روزگار غريب فتنه است. روزگار فتنههای آخر زمان است. یکی از نشانههایاش اين است: دین مصادره میشود؛ اخلاق به گروگان میرود. یعنی از اخلاق، دینداری و تقوا ابزاریترین استفادههای ممکن میشود. به عبارت ديگر، کسانی که در خلوت و جلوت، متعبدترین و پارساترین انسانها هستند، تنها به صرف عدم همراهی و موافقت با سياست غالب و قدرت مسلط، به چوبِ بیدینی و بیاخلاقی رانده میشوند. نمونهی کهنهی تاريخیاش کاری بود که معاويه با علی ابن ابیطالب کرد که هنگام شهادت علی، شامیان متعجب گفتند مگر علی نماز هم میخواند؟! نکتهی ظریف ماجرا که از ديدِ ما پنهان میماند این است که خودِ این ماجرا نشان میدهد معاویه در انظار مردم و رعايایاش چهرهای داشته است متظاهر به عبادت و نماز. يعنی طعنهی نماز نخواندن به علی تنها از کسی میتواند صادر شود که لااقل تظاهری به نماز خواندن کرده باشد و گرنه به اين سادگی کسی حرفاش را نمیخرید. و روزگار فتنه و شبهه دقیقاً همين است. یعنی کسانی که ظاهر کارهاشان دینداری است و اخلاق و باطناش همین بیتقوایی و دروغ و ریا.
امروز البته شکل آن بازی اموی اندکی تغيير کرده است. امروز برچسبها این است: اگر کسی حتی تقوا بورزد و از ورود در شبهات پرهیز کند و پارسايی و خداترسی به او نهیب بزند که نباید در احوال درونی و باطنی مردم تجسس کرد و از همه پلیدتر نبايد داور و قاضی آخرت و ایمانِ مردم شد، به او برچسب «ليبرال» بودن میزنند و او را متهم به سست کردن پايههای ايمان مردم میکنند. (البته برای اتهامزننده هم هرگز مهم نیست که متهم خودش را اصلاً ليبرال میداند یا نه؛ مهم تازيانهی تکفیر است که باید گزنده باشد!) دلیلاش البته مثل روز روشن است. طیف اين نگاه، از نیرنگبازی معاویهوار شروع میشود و تا خشکمغزی خوارج و تحجر طالبان امتداد دارد. خلاصه کنم که برای این عده، آسان است که از قرآن و حديث و روایت خرج کنند تا بندگان خدا را عذاب کنند و پای ميز محاسبه و محاکمه بنشانند. این گروه به سادگی از یاد میبرند که قاضی و محاسبِ راستين خداست (اگر اعتقادی به تعالیم مسلمانی داشته باشند). توهم بزرگ این گروه این است که به بهانهی اقامهی عدل و قسط يا بسط اخلاق، جامهی خدايی بر تن میکنند و خود را نمايندهی خشم و غضب و انتقام الهی معرفی میکنند (و البته گاهی هم «رأفت اسلامی» که با آن لطف میکنند به بندگان خدا که از غضبشان رهایی یافتهاند!).
تشخيص خطا از صواب در این موارد چندان کار دشواری نیست. اندکی تعهد و مسئولیت میطلبد و مهار کردنِ نفس. گاهی اوقات – البته بسياری اوقات – کسانی که چنین غلاظ و شداد پای احکام خدا را به میان میکشند، خود بازيچهی هوا و هوسِ خویشاند و بیشتر به قصد تشفی خاطر، انتقامجویی میکنند. کافی است کسی اندکی به خود تکانی بدهد و چند بار از خودش بپرسد که اين کارها را که میکند، برای رضای خدا میکند یا اندکی شائبهی وسوسه يا فريبِ نفس هم در آن هست؟ کسی که چند بار همين سؤال را از خودش بپرسد، زبان و ادبیاتاش به تدریج اصلاح میشود. روایتهای مشهوری مثل «قطع ظهری اثنان جاهل متنسک و عالم متهتک...» عمدتاً خطاب به اين نوع افراد است که البته آنها هم يا در برخورد با اينها فرافکنی میکنند و یا اصلاً آنها را نديده و نشنيده میگيرند. حکايت عيسی و رجمِ زن زانيه، حکایتی عبرتآموز است که البته اين افراد یارای درس گرفتن از آن را ندارند. وقتی عيسی میگويد تنها کسانی سنگ بیندازند که خود مرتکب معصیتی نشدهاند، پیام او روشن است: شما خودتان هم وضع چندان بهتری نداريد؛ پس دست از داوری بداريد!
