایره‌اش به تنگی الگوی زیست مسلمانی دولت نهم نباشد. آقای موسوی باید به صراحت نشان بدهد الگوی زیست مسلمانی‌اش با الگوی زيست مسلمانی چهار سال اخیر چه تفاوت‌هایی دارد. آیا در الگوی زیست مسلمانی آقای موسوی، آزادی‌های مدنی رعايت می‌شود؟ آيا الگوی زیست مسلمانی آقای موسوی شباهتی با توصيه‌های علی ابن ابی‌طالب دارد (مشخصاً نوع برخوردش با خوارج) دارد یا می‌توان در ذیل و ظل این الگوی مسلمانی، حمله بر درويشان یک قبا هم برد؟ آقای موسوی نماينده‌ی يک نوع تفکر اسلامی است. این برای من، شخصاً، چیزی است خواستنی و مطلوب، بشرطها و شروطها. اما ايشان باید به صراحت در برابر به گروگان رفتن دین و اخلاق در عرصه‌ی قدرت‌طلبی اعلام موضع کند. نمی‌توان در برابر ریاکاری و دروغ‌گويی مجامله و تعارف کرد و دم از مسلمانی زد. فکر می‌کنم صداقت و صراحت در بیانِ ملموس‌ترین و ابتدايی‌ترين حس اخلاقی و انسانی مردم مسلمان – يعنی راستی و کم‌آزاری – می‌تواند بخش مهمی از افکار عمومی را به حمایت از آقای موسوی بکشاند. نمی‌گویم مردم ایران، چون نماینده‌ی مردم ایران نيستم؛ اما منِ راقمِ این سطور، از دروغ، ریاکاری، دين‌فروشی و سجاده‌ آب کشيدن بی‌اخلاقان دین‌ناشناس - که در ظل حمایت دولت نهم رشدی سرطانی یافته‌اند - به ستوه آمده‌ام. و فکر می‌کنم کم نیستند کسانی که در این سال‌ها از این شيوه‌ی مزورانه و تنگ‌نظرانه زخم خورده‌اند. آقای موسوی باید نشان دهد که هم تیزبینی و بصیرت و هم عزم ايستادگی در برابر ریاکاری و دین‌فروشی را دارد. ایشان می‌تواند در همین روزها این شیوه را به صراحت نشان دهد.

سخن بسيار است. منتظر روزهای آتی می‌مانم و باز هم خواهم نوشت.

April 11, 2009

نورِ جان در ظلمت آبادِ بدن...

می‌چرخيدم ميان اين همه آلبوم موسيقی مهجوری که دارم. ميانه‌ی درس و بیماری، گوش می‌دهم به آواز سراج و تار محسن نفر. آرام‌تر می‌شوم. من با اين آلبوم «باغ ارغوان» روزگارانی سپری کرده‌ام بسيار خوش. آفرين بر آن حنجره و آن پنجه باد. شما را هم اگر حالی چون حالِ من می‌رود، گوش بدهيد و مطربان را دعا کنيد!

پ. ن. چند مرتبه من نوشته‌ام مطربان را دعا کنيد؟ من واقعاً به اين اعتقاد دارم. همان حرف مولوی است که «خدايا مطربان را انگبين ده». دنيا بدون اين طايفه، جهانی سرد و بی‌روح و بی‌مزه می‌شد. حال‌شان نيکو و خرم باد. غم‌هاشان کم باد. طرب‌اش متصل باد! زر اگر داشتم چون مولوی می‌گفتم: «ای مطربان! ای مطربان! دف شما پر زر کنم» ولی می‌شود دف مطربان را اگر نه از زرِ صورتی و زودگذر، که از زر معنا پر کرد که پايدارتر باشد!

April 10, 2009

قافله سالار

این آلبوم لطفی را حتماً شنيده‌ايد. اين از اولين کارهايی بود که مرا دلبسته‌ی ساز لطفی کرد. توضیح اضافه نمی‌دهم. فرصتی بود بعداً درباره‌اش چیزی خواهم نوشت. بخش اول که با تار و در راست‌پنج‌گاه است، لطفی آواز هم می‌خواند روی شعر مولوی. در واقع تصنیف‌مانندی است که لطفی می‌خواند؛ و همين را من خیلی دوست دارم.


