« February 2009 | صفحه‌ی اصلی | April 2009 »

بايگانی: March 2009

March 28, 2009

بهاری خرم است ای گل کجایی...

اين تصنیف را بايد روز اول نوروز می‌گذاشتم. ايام نوروزی هنوز تمام نشده. برای اهل دل هم که نوروزی علی الدوام می‌رسد. پس تصنیف «بوی نوروز» را با صدای زنده‌ياد ایرج بسطامی و آهنگ حميد متبسم روی شعر سعدی بشنوید.

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر مجمر منه آتش میفروز

چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسد گو دشمنان را دیده بردوز

بهاری خرم است ای گل کجایی
که بینی بلبلان را ناله و سوز

جهان بی ما بسی بودست و باشد
برادر جز نکونامی میندوز

نکویی کن که دولت بینی از بخت
مبر فرمان بدگوی بدآموز

March 27, 2009

خامه‌ی خون‌بارِ بهار

فکر می‌کنم در يادداشت قبلی لازم بود اين تصنیف لاله‌ی بهار را جداگانه به همراه شعرِ خود بهار می‌آوردم. دیر نشده است. تصنیف را با کیفيتِ کمی بهتر (در ادامه‌ی مطلب) آورده‌ام به اضافه‌ی متنِ کاملِ شعر بهار. حال و هوای شعر معلوم است. هنرمندی شاعر را ببينيد که توصیف بهار و روييدن لاله را بهانه کرده و چه نکاتِ دردمندانه‌ای را سروده است. دارم فکر می‌کنم که اين روزها، ذوقِ شاعران ما در بیداد تزویر، دروغ، ريا و دين‌فروشی در ايام بهار، چه می‌تواند بسازد که مرهمی بر دل‌های خسته‌ی اهل درد باشد. «در اجاقی طمعِ شعله نمی‌بندم...».

لاله خونين کفن از خاک سرآورده برون
خاک مستوره‌ی قلب بشر آورده برون
نيست اين لاله‌ی نوخيز، که از سينه‌ی خاک
پنجه‌ی جنگ جهانى، جگر آورده برون
رمزى از نقش قتال است که نقاش سپهر
بر سر خانه ز دود و شرر آورده برون
يا که در صحنه‌ی گيتى ز نشان‌هاى حريق‌
ذوقِ صنعت، اثرى مختصر آورده برون
مُنکَسِف ماه و بر او هاله‌ی خون‌بار محيط
طرحى از فتنه‌ی دور قمر آورده برون
دل ماتم زده‌ی مادر زارى‌ست که مرگ‌
از زمين همره داغ پسر آورده برون
شعله‌ی واقعه گويى ست که از روى «تلال»
دستِ مخبر، به نشان خبر آورده برون
دستِ خونين زمين است که از بهر دعا
صلح جويانه ز کوه و کمر آورده برون
آتشين آه فرو مرده مدفون شده است
که زمين از دل خود شعله‌ور آورده برون
پاره‌هاى کفن و سوخته‌هاى جگرست
کز پى عبرت اهل نظر آورده برون
عشقِ مدفون شده و آرزوى خاک‌شده ‌ست
کش زمين بيخته در يکدگر آورده برون
پاره‌ها ز آهن سرخ است که در خاور دور
رفته در خاک و سر از باختر آورده برون
بس که خون در شکم خاک فشرده ست به هم
لخت لختش ز مَسامات، سرآورده برون
راست گويى که زبان‌هاى وطن خواهان است
که جفاى فلک از پشت سرآورده برون
يا ظفر نامچه‌ی لشکر سرخ است که دهر
بر سر نيزه به ياد ظفر آورده برون
يا به تقليد شهيدان ره آزادى
طوطى سبز قبا، سُرخ پر آورده برون
يا که بر  لوح وطن خامه‌ی خون‌بار «بهار»
نقشی از خونِ دلِ رنج‌بر آورده برون

ادامه‌ی «خامه‌ی خون‌بارِ بهار»

March 25, 2009

راستِ بهاری

نوشته بودم که سال‌ها، در ايام بهار، عميق‌ترین لذت من، شنیدن راست‌پنج‌گاه بود. علی‌الخصوص همین راست‌پنج‌گاه جشن هنر شیراز (در ادامه‌ی مطلب).  با تار محمدرضا لطفی و تنبک زنده‌یاد ناصر فرهنگ‌فر. و به ويژه، آن بخش بیاتِ عجم، جامه‌دران و نغمه‌اش. خودتان گوش بدهید و اگر مثل من ياد ايام دور می‌افتيد، حالی ببرید. اگر نه هم، با نقدِ وقت حال کنيد.

ادامه‌ی «راستِ بهاری»

March 24, 2009

ارأيت من اتخذ الهه هواه؟

روزگار غريب فتنه است. روزگار فتنه‌های آخر زمان است. یکی از نشانه‌های‌اش اين است: دین مصادره می‌شود؛ اخلاق به گروگان می‌رود. یعنی از اخلاق، دین‌داری و تقوا ابزاری‌ترین استفاده‌های ممکن می‌شود. به عبارت ديگر، کسانی که در خلوت و جلوت، متعبدترین و پارسا‌ترین انسان‌ها هستند، تنها به صرف عدم همراهی و موافقت با سياست غالب و قدرت مسلط، به چوبِ بی‌دینی و بی‌اخلاقی رانده می‌شوند. نمونه‌ی کهنه‌ی تاريخی‌اش کاری بود که معاويه با علی ابن ابی‌طالب کرد که هنگام شهادت علی، شامیان متعجب گفتند مگر علی نماز هم می‌خواند؟! نکته‌ی ظریف ماجرا که از ديدِ ما پنهان می‌ماند این است که خودِ این ماجرا نشان می‌دهد معاویه در انظار مردم و رعايای‌اش چهره‌ای داشته است متظاهر به عبادت و نماز. يعنی طعنه‌ی نماز نخواندن به علی تنها از کسی می‌تواند صادر شود که لااقل تظاهری به نماز خواندن کرده باشد و گرنه به اين سادگی کسی حرف‌اش را نمی‌خرید. و روزگار فتنه و شبهه دقیقاً همين است. یعنی کسانی که ظاهر کارهاشان دین‌داری است و اخلاق و باطن‌اش همین بی‌تقوایی و دروغ و ریا.

امروز البته شکل آن بازی اموی اندکی تغيير کرده است. امروز برچسب‌ها این است: اگر کسی حتی تقوا بورزد و از ورود در شبهات پرهیز کند و پارسايی و خداترسی به او نهیب بزند که نباید در احوال درونی و باطنی مردم تجسس کرد و از همه پلیدتر نبايد داور و قاضی آخرت و ایمانِ مردم شد، به او برچسب «ليبرال» بودن می‌زنند و او را متهم به سست کردن پايه‌های ايمان مردم می‌کنند. (البته برای اتهام‌زننده هم هرگز مهم نیست که متهم خودش را اصلاً ليبرال می‌داند یا نه؛ مهم تازيانه‌ی تکفیر است که باید گزنده باشد!) دلیل‌اش البته مثل روز روشن است. طیف اين نگاه، از نیرنگ‌بازی معاویه‌وار شروع می‌شود و تا خشک‌مغزی خوارج و تحجر طالبان امتداد دارد. خلاصه کنم که برای این عده، آسان است که از قرآن و حديث و روایت خرج کنند تا بندگان خدا را عذاب کنند و پای ميز محاسبه و محاکمه بنشانند. این گروه به سادگی از یاد می‌برند که قاضی و محاسبِ راستين خداست (اگر اعتقادی به تعالیم مسلمانی داشته باشند). توهم بزرگ این گروه این است که به بهانه‌ی اقامه‌ی عدل و قسط يا بسط اخلاق، جامه‌ی خدايی بر تن می‌کنند و خود را نماينده‌ی خشم و غضب و انتقام الهی معرفی می‌کنند (و البته گاهی هم «رأفت اسلامی» که با آن لطف می‌کنند به بندگان خدا که از غضب‌شان رهایی یافته‌اند!).

تشخيص خطا از صواب در این موارد چندان کار دشواری نیست. اندکی تعهد و مسئولیت می‌طلبد و مهار کردنِ نفس. گاهی اوقات – البته بسياری اوقات – کسانی که چنین غلاظ و شداد پای احکام خدا را به میان می‌کشند، خود بازيچه‌ی هوا و هوسِ خویش‌اند و بیشتر به قصد تشفی خاطر، انتقام‌جویی می‌کنند. کافی است کسی اندکی به خود تکانی بدهد و چند بار از خودش بپرسد که اين کارها را که می‌کند، برای رضای خدا می‌کند یا اندکی شائبه‌ی وسوسه يا فريبِ نفس هم در آن هست؟ کسی که چند بار همين سؤال را از خودش بپرسد، زبان و ادبیات‌اش به تدریج اصلاح می‌شود. روایت‌های مشهوری مثل «قطع ظهری اثنان جاهل متنسک و عالم متهتک...» عمدتاً خطاب به اين نوع افراد است که البته آن‌ها هم يا در برخورد با اين‌ها فرافکنی می‌کنند و یا اصلاً آن‌ها را نديده و نشنيده می‌گيرند. حکايت عيسی و رجمِ زن زانيه، حکایتی عبرت‌آموز است که البته اين افراد یارای درس گرفتن از آن را ندارند. وقتی عيسی می‌گويد تنها کسانی سنگ بیندازند که خود مرتکب معصیتی نشده‌اند، پیام او روشن است: شما خودتان هم وضع چندان بهتری نداريد؛ پس دست از داوری بداريد!

کاش این سودازدگانِ هوس که خدا و دین خدا را به بدنامی می‌کشانند، هر روز خطبه‌ی متقین نهج البلاغه را می‌خواندند. اگر سنگ‌دلی بر عده‌ای غلبه نمی‌کرد، هنگام خواندن آيات قرآن بر خود می‌لرزیدند و دست از عذاب کردن بندگانِ خدا بر می‌داشتند! آسان است خرج کردن از قرآن و حدیث و روایت، برای متهم کردن و به عبارتی «نفله کردن» بندگانِ همان خدا. دشوار است مسئولیت پذیرفتن و علم به اين‌که روزی باید در برابر همان خدا پاسخ گفت. و چه بسا بپرسند از آن‌ها که این‌ها که شما کردید، آن نبود که ما گفته بودیم! اگر یک درصد آدمی احتمال بدهد که در فهم و تفسیرش خطا کرده است، آدم‌تر می‌شود و دست از عذاب خلایق بر می‌دارد. همان يک درصد برای رام‌تر شدن و آرام‌تر بودن کافی است.

در ادامه‌ی مطلب، متن کامل ترجمه‌ی خطبه‌ی همام را از نهج البلاغه نقل می‌کنم با ترجمه‌ی مرحوم دکتر شهیدی. در آن نسخه از نهج البلاغه، شماره‌ی این خطبه ۱۹۳ است. جویندگان می‌توانند مستقيماً متن عربی‌اش را نیز بخوانند (چه بسا متن عربی‌اش را هم یک بار اين‌جا آوردم). شاید اين‌ها تلنگری باشد برای بعضی‌ها که این روزها مثل بختک روی روح و روان مردم مسلمان افتاده‌اند و به بهانه‌ی مبارزه با ظلم و فساد و کجی و انحراف، امنیت خلق خدا را می‌ربايند و هیچ پروای خدا ندارند و انديشه از آخرت و حساب پس دادن برای‌شان تنها وسوسه و بازیچه‌ای است برای ارضای شهوات نفسانی (شهوت مقبوليت و شهوت ریا و شهوت دین‌فروشی و توهم راست‌کیش بودن).

پ. ن. اگر معنای «شبهه» برای بعضی‌ها روشن نیست، بد نیست یک بار در ادبیات دینی‌شان تجدید نظر کنند. شبهه، یعنی این‌که کاری انجام دهی که شبیه کار اخلاقی باشد ولی فريب خورده باشی. شبهه یعنی اين‌که بگويی و نشان بدهی کارت اخلاقی است و درست است ولی در خلال همان کار اخلاقی صد پليدکاری و بی‌تقوايی هم مرتکب شوی و خداترسی را زیر پا بگذاری:
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی!
همه می‌دانند قتل، دزدی، جنايت، ضایع کردن حقوق مردم بد است و باید گریبان خاطی و متهم را گرفت؛ اما اگر به بهانه‌ی مبارزه با انحراف شروع به تعقیب و آزارِ بی‌آزارانی کردی که شیوه‌شان با شيوه‌ی تو فرق دارد، آن‌جاست که آغاز لغزش است. به قول بعضی‌ها، آغازِ پايان است؛ پایان اخلاق و تقوا در لباس تقوا و «امر به معروف و نهی از منکر»!

ادامه‌ی «ارأيت من اتخذ الهه هواه؟»

March 23, 2009

لاله‌ی بهاران...

سال‌های پيش‌تر، بعضی از سال‌ها، ايام نوروزی عمدتاً صرف اسبابِ طرب می‌شد. قاعده هميشه اين بود که صبح‌ها با ماهور شروع می‌کردم و راست‌پنج‌گاه و به غروب که می‌رسیدم، نغمه‌ها به دشتی می‌زد. هوس کرده بودم مجموعه‌ای از قطعاتی را که سال‌ها در ايام بهار گوش داده بودم، کنار هم بگذارم تا احوال آن سال‌ها را بازسازی کنم برای خودم. در راهِ خانه از اداره که می‌آمدم، آلبوم «لاله‌ی بهار» شهرام ناظری را گوش می‌دادم با آهنگ‌سازی پرویز مشکاتيان و گروه عارف. وقت‌ام خوش شد، به ويژه با آواز دشتی‌اش و دو تصنيف‌اش. گفتم بد نیست، شما هم اگر وقت‌اش را داريد، در اين خوشی سهيم باشيد.