کاش این سودازدگانِ هوس که خدا و دین خدا را به بدنامی میکشانند، هر روز خطبهی متقین نهج البلاغه را میخواندند. اگر سنگدلی بر عدهای غلبه نمیکرد، هنگام خواندن آيات قرآن بر خود میلرزیدند و دست از عذاب کردن بندگانِ خدا بر میداشتند! آسان است خرج کردن از قرآن و حدیث و روایت، برای متهم کردن و به عبارتی «نفله کردن» بندگانِ همان خدا. دشوار است مسئولیت پذیرفتن و علم به اينکه روزی باید در برابر همان خدا پاسخ گفت. و چه بسا بپرسند از آنها که اینها که شما کردید، آن نبود که ما گفته بودیم! اگر یک درصد آدمی احتمال بدهد که در فهم و تفسیرش خطا کرده است، آدمتر میشود و دست از عذاب خلایق بر میدارد. همان يک درصد برای رامتر شدن و آرامتر بودن کافی است.
در ادامهی مطلب، متن کامل ترجمهی خطبهی همام را از نهج البلاغه نقل میکنم با ترجمهی مرحوم دکتر شهیدی. در آن نسخه از نهج البلاغه، شمارهی این خطبه ۱۹۳ است. جویندگان میتوانند مستقيماً متن عربیاش را نیز بخوانند (چه بسا متن عربیاش را هم یک بار اينجا آوردم). شاید اينها تلنگری باشد برای بعضیها که این روزها مثل بختک روی روح و روان مردم مسلمان افتادهاند و به بهانهی مبارزه با ظلم و فساد و کجی و انحراف، امنیت خلق خدا را میربايند و هیچ پروای خدا ندارند و انديشه از آخرت و حساب پس دادن برایشان تنها وسوسه و بازیچهای است برای ارضای شهوات نفسانی (شهوت مقبوليت و شهوت ریا و شهوت دینفروشی و توهم راستکیش بودن).
پ. ن. اگر معنای «شبهه» برای بعضیها روشن نیست، بد نیست یک بار در ادبیات دینیشان تجدید نظر کنند. شبهه، یعنی اینکه کاری انجام دهی که شبیه کار اخلاقی باشد ولی فريب خورده باشی. شبهه یعنی اينکه بگويی و نشان بدهی کارت اخلاقی است و درست است ولی در خلال همان کار اخلاقی صد پليدکاری و بیتقوايی هم مرتکب شوی و خداترسی را زیر پا بگذاری:
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی!
همه میدانند قتل، دزدی، جنايت، ضایع کردن حقوق مردم بد است و باید گریبان خاطی و متهم را گرفت؛ اما اگر به بهانهی مبارزه با انحراف شروع به تعقیب و آزارِ بیآزارانی کردی که شیوهشان با شيوهی تو فرق دارد، آنجاست که آغاز لغزش است. به قول بعضیها، آغازِ پايان است؛ پایان اخلاق و تقوا در لباس تقوا و «امر به معروف و نهی از منکر»!
