« January 2009 | صفحه‌ی اصلی | March 2009 »

بايگانی: February 2009

February 27, 2009

که بر نهالک بی‌برگِ ما ترانه بخواند؟

حال و روزی داريم با اين شعر شفیعی:

بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شب
که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد
پیامِ روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذارِ نسیمش به هر کرانه برد

ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور...

دراین زمانه‌ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب
زلال‌تر از آب
تو خامشی، که بخواند؟
تو می‌روی، که بماند؟
که بر نهالکِ بی برگِ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین:
بهار آمده، از سیمِ خاردار گذشته
حریق شعله‌ی گوگردی بنفشه چه زیباست!

هزار آینه جاریست
هزار آینه
اینک
به همسراییِ قلبِ تو می‌تپد با شوق
زمین تهی‌ست زِ رندان:
همین تویی تنها
که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
«حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو دانی»

شعر محمد رضا شفیعی کدکنی - «در کوچه باغ‌های نشابور»

تاسيان...

چند ساعتی است که ذهن‌ام درگیر ابياتی از حافظ است: دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود... با خودم فکر می‌کردم که اين غزل چه جهانی است از معنا. می‌خواستم بنشينم و بنويسم از «رخساره‌ی برافروخته» و از دلِ سوخته‌ی غمزده‌گان و از «مشعل چهره» و هزار نقش تازه و معنای ظريفی که به خيال‌ام می‌آمد. حرف‌ها در دهان‌ام ماسيد و خيال‌ها در يالِ شب گم شد. ناگهان از غزل حافظ پرتاب شدم به شعری از سايه که مدت‌هاست گوشه‌ای گذاشته‌ام‌ برای روزِ مبادا، برای وقتِ هجوم شب. يادِ پدرم افتادم و همه‌ی دلتنگی‌ها و بيکرانگی‌ تنهايی‌ها... فرصت کم است. خيلی کم‌تر از آن‌که به خيال‌مان بگذرد حتی. يک بار ديگر نوشته‌ام – بارها البته – که چقدر با يادِ مرگ زنده‌ام!‍ کمتر روزی است که اين واژه‌ی سه‌حرفی، رنگی به زندگی‌ام نزند. و يادِ مرگ با يادِ پدرم همراه است. هميشه يک چيز آخرش برای‌ام می‌ماند: فرصت شمار صحبت... و البته تنها کاری که می‌شود آخرش کرد: گذشت، بخشش و صاف کردن آيينه‌ی سينه.

سينه‌ی صافی گرفتم پيش چشمِ روزگار
تا در اين آيينه هر کس خود چه پندارد مرا!

هان، از آن شعر سايه می‌گفتم. بياييد اول دو تصنيف بشنويد. با صدای شجريان و آهنگ مشکاتيان. دو تصنيف ارکستری. «جان عشاق» و «گنبد مينا». یکی در اصفهان و يکی در دشتی. اولی روی همان غزلی است که امشب مشغول‌ام کرده بود و بعدی روی غزلی که آتش‌ام می‌زند. «از دلِ تنگِ‌ گنه‌کار...». اين دو را که گوش داديد، شعر سايه را بخوانيد. احوالِ کودکی من است. طفوليتی که با من آمده است و هنوز کودک مانده است. شايد اين کودکی تا دمِ مرگ با من ماند. اين کودکی حکمتی دارد برای من... قصه‌اش بماند برای بعد.


خانه دل‌تنگِ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشيد
زود بر خواهد گشت
ابری آهسته به چشم‌ام لغزيد
و سپس خوابم برد

که گمان داشت که هست اين همه درد
در کمينِ دلِ آن کودکِ خرد؟
آری آن روز چو می‌رفت کسی
داشتم آمدن‌اش را باور
من نمی‌دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی ديگر؟
آه ای واژه‌ی شوم
خو نکرده است دل‌ام با تو هنوز
من پس از اين همه سال
چشم دارم در راه
که بيايند عزيزان‌ام آه

February 24, 2009

آيا اعتدال، محافظه‌کاری سياسی است؟

محافظه‌کاران در امر سياست – مقصودم محافظه‌کار به معنای دقیق کلمه است نه به معنايی که در ايران باب شده است – ناگزیر از تندروی پرهيز می‌کنند. البته اعتدال برای اين گروه کمی زیاد است. محافظه‌کاران از مشی ميانه‌روانه عقب‌تر می‌ايستند. میانه‌روی، چه بسا که شخص ميانه‌رو را در موج‌های سياسی، از فرو افتادن به مخمصه‌های مقطعی و دايمی حفظ کند، اما معنای ميانه‌روی، سازش‌کاری و مصالحه نيست. شخص ميانه‌رو، اگر برای ميانه‌روی‌اش تئوری داشته باشد و بداند به کجا می‌رود، انتخاب‌های‌اش را بر حسب سود و زيان‌های سیاست انجام نمی‌دهد.

آخرین يادداشت نيک‌آهنگ را که ديدم، خواستم مطمئن شوم که خطاب‌اش به من نيز هست. خودش تأييد می‌کند که اين نوشته مرا هم شامل می‌شود (و البته حضرت‌شان هشدار دادند که صراحتاً گریبان بنده را هم خواهند گرفت!). اين‌که نيکان گزينه‌های سياسی، زبان و ادبيات‌اش را چطور انتخاب می‌کند ارتباطی به من ندارد. اما مشخصاً من این نکات را پیش از راه‌اندازی خاتمی نامه گفته بودم که هدف از راه‌اندازی اين صفحه، نه تبليغ برای شخص خاتمی است و نه راه‌ انداختن ستاد حمايت و جمع‌آوری رأی (اگر حاصل اين‌ گفت‌وگوها، به دلايلی پذيرفتنی تأييد انتخاب خاتمی باشد، چه باک؟). به طريق اولی، آن صفحه برای تهتک يا ناسزاگويی (و حتی در حدی فروتر برای شور عاطفی به پا کردن) نيست. هدف ايجاد فضايی برای گفت‌وگو بود و تأمل‌ نظری جدی و به دور از غوغا و غبارآلودگی جر و بحث و جدل‌گری (به صلابه کشيدن و اقرار و اعتراف گرفتن از مديران و مسئولان سياسی، کار من نيست و در شمار اهداف آن صفحه هم نبوده است).

چنان‌که يک بار ديگر گفته بودم، جامعه‌ی ما نیاز به عقلانيت و آرامش دارد. نزد نيکان، عقلانیت و سنجیدگی، پختگی و صداقت، اندیشمندی و در نظر داشتن سعادت و صلحِ درازمدت انسان‌ها، مترادف است با چاپلوسی و تملق. ظاهراً دليل‌اش این است که از نظر او، هر که زبانی زهرآگين و بی‌پروا مانند خودش نداشته باشد، سازش‌کار است و دل به منفعتی سیاسی بسته است. این نگاهِ دوگانه و سياه و سفيد در سیاست و جامعه، تفاوت چندانی با نگاه آقای جنتی يا رضا پهلوی ندارد. تنها فرق‌اش در نوعِ پوشش آن است. زبانِ خاتمی نامه، بايد منطقی باشد و سنجيده. فرق است ميانِ زبان و ادبياتِ بی‌خاصيت يا - به عبارتی - خنثايی که هیچ بینش و سنجيدگی در آن نیست و زبانی که تأمل و پختگی در آن است (نمونه‌اش اين يادداشت است). مشی من در اين امور، ميانه‌روی است به دلیل اين‌که فکر می‌کنم صلاح درازمدتِ ما در حاکم کردنِ خرد و دانايی است، نه غوغا کردن و گريبان دريدن.

نيکان، آشکارا راهی را می‌رود که در آن عقل معزول است و بيکار. مسلط کردن عاطفه و احساسات، به مستمسک مبارزه با ظلم، گسترشِ آزادی بيان يا پاسخگو کردن مدیران نظام، ما را به اين نتايج نمی‌رساند. اگر کمی به تاريخ با تأمل نگاه کنيم، به آسانی می‌توانيم به اين نتايج ظاهراً دشوار برسيم. تاريخ آزادی در ایران و ماجراهای مشروطه، بهترین گواه است بر اين‌که تندی و درشتی، هميشه نتيجه‌ی معکوس می‌دهد چه از مذهبی سر بزند، چه از سکولار. چه عنان‌اش به دست حاکم باشد و چه به دست رعيت (يا شهروند). نيکان هنوز در جهان انقلاب به سر می‌برد. تمام هم و غمِ او در يک چيز خلاصه شده است: «پاسخگو کردنِ مديران نظام» (و البته هيچ وقت نمی‌گويد بهای‌اش چی‌ست؟ به چه شيوه‌ی عملی و قابل اعتمادی اين کار را می‌خواهد بکند؟ و ده‌ها پرسش ديگر از که از حوصله‌ی اين نوشته خارج است).

لذا، آن‌چه مد نظر من است در يک کلام «توسعه» است آن هم از نوع پايدارش. راه توسعه‌ی پايدار از برگرفتن چنين نگاه و زبانی نمی‌گذرد. سياست‌مداران – از جمله خاتمی و احمدی‌نژاد – می‌آيند و می‌روند. اما مردم می‌مانند. بازی‌های سیاسی همه تمام می‌شوند. مهره‌ها عوض می‌شوند، اما بايد از خودمان بپرسیم چقدر در بهبود «کيفيت زندگی مردم» نقش داشته‌ايم. از زبان و ادبيات نيکان بر نمی‌آيد که هرگز نگران اين مقوله‌ها باشد. آن‌چه برای او مهم است و اولويت دارد پاسخگو کردن مدیران نظام، اصلاح‌طلبان سابق و لاحق و گروه‌های دوم خردادی است. برای من، خودِ انسان‌ها اولويت مهم‌تری هستند. باکی ندارم از اين‌که نيکان بخواهد هر مرز اخلاقی و انسانی را زیر پا بگذارد و به صرف اين‌که من – به دليل مرام‌نامه‌ای که برای آن صفحه در نظر گرفته‌ام – از انتشار مطالبی از جنس مطالب او پرهيز می‌کنم، به من معترض باشد. تلاش من اين بوده است که آن مسیر ميانه‌روی را که نه محافظه‌کاری است و نه تندروی و افراط ادامه دهم. داوری کردن درباره‌ی اين‌که کدام نگاه و انديشه به توسعه‌ی درازمدت و بهبود کیفيت زندگی مردم می‌انجامد کار ساده‌ای نيست. همه دچار لغزش می‌شوند و مصون از خطا نيستند. اما من بر اين نکته پا می‌فشارم که از خشم و خشونت، خشونت می‌زايد. عنوانی که نيکان بر نوشته‌اش نهاده است، یک معنا بيشتر ندارد: سازش‌کاری سياسی (و البته برای بعضی، چيزی کمتر از افترا نيست). فکر می‌کنم موضعِ من به قدر کافی روشن است و نیازی ندارد بگویم وقتی من به صراحت از «کاریزما نساختن از خاتمی» حرف زده‌ام، از آن طبقه نيستم. اگر نيک‌آهنگ در تمام آن‌چه که می‌گويد صادق است، مايه‌ی تأسف است که تشخيص نمی‌دهد انديشه‌ی راززدا از نخبگان سياسی و مسئولان و مدیران، راه را برای انتقادِ آسان‌تر و کم‌هزينه‌تر از آن‌ها هموار می‌کند.

February 22, 2009

ترکِ عاشق‌کشِ من...

در آلبوم «افسانه‌ی تنبور» که با آواز بيژن کامکار با گروه تنبور شمس به سرپرستی کيخسرو پورناظری منتشر شده است،‌ دو تصنيف هست که من بسيار دوست دارم. مدتی است از فضای شور و حال موسيقی دور شده‌ام. امروز را مهمان بيژن کامکار باشيد.

