نظری ذيل مطلب قبل آمده است و فکر میکنم به جای توضيح نوشتن ذيل آن خوب است اينجا روشنتر توضيح بدهم. ماجرا از ديدِ من روشنتر از اينهاست ولی اين نوع موضعگيریها ممکن است «خاطر سادهدلی را پی کند». نويسندهای با نام همايون داد نوشته است:
«من هم کتاب را دیدم. به نظرم در شأن کسی چون شفیعی کدکنی نبود که کتابی مثل کتابهای درسی منتشر کند. توضیحات در حد معانی لغت و گاه در حد توهین به شعور و سواد خواننده است. مسلماً ایشان می دانند که معنی لغت را می توان در فرهنگ های مختلف نیز یافت.
اما علاقه به شخص شفیعی کدکنی چیز دیگری است که هم در سخنان شما و هم در نظر کریم فیضی دیده می شود.
متأسفانه مرید داشتن دکتر شفیعی و دعوا بر سر اینکه چه کسی به او نزدیک تر است، بحث هر روزه اهل ادبیات شده است.
یکی از آفات این نگاه این است که هر کس برایمان هر سازی بزند، هر کتابی بنویسد، هر سخنی بگوید، هر آوازی بخواند و خلاصه هر کاری بکند، برایش دست می زنیم. نمونه اش بعضی کارهای ضعیف محمدرضا شجریانِ عزیز و دوست داشتنی و... است که به زعم همه ضعیف یا معمولی بوده، ولی برایش دست زدیم و غش کردیم. (این مثال را زدم، چون می دانم که اهل موسیقی هم هستید.)
نکته دیگر این است که هرگز نباید مقدمه محققانه و باارزش ایشان را به مانند کل کتاب دید. نه فقط این مقدمه، که دیگر تعلیقات ایشان بر کتاب های پیشین، و احتمالاً پسین، این گونه اند.»
بنده البته به رغم تمام علاقهای که به «کار»ِ شفيعی کدکنی دارم (خودش را از نزديک نمیشناسم)، میتوانم اينها را بيفزاييم (و دربارهی لحن نوشتهی نويسندهی بالا سخنی نمیگويم):
۱. اين کتاب، اتفاقاً، به معنای دقيق کلمه کتابی است «درسی». چه ايرادی در کتاب درسی هست؟ چرا مردم بايد فکر کنند، کتاب درسی، فقط برای کلاسهای اکابر و بیسوادها نوشته میشود و شأن و وزنی معرفتی ندارد؟ مگر خود مثنوی مولوی، به وجهی کتابِ درسی به حساب نمیآيد؟ مگر «حافظ نامه» بهاء الدين خرمشاهی فرق چندانی با همين «توضيحات در حد معانی لغت» دارد؟ (البته کار شفيعی در اين گزينش و تفسير، بسی بيش از همين کار سادهانگارانهای است که به نگاه نويسندهی بالا رسيده است). مگر ديوان حافظی که خليل خطيب رهبر منتشر کرده بود با آن همه توضيحات و تعليقات، «توهين به شعور و سوادِ خواننده است»؟ (از جنس اين کتابها میتوان همچنان اسم برد؛ يکی دو تا نيستند). محض توضيح اضافه میکنم که همين دو کتاب اخير، از مراجع دانشجويان دورهی ليسانس ادبيات فارسی است (دورهی فوق ليسانس را من خبر ندارم). حداقل زمانی که من در مشهد دانشجوی رياضی بودم، در دانشکدهی ادبيات وضع اين بود.یا مگر کاری را که دکتر رضا اشرف زاده روی آثار عطار کرده است، کم ارزش است؟ اين نوع آثار را بنده بسيار واجب میدانم.