امروز البته شکل آن بازی اموی اندکی تغيير کرده است. امروز برچسبها این است: اگر کسی حتی تقوا بورزد و از ورود در شبهات پرهیز کند و پارسايی و خداترسی به او نهیب بزند که نباید در احوال درونی و باطنی مردم تجسس کرد و از همه پلیدتر نبايد داور و قاضی آخرت و ایمانِ مردم شد، به او برچسب «ليبرال» بودن میزنند و او را متهم به سست کردن پايههای ايمان مردم میکنند. (البته برای اتهامزننده هم هرگز مهم نیست که متهم خودش را اصلاً ليبرال میداند یا نه؛ مهم تازيانهی تکفیر است که باید گزنده باشد!) دلیلاش البته مثل روز روشن است. طیف اين نگاه، از نیرنگبازی معاویهوار شروع میشود و تا خشکمغزی خوارج و تحجر طالبان امتداد دارد. خلاصه کنم که برای این عده، آسان است که از قرآن و حديث و روایت خرج کنند تا بندگان خدا را عذاب کنند و پای ميز محاسبه و محاکمه بنشانند. این گروه به سادگی از یاد میبرند که قاضی و محاسبِ راستين خداست (اگر اعتقادی به تعالیم مسلمانی داشته باشند). توهم بزرگ این گروه این است که به بهانهی اقامهی عدل و قسط يا بسط اخلاق، جامهی خدايی بر تن میکنند و خود را نمايندهی خشم و غضب و انتقام الهی معرفی میکنند (و البته گاهی هم «رأفت اسلامی» که با آن لطف میکنند به بندگان خدا که از غضبشان رهایی یافتهاند!).
تشخيص خطا از صواب در این موارد چندان کار دشواری نیست. اندکی تعهد و مسئولیت میطلبد و مهار کردنِ نفس. گاهی اوقات – البته بسياری اوقات – کسانی که چنین غلاظ و شداد پای احکام خدا را به میان میکشند، خود بازيچهی هوا و هوسِ خویشاند و بیشتر به قصد تشفی خاطر، انتقامجویی میکنند. کافی است کسی اندکی به خود تکانی بدهد و چند بار از خودش بپرسد که اين کارها را که میکند، برای رضای خدا میکند یا اندکی شائبهی وسوسه يا فريبِ نفس هم در آن هست؟ کسی که چند بار همين سؤال را از خودش بپرسد، زبان و ادبیاتاش به تدریج اصلاح میشود. روایتهای مشهوری مثل «قطع ظهری اثنان جاهل متنسک و عالم متهتک...» عمدتاً خطاب به اين نوع افراد است که البته آنها هم يا در برخورد با اينها فرافکنی میکنند و یا اصلاً آنها را نديده و نشنيده میگيرند. حکايت عيسی و رجمِ زن زانيه، حکایتی عبرتآموز است که البته اين افراد یارای درس گرفتن از آن را ندارند. وقتی عيسی میگويد تنها کسانی سنگ بیندازند که خود مرتکب معصیتی نشدهاند، پیام او روشن است: شما خودتان هم وضع چندان بهتری نداريد؛ پس دست از داوری بداريد!
کاش این سودازدگانِ هوس که خدا و دین خدا را به بدنامی میکشانند، هر روز خطبهی متقین نهج البلاغه را میخواندند. اگر سنگدلی بر عدهای غلبه نمیکرد، هنگام خواندن آيات قرآن بر خود میلرزیدند و دست از عذاب کردن بندگانِ خدا بر میداشتند! آسان است خرج کردن از قرآن و حدیث و روایت، برای متهم کردن و به عبارتی «نفله کردن» بندگانِ همان خدا. دشوار است مسئولیت پذیرفتن و علم به اينکه روزی باید در برابر همان خدا پاسخ گفت. و چه بسا بپرسند از آنها که اینها که شما کردید، آن نبود که ما گفته بودیم! اگر یک درصد آدمی احتمال بدهد که در فهم و تفسیرش خطا کرده است، آدمتر میشود و دست از عذاب خلایق بر میدارد. همان يک درصد برای رامتر شدن و آرامتر بودن کافی است.