«ايران و غرب»: توپ در ميدانِ آمريکا

اين برنامه‌ی سه قسمتی «ايران و غرب» (که از بی‌بی‌سی ۲ پخش می‌شد) و قسمت آخرش را ديشب نشان دادند، برنامه‌ای بود تأمل‌برانگيز. و البته نشانه‌های معناداری هم در آن بود. به جز يک ايراد بسيار بزرگ اين مجموعه – که درباره‌اش خواهم گفت – اين برنامه‌ی سه قسمتی، بسيار واقع‌گرايانه بود و سخت با ملت ايران و دولت‌های مختلف در ايران (بعد از انقلاب) همدلانه رفتار کرده است. می‌توان حتی گفت که با همگی آن‌ها – حتی با احمدی‌نژاد – لحن‌اش ملايم است و تلاش فراوانی شده است که از افراط و تفريط دوری شود.

ابتدا بگذاريد اشکال بزرگ مجموعه را بگويم. در شرح برخوردهای مختلفی که ميان ايران و غرب رخ داده است (که فکر می‌کنم اين مجموعه عمده‌ی آن‌ها را روايت کرده بود)، يک لغزش بزرگ ديده می‌شود: ساقط کردن هواپيمای مسافربری ايرانی در خليج فارس توسط ناو آمريکايی از اين مجموعه غايب بود. درست است که تصوير کلی‌ای که اين مجموعه ارايه می‌کرد، پيمان‌شکنی‌های مکرر آمريکا و غيرقابل اعتماد بودن آن‌ها را به عيان نشان می‌داد، اما ناديده گرفتن اين جنايت بزرگ – و غفلت کردن از قتل اين همه انسان غير نظامی – آن هم جايی که فرمانده‌ی ناو از دست رييس جمهور آمريکا مدال می‌گيرد، به سادگی، حرکتی است غير حرفه‌ای اگر نگوييم غير اخلاقی.

با تمام اين اوصاف، اين مجموعه‌ی سه‌ قسمتی، نشانه‌های زيادی در خود دارد. اول از همه اين‌که دولت آمريکا تغيير کرده است. لحن دولت‌های اروپايی و آمريکا نسبت به ايران ملايم‌تر و معتدل‌تر شده است. زبان و ادبيات به سوی ميانه‌روی بيشتر ميل می‌کند. سياست‌مداران اروپايی و آمريکايی – ظاهراً حداقل – واقع‌گراتر شده‌اند و گويا از موضع‌گيری‌های ايدئولوژيک و افراطی بيشتر فاصله می‌گيرند و تلاش بر گشودن راه‌های گفت‌وگو به آرامی جا باز می‌‌کند. اين‌‌ها البته همه منوط است به نوع رفتار دولت ايران. سياست، بازی است. در بازی بايد قاعده‌ی بازی را رعايت کرد. اما اين مجموعه با شواهدی انکارناپذير نشان می‌داد که آمريکاست که مرتب قاعده‌ی بازی را بر هم زده است. کفه‌ی تقصيرها و بی‌اخلاقی‌ها و نيرنگ‌های آمريکا، بسيار سنگين‌تر از هر چيزی بود که ايران انجام داده است. اين مجموعه را – با همين ترکيب فعلی – می‌توان عيناً و بدون و کم و کاست در تلويزيون ايران نمايش داد.

من نمی‌دانم محاسباتی که می‌کنم تا چه اندازه مقرون به صواب است و چقدر حدس و گمان. اما بدون شک، چند ماه گذشته، آرامش و اعتدال بيشتری را در مناسبات ايران و اروپا نشان داده است. اين تغييرها چه معنايی برای انتخابات آتی دارد؟ نمی‌دانم. اما بدون شک، هر چه فضای جهانی و مناسبات سياسی ايران با جهان خارج، آرام‌تر و منطقی‌تر باشد، نتيجه‌ی انتخابات هم بيشتر به سود ملت خواهد بود. هر چه مناسبات ايران و ساير کشورهای جهان تيره‌تر شود و ايران به سمت انزوای جهانی بيشتر برود، پيامدهای بعدی بيشتر به زيان ملت خواهند بود و راه را برای ظهور تندروها – از هر سويی – هموارتر خواهد کرد. فراموش نکنيم که حمله‌ی صدام به ايران، چه فضای سنگين و تلخی را در کشور آفريد. هستند کسانی که سودشان در تيره‌تر شدن مناسبات ايران با اروپا و آمريکاست. اين افراد هم در داخل هستند و هم در خارج؛ هم در ميانِ مدافعان نظام جمهوری اسلامی و هم در ميان مخالفان‌اش. در ميانه‌ی غوغا، آشوب و هيجان بالاترين احتمالی که می‌رود اين است که به تصميم‌های نسنجيده و پرهزينه برسيم. غبارها که فروبنشيند، بهتر می‌توانيم چهره‌ی يکديگر را تشخيص دهيم.

پ. ن. اين يادداشت بهمن را هم ببينيد: قسمت سوم مستند بی‌بی‌سی

February 21, 2009

ادامه‌ی حياتِ چرخه‌ی خشونت

زمانی که صفحه‌ی خاتمی‌ نامه را گشودم، آن‌چه در درجه‌ی اول‌ام به نظرم می‌آمد اين بود که اين صفحه بتواند «در اين مقامِ مجازی»، نقش «مستشار مؤتمن»ای را ایفا کند و سخنانی را که ديگران نمی‌توانند يا نمی‌خواهند به خاتمی بگويند، به صراحت اما در عين ميانه‌روی و انصاف منعکس کند. من البته يک انگيزه‌ی ساده‌ی شخصی هم داشتم: با او هيچ خصومتی نداشتم و دليلی برای «تخريب» او نمی‌ديدم.

نکاتی را که در زير می‌نویسم، به وجهی تکرار آيين و مرامِ حاکم بر آن صفحه است که سعی کرده‌ام به آن ملتزم بمانم و البته همه می‌دانند که کار بسيار دشواری است. اميدوارم اين ترسيم نقاط مهمِ نظری بتواند هم برای من و هم برای ساير دوستان راهگشا و مفيد باشد.

من سخت اعتقاد دارم که از خشم و عصبانيت، خشونت می‌زايد؛ دير يا زود. مهم نيست اين خشم از اصلاح‌طلب صادر شود يا محافظه‌کار (من حقيقتاً معنای «اصلاح‌طلب» و «محافظه‌کار» را هم که اين سال‌ها در فضای سياسی ايران باب شده است به درستی درک نمی‌کنم اما می‌شود از روی مصاديق به شناختی ظنی – حداقل – رسيد). خشم و عصبانيت،‌ در مقام انديشه، گفتار و کردار، بدون هيچ ترديدی به خشونت منجر می‌شود. اين نکته را با نيک‌آهنگ کوثر هم در ميان گذاشته‌ام. استنباط من اين است که او نمی‌تواند يا نمی‌خواهد به اين مقولات حساسيت نشان بدهد. تصور می‌کردم حداقل کاريکاتورهای نيکان می‌تواند، زهرِ کمتری داشته باشد و مجالی را برای تأمل و گفت‌وگو فراهم کند. اکنون اما احساس می‌کنم که شيوه‌ای که نيکان در پيش گرفته است، به جای اين‌که راه را برای عقلانيت، تأمل، خويشتن‌داری و خردمداری هموارتر کند، تحت پوشش آزادی بيان، حق سؤال کردن، مسئوليت روزنامه‌نگارانه، به سادگی می‌تواند به جايی برسد که هر چه خواست به هر زبانی و بيانی بگويد. منطق‌اش هم البته از ديدِ خودش روشن است (و تا اين حد برای من محترم). اما نزدِ من، نه تنها اين شيوه با خاتمی جواب نمی‌دهد و نتيجه‌ای مطلوب نمی‌توان از آن گرفت،‌ بلکه در برابر احمدی‌نژاد و تندروتر يا کندروتر از او هم شيوه‌ای نيست که مطلوب من باشد.

اگر نيک‌آهنگ، آن اندازه جسارت نمی‌ورزيد که کاريکاتور «استاد تمساح» بکشد (واقعاً چه نفعی برای آن تندروی مترتب بود؟)، چه بسا جناح مصباح در نظر و در عمل، قدرت امروزی را نداشت. خشم و خشونت، با استمرار يافتن از هر سويی بازتوليد می‌شود. نبايد منتظر ماند تا طرف مقابل آرام شود. به اعتقاد من، کاری که نيک‌آهنگ با کاريکاتور مصباح يزدی کرد، مصداق روشنی از اشاعه‌ی نفرت بود. چيزی جز تحريک نبود. نتيجه‌اش هم در آن فضا چيزی نبود جز آن‌چه شد. من در اين موارد خاتمی را مسئول نمی‌دانم. مسئول اين خطاها و لغزش‌هايی که نه تنها نتيجه‌اش به زيان فرد است بلکه برای جامعه‌ نيز مشکلات درازمدت و مزمنی درست می‌کند، تنها يک نظام سياسی نيست. افراد هم مسئول‌اند. نمی‌توان پشت آزادی بيان، حق روزنامه‌نگاری و هزاران چيز مشابه پناه گرفت و خود را مصون از پاسخگويی دانست.

باز می‌گردم به فلسفه‌ای که برای راه‌اندازی خاتمی‌ نامه داشتم. قصد علنی من، تمسک به اعتدال و ميانه‌روی بود؛ هم در برخورد با خاتمی و هم در برخورد با رقيبان‌اش. می‌شود عملکرد احمدی‌نژاد را نقد کرد و به چالش کشيد، اما همين‌که اين اندازه دليری کردی که نقد عملکرد و سياست يک سياست‌مدار را به زيبايی يا نازيبايی چهره‌اش گره زدی، يعنی از ميانه‌‌روی و عقلانيت عبور و عدول کرده‌ای. اين شيوه‌ی من نيست. من در مطلب ابراهيم نبوی هم – که ابتدا با شتاب در خاتمی نامه گذاشته بودم‌اش و سپس برش داشتم – همين ايراد را می‌بينم. در نوشته‌ی او هم اغراق هست و تعظيم فزون از حد. در نوشته‌ی او هم فرار از واقعيت هست. او هم هيجان‌زده است. ما به قدر کافی دستخوش هيجان بوده‌ايم. در آينده، کسانی که با جوشاندن ديگ احساسات برای خاتمی رأی جمع کرده‌اند، معلوم نيست بتوانند به ميزان ميانه‌روی و عقلانيت باز گردند. شور و شتاب، خشم و خشونت، احساسات و عواطف پرشور، وقتی مهار خرد نداشته باشد، بدون ترديد حاصلی جز پشيمانی ندارد، چه در دفاع از خاتمی باشد يا احمدی‌نژاد. بازی کردن با احساسات و عواطف مخاطب، رأی‌دهنده و ملت، از لغزش‌گاه‌های مهمی بوده که زيان‌های سنگينی به جامعه وارد کرده است. نمونه‌ی تازه‌اش آقای کرباسچی خودمان است. به جای اين‌که گریبان خاتمی را بگيرد، شعر حافظ می‌خواند که: «دلی که غيب‌نمای است و جام جم دارد / ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد». من اين شيوه را نمی‌پسندم. اين شيوه‌ و مشی سياست‌مدارانِ پخته و خردمند نيست. او هم بازی‌خورده‌ی احساس و عاطفه می‌شود.