ادامه‌ی «لاله‌ی بهاران...»

March 22, 2009

خطا می‌کن، خطای تو صواب است!

سال‌هاست که در این نکته تأمل کرده‌ام و تا توانسته‌ام آن را برای خودم ورز داده‌ام: خطا کردن. ناگفته پیداست که وقتی از «خطا کردن» حرف می‌زنم مقصودم، موضعی ايجابی و تجويزی نيست (*)، بلکه جنبه‌ی معرفت‌شناختی ماجرا برای من بسیار مهم‌ است (و البته بُعدِ هستی‌شناسانه‌ی آن). بد نیست اين اولين يادداشت سال ۸۸ را با همين اشاره آغاز کنم (که پيش‌تر هم بارها درباره‌اش نوشته‌ام). اين‌ها البته چيزی نيست جز سخنِ دل و حکايت. جای «لغز و نکته» فروختن هم ندارد البته.

نزدِ من، آدم‌ها خطا می‌کنند. اگر خطا نکنند، آدم نیستند. اين موضع را جورِ ديگری هم می‌شود بیان کرد: همه‌ی آدم‌ها خطاکارند و من آدم مبرا از خطايی نمی‌شناسم. آدمِ کاملِ جُستن، «به هرزه طالب سيمرغ و کيمیا» بودن است. من در پی آدمِ کامل نیستم. همان آدمِ آدم برای من کافی است. همین آدمی که تمام شأن آدميت‌اش را ادا کند، برای من کفایت است. و البته یکی از شأن‌های مهم‌اش همين عاشق شدن است. و اين عاشق  شدنِ آدمی هم خود از نياز است، نه از استغنا. همین نياز هم يعنی نقصان. يعنی فقدانِ کمال.

می‌شود اين نکته را به اين شيوه، به همراه حاشيه‌ای، به شکلی ديگر گفت. کسانی که از بعضی، از فردی، يا گروهی قديس می‌سازند و اسوه و سرمشق محض و مطلق به دیگران می‌نمايانند، گاهی به سادگی به همين ورطه می‌افتند. يعنی ناخواسته، آدميت فرد را به تدریج از معادله حذف می‌کنند (ولو خودشان در بادی امر هرگز چنین اراده‌ای نکرده باشند). حذفِ اين عنصر از معادله‌ی شناختِ آدمی، به تدریج به نتايج راست‌ناکردنی و مهيبی می‌انجامد که پهلو به پهلوی خدا ساختن از خود و آدمی می‌زند. همین نکته‌ی بدیهی و بنيان‌کن که آدمی می‌ميرد، برای از هم پاشاندن آن همه تکبر کافی است. لازم نیست لفاظی‌های شاعرانه درباره‌ی مرگ کرد. خودِ مرگ، بداهت و صراحتی دارد که آدميتِ آدم را در آينه‌ی خاک شدن‌اش به او می‌فهماند.

عجالتاً چهره‌های دینی را، در هر مذهب و کيش و آيینی، کنار می‌گذارم. طبیعی است که مؤمنان و معتقدان ارتدکس به شعائر و مناسک دينی، قدیس‌هایی دارند و معصومانی. شدت و ضعف این معصوميت و پاکی البته در ملت‌های مختلف، متفاوت است. اما، بگذاريد حسابِ این‌ها را جدا کنیم (هر چند در وقت مقتضی، می‌شود تاریخيت اين‌ها را هم روی دايره ریخت). اما، آدم‌ها – یعنی مطلقِ آدم‌ها – خطاکارند. دعوی بی‌گناهی و بی‌خطایی کردن از نخوت است. همين که آدميت‌ات را پذيرفتی، ناگزیر می‌پذیری که حتماً خطا کرده‌ای و در آينده‌ هم هيچ بعید نيست خطا کنی (حتی همان خطاهايی را که قبلاً مرتکب شده‌ای). اما فضيلتِ آدميت به همین اقرار به آن گناه و خطاست. یعنی بپذیری که خطاکاری و اهل لغزشی. یعنی قبول کنی که دامنی تر داری و شهامتِ بر آفتاب افکندن اين دامنِ تر را هم داشته باشی. جباران تاريخ، عمدتاً چنين نیستند. چون در ذهن‌شان تصویری که از خود دارند، تصویر آدم نيست. تصویرِ آن‌ها از خود، تصویرِ خداست. آن‌ها خود را خدا می‌بينند. خدا هم که خطا نمی‌کند و همه چيزش درست و پاک است. (مهم نيست مؤمن باشی يا ملحد؛ به هر صورت، می‌شود اين وضعیت را به اين شکل صورت‌بندی کرد). از جباران بزرگ و مستبدان پرآوازه که پايين‌تر می‌آييم، به استبدادِ کوچک‌تر می‌رسیم که وجود اثيری‌شان در ضمیرِ يکايکِ ما خانه‌ دارد. نشانه‌اش همين فاصله گرفتن از آدميت است. همین دور شدن از شأن خطاکاری (و البته ناگزير دور شدن از شأن و مقام انابت) است.

انسان‌هایی را که لاف پاکی می‌زنند و کارشان تنزيه و تطهير است، نمی‌پسندم. يکی از دلایل‌اش البته اين است که به باور من اين دسته از انسان‌ها، تلاش می‌کنند خودشان را ديگری جلوه دهند. اين میل به معصوم نمودن، يا معصوم شدن، آدمی را از آدميتی خواستنی دور می‌کند. من نه چنان وجودی را می‌پسندم و نه خواهانِ آن‌ام. سال‌ها مثل تشنه‌ای به دنبال سراب، در پی‌اش دويده‌ام. امروز فکر می‌کنم پخته‌تراز این بايد بود. آن اضطراب و به سر دويدن در پی کمالی آرمانی، نه که بد باشد، بلکه با واقعيت وجودی آدمی نمی‌خواند. گاهی فکر می‌کنم که بعضی از چهره‌های ادبی یا عرفانی ما چندان در ستبر کردن این لایه‌های معرفت‌شناختی افراط ورزيده‌اند و کار را به تکلف کشانده‌اند که اصل معنا پشت کوهی از خيال‌پردازی‌های شاعرانه گم شده است (روشن است که مقصودم کسی مثل مولوی نیست).  هر چه بيشتر به خودت زحمت می‌دهی، معنا را کم‌تر می‌يابی و بيشتر صورت و انشاهای مطول می‌بینی. باری، این نکته را اگر دریابیم، اولين درس‌اش به ما فروتنی خواهد بود. اين‌که هیچ نيستيم. اين‌که به قول عطار «تو خود بنگر کزين خشخاش چندی؟»؛ و آن وقت می‌شود حقارت و خطاکاری آدمی را به دست کرد و تازه فهميد راهِ علوّ درجات اين بشر، از همین آدميت معصیت‌کارانه می‌گذرد!

این معنا – معنای «خطا» - برای من دنباله‌های زيادی دارد. باز هم درباره‌اش خواهم نوشت. بسیار. یاد قطعه‌ای از شعر ميراث اخوانِ نازنين افتادم. به همين چند خط، ختم می‌کنم.
پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
 از نیاکان‌ام برا‌ی‌م داستان، تاریخ
من یقین دارم که در رگ‌های من خونِ رسولی یا امامی نیست
 نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت
کاندرین بی فخر بودن‌ها گناهی نیست
پوستینی کهنه دارم من
 سال‌خوردی جاودان مانند
 مرده ریگی داستان‌گوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند...

(*) تشويق و توصيه به خطا - بخوانيد معصيت و گناه در عرف دينی - يک چیز است و درس معرفت‌شناختی و وجودی از دلايل و علل خطاکاری ناگزیرِ آدمی گرفتن، چيز ديگر. اهل اشارت، تفاوتِ این‌ها را نيک می‌دانند. کسانی را هم که خود را به خواب می‌زنند و می‌خواهند تفسیرهای خیال‌بافانه‌شان را به متن تحميل کنند، نمی‌شود حتی با زلزله از خواب بيدار کرد.

March 20, 2009

نوروزانه

کمتر از نیم‌روزی تا تحویل سال مانده است. برای تحویل سال، برای نوروز، حرف‌ها دارم. قصه‌ها دارم. حکايت‌ها. و البته دعاها! هر اندازه که ذهن‌ و زبان‌ام، رامِ خيالِ من است، تن‌ام اما سرکشی می‌کند و ناله از خستگی. پس، نقدترين چيزی را که می‌توان در آستانه‌ی بهار تحفه به احباب برد و صادر و وارد ملکوت را بدان مهمان کرد، ساز و آوازی است که قاعده‌ی این خانه‌ی مجازی بوده است هميشه. نگفته پیداست که آواز استاد بی‌بدیل، محمدرضا شجريان است - که خدای‌اش عمر دهاد و تن‌درستی و خاطرِ شاد، علی‌الخصوص در این وقتِ خجسته. آن‌ها که مأنوس با صدای آسمانی او هستند می‌دانند که شجريان این آواز را با خود به تلویزيون ايران برد و اما بعد دیگر هرگز بدان‌جا نرفت و شکوه‌اش را به علی لاريجانی برد و البته آن‌چه البته به هيچ جا نمی‌رسید فرياد بود! باری، این قطعات، با تار داريوش پيرنیاکان و تمبک همايون شجريان اجرا شده است بر غزل نوروزانه‌ی حافظ. بشنويد و خاطر صافی کنيد. غبار غم از دل بيفشانيد و «اعتماد بر الطافِ کارساز کنيد». يارانِ دلنواز، دوستان نازنين و دشمنانِ عزيز (که پیوسته‌ دعای‌تان می‌کنم!)، نوروزتان خجسته باد! تا يادداشتی ديگر...

ادامه‌ی «نوروزانه»

March 18, 2009

روزگار از دست رفته‌ی خاتمی

يادداشت بلندی نوشته بودم پيش از این‌که خاتمی اعلام انصراف کند. بعضی از بندهای آن نوشته را هنوز هم می‌شود از نو خواند و نوشت. اما عجالتاً فکر می‌کنم در وضعيت فعلی بسیار مهم است حاميان و مشوقان خاتمی تعارف را با خودشان کنار بگذارند. یکی از چیزهایی که اين روزها در رسانه‌ها نقل محافل است اين است که خاتمی (و دو نفر ديگر) نماينده‌ی «اصلاحات» هستند. من چند بار دیگر هم نوشته‌ام که ديگر این اصلاحات را نمی‌فهمم. اصلاحات یعنی چه؟ اصلاحات مُرد! به فکر چيز دیگری باشید. نشسته‌اند بالای سر یک مرده و می‌خواهند به زور شوک قلبی به او بدهند. دست از سر مُرده بردارید و به خاک‌اش بسپارید. با این مقدمه‌ی نه چندان دل‌چسب برای بعضی‌ها می‌روم سر اصل حرف‌ام. امیدوارم عقلای قوم و کسانی که دل‌شان برای آزادی، آبادی و عزت ایران می‌سوزد، به فکر راهبرد باشند نه دميدن در کوره‌ی عواطف و تقلا برای متقاعد کردن خاتمی.

يکم این‌که کسانی که با شور و شوق و اشک و آه به استقبال خاتمی و دعوت از او رفتند، اگر خوب و اگر بد، کارِ خودشان را کردند. در همین حد، ابرازِ شوق کافی است. بیشتر از اين اصرار کردن به شبهه‌ها و شائبه‌هايی دامن می‌زند که معنای‌اش چیزی نخواهد بود جز مهره‌ی بازی ديگران شدن. در نتيجه، باید حداقلی از استقلال و کرامت انسانی برای خاتمی قایل شد و به رأی‌اش احترام گذاشت.

دوم. در اين وضعیت، هر تلاشی برای منصرف کردن میرحسين موسوی و از آن بدتر تخریب چهره‌ی او و نقدهای عاطفی و احساسی در پرتو ماجرای انصراف خاتمی، تنها نتیجه‌ی معکوس می‌دهد و، به اعتقاد من، صدمه‌ای به انسجام و یکپارچگی رأی مردم خواهد زد. حاصل این کار، جز تشتت و دامن زدن به تفرقه نيست. وضعیت فعلی همين است که هست. به جای تلاش برای تغيیر تاريخ (!) و دست بردنِ در آينده، بايد به کارِ خردمندانه پرداخت. میرحسين موسوی رييس جمهور بشود یا نشود، می‌توان در فرصت ديگری به نقد او پرداخت. کمی فرصت بدهيد تا غبار انتخابات فرو بنشيند. گريبان گرفتن از موسوی در اين شرایط، به اعتقاد من، تند رفتن است و حاصل‌اش – در مجموع – به زيان همه‌ی ما خواهد بود. برآیند اين اقدامات نتيجه‌ی مثبتی برای ما نخواهد داشت (حتی برای گروه‌های مذهبی چپ سابق و اصلاح‌طلبان و مشارکتی‌های فعلی).

سوم. جريان انتخابات در ایران پيچیده و بغرنج است. یعنی چه؟ یعنی این‌که بر خلاف کشورهايی مثل انگليس که نظام حزبی مشخص، شناخته‌شده و باسابقه دارند، در ایران سياست با عوامل روشن و شفاف تعريف و شناخته نمی‌شود. هميشه چیزهایی رخ می‌دهند که چه بسا تا سال‌های درازی از آگاهی عمومی به دور می‌مانند. هميشه عواملی در فرآيندهای سياسی داخل ایران اثر می‌گذارند که نه به سادگی قابل پيش‌بینی هستند و نه حتی می‌توان حریف آن‌ها شد. لذا، در برخورد با يک فرآيند پيچيده و بغرنج، باید شکیبایی پیشه کرد و دندان روی جگر گذاشت تا کمی غبارها فرو بنشیند.