در ادامهی مطلب، متن کامل ترجمهی خطبهی همام را از نهج البلاغه نقل میکنم با ترجمهی مرحوم دکتر شهیدی. در آن نسخه از نهج البلاغه، شمارهی این خطبه ۱۹۳ است. جویندگان میتوانند مستقيماً متن عربیاش را نیز بخوانند (چه بسا متن عربیاش را هم یک بار اينجا آوردم). شاید اينها تلنگری باشد برای بعضیها که این روزها مثل بختک روی روح و روان مردم مسلمان افتادهاند و به بهانهی مبارزه با ظلم و فساد و کجی و انحراف، امنیت خلق خدا را میربايند و هیچ پروای خدا ندارند و انديشه از آخرت و حساب پس دادن برایشان تنها وسوسه و بازیچهای است برای ارضای شهوات نفسانی (شهوت مقبوليت و شهوت ریا و شهوت دینفروشی و توهم راستکیش بودن).
پ. ن. اگر معنای «شبهه» برای بعضیها روشن نیست، بد نیست یک بار در ادبیات دینیشان تجدید نظر کنند. شبهه، یعنی اینکه کاری انجام دهی که شبیه کار اخلاقی باشد ولی فريب خورده باشی. شبهه یعنی اينکه بگويی و نشان بدهی کارت اخلاقی است و درست است ولی در خلال همان کار اخلاقی صد پليدکاری و بیتقوايی هم مرتکب شوی و خداترسی را زیر پا بگذاری:
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی!
همه میدانند قتل، دزدی، جنايت، ضایع کردن حقوق مردم بد است و باید گریبان خاطی و متهم را گرفت؛ اما اگر به بهانهی مبارزه با انحراف شروع به تعقیب و آزارِ بیآزارانی کردی که شیوهشان با شيوهی تو فرق دارد، آنجاست که آغاز لغزش است. به قول بعضیها، آغازِ پايان است؛ پایان اخلاق و تقوا در لباس تقوا و «امر به معروف و نهی از منکر»!
خطبهی ۱۹۳ اوصاف پارسایان
[گفتهاند يكى از ياران امير المؤمنين (ع)، به نام همّام، كه مردى عابد بود گفت: «اى امير مؤمنان، پرهيزگاران را براى من بستاى چنانكه گويى به آنان مىنگرم» امام در پاسخ او درنگى نمود، سپس فرمود: «اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه «همانا خدا با كسانى است كه پرهيزگارند و آنان كه نيكو كردارند.» همّام خرسند نگرديد و به سوگند، بر امام اصرار ورزيد. امام (ع) خدا را ستود و بر او ثنا گفت و بر پيامبر (ص) و آل او درود فرستاد، سپس فرمود:] امّا بعد، خداى سبحان و برتر از همگان، جهانيان را آفريد حالى كه بى نياز بود از طاعتشان و از نافرمانىشان در امان. چه از نافرمانى آن كه او را عصيان كند بدو زيانى نرسد، و طاعت آن كس كه فرمانش را برد بدو سودى ندهد. سپس روزى آنان را ميانشان قسمت كرد و بداد، و هر يك را در جايى كه در خور اوست نهاد. پس پرهيزگاران خداوندان فضيلتند در اين جهان، گفتارشان صواب است و ميانهروىشان شعار، و فروتنند در رفتار و گفتار، ديدههاشان را از آنچه خدا بر آنان حرام كرده پوشيدهاند، و گوشهاشان را به دانشى كه آنان را سودمند است بداشته و آن را نيوشيده. در سختى چنان به سر مىبرند، كه گويى به آسايش اندرند. و اگر نه اين است كه زندگىشان را مدّتى است كه بايد گذراند، جانهاشان يك چشم به هم زدن در كالبد نمىماند، از شوق رسيدن به پاداش آن جهان يا از بيم ماندن و گناه كردن در اين جهان. آفريدگار در انديشه آنان بزرگ بود، پس هر چه جز اوست در ديدههاشان خرد نمود. بهشت براى آنان چنان است كه گويى آن را ديدهاند و در آسايش آن به سر مىبرند، و دوزخ چنان كه آن را ديدهاند و در عذابش اندرند. دلهاشان اندوهگين است و مردم از گزندشان ايمن، تنهاشان نزار، نيازهاشان اندك و پارسا به جان و تن. روزى چند را با شكيبايى به سر بردند كه آسايشى دراز مدت را براىشان به دنبال آورد، تجارتى سودمند بود كه پروردگارشان براى آنان فراهم كرد. دنيا آنان را خواست و آنان دنيا را نطلبيدند، اسيرشان كرد و به بهاى جان، خود را از بند آن خريدند.