April 8, 2009

ديوانِ اصلاح

من به سرنوشت هم‌وطنان‌ام و آینده‌ی با آبرو و عزتِ ايران سخت دلبسته‌ام. انتخابات پيش رو در ایران، هرچند نمی‌تواند همه‌ی آرزوهای مدفون‌شده‌ی ما را برآورده کند، حداقل يک قدم به سوی آن‌ آينده است. در نتیجه، فکر می‌کنم راهِ تغيير و اصلاحِ مطمئن‌تر جامعه، از تغيير مدنی و غير-خشنی می‌گذرد که يگانه معبر مهمِ آن، همين صندوق‌های رأی است. به شرح و تفصيل بیشتر می‌توان درباره‌ی جزييات انتخابات چون و چرا کرد. اين مقدمه را برای اين نوشتم که از گشودن حجره‌ی تازه‌ای در ملکوت خبر بدهم به نام «ديوانِ اصلاح».

اين صفحه، مانند «خاتمی‌نامه»، عبارت «نامه» را يدک نمی‌کشد. مثل دفتر زمانه، «دفتر» هم ندارد، اما «ديوان» دارد! ابتدا می‌خواستم نام‌اش را بگذارم «موسوی نامه». اما فکر می‌کنم مناسب‌تر است مضمون و مقصود اين صفحه را عمومی‌تر و بلندمدت‌تر کنم. آمدن و رفتن خاتمی تجربه‌ی خوبی بود. مطالب مهم و دندان‌گيری را هم به صفحات ملکوت از این سو و آن سوی جهانِ مجازی افزود. هدف اصلی و آرمانِ مهم ما، تغيير است و اصلاح. تغيير از نگاهی بسته و تنگ، به سوی مردم و دولتی مسئول، دارای سعه‌ی صدر، اخلاقی و انسان‌گرا. دليلِ اصلاح هم، به نظر من، مثل روز روشن است. تجربه‌ی دوره‌ی چهارساله‌ی گذشته، برای هفت پشت هر ایرانی در هر جای دنیا کفايت است! اين صحيفه، عنوان «اصلاح» بر خود دارد نه «اصلاحات». پرهیز دارم از به کار بردن «اصلاحات» برای اين که تداعی‌کننده‌ی جریانی خاص نباشد هر چند در آرمان‌ها و آرزوهای من و آن‌چه در نظر دارم، مشترکات بسیاری هست با آن‌چه اصلاحات‌چی‌ها در پی‌اش بودند؛ اما تفاوت‌هايی هم باعث می‌شود که از تشبه به آن اصلاحات، فروتنانه و بی هيچ تخفيف و تحقیری، خودداری کنم.

سياست و مشی «ديوانِ اصلاح»، همان سياست کلی «خاتمی نامه» است. اين‌جا، جای تندروی، تهتک، درشتی و عدول از اخلاقِ ميانه‌روانه نيست، حتی در برابر حاميان آقای احمدی‌نژاد. چيزی که پيش روی من است، با آن‌چه ميرحسين موسوی در اين روزها از آن سخن گفته است، نزديکی دارد. در اين صفحه، نه مثل بعضی صفحات که برای آقای خاتمی جز چاپلوسی و مداحی کاری نمی‌کردند، از ميرحسین موسوی (یا هر نامزدِ مطلوب احتمالی ديگری در آينده) ستايش‌های احساساتی و عاطفی نخواهد شد (حداقل تا جای ممکن تلاش خواهم کرد چنین نشود). از آن سو، به بهانه‌ی نقد کردن و پاسخگویی يا به پرسش گرفتن نيز راه را بر فلج کردن کل جريان هموار نخواهم کرد. نقد و پرسش‌گری هم آدابی دارد. تاريخ صد ساله‌ی گذشته‌ی کشور ما به روشنی نشان می‌دهد که نقدهای ویرانگر و به سیخ و صلابه کشاندن افراد و مسئولان، عمدتاً نتیجه‌ی معکوس داده است و باعث رونقِ بيشتر خارستانِ خشونت شده است. کشورِ ما نياز مبرمی به آرامش، خردمندی و سنجيدگی دارد. بی‌عملی و اعتزالِ سياسی ميدان را برای خشک‌مغزانِ دین‌فروشی که از نامِ خدا برای مرعوب کردنِ خلق خدا استفاده می‌کنند، هموار می‌کند. افراط و غوغا کردن در پاسخگو کردن مسئولان و رهبرانِ سياسی جامعه نیز فضا را برای بی‌مهارتر شدن خشونت و قربانی کردن عدالت مهیاتر می‌کند.