چهارم. فکر می‌کنم کفِ خواسته‌های حامیان و مشوقان اين مثلثِ امروز مثنا شده، خارج کردن احمدی‌نژاد از کاخ ریاست جمهوری است. با جريان‌هايی که اين روزها دارد رخ می‌دهد، این اتفاق با يا بدون حضور خاتمی رخ خواهد داد (آرزوست ديگر؛ برای این آرزو هم شاهد می‌آورم). من فکر می‌کنم این تصور که تنها برگ برنده در برابر احمدی‌نژاد، خاتمی است، تصوری است که شايد الآن می‌توان به قوت در آن تشکيک کرد. موضع مجلس در برابر احمدی‌نژاد و اخطارش، یک شاهد بسیار روشن بر این مدعاست.

پنجم. سقف خواسته‌های بعضی از این حامیان و مشوقان گفتن ندارد. من هم تصریحی به آن نمی‌کنم. ولی به جد فکر می‌کنم حداقل کفِ آن مطالبات، کشور را در مسیر درستی قرار خواهد داد. باقی ماجرا به برنامه‌ريزی و تدبير مسئولان امر بستگی دارد و البته حرکت‌های جامعه. انتخابات، متأسفانه، در کشور ما هميشه مثل تب بوده است که چند ماهی مردم را می‌گيرد و وقتی فروبنشيند، تا چهار سال بعد دیگر هيچ نشانه‌ای از آن در رفتار مردم و مدیران کشور نیست. خوب، این وضع «همه»ی گروه‌های سياسی از همه‌ی جناح‌هاست. «هيچ کس بی دامنی تر نيست...»

زنهار دادن ندارد ديگر. حکم عقل اين است که دست و پای موسوی را باز بگذارند تا ديدگاه‌های‌اش را تشریح کند. بعد می‌توان در فرصت مقتضی، گريبان او را هم گرفت و او را به چالش کشيد. نقد کردن موسوی، در ظل ماجرای کناره‌گيری خاتمی، یک اشتباه تاکتیکی است و زیان‌اش از سودش (سودِ احتمالی‌اش) بسيار بیشتراست. هول و هراس از اين‌که موسوی در برابر احمدی‌نژاد شکست خواهد خورد بايد کنار گذاشته شود. سياست ایران بغرنج‌تر از اين حرف‌هاست که بشود همين‌جور خطی پیش‌بينی‌اش کرد.

پ. ن. چيزی درباره‌ی دموکراسی نوشته‌ام که می‌گذارم برای يادداشتی دیگر.

March 17, 2009

تشویش

برای حال و روز فعلی - تا اطلاع ثانوی!

بنشینیم و بیندیشیم!
 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
 به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟

جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
 ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی به دل بسته‌ی ما مرغی ست
 کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست
و اندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوایی نیست
ره پرواز ندادیمش.

هستی ما که چو آینه
 تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟
دشمنی دل‌ها را با کین خوگر کرد
 دست‌ها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینه‌ی دوست
خون فرو می‌ریزد.

دوست کاندر برِ وی گریه‌ی انباشته را نتوانی سر داد
 چه توان گفتمش؟
بیگانه ست
و سرایی که به چشم انداز پنجره‌اش
 نیست درختی که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ، زندان است.

من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو از خوبی می گویم
از تو دانایی می‌جویم
 خوب من! دانایی را بنشان بر تخت
 و توانایی را حلقه به گوشش کن!

من به عهدی که وفاداری
داستانی ملال‌آور
 و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگ برادرها را باور
 آشتی را
 به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می‌کنم تلقین
 وندر این فتنه‌ی بی‌تدبیر
 با چه دلشوره و بیمی نگرانم من!

 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟
 بنششینیم و بیندیشیم!

(از سایه‌ی نازنين)

March 14, 2009

از گوشه‌ای برون آ، ای کوکبِ‌ هدايت!

هیچ اتفاقی نيفتاده است. همه چيز عادی است. همه چيز آرام است. هر چه هست تقصير اين سيد  خوابگرد است که ما را پاک به هم می‌ريزد! امروز از صبح دارم فکر می‌کنم که چطور می‌شود آدم دست‌اش برای خودش رو شود؟ يعنی به عبارتی چطور می‌شود آدم به خودش بگويد با همه پلاس با ما هم پلاس؟ چطور می‌شود آدم به خودش پوزخند بزند و بگويد خام‌ات نمی‌شوم؟

آدم مگر در طول روز چقدر بايد ضعف و ناتوانی خودش را به ياد خودش بياورد؟ وقتی همه چيز به مويی بند است، واقعاً از ما چه کاری ساخته است؟ اين‌ها را که می‌نويسم همین‌جور مثل موج می‌برند و می‌آورندم. واقعاً چه می‌شود کرد وقتی که «حُسنِ عاقبت نه به رندی و زاهدی است»؟ يعنی اگر رندی کنی و بگويی همه چيز حواله به رحمتِ او يا رها کنی خود را به عنايت، باز هم معلوم نيست چه می‌شود. زاهدی هم که تکليف‌اش روشن است؛ از همان قدم اول محاسبه است و بده-بستان! ميانِ اين خيلِ بازنده‌ی خوش‌خيال که وهم برشان داشته عاقبت به خير هستند (يا می‌شوند)، آدم چه می‌تواند بکند يا بگويد؟

افتاده‌ايم ميانه‌ی راهی که قدم به قدم حرامی و راهزن دارد. اين‌ها اصلاً بماند؛ افتاده‌ايم ميانه‌ی غوغايی که در آن از همه سو تير فتنه می‌بارد؛ «فتنه» به دقيق‌ترين و عام‌ترين وجه‌اش! آن وقت تو بی سلاحی و تهی‌دست. شايد تنها سلاحی که مانده دعاست (حالا کو تا ايمان؟). با خود می‌گويم که:
 از هر کرانه تير دعا کرده‌ام روان
باشد کزان ميانه، يکی کارگر شود
کارگر شود که چه؟ که رها شوی! که خلاص شوی از اين بيابان! که بياسايی و چشم بربندی! ولی مگر می‌شود، لامصب! اما ما که همه چيزمان به همين مو بند است، دستاويز ديگری نداريم جز همین «تير دعا» يعنی تنها اسلحه‌ی مطئمنی که باقی مانده است و هيچ اگر نباشد، نمِ اشکی به آدم می‌دهد. می‌خوانم با خودم که:

در رهِ نفس کزو سينه‌ی ما بتکده شد
تير آهی بگشاييم و غزايی بکنيم

و بله، بتکده‌ای داريم رنگارنگ و از همه سو اصنام به ستيز توحيد رفته‌اند! باز هم قصه، قصه‌ی نبرد است و جهاد! باز هم بايد تيری انداخت؛ تيرِ آهی افکند و شمشير دعايی برکشيد. ولی اين‌ها که همه‌اش شد جنگ و خشم و خون! اين سوتر، دلی افتاده است پاره‌پاره: «هر پاره از دلِ من و از غصه، قصه‌ای». می‌گويم که:

ما شبی دست بر آريم و دعايی بکنيم
غم هجرانِ تو را چاره ز جايی بکنيم
دلِ بيمار شد از دست رفيقان مددی
تا طبيب‌اش به سر آريم و دوايی بکنيم!

تاريک‌جايی است. کوکبِ هدایتی بايد. نفس گرمی بايد. شوری بايد و سودايی. آتشِ افروخته‌ای می‌خواهد؛ از همان‌ها که می‌گويند:
از آن به دير مغان‌ام عزيز می‌دارند
که آتشی که نميرد هميشه در دلِ ماست!

حالا... ما را باش! شعر می‌‌خوانيم. چيز می‌نويسيم. هذيان می‌گوييم و از پيش چشم‌مان تير فتنه مقابل رو می‌آيد. پيشانی‌ات هدف شده است و تو لبخند می‌زنی. الآن مغزت شکافته می‌شود و تو چهره‌ات گشاده است. موسيقی گوش می‌دهی و تبسم بر لب داری. سر تکان می‌دهی و می‌خوانی:
بيا ای ساقی! ز هجرت گله دارم!...

فتنه بر می‌خيزد و می‌نشيند. فتنه در هوا جاری است. در رگ‌هات مثل خون می‌دود. «و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» برای‌ات می‌‌خوانند و تو اين فتنه را می‌چشی و زندگی می‌کنی. و همين فتنه است که نمی‌دانی عاقبت چی‌ست؟ بلای جان است يا مايه‌ی دو جهان؟! يک چیز هست که آدم را آرام می‌کند: فکر وفا و خيال آن عهد و پيمان؛ سودای همین تقربی که گاه و بی‌گاه دست می‌دهد. همين که بتوانی بعد هر چند وقتی زمزمه کنی که:
ای خدا اين وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
نيست در عالم ز هجران تلخ‌تر
هر چه خواهی کن و ليکن آن مکن
شمع و جمع خويش را بر هم مزن
قصد اين مستان و اين بستان مکن
بر درختی کآشيان مرغِ تست
شاخ مشکن! مرغ را پران مکن!

و ما همچنان غوطه‌ور در زمان می‌رويم جلو. وضع همان است. آرام است همه چيز. آرامش عجيبی که انگار نه انگار در عين بلا معلقی میانه‌ی سنگ‌باران فتنه! حال ما خوب است. حال من خوب است. فتنه در جريان است. روزگار هم‌زيستی ما و فتنه است. تيغ اما هنوز هست؛ خوب هم هست: «سر تا به قدم تيغِ دعاييم و تو غافل...».

پ. ن. نامفهوم بود؟ بی‌ربط بود؟ عجيب و غريب بود؟ معلوم است!‌ خودم هم نمی‌دانم دقيقاً چی‌ست. اين قدر می‌دانم که وصفِ يک حال است که تا گرفتارش نشده باشی، در نمی‌يابی! بايد خورده باشی. سيلی خورده باشی بدجور. سنگين. چنان که وقتی روی صورت‌ات فرود می‌آيد مغزت زنگ بزند. سيلی‌نخورده‌ها چه می‌دانند حالِ آن‌ها را که سيلی‌خورشان مَلَس است؟

March 12, 2009

استراتژی مهارِ سه‌گانه!

نوشته بودم که به اعتقاد من خاتمی، حتی پس از اعلام حضور ميرحسين موسوی باید به حضورش در عرصه‌ی مبارزه‌ی انتخاباتی ادامه دهد. دلايل من به قرار زير است (البته در همه‌ی اين دلایل می‌توان با اعتنا به اتفاقاتی که در آينده رخ می‌دهد، تجدید نظر کرد؛ سياست است ديگر!).

نخست این‌که، بحث بر سر ترکيب فصلی «يا من يا موسوی» چندان موضوعيت ندارد، به اين دليل که آن گفته (آن گفته‌ی شتاب‌زده و اشتباه خاتمی) الزامی اخلاقی برای خاتمی وجود ندارد (اساساً درباره‌ی اخلاق حرف زياد می‌شود زد و در يادداشت ديگری به آن خواهم پرداخت). در نتيجه، در نفس آمدن موسوی هيچ حجت اخلاقی سلبی برای خاتمی (و حتی برای موسوی) وجود ندارد که از ادامه‌ی حضور بازشان دارد.

برگرديم به نگرانی‌های اين نامزدهای مثلثی (خاتمی، کروبی و موسوی). علی الظاهر همه بر سر اين نکته اتفاق دارند که نبايد کشور را دوباره به دست احمدی‌نژاد سپرد. و اين یکی از خواسته‌های حداقلی هر سه نامزد است و همه متفق‌اند که شيوه‌ی کشورداری احمدی‌نژاد در اين دوره نه به سود نظام بوده است و نه به سودِ ملت. لذا، بايد ماجرا را از اين منظر هم ديد.

واقعيت مسأله اين است که الآن اين مثلث وجود دارد و هر سه رأس (به جز شايد خاتمی، حداقل در حد نشانه‌هايی که می‌شود ديد)، در نامزدی عزم جزمی دارند و کوتاه‌بيا نيستند. شايد استدلال خاتمی اين باشد که ادامه‌ی حضورش ممکن است باعث شکسته شدن رأی این مثلث شود و همان بهتر که مثلث، مثنیٰ شود تا رأی‌های متفق، دولتِ احمدی را از ميدان به در کرده و دولتی بديل به جای آن بنشاند. خاتمی می‌داند که چه بسا کسانی که می‌‌خواهند پشت او بايستند، هرگز حاضر نشود به اردوی موسوی بپيوندند. اين يعنی ريزش یک‌باره‌ی رأی‌هايی که می‌توانست در مقابل احمدی‌نژاد بايستند. قراين قابل توجهی هست که نشان می‌دهد بيرون رفتن خاتمی از صحنه، يعنی تقویتِ احتمال پيروزی احمدی‌نژاد، نه تضعيف آن احتمال.

کسانی که قرار است در انتخابات شرکت‌ کنند، اگر قرار باشد بين خاتمی و احمدی‌نژاد انتخاب کنند و خاتمی کنار بکشد، آيا به بديل خاتمی رأی خواهند داد یا به رقيبِ او؟ اين نکته مهم است که به هر دليلی، خاتمی قدرت‌مندترين رقيب در برابر احمدی‌نژاد است. نه موسوی و نه کروبی هيچ کدام نمی‌توانند در برابر شبکه‌ی تودرتويی که احمدی‌نژاد در اختيار دارد، تاب بياورند. شايد اين دو،‌ بدون خاتمی، بتوانند انتخابات را به دور دوم بکشانند. اما در دورِ دوم، پيروز انتخابات به احتمال زياد احمدی‌نژاد خواهد بود. خلاصه‌ی نظر من اين است که کنار کشيدن خاتمی، تنها مددرسان بالاتر رفتن رأی احمدی‌نژاد خواهد شد. اين نقض غرض است و علی‌الظاهر بايد خلاف آن چيزی باشد که خاتمی می‌خواهد.