۲. قرار نيست با چاپ غزليات شمس، به مردم فخر بفروشيم و با ارايه نکردن معنای کلمهای که يافتناش در فرهنگِ لغت ممکن است کلی وقت از خواننده تلف کند، بیسوادیشان را به رخشان بکشيم؟ درست بر عکس نويسنده، من فکر میکنم که شفيعی با همین کارش، شأن معلمیاش را خوب ادا کرده است. ظاهراً از يادداشت نويسنده بر میآيد که مقدمهی شفيعی با ارزش است و تعليقات و توضيحاتاش بر غزلها بیارزش! من واقعاً معنای اين اظهار نظر را نمیفهمم. ماجرا برای من ساده است. چه بسا، بسياری از تعليقاتِ شفيعی برای «من» ساده باشد و اصلاً نيازی نداشتم باشم که آنها را بخوانم (البته بايد پرسيد مگر من از مادر که زاده شدم، واجدِ همين دانش بودم؟ پس همينها را از کجا آموخته بودم؟)، اما قطعاً میتوانم نمونههايی نشان بدهم که اگر در ذيل همين غزليات نبودند، نه حساسيت مرا برمیانگيختند و نه باعث میشدند نکتهی تازهای بياموزم. ممکن بود به سادگی از کنار بيتی عبور کنم و هيچ توجهی به ظرافت معنای آن نکنم.
۳. نويسنده تفاوت علاقه داشتن به کسی و مريدِ او بودن را ظاهراً نمیداند. برای من عجيب است که وقتی کسی کاری میکند که برای يکی ارزشمند و مفید است و تشنهای را سيراب میکند، چرا ديگران بايد با خشم و غضب يا با حسادت و نفرتِ آشکار، شأن و ارزش کار ديگری را از ميان ببرند و چيزی بنامندش در حد «توهين به شعورِ خواننده»؟ معنای نوشتهی پيشين من، بسيار روشن بود: من از انتشار اين کتاب ذوقزده شده بودم. دليلاش روشن بود: از سبک و شيوهی تعليقات شفيعی کدکنی بر این نوع کتابها خوشام میآيد و بسيار نکتهها از آن آموختهام که راهنمای من بوده است. خوب اگر بعضی از آموختن اين چيزها مستغنی هستند و دريای مواج معرفت و دانشاند، معلوم است که نيازی ندارد به اين چيزها! اين چه تصوری است که شما هر وقت متن دشواری را به دست گرفتيد يا معنای عبارتی را در متنی نفهميديد، حتماً مکلفايد برويد کتابخانه و دنبال لغتنامه دهخدا بگرديد تا بفهميد بالاخره شاعر يا نويسنده چه گفته است؟ اين چه انتظاری است که کار آدمی که عمرش را صرف رساندن همين معارف به دستِ اهلاش کرده است، اين اندازه تحقير و تخفيف کنيم؟ خوب «گر تو بهتر میزنی، بستان بزن!» چرا اين هم بخل و تنگنظری و طعنه و تحقير؟
۴. شفيعی کدکنی با اين کارش ظاهراً صدای عدهای را در آورده است. با آنچه من از اين دو جلد خواندهام و دیدهام، اين اعتراضها خدشه و خلل چندانی بر کار مهمی که شفيعی کرده وارد نمیکند. برای خوانندهی سرسریخوانی که به نکات ظريف توجهی ندارد، این هم یک کار ادبی است ميان کلی کار ادبی ديگر. دربارهی اين چاپ، مقدمه و تعلیقاتاش، من هنوز هم حرف دارم و در يادداشتی جداگانه، نکاتی را از مقدمهی شفيعی نقل خواهم کرد تا نشان بدهم چرا این چاپ، چاپِ مهم و ارزشمندی است.
پ. ن. بد نيست اين يادداشت دکتر پورنامداريان را هم بخوانيد: «شفيعی کدکنی و خيل اندکمايهگان». و اصلاً چه باک؟ عين عبارات را بخوانيد:
«در حال حاضر در قلمرو ادبیات فارسی و حوزههای مختلف آن کسی نیست که با استاد شفیعی کدکنی قابل مقایسه باشد. آثار ایشان چه در حوزه تصنیف و چه در حوزه تحقیق چندان متعدد و متنوع و دقیق است که خیل اندک مایگانی که پس از انقلاب از گوشهو کنار این مملکت سربرآوردهاند وگردانندگان امور فرهنگی، به ویژه ادبیات فارسی شدهاند، اگر همه جمع شوند به گرد ایشان هم نمیرسند.