سپاسگزار می‌شوم از دوستانی که با من هم‌فکر و هم‌نظر هستند، اگر در رونق دادن به اين صحیفه قدم و قلمی بردارند. انتظار من تبليغ و پر جلوه ساختن اين صفحه نيست. هدف من توليد محتوای عقلانی جدی است از نوعی که بتواند برای رييس جمهور آينده‌ی کشورمان – که من پنهان نمی‌کنم امروز قلباً مايل‌ام ميرحسين موسوی باشد – مرجعی شود برای آگاهی از جريانی که در انديشيدن به مسايل کشور جدی و مسئول است و در عین حال اهل افراط و تفریط نيست. اين صفحه حداقل می‌تواند انتظارات کسانی از قبیل ما را از نظامِ سیاسی کشور نمايش دهد. این شما و اين «ديوانِ اصلاح».

پ. ن. زحمت طراحی لوگوی صفحه را هم طبق معمول، امير کشيده است که خدای‌اش قُوت و قُوّت دهاد و خانه‌ی دين و دنياش آبادان!  آن برگ‌اش هم خیلی زیباست. ياد شعر اقبال لاهوری می‌افتم که: «گمان مبر که به پایان رسيد کارِ مغان / هزار باده‌ی ناخورده در رگِ تاک است»!

پ. ن. ۲. برای شروع: «پرسش شما از میرحسين موسوی چیست؟»

April 6, 2009

درباره‌ی میرحسین موسوی

عکس از شايگان - فارس نیوز

تردید را کنار می‌گذارم و بی‌پرده می‌گويم که از گفتار و منش میرحسین موسوی خوشم آمده است. برای این خوش آمدن، هم دليل دارم هم علت. اما حداقل‌اش اين است که تا این‌جا این آدم به دل‌ام نشسته است. به دل نشستن هم هميشه دلیل نمی‌خواهد! به نظر من دوستانی که «اقتصاد اسلامی و توحيدی» موسوی رعشه بر اندام‌شان می‌اندازد، کمی باید صبر کنند. من شخصاً با اين نوع سياست‌ورزی‌های موعظه‌گونه موافق نيستم که دم از «اقتصاد اسلامی» به شیوه‌ی سی سال پيش بزنیم. اما موسوی امروز، دست کم سی سال سن‌اش بيشتر است. باید مهلت داد و ديد چگونه می‌خواهد عقايدش را تبيين کند. همه‌ی آدم‌ها تغيیر می‌کنند. تا وقتی از موسوی چیزی نشنيده‌ايم، قضاوت کردن درباره‌ی او بی‌انصافی و تندروی است. پس فهرست‌وار نکاتی را می‌نويسم:

۱. خاتمی پس از آن همه کش و قوس، رفتن‌اش مُهرِ خاتمتی بود بر یک دوران که شهره بود به «دوران خاتمی». رفتنِ این‌چنینی‌اش عاقلانه بود و هر نوع بازگشت‌اش به صحنه‌ی انتخابات خطايی است آشکار. هنوز انگشت به دهان‌ام از دوستانی که با دستپاچگی دنبال منصرف کردن ميرحسین موسوی و دوباره به ميدان کشاندن خاتمی بودند. حداقل باید به رأی و استقلال نظر خودِ خاتمی احترام می‌گذاشتند. به هر تقدير، خاتمی رفت. ميرحسين موسوی و کروبی ماندند.

۲. میرحسین موسوی، به ویژه پس از سخنان امروزش، چهره‌اش برای من آشکارتر شده است. من هیچ تصویر و خاطره‌ی روشنی از موسوی نداشتم. ما جوان‌های نسلِ آخر دوره‌ی هاشمی و دوره‌ی خاتمی هستيم. موسوی متعلق به خاطره‌ی زنده‌ی جوانی ما نبود. اما دارد می‌شود (به نظر من). من در کلامِ موسوی، شاخ و شانه کشيدن، فخر فروختن، هیجان‌های دور از خرد و منطق و عوام‌فريبی نديدم. موسوی، خودش بود و اين چيزی که هست و من ديدم، کسی است که در خور احترام است. هر قدر که نسنجيدگی و شتاب‌زدگی رييس جمهور فعلی اسباب خجالت می‌شد، لااقل آدم می‌تواند بگويد با سخنانی که از موسوی می‌شنود، عرق شرم بر پيشانی‌اش نمی‌نشيند. اين امتیازی است مثبت.

