داشتم فيلمی را میديدم در وبسايت بیبیسی فارسی که مصاحبهگونهای است با اسماعيل خويی دربارهی انقلاب ايران. در انتهای مصاحبه، اسماعيل خويی، شعری میخواند که سخت بامعناست و نکتههای بسيار در خود دارد. و شعر البته بسيار عبرتآموز است. متن شعر را که طولانیتر از چيزی است که شاعر، خود، میخواند در وب يافتم. نشانی درستاش نمیدانم کجاست. کسی اگر نام دفتر يا تاريخ انتشارش را میداند، بنويسد. اين شناختها البته با تجربه حاصل میشود نه با شعار و لقلقهی زبان. نمیشود کسانی را که در توهم يقين هستند و گمان میکنند حقيقت مطلق در مشتشان است و هميشه حق و راستی را به سادگی میتوانند تشخيص دهند، به آسانی ملامت کرد. «سالها بايد که تا يک سنگ اصلی ز آفتاب / لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن».
من آن ره جوی ِ ره پویم به سوی حق که تا کردم
خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم
حق انسان است و هر مطلق نمودی آمد از ناحق
چه نا حق ها که خود با حق، من ِ مطلق گرا کردم
به کوس بی خدايی کوفتم، کز دين بلا ديدم
خود اما بی که دانم، بی خدايی را خدا کردم،
نخستين درد را دين يافتم، خود در مثل اما
به درد ديگری درد نخستين را دوا کردم
که يعنی با خطای ديگری نفی خطا گفتم
که يعنی با بلای ديگری، دفع بلا کردم
ز بی دينی چو دين کردی، ز دين بدتر گزين کردی
بدا بنياد دينی که من دين آزما کردم .
رسيدم در مصاف دين، ز کين دين به دين کين
چو ديدم، نفی دين نه، دين و کين را جا بجا کردم
چو مسلک جای دين آيد، خدا سوی زمين آيد
عبث پنداشتم هر کبريايی را فنا کردم.
خدا را زاسمان دين، کشانيدم به خاک کين
نخستين ناماش اين پايين، پروله تاريا کردم
پس آنگه سازمانی را به جای خلق بنشاندم
سپس خود کامه ای را جانشين کبريا کردم
سزد گر می گزد جانم، که آلوده ست دستانم
که بشکستم عصای مار و ماری را عصا کردم.
رهايی نيست از دامی به دام ديگری رفتن
به دين معنا دريغا، گوش جان دير آشنا کردم.
رها بودم به دشت شک، ولی در حال گشت شک
دريغا کز ندانستن، رهايی را رها کردم.
حقيقت از دلِ امای پر چون و چرا زايد
حقيقت را من اما خالی از چون و چرا کردم.
حقيقتها که در بايد، هم از زهدان شک زايد
يقينم شد که جز شک، هر چه کردم نا روا کردم.
خطا ناکردنی نه کس، نه آيين ست و نه حزبی
جز اين گر گفتم و کردم، غلط گفتم، خطا کردم.
خطا کارم، ولی شايد اگر بر من ببخشاييد
خطا ها کردم اما جمله در راه شما کردم.
من آن ره جوی ِ ره پویم به سوی حق که تا کردم
خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم، خطا کردم
حق انسان است و هر مطلق نمودی آمد از ناحق
چه نا حق ها که خود با حق، من ِ مطلق گرا کردم
به کوس بی خدايی کوفتم، کز دين بلا ديدم
خود اما بی که دانم، بی خدايی را خدا کردم،
نخستين درد را دين يافتم، خود در مثل اما
به درد ديگری درد نخستين را دوا کردم
که يعنی با خطای ديگری نفی خطا گفتم
که يعنی با بلای ديگری، دفع بلا کردم
ز بی دينی چو دين کردی، ز دين بدتر گزين کردی
بدا بنياد دينی که من دين آزما کردم .
رسيدم در مصاف دين، ز کين دين به دين کين
چو ديدم، نفی دين نه، دين و کين را جا بجا کردم
چو مسلک جای دين آيد، خدا سوی زمين آيد
عبث پنداشتم هر کبريايی را فنا کردم.
خدا را زاسمان دين، کشانيدم به خاک کين
نخستين ناماش اين پايين، پروله تاريا کردم
پس آنگه سازمانی را به جای خلق بنشاندم
سپس خود کامه ای را جانشين کبريا کردم
سزد گر می گزد جانم، که آلوده ست دستانم
که بشکستم عصای مار و ماری را عصا کردم.
رهايی نيست از دامی به دام ديگری رفتن
به دين معنا دريغا، گوش جان دير آشنا کردم.
رها بودم به دشت شک، ولی در حال گشت شک
دريغا کز ندانستن، رهايی را رها کردم.
حقيقت از دلِ امای پر چون و چرا زايد
حقيقت را من اما خالی از چون و چرا کردم.
حقيقتها که در بايد، هم از زهدان شک زايد
يقينم شد که جز شک، هر چه کردم نا روا کردم.
خطا ناکردنی نه کس، نه آيين ست و نه حزبی
جز اين گر گفتم و کردم، غلط گفتم، خطا کردم.
خطا کارم، ولی شايد اگر بر من ببخشاييد
خطا ها کردم اما جمله در راه شما کردم.

نظرها (3)
از زحمات شما سپاسگزارم .با ذکر منبع این شعر را در وبلاگم قراردادم.شاد و سربلند و پیروز باشید
مطرب | پنجشنبه، ۱۷ بهمن ۱۳۸۷، ۰۵:۲۶
چه جالب! من هم همین مصاحبه رو شنیدم و چون از این شعر خیلی خوشم اومد دنبال متن کاملش بودم که توی وبلاگم بذارم!
این مصرع رو خیلی دوست دارم يقينم شد که جز شک ، هر چه کردم نا روا کردم.
... | یکشنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۸۷، ۱۶:۱۵
زیبا بود . عبارت آخر مصرع اول " که تا کردم" در اول مصرع دم واقع شده و اندکی شاکله را به هم زده.
سید.ا.محمدی | یکشنبه، ۱۳ بهمن ۱۳۸۷، ۱۰:۰۷