در این فضای مکدر که همه مثل آب خوردن ترفیع و ارتقاء پیدا میکنند، در حالی که یک جمله حرف حسابی در حوزه تحقیق و تصحیح نگفتهاند، مگر آنکه آن را از جایی کش رفته باشند، آیا جایزه دادن _از هر دست_ به استاد شفیعی کدکنی به جز توجیه ابتذال و کم مایگی و توهین به ایشان ، معنی دیگری دارد؟ البته که باید تصحیح و تحقیق در آثار عطار کاری عظیم جلوه نکند تاخزعبلات دیگرانی که در مقایسه با استاد، ابوجادخوانی بیش نیستند، چنان نماید که «تاتوله» هوا کردهاند. این جایزههای متنوع و متعدد اگر تشریفی درخور قامت ما باشد، بیتردید بر بالای استاد کوتاه است.
بنده از رشتههای دیگر دانشگاهی خبر ندارم، اما حقیر چنان میداند که در رشته ادبیات فارسی اگر کتابی مستحق جایزه باشد، در حال حاضر فقط کتابهای استاد است، اما حالا که فروزانفر و زرین کوب و زریاب خویی نیستند، چه کسی را صلاحیت داوری کتابهای استاد است؟ و اگر کتاب دیگری مستحق تقدیر و جایزه باشد، چون استاد شفیعی کدکنی آن را ارزیابی و داوری نکرده باشد، پس چگونه استحقاق دریافت جایزه و تقدیر را پیدا کردهاست؟ من البته به هیچ وجه قصد مبالغه درباره ایشان را ندارم- هرچند مبالغه هم در حق ایشان مبالغه نیست- بلکه غرضم آن است که آنان را که مویی ایراد در آثار ایشان کشف میکنند خوب است چشم بازکنند، بلکه لابار،را هم در آثار خود ببینند.»
«من هم کتاب را دیدم. به نظرم در شأن کسی چون شفیعی کدکنی نبود که کتابی مثل کتابهای درسی منتشر کند. توضیحات در حد معانی لغت و گاه در حد توهین به شعور و سواد خواننده است. مسلماً ایشان می دانند که معنی لغت را می توان در فرهنگ های مختلف نیز یافت.
اما علاقه به شخص شفیعی کدکنی چیز دیگری است که هم در سخنان شما و هم در نظر کریم فیضی دیده می شود.
متأسفانه مرید داشتن دکتر شفیعی و دعوا بر سر اینکه چه کسی به او نزدیک تر است، بحث هر روزه اهل ادبیات شده است.
یکی از آفات این نگاه این است که هر کس برایمان هر سازی بزند، هر کتابی بنویسد، هر سخنی بگوید، هر آوازی بخواند و خلاصه هر کاری بکند، برایش دست می زنیم. نمونه اش بعضی کارهای ضعیف محمدرضا شجریانِ عزیز و دوست داشتنی و... است که به زعم همه ضعیف یا معمولی بوده، ولی برایش دست زدیم و غش کردیم. (این مثال را زدم، چون می دانم که اهل موسیقی هم هستید.)
نکته دیگر این است که هرگز نباید مقدمه محققانه و باارزش ایشان را به مانند کل کتاب دید. نه فقط این مقدمه، که دیگر تعلیقات ایشان بر کتاب های پیشین، و احتمالاً پسین، این گونه اند.»
بنده البته به رغم تمام علاقهای که به «کار»ِ شفيعی کدکنی دارم (خودش را از نزديک نمیشناسم)، میتوانم اينها را بيفزاييم (و دربارهی لحن نوشتهی نويسندهی بالا سخنی نمیگويم):
۱. اين کتاب، اتفاقاً، به معنای دقيق کلمه کتابی است «درسی». چه ايرادی در کتاب درسی هست؟ چرا مردم بايد فکر کنند، کتاب درسی، فقط برای کلاسهای اکابر و بیسوادها نوشته میشود و شأن و وزنی معرفتی ندارد؟ مگر خود مثنوی مولوی، به وجهی کتابِ درسی به حساب نمیآيد؟ مگر «حافظ نامه» بهاء الدين خرمشاهی فرق چندانی با همين «توضيحات در حد معانی لغت» دارد؟ (البته کار شفيعی در اين گزينش و تفسير، بسی بيش از همين کار سادهانگارانهای است که به نگاه نويسندهی بالا رسيده است). مگر ديوان حافظی که خليل خطيب رهبر منتشر کرده بود با آن همه توضيحات و تعليقات، «توهين به شعور و سوادِ خواننده است»؟ (از جنس اين کتابها میتوان همچنان اسم برد؛ يکی دو تا نيستند). محض توضيح اضافه میکنم که همين دو کتاب اخير، از مراجع دانشجويان دورهی ليسانس ادبيات فارسی است (دورهی فوق ليسانس را من خبر ندارم). حداقل زمانی که من در مشهد دانشجوی رياضی بودم، در دانشکدهی ادبيات وضع اين بود.یا مگر کاری را که دکتر رضا اشرف زاده روی آثار عطار کرده است، کم ارزش است؟ اين نوع آثار را بنده بسيار واجب میدانم.