۳. به اعتقاد من، هراسی که دوستان از احتمال ناکامی میرحسين موسوی در انتخابات دارند بيهوده است. استدلال این دوستان اين است که رأی ميرحسین موسوی حداکثر هم‌سنگ رأی احمدی‌نژاد خواهد بود. رأی‌گيری به دور دوم کشيده می‌شود و حریف موسوی با تقلب رأی خواهد آورد. من تصور می‌کنم اختلاف رأی موسوی و احمدی‌نژاد به قدری نخواهد بود که بتوان با تقلب يا رأی‌سازی موسوی را از ميدان بیرون کرد. اگر هم این تحلیلِ من درست نباشد، باز هم من فکر می‌کنم باید از موسوی در اين مبارزه حمايت کرد. موسوی یک تفاوت بزرگ با خاتمی دارد. خاتمی ماه‌های طولانی با اگر و اما درباره‌ی ورود به مبارزه‌ی انتخاباتی حرف می‌زد (لابد دلایلی دیگر جز اين دلایلی که ما می‌شنويم داشته است) و آخر کار هم از ميدان کنار کشيد و آبرو و احترام خود را حفظ کرد. اما موسوی، به نظر من، هم ورودش و هم مواضع‌اش قاطع و روشن بود. تردیدی در رویکرد و نوعِ سخنانِ او نبود. بعید هم می‌دانم موسوی به هیچ دليلی بخواهد از مبارزه‌ی انتخاباتی کناره‌گیری کند (خاتمی حداقل می‌توانست به خاطر بعضی از اطرافيان‌اش کنار بکشد!).

۴. سازمان مجاهدین و جبهه‌ی مشارکت با حمایت از موسوی، راهی خردمندانه را اختيار کردند. اميدوارم خردِ سیاسی در اين دو تشکل سیاسی، پایدارتر از این‌ها بماند. این دو تشکل می‌توانند زبده‌های تجربه‌ی سياسی خودشان را، و نه راديکال‌ترين‌اش را، در اختیار همراهان و هم‌فکران موسوی قرار دهند و به نهادینه‌تر شدن انديشه و نگاه سياسی در ایران کمک کنند.

منتظر رخدادهای تازه می‌مانم و باز هم خواهم نوشت.

حالِ بهشت رضا

آن سال‌ها و اين سال‌ها، وقتی که خويشاوندی، دوستی، عزيزی يا آشنای نزدیکی می‌مُرد – یا می‌میرد – چند روزی اين حالِ ماتم و مصيبت، آشوب به دل‌ام می‌اندازد و باز همان چرخه‌ی هميشگی تکرار می‌شود. وقتی اين آشوب می‌آيد – مثل حالا – يکی از چيزهايی که آرزو می‌کنم این است که کاش الآن اگر وقت مرگ‌ام می‌رسید، می‌بردندم مشهد در بهشت رضا دفن‌ام می‌کردند. بعد فکر می‌کنم با وجود اين هم نفرتی که از خاکِ مشهد دارم که برای من همیشه نماد و نمونه‌ی غم و اندوه و از دست دادن بوده است، باز انگار می‌خواهم آن‌جا با خاک در آمیزم! شايد اقتضای اين حال است که اين جور فکر می‌کنم و اگر وقتِ سرخوشی از  راه برسد، هوس کنم جای دیگری خاک‌ام کنند. نمی‌دانم. اما يک چيز هست و آن اين‌که آن خاک، خاکِ غم است. در اين هيچ شکی ندارم. مشهد برای من شهر غم است. هيچ نشانی از طرب در آن نيست و نديده‌ام. اگر مادرم – که عمرش دراز باد – در مشهد نمی‌زیست، هرگز دوست نداشتم دوباره پا به آن شهر بگذارم. يکی از عادت‌های من در اين سال‌های آخر این بود که مرتب، بدون آن‌که کسی – به جز شايد دوستان بسيار نزديک‌ام – با خبر شود، هر وقت می‌رفتم مشهد، اول از فرودگاه می‌رفتم بهشت رضا. می‌رفتم سراغِ اموات‌ام! شاید هم می‌رفتم سراغ خودم. نه، درست‌ترش اين است که می‌رفتم سراغ خودم. می‌رفتم خودم را پیدا کنم. حال‌ام، دل‌شوره‌ی بهشت رضا و ظهر تشييع جنازه و دفنِ مردگان را دارد! حالِ زياد خوشی نيست. ولی حالِ من است و مالِ من. از همه‌ی داشته‌های دنيا و دولت‌های دنیاداران، اين يک حال، مالِ من است و هيچ کس نمی‌تواند به خاطرش به من ناز بفروشد. «بگذاشتی‌ام، غمِ تو نگذاشت مرا / حقا که غم‌ات از تو وفادارتر است».