من فکر می‌کنم در ميان اعضای اين مثلث، صداقتی وجود دارد. صداقت به معنای بسيط و اوليه‌اش، نه به معنای اعتزال‌جويانه و طهارت‌طلبانه‌ی زاهدانه. صداقت يعنی اين‌که با مردم در آن‌چه ادعای‌اش را دارند، رو راست هستند و به شهوت و وسوسه‌ی قدرت پا به ميدان انتخابات نگذاشته‌اند. هيچ شکی نيست که در ميان اطرافيان همه‌ی اين نامزدها کسانی هستند که به سودای رسيدن به قدرت و گرفتن منصب و مقامی، وزارت و سفارتی مشوق نامزدهای خودشان می‌شوند و چه بسا نشانی‌های غلط به آن‌ها بدهند و اميد واهی در دل‌شان ايجاد کنند (اين شامل حاميان احمدی‌نژاد هم می‌شود). اما حداقل می‌تواند گفت نزد خاتمی، کروبی و موسوی، صداقتی اقلی وجود دارد که تکليف‌شان را با مردم روشن کنند و آن اين است که هر سه خواهان بهبود بخشيدن به زندگی مردم هستند. البته بر شيوه‌های اين‌ها ايراد هم وارد است. اشتباه‌های محاسباتی هم سر جای خود. اما می‌تواند گفت که اين سه، در مقايسه با آن يک، از ميانگین خرمندی و سنجيدگی بالاتری برخوردارند. حالا آيا کنار کشيدن خاتمی به معنای اثبات صداقت و درست‌کاری است و ماندن‌اش به معنای زير پا گذاشتن اخلاق؟ به نظر من صداقت يعنی اين‌که خاتمی بداند با قدم نهادن به اين ميدان، آبروی‌اش را گرو گذاشته است و با وجود اين تن به اين نبرد داده است. اتفاقاً به نظر من صداقت يعنی اين‌که خاتمی بماند، با علم به اين‌که ممکن است ببازد. جز اين اگر باشد که سياست‌مدار نيست و تنها در بند نام و آبروست (از کی تا به حال مقامات سياسی چندان طهارت‌طلب شده‌اند که محاسبه‌ی آبرو می‌کنند؟ اگر قرار بود محاسبه‌ی آبرو کنند، بايد سال‌ها پيش از تمام امور سياسی کنار می‌کشيدند).

حرف‌ام را خلاصه کنم. اگر خاتمی بماند،‌ با اين فرض که نه موسوی و نه کروبی هيچ کدام کناره‌گيری نکنند، به نظر من، احتمال از گردونه‌ خارج شدن احمدی‌نژاد در انتخابات بسيار بالاتر می‌رود (در صورتی که اتفاق عجيب و غريبی نيفتد). البته تمام اين‌ها را می‌شود تا شب انتخابات حتی بازنگری کرد. خاتمی چه بسا بخواهد نهايتاً کنار بکشد. اما در وضعيت فعلی ماندن‌اش مفيدتر و مؤثرتر از رفتن و کنار کشيدن اوست. اما استراتژی آينده چه بايد باشد؟ با وضعيت مثلثی فعلی چه بايد کرد؟ به نظر من مهم‌ترين بازی اين است که حاميان اضلاع اين مثلث، از تخريب همديگر پرهيز کنند و اين سه نامزد، تلاش کنند ديدگاه‌های‌شان را روشن‌تر تبيين کنند. چه بسا اين سه نامزد، حتی شروع به نقد ديدگاه‌ها و شعارهای يکديگر کنند، اما نکته‌ی مهم اين است که حتی نقدشان را به آرامی بگويند و صراحت و شفافيت استدلالی داشته باشند (که البته اساساً برای ما ايرانی‌ها کار بسيار دشواری است). خود نامزدها هم بهتر است از توهم بيرون بيايند و حساب را بر رأيی کمتر از آن چيزی بگذارند که اطرافيان‌شان به آن‌ها می‌گویند و با اين منطق شيوه‌های مبارزه‌ی انتخاباتی‌شان را تنظيم کنند نه با توهم برنده شدن قاطع.

به نظر من بحث درباره‌ی اين‌که چرا ميرحسين با اين وضع و در اين موقعيت نامزد شده است (چرا زودتر نشد يا چرا در مقابل خاتمی شفافيت و همدلی بيشتر نشان نداد)، بحث فرعی است و کمکی به حل مسأله نمی‌کند. استراتژی حل مسأله می‌گويد که بايد به همين بازی سه‌مهره‌ای ادامه داد و توازن را حفظ کرد. انتخابات آتی، در حال حاضر، شبيه شطرنج است. اين بازی، تا زمانی که طرفين قاعده‌ی بازی را به هم نزده‌اند يا بازی آچمز نشده است، قابل ادامه است. بيرون رفتن خاتمی از صحنه، بازی را برای رقيبِ هر سه نامزد، آسان‌تر می‌کند.

پ. ن. من دليل اين همه آشفته‌گی و سرآسيمه‌گی را واقعاً نمی‌فهمم. قاعدتاً گروهی که بايد گيج بشوند، گروه مخالفان اين «سه تفنگ‌دار» است؛ نه موافقان و حاميان‌شان. کسانی که در صف اين سه نفر دست و پای‌شان را گم کرده‌اند، جوری رفتار می‌کنند که آمدن موسوی، بازی حریف است. اگر آمدن موسوی، بازی حريف‌شان باشد، بايد به آن حريف دست‌مريزاد گفت که توانسته است چنين باعث سردرگمی‌شان شود. مثلثی‌ها بهتر است زودتر به خودشان بيايند و کمی از فضای عاطفی و احساساتی نق‌نق و دلخوری و شکايت فاصله بگيرند. بهترين کار، ارايه‌ی استراتژی دفعی است نه يقه‌ی همديگر را دريدن.

March 11, 2009

«ديدار»نمايی و پرهيز!

امروز وبلاگ نه چندانِ تازه‌ای رسماً به جمع حلقه‌ی ملکوت می‌پيوندد که سال‌هاست پرده‌نشين مُلکِ ملکوت بوده است؛ در واقع از همان روزهای نخست راه‌اندازی ملکوت در این‌جا به همتِ يارِ دلنوازِ ناديده‌ای که از دوستان مشترکِ ماست، احمد هاشمی صاحبِ صفحه و صحيفه‌ای در ملکوت بود هر چند آن حجره دايماً خاک می‌خورد تا همين روزها. و اين همان مصداق «پرهيز»ِ صاحب «ديدار» است!

گمان نمی‌کنم نويسنده‌ی خانه‌ی «ديدار» حاجتی به معرفی داشته باشد. قلم، بيان، انديشه و خيالِ او خود گويای کيستی اوست.  به شکل و شمايل صفحه که بنگريد، می‌بينيد که اين يک وبلاگِ ملکوت، با سایر وبلاگ‌ها تفاوت دارد و اين البته به اصرارِ خودِ صاحبِ اين حجره بوده است که مايل بود استقلالِ نوشته‌های مختلف‌اش را حفظ کند. سر و سامان دادن طراحی اين صفحات به شکل فعلی بدون ياری و همت امیرعباس رياضی و رامين امينی نازنين که هميشه بی هيچ تکلفی هر گاه از او یاری خواستم به کمک شتابيده، میسر نمی‌شد.

خانه‌ی مجازی اين همنشين نو آبادان و خامه‌اش پرتوان!

March 10, 2009

خاتمی يا موسوی؟ انتخاب اين نيست!

بحث درباره‌ی اين‌که خاتمی بايد نامزد رياست جمهوری می‌شد يا نه، ديگر الآن بيهوده است، مگر این‌که يا مشکلی شخصی با خاتمی داشته باشيم يا حضور او را برای جامعه مضر بدانيم (حداقل آفتِ اين موضع تشبه به روزنامه‌ی سابقِ عصر - به قول حسين قاضيان - و هم‌نوایی صریح با آن است!). در نتيجه، بايد اوضاع را در شرايط موجود سنجيد. کارهای سیاسی، عمدتاً بازگشت‌ناپذیرند. به عبارت دقیق‌تر، نمی‌شود کاری کرد و حرفی زد و بعد با اقدامی دیگر به خنثاسازی عمل يا سخن قبلی پرداخت. «عالمی را یک سخن ويران کند» و در سياست این نکته بسیار پررنگ‌تر است (کارِ آقای لاریجانی به اين زودی‌ها از خاطره‌ی منتقدان محو نخواهد شد، هر چند بگويد به فرموده‌ی کسِ دیگری به سودان رفته بود). این مقدمه را برای این گفتم که نتيجه بگیرم، سخن خاتمی مبنی بر اين‌که يا او نامزد رياست جمهوری می‌شود يا ميرحسين موسوی، دیگری تيری است که از کمان جسته است.

خاتمی باید کناره‌گیری کند؟ به اعتقاد من نه. مثل روز روشن است که نه. دلیلی برای این کار نیست. مگر سیاست و مصلحت عمومی کشور، رفاقت و رقابت مرامی است؟ مگر انديشيدن به مصلحت‌های دراز کشور، با قرار و مدار و شرط‌بندی تعيين می‌شود؟ می‌خواهم به این نکته برسم که اصل سخن خاتمی که یا او می‌آيد يا ميرحسين موسوی، چندان وزن مهمی در تعيين تکليف امروز ما ندارد. همان موقع هم وزنی نداشت چون بيشتر به يک بازی سياسی و تبلیغاتی برای گیج کردن مخالفان شبیه بود (ولو هرگز هدف خاتمی اين نبوده باشد). در نتيجه، اگر خاتمی حتی امروز چون و چرا کند یا به تردید بیفتد که باید کناره‌گيری کند يا نه، معنایی جز تذبذب و ترديد نخواهد داشت. خاتمی نه قرار است دلِ روزنامه‌ی کيهان را به دست بياورد و نه قرار است منتقدانِ دوآتشه‌ی اصلاح‌طلبان، مشارکتی‌ها و کل دوم خردادی‌ها را شاد کند. اولويت خاتمی در اين شرایط بايد انديشيدن به مصلحت درازمدت کشور و تدوين و تقریر برنامه‌های انتخاباتی (و اجرايی دولت‌اش در صورت انتخاب) باشد. خاتمی در انتخابات آینده، از مهره‌های مهم بازیگر در صحنه خواهد بود (با تمام ایرادهایی که به او وارد است). به نظر من اصلاً معنا نداشت خاتمی سرنوشت‌ نامزدی‌اش را به موسوی گره بزند. خوب زده است. حیف که اين کار را کرده، ولی باید به جلو نگاه کند الآن.

پس: اين‌که حالا ميرحسين موسوی نامزد شده است، هيچ مدلول معرفتی يا الزام عملی برای خاتمی نمی‌آورد. خاتمی می‌تواند به کارش ادامه دهد، میرحسين موسوی نيز. وجود اين دو منافات و تعارضی با هم ندارد. انتخابات آينده هم به نظر من، انتخاب میان اصلاح‌طلبی و غير-اصلاح‌طلبی (يعنی جناح مخالف اصلاحات) نيست. قبول دارم که هنوز هم در ناخودآگاه و روانِ جمعی بسیاری از کسانی که به خاتمی رأی داده بودند، تصوری و ذهنیتی از اصلاحات هست (مطبوعات آزاد، کاهش دخالت دولت در حوزه‌ی خصوصی زندگی مردم، پرهیز از غوغا و جنجال در صحنه‌ی بين‌المللی و قس علیهذا). اما امروز، مسأله چيزی است ورای اين‌ها. به نظر من، نه تنها خاتمی که هر کسی که داوطلب رياست جمهوری می‌شود، خیلی شجاعت به خرج می‌دهد. قدرت هم البته چيز مطلوب و هوس‌انگيزی است و کدام يک از نامزدهاست که می‌تواند بگويد من از قدرت بدم می‌آيد؟ وسوسه‌ی قدرت هم البته هست (نزدِ همه‌ی نامزدها به درجات و مراتب البته). حال چرا شجاعت؟ به چند دلیل: اول اين‌که جهان گرفتار يک بحران اقتصادی بی‌سابقه است که الآن امواج‌اش به ايران هم رسیده است؛ دوم اين‌که در اين سه سال گذشته، به اعتقاد من، احمدی‌نژاد چنان بنيان اقتصاد، سياست خارجی و سياست داخلی را به تباهی و ويرانی کشانده است که سال‌ها باید تلاش کرد که برسیم به نقطه‌ی آغاز ریاست جمهوری احمدی‌نژاد. باز هم می‌شود دليل آورد، اما فکر می‌کنم همين دو دلیل کافی است که مهابت وضعيت پيش رو را نشان بدهد.

باز هم در این باره خواهم نوشت.

پ. ن. ناگفته پيداست که تلاش برای منصرف کردن میرحسين موسوی از نامزدی برای رياست جمهوری خطای مضاعفی خواهد بود که هزينه‌ای سنگين برای طرف‌داران خاتمی خواهد داشت. حداقل من وضعيت را چنين می‌بينم.