۲. قرار نيست با چاپ غزليات شمس، به مردم فخر بفروشيم و با ارايه نکردن معنای کلمهای که يافتناش در فرهنگِ لغت ممکن است کلی وقت از خواننده تلف کند، بیسوادیشان را به رخشان بکشيم؟ درست بر عکس نويسنده، من فکر میکنم که شفيعی با همین کارش، شأن معلمیاش را خوب ادا کرده است. ظاهراً از يادداشت نويسنده بر میآيد که مقدمهی شفيعی با ارزش است و تعليقات و توضيحاتاش بر غزلها بیارزش! من واقعاً معنای اين اظهار نظر را نمیفهمم. ماجرا برای من ساده است. چه بسا، بسياری از تعليقاتِ شفيعی برای «من» ساده باشد و اصلاً نيازی نداشتم باشم که آنها را بخوانم (البته بايد پرسيد مگر من از مادر که زاده شدم، واجدِ همين دانش بودم؟ پس همينها را از کجا آموخته بودم؟)، اما قطعاً میتوانم نمونههايی نشان بدهم که اگر در ذيل همين غزليات نبودند، نه حساسيت مرا برمیانگيختند و نه باعث میشدند نکتهی تازهای بياموزم. ممکن بود به سادگی از کنار بيتی عبور کنم و هيچ توجهی به ظرافت معنای آن نکنم.
۳. نويسنده تفاوت علاقه داشتن به کسی و مريدِ او بودن را ظاهراً نمیداند. برای من عجيب است که وقتی کسی کاری میکند که برای يکی ارزشمند و مفید است و تشنهای را سيراب میکند، چرا ديگران بايد با خشم و غضب يا با حسادت و نفرتِ آشکار، شأن و ارزش کار ديگری را از ميان ببرند و چيزی بنامندش در حد «توهين به شعورِ خواننده»؟ معنای نوشتهی پيشين من، بسيار روشن بود: من از انتشار اين کتاب ذوقزده شده بودم. دليلاش روشن بود: از سبک و شيوهی تعليقات شفيعی کدکنی بر این نوع کتابها خوشام میآيد و بسيار نکتهها از آن آموختهام که راهنمای من بوده است. خوب اگر بعضی از آموختن اين چيزها مستغنی هستند و دريای مواج معرفت و دانشاند، معلوم است که نيازی ندارد به اين چيزها! اين چه تصوری است که شما هر وقت متن دشواری را به دست گرفتيد يا معنای عبارتی را در متنی نفهميديد، حتماً مکلفايد برويد کتابخانه و دنبال لغتنامه دهخدا بگرديد تا بفهميد بالاخره شاعر يا نويسنده چه گفته است؟ اين چه انتظاری است که کار آدمی که عمرش را صرف رساندن همين معارف به دستِ اهلاش کرده است، اين اندازه تحقير و تخفيف کنيم؟ خوب «گر تو بهتر میزنی، بستان بزن!» چرا اين هم بخل و تنگنظری و طعنه و تحقير؟
۴. شفيعی کدکنی با اين کارش ظاهراً صدای عدهای را در آورده است. با آنچه من از اين دو جلد خواندهام و دیدهام، اين اعتراضها خدشه و خلل چندانی بر کار مهمی که شفيعی کرده وارد نمیکند. برای خوانندهی سرسریخوانی که به نکات ظريف توجهی ندارد، این هم یک کار ادبی است ميان کلی کار ادبی ديگر. دربارهی اين چاپ، مقدمه و تعلیقاتاش، من هنوز هم حرف دارم و در يادداشتی جداگانه، نکاتی را از مقدمهی شفيعی نقل خواهم کرد تا نشان بدهم چرا این چاپ، چاپِ مهم و ارزشمندی است.