April 5, 2009

اميد

پرده‌ی اول:
مقيم حلقه‌ی ذکر است دل بدان اميد
که حلقه‌ای ز سر زلف يار بگشايد
يعنی اين همه زهد و پارسايی برای همان لحظه‌ای بود که که آخرش اين «ديده‌ی معشوقه‌باز»، «همه محصولِ زهد و علم» را، در کار همین «حلقه گشودن» کند. مفتون «راز»ها شدن، کارِ عاشقان است. فيلسوفان می‌روند پیِ گره‌گشايی. رمزِ گشايی از کارِ عشق، کار ما نیست: «مفتی عقل در اين مسأله لا یعقل بود». اما می‌شود اميد بست که برای جهيدن به آن سوی پرده‌ی راز، با تمسک به اين رشته‌ی تسبيح - که روزی در «ساعد ساقی سيمين‌ساق» گسسته باد – بتوان صاحبِ سرّی شد!

پرده‌ی دوم:
گفتم: «گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام»
گفتا: «منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند»
بعد از عمری، با آن همه اميد دور و دراز - «بسته‌ام در خمِ گیسوی تو اميد دراز» - تازه می‌فهمی که اين‌ها همه بازی بوده است و ترفند. یعنی آن گره، اساساً گشودنی نبوده است و اين همه تلاش و تقلا نقش بر آب بوده. خودش فرموده که «قرار است» این طره، طراری کند! يعنی که گره گشودنی در کار نیست. سپاسگزاریم که خام شديد و بازی را رها نکردید!

پرده‌ی سوم:
گر چه می‌گفت که زارت بکشم، می‌ديدم
که نهان‌اش نظری با منِ دلسوخته بود

يک چیز هست اما. در میان اين همه ناکامی، همین که بدانی یکی آن سوی پرده، اين همه بازی را «به قصدِ جانِ منِ زارِ ناتوان» بر پا کرده است، اندک مايه آرامشی می‌ماند. اين رشته، چه‌ها که نمی‌کند! مستدام باد اين رشته که رشته‌ی حياتِ ماست!

April 3, 2009

اگر به آبِ «محبت» بر آوری غسلی...

با تو نشستن، با تو هم‌کلام شدن، با تو نفس زدن، گویی زیر باران بودن است. انگار تنی زخم‌خورده و چرکین را با شست‌وشويی درمانگر و التیام‌بخش ببری که چرک‌ها و آلودگی‌ها را از زخم‌ات می‌شويد و بسانِ دستِ مسيحا، تنِ رنجور و تیغ‌خورده را شفا می‌دهد... بهشت و نعیم و رضوان چه می‌تواند باشد، جز همين لحظات امن و آرامش؟ ایمانی که امنیت دهد و سکينه، خود عين بهشت است و رضوان. فردوس نسيه به چه کار آيد وقتی در حضور تو همه‌‌ی نعيمِ بهشتِ موصوف مهیاست؟ بهشت چرا بايد طلبيد وقتی در محضری بنشينی که در سينه‌ات نه کينه‌ای بماند و نه بغضی؟

چه عالم طاقت‌فرسايی است، عالمی که در آن نتوان روح را به حمام برد! چه فضای تنگ و کدری می‌شد اگر نمی‌توانستی مرهمی بر اين همه زخم بنهی که هر روزه بر خود می‌زنی! ای... «ای از تو آبستن چمن! ای از تو خندان باغ‌ها»! ای جانِ جان! ذوقی دارد رخ گشودن آفتاب را پس از طوفان و تیرگی و غبار ديدن. و چقدر فاصله تا «نبودن» کوتاه است! آدم این را وقتی می‌فهمد که زمان و مکان در هم فشرده شده باشد؛‌ وقتی که پرده از پيش ديدگان‌ات برداشته شود و به عیان ببينی که ميان وجود و عدم‌ات فاصله به قدر مويی بيش نيست بلکه همان مو هم نيست! پس «ای حیاتِ دوستان! در بوستان، بی من مرو!» که «این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است!».