امّا شب هنگام راست بر پايند، و قرآن را جزء جزء با تأمّل و درنگ بر زبان دارند، و با خواندن آن اندوهبارند، و در آن خواندن داروى درد خود را به دست مىآرند. و اگر به آيهاى گذشتند كه تشويقى در آن است، به طمع بيارمند و جانهاشان چنان از شوق برآيد كه گويى ديدههاشان بدان نگران است، و اگر آيهاى را خواندند كه در آن بيم دادنى است، گوش دلهاى خويش بدان نهند، آنسان كه پندارى بانگ بر آمدن و فروشدن آتش دوزخ را مىشنوند. با ركوع پشتهاى خود را خمانيدهاند و با سجود پيشانيها و پنجهها و زانوها و كنارههاى پا را بر زمين گسترانيده، از خدا مىخواهند گردنهاشان را بگشايد و از آتش رهاشان نمايد. و امّا در روز، دانشمندانند خويشتندار، نيكوكارانند پرهيزگار، ترس آنان را چون تير پيراسته تراشيده كرده است و نزار. چون كسى بدانها نگرد، پندارد بيمارند، امّا آنان را بيمارى نيست، و گويد خردهاشان آشفته است اما آن پريشانى را سبب ديگرى است. موجب آشفتگىشان كارى است بزرگ. از كردار اندك خود خرسندى ندارند، و طاعتهاى فراوان را بسيار نشمارند. پس آنان خود را متّهم شمارند و از كردههاى خويش بيم دارند. اگر يكى از ايشان را بستايند، از آنچه در باره او گويند بترسد، و گويد: «من خود را از ديگران بهتر مىشناسم و خداى من مرا از خودم بهتر مىشناسد. بار خدايا مرا مگير بدانچه بر زبان مىآرند، و بهتر از آنم كن كه مىپندارند، و بر من ببخشاى آن را كه نمىدانند.»
و از نشانههاى يكى از آنان اين است كه در كار دين نيرومندش بينى و پايدار، نرمخوى هشيار، و در ايمان استوار، و در طلب دانش حريص و با داشتن علم بردبار، و در توانگرى ميانهروش بينى، و در عبادت فروتن، و به درويشى نكوحالى نمودن، و در سختى شكيبايى كردن، و جستجو كردن آنچه رواست، و شادمان بودن به رفتن راه راست. و دورى گزيدن از طمع كه خوار كننده انسانهاست. كارهاى نيك مىكند و در هراس است، روز را به شب مىرساند و در بند سپاس است. بامداد مىكند ذكر گويان، شب را به سر مىبرد ترسان، و روز مىكند شادمان. ترسان از غفلتى كه ورزيده و شادمان از بخشش و آمرزشى كه بدو رسيده. اگر نفس او در آنچه بر آن دشوار است فرمان وى نبرد، او نيز در آنچه نفس او دوست دارد، اطاعتش نكند. روشنى ديدهاش در چيزى است كه ماندگار است و ناخواهان چيزى است كه ناپايدار است. بردبارى را با دانش در مىآميزد و گفتار را با كردار هم. او را بينى كه آرزويش اندك است و لغزشهايش كم. دلش آرميده است و جانش خرسند و ناخواهان، خوراكش اندك است و كارش آسان، دينش استوار و مصون از دستبرد شيطان. شهوتش مرده، خشمش فروخورده، نيكى از او بيوسان، و همگان از گزندش در امان. اگر در جمع بيخبران است به زبان خاموش و دل او به ياد خداست پس او را در شمار ذكرگويان آرند، و اگر در جمع يادآوران باشد، از بيخبرانش به حساب نيارند. بر آن كه بر او ستم كند ببخشايد، و بر آن كه وى را محروم سازد عطا فرمايد، و با آن كه از او ببرد پيوند نمايد. از گفتن سخن زشت دور بود. گفتار او نرم است و هموار، از وى كار زشت نبينند، و كار نيكويش آشكار. نيكى او همه را رسيده، و بدى وى را كس نديده. به هنگام دشواريها بردبار است و در ناخوشايندها پايدار، و در خوشيها سپاسگزار. بر آن كه دشمن دارد ستم نكند، و در باره آن كه دوست دارد گناه نورزد. پيش از آنكه بر او گواهى دهند حق را بپذيرد.