پ. ن. بد نيست اين يادداشت دکتر پورنامداريان را هم بخوانيد: «شفيعی کدکنی و خيل اندکمايهگان». و اصلاً چه باک؟ عين عبارات را بخوانيد:
«در حال حاضر در قلمرو ادبیات فارسی و حوزههای مختلف آن کسی نیست که با استاد شفیعی کدکنی قابل مقایسه باشد. آثار ایشان چه در حوزه تصنیف و چه در حوزه تحقیق چندان متعدد و متنوع و دقیق است که خیل اندک مایگانی که پس از انقلاب از گوشهو کنار این مملکت سربرآوردهاند وگردانندگان امور فرهنگی، به ویژه ادبیات فارسی شدهاند، اگر همه جمع شوند به گرد ایشان هم نمیرسند.
در این فضای مکدر که همه مثل آب خوردن ترفیع و ارتقاء پیدا میکنند، در حالی که یک جمله حرف حسابی در حوزه تحقیق و تصحیح نگفتهاند، مگر آنکه آن را از جایی کش رفته باشند، آیا جایزه دادن _از هر دست_ به استاد شفیعی کدکنی به جز توجیه ابتذال و کم مایگی و توهین به ایشان ، معنی دیگری دارد؟ البته که باید تصحیح و تحقیق در آثار عطار کاری عظیم جلوه نکند تاخزعبلات دیگرانی که در مقایسه با استاد، ابوجادخوانی بیش نیستند، چنان نماید که «تاتوله» هوا کردهاند. این جایزههای متنوع و متعدد اگر تشریفی درخور قامت ما باشد، بیتردید بر بالای استاد کوتاه است.
بنده از رشتههای دیگر دانشگاهی خبر ندارم، اما حقیر چنان میداند که در رشته ادبیات فارسی اگر کتابی مستحق جایزه باشد، در حال حاضر فقط کتابهای استاد است، اما حالا که فروزانفر و زرین کوب و زریاب خویی نیستند، چه کسی را صلاحیت داوری کتابهای استاد است؟ و اگر کتاب دیگری مستحق تقدیر و جایزه باشد، چون استاد شفیعی کدکنی آن را ارزیابی و داوری نکرده باشد، پس چگونه استحقاق دریافت جایزه و تقدیر را پیدا کردهاست؟ من البته به هیچ وجه قصد مبالغه درباره ایشان را ندارم- هرچند مبالغه هم در حق ایشان مبالغه نیست- بلکه غرضم آن است که آنان را که مویی ایراد در آثار ایشان کشف میکنند خوب است چشم بازکنند، بلکه لابار،را هم در آثار خود ببینند.»

نظرها (6)
آقای داریوش باید خدمتتون عرض کنم که شما بویی از فرهنگ موسیقیایی نبردین و لیاقت نظر دادن راجع به استاد همای رو هم ندارین
salman | پنجشنبه، ۲۲ اسفند ۱۳۸۷، ۲۲:۱۹
آقاي ملكوتيان عزيز
سلام
اين بار چندم است كه از خواندن وبلاگ شما پشيمان شده ام، چرا كه متأسفانه هنوز ياد نگرفته ام كه هر چه مي خوانم، بپذيرم؛ و ظاهراً در اين صفحات محترم ملكوت بايد هر چه از شما خوانده مي شود، پذيرفت، وگرنه شما نيز- چون من- چيزي از «تنگنظری و طعنه و تحقير» كم نمي گذاريد. من البته هرگز ناراحت نمي شوم، چرا كه در ميان اهالي علوم انساني در اين مملكت، حتي آنها كه از اين مملكت هستند و در آن نيستند، اين رفتارها عادي است. به هر روي، شما مانند دفعات قبل، كه لابد چون با نام ديگري و چند سال پيش نظرم را فرستاده بودم مرا به ياد نداريد، باز هم مرا شرمنده الطاف خود كرديد. اما چند نكته:
1. بنده عرض كردم: «علاقه به شخص شفیعی کدکنی چیز دیگری است که هم در سخنان شما و هم در نظر کریم فیضی دیده می شود.» اگر درباره شما اشتباه كرده ام و شما علاقه اي به شخص ايشان نداريد، از شما مي خواهم مرا عفو بفرماييد و از سر تقصيراتم بگذريد. اما درباره دوست ديگري كه نامش در اين متن آمده بايد بگويم كه در علاقه شخصي ايشان به دكتر شفيعي اندكي ترديد ندارم (چون اگر اشكالي نداشته باشد، او از دوستان من است). و باز تأكيد مي كنم كه علاقه به يك نفر بد نيست، اما نقد و تحقيق «جاي ديگر نشيند».