برای آزمودن این حال، اگر نسيم عنايتی وزيده باشد و سایه‌ی لطفی بر سرت افتاده باشد از شهپر عنقايی، حاجت به هيچ ریاضتی نيست؛ خردک شرری از محبت کافی است که اين زبانه را بر افروزد. آن وقت آسان می‌شود گفت که:
اگر به آبِ «محبت» بر آوری غسلی
همه کدورتِ دل را صفا توانی کرد!

زده‌ام فالی و فریادرسی می‌آيد...

زنده‌یاد حسين قوامی (فاخته‌ای) به جز آن تصنيف مشهور «سرگشته» (مشهورتر به «تو ای پری کجايی») تصنیفی ديگری خوانده است روی غزلی از حافظ که تعلق خاطر عجیبی به آن دارم. هم به خاطر آهنگ‌اش و هم خواننده‌اش. اما از همه مهم‌تر خودِ غزل است که برای من حال و هوایی غريب دارد. در اين غزل هم اميد هست و شور و شوق و هم درد و اندوهِ عاشقی. ترکيب عجيبی است از عشق و درد و اميد. اين غزل، از آن غزل‌های ناب حافظ است به نظر من. اين بيت‌اش از درخشان‌ترین ابيات غزل است:
ز آتش وادی ايمن نه من‌ام خرّم و بس
موسی اين‌جا به اميد قبسی می‌آيد!
و البته بيتِ متعاقب‌اش:
هيچ کس نيست که در کوی تو‌اش کاری نيست
هر کس آن‌جا به طريق هوسی می‌آيد

گوارش!

جمله‌ی بی‌قراری‌ات از طلب قرار توست
طالب بی‌قرار شو تا که قرار آيدت

جمله‌ی ناگوارش‌ات، از طلب گوارش است
ترکِ گوارش ار کنی، زهر گوار آيدت

و ايضاً:
هر کسی رويی به سويی برده‌اند
این عزیزان رو به بی‌سو کرده‌اند
هر کبوتر می‌پرد زی جانبی
این کبوتر جانبِ بی‌جانبی
هر عقابی می‌پرد از جا به جا
این عقابان راست بی‌جایی سرا
زان فراخ آمد چنین روزی ما
که دریدن شد قبادوزی ما!

این حاشیه باشد تا شرحی بنویسم در مجالی فراخ‌تر!

April 2, 2009

دموکراسی ساده: بازنده‌ی قرن بيست و یکم

بيش از نه سال است که قرنِ بيستم بایگانی شده است و رسماً برای ما مردمِ قرن بیست و یکم، «تاريخ» است. اما، ذهنيت‌های قرن بیستمی – و چه بسا قرن هجدهم و نوزدهمی – هنوز در ذهن فيلسوفان، نظریه‌پردازان علم سیاست و «روشنفکران»ِ وطنی ما پا می‌فشارد. نمونه‌ی بارزش در فهم دموکراسی است.

حرفِ آخرم را اول می‌زنم: دموکراسی – بر خلاف روایت‌های ساده و متعارفِ روشنفکرانی ایرانی – بسيار پيچيده‌تر و بغرنج‌تر از آن چيزی است که می‌نماید. دموکراسی ساده، همانی است که بيش از صد سال است، آرمان و آرزوی آزادی‌خواهان و دموکراسی‌طلبان ايرانی بوده است. دموکراسی ساده، هم فوايدی دارد و هم معایبی. متأسفانه فواید دموکراسی ساده، چندان با معایب‌اش در هم تنيده است که تشخیص‌اش آسان نيست. در کشورهایی مثل کشورِ ما هم بس که بر اهل انديشه و جانِ نازک‌شان جفا رفته است و بس که «رعيت» از «سلطان» ستم دیده است، همان «دموکراسی ساده»، بسان باران بهاری در دلِ کويری است خشک و تفتیده. بعید و عجيب نيست که اين دموکراسی و تمام چيزهایی که با آن همراه و همنشین شناخته می‌شود (بخوانيد حقوق بشر، آزادی بیان و قس علیهذا)، رؤيای هر روزه‌ی بسیاری از «روشنفکران» ما باشد.