March 9, 2009

سودان: چين، حماس و ايران

واقعيت‌های موجود که برای همه قابل فهم است و نياز به تفسيرهای پيچيده ندارد اين‌هاست: دادگاه بين‌المللی لاهه، عمر البشير، ديکتاتور سودانی را متهم به جنايات جنگی کرده است. دو کشور با حکم دادگاه لاهه مخالفت می‌کنند: چين و ايران. وضع چين کمابيش روشن است؛ چين ابرقدرتی است که آمريکا در برابرش دست به عصا راه می‌رود. اما ايران وضعيت‌اش دقيقاً بر عکس است. چين مخالفت می‌کند و البته چين، چين است. اما ايران حکم لاهه را سياسی می‌خواند. رييس مجلس ايران با دستپاچگی و شتاب سر از سودان در می‌آورد که حکم لاهه را زورگويی دولت‌های غربی می‌‌خواند و آن را توطئه‌ای سياسی قلمداد می‌کند. تمام اين‌ها صورتِ بيرونی يک بازی سياسی و رسانه‌ای است. فهم و تفسير اين رفتارهاست که مهم است.

امروز به اشاره‌ی دوستی، کنجکاو شدم و دنبال سرنخ‌هايی رفتم که بسيار جالب از آب در آمدند. کافی است در گوگل،‌ کلمات سودان، چين و اسلحه را جست‌وجو کنيد. سپس در جست‌وجويی جداگانه، سودان، حماس، فلسطين و اسلحه را جست‌وجو کنيد (نياز به هيچ اطلاعات اضافی يا خاصی هم نداريد؛ همين گوگل عليه الرحمه کافی است!). اين وجه مشترک بسيار جالب است. سودان يکی از خريداران مهم سلاح‌هايی است که چين توليد می‌کند. سودان، منطقه‌ای است بحران‌زده که در آن «جنگ» در جريان است (همان جنگ و خون‌ريزی، قتل، غارت و تجاوزی که آقای لاريجانی به سادگی از کنارش عبور کرده و هيچ يادی از آن نکرده است) و برای ادامه‌ی هر جنگی به اسلحه نياز است. اگر بساط عمر البشير بر هم بخورد و قرار باشد آن نسل‌کشی متوقف شود،‌ آن بازار برای چين هم کساد خواهد شد (اين مطلب بی‌بی‌سی را از سال ۲۰۰۶ ببينيد). طبيعی است چين اعتراض کند (و بله اين حکم خيلی هم می‌تواند سياسی باشد؛ بقيه‌ی قدرت‌ها دارند بازار چين را کساد می‌کنند ديگر).

اما حماس؛ سودان يکی از منابع عمده و مهم تأمين اسلحه و مهمات حماس بوده است. اين سلاح‌ها از طريق سودان به شبه‌جزيره‌ی سينا وارد می‌شود و به دست حماس می‌رسد. قدم بعدی، حمايتِ دولت ايران از حماس است. من از روابط پشت پرده سر در نمی‌آورم. اما چند نکته آشکار است: حکم لاهه را توهين به اسلام خواندن و سرنوشت مسلمانانِ جهان را به سرنوشت عمر البشير گره زدن و با شتاب و دستپاچگی به سودان رفتن، نمی‌تواند معنای‌اش عملی شجاعانه و اخلاقی باشد در مقابله با ظلم. بيايید فرض کنيم که محاکمه‌ی عمر البشير و محدود کردن دولت سودان و مسدود شدن راه قاچاق اسلحه به زيان حماس تمام شود. بيايید فرض کنيم محدود شدن حماس هم به زيان ايران تمام شود و به عبارت ديگر، نفوذ ايران در منطقه آسيب ببيند. فرض کنيد، به عنوان يک ناظر بی‌طرف و حتی با عرقِ ايرانی‌گری و مسلمانی، که ايران ابزارهای اعمال قدرت و نفوذی دارد درست به مثابه‌ی چنگ و دندانی که می‌تواند برای حريفان سياسی‌اش نشان بدهد. حالا اگر يکی بيايد و اين چنگ و دندان را به شيوه‌ای هوشمندانه بکشد و ناتوان کند (بدون هيچ درگيری مستقيمی)، چه اتفاقی می‌افتد؟ طبيعی است که ايران واکنش نشان خواهد داد. اين‌ها دو دو تا چهار تای سياست است. شوخی و تعارف هم ندارد. اما، خطای آقای لاريجانی کجاست؟ به نظر من خطا اين‌جاست که آقای لاريجانی دست‌اش را بسيار بسيار رو بازی کرده است. يعنی جايی که بايد به نحوی متوسل به ديپلماسی پنهان می‌شد، آشکارا سينه سپر کرده است و حرکتی از او سر زده که عقلای سياسی را انگشت به دهان کرده و عموم مردم را متحير!

رسانه‌های داخلی ايران شايد تا مدتی بتوانند مردم را فريب بدهند و چهره‌ی قهرمان از عمر البشير بسازند، ولی هميشه نمی‌توان اين‌ کار را ادامه داد. باز از ياد نبريم که کشورهای عربی، و از جمله همين مسئولان حماس و فلسطينی‌ها، چه تعظيمی در حق صدام حسين داشتند (که البته هيچ وقت رسانه‌های ما اين‌ها را نمی‌توانند در تلويزيون خودمان به نمايش بگذارند). آن‌ها هم از صدام به رغم ديکتاتوری‌اش و با وجود تجاوزی که به ايران کرده بود، قهرمان ساخته بودند. اما اين بازی قوميت و تعصب عربی است. چرا آقای لاريجانی بايد مهره‌ی پياده‌ی اين بازی باشد؟ چرا رسانه‌های ما باید از ديکتاتوری که خون‌ريزی‌اش اظهر من الشمس است و ابتداييات اخلاق مسلمانی را زير پا گذاشته است، چنين چهره‌ای بسازد که لايق دفاع از سوی رييس دستگاه قانون‌گذاری ما باشد؟

قابل فهم است که در پينگ‌پنگ رسانه‌ای و تبليغاتی، مسئولان کشوری مثل ايران بخواهند در صحنه‌های رسانه‌ای و ديپلماتيک امتيازی از کشورهای غربی بگيرند يا توپ را به ميدان آن‌ها بيندازند (نمونه‌ی خوب و موفق‌اش، سخنرانی لاريجانی در مونيخ بود). اما اين‌جا ديگر نمی‌شود آن بازی را تکرار کرد. اين‌جا پای شرافت و اخلاق و انسانيت در ميان است. اين‌جا نمی‌شود اخلاق را در پای منافع سياسی ذبح کرد و نمايش جوانمردی و فتوت و شجاعت برای مردم ايران داد.

شايد تحليل من از روابطی که ممکن است وجود داشته باشد، غلط باشد. شايد واقعاً ايران هيچ منفعت سياسی در دفاع از سودان نداشته باشد. در اين صورت، ديگر وضع بسيار بدتر است. اگر اين‌ها که من می‌فهمم هيچ قرينه‌ و اشاره‌ای دال بر آن‌ها وجود نداشته باشد، ديگر وضع‌مان بسيار خراب‌تر از اينی می‌شود که هست. آقای لاريجانی، يا هر کسی که محل مشورت او برای اين سفر بوده، بايد فکر اين جاها را هم می‌کرد. سياست‌مدار بايد بتواند امکانات و گزينه‌های بعدی‌اش را هم در نظر بگيرد. همه جا نمی‌شود با سخنرانی و لفاظی دهان مردم را بست. بعضی وقت‌ها اتوريته‌ی اخلاقی هم لازم است! مسأله اين است: آيا برای حفظ قدرت سياسی باید به هر کاری متوسل شد؟ برای استمرار قدرت، اخلاق را هم می‌توان به سادگی قربانی کرد و آن را ناديده گرفت؟ اين موضع شايد در قاموس حکومت‌های ديگر دنيا عجيب نباشد (که هست)، اما حکومتی که از سياست در کنار ديانت حرف می‌زند، بايد بتواند توجيهی برای اين رفتار داشته باشد.

پ. ن. حسين ميرمحمدصادقی، سخنگوی اسبق قوه قضاييه، امروز در روزنامه اعتماد ملی يادداشتی نوشته است درباره‌ی ماجرای سودان که بسيار خواندنی و مهم است. متن را از اين‌جا کپی کرده‌ام و عيناً در ادامه‌ی مطلب می‌آورم. اين مطلب، امروز دوشنبه در صفحه‌ی ۲، روزنامه‌ی اعتماد ملی منتشر شده است.

ادامه‌ی «سودان: چين، حماس و ايران»

March 8, 2009

سودان،‌ دارفور و اهانت به اسلام!

دادگاه بين‌المللی لاهه، عمر البشير، ديکتاتور سودانی را به جنايات جنگی محکوم کرده است. کاملاً طبيعی است که شخص متهم و محکوم و ديکتاتوری که در دارفور جنايت‌هايی انکارنشدنی مرتکب شده است، منکر همه‌ی اين‌ها می‌شود و با وقاحتِ تمام بازی تبليغاتی را شروع می‌کند. نمايش‌های تبليغاتی صدام را همه به یاد داريم که چطور برای دنيا شاخ و شانه می‌کشيد. در شرايطی که ايران تحت فشارهای شديد بين‌المللی است، از همه سو تحريم شده است، وضع اقتصادی کشور در نابسامان‌ترين احوال است، رييس مجلس، علی لاريجانی، به سودان سفر می‌کند و در صفِ عمر البشير می‌ايستد و کل ماجرای حکم لاهه را توطئه عليه مسلمانان و توهين به آنان قلمداد می‌کند!

صورت مسأله ساده است: دارفور جنبه‌ی پنهانی ندارد؛ نسل‌کشی آشکار در سودان با پشتيبانی و مشارکت عمر البشير مدت‌هاست که ادامه دارد و خون‌ريزی‌هايی بسيار فجيع‌تر از غزه در آن‌جا رخ داده است.

در طول تاريخ ايران، چند بار «سودان»، برای ايران ريش و گردن گرو گذاشته است که آقای لاريجانی امروز بايد به نيابت از ملت ايران، امت اسلام و حاکميت ملی کشور، جانبِ عمر البشير را بگيرد؟ چرا بايد به دفاع از عمر البشير برخاست؟ چون «مسلمان» است؟ مگر معاويه بن ابی سفيان مسلمان نبود؟ مگر يزيد بن معاویه مسلمان نبود؟ مگر منصور عباسی مسلمان نبود؟ بد نيست شروع کنيم به تطهير خلفای بنی اميه و بنی عباس؟ مگر هر که مسلمان زاده باشد، در هر چه مرتکب شود، مصاب است؟ مگر صرفِ مخالفت با قدرت‌های جهانی بايد باعث شود هراصل اخلاقی و انسانی را زير پا بگذاريم؟

از همبستگی با «ملت»‌ها تا معامله با «دولت»ها
وضعيتی که برای سودان پيش آمده است، نتيجه‌ی «توطئه‌»ی دادگاه لاهه و بدخواهی غرب نسبت به اسلام و مسلمانان نيست. هر اندازه که در غرب نسبت به اسلام و مسلمانان سوء نيت وجود داشته باشد، سفاکی عمر البشير توجيه نمی‌شود و دامانِ‌ او از خون‌ريزی پاک نمی‌شود. چرا بايد نظام جمهوری اسلامی که مدعی گسترش عدالت و آزادی است، تنها به خاطر یک بازی سياسی، جانب ظلم و ستم را بگيرد و کاری بکند که بقال و سبزی‌فروش هم از کار رييس مجلس کشور حيرت کند؟

تا ديروز دولت و حاکميت سياسی ما، جانب حماس و حزب‌الله را می‌گرفت؛ برای آن‌ها پول می‌فرستاد (و می‌فرستد) و توجيه‌اش دفاع از ملتِ مظلوم فلسطينی و ستمديدگان غزه بود. آن‌جا بهانه يک «ملت» بود، اين‌جا پای يک دولتِ «غيرمردمی»، ديکتاتور و خون‌ريز در ميان است. چه شده است که ناگهان دولت ايران از حمايتِ ملت‌های مظلوم دست برداشته است و به تطهير دولت‌های ظالم می‌پردازد؟ مسلمان بودن کافی است؟ همه می‌دانيم که رونق مسلمانی به عمل و اخلاق است نه به نام و خشونت و رگ گردن قوی کردن. اعتبار و افتخار عمر البشير در عمل به کدام اصل اخلاقی اسلامی است؟ او چه آبرويی برای اسلام خريده است که امروز ايران بايد برای او آبروی‌اش را گرو بگذارد و با جهان در بيفتد؟

چرا بايد هر مسلمان‌زاده‌ای را مساوی با اسلام تلقی کرد؟ چرا بعضی‌ها از بعضی‌های ديگر «اسلام»تر هستند؟ عمر البشير تبديل شد به تمامِ‌ اسلام؟ آن همه انديشمند – و نه فعال سياسیِ مخالف جمهوری اسلامی – که در ايران تحقير و تخفيف و تهديد می‌کشند و سايه‌ی تکفير و تفسيق پيوسته بر سرشان است، از عمر البشير کمتر مسلمان‌اند؟ صوفيانی که چندين سال است از تعرض و تهتکِ آشکار و از دست دادنِ عرض، مال و آبرو مصون نيستند، از عمر البشير کمتر مسلمان‌اند؟ (اصلاً خودسوزی‌های را ناديده می‌گيريم، آقای لاريجانی!) مگر عنوان «مسلمان» بودن، برای پزِ سياسی هم که شده برای هر کسی مصونيت می‌آورد؟ اين را می‌دانيم که در کشور ما چنين نيست. چه شده است که رياکاری در داخل کشور، به رياکاری در عرصه‌ی جهانی و بين‌المللی هم سرايت کرده است؟

يا ما بايد در معنای مسلمانی، اخلاق، «اهانت» و ظلم تجديد نظر کنيم يا آقای لاريجانی!