آنچه را بدو سپارند تباه نكند و نگهبانى آن را به عهده گيرد. آنچه را به ياد او آرند از ياد نبرد، و مردمان را با لقبهاى زشت ياد نكند، و همسايگان را آزار ندهد، و به مصيبتهاى ديگران شاد نشود. و در كار بيهوده در نيايد و از راه حق برون نرود. اگر خاموش بود خاموشى اندوهگينش ننمايد، و اگر بخندد آواز او برنيايد. و اگر بر وى ستم كنند شكيبايى پيش گيرد، تا خدا انتقام او را، گيرد. نفس او از او در زحمت است و مردم از وى در راحت.
خود را براى آخرتش به رنج انداخته، و مردمان را از گزند خويش آسوده ساخته. از آن كه دورى كند به خاطر بىرغبتى به دنياست و پرهيزگارى، و بدان كه نزديك شود از روى نرمى است و آمرزگارى. نه دورى گزيدنش از روى خويشتن بينى است و بزرگى فروختن، و نه نزديكى وى به مكر است و فريفتن.
[گوينده روايت گويد: پس همّام بيهوش گشت و در آن بيهوشى جان داد. امير المؤمنين عليه السّلام گفت:] به خدا از همين بر او مىترسيدم.
[سپس گفت:] پندهاى رسا با آنان كه شنواى آن هستند چنين كند؟ [مردى گفت: «اى امير مؤمنان چرا با تو چنين نكند؟» فرمود:] واى بر تو هر اجلى را زمانى است كه از آن پيش نيفتد، و سببى است كه از آن درنگذرد. آرام باش و ديگر بار چنين سخن به زبان مياور كه آن دم شيطان بود كه بر زبانت دميد.
[گفتهاند يكى از ياران امير المؤمنين (ع)، به نام همّام، كه مردى عابد بود گفت: «اى امير مؤمنان، پرهيزگاران را براى من بستاى چنانكه گويى به آنان مىنگرم» امام در پاسخ او درنگى نمود، سپس فرمود: «اى همّام از خدا بترس و نيكوكار باش كه «همانا خدا با كسانى است كه پرهيزگارند و آنان كه نيكو كردارند.» همّام خرسند نگرديد و به سوگند، بر امام اصرار ورزيد. امام (ع) خدا را ستود و بر او ثنا گفت و بر پيامبر (ص) و آل او درود فرستاد، سپس فرمود:] امّا بعد، خداى سبحان و برتر از همگان، جهانيان را آفريد حالى كه بى نياز بود از طاعتشان و از نافرمانىشان در امان. چه از نافرمانى آن كه او را عصيان كند بدو زيانى نرسد، و طاعت آن كس كه فرمانش را برد بدو سودى ندهد. سپس روزى آنان را ميانشان قسمت كرد و بداد، و هر يك را در جايى كه در خور اوست نهاد. پس پرهيزگاران خداوندان فضيلتند در اين جهان، گفتارشان صواب است و ميانهروىشان شعار، و فروتنند در رفتار و گفتار، ديدههاشان را از آنچه خدا بر آنان حرام كرده پوشيدهاند، و گوشهاشان را به دانشى كه آنان را سودمند است بداشته و آن را نيوشيده. در سختى چنان به سر مىبرند، كه گويى به آسايش اندرند. و اگر نه اين است كه زندگىشان را مدّتى است كه بايد گذراند، جانهاشان يك چشم به هم زدن در كالبد نمىماند، از شوق رسيدن به پاداش آن جهان يا از بيم ماندن و گناه كردن در اين جهان. آفريدگار در انديشه آنان بزرگ بود، پس هر چه جز اوست در ديدههاشان خرد نمود. بهشت براى آنان چنان است كه گويى آن را ديدهاند و در آسايش آن به سر مىبرند، و دوزخ چنان كه آن را ديدهاند و در عذابش اندرند. دلهاشان اندوهگين است و مردم از گزندشان ايمن، تنهاشان نزار، نيازهاشان اندك و پارسا به جان و تن. روزى چند را با شكيبايى به سر بردند كه آسايشى دراز مدت را براىشان به دنبال آورد، تجارتى سودمند بود كه پروردگارشان براى آنان فراهم كرد. دنيا آنان را خواست و آنان دنيا را نطلبيدند، اسيرشان كرد و به بهاى جان، خود را از بند آن خريدند.