نقطه‌ی مقابلِ دموکراسی ساده، دموکراسی پيچیده يا بغرنجی است که يکدست نيست. همه‌ چيزش سياه يا سفيد نیست. طیف خاکستری هم دارد. تاریخ و سرنوشتی خونين هم دارد. ریشه‌ی این دموکراسی، در خون است. دموکراسی پيچیده، از دموکراسی ساده و یکپارچه، واقعی‌تر است. دموکراسی ساده، همان چيزی است که بسیاری از دموکراسی‌های غربی می‌فهمند (يا به عبارتی همان چیزی است که طیف غالب رسانه‌های غربی معرفی می‌کنند). اما مگر خودِ دموکراسی‌های غربی همه یکدست و شبیه به هم‌اند؟ مگر دموکراسی فرانسوی نسخه‌ی بدلی از دموکراسی انگلیسی است یا بر عکس؟ مگر دموکراسی‌های فرانسوی يا انگلیسی به نسخه‌ی آمريکایی‌شان شبیه‌اند؟ هر چه باشد، دموکراسی پيچيده و بغرنج – یا به عبارتی دموکراسی چند پاره و متکثر – ملموس‌تر و واقعی‌تراز دموکراسی ساده و آرمانی است. دموکراسی ساده، آرمانی است. من اين دموکراسی را در هيچ جای جهان محقق نديده‌ام. و بدون شک این دموکراسی در ایران هرگز محقق نخواهد شد، ولو آسمان به زمین بیايد!

تاریخ دموکراسی، پيچيده است. تاریخ دموکراسی هموار و یکدست نبوده است. دموکراسی، داستان‌های بلند مبارزه برای رأی مردم و برابری آن‌ها را در خود دارد (و بسیاری «عدالت» را هم در همين دموکراسی مندرج می‌دیده‌اند). نامِ دموکراسی، اين روزها، بدون اين که هم‌وطنان ما – از هر طیفی که باشند – تأمل نظری در آن کرده باشند، با نامِ حقوقِ بشر و آزادی بیان عجین شده است و عمدتاً کسی کنجکاو نمی‌شود که اين دعوی چه اندازه مقرون به واقعيت است و چه اندازه «تصور» است.

همين‌جا لازم است دفعِ دخلِ‌ مقدر کنم و شبهه‌هايی را که تا اين‌جا در ذهن خواننده خزيده است، طرد کنم. آیا اين‌ها که گفتم یعنی دموکراسی ارزش نيست؟ یا دموکراسی ضد ارزش است؟ آيا این‌ها که گفتم به اين معناست که احترام گذاشتن به رأی مردم – شهروندان – و جدی گرفتن آن، بی‌معناست؟ آيا اين‌ها يعنی حکومت کردن مردم بر خودشان (این یعنی چه؟) و «پاسخگو کردن حاکمان»، «نظارت داشتن بر آن‌ها»، «تغيير کردنِ دوره‌ای آن‌ها»، «وجود رسانه‌های مستقل و مطبوعاتِ‌ ناظر بر عملکرد حاکمان» و «ذی‌حق بودن شهروندان» مقولاتی است بی‌معنا و بی‌ارزش؟ مطلقاً نه. مرادِ من اين است که اگر دموکراسی ساده، واقعی بود و تحقق‌پذیر، می‌شد گمان کرد که عيناً مترادف است با همین‌ها. اما دموکراسی پيچيده است و تاريخی تو در تو دارد با نقطه‌های درخشان و دخمه‌هايی تاريک. آسمان دموکراسی گاهی آفتابی بوده است و گاهی ابری و طوفانی. دموکراسی يک حقیقت ناب و محض نبوده است (و نخواهد بود). اما، دموکراسی پيچيده – که امروز با غلبه‌ی دموکراسی ساده و تبلیغاتیِ در زرورق پيچيده‌ی صادراتی، رخ نهان کرده است – گروگان و قربانی دو گروه است:‌ اول از همه، دموکراسی قربانی سیاست‌مدارانی است که مبلغ دموکراسی هستند اما صلاحيت اخلاقی برای دم زدن از دموکراسی ندارند و رونق دموکراسی را سال‌هاست که برده‌اند. این بی‌رونق شدن دموکراسی به دست اين گروه، «تاريخ» دارد و تنها به دست جورج بوش پسر انجام نشده است. چند سال پيش، مؤسسه‌ی کارنگی پژوهشی درباره‌ی ۱۸ کشور کرده بود که آمريکا، از سال ۱۹۴۵، به نام حاکم کردن دموکراسی در آن‌ها مداخله‌ی نظامی کرده بود. به جز در ۳ مورد، نتيجه‌ی این مداخله‌های نظامی به نام دموکراسی ناکامی محض بوده است. سال ۱۹۴۵ را دقیقاً برای توجه دادن به «تاريخ» آوردم. اين پيشينه و اين تاریخ، هر چند معنای‌اش مخدوش شدن خودِ ارزش‌های دموکراتیک نیست، اما به همان اندازه که طالبان و تندروهای مسلمان، دين اسلام را بدنام کرده‌اند، برای اعتبار دموکراسی مضر بوده‌اند و دموکراسی را تبدیل به چيزی ساده و خطی کرده‌اند که اتفاقاً به سادگی به کساد شدن بازار آن می‌انجامد. اما گروه دوم، عده‌ای هستند که عمدتاً در کشورهای جهان سوم با پيشينه و حالی استبدادی در صفِ دشمنان قسم‌خورده‌ی دموکراسی‌اند و رشد و رونق دموکراسی به زيان‌شان است. در نتيجه، از عملکرد دوگانه و تاريکِ‌ آن گروه اول شاهد می‌آورند بر ناکامی دموکراسی و ارزش‌های دموکراتيک. نتیجه‌ی بلافصل این تبليغات، هدايت ذهن‌ها به سوی برتری نظام سلطانی و استبدادی است (البته بايد به اين نکته هم توجه داشت که هر نظام سلطانی لزوماً استبدادی نيست و هر نظام استبدادی لزوماً نظامی مبتنی بر حکومت سلطان نیست. می‌توان در کشوری با ساختار دموکراتيک، نظامی استبدادی و خشن داشت).