مرتبط: پيوند دیکتاتورها (از متن: «چرا چيز زيادي درمورد جنايات دارفور در وبلاگهاي فارسي نمي‌بينم؟ احتمالا چون پاي امريكا و سرمايه‌داري و ليبراليزم ديگر اسباب بازیهای ذهنی چپ‌‌هاي رسانه‌زده را نمي‌توان وسط كشيد يا شايد چون مثل غزه مد نيست و پرستيژ روشنفكري نمي‌آفريند!»). کسانی که برای غزه و فلسطين حنجره‌شان را پاره می‌‌کنند، بد نيست تکانی به خودشان بدهند. و «دارفوری‌ها! لطفاً ما را ببخشيد!»

پ. ن. بد نبود آقای لاريجانی به یک کشور آفريقايی مسلمان ديگر سفر می‌کرد تا ببيند چرا رابطه‌شان را با ايران قطع کرده‌اند؟ يعنی اولويت‌ها اين قدر آشفته و در هم ريخته است؟

پ. ن. ۲. توصيه می‌کنم يک نفر روزنامه‌نگار و مترجم «مسلمان» پا پيش بگذارد و تاريخچه‌ای از ماجراهای دارفور و عاملان و شرکای آن بنویسد. لازم نيست بدهيد دست آقای لاريجانی. ايشان خودش بهتر از هر کسی می‌داند آن‌جا چه خبر است. بدهند دست ملت تا بخوانند و بدانند رييس مجلس‌شان آن‌جا دارد چه می‌کند!

March 7, 2009

حاشيه بر غزلیات شمس شفيعی

نظری ذيل مطلب قبل آمده است و فکر می‌کنم به جای توضيح نوشتن ذيل‌ آن خوب است اين‌جا روشن‌تر توضيح بدهم. ماجرا از ديدِ من روشن‌تر از اين‌هاست ولی اين نوع موضع‌گيری‌ها ممکن است «خاطر ساده‌دلی را پی کند». نويسنده‌ای با نام همايون داد نوشته است:

«من هم کتاب را دیدم. به نظرم در شأن کسی چون شفیعی کدکنی نبود که کتابی مثل کتابهای درسی منتشر کند. توضیحات در حد معانی لغت و گاه در حد توهین به شعور و سواد خواننده است. مسلماً ایشان می دانند که معنی لغت را می توان در فرهنگ های مختلف نیز یافت.
اما علاقه به شخص شفیعی کدکنی چیز دیگری است که هم در سخنان شما و هم در نظر کریم فیضی دیده می شود.
متأسفانه مرید داشتن دکتر شفیعی و دعوا بر سر اینکه چه کسی به او نزدیک تر است، بحث هر روزه اهل ادبیات شده است.
یکی از آفات این نگاه این است که هر کس برایمان هر سازی بزند، هر کتابی بنویسد، هر سخنی بگوید، هر آوازی بخواند و خلاصه هر کاری بکند، برایش دست می زنیم. نمونه اش بعضی کارهای ضعیف محمدرضا شجریانِ عزیز و دوست داشتنی و... است که به زعم همه ضعیف یا معمولی بوده، ولی برایش دست زدیم و غش کردیم. (این مثال را زدم، چون می دانم که اهل موسیقی هم هستید.)
نکته دیگر این است که هرگز نباید مقدمه محققانه و باارزش ایشان را به مانند کل کتاب دید. نه فقط این مقدمه، که دیگر تعلیقات ایشان بر کتاب های پیشین، و احتمالاً پسین، این گونه اند.»

بنده البته به رغم تمام علاقه‌ای که به «کار»ِ شفيعی کدکنی دارم (خودش را از نزديک نمی‌شناسم)، می‌توانم اين‌ها را بيفزاييم (و درباره‌ی لحن نوشته‌ی نويسنده‌ی بالا سخنی نمی‌گويم):
۱. اين کتاب،‌ اتفاقاً، به معنای دقيق کلمه کتابی است «درسی». چه ايرادی در کتاب درسی هست؟ چرا مردم بايد فکر کنند، کتاب درسی، فقط برای کلاس‌های اکابر و بی‌سوادها نوشته می‌شود و شأن و وزنی معرفتی ندارد؟ مگر خود مثنوی مولوی، به وجهی کتابِ درسی به حساب نمی‌آيد؟ مگر «حافظ نامه» بهاء الدين خرمشاهی فرق چندانی با همين «توضيحات در حد معانی لغت» دارد؟ (البته کار شفيعی در اين گزينش و تفسير، بسی بيش از همين کار ساده‌انگارانه‌ای است که به نگاه نويسنده‌ی بالا رسيده است). مگر ديوان حافظی که خليل خطيب رهبر منتشر کرده بود با آن همه توضيحات و تعليقات، «توهين به شعور و سوادِ خواننده است»؟ (از جنس اين کتاب‌ها می‌توان همچنان اسم برد؛ يکی دو تا نيستند). محض توضيح اضافه می‌کنم که همين دو کتاب اخير، از مراجع دانشجويان دوره‌ی ليسانس ادبيات فارسی است (دوره‌ی فوق ليسانس را من خبر ندارم). حداقل زمانی که من در مشهد دانشجوی رياضی بودم، در دانشکده‌ی ادبيات وضع اين بود.یا مگر کاری را که دکتر رضا اشرف زاده روی آثار عطار کرده است، کم ارزش است؟ اين‌ نوع آثار را بنده بسيار واجب می‌دانم.

 ۲. قرار نيست با چاپ غزليات شمس، به مردم فخر بفروشيم و با ارايه نکردن معنای کلمه‌ای که يافتن‌اش در فرهنگِ لغت ممکن است کلی وقت از خواننده تلف کند،‌ بی‌سوادی‌شان را به رخ‌شان بکشيم؟ درست بر عکس نويسنده، من فکر می‌کنم که شفيعی با همین کارش، شأن معلمی‌اش را خوب ادا کرده است. ظاهراً از يادداشت نويسنده بر می‌آيد که مقدمه‌ی شفيعی با ارزش است و تعليقات‌ و توضيحات‌اش بر غزل‌ها بی‌ارزش! من واقعاً معنای اين اظهار نظر را نمی‌فهمم. ماجرا برای من ساده است. چه بسا، بسياری از تعليقاتِ شفيعی برای «من» ساده باشد و اصلاً نيازی نداشتم باشم که آن‌ها را بخوانم (البته بايد پرسيد مگر من از مادر که زاده شدم، واجدِ همين دانش بودم؟ پس همين‌ها را از کجا آموخته بودم؟)،‌ اما قطعاً می‌توانم نمونه‌هايی نشان بدهم که اگر در ذيل همين غزليات نبودند، نه حساسيت مرا برمی‌انگيختند و نه باعث می‌شدند نکته‌ی تازه‌ای بياموزم. ممکن بود به سادگی از کنار بيتی عبور کنم و هيچ توجهی به ظرافت معنای آن نکنم.

۳. نويسنده تفاوت علاقه داشتن به کسی و مريدِ او بودن را ظاهراً نمی‌داند. برای من عجيب است که وقتی کسی کاری می‌کند که برای يکی ارزش‌مند و مفید است و تشنه‌ای را سيراب می‌کند، چرا ديگران بايد با خشم و غضب يا با حسادت و نفرتِ آشکار، شأن و ارزش کار ديگری را از ميان ببرند و چيزی بنامندش در حد «توهين به شعورِ خواننده»؟ معنای نوشته‌ی پيشين من، بسيار روشن بود: من از انتشار اين کتاب ذوق‌زده شده بودم. دليل‌اش روشن بود: از سبک و شيوه‌ی تعليقات شفيعی کدکنی بر این نوع کتاب‌ها خوش‌ام می‌آيد و بسيار نکته‌ها از آن آموخته‌ام که راهنمای من بوده است. خوب اگر بعضی از آموختن اين چيزها مستغنی هستند و دريای مواج معرفت و دانش‌اند، معلوم است که نيازی ندارد به اين چيزها! اين چه تصوری است که شما هر وقت متن دشواری را به دست گرفتيد يا معنای عبارتی را در متنی نفهميديد، حتماً مکلف‌ايد برويد کتابخانه و دنبال لغت‌نامه دهخدا بگرديد تا بفهميد بالاخره شاعر يا نويسنده چه گفته است؟ اين چه انتظاری است که کار آدمی که عمرش را صرف رساندن همين معارف به دستِ اهل‌اش کرده است، اين اندازه تحقير و تخفيف کنيم؟ خوب «گر تو بهتر می‌زنی، بستان بزن!» چرا اين هم بخل و تنگ‌نظری و طعنه و تحقير؟

۴. شفيعی کدکنی با اين کارش ظاهراً صدای عده‌ای را در آورده است. با آن‌چه من از اين دو جلد خوانده‌ام و دیده‌ام، اين اعتراض‌ها خدشه و خلل چندانی بر کار مهمی که شفيعی کرده وارد نمی‌کند. برای خواننده‌ی سرسری‌خوانی که به نکات ظريف توجهی ندارد، این هم یک کار ادبی است ميان کلی کار ادبی ديگر. درباره‌ی اين چاپ، مقدمه و تعلیقات‌اش، من هنوز هم حرف دارم و در يادداشتی جداگانه، نکاتی را از مقدمه‌ی شفيعی نقل خواهم کرد تا نشان بدهم چرا این چاپ، چاپِ مهم و ارزش‌مندی است.

پ. ن. بد نيست اين يادداشت دکتر پورنامداريان را هم بخوانيد: «شفيعی کدکنی و خيل اندک‌مايه‌گان». و اصلاً چه باک؟ عين عبارات را بخوانيد:
«در حال حاضر در قلمرو ادبیات فارسی و حوزه‌های مختلف ‌آن کسی نیست که با استاد شفیعی کدکنی قابل مقایسه باشد. آثار ایشان چه در حوزه تصنیف و چه در حوزه تحقیق چندان متعدد و متنوع و دقیق است که خیل اندک مایگانی که پس از انقلاب از گوشه‌و کنار این مملکت سربرآورده‌اند وگردانندگان امور فرهنگی، به ویژه ادبیات فارسی شده‌اند، اگر همه جمع شوند به گرد ایشان هم نمی‌رسند.

در این فضای مکدر که همه مثل آب خوردن ترفیع و ارتقاء پیدا می‌کنند، در حالی که یک جمله حرف حسابی در حوزه تحقیق و تصحیح نگفته‌اند، مگر آنکه آن را از جایی کش رفته باشند، آیا جایزه دادن _از هر دست_  به استاد شفیعی کدکنی به جز توجیه ابتذال و کم مایگی و توهین به ایشان ، معنی دیگری دارد؟  البته که باید تصحیح و تحقیق در آثار عطار کاری عظیم جلوه نکند تاخزعبلات دیگرانی که در مقایسه با استاد، ابوجادخوانی بیش نیستند، چنان نماید که «تاتوله» هوا کرده‌اند. این جایزه‌های متنوع و متعدد اگر تشریفی درخور قامت ما باشد، بی‌تردید بر بالای استاد کوتاه است.

بنده از رشته‌های دیگر دانشگاهی خبر ندارم،‌ اما حقیر چنان می‌داند که در رشته ادبیات فارسی اگر کتابی مستحق جایزه باشد، در حال حاضر فقط کتاب‌های استاد است، اما حالا که فروزانفر و زرین کوب و زریاب خویی نیستند، چه کسی را صلاحیت داوری کتاب‌های استاد است؟ و اگر کتاب دیگری مستحق تقدیر و جایزه باشد، چون استاد شفیعی کدکنی آن را ارزیابی و داوری نکرده باشد، پس چگونه استحقاق دریافت جایزه و تقدیر را پیدا کرده‌است؟ من البته به هیچ وجه قصد مبالغه درباره ایشان را ندارم- هرچند مبالغه هم در حق ایشان مبالغه نیست- بلکه غرضم آن است که آنان را که مویی ایراد در آثار ایشان کشف می‌کنند خوب است چشم بازکنند، بلکه لابار،‌را هم در آثار خود ببینند.»

March 6, 2009

کشفِ دوباره‌ی شمس تبريز!

خبر انتشار غزليات شمس به سعی استاد شفيعی کدکنی را حتماً شنيده‌ايد. از دوسه روز پيش که این دو جلد به دست‌ام رسیده است، سر از پا نمی‌شناسم. انگار مولوی را از نو کشف کرده باشم. گويی پنجره‌ای ديگر، و تازه، به روی جهان او بر من گشوده شده باشد. بگذاريد توضیح بدهم و بگويم چرا.
برای ديدن نسخه‌ای با کیفیت بهتر روی عکس کليک کنيد

نخست اين‌که، اساساً در این حوزه‌ها، هر اثری که از قلمِ توانای محمدرضا شفیعی می‌گذرد، نیازی به تأمل و توقف دارد و باید ايستاد، نشست و در محضرش درس آموخت. شفيعی بسی دانش‌ها دارد که بايد از او آموخت و فرهنگ و ادبيات ما بسيار به او مديون است. من یک نفر بسیار به او مديون‌ام. او به هنرمندی و دانش‌اش، پای ابوسعيد ابوالخير، سنایی و عطار را به زندگی من گشود و «گزيده‌ی غزلیاتِ شمس»‌ای که سال‌ها پيش منتشر کرده است، در تمام عمرم همدم و مونس من بوده است.

برای شناختِ شعر و اندیشه‌ی مولوی، بايد سال‌ها وقت صرف کرد و اشاره‌ها دید و شنيد. شفيعی با کاری که کرده است، اين راه دشوار را، حداقل برای من، بسیار هموار کرده است. آن همه تعليقات و توضيحات، آن‌ها همه نکات ظريفی که در ذيل غزل‌ها و حاشيه‌ی ابيات نوشته است، پيچیدگی‌ها و دشواری‌های غزل‌ها را حل می‌کند. روزگاری، دل‌خوش بودم به همان گزیده. اکنون دل‌گرم‌ام به این گزيده‌ی بسیار مفصل‌ترِ دو جلدی. شفيعی در ابتدای مقدمه گفته است اگر کسی از انتخاب او راضی نيست و غزل‌های ديگری را هم می‌پسندد، دیوان کبیر را از او نگرفته‌اند!‍ راست می‌گويد. او کارِ خودش را کرده است و الحق و الانصاف که خوب کار کرده است.