امّا شب هنگام راست بر پايند، و قرآن را جزء جزء با تأمّل و درنگ بر زبان دارند، و با خواندن آن اندوهبارند، و در آن خواندن داروى درد خود را به دست مىآرند. و اگر به آيهاى گذشتند كه تشويقى در آن است، به طمع بيارمند و جانهاشان چنان از شوق برآيد كه گويى ديدههاشان بدان نگران است، و اگر آيهاى را خواندند كه در آن بيم دادنى است، گوش دلهاى خويش بدان نهند، آنسان كه پندارى بانگ بر آمدن و فروشدن آتش دوزخ را مىشنوند. با ركوع پشتهاى خود را خمانيدهاند و با سجود پيشانيها و پنجهها و زانوها و كنارههاى پا را بر زمين گسترانيده، از خدا مىخواهند گردنهاشان را بگشايد و از آتش رهاشان نمايد. و امّا در روز، دانشمندانند خويشتندار، نيكوكارانند پرهيزگار، ترس آنان را چون تير پيراسته تراشيده كرده است و نزار. چون كسى بدانها نگرد، پندارد بيمارند، امّا آنان را بيمارى نيست، و گويد خردهاشان آشفته است اما آن پريشانى را سبب ديگرى است. موجب آشفتگىشان كارى است بزرگ. از كردار اندك خود خرسندى ندارند، و طاعتهاى فراوان را بسيار نشمارند. پس آنان خود را متّهم شمارند و از كردههاى خويش بيم دارند. اگر يكى از ايشان را بستايند، از آنچه در باره او گويند بترسد، و گويد: «من خود را از ديگران بهتر مىشناسم و خداى من مرا از خودم بهتر مىشناسد. بار خدايا مرا مگير بدانچه بر زبان مىآرند، و بهتر از آنم كن كه مىپندارند، و بر من ببخشاى آن را كه نمىدانند.»
و از نشانههاى يكى از آنان اين است كه در كار دين نيرومندش بينى و پايدار، نرمخوى هشيار، و در ايمان استوار، و در طلب دانش حريص و با داشتن علم بردبار، و در توانگرى ميانهروش بينى، و در عبادت فروتن، و به درويشى نكوحالى نمودن، و در سختى شكيبايى كردن، و جستجو كردن آنچه رواست، و شادمان بودن به رفتن راه راست. و دورى گزيدن از طمع كه خوار كننده انسانهاست. كارهاى نيك مىكند و در هراس است، روز را به شب مىرساند و در بند سپاس است. بامداد مىكند ذكر گويان، شب را به سر مىبرد ترسان، و روز مىكند شادمان. ترسان از غفلتى كه ورزيده و شادمان از بخشش و آمرزشى كه بدو رسيده. اگر نفس او در آنچه بر آن دشوار است فرمان وى نبرد، او نيز در آنچه نفس او دوست دارد، اطاعتش نكند. روشنى ديدهاش در چيزى است كه ماندگار است و ناخواهان چيزى است كه ناپايدار است. بردبارى را با دانش در مىآميزد و گفتار را با كردار هم. او را بينى كه آرزويش اندك است و لغزشهايش كم. دلش آرميده است و جانش خرسند و ناخواهان، خوراكش اندك است و كارش آسان، دينش استوار و مصون از دستبرد شيطان. شهوتش مرده، خشمش فروخورده، نيكى از او بيوسان، و همگان از گزندش در امان. اگر در جمع بيخبران است به زبان خاموش و دل او به ياد خداست پس او را در شمار ذكرگويان آرند، و اگر در جمع يادآوران باشد، از بيخبرانش به حساب نيارند. بر آن كه بر او ستم كند ببخشايد، و بر آن كه وى را محروم سازد عطا فرمايد، و با آن كه از او ببرد پيوند نمايد. از گفتن سخن زشت دور بود. گفتار او نرم است و هموار، از وى كار زشت نبينند، و كار نيكويش آشكار. نيكى او همه را رسيده، و بدى وى را كس نديده. به هنگام دشواريها بردبار است و در ناخوشايندها پايدار، و در خوشيها سپاسگزار. بر آن كه دشمن دارد ستم نكند، و در باره آن كه دوست دارد گناه نورزد. پيش از آنكه بر او گواهى دهند حق را بپذيرد.