2. من با نوشتن و خواندن كتاب درسي هرگز مشكلي ندارم. بله همه ما علممان را از همين جاها به دست آورديم. كتاب هاي خطيب رهبر خوبند، «حافظ نامه» خوب است و... اما فراموش نكنيم كه در روزگاري كه چاپ كتاب درسي از مشاغل خاص استادان دانشگاه در كنار ساخت و ساز آپارتمان و... است، نوشتن كتاب درسي جاي بحث دارد. البته بي ترديد منظورم اين نيست كه همه استادان دانشگاه و از جمله شفيعي مشغول اين كارها هستند (سوگند نيز لازم است كه منظورم اين نبوده است؟). بحث ديگر درباره كتاب درسي اين است كه همين كتاب درسي دو جلدي را در دوره كارشناسي ادبيات فارسي استادان صرفاً براي يك درس اختياري مي توانند معرفي كنند: «غزليات شمس». بسياري از دانشكده ها هم اين درس را ارائه نمي كنند. در مقاطع بعدي هم اصولاً چنين درسي وجود ندارد. از سوي ديگر، ما چنين كتابي پيشتر داشته ايم و هميشه استادان آن را معرفي مي كرده اند: گزيده و شرح غزليات شمس، سيروس شميسا.
3. «نخست اينکه، اساساً در این حوزهها، هر اثری که از قلمِ توانای محمدرضا شفیعی میگذرد، نیازی به تأمل و توقف دارد و باید ايستاد، نشست و در محضرش درس آموخت.» اين جمله شما مستند بسياري از سخناني است كه برايتان نوشتم.
4. من نه علم شفيعي را دارم نه ادعا مي كنم كه از او بهتر مي زنم تا اين سخن شما را جدي بگيرم: «گر تو بهتر مي زني، بستان بزن». راستي، از كجاي سخنانم اين تصور در ذهن شما ساخته شد كه من ادعا مي كنم كه بهتر مي زنم؟! استدلالات شما مرا ياد امام محمد غزالي مي اندازد دوست عزيز. خوبند البته، ولي كمي دير است براي اين گونه انديشيدن و به ديگران فشار آوردن. آيا اگر كسي كه نمي تواند تيمسار باشد، نمي تواند سرباز صفر هم باشد؟! منظورم اين است كه اگر كسي شفيعي كدكني نيست، نمي تواند به نوشته او هم نقدي داشته باشد؟ اين را هم بگويم كه من عليرغم تمام كوچكي هايم هرگز به كسي حسادت نكرده ام و نمي كنم و در اين باره شما يك عذرخواهي بابت اين تهمتي كه به من روا داشته ايد، به بنده بدهكاريد: «...خشم و غضب ... حسادت و نفرتِ آشکار..».
5. از شما بسيار سپاسگزارم كه چندباري در شرح كلمات بنده از واژه «ظاهراً» استفاده كرده ايد. اما جالب است كه بعد از آن، بر مبناي همان «ظاهراً»، نتيجه گيري قطعي كرده ايد! مثلا: «ظاهراً از يادداشت نويسنده بر میآيد که مقدمهی شفيعی با ارزش است و تعليقات و توضيحاتاش بر غزلها بیارزش! من واقعاً معنای اين اظهار نظر را نمیفهمم.» مسلماً بر مبناي يك تصور نمي توان و اخلاقاً نبايد اين گونه نتيجه گيري كرد.
6. گشاده رويي و اندكي آزادي ذهني براي كسي كه در حوزه علوم انساني، آن هم حوزه هايي كه جنابعالي به آن علاقه منديد، به نظر اين حقير، از واجبات عيني و مؤكد! است.
7. ترديدي ندارم كه اين سخنان هيچ ترديدي در تفكرات شما ايجاد نمي كند. اهميتي هم ندارد. به اميد خدا روزهاي آينده، ماه هاي بعد، يا نهايتاً تا چند سال ديگر همديگر را از نزديك خواهيم ديد و يك دل سير حرف مي زنيم، نا سلامتي تا حدي هم رشته ايم. به هر روي، اگر از من رنجيده شده ايد، از شما عذر مي خواهم.