مقدمه‌ی صد و چهل و چند صفحه‌ای شفیعی، می‌تواند خود رساله‌ی مستقلی باشد درباره‌ی شعر و انديشه‌ی مولوی. عميقاً معتقدم که هر کس که بخواهد مولوی را بشناسد و با او دم‌ساز باشد، بدون شک بايد اين دوجلدی را در خانه‌اش و همراه‌اش داشته باشد. چاپ کتاب هم زیبا و خوب است. جنس کاغذ می‌توانست بهتر باشد و کیفيت را انتشارات علمی می‌توانست بهتر از اين کند. اگر مثل چاپ «فصوص الحکم» کارنامه منتشر می‌شد، من یک نفر بسیار شادمان‌تر می‌شدم. اما با همه‌ی اين‌ها، اين چاپ، خوش‌دست است و خوش‌خوان. ترتيب و ترکیب غزليات عالی است. دسترسی به آن‌ها آسان است. توضيحات جامع و عالمانه است. صفحه‌بندی خوب است. فهرست‌های غزليات (و مخصوصاً فهرست اوزان و بحور غزليات) کاری است خوب و به ياد ماندنی. اين چاپ، با چاپ ديوان کبیر که به همت استاد بديع الزمان فروزانفر انجام شده است تفاوت دارد. کار فروزانفر کاری بود سترگ و به ياد ماندنی. این دو جلدی، جایی در کنار آن کار بزرگ برای خود باز کرده است و حتی وسوسه می‌شوم بگويم بهتر از آن. اين دو جلد را انتشارت علمی منتشر کرده است و قيمت‌اش ۳۵۰۰۰ تومان است. من اگر پول‌اش را هم نمی‌داشتم، قرض می‌کردم و اين دو جلد را می‌خریدم!

March 5, 2009

غيبتِ جهانِ خاکستری

الآن که کمی آرام‌تر شده‌ام، سعی می‌کنم چکيده‌ی مدعای مطلبِ پيشين‌ام را بازنويسی کنم و موضوع را از سطح گفته‌های خانم حکمت فراتر ببرم. گفته‌های خانم حکمت برای من از يک جهت بسيار مهم بود و شاخص بسيار خوبی به شمار می‌آمد. اين نوعِ نگاه، نمونه‌ای است تيپيکال از انديشه‌ای که به نظر من منطقه‌ی خاکستری ندارد و اگر با چيزی مخالفت يا موافقت ايدئولوژيک داشته باشد، آن را سياه يا سفيدِ محض می‌بيند. در نتيجه‌، آن‌چه من می‌نويسم نه فقط درباره‌ی شخص منيژه‌ حکمت بلکه درباره‌ی حکمتِ نوعی است.

تفکرِ يکسان‌ساز و مونوليت‌نگری که انقلابِ ايران، مردمِ ايران، حاکمان سابق و فعلی ايران را توده‌وار فهم و تفسير می‌کند، غالباً از شناسايی و تحليل ظرافت‌ها ناتوان می‌ماند. بعضی امور، نيازمند دقتِ نظری و احتياط بيشتر هستند. به ويژه وقتی درباره‌ی جامعه و انسان‌ها حرف می‌زنيم و چيزی می‌نويسيم، خردمندی حکم می‌کند که دقايق و ظرايف را بيشتر در نظر بگيريم. خانمِ حکمت می‌تواند نمونه‌ی خوبی از کسانی باشد که مدافعِ «اصلاحات» هستند (اين که «اصلاحات» دقيقاً چی‌ست، بماند؛ قصه‌ی «اصلاحات» هم همان قضيه‌ی فيلِ تاريک‌خانه است)، اما نه دقيقاً می‌دانند اين اصلاحات چی‌ست و قرار است چه کار بکند و نه سود و زيان‌های اين اصلاحات، فرصت‌ها و تهديد‌ها و پيامدهای کوتاه‌مدت و درازمدت‌اش را می‌فهمند. واقعاً شايد هم برای‌شان مهم نباشد.

من فکر می‌کنم عصر انقلاب‌ها، از جنس انقلابی که حکومت پهلوی را سرنگون کرد، گذشته است. در ايران امروز، چه چيزی باعث تغيير می‌شود؟ نمی‌دانم. چه چيزی باعث می‌شود، حاکمان، با شهروندان‌شان انسانی‌تر رفتار کنند؟ پاسخِ دقيق و روشنِ اين را هم نمی‌دانم. اما شک ندارم که آزادی‌خواهی‌های افراطی، عدالت‌جويی‌های پرخاش‌گرانه و آرمان‌طلبی‌های بلندپروازانه، تنها باعث به تأخير افتادن تحقق اين آرزوها و اميدها می‌شود. در اين، کمترين ترديدی ندارم.

پس، اگر قرار باشد بی‌پرده و صريح حرف بزنم، مغزِ سخنِ من اين است: هيچ نظامِ سياسی در جهان «مقدس» نيست، از جمله نظام جمهوری اسلامی. هر نظامِ سياسی که من می‌شناسم، از جمله همين نظامِ جمهوری اسلامی ايران، به دست انسان‌ها می‌گردد، نه به دست موجوداتی ماورايی، اهورايی و فوق بشری (يا از آن سو، موجوداتی اهريمنی). ممکن است هر کدام از ما، دقيقاً در همان جايی بنشينيم که امروز يکی از حاکمان نظامِ جمهوری اسلامی نشسته است. در نگاه من، «آخوند» خوب و بد وجود خارجی دارند؛ در ذهنِ من، جمله‌ی «آخوند، آخوند است» به همان اندازه ايدئولوژيک، خشک‌مغزانه و مطلق‌نگر است که «انگليس، روباه پيرِ استعمارگر» يا تعابير کلی‌گويانه و مصداق‌گريزِ بی‌اعتنا به دقايقی از اين دست. در نتيجه، «آدم»هايی که در نظام جمهوری اسلامی کار می‌کنند (مقصودم مشخصاً دستگاه‌های دولتی است)، از نگاهِ من طيف وسيعی دارند و از همه نوع ميان‌شان پيدا می‌شود (با وجودِ سيطره‌ی هول‌ناک نگاه ايدئولوژيک و هر چه ريا،‌ دروغ و دين‌فروشی و تزويری که می‌شناسيم). از آن طرف، مسأله فقط دولت و حکومت نيست. خارج از ساختار حکومت، در داخل ايران،  باز هم اين تکثر و تنوع وجود خارجی و عينی دارد. چه کسی می‌تواند بگويد که جنتی، هاشمی رفسنجانی، خاتمی، کروبی، ميرحسين موسوی، کرباسچی، خامنه‌ای و احمدی‌نژاد، همه مثل هم هستند؟ (بله، همان «همه سر و ته يک کرباس‌اند»). چه کسی می‌تواند بگويد که مهدی بازرگان، ابراهيم يزدی، صادق طباطبايی، عبدالکريم سروش، مجتهد شبستری، مصطفا ملکيان، شيرين عبادی و ناصر زرافشان همه مثل هم هستند؟

من می‌توانم بفهمم که نه تنها خانم حکمت‌، که بسياری ديگر در ميان قشرهای مختلف فکری، هنری، سياسی و فرهنگی، زخم‌خورده‌ی تنگ‌نظری‌ها، بی‌رسمی‌ها و نامردمی‌هايی هستند که به دست کسانی که در مصدر امورند انجام شده است. اما هيچ کدام از اين‌ها دليل نمی‌شوند جانب خرد و انصاف را فروبگذاريم (آن هم در جمعی که عده‌ای غير ايرانی حضور دارند و هر تفسيری می‌شود از اين حرف‌ها کرد). من نمی‌گويم خودسانسوری کنيم و صورت‌مان را با سيلی سرخ نگه داريم. می‌گويم جوری حرف بزنيم که پيش خودمان، پيش عقل و انصاف‌مان، شرمنده نباشيم. مهم است که ما، اگر خودمان را خردمند می‌دانيم، در قبال آن‌چه می‌گوييم و آن‌چه نقد می‌کنيم، اخلاقی رفتار کنيم. هر چقدر با جمهوری اسلامی مخالف باشيم، دليل نمی‌شود حق نگوييم و اگر لازم شد، دروغی هم بگوييم و تصويری نادقيق و غير واقعی ارايه دهيم. به هر حال ما بايد فرقی با صدا و سيمای جمهوری اسلامی داشته باشيم نه اين‌که نسخه‌ی ديگری از همان‌ها باشيم. صدا و سيمای ما، شبکه‌ی خبر ايران، يکی از بخش‌های جذاب (!) و با مزه‌ی خبری‌اش اين است که هميشه تصويری سياه، بد و هول‌ناک از اروپا و آمريکا نشان بدهد و به مردم بگويد که همه‌ی جای دنيا (همان «خارج»)، و از همه مهم‌تر آمريکا، دوزخی است غير قابل تحمل و ايران بهشت برين است! ما بايد کمی بيشتر انصاف به خرج دهيم و اخلاقی‌تر باشيم.

همان ايرانی که خانم حکمت به اين تيرگی برای ما وصف کرد – همان زندان هول‌ناکی که همه‌ی ما در آن هستيم – چيزهای خوبی هم دارد. قبول دارم، بسياری زجر می‌کشند. خيلی‌ها ناراضی‌اند. جامعه‌ چهاراسبه در سراشيب انحطاط اخلاقی است. رياکاری و بی‌تقوايی در جامعه بيداد می‌کند. بنيان‌های اخلاقی (و دينی) جامعه تباه شده است. ولی اين «جمهوری اسلامی» در خلاء پديد نيامده است. يک عده آدم اين را درست کرده‌اند و ما هم بخشی از همين آدم‌ها هستيم. همين من و شما. همه می‌توانيم به سهمِ خودمان قدمی در راه بهبود برداريم. راديکال‌تر کردن وضعيت و برافروخته‌تر کردن عاطفه و غضبِ مردم، دردی را دوا نمی‌کند. مشکلاتِ ما ريشه‌دارتر از اين‌هاست.

پ. ن. برای اين‌که متوجه تفاوت شگرف این دو موضع دوگانه‌نگر و کثرت‌گرا بشويد، کافی است ببينيد آيا خانم حکمت با اين ذهنيت هرگز قادر خواهد بود فيلمی بسازد مثل «زندگی ديگران»؟ آن‌چه من امروز از خانم حکمت شنيدم، معنای‌اش چيزی نبود جز این‌که ايشان و کسانی که مثل ايشان فکر می‌کنند، برای اين‌که بتوانند چنان فيلمی بسازند، نياز به يک خانه‌تکانی فکری اساسی دارند.

پ. ن. ۲. شاهد از غيب رسيد. آقای سعيد طلاجوی پاسخی داده است مفصل. توصيه می‌کنم به دقت بخوانيد به ويژه مورد شماره‌ی ۲ را. این مورد را حداقل سه چهار بار با دقت بخوانيد. خيلی مهم است!

زندانِ خانمِ حکمت

تازه از جلسه‌ی نمايش فيلم خانم حکمت آمده‌ام بيرون. نمايش «زندان زنان». فيلم، به نظر من، فيلم بدی نبود. فیلم خوبی بود. اما پرسش و پاسخ کارگردان، سخت تأمل‌برانگیز بود. در طول پرسش و پاسخ، بسيار عصبانی بودم (الآن هم هستم؛ این متن را هم در حال عصبانيت نوشته‌ام، ولی همين‌ها را به زبانی آرام‌تر هم می‌توانم تکرار کنم). عصبانی از اين همه سطحی‌نگری، اين همه کلی‌گويی، این همه گزافه‌گويی. جلوی خودم را گرفتم که چيزی نپرسم و چيزی نگويم. ولی در وبلاگ‌ام محظوری را که آن‌جا داشتم ندارم. بگذارید به اختصار بگویم خانم حکمت چه گفت و نکاتی را در حاشيه‌اش بيفزايم.

مضامين کلی پاسخ‌های ايشان شامل این موارد بود:
ملت ايران، پس از انقلاب، ملتی است که زياد زندان ديده است. در ايران، «همه چيز» و «هر کاری» جرم است (باور بفرماييد عين کلماتِ خانم حکمت بود؛ البته شايد هيجان‌زده شده بود يا جوگير!)، چون هر وقت حاکميت دل‌اش بخواهد هر چيزی را جرم اعلام می‌‌کند و مردم را به زندان می‌اندازد. حکومت ايران، حکومتی ایدئولوژيک است و وضع اسف‌بار زندان‌ها هم نتيجه‌ای است از همين. تمام حاضران جمع، همین جمعی که من هم در آن حضور داشتم، اگر ایرانی باشند حتماً يا خودشان زندان ديده‌اند يا یکی از نزديکان‌شان.  هيچ کشور ديگری در دنيا، از حيث زندان‌ها وضع‌اش مثل ايران نيست (چيزی با اين مضمون).

مختصر کنم: آن‌چه من از سخنان خانم حکمت دریافتم، اگر ایرانی نبودم و ايران را نمی‌شناختم اين بود که اين فیلم، البته بعد از توضيحاتِ فيلمساز، نمايش کوچکی است  از کشوری که در آن سياهی و ظلم و بی‌عدالتی و هرج و مرج  موج می‌زند و هيچ نقطه‌ی مثبتی ندارد. اگر خانم حکمت هيچ نمی‌گفت، ذهنیت من از فيلم بسیار بهتر بود. ترکیب خودِ فيلم و حرف‌های فيلم‌ساز، مرا سخت نااميد کرد.

اما اعتراض من به چی‌ست؟ نظام جمهوری اسلامی، نظامی است که در داخل و خارج ايران کمابيش شناخته شده است (این نظام، مثل هر نظامِ سياسی ديگری، خوبی‌ها و بدی‌های خودش را دارد). و البته اپوزیسیونِ نظام جمهوری اسلامی هم. همه‌ی ما، تمام آن بی‌عدالتی‌ها و بی‌رسمی‌ها و دين‌فروشی‌ها را می‌شناسيم. اما آن‌چه من از زبان خانم حکمت شنيدم، آگرانديسمانِ وضعیتی بود که واقعاً این نيست. خانم حکمت نکته‌ای را گفت که البته تمام حرف‌های‌اش را برای من معنا می‌کند: ايشان می‌گفت خودش زندان رفته است، دختران‌اش زندان رفته‌اند، همسرش و همسر سابق‌اش زندان رفته‌اند. به عبارتی این فيلم، يا سخنانِ پس از فیلم، دردِ دلِ شخص ايشان هم بود. در اين ميان، اظهار نظر ايشان درباره‌ی جمع ايرانی هم البته سخن‌ِ ايشان بسیار کلی‌گويانه بود. آدم در اين جور موارد واقعاً می‌ماند که بايد بگويد زندان رفته است يا نه! انگار زندان رفتن در جمهوری اسلامی افتخاری است! یا بر عکس زندان نرفتن نشانه‌ی همدستی با ظلم و جور و استبداد است!

بگذارید از چيزهای سنجیدنی‌تر بگويم. کاش خانم حکمت وقتی آن آمار عجيب و غریب را می‌داد، (شايد مترجم، آقای سعيد طلاجوی، بود که دسته‌گل به آب می‌داد: چهل ميليون نفر در ایرانِ بعد از انقلاب زندان رفته‌اند؟ واقعاً؟) بدون موضع‌گیری‌های احساسی و عاطفی‌اش به سادگی می‌گفت ما در ایران قبل از انقلاب و بعد از انقلاب، اين آمارها را داريم. تفاوت‌ها هم اين‌جاست. کسی وضع زندان‌های قبل از انقلاب را می‌داند؟ کسی زندان‌های ايران را با زندان‌های خارج از ایران مقايسه کرده است؟ ايشان می‌داند در زندان‌های عراق، افغانستان، اردن، عربستان، يونان، «ابوغريب» و «گوانتانامو» چه گذشته است و می‌گذرد؟ ايشان تا به حال سودان و الجزاير رفته است؟ داشتم با خودم فکر می‌کردم که اگر کسی قرار باشد سريال «فرار از زندان» آمريکایی را با «زندان زنان» خانم حکمت مقایسه کند، به چه نتيجه‌ای می‌رسد؟ اولی، آشکارا برای تفريح ساخته شده است. اولی، محصول نگاه روشنفکرانه نيست. دومی اما بازتاب نگاه عده‌ای است که در ايران مشهورند به «روشنفکر».

من تیرگی‌ها و دشواری‌ها را در جای ديگری می‌بينم و می‌ديدم. اما خانم حکمت، تمام ایران را سیاهی و تباهی می‌بيند. ایشان البته در اين تصور تنها نيست. اما بدون شک، این اغراق است که بگوييم در ايران، «هر کاری» جرم است. اين گزافه‌گويی است که بگوييم اکثريت مردم ايران زندان رفته‌اند و زندان ديده‌اند. اين‌ها ديگر، لفاظی است. استبداد را با چه معنا می‌کنند؟ با اقليت يا اکثريتی که زندان ديده‌اند؟ يعنی نگاه گروه‌های چپ و مارکسيست نسبت به حکومت پهلوی چی‌ست؟ آن‌ها اقليت بودند يا اکثريت؟ یعنی اگر در حکومتی، اقليتی فقط به زندان بروند و آن‌ها هم سياسی باشند، آن نظام غير استبدادی است؟

اين‌ها را که می‌بينم و نوع نگاه خانم حکمت، مرا به فکر فرو می‌برد. مشکلاتِ ما ايرانی‌ها ريشه‌دارتر از اين‌هاست. بسی ریشه‌دارتر از اين‌هاست. مشکل ما فقط نظام سلطنتی پادشاهی و نظام ولايت فقيه جمهوری اسلامی نيست. مشکلِ ما، خودمان هستيم. خیلی طول می‌کشد تا بهبودی حاصل شود. خانمِ حکمتِ زبانِ اعتراض سياسی است. من اين زبان، اين نگاه، اين ادبيات و اين اغراق را نمی‌پسندم. کاش خانم حکمت در اين جلسه اصلاً حرف نمی‌زد. ايشان اگر سکوت می‌کرد، تصورم از خودشان و از فيلم‌شان بسيار بسيار مثبت‌تر می‌بود. خانم حکمت روز مرا تباه کرد. امروز می‌توانست بسیار بهتر از اين باشد. خانم حکمت، سکوت‌اش از سخن‌اش بهتر است. بسیاری از ما ایرانی‌ها، خو گرفته‌ايم به سیاه و سفيد ديدنِ همه چيز. فرض کنيد کسی از شيوه‌ی نقد و زبان اعتراض به جمهوری اسلامی، انتقاد کند. به سرعت و به سادگی برچسب هواداری از حکومت ایران و چه بسا مزدوری و جیره‌خواری را به او خواهند چسباند. درست همان‌طور که مسئولین حکومتی ما قطب مخالفِ اين دسته هستند.

خانمِ حکمت در زندان ماندن طاهره، رييس زندان، و آزاد شدن ميترا، قاتل ناپدری‌اش، را نمادی می‌داند از اين‌که ذهن‌های ايدئولوژيک در حبس انديشه‌ی خودشان می‌مانند. من فکر می‌کنم ايشان هم زندانی برای خودش دارد. ايشان راست می‌گويد. ايرانی‌ها ملتی هستند که زندان بسیار ديده‌اند. ما همه زندانی هستيم. خانم حکمت هم زندانی ايدئولوژی خودش است. برای ايشان هم جهان سياه و سفيد است: ايران و خارج. ایران و نظام حکومتی‌اش يکدست و يکپارچه است و بيرون از ايران، درست بر عکس آن است. «زندانِ زنان» تنها زندانِ زنانی نبود که در جمهوری اسلامی زندان رفته‌اند؛ زندانِ زنان، زندانِ ذهنِ خانم حکمت هم هست. کاش روزی بيايد که همه‌ی ما آزادتر از اين باشيم که اکنون هستيم.

مطلب مرتبط: «غيبت جهانِ خاکستری»؛ و با تأکيد اضافه می‌کنم که این مطلب فعلی بدون خواندن مطلب مرتبط با آن ناتمام و ابتر است.

پ. ن. ما ایرانی‌های جمع، شايد ديدگاه‌هامان متفاوت باشد و شاید هم متضاد. اما بسيار بی‌انصافی بود که آن تصور را به جمع غير ايرانی بدهی. يعنی غیر ایرانی‌ها به سادگی می‌توانستند تصور کنند که در ايران بربريت و توحش حاکم است و استبداد کور و بی‌منطق. البته خانم حکمت هم هيچ تلاشی نمی‌کرد که بسترهای اجتماعی و فرهنگی را توضيح بدهد. به هر حال ايشان فيلمسازِ «روشنفکر» بود؛ کاری به علوم اجتماعی و علوم سياسی نداشت. کاری به جامعه‌شناسی نداشت. و البته اگر فيلم‌ساز باشی و روشنفکر هم باشی، لابد حق داری هر چه دل‌ات خواست بگويی! (بهانه‌جویان دستپاچه، بُل نگیرند؛ اين ایراد، به حرف‌های خانم حکمت بسیار بيشتر وارد بود تا به خود فيلم‌اش).

پ. ن. ۲. يکی نيست بگويد اگر ايران و جمهوری اسلامی به آن افتضاحی است که خانم حکمت گفت، چطور آن فيلم در ايران مجوز گرفت و اکران شد؟ (البته ايشان در جمع خصوصی‌تر توضیح داد که بله، در زمان خاتمی تحت فلان شرايط مجوز گرفتيم و علنی هم گفت که آقای مسجد جامعی در گوشی به من گفته است که یکی از افتخارات دوران وزارت من اکران فيلم شما بوده است! العهدة علی الراوية!)

پ. ن. ۳. ظاهراً بدیهی است و نبايد نيازی به توضيح داشته باشد که من واقعيت‌ها را می‌دانم و می‌فهمم؛ مشکلِ من با آگراندیسمان و دراماتيزه کردن وضعیت است. مشکل من، با اين است که نتيجه‌ی سياسی از یک بیان هنری یا شاعرانه و اغراق‌آميز بگيری و ضمن‌اش بيانيه‌ی سياسی هم صادر کنی.

March 1, 2009

هميشه راهِ ديگری هم هست!

هر مسأله‌ای يا هر وضعيتی فقط يک جواب يا توضيح ندارد. شايد دو جواب داشته باشد. شايد بيشتر. هميشه ما ناگزير نيستيم از ميان دو گزينه يکی را انتخاب کنيم. هميشه پاسخ‌ها صفر و يک نيستند. حتی وسوسه می‌شوم بگويم که هيچ وقت پاسخ‌ها صفر و يک نبوده و نيستند. اين ما هستيم که پاسخ‌های صفر و يک را می‌سازيم. ما اين پاسخ‌ها و اين وضعيت‌ها را خلق می‌کنيم. بيشتر برای راحتی خودمان. شايد دليل‌اش اين است که به نحوی شهودی از عجز و ناتوانی خودمان آگاه‌ايم. هميشه وقتی به اين شعر مولوی فکر می‌کنم، ناچیز بودن و حقارتِ بی‌اندازه‌ی آدمی در چشم‌ام بزرگ می‌شود:

چه دانستم که این سودا مرا این سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جيحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی‌ام در اندازد میان قلزم پر خون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
که هر تخته فرو ریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم بر آرد سر خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

«چه دانم‌»های بسیار است، لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان‌بندی در آن دریا کفی افیون

البته بسياری از اين شعر، هزاران معنای متفاوت می‌فهمند. هر معنايی به جای خود. بد نيست این فکر را که مدت‌هاست درون‌ام را می‌گزد عيان کنم. خيلی اوقات مردم اين شعرها را می‌خوانند و وسوسه‌ی صوفی‌گری يا عارف‌مشربی برشان می‌دارد، بدون اين‌که راهی به آدميتِ خودشان ببرند. حاصل‌اش چيزی نمی‌شود جز نخوت و تکبر و احساس استغنا و گرمای بيهوده. خيال برشان می‌دارد که در اين سرما و ظلمت بيکران عالم، اين کنجِ گرم و مأنوس عرفان و شعر حافظ و مولوی را نبايد از دست داد! البته برای عده‌ای خوب است اين فکر. همه قرار نيست با پرسش‌های مهيب و هستی‌سوز رو به رو شوند و دست به گريبانِ انتخاب‌های دشوار باشند. برای فهم اين‌ها - برای فهم دشواری اين وضعيت و بغرنج بودن اين حال - هميشه خرد و عقل نيست که به کار می‌آيد. گاهی برای فهم مسأله‌ای که اتفاقاً بسيار هم عقلی است، نياز به حسی داريم قوی. حواس درونی قوی، به خيالِ‌ من، از جنس عقل‌اند... دارم از اصل حرف‌ام دور می‌افتم. قصه‌ی عقل و عشق و احساس را می‌گذارم برای وقت ديگر. می‌گفتم که راه‌های ديگری هم هست. به عبارتی هميشه راه ديگری هم هست. نهايت تنگ‌نظری است که هميشه تمام آن‌چه را از کودکی آموخته‌ايم و در برابرمان نهاده‌اند، تنها راه ممکن بدانيم. ممکن است ندانيم که پاسخ‌های ممکنی که برای يک مسأله متصور است، به جز همین يک يا دو يا چند پاسخی که تا به حال برای‌مان خوانده‌اند، ديگر چه می‌تواند باشد. همين که نمی‌دانيم، ما را در تاريکی قرار می‌دهد. تصور باطلی است که آن تاريکی را روشن فرض کنيم و هر احتمالی را با همين سادگی نفی کنيم. سخت‌گيری و تعصب، از هر سويی نشان خامی است. شايد در رياضيات، معادله‌ی درجه‌ی دوی يک مجهولی دو جواب داشته باشد. اما زندگی بشری و احوالات انسانی، پيچيده‌تر از اين‌ها هستند. بسيار پيچيده‌تر. گاهی اوقات، ما انسان‌ها، از فرط تنبلی به سادگی تمام پاسخ‌های سنتی و تاريخی را به پرسش‌ها يا به عبارتی در برابر چالش‌ها، مثل طوطی تکرار می‌کنيم. يکی از دلايل‌اش البته می‌تواند تنبلی باشد. يک دليل ديگرش ممکن است توهم بصيرت و دانش عميقی باشد که ورای آن چيزی نيست. افسوس! حيف! بعضی‌ها می‌توانند بهتر از اين باشند. هميشه راه‌های ديگری هم هست. هر چه فکر می‌کنيم تنها دو گزينه‌ای است، چه بسا گزينه‌ی سومی هم داشته باشد. و هر مسأله‌ی سه گزينه‌‌ای، چه بسا گزينه‌ی چهارمی هم داشته باشد و الخ. در اوج يقين، بايد هميشه جايی برای ناممکن و نامحتمل باز گذاشت. جز اين اگر باشد، در تلاطم‌های آن قلزم پرخون، بازنده خواهيم بود. «تبديل»‌ها هميشه ممکن است از راه برسند. «و اشرقت الأرض بنور ربها»...
Free counter and web stats