خلاصه‌ی سخن من این است: ۱. دموکراسی ساده نیست؛ پيچيده، بغرنج و متکثر است و بايد هميشه آن را مطالعه کرد و ارزش‌های مرکزی و هسته‌ای آن را مدام پالایش و پيرايش کرد و با تکه‌های و بخش‌های متفاوت فرهنگ‌های مختلف هماهنگ‌شان کرد؛ ۲. دموکراسی را باید از دست دموکراسی‌گستران ناتوان و بی‌کفايت و همچين مستبدانِ آزادی‌ستیزی که از نظارتِ خردِ جمعی بر کردارشان هراس دارند، نجات داد؛ ۳. دموکراسی سخت محتاجِ اخلاقی جهان‌شهری است. دموکراسی فاقدِ اخلاق و خودبنياد، دير یا زود به زوال و ناکامی می‌رسد. دموکراسی منطقه‌ای، اخلاق‌اش هم منطقه‌ای است و محلی. اخلاق جهان‌شهری، می‌تواند شمول‌گرا باشد و از دين‌دار تا لاييک را زير چتر خود بگیرد؛ مسلمان، مسيحی و یهودی (يا پیرو هر کيش و آيين الهی یا غیر الهی) نشناسد و همگان را به يک چشم ببيند. دموکراسی متکثر با اخلاقی جهان‌شهری، انسان‌مدار است نه قدرت‌مدار و معطوف به سياستِ محض و کلاسيک.

يکی از نتيجه‌های مستقیم مدعيات بالا اين است که دموکراسی همین که صفت و عنوان «غربی» به خود بگیرد و با این استریوتايپ رايج قرن بيستمی معرفی شود، روزگار خميده قامت شدن‌اش فرا رسیده است. دموکراسی را باید از نو شناخت. دموکراسی را بايد از نو تعريف کرد و در ديده‌ی عالم «عقلی نو و عدلی نو» نهاد. به باور من، يکی از رازهای بزرگ ناکامی دموکراسی در کشور ما، فهم ساده و سطحی «روشنفکرانِ» ايرانی از آن بوده است.

مرتبط: دموکراسی بغرنج؟ (۱) (بله، يادآوری لازم ندارد؛ هيچ وقت مجال‌اش دست نداد بقيه‌اش را ترجمه کنم!)

پ. ن. حالا که مجال حرف دست داده، بد نیست بگویم چقدر از معادلِ «مردمسالاری» به جای «دموکراسی» بيزارم! برابر نهادن مردمسالاری و دموکراسی جفاست به دموکراسی و قلب کردن معنای تاريخی و تئوریکِ آن.
Free counter and web stats