در پناه خدا باشيد
همايون داد | یکشنبه، ۱۸ اسفند ۱۳۸۷، ۰۶:۱۸
سلام بر شما
شاید سکوت بهتر باشد در پاسخ به برخی نظرات ، شاید. ازبعد عرفانی ببین بلاخره خموش هم تخلص مولانادر بسیاری از غزلیات اوست.شاید جواب دادن به برخی از بدیهیات افتادن در دوری باطل است...
الماسی | شنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۷، ۱۹:۰۲
داریوش عزیز
ممنون بابت پاسخ. فکر کنم همین پاسخ نشان میدهد که تشخیص بین منتقد و بهانهجو و طعنهزن بسیار سخت است و هیچ هم ساده نیست. ببینید چگونه حمله میآورید و «شما» را برجسته میکنید. بهرحال من هم یک مخاطب آن کتاب مثل شما. ای بسا از چیزی راضی نشوم دیگر این خشونت برای چیست. پیشتر هم که اظهار ارادت کردم تا شاهد همچو واکنشی نباشم که افاقه نکرد!
استاد میتوانست بگوید که این سلیقه من بوده است و البته دیگر سلایق هم هست. به قول مولانا "هر کس زدگر جامی مستک شده کالیوه". اما اینکه دیوان را ازشما نگرفتهاند طنین خوبی ندارد. حالا قضاوت با شما اگر ممکن است باور کنید که گردی هم بر آن دامن ممکن است بنشیند.
بعد کجا کسی دستاورد شفیعی را پوچ خوانده است؟ یا حتی گفته که آن گزینشگران و اساتید دیگر بیجا کردهاند. چرا و چگونه این موضع را به بنده یا دیگران نسبت میدهید؟ این همان انصاف و میانهروی و اعتدال است که همیشه آن را در حوزه سیاست تبلیغ میکنید؟ انصاف هم خوب است.
اما در خصوص آن رویه. خب البته وبلاگ آینه احساسات و عواطف و البته اندبشه وبلاگ نویس است و این تلاطمات هم در آن هست اما به قول خودتان میتوانید آرام تر بنویسید تا چند ساعت بعد آن را تعدیل نکنید. باز هم به قول مولانا، پخته گرد و از تغیر دور شد. همه ما البته. بگویم که همین بهانه خونریزی دیگری نشود!. میشود با منتقدان و حتی بهانهجویانی مثل بنده مهربانتر و منصفتر بود. ما هم دوست داریم شما را اینطور ببینیم و مطلقا هم فقط نظر به آن احکام غلاظ و شداد نداریم و فقط دوست داریم آنها را کمتر ببینیم.
*************
عجبا! عجب حکايت تو در تويی است. وارد اين بحثهای کامنتی شدن کار بيهودهای است. شما خودتان همين جمله را بخوانيد يک بار ديگر: «توضیحات در حد معانی لغت و گاه در حد توهین به شعور و سواد خواننده است». به من هم نمیخواهد توضيح بدهيد، ببينيد خودتان اگر از همين لحن و زبان و بيان (بخوانيد «انتقاد») راضی هستيد، که هيچ. اگر هم نيستيد، باز خودتان بنشينيد کلاهتان را قاضی کنيد.
د. م.
مجيد | شنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۷، ۱۵:۳۸
دوست عزیر سلام
پوزش های اینجانب را پذیرا باشید. می خواهم به جنابعالی اطمینان بدهم که منظورم چیزی نبوده است که شما درک کرده اید و تردید ندارم که منظور شما هم دقیقا برخلاف چیزی بوده است که من برداشت کرده ام.
براساس جز پوزش چیزی برای گفتن نمی ماند و به اصطلاح سوء تفاهم شده است و سوء تعبیر والا مودی واحد است.
حوصلخ تان هم قابل ستایش است که بر همه نقدها پاسخ می دهید. ما در ایران زمین اگر مجال اندیشیدن به انتقاد ها را هم احیانا داشته باشیم امکان - نمی گویم مجال - پاسخ نداریم. این نداریم از طرف کسی و مافوق و غیر ان نیست. یک امر دورنی شدن است. چیزی در ردیف حق از ان دیگری باشد بگذارید ما برویم و اجازه بدهید کمی نگران نباشم.