آنچه را بدو سپارند تباه نكند و نگهبانى آن را به عهده گيرد. آنچه را به ياد او آرند از ياد نبرد، و مردمان را با لقبهاى زشت ياد نكند، و همسايگان را آزار ندهد، و به مصيبتهاى ديگران شاد نشود. و در كار بيهوده در نيايد و از راه حق برون نرود. اگر خاموش بود خاموشى اندوهگينش ننمايد، و اگر بخندد آواز او برنيايد. و اگر بر وى ستم كنند شكيبايى پيش گيرد، تا خدا انتقام او را، گيرد. نفس او از او در زحمت است و مردم از وى در راحت.
خود را براى آخرتش به رنج انداخته، و مردمان را از گزند خويش آسوده ساخته. از آن كه دورى كند به خاطر بىرغبتى به دنياست و پرهيزگارى، و بدان كه نزديك شود از روى نرمى است و آمرزگارى. نه دورى گزيدنش از روى خويشتن بينى است و بزرگى فروختن، و نه نزديكى وى به مكر است و فريفتن.
[گوينده روايت گويد: پس همّام بيهوش گشت و در آن بيهوشى جان داد. امير المؤمنين عليه السّلام گفت:] به خدا از همين بر او مىترسيدم.
[سپس گفت:] پندهاى رسا با آنان كه شنواى آن هستند چنين كند؟ [مردى گفت: «اى امير مؤمنان چرا با تو چنين نكند؟» فرمود:] واى بر تو هر اجلى را زمانى است كه از آن پيش نيفتد، و سببى است كه از آن درنگذرد. آرام باش و ديگر بار چنين سخن به زبان مياور كه آن دم شيطان بود كه بر زبانت دميد.

نظرها (4)
جالب است.
آن دیگری سوره ی 45 آیه ی 23 است.
مقایسه کنید با سوره ی 25 آیه ی 43
به هر صورت این در حافظه ی من بود و آن در نزد تو.
امیر | جمعه، ۷ فروردین ۱۳۸۸، ۱۹:۳۲
سلام،
بسيار دلنشين است، اما خردمندانهتر خواهد بود اگر تمام اينها را افسانههايي بدانيم دست كم غيرقابل اجرا، فقط براي زينت گوشه اذهانمان. ما كجا و اين حرفها كجا؟
و اگر فقط براي زينت است، غم ناشي از عدم امكان اجراي آن بيشتر از شادي ناشي از آراستگي آن است. نه آن زينت را ميخواهم و نه اين غم را!
شهريار | جمعه، ۷ فروردین ۱۳۸۸، ۰۷:۵۱
گویا افرایت باشد
تو دانی
******************************
سورهی ۲۵ آیهی ۴۳. همین که نوشتم درست است. شاید به آن صورت هم آمده باشد. ولی این که نوشتم درست است.
د. م.
امیر | پنجشنبه، ۶ فروردین ۱۳۸۸، ۲۱:۳۲
جالب بود
حسین | سه شنبه، ۴ فروردین ۱۳۸۸، ۱۸:۴۳