تمام اين‌ها، به اعتقاد من باعث بازتوليد چرخه‌ی خشونت می‌شود. اميدوارم اين هشدارها در خود من هم مؤثر باشد و بتوانم پای‌بند اين‌ها بمانم. جذابيت شور و احساس و عاطفه هميشه بيشتر از خردمندی و سنجيدگی است. عشق هميشه در تاريخ‌ زورش از عقل بيشتر بوده است. بدا به حال ما اگر باز هم در تاريخ و سياست کشورمان، توسری ديگری به عقل بزنيم (از هر جناحی که می‌خواهيم باشيم).

فراخوان: درباره انتخابات حرف بزنیم

با شفاف شدن و مشخص تر شدن نامزدها، سوت شروع انتخابات دهم نواخته شده است، انتخاباتی که مثل همیشه نقش تعیین کننده ای در سرنوشت جامعه خواهد داشت.نتیجه انتخابات ریاست جمهوری بر زندگی فردی و اجتماعی تک‌تک ما کم و بیش تأثیر دارد و نمی‌توان منکر آن شد که زندگی در دوران زمام‌داری اکبر هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی و محمود احمدی‌نژاد با هم تفاوت‌هایی بنیادی داشته است . در کشوری که نهادهای واسط حاکمیت و مردم در آن بسیار ضعیف و کم رنگ حضور دارند، آمدن و نیامدن افراد و گروه ها مهم ترین پارامتر تاثیرگذار در شرایط اجتماعی و سیاسی است. به همین دلیل، کافی است کمی دغدغه داشته باشی تا بخواهی از هر فضایی که به دست می آوری برای نقد، پرسشگری و ارزیابی اتفاقات، اظهار نظرها و حتی برنامه ها استفاده کنی و امروز محیط مجازی شرایطی را ایجاد کرده است که هیچکس نمی تواند آن را نادیده بگیرد.

در همین فضای مجازی کسانی هستند که روزانه و بطور مرتب دست به تولید محتوا می زنند، کسانی که به فراخور حساسیت هایی که دارند می نویسند و خاطرات و خواسته هایشان را ثبت می کنند. اینها وبلاگ نویسانی هستند فارغ از موقعیت جغرافیایی، که چون ذراتی پراکنده در فضای سایبر، درباره اتفاقات و شرایط جامعه شان نظر می دهند. این ماهیت وبلاگ در دنیای مدرن  است که از این رسانه های فردی ذراتی پراکنده می سازد، اما اگر قرار باشد این مجموعه به شکل نهادی عمل کند که اگاهی بخش است، ایجاد ِ حداقلی از انسجام، در عین حفظ استقلال افراد، مفید خواهد بود. اینکه هرکس در خانه مجازی اش بنویسد و تنها توسط عده ای خاص شنیده شود، یا اینکه نقدی و سوالی باشد و آنان که باید نشنوند، باعث افت کارآیی این رسانه خواهد بود. تجربه نیز نشان داده است که کمپین ها و ستادهای تبلیغاتی نیز آنقدر به خودشان زحمت نمی دهند که این مطالب را جمع آوری و دسته بندی نمایند. در انتخاب های پیشین هم دیدیم که بسیار نوشتند و کم خوانده شد. همین مسئله باعث شد که عده ای از وبلاگ نویسان به شکل اولیه گرد هم آیند و تصمیم به گردآوری آنچه هست و تشویق به نوشتن آنچه نیست گیرند.  چند نکته اساسی در این باره به قرار زیر است:

- ما و همه شمایی که قرار است به این جمع بپیوندید دغدغه تغییر داریم و منتقد وضعیت موجودیم. نه وامدار و نه مجیز گوی هیچ جریان خاصی نیستیم، اما  دغدغه دموکراسی، توسعه، رشد و رفاه مردم و کشورمان را داریم. همین دغدغه انتخاب یکی از میان دیگران را تنها راه پیش پای ما کرده است. ولی قرار نیست که تنها به یک انتخاب بسنده کنیم. می خواهیم درباره انتخابمان، دلیل اینکه این انتخاب را کردیم، مشکلاتی که به انتخاب ما وارد است و حتی پیشنهاداتمان بنویسیم و از تمامی کسانی که قلم در دست دارند بخواهیم که آنها هم بنویسند تا در جریان یک بحث و گفتگوی وبلاگی بتوانیم نکات ارزشمند و قابل استنادی را در همین فضا تولید کنیم. امیدواریم تمامی کسانی که به این موضوع فکر می کنند، چه صاحب وبلاگ و چه وبلاگ خوان، در این باره بنویسند. که بگویند چرا باید در انتخابات شرکت کرد یا نکرد؟ که چرا کاندیدای  خاصی را بر می گزینند؟ که چه نقدهایی به او و گذشته اش دارند؟ که سوال های احتمالی ایشان از کاندیدا و اطرافیانش چیست؟ که تاکید بر کدام مفاهیم را برای ادامه راه اصلاح جامعه می پسندند؟

- در واقع همه دعوتند به نوشتن و فراخوانی دیگران به نوشتن. برای اینکه بشود همه این مطالب را جمع کرد و دسته بندی نمود،  اگر مطلبی نوشتید به یکی از وبلاگ نویسانی که اسمشان در زیر می آید اطلاع دهید. حتی اگر وبلاگی نداشتید و به هر دلیل نخواستید در وبلاگ خودتان در این باره چیزی بنویسید، نوشته های خود را به یکی از این وبلاگ نویسان ایمیل کنید. در ضمن صفحه اینترنتی خاتمی نامه نیز بخشی از نوشته ها در این زمینه را که با مرامنامه اش منطبق است باز نشر می دهد. لینکهای روزانه ی وبلاگ های زیر و همه کسانی که به این جمع می پیوندند نیز قرار است فضایی ایجاد کند که تمامی صداها و حرف هایی که در این زمینه زده شده شنیده شود و حداقل جمع آوری و دسته بندی گردد.

- این جمع نه ستاد تبلیغاتی دارد و نه تبلیغات کسی را می کند. هرچند که گرایش خاصی به اندیشه های ترقی و دموکراسی و تغییر دارد. حتی اگر قرارمان به انتخاب باشد، حرف هایی برای زدن و شنیده شدن دارد که می خواهیم کاندیداها بشنوند و درباره شان پاسخ گویند.

- معتقدیم یک دست صدا ندارد. هرچه دوستان بیشتری به این جمع بپیوندند و هرچه بیشتر در این مسیر یاری رسانند ، می شود به مباحث بهتری وارد شد، وجوه بیشتری را دید و صداها را به گوش شمار افزونتری رساند. اگر نکته ای یا پیشنهادی هم دارید پذیرای آن خواهیم بود.


- بعد از نوشتن مطالب دوستان شما انها را جمع آوری و دسته بندی می کنند. خلاصه و فشرده ای از آنها را باز نشر می کنند تا باز هم نظرات شما را راجع به نوشته دیگران بدانند. در واقع قرار است اینگونه یک بحث خوب و ماندگار در فضای مجازی داشته باشیم و بتوانیم نتایج ان را منتشر کنیم. امیدواریم که حاصل این تلاش به کار سیاسیون و فعالین انتخاباتی آید و نامزدها زحمت پاسخگویی و عکس العمل درباره ان را متقبل شوند.

 

دوستانی که تا به اینجا در این حرکت یاری رسان بوده اند عبارتند از:


آق بهمن
بر ساحل سلامت / سمیه توحیدلو
بلاگ نوشت / صادق جم
جمهور / مهدی محسنی
دیده بان / بهرنگ تاج دین
زیتون
سوشیانت / امیر عباس ریاضی
کافه ناصری / معصومه ناصری
کمانگیر / آرش آبادپور
وحید آنلاین
Sad Eye Never Lie / سیّده حدیثه حسینی پور

 


پی نوشت:  اگر دوستانی علاقمندند به این جمع در جمع بندی و دسته بندی مطالب کمک کنند، لطفا ایمیل بزنند یا کامنت بگذارند
(+)

February 19, 2009

طعم تلخ واقعيت، چاه بيژن انتخابات

واقعيت اين است که اگر خاتمی رييس جمهور شود، حداقل – حداقل – باید چهار سال ديگر کار کند تا برگرديم به نقطه‌ی ماقبل احمدی‌نژاد. چه چيزی برگردد به آن نقطه؟ اول از همه اقتصاد. بعد ديپلماسی خارجی کشور و شايد سازمان مديريت و برنامه‌ريزی. اگر خاتمی يک وضعيت اقتصادی را از دولت قبل تحويل گرفت و ذخيره‌ی ارزی بزرگی را برای دولت بعد ساخت، دولت نهم آن ذخيره‌ی ارزی را به آسانی به باد داد («مردِ ميراثی چه داند قدرِ مال؟»)،‌ شروع به حيف و ميل و بذل و بخشش‌های بی‌حساب کرد (وام‌های سخاوت‌مندانه‌ای که علاوه بر بيکاری، بدهی‌ها را هم به ملت اضافه کرد و ناگهان شديم مثل انگليس!)، خارج از قلم بودجه‌ی مقرر مجلس هزينه کرد و از همه مهم‌تر چهره‌ی حق به جانب‌اش را هم حفظ کرد (صحت و سقم اين اخبار هم به عهده‌ی خبرگزاری‌های داخل ايران و مطبوعاتی که هنوز بسته نشده‌اند؛ منبع خبر هم بی‌بی‌سی و مطبوعات زنجيره‌ای و زنجيری نيستند). اما مسأله واقعاً فقط احمدی‌نژاد نيست.

مسأله آيا وعده‌ها و شعارهايی است که خاتمی بايد بدهد؟ به نظر من قضيه خيلی حادتر و بحرانی‌تر از اين‌هاست. خاتمی چه شعاری می‌تواند بدهد؟ چه بايد بگويد که يکی، هر کسی، از او دلخور، شاکی يا طلب‌کار نباشد؟ حتی نبايد گفت «خاتمی»؛ بلکه بايد گفت هر پاشکسته‌ای که آن‌قدر شجاعت و بل ديوانگی دارد که سودای هدايت اين کشتی شکسته را به مغزش راه بدهد! اين‌ها واقعيت‌های تلخ فعلی است. خاتمی بايد به همه جواب بدهد. همه از او جواب می‌خواهند. مخالفان‌ افراطی‌اش به کمتر از ترور او (و سرنوشت سعيد حجاريان و بی‌نظير بوتو) برای‌اش رضايت نمی‌دهند. موافقان‌اش هم از او طرح و برنامه‌های سنجيده و حساب‌شده می‌‌خواهند. ولی بياييد يک بار از خودمان بپرسيم که کدام قسمت ارايه‌ی طرح و برنامه، واقعاً شدنی است؟ فرض کنيم يک گزينه‌ی آرمانی و ايده‌آلی وجود داشته باشد (که متأسفانه به دلايل عديده‌ای خاتمی را دور از اين گزينه‌ی آرمانی می‌دانند)،‌ آن وقت اين گزينه يا نامزد آرمانی، حقيقتاً چه کاری از دست‌اش بر می‌آيد؟ چه کار بايد بکند؟

می‌توان گفت بهترين کاری که رييس جمهور می‌تواند بکند «بهبود کيفيت زندگی مردم» است. اين شعار، نه لزوماً بار سياسی می‌تواند داشته باشد و نه شبيه «پول نفت سر سفره‌ی مردم» است. بهبود کيفیت زندگی مردم معناهای فراوانی می‌تواند داشته باشد. از بهبود کيفيت مدارس و مطالب آموزشی گرفته تا بهبود وضعيت جاده‌ها، آب و برق، بهداشت مردم و نظام‌های خدمات درمانی، سامانه‌های بانکی کشور و غيره و ذلک در داخل و اتخاذ يک سياست خارجی کم‌هزينه‌تر برای کشور و برای مردم.اتفاقاً رييس‌جمهور آينده، به شرطی که آقای احمدی‌نژاد نباشد، در سياست خارجی مشکل‌اش کمتر خواهد بود تا در داخل کشور.

مشکل دوره‌ی هشت ساله‌ی رياست‌ جمهوری خاتمی، فقط خاتمی نبود. مردمی که به خاتمی رأی دادند، شبِ مستی‌شان آن‌قدر به درازا کشيد که درآمدن بامدادِ خمار را گمان نمی‌بردند (هر چند کرباسچی زندان رفت و قتل‌های زنجيره‌ای رخ داد). آن همه شور و شتاب، تبعاتی جز این تلخ‌کامی‌های بعدی نداشت. خاتمی به سهم خود تقصيرها داشت. آری فرصت‌سوزی کرد و از حقوق بعضی شهروندان به زندان رفته – يا خود زندانی کرده! – چنان که بايد نتوانست دفاع کند. خاتمی هيچ وقت قرار نبود آقای خمينی بشود يا توی دهن دولتی بزند. عده‌ای خوش‌خيالانه گمان داشتند که کسی که در انتخابات ايران شگفتی آفريده، قرار است قانونی را تغيير دهد که خودش روز اول گفته ميثاق ملی است و می‌خواهد در چهارچوب همان کار کند. مهم نيست تصور و درکِ او از آن قانون و اعتبارش چقدر درست بوده يا مشروع. مهم اين است که توقعاتی از کسی می‌رفت که نمی‌توانست يا نمی‌خواست کارهایی را بکند که بعضی از او توقع داشتند (و البته مخالفان خاتمی طبق معمولاً همه چيز را صد برابر بزرگ‌تر جلوه می‌دادند). آدمِ آن روز، شايد امروز فرق داشته باشد. حتماً عوض شده است. ما هم عوض شده‌ايم. دنيا هم عوض شده است. شايد اگر خاتمی دوباره رييس جمهور شود، دیگر مجبور نباشد در راهروهای سازمان ملل به دستشويی پناه ببرد. شايد مجبور نباشد در ديدار با آلبرايت، او را بازی بدهند و آخر طرف آمريکايی بفهمد که کل ماجرا به مسخرگی گذشته. آقای احمدی‌نژاد هر اندازه که در اقتصاد ويرانگر بوده است،‌ راه را برای بعضی کارها صاف کرده است. ديگر راحت می‌شود به سياست‌مداران کشورهای استکباری و استعماری نامه نوشت، نصيحت کرد، باب گفت‌وگو باز کرد و هيچ کس هم نخواهد گفت چرا؟ «عيب می جمله بگفتی هنرش نيز بگو». ولی آيا ما حق داريم شک داشته باشيم که آن همه مدارايی که در اين سه سال با احمدی‌نژاد شده است، آيا دوباره با خاتمی خواهد شد يا باز هم کفن‌پوشان به خيابان‌ها ‌باز می‌گردند؟

فروکاستن مسأله‌ی سياسی، امر سياسی و هزارتوهای عجيب و غريب سياست ايران به شخص خاتمی، اصلاح‌طلبان، دوم خرداد يا هر چيز مشابه ديگری، به همان اندازه غيرواقع‌گرايانه است که توقع کارهای خارق‌العاده داشتن از خاتمی. گاهی اوقات، ما به سادگی ايران را با آمريکا يا با انگليس اشتباه می‌گيريم. نه ايران مثل آن کشورهاست، نه مردم‌اش و نه سياست‌مداران‌اش. ايران يک چيزی است شبيه خودش. مثل هيچ کس نيست جز خودش. مسأله فقط خاتمی نيست. شايد اين مسأله‌ای روان‌شناختی باشد که ما هميشه دنبال مقصری می‌گرديم و البته هر کسی را هم که به عنوان مقصر معرفی کنيم، بالاخره يک تقصيرهايی دارد! در اين ماجراها البته هر کسی مقصر است جز کسی که دنبال مقصر می‌گردد. انتخابات بعدی، چاه است و برنده‌اش بيژن؛ بيژن اسطوره‌ای ما. ما ملت هم مثلاً خيال می‌کنيم که بر تختِ جمِ آسودگی و توصيه کردن نشسته‌ايم، غافل از اين‌که همه قرار است با هم بيفتيم تهِ آن چاه. ولی وضعيت واقعاً همين‌قدر بد است؟ شايد ما زيادی بدبين‌ايم.

شايد هم بايد اين‌ها را از نو بنويسم. وضعيت خيلی خوب است. همه چيز گل و بلبل است. بيکاری نيست. ارزانی و فراوانی است. فقر نيست. فحشا نيست. ضعيف‌جزانی نيست. ايدز مثل برق و باد گسترش پيدا نمی‌کند. مطبوعات رونق دارند. اقتصاد در بهترين شرايط است. ما آزادترين و بهترين کشور دنيا هستيم. مردم ما در اوج دين‌داری و اخلاقی زيستن هستند. و از اين جنس شعارهايی که همه بلدند بدهند! شايد واقعاً وضع بحرانی نيست. شايد همه‌ی اين شايعاتی که می‌گويند استادان دانشگاه بازنشسته شده‌اند يا فوج فوج از کشور می‌گريزند (به همراه خيل عظيمی دانشجو)، همه فقط شايعه است. به قول سيد علی صالحی «حال همه‌ی ما خوب است، اما تو باور نکن!».

پ. ن. حتماً به من حق می‌دهيد که فعلاً از دين و اخلاق و ايمان و تقوا چيزی ننويسم. بهتر است به جای دين، بگوييم دين‌فروشی. به جای تقوا، زهدفروشی و چيزهايی که بازارشان اين روزها سکّه است.

February 16, 2009

رضا پهلوی و استمرار نگاه ارسطويی

شب شنبه، درست بعد از اين‌که از روی صحنه‌ی بی‌بی‌سی آمدم پايين، رضا پهلوی (وليعهد سابق ايران)، قرار بود گفت‌وگو کند (فيلم‌اش اين‌جاست). تا آخرش صبر نکردم، اما بعد که به خانه رسيدم و حرف‌های‌اش را شنيدم (بعد از ديدنِ خودش)، ديدم متأسفانه او هم هنوز در همان سی سال پيش دارد دست و پا می‌زند. رضا پهلوی فقط سن‌اش زیاد شده است و بس. او هم توقف کرده است.

اين را بايد انصاف داد که رضا پهلوی از پدرش بهتر حرف می‌زند. خوش صحبت‌تر است. فصيح‌تر است. خوش‌تیپ‌تر است (؟). ظاهراً مادر روشنفکر و اهل هنر و معماری داشتن جايی بايد خودش را نشان بدهد! اما دریغ از انديشه. فهم رضا پهلوی از سياست هنوز دو قطبی و سياه و سفيد است. رضا پهلوی به قول خودش از «راه سوم» و سرمايه‌گذاری روی مردم ایران حرف می‌زند. او هنوز نافرمانی مدنی و انقلاب‌های مخملی يا رنگی را دارد به رخ ما می‌کشد. هنوز از تقابل دنيای آزاد و حکومت‌های سرکوب‌گر حرف می‌زند (اين‌ها ديگر راهِ جديد نیست؛ اين‌ها کهنه شده است). رضا پهلوی از آزادی، تولرانس، پلوراليسم و جامعه‌ی مدنی «حرف» می‌زند، اما تمام سخنان‌اش به عيان نقض همين‌هاست. اگر نبود، چرا بايد می‌گفت: «شما يا معتقد به دموکراسی هستيد یا تئوکراسی»؟ چه کسی گفته است دین در هيچ دموکراسی‌ای نمی‌تواند نقش ايفا کند و بر عکس دموکراسی در هيچ تئوکراسی‌ای پياده نمی‌شود؟ فقط حکومت ایران به شکلی که شما می‌بينيدش نقض قضیه است؟

ايشان هنوز اين را نمی‌داند که طرف‌داران ايشان و هم‌فکران ايشان نيستند که باید بیايند روی مردم ایران سرمايه‌گذاری کنند. این کشور و دولت‌اش متعلق به مردم است (یعنی علی‌الظاهر بايد اين‌جوری باشد ديگر؛ نه؟). قضیه برای ايشان بر عکس شده است. اين مردم نيستند که به فکر ايشان تعلق داشته باشند و موضوعِ آزمایش‌های ايشان باشند. هنوز ذهن ايشان وسوسه‌ی قيم شدن را دارد. او به زبان می‌گويد حکومت ايران خودش را قیم مردم می‌داند، ولی از زبان و ادبياتِ خودش هم انديشه و عمل قيم‌مآبانه می‌بارد. ايشان از «ذات رژيم» حرف می‌زند. «ذات» يعنی چه؟ من نمی‌فهمم اين شلختگی در به کار بردن کلمات کی قرار است از زبان و ادبیات سياسيونِ اپوزيسیون بيفتد. شما «ذات» چيزها و حکومت‌ها را چطور می‌توانيد تشخیص بدهيد؟ چطور می‌شود، مثلاً، از «ذات» حزب دموکرات و «ذات» حزب جمهوری‌خواه حرف زد در حالی که اين‌ها را «انسان‌ها» می‌گردانند! احزاب و حکومت‌ها که سنگ و چوب و درخت نيستند! تازه گياهان هم جهش ژنتیک پیدا می‌کنند، حکومت‌ها و جامعه‌ها که جای خود دارند.

این چه زبانی است که «قانون خداست، می‌خواهيد بخواهيد، می‌خواهيد نخواهيد»؟ دقت کرده‌ايد که ايشان مدل کت و شلوار پوشيده و کراوات‌زده‌ی آقای جنتی است ولی در جناح مقابل؟

رضا پهلوی، ظاهراً عبارات و کلمات‌اش بسيار پرزرق و برق است (الفاظ دهان‌پرکن پراندن که کار سختی نیست)، اما دريغ از يک جو مضمون و مغز برای اين همه ظاهر و صورت. رضا پهلوی اگر خودش را ایرانی می‌داند، همان بهتر است بخشی از مردم باشد و آن نگاهِ خودکامه را که در زبان‌اش پنهان است و خودش سخت تلاش می‌کند زیر لفافه‌ای از مدرن بودن بپوشاندش، کنار بگذارد. آقای پهلوی! شما شاهزاده و ولیعهد «سابق» هستيد؛ نه شاهزاده و وليعهدِ فعلی. پياده شويد با هم برويم.

پ. ن. دارم شک می‌‌کنم که اصلاً در کنار نامِ ايشان خوب است از «استمرار نگاهِ‌ ارسطويی» حرف زد يا نه؟ لعنت بر شيطان!

خاتمی‌نامه – ۲: عبور از خاتمی!

يکی از پيش‌فرض‌های جدی من برای حمايت از نامزدی خاتمی، عبور از خاتمی است. تعجب نکنيد. من در موضع‌ام بسيار جدی هستم. چرا عبور از خاتمی؟ به اين دليل: در دهه‌های اخير و به ويژه در سطح رهبران سياسی، يکی از مشکلات ذهنی ما ايرانيان اين بوده است که همگی تلاش کرده‌ايم مشعلی را به دست يک نفر بسپاريم و آن يک نفر را خلاصه و گزيده‌ی همه‌ی آرمان‌های‌مان بدانيم و بعد هم ناگهان آن تب فروکش می‌کند و همه چيز را از خودِ آن شخص می‌طلبيم. اين يعنی خزيدنِ آرام و بی‌صدای کاريزما ساختن از خاتمی. مقصودم را از کاريزما هم روشن می‌کنم. وقتی رهبری سياسی تبديلی به شخصيتی کاريزماتيک و فرهمند شود، بدون شک راه پاره‌ای از نقدها بر او بسته می‌شود. اگر قرار باشد رهبری سياسی ديناميک و پويا باشد، بايد سودای کاريزما ساختن از رهبر سياسی را از سر بيرون کنيم. محمد خاتمی قرار نيست پير، مراد، مرشد، پدر و پيشوای معنوی و دستگير باطنی کسی باشد. جايگاهِ او اين نيست. او قرار است يک رهبر سياسی باشد که با موازين اخلاقی، با صداقت و کفايت و تدبير مشکلات دولت و ملت ما را (حداقل بعضی از مشکلات را) حل کند. اگر فهم ما از جايگاه و مقام رهبر سياسی و در اين مورد خاص رييس جمهور فهمی باشد نامنطبق بر واقعيت، آرمان‌خواهانه يا خيال‌بافانه،‌ از همان ابتدا شکست خورده‌ايم!

در نتيجه، ما بايد از شخص خاتمی عبور کنيم. خاتمی نمادِ يک آرمان است. ما در پی ويژگی‌هايی برای يک رييس جمهور می‌گرديم که شايد خاتمی شمار زيادی از اين ويژگی‌ها را داشته باشد – شايد هم نه. اما اين نکته را از ياد نبايد برد که خاتمی يک گزينه است در ميان بقيه‌‌ی گزينه‌های موجود و نگاهی به ساير گزينه‌های  موجود، ناگزير ما را به تأمل فرو می‌برد. نمی‌توان به آسانی خاتمی را تنها به خاطر کارنامه‌ی هشت ساله‌ای که به باور بعضی، سرشار از شکست و ناکامی بوده است، فروتر از کسانی قرار داد که ناکامی‌شان صدها برابر عظيم‌تر از او بوده است. با اين‌ حال، مغز سخن بنده اين‌ها نيست.

عبور از خاتمی به اين معنا نيست که خاتمی چهر‌ه‌ای محبوب نيست يا نبايد باشد. عبور از خاتمی به معنايی که من می‌گويم يعنی اين‌که اگر ما به خاتمی اعتماد می‌کنيم، اين اعتماد مشروط است و مقيد. خاتمی اگر عهد و پيمان بشکند يا بدون توضيح و توجیهی محکم، از تکليف‌اش شانه خالی کند، آماج نقد جدی‌تر و سنگين‌تر ما خواهد بود. اما آن سوی ماجرا می‌گويد که رهبری با کفايت، صادق، اخلاقی و مدبر، می‌تواند اميدوار باشد که رأی‌دهندگان‌اش در نامنتظرترين لحظات، پشت‌اش را خالی نمی‌کنند. خاتمی، بايد نمادِ يک جريان و يک خواست باشد. شخصِ خاتمی، چندان مهم نيست که آرمان‌هايی که او می‌تواند نماينده‌اش باشد. البته شخص خاتمی و دستيافت‌های او، محبوبيت‌اش، زبان و ادبيات‌اش و تاريخِ زندگی او برای تصميم‌گيری عده‌ای عامل مهمی است. اما بايد هشيار باشيم که به دام بت ساختن از خاتمی نيفتيم. انسان به طور طبيعی خواستار آرامش روانی و آسايش فکری است. همواره بر لبه‌ی نقد حرکت کردن و چشمی تيزبين برای سنجش داشتن، برای هر صاحبِ خردی کاری است طاقت‌فرسا. در سياست اين تکليف دشوار، بسيار واجب است.

ما سال‌ها پيش بايد به اين نتيجه می‌رسيديم که در توقعات‌مان از خاتمی (به هر نوعی) واقع‌بين‌تر باشيم. اين سخن البته هيچ يک از قصورهای او را توجيه نمی‌کند (و بله، «همه‌»ی سياست‌مداران قصور می‌کنند؛ دشمنان و مخالفان خاتمی بشکن نزنند!). امروز وقت آن رسيده است که در ارزيابی‌مان از شخصيتِ رييس جمهور آينده، حساس‌تر باشيم و موشکاف‌تر. نسلِ سياسی‌انديش اين دوره، بايد پخته‌تر و پاسخگوتر از نسل‌های قبلی باشد. هميشه اين رييس جمهور منتخب نيست که بايد پاسخگو باشد. ما هم امروز بايد بتوانيم، در حد و اندازه‌ی خودمان، پاسخگو باشيم. پاسخ طلبيدن از رييس جمهور آينده هم به موقع خواهد آمد!

آن‌چه نوشتم به اين معنا نيست که بايد خاتمی را در فضايی سرد و غيرهمدلانه يا خصمانه رها کرد. معنای‌اش اين نيست که خاتمی را بايد تنها گذاشت. مضمونِ سخن من خيلی ساده است: بايد فاصله‌ی ميان رهبر (مقصودم از رهبر، مطلقِ «ليدر» است؛ با رهبر به معنای فقط آقای خامنه‌ای اشتباه نشود!) و کسانی که رهبری می‌شوند کمتر شود (ما از روزگار مدرن و جهان مدرن حرف می‌زنيم)؛ لايه‌های مختلفی که ميان او و ملت حايل می‌شوند بايد به تدريج برداشته شوند. در مجالی ديگر، سعی می‌کنم بيشتر درباره‌اش بنويسم. اين قسط دوم را داشته باشيد تا بعد.

February 15, 2009

خاتمی نامه:‌ اختيارِ ميانه‌روی

گمان می‌کنم اکنون وقت آن رسيده است که با جديت بيش‌تر مقوله‌ای را که در ذهن داشتم پی بگيرم و طرح کنم. صفحه‌ای را در ملکوت بر پا کرده‌ام با عنوان «خاتمی نامه». تا به حال در ملکوت دو صفحه‌ با هدف مشابهی بر پا شده بود: يکی «نامه‌ی سروش» و ديگری «دفتر زمانه» بود؛ اولی يادنامه‌ای بود برای بزرگ‌داشت شصتمین سال تولد دکتر سروش و دومی مجموعه‌ی مطالبی بود که در بحران مديريت زمانه و ماجراهای تعليق مهدی جامی از مديريت نوشته شده بود. اين دفتر سوم، رويکرد مشابهی دارد با تفاوت‌هایی که اکنون توضيح می‌دهم.

اين صفحه به روی عموم اهل نظر و به ويژه وبلاگ‌نويسان باز است. مطالبی که در اين صفحه منتشر می‌شود می‌تواند در حد يکی دو پاراگراف باشد تا مقاله‌ای مفصل. اما رویکردِ حاکم بر مطالب اين صفحه نياز به شرح دارد. اولين نکته‌ی مهم اين است که من از نامزد شدن خاتمی برای انتخابات رياست جمهوری ۸۸ استقبال می‌کنم و فکر می‌کنم تصميم مهم و پرهزينه‌ای برای خود خاتمی و دلبستگان به آزادی و عدالت است. رويکردِ من، یک تفاوتِ مهم با ساير نگاه‌هايی دارد که اين روزها در وبلاگستان و وب‌سايت‌های فارسی زبان يافت می‌شود: بنا بر اين نيست که در اين صفحه کسی مجيز خاتمی را بگويد يا انشاهای پرسوز و گداز در استقبال و دفاع از او بنويسد.  اين صفحه، با وب‌سايت‌هايی که برای تبليغ شخص محمد خاتمی و نامزدی او ساخته شده‌اند تفاوتی گوهرین دارد، هر چند نهايتاً يکی از هدف‌های ايجاد چنین صفحه‌ای توفيق محمد خاتمی در انتخابات است.

در جامعه‌ی ما به قدر کافی احساسات و عاطفه پر رنگ است و عقلانيت توسری خورده است. در اين برهه‌ی حساس،‌ مجال ميدان دادن به عاطفه و احساسات شاعرانه نيست. از آن سو، چنان‌که پيش‌تر هم نوشته‌ام، هرگز اجازه نخواهم داد کسانی که هنری جز تخريب شخصيت، دروغ‌پراکنی، ناسزاگويی و تهتک ندارند، اعتدالی را که در پی آن هستم از ميان ببرند. در يک کلام، اساسِ مطالب اين صفحه بر ميانه‌روی استوار خواهد بود. اين ميانه‌روی هم بايد در دفاع از خاتمی نمود داشته باشد و هم در نقد خاتمی. مطالب اين صفحه می‌تواند شامل دفاع از مواضع خاتمی، نقد مواضعِ او (در گذشته، حال و آينده) و هم‌چنين توصيه‌ها و پيشنهادهايی برای طرح‌ها و برنامه‌های آينده‌ی خاتمی است. ما می‌توانيم و بايد در ارايه‌ی شعار انتخاباتی به خاتمی سهمی مهم داشته باشيم. و گمان می‌کنم خاتمی بايد قدردان چنين نگاهی باشد.

يک نکته‌ی بسيار مهمِ ديگر را بايد ضميمه‌ی اين يادداشت و اين افتتاحيه کنم. در بحبوحه‌ی انتخابات رياست‌ جمهوری پيشين، معلوم شد که وبلاگستانِ فارسی که عمدتاً جانب دکتر معين را گرفته بود، به رغم اميدهايی که داشت، شکست خورد. وزنِ وبلاگستانِ فارسی در آن زمان، همان بود. آيا امروز هم وزن‌اش همان است؟ من نمی‌دانم. اما اين را می‌دانم که اگر شيوه‌ای يک بار شکست بخورد، معنای‌اش اين نيست که بار بعد هم لزوماً شکست می‌خورد. در نتيجه، اين يادداشت را من اميدوارانه می‌نويسم. چه بسا انتخابات آينده‌ی رياست جمهوری در ايران مديون مشارکت و مساهمت وبلاگ‌نويسان باشد. نظرهای ماست که می‌تواند خاتمی را نقد کند و خطاها و لغزش‌های گذشته‌اش را به او نشان بدهد. ما هم می‌توانيم به او بگوييم چه شيوه‌ای مطلوب ماست. اين‌که نتيجه چه می‌شود در دستِ ما نيست.

برای اين‌که مطلبی در این صفحه منتشر شود، مهم نيست که نويسنده مدافع خاتمی و نامزدی او باشد يا نه. شايد نويسنده طرف‌دار نامزدی ميرحسين موسوی‌، کرباسچی،‌ کروبی، قاليباف يا حتی احمدی‌نژاد باشد. آن‌چه برای من مهم است ارايه‌ی استدلال‌های محکم يا نظری درخور اعتناست. سخنان عوام‌فريبانه را همه می‌توانند همه جا بزنند. قطعاً کسانی هم هستند که مشکل‌شان با خاتمی، احمدی‌نژاد يا کروبی بسيار احساسی و شخصی است. تلاش من اين است که تا حد امکان، توازنی ميان عاطفه و عقل ايجاد کنم. کسانی که بخواهند در اين صفحه مطلبی بنويسند،‌ ترجيحاً بهتر است با نام واقعی خودشان (و نشانی صفحه‌ی اينترنتی‌شان) مطلب بفرستند. با اين حال، اگر کسی به هر دليلی تمايل به افشای نام‌اش ندارد، مادامی که از حدود و موازينی که من برای انتشار مطلب در صفحه مقرر کرده‌ام عدول نشود، مطلب‌اش با هر نامی که بخواهد منتشر خواهد شد.

زحمت لوگوی صفحه را هم طبق معمول اميرعباس رياضی کشيده است. خدای‌اش خير دهاد و خانه‌ی دل و جان‌اش آباد. خانه‌ی جهان‌اش نيز! نکته‌ی آخر اين‌که: دوستان می‌توانند آستين بالا بزنند، در صفحه‌ی خودشان مطلب بنويسند و برای اين صفحه نيز می‌توانند مستقلاً مطلب بنویسند. وقت زيادی نيست. فرصت کم است.

وضعِ تراژيک ما در دفاع از آزادی

ديشب در برنامه‌ای در تلویزیون بی‌بی‌سی (در برنامه‌ی ۶۰ دقيقه)، خيلی به اختصار و فشرده نکاتی را گفتم که اگر توضيح و تفصيل بيشتری درباره‌اش ندهم، اسباب غبن خواهد بود. چکيده‌ی سخن بنده این بود:

آزادی بيان مطلق، بی‌حد و حصر و بی‌استثناء افسانه‌ای بيش نيست. این اسطوره حداقل در زمان ما شکسته شده است و دفاع از آزادی بيان مطلق و حمايت از بعضی جريانات به بهانه‌ی دفاع از آزادی بيان مطلق، نه تنها وجهی ندارد بلکه بيشتر جهت‌گيری‌های ايدئولوژيک افراطی را بر آفتاب می‌افکند. ديشب توضيح دادم که آزادی بيان مطلق چه در تئوری و چه در عمل شدنی نيست. در مقام نظر، انديشمندان و فيلسوفان برجسته‌ای که بسيار درباره‌ی آزادی نوشته‌اند، به خوبی به محدوديت‌های آزادی واقف بوده‌اند. در عمل هم نمونه‌های بی‌شماری داريم در کشورهايی که اتفاقاً بيش از همه مبلغ و مدافع آزادی بيان بوده‌اند. نمونه‌های‌اش هم اين‌هاست:

۱. اسقف ريچارد ويليامسون که به خاطر اظهار نظرش درباره‌ی هولوکاست تحت فشار قرار گرفته و از مقام‌اش خلع شده است. و اين اتفاق، کاملاً تازه است (در همين يکی دو هفته‌ی گذشته رخ داده است).
۲. اساساً هر طرح بحثی درباره‌ی هولوکاست، آن هم در ميان نخبگان دانشگاهی، در حوزه‌ی علوم انسانی در علمی مانند تاريخ، تبديل به حوزه‌ی ممنوعه شده است (مخصوصاً در آلمان و فرانسه). و حرف زدن از هولوکاست به کابوسی تبديل شده است. همين دستورِ «بحث‌بس» درباره‌ی يک مسأله‌ی علمی، مثال نقضی است بر «بی‌حد و حصر و بی‌استثناء نبودن آزادی بيان». (اين البته مطلقاً به اين معنا نيست که در اين کشورهای آزادی بيان وجود ندارد؛ دقت بفرماييد که تأکيد من بر آزادی بيان مطلق و بی‌حد و حصر است).
۳. چاپ اول کتاب «نبرد من» هيتلر در آلمان ممنوع است. اين کتاب (چاپ اول‌اش) ديگر باز نشر نمی‌شود. خوب اگر آزادی بيان «مطلق» می‌بود، هيچ دليلی برای ممنوعيت اين کتاب و از آن بدتر منع دسترسی محققان و دانشگاهيان به اين چاپ خاص وجود نداشت.

و بعد توضيح دادم که حتی در بريتانيا در دو مورد دولت انگليس موضع‌اش را نسبت به آزادی بيان به صراحت بيان کرد (بر خلاف کاری که در زمان سلمان رشدی انجام داده بود): يکی در مورد کاريکاتورهای پيامبر اسلام بود که با قاطعيت مانع از نشر مجدد آن‌ها در انگليس شدند و يکی در مورد امتناع از اعطای اجازه‌ی ورود به خيرت ويلدرس بود‌ (بماند که در خودِ هلند هم ويلدرس نهايتاً هزينه‌ی کار افراطی و خشک‌مغزانه‌اش را پرداخت می‌کند). منطق عدم اعطای اجازه هم اين بود که ويلدرس اشاعه‌دهنده‌ی نفرت و دشمنی است و اين خلاف مصلحت و قانون اين کشور است. به همين سادگی. يعنی «اشاعه‌ی نفرت» و نشاندن بذر اختلاف و دشمنی خط قرمز آزادی بيان در انگليس است (حداقل امروز اين‌گونه است؛ زمان رشدی اين تجربه را نداشتند). اين‌جا ظاهراً مرزِ آزادی بيان قانون است. خوب اگر قانون محترم است، طرف مقابل هم به قانون خودش استناد می‌کند.

با اين اوصاف، به اعتقاد من حداقل در اين سه مورد: ۱. فيلم «تسليم» تئو ون‌گوگ؛ ۲. کاريکاتورهای پيامبر اسلام؛ ۳. و فیلم «فتنه» خيرت ويلدرس، ما مصداقی آشکار داريم از عبور از مرزهای آزادی بيان (در انگليس، امروز، اين مرز اين است: اشاعه‌ی نفرت).

لذا، با اين مقدمات، من فکر می‌کنم پاسخ به معضلات آزادی بيان را بايد در جای ديگری جست‌وجو کرد (و بحث سلبی يا ايجابی درباره‌ی اهانت به اديان، سطح بسيار پايين‌تر بحث است و نمی‌تواند اصل قضيه را حل کند). آزادی بيان سال‌هاست که گروگان ايدئولوژی‌های مختلف سياسی و عقيدتی بوده است. يک نکته را که در آن بحث بی‌بی‌سی نمی‌شد طرح کرد (چون فضايی آکادميک و علمی نبود)‌ اين است: آزادی بدون عدالت بی‌معناست. آزادی بيان هم يک ارزش مطلق نيست. آزادی بيان ساخته‌ی انسان‌هاست؛ قراردادی است ميانِ ما انسان‌ها. شرح اين نکته را می‌گذارم برای يادداشتی ديگر.

اما، امای بزرگ این‌جاست: آيا منطق دفاع من از آزادی بيان مقيد، همان منطق آقای احمدی‌نژاد (درباره‌ی هولوکاست) است؟ بدون شک نه. دقت کنيد که اگر اين‌جا گاهی آزادی بيان محدوديت بر می‌دارد يا به عبارت‌ دقيق‌تر آزادی بيان مطلق وجود ندارد، در کشور ما اساساً آزادی بيان (چه محدود و چه مطلق‌اش) از بيخ و بن قصه است! درست است که هنگام جنگ و جدل لفظی، اين نمونه‌ها (همان نمونه‌هايی که من در بالا آوردم) خوب به کار سياست‌مداران گوشه‌ی-رينگ-گيرافتاده‌ی ما می‌آيد، ولی اصل مشکل به قوّت خوب باقی است (یاد عماد باقی افتادم!). اگر در بريتانيا، آزادی بيان استثناهايی دارد؛ در کشور ما اکنون خودِ آزادی بيان است که استثناست. چه کسی می‌تواند صادقانه ادعا کند که در ايران بدون هیچ بيم و هراسی از تعقيب و آزار، هر چه می‌‌خواهد می‌‌گويد (به جز البته خطوط قرمزی که قانون مشخص کرده است)؟ وقتی نامربوط‌ترين چيزها را به سادگی تفسیر موسع می‌‌کنند و به مسلمانی مؤمن به پيامبر اسلام، برچسب کفر و الحاد می‌زنند،‌ تکليف آزادی بيان روشن است.

و وضع تراژيکِ ما اين است: در اين‌جا هنگام روشن کردن بحث و در ميان غوغای بعضی از روزنامه‌نگاران يا انديشمندان سکولار، به صراحت بايد از موضعی دفاع کرد که شباهت بسياری به بعضی از مواضعی دارد که از امثال آقای احمدی‌نژاد صادر می‌شود. کسانی که از انتشار کاريکاتورها دفاع می‌کردند، استدلال‌شان اين بود که بله در غرب کاریکاتور مريم مقدس و مسيح هم منتشر می‌شود. به اعتقاد من حتی اين وضعيت در ميان مسيحيان هم ديری نخواهد پاييد. اگر فردا سياست‌مداران اروپايی به اين نتيجه برسند که انتشار کاريکاتور مريم مقدس هم به نوعی باعث اشاعه‌ی نفرت می‌شود، پاسخی قاطع خواهد ديد (تفاوت مهم‌تر هم البته اين است که شما عمدتاً نمی‌بينيد يک نفر ايرانی يا مسلمان کاريکاتوری از مريم مقدس يا مسيح بکشد!). دليل‌اش هم بسيار روشن است: آزادی بيان مطلق، بی‌حد و استثناء افسانه است. بعضی ميان آزادی بيان و هرج و مرج و ولنگاری هيچ فرقی نمی‌بينند. وظيفه‌ی هر انديشمند منصف و مسئولی اين است که ميان اين دو تفاوت بگذارد. آزادی بيان، مسئوليت هم می‌آورد. کسی که از نعمت آزادی بيان برخوردار است،‌ بار سنگين مسئوليت و پاسخگويی را هم بر شانه‌ی خود بايد حس کند.

پ. ن. اين بحث هيچ ارتباطی ندارد به حکم قتل کسی مثل ون‌گوگ را صادر کردن. آشکار است که موضع من و نقدی که از آزادی بيان مطلق دارم، مطلقاً نتيجه نمی‌دهد که هر کس دل‌اش خواست حق دارد کسی را که حساسيت‌های او را ناديده گرفته بکشد. نيازی به افزودن اين نکته برای اهل اشارت نبود، ولی کم نديده‌ام کسانی را که شيطنت کرده‌اند و نقد را به اسم خشونت مصادره کرده‌اند و قاعده‌ی بحث را بر هم زده‌اند.

February 13, 2009

آدم‌وار!

یکی دو شب پيش اين سؤال برای‌ام پيش آمده بود که زندگی‌نامه نوشتن در ميانِ ما فارسی‌زبان‌ها از کی باب شده است؟ پاسخ به سؤال آن‌قدر برای من اهميت نداشت که حواشی آن. اصولاً وقتی کسی شروع می‌کند به زندگی‌نامه نوشتن – به معنی شرح و توصيف جزيياتِ زندگی شخصی‌اش – عملاً دارد پرده از زندگی‌اش بر می‌دارد. رازها را می‌زدايد. خودش را زمينی‌تر و در دسترس‌تر می‌کند. ممکن است بپرسیم که مگر همه «آسمانی» هستند و «رازآلود»؟‌ پاسخ ساده است: لازم نيست همه قدیس باشند يا رهبر مذهبی يا يک چهره‌ی مرموز سياسی. «هر» آدمی وقتی جنبه‌های شخصی، تاریخی و دنيایی زندگی‌اش ناشناخته باشد، تبديل به «راز» می‌شود – حتی اگر آن آدم جنايت‌کارترين آدم روی زمين باشد، چه برسد به آدم‌های سليم النفس.

به این معنایی که گفتم، زندگی‌نامه نوشتن، پديده‌ای کاملاً «مدرن» است. وقتی می‌گويم «مدرن» مقصودم این است که حتی اگر کسی هزار سال پيش هم چنين متنی نوشته باشد، باز هم مدرن عمل کرده است. لازم نيست عصر روشنگری و رنسانس از راه رسیده باشد و روشنفکران عجیب و غريب دويست سال اخير ظهور کرده باشند که به معنايی که من می‌گویم «مدرن» باشی. همين که رازها را کنار زدی، آدم بودی و زمینی، در دسترس بودی و پرده‌نشينی را کنار گذاشتی و آمدی وسط آدم‌ها مثل آدم زندگی کردی، خودش قدم مهمی است.

مدتی پيش مازاريان عزيز، يادداشت کوتاهی نوشته بود در وبلاگ‌اش در اشاره به بيوگرافی آيت‌الله وحید خراسانی که سخت مرا خوش آمد. بیوگرافی ايشان در وب‌سايت‌اش اين است: «جز قصور و تقصير چيزى ندارم». خوب این ديگر بیوگرافی نیست؛ این بيشتر بيانيه‌ی سیاسی است! و همين نکته بود که به مذاق من خوش آمده بود.

بيوگرافی نوشتن آدم‌ها را در معرض نقد قرار می‌دهد. بیوگرافی دقیق و درست نوشتن  یعنی اکتفا کردن به شرح تاريخی روايات و تلاش برای کم کردن تصرف شخصی در ارايه‌ی داستان‌ها به وجهی که می‌خواهيم (به هر حال هيچ کس نمی‌تواند بگويد من صد در صد در نوشتن زندگی‌نامه‌ام بی‌طرف‌ام؛ همه يک جوری به هر حال «طرف»ای دارند!). بیوگرافی نوشتن، يک چيز را عيان می‌کند: آدم بودنِ ما را. آدم بودن يعنی قابليت خطا کردن. آدم بودن يعنی ما با داوری بشری و محدود‌مان، ناگزیر جاهايی دچار خطا می‌شويم. اين ژانر، برای کسانی که دوست دارند همه معصوم و پاک و بی‌عیب ببيندشان، ژانر مطلوبی نيست. در نتيجه، اين نوع افراد ترجیح می‌دهند شاعری، تذکره‌نویس يا مداح متملقی در شرح «کمالات» آن‌ها ورق‌ها سياه کند. زندگی‌نامه نوشتن، جای شرح کمالات نيست. زندگی‌نامه، جايی است که تمامیت انسانی آدم در آن مجالِ ظهور پيدا می‌کند، و از همه بيشتر خطاهای‌اش.

در نتيجه، بله، حتی تاریخ تولد بعضی آدم‌ها هم می‌تواند مهم باشد. محل تولد، اسم مدرسه‌ای که در آن تحصيل کرده‌ايم، محله‌ای که در آن رشد کرده‌ايم، دوستان و دشمنان‌مان، اين‌ها همه می‌توانند تاريخِ ما را به روشنی تصویر کنند. کسانی که بسیاری از چيزهايی ساده و معمولی را به بهانه‌ی پیش‌پاافتاده بودن یا بی‌اهميت بودن برای خواننده يا مخاطب عمداً ناديده می‌گیرند، باطناً ميل دارند، سويه‌ای از «راز» در شخصيت‌شان هنوز برای مخاطب باقی بماند. آدمِ بی‌راز، آدمی که دست‌اش برای همه رو باشد – نزد اين دسته از افراد، حداقل – آدمی است بی‌دفاع و بی‌سلاح! بیوگرافی يعنی عریان شدن و نشستن در خانه‌ای شيشه‌ای. اما آدمی عقل هم دارد؛ عشق هم دارد. اين‌ها می‌توانند به کارش بيايند – يا برای توجيه يا برای توضيح.

خيلی مهم و جالب توجه است که ببينيم آدم‌ها در بيوگرافی‌شان چه چيزهایی را می‌گويند. اما اين هم مهم است که ببينيم چه چيزهايی را نمی‌گويند. می‌شود از روی همين نگفته‌ها هم فهمید چه چيزهايی نگفتنی و پنهان کردنی هستند. بيوگرافی خيلی چيز مهمی است. با اين‌حال، هر کسی لازم نيست بيوگرافی بنويسد. اما رهبران سياسی، آدم‌هايی که اسم‌شان سر زبان‌ها می‌افتد و به طور کلی چهره‌هایی که بيشتر از همه مطرح می‌شوند، یکی از تکلیف‌های مهم‌شان نوشتن يک بيوگرافی خوب و «انسانی» (يا «آدم‌وار») از خودشان است. ماها فرشته نيستيم؛ ما همه آدم هستيم.

خاتمی‌نامه – ۱

بنا نداشتم درباره‌ی سياست ايران و به ويژه انتخابات تا مدتی چيزی بنويسم. بعضی اتفاقات، باعث شده بود کمی سر در لاک اعتزال فرو ببرم (همان «معرفت نيست در اين قوم خدا را سببی / تا برم گوهرِ خود را به خريدارِ دگر»)، اما اگر بعضی چيزها را آدم ننويسد، خودش با وجدان‌اش نمی‌تواند کنار بيايد. من اساساً به شيوه‌ی عمل خاتمی نقد زياد دارم؛ به نوعِ انديشه، عمل و زبانِ سياسی او هم انتقاد دارم. اما اين‌ها به هيچ رو مانع از اين نيست که چشم بر اين همه تخريب، ناجوانمردی و کينه‌ورزی آشکاری که اين روزها می‌بينيم،‌ فرو ببنديم.

اين دشمنی‌ها و نفرت‌پراکنی‌ها که از فرط شدت و وسعت ديگر نيازی به ارايه‌ی نشانی ندارد، مدتی است آغاز شده است. و به اين می‌گويند آغازِ زودرس «کارناوال عاشورا»! حتی پيش از اعلامِ نامزدی خاتمی، زمزمه‌های آشکار اين تخريب‌گری و بی‌تقوايی را می‌شد به وضوح شنيد. از تمسخرها و طعنه‌ها بگيريد تا اتهامات مختلفی که سال‌هاست به آن‌ها خو کرده‌ايم. از شايعه‌ی نامه‌ی گلايه‌آميز ميرحسين موسوی – از آن دست کارهای شنيعی که ديگر در رسانه‌های ايران تبديل به عرف و هنجار شده است – بگيريد تا شايعه‌ی اين‌که خاتمی خودش از نامزدی کناره‌گيری خواهد کرد. اين‌ها همه يک معنا بيشتر ندارد: تلاش بی‌وقفه و پی‌گير برای نابود کردن اميد مردم به خاتمی، تخريب شخصيت او و برنامه‌ريزی مسنجمی برای نابود کردن آراء خاتمی در انتخابات.

خاتمی هر ايرادی که داشته باشد و هر نقدی که به روش، سياست، زبان و انديشه‌ی او وارد باشد، ناديده گرفتن اين همه بی‌تقوايی، دين‌فروشی، دروغ، ريا و رذالت در به حاشيه راندنِ او، چيزی است بيش از اعتزال سياسی و مصلحت‌جويی مگر اين‌که هيچ علاقه‌ای به آينده‌ی ايران و آبادانی‌اش نداشته باشيم. بخواهيم يا نخواهيم، خاتمی را بپسنديم يا نپسنديم، او يکی از بازيگران جدی و مهم آينده‌ی سياسی ايران است. بهتر است به جای اين‌که از خودتان (يا خودمان)‌ نام نازيبايی به جا بگذاريم، حداقل راه بی‌انصافی و بی‌اخلاقی را نرويد. نقد کردنِ خاتمی بدون ترديد به سودِ او خواهد بود؛ تخريب کردنِ خاتمی لکه‌ای ديگر بر کارنامه‌ی مخالفانِ بی‌پروا و افراطی اوست.

اميد مردم بزرگ‌ترين سرمايه‌ی اجتماعی برای حفظ يکپارچگی يک ملت است. شايد در به کار بردن کلمه‌ی «ملت» هم بايد حساس‌تر باشم، چون به وجهی پيوندی با هويت پيدا می‌کند و بوی همان «فضل و خلاص» را می‌دهد که مولوی می‌گفت. بزرگ‌ترين سرمايه‌ی جامعه‌ی انسانی، اميد است. حضور خاتمی و جديت او، بازنگری‌اش در سياست‌های سابق‌اش و سنجيدن برنامه‌های آتی‌اش، بارقه‌ای از اميد است در ميانه‌ی اين همه ظلم و ظلمتی که موج بر موج، آروزهای ما را در کامِ خود فرو می‌برد. اميد را به هيچ بهانه و افسونی نبايد از مردم ربود. اميد را حتی از زندانی هزارساله‌ هم نبايد دريغ کرد. اين اميد، به کار حفره کردن ديوارِ اين زندان خواهد آمد. من فکر می‌کنم همين نکته در مهم بودن نامزدی خاتمی کافی است.

پ. ن. راستی، آقای خاتمی! خودت بيا و راست و حسينی بگو که گناهِ تو چی‌ست؟ تو چه کرده‌اي که اين‌ها می‌خواهند سر به تن‌ات نباشد؟

February 10, 2009

ارض عريض «ظلم»

اين همه از ظلم گفته‌اند و گفته‌ايم – و اين روزها هم بيشتر می‌گويم چنان‌که گويند و دانی! اين هم از ستم‌کاری گفته‌ايم و گفته‌اند. اما نقطه‌ی آغازِ ستم مايیم و همين نقطه‌ی آغاز است که می‌تواند نقطه‌ی پايانِ ستم باشد. می‌‌گويید نه؟ ملاحظه کنيد: «وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ فَنَادَى فِي الظُّلُمَاتِ أَن لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ» (سوره‌ی ۸۷،‌ آيات ۲۱ و ۲۲). يونس‌وار بايد به زبان حال بگويی که ستم‌کاری (به خاطر همان غضبی که کردی) آن وقت است که از غم رها می‌شوی و از شمار ناجيان خواهی بود. اين ديگری، اما، رکنِ آن ستم‌هاست؛ همان ستمِ نخستين است: «قَالاَ رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَإِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ» (سوره‌ی ۷، آيه ۲۳). (البته در اين «فَتَلَقَّى آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ» هم نکته‌ها بسی هست؛ محرم اسرار کجاست؟). داشتم می‌گفتم، ستم را ارض عريضی است. شايد هم عرض‌اش عريض باشد. نکته‌اش اين است که آن‌ها که آغاز به ستمگری می‌کنند، ابتدا ستم بر خويش را می‌آزمايند. تا به خودت ستم نکنی و در آن مجرب نشوی،‌ ستم به ديگری آسان نيست. وقتی عادت کردی به خودت ستم کنی، ساده‌تر می‌شود به ديگری ستم کرد. ديگر دل را آن حساسيت و صيقل نيست که اين کدورت‌ها را نشان دهد. ستمِ جباران و ستمکاران و قدرت‌مندان و فرعون‌ها (احصاء‌شان و نشان دادن‌شان به انگشت کارِ سختی است؟)، همه از اين‌جا شروع می‌شود که به آسانی به خود ستم می‌کنند. به آسانی در خشم می‌شوند (و گام اولِ ستم به خود را بر می‌دارند). به آسانی... به آسانی ديگران را هم به ستم متهم می‌کنند! آری:
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است

درويشی را عشق است! «خدايا منعم‌ام گردان به درويشی و خرسندی!»؛ و خُنُک آن درويشی که ملک دو عالم زير نگينِ‌ اوست:
اورنگ زمين، داغ نگين، بی‌کلهی تاج!
جم رشک برد حشمتِ شاهانه‌ی ما را!

شاد آن دلی که دلی نشکسته باشد و درويشی نيازرده باشد! «گفتم هوای ميکده غم می‌برد ز دل / گفتا ...»

February 9, 2009

کورسوی چراغِ اميد... و دريغ

می‌خواستم درباره‌ی نامزدی خاتمی چيزی بنويسم. يک ساعت است که صفحه‌ها نوشته‌ام و همه را کنار می‌گذارم. به جای تمام اين‌ها، يک آلبوم موسيقی می‌گذارم اين‌جا، آلبوم چاووش ۷ که به مناسبت سالگرد انقلاب منتشر شده بود؛ زمانی که هنوز آرمان‌ها و آرزوها تازه بودند و اين اندازه سرخوردگی و ناکامی نبود. زمانی که هنوز چراغ اميد روشن بود و شعله‌اش زبانه می‌کشيد.

دردِ امروزِ ما، اميد و آرزوی امروز ما،‌ هنوز، همان «روشنی»، «خوبی»، «دانايی»، «عشق»، «ايمان» و «اميد» است به جای «ظلم» و «ظلمت»، «زشتی»، «ريا»، «دروغ» و «يأس». شايد يکی آمد و اين‌ها را آورد. دريغ که غمِ ما هميشه ترجيع‌بندش همين «شايد» است!

اين آلبوم را که گوش می‌دهيد،‌ اين شعر سايه را هم بخوانيد تا آخر (يک بار ديگر هم اين شعر را در ملکوت آورده بودم). اين شعر را سايه در سوم اسفند ۱۳۵۷ سروده است (نياز به گفتن دارد که حتی تاريخ سروده شدن اين شعر هم سياسی است؟). اين قطعات را گوش بدهيد و اين شعر را بخوانيد. لابد اگر روزی آرزوی و سودايی در کار آن تغييرها کرده باشيد، شايد اکنون سينه‌تان مالامال از حسرت و اندوه شود. شايد هم نه.


ای شادی!
آزادی!
ای شادی آزادی!
روزی كه تو باز آيی،
با اين دل غم پرورد
من با تو چه خواهم كرد؟

غم‌هامان سنگين است.
دل‌هامان خونين است.
از سرتا پا مان خون می‌بارد.
ما سرتا پا زخمی،
ما سرتا پا خونين،
ما سرتاپا درديم.
ما اين دل عاشق را
در راه تو آماج بلا كرديم.

وقتی كه زبان از لب می‌ترسيد،
وقتی كه قلم از كاغذ شك داشت،
حتی، حتی حافظه ازوحشت در خواب سخن گفتن، می‌آشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر ياقوت،
می‌كنديم.

وقتی كه در آن كوچه‌ی تاريكی
شب از پی شب می‌رفت،
و هول، سكوت‌اش را
بر پنجره‌ی بسته فرو می‌ريخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افكنديم.

وقتی كه فريب ديو،
در رخت سليمانی،
انگشتر را يك‌جا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافيه می‌بستيم.

از می، از گل، از صبح،
از آينه، از پرواز،
از سيمرغ،از خورشيد،
می‌گفتيم.

از روشنی، از خوبی،
از دانايی، از عشق،
از ايمان، از اميد،
می‌گفتيم.

آن مرغ كه در ابر سفر می‌كرد،
آن بذر كه در خاك چمن می‌شد،
آن نور كه در آينه می‌رقصيد،
در خلوت دل، با ما نجوا داشت.
با هر نفسی مژده‌ی ديدار تو می‌آورد.

در مدرسه، در بازار،
در مسجد، در ميدان،
در زندان، در زنجير،
ما نام تو را زمزمه می‌كرديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

آن شب‌ها، آن شب‌ها، آن شب‌ها،
آن شب‌های ظلمت وحشت‌زا،
آن شب‌های كابوس،
آن شب‌های بيداد،
آن شب‌های ايمان،
آن شب‌های فرياد،
آن شب‌های طاقت و بيداری،
در كوچه تو را جستيم.
بر بام تو را خوانديم:
آزادی!
آزادی!
آزادی!

می‌گفتم:
روزی كه تو باز آيی،
من قلب جوانم را
چون پرچم پيروزی
برخواهم داشت.
وين بيرق خونين را
بر بام بلند تو
خواهم افراشت.

می‌گفتم:
روزی كه تو باز آيی،
اين خون شكوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای تو خواهم ريخت.
وين حلقه‌ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آويخت.

ای آزادی!
بنگر!
آزادی!
اين فرش كه در پای تو گسترده‌ست،
از خون است.
اين حلقه‌ی گل خون است
گل خون است ...

ای آزادی!
از ره خون می‌آيی،
اما
می‌آيی و من در دل می‌لرزم:
اين چيست كه در دست تو پنهان است؟
اين چيست كه در پای تو پيچيده‌ست؟
ای آزادی!
آيا
با زنجير
می‌آيی؟...

پ. ن. اگر اهلِ حرف جدی‌تر و رسانه‌ای هستيد، اين برنامه را می‌توانيد آنلاين تماشا کنيد: «ايران و غرب».

February 3, 2009

معادلات پيچيده و دشواری‌های اخلاقی

در نگاه اول، تشخيص اين‌که خوبی کدام است و بدی کدام، شايد کار دشواری نباشد. هر کسی می‌تواند ادعا کند که می‌داند بر اساس منظومه‌ی فکری و ارزشی‌اش، چه کاری خوب است و چه کاری بد و فضيلت کدام است و رذيلت کدام. گمان نکنم کار ساده‌ای باشد که در روزگار ما کسی به این دليری ادعا کند که فرقانی در کف دارد که فرق خير و شر را وامی‌نمايد. بحث درباره‌ی اين را می‌گذارم برای يادداشتی شخصی‌تر و حالی درونی‌تر. اما، سویه‌ی ملموس‌تر، سنجيدنی‌تر و عقلانی‌تر ماجرا را می‌شود اکنون بيشتر واکاويد.

يکی از پيش‌فرض‌های اوليه‌ی ورود من به مسأله (بخوانيد گزاره‌ی ۱)، اين است که: «در روزگار معاصر، انتخاب‌های اخلاقی ما مسلمان‌ها – دل‌تان خواست شيعه و انواع و اقسام‌اش را هم در ذيل‌اش بيفزاييد – سخت‌تر و پيچيده‌تر شده است به دليل تکثر و تعدد انتخاب‌های پيش روی ما». بگذاريد اين گزاره – يا پیش‌فرض – را توضيح بدهم.

جهان پانصد سال پيش، يا حتی ۲۰۰ سال پيش را اگر در نظر بگيريم، برای يک مسلمان، جهان کمابيش يک‌دست و يک‌شکل بود. مرزهای عقيدتی و ايمانی او هم چندان مبهم يا شبهه‌آلود نبود. به تعبير دقيق‌تر، جغرافيايی ذهنی و معرفتی مسلمانِ آن روزگار در متن و حصارِ چيزی واقع بود که «دار الاسلام» می‌ناميدندش؛ و در مقابل آن «دار الکفر» هم معنايی برای خود داشت. مسلمانِ آن روزگار، کمتر در اقليت واقع می‌شد. به فرض، مسلمانِ شيعه‌ی دوازده‌ امامی در ايران،‌ قرن‌هاست که با فضای مسلمانیِ شيعی خو کرده است و فرهنگی آشنا داشته است. چيز غريب و ساختارشکن يا متفاوتی در برابرش نبوده که او را وادار به تأمل درباره‌ی «کثرت‌گرايی» کند. ميزان تماس‌های بشری هم در آن حد و اندازه‌ای نبود که بتواند اين ساختار – يا اين «برساخته»ی – معرفتی، ذهنی و روان‌شناختی را دستخوش تغيير و تحولی ريشه‌ای کند (و اين برای مسيحيان هم به يک اندازه صادق است؛ يهوديان وضع‌شان اندکی فرق دارد چون هميشه قومی بوده‌اند پراکنده در کشورها و قاره‌های مختلف ولی وضع آن‌ها هم کمابيش همين است). اين تعريف، البته تبصر‌ه‌هايی هم دارد. جهان اسلام از ابتدا هم جهانی کاملاً يکدست و يک‌پارچه نبوده است، اما اين تکثر و تفاوت‌ها،‌ امروز هم در ميانِ خود مسلمان و هم در برخوردهای آن‌ها با غير-مسلمانان بيشتر بر آفتاب افتاده است.

جهان معاصر ما وضعيتی متفاوت دارد. اسم اين جهان را بگذاريد جهان مدرن، جهانِ امروزی، زمان حال، عصر ارتباطات، عصر جهانی‌ شدن، عصر فناوری يا هر چيزی که بهتر اوصاف اين جهان را منعکس می‌کند. در اين جهان، ديگر مرزبندی «دار الاسلام» و «دار الکفر» از موضوعيت افتاده است. حتی در همان زمانی که در ذهن فقها و علما آن مرزبندی معنا داشت، چيزی به اسم «دولت-ملت» وجود نداشت. اما امروزه، نه تنها آن سرزمين اسلام و سرزمين کفر، معنايی متفاوت دارد (يا چه بسا اساساً بی‌معناست!)، بلکه مفاهيم «مسلمان» و «کافر» را هم ديگر بايد از زاويه‌ی تازه‌ای ديد. به چه کسی می‌گوييم مسلمان؟ به کسی که ملتزم همه‌ی آداب ظاهری و شرعی دين اسلام – به شيوه‌ای که فقهای سنتی و علمای کلاسيک گفته‌اند – باشد؟ يا در مسلمانی، اخلاقياتی هست که ميانِ نوعِ بشر مشترک است؟ به چه کسی می‌گويند «کافر»؟ به هر کسی که خارج از اين دايره‌ باشد و مرتکب محرمات شرعی مقرر شده در شريعتِ اسلام (نوشيدن شراب، خوردن گوشت خوک و قس عليهذا) شود؟  يا معنای کفر چيزی است وسيع‌تر از اين دايره‌های شرعی و فقهی؟

امروزه، چنان مرز دارالاسلام و دار الکفر در هم تنيده شده است که اين تقسيم‌بندی‌ها نه به کار ما می‌آيد و نه دردی را از ما دوا می‌کند (فرض می‌کنيم که زمانی گرهی از کاری می‌گشوده‌اند). به عبارت ساده‌تر، اگر در گذشته، با معادله‌ای يکی دو مجهولی و ساده روبرو بوديم و انتخاب‌های اخلاقی ما ساده بودند، امروز با معادله‌ای چند مجهولی (از درجات بالاتر) و پيچيده‌تر روبرو هستيم که تصميم‌ها و انتخاب‌های ما را دشوارتر می‌کند و مسئوليت‌های اخلاقی و عقلانی ما را سنگين‌تر.

قول به اين ادعا که معادلات،‌ همان معادلات ساده و پيشين هستند و انتخاب‌ها و تشخيص حق و باطل به همان سهولت قبل، قولی است شتاب‌زده. حداقل می‌توان گفت که اين همان قولی است که افراطيون و بنيادگرايان دينی پيوسته از آن دم می‌زنند. اگر اندکی به ادبيات و زبانی که سلفيون و وهابيون به کار می‌برند نگاه کنيم، اين مشی و نگرش به وضوح در گفتار آن‌ها ديده می‌شود.

يکی از پيچيدگی‌های ديگر ماجرا، انس و الفت عاطفی ما به همان فضا و ساختار سنتی پيشين است که ديگر شايد امروز حتی وجود خارجی نداشته باشد. اين انس و الفت عاطفی گاهی باعث می‌شود بدون آن‌که بدانيم و بخواهيم – هر چند در انديشه و عمل اهل مدارا و تسامح باشيم و مشربی آسان‌گير و انسانی داشته باشيم – به زبان و گفتار، همان ادبيات و سخنان سلفی-بنياد را باز-توليد کنيم. اين بخش ماجرا، قسمت دشوارترِ آن است: تشخيصِ جايی که به انگيزه‌های عاطفی و روانی، اسير همان فضای دست-و-پا گير و خِرَدشکن می‌شويم، کار ساده‌ای نيست و چه بسا به شدت و با غضب از فضايی، گفتاری و ادبياتی دفاع کنيم که اگر با تأمل و آهستگی در آن نگاه کنيم، از آن تنها افراط زاييده می‌شود – و اين همان چيزی است که ما نه خواهانِ آن هستيم و نه هرگز در پی آن بوده‌ايم.

اين مقدمه را مدت‌ها پيش می‌خواستم قبل از ورود به دو اقتراح پيشين بنويسيم. اما تبديل آن مقدمه به اين مؤخره، شايد راه را برای طرح پرسش‌های تازه‌تری هم باز کند. اين مختصر (همين طرح گزاره‌ی ۱) باشد تا يادداشتی ديگر.
Free counter and web stats