به هر روی برای جنابعالی آرزوی موفقیت دارم. شوق تان را پاس می دارم و می گویم: حق به جانب شماست بی آنکه از جنس تعارف و از نوع مرسوم گفته باشم. واقعا عرض می کنم.
کریم فیضی | شنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۷، ۱۳:۲۵
داریوش عزیز، به قول خودت "چرا اين هم بخل و تنگنظری و طعنه و تحقير؟" شما هم هیچ کم نگذاشته اید از طعنه و تحقیر.
این تقریبا در نوشتههای شما به نوعی رویه شده است که پاسخی را عجولانه و عموما غلاظ و شداد تهیع میکنید، فردا یا همان روز آن را کمی تعدیل میکنید. منتقد که سخن عجیبی نگفته بود. خدا رو شکر که دکتر پورنامداریان هم قصد مبالغه نداشتهاند. نمیدانم دیگر چه بیشتر میتوان گفت. همین متنی که نقل کردهاید نشان میدهد که در ذهن ایشان و بسیاری دیگر چه سیستم "رنکینگی" غالب است.
من هم احترام بسیاری برای آثار دکتر شفیعی قایلم و بشیار هم آموختهام اما همین مقدمه جای بحث زیادی دارد. سخنانی که در خصوص شمس تبریزی دارد و قبول برخی روایات مریدانه در مناقب العارفین و غیره. یا مثلا تشکیک بزرگی که دارند در خصوص اینکه 25٪ غزلها در چاپ فروزانفر از مولانا نیست. ما شاید این را از ای ایشان بپذیریم. بهرحال جای تحقیق دارد اما بعد میگویند همان غزلها را در این گزیده آوردهاند چون بین الدفتین بوده است. این روش قابل پذیرش است؟
اما به نظر من بدترین نوع پاسخ به یک "منتقد" آن است که بگوییم "گر تو بهرت میزنی بستان بزن". آخر نقش منتقد چیست؟ و این چه پاسخی است؟ شبیه آن را هم دکتر شفیعی آورده که دیوان کبیر را از کسی نگرفتهاند. این نشان از خضوع علمی چندانی ندارد حتی اگر منتقدان همه کممایه باشند.
*******************
يعنی واقعاً تشخيص تفاوت منتقد و بهانهجو و طعنهزن سخت است؟ برادر من! شما میفرماييد دکتر شفيعی گفته ديوان کبیر را از کسی نگرفتهاند و اين ايراد است و خضوع علمی ندارد. این چه استدلالی است آخر؟ يعنی حسن انوری، محمد جعفر ياحقی و اين همه استاد ديگر که «گزيده» اشعار و متونی ادبی را منتشر کردهاند، بيجا کردهاند که کل متن را منتشر نکردهاند یا گزينش خودشان را دادهاند بيرون؟ شما بفرماييد شفيعی چه باید میکرد که «شما» راضی میشديد؟ پاسخ شفيعی خيلی ساده است: گزينش او، سليقهی خودش بوده است و سليقهی او با سليقهی بقیه فرق دارد. در نتيجه، اگر کسی نوع ديگری میخواهد، میتواند به اصلاش رجوع کند. فوقاش، ايشان نظری شاذ دارد که مورد قبول من و شما نيستد، اين چه رفتاری است که تمام دستاورد يکی مثل شفيعی را پوچ حساب کنی و بگويی توهين به شعور مخاطب کرده است؟
اما نوشتههای بنده: دوست عزيز! اينجا وبلاگ است. محل انتشار مقالات علمی نيست. مجلهی ادبيات يا فلسفه هم نيست. اگر چنان انتظاری از آن میرفت، البته به جا بود که من دستخوش موج احساسات نشوم. و البته يکی از ويژگیهای وبلاگ دقيقاً همين است که بعضی وقتها، میشود آينهی احساسات و عواطف آدم. پس نياز به توضيح ندارد که اين ديگر «رويه» نيست، بلکه خصلت وبلاگ است و چيزی هم جز اين نيست. میشود گفت که بله، خوب است آدم آرامتر بنويسد. من هم به این واقفم و تلاش میکنم اينگونه باشم. اما چنان موضعی که شما گرفتيد چندان نسبتی با اين وضعيت ندارد؛ شما ظاهراً بيشتر به احکام غلاظ و شداد میپردازيد تا من.
د. م.
مجيد | شنبه، ۱۷ اسفند ۱۳۸۷، ۱۲